زبان و ادبیات فارسی (آریا ادیب)





خوانندگان ارجمند من برای آشنایی با مجموعه‌ی مقاله‌های نوشته‌شده در این تارنما و خواندن مستقیم آن‌ها   می‌توانند به این‌جا نگاه کنند.

مقاله‌های نهاده‌شده در صفحه‌ی نخست ماه‌های گذشته را نیز در همین صفحه (در ستون "نوشته‌های پیشین") می‌توانید ببینید و بخوانید. با سپاس،   آریا ادیب


زایدنویسی در زبان فارسی

(حشو قبیح)

راست این است كه امروزه حشو قبیح بس شایع و سكّه‌ی رایج شده و حتا به قلم دانشوران و ادب‌دانان راه یافته و از قبح آن كاسته شده است. با وجود این تاكنون پژوهش مستقلى در این‌باره صورت نگرفته و مصداق‌‌هاى آن نمایانده نشده و درخت ادب پارسى از شته‌ی حشو قبیح وجین نشده و كتاب‌ها از این آفت هَرَس نگردیده است. مقاله‌ی حاضر عهده‌دار پژوهش درباره‌ی حشو قبیح و بیان مصداق‌هاى آن است. دنباله...

 

"آیا می‌دانستید که . . . ؟"

 

١٢٩-  آیا می‌دانستید که نام کاشف قانون دوم ترمودینامیک و نام پنجمین رییس جمهور فرانسه سعدی بوده است؟

 ١٢٨ - آیا می‌دانستید که امروزه در فارسی به ماهی «وال» که نامی فارسی است، «نهنگ» می‌گویند که نامی فارسی برای تمساح (کروکودیل) است؟

 ١٢۷- آیا می‌دانستید که چرا بین این همه حیوان فقط می‌گویند: این شتری است كه جلو خانه‌ی همه می‌خوابد؟

١٢۶ - آیا می‌دانستید که ضرب‌المثل «کسی را به ده راه نمی‌دادند، سراغ خانه‌ی کدخدا را می‌گرفت» ضرب‌المثلی بی‌معنی است و در ادبیات فارسی وجود ندارد؟

 ١٢۵- آیا می‌دانستید که اصطلاح "بوق سگ" از اصطلاح‌های بازاری است و از آن‌جا وارد زبان و ادب فارسی شده است؟

 ١٢۴- آیا می‌دانستید که اگر بسیاری از فارسی‌زبانان معنی اصطلاح «قسر در رفتن» را بدانند، هرگز دوباره آن را به‌کار نخواهند برد؟ 

 ١٢٣ - آیا می‌دانستید که چرا با آن‌كه نظامی منظومه‌ی خود را با عنوان "خسرو و شیرین" سروده است، مردم این اثر را با نام "شیرین و فرهاد" می‌شناسند؟

١٢٢ - آیا می‌دانستید که بسیاری از فارسی‌زبانان «دسترسی» را به‌جای «دسترس» به‌کار می‌برند؟

 ١٢١- -آیا می‌دانستید که فارسی‌زبانان اصطلاح «پیش غازی و معلق‌بازی» را به‌اشتباه «پیش قاضی و معلق‌بازی» می‌گویند؟

 ١٢٠ - آیا می‌دانستید که فارسی‌زبانان حرف ربط (عطف) فارسی "و" (واو) را که (o) تلفظ می‌شود، به عربی va) ) تلفظ می‌کنند؟

پاسخ‌ها

اسب در ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی

"اسب‏" در ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی جایگاهی ویژه دارد. در متون اوستا و ادبیات باستانی ایران از اسب به‌نیکی یاد شده است. شاعران، عارفان، نکته‏‌پردازان و خردمندان، پادشاهان و امیران، گردان‏ و دلاوران، دهقانان و کارورزان ایرانی و دین‌‏آوران بزرگ آن را مظهر خوشبختی و رستگاری و فراست و تیزهوشی دانسته‏‌اند. دنباله...

گرته‌برداری در فارسی

 

گَرته‌برداری نوعی وام‌گیری زبانی است که در آن، صورت ترکیبی یا اصطلاح‌های زبان دیگری، تجزیه می‌شود و برای هر یک از کلمه‌های آن اصطلاح یک معادل قرار داده می‌شود و عبارت به زبان وام‌گیرنده ترجمه می‌شود. برای مثال زمانی که «سیب‌زمینی» وارد ایران شد، واژه‌ای برای نامیدن آن وجود نداشت، و برای نامیدن آن اصطلاح فرانسوی «Pomme de terre» را به‌صورت واژه‌های تشکیل‌دهنده‌ی آن (سیب و زمین) تجزیه کردند و عبارت «سیب‌زمینی» را به‌جای آن قرار دادند. دنباله...


لحن در ترجمه

 

چه گفت؟ چه‌جور گفت؟ جدی گفت یا شوخی؟ خودمانی گفت یا لفظ قلم؟ ژولیت نیست که دایه‏‌ی پیغام‌‏رسان خود را درباره‌‏ی کرشمه‏‌های لفظی رومئو سؤال‌پیچ کرده است بلکه خواننده‌‏ی پرتوقع امروزی است که از مترجمان دست‌به‌قلم‏‌ کاری بیش از برگرداندن ساده‏‌ی «چه گفت» انتظار دارد. درست است که هنوز عده‌‏ای در خیل روزافزون مترجمان ممکن است حتا از همین کار ابتدایی هم ناتوان باشند، اما دیگر روز و روزگاری نیست که مترجمی فقط به‌دلیل این که مفهوم پیغام را درست به ما رسانده است به‏‌به و چه‏‌چه تحویل بگیرد. دنباله...

بررسی جامعه‌شناختی و زبان‌شناختی واژه‌های قرضی
و
انواع واژه‌های قرضی در زبان فارسی
  
در این مختصر سعی بر آن است تا به بررسی و طبقه‌بندی انواع واژه‌های قرضی (وام‌واژه‌ها) در زبان فارسی پرداخته‌ شود‌.  برای دست‌یازیدن به این مهم ابتدا به ویژگی‌ اجتماعی زبان و مساله‌ی برخورد زبان‌ها اشاره خواهد شد‌. 
 سپس موضوع قرض‌گیری واژگان در شرایط گوناگون‌ برخورد زبان‌ها مورد بررسی قرار خواهد گرفت‌. طرح‌ اجمالی دلایل قرض‌گیری واژه‌ها بخش بعدی مختصر حاضر را به خود اختصاص خواهد داد و پس از اشاره به‌ عوامل برون‌زبانی و درون‌زبانی، به طبقه‌بندی انواع‌ واژه‌های قرضی و ارائه‌ی نمونه از زبان فارسی پرداخته‌ خواهد شد‌. در بخش پایانی این مختصر به فرایندهای‌ معادل‌یابی برای واژه‌های قرضی اشاره خواهد شد‌. دنباله...


ادبیات غنایی زبان فارسی

یکی از بحث‌های دامنه‌دار در حوزه‌ی انواع ادبی، تقسیم‌بندی آثار و قراردادن آن‌ها در قالب انواع ادبی است. تقریبن هیچ نظر جامع و مانعی برای انواع ادبیات غنایی در کتب انواع ادبی وجود ندارد که مورد اجماع همه‌ی ادبیات‌شناسان باشد. لذا مقاله‌ی حاضر کوششی است برای یک بررسی جامع و نتیجه‌گیری در مورد انواع ادبیات غنایی و ترتیب پیشنهادی بر اساس اولویت در انواع ادبیات غنایی. در این مقاله ابتدا به توضیح و تفسیر ادبیات غنایی پرداخته شده و سپس انواع موجود در کتب انواع ادبی ذکر شده و در پایان نیز نظر نگارنده و تقسیم‌بندی جدیدی از ادبیات غنایی به دست داده شده است.  دنباله...


بازی‌های خاقانی با حرف‌ها و واژگان

 

خاقانی شروانی قصیده‏‌سرای چیره‌‏دست سده‌‏ی هشتم هجری، شیوه‌‏یی تازه از لفظ و معنی را در سخن‏‌سرایی به‌وجود آورده است.

منصفان استاد دانندم که از معنی و لفظ   شیوه‌‏ی تازه به‌رسم باستان آورده‏‌ام  (١)

استفاده از شکل حروف و واژگان با تشبیه، هجا، تصحیف، قلب و... برای بیان معانی دقیق، از جنبه‏‌های موردنظر خاقانی است که ما در این مقاله نمونه‏‌هایی از این شیوه‌‏ی هنری او را ارائه می‌‏دهیم: دنباله...


تشدید در زبان فارسی

تشدید از مواردی است که از خطّ عربی اقتباس شده و در نوشتار فارسی به‌کار میرود اما علت بهکارگیری آن در فارسی با زبان عربی کاملن متفاوت است. واژههای تشدیددار زبان فارسی بسیار اندکاند و جایگاه تشدید در این واژهها یا در پایان هجای اولِ کلمات دوهجایی است یا در پایان واژهها به هنگام اضافه‌شدن به حرف، پسوند یا واژهای دیگر. دلیل اصلی آوردن تشدید در زبان فارسی، گردشهای زبانی و درگیری زبان در تأکیدهای گفتاری و موسیقی کلام است. پس این عنصر در زبان ما بیش‌تر جنبه‌ی شنیداری دارد. دنباله...

ریشه‌شناسی عامیانه از واژه‌های فارسی
  
«بنای تبریز از زبیده، زن هارون‌الرشید است. وی به بیماری تب نوبه مبتلا بود. روزی چند در آن حوالی اقامت کرد. در اثر هوای لطیف و دل‌انگیز آن‌جا بیماریش زایل شد. فرمود شهری در آن محل بنا کنند و نام آن را ‹تب‌ریز› بگذارند» (حمدالله مستوفی و یاقوت حموی). 
«اردشیر مرکب است از لفظ اَرد که به معنی خشم و قهر است و معنی ترکیبی اردشیر، شیر خشمناک است» (غیاث‌اللغات و منتهی‌الارب) و «نام اصلی آن سنگان یا سنجان بوده است اما چون یک بار سیل آمده و آن‌جا را برده به آن «رفت سنجان» گفته‌اند و کم‌کم «رفسنجان» شده است». 
چنین برداشت‌ها، تفسیرها و ریشه‌شناسی‌هایی – که پیشینه‌ای بسیار کهن هم دارند – در تفسیر نام جا‌ها، قوم‌ها و به‌ویژه در استوره‌ها فراوان به چشم می‌خورد. همه‌ی ما تاکنون چنین ریشه‌شناسی‌ها یا به اصطلاح قدیم‌تر «وجه تسمیه»هایی را شنیده‌ایم و خوانده‌ایم و شاید هم آن‌ها را پذیرفته‌ایم. واقعیت این است که واکنش طبیعی انسان‌ها در هر زمان و هر مکان و هر زبان در برخورد با واژه‌های تازه و ناآشنا چنین است که می‌کوشند هر واژه‌ای را به بخش‌های آشنا بشکنند و برایش معنا یا دلیلی بیابند. دنباله...



فارسی "معیار"، "نوشتاری"گفتاری" و "محاوره‌ای"

 

هر کسی که با زبان و ادبیات سروکار داشته باشد، لاجرم گذارش به دنیای بی‌کران زبان‌شناسی هم می‌افتد. زبان‌شناسی ‏امروز دیگر صرفن بررسی‌کننده‌ی زبان به معنی خاص آن نیست که دیگران را به آن نیازی نباشد، بلکه زبان‌شناسی رشته‌ای است که به مدد بسیاری از دانش‌ها به‌خصوص علوم انسانی می‌آید و در شناخت بنیادین مسایل آن‌ها چاره‌ساز ‏است. در دنیای ادبیات و روزنامه‌نگاری هم نمی‌توان بی‌نیاز از زبان‌شناسی بود. ‏
گفت‌وگو با دکتر‌ایران کلباسی که سال‌هاست در زمینه‌ی زبان‌شناسی کار می‌کند و به‌خصوص گویش‌های ‌ایرانی را به‌خوبی ‏می‌شناسد، فرصتی مغتنم بود تا از زیروبم مسایل امروزی زبان فارسی آگاه شویم. دنباله...

 
 واژه‌های ژاپنی در فارسی و

واژه‌های فارسی در ژاپنی

 

تاریخچه‌ی روابط دو کشور

هشتاد سال از برقراری رابطه رسمی دیپلماتیک بین ایران و ژاپن می‌گذرد. اما از قرن‌ها پیش از آن، ژاپنی‌ها از طریق متون چینی با امپراتوری ایران و فرهنگ و تمدن آن کم‌وبیش آشنا شده بوده‌اند. اما آشنایی ایرانیان با کشور ژاپن، به اواسط دوران قاجار بازمی‌گردد. تا جایی‌که بر نگارنده معلوم است، پیش از آن، در دوران صفویه، سفیر شاه سلیمان صفوی در سیام (تایلند) در کتاب سفرنامه‌اش “سفینه سلیمانی” اشاره‌‌هایی به کشور ژاپن، شرایط اقلیمی و مردمان آن کرده است. دنباله...

 

 محله‌های تهران

 

سید خندان
سید خندان نام ایستگاه اتوبوسی در جادهی قدیم شمیران بوده است. سیدخندان پیرمردی دانا بوده که پیش‌گویی‌های او زبانزد مردم بوده است. دلیل نام‌گذاری این منطقه احترام به این پیرمرد بوده است.

فرمانیه
در گذشته املاک موجود در زمین‌های این منطقه متعلق به کامران میرزا نایب‌السلطنه بوده است که پس از مرگ او به عبدالحسین میرزا فرمانفرما فروخته شده است. دنباله...

 

 سیاره‌ها و صورت‌های فلکی در شعر فارسی

 

در فرهنگ یونان قدیم از «پدران آسمانی» (هفت سیاره‌ی معروف) و «مادر زمین» سخن رفته است كه نتیجه‌ی ازدواج آن دو فرزندان سه‌گانه یعنی جماد، نبات و ‌حیوان بوده است. از همین‌جا دانسته می‌شود كه یكی از اموری كه اندیشه‌ی بشر را از آغاز تا آن زمان به خود مشغول می‌داشته است، بازیابی ارتباط میان این جرم‌های آسمانی و نقش آن‌ها در سرنوشت انسان‌ها بوده است. در همان فرهنگ یونانی و منسوب به ارستو است كه به قول مولانا:

بانگ گردش‌های چرخ است این كه خلق    می‌نوازندش به طنبور و به حلق

دنباله...

 "قید جمله" و "قید فعل" در زبان فارسی

 

­­­قید یکی از قدیمی‌ترین اجزای کلام در تقسیم‌بندی کلمه‌ها است. بسیاری از دستورنویسان آن را کلمه‌ای تعریف کرده‌اند که «مفهوم فعل یا صفت یا کلمه‌ای دیگر را به چیزی مانند زمان، مکان، حالت و چه‌گونگی مقید می‌سازد.» (قریب و دیگران ۱۸۹:۱۳۶۸). در این مقاله کوشیده‌ایم تقسیم‌بندی جدیدی از مقوله‌ی قید، بر حسب این که آیا فعل یا جمله را مقید می‌سازد، به دست دهیم. برای این منظور، نخست به دیدگاه متیوز Mathews (۱۹۸۱) درباره‌ی تقسیم‌بندی عنصرهای درون جمله اشاره خواهیم کرد و با استفاده از الگوی وی برای تمایز قید فعل و قید جمله در فارسی برخی ملاک‌های معنایی و نحوی را معرفی خواهیم کرد. دنباله...

 

سبک‌های زبانی در فارسی امروز

 

در پیدایش سبک‌های ‌یک زبان معین، ویژگی‌های زبانی گوناگونی از نظر واژگانی، دستوری و آوایی تأثیر دارند. در هر زبان، امکان‌های گوناگونی برای بیان ‌یک مطلب موجود است که هر فرد بر مبنای تسلط خود بر سبک‌های گوناگون، در موقعیت‌های گوناگون از آن‌ها بهره می‌گیرد. هر کس با ارزیابی موقعیت اجتماعی، موضوع ارتباط و نوع رابطه‌ی خود با شنونده، از میان سبک‌های موجود سبک مناسبی را برمی‌گزیند. به‌طور کلی در موقعیت‌هایی مانند سخن‌رانی‌ها‌ یا در نوشتار که نسبت به گفتار توجه بیش‌تری به زبان می‌شود، کاربرد ویژگی‌های زبانی نزدیک‌تر به زبان معیار است و در موقعیت‌هایی مانند گفت‌وگوهای دوستانه و صمیمانه که به رفتار زبانی توجه کم‌تری می‌شود ویژگی‌های دورتر از زبان معیار دیده می‌شوند. دنباله...


 "فارسی" یا "دری

                   (آیا فارسی، دری و تاجیکی سه زبان جدا از‌ هم‌اند؟)

 

اختلاف وضع‌‌ها «بیدل» لبـاسی بیش نیست   ورنه یکرنگ است خون در پیکر طاووس و زاغ

درمورد این‌كه چرا این زبان را دری و یا فارسی می‌گویند، سخن بسیار است. در متون كلاسیك، اسمایی چون: دری، پارسی، فارسی، فارسی دری، پارتی دری و‌... به زبان مذكور اطلاق شده است؛ ولی از‌ آن‌جایی كه مطالعات نشان داده، در اوایل دور اسلامی‌ این زبان را جایی فارسی، جایی دری و جایی دیگر فارسی دری می‌خواندند. دنباله...

 

درست بگوییم، درست بنویسیم!

 

درست است که زبان هر ملت و قومی ‌متعلق به همه‌ی افراد آن ملت و قوم است و کسی نمی‌تواند خود را متولی زبان مردم بخواند. اما درست به نظر نمی‌رسد که تحصیل‌کرده‌ها و روشنفکران هنجارهای نادرست مردم عامی‌ و ناآشنا با ساختار و دستور زبان را الگوی خود قرار بدهند، که متاسفانه اغلب دیده می‌شود که چنین است. من گاهی در روزنوشت خود به چند نمونه اشاره خواهم کرد و داوری را بر عهده‌ی خوانندگان خواهم گذاشت. البته چاره‌ی دیگری هم ندارم. دنباله...

 

شكل‌گیری‌ زبان‌‌‌ها

بشر، حرف‌زدن‌ را با لال‌بازی‌ شروع‌ كرد!

احتمال‌ این‌كه‌ زمانی‌ زبانی‌ واحد و مشترك‌ میان‌ آدمیان‌ بوده‌ است‌ وجود ندارد. از زبان‌ مردم‌ دوران‌ پارینه‌ سنگی‌ هیچ‌ آگاهی‌ نداریم‌. حتا‌ نمی‌دانیم‌ كه‌ آیا مردم‌ آن‌ دوران‌، آزادانه‌ با زبان‌، بیان‌ مقصود می‌كرد‌ه‌اند یا نه‌؟ از نقاشی‌‌های‌ مردم‌ پارینه‌‌سنگی‌ بر ما آشكار شده‌ كه‌ این‌ مردم‌ سخت‌ به‌ شكل‌‌ها و حركات‌ توجه‌ داشتند و چنین‌ پنداشته‌اند كه‌ ایشان‌ بیش‌تر با حركات‌ دست‌ و صورت‌ و دیگر اندام‌‌ها آن‌چه‌ را می‌خواستند بیان‌ می‌كرد‌ه‌اند. شاید كلماتی‌ كه‌ مردم‌ كهن‌ به‌ كار می‌برد‌ه‌اند بیش‌تر فریاد هراس‌ و شهوت‌ و هیجان‌ و نام‌ چیز‌های‌ محسوس‌ بوده‌ و در بسیاری‌ از موارد شاید این‌ صدا‌ها تقلیدی‌ بوده‌ از صدای‌ آن‌ چیز‌ها یا صدا‌هایی‌ كه‌ به‌ آن‌ چیز‌ها بستگی‌ داده‌ شده‌ بود. دنباله...

 

فرهنگ‌های فارسی

 

نخستین فرهنگ فارسی (پس از اسلام) كه نام آن به ما رسیده «رساله ابو حفص سغدی» یا «فرهنگ ابو حفص سغدی» است كه تا اوایل قرن یازدهم هجری وجود داشته و مؤلفان فرهنگ‌های جهانگیری و رشیدی از آن نقل كرده‌اند. بعضی این رساله را تألیف ابو حفص حكیم بن احوص سغدی می‌دانند كه نوعی رود به نام شهرود ـ را اختراع كرده و در حدود سال ٣٠٠ هـ . ق. می‌زیسته است و برخی مؤلف را شخصی دیگر گمان برده‌اند كه در اواسط قرن پنجم هجری می‌زیسته. [١] از این فرهنگ اكنون اثری نیست.

دومین فرهنگ كه نامش به ما رسیده «تفاسیر فی لغه‌الفرس» تألیف قطران شاعر معروف است. دنباله...

 

2


درختان ایستاده می‌میرند

از انقلاب مشروطه به ‌بعد نسلی نبوده است که از این دو همراه همیشگی «شور» و «یأس» در امان باشد. وقتی‌که در یکی از همین روزهای تاریخی در میدان توپخانه به ‌دوست شاعر و فیلم‌سازم رسیدم، او با نوک پای راست زمین زیر پایش را نشان داد و گفت: «مدرنیته‌ی ایرانی از همین جا شروع شد». اشاره‌اش به «شوری» بود که انقلاب مشروطه در دهخدا و هم‌رزمان و هم‌نسلانش ایجاد کرده بود؛ و من با سر و نگاه به‌ جایی دورتر، به ‌میدان بهارستان، اشاره کردم و گفتم: «یأس تاریخی و لعنتی آن‌ها و ما هم از آن‌جا شروع شد»، و بغضم را فرو خوردم و با اشاره‌ی دستی از او خداحافظی کردم. بغضم از همه‌ی این «یأس»های جانکاه ِ بعد از آن «شور»ها بود. آن یأس عظیمی که شب به‌توپ‌ستن مجلس موهای سر و روی دهخدا را یکباره سفید کرد، و آن یأس‌های ریز و درشت فراوان این ۱۰۰ سال. از به‌توپ‌بستن مجلس و استبداد صغیر بگیر تا کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ و بیا تا... و تا... (حالا جوان‌ها چه خوب شعر «زمستان» اخوان را می‌فهمند). دنباله . . .

 

راز نوشتن داستان‌های کوتاه‌

«یکی بود، یکی نبود...» عجب عبارت جادویی؟ دعوتی که تاب مقاومت را می‌گیرد: «بشین و گوش کن، می‌خوام برات یه قصه بگم.» کم‌تر سرگرمی‌هایی به اندازه‌ی شنیدن داستان، خوشایند هستند- به استثنای لذت نوشتن داستان. داستان‌گویی، باید از همان زمانی آغاز شده باشد که اصواتی که بشر تولید می‌کرد، تبدیل به زبان شد. داستان‌هایی پیدا شده‌اند که در زمان مصر‌ باستان روی درخت پاپیروس نقش شده‌اند. این داستان‌ها اسناد پراکنده‌ای بودند که بعدها گرد‌آوری شدند. احتمال دارد طرح‌هایی که روی دیوارهای دود‌اندود غارها کشیده شده‌اند قصه‌هایی از شکار باشد، که در هنگام آشپزی و نشستن دور آتش تعریف می‌شدند. تمدن‌های سراسر جهان کوشیده‌اند از راه داستان، قهرمان‌های خود را جاودان کنند و ماجرای هوس‌بازی‌های خدایانشان را تعریف کنند.

امروزه، انگیزه‌ی داستان‌گویی کم‌تر نشده است. نویسندگان به دو دلیل می‌نویسند. دلیل اول این است که چیزی برای گفتن دارند. دلیل دوم که به همان اندازه قوی است، این است که می‌خواهند چیزی کشف کنند. نوشتن نوعی کشف است. ما از راه داستان‌نویسی ایده‌ها، نگرش‌ها و تجارب شخصی‌مان را کشف می‌کنیم و با آن‌ها کنار می‌آییم. طی فرایند داستان‌نویسی، تا حدی درک به‌تری از دنیا، دوستان، اطرافیان و خودمان پیدا می‌کنیم. هنگامی که کسی نوشته‌ی ما را می‌خواند، در بخشی از دنیای ما و ادراک ما از این دنیا سهیم می‌شود. در ضمن، داستان‌نویسی تجربه‌ی بسیار شیرینی است. پس مداد خود را بتراشید، یا کامپیوترتان را روشن کنید تا با هم آغاز کنیم. دنباله . . .

 

 واژگان دخیل عربی در کهن‌ترین متن‌های فارسی نو

آگاهی ما از وضعیت اولیه‌ی تاریخ ادبیات فارسی، چه نثر و چه نظم، (۱) در گروهی از دستنویس‌ها بازتاب یافته است که در آستانه‌ی سده ی بیستم (۱۴- ۱۹۰۲) چهار هیات کاوشگر آلمانی به سرپرستی آلبرت گرونوِدِل (۲) و آلبرت فُن لُکُک (۳) در واحه‌ی تورفان در ایالت شین جیان (۴) (ترکستان شرقی)، در غرب چین، کشف کرده‌اند. در حقیقت، قدیمی‌ترین مدارکِ زبان و ادب فارسی توسط مانویان برای ما به یادگار مانده است.(۵) پس از فرستادن نخستین گروهِ از مدارک بازیافته از تورفان به برلین، سرپرست وقتِ موزه‌ی مردم‌شناسی، فریدریش ویلهلم کارل مولر، (٦) «کسی که هیچ زبانی، از یونانی گرفته تا ژاپنی، برایش ناآشنا نبود»، (۷) در ۱۹۰۴ موفق به رمزگشایی خط این دست‌نویس‌ها شد. او نخستین کسی بود که متوجه شد اگرچه بیش‌تر متن‌های تورفانی مربوط به کیش مانی به خط ویژه‌ی مانوی نوشته شده، زبان برخی از این قطعه‌ها، نه سُغدی، پارتی یا فارسی میانه، بلکه فارسی نو است؛ و از این هیجان‌انگیزتر آن که حتا واژگان دخیل عربی نیز دارد. او یازده واژه‌ی دخیلِ عربی قطعه‌ی M106 را در اثرش، دست‌نوشته‌های بازمانده به خط استرانجلو از تورفان، ترکستان چین، (۸) نام برده است. (۹) پژوهش‌های بعدی نشان داد که زبان این قطعه‌های فارسی، نه آن فارسی دری فرهیخته و مورد انتظار، که زبانی است حد فاصلِ میان فارسی میانه و فارسی دری؛ زبانی در مرحله‌ی گذار که شاید بتوان آن را «فارسی نوِ آغازین» خواند. دنباله . . .

مکتب‌خانه

فلک کردن در مکتب خانه

«مکتب» یا «مکتب‌خانه»، «كُتَّاب» (به ضم كاف و تشدید تاء) یا «كتاب‌خانه»، به نخستین محل آموزش و تربیت گفته می‌شده است و مدیر آن ‌را معلم، مکتب‌دار، ادیب، مؤدِب، ملا و یا آخوند می‌نامیده اند.

پس از پیدایش اسلام در ایران، نخستین محلی كه پایگاه آموزش و پرورش قرار گرفت، مسجد بود، زیرا به وسیله‌ی مسجد منظور مسلمانان كه ترویج دین اسلام و آموزش مبانی آن بود، برآورده می‌شد؛ نظر به تأثیر فوق‌العاده مذهب در اخلاق و رفتار گروندگان، حاکمان عرب با تأسیس مسجد و آموزش دین، تفوق و تسلط خود را بر روح و جسم ایرانیان تأمین می‌كردند، آنان  از لحاظ دنیوی علاقه‌مند به تأسیس مسجد بودند.

اوقات آموزش در  هنگامی بود كه مردم از كار عبادت فارغ شده و به مسجد نیاز نداشتند، یعنی از بامداد تا نیمروز و بعداز ظهر در فاصله‌ی نمازها. جایگاه درس، شبستان، رواق و ایوان مسجد بود. موادی كه تدریس می‌شد در آغاز عبارت بود از خواندن قرآن، حدیث، بحث در اصول دین و مذهب، تفسیر قوانین شرع (فقه)، كه بعدها صرف ‌و نحو زبان عربی و ادبیات عرب و منطق و علم كلام نیز بر این مواد افزوده شد. دنباله . . .

ترجمه‌ی ماشینی

در این مقاله، خلاصه‌ی پژوهش‌های انجام شده در زمینه‌ی پردازش زبان فارسی اعم از واكافت ساختواژی، دستوری و معنایی،‌ شیوه‌ی بازنمایی معنای جمله‌ها و به‌كارگیری دانش بازنمایی، درك متن فارسی و ساختار دستور زبان فارسی و نیز نظریه‌ی گشتاری چامسكی در ساختار زبان فارسی و پژوهش‌هایی از این دست گردآوری شده‌اند.

این مجموعه می‌تواند در ارایه‌ی راه به پژوهشگرانی كه هدفشان پژوهش در حوزه‌ی پردازش ماشینی زبان فارسی است، كمك موثری باشد. در این نوشته همچنین، به موانع موجود به‌ویژه در زمینه‌ی ابهام معنایی اشاره شده و در پایان راه‌حل مناسبی برای ترجمه‌ی ماشینی زبان فارسی مورد بررسی قرار گرفته است. دنباله . . .

لقب‌های پادشاهان در ادب فارسی

 

 نخستین بار در كتاب اوستا با لقب «كی» كه از لقب‌های پادشاهی ایران است آشنا می‌شویم. اوستا مجموعه‌ای است از کتاب‌های دینی كه به زبانی خاص به نام زبان اوستایی تدوین شده است و متن‌ های مقدس دین زردشتی را تشكیل می‌دهد. دانشمندان ایران‌شناس نظر می‌دهند كه زبان اوستایی در حدود سده‌های ششم و هفتم پیش از میلاد مسیح رایج بوده است، بنابراین لقب «كی» از بیست و شش سده‌ی پیش در ایران شناخته شده است و چنان‌كه در متن‌های باقی‌مانده از دوره‌ی ساسانی (۲۲٦– ٦۵٦م) آمده است طبقه‌ ی دوم پادشاهان ایرانی به نام كیانیان نامیده می‌شدند و نخستین آنان «قباد» بوده است.

كلمه‌ی «كی» در اوستا به گروهی از امیران و رؤسای قبیله‌هایی كه با زردشت پیامبر معاصر بودند، گفته می‌شد. این امیران پشتیبان زردشت بودند و برای گسترش دین او در میان قوم‌های شرقی ایران قدیم جنگ‌ها كردند. از پادشاهانی كه به لقب «كی» خوانده می‌شدند باید «كیقباد» و «كیكاووس» و «كیخسرو» را نام برد. بنابراین لقب «كی» از نخستین لقب‌های پادشاهی ایران به‌شمار می‌رود. دنباله . . .

 

نسخه‌ی خطّی جلوه‌گاه اندیشه و هنر ایرانی

ثبت و ضبط اندیشه در دوران دراز تمدن بشری به سه شیوه عملی شده است : نوشتن دستی بر صفحه‌های گلی، سنگی، چوبی، كاغذی و . . . . ؛ چاپ آثار با وسایل فنی و صنعتی؛ و سرانجام صبط و انتقال گفته‌ها بر صفحه و نوار و موج و رایانه. در تاریخ تمدن ایران، سابقه‌ی نسخه‌نویسی ِ خطی پردامنه است و این نوع كار در میان آثار باستانی دیگر ارزش خاص و اعتباری ویژه دارد. زیرا افكار همه‌ی اندیشمندان و دانشمندان و شاعران ما بر این اوراق كه بیش ترشان اکنون فرسوده و پاره و چركین و ناخواناست، پس از سده‌ها و روزگاران دراز به دست ما رسیده است و امروزه ما می‌توانیم تاریخ حیات ملت نام‌داری را در میان آن‌ها پژوهش و كشف كنیم.

تردیدی وجود ندارد كه اهمیت این نسخه‌ها نه از تخت جمشید و مسجدهای اصفهان كم‌تر است و نه از گنجینه‌های زرین زیویه و مارلیك كه چشم‌ها را خیره می‌كنند. شناخت ملت و سرزمین ما منحصر به تاریخ جهانگیری هخامنشی و هنر ساسانی و پهلوانی‌های رستم و نقش‌های زیبای شیخ لطف‌الله نیست. ما در كنار و هم‌تراز با این آثار بزرگ و با جلال، نسخه‌های خطی زیبا و پركار هنرمندانه و كهنه‌كتاب‌های فرسوده و شیرازه دررفته‌ای داریم كه هر یك سندی بزرگ و مهم است، هم از حیث خط و هنر و هم از دید مضمون و اندیشه. دنباله . . .

شعرهای پایان نسخه

 

بسیاری از كاتبان نسخه‌های اسلامی (به‌ویژه نسخه‌های فارسی) پس از این كه «خاتمه‌ی مؤلف» را نقل می‌كردند، سطرهایی نیز از خود به نسخه‌ها می‌افزودند و در آن سطرها نام و نسب و نسبت و كنیه و لقب خود و احیانن نام شهر یا ده و حتا نام مدرسه یا رباط یا خانقاه (و جز این‌ها) را كه نسخه در آن‌جا نوشته شده و نیز اطلاعاتی از قبیل آن كه كدام نسخه مأخذ نسخه‌برداری واقع شده و البته در بسیاری از موارد تاریخ روز و ماه و سال نگارش خود را در پایان نسخه  جدید می‌نوشتند.

كاتبان، جز این اطلاعات، مقداری جمله‌های دعایی در طلب آمرزش و رحمت الاهی برای خود و والدین خود می‌آوردند و گاه به نقل شعرهایی یادگارگونه از خود (یا از شاعران و شعرهای قدیم) یا بیت‌هایی در عذرخواهی از خط بد خویش می‌پرداختند.

این مطالب كه پس از آخرین کلمه‌ی «مؤلف» توسط كاتب در پایان نسخه‌ها نوشته می‌شد در اصطلاح فرنگی كلوفون Colophon  نام دارد. اگر عبارت «خاتمه‌ی مؤلف» را به اصطلاح قدیمیان «خاتمه الكتاب» بنامیم، ناچار نوشته‌های كاتب را می‌توان «خاتمه‌ی كتاب» یا «پایان نسخه» نامید. دنباله . . .

تجلی فلسفه، عرفان و تصوف در ادب پارسی

عرفان و تصوف در ادب فارسی

ادب و ادبیات چیست؟

در باب واژه‌ی ادب و این‌كه منظور از ادب و ادبیات چیست سخنان گوناگون گفته‌اند و تعریف‌های گوناگونی برای ادب و ادبیات كرده‌اند كه هیچ‌یك جامع نیست. البته مفهوم آن تا حدی برای همه‌ی مردم روشن است و منظور از آن را كم‌و‌بیش درمی‌یابند بدون آن‌كه نیازی به قالب‌گیری در تعریف و حدود معینی باشد.

آیا می‌توان مرزی و حدی برای ادبیات ملت‌ها قایل شد و اگر می‌توان حدی برای آن دانست، دامنه‌ی آن تا كجا كشیده می‌شود؟  من هنوز نتوانسته‌ام احساس را از اندیشه بازشناسم و اصولن نمی‌دانم و یا نتوانسته‌ام بدانم كه احساسات مردم از اندیشه‌های آنان جدا باشد و جه امتیازی میان اندیشه‌های منطقی و احساسات ذوقی پیدا كنم. روزگاری گفته می‌شد همه‌ی اندیشه‌های انسانی در همه‌ی شئون فلسفی است. من نمی‌دانم كه آیا چه‌گونه می‌توان خود را از دانش‌های معمول عصر و زمان بركنار داشت و باز هم ادیب و نویسنده و یا شاعر بود، ادبیات كهن ما پر است از اندیشه‌های علمی و مذهبی و عرفانی ، اگر دیوان‌ها و نوشته‌های شاعران و بزرگان باستان را بررسی كنیم، این امر برای ما مسلم می‌شود كه ادیب نمی‌تواند از دانش‌های روزگار خود به یك سو باشد – زیرا ادب با همه‌ی شیون زندگی انسانی سروكار دارد. دنباله . . .

 

بزرگ‌سازی و کوچک‌سازی ِ واژه‌ها در زبان فارسی

الف ) بزرگ‌سازی

روندِ بزرگ‌سازی واژه در فارسی اشکال سخت متنوعی به خود  می‌گیرد که در بادی امر به نظر نمی‌رسد  که چنین باشد و این خود از گوشه‌های نهان این زبان است که شماز آن بسیار است و تنها با دقت و جست‌وجو به دست می‌آید.

اینک برخی موارد بزرگ‌سازی که نگارنده‌ یافته است و نمونه‌های مربوط بدان‌ها:

١- با افزودن واژه‌ی «نره» مانند:  نره‌شیر,  نره‌غول,  نره‌گدا ، نره‌دیو,  نره‌گور.

فردوسی گوید:

 « یکی نره‌گوری بزد بر درخت  /  که در چنگ  او پر مرغی نسخت »

در این نمونه‌ها  «نره» حتمن و ضرورتن به معنای «نر»  (در مقابل «ماده») نیست , بلکه کلانی و هنگفتی نیز درنظر است.

۲-  با افزودن واژه‌اکِ «خر» به معنای بزرگ :

مانند خربوف (جغد بزرگ) , خرگردن, خرپول, خرسنگ, خرچنگ, خر‌آس (آسیای دستی بزرگ ), خروار دنباله . . .

 

ترانه، گونه‌ی ادبی مستقل در ادبیات فارسی

ترانه در ادبیات فارسی

الف ) پیش از شیدا

مانند بسیاری از هنرها تاریخ دقیقی برای پیدایش ترانه (یعنی سرودن شعر بر پایه‌ی ملودی) و این که چه کسی نخستین ترانه را سروده است نمی‌توان یافت. پیشینه‌ی ترانه‌سرایی در زبان پارسی به متن‌های ساسانی باز می‌گردد و "خسروانی"هایی که به باربد منسوب است. وی موسیقی‌دان و بربت‌نواز دربار خسرو پرویز بوده است که شعرهایش را با ساز می‌نواخته و می‌خوانده است. از او در متن‌های ادبی بسیار یاد شده و ۳۰ لحن او در ادبیات کلاسیک پارسی معروف است.

در ادبیات پس از اسلام و با نفوذ ادبیات و عروض عرب، قالب‌ها و شکل‌های شعری آنان نیز به‌سرعت در میان ایرانیان رواج یافت. از این زمان تا دوره‌ی قاجاریه به‌صورت پراکنده به ترانه با تعبیرهای گوناگون اشاره شده است، مانند: حراره‌گویی که مقصود از حراره شعرهایی بوده است که توسط عامه‌ی مردم ساخته و خوانده می‌شده است. ترانه در متن‌های قدیمی عمومن به معنای رباعی به کار رفته است. دنباله . . .

 

گفتاری پیرامون زبان، گویش و لهجه در فارسی

‏برای اين که تعريف دقيقی از زبان انجام بگيرد. من آن را از سه نظر تعريف می‌‌کنم. زبان به معنی اعم آن، زبان از ‏نظر زبان‌شناسی و زبان از نظر گويش‌شناسی.

زبان به معنی اعم آن هر نوع نشانه يا قراردادی است که پيامی را به میان افراد يک ‏جامعه می‌برد، مثلن بوق اتومبيل، آژير آمبولانس، چراغ راهنمايی، زنگ اخبار، تابلوی ورود‌ممنوع، تابلوی توقف‌‏ممنوع، و حرکات چشم و ابرو و سرو دست و غيره نوعی زبان است.

زبان از نظر علم زبان‌شناسی شامل تعداد محدودی ‏قاعده‌ی آوايی، معنايی و دستوری است که همراه تعداد محدودی واژه می‌تواند بی‌‌نهايت جمله بسازد و اين جمله‌ها از طريق ‏دستگاه گفتار آدمی توليد می‌‌شوند و واسطه‌ی ارتباط میان افراد می‌‌گردند، مثلن در زبان فارسی، ما قاعده‌هایی داريم که جای فاعل، ‏مفعول و فعل در جمله کجاست، صفت و موصوف و مضاف و مضاف‌اليه نسبت به هم چه‌گونه قرار می‌‌گيرند، يعنی اين چيز ‏که به آن می‌‌گویيم دستور، جای حرف‌های اضافه، حرف‌های ربط، قيد و غيره کجاست، به اين قاعده‌ها دستور زبان گفته می‌‌شود . . .

ولی زبان از نظر ‏گويش‌شناسی تعريف ديگری دارد. دنباله . . .

 

ریشه‌ی ایرانی نام "دریای سیاه" و رودخانه‌های "دانوب" و "دُ ن"

 دریای سیاه و رودخانه ی دانوب

نواحی اطراف دریای سیاه در دوران بسیار کهن مسکن اقوام و طوایف ایرانی بوده است. در دوره‌های پیش از تاریخ، این نواحی گذرگاه اقوام ایرانی بوده است که از آسیای مرکزی به‌سوی اروپای شرقی در حرکت بوده‌اند و قبایلی از آن‌ها با نام‌های  "سکایی" و "سرمتی" در نواحی شرقی و شمالی دریای سیاه جای گرفته بودند و هنوز بقایای این اقوام ایرانی به‌صورت قوم اوسِت Osset که همان "آس"های قدیمی و تاریخی هستند، در آن حوالی سکنا دارند و دسته‌ی بزرگی از آنان اکنون خود را "ایرونی" Ironi می‌خوانند و سرزمین‌شان را "ارستان"  erestōn می‌نامند به معنی جای ایرانیان.

ناحیه‌ی "پونت" در اطراف دریای سیاه در دوره‌های تاریخی زیر نفوذ هخامنشیان درآمد و به‌هنگام پادشاهی داریوش اول، "ساتراپ" های هخامنشی بر آن‌جا فرمان‌روایی کردند و سپس "میتریدات" جانشین ساتراپ‌ها شد و در سال ٣۰١ پیش از میلاد یک سلسله‌ی پادشاهی در ناحیه‌ی پونت تشکیل داد و پادشاهی پونت تقریبن همه‌ی سواحل جنوبی دریای سیاه را فراگرفت و نوادگان میتریدات مدت‌های دراز در آن‌جا فرمان‌روایی کردند.

از این رو اقوام گوناگون ایرانی ساکن در اطراف دریای سیاه، به بسیاری از نواحی آن‌جا و از جمله به خود این دریا نام "دریای سیاه" دادند که ریشه‌ی ایرانی دارد. دنباله . . .

 

شاعرانی که زن به‌شمار آمده‌اند

شاعرانی که زن به شمار آمده اند

 تذكره‌نویسی ظاهرن كاریست كه مایه نمی‌خواهد، همچنان‌كه از سده‌ها پیش تا كنون عده‌ای بی‌مایه دست بدین كار زده‌اند و عده‌ای دیگر نسنجیده به گفته‌ی آنان اعتماد كرده و استناد جسته‌اند، ولی اگر بنا باشد كه كسی یك تذكره‌ی سودمند و درخور اعتماد بنویسد، افزون بر اسباب جمع، اطلاعات و معلومات زیادی هم درین زمینه باید كسب كرده باشد.

درباره‌ی روش كار تذكره‌نویسان و ارزیابی اثر هر یك از ایشان آن‌چه به نظر بنده رسیده است، در دو مجلد «تاریخ تذكره‌های فارسی» نوشته‌ام و درین مختصر اجمالن عرض می‌كنم این كه پژوهشگران برای آگاهی‌یافتن از احوال و آثار هر شاعری ناگزیرند دیوان او را از آغاز تا انجام بخوانند.

كسانی كه تذكره‌ی عمومی نوشته‌اند، غالبن درباره‌ی شاعران پیش از خود اطلاعات دقیقی در اختیار ما نگذاشته‌اند. هر یك از عبارت‌ های زیر به‌اصطلاح ترجمه‌ی حال شاعریست كه صاحب "ریاض‌الشعراء" زحمت نگارش آن را به خود داده است: دنباله . . .

 

علل و تاریحچه‌ی پیدایش خوش‌نویسی در خط فارسی

خوش نویسی در خط فارسی

نگاهی كوتاه به نقشی كه خط در فرهنگ و هنر بشر دارد، ارج و ارزش آن را بر ما روشن می‌كند . به راه گزاف نرفته‌ایم اگر خط را مادر همه‌ی دانش‌ها و دانستنی‌های بشر بدانیم . زیرا اگر خط نبود كه بتوان دانش‌ها و دانستنی‌ها را به‌وسیله‌ی آن نوشت، و از دستبرد زمان نگاه داشت، گنج بزرگ دانش امروز بشر را گردباد مهیب زمان و رویدادهای گوناگون آن از میان برده بود.

بدین سان پیدایش خط را باید یكی از بزرگ‌ترین رویدادهای تمدن بشر دانست. رویدادی كه هرچه زمان بیش‌تر بر آن بگذرد، ارزش و اهمیت آن روشن‌تر می‌شود. نیازی به گفتن نیست كه فرهنگ امروز بشر دارای ریشه‌های عمیق چند هزار ساله است و  تلاش و اندیشه‌ی میلیون ها بشر دست‌ به ‌دست هم داده تا دانش بشر را بدین پایه رسانده است. انتقال این میراث گران‌بها كه هر روز بارورتر و بارورتر می‌شود، چه‌گونه انجام پذیرفته است ؟ این پرسشی است كه تنها یك پاسخ دارد. از راه نوشتن. دنباله . . .

 

هنر تزیین به‌وسیله‌ی خط

تزیین با خط

چرا خارجی‌ها بدون آن‌كه اطلاعی از زبان فارسی داشته باشند کار خوش‌نویسان ما را می‌خرند؟ چه‌گونه ذوق لطیف ایرانی خط را به عنوان یك عامل تزیینی مورد استفاده قرار داده است؟

در سراسر جهان خط وسیله‌ای برای فهماندن آن چیزی است كه در مغز انسان می‌گذرد. در كشور ما كه همه چیز را با شعر و هنر همراه می‌كنیم، خط را نیز به‌صورت یك رشته‌ی هنری بسیار زیبا درآورده‌ایم،  به‌گونه‌ای كه کسانی مانند هلندی‌‌ها و فرانسوی‌ها یا آمریكایی‌ها، كه كوچك‌ترین اطلاعی از خط ما ندارند، صفحات خوش‌نویسان ما را به بهای گزاف می‌خرند و آن‌ها را زینت خانه‌های خود می‌کنند.

در عهد اشكانیان و ساسانیان هنرمندان ایرانی برای تزیین در و دیوار كاخ‌های امیران و پادشاهان از گچ‌بری‌ها استفاده می‌كردند. دنباله . . .

داستان جلد كتاب در ایران

داستان جلد کتاب در ایران

یكی از هنرهایی كه ایرانیان در آن مهارت زیاد داشته‌اند، ساختن جلدهای زیبا برای كتاب‌های خطی بوده است. امروز نمونه‌هایی از جلدهای چرمی ساخت ایران در موزه‌های بزرگ جهان موجود است كه هر كدام بیش از چند مقاله و كتاب ذوق هنری پدران ما را معرفی می‌کنند.

در حقیقت مردمی كه از این كتاب‌ها استفاده می‌كردند، از دو جهت لذت می‌بردند: یكی از جهت مطالبی كه در آن‌ها موجود بود، دیگر از جهت ارضای حس زیباپرستی كه در همه‌ی امور پدران ما دخالت داشت.

ساختن جلدهای چرمی از هنگامی آغاز شد كه سلطان حسین بایقرا تصمیم گرفت در هرات كتاب‌خانه‌ی معتبری به وجود آورد. دنباله . . .

کتاب‌آرایی در ایران

 
 

 ایرانیان به آرایش كتاب دلبستگی فراوان داشته‌اند. ولی از آن‌جا كه پوست و كاغذ كه نقش بر روی آن‌ها پدید می‌شود از اجناسی است كه در برابر رویدادها پای‌داری كم‌تری دارد، نمونه‌های باستانی این هنر بسیار كمیاب است.  بید و موریانه و دیگر حشره‌ها و آتش و عامل‌های دیگر همیشه كتاب و دفتر و نامه‌ها را تهدید می‌كند.

بدون شک هنگامی كه در سال ۳۸۹ هجری قمری كتاب‌خانه‌ی باشكوه سامانیان دستخوش آتش‌سوزی شد، بسیاری از كتاب‌های مصور و گران‌بهای ایران در آن سوخته است. همچنین هنگامی كه كتاب‌خانه‌ی آل بویه در ری به دست سلطان محمود غزنوی ویران شد، انبوهی از كتاب‌های گران‌بهای باستانی ایران از میان رفت. ولی همه‌ی این ویرانی‌ها و آتش‌سوزی كتاب‌خانه‌ها در برابر تاراج مغولان ناچیز می‌نماید. دنباله . . .

 

نگاهی به تاریخ نمایش و نمایش‌نامه در ایران 

قدمت نمایش درایران را اگر بخواهیم از دوران پیش از اسلام بررسی كنیم، باید بحث خود را از نمایش‌های آیینی كه به داستان سوگ سیاوش و كین ایرج معروف شده است آغاز کنیم. بنابر آن‌چه در آثار برجای‌مانده از ادبیات كهن ایران و شاهنامه فردوسی و اشاره‌هایی كه در برحی از کتاب‌های تاریخی ایران آمده (۱)، این مراسم هرسال در زمانی معین برگزار می‌شده است و در دوره‌ی اسلامی چون با سنت‌ها و آیین‌های «گبركان» مخالفت می‌شد به‌تدریج رنگ اسلامی گرفت و با روی‌كارآمدن مذهب تشیع به تعزیه‌ی حسین و یارانش تغییر شكل داد. درباره‌ی زمان آغاز تعزیه میان پژوهشگران اختلاف نظر هست.  دنباله . . .

 

درباره‌ی شعر و شاعر

(شعر و نوپردازی)

در مطبوعات ایران بحثی درباره‌ی آن‌که شعر چیست و شاعر کیست بسیار درگرفته و سخنوران و سخن‌سنجان نوپرداز و کهن‌پرداز در این زمینه بارها به میدان آمده‌اند. ما برای خود این حق و وظیفه را قایل نیستیم که در میان طرفین به داوری برخیزیم، ولی از آن‌جا که مایلیم ارزیابی خود را از شعر نو عرضه داریم، به عنوان پیش‌زمینه‌ی سخن پربیراهه نمی‌ دانیم که اندیشه‌ی خود را درباره‌ی برخی مسایل مورد بحث درباره‌ی شعر و شاعر، از کنار بیان داریم.

شعر مرکب  از چهار عنصر ضرور است:

١- اندیشه

۲-  احساس

٣- تخیل

۴-  آهنگ

دنباله . . .

نقش اروپا در ادبیان امروز ایران

ادبیات اروپایی 

نخستین نشانه‌های تاثیر اروپا در ادبیات امروز ایران را می‌توان در تحولات این ادبیات در دوره‌ی بازگشت ادبی به سوی شاعران کهن و ماقبل کلاسیک ( مانند عنصری، فرخی و منوچهری) دید که با ایجاد نوع جدیدی از ملی‌گرایی عصر قاجار پیوند خورده بود (برخلاف تصور عامه، پیدایش ایران به عنوان یک "دولت ملی" نه به دوره‌ی صفویه یا پیش از آن، بلکه به عصر قاجار برمی گردد).

در آن هنگام که شعر غنایی اروپا در مکتب‌های نئو رمانتیسم، رئالیسم، سمبولیسم و غیره مورد بررسی و تحلیل قرار می‌گرفت، ایران که سبک‌های گوناگونی را تجربه کرده بود، به نوعی نئوکلاسیسم برگشت که به جنبه‌های ناب و زیبای زبان تاکید داشت و برای ترجمه به زبان‌های اروپایی مشکل و به ذائقه‌ی اروپاییان نیز خوش نمی‌آمد. این مساله نه برای ایرانیان که تلفیقی از سبک‌های اروپایی و ایرانی را تجربه می‌کردند، بلکه بیش‌تر برای محققان اروپایی مسایل پیچیده‌ای را پیش کشید و در عین حال توجه و علاقه‌ی زیادی را در آنان برانگیخت.

ادبیات نوین ایران چندین سال پیش از انقلاب مشروطیت ظاهر گردیده بود، ولی جز غرق‌شدن در نظریات اجتماعی نتوانسته بود روشنگر راهی باشد. شعر نئوکلاسیک فارسی بدون آن‌که قالب‌های پذیرفته‌شده‌اش را از کف بدهد، سرشار از مفاهیم اخلاقی و اجتماعی شد. آثار منثور دارای طنزهای گزنده علیه حکومت مستبدانه بود و کوشش‌هایی را نیز در زمینه‌ی قصه‌های کوتاه و رمان (که اغلب بدون جنبه‌ی هنری بودند) شامل می‌شد. دنباله . . .

نخستین مطبوعات كودکان و نوجوانان در ايران

 

پیدایش مطبوعات كودکان و نوجوانان در ایران به‌عنوان نشرياتی كه به‌طور مشخص، تنها براي خوانده‌شدن توسط كودكان يا نوجوانان نوشته می‌شوند، نه پديده‌ای ناگهانی، بلكه همچون هر مقوله‌ی فرهنگی ديگری، پيامد حركتي پيوسته و زمانمند بود.
نگاهي تاريخي به این مقوله نخست اين پرسش را مطرح می‌سازد كه در تاريخ مطبوعات ايران نخستین ‌بار در كجا و چه‌گونه به كودكان اشاره شده است؟ گام بعدی جست‌وجوي مطالب درباره كودكان، و گام‌‌هاي پس از آن نیز جست‌وجوي نشريات درباره‌ی كودكان و نوجوانان و مسايل آنان (همچون آموزش و پرورش) و نشرياتی است كه در اماكن منسوب و مربوط به كودكان و نوجوانان (مانند مدرسه‌ها و آموزشگاه‌ها) انتشار يافته است.
پيش‌شماره‌ی نخستین نشريه‌ی ايرانی كه امروز با نام "كاغذ اخبار" (Newspaper ) از آن ياد می‌كنيم و در سال ١٢۵٢ قمری، در دوران سلطنت محمدشاه قاجار منتشر شده است، اشاره‌ای كوتاه به كودكان دارد. دنباله . . .

 

ضرب‌المثل‌های فارسی

 

ضرب‌المثل‌ها در میان مردم و از زندگانی مردم پدید می‌آید و با مردم پیوند ناگسستنی دارد. این جملات کوتاه زاییده‌ی اندیشه و دانش مردم ساده و میراثی از غنای معنوی نسل‌های گذشته است که دست‌به‌دست و زبان‌به‌زبان به آیندگان می‌رسد و آنان را با آمال و آرزوها، با غم و شادی، با عشق و نفرت، با ایمان و صداقت و با اوهام و خرافات پدران خود آشنا می‌ سازد.

زبان شیرین پارسی در نتیجه‌ی فکر موشکاف و باریک‌بین و طبع بذله‌گو و نکته‌سنج ایرانی، از لحاظ امثال و حکم از غنی‌ترین زبان‌ های دنیاست. امثال و حکم از دیرباز در ادبیات منظوم و منثور ایران رخنه کرده و هیچ شاعر معروف ایرانی نیست که در سخنان خود مقداری از این ضرب‌المثل‌ها را به کار نبرده باشد. هم در ادبیات کلاسیک فارسی و هم در نیم‌زبان‌ها و لهجه‌های ایرانی ضرب‌المثل‌ها به‌فراوانی دیده می شود. از سده‌ی دهم هجری به بعد، برخی از ضرب‌المثل‌ها در جُنگ‌ها و بیاض‌ها و مجموعه‌های شخصی و خصوصی ثبت و ضیط شده و حتا مقداری از آن‌ها را به عنوان شاهد مثال در فرهنگ‌های فارسی که از سده‌ی پنجم به بعد در ایران تالیف شده، می‌توان دید. دنباله . . .

 

فرافکنی در ادب فارسی

فرافکنی در ادب فارسی

فرافكنى يا برون‏فكنى، يكى از اصطلاح‌ها و مفهوم‌های نوين روان‏شناختى است كه نخستين بار در آثار زيگموند فرويد ــ روان‏شناس و روان‏پزشك نامدار اتريشى ــ ضمن بحث سازوكار (مكانيسم) هاى دفاعى مطرح شد. اما اگر آن را، فارغ از مباحث صرفن تخصصى و نكته‏سنجى‏هاى فنى، به‏معناى ساده‏اش: «افكندن گناهِ كمبودها و تقصيرهاى خود به‏عهده‌ِ ديگران يا عامل‌های خارجى» و يا به معنايى عام‏تر: «تسرى احوال خود بر ديگران» درنظر بگيريم، مفهومى است بسيار كهن كه از ديرباز مورد توجه و اشاره‌ی انديشمندان و صاحب‌نظران فرهنگ‏هاى گوناگون قرار گرفته است و سابقه‌ی آن شايد به قدمت خود انسان برسد.
فرافكنى، به‏ویژه در حالت‌های ساده و غيرپيشرفته‌ ی آن، بسيار شايع است، تا آن‌جا كه روزانه موارد متعددى از آن را مى‏توان در گفتارها و رفتارهاى خود و ديگران آشكارا دید: دنباله . . .

 

بازگشت ادبی در ایران

(رنسانس ادبی)

نگاهی دقیق به دوره‌های ادبیات فارسی نشان می‌دهد که این دوره‌ها پیوسته به عامل‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی وابسته بوده‌اند. دوره‌ی بازگشت یا رنسانس نیز از این قاعده مستثنا نیست. دوره‌ی بازگشت، از لحاظ محتوای ادبی دوره‌ایست کم‌مایه و بی‌جان و اسم‌هایی که به یاد انسان می‌آید ـ یعنی چهره‌های برجسته‌اش، هرچند این‌ها چندان برجسته هم نیستند – چهره‌های مکرر و زایدی است. (شفیعی. ۱۹) همه‌ی نقدهایی که بر این دوره از ادبیات فارسی می‌شود، ریشه در عامل‌هایی دارد که بر این دوره وارد شده است. با نگاهی به تاریخ می‌توان دلیل‌های کم‌مایگی بازگشت ادبی را جست‌وجو کرد. با وجود این عیب‌ها، نمی‌توان نقش مهم این دوره و تاثیری را که بر ادبیات معاصر گذاشت، از یاد برد. ادبیات معاصر کالبدی تازه به حیات ادبی ایران دمید ولی پیش از آن، جنبش بازگشت، ساده‌گویی و ساده‌نویسی را به ادبیات فارسی بازگردانده بود. بازگشت ادبی، مقدمه‌ی شکل‌گیری ادبیات معاصر است. زمان حیات این دوره از ادب فارسی طولانی نیست . از اواسط حکومت کریم‌خان زند، دو، سه تن از مردان خوش‌قریحه و صاحب‌ذوق یکباره روی از سبک رایج هندی (اصفهانی [آریا ادیب]) برتافتند و به شیوه‌ی استادان پنج و شش سده‌ی پیش پرداختند و زمینه‌ی پیدایش گویندگان از خود بزرگ‌تر را فراهم کردند. ( آرین. ۱۳) این دوره کم‌و‌بیش تا زمان انقلاب مشروطه ادامه پیدا کرد. هر چند در طول حیات خود، فرازونشیب‌هایی نیز داشت که ریشه‌ی آن را می‌توان در عامل‌های فرهنگی جست‌وجو کرد. دنباله . . .

 

نگاهی به تاریخچه‌ی خط و زبان در ایران

خط فارسی باستان

آغاز تاریخچه‌ی خط در ایران باستان که طبق کتیبه‌ای که در جنوب ایران کشف شده است به حدود پنج تا هفت هزار سال پیش می‌رسد و برای نمونه می‌توان از کتیبه‌های موجود در معبد سه هزار و پانصد ساله‌ی زیگورات نام برد. ولی از آن‌جا که مدارک ما در این‌باره کامل نیست، ما نیز از اشاره به زبان‌ها و خط‌های پیش از هخامنشیان خودداری نمودیم.

تاريخ ايران از زمان مادها روشن و مدون است و خلاصه‌اش اين است كه شخصی به نام دياكو بنیادگذار سلسله‌ی ماد بود. او هگمتان يا اكباتان (همدان) را پايتخت خود قرار داد. يكی از فرمان‌روايان بزرگ ماد به نام هُوَخشَتَرَ حكومت آشور را برانداخت و دولت ماد را اقتدار و اهميت بخشيد. جانشين او نیز كه آستياگ نام داشت مغلوب كوروش كبير گرديد و سلسله‌ی ماد برافتاد. كوروش بنیادگذار سلسله‌ی هخامنشيان، مركز حكومت خويش را در پاسارگاد قرار داد و كشور ليدي و بابل را مسخر نمود و مهم‌ترين دولت و سلطنت دنيای قديم را تشكيل داد. داريوش بزرگ‌ترين شاهنشاه هخامنشی هم، نخست ياغيان را سركوب كرد و كشور ايران را از سرحد چين تا ريگزارهای سوزان افريقا بسط داد و دولت هخامنشی را از مقتدرترين دولت‌های روی زمين كرد. از زبان مادی سند و آثار كتبی برجای نمانده است ولی شكی نيست كه زبان مادی با پارسی باستان خويشاوندي نزديك داشته است،‍‌ به‌طوری كه پارسی‌ها و مادی‌ها زبان يكديگر را به‌خوبی می‌فهميده‌اند. دنباله . . .

 

واژه‌های فارسی به‌کاررفته در قرآن

 

آرتور جفری، زبان‌شناس و اسلام‌شناس انگلیسی (پروفسور دانشگاه کلمبیا و نیز دارنده‌ی کرسی الاهیات در دانشگاه‌های نیویورک و  قاهره) که تخصص اصلی‌اش در زبان‌های سامی بوده است، در کتاب خود با نام  The Foreign Vocabulary of the Qur'an کوشیده است تا واژگان گوناگونی را که از سایر زبان‌ها به عربی راه یافته و در قرآن نیز به کار گرفته شده است، گردآوری نماید و بدین ترتیب به یک مطالعه‌ی ریشه‌شناختی Etymologic دست زده است و کتاب وی با نام «واژگان دخیل در قرآن» و برگردان «فریدون بدره‌ای» در ایران نیز به چاپ رسیده است.

دانش ریشه‌شناسی، در علوم اسلامی با نام «علم الاشتقاق» شناخته می‌شده است، لیکن روش به کار رفته در علم‌الاشتقاق با روش‌های زبان‌شناسی امروزی و دانش نو در ریشه‌شناسی واژه‌ها بسیار متفاوت بوده و آگاهی زبان‌شناسان قدیم از دانش ریشه‌شناسی نیز در سنجش با امروز بسیار اندک بوده است، از این رو در گذشته برخی از پیشینیان بر این باور پافشاری می‌کرده‌اند که تمامی واژگان به‌کاررفته در قران، واژگان عربی فصیح است و هیچ‌ واژه‌ی غیرعربی در این کتاب راه نیافته است. دنباله . . .

 

ویژگی‌های سبک شاعران و قالب‌های شعر کلاسیک فارسی

 سبک های شعری

هر چند در شعر همه‌ی شاعران، می‌توان عناصری را يافت كه سبب تمايز كلام آنان از سخن عادی می‌شود، ولی شيوه‌ی استفاده‌ی آنان از این عناصر يكسان نيست. مثلن عنصر خيال (در کنار عنصرهای زبان و موسیقی شعر)، يكی از ابزارهای عمده‌ی بيان شاعرانه است. اما در همین زمینه، از ميان چند شاعر هم‌دوره، ممكن است يكی به تشبيه گرايش بيش‌تری داشته باشد، يكی به استعاره و ديگری به مجاز.

١- ویژگی‌های سبک شاعر

منظور از سبك يك شاعر، مجموعه‌ی آن ويژگی‌هايی است كه شعر او را از عامه‌ی شاعران آن روزگار، متمايز می‌سازد. دنباله . . .

3


مقایسه‌ی آثار شاعران زن از دیدگاه فكری و محتوا با شاعران مرد

(در شعر معاصر)

ادبیات فارسی حضور زنان را چه‌گونه در خود پذیرفته است؟ زنان چه فعالیت و تأثیری در ادب پارسی داشته‌اند؟ و تأثیر زنان در پایه‌گذاری، پیشرفت و دگرگونی‌های شعر معاصر فارسی، این مهم‌ترین جلوه‌ی ادبی زبان فارسی، چه‌گونه بوده است؟
با یك دید كلی، پس از ناصرالدین شاه قاجار دگرگونی‌های چشمگیری در موقعیت و عملكرد زنان ایران پدید آمد، به‌گونه‌ای كه هم‌اكنون زن ایرانی امتیازهای چشمگیری به دست آورده و از اعتبار و موقعیتی بسیار ممتازتر از گذشته برخوردار شده است و تقریبن همدوش و همراه مرد ایرانی در مراكز علمی، فرهنگی، هنری، اقتصادی، سیاسی و حتا گاه نظامی حضوری فعال دارد. دخالت زنان و تأثیر آنان در آراستن صحنه‌ها و ایجاد حوادث داستان‌های عامیانه در دوران‌های گوناگون به یك پایه نیست. در روزگاری كه زنان در كارهای اجتماعی شركت می‌جستند و در زندگی روزمره دخالتی قوی و فعالانه داشتند، طبعن در داستان‌ها اهمیت بیش‌تری می‌یافتند و در هر دوره ای كه زنان به پشت پرده‌ی‌ انزوا رانده می‌شدند و از دخالت در کارهای اجتماعی باز می‌ماندند، از اهمیت و تأثیر آنان كاسته می‌شد. زنان در حوزه‌ی داستان‌نویسی حضور چشمگیری نداشته‌اند، مگر در زمان معاصر، بنابراین تأثیر اصلی و بزرگ زنان در ادبیات بیش‌تر در عرصه‌ی شعر بوده است. دنباله . . .


نقش گاو در استوره‌ها و باورهای ایرانی

نمونه‌ی واقعی یا نمادین جانوران در استوره‌های ایران باستان آمده است و می‌توان آن را در منابع اوستایی، پهلوی و حتا فارسی دید. در بخش‌هایی از اوستا از جمله در بخش گاهانی: یسنا ۲۸ بند ۱، ویسنا ۲۹ بند ۱ تا ۱۱، در اوستای متأخر: یشت ۱۳ بندهای ۸٦ و ۸۷، یسنا ۱۳ بند ۷، یسنا ٦ بند ۴، یسنا ۲٦ بندهای ۴و ۵، یسنا ٦۸ بند ۲۳، یسنا ۱ بند ۲، یسنا ۳۹ بند ، یسنا ۷۰ بند ۲، یشت ۷ (مقدمه)، یشت ۱۴ بند ۵۴، و یسپرد ۲۱ بند ۲و یشت هفتم و سی روزه دوم بند ۱۲... از گاو سخن رفته است. . . .

بر پایه‌ی كتاب‌های دینی پهلوی به‌ویژه بندهش و نوشته‌های زادسپرم و دادستان دینیك و دینكرد می‌توان این‌گونه برداشت كرد كه كیومرث و گاو نخستین به نام اوگدات یا ایوك‌داد e.vak.dad از خاك درست شدند. گاو در ساحل راست رودخانه داییتی da.i.ti یا ویه‌دایت vi.ye.dayt و گیومرث در ساحل چپ آن آفریده شد. این گاو كه بنابر بیش‌تر منابع نر بود، تنها آفریده‌ی روی زمین و حیوانی زیبا و نیرومند به‌شمار می‌رفت. دنباله . . .


تحولات ادبیات فارسی از انقلاب مشروطه تا انقلاب بهمن

١- دوره‌ی پیش از مشروطه ( از اواخر صفویه تا قاجار )

مترقیان ایرانی از اواخر دوره‌ی صفوی به‌ویژه از طریق هند تا حدی با شیوه‌های تفکر و نظم اجتماعی اروپایی و شیوه‌ی زندگی مردم غرب آشنا شده بودند. یکی از نخستین کسانی که به این مقوله توجه کرد حزین لاهیجی (١١٤۵- ١٠٧١ ش) است که از شاعران مبرز  آن عصر به‌شمار می‌رود. او در یکی از آثار خود به طرز حکومت و شیوه‌ی زندگی اروپاییان و محاسن آن توجه کرده و می‌نویسد: « شاید تنها راه اصلاح امور ایران در این باشد که آن را بر اساس شیوه‌های غربیان سروسامان بخشند». چندی بعد در همان زمان، عبداللطیف شوشتری در تحفه‌العالم توصیفات چندی از زندگی مردم انگلستان عرضه کرد که نشانگر آشنایی او از حکومت قانون در این کشور بود. او اثر خود را در اوایل دوره‌ی قاجار تالیف کرد و در هند منتشر ساخت. بحث او پیرامون فراماسونری و برابری حقوق همه در مقابل قانون جالب توجه است. دنباله . . .

 

 لالایی‌ها نخستین شعرهای نانوشته‌ی زنان ایرانی

«لالايی» نخستين پيمان آهنگين و شاعرانه‌ای است که ميان مادر و کودک بسته می‌شود. رشته‌ای است، نامريی که از لب‌های مادر تا گوش‌های کودک می‌پويد و تاثير جادويی آن خواب ژرف و آرامی است که کودک را فرامی‌گيرد. رشته‌ای که حامل آرمان‌ها و آرزوهای صادقانه و بی‌وسواس مادر است و تکان‌های دمادم گاهواره بر آن رنگی از توازن و تکرار می‌زند. و اين آرزوها آن چنان بی‌تشويش و ساده بيان می‌شوند که ذهن شنونده در اين‌که آن‌ها آرزو هستند يا واقعيت، بی‌تصميم و سرگردان می‌ماند. انگار که مادر با تمامی قلبش می‌خواهد که بشود و می‌شود.

«لالايی»ها از جمله ادبيات شفاهی هر سرزمينی هستند، چرا که هيچ مادری آن‌ها را از روی نوشته نمی‌خواند و همه‌ی مادران بی آن‌که بدانند از کجا و چه‌گونه، آن‌ها را می‌دانند. انگار دانستن لالايی و لحن ويژه‌ی آن از روز نخست برای روان زن تدارک ديده شده است. دنباله . . .


  زبان   و  جامعه

 مجموعه‌ی لغاتی که در طی تاریخ در زبان ملتی وجود داشته و به کار رفته است، در حکم فهرست حوادث و شیوه‌ی زندگانی و تمدن و اندیشه‌ها و آرزوهای آن ملت است. از مطالعه‌ی این مجموعه می‌توان بر سرگذشت مادی و معنوی هر یک از جوامع انسانی وقوف یافت.

این مجموعه‌ی لغات در هیچ زبانی هرگز مدتی دراز یکسان نمی‌ماند. هر تحولی که در جامعه رخ می‌دهد، چه مادی و چه معنوی، تغییراتی در لغات متداول آن جامعه پدید می‌آورد. یک دسته از لغات، به سبب آن که مصداق خارجی آن‌ها متروک شده است از این مجموعه بیرون می‌رود و منسوخ می‌شود.

اما چیزهای تازه و معانی نویی که به اقتضای تحولات اجتماعی ایجاد شده محتاج الفاظی است که بر آن‌ها دلالت کند. این الفاظ ناچار به‌وسیله‌ی اقتباس از زبان‌های دیگر، یا اشتقاق، و یا استعمال لغات متروک در مورد و معنی جدید ایجاد می‌شود. دنباله . . .

تاریخچه‌ی پژوهش در زبان‎های ایرانی

خط میخی

بر خوانندگان معلوم است كه اصطلاح "زبان‎‏های ایرانی" منحصر به زبان و گویش‎های زبان در ایران كنونی نیست. این تعبیر مربوط است به همه‎ی زبان‎هایی كه امروز در فلات ایران با آن‏ها ایرانی‎نژادان سخن می‌گویند. مانند فارسی ایران، افغانستان و ماوراء‎النهر و جزیره‎نمای هند، كردی، لوری، گیلانی، پشتو، آسی، تاتی، تالشی، بلوچی، زبان‎های پامیری، یغنابی و غیره. دست‏‎آورد‎های علم زبان‎شناسی اثبات کرد كه زبان‎های نام‌برده، ریشه به زبان قوم قدیمی با نام آری ـ آریانی دارد. دوره‎ی موجودیت این زبان، تقریبن از هزاره‎ی سوم تا هزار‎ی یکم پیش از میلاد ادامه داشته است. ایراتوسفن، جغرافیا‎شناس یونان قدیم (۲۶۷ ـ ۱۹۲ پیش از میلاد) كشور میان هند و بین‎النهرین را آریان می‎نامد. و اتیمولوژی كلمه‎ی ایرانی از كلمه‎ی "آری" مشتق گردیده است.

تقریبن در هزاره‎ی دوم پیش ازمیلاد، قوم‌های آری به دو دسته، یعنی هند و ایرانی تقسیم می‎شوند. اوستا اثر خطی کهن‎ترین ایرانیان و ریگ‏ویدا یا ویدا، اثر خطی کهن‌ترین هندوان، در این باره شهادت می‎دهند. دنباله . . .

تخلص در ادبیات فارسی

سعدی شیرازی

خواجه شمس‌الدین محمد ‌ابن محمد شیرازی را همه با نام «حافظ» و سید ‌محمد حسین بهجت تبریزی را با نام «شهریار» می‌شناسند. «حافظ» و «شهریار» "نام شعری" یا "تخلص" این دو سخن‌سرای نغزگفتار است. تخلص نامی است كه شاعر در شعرش، خود را به آن می‌نامد و می‌خواند.
شاعران به چند روی، برای خود نام شعری برگزیده و در شعر خود می‌آورند: دنباله . . .

 

اهمیت گویش‌های ایرانی

روزگار ما از یک دیدگاه عصر تشخص‌ستیزی است. مردم زمانه روگردان از هرگونه تبعیض و تفاوت، هراسان از هرنوع تشخص و تمایز، با شتاب هرچه تمام‌تر به‌سوی یکسانی و یکدستی و یکنواختی رانده می‌شوند. پی‌روان آیین جهان‌بینی، طرفداران یکسوگرایی اجتماعی و کارگزاران سوداگری آزاد جهانی می‌کوشند طرحی بیاندازند و سامانی بچینند تا در ناکجاآباد هزاره‌ی سوم، همگان زیرسلطه‌ی یک نظام اقتصادی نامریی، همه مثل هم بزایند و مثل هم بزیند و مثل هم بمیرند! با این شتاب که هر روز در هر چهارسوی جهان، مرزهای طبیعی، گسست‌های ضروری و ناهمداستانی‌های سالم و لازم می‌شکنند و فرو می‌ریزند، دیری نپاید که گیتی ِ عاری از آرایش‌ها و برهنه از شکفتگی و زیبایی‌هایش که بخش کلانی از آن‌ها ناشی از رویارویی تفاصل‌ها و ناهمتایی‌هاست، خراب‌آبادی شود هموار که در آن ترک و رومی و چینی و زنگی، همه در پشت رایانه‌هایشان با کیف‌های سامسونت دردست و تلفن‌های همراه در جیب و همبرگر مک دونالد در دهان، همه همسان بزیند و بمیرند.
در عرصه‌ی فرهنگ نیز درها گشوده و سرحدات برداشته می‌شوند. امروزه «ابر و باد و مه و خورشید و فلک» نه، بلکه اجیران حرفه‌ای حرص و آز سیری‌ناپذیر سوداگران طرفدار کشورهای بی‌مرز و فرهنگ‌های یک‌رنگ و مبلغان و اتحادیه‌تراشان تجارت جهانی از طریق اینترنت و فکس و ایمیل و ماهواره و رسانه‌های گروهی جورواجور دیگر در تلاش‌اند تا همه‌جا پسند فردی، دیدگاه شخصی، اندیشه و باور و زبان مستقل و در یک کلام هویت فردی و ملی من و تو را از ما بگیرند و به‌جایش سلیقه‌ی یکسان، جهان‌نگری یکسان، کردار و پندار و گفتار یکسان صادراتی ارزانی‌مان دارند. فعله‌ها، بنایان و معماران چیره‌دست در خفا و آشکار، دست‌اندرکار برافراشتن دوباره‌ی «برج بابل»‌اند تا همه‌ی زبان‌ها در هر هفت کشور جهان منسوخ شوند و زبانی واحد، این‌بار نه لسان عبری هدیه‌ی یهوه، بلکه انگلیسی ناب آمریکایی در سراسر گیتی رایج شود!
دنباله . . .

 

سرگذشت واژه‌ی گل

 

گل در مرز و بوم ایران پیشینه‌ای بس دراز دارد و اگر می‌بینیم که در شعر و ادب فارسی بیش‌تر از دیگر سرزمین‌ها سخن از گل می‌رود، برای آن است که مردم این سرزمین از دوران‌های کهن به گل عشق می‌ورزیده‌اند و ایران‌زمین مهد پرورش گل بوده است. در میان گل‌ها، گل سرخ (گل سوری) بیش‌تر مورد توجه ایرانیان بوده و هنوز بوته‌های وحشی این گل در گوشه و کنار روستاهای ایران به فراوانی دیده می‌شود و گلاب از زمان‌های بسیار قدیم شناخته شده بوده و در مراسم مذهبی و نیز در پزشکی به کار می‌رفته است و هنوز هم به کار می‌رود و در جشن‌ها، عروسی‌ها و میهمانی‎ها هنوز گلاب می‌ گردانند.

واژه‌ی مرکب گلاب خود می رساند که مراد از گل، همان گل سرخ است و در ادبیات فارسی نیز گل بیش‌تر به گل سرخ گفته می‌شود و شکل‎های گوناگون این واژه در دوران‌های پیش از اسلام نیز به معنی گل سرخ است. بررسی‌های ریشه‌شناختی نشان می‌دهد که واژه‌ی گل خود شکل دگرگون‌شده‌ی واژه‌ی دیگری است که در زبان فارسی برای این گیاه وجود داشته است و ما رد آن را خواهیم گرفت. دنباله . .

پیشینه‌ی تئاتر ایران در ادبیات فارسی

عطار، "پرده‌بازى" ، "خيال‌بازى" و "بازى خيال" را تقريبن به يك معنى به كار مى بَرَد و این معنا ظاهرن برابر است با آن‌چه در زبان عربى به آن «خيالُ الظّل» مى‌گفته‌اند. از اين بيت خاقانى (ديوان، برگ ۲۲۷)

در پرده دل آمد دامن‌كشان خيالش *** جان شد خيال‌بازى در پرده وصالش

روشن مى‌شود كه "پرده‌بازى" و "خيال‌بازى" يك چيز بوده است. عطار خود "بازىِ خيال" را به‌گونه‌اى تصوير مى‌كند كه امرى است كه در نظر جلوه مى‌كند و سپس محو مى‌شود (مختارنامه، برگ  ۱۱۹ ديوان، برگ  ۲۹۵)

چندان كه به سرِّ كار درمى‌نگرم *** مانندِ خيال‌بازى‌ام مى‌آيد.

ور ز رخش لحظه‌اى نقاب برافتد *** هر دو جهان بازىِ خيال نمايد

و نشان مى دهد كه كسانى كه "پرده‌بازى" مى‌كرده‌اند، در پرده نهان مى‌شده‌اند و سپس به‌گونه‌اى ديگر آشكار مى‌شده‌اند (مختارنامه، برگ  ۲۲۷ ديوان، برگ  ۴۱۲). دنباله . . .

تاثیر متقابل سنت و تجدد در ادبیات کودک ایران

ادبیات سنتی و مدرن کودکان

مدرنیته (تجدد، نو گرایی) یک طرح کودتایی علیه سنت نیست ، بلکه پروسه‌‌ای است که نخست با هدف روزآمدکردن سنت‌های فرهنگی و فکری، به بازنگری سنت دست می‌یازد و سپس به نواندیشی به عنوان یک ضرورت می‌پردازد. البته بازتاب این امر در جوامع شرقی، از جمله ایران، به‌‌طور ناقص انجام شده و مدرنیته تنها در نواندیشی و نو‌آوری خلاصه شده است، بی ‌آن‌که به بازنگری سنت پرداحنه باشد. از این رو وقتی به پدیده‌ی ادبیات کودک در ایران می‌‌پردازیم ، در برابر این پرسش قرار می‌گیریم که ادبیات کودک به چه نسبت از فرهنگ سنتی و ایده‌های مدرنیته تأثیر پذیرفته است؟ آیا همان‌گونه که برخی از صاحب‌نظران معتقدند، این ژانر ادبی، سابقه‌ی تاریخی در ایران داشته و تنها پس ار مشروطیت دچار تحول ساختاری شده است (١) یا این‌که ادبیات کودک در بنیاد خود، رهاورد اندیشه‌ی مدرن است و از سابقه‌ای طولانی برخوردار نیست ؟ (٢). دنباله . . .

سلام عمو صمد!

آرامگاه صمد بهرنگی

«شهری است كه ویران می‌شود، نه فرونشستن بامی. باغی است كه تاراج می‌شود، نه پرپر شدن گلی. چلچراغی است كه در هم می‌شكند، نه فرومردن شمعی و سنگری است كه تسلیم می‌شود، نه ازپادرآمدن مبارزی! صمد چهره‌ی حیرت‌انگیز تعهد بود. تعهدی كه به‌حق می‌باید با مضاف غول و هیولا توصیف شود: «غول تعهد!» ، «هیولای تعهد!» چرا كه هیچ‌ چیز در هیچ دور و زمانه‌ای هم‌چون ‹‹تعهد روشنفكران و هنرمندان جامعه›› خوف‌انگیز و آسایش‌برهم‌زن و خانه‌خراب‌كنِ كژی‌ها و كاستی‌ها نیست. چرا كه تعهد اژدهایی است كه گران‌بها‌ترین گنج عالم را پاس می‌دارد، گنجی كه نامش آزادی و حق حیات ملت‌ها است. و این اژدهای پاسدار، می‌باید از دسترس مرگ دور بماند تا آن گنج عظیم را از دسترس تاراجیان دور بدارد. می‌باید اژدهایی باشد بی‌مرگ و بی‌آشتی. و بدین سبب می‌باید هزار سرداشته باشد و یك سودا. اما اگر یك سرش باشد و هزار سودا، چون مرگ بر او بتازد، گنج بی پاسدار می‌ماند. صمد سری از این هیولا بود. و كاش ... كاش این هیولا، از آن‌گونه سر، هزار می‌داشت؛ هزاران می‌داشت!» (احمد شاملو)  دنباله . . .

کتاب‌های علمی برای کودکان و نوجوانان

به گونه‌ای كلی، كتاب‌ها را در دو دسته‌‌‌‌ی ادبیات خیالی (Fiction) و ادبیات واقعی (Nonfiction) قرار می‌دهند. ادبیات خیالی شاخه‌ای از ادبیات است كه از خیال نویسنده ریشه می‌گیرد و شامل ادبیات داستانی و شعر است. ادبیات واقعی درباره‌ی جهان واقعی سخن می‌گوید و درباره‌ی مردمان واقعی، رویدادهای واقعی زندگی و مكان‌های واقعی به خواننده اطلاعات می‌دهد. زندگی‌نامه‌ها، كتاب‌های تاریخ، كتاب‌های علوم گوناگون، فرهنگ نامه‌ها، كتاب‌هایی درباره‌ی موضوع‌های اجتماعی، فرهنگی، سیاسی یا ورزشی، كتاب‌های دینی، كتاب‌های جغرافیا، كتاب‌های خاطره، گفت‌وگو و نامه‌ها، در گروه ادبیات واقعی قرار می‌گیرند. گاهی نیز ادبیات واقعی با خیال آراسته می‌شود تا مخاطب را بیش‌تر جذب كند. البته، كتاب‌های معروف به علمی و تخیلی مورد نظر نیست؛ بلكه كتاب‌هایی مورد نظر است كه از خیال بهره می‌گیرند تا مفهوم های واقعی را آموزش دهند. مجموعه‌ی كتاب‌های سفرهای علمی نمونه‌ی خوبی در این زمینه است. دنباله . . .

شعرهای زن‌ستیزانه‌ی فردوسی

زن ستیزی در شاهنامه

در شاهنامه بیت‌های بسیاری در توصیف و ستایش ویژگی‌های ظاهری و معنوی نیكوی زنان آمده است. توصیف‌هایی از این‌دست فراوان به چشم می‌خورد: آراسته همچو باغ بهار، آرایش روزگار، پری‌چهره، سرو سهی، ناسفته‌گوهر، آرام‌دل، بهشتی‌روی، بهشت پرنگار، ماه‌دیدار (۲) ولی در شاهكار فردوسی بیت‌هایی نیز هست كه زن‌ستیزانه است و در آن‌ها عقاید منفی نسبت به زن ابراز شده است. چه بسیارند زنان و مردان ایرانی كه این بیت‌ها را از زبان شاعر بزرگ ملی خود، كه بر قله‌ی شعر و ادب فارسی خوش نشسته است، برنمی‌تابند و احیانن شخصیت واقعی او را در هاله‌ای از ابهام می‌نگرند و شاید از خود می‌پرسند، شاعر و حكیم و اندیشمندی كه شاهكار او شناسنامه‌ی ملی هر ایرانی است، چه‌گونه می‌تواند چنین حكم تعمیم‌پذیری را درباره‌ی زنان صادر كند:
زن و اژدها هر دو در خاك به / جهان پاك ازین هر دو ناپاك به  دنباله . . .

نگاهی به ریشه و معنی واژه‌ی آذربایجان

مقبره الشعرا، تبریز

منطقه‌ی آذربایجان بخشی از سرزمین ماد بزرگ بود. این سرزمین از زمان یورش اسكندر مقدونی به نام آتورپاتگان معروف شده است. نام این منطقه در كتاب بن دهش (خلاصه ی اوستا) "ایـران‌ویچ" نوشته شده است. در آن كتاب می خوانیم: «ایـران‌ویچ ناحیت آذربایجان است. ایـران‌ویچ (آذربایجان) به‌ترین سرزمین آفریده‌شده است. زرتشت چون دین آورد، نخست در ایـران‌ویچ (آذربایجان) فراز یشت، پرشیتوت و مدیوما (مدیا – ماد) از او پذیرفتند. ایران‌ویچ یعنی آذربایجان».(۱)

علاوه بر ایـران‌ویچ كه به آذربایجان اطلاق شده، نام بامسمای آذرگشسب نیز به آذربایجان داده شده است و بنا به خبر شاهنامه، دو آتشكده‌ی مقدس به نام آذرگشسب بوده است كه هنوز یكی در باكو و دیگری در شیزمراغه (تخت سلیمان) قرار دارد. دنباله . . .

شکل‌گیری زبان فارسی

١- بیست سال پیش در مجموعه‌ی مقالاتی که به کوشش گروهی از پژوهشگران در یک جلد به خاطره‌ی و. مینورسکی اهدا شد، مقاله‌ای به چاپ رساندم که در آن ضمن تجزیه و تحلیل مقدمه‌ی ابن مقفع درباره‌ی زبان‌های ایرانی، بر معانی گوناگون نام‌های پهلوی، پارسی و دری تاکید کردم (لازار، ١٩۷١). من موضوع یادشده را بدین مناسبت برگزیده بودم که در میان مباحث فراوان مورد علاقه مینورسکی، تاریخ زبان‌ها همواره یکی از موضوع‌هایی بود که توجه او را به خود جلب می‌کرد. اکنون که داده‌های تازه امکان تکمیل این مقاله را به من می‌دهد، خوشوقتم که آن را به‌نشانه‌ی احترام، همراه با درودهای دوستانه به تاریخدان دیگری که او هم علاقه‌ی ویژه‌ای به تاریخ زبان‌ها ابراز می‌دارد، پیشکش کنم. دنباله . . .

بررسی تاریخچه‌ی آواشناسی آکوستیک

آوا شناسی آکوستیک

هنگامی که با واژه‌ی آواشناسی روبه‌رو می شویم، مراحل تولید آواها در ذهن ما تداعی می‌شود و عقیده‌ی بیش‌تر افراد بر این است که آواشناسی علمی است که چه‌گونگی تولید آواها را بررسی می‌کند. ولی آیا فقط با تولید آوا رابطه‌ی زبانی میان سخن‌گو و مخاطب برقرار می‌شود ؟ قطعن چنین نیست. اگر ما سخن بگوییم بدون این‌که مخاطب ما سخنانمان را بفهمد ارتباط زبانی برقرار نشده است. بنابراین اگرچه نخستین مرحله در برقراری ارتباط تولید آوا توسط سخن‌گوست اما برای برقراری ارتباط زبانی کافی نیست. پیش از این‌که سخن‌گو آغاز به سخن کند تصمیم می‌گیرد که چه بگوید و این مغز است که پیغام تولید آوا را بر اساس آن‌چه سخن‌گو در نظر دارد به اندام‌های تولید آوا می‌رساند. پس از رسیدن این پیام، اندام‌های آوایی برای رساندن منظور و مفهومی خاص آغاز به تولید آوا می‌کنند. دنباله . . .

خط در استوره‌ها

قدیمی ترین خط جهان در جیرفت

اگر آغاز نگارش را از زمانى بدانیم که بشر خواسته است آن چه را مى‌اندیشد نفش کند و به دیگران برساند، پس نخستین نگاره‌هاى روى سفال‌ها نخستین گام براى نوشتن بوده است، و از آن‌جا که برخى از دانشمندان و ازآن‌جمله گیرشمن زادگاه اولیه‌ی سفال‌هاى نقش‌دار را نواحى غرب سرزمین ایران مى‌دانند [۱]. پس در آغاز این شاهراه فرهنگى، سرزمین ما جاى دارد. گرچه با دلایلى که عرضه خواهد شد نیاکان ما دیرتر از دیگران در به‌روى خط گشوده‌اند.

دانشمندان معتقدند که خط به معناى واقعى و کاربردى خود، در بین‌النهرین از حدود پنج هزار سال پیش پاى گرفته است [۲] و سومر گاهواره‌ی اصلى آن است [۳]  دنباله . . .

نسخه‌های خطی تصویردار ایران در موزه‌های جهان

نسخه ی خطی تصویر دار

یكی از قدیمی‌ترین کتاب‌های خطی كه صفحات آن مصور شده است و درحال‌حاضر موجود است، كتاب «منافع‌الحیوان» است كه دركتاب‌خانه‌ی «مورگان» Morgan در نیویورك حفظ می‌شود و شماره‌ی M.500 به آن داده شده است این كتاب مربوط به حیوانات است و به‌اصطلاح امروز می‌توان آن را كتاب «حیوان‌شناسی» نامید. اصل آن در تاریخ ۳۳۰ هجری به دستور خلیفه المتقی در بغداد به‌وسیله‌ی پزشك «ابن بختیشو» نوشته شده است. غازان‌خان پادشاه ایلخانی به عبدالهادی نامی دستور داد آن را به فارسی ترجمه كند و نقاشانی كه نامشان زیر كارشان قید نشده، صفحه‌هایی از آن را مصور كرده‌اند و همین نسخه است كه امروز در کتاب‌خانه‌ی «مورگان» در نیویورك حفظ می‌شود و قدیمی‌ترین كتاب مصور است كه در ایران نوشته شده و امروز به دست ما رسیده است. این گفته به این معنی نیست كه پیش از آن كتابی در ایران مصور نشده است، بلكه قدیم‌ترین كتابی است كه از میان نرفته و اكنون موجود است.  دنباله . . .

تلفظ و نوشتن نام‌های بیگانه در زبان فارسی

واگویی نام های بیگانه

نام‌های خارجی را، که مهم‌ترین آن‌ها نام مکان یا شخص است، می‌توانیم به سه گروه بخش کنیم:

گروه نخست نام‌هایی است که در گذشته با تلفظ‌هایی معیّن در زبان فارسی تداول پیدا کرده، وارد فرهنگ زبانی شده و دیگر صلاح نیست که به سلیقه یا حکم کسی تغییر کند. مثلن کشور یونان از وقتی که در زبان فارسی پس از اسلام ذکر آن رفته است، همیشه «یونان» بوده است و به سه فیلسوف بزرگ آن کشور هم می‌گفته‌ایم سقرات، افلاتون و ارستو. کار نداشته‌ایم که یونانی‌ها خودشان نام این فیلسوف‌ها را چه‌گونه تلفظ می‌کرده‌اند یا می‌کنند. در متن‌های ادبی، فلسفی و تاریخی کلاسیک فارسی گاهی به‌جای ارستو نوشته‌اند «ارسطاطالیس»، ولی این تلفظ تداول پیدا نکرده است. ضمنن چون این‌گونه نام‌ها از راه ترجمه‌ی متن‌های عربی وارد فارسی شده است، ما تا کنون  همان املای عربی آن‌ها را حفظ کرده‌ایم، هر چند که برخی از واج‌های (phoneme) آن‌ها را مانند عرب‌ها ادا نمی‌کنیم. مثلن حرف «ط» در ارسطو در فارسی «ت» تلفظ می‌شود و اکنون باید این نام را به‌صورت «ارستو» بنویسیم. دنباله . . .

درباره‌ی ریشه‌ی فعل "کردن" در زبان فارسی

در زبان‌های ايرانی يك ويژگی هست كه در آن با پيوند ميان دو يا چند واژه، واژه‌ی ديگری ساخته می‏شود و اين ويژگی در زبان‌های اشتقاقی ديده نمی‌شود . مثلن  واژه‌ی "كاروانسرادار" از سه بهر كاروان، سرا و دار تشكيل شده است و اگر به بخش كاروان آن نيز بنگريم، آن نيز خود از دو بخش تركيب يافته است ( كار + وان )، زيرا كه در کنار همين كاروان دست‌کم  واژه‌ی ديگری را به نام ساروان داريم و  بخش پایانی و مشترك این دو (یعنی وان)، از واژه‌های سار و كار جدا است و آشكار می‏سازد كه كار نيز در واژه‌ی کاروان خود  واژه‎ای جداگانه است. پس با اين حساب كاروان‌سرادار واژه‌ای است مركب از چهار بخش و کاروانسراداری پنج بخش دارد.

بسياری از واژه‏های زبان فارسی که يك بخشی به نظر می‏آيد، خود از دو يا چند بخش تشكيل شده‏ است . دنباله . . .

تاریخ نقد شعر در ادبیات کلاسیک ایران

تاریخ نقد در ادبیات کلاسیک ایران

قدیمی‌ترین برگه‌هایی که بر وجود "شعور نقدی" در تاریخ شعر ایران دلالت می‌کند، از سده‌ی چهارم هجری فراتر نمی‌رود. گفت‌وگو از شعر جدید ایران، یعنی ادبیات پس از اسلام است، زیرا آن‌چه از شعر قدیم و ادبیات پیش از اسلام به دست ما رسیده است، چندان نیست که آثار و آغاز نقد شعر در ایران را در آن جست‌وجو توان کرد.

در اواخر سده‌ی چهارم هجری است که در شعر ایران اثر توجه به صنعت شعر ظاهر گشت. نام برخی از صنعت‌های بدیع گویا برای نخستین بار در شعرهای فرخی و عنصری گفته می‌شود. همین اندازه توجه به صنایع لفظی از وجود نوعی ذوق انتقادی حکایت می‌کند، ولی اثر این درجه از نقد در کتاب‌های آن زمان به‌زحمت دیده می‌شود.

همچشمی و رقابتی که در دربارها میان شاعران بود، آنان را به انتقاد از آثار یکدیگر وادار می‌کرد و این کار به‌تدریج در ادبیات ایران سنتی شد. طرح تاریخچه‌ی نقد شعر در ایران، بدون اشاره به این نکته ناقص خواهد بود، زیرا این نیز خود نوعی نقد شعر، ولی نقدی بدون قاعده و ترتیب بود. دنباله . . .

مقوله‌های اقتصادی در ادبیات کلاسیک ایران

 مقوله های اقتصادی در ادبیات فارسی

آثار منثور و منظوم ادبیات کلاسیک ایران که در طی نزدیک به هزار سال پدید شده بسیار متنوع است. این آثار بی‌شک در عین حال اسناد معتبری است برای شناخت تاریخ ده سده‌ی اخیر کشور ما و به‌طور کلی برای آشنایی دقیق با جامعه‌ی سنتی ایران که بسی بیش‌تر از این ده سده با تغییرات کمابیش در این آب‌وخاک دوام آورده و آمیزه‌ای از نظام اربابی ـ رعیتی، غلام‌داری و پدرسالاری همراه با استبداد شرقی و نظام خراج بوده است.

این آثار را می‌توان از زاویه‌های گوناگون بررسی کرد: ادبی و لغوی، فلسفی و ایدئولوژیک، تاریخی و جامعه‌شناسی و غیره. نگارنده یک بار به مطالعه‌ی اجمالی برخی از مهم‌ترین آثار ادبی منثور و منظوم ایران در جست‌وجوی مقوله‌ها و مسایل اقتصادی دست زد و این بررسی اجمالی را چنان‌که این نوشته نشان خواهد داد، بی‌فایده نیافته است. دنباله . . .

فارسی‌شناسی

 * ثبت و مطالعه گویش‌ها و لهجه‌های زبان که شما برایشان از اصطلاح" گونه‌های غیر معیار" استفاده می‌کنید، اساسن چه فایده‌ای دارد؟

دکتر علی اشرف صادقی: به دو دلیل این‌ها باید ثبت شوند، زیرا، هم تاریخ زبان فارسی خودمان را روشن می‌کنند و هم به روشن شدن نکات مبهم و حل‌نشده از زبان‌های میانه و قدیم کمک می‌کنند. ما هنوز نتوانسته‌ایم معنای برخی از کلمات پهلوی را در متون تشخیص دهیم. معنی این‌ها با مطالعه‌ی گویش‌های فارسی روشن می‌شود. خیلی از این کلمات هنوز زنده هستند. حتا زبان دورافتاده و خاموشی مانند اوستا که دو هزار سال است که مرده است معنای برخی از کلماتش مشخص نیست. دنباله . . .

4


ادبیات اینترنتی

دیگر بر کسی پوشیده نیست که در حال حاضر همه‌ی بار ادبیات بر دوش کاغذ گذاشته نشده است و در این میان اینترنت، سهمی را هم از آن خود کرده است. ما بنا بر سبک و سیاقی دیر پا عادت کرده‌ایم که به ادبیات "غیر از مقوله‌ی شفاهی آن " به چشم کلمه‌های نوشته‌شده‌برکاغذ نگاه کنیم، ادبیات را تا به حال در قالب کلاسیک آن یعنی کتاب شناخته‌ایم و با آن انس گرفته‌ایم . گمان می‌کنیم ماندگاری نوشته‌ها و کلمه‌ها بر روی کاغذ محتمل‌تر و ماندگارتر است، در حالی که اکنون و در عصر حاضر به دلیل آسان‌شدن ارتباطات، ادبیات اینترنتی می‌تواند بسیار آسان‌تر، زودتر و سریع‌تر به دست مخاطبان خود برسد.

به‌ویژه که اکنون ادبیات کاغذی ما در وضعیتی به سر می برد که از هر ۱۰۰۰ نسخه‌ی کتاب داستان و یا شعری که چاپ می‌شود (باز داستان وضعش از شعر به‌تر است ) ۱۰۰ شماره‌ی آن بیش‌تر به فروش نمی‌رسد و بقیه یا تحویل نویسنده داده می‌شود که خودش یک فکری به حال آن‌ها بکند و یا این که آن‌قدر در انبارهای ناشران و پخشی‌ها و ...می‌ماند تا روزی که تمام شوند، که آن روز هیچ‌گاه چندان نزدیک هم نبوده است. دنباله . . .

 

 

رابطه‌ی زندگی‌نامه و داستان

داستان ایرانی

وقتی دبیر بخش اندیشه‌ی نشریه ی آدم‌برفی‌ها موضوع این شماره را که توضیح و زندگی نامه‌ی یکی از اندیشمندان بود را به من گفت، چند روزی درگیر این قضیه بودم که چه شخصی را انتخاب کنم؟! از ایران سروش، فردید و منزوی و از خارجی‌ها راولز و هیوم در ذهنم بودند، ولی سرانجام به این نتیجه رسیدم، به‌جای آن‌که بخواهم در مورد یک اندیشمند یا ادیب مطلبی بنویسم، موضوع را از زاویه‌ی دید دیگری نگاه کنم. پرسش‌هایی برایم مطرح شدند. ازجمله آن‌که رابطه‌ی داستان و به‌طور کلی ادبیات با زندگی‌نامه و به‌طور کلی تاریخ چیست؟ شرح حال و زندگی‌نامه‌نویسی صرف، چه سود و زیان‌هایی دارد؟ چرا در ایران ما فقط به این‌گونه نوشته‌ها بسنده می‌کنیم؟! دنباله . . .

آشنایی با مولفه‌های ادبیات داستانی پست‌مدرن

داستان پست مدرن چیست؟ چه‌گونه بدانیم یک داستان پست مدرن است؟ ویژگی‌های یک داستان پست مدرن چیست؟ تفاوت ادبیات کلاسیک و مدرن با پست مدرن چیست؟ این پرسش‌ها که ذهن مخاطبان داستان و حتا نویسندگان آن را به خود معطوف می‌کند، از جمله پرسش‌هایی است که منابع بسیار محدودی در زمینه‌ی آن‌ها وجود دارد و همین اندک منابع هم پراکنده و غیرمنسجم به آن‌ها پرداخته‌اند. دنباله . . .

کتک‌کاری استتیك

(درباره‌ی نقد ادبی)

یك آدم شیرحلال‌خورده‌ای روزی گفت، نقد ادبی ترقی‌خواه باعث تولد، شكوفایی و پیشرفت ادبیات مردمی می‌شود  و انتقاد ادبی را به طنز  "كتك‌كاری استتیك" نام گذاشت. ویكتور هوگو ، خالق رمان بینوایان می نویسد: نقد، وجدان هنر است. و در مطبوعات ما سال‌هاست كه می‌پرسند: چرا ادبیات ایرانی جهانی نمی شود؟ چرا نوبل ادبی را به ما نمی دهند؟ چرا كسی آثار فارسی را به زبان‌های خارجی ترجمه نمی‌كند؟ و..و..و . در این‌جا باید گفت، در مملكتی كه تعداد "بسازوبفروش" های ادبی روزبه‌روز زیادتر و تعداد اهل‌قلم و منتقدان رو به‌روز كم‌تر می‌شود، آیا می‌توان انتظاری از این به‌تر داشت ؟ نقد ادبی در غرب، فرزند خلف عصر روشنگری و حكومت مردم بر مردم بود. نقد ادبی در جامعه‌ی مدعی مدنیت نیز نیاز به آزادی و برخورد عقاید دارد تا زیر شلاق سانسور به خودسانسوری و سطحی‌گری مبتذل دچار نشود. هر بحران ادبی، بحران نقد را نیز به‌همراه دارد و بر عكس. دنباله . . .

 

فراخوان به خوانندگان ارجمند برای یاری در گردآوری:

اصطلاحات عامیانه و ضرب‌المثل‌های امروزی زبان فارسی

زبان شکلی از حیات است و با ما زندگی می‌کند و همگام با ما تکامل می‌یابد. جمع بزرگی از انسان‌ها با زبان تکامل می‌یابند و جمع بزرگ دیگری خود تکامل‌دهندگان زبان هستند. در سده‌های ششم و هفتم هجری مولوی توانست زبان شعر فارسی و پس از آن زبان گفت‌وگویی را از بسیاری از پیچیدگی‌ها آزاد سازد.

زبان اگر زایش درستی نداشته باشد، ما دچار دریافت زبانی و فرهنگی می‌شویم و واژه‌های مورد نیازمان را از جاهای دیگر می‌گیریم. پدیده‌های جدید نگاهی جدید و زبان جدیدی را می‌طلبند.

امروزه دو نگاه به زبان وجود دارد: پویانگری و ایستانگری. نگاه ایستایی این است که زبان تغییر نمی‌کند و مقدس است؛ اما در نگاه پویانگری زبان ابزار است و متناسب با شرایط، حتا معنایش هم تغییر می‌کند.

به‌ویژه در طی سه یا چهار دهه‌ی گذشته در جریان تحولات بزرگ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در کشور ما که به روند حرکت از جامعه‌ی سنتی به جامعه‌ی مدرن که از دوران مشروطه آغاز شده بود شتاب بیش‌تری بخشیدند، زبان فارسی نیز دگرگونی‌های ژرف یافت و در کنار غنی‌تر کردن خود، با مشکلات تازه‌ای نیز که برخاسته از ناهنجاری‌های پدید آمد‌ در جامعه‌ی ایران است روبه‌رو شد که یکی از آن‌ها تابوشدن بسیاری از واژه‌ها و مفاهیم توسط فرهنگ مسلط بود. دنباله . . .

 

 دوره‌های تاریخی واژ‌ه‌پذیری در زبان فارسی

 

منشا زبانی که ما امروز آن را فارسی می‌نامیم، در دوره‌ی ساسانی، دریگ و در سده‌های نخستین پس از اسلام، فارسی دری نامیده می‌شده ‌است. فارسی در دوره‌ی ساسانی به زبان رسمی آن دوره که ما امروز آن را پهلوی می‌نامیم، اطلاق می‌شده ‌است. پهلوی در اصل، نام زبان منطقه‌ی پهله، یعنی خراسان فعلی، از حدود شهر مرو و نیشابور تا قومس و گرگان قدیم بوده است که پس از دادن نام پهله به منطقه‌ی ری، نهاوند، همدان و آذربایجان و چند شهر دیگر در این حدود، پهلوی برای نامیدن گویش‌های این منطقه نیز به کار رفته ‌است. درحقیقت گویش‌های قدیم پهله‌ی اصلی، یعنی خراسان فعلی، با گویش‌های پنج شهر ری و قم و اصفهان و همدان و آذربایجان، یک طیف را تشکیل می‌داده که در اصطلاح، آن‌ها را گویش‌های شمال غربی ایران (پهلوی اشکانی یا پارتی) می‌نامند، در مقابلِ گویش‌های جنوب غربی (پهلوی ساسانی یا پارسیگ ) که فارسی دری دوره‌ی اسلامی و فارسی امروز ما دنباله‌ی همان است. دنباله . . .

علم عروض و وزن شعر فارسی

علم عروض

شعر را سخنی موزون و با قافيه خوانده‌اند و منطقيان نيز اگر چه معتقدند كه شعر سخنی خيال‌انگيز است، اما وجود وزن يا وزن و قافيه را برای شعر ضروری دانسته‌اند. حتا خواجه نصيرالدين توسي وزن را به دليل خيال‌انگيز بودن، از فصل‌های ذاتی شعر دانسته است. اصولن شعر هميشه نزد مردم موزون بوده و تنها در سده‌ی اخير، شعرهای بی‌وزن نیز سروده شده است. شعرهای بی‌وزن گرچه خيال‌انگيز هم باشند، اما شور و فسون اشعار موزون را ندارند.
مراد از خيال‌انگيز بودن يك شعر چيست؟ اين پرسشی است كه همواره در برابر شاعران مطرح می‌شود. اگر بگوييد: «خورشيد طلوع كرد» تنها خبر از طلوع خورشيد داده‌ايد، اما اگر بگوييد: «گل خورشيد شكفت»، افزون بر دادن خبر طلوع خورشيد و آغاز روز، سخن شما خيال‌انگيز و موزون و زيبا نیز هست. چرا خيال‌انگيز است؟ زیرا شما پيوند نهانی زيبايی ميان خورشيد و گل را يافته‌ايد و خورشيد را به گل، و طلوعش را به شكفتن تشبيه كرده‌ايد. اين سخن شما موزون نيز هست، زيرا بخش هجاهای آن با نظمي زيبا كنار هم نشسته‌اند و اگر می‌گفتيد: «گل خورشيد شكفته شد»، اين سخن شما تنها خيال‌انگيز بود، اما از نعمت وزن بهره‌ای نداشت. دنباله . . .


مشکلات کنونی زبان فارسی و راه‌های حل آن‌ها

 احسان طبری

زبان پارسی در مرحله‌ی بغرنج گذار و تحول کیفی است. در کشور ما تا آن‌جا که مشاهده می‌شود یک سیاست علمی برای اداره‌ی آگاهانه‌ی سیر تکاملی زبان و تسریع این سیر در مجاری سالم و ضرور وجود ندارد. تلاش‌های انفرادی و یا گروهی جمعی از دوستداران زبان پارسی، هنوز به معنای آن نیست که در این زمینه آن کار جدی که باید یشود، شده است و یا می‌شود.

زبان پارسی اکنون از همه جهات، در زمینه‌ی فونتیک، گرامر، لکسیک و از جهت دانشواژه‌ها (ترمین علمی) دچار هرج‌ومرج شگرفی است که ناشی از سیر خودبه‌خودی آن است. باید درباره‌ی مشکلات زبان و حل آن‌ها تصور روشنی داشت و بر اساس این تصور و راه‌حل علمی، عملکرد و زبان را آگاهانه در مجرایی که به سود تکامل سالم و واقعی آن است سیر داد و به تکامل خودبه‌خودی آن که همیشه با بیراهه‌ها و کژراهی‌ها همراه است و طی زمانی طولانی به ثمر می‌رسد، بسنده نکرد.

عمده‌ترین مشکلات زبان پارسی چنین هستند : دنباله . . .

بلاغت  در  ادب  فارسی

بلاغت در ادب فارسی

پژوهش در سیر هنرهای بلاغی و سخنوری كه با شكار معانی و نشاندن آن‌ها در ساختارهای سخن سروكار دارد، از روزگاری كهن، توجه ارباب نقد و اندیشه را برانگیخته و در ایران پیش از اسلام نیز نشانه‌هایی از این توجه به گفتار پیراسته و نیك وجود داشته است. در این نوشتار ما بلاغت در ادب فارسی را از دو دیدگاه مورد بررسی قرار می‌دهیم.
الف) سیر هنرهای بلاغی و سخنوری در ایران
ب ) چشمه‌های بلاغت در شعر فارسی  دنباله . . .

 

نگاهی به زن در ادبیات فارسی

زن در ادبیات فارسی

گذشته از اجتماعات اولیه‌ که مادرشاهی در آن رواج داشته، در طول تاریخ، مرد بر زن مسلط بوده و رابطه‌ی میان این دو با کشاکش همراه بوده ‌است. مردان جز برتری‌هایی که از نظر جسمی، مادی، قدرت اقتصادی و اجتماعی، در جامعه داشته‌اند، از موهبت آموزش و تحصیلات نیز برخودار بوده‌اند و از آن‌جا که اکثریت باسوادان جامعه را مردان تشکیل می‌داده‌اند، تاریخ و ادبیات نیز به قلم آنان نوشته ‌شده و بدین ترتیب با باورمندی‌های زن‌ستیزانه و مردسالارانه، طبیعی است که توانایی‌ها و جایگاه زن را نیز مردان در ادبیات مشخص کنند و در جایی بنشانند که خود می‌خواهند یا بر آن باور دارند. دنباله . . .

  تکامل و تغییر زبان فارسی

چند سال است که از تغییر زبان فارسی سخن می‌رود و این جنبش امروز به‌ویژه شدت پیدا کرده است. جنبش برای تغییر زبان فارسی ِ مخلوط امروز، دو دلیل کاملن متضاد دارد که نباید با هم مخلوط شود.

۱- جنبش شووینیسم

۲- جنبش ترجمه‌ی علوم ملت‌های غربی به فارسی

دنباله . . .

حتا مثلن خاهر

خط فارسى هر از چندگاهى مورد بحث قرار می‌گیرد و پس از مدتى دوباره به حاشيه رانده مى‌شود. حاصل هر بار پي‌گيرى افراد و گروه‌هاى مختلف، در رسم‌الخط آن‌ها دیده مى‌شود و از بين پيشنهادهاى آنان گاه يكى دو پيشنهاد رواج و روايى مى‌يابد. در مقاله‌ی زير کوشش شده است سه پيشنهاد كه پيش از اين در نوشته‌هاى برخى تیز اعمال شده، به شكلى مستدل بررسى شود تا چنان‌چه اختلاف‌نظر فراوانى در پى نداشت به عنوان پيشنهادهاى منطقى در خط امروز فارسى اعمال شود. دنباله . . .

بازتاب زبان و ادب فارسی در جهان عرب

در دوره‌ی معاصر تلاش عرب‌ها در خدمت به ادبیات فارسی كم‌تر از ملت‌ها و قوم‌های دیگر نبوده است و هر چند این خدمت به علت و اسبابی كه از اراده‌ی آنان خارج بوده است، دیر صورت گرفته ولی بی‌هیچ غرور و بالیدنی می‌توان گفت كه فراوان و عظیم و ارجمند بوده است. این تلاش‌ها به میراث ادبی قدیم ایران نیز محدود نشده، بلكه فراتر از آن رفته و شامل آثار جدید فارسی نیز می‌شود.

۱- نقش مصری ها و عراقی‌ها:
بی‌شك در تلاش‌هایی كه عرب‌ها در خدمت به زبان و ادب فارسی اعم از قدیم و جدید آن به خرج داده و می‌دهند، عمده‌ترین نقش از آن مصری‌ها بوده و هست. علت‌های آن هم روشن است. هم صنعت چاپ و نشر در این كشور قدمت دارد و هم این كشور در میان کشورهای عرب در حوزه‌های علمی فرهنگی ریشه‌دارتر و باسابقه‌تر است. دنباله . . .

درددل‌های یک ویراستار

(در آشفته بازار خط فارسی)

من‌ تا حالا ویراستار خیلی‌ جاها بوده‌ام‌. سردستی‌ بخواهم‌ بشمرم‌، انتشارات‌ امیركبیر، انتشارات‌ مدرسه‌، مجله‌ی‌ رشد جوان‌، انتشارات‌ صابرین‌، دفتر تألیف‌ و برنامه‌ریزی‌ درسی‌، وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامی‌ و چند جای‌ دیگر. تا به‌حال‌ هیچ‌‌جا ویراستاری‌ نكرده‌ام‌ كه‌ رسم‌الخطش‌ با رسم‌الخط‌ دست‌كم‌ یك‌ جای‌ دیگر مطابق‌ باشد. در واقع‌، هر جایی‌ یك‌ سازی‌ برای‌ خودش‌ می‌زند. جالب‌تر این‌‌كه‌ رسم‌الخط‌ خودم‌ هم‌ با همه‌ جاهایی‌ كه‌ ویرایش‌ می‌كنم‌، فرق‌ دارد!
گاهی‌ پیش‌ می‌آید كه‌ از چند جا، هم‌زمان‌ مطلب‌ برای‌ ویرایش‌ دریافت‌ می‌كنم‌. حالا بیا و درستش‌ كن‌! باید یادم‌ باشد برای‌ انتشارات‌ امیركبیر بنویسم‌: «به‌ویژه‌» چون‌ قید است‌، اما برای‌ بقیه‌ نه‌. در سازمان‌ پژوهش‌ «آنها» را جدا می‌كنند و بقیه‌ی‌ جاها نه‌. در انتشارات‌ مدرسه‌ «جلوی‌ مدرسه‌» ایراد ندارد، اما در انتشارات‌ امیركبیر، یك‌ غلط‌ فاحش‌ به‌ حساب‌ می‌آید. در انتشارات‌ صابرین‌، «تر» به‌ كلمه‌ می‌چسبد، مثل‌ «بزرگتر»، اما در وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامی‌ باید آن‌ را جدا كرد. هنگام‌ ویرایش‌ رشد جوان‌، باید یادم‌ باشد كه‌ حتا‌ «بیش تر» را هم‌ جدا كنم‌، در حالی‌ كه‌ بقیه‌ی جاها باید سر هم‌ باشد. دنباله . . .

تنبلی زبانی

از نظر زبانی، ما ایرانیان پارسی‌زبان امروزی بسیار تنبل هستیم و هرگز به خود زحمت یادگرفتن زبان خودمان را نمی‌دهیم و از به‌کار‌بردن واژه‌های زبان خودمان یا شرم داریم یا کوتاهی می‌کنیم. دامنه‌ی واژگان مورد کاربرد ما شاید از ٦-۷ هزار واژه نیز بیش‌تر نباشد. در حالی که در زبان انگلیسی، بر پایه‌ی پژوهش دکتر رابرت سی‌شور (Robert H. Seashore)، رییس گروه روان‌شناسی دانشگاه شمال غربی (Northwestern University) در ایالت ایلینوی امریکا، هر کودک ده ساله‌ی امریکایی نزدیک به ۳۴ هزار واژه را می‌شناسد و بر پایه‌ی پژوهش دیگری هر دانش‌آموخته (فارغ التحصیل) کالج نزدیک به ۲۰۰ هزار واژگان را می‌شناسد (این به معنای دانستن معنا و کاربرد آن واژه‌ها نیست. ن.ک. قدرت واژگان نورمن لوییس. و گزارش مجله‌ی تایم سال ۱۹۴۷ م/۱۳۲۶ خ)

http://www.time.com/time/magazine/article/0,9171,855861,00.html متاسفانه در کنار این تنبلی و کوتاهی برای یادگیری و کاربستن واژه‌های موجود و جدید پارسی، اشتیاق و شیفتگی فراوانی به استفاده و «پراندن» واژه‌های غیرپارسی (عربی یا فرانسوی یا انگلیسی) داریم و این شاید نشانی از بی‌سوادی، خودباختگی و نداشتن اعتماد به نفس زبانی باشد. دنباله . . .

دوره‌ها و ویژگی‌های شعر فارسی

(از مشروطه تا امروز)

ویژگی های شعر فارسی

شعر سنتی فارسی، عبارت بود از موضوع‌های ذهنی و كلی، با اطلاعات ادبی از پیش آماده و معلوم، در قالب معین و محدود. دراین‌گونه شعر، به‌طور عموم، زمان تاریخی و تقویمی وجود نداشت، لذا كاركرد آن به‌سبب كلی‌گرایی همواره همه‌زمانی و ذهنی بود.
شعر سنتی بازتاب‌دهنده‌ی زندگی واقعی نبود، نتیجه‌ی استحاله‌ی زندگی در ذهن بود، لذا نیازی به كلمه‌های واقعی نداشت.
نزدیك به یك سده‌ی پیش، در جریان جنبش تجددخواهانه در ایران ـ كه نتیجه‌ی گسترش روابط تجاری و فرهنگی ایران با غرب بود ـ در كنار دگرگونی‌هایی اجتماعی،‌ شعر نیز دگرگون شد، از كلی‌گویی‌های كلیشه‌ای و ذهنی درآمد و به گونه‌ای بازتاب‌دهنده‌ی زندگی شد.
پیشگامان تحول شعر در ایران از مبارزان سیاسی آن سال‌ها بودند. آنان دست‌كم با یكی از زبان‌های فرانسه، روسی و یا تركی آشنایی كافی داشتند. دنباله . . .

حرمت واژ‌ه‌ها

در هر زبانی هر واژه‌ای برای خود تاریخ و شخصیت و کاربردی دارد. یکی از دلیل‌هایی که نباید در جای‌گزینی وام‌واژه‌ها افراط و زیاده‌روی کرد، آن است که نمی‌توان هر واژه‌ای را به‌جای دیگری به کار برد.
در سده‌های گذشته در زبان‌های گوناگون، از جمله در ادبیات پارسی، گاه مفهوم‌ها با هم اشتباه می‌شدند یا بدون توجه به‌جای یکدیگر به کار می‌رفتند، به‌ویژه در زمینه‌ی دین‌ها. برای نمونه در زبان عربی به همه‌ی زرتشتیان مجوس می‌گفتند که عربیده‌ی مگوس یونانی یا همان مغ پارسی است. انگار به همه‌ی مسلمانان بگویند آخوند! یا عطار نیشاپوری که دین زرتشتی را با بت‌پرستی اشتباه می‌گیرد:
من آن گبرم در این هستی که بتخانه بنا کردم /  شدم بر بام بتخانه و گبران را صدا کردم
دنباله . . .

نگاهی به ادبیات کودکان

ادبیات کودکان و نوجوانان

ادبیات ایران از زمره‌ی فرهنگ‌های شفاهی است. یعنی فرهنگ ایران از آغاز بر فرهنگ شفاهی و نه فرهنگ كتبی استوار بوده است. ما جزو آن ملت‌هایی هستیم كه همواره به روایت‌های شفاهی و به فرهنگ شفاهی وابسته هستیم. مثلن پیش از اسلام _ به تعبیری كه آقای دكتر آموزگار گفتند_ اصلن بسیاری از متن‌های تاریخی و مذهبی را نمی‌نوشتند، بلكه فقط روایت می‌كردند. بعدها وقتی كه عرب‌ها هجوم آوردند، برخی از این متن‌ها نوشته شد. حتا سند بزرگی چون شاهنامه، نخست به‌وسیله‌ی دهقان‌ها روایت می‌شده، به‌وسیله‌ی فردوسی و پیش از آن به‌وسیله‌ی دقیقی نوشته شده و دوباره پس از مدتی همان نقالی شد. یعنی باز هم دوباره روایت شفاهی پیدا كرد. یعنی این‌جور مردم بی‌تاب هستند برای شفاهی‌كردن امور كتبی. حالا از این مساله كه خارج از بحث ما هست می‌گذریم و برمی‌گردیم به قصه برای كودكان. دنباله . . .

واژه‌‌گزینی و استقلال زبان فارسی

واژه گزینی در فارسی

یكی از بخت‌های ما ایرانیان این است كه زبان ملی و زبان علمی‌مان یكی است. ملت‌هایی در جهان و در كشورهای اطراف ما هستند كه یا به حكم اوضاع و احوال تاریخی یا دانسته و به این گمان كه اختیاركردن یك زبان اروپایی به عنوان زبان علمی می‌تواند ایشان را در كار انتقال علوم و غلبه بر عقب‌ماندگی علمی موفق كند، زبان ملی خود را برای كاربردهای روزمره نگاه داشته‌اند و برای كاربردهای علمی، زیان‌های این گزینش به‌حدی است كه بر سودهای  احتمالی آن می‌چربد.

جدایی نخبگان علمی از مردم، تشكیل یك گروه بسته یا كاست اجتماعی كه به اعتبار آشنایی‌اش با یك زبان بیگانه مزیت‌هایی بیش‌تر از لایه‌های دیگر اجتماعی به دست می‌آورد و مثل هر كاست دیگر این مزایا را در درون خود انتقال می‌دهد، و بریده شدن رابطه‌ی عامه مردم با علم از جمله‌ی این زیان‌هاست و چون مدار زندگی جدید بر پایه‌ی علم و فن‌آوری است، هنگامی که زبان ملی در بیان علمی و فنی ناتوان شود، اندك‌اندك حوزه‌های وسیعی از زندگی را به زبان بیگانه و به لایه‌های اجتماعی‌ای كه حامل آن زبانند واگذار می‌كند و خود و حاملانش روزبه‌روز بیش‌تر به حاشیه رانده می‌شوند. دنباله . . .

آشنایی جهان با زبان و ادب فارسی

آشنایی جهان با زبان و ادب فارسی

۱- آلمان و ادبیات فارسی
پیشینه‌ی روابط ایران و آلمان به سده‌ی شانزدهم میلادی و دوران سلطنت شاه اسماعیل اول برمی‌گردد كه این رابطه به صورت مبادله‌ی نوشته‌ها و اعزام سفیر بوده است. به سال ۱٦۳۳م. هیاتی از آلمان به سرپرستی فیلیپ كروز، روانه‌ی ایران شد كه آدام اولئاریوس،‌ منشی و مشاور سفیر هم همراه آنان بود و همین فرد، نخستین بار، گلستان سعدی را به‌طور كامل به زبان آلمانی ترجمه كرد و از نخستین ایران‌شناسان شد.
از ایران‌شناسان سده‌‌های هجدهم و نوزدهم میلادی نیز می‌توان كسانی چون كارستن نیبور، یوهان گرتفرید، هاینریش هاینه (۱۷۹۷ـ۱۸۵٦م.)، كارل هاینریش گراف (۱۸۱۵ـ۱۸٦۹م.) هامر، روكرت (ت. ۱۷۸۸م.) فریدریش روزن (ف. ۱۹۳۵م.) تئودر نلدكه (۱۸۳۷ـ۱۹۱۳م.) هلموت ریتر (۱۸۹۲ـ۱۹۷۲م.)، فریدریش فن اشپیگل (ف. ۱۹۰۵م.)، كارل بروكلمان، برتولد اسپولر (ف. ۱۹۹۰م.)، فریتس ولف (۱۸۸۰ـ۱۹۴۳م.)، هرمان اته (۱۸۴۴ـ۱۹۱۷م.) را نام برد كه هر كدام از آنان در زمینه‌ی زبان و ادب فارسی كارهای ارزنده‌ای كرده‌اند.
دنباله . . .

نخستین نسل ادبیات داستانی مدرن ایران

زبان ادبیات داستانی در ایران با پیدایش و رواج روزنامه‌نگاری ـ  به‌ویژه با انتشار «قانون» و «صوراسرافیل» و ترجمه‌ی نمایش‌‌نامه‌ها و رمان‌های فرنگی به زبان فارسی بنیاد گذاشته شد. انتشار کتاب‌هایی نظیر «سیاحت‌نامه ابراهیم بیگ»، «مسالک المحسنین» و «سرگذشت حاجی‌ بابای اصفهانی» ، که اگرچه از لحاظ سبک و خصوصیات ادبی در یک سطح نیستند، در تحول نثر فارسی و پیدایش و تکوین ادبیاتِ داستانی ما تأثیر ژرفی گذاشت.

نثر طنزآمیز و هجایی «ملکم‌خان» و «دهخدا» و زبان ساده و عامیانه‌ی «زین العابدین مراغه‌ای» و طلاقت یا فصاحتِ کلام «میرزا حبیب اصفهانی» به مثابه نقطه‌ی پایانی است بر یک جریان هزار ساله‌ی ادبی، و در عین حال کوششی است در تجدید حیاتِ اشکالِ ادبیاتِ روایی در زبان فارسی.
تأثیر دهخدا در شکل‌گیری زبان ادبیاتِ داستانی ما بیش از هر نویسنده‌ی دیگری محسوس و ممتاز است. در نوشته‌های شورانگیزِ دهخدا، به‌ویژه «چرند پرند»، قطعاتی با ساختار روایی وجود دارد که با استناد به آن‌ها می‌توان دهخدا را پیشتاز گرایش‌های نو در ادبیات فارسی دانست. در حقیقت دهخدا نه فقط زبان عامیانه را در ادبیات فارسی رواج داد و به آن اعتبار ادبی بخشید، بلکه ورشکستگی فارسی منحط و ملال‌آورِ منشیان و مترادف‌بافان را نیز آشکار ساخت. دنباله . . .

  ترهی نو در اندازیم

(درنگی در خط فارسی)

دگرگون سازی خط فارسی

. . .  

یکی از شاگردان من با علاقه و هیجان فراوان وارد بحث شد و گفت:

« من چند پیشنهاد درباره‌ی خط فارسی دارم:

۱- لطفن واکه ها را بگذارید.

۲- یک راهی برای نشان دادن "اضافه" پیدا کنید.

۳- فقط یک نشانه برای تمام حروف هم‌صدا به‌کار ببرید.»

این شاگرد من که اسمش الیسابت است (اشتباه نکرده ام، الیزابت نیست.) تازه دو ماه است که فارسی می‌خواند. دو ماه ناقابل! او چندین زبان می داند ولی مقاله‌های باطنی و آشوری و... را نخوانده و زبان‌شناسی هم نمی داند. مشکلاتی که در آموختن زبان فارسی داشته او را به این نتیجه رسانده است. دنباله . . .

5


مینی‌مالیسم و ادبیات داستانی

(بخش نخست)

در دهه‌ی ۱۹٦۰ میلادی جنبش مینی‌مالیسم در بیش‌تر هنرها از موسیقی و ادبیات تا هنرهای تجسمی رخنه کرد و شکل ویژه و منحصربه‌فرد خود را یافت و در ادبیات داستانی به نوع داستان کوتاه در آمد. از مهم‌ترین ویژگی‌های این نوع داستان کوتاه می‌توان پیرنگِ (طرح) (۱) ساده، زمان و مکان محدود و استفاده از گفت‌وگو را نام برد.

«سامرست موام» (۲) زمان پیدایش داستان کوتاه (۳) را تا انسان‌های اولیه که گرد آتش می‌نشستند و حادثه‌ی عجیب‌وغریبی که دیده‌اند را تعریف می‌کردند به‌عقب می‌برد، زمانی که وی آن را «ظلمت زمان» می‌خواند و ادامه‌ی آن را تا نقالی در مشرق‌زمین و حکایت‌های فناناپذیر «هزار و یک شب» می‌آورد، اما داستان کوتاه را به عنوان یک نوع (۴) ادبی مربوط به سده‌ی نوزدهم می‌داند: «گمان می‌کنم فقط در سده‌ی نوزدهم بود که داستان کوتاه رواج یافت. رواجی که سبب شد داستان کوتاه یکی از انواع مهم تولید ادبی شود.» [۷- برگ ۳۲۱]

در چند سده‌ی پیش – سده‌ی شانزدهم تا هیجدهم میلادی- در اروپا به روایت‌ها و حکایت‌های منثور داستانی را که شخصیت‌ها یا کنش‌هایشان معرف زندگی روزمره‌شان بود «نوول» (۵) می‌گفتند. [۴- برگ ۱۷] اما واژه‌ی داستان کوتاه و تعریف آن به سال ۱۹۳۳ میلادی بازمی‌گردد که در ضمیمه‌ی فرهنگ آکسفورد رسمن به عنوان محصولی ادبی وارد واژگان خوانندگان انگلیسی زبان شد. [۴- برگ ۳]

دهه‌ی ۱۹٦۰ میلادی، زمانی که دنیای مدرن سنگش به در بسته خورده بود، هنر و دیگر پدیده‌های اجتماعی به دنیای جدید پا گذاردند که امروز با واژه‌ی «پسامدرن» شناخته می‌شود. در همان دهه بود که هنر داستان کوتاه مینی‌مالیسم در ادامه‌ی داستان‌های کوتاه یک صد ساله، جای خود را باز کرد.
رسیدن به یک مشخصه و اصل واحد در مینی‌مالیسم داستانی کاری ناشدنی می‌نماید، زیرا مینی‌مالیسم ادبیات داستانی را با معانی متعددی خوانده‌اند: «کوتاه‌نویسی»،  «داستانِ کوتاهِ کوتاه». از طرفی «آثار پدید‌آمده مینی‌مالیستی در جهان آن‌قدر با هم متفاوت است که کم‌تر می‌توان اصل‌های متباینی در آن‌ها یافت. به همین دلیل این داستان‌ها اغلب کم‌تر شبیه به هم در می‌آیند.» [۲– برگ ۳٦]  دنباله . . .

 

دشمن دانا یلندت می‌کند بر زمینت می‌زند نادان دوست

اینترنت افزون بر سود‌هایی که دارد این زیان را دارد که جهل‌گستری را نیز آسان کرده است! و بسیاری نیز متاسفانه بدون اندیشیدن یا بررسی، هر چه به‌دست‌شان می‌رسد، پخش می‌کنند و از دیگران نیز می‌خواهند همین کار را بکنند!

در این جا با نمونه‌ای از این آگاهی‌رسانی‌های نادرست آشنا شوید.

 

باور به‌ «نحوست‌ تربیع‌» و تأثیر آن‌ بر آثار ادبی و هنری

(بریدن‌ گوشه‌ای‌ از سند برای‌ ازبین‌بردن‌ شكل‌ چهارگوشِ آن)

كسانی‌ كه‌ مستقیمن با اسناد تاریخی‌ سروكار دارند، احتمالن بریدگی‌ گوشه‌ی‌ سمت‌ راست‌ پایین‌ برخی‌ از اسناد توجه‌شان‌ را به‌ خود جلب‌ كرده‌ است‌. هدف‌ این‌ گفتار‌، ارایه‌ی‌ پیشینه‌ و ریشه‌یابی‌ این موضوع‌، و سیر تحول‌ شكل‌ این‌ پدیده‌ در اسناد تاریخی‌ است‌. ما همچنین‌ كوشیده‌ایم‌ گسترش‌ این‌ اندیشه‌ در دیگر هنرها را به‌‌اجمال‌ مورد بررسی‌ قرار دهیم‌.

در میان‌ سندپژوهان‌ معاصر، هریبرت‌ بوسه‌ در بررسی‌ فرمان‌های‌ صفوی‌ این‌ موضوع‌ را مورد توجه‌ قرار داده‌ و به‌ نقل‌ از شاردن‌ این‌ امر را خرافی‌ و نشان‌ از نقص‌ در همه‌ی‌ امور دنیوی‌ می‌داند. وی‌ سپس‌ می‌افزاید كه‌ «ما هیچ‌ توضیحی‌ نداریم‌ كه‌ به‌ این‌ مطلب‌ اضافه‌ كنیم‌.»

اما این‌ سنت‌ پیشینه‌ای‌ درازتر از دوره‌ی‌ صفوی‌ دارد و با یك‌ بررسی‌ كوتاه‌ می‌توان‌ این‌ اندیشه‌ را در اسناد پیش‌ و پس‌ از دوره‌ی‌ صفوی‌ نیز ردیابی‌ كرد. افزون بر اشاره‌ی‌ ضمنی‌ ابوریحان‌ بیرونی‌، كهن‌ترین‌ منبعی‌ كه‌ به‌‌صراحت‌ به‌ این‌ موضع‌ اشاره‌ دارد، كتاب‌ ارزشمند دستور دبیری‌ (سده‌ی‌ ششم‌) است‌: «و چون‌ درخواهد نبشتن‌، اگر یك‌ گوشه‌ی‌ پایان‌ كاغذ قدری‌ بیاندازد تا شكل‌ مربعی‌ باطل‌ شود. كی‌ تربیع‌ شكل‌ نحوست‌ است‌.»

مؤلفان‌ دستورالكاتب‌ و نفایس‌الفنون‌ (سده‌ی‌ هشتم‌) نیز صریحن بر برش‌ گوشه‌ای‌ از سند برای‌ ازمیان‌بردن‌ شكل‌ چهارگوشِ آن‌ تأكید كرده‌اند. در شعر شاعران‌ بزرگ‌ نیز نمونه‌هایی‌ از این‌ اشاره‌ را می‌توان‌ یافت.‌ از جمله‌ در این‌ بیت‌ مولانا و اشاره‌ی‌ ظریف‌ او به‌ گرفتن‌ گوشه‌: دنباله . . .

 

دو قرن سکوت زبان فارسی یا دو قرن غیبت کاغذ؟

در تیرماه امسال برای شرکت در چهارمین همایش سالانه‌ی "انجمن نسخه‌های خطی اسلامی" (TIMA)، که من عضو کمیته‌ی تصحیح و انتشار آن هستم، به کمبریج رفتم. سخن‌رانی خود را با عنوان «کتاب‌شناسی متن‌های چاپی در ایران» به‌صورت پوستر ارایه کردم. پس از پایان همایش، بی‌فاصله راهی آکسفورد شدم تا در همایش دیگری که بخش ایران‌شناسی دانشگاه آکسفورد با همکاری دانشگاه لیدن با عنوان «خیزش یا طلوع زبان فارسی» (The Rise of Persian Renaissance) برگزار می‌کرد، شرکت جویم. موضوع سخن‌رانی من «سنّت شفاهی آموزش در سده‌های نخستین و نقش سماع و عرض و مقابله در تصحیح متن‌ها» بود.
در سال‌های گذشته به دلیل مطالعه‌های پراکنده‌ای که درباره‌ی مباحث نسخه‌شناسی ــ به‌ویژه کاغذ که عنصر اصلی در تولید نسخه‌ی خطی است ــ داشتم، به مساله‌ای پی بردم که به نظرم بدیع می‌نمود، ولی نمی‌خواستم آن را بدون پشتوانه‌ی مطالعاتی گسترده مطرح کنم. حضور در همایش «خیزش زبان فارسي» در آکسفورد، فرصتی بود که نخست این فرضیه را در یک مجمع علمی خارج از کشور طرح کنم. نمی‌دانم تاکنون کسی این مساله را پیش از این جایی نوشته یا گفته، از این رو اگر حرف قابلی باشد برای نخستین بار است که مطرح می‌شود. دنباله . . .

از عاشقانه تا مادرانه، از غزل تا روایت

(درباره‌ی سیمین بهبهانی)

اگر انقلاب مشروطیت را آغاز بیداری ایران از گذر آشنایی با مدرنیته یا تجدد بدانیم، دگرگونی نثر، تولد شعر نو، و پدیداری رمان و داستان کوتاه به مفهوم امروزی را هم رویدادهایی انقلابی می‌بینیم که پایه‌گذار ادبیات مدرن ایرانند.

در این دوره‌ی صد ساله در میان شاعران زن سه تن نام‌آورترینند: پروین اعتصامی، سیمین بهبهانی، و فروغ فرخزاد. مقایسه‌ی این سه موضوع مقاله‌هایی {از میهن بهرامی و پرتو نوری‌علا در نیمه‌ی دیگر. جلد ۲. شماره‌ی ۱. ۱۳۷۲} بوده است. در این نوشته محور سیمین بهبهانی است، اما به‌ناگزیر به دو دیگر به‌ویژه پروین اعتصامی هم پرداخته می‌شود. تصویر ماندگار این سه شاعر زن نامدار در ذهن من تصویر دو دختر و یک مادر است و اشاره‌ به آن در همین آغاز از این روست که نقطه‌ی آغاز تامل من در موضوع این نوشته بوده است.

پروین چند ماهی پس از انقلاب مشروطه (۱۲۸۵ش) به دنیا می‌آید؛ به یمن داشتن پدری آزادی‌خواه و اهل ادب فرصت آشنایی با خواسته‌های انقلاب و نیز ادبیات کلاسیک را می‌یابد؛ و در عمری ناکام و ناتمام که در اختناق رضا شاهی به پایان می‌رسد، بی‌اعتنا به گرایش‌های پیدا و ناپیدای نو در شعر، همه‌ی ذوقش را در پروراندن مضمون‌های اخلاقی، عرفانی و اجتماعی در قالب‌های کهن به کار می‌گیرد. دنباله . . .

 

                                                          دلشوره‌های واژه‌سازی

 

 

سیدعباس سیدمحمدی خواسته است که درباره‌ی واژه‌سازی بحث کنیم. متاسفانه سرم خیلی شلوغ است و نمی‌رسم وارد بحث مفصل بشوم. دو سه روز پیش هم سیدمحمدی در نظری که پای نوشته‌ی پیشین من درباره‌ی ریشه‌شناسی عامیانه گذاشته، نظر داریوش آشوری را درباره‌ی کارهای دکتر حیدری ملایری نقل کرده است. از این رو می‌خواهم کمی به این دو مطلب بپردازم.
نخست سخن سیدمحمدی را که در وبلاگش نوشته، نقل می‌کنم:

«ممکن است آن استاد در زمینه‌ی ساختارهای زبانی بسیار کار کند و اطلاعات واژگانی و ریشه‌شناسی و دیگر اطلاعات زبانی‌اش از زبان‌های ایران باستان قابل‌توجه باشد، ولی واژه‌سازی‌اش غیرشفاف و بدون بخت قبول باشد، مانند استاد دکتر محمد حیدری ملایری، که واژه‌ی "دیسول" را در برابر فرمول می‌سازد، و واژه‌ی "نپاهشگاه" را در برابر رصدخانه می‌سازد (به‌راستی، چه ضرورت ادبی یا زبانی یا علمی برای برساختن واژه‌ای به‌جای «رصدخانه» هست؟) و واژه‌ی "هموگش" را در برابر equation / معادله می‌سازد. ... دنباله . . .

 

نگاهی تازه به دیرینگی زبان فارسی

 و تأثیر آن

بر ادبیات عربی دوره‌ی جاهلیت

دست‌نویس مقاله‌ی مهم و روشنگرانه‌ی زیر را استاد تُردی‌بانو بردی‌یوا در سال ۱۳۷۴ به من سپرد تا پس از برگردان به فارسی در ایران منتشر کنم. من نیز آن را در نخستین شماره‌ی «مجموعه‌ مقاله‌های پژوهش‌های ایرانی» (سال ۱۳۸۰، برگ‌های ۵۳ تا ۵۹) منتشر کردم. از آن‌جا که این گفتار تاکنون در اینترنت منتشر نشده بود، آن را با ویرایش دوباره و اندکی کوتاه‌کردن در دسترس علاقه‌مندان می‌گذارم. این ویرایش فقط شامل نثر مقاله می‌شود و محتوای آن تغییری نکرده است.

این مقاله زمان پیدایش زبان فارسی را تا چند سده به عقب می‌برد و نقض‌کننده‌ی فرضیه‌ی پیدایش زبان فارسی در سده‌های نخستین پس از اسلام است. توجه به این مقاله و مقاله‌های گوناگون دیگر در این زمینه، نشان می‌دهد که دادن هویت عربی به هر واژه‌ و ترکیبی که ساختاری عربی‌مآب دارد، همواره درست نیست و بسیاری از واژه‌هایی که عربی دانسته می‌شوند، دارای ریشه‌ای در زبان‌های ایرانی و دیگر زبان‌های متداول در بین‌النهرین باستان دارد. این مقاله همچنین نشانگر نفوذ فراوان زبان فارسی در شبه‌جزیره‌ی عصر جاهلی است و نشان می‌دهد که آمیختن این زبان‌ها و به‌ویژه تأثیرپذیری زبان عربی از زبان فارسی، مدت‌ها پیش از آمدن اسلام آغاز شده است.

یادآوری این نکته نیز ضروری است که اصطلاح «جاهلی» در سراسر این گفتار برای تحقیر و تخفیف به کار برده نشده و صرفن یک اصطلاح متداول و شناخته‌شده برای دوران پیش از اسلام در شبه‌جزیره است. (م)  دنباله . . .

 

قلط املاعی

غلط املایی

به جز مردم لاابالی و بی­مبالات، هیچ­کس نیست که پیش از بیرون‌رفتن از خانه و گام‌نهادن در کوچه دست‌کم روزی یک بار، خود را در آیینه نبیند و وضع سر و لباس و کفش و کلاه خود را تحت مراقبت نیاورد، و ایرادها و بی‏نظمی‏ها و آشفتگی­های شکل ظاهر خویش را به‌شکلی بر طرف و درست نکنند.

چرا ؟
برای آن که انسان، در ذات خودخواه است و خود را از هیچ­کس کم‌تر و پست­تر نمی‏شمارد، و بر او بسی ناگوار است که با اندامی ناساز و شکل و ریختی منکر در برابر دیگران جلوه کند و دیگران در ظاهر او عیب و نقصی قابل‌سرزنش و خرده‏گیری ببینند و بر او بخندند.
این توجه و دقت در رفع عیب‌های ظاهری به هر نظر که تعبیر شود، به شرط آن که به حد خودآرایی و ظاهرسازی نرسد، ستودنی است. چه برای انسان دردی بدتر از آن نیست که مورد عیب­جویی هرکس و ناکس قرار گیرد و به علت عیبی که رفع آن بسیار آسان بوده، انگشت‌نمای این و آن واقع شود.
اما شگفت در این­جاست که غالب همین مردم که برای رفع عیب­جویی دیگران، در حفظ ظاهر گاهی از حد اعتدال نیز گام فراتر می­گذارند، هر روز در گفته و نوشته­ی خود، مرتکب هزار غلط انشایی و املایی می‏شوند و متوجه نیستند که به علت نوشتن نادرست و بی‏اندام، تا چه حد مورد طعنه و ریشخند خاص و عامند و چون تأثر و تألّمی هم از این بابت ندارند به‌هیچ­‌روی درصدد رفع این عیب بزرگ نیز بر نمی‏آیند. دنباله . . .

 

دگرگونی های زبان فارسی

دگرگونی یکم : اوستا
دگرگونی دوم : ماد
دگرگونی سوم : فارسی قدیم
دگرگونی چهارم : پهلوی
دگرگونی پنجم : پیدایش زبان دری
دگرگونی ششم : آمیزش زبان دری با عربی

ما باید بدانیم که از نژاد ملت متمدنی بوده و هستیم، و یکی از آثار تمدن ما زبان ماست. متاسفم که هنوز واژه‌های فارسی که در کتاب‌ها و شعرها و در نزد صنعتگران و پیشه‌وران و برزگران ایران امانت مانده است، گرد نیامده و فرهنگ خوبی فراهم نیامده است. و همچنین در صرف و نحو و دیگر قاعده های این زبان شیرین و کهنسال و وسیع، کتابی که نتیجه‌ی کوشش‌های شماری از دانشمندان مسلم باشد تدوین نشده است. از این سبب می‌گویند که زبان فارسی از زبان های غیرمستغنی و درجه‌دوم حهان است، و من مدعی‌ام که اگر داد زبان فارسی را بدهند و همان زحمت‌هایی که در آرایش و گردآوری زبان عربی و فرانسه و غیره کشیده شده، درباره‌ی زبان فارسی کشیده شود، یکی از زبان‌های درجه‌یک حهان خواهد بود. این سخن بگذار تا وقت دگر. فعلن مراد آن است که قدری درباره‌ی تاریخ زبان فارسی، تا اندازه‌ای که برای خوانندگان سودمند تصور شود، گفت‌وگو کنیم. دنباله . . .

 

مسایل جامعه‌شناسی ادبیات در ایران

موضوعی كه درباره‌ی آن باید سخن بگوییم، كمی پیچیده است؛ یعنی مساله‌ی ادبیات جامعه‌شناسی! در ایران امروز ”جامعه‌شناسی ادبیات“ است. محصول بزرگ جامعه‌ی ما در سطح بین‌الملل، ادبیات ماست. مساله كشوری مانند انگلستان، سیاست؛ آلمان، فلسفه و ایران ادبیات آن است. بنابراین اگر كاری برای این مساله انجام می‌شود باید جدی و دور از ندانم‌كاری و سردرگمی باشد. البته این‌طور نیست كه فكر كنیم تنها در ایران سردرگمی درباره‌ی  "جامعه‌شناسی ادبیات" وجود دارد. حتا در فرانسه هم گاهی نویسندگانی چه‌بسا مشهور پیدا می‌شوند كه به این مساله درست نپرداخته‌اند.

به‌تر است در این‌جا نخست به وضعیت موجود بپردازم. نخستین مشكلی كه در ایران درباره‌ی جامعه‌شناسی ادبیات داریم سوء‌تفاهم درباره‌ی آن است. این سوء‌تفاهم تنها در سطح افراد معمولی نیست، بلكه در حوزه‌های آكادمیك و حتا در وزارت علوم نیز وجود دارد. اكنون درسی در سرفصل‌های درس‌های جامعه‌شناسی در وزارت علوم به نام «جامعه‌شناسی در ادبیات» وجود دارد. این اسم «مصوب» غلط است زیرا ادبیات یك شاخه‌ی هنری است و جامعه‌شناسی علم است. جامعه‌شناسی قاعده‌ها و روش خود را دارد و هنر نیز ضابطه‌ها و نظم خود را. ما نمی‌توانیم از كانت كه در دویست سال پیش، هنر را قاعده‌های نظم احساسات و علم را قاعده‌های نظم ادراكات تعریف می‌كند عقب‌تر باشیم. دنباله . . .

 

"پژوهش" و "جستار"

(دانش‌جو، دانشگاه و روزگار ما)

وقتی زنده‌یاد شاهرخ مسكوب در بیمارستانی در پاریس درگذشت و پیكر او را برای به‌خاك‌سپاری به سرزمین محبوبش – ایران – آوردند، در برخی از شهرها، ازآن‌جمله در اصفهان، مراسمی در گرامی‌داشت یاد او برپا شد؛ و به قول «شهریار» «یك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود». در همان زمان دخترخانم جوانی كه در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی، از یكی از دانشگاه‌های معتبر دولتی مدرك «كارشناسی» داشت، از من پرسید: «شاهرخ مسكوب كی بود؟».

این پرسش ساده مرا به‌یاد ماجرایی انداخت كه چند سال پیش یك دبیر باسابقه‌ی ادبیات، كه او هم از همان دانشگاه مدرك لیسانس داشت، پس از سال‌ها تدریس ادبیات فارسی و در شرف بازنشستگی، وقتی صحبت از حافظ‌ خلخالی، حافظ غنی – قزوینی، حافظ خانلری، حافظ نیساری، حافظ سایه، ... در میان بود، حیرت‌زده پرسید: مگر حافظ یك دیوان بیش‌تر دارد؟

نمونه‌های دیگری هم هست. مثلن در اواسط مهرماه گذشته، دوستی كه در یك دانشگاه دولتی، نمی‌دانم در كدام رشته‌ی هنری، عكاسی درس می‌دهد، در مسیر بازگشت از دانشگاه، سری به محل كار من زد و ساعتی پیش من ماند. او می‌گفت پرسش‌نامه‌هایی را به دانش‌جویان داده تا اطلاعات عمومی آنان را از مقوله‌های گوناگون ادبی و هنری محك بزند و لابد برنامه‌ی درسی‌اش را بر اساس آن تنظیم كند. پاسخ‌هایی را كه دانش‌جوها داده بودند حالا به یاد ندارم؛ اما یادم است كه گفت هیچ‌كدام از دانش‌جویان اسم ساعدی و گلستان و چوبك و علوی را نشنیده بودند. دنباله . . .

مدیحه‌سرایی در ادبیات فارسی

مدیحه سرایی در ادب فارسی

در نگاه نخست به شعرهای مدیح ممکن است كه خواننده‌ی عصر ما بگوید: چه سود از خواندن مجموعه‌ای از تملق كه یاوه‌گویی حرّاف، و گیرم باذوق، نثار یك‌مشت قلدُر آدم‌كش و بی‌رحم در هشت صد سال پیش كرده است، به من چه كه امروز از زبان انوری بخوانم: گر دل و دست، بحر و كان باشد / دل و دستِ خدایگان باشد
ولی چنین برخوردی، چندان خردمندانه نیست، زیرا شعر مدیح، گذشته از ارزش‌های هنری‌ای كه می‌تواند داشته باشد، یك ارزش اجتماعی و تاریخی عام نیز دارد كه رسیدگی به ژرفای آن ما را با گذشته‌ی اجتماعی ما، بیش از هر سندِ مستقیم تاریخی، آشنا می‌كند و اگر روزی بخواهیم تاریخ اجتماعی مردم ایران را قدری دقیق‌تر از آن‌چه تاكنون شناخته شده است، مورد بررسی قرار دهیم، كاوش در اعماق این مدیحه‌ها به‌ترین زمینه‌ی این‌گونه مطالعات می‌تواند باشد.   دنباله . . .

 

ویژگی‌های یک ترجمه‌ی خوب ادبی

هنر ترجمه

از نظر همه‎ی اهل فن، ترجمه‌ی خوب و موفق ادبی آن ترجمه‌ای است که بتواند به پرسش‌های هفتگانه‌ی زیر پاسخ مثبت بدهد: دنباله . . .

 

تاثیر ترجمه بر زبان و ادبیات فارسی

تاثیر ترجمه بر زبان فارسی

تحول آغازین ادبیات فارسی معاصر در چندین پژوهش مهم بررسی شده است. این پژوهش‌ها که با نوشته‌های ادوارد جی براون درباره‌ی گرایش‌های ادبی معاصر آغاز شد، چندین پژوهش مهم درباره‌ی جنبه‌های خاص و عام ادبیات فارسی را درپی‌آورد. این پژوهش‌ها نکته‌های زیادی درباره‌ی روزنامه‌نگاری و ابداع مقاله‌ی مطبوعاتی، نخستین تجربه‌ها در زمینه‌ی ادبیات داستانی، و کوشش برای بازآفرینی نمایش‌نامه‌هایی به سبک اروپایی در فرهنگ ایرانی به ما آموخته‌اند. بااین‌حال، هنوز چندین پرسش مهم درباره‌ی این دوره بی‌پاسخ مانده است. این پرسش‌ها تأثیر خاص ترجمه‌ی ادبی و تأثیر اقتباس ادبی در تکامل ادبیات فارسی معاصر را مورد توجه قرار می‌دهند: دنباله . . .

  تصویرپردازی در شعر و ادب فارسی

 خانم آنه ماری شیمل که سال‌ها استاد و صاحب کرسی زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه‌های گوناگون بوده است، کتاب‌های متعددی در زمینه‌ی ادب فارسی نگاشته است که یکی از آن‌ها کتاب "زربفت دو رنگ" او است. این کتاب درباره‌ی تصویرپردازی در شعر و ادب فارسی است. خانم شیمل در این کتاب دانش وسیع خود را در شعر و ادب فارسی با ظرافت زنانه، لطافت طبع، نازک‌اندیشی و تیزبینی در هم آمیخته و کتابی فراهم آورده که هر پژوهشگر و دانش‌جوی شعر و ادب فارسی باید آن را در دسترس داشته باشد. دنباله . . .

 

غلط‌های مشهور املایی و دستوری زبان فارسی

 آموزش فارسی

غلط مشهور در توصیف دو دسته به کار برده می‌شود:

دسته‌ی نخست کسانی هستند که از رهگذر سالوسی و ریاکاری در زمره‌ی نیک‌مردان جای می‌گیرند. درباره‌ی این  " کندم‌نماهای جوفروش " می‌گویند:  فلانی غلط مشهور است، یعنی نان پرهیزکاری می‌خورد ولی "چون به خلوت می‌رود آن کار دیگر می‌کند".

دسته‌ی دوم آن واژه‌ها و عباراتی است که برخلاف حقایق تاریخی و یا آیین دستور زبان و صرف و نحو آن، بر زبان‌ها جاری است.

اکنون به نمونه‌های گوناگون این غلط‌های رایج در زبان فارسی که پرهیز از گفتن آن‌ها بایسته است، دقت کنید : دنباله . . . 

فردوسی در هاله‌ای از افسانه‌ها

 

برخی از دانشمندان و صاحب‌نطران نکته‌سنج ایرانی و خارجی که به‌ویژه در ٨٠ سال گذشته به مطالعه و پژوهش درباره‌ی فردوسی، حماسه‌سرای بزرگ ایران پرداخته‌اند، بارها به این موضوع اشاره کرده‌اند که نویسندگان مقدمه‌ی بایسنغری و برخی از تذکره‌نویسان پیش از آنان، درباره‌ی زندگی و شخصیت فردوسی به افسانه‌سرایی پرداخته و داستان‌های دروغ و خیالی و کودکانه جعل کرده‌اند و سپس از راه این‌گونه کتاب‌ها، نادرست‌ترین تصورات درباره‌ی فردوسی در ذهن مردم ایران‌زمین راه یافته که گاه حتا برخی از پژوهشگران ایرانی و خارجی معاصر را نیز منحرف ساخته است. دنباله . . .

  نقش انقلاب مشروطه در

پیدایش ادبيات نو كودكان و نوجوانان

ادبیات کودکان 

ادبيات كودكان نه به عنوان يك "نهاد"‌ بلكه به عنوان يك "مفهوم" در تاريخ ادبیات جهان و ایران وجود دارد. اما آن چيزی كه از سال ١٨۵٠م در دنيای غرب وجود دارد،‌ اين است كه ادبيات كودكان پس از این زمان به نهاد مستقلی افزون بر خانواده و آموزش و پرورش تبديل گردیده است. نهادهای انسانی يعنی خانواده و آموزش و پرورش،‌ ادبيات كودكان را در دل خود پرورش می‌دهند، ولی پس از آن ادبيات كودكان وارد مرحله‌ی ديگری می‌‌شود كه به آن مرحله‌ی "نهادهای پسابنيادين" يا ثانويه Secondary Institution می‌گويند كه حيات مستقلی دارد. و آن چيزی كه هم به‌صورت مفهومی و هم به‌شکل نهادین وارد جامعه‌ی ايران شده است،‌ از دوره‌ی مشروطه است. در دوره‌ی پيش از آن، ادبيات كودكان در ایران البته در چارچوب يك مفهوم سنتی وجود دارد، ولی پس از آن است که به مفهوم مدرن در جامعه‌ی ايران آغاز به شكل‌گيری می‌كند و به عنوان بخشی از انديشه و تفكر دنيای غرب، رفته‌رفته به‌شکلی نهادین تاثيرات خود را بر جامعه ما می‌گذارد. دنباله . . .

 

زمینه‌های روان‎شناختی "تخلص" در شعر فارسی

شعر فارسی، به عنوان یکی از برجسته‏ترین و گسترده‌‏ترین آثار فرهنگِ بشری، همواره موردِ ستایش آشنایانِ این وادی بوده است. این شعر، همان‏گونه که در حوزه‌ی مفاهیم و معانی ویژگی‌هایی دارد که آن را از شعر دیگر ملت‌ها امتیاز می‏بخشد، در قلمرو ساخت و صورت هم از برخی ویژگی‌ها برخوردار است که در ادبیّات جهان، یا بی‏همانند است یا موردهای مشابه بسیار کم دارد. مانند ردیف ـ با وسعتی که در شعر فارسی دارد و با نقشِ خلاّقی که در تاریخِ شعرِ فارسی داشته است ـ در ادبیّات جهانی بی‏سابقه است (۱). برخی دیگر از ویژگی‌های شعر فارسی نیز مشابه اگر داشته باشد، بسیار اندک است. در این یادداشت به یکی از ویژگی‌های شعر فارسی می‏پردازیم و آن مسأله‌ی «تخلّص» است که به این گستردگی و شمول، که در شعرِ فارسی دیده می‏شود.  دنباله . . .

فارسی‌گویی فارسی‌زبانان

قتد پارسی

حیات زبان فارسی در كوچه و خیابان را میزان آشنایی و درك ما از این زبان رقم می‌زند. تابلوهای تبلیغاتی، دست‌نوشته‌های پشت شیشه‌ی مغازه‌ها، پارچه‌نوشته‌های سازمان‌های گوناگون و مجموعه‌اعلان‌ها و ابزاری كه برای اطلاع‌رسانی در سطح شهر، چند جمله‌ی كوتاه را یدك می‌كشند، برآیند همان درك كلی مردم و مسوولان از زبان فارسی است.
با مطالعه و تفكیك نوشته‌های در و دیوار و مغازه‌ها و خیابان‌ها به‌آسانی می‌توانیم به دسته‌بندی قبیله‌های زبانی گوناگون دست پیدا كنیم كه در آن‌ها می‌توان سطح‌های زبانی صتف‌ها و قشرهای گوناگون را بازشناخت. دنباله . . .

 

در آشپزخانه‌ی زبان فارسی

(نگاهی به کاربرد فعل "خوردن" در زبان فارسی)

فعل

درنگی در زبان فارسی و گفت‌وگوی روزمره‌ی فارسی‌زبانان و نگاهی به شمار عبارت‌ها و استعاره‌هایی که در این زبان برای فعل «خوردن» و انواع خوراکی‌ها به کار می‌رود،  موجب شگفتی هر پژوهنده‌ای می‌شود.  گرچه می­توان حدس زد که در همه‌ی فرهنگ­ها استعاره‌هایی در رابطه با خوردن و خوراکی‌ها موجود باشد. لیکن خوردن و مسایل مربوط به آن، چنان با فرهنگ و زبان فارسی آمیخته شده است که می‌توان ادعا کرد که حذف این استعاره‌ها از زبان فارسی، ارتباط فارسی‌زبانان را با واقعیت مادی اگر نه گسسته، بلکه دست‌کم به‌شدت مختل می‌سازد و شرح  بسیاری از حالت‌های روحی ـ روانی و موقعیت‌های گوناگون اجتماعی را اگر نه ناممکن، دست‌کم بسیار محدود می‌کند. ذهن فارسی‌زبانان در موقعیت‌های گوناگون و بسیار متفاوت زندگی روزمره، از عبارت‌های ساخته‌شده از فعل "خوردن" استفاده می‌کند و ما برای نمایاندن دامنه‌ی گسترده‌ی این کاربرد، تنها نمونه‌هایی از آن‌ها را در زیر می‌آوریم : دنباله . . .

6


اندیشه‌ی سیاسی سعدی

زمینه و زمانه‌ی سعدی
سعدی شیرازی (٦۰٦- ٦۹۰ه. ق) در دوره‌ای چشم به جهان گشود که ایران‌زمین از هر سو عرصه‌ی تاخت‌وتاز نیروهای ویرانگر زندگی اجتماعی قرار گرفته بود.
از سوی غرب صلیبیان، حکومت در حال زوال سلجوقیان را هرچه بیش‌تر به‌سوی نابودی می‌کشاندند. از سوی شرق مغولان از کشته‌ها پشته می‌ساختند، و از درون نیز، امیران و حاکمان محلی با باج‌وخراج و درگیری‌های خونبار داخلی، عرصه‌ی زیست اجتماعی را به جهنمی سوزان تبدیل کرده بودند. سعدی از زمانه‌ی خویش چنین یاد می‌کند:

ای محمد گر قیامت می برآری سر ز خاک /  سر برآور وین قیامت در میان خلق بین
زینهار از دور گیتی و انقلاب روزگار /  در خیال کس نیامد کانچنان گردد چنین

در نیک‌اندیشی و بزرگ‌منشی سعدی همین بس، که در چنین زمانه‌ی خون‌ریزی از آموزه‌ی

 بنی آدم  اعضای یک پیکرند /  که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضو ها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامد نهند آدمی

سخن به میان آورده است. هر چند نباید از یاد بُرد که نه سعدی خود توانست به این آموزه همواره پایبند بماند و نه در جامعه‌ی آن روز ایران این آموزه قابل تحقق بود. نکته‌ی مهم اما این بود که سعدی با این آموزه، افقی بسیار انسانی فراراه ذهن و زبان جامعه گشود. دنباله . . .

 

نام "نوروز" در انگلیسی

نوروز

در سال‌های اخیر كه نوروز كاربُردی جهان‌شمول‌تر و فراگیرتر از پیش یافته و كم‌كم به‌گونه‌ی یك كلیدواژه‌ی ایرانی از سوی مردم دیگر كشورها شناخته شده و وارد ِ فرهنگ ِ زبان‌های بزرگ جهانی و نیز زبانزد ِ بسیاری از مردم جهان و كارگزاران نهادهای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی گردیده است، ضرورت نگاشتن درست آن در رسانه‌های چاپی و الكترونیك در متن‌های جُز فارسی و حتا گاه متن‌های فارسی كه از سر ِ ناگزیری به خط لاتین نوشته می‌شوند، پیش آمده است.
امّا همگان در نگارش این واژه، شیوه و املایی یكسان به كار نمی‌برند و درنتیجه، این امر، آشفتگی بسیاری در كار ِ شناساندن جشن بزرگ ملی ما به دیگران، پدید آورده است. دنباله . . .

 

روابط خانوادگی در ادبیات عامیانه‌ی  ایران

 

با آن‌که بسیاری از اصلاحات در قانون خانواده‌ی ایران از قوانین غیرایرانی، به‌ویژه قوانین اروپایی ریشه گرفته است، ولی منبع اصلی "قانون خانواده"ی کنونی ایران، در حقیقت حقوق شیعه اثنا عشری است. (۳)
بااین‌حال ما ناگزیریم منبع دیگر این تأثیرگذاری، یعنی "سنت و عرف" را نیز در توضیح و تعبیر قوانین خانواده در ایران بشناسیم. قصد این مقاله پژوهش در این زمینه‌ی گسترده نیست، بلکه ارایه‌ی نشانه‌هایی از گرایش‌ها در روابط خانوادگی میان زنان و شوهران، پدران و مادران و فرزندان و جز آن است که در ادبیات عامه‌ی ایران نیز متجلی است. مایه‌ی اصلی ادبیات عامیانه در بیش‌تر موارد بسیار کهنه است، بااین‌حال چون این ادبیات از یک سو عقاید عامه را بارتاب می‌دهد، و از سوی دیگر نیز بر این عقاید تأثیر می‌گذارد. بررسی و ارزیابی آن، و نیز تعیین مقبولیتی که به اصلاحات و قانون‌گذاری اجتماعی می‌دهد، ارزشمند است. (٤)
در ادبیات عامه‌ی ایران، برای قصه‌گوی یک داستان، سلسله‌مراتب خانوادگی امری بدیهی و مسلم است. این موضوع با ظرافت بسیاری در داستان "تقسیم غاز" خلاصه شده است: دنباله . . .

مسایل واژه‌سازی

 واژه سازی

واژه‌سازی مساله‌ای است موردی و سیر زبان فارسی و واژه‌سازی در این چهل – پنجاه ساله هم پشتیبان این مدعاست. حکم‌های کلی ازاین‌دست که می‌توان و باید در برابر هر واژه‌ی خارجی یک واژه‌ی فارسی گذاشت، حکمی‌ست نادرست و نشدنی. حکم به این‌که به هیچ‌وجه واژه نباید ساخت و واژه‌های خارجی را به همان صورت پذیرفت، نیز حکمی است نادرست و نشدنی. و یا تصور این‌که در برابر تمام مفهوم‌ها و نام‌های تازه‌ی فرهنگ اروپایی، در کناب‌های کهن، ناگزیر برابری یافت می‌شود، ساده‌اندیشانه است. و در این میانه راه سومی هم هست:

باید دید کجا می‌توان یافت و باید ساخت و کجا نمی‌توان یافت و ساخت. یعنی سنجشی دقیق و موردبه‌مورد.

در این مورد هم حتا نمی‌توان حکم کرد که اگر امروز ساختن واژه‌ای برای مفهومی معین ممکن نباشد، دلیل آن است که امکان ساختن آن یا یافتن برابری دقیق‌تر و درست‌تر برای آن در آینده نیز ناممکن است، زیرا سیر زبان و آمدن واژه‌ها و قالب‌های تازه، این امکان را می‌دهد که پس از جاافتادن آن‌ ها در زبان، راه برای ساختن ترکیب‌های تازه‌تر با آن‌ها یا ساختن شکل‌های قیاسیِ همانند آن‌ها، هموار شود. چنان‌که ساختن "جشنواره" برای "فستیوال"، برای مثال، راه را برای ساختن "ماهواره" هموار کرد. و آن کس که "پیشوند"  و "پسوند" را ساخت، راه را برای ساختن "شهروند" هموار کرد و شاید راه ساختن جشنواره را نیز ساختن ِ سنگواره (برابر فسیل) پیش از آن هموار کرده بود. دنباله . . .

نقش و جایگاه زبان در شعر معاصر ایران

 

با ظهور نیما و طرح تازه‌ای كه او در شعرِ فارسی افکند، جریان شعر فارسی در مسیر تازه‌ای راه یافت و انواع جدیدی از شعر فارسی پدید آمد. نیما راهی تازه را به شاعران پس از خود نشان داد تا آنان، هر یك به فراخورِ استعداد، توانایی و ذوق خویش از آن راه، دنیاهای تازه‌ای را تجربه كند.
زبان به عنوان یكی از بنیادی‌ترین ابزارهای بیانی، در كانونِ توجه برخی از شاعران معاصر ایران قرار گرفت و در نزد آنان «زبان‌ورزی» هدفِ اساسی شعر قلمداد شد. این بخش از شعر امروز ایران با تأكید بر تكنیك، پرهیز از استعاره‌پردازی و تزیین‌گرایی و فاصله‌گیری از ادبیت در شعر، تلاش می‌كند تا شعری كاملن متفاوت باشد و راهی تازه را برگشاید و بازنماید. اما پافشاری مداوم شیفتگان "شعرِ زبان‌گرا" بر نحوشكنی‌های پی‌درپی، زمینه‌ی سوءِتفاهمی گزنده را برای بسیاری از نوآمدگان امروز فراهم آورده است و آن سوءتفاهم گزنده این است كه به‌جای آن‌كه شعر را یك آفرینش هنری گمان كنند، آن را تا حد یك پدیده‌ی فنی پایین می‌آورند.

جهت‌گیری عمومی شعر کلاسیک فارسی به‌سوی زبان و بیانی فاخر و رسمی است و بسیاری از واژه‌ها و ساخت‌های زبانی را به جرم «غیرشاعرانه‌بودن» به خود راه نمی‌دهد. به همین دلیل، از بیان طبیعی و منطق معمول كلام فاصله گرفته است. تنگنای وزن و قافیه نیز در افزایش این فاصله سهم زیادی دارد. ما از قله‌های سرافراز و غرورآفرین شعر فارسی كه بگذریم، انبوه شاعرانِ مقلد را می‌بینیم كه یا درك شایسته‌ای از زمانِ خویش نداشته‌اند یا آن‌چه که آن روز پنداشته‌اند، با شرایط امروزِ جامعه‌ی ما و با زیبایی‌شناسی معاصر سازگاری ندارد. دنباله . . .

درباره‌ی تغییر خط فارسی

 

بارها خوانندگان از ما پرسیده‌اند که درباره‌ی تغییر خط فارسی و به‌ویژه  تبدیل آن به خط لاتینی چه عقیده‌ای داریم؟ نخست باید دانست که هیچ خطی در دنیا کامل نبوده و نیست و اگر بخواهیم خطی داشته باشیم که صوت‌های گفتار را تمامی ثبت کند، چنان‌که خواننده، از روی علامت‌های خط، درست به‌صورت ملفوظ کلمات پی ببرد، علامت‌های آن به اندازه‌ای فراوان می‌شود که آموختن و به‌کاربردن خط را بسیار دشوار می‌کند.

دیگر آن‌که، میان خط‌هایی که در کشورهای گوناگون جهان و نزد ملت‌های مختلف معمول است، البته برخی نارساتر، برخی کامل‌تر، برخی آسان‌تر و برخی دیگر دشوارتر است. از خط چینی که برای هر کلمه علامتی جداگانه دارد و نشانه‌های خطی آن غالبن نه بر لفظ، بلکه بر معنی دلالت می‌کند و از خط ژاپنی که پس از چینی از دشوارترین خط‌های دنیا است، در این‌جا گفت‌وگو نمی‌کنیم. اما میان خط‌هایی که نزد ملت‌های غربی متداول است، و درست یا نادرست، امروز چشم همه‌ی ما به ایشان است، باز برخی در کمال دشواری و نارسایی است. در باره‌ی نقص‌های خط انگلیسی و فرانسوی دانشمندان آن دو کشور خود بحث‌های مفصل و دقیق و گاهی پرشور کرده‌اند، تا آن‌جا که یکی از دانشمندان فرانسه خط امروزی متداول در آن کشور را "شرمساری ملی" خوانده است.

نقص‌هایی که برای خط فارسی برشمرده‌اند این‌ها است: دنباله . . .

 

"ماشین‌نوشته"ها

(ادبیات رانندگان جاده‌ها)

ماشین نوشته

کم‌تر کسی را می‌یابیم که در جاده‌های ايران سفر کرده باشد و بگويد که هرگز خودرويی را ندیده است که روی آن بيت شعر يا عبارتی (معمولن از دیدگاه ادبی کم‌مايه ولی گاه زيرکانه) نوشته شده است.

مسافرانی که در پس اين خودروها حرکت می‌کنند، با چشم‌برداشتن از جاده و اطراف، کنجکاوانه اين بیت‌ها و عبارت‌ها را می‌خوانند و از خواندن آن‌ها گاه شاد و گاه از معنای نهفته در آن‌ها رنجيده می‌شوند. اين نوشته‌ها معمولن پیرامون موضوع‌های عاشقانه، عاطفی و يا مذهبی هستند. دنباله . . .

 

 فرهنگ شادمانی در ادب فارسی
(نگاهی تازه به زندگی و شخصیت ملانصرالدین)
(حاجی فیروز = ملانصرالدین)

ملانصرالدین و خرش

فرهنگ شادمانی، بخشی از فرهنگ زندگی است. شادمانی و خندستانی‌کردن در ادب فارسی سه بخش مهم دارد:

- هزل: رسوا کردن و برهنه کردن خصوصیات فردی و پنهانی افراد است که دنیای ممنوعه‌ها را نیز دربر می‌گیرد. مانند: هزلیات سعدی و مولانا و...

- هجو: نیشخندی است بر اخلاق و منش‌های انسان‌ها که جنبه‌ی فردی آن قوی است. مانند: هجویات سنایی و سوزنی سمرقندی و انوری و ....

- طنز: گریه‌خنده‌های عارفانه بر زندگی است. کشف و برهنه کردن تضادها و ناهماهنگی‌های زندگی است. سمت‌وسوی اجتماعی دارد. رقص بر شمشیر است. در اقلیم ستم و مگو و مکن و مبین، طنز و به‌ویژه طنز شفاهی رونق می‌گیرد تا دمی خنده بر لب‌ها بنشاند و آرامش بخشد. طنز، لبریخته‌های شادی و رنج است. دنباله . . .

 

"سرنام" در زبان فارسی

     IRNA

یکی از ویژگی‌های زبان فنی و علمی امروزی توانایی ساخت سرنام (acronym) است. سرنام همان‌گونه که از نامش برمی‌آید، نام یا واژه‌ای است که از سرهم‌گذاشتن حرف‌های نخست چند واژه ساخته می‌شود. از سرنام‌های معروف «اوپک» است به معنی "سازمان کشورهای صادرکننده‌ی نفت" (OPEC= Organization of Petroleum Exporting Countries)  یا «ناتو» به معنی «سازمان پیمان [اقیانوس] اطلس شمالی» (NATO= North Atlantic Treaty Organization ). دنباله . . .

 

 مقایسه‌ی ادبیات کلاسیک فارسی و اروپایی

حواجه حافظ شیرازی               ولفگانگ گوته 

 در این نوشتار، همانندی و ناهمانندی‌های ادبیات، (به‌ویژه شعر) کلاسیک فارسی و اروپایی به‌صورتی کوتاه بررسی گردیده است. محدوده‌ی زمانی مقایسه‌ی ما در این نوشتار نیز مربوط به ادبیات رسمی (شعر كلاسیك) است و جریان‌های پرشتاب ادبی امروز را – چه در ایران (۳) و چه در اروپا – دربر نمی‌گیرد.
محورهای قابل‌بررسی در این نوشتار به قرار زیر است: دنباله . . .

 

درباره‌ی ریشه‌ی فارسی واژه‌ی عشق

 قلب عاشق

زیباترین واژه‌ی زبان فارسی که تا چندی پیش همه آن را عربی می‌دانسته‌اند و درشعر و ادبیات فارسی و به‌ویژه عرفان ایرانی جایگاهی بلند و برجسته دارد واژه‌ی "عشق" است.

این واژه ریشه‌ی هند و اروپایی دارد و پیشینه‌ی آن بدین قرار است: دنباله . . .

 

رفتارهای ناهنجار فارسی‌زبانان با زبان فارسی

(زبان فارسی از آشوب تا سامان)

رفتارهای ناهنجار فارسی زبانان با زبان فارسی

زبان فارسی يا فارسی دَری، ستون استوار تاريخ و فرهنگ و شناخت‌نامه‌ی ايرانيان، افغانان، تاجيكان و برخی تيره‌های فارسی‌زبان در ديگر كشورهای آسيای باختری و مركزی، و سرمايه‌ی مشترك معنوی ملت‌ها و تيره‌های ياد كرده است. اين زبان، شاخه‌ای از زبان‌های ايرانی است كه خود به شاخه‌ی بزرگ‌تر گروه زبان‌های هندو - ايرانی می‌پيوندد و در كليدواژه‌های زبان‌شناختی، از آن به نام "فارسی نو" ياد می‌‌شود (در برابر فارسی باستان / كهن، زبان روزگارِ هخامنشيان كه نوشته‌های اندك‌شماری به خط ميخی از آن برجا مانده است و فارسی ميانه، زبان روزگار پارتيان/ اشكانيان که شمار بيش‌تری سنگ‌نوشته و كتاب به دبيره (خط) پهلوی از آن در دست داريم). دنباله . . .

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب‌المثل‌های فارسی

چشماش آلبالو گیلاس می چینه

 نگا. = نگاه کنید به

  آ

آب = عزت و رونق، طراوت و تازگی، روح، شراب خالص

آبِ آب آبکی، بی‌مایه، بی‌رنگ

آب از آب تکان نخوردن = رخ ندادن جنجال و هیاهو، آرام ماندن اوضاع

آب از آتش برآوردن = کار محال کردن

آب (ها) از آسیاب افتادن = فرو نشستن هیاهو، از یاد رفتن ماجرا

آب از لب و لوچه‌ی کسی سرازیر شدن = تمایل شدید داشتن، به طمع افتادن

آب از دریا بخشیدن = از کیسه‌ی خلیفه بخشیدن

آب از سر گذشتن = کار از چاره و تدبیر گذشتن

آب از گلو پایین نرفتن = غصه و ناراحتی شدید داشتن

آب اندام زیباتن و خوش‌رو

آب‌باریکه درآمد اندک اما مرتب

آب‌بردار = دوپهلو، کنایه‌آمیز

آب برداشتن = هدف دیگری در پس کاری وجود داشتن

آب بستن در چیزی = آبکی و رقیق کردن

آب‌بندی کردن آرام‌آرام به کار انداختن دستگاه نو

دنباله . . .

دامنه‌ی نفوذ و تاثیر زبان فارسی در زبان‌های جهان

 نفوذ و تاثیر زبان فارسی در زبان های جهان

زبان‌های دنیا را ٦ هزار دانسته‌اند. برخی از این زبان‌ها بسیار به هم شبیه هستند .ازاین‌رو  همه‌ی زبان‌ها را می‌توان در ٢٠ گروه عمده جای داد. یکی از مهم‌ترین گروه‌های زبانی، هندواروپایی است که همه‌ی زبان‌های شبه‌قاره‌ی هند - ایران و نیز اروپایی را دربر می‌گیرد. در روزگار ابن بطوطه وی در همه‌ی مناطق غیرعربی که سفر نموده با زبان فارسی مشکل گفتاری خود را حل می‌کرده است. حتا در چین و بلغارستان و ترکستان کلمه‌هایی از فارسی وجود دارد و از این نظر با زبان یونانی قابل‌ مقایسه است.

زبان فارسی از قدیم‌ترین زبان‌ها و از گروه زبان‌های هندوایرانی است که زبانی پیوندی است. این گروه زبانی مجموعه‌ای از چندین زبان را شامل می‌شود که بزرگ‌ترین جمعیت جهان به این گروه سخن می‌گویند و صدها واژه‌ی مشترک میان فارسی و آن‌ها وجود دارد. ریشه‌ی بسیاری از کلمه‌های پایه‌ای زبان‌های اروپایی مانند: است، مادر، پدر (فادر، فاتر)، برادر، خواهر، دختر (داتر)، بد، خوب (گود)، به‌تر (بتر)، تو، من، مُردن، ایست و مانند آن‌ها یکی است. از زبان فارسی امروزه ده‌ها کلمه‌ی بین‌المللی مانند : بازار، کاروان، کاروانسرا، کیمیا، شیمی، الکل، دیتا، بانک، درویش،  آبکری، بلبل، شال، شکر، جوان، یاسمین، اسفناج، شاه، زیراکس، زنا، لیمو، تایگر، کلید، کماندان، اُرد (امر، فرمان)، استار، سیروس، داریوش، جاسمین ، گاو ( گو = کو Cow)، ناو، ناوی، توفان، گاد God، نام، کام، گام، لنگ = لگ ، لب، ابرو، بدن، روز  و ... به بیش‌تر زبان‌های مهم دنیا راه پیدا کرده است. دنباله . . .

 

پیرامون وازه و واژه‌سازی،

شیوه‌های برابرسازی و برابریابی

واژه سازی و واژه یابی

فیروزه ناظرى* : تعریف شما از «واژه» چیست؟  

-   اگر بخواهم به‌شکلى کاملن فنى به این پرسش شما پاسخ بدهم، باید اصطلاحاتى تخصصى مانند «تکواژ»، «تکی»، «آهنگ صدا»، «مفهوم» و... را به میان بکشم که درکشان نیاز به ساعت‌ها بحث دارد و از حوصله‌ی مخاطب شما نیز خارج است. بنابراین اجازه بدهید به همین تعریف ساده بسنده کنیم که «واژه» همان واحد سازنده‌ی جمله است که در خط فارسى آن را با اندکى فاصله با واحدهاى دیگر مى‌نویسیم و یک معنى مشخص دارد. دنباله . . .

تکامل ادب فارسی در دوران پس از اسلام

 (درباره‌ی تاثیرات زبان عربی در پیدایش زبان دری و شعر عروضی فارسی

و اشکال و انواع سبک‌های ادبی )

  

این مطلب  بر همه روشن است که ادبیات فارسی در دوران پس از اسلام، از جهات قوی و برجسته‌ی فرهنگ ایرانی است. در طی پنجاه سال اخیر ـ اگر در زمینه‌ی علوم و معارف دیگر کار جدی و نظرگیری انجام نگرفته باشد، در این رشته کار زیادی صورت گرفته است. خاورشناسان اروپایی از لحاظ اسلوب تحقیق در این گسترده بررسی‌های ادبی و تاریخی، برای روشنفکران ایرانی نقش راهنما داشتند. آن روشنفکران ایرانی که از مدارس قدیمه ما بیرون آمده و از تعلم صمدیه و صرف سیر آغاز کرده و تا مغنی و مطول رسیده و زبان عربی کلاسیک را می‌دانسته و به علوم ادبی علاقه داشته‌اند، با آموختن اسلوب اروپایی ِ تحقیق، خیلی زود توانستند به کارشناسان معتبری مبدل شوند و گاه از معلمان باختری که غالبن کمیت آنان در فارسی و عربی می‌لنگید، در گذرند و نمونه‌‌های باارزشی از تحقیق و تحلیل عرضه کنند. دنباله . . .

 

چهره‌های فولکلوریک در قصه‌ها و مثل‌های ایرانی

چهره های فولکلوریک

کار بر روی فرهنگ عوام (فولکلور) در ایران طی سال‌های اخیر نسبتن وسیع و خوب انجام گرفته است، چیزی که آن را باید مرهون تلاش تحقیقات کسانی دانست که شاید اغلب از وسایل لازم برای این کار دشوار نیز محروم بوده‌اند. در این زمینه هدایت، صبحی، انجوی، شاملو، جمال‌زاده، امیرقلی امینی هر یک در دوران خود و در گستره‌ی معین (مانند اصطلاحات، امثال، قصه‌ها، ترانه‌ها، لغات و...) خواه متعلق به تهران، خواه شهرستان‌ها، آثاری نشر داده‌اند. کسانی که در همین عرصه‌ها شاید با دامنه‌ی محدودتری فعالیت کرده‌اند نیز کم‌شمار نیستند و گاه برخی تک‌نگاری‌های بسیار باارزش هم درباره‌ی عادات و آداب تهران و شهرستان‌ها منتشر شده است. از این کوشش‌های بزرگ و ضروری هنوز باید بهره‌برداری شود:   دنباله . . .                                

 

 درآمدی بر جامعه‌شناسی ادبیات

«اجتماعیات در ادبیات» ایران به‌طور عمده به تلاش جامعه‌شناسان و نیز ادیبان علاقه‌مند به مسایل اجتماعی، درباره‌ی فهم عناصر اجتماعی در ادبیات ایران، و به‌ویژه شعر و متن‌های ادبی مربوط می‌شود. این درس از سال ۱۳۴۸ در دانشکده‌ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران (و نخست توسط دکتر غلامحسین صدیقی) تدریس می‌شده است. دکتر روح‌الامینی معتقد است: «جامعه‌شناسی ادبیات، جامعه‌شناسی متن ادبی است اما پیداكردن مسایل اجتماعی در آثار، «اجتماعیات در ادبیات» است. » (روزنامه ایران، ۱ تیر ۱۳۸۱)

ادبیات ایران، هم به همه‌ی میراث نوشته‌ی پیشینیان ما اطلاق می‌شود و هم به ادبیات به‌صورت خاص. برخی از منابع ادبی مورد بررسی، به بُعدهای عام ادبیات باز می‌گردد، مانند کتاب‌های تاریخی، وقف‌نامه‌ها و ...(ر.ک. روح‌الامینی، ۱۳۷۵). اما با تاکید بر ادبی‌بودن موضوع مورد مطالعه در این رشته، می‌توان «اجتماعیات در ادبیات» را به «جامعه‌شناسی ادبیات» پیوند زد. از این رو بحث «اجتماعیات در ادبیات» را می‌توان در دو گستره‌ی بنیادی بررسی کرد: دنباله . . .

داستان "پاورفی" در ایران

داستان شكل‌گیری ادبیات عامه‌پسند امروزی در ایران، خودش به یك داستان عامه پسند دیگر شبیه است.
داستانی كه برای فهم و شناخت به‌تر موقعیت عامه‌پسندهای امروزی حتمن باید سری هم به آن زد. ما این‌جا فقط خلاصه‌ی داستان را تعریف كرده‌ایم، با معرفی چند كاراكتر اصلی داستان كه خودشان از داستان‌نویس‌های قهار روزگار بوده‌اند. به قول كورت ونه گات: بله، رسم روزگار چنین است!
رمان‌های عامه‌پسند نوین، از پاورقی‌ها آغاز شدند. پاورقی‌های یكی-دو صفحه‌ای كه نخست در مجله‌های خانوادگی چاپ می‌شدند و بعدها به كتاب تبدیل می‌شدند. روزنامه‎نگاری و نویسندگی به شكل امروزی‌اش در ایران، از اواسط حكومت قاجار و دوران محمدعلی شاه آغاز شد؛ امّا پاورقی‌ها، همان زمان به دنیا نیامدند.
روزنامه‌نگاران قدیمی از پاورقی مشهور "تهران مخوف" به عنوان اولین‌های این نوع، یاد می‌كنند، تهران مخوف را مشفق كاظمی نوشت و در روزنامه‌ی ستاره ایران چاپ شد. دنباله . . .

 

خانواده‌های زبانی

بزرگ‌ترین خانواده‌ی زبان‌های جهان،‌ زبان‌های هندواروپایی و یا آریایی است. خانواده‌ای كه امروزه در هر ۵ قاره پراكنده شده و چه از نظر پراكندگی در میان كشورها و قاره‌ها و چه از نظر جمعیت سخن‌گویان بزرگ‌ترین خانواده است.

همه‌ی اروپا در چیرگی زبان‌های اروپایی است كه شاخه‌ای از زبان‌های آریایی به‌شمار می‌آید. در آسیا زبان‌های هندی و ایرانی میلیون‌ها سخن‎گو دارند و به دلیل استعمار دولت‌های اروپایی در چند سده‌ی گذشته،‌ همه‌ی قاره‌ی آمریكا و استرالیا و همچنین بخش بزرگی از آفریقا به زیر چیرگی زبان‌های اروپایی رفته است.

دیگر خانواده‌های بزرگ عبارتند از: دنباله . . .

 

نفوذ زبان و ادبیات فارسی در قلمرو عثمانی

امپراتوری عثمانی

زبان شیرین فارسی و فرهنگ گرانمایه‌ی ‌ایران سده‌های دراز در بخش بزرگی از جهان متمدن قدیم سروری و سرافرازی داشت، و از كرانه‌های اقیانوس اطلس تا اقیانوس كبیر، و از فرغانه تا بغداد، و از دهلی تا قسطنطنیه، و سرانجام از سنگاپور تا اسپانیا، زبان اهل ادب و ذوق و حال بود. در سده‌ی  هشتم هجری در همان سال‌ها كه معماران چیره‌دست ایرانی در ساختن بنای معروف الحمرا در اسپانیا می‌كوشیدند،‌ خنیاگران چینی برای ابن بطوطه جهان‌گرد مراكشی غزل سعدی را می‌خواندند:

تا دل به مهرت داده‌ام / در بحر فكر افتاده‌ام

چون در نماز استاده‌ام / گویی به محراب اندری

در همان سال‌ها كتیبه‌ی سنگ‌های مزار را در جاوه و سنگاپور به فارسی می‌نوشتند. ازآن‌جمله بر سنگ قبری از سال ۸۲۳ كه سی سال پیش در مالایا كشف شده، این غزل سعدی را نگاشته‌اند:

بسیار سال‌ها به سر خاك ما رود / كاین آب چشمه آید و باد صبا رود

در آن میان زبان و ادب فارسی در آسیای صغیر و دیگر سرزمین‌های قلمرو عثمانی جلال و شكوهی دیگر داشت. دنباله . . .

تیپ‌های گوناگون زن در داستان‌های معاصر ایرانی

تیپ های زن در داستان های معاصر

از زمانى که شهرزاد با گفتن داستان‌هایى از حیله و مکر زنان، آشوب دل شهریار را بیش‌تر مى کرد تا امروز این موجود عجیب‌وغریب و چندوجهى که با تاباندن نورهاى مختلف بر او طیف‌هاى جدیدى از شخصیتش را به نمایش مى‌گذارد، در داستان‌ها جاخوش کرده و بى‌حضورش داستان‌نویس براى رنگ‌وبودادن به نوشته‌اش باید به فکر مقدمه‌چینی دیگرى باشد. زن‌هاى هزار و یک رنگ هزار و یک شب، مادام بوارى، آناکارنینا، زن‌هاى بور و مشکى هیچکاک، زن‌هاى اندرونى‌نشین و مظلوم یا مظلوم‌نماى نویسندگان معاصرمان، صورتک‌هاى گوناگونی از زن را برایمان به تصویر کشیده‌اند. قدیمى‌ترین و پابرجاترین نقشى که زن‌ها در قصه‌ها به عهده داشته‌اند، نقش مادرانه بوده است. "زن – مادر" در داستان‌هاى مردانه و زنانه تقریبن حضور یکسانى دارد. ممکن است داستان‌نویس زن به علت احساس "هم‌ذات‌پندارى" با مادر داستانش، به داستان کیفیت دیگری بدهد، ولی در حس بنیادى‌اش با داستان‌نویس مرد تفاوت زیادى ندارد. به علت غریزى‌بودن مساله، فرهنگ و جغرافیا هم مانند جنسیت تاثیر مهمى در ایجاد و درک احساس مادرانه ندارد. دنباله . . .

7


تاریخ خط حرفی در ایران و جهان

می‌گویند كه هندوان در آغاز هر كتابی می‌نویسند: «درود بر كسی باد كه خط را اختراع كرد.» ما نیز چنین ستایشی را به‌حق در خور ‌آن كس می‌دانیم، چون كلید هر دانشی خط است. بی‌جهت نیست كه آغاز دوران تاریخی را با پیدایش خط میزان كرده‌اند. دیرزمانی است كه مردم جهان پی به اهمیت آن برده و خواسته‌اند كه بدانند كی و كجا و چه‌گونه اختراع شده است.

چنان‌كه از كتاب‌های فارسی و عربی و یونانی آشکار می‌شود، موضوع اصلی الفبا و مخترع آن چندین بار در تاریخ جهان زمینه‌ی بحث و جدل دینی و فرهنگی بوده است.

تا یك سده‌ی پیش موضوع الفبا را به‌گونه‌ای با روایات مذهبی مربوط كرده بودند كه كسی از ترس تكفیر جرات سخن‌گفتن در آن ‌باره را نداشت و كم‌كم موضوع بدین سادگی را با غرض‌های خاصی به موضوع باستان‌شاسی در آمیختند و  کوشیدند پرده‌ای بر روی تاریخ این اختراع شگفت‌آور بكشانند و مخترع خط الفبایی را به دست فراموشی بسپارند.

در اسناد كهن اروپایی مدركی دیده نمی‌شود كه از مخترع خط نامی برده باشد و هنگامی كه در این‌باره سخن می‌گویند، جز افسانه و اوهام چیز دیگری دستگیر كسی نمی‌شود. در ایران با این كه سده‌هاست كه به علت تعصب‌های جاهلانه و خراب‌كاری زندیقان از جعل و دست‌خوردگی در مدارك تاریخی فروگذار نشده است، با این همه خوشبختانه از لابه‌لای سطور تاریخ می‌توان اسناد و مداركی تاریخی و فنی یافت كه به‌گونه‌ای روشن تاریخ الفبا را نشان می‌دهند.

ما پیش از این‌كه وارد بحث تاریخی شویم توجه خوانندگان را به دو نكته جلب می‌كنیم: دنباله . . .

نقش و تصویر در ادبیات فارسی

زنده یاد هانری ماسه از ایران‌شناسان نسل گذشته تنها كسی است كه افزون بر آشنایی كامل با ادب فارسی به خلقیات و هنرهای عامیانه‌ی ایرانیان نیز توجه بسیار داشت. كتاب «اعتقاد و عادات ایرانیان»Croyances et coutumes Persanes,Paris 1938  حاصل نخستین آشنایی نزدیك و دلبستگی او به مردم این سرزمین بود. پس از آن در طی نیم‌ سده كوشش و با انتشار «تمدن ایرانی» و «منتخبات نظم و نثر فارسی» و ده‌ها مقاله جهانیان را بیش از پیش با شگفتی‌های تمدن و ادب ایران آشنا كرد، وی هرگز از مردم بازار و روستاها نیز غافل نشد و یكی از آخرین كارهای او در این زمینه مقاله‌ای با عنوان: Imagerie popoulaire de I'Iran است كه در مجله‌ی آر آزیاتیك جلد پنجم – بخش ۳ -  سال ۱۹٦۰ به چاپ رسیده است و ما برای معرفی بیش‌تر این زبان‌دان و ایران‌شناس بزرگ برگردان فارسی آن را در پایین می‌آوریم:

در سده‌ی نوزدهم میلادی در ایران برای انتشار چند روزنامه چاپ‌خانه‌ای تأسیس كردند كه در واقع دستگاه چاپ سنگی (لیتوگرافی) بود. این روش تا آخرین سال‌های این سده  برای چاپ روزنامه، نشریات عامیانه و متن‌های ادبی و علمی به كار می‌رفت . برخی از این كتاب‌ها كه به دقت لیتوگرافی شده با هنرهای عامیانه‌ی ایران بستگی دارد، چه گروهی از سازندگان تصویرهای آن‌ها به‌ویژه میرزاحسین از خلقیات معاصران خود الهام می‌گرفتند. برای مثال، من چاپ زیبای هزار‌و‌یكشب (۱۲۷۳)، مجموعه ضرب‌المثل‌ها (۱۲۷۳) و اسكندرنامه‌ی منظوم (۱۲۷۴) (۱) را نام می‌برم . دنباله . . .

 

درباره‌ی نقد شعر

(چه‌گونگی نقد شعر نو)

نقد شعر فارسی

طی سال‌های اخیر درباره ی شعر و نقد شعر کهن و شعر امروزی در کشور ما کتاب‌ها و رساله‌های فراوانی نوشته شده است. یکی از جالب‌ترین کتاب‌ها در این میانه "صور خیال در شعر فارسی" از شفیعی کدکنی است. در کتاب ذکرشده نخست این صور خیال مورد بحث نظری بسیار وسیع قرار می‌گیرد و سپس بر شعر فارسی از آغاز سده‌ی سوم هجری تا سده‌ی ششم هجری (دوران امیر معزی و لامعی و ارزقی) انطباق می‌یابد و امید است این بررسی که گویا مجلدات متعددی را در بر خواهد گرفت ادامه یابد. (. . .)

از آثار دیگری که این‌جانب با آن‌ها آشنا هستم . . .  دنباله . . .

 

قصه و قصه‌پردازی در مثنوی مولوی

قصه های مثنوی مولوی

مثنوی، شاهكار عرفانی سده‌ی هفتم و از ستون‌های چهارگانه‌ی ادب فارسی، از معدود آثاریست كه در عین دیرینگی، از بسیاری جوانب همچنان تازگی و طراوت خود را حفظ نموده است. زبان راوی، سادگی و بی‌پیرایگی لفظی، معنی ژرف و سهل و ممتنع، به‌كارگیری قصه و تمثیل و به تبع آن، جهان‌شمول‌بودن این شاهكار جاوید ادب پارسی بدان تازگی بخشیده است و آن را از بسیاری جوانب از جمله در ساختار داستانی، قابل‌بررسی ساخته است. ما در این نوشته با نگاهی كلی به داستان‌های مثنوی، به بیان نوع ادبی قصه‌ها، برخی ویژگی‌های ساختاری و سرانجام بررسی مهم‌ترین عناصر داستانی در آن‌ها خواهیم پرداخت. دنباله . . .

 

نقش و کاربرد قصه در ادب فارسی

افسانه های ایرانی 

قصه از برجسته‌ترین و رایج‌ترین گونه‌های ادبیات عامه است كه با طبیعت و زندگی مردم پیوند نزدیك دارد ، گوناگونی یك قصه و نقل آن به این سبب است كه ادبیات عامه در آغاز صورت شفاهی داشته و از فردبه‌فرد و نسل‌به‌نسل دیگر انتقال یافته و سپس برای بقا و استمرار در هر عصر و دوره و در هر جامعه و فرهنگ، خود را با نظام اجتماعی رایج تطبیق داده و با الگوهای اجتماعی آن جامعه و آن دوره هم‌نوا نموده است.
ساخت معنایی قصه بر دو اصل واقع‌گرایی و خیال‌پردازی نهاده شده است. آمیختگی این دو اصل یا خصلت، قصه را زیباتر و دل‌پذیر و مقبول طبع عام و خاص كرده است. دنباله . . .

 

نگارواره  در  ادبیات  فارسی

مینیاتور ایرانی 

نگارواره نقاشی نیست، بلکه "نوشتاری است که می‌خواهد نقش نقاشی را ایفا کند". اما در ادبیات کلاسیک فارسی نگارواره ها در شبکه‌ی صور خیال به سود دنیای غیرواقعی محو می‌شوند. از این رو با وجود اصالت رنگ‌ها در متن‌های ادبی ما، حجم‌ها و حدود آن‌ها نادرست‌اند. این امر در مینیاتور ایرانی نیز چنین است. در مقاله‌ی حاضر، ما بدون بررسی تاثیر و تاثر میان مینیاتور و ادبیات، این وجه، یعنی حضور ابزاری و غیرواقعی نگارواره‌ها در ادبیات فارسی را در مقایسه با ناواقع‌گرایی مینیاتور بررسی می‌کنیم و سپس به وجود نگارواره ها در برخی آثار از شعر معاصر فارسی اشاره می‌کنیم. دنباله . . .

به‌کارگیری عدد در ادبیات فارسی

 

«عدد» كلمه‌ای است كه برای شمردن اشیاء و اشخاص به كار می‌رود و شماره‌ی آن‌ها را بیان می‌كند. آن‌چه با عدد شمرده می‌شود، «معدود» نام دارد. مانند: چهار درخت، پنج كتاب، هفت دانش جو

در مثال‌های بالا چهار، پنج و هفت را «عدد» و درخت، كتاب و دانش‌جو را «معدود» می‌گویند.

عدد چهار گونه است: دنباله . . .

تاریخچه‌ی زبان پارسی در آذربایجان

داستان کوراوغلی

در كتاب «البلدان یعقوبی» می‌خوانیم: «مردم شهرهای آذربایجان و بخش‌های آن، آمیخته‌ای از ایرانیان آذری و جاودانیان قدیمی، خداوندان شهر (بذ) هستند كه جایگاه بابك (خرمی) بود.» ۱

در فتوح البلدان بلاذری (تألیف ۲۵۵ ق / ۲۴۸ خ) نیز در فصل «‌فتح آذربایجان» خبر از فهلوی‌بودن زبان آذربایجان می‌دهد.۲

در این‌كه زبان مردم آذربایجان ایرانی بوده، جای تردیدی نیست. بی‌گمان «‌آذری» از لهجه‌های ایرانی به‌شمار می‌رفته است و همه‌ی مؤلفان اسلامی نخستین سده‌های هجری در این‌باره اتفاق نظر دارند. دنباله . . .

 

تاثیر ترجمه بر واژگان و دستور زبان فارسی

تاثیر ترجمه بر واژگان فارسی

زبان فارسی دارای جنبه‌ها و جلوه‌های متنوع و متعددی است كه پژوهش درباره‌ی همه‌ی آن‌ها برای فرزندان این مرزوبوم وظیفه‌ای است حتمی و لازم. مثلن پژوهش درباره‌ی زبان‌های ایرانی پیش از اسلام، لهجه‌های محلی، زبان دری كهن و آثار بسیاری كه از آن باقی مانده است و همچنین پژوهش درباره‌ی زبان فارسی معاصر، بر ما فرض است، ولی آن‌چه بیش از همه مورد نیاز ماست، فارسی معاصر است و چون فارسی معاصر و آینده تحت تأثیر ترجمه‌ از زبان‌های اروپایی قرار دارد و خواهد داشت، مهم‌ترین مساله‌ی زبان فارسی برای ما ترجمه است و سایر مسایل این زبان مانند تصحیح متن‌های قدیم و زبان‌های پیش از اسلام در درجه‌ی دوم اهمیت قرار دارد. یكی از ایرادهای كار دانشگاه‌ها و آموزگاران ادبیات این است كه به این مساله حیاتی یعنی فارسی معاصر و ترجمه، توجه لازم را نكرده‌اند و در نتیجه زبان امروز ما تحت تأثیر ترجمه‌های بد و ناقص قرار گرفته است كه ده‌ها اصطلاح ترجمه‌ای نامناسب حاصل آن است. اصطلاح‌هایی چون: قوه‌ی مقننه، قوه‌ی مجریه، قوه‌ی قضاییه، فوق‌الذكر، اتخاذ تدابیر لازم و ده‌ها مانند آن. دنباله . . .

پژوهش در ادبیات عامیانه‌ی ایران

داستان های عامیانه

من از كمی پیش از انقلاب، نخست با محیط و سپس با همكاران فعال در زمینه‌ی مطالعات فرهنگ مردم ایران در تماس نزدیك بودم و همواره کوشیدم این رابطه را حفظ كنم. با توجه به این تجربه در این مقاله بر چهار موضوع تاكید می‌كنم: نخست تعریف كوتاهی از پژوهش ادبیات عامیانه به عنوان حوزه‌ای كه می‌توان آن را در بین مطالعات فرهنگ مردم و انسان‌شناسی قرار داد. دوم، تاریخچه‌ی این مطالعات در ایران؛ سوم، اشاره به برخی از مهم‌ترین مضمون های پژوهشی در ادبیات عامیانه‌ی ایران و چهارم، نتیجه‌گیری و ارایه‌ی تصویری از مسایل كنونی و راه‌های حل آن ها. دنباله . . .

داستان‌نویسی از فرهنگ مردم

داستان های فولکلوریک

 ادبیات كهن ایران یا منظوم است یا منثور (و گاه نثر و نظم با هم)؛ و به یك اعتبار به دو بخش مهم تقسیم می‌شود: حماسی و عشقی. گنجینه‌ی ادبیات داستانی قدیم ایران عمدتن شامل این دو گروه  است، یعنی یا حماسی است یعنی توصیف اعمال پهلوانان و بیان رشادت‌ها و مردانگی‌ها و ازجان‌گذشتگی‌هایشان و افتخاراتی كه برای قوم، میهن، ملت و یا شخص خود به ارمغان آورده‌اند كه نمونه‌ی كامل آن شاهنامه‌ی حكیم بزرگوار ابوالقاسم فردوسی توسی است، و یا عاشقانه است كه شاید سخن‌گفتن از احساسات شخص باشد، ولی با مضمون وسیع و توصیف «من» برتر و گسترده‌تر شاعر. به عبارتی، بیان عشق است میان دو جنس مخالف و بی‌تابی ها و دلبستگی‌هایشان كه نمونه‌ی مثال‌زدنی آن داستان‌های حكیم نظامی است. چون: خسرو و شیرین، شیرین و فرهاد و ... دنباله . . .

 

قصه‌های عامیانه و "طوطی‌نامه"

 

قصه یكی از اجزای ادبیات عامیانه است. «قصه» در لغت به معنی حكایت و سرگذشت است و در اصطلاح به آثاری اطلاق می‌شود كه در آن‌ها تأكید بر رویدادهای خارق‌العاده بیش‌تر از تحول آدم‌ها و شخصیت‌هاست. در قصه یا حكایت، محور ماجرا بر رویدادهای خلق‌الساعه قرار دارد: «رویدادها، قصه‌ها را پدید می‌آورد و در واقع ركن بنیادی آن را تشكیل می‌دهد، بی ‌آن‌كه در گسترش و بازسازی قهرمان‌ها و آدم‌های قصه نقشی داشته باشد.» (۱) ویژگی‌های قصه‌ها به‌گونه‌ی خلاصه بدین قرار است: دنباله . . .

 

       آسیب‌شناسی جنبش سره‌نویسی 

 

یکی از جنبش‌های ایرانیان پس از انقلاب مشروطه جنبش سره یا پاک‌نویسی در زبان فارسی است. جنبشی که از همان آغاز همراهان و دشمنان بسیار جدی داشته است و امروز پس از یک سده، نه می‌توان گفت که این جنبش پیروز شده است و نه می‌توان دستاوردهای آن را نادیده گرفت. این که زبان در ایران در سده‌ی بیست و یکم از زبان آغاز سده‌ی بیستم فارسی‌تر است دستاورد همین جنبش است، درحالی‌که سره‌نویسان در میان نویسندگان (چه در آن زمان و چه امروز) اقلیتی کوچکند. برای آسیب‌شناسی این جنبش، به‌تر است اندکی با تاریخچه‌ی نثر فارسی دری آشنا شویم. دنباله . . .

شعرشناسی

شعر فارسی 

وقتی از شما بپرسند شعر خوب یعنی چه، آیا می‌توانید فورن به آن پاسخ دهید؟

در این باب ادیبان عرب و عجم بسیار بحث کرده‌اند و آن‌چه سرانجام به ما پاسخ داده‌اند این بوده است که: شعر خوب آن است که ذوق انسان آن را انتخاب کند. با این تعریف اگرچه می‌توان فهمید شعر خوب چیست ولی نمی‌توان دلیل خوبی آن را ذکر کرد.

آن‌چه ما می‌خواهیم روی آن بحث کنیم، قدری بالاتر از این مقدار وصف است. ما می‌خواهیم روی آن قصور فکری و طفره‌ای تحقیق کنیم که از پدران ادیب و علمای معانی برای ما به میراث رسیده است. ما می‌خواهیم قدری دقیق‌تر شده و مقیاس و قاعده‌ی محقق‌تری را به دست آوریم. دنباله . . .

 

ریشه‌های تاریخی اصطلاحات و  ضرب‌المثل‌های فارسی

ریشه های تاریخی اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی 

 ١ – آب از سرچشمه گل‌آلود است

( اختلاف و نابه‌سامانی در هر کاری ناشی ار بی‌کفایتی و سوءتدبیر مسوولان است. "آب از سرچشمه گل‌آلود است"  عبارتی است که ریشه‌ی تاریخی دارد و از زبان بیگانه به فارسی ترجمه شده است).

● ( لطائف الطوائف ، برگ  ١٣۹ ): خلفای اموی جمعن ١۴ نفر بوده‌اند که از سال ۴١ تا ١٣۶ هجری در سرزمین پهناور اسلامی خلافت کرده‌اند. در میان ایشان هیچ‌یک در مقام فضیلت و تقوا همتای خلیفه‌ی هشتم، عمر بن عبداعزیز، نبوده است. این خلیفه تعالیم اسلامی را تمام‌وکمال اجرا می‌کرده است؛ دوران کوتاه خلافتش همراه با عدل و داد بود و بدون تکلف و تجمل زندگی می‌کرد.

روزی این خلیفه از عربی شامی پرسید: عاملان من در دیار شما چه می‌کنند و رفتارشان چه‌گونه است؟

عرب شامی با تبسمی رندانه پاسخ داد: دنباله . . .

 

فردوسی‌ستیزی مدزن

تاریخ نویس متقلب

در شماره‌ی هفتم و هشتم مجله‌ی «گوهران» (بهار و تابستان ۸۴، جلد دوم، برگ‌های ۳۴۸ـ ۳۵۹) مقاله‌ای از دكتر محمد قراگوزلو با عنوان اصلی «تابوی فردوسی در محاق نقد» و عنوان فرعی «طرح مباحثی نو در فردوسی پژوهی» به چاپ رسیده ‌است.

عنوان مقاله هر خواننده‌ی علاقه‌مند به فردوسی را به خواندن آن بر می‌انگیزد، ولی افسوس آن چه نصیب او می‌شود «چیزی است كم‌تر از هیچ». چرا؟ خدمتتان عرض می‌كنم. تابوشكنی و ساختارشكنی از همان آغاز در ساختار مقاله به چشم می‌خورد و «درآمد 0» ( که منظور صفر است!) دنباله . . .

 

استوره‌ها و ادبیات کودکان

آرش کمان گیر

در این مقاله شیوه‌ی استفاده از استوره‌های ایرانی برای کودکان مورد بررسی و پژوهش قرار گرفته و از آن‌جا‌ که شایسته است نویسنده‌ی داستان‌های کودکان به یافته‌های علمی و نوین پژوهشگران توجّه داشته‌ باشد، نخست داستان «آرش کمان‌گیر» از ادبیات ایران باستان و ادبیات فارسی و عربی بیان شده و پس از آن بازنویسی این داستان از "احسان یارشاطر" آورده ‌شده‌ است. سپس آثاری که در ادبیات معاصر بر بنیاد شخصیت آرش کمان‌گیر پدید آمده‌اند معرّفی شده‌اند. در پایان نیز خلاصه‌ای از مقاله‌ی «آرش کمان‌گیر؛ مژده‌آور باران» که سیمای جدیدی از آرش کمان‌گیر در آن ارایه شده، آمده ‌است و در پایان پیرامون نوشتن داستان‌های استوره‌ای نوین برای کودکان با توجّه به یافته‌های علمی و نوین، طرح، راه‌کارها و پیشنهادهایی ارایه شده‌اند. دنباله . . .

 

آمیزش ناسازها (بیان پارادوکسی) در ادب فارسی

واژه‌ی Paradox  از كلمه‌ی ‌لاتینی‌ Paradoxum برگرفته ‌شده ‌‌و Paradoxum خود مركب ‌از Para به ‌معنی ‌مخالف ‌و مقابل ‌و doxa به ‌معنی ‌رأی ‌و اندیشه ‌است‌. آن‌چه‌ در این ‌نوشته ‌مورد نظر ماست‌ معنی ‌این ‌كلمه ‌در اصطلاح‌ علم ‌بلاغت ‌است ‌و در این ‌علم ‌آن ‌را بیش‌تر در معنی ‌سخنی ‌دانسته‌اند كه‌ با ظاهر متناقض ‌و مهمل‌ دارای ‌معنی‌ درست ‌و ارزش ‌زیبایی‌شناسی ‌باشد. (۱)
در زبان ‌فارسی‌، پارادوكس ‌را به ‌"تناقض‌"، "تناقض ‌ظاهری‌"، "بیان ‌نقیضی‌"، "ترویج ‌تضاد"، "تلقیح ‌تضاد"، "ناسازی ‌هنری‌"، "موالاه‌العدو"، "متناقض‌نما" و... ترجمه ‌كرده‌اند. این ‌آرایه‌ی ‌ادبی‌ كه ‌یكی ‌از عامل‌های ‌زیبای‌ برجستگی‌ كلام‌ است ‌با آرایه‌ای‌ كه‌ در كتاب‌های‌ بلاغی ‌قدیم ‌با عنوان‌"تضاد" یا "طباق‌" مورد بحث ‌قرار گرفته‌ست‌- اگر چه از یك مقوله‌اند - از دید زیبایی‌شناسی بسیار متفاوتند. برای نمونه به بیت زیر بنگرید: دنباله . . .

 

دفاع از فارسی امروز

آقای ناصر تقوایی، فیلم‌ساز، درباره‌ی فارسی حرف‌هایی زده شبیه حرف‌های خیلی‎های دیگر. حرفش این است که حرف روزنامه‎ها و تلویزیون را نمی‌فهمد و نتیجه گرفته که معنی کلمه‎ها عوض شده و “زبان فارسی تحلیل رفته، کوچک شده و معانی‌اش را ازدست داده” که من بعید می‌دانم این‌طور باشد.

این که معنی کلمه‌ها عوض شده که دعوا ندارد. تا بوده و بوده معنی کلمه‎ها در حال عوض‌شدن است. اگر عوض نشود عجیب است. از قرن هفتم تا حالا کلمه‌ی “بسیج” در فارسی بوده. ولی معنی الانش را مقایسه کنید با معنی آن در تاریخ بیهقی. یا این فحش محبوب دخترها “کوفت” که کاملن معنی قدیمش را از دست داده.  

زبان تغییر می‌کند. تغییرهایی که ما شاید خوشمان نیاید. نسل شما می‌گفت: “گاف داد”، نسل بعدی گفت: “سه کرد” و حالا می‌گوید: “سوتی داد”. و شما متوجه معنی‌اش نمی‌شوید. خوب اگر تعصب نداشته باشید، معنی این یکی را هم متوجه می‎شوید. گیریم که خودتان هنوز اولی را به کار ببرید. دنباله . . .

پور سینا و ادبیات

(نگاهی بر کارهای ادبی پور سینا)

پور سینا

کوشش ما در این نوشتار در آن است که کارهای پور سینا را در ادبیات یادآوری کنیم و کوشش کنیم مقایسه‌ای نیز میان بوتیقای او که مهم‌ترین کارش در ادبیات است و شرح و توضیحی از فن شعر ارستو است، داشته باشیم. بدین جهت در آغاز نخست اشاره‌ای کوتاه به کارهای ادبی و فلسفی پور سینا می‌کنیم و سپس به مقایسه‌ی بوتیقای شیخ‌الرئیس با فن شعر می‌پردازیم. دنباله . . .

 

رمان تاریخی در ادبیات معاصر ایران 

پیدایش رمان تاریخی نوین فارسی کاملن تازگی دارد. نخستین آزمایش در این نوع ادبی، چنان‌که پروفسور ادوارد براون (۱) در جلد چهارم اثر استادانه‌ی خود در ادبیات فارسی (برگ‌های ۴۶۴- ۴۶۶) نشان داده، به قلم شیخ موسی همدانی، مدیر مدرسه‌ی نصرت در شهر همدان بوده است. رمان عشق و سلطنت او ظاهرن در سال ۱۳۳۴ قمری نوشته شد و سه سال بعد در همدان به چاپ رسید.
آقای چایکین (۲) نویسنده‌ی کتاب شرحی مختصر درباره ادبیات فارسی نوین (۳) که به زبان روسی در مسکو چاپ و منتشر شده است، از رمان شیخ موسی خبر نداشته و در این نوشته‌ی خود، اثر صنعتی‌زاده به نام "دام‌گستران" یا "انتقام‌خواهان مزدک" را که در سال ۱۹۲۱م در بمبئی منتشر شده (۴) نخستین رمان تاریخی معاصر ایران معرفی کرده است. برتلس (۵) نیز در پژوهش خود درباره‌ی کتاب «رمان تاریخی قرن بیستم فارسی» نوشته‌ی ادواردویچ (۶)  می‌نویسد این رمان را صنعتی‌زاده در زمانی که بیش از چهارده سال سن نداشته نوشته است، ولی آن را در سال ۱۹۲۱م در بمبئی و سپس در سال ۱۳۰۴ش در تهران به چاپ رسانده است. دنباله . . .

 

آموزش و پرورش در دوران‌های باستانی ایران

(دوران‌های پیش از اسلام)

آموزش و پرورش در ایران باستان

در بحث و بررسی درباره‌ی آموزش و پرورش عصرهای باستانی ایران، کمبود شدید مدارک و اسناد وجود دارد و هر اندازه به تاریخ ورود اسلام به ایران نزدیک می‌گردیم، اسناد این‌چنینی افزایش می‌یابد. بااین‌حال افزایش چنین اسنادی هرگز بدان حد نیست که بتوان مستقیمن به آموزش و کیفیت آن در عصرهای باستانی دست یافت.
لیکن با توجه به نوشته‌های مورخان غربی دوران باستان و همچنین اسناد و کتیبه‌های برجای‌‌مانده از آن دوران و با اندکی تعمق و تحلیل تاحدی می­توان از آموزش و پرورش عصرهای باستانی ایران و ویژگی‌های آن‌ها آگاه گردید.

با نگاهی به شواهد برجای‌مانده از دوران‌های باستان می­توان گفت که در ایران باستان عوامل اولیه­ی آموزش و پرورش به قرار زیر بوده‌اند: دنباله . . .

 

کاریکلماتور، گونه‌ای از نثر معاصر فارسی

پرویز شاپور

کاریکلماتور گونه‌ای از نثر معاصر است که برخی از ادیبان آن را به عنوان یک نوع ادبی پذیرفته‌اند. این واژه را که از دو کلمه‌ی «کاریکاتور» و «کلمه» مشتق شده است، نخستین بار احمد شاملو در مجله‌ی خوشه، سال ۱۳۴۷ پیشنهاد كرد و با وجود مخالفت‌های برخی افراد به علت ساختار جعل‌شده‌ی این ترکیب، جای خود را در ادبیات امروز ایران باز کرد. کاریکلماتور گونه‌ای از طنز ترسیمی و کاریکاتوری است که با واژه‌ها بیان می شود و انواع گوناگون و موضوع‌های متنوع اخلاقی، اجتماعی، عاشقانه و... را دربرمی‌گیرد. پرویز شاپور (۱۳۰۲ـ ۱۳۷۸) پیشگام این نوع ادبی در ایران بوده است و کم‌کم افراد دیگری نیز در این شیوه قلم زدند که به‌تفصیل در این مقاله به آن خواهیم پرداخت: دنباله . . .

اگر در خانه کس است، یک حرف بس است

(درباره‌ی لزوم تغییر خط فارسی)

خط ناتوان فارسی

عیب‌جویی از خط عربی تازگی ندارد. ادیب و مورخ معروف ایرانی «ابوعبدالله حمزة بن حسن اصفهانی» که در میان سال های ۳۵۰ و ۳۶۰ هجری درگذشته است، بیش از هزار سال پیش از ما به معایب بسیار این خط برخورده و کتاب مبسوط و مستقلی به زبان تازی در این زمینه نوشته است به نام «کتاب التنبیه علی حدوث التصحیف». یگانه نسخه‌ی این کتاب در کتاب‌خانه‌ی مدرسه‌ی خان مروی در تهران است و تعجب در این است که در نتیجه‌ی بدی خط، نام همین کتاب را به‌غلط خوانده و کلمه‌ی «حدوث» را «حروف» خوانده‌اند.

بحث درباره‌ی معایب این خط بسیار دراز است و می‌توان کتاب جداگانه‌ی پرحجمی در این زمینه فراهم کرد. ناسازگاری این خط با زبان فارسی به اندازه‌ای است که به این اختصار نمی‌توان برگذار کرد. درحال‌حاضر بسیاری از کلمات فارسی اصیل هست که در تلفظ و اِعراب آن‌ها در قسمت‌های مختلف ایران اختلاف دارد.  دنباله . . .

 

بازتاب جنسیت در کتاب‌های درسی ایران

بازتاب جنسیت در کتاب های درسی ایران

کتاب‌های درسی آیینه‌ی تمام‌نمای سیاست‌های ایدئولوژیک،‌ فرهنگی،‌‌ سیاسی و اجتماعی است. در جوامع مبتنی بر خودکامگی حزبی،‌ دینی،‌ نظامی و شخصیتی،‌ گرایش‌های فردپرستی، شخصیت‌ستایی و القاء و تنفیذ زورمندانه‌ی ایده‌ئولوژیک حزبی ـ دینی در کتاب‌های درسی نظری (مانند : ادبیات،‌ تعلیمات احتماعی،‌ تاریخ و حتا جغرافیا) بازتاب می‌یابند و تعاون و همبستگی اجباری،‌ بدون توجه به تنوع فرهنگی، باورهای قومی،‌ بومی، گروهی و فردی، بر همگان،‌ اعم از زن و مرد، تحمیل شده، حتا تفاوت‌های جنسیتی،‌ سنی، شغلی نیز نادیده گرفته می‌شوند.
برای تکوین، اجرا و تداوم دموکراسی باید مردم، یا ملت،‌ دولت را از خود و خود را از دولت بپندارند. تصادفی نیست که امروزه به جای “دولت صرف” (state)، “دولت ـ ملت” (Nation-State) را ترجیح می‌دهند. این اصطلاح ظاهرن ساده‌ی دوکلمه‌ای، از بار اقتداری و قانونیت شایانی برخوردار است، بدین معنا که دولت همانند خود ملت است و ملت گویی که خود دولت است، به کار می‌رود.‌ واژه‌ی “national” در زبان‌های لاتین و آلمانی ـ انگلیسی معادل با “کشوری” و “دولتی” است؛ به‌گونه‌ای که در زبان فرانسه "education nationale" یعنی “آموزش و پرورش دولتی” و "police nationale"  یعنی “پلیس دولت مرکزی” یا “پلیس کشوری” که از "police municipale" پلیس شهری یا شهرداری متفاوت است. دنباله . . .

8



گفت‌وگو پیرامون تارنمای "زبان و ادبیات فارسی"

تارنمای زبان و ادبیات فارسی

اخیرن همکار گرامی من آقای کورش جوشن لو گرداننده‌ی تارنمای گران‌بهای "سرای دانای توس" پیرامون مراد من از راه‌اندازی تارنمای "زبان و ادبیات فارسی"، شیوه‌ی کار و موازین حاکم بر این تارنما، برنامه‌ های آینده‌ی آن و همچنین در زمینه‌ی برخی مسایل خط و زبان و ادبیات فارسی، خواهان گفت‌وگویی با من شدند که من با علاقه‌ی فراوان این درخواست را پذیرفتم و در حد بضاعت خودم به پرسش‌های ایشان در زمینه‌های یاد شده پاسخ دادم.

آن گروه از خوانندگان ارجمند من که علاقه‌مند به آشنایی با مطالب این گفت‌وگو هستند، می‌توانند متن این گقت‌وگو را در این‌جا بخوانند. با سپاس آریا ادیب

 

گقت‌وگو با روز جهانی کتاب کودک

(نگاهی به وضعیت ادبیات کودکان در ایران)

- از شما خواهش می‏کنم خودتان و آرمان‏تان را معرفی کنید.

- من «دوم آوریل / روز جهانی کتاب کودک» هستم که از سال ۱۹٦۷ میلادی، در سراسر جهان جشن گرفته می‏شوم تا با آرمان ایجاد علاقه به مطالعه و توجه به کتاب کودک، کتاب‏خوانی در میان کودکان گسترش یابد.

-  چرا «دوم آوریل»؟

این روز به افتخار زادروز «هانس‏کریستین آندرسن» برگزیده شده است. او در دوم آوریل سال ۱۸۰۵ میلادی در دانمارک به‏دنیا آمد. نام کوچکش «هانس‏کریستین» یک نام سنتی دانمارکی است و هر دو با هم یک اسم به‏ شمار می‏روند. او نخستین داستانش را به ‏نام «شبح در گور پَلنَتوک» در سال ۱۸۲۲م منتشر کرد. «هانس‏کریستین» تا سال ۱۸۲۷ در مدرسه‌های گوناگونی درس خواند و زبان انگلیسی و آلمانی و اسکاندیناویایی را فراگرفت. وی بعدها آن سال‏ها را بدترین و تلخ‏ترین سال‏های زندگی‏اش نامید و گفت مدرسه او را از نوشتن دلسرد می‏کرد و همواره در «ساختن شخصیت خودش» مورد سوءاستفاده قرار می‏گرفت و هم‏کلاسی‏هایش با او بدرفتاری می‏کردند.  دنباله . . .

چه‌گونگی پیدایش پرسش‌های شگفت‌آور خیام

حکیم عمر خیام نیشابوری

غبارروبی از چهره‌ی واقعی اندیشمندان گذشته و شناخت راستین آنان، جز با آگاهی از رویدادهای زمانه‌ی آنان و آشنایی با وضعیت سیاسی، اجتماعی و فرهنگی روزگارشان به‌شایستگی صورت نمی‌پذیرد. حكیم عمر خیام نیشابوری که به احتمال زیاد در سال ٤۳٩ ق. به دنیا آمده و در ۵١۷ درگذشته است نیز از دایره‌ی این باور بیرون نیست. روزگار او با رویدادهای رنگارنگ و پیشامدهای گوناگونی روبه‌رو بوده است و پی‌بردن به ریشه‌های شكل‌گیری اندیشه‌های او، بررسی اوضاع اجتماعی، سیاسی و فرهنگی ایران، پیش از سده‌ی پنجم و درنگ در جریان‌های فكری و مذهبی آن دوران را ضروری می‌نماید. ویژگی‌های برجسته‌ی اندیشه‌های خیام عبارت است از: دنباله . . .


 
شاعرانی که با آن‌ها گریسته‌ام

فریدون مشیری

وقتی به شعر معاصر نگاه می‌كنم، مخصوصن در این‌جا كه هیچ كتابی و جُنگی و سفینه‌ای هم در اختیار من نیست، شاعران در برابرم در چند صف قرار می‌گیرند:

یك صف، صف شاعرانی است كه من با آن‌ها گریسته‌ام ؛ مثل گلچین گیلانی، حمیدی شیرازی، شهریار، لاهوتی، عارف قزوینی و چند تن دیگر.

یك صف، صف گویندگانی است كه با آن‌ها شادمانی داشته‌ام و خندیده‌ام، نه بر آن‌ها كه با آن‌ها و بر زمانه و تاریخ و آدم‌های مسخره‌ی روزگار از سیاستمدار خائن تا زاهد ریاكار و همه‌ی نمایندگان ارتجاع و دشمنان انسانیت شاعرانی مثل سیداشرف، ایرج، عشقی، روحانی، و افراشته و بهروز و چند تن دیگر.

یك صف، صف شاعرانی است كه شعرشان مثل چتری است كه روی سرت می‌گیری تا از رگبار لجنی كه روزگار بر سر و روی آدمیزادان پشنگ می‌كند، خود را محافظت كنی، مثل شعرهای بهار و پروین و عقاب خانلری و شعر چند تن دیگر.

یك صف هم صف شاعرانی است كه به تحسین سر و وضع هنرشان یا بعضی لحظه‌ها و تجربه‌های خصوصی‌شان می‌پردازی، مثل توللی (در بافت تاریخی «رها»)، سپهری (در حجم سبز)، فروغ (در تولدی دیگر)، و بعضی كارهای كوتاه و ژرف نیما .

یك صف هم صف شاعرانی است كه هر وقت نامشان را می‌شنوی یا دیوانشان را می‌بینی، با خودت می‌گویی: حیف از آن عمر كه در پای تو من سر كردم .

یك صف یك‌نفره هم هست كه ظاهرن در میان معاصران «دومی» ندارد و آن صف مهدی ‌اخوان‌ثالث است كه از بعضی شعرهایش در شگفت می‌شوی . من از شعر بسیاری ازین شاعران، كه نام بردم، لذت می‌برم ولی در شگفت نمی‌شوم؛ جز از چند شعر اخوان، مثل «آنگاه پس از تندر»، «نماز»، و «سبز». فریدون  مشیری، در نظرمن، در همان صف شاعرانی است كه من با آن‌ها گریسته‌ام. شاعرانی كه مستقیمن با عواطف آدمی سروكار دارند. دنباله . . .

 

جایگاه عدد "هفت" در ادب فارسی و فولکلور ایرانی

از زمان های بسیار قدیم عدد "هفت" عدد محبوب بسیاری از قوم‌ها، به‌ویژه قوم‌های شرقی بوده است. این عدد همواره از تقدسی خاص برخوردار بوده و نشانه‌ای از یك نظم كامل یا دوره‌ی كامل بوده است. برای آن اشاره به كمال روح و ماده قایل بوده‌اند و هر جا كه لازم بوده مجموعه‌ای را بدون نقص ذكر کنند، از این عدد "سحرآمیز" استفاده می كرده‌اند. شاید این جنبه‌ی ماوراء طبیعی از زمانی به عدد هفت نسبت داده شده است كه گذشتگان به وجود برخی از پدیده‌های طبیعی با همین شمار پی‌بردند. مانند هفت رنگ اصلی یا هفت سیاره كه سومری‌ها آن‌ها را كشف كردند و پرستش کردند، از آن پس بود كه توجه قوم های دیگر نیز به این عدد جلب شد و نفوذ آن را می‌توان در خط فكری و آثار بازمانده از این قوم‌ها دید.

تقسیم سال به دوازده ماه و تقسیم هر ماه به چهار هفته و هفته به هفت روز كه به شماره‌ی همان سیاره‌های هفتگانه است یكی از آثار تأثیر این تفكر در دانشمندان كلده است. بعدها این نوع تقسیم‌بندی به ملت‌های دیگر و از جمله ایرانیان هم منتقل شد. دنباله . . .

زمان و زندگی فردوسی

جای بسی دریغ است كه از زندگی‌ شخصی‌ حكیم ابوالقاسم فردوسی سراینده‌ی شاهنامه و آفریدگار ساختارِ كنونی حماسه‌ی ملّی ِ ایران ــ كه اكنون افزون بر یك هزاره از روزگار ِ او می‌گذرد ــ آگاهی‌های فراگیر و روشنگر و رهنمونی نداریم. تنها از راه باریك‌بینی در پاره‌ای از رویكردها و اشاره‌های برخی از هم‌ْ‌روزگارانش و یا نزدیكان به دوره‌ی او و نیز آن‌چه خود وی در میانْ‌پیوست‌های داستان‌های سروده‌اش در بیان حال و دردِ دل و نمایش چه‌گونگی گذران ِ زندگی خویش آورده است، می‌توانیم چهره‌ای نه‌چندان دقیق از وی و نموداری نارسا از زندگی‌نامه‌اش را در ذهن خود بازسازیم.
بیش‌تر  آن‌چه تاریخ‌نگاران و تذكره‌نویسان ِ سده‌های پس از فردوسی درباره‌ی زندگی  او و پیوندهای وی با همْ‌روزگارانش نوشته‌اند، پایه و بنیاد ِ پژوهشی‌ِ درست و استواری ندارد و از گونه‌ی افسانه‌پردازی‌هایی‌ست كه نمونه‌های فراوانی از آن‌ها را در سرتاسر تاریخ فرهنگ و ادب ما درباره‌ی بزرگان و نام آوران می‌توان یافت. انبوه ِ این افسانه‌ها با شرح حال راستین و پذیرفتنی‌ شاعر، دیگرگونگی و فاصله‌ی بسیار دارد.
امروزه نیز با همه‌ی كوشش‌های فردوسی‌شناسان و شاهنامه‌پژوهان و روش‌مندی نسبی جُستارها و بررسی‌هاشان ، به سبب دردست‌نبودن خاستگاه‌ها و پشتوانه‌های بسنده، رسیدن به برآیندی سزاوار در این راستا كاری‌ست بس دشوار. هم ازین روست كه بیش‌تر پژوهندگان، به‌حق بر این باورند كه در این زمینه باید سخت با پروا و احتیاط سخن گفت و از هرگونه خیال‌پردازی پرهیخت. دنباله . . .

 

قصه‌ها و افسانه‌های فارسی

 

افسانه‌خواندن و افسانه‌شنیدن یکی از نیازمندی‌های روح آدمی است. نیروی تخیل و تصور مردم و باورهای عامیانه افسانه‌هایی می سازد و گویندگان و نویسندگان و خیال‌پرستان آن‌ها را قالب‌ریزی می‌کنند. حتا در کتاب‌های آسمانی هم قصه‌ها و افسانه‌هایی برای ارشاد و تنبیه مردم نقل شده است.

افسانه‌ها در ادبیات منثور و منظوم ایران جایگاه بلندی دارند. فردوسی بزرگ، آفریننده‌ی حماسه‌ی ملی ایران و نظامی گنجوی و گویندگان دیگر پارسی از شاهان و شهریاران و پهلوانان و از کارهای شگرف آنان افسانه‌ها آورده‌اند. نثرنویسان نیز، چه به‌صورت کتاب مستقل و چه درضمن کتاب‌های پند و اخلاق، افسانه‌های فراوانی از خود به‌یادگار گذاشته اند. اما علاوه بر این افسانه‌های نوشته‌شده، قصه‌ها و افسانه‌های زیبای بسیاری، چون گنجینه‌های گران‌بها، در سینه‌ی مردم ایران، از روستاییان و کوه‌نشینان و پیرزنان مدفون است که چنان‌که تا روزگاران اخیر جزو ادبیات شمرده نمی‌شده و تنها با پیشرفت ادبیات نو و آغاز پژوهش و مطالعه در انواع ادبیات، میل و علاقه به گردآوری و نشر آن‌ها در میان مردم پدید آمده است. دنباله . . .

 

بلای كاتبان با‌سواد

یكی‌ از عیب‌های عمده‌ در كارِ برخی كاتبانِ روزگارانِ پیش‌، «دانش‌» و «اطّلاعِ» ایشان‌ از موضوعی‌ بوده‌ است‌ كه‌ در آن‌ قلم‌ می‌زده‌اند!!  شاید از این‌ سخن‌ در شگفت‌ شده‌ باشید، ولی‌ حقیقت‌ همین‌ است‌ كه‌ بسیاری‌ از متن‌ها‌ را كاتبانِ باسواد، بیش‌تر مَسخ‌ و تحریف‌ كرده‌اند تا كاتبانِ كمْ سوادِ صورتْ‌بَردار.

درست‌ است‌ كه‌ كاتبانِ كمْ‌سواد به‌ سببِ ناآگاهی‌ از واژه‌های غریب‌ و اصطلاح‌های فنّی‌، زمینه‌ی‌ بَدْخوانی‌ و تصحیف‌ و تحریفِ این‌ واژه‌ها و اصطلاح‌ها‌ را فراهم‌ می‌آورده‌ و با جابه‌جاگذاشتنِ نقطه‌ها‌ و درهم‌نوشتنِ حرف‌ها‌ و جابه‌جاكردنِ مبانی كلمه‌، گاه‌ تَماثیلِ مُبْكی لایقْرَئی‌ آفریده‌اند كه‌ بازشناسی أصلِ آن‌ها تَسمه‌ از گُرده‌ی‌ مصحِّح‌ می‌كشد!، ولی‌ كاتبانِ باسواد نیز به‌ویژه‌ اگر از عنصرِ أمانت‌ كمْ‌بهره‌ باشند، بلایی‌ به‌ سرِ متن‌ می‌توانند آورد كه‌ نمونه‌ی‌ آن‌ در أغلبِ متن‌های أدبی پُرخواننده‌ پیشِ چشم‌ است‌!! دنباله . . .

 

 قسمتنامه در ادب پارسی

از میان شعرهای گنجینه‌ی فارسی، شعرهایی هم به نام «قسمت‌نامه» به‌جای مانده است كه با كمی گذشت می‌توان آن را از انواع شعر فارسی برشمرد كه در بیش‌تر كتاب‌هایی كه در زمینه‌ی تقسیم‌بندی شعر فارسی نوشته شده، جایی برای آن در نظر گرفته نشده است. نزدیك‌ترین تعریفی كه برای آن داریم، ذیل صنعت تقسیم است كه گویند: «صناعتی بدیع است كه به موجب آن شاعر معنایی را در نظر می‌گیرد و بعد آن را به چند جزء تقسیم می‌كند. در شعر فارسی، شاعر هر جزء را با معنی آن مربوط می‌كند» (داد:۱۵۰). اما تقسیم‌نامه‌ی موردنظر ما از نظر شكل و محتوا تفاوتی با صنعت تقسیم دارد.

آن‌چه از قسمت‌نامه‌ها فعلن در دست است، مربوط به شعرهای طنزگونه (مطایبه) در قالب قطعه است كه شاعر، جنگِ ناعادلانه‌ی دو وارث را در زمان تقسیم ارث بیان می‌كند. هرچند كه نكوهش بی‌عدالتی‌های رایج زمان، فراموش‌شدن ارزش‌های برادری و انسانیت و چیرگی سالوس و ریا و ازبین‌رفتن قدر و منزلت و ارزش‌های دیگر انسانی و اجتماعی هم موردنظر شاعر بوده است.

مشهورترین قسمت‌نامه‌ها از وحشی بافقی است كه به مرور زمان، بیش‌تر مصراع‌های آن در حكم مَثَل درآمده و به بسیاری از كتاب ‌های امثال راه یافته است. دنباله . . .

 

  هنر وازه‌سازی علمی در زبان فارسی

(دانش اصطلاح‌شناسی)

 فارسی زبانی است هندواروپایی با ادبیاتی پربار و سابقه‌ای درازآهنگ که کهن‌ترین دیسه‌ (شکل) آن، زبان اوستایی، به ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد می‌رسد. چنین زبان کم‌همتایی شایسته‌ی پاس‌داری و پشتیبانی کوشمندانه است. در عصر پیشرفت‌های شگرف هرچه فزاینده‌تر دانشی و فناورانه، زبان‌هایی که از بیان مفهوم‌های تازه ناتوان باشند، محکوم به نابودی‌اند. ازمیان‌رفتن زبان‌های تاریخی که سهم مهمی به تمدن و فرهنگ انسانی ادا کرده‌اند و از این روی به میراث مشترک بشری تعلق دارند، ضایعه‌ی جبران‌ناپذیری خواهد بود.

وضعیت اصطلاح‌شناسی در زبان فارسی به‌هیچ‌روی رضایت‌بخش نیست. چنین وضعی زبان فارسی و گذشته‌ی درخشان فرهنگ ایرانی را نمی‌زیبد. مولف آرزو دارد که در بهبود این وضع سهمی ادا کند و امیدوار است که این اقدام دیگران را فراخواند تا این خویشکاری مهم را بر عهده بگیرند، ژرفانه به سبب‌های کاستی‌های آن بیندیشند و راه‌حل‌هایی بیایند تا اصطلاح‌شناسی فارسی را غنی‌تر و زبان فارسی را گسترد‌تر سازند. دنباله . . .

 

فرهنگ  نام  و  لقب  در  ایران

در همه‌ی سرزمین‌ها، زبان‌ها و فرهنگ‌ها برخی نام‌ها رایج‌تر از نام‌های دیگر‌اند. عجیب است که کم‌تر کسی به این نکته فکر می‌کند که منشأ نامش کجاست و چه داستان‌ها و ماجراهایی در پس نام خانوادگی او پنهان است. ما، اغلب به این نکته ها فکر نمی‌کنیم. زیرا از آغاز زندگی صاحب نامی می‌شویم. این نام در شناسنامه و گذرنامه و مدارک تحصیلی و دانشگاهی و . . . ثبت می‌شود. چنین است که نام، ما را قابل‌شناسایی می‌کند، ما را از دیگران متمایز می‌کند و به ما هویت می‌دهد. افزون بر این با نام‌گذاری اشخاص، امکان سازمان‌دهی اجتماعی، اداری، قضایی و اقتصادی در یک جامعه فراهم می‌آید. دنباله . . .

 

ترجمه‌ناپذیری  فرهنگی

هر چیزی را نمی‌توان به هر زبانی ترجمه کرد. به‌طور کلی، هر اندازه ساختار دو زبان و نوع فرهنگ‌ها متفاوت و از هم دور باشند، ترجمه مشکل‌تر می‌شود. مشکلاتی که سبب می‌شود نتوان مطلبی را از زبانی به زبان دیگر ترجمه کرد انواع گوناگونی دارد. یکی از این موردها ترجمه‌ی جناس و به‌طور کلی بازی با زبان است. به گفت‌وگوی زیر توجه کنید: دنباله . . .

 

سخنی پیرامون مقاله‌ی "درباره‌ی فارسی‌نویسی"

(نوشته شده در موضوع: "دستور زبان و آیین درست‌نویسی")

 

"درست‌نویسی فارسی" از جمله مسایلی است که به‌ویژه از چندین دهه‌ی گذشته، مورد بحث و گفت‌وگوی جدی اندیشمندان زبان فارسی قرار دارد و پیرامون آن مقاله‌ها و کتاب‌های بسیاری به قلم این اندیشمندان منتشز شده و نشست‌ها و سخن‌رانی‌های بی‌شماری با حضور آنان برگزار شده است. لیکن به دلیل نبودن مرکزی معتبر و باصلاحیت که بتواند شیوه‌ای درست و یکسان را برای فارسی‌نویسی تعیین و تصویب و اجرای آن را در همه‌ی سطوح آموزشی و نگارشی الزامی و مراقبت نماید، نتیجه‌ی همه‌ی کوشش‌های اندیشمندان زبان فارسی چیزی جز آن نبوده است که اکنون گونه‌های متعددی برای "فارسی‌نویسی" پدید آمده که هر کدام تنها گروهی از فارسی‌زبانان را به پی‌روی از خود جلب می‌کند و دیگران که هنوز بیش‌ترین شمار فارسی‎زبانان را تشکیل می‌دهند، همچنان متناسب با سواد و سلیقه‌ی خود و به پی‌روی از عادت خود به آموخته‌های تگارشی گذشته، به "فارسی‌نویسی" ادامه می‌دهند.

در سال‌های گذشته و به‌ویژه با پیدایش امکان‌های کامپیوتری و به‌کارگرفته‌شدن گسترده‌ی تارنماهای اینترنتی که فارسی‌زبانان را بیش از هر زمان دیگری در پیوند با یکدیگر قرار داده و بسیاری از آنان را به نوشتن و خواندن دایمی واداشته است، بر آشفتگی بازار "فارسی‌نویسی" افزوده شده و مساله‌ی "درست‌نویسی فارسی" از اهمیت باز هم بیش‌تری برخوردار شده است. این افزایش نسبی پیوند و خواندن و نوشتن، مساله‌ی "خط فارسی" را نیز که در حقیقت مسبب اصلی این آشفتگی و نابه‌سامانی در "فارسی‌نویسی" است، از نو مطرح ساخته و موضوع "عوض‌کردن خط فارسی" را که عمری ۱۵۰ ساله دارد، دوباره به مرکز مباحثات کشانده است.

خط فارسی به علت نداشتن نشانه‌های آوایی (کسره، فتحه، ضمه و غیره)، نویسه‌های گوناگون برای آواهای یکسان، و الزامی‌نبودن فاصله‌گذاری میان واژه‌ها و بسیاری ایرادهای دیگر (به موضوع خط فارسی نگاه کنید)، برای فارسی‌آموزان بیگانه و حتا نوآموزان فارسی‌زبان، بیرون از حوصله‌ی عادی است و تا حد زیادی بر مشکلات ساختاری زبان فارسی افزوده است. به‌طور عمده، کاتبان، نسخه‌برداران و شاعران فارسی‌زبان در طول تاریخ این زبان، بندهای فراوانی بر پای "فارسی‌نویسی" نهاده و استقلال واژه‌ها را در آن از میان برده‌اند. از این رو هدف از ارایه‌ی هر شیوه‌ای در نگارش فارسی، تا آن‌جا که شدنی است، باید ترمیم این آسیب‌ها و ساده و آسان‌نمودن نوشتن، خواندن و دریافت واژه‌ها باشد. شیوه‌ی نگارش فارسی، تا رسیدن هنگام تغییر خط آن، باید به واژه‌های دفن‌شده در ترکیب‌های غیرضروری، زندگی و استقلال دوباره ببخشد و کار با الفبای فارسی را که بدون مشکلات رسم‌الخطی نیز به اندازه‌ی کافی دشوار است، نرم‌تر و آسان‌تر سازد.

از این رو دادن استقلال دوباره به واژه‌های بسیط و جدانویسی آن‌ها از نظر دانش اتیمولوژی (Etymology  علم اشتقاق و شناسایی کلمه) که زبان فارسی هنوز گام نخست آن را هم نپیموده است، دارای اهمیت است و مساله‌ی خط فارسی که اکنون دیگر به خطی غیرعلمی تبدیل گردیده است، بخش بسیار مهمی از مساله‌ی نوسازی و رشد زبان فارسی است و باید بر حذف استثناهای دست‌وپاگیر دستوری و نگارشی و پیداکردن قاعده‌ای عام برای آن‌ها اصرار ورزید.

از جمله باید به علایم و نشانه‌های نگارشی نیز چون واژه‌ها حیات مستقل بخشید (نشانه‌هایی مانند : می، بی، ها، تر، ترین  و . . . . ) و آن‌ها را به عنوان علایم راهنمای آموزش زبان فارسی به‌کار بگیریم، نه آن‌که آن‌ها را در دل واژه‌ها پنهان کنیم و رد پای آن‌ها را با چسباندن‌شان به واژه‌ها پاک کنیم و به تعداد دندانه‌ها نیز که خود یکی دیگر از مشکلات خط فارسی است، بیفزاییم.

مشکل‌ترین بخش نگارش فارسی، تعیین حد و مرز واژه‌ی مستقل و تعیین تکلیف "کلمه‌های مرکب" است. هرج‌ومرج حاکم در نوشتن واژه‌های مرکب در خط فارسی در حقیقت نه از یرخورد لغوی با موضوع، بلکه از برخورد فنی و سلیقه‌ای ریشه می‌گیرد.

هرگونه سرهم‌نویسی بی‌هوده که شکل شناخته‌شده‌ی واژه را در هم بریزد و خواندن و فهمیدن آن را سخت‌تر کند، جز سهل‌انگاری چیزی نیست. کافی است اشاره کنیم که هیچ عربی، علی حده، عن قریب، من جمله، من باب، مع هذا یا  ان شاء الله را مانند ایرانیان علیحده، عنقریب، منجمله، منباب، معهذا و انشاالله نمی‌نویسد.

در مقاله‌ی "درباره‌ی فارسی‌نویسی" که به قلم دانشمند ارجمند ناصر پورپیرار در موضوع "دستور زبان و آیین درست‌نویسی" تارنمای زبان و ادبیات فارسی (آریا ادیب) نوشته شده است و ما خواندن و رعایت نکات آن را به همه‌ی فارسی‌زبانان توصیه می‌کنیم، ما در بخش نخست به واژه‌های مرکبی که از دو اسم، اسم و صفت، اسم و فعل و گونه‌های دیگر ساخته می‌شود، نگاهی می‌اندازیم و درست‌نویسی آن‌ها را بازگو می‌کنیم و سپس به درست‌نویسی واژه‌های مرکبی می‌پردازیم که به‌وسیله‌ی پیشوندها و پسوندها ساخته شده است و سرانجام  شیوه‌ی نگارش درست واژه‌های مرکبی را بررسی می‌کنیم که با علایم و ادات استفهام، نفی، جمع و صفات تفضیلی و عالی نوشته می‌شود.

در بخش دوم نیز پس از پرداختن به چه‌گونگی جدا یا سرهم‌نویسی حرف اصافه‌ی "به"، واژه‌ی "هیچ"، ضمایر اشاره‌ی "این" و "آن" و نیز حروف و علایمی مانند "چه"، "که" و "می"، سرانجام با "همزه" که جای "ی" را در خط فارسی اشغال نموده است، تعیین تکلیف می‌کنیم.

من در پایان یک بار دیگر بر این نکته تاکید می‌کنم که شزط نخست برای تحقق و اجرای همگانی این اصول درست‌نویسی فارسی، وجود مرکزی معتبر و باصلاحیت است که با بهره‌گیری از این اصول و تکمیل آن‌ها با راهنمایی‌های دیگر استادان باصلاحیت زبان فارسی، آن‌ها را تصویب و رعایت آن‌ها را در همه‌ی سطوح آموزشی و نگارشی الزامی، پشتیبانی و مراقبت نماید. شزط دوم نیز نبرد فارسی‌نویسان با عادت‌های جان‌سخت نگارشی خود و کنارنهادن لجاجت بی‌هوده با حرکت ناگزیر آن تحول در خط و زبان فارسی است که دست‌کم در ۱۵۰ سال پیش به دست تاریخ آغاز شده است. ایدون باد، آریا ادیب

متن مقاله . . .

نام زبان  فارسی  در  انگلیسی

نام زبان ما فارسی است. در انگلیسی به آن پرژن (یا پرشن) (Persian) می‌گویند. اگر چه این گفته ساده می‌نماید، ولی در سال‌های اخیر در زبان انگلیسی به‌گونه‌ای روزافزون به‌جای واژه‌ی پرژن (Persian)، از واژه‌ی فارسی (Farsi)  استفاده می‌شود. در این گفتار کوتاه، می‌خواهم توضیح دهم که چرا چنین جای‌گزینی صورت می‌گیرد، چه کسانی آن را انجام می‌ دهند، و سرانجام این که زیان‌های این جای‌گزینی کدام است. پیش از این دیگران در این‌باره نکاتی را مطرح کرده‌اند و بحث‌های بسیاری هم انجام گرفته است، ولی به نظر می‌رسد که مساله هنوز حل نشده و هر روز هم جدی‌تر می‌شود.

دنباله . . .

چه‌گونگی نوشتن همزه در زبان فارسی

شیوه ی نوشتن همزه

در زبان فارسی «همزه» را می‌توان به این صورت‌ها نوشت: اَ (مانند: اَسب)، ـئـ (مانند: هیئت) ، ؤ (مانند: سؤال)، ءِ (مانند: جزء).

نخست باید به دو نکته‌ی مهم اشاره کرد: دنباله . . .

 

 آوای  همسایگان
(ترانه‌های عامیانه در کشورهای هم‌زبان با ایران)

سرزمین های فارسی زبان

آثار فولكوریك سه كشور ایران، افغانستان و تاجیكستان، سرشار از عناصر مشترك و همانند است (۱). این خویشاوندی در همه‌ی اندام‎های فرهنگ‎های پویای این ملت‎ها به‌گونه‌ی آشکاری به چشم می‎خورد و طبیعی است كه سده‎ها غربت و جدایی سیاسی و مرزكشی‏های حقوقی، نتوانسته‎است رشته‎های خویشاوندی فرهنگی میان ساكنان این سرزمین‎ها را بگسلد.
هم از این روست كه عناصر مشترك و نشانه‎های آشنایی و یگانگی در پیكره‎های گوناگون و رنگارنگ فولكلور این ملت‏ها و در ضمیر و خاطره‌ی فرهنگی آن‌ها، حضور فعال خود را هم‌چنان حفظ كرده‎است. دنباله . . .

 

عناصر طبیعت در شعر فارسی

طبیعت در شعر فارسی

طبیعت از آغاز تا امروز همواره یكی از خاستگاه‌ها و سرچشمه‌های هنر بوده است. نقاشی مثلن، از مینیاتورهای چینی و ژاپنی و نقاشی‌های هندسی آن‌ها بگیریم تا نقاشی‌ها و مینیاتورهای دوره‌ی تیموری و صفوی و تا منظره‌سازی‌های نقاشان سده‌های هفدهم و هجدهم و اوایل سده‌ی نوزدهم مانند "‌‌ترنر" و "كانستبل" تا نقاشان امپرسیونیست ون گوگ، گوگن،‌‌ مونه،‌ پیسارو و نیز امروز در كنار مكتب‌های گوناگون سده‌ی بیستم آثاری هست كه به‌صورتی نو از طبیعت مایه می‌گیرد. دنباله . . .

 

موجودهای افسانه‌ای در ادبیات فارسی

موجودهای افسانه ای

جن : از موجودهای خیالی و افسانه‌ای فرهنگ عامه و خرافات مردم خاورمیانه و ایران است.
جن واژه‌ای عربی و به معنی موجود پنهان و نادیدنی است و در فارسی با مفهومی نزدیک به پری از این موجود نامریی یاد می‌شود.
در باور عوام، جن‌ها فقط در شب، تاریکی، تنهایی و در محل‌هایی مانند گرمابه، آب انبار، پستو و ویرانه و بیابان وجود دارند. در باور عامه، جن به‌شکل انسان است با این تفاوت که پاهایش مانند بز سم دارد. مژه‌های دراز او نیز با مژه‌ی انسان متفاوت است و رنگ موی او بور است. هم‌زمان با زاده‌شدن هر نوزاد انسان، بین اجنه نیز نوزادی به دنیا می‌آید که شبیه نوزاد انسان است اما سیاه و لاغر و زشت. دنباله . . .

 

نخستین  گام‌های زنان در ادبیات معاصر ایران

زنان در ادبیات معاصر

از دوره ی قاجار تا سال ١۳٢٠ش (سقوط رضا شاه)، كه دوره‌ی پيدايش ادبيات معاصر ايران است، شمار نويسندگان زن در حدی نيست كه بتوان از كار آنان به‌عنوان يك جريان ادبی قابل‌توجه ياد كرد.
در آن دوره‌ی زمانی، محدوديت‌های اجتماعی، خانوادگی، تحصيلی و شغلی، فضا را برای آفرينش‌های زنانه تنگ می‌‌كرد. زنان يا چنان گرفتار امور خانه بودند كه نمی‌‌توانستند كارهايی  را هم كه توانايی خلقشان را داشتند بيافرينند و يا هنوز به‌صرافت داستان‌نويسی نيفتاده بودند. برخی هم كه می‌‌نوشتند، موجوديت خود را پشت نام‌های مستعار پنهان می‌‌كردند. فضا چنان بود كه آنان اگر هم می‌‌خواستند، به نوشتن ترغيب نمی‌‌شدند زيرا امكانی براي نشر آثار خود نمی‌‌دیدند. کوشش زنان در آن دوره صرف كسب حقوق اوليه‌ی خويش می‌‌شد و هنوز امكان گشايش درهای مراكز ادبی را به روی خود نيافته بودند. شركت آنان در جنبش ادبی  بستگی به موقعيتی داشت كه در جامعه به‌دست می‌‌آوردند. در اوايل سده‌ی بيستم ميلادی، گروه كوچكی از زنان تحصيل‌كرده كه در راه به‌دست‌آوردن كم‌ترين امكانات با مخالفت‌ها و تهديدهای بسيار روبه‌رو می‌‌شدند، آغاز به گشودن مدارس دخترانه‌ی خصوصی در شهرهای بزرگ و تدريس در آن‌ها كردند، كانون‌هاي زنان را بنياد نهادند و مجله‌های ويژه‌ی خود را منتشر كردند
(١).  دنباله . . .

 سرگذشت  زبان  فارسی

 

از آن‌جا که در نجد (سرزمین بلند. آ. ا. ) پهناور ایران، هر یک از تیره‌های ایرانی به یکی از زبان‌ها و گویش‌های ویژه‌ی خود سخن می‌گفتند، از دیرباز، وجود یک زبان فراگبر که وسیله‌ی تفاهم میان آنان باشد، نیازی سخت آشکار بود.

در زمان هخامنشیان، با آن‌که در کنار وحدت سیاسی و در زیر نفوذ آن، کم‌کم خودآگاهی به همبستگی ملی بیدار می‌شد، ولی باز هنوز نمی‌توان  از وجود یک زبان رسمی فراگیر سخن گفت و زبان پارسی باستان، با آن‌که از زمان داریوش بزرگ زبان نوشتار نیز شد، ولی نتوانست به عنوان زبان گفتار پا از قلمروی خود بیرون نهد. دنباله . . .

 

آشنایی با اصطلاح‌های ادبی

 آثار روزی‌رسان

آثار روزی‌رسان به آثاری می‌گویند که تنها برای کسب معاش و روزی نوشته می‌شود. قدمت آن دست‌کم به سده‌ی ١٨ میلادی می‌رسد. نمونه‌ی کلاسیک "اثر روزی‌رسان" رمان فلسفی راسلاس اثر جانسون است که نویسنده آن را برای تأمین هزینه‌ی کفن‌ودفن مادرش و ادای وام‌های خود در یک هفته شب‌ها نوشت.

آرایه‌ی بیرونی

آرایه‌های بیرونی آن‌ها هستند که بیش‌تر پیکره‌ی سخن را زیبا می‌کنند. مثل سجع، ترصیع، جناس، عکس، اشتقاق، ردالمطلع، ذوقافیتین، در العجز علی الصدر، اعنات و ...


آرایه‌ی درونی

آرایه‌های درونی همان صناعات معنوی و آرایه‌هایی هستند که اگر ظاهر واژه دگرگون شود، باز آن آرایه از میان نمی‌رود. مثل پرسش بلاغی‌ التفات، قلب و جمع.

دنباله . . .

کاشی‌های‌ رنگین‌ شعر فارسی‌

(نگاهی‌ به‌ شعر و شاعران‌ برخاسته‌ از کاشان‌)

 

کاشان‌ یکی‌ از شهرهای‌ مهم‌ ایران‌ است‌ که‌ در طول‌ تاریخ‌ ادبی‌ کشورمان‌ همواره‌ برای‌ خود جایگاه‌ و پایگاه‌ مشخص‌ و قابل‌‌توجهی‌ داشته‌ است‌.  دنباله . . .

 

تن‌کامگی (اروتیسم) در ادبیات فارسی

 

در میان منابع فارسی، کار جدی پژوهشی درباره‌ی اروتیسم کم‌تر انجام شده، دکتر سیروس شمیسا که کتاب "شاهد‌بازی" را نوشته است و دکتر جلال خالقی مطلق، که نظراتش را در چند مقاله مطرح کرده، از کوشاترین پژوهشگران در این زمینه‌ی مهم، اما تاریک‌مانده‌اند. خالقی مطلق در مقاله‌ای با عنوان «تن‌کامه‌سرایی در ادب فارسی» که در مجله‌ی ایران‌شناسی، سال هشتم چاپ شده است، چشم‌اندازی از این موضوع به‌دست می‌دهد.  دنباله . . .

 

 درآمدی بر رساله‌ی  "تحریف در شاهنامه‌ی فردوسی"

فردوسی توسی

روشنفکرنمایان فرومایه‌ی خادم دربار پهلوی، دست‌دردست ماموران امپریالیسم، ده‌ها سال به‌گونه‌ای سازمان‌یافته فردوسی را کوبیدند و اثر جاودانه‌ی او "شاهنامه" را با بی‎شرمی وصف‌ناپذیری به ابتذال کشاندند تا شاید از این راه اعمال و اندیشه‌های زهرآلود خود را که با هیچ معیار و مقیاس و قانونی قابل‌توجیه نبود، با استناد به فردوسی که در قلب مردم ایران جای داشت، توجیه کنند. بسیاری از ادیبان آن روزگار نیز در برابر این فریب و خیانت به ادب و فرهنگ ایران، سکوت کردند و اجازه دادند تا مشتی دلقک درباری از شاهنامه اثری ضد شاهنامه بسازند.

کار این تحریف که به قصد استوارساختن پایه‌های لرزان دستگاه سلطنت پهلوی انجام گرفت و مرادش "شاه پرست" و "نژادپرست" کردن مردم ایران بود، تا بدان‌جا پیش رفت که از زبان فردوسی سخنانی در میان مردم رایج گردید که حتا سایه‌ای از آن‌ها در شاهنامه موجود نیست و بر اثر این تبهکاری تاریخی، گردانندگان تبلیغات درباری که سنگ را بسته و سگ را گشاده بودند، توانستند حرف‌های معینی را در دهان همه بیندازند و آن‌قدر تکرار کنند که جزو بدیهیات به‌شمار آیند.

تا خود امروز کسانی هستند که گمان می‌کنند یاوه‌ها و شعرهای بی‌پدرومادری چون: «هنر نزد ایرانیان است و بس»، «چو ایران نباشد تن من مباد  بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» (که با بی‌شرمی بی‌مانندی حتا در پای مجسمه فردوسی حک شده است)، «چه فرمان یزدان چه فرمان شاه» و بسیاری دروغ‌های دیگر، گفته‌های فردوسی، حکیم اندیشمند و آزاداندیش بزرگ توس است.

این جنایت بی‌سابقه در تاریخ ادبیات ایران که به دست "آکادمیسین"های کشور شاهنشاهی و از طریق انتشار صدها جلد کتاب و رساله و مقاله و بهره‌گیری از همه‌ی امکانات تبلیغاتی و آموزشی از کتاب‌های درسی گرفته تا رادیو و تلویزیون و روزنامه‌های حلقه‌به‌گوش و انجمن‌ها و موسسات دولتی انجام گرفت، البته از چشم بزرگان دیگری چون ملک‌الشعرای بهار، مجتبی مینوی و غیره پنهان نماند و آنان در حدی که برای خود ممکن می‌دانستند، در نوشته‌هایی به این توهین به ساحت دانای بزرگ توس و مایه‌ی افتخار زبان فارسی و فرهنگ ایرانی، حکیم ابوالقاسم فردوسی که با فرومایگی نابخشودنی شاعری هوادار شاهان جابر و نژادپرستی جنگ‌طلب معرفی شده بود، اشاره کرده و به این تبهکاری تاریخی و توهین به فردوسی و مردم ایران پاسخ دادند، ولی از آن‌جا که از کتاب‌های درسی گرفته تا صفحات روزنامه‌ها از این ابتذال پر بود، محیطی پیرامون شاهنامه ساخته شد که در آن مشتی ادعاهای بی‌پشتوانه و شعرهای من‌درآوردی به بدیهیات مسلم بدل گردید.

اکنون تارنمای زبان و ادبیات فارسی (آریا ادیب) که از جمله بررسی مسایل گرهی قلمرو زبان و ادبیات فارسی را در دستور کار خود دارد، به قصد برداشتن این پرده‌ی شوم که از نزدیک به هشتاد سال پیش بر این واقعیت تاریخی کشیده شده است، خرسند است که رساله‌ی پژوهشی "تحریف در شاهنامه‌ی فردوسی" نوشته‌ی محقق و دانشمند بزرگ و توانا فرج‌الله میزانی را که با شیوه‌ای علمی و با استناد به شاهنامه و پژوهش‌های بزرگان نام‌برده در بالا در افشای این دروغ بزرگ تاریخ معاصر ایران نگاشته است، برای آگاهی خوانندگان خود در بخش "بررسی‌ها و پژوهش‌های ادبی" (موضوع شماره‌ی ۱۵) قرار می‌دهد  تا گام دیگری در جهت ازمیان‌رفتن آثار این نامردمی بزرگ تاریخی برداشته شده و در نبرد اندیشه‌ای، سلاحی که دشمنان فردوسی به نام او ساخته‌اند، از دست آنان بیرون آورده شود.

به گفته‌ی نگارنده‌ی این رساله: « اگر این کار خُرد ما در عین حال یکی از تکانه‌ها و آغازهای کوچک برای انجام کاری بزرگ در آینده باشد، نگارنده چیزی بیش از اجر خود به دست آورده است». ایدون باد،  آریا ادیب

متن مقاله را در این جا بخوانید

 

بازتاب فرهنگ باستانی ایران در ادب فارسی

آیین های ایرانی

ایرانیان در روزگار باستان، پدیدآورندگان ِ فرهنگ و ادبی گسترده و گران‌مایه بودند كه امروز بخشی از داده‌های آن را در دست داریم و از بخش‌های ناپدیدشده‌ی آن نیز نشانه‌ها و اشاره‌ها و نام‌ها و گاه گُزینه‌هایی به ما رسیده است.
مجموعه‌ی نام‌بُردار به اوستا، بزرگ‌ترین و كهن‌ترین یادمان ِ فرهنگی ِ نیاكان ماست كه در آن، همه‌ی سرودهای پنج‌گانه‌ی گاهان و نیز بخش وی دیو داد (مشهور به وندیداد) به همان اندازه و ساختار روزگار باستان در دست است؛ امّا از دیگر بخش‌های آن، بیش از یك چهارم آن‌چه را كه در دوره‌ی ساسانیان بوده است، در اختیار نداریم. خوشبختانه همه‌ی این بازمانده‌ها به زبان فارسی دری و دیگر زبان‌های زنده‌ی جهان برگردانیده شده است. دنباله . . .

اصالت کهن‌ترین نسخه‌ی شاهنامه

(فلورانس، ٦۱۴ هجری قمری)

شاهنامه، نسخه ی موزه ی فلورانس، ایتالیا

یكی از دشواری‌های بنیادی تصحیح‌کنندگان شاهنامه همواره این بوده كه از آن نسخه‌ی خطی قدیم در دست نبوده است. نسخه‌ی خطی محفوظ در كتاب‌خانه‌ی موزه‌ی بریتانیا (مورخ ٦٧۵ هجری) سالیانی دراز كهن‌ترین نسخه‌ی شاهنامه شناخته شده بود، تا آن كه در سال ۱۹٧۸ میلادی ، آنجلو پیه مونتسه Piemontese Angelo، ایران‌شناس ایتالیایی، اعلام كرد كه كهن‌ترین نسخه‌ی خطی شاهنامه را در كتاب‌خانه‌ی ملی شهر فلورانس یافته است. (۱)
او در مقاله‌ای (پیه مونتسه، ۱۹۸۰) شرح مفصلی از این نسخه كه تنها نیمه‌ی نخست شاهنامه (تا پایان پادشاهی كیخسرو) را در بردارد، عرضه كرد. از آن زمان تا كنون بحث‌های زیادی بر سر تاریخ نگارش، قدمت، اعتبار و درستی متن این نسخه در میان شاهنامه‌شناسان جریان یافته است. دنباله .

 

گفتاری پیرامون صرف فعل در زبان علمی فارسی

واژه های علمی در فارسی

بیان مفهوم‌های علمی و فنی غرب به زبان قارسی همواره با مسایل فراوانی روبه‌رو بوده است. مقاله‌ی حاضر گفتاری است درباره‌ی یکی از جنبه‌های این دشواری‌ها. در اوایل سده‌ی نوزدهم، ایرانیان با فرهنگ و تمدن اروپایی تماس بیش‌تری یافتند. رفتن برخی از ایرانیان به اروپا برای آموختن علوم و فنون و نیز دعوت از اروپاییان برای آموزش در ایران، سبب آشنایی هرچه بیش‌تر ایرانیان با علوم و فنون نو شد. به‌ویژه، پس از مشروطه، گرایش بسیار به تالیف و ترجمه‌ی کتاب‌های علمی و فنی پدید آمد و دانش‌های نو به حوزه‌های درسی ایران وارد شدند. این دانش‌های نو مفهوم‌هایی داشتند که در زبان فارسی بی‌سابقه بودند، و زبان فارسی طبعن می‌بایست آن‌ها را در خود جای دهد.  دنباله . . .

تأثیر شعر در نگاه‌داری و گسترش زبان فارسی

 اگر با توجه به مدارك و اسناد گوناگون و پژوهش‌های پژوهشگران، نخستین شعر فارسی دری را از سال ۲۵۱ هجری قمری بدانیم كه یعقوب لیث خراسان و هرات را گشود و سیستان و كابل و كرمان و فارس را گرفت و شاعران او را به تازی شعر گفتند:

قد اكرم‌الله اهل‌المصر و البلد / بملك یعقوب ذی‌الافضال و العدد (۱)

و چون این شعر خواندند او عالم نبود و گفت « چیزی كه من اندر نیابم چرا باید گفت؟» پس محمد وصیف شعر پارسی گفتن گرفت و اول شاعر پارسی‌گوی خوانده شد» (۲) از آن تاریخ تا عصر ما كه تا اندازه‌ای نثر فارسی با كتاب های نشریافته و رواج چاپ و مطبوعات بیش‌تر رونق یافته است، همیشه شعر فارسی نگهبان و رواج‌دهنده‌ی زبا‌ن فارسی بوده و در همه‌ی زمان‌ها بیش‌تر اهل ادب و ذوق و فارسی‌زبانان با شعر فارسی به فراگیری زبان فارسی پرداخته‌‌اند و علل و اسباب این نفوذ و تأثیر شعر در گسترش زبان فارسی بسیار است كه به‌طور خلاصه به برخی از آن‌ها باید اشاره كرد. دنباله . . .

 

سیری در آداب مكتب‌خانه

مكتب‌خانه‌های قدیم، پایه‌های مدرسه‌های امروزی هستند. اگرچه میان مكتب و مدرسه فاصله‌ی زیادی است و این فاصله ماهیت این دو را به‌كلی از هم جدا می‌كند، اما ریشه‌های «مدرسه»های امروزی به‌شکلی در مكتب‌خانه‌های ازیادرفته‌ی دیروز است و شناخت این ریشه‌ها، شناخت شاخه‌ی بزرگی از فرهنگ گذشته‌ی ماست. مكتب‌خانه تا دو سه نسل پیش تنها كانون آموزش اجتماعی بود، از این رو مجموعه‌ای از حال‌وهوای جامعه و آداب و سنت‌های اجدادی ما در آن بازتاب می‌یافت. سیری در رسوم و ارزش‌های مكتب‌خانه از دیدگاه‌های بسیاری می‌تواند ثمربخش و پرجاذبه باشد. دنباله . . .

حماسه‌سرایی در ایران باستان

حماسه های باستانی ایران

بیش‌تر متن‌های حماسی پهلوی كه اصولن به ادبیات شفاهی تعلق دارند، در دوره‌ی اسلامی به عربی و فارسی ترجمه شده یا از میان رفته‌اند. تنها متن حماسی موجود «یادگار زریران» (در پهلوی: ایادگار زریران) است.
یادگار زریران این متن كه رساله‌ی كوچكی است، در اصل به زبان پارتی و ظاهرن نثری همراه با شعر بوده است، ولی به‌صورت كنونی آن به زبان و خط پهلوی است و در آن واژه‌ها، تركیب‌ها و ساختارهای زبان پارتی را نیز می‌توان دید و تنها بازسازی شعری برخی از بخش‌های آن امكان‌پذیر است.(۱) در این اثر، از جنگ‌های ایرانیان با خیونان سخن رفته است.
هنگامی كه گشتاسب و پسران و برادران و شاه‌زادگان و ملازمان او، دین مزدیسنی را می‌پذیرند و خبر آن به خیونان می‌رسد، شاه آنان – ارجاسب– دو تن را به نام‌های «بیدرفش» و «نام‌خواست» به عنوان فرستاده به ایرانشهر می‌فرستد. «جاماسب» – سالار اشراف– خبر ورود این دو فرستاده را می‌دهد و این دو به حضور گشتاسب بار می‌یابند و پیام ارجاسب را ابلاغ می‌كنند كه در آن از گشتاسب می‌خواهد دین مزدیسنی را رها كند و با وی هم‌كیش باشد و تهدید می‌كند كه درغیر این‌صورت، به ایرانشهر لشكر می‌كشد و آ‌ن‌جا را نابود می‌كند و مردمان را اسیر می‌گیرد
. دنباله . . .

مساله‌ی اصطلاحات در ترجمه‌های علمی

ضعف "متخصصان" ازفرنگ‌برگشته در زمینه‌ی ترجمه‌ی نوشتاری تقریبن بر اهل‌فن روشن است. اینان کسانی هستند که معمولن پس از پایان تحصیلات دوره‌ی دبیرستان و در برخی موارد حتا پیش از آن، به اروپا یا امریکا می‌روند و در یک رشته‌ی دانشگاهی متخصص می‌شوند. تا این‌جا هیچ اشکالی در کار نیست. مشکل از آن‌جا آغاز می‌شود که چنین افرادی بخواهند آموخته‌های خویش را در اختیار هم‌میهنان فارسی زبان خود قرار دهند. گرفتاری بزرگ‌تر زمانی است که چنین کسانی دست به ترجمه می‌زنند. (یکی از مشکلات بزرگ ما در زمینه‌ی ترجمه این تلقی زیانمند است که هر متخصصی می‌تواند در رشته‌ی‌ خودش کتاب ترجمه کند و از آن بدتر، هر کس  به‌صرف این‌که زبانی خارجی بداند، می‌تواند در تمام رشته‌ها به فارسی ترجمه کند! ترجمه فنی مستقل است که داشتن احاطه بر موضوع، تسلط بر زبان‌های مبدا و مقصد و مهارت در ایجاد شیکه‌ای ارتباطی میان مفهوم‌ها و ساخت‌های دو زبان، پایه‌های اصلی آن را تشکیل می‌دهند). این‌که چنین متخصصانی نتوانند به فارسی روشن و روانی ترجمه کنند، عجیب نیست. این افراد در به‌ترین حالت، کسانی هستند که بر رشته‌ی خود تسلط دارند، ولی به‌سختی می‌توانند مفهوم‌های آن را به فارسی "بیان" کنند تا چه رسد به "ترجمه"ی آن‌ها. دنباله . . .

«لحن» در ترجمه


شماره ی نوشته: ٢۴ / ١١

کریم امامی

لحن در ترجمه

 

چه گفت؟ چه‌جور گفت؟ جدی گفت یا شوخی؟ خودمانی گفت یا لفظ قلم؟ ژولیت نیست که دایه‏‌ی پیغام‌‏رسان خود را درباره‌‏ی کرشمه‏‌های لفظی رومئو سؤال‌پیچ کرده است بلکه خواننده‌‏ی پرتوقع امروزی است که از مترجمان دست‌به‌قلم‏‌ کاری بیش از برگرداندن ساده‏‌ی «چه گفت» انتظار دارد. درست است که هنوز عده‌‏ای در خیل روزافزون مترجمان ممکن است حتا از همین کار ابتدایی هم ناتوان باشند، اما دیگر روز و روزگاری نیست که مترجمی فقط به‌دلیل این که مفهوم پیغام را درست به ما رسانده است به‏‌به و چه‏‌چه تحویل بگیرد.

اجازه بدهید مطلب را با نقل چند سطر از متن فارسی شده‏‌ی “The Catcher in the Rye” اثر J. D. Salinger از حالت کلی‏‌گویی بیرون بیاورم. این کتاب امریکایی که محصول دهه‏‌ی پنجم این سده است در سال‌های اخیر شهرتی عالم‏‌گیر یافته است تا بدان‌جا که در کشور ما نیز به همت بنگاه فرانکلین و به ترجمه‏‌ی آقای احمد کریمی(١) به زیور طبع آراسته شده و در دسترس دوست‌داران ادبیات قرار گرفته است. چند سطر اول کتاب از این قرار است:

«اگر واقعن می‏‌خواهید در این مورد چیزی بشنوید، لابد اولین چیزی که می‏‌خواهید بدانید، این است که من کجا به دنیا آمدم و بچگی نکبت‏‌بارم چه‌طور گذشت و پدر و مادرم پیش از من چه کار می‏‌کردند و از این مهملاتی که آدم را به یاد دیوید کاپرفیلد می‌‏اندازد. اما راستش را بخواهید من میل ندارم وارد این موضوع‏‌ها بشوم. چون‌که اولن حوصله‏‌اش را ندارم و در ثانی اگر کوچک‌ترین حرفی درباره‏‌ی زندگی خصوصی پدر و مادرم بزنم هردوشان چنان از کوره به در می‌‏روند که نگو ...». (صفحه ١- «ناطوردشت»، انتشارات مینا ـ تهران ١٣۵٤)

من از خواندن این سطرها و سطرهای پس از آن در صفحات اول کتاب نه‌تنها به یاد اصل انگلیسی کتاب سلینجر که قبلن خوانده بودم، نیفتادم، بلکه بیش‌تر به یاد ترجمه‏‌ی فارسی همان «دیوید کاپرفیلد» افتادم که شبحی از آن در خاطرم مانده بود. اجازه بدهید چند سطر هم از صفحه‏‌ی اول این ترجمه نقل کنم:

«بر من معلوم نیست که در زندگانی خویش نقش قهرمان را خود به عهده خواهم داشت یا این نقش را دیگری ایفا خواهد کرد. درهرصورت این صفحات باید این را روشن کند. حالا برای این که شرح احوال خویش را از آغاز تولد شروع کنم می‏‌نویسم که من (چنان‌که به من گفته شده و آن را صحیح می‌‏پندارم و باور دارم) جمعه شب ساعت دوازده به دنیا آمدم. می‏‌گفتند در همان آن که ساعت شروع به زنگ‌زدن کرد من نیز بلافاصله گریه را سر دادم ...».

(صفحه‌ی ٩ـ «داوید کاپرفیلد» ـ ترجمه‌‏ی مسعود رجب‏نیا، انتشارات پرستو ـ ١٣٤٢ ـ تجدید چاپ اول ، ١٣٢٩)

چنان‌که می‌‏بینید شباهت زیادی موجود است؛ یعنی در هر دو، گوینده‌‏ای به بیان شرح حال پرداخته است و در هر دو یک جور فارسی کتابی از زبانشان جاری است و حتا چنین به نظر می‌‏رسد که پرش از یکی به دیگری کار ساده‌‏ای باشد و بدون ناراحتی عبور از روی دست‌‏انداز تغییر سبک انجام بگیرد. شاهد من این پاراگراف حرام‌زاده است:

«لابد اولین چیزی که می‏‌خواهید بدانید این است که من کجا به دنیا آمدم و بچگی نکبت‌بارم چه‌طور گذشت و پدر و مادرم پیش از من چه کار می‏‌کردند. من جمعه شب ساعت دوازده به دنیا آمدم. می‏‌گفتند در همان آن که ساعت شروع به زنگ‌زدن کرد من نیز بلافاصله گریه را سر دادم».

بنابراین خواننده‏‌ی فارسی‌زبان ـ که اصل سلینجر و دیکنز را ندیده باشد ـ می‌تواند پیش خود فکر کند که این دو نویسنده در این دو اثر خود نثری به وجود آورده‌‏اند که به هم نزدیک است. ببینیم آیا واقعن چنین است:

اول متن سلینجر:

“If you really want to hear about it. The first thing you’ll probably want to know is where I was born, and what my lousy childhood was like, and how my parents were occupied and all before they had me, and all that David Cooper-field kind of crap, but I don’t feel like going into it. In the first place, that stuff bores me, and in the second place, my parents would have about two hemorrhages a piece if I told anything pretty personal about them…”

(p. 5, Penguin edition, 1966)

و اینک متن دیکنز:

“Whether Is all turn out to be the hero of my own life, or whether that station will be held by anyone else, these pages must show. To begin my life with the beginning of my life, I record that I was born (as I have been informed and believe) on a Friday, at twelve o’clock at night. It was remarked that the clock began to strike, and I began to cry, simultaneously”.

(p. 49, Penguin edition, 1966) (چاپ اول به‌صورت جزوه‌‏های مسلسل: 50-1849)

حاشا که سلینجر و دیکنز آدم‏‌های خود را به یک سبک و یک لحن به زبان آورده باشند. خواننده‌‏ی انگلیسی‌دان از همین چند سطر می‌‏تواند فاصله‏‌ی یک سده را بین دو نوشته حس کند. مخلوق دیکنز پرتکلف است، جمله‏‌ی اول خود را کوشیده است در یک قالب ادیبانه بریزد و عبارت‏‌ها و کلمه‌های کهنه و برای امروز نامأنوس به‌کار می‌‏برد، مانند:

that station و I record و یا it was remarked.

مخلوق سلینجر، برعکس، امریکایی امروزی است. زبانش به عصر ما خیلی نزدیک است. and all را که به عبارت‏‌های خود می‌چسباند، lousy را که برای وصف چیزهای ناخوشایند به‌کار می‏‌برد و یا that … kind of crap را که نه فقط برای دیوید کاپرفیلد بلکه در صفحات بعد برای چیزهای امل و قدیمی دیگر هم بر زبان می‏‌آورد، همه یک نوجوان آزاد امریکایی را برای ما مجسم می‏‌کند که هرچند رک‏‌گو و شاید هم به‌زعم ما بی‏‌تربیت باشد، اما بسیار زنده و نزدیک و قابل‌لمس است.

پس طبیعی است که فارسی این دو باید متفاوت باشد و اگر دیوید کاپرفیلد شق‌‌ورق و لفظ‌قلم شبیه به گویندگان سابق رادیو ایران صحبت می‏‌کند، Holden Caulfield قهرمان تین‌ایجر سلینجر باید به زبان بی‏تکلف امروز سخن بگوید.

مسأله‏‌ی لحن و توجه به مشخصات نثر یا نظمی که در دست ترجمه است از اکتشافات نگارنده نیست و تکلیفش از دیرباز در کشورهای راقیه و غیرراقیه روشن بوده است، حتا در ایران خودمان که کار ترجمه نیم سده‌ای است ادامه دارد.

به قول جناب نجف دریابندری «نهضت ترجمه ... در نثر جدید فارسی تأثیر مفید و مطلوب داشته است و به یمن این تأثیر است که ما اکنون می‌‏توانیم آثار نویسندگان گوناگون از سروانتس و تولستوی و همینگوی گرفته تا فروید و انیشتین و راسل را به زبان فارسی بخوانیم و احساس کنیم که نه‌تنها مضامین و معانی آثار آنان در حین ترجمه صدمه‏‌ی فراوانی ندیده، بلکه مشخصات سبک و لحن این نویسندگان نیز کمابیش در زبان فارسی بازتاب یافته است ...»

(از گفتاری تحت عنوان «ترجمه‌ی داستان» که در سمینار ترجمه کابل، ـ برگزار شده در تابستان ١٣٤۵ ـ ایراد شده است).

من خوش‌بینی جناب نجف، سر ویراستار فرانکلین را نسبت به توفیق کامل ترجمه‏‌های مذکور ندارم، ولی خوب متوجه‌ام که در کار ترجمه‏‌ی اداری و تجاری مسأله‏‌ی لحن یا آن‌قدرها مطرح نیست و یا آن‌که تا حد لازم رعایت می‏‌شود. در ترجمه‏‌ی ادبی هم تا آن‌جا که به آثار سده‌های گذشته مربوط می‏‌شود، گرایش به سوی به‌کاربستن زبان فخیم و ادبی است و اشکال‌های فنی چندانی وجود ندارد؛ توفیق هر کس بسته به استعدادش و تسلطش به دو زبان و عمق برداشتش از اثر اصلی است. شکسپیر را همه سعی می‏‌کنند به زبان سنگین و اصیل و در قالب عبارت‌های مقید ترجمه کنند. تنها در مورد کتاب‏‌های ادبی امروزی است که اشکال و اختلاف‌نظر پیش می‌‏آید و مسأله‏‌ی لحن از نو مطرح می‏‌شود.

باید دید که آیا کتابی چون “The Catcher in the Rye” که از اول تا به آخر «تک‌سخن‌گویی» یک جوان بی‏‌شیله‌پیله و راحت است به زبان گفتار یک جوان ایرانی مشابه به‌تر درمی‌‏آید یا به زبان نیمه‌ادبی و لفظ‌قلم بیهقی که نظیرش را فقط در کتاب می‏‌توان دید و توی زندگی و حتا توی رادیو و تلویزیون و سینما هم دیگر معادلش را نمی‌‏شنوی یا کم‌تر می‏‌شنوی؟ آیا باید رک‏‌گویی‏‌های متن را به فارسی برابر تبدیل کرد و یا آن‌ها را در قالب الفاظ متحجر درز گرفت؟ من شخصن شکی در انتخاب راه ندارم، ولی این‌که مترجم محترم شق دوم را انتخاب کرده است (و انتشار کتاب به این صورت از طرف فرانکلین، به‌ناچار باید به‌صورت دلیل تأیید شیوه‏‌ی انتخابی مترجم از طرف سرویراستار باشد) تعجب می‌کنم.

و فکرش را که می‏‌کنم دلیلی برای مشی این آقایان جز دشمنی با فارسیِ گفتنی (فارسی خودمانی، فارسی کوچه یا هر فارسی دیگری که اسمش را بگذارید) و ارادت خاص ایشان به فارسی به‌اصطلاح ادبی نمی‏‌یابم. عدم‌اعتمادی به کلمه‌های عادی دارند، استعمال فرم‏‌های شکسته را روا نمی‏‌دانند، لابد به این خاطر که اگر خدای‌نخواسته قطره‌‏ای از جوهر خودنویس ایشان به‌صورت کلمه‌های حقیر غیرادبی بر صفحه‏‌ی کاغذ نقش بست، از ارزش ادبی کارشان کاسته می‏‌گردد و زحمتشان بی‌‏اجر می‏‌ماند. آخر مگر نه “The Catcher in the Rye” یک اثر صد در صد ادبی است و سلینجر هم ممکن است تا ده سال دیگر جایزه‌‏ی ادبی نوبل بگیرد.

اما در واقع این‏طور نیست، چون از همان کلمه‌های عادی و عامی نیز می‌‏توان ـ اگر بخواهیم و همت کنیم ـ عبارت‌های قشنگ و محکم و گوش‌نواز پدید آورد و می‏‌توان با استفاده از همین کلمه‌ها صاحب سبک شد، چنان‌که دیگران کرده‌‏اند و شده‌‏اند. و در زبان فارسی امروز هم بزرگ‌ترین تحولی که به‌وقوع پیوسته است، شکستن سدی است که روزی زبان کتابت و زبان مجالس رسمی را از زبان کوچه و بازار جدا می‏‌کرد. و این مورد منفردی نیست. مگر نه در شئون دیگر زندگی ما نیز همین شکستن حدود و قالب‏‌های پذیرفته به سرعت ادامه دارد. همه‌ی اندرونی‏‌ها و بیرونی‏‌ها دارند جزو کوچه می‌‏شوند و اگر خودشان هم ارتباط فیزیکی‏شان با کوچه بیش‌تر از پیش نشده باشد، ما خود داریم دنیای خارج را از راه تلفن و رادیو و تلویزیون و دیگر وسایل ارتباطی امروزی به درون چاردیواری‏‌های خود می‏‌کشانیم.

نفوذ زبان کوچه در کتابت دست‌کم این حسن را داشت که ناگهان انباز واژه‏‌های نویسنده و مترجم را دوچندان بزرگ کرد و به امکانات توصیفی زبان افزود. حال دیگر نویسندگانی چون هدایت (و جمال‌‏زاده)، آل احمد، چوبک و گلستان راه را نشان داده‌‏اند، نمونه‏‌های موفق را پدید آورده‌‏اند، و حقانیت و ارزش واژه‌‏های کوچه را ـ هرچند که قبلن فرم ثبت‌و‌ضبط‌شده‌ی آن‌ها در قاموس‌‏های حجیم دیده نشده بود ـ ثابت کرده‌‏اند. به‌طوری که ظاهرن شکی دیگر برای کسی باقی نباید مانده باشد، جز برای گروهی از اهل دعوی (و هم دعوا) که هنوز در کار ترجمه ـ و حتا آن‌جا که باید ـ استفاده از زبان کوچه را روا نمی‏‌دانند و حصن حصین پارسی ادبی را در همه‌جا بر زبان بی‏‌ادبی  مرجح می‏‌شمارند.

بگویید آغاز، بنویسید شامگاه، بنویسید هنگام، بگویید نخستین، بنویسید بامداد. قضیه همان قضیه‌‏ی قطعه‏‌های ادبی است و «نغمه‏‎های شاعرانه» و یک جور سنت‌تراشی جدید، براساس آن نیاز روانی دیرین به سرمشق، به قالب، به جاپای استاد، به تکیه‏‌گاه تاریخ، و قضیه همان قضیه‏‌ی فریادبرداشتن است تا کسی خواست به بیراهه بزند و نوجویی کند.

به زمین برگردیم و آزمایشی با همینگوی بکنیم. آن‌چه در زیر می‌‏بینید اولین پاراگراف از فصل اول آخرین کتاب منتشر شده‏‌ی اوست ـ “A Moveable Feast” ـ که شرح حال نویسنده است در پاریس سال‏‌های بیست، در تکاپوی کار و کیف و همدمی گرترود استاین (یا اشتاین) و اسکات فیتس جرالد.

“Then there was the bad weather. It would come in one day when the fall was over. We would have to shut the windows in the night against the rain and the cold wind would strip the leaves from the trees in the place Contrescarpe the leaves lay sodden in the rain and the wind drove the rain against the big green autobus at the terminal and the Café des Amateurs was crowded and the windows misted over from the heat and the smoke inside. It was a sad, evilly run café where the drunkards of the quarter crowded together and I kept away from it because of the smell of dirty bodies and the sour smell of drunkenness. The men and women who frequented the Amateurs stayed drunk all of the time, or all of the time they could afford it’ mostly on wine which they bought by the half-litre or litre. Many strangely named aperitifs were advertised, but few people could afford them except as a foundation to build their wine drunks on. The women drunkards were called POIVROTTES, which meant female rummies”.

(p.9, Penguin edition, 1966)

ترجمه‏‌ی این قطعه، در حد مرسوم ادبی، و حتا در حد بیش‌تر ترجمه‌هایی که از همینگوی شده است، چیزی می‏‌شود شبیه به متن زیر:

«سپس فصل هوای نامساعد بود. روزی که خزان پایان گرفته بود فرا می‏‌رسید. پنجره‏‌ها را می‏‌بایستی شب‏‌هنگام در برابر باران ببندیم و باد سرد درخت‏‌های میدان «کنتر اسکارپ» را از برگ برهنه می‏‌کرد. برگ‏‌ها خیس از باران افتاده بودند و باد باران را به سوی اتوبوس سبز بزرگ در توقفگاه آخر خط می‌‏راند و «کافه دزآماتور» شلوغ بود و پنجره‌‏ها از گرما و دود درون کافه مه‌گرفته بودند. این کافه‏‌ی محزونی بود که به نادرستی اداره می‏‌شد و مست‏‌های محله آن‌جا گرد می‌‏آمدند و من به‌علت بوی تن‏های کثیف و بوی ترشی مستی از آن احتراز می‌‏جستم. مردان و زنانی که زیاد به «دزآماتور» می‏‌رفتند همه‏‌ی وقت یا همه‏‌ی وقتی که استطاعتش را داشتند، مست می‌‏ماندند؛ بیش‌تر از شرابی که هر بار نیم لیتر یا یک لیتر آن را سفارش می‏‌دادند، «اپری‏تیف»های زیادی با نام‏‌های غریب آگهی شده بود، اما کم‌تر کسانی استطاعت خوردن آن‌ها را داشتند، مگر به‌صورت پایه‌‏ای که مستی شراب را بر روی آن بنا کنند. زن‏‌های مشروب‏‌خوار را poivrottes می‏‌نامیدند که معنی آن rum خوارگان زن است.»

بدک نیست (و در این مرحله امیدوارم دوستان صاحب‏‌نظر موارد ترجمه‏‌ی نادرست متن را بر بنده ببخشایند، چون صحبت از لحن کلی متن و تأثیر دسته جمعی کلمه‌ها روی خواننده است) ولی همینگوی نیست. یعنی همینگوی‏یی که به انگلیسی می‏‌خوانی و در حقیقت نمی‏‌خوانی، بلکه می‏‌شنوی و به تو نزدیک است و از آن سوی کلیشه‏‌های ادبی با تو حرف نمی‏‌زند و کلمه‌هایش را غربال کرده است و دهان‌‏پرکن‏‌هایش را برای کتاب‏‌های گردوخاک‌گرفته‏‌ی فضلا گذاشته است و ساده‏‌هایش را به‌آهنگ طبیعی کلام به هم جوش داده است.

براساس این احساس از نوشته‏‌های اوست و بر اساس این فکر که چون در متن و گفت‌وگوها یکدستی مطلق وجود دارد و برای رفتن از یکی به دیگری از قالب ادبی به محاوره‏ای نمی‏‌پری پس به‌ناچار این یکدستی را هم در متن فارسی ایجاد باید کرد ـ و نه به‌صورت ادبی‌کردن متن و گفتوگوها هر دو ـ که یک بار دیگر متن انگلیسی را ترجمه می‏‌کنم، به قصد خودمانی‌‏ترکردنش و نزدیک‌‏ترآوردنش، هرچند که از فرم‏‌های شکسته‏‌ی کلام کمک باید بگیرم و خواندنش ممکن است مشکل‏‌تر باشد و باز بی‏‌ هیچ ادعایی درباره‏‌ی شاهکاربودن و یا غوغابودن ترجمه و یا حتا بی‏‌عیب‌بودنش چون ما فقط داریم یک آزمایش «لحن» می‌‏کنیم:

«اون‌وقتش هوای خراب هم بود. یه روز که دیگه پاییز تموم شده بود سرش رو می‏‌کرد تو. شب مجبور بودیم پنجره‏‌ها رو از ترس بارون ببندیم و باد سرد تو میدون کنتراسکارپ برگارو از درخت می‏‌کند. برگا زیر بارون، خیس افتاده بودن رو زمین و باد بارونو لوله می‏‌کرد می‌زد به اتوبوس سبز گنده‏‌ی تو ایستگاه آخر خط  و تو کافه دزآماتور جای خالی نبود و پنجره‌‏ها از گرما و دود توی کافه بخار گرفته بودن. این یه کافه‏‌ی دلتنگی بود که با پدرسوختگی می‏‌چرخید و مست‏‌های محله جمع می‌شدن اونجا و من از بوگند تن‏های کثیف و ترشال مستی اون‌جا نمی‏‌رفتم. مردا و زن‌‏هایی که دزآماتور پاتوقشون بود، همیشه یا همه‌‏ی وقتی که پولشون می‌‏رسید مست بودن، بیش‌تر از شرابی که نیم‌لیترنیم‌لیتر یا لیترلیتر می‏‌خریدن. اپرتیف‌‏های زیادی رو با اسمای عجیب غریب اون‌جا اعلان کرده بودن ولی کم‌تر کسی پول خوردن اونارو داشت مگر به‌صورت شالوده‌‏ای که مستی شراب رو اون‌ ‏رو بسازه. زن‏‌های مشروب‏‌خور و poivrottes می‏‌گفتن که معنیش زن عرق‌خوره ...».

فکر می‏‌کنم آزمایش موفقی باشد و من شخصن لحن جدید «پاپا» را بیش‌تر می‌پسندم و حتا حس می‏‌کنم آهنگ کلام همینگوی در امتداد واوهای مکررش در متن دوم به‌تر درآمده است. آن‏‌گاه از خود می‌‏پرسم چه‌طور است که مترجمان دانشمندی که داستان‌های بلند او را به فارسی برگردانده‌‏اند، هیچ‌کدام در این روال آزمایش نکرده‌‏اند(٢) و متأسف می‌‏شوم که چرا خود در ترجمه‏‌ی «گتسبی بزرگ» جرأت بیشتر برای یکدست‌کردن متن و گفت‌وگوها به خرج نداده‌‏ام، هرچند که متن «محاوره‏ای» فیتس جرالد پیچیده‌‏تر و پردست‌‏اندازتر است.

و حال، در پایان بگذارید آزمایشی را که با همینگوی کردیم با سلینجر تکرار کنیم. لحنی را که من سعی می‏‌کنم در همین چند سطر اول کتاب به هولند کالفیلد بدهم بر اساس تصوری است که پس از خواندن همه‏‌ی کتاب در ذهن خود از او پیدا کرده‌‏ام و پس از پاسخ‌دادن به این سؤال که اگر پسربچه‏‌ای با مشخصات او در ایران بود، چه‌گونه حرف می‌‏زد. پیدا کردن لحن مناسب از وظایف بی‏‌چون‌وچرای مترجم است، و به کمک همین برداشت‏‌های ذهنی از متن اصلی است که صورت می‏‌گیرد. و گرنه این قسمت از کار را نادیده‌گرفتن و به جانشینی واژه‏‌های «معادل» اکتفا‌کردن کاری است که از عهده‏‌ی ماشین هم برمی‏‌آید.

و اینست هولدن فارسی زبان من:

«اگه راس‏راسی دلتون می‌خواد که شرح و تفصیلاتش رو بشنوین، احتمالن اولین چیزی که میخواین بدونین اینه که من کجا به دنیا اومدم، بچگی گندم چه‌جوری گذشت و بابا ننه‏‌م پیش از این‌که منو پس بندازن چه کارایی می‌کردن، و از این قبیل چرت‌وپرتای دیوید کاپرفیلدی، ولی من هیچ حال تعریف کردنشو ندارم. اولن که از این‌جور چیزا حوصله‏‌م سرمی‌ره و دومن اگه من چیزی راجع به بابا ننه‌‏م تعریف کنم که همچی خصوصی مصوصی باشه هرکدوم دو دفعه خون روش پیدا می‌کنن...».

در این لحظه ممکن است عده‏ای از علاقه‌مندان اتمسفر در ادبیات نگران شوند که ادامه‏‌ی این راه، مخصوصن به دست اشخاصی که بی‏‌پروایی دوبله‏‌چی‏‌های ما را داشته باشند، ممکن است ترجمه را به یک جور بومی‌کردن متن‌ها بکشاند و مثلن در نتیجه هولدن کالفیلد به جای نیویورک از چاله‌میدان سردربیاورد. البته این خطر هست، ولی حدنگاه‌داشتن هم هست و حفظ تعادل و با آگاهی به جنگ مشکلات کار رفتن. گفته‌‏اند، گفته‌‏ایم و خواهند گفت که ترجمه راهی است باریک و دشوار که برای گذشتن از آن آدم باید چابکی، نرمش و حس توازن یک بندباز را داشته باشد. اما چه کسی می‏‌تواند بی‏‌ آن‌که خود را به خطر بیفکند، از این راه باریک و دشوار به‌سلامت بگذرد؟

 

پی‏‌نوشت‏‌ها:

(١) ممکن است برای آن عده از خوانندگانی که بررسی آقای کریمی را در «انتقاد کتاب» (شماره‏‌ی ٨، دوره‏‌ی سوم) از ترجمه‏‌ی اخیر من («گتسبی بزرگ» اسکات فیتس جرالد) دیده باشند، این توهم پیش آید که من به‌قصد تلافی قلم به دست گرفته‌‏ام. این‌طور نیست و موضوع این مقاله اساسی‏‌تر از آن است که فدای این‌گونه جدال‏‌ها شود. من از این که آقای کریمی انگلیسی‏‌دانی بنده را پسندیده‌‏اند، سود می‏‌جویم و به عنوان عرض ارادت مقابل فرض می‏‌کنم که ایشان متن انگلیسی کتاب سلینجر را کاملن فهمیده‌‏اند و مفهوم کلام را هم درست برگردانده‌‏اند، چرا که آن‌چه فعلن مورد ایراد من است «لحن» ترجمه‏‏‌ی ایشان است.

(٢) یک آزمایش جدی در این زمینه، ترجمه‌‏ای است که ابراهیم گلستان از «هکلری فین» “Mark Twain” کرده است. اگرچه در جمله‏‌های متن قصه، فرم کلمه‌ها شکسته نیستند، ولی جاگرفتن کلمه‌ها در جمله و انتخاب آن‌ها بر اساس مشخصات «زبان مردم» انجام گرفته است.

 

از: جن و پری

ریشه‌شناسی عامیانه از واژه‌های فارسی



شماره‌ی نوشته: ٢٣ / ٨

یوسف امیری
ریشه‌شناسی عامیانه از واژه‌های فارسی
 
«بنای تبریز از زبیده، زن هارون‌الرشید است. وی به بیماری تب نوبه مبتلا بود. روزی چند در آن حوالی اقامت کرد. در اثر هوای لطیف و دل‌انگیز آن‌جا بیماریش زایل شد. فرمود شهری در آن محل بنا کنند و نام آن را ‹تب‌ریز› بگذارند» (حمدالله مستوفی و یاقوت حموی).
«اردشیر مرکب است از لفظ اَرد که به معنی خشم و قهر است و معنی ترکیبی اردشیر، شیر خشمناک است» (غیاث‌اللغات و منتهی‌الارب) و «نام اصلی آن سنگان یا سنجان بوده است اما چون یک بار سیل آمده و آن‌جا را برده به آن «رفت سنجان» گفته‌اند و کم‌کم «رفسنجان» شده است».
چنین برداشت‌ها، تفسیرها و ریشه‌شناسی‌هایی – که پیشینه‌ای بسیار کهن هم دارند – در تفسیر نام جا‌ها، قوم‌ها و به‌ویژه در استوره‌ها فراوان به چشم می‌خورد. همه‌ی ما تاکنون چنین ریشه‌شناسی‌ها یا به اصطلاح قدیم‌تر «وجه تسمیه»هایی را شنیده‌ایم و خوانده‌ایم و شاید هم آن‌ها را پذیرفته‌ایم. واقعیت این است که واکنش طبیعی انسان‌ها در هر زمان و هر مکان و هر زبان در برخورد با واژه‌های تازه و ناآشنا چنین است که می‌کوشند هر واژه‌ای را به بخش‌های آشنا بشکنند و برایش معنا یا دلیلی بیابند. برای نمونه، در شاهنامه آمده است که چون پسر بزرگ فریدون از برابر اژدها گریخت و راه سلامت را برگزید پدرش نامش را «سلم» گذاشت. (١) در اصطلاح دانش زبان‌شناسی، ریشه‌شناسی‌هایی مانند بالا را «ریشه‌شناسی عامیانه» (١) می‌گویند.
در این گفتار نخست، ریشه‌شناسی عامیانه را تعریف می‌کنیم و سپس به کوتاهی دلیل‌ها و زمینه‌های زبانی و نازبانی این پدیده را برمی‌رسیم و از هر دسته، نمونه‌ای می‌آوریم و می‌کوشیم ریشه‌ی واقعی آن‌ها را نشان دهیم. در پایان نیز به معرفی فرهنگ‌های ریشه‌شناسی زبان فارسی می‌پردازیم.
 
١. ریشه‌شناسی عامیانه
امروزه زبان‌شناسی به دو شاخه‌ی هم‌زمانی (٣)  و ترازمانی (۴)  بخش می‌شود که شاخه‌ی نخست پدیده‌ی زبان را در کارکرد زمان خویش (گذشته و یا حال) بررسی می‌کند و شاخه‌ی دوم، زبان را به عنوان پدیده‌ای تاریخمند در درازنای زمان تا مقطعی معین (که می‌تواند زمان حال هم باشد)، برمی‌رسد و می‌سنجد و نگاهی تاریخی به زبان دارد. دانش ریشه‌شناسی (۵) و واژه‌شناسی (٦) بخشی از زبان‌شناسی به شمار می‌روند که به زندگی واژه‌ها و ارتباط و پیوندشان با همدیگر و با زبان‌های دیگر و به‌ویژه زبان‌های هم‌خانواده می‌پردازند. در ریشه‌شناسی عامیانه بر پایه‌ی شباهت آوایی و نوشتاری واژگان به بررسی و واکاوی آن‌ها پرداخته و برایشان تاریخ ساخته می‌شود.
نخستین بار در سال ۱۸۵۲ م. / ۱۲۳۱ خ. کتابدار، بایگان و تاریخ‌دانی آلمانی به نام «اِرنْست ویلهِلم فورسته‌مان» (۷) در مقاله‌ای با عنوان «اندر ریشه‌شناسی عامیانه‌ی آلمانی» (٨) در «مجله‌ی پژوهش‌های زبان‌شناسیک همسنجشی در زبان‌های آلمانی و یونانی و لاتین» (٩) اصطلاح «ریشه‌شناسی عامیانه» را ساخت و به بحث درباره‌اش پرداخت. در همان دوران، در کتاب «درس‌های زبان‌شناسی عمومی» اثر فردیناند دو سوسور (١٠)، در پاره‌ی سوم «زبان‌شناسی ترازمانی» فصل ششم (به کوتاهی) به «ریشه‌شناسی عامیانه» پرداخته است. سوسور ریشه‌شناسی عامیانه را چنین تبیین می‌کند: «تلاش برای توضیح تقریبی واژه‌ای ناآشنا از راه پیوندزدن آن به چیزی که شناخته شده است و یافتن تفسیری ساده برای آن واژه‌ی ناآشنا». در زمانی نزدیک‌تر به دوران ما، رابرت تراسک در کتاب «فرهنگ زبان‌شناسی تاریخی و همسنجشی» (١١) ریشه‌‌شناسی عامیانه را چنین تعریف می‌کند: «تغییر دلخواه در واژگانی با ریخت مبهم به‌منظور شفاف‌سازی ریخت آن‌ها که لزومن معنای آن‌ها را تغییر نمی‌دهد».
 
٢. زمینه‌های زبانی ریشه‌شناسی عامیانه
همان‌گونه که در بالا گفتیم، دلیل پدید آمدن ریشه‌شناسی‌های عامیانه، گذشته از نداشتن دانش از تاریخ فرگشت‌ (تحول)های زبانی، چند دسته می‌تواند باشد:
الف. تغییر آواها یا هجاها: یعنی آوا یا هجایی از واژه در درازای زمان دستخوش دگرگونی می‌شود و برای نمونه آوایی به خاطر فرسایش‌های زبانی از واژه حذف می‌شود یا برای آسانی گفتار آوایی افزوده می‌شود.
ب. فراموش شدن واژه یا بخش‌هایی از واژه‌ی مرکب: بُنی یا ستاکی یا واژه‌ای به مرور زمان فراموش می‌شود و برای سخن‌گویان نسل‌های بعدی ناآشنا می‌شود. از این رو آنان آن بن یا ستاک یا واژه را به‌شکلی درمی‌آورند که برایشان شناخته شده‌تر است.
پ. نام آواها: درست است که برخی نام‌گذاری‌ها بر پایه‌ی آوای جانوران و صدای چیزها است اما گاهی همانندی برخی نام‌ها با آواها سبب پدیدآمدن ریشه‌شناسی عامیانه شده است.
این سه دسته تغییر نخستین سبب می‌شوند که واژه‌های کهن از نظر ظاهری به شکل واژه‌ها یا ترکیب‌های دیگر درآید. از این رو در اصطلاح زبان‌شناسی آن‌ها را «بازدیسی قیاسی» (١٢) می‌گویند.
ت. وام‌واژه‌ها زمینه‌ساز بروز گروه دیگری از ریشه‌شناسی عامیانه‌اند. زبانی واژه‌ای را در زمانی از زبان دیگری وام می‌گیرد اما سخن‌گویان زبان وام‌گیرنده در نسل‌های بعدی معنای واژه‌ی اصلی را نمی‌دانند و برای آن در زبان خودشان دنبال معنا و ریشه می‌گردند. این‌گونه ریشه‌شناسی‌ را نیز در اصطلاح «یکسان‌سازی هم­نامی» (١٣) می‌گویند.
 
اما ریشه‌شناسی علمی بر پایه‌ی دانش زبان‌شناسی تاریخی و قانون و قاعده‌های تبدیل آوایی و نیز متن‌های موجود و بازسازی واژگان در خانواده‌های زبانی است. با شناسایی خانواده‌های زبانی و قاعده‌های تغییر آوایی در زبان‌ها، پایه‌های ریشه‌شناسی نیز استوارتر شد و از پایان سده‌ی نوزدهم م. و آغاز سده‌ی بیستم م. به بعد فرهنگ‌های ریشه‌شناسیک و تاریخی زبان‌ها پدید آمدند. با بررسی متن‌های بازمانده از دوران‌های گوناگون زبانی و ضبط‌های مختلف واژگان در دوره‌های مختلف و نیز شکل واژگان در گویش‌های مختلف همان زبان، ریشه‌شناسی علمی توانست برای هر واژه تاریخچه و زندگی‌نامه‌ای مستند و علمی بنویسد.
همچنان که دانش زبان‌شناسی تاریخی و واژه‌شناسی پیشرفت می‌کند و آگاهی‌های تازه از زبان‌های گذشته به‌دست می‌آید برخی از ریشه‌شناسی‌های علمی نیز دستخوش دگرگونی و بهبود می‌شوند و برخی هم نامعتبر می‌شوند. ریشه‌شناسی علمی درک ما را از زبان به‌تر و دقیق‌تر می‌کند و حتا بخشی از تاریخ و فرهنگ را آشکار می‌کند. برای نمونه ریشه‌شناسی واژه‌ی «سیستان» (سکاستان - سگستان - سیستان) به ما می‌گوید که قوم ایرانی سکا در این منطقه زندگی می‌کردند.
 
٢.١. نمونه­‌هایی چند در زبان فارسی
ریشه‌شناسی عامیانه در هر زمینه‌ی فرهنگی و اجتماعی خود را نشان می‌دهد. در زیر چند نمونه‌ی دیگر از این گونه ریشه‌شناسی‌ها را می‌آوریم.
 
● نام مردمان
- اردشیر: به‌جز «شیر خشمناک» که در بالا آوردیم، نوشته‌اند «چون دلیر بود (مانند شیر) پدرش گشتاسپ این نام را به وی داد» (برهان قاطع). اما از نظر ریشه‌شناسی علمی، اردشیر در پارسی کهن «اَرتَه خَشثَره» به معنای «پادشاه راستی» بوده است که در پارسی میانه (پهلوی) به شکل ارتخشیر درآمده و در فارسی نو به شکل اردشیر کوتاه شده است (خشثره ریشه‌ی «شهریار» است. در زبان ایرانی سغدی نیز اخشید و افشین از همین ریشه‌اند.) در این‌جا با پدیده‌ی فرسایش روبه‌رو هستیم.
- نوشین‌روان (شکلی از انوشیروان): «در القاب مردگان مانند لفظ ‹مرحوم› و یا ‹مغفور›، این کلمه را استعمال کنند» (ناظم الاطباء) و «به معنی  جان شیرین است، چه روان به معنی جان و نوشین  به معنی شیرین باشد» (برهان قاطع). انوشیروان در اصل «انوشگ‌روان» یا «انوشه‌روان» بوده است به معنای «دارای روان جاودان» (انوشگ: پیشوند منفی‌ساز اَ + نوش = مرگ + اَگ). در این مورد «انوشه روان» به «انوشیروان» و «نوشیروان» تبدیل شده اما سپس آوای «ن» به «نوشیروان» افزوده شده و «نوشین روان» را ساخته است.
 
● نام قوم‌ها
همان‌طور که گفتیم ریشه‌شناسی عامیانه پیشینه‌ای دور و دراز دارد. پس از استوره‌ها، کهن‌ترین موردی که من بدان برخورده‌ام موردی بود که هارولد بِیلی در کتاب خود به نام «فرهنگ سکاها در پادشاهی ایرانی کهن ختن» (١۴) آورده و می‌گوید یک نویسنده‌ی هندی در سده‌ی سوم پیش از دوران مشترک (پ.د.م) درباره‌ی نام قوم ایرانی سکا آن را به واژه‌ی «شکا» در هندی به معنای سبزیجات پیوند داده و دلیل آن را چنین می‌نویسد که سکاها به خوردن سبزی علاقه‌ی فراوانی دارند! به نظر اوسوالد شِمِرِنی (١۵)، سکا به معنای تندرو و تیز است و با واژه‌ی shoot (شلیک) در انگلیسی هم‌ریشه است.
نمونه‌ی دیگر «سگزی» است که درباره‌ی آن نوشته‌اند «دشنام است یعنی کسی که مانند سگ زندگی کند» یا «مردم سیستان به سخت‌جانی و سخت‌جگری مشهورند، لذا سیستان را سگستان گویند». حال آن که صفت سگزی از شکل قدیمی سیستان یعنی سگستان گرفته شده و به معنای سیستانی است (به قیاس مروزی = شهروند مرو، و رازی = شهروند ری). سگستان نیز خود کوتاه شده‌ی سکاستان یعنی استان و جایگاه سکاها است. اما چون نام قوم سکا فراموش شده بوده سگزی نیز معنای دیگری یافته است. نام تیره‌ی سگوند (سکاوند) در استان لرستان امروز نیز به همین قوم کهن ایرانی پیوند دارد.
 
● نام شهرها
- شهر سگسار (سکاسار = جایگاه سکاها) در کومس (قومس = سمنان امروزی) به «سگسر» تبدیل شده و در متن‌های عربی پس از اسلام به «رأس الکب» ترجمه شد. امروزه برای چاره، نام شهر را سنگسر گذاشته‌اند.
- سَقز: نوشته‌اند که در اصل «سه قز» بوده به معنای شهری که سه دختر آن را ساخته‌اند (قز در ترکی به معنای دختر است). این نام نیز با قوم سکا پیوند دارد. با تغییر آوای ک به ق، و نیز فراموش شدن سکاها، سکز به سقز تغییر یافته و «سه قز» تفسیر شده است.
- اردبیل: با توجه به این که «اردشیر» به معنای شیر خشمناک است، گفته‌اند «اردبیل هم در اصل اردپیل بوده به معنای پیل (فیل) خشمگین». یا «شهری در آذربایجان که گویا آن را اردبیل ابن ارمینی ابن لیطی ابن یونان بنا کرده است» (یعنی نام هر شهر را نام کسی کرده‌اند که سرزمین را بنا کرده است). این نام نیز در اصل «ارته ویل» بوده که با «ارته» به معنای راستی (شبیه -ortho در لاتین) مربوط است. بخش دوم آن یعنی «بیل» در نام شهرها و جاهای دیگری نیز تکرار شده است مانند «اندبیل» (روستایی نزدیک خلخال)، «دشت‌بیل» (در بخش اشنویه)، «هرزبیل» (بین راه تهران و رشت نزدیک رستم آباد)، «بیلقان»، «بیلمان»، «بیلان» رودبار. شاید «بیل» با «وَر»/«وار» به معنای دژ و شهر (مانند دیوار، باره/بارو، اشکور) مربوط باشد (ن.ک. فرهنگ دهخدا). بدین ترتیب اردبیل در کل به معنای «شهر راستی» است.
 
● چند اصطلاح
- به ریش کسی خندیدن: گویا این ترکیب از فعل ریشخند کردن گرفته شده است. اما خود ریشخند ربطی به ریش و خنده ندارد. بلکه به گمان من شکلی فارسی واژه‌ی «ایسخند» در زبان ایرانی سُغدی است. (١٦)
- «خسوره» به معنای «پدر زن» است اما امروزه در اصفهان برخی آن را «خارسو» می‌گویند و آن را «خار چشم» می‌دانند! خسوره در دیگر زبان‌های هندواروپایی چنین است: اوستایی: -xvasura، سانسکریت: -śvaśura، یونانی: hekura، لاتین: socrus، و ارمنی: skesur. (١۷)  گفتیم که دسته‌ای از ریشه‌شناسی‌ها به واژگان زبان‌های بیگانه مربوط می‌شوند. شباهت آوایی و تلفظی واژه‌ها دلیلی بر ارتباط ریشه‌شناسیک نیست.
- آش ابودردا: این آش را «برای شفای دردمندان و بیماران می‌پزند و به مستحقان می‌دهند» و بر این پندار بوده است که ابودردا، از یاران پیامبر اسلام، دردهای فراوانی کشیده است و به همین دلیل نامش را ابودردا (پدر و دارنده‌ی دردها) گذاشته‌اند. حال آن که این شخص عُوَیمَر پسر عامر پسر مالک خزرجی نام داشت و شکل درست کُنیه‌اش «ابوالدرداء» بوده است. «درداء» در زبان عربی گونه‌ی مؤنث «اَدرَد» و به معنای «زن بی‌دندان» است و ربطی به «درد» در زبان فارسی ندارد (همسر ابوالدرداء نیز اُم‌الدرداء خوانده می‌شده مانند ابوذر که نام همسرش اُم‌ذر بود). در اینجا نامی از زبانی بیگانه با واژه‌های زبان بومی تفسیر شده است.
- در زبان فارسی واژه‌ی «ماز» به معنای پیچ‌در‌پیچ است. منوچهری دامغانی گوید:
برآمد یکی ابر مازندران         چو مار شکنجی و ماز اندر آن
اما این واژه‌ی فارسی هیچ ربط معنایی و ریشه‌شناسیک با maze در زبان انگلیسی ندارد. هم چنین است شباهت واژه‌های «بد» و «به‌تر» در زبان فارسی و معادل آن‌ها در انگلیسی یعنی bad و better که تنها شباهت تصادفی و آوایی است و از دید ریشه‌شناسیک ربطی ندارند. «بد» در زبان پارسی میانه (پهلوی) «وَت» و «بهتر» هم «وِه» (١٨) گفته می‌شده است.
 
٢.٢.  نمونه­‌هایی چند در دیگر زبان‌ها
یادآوری کنیم که ریشه‌شناسی عامیانه در همه‌ی زبان‌های دنیا وجود دارد و تنها ویژه‌ی زبان فارسی نیست. در زبان‌های انگلیسی و فرانسه و روسی و دیگر زبان‌ها نیز چنین ریشه‌شناسی‌هایی رایج بوده و هست. در زیر نمونه‌هایی از هر یک از این زبان‌ها می‌آورم: (١٩)
 
● انگلیسی
- bridegroom (داماد): این واژه در انگلیسی کهن به‌صورت bryd-guma بوده است که بخش دوم به‌معنای «مرد» است (مانند homo در لاتین) و منظور «مرد یا شوهر عروس» است. اما چون بخش دوم این واژه فراموش شده است شکل groom (اسبدار، ستوربان) که آشناتر بوده جای آن را گرفته است.
- sophomore (دانش‌جوی سال دوم): این واژه هم در اصل sophumer به معنای «بحث‌کننده» بوده زیرا در مدرسه‌های دوران تاریک اروپا، دانش‌جویان از سال دوم وارد درس‌های بحثی می‌شدند. اما چون واژه‌ی مزبور امروزه فراموش شده در ریشه‌شناسی عامیانه آن را از دو بخش sophos (عاقل) و moros (ابله) یا «خام و پخته» می‌دانند.
- marmalade (مربا): برای این واژه هم این داستان را ساخته‌اند که مری، ملکه‌ی انگلستان، وقتی دریازده می‌شد با خوردن مربا حالش خوب می‌شد. از این رو نام این خوراکی را marie-malade (بیماری مری) گذاشته‌اند. در حالی که این واژه از marmelo فرانسوی/پرتغالی به‌معنای «میوه‌ی بِه/بهی» آمده است (مانند لیموناد = آنچه از لیمو ساخته شود یا پُماد = آنچه از سیب ساخته شود).
 
● فرانسه
- barbecue (کباب یا بریان): در زبان فرانسه آن را کوتاه شده‌ی عبارت rôtir de la barbe au cul/queue دانسته‌اند یعنی «سرخ کردن از سبیل تا دم» جانور! اما این واژه به احتمال فراوان ریشه در زبان بومیان امریکا دارد.
- fainéant (تنبل): در ریشه‌شناسی عامیانه آن را از دو بخش دانسته‌اند: fait (کار) + néant (هیچ) یعنی «کسی که هیچ کاری نمی‌کند». اما این واژه هم در اصل faignant یا feignant به معنای «وانمودکننده» یا «تنبل» بوده است.
- choucroute: این واژه نیز در اصل از Sauerkraut آلمانی آمده است در لفظ به معنای «گیاه تلخ» و در اصطلاح نام خوراکی از کلم و فلفل و ... است اما در ریشه‌شناسی عامیانه‌ی فرانسه آن را از دو بخش chou (کلم) و croûte (پوسته) دانسته‌اند.
 
● آلمانی
- شهر «برن» در سویس را به واژه‌ی Bär در زبان‌های ژرمنیک به معنای «خرس» مربوط می‌دانستند. اما به احتمال خیلی زیاد از -ber* در پوروا-هندواروپایی (٢٠) به معنای «مرداب یا جای باتلاقی» گرفته شده است.
- شهر برلین نیز به همان خرس ربط داده شده است اما آن نیز با توجه به جایگاه شهر در نزدیکی رود اشپری (٢١) به احتمال  از -berl و  birl-در زبان‌های اسلاوی به همان معنای «مرداب و جای باتلاقی» گرفته شده است.
 
● روسی
- سماور: این واژه را در زبان روسی از دو بخش «سَم» به معنای «خود» و «وار» به معنای «جوش‌آورنده» دانسته‌اند یعنی «خودجوش‌آور» اما این نیز ریشه‌شناسی عامیانه است و اصل واژه به احتمال زیاد از «سنابر» در زبان تاتارها (ترکی) گرفته شده است به معنای ظرف چای.
 
● ایتالیایی
- در نزدیکی رُم شهری بوده است به نام «کانتالوپه» که نام میوه‌ی طالبی در زبان‌های انگلیسی (cantaloupe) و ایتالیایی از آن گرفته شده است. در زبان ایتالیایی آن را به معنای «گرک آوازخوان» (canta + loupe) گرفته‌اند که آشکارا ریشه‌شناسی عامیانه است.
 
٣. کاربری هدف‌دار از ریشه‌شناسی‌های عامیانه
ریشه‌شناسی عامیانه همیشه از سر ناآگاهی یا کم‌آگاهی نیست بلکه گاهی نویسندگان آگاهانه برای منظور خاصی برای واژه‌ها و ترکیب‌ها ریشه‌شناسی عامیانه می‌سازند. در زیر به چند دسته از این گونه کاربردها می‌پردازیم.
 
٣.١. صنعت‌های ادبی
گاهی در شعرها بیش‌تر به منظور کاربرد صنعت‌های ادبی به نمونه‌هایی از ریشه‌شناسی عامیانه برمی‌خوریم. برای نمونه سعدی شیرازی در غزلی عرفانی «شراب» را از دو بخش شرّ و آب می‌داند:
از شراب شوق جانان مست شو!               کآنچه عقلت می‌بَرد شرّ است و آب
روشن است که سعدی - که سال‌ها در شهرهای عرب‌زبان زندگی کرده بوده به‌خوبی معنا و ریشه‌ی واژه‌ی «شراب» (در عربی به معنای نوشیدنی) را می‌دانسته و در این‌جا برای صنعت جناس ناقص چنین تفسیری را ارایه کرده است. یا خاقانی شَروانی در شعری نام شهر خود را از "شرَ" و "وان" مرکب می‌داند و می‌گوید:
چند نالی؟ چند از این محنت‌سرای زادوبود                 کز برای رای تو شَروان نگردد خیروان
این‌جا نیز خاقانی برای صنعت تضاد میان خیر و شر چنین ریشه‌شناسی کرده است. یا سنایی غزنوی درباره‌ی همان بودردا - که بالاتر بدو اشاره کردیم - چنین می‌گوید:
از این مشت ریاست‌جوی رعنا هیچ نگشاید    مسلمانی ز سلمان جوی و درد دین ز بودردا
 
٣.٢.  شوخی و طنز
صادق هدایت در داستانی سماور را مرکب از سه بخش می‌داند: سه (عدد فارسی) + ماء (آب در زبان عربی) + ور (بده در ترکی ) = سه تا آب بیاور. یا همو در داستانی، تهران را «ته اوریان» (Orient) یا انتهای خاورزمین می‌داند. ریشه‌شناسی سماور را در بالا گفتیم.
اگرچه دو دسته‌ی بالا (صنعت ادبی و طنز) پذیرفتنی، «معصومانه» و بی‌زیان­اند، اما متاسفانه دسته‌ی سومی از ریشه‌شناسی‌های عامیانه هست که اگر باور شوند و جدی گرفته شوند زیانبار و دارای پیامدهای منفی خواهند بود. در زیر کوتاهانه به چند نمونه از این دسته اشاره می‌کنیم.
 
٣.٣. هرزنویسی و سوءاستفاده‌های سیاسی
اگرچه با گسترش و پیشرفت زبان‌شناسی تاریخی و واژه‌شناسی، ریشه‌‌شناسی علمی نیز به‌تر و دقیق‌تر می‌شود، اما به نظر می‌رسد برخی از کسانی که به اینترنت و وبلاگ و رایانامه (ایمیل) دسترس دارند، توجه چندانی به این موضوع نمی‌کنند و همچنان به دنبال ریشه‌شناسی‌های عامیانه هستند و بدون اندکی تامل هرچه به نظرشان یا به دستشان برسد در فضای مجازی پخش می‌کنند و در کار گسترش دروغ همت والایی به‌خرج می‌دهند.
برای نمونه نوشته‌اند که واژه‌ی «پسر» در اصل «پوست در» بوده است یعنی کسی که در کندن پوست گاو و گوسپند به پدر یاری می‌رسانده! یا «خراسان» در اصل «خور آستان» بوده یعنی درگاه خورشید! در حالی پسر در پارسی کهن «پوثرَه» بوده است. آوای «ث» بر پایه‌ی قانون‌های تبدیل آوا در زبان پارسی میانه (پهلوی) به «ـهـ» تبدیل می‌شود مانند میثرَه/میثرا -> مهر (نام ایزد  پیمان) و چیثره/چیثر -> چهر (به معنای نژاد و تبار و رخسار). در مورد پوثره دو شکل به دست آمده است یعنی پوس و پوهر (پور). خراسان نیز در زبان پهلوی «خورآسان» بوده به معنای «جای برآمدن خورشید» (در عربی: مشرق). فخرالدین اسعد گرگانی، شاعر سده‌ی چهارم هجری، در داستان ویس و رامین می‌گوید:
زبان پهلوی هر کو شناسد                 خراسان یعنی آن‌جا کو خور آسد
خور آسد پهلوی باشد «خور آید»         خور از آن‌جا سوی ایران برآید
برابر خورآسان را «خوربران» می‌گفتند به معنای «جای فرورفتن خورشید» (در عربی: مغرب). خوربران به‌تدریج به خاوران تبدیل شده و معنایش نیز به‌جای سوی «غرب» به «شرق» تبدیل شده است. (٢٢)
عده‌ای هم که به نعمت کلاس‌های زبان، چند کلمه‌ی شکسته و بسته‌ی انگلیسی و فرانسه یاد گرفته‌اند، می‌خواهند همه چیزهای دنیا را با همان زبان ناقص خود شرح بدهند. برای نمونه برخی از این «زبان‌خوانان» در ریشه‌شناسی واژه‌ی «استکان» در وبلاگی چنین استدلال کرده‌اند: «از آن‌جایی که در زمان‌های قدیم از چای در ایران خبری نبوده از پیاله برای نوشیدن باده استفاده می‌کردند. هنگامی که ارتباط ایران با غرب برقرار شد و اروپاییان به ایران آمدند پیاله را با خود به اروپا بردند و نام آن را چنین گذاشتند: tea can East یعنی ظرف چای شرقی. این واژه دوباره به کشور ما برگشت و ما ایرانیان فراموش کردیم که این ظرف همان پیاله‌ی خودمان است و خواستیم امروزی شویم. واژه‌ی انگلیسی را به‌صورت عربی به‌کار بردیم و این شد که امروز می‌گوییم استکان».  بگذریم از این که معلوم نیست چنین پدیده‌ای در چه تاریخ یا دوره‌ی تاریخی رخ داده و در کدام منبع معتبر تاریخی بدان اشاره شده است و اصلن چه‌گونه صورت عربی آن عبارت انگلیسی می‌شود «استکان»! مشکل آن است که can به معنای قوطی است نه ظرف! تازه «ظرف چای شرقی» در انگلیسی باید بشود Eastern tea container یا Oriental tea vessel. واژه‌ی استکان روسی است و به احتمال زیاد از واژه‌ی فارسی «دوستگانی» یا «دوستکامی» گرفته شده که «عبارت است از پیاله‌ی بزرگ که پر کرده به یاد دوستی از دوستان حاضر و غایب نوشند» (دهخدا). عبدالواسع جبلی گوید:
چو در مجلس او تو حاضر نبودی    فرستاد نزدیک تو دوستگانی
خاقانی شروانی نیز گوید:
هر دشمنی که زهر دهد دوستکانی‌ام     زهرش به یاد نوش لبان تو می‌خورم
کس دیگری درباره‌ی همین استکان چنین کشفی کرده است: «استکان - که تلفظ درست آن ایستیکان است - ترکی است و از دو بخش تشکیل شده: ایستی به معنای گرم و داغ و کان: به معنای سوراخ یا چاله. از آن‌جا به زبان روسی و فارسی آمده است». البته این نمونه رفتارها در اینترنت نیز تنها به ایرانیان اختصاص ندارد و در وبلاگ‌های انگلیسی نیز می‌توان چنین کشف‌ها و گوهرفشانی‌هایی را دید.
گروه دیگری نیز با انگیزه‌های سیاسی به ریشه‌شناسی عامیانه  می‌پردازند. در زیر چند نمونه‌ی ساده از این دست را می‌آورم و از بحث درازدامن در این باره درمی‌گذرم:
- تاشکند: در اصل «چاچ کند» بوده است که هر دو بخش ایرانی است: کند به معنای دژ و شهر است. و امروزه در آسیای میانه (تاجیکستان و ازبکستان) به صورت «کنت» هم گفته می‌شود مانند پنجیکنت (پنج کند=شهر یا ده پنج، زادگاه رودکی سمرقندی). چاچ از شهرهای ایرانی بوده و کمان‌های ساخت چاچ معروف بوده و در شاهنامه فراوان از این کمان‌ها یاد شده است:
کمان‌های چاچی بینداختند     قبای نبردی برون آختند
خم آورد رویین عمود گران      شد آهن به کردار چاچی کمان
«چاچ‌کند» به مرور به «تاشکند» تبدیل شده که از اتفاق «تاش» (داش) در ترکی به معنای سنگ است.
- با آن که بازی شترنج از ایران به جهان راه یافته و اصطلاح‌های آن فارسی‌اند، اما برخی ادعا می‌کنند که اصطلاح شهمات (در انگلیسی: checkmate) عربی است و در اصل «شیخ مات» بوده است یعنی «شیخ مُرد». حال آن که «شهمات» فارسی است و یعنی شاه گیج و مات شده است و راهی برای گریز ندارد. در این‌جا «مات» فارسی (به معنای گیج و سرگردان) را با فعل «مات» عربی (به معنای مُرد از ریشه‌ی موت) یکی گرفته‌اند. شاید این اشتباه درباره‌ی بخش «مات» از فرهنگ‌های انگلیسی ریشه گرفته که آن‌ها نیز همین برداشت نادرست را منتشر کرده‌اند.
 
 ۴. فرهنگ‌های ریشه‌شناسی زبان فارسی
ریشه‌شناسی یکی از زمینه‌ها در زبان‌شناسی زبان فارسی است که کم‌تر روی آن کار شده است. یعنی فرهنگ جامع ریشه‌شناسی نداریم. شاید جسته گریخته تلاش‌هایی شده باشد اما هنوز سازمان‌یافته نیست و برای شمار اندکی از واژه‌ها چنین شده است. در زمینه‌ی ریشه‌شناسی علمی واژگان زبان فارسی، نخستین کتاب به نام «نقشه‌ی زیربنایی ریشه‌شناسی در فارسی نو» (٢٣) اثر پاول هُرن (٢۴) آلمانی است که در سال ۱۸۹۳ م./۱۲۷۲ خ. چاپ شد. این کتاب را دکتر جلال خالقی مطلق در سال ۱۳۵۶ خ. با نام «اساس اشتقاق فارسی» ترجمه کرده است. کار بعدی از آن یوهان هاینریش هوبشمان (٢۵) آلمانی است که در سال ۱۸۹۵ م./۱۲۷۴ خ. چاپ شده است. هارولد بِیلی، ایران‌شناس بزرگ بریتانیایی (درگذشته ۱۹۹۶ م./۱۳۷۵ خ.)، تصمیم داشت که فرهنگ ریشه‌شناسی جامعی برای همه‌ی زبان‌های ایرانی پدید آورد اما متاسفانه مجال آن را نیافت.
شاید در ایران معاصر نخستین بار شادروان دکتر محمد معین بود که در فرهنگ خود به‌طور علمی به ریشه‌شناسی واژه‌ها پرداخت و برای درآیه یا سرواژه‌های فراوانی در فرهنگ معین ریشه‌شناسی علمی بیان کرد. دکتر معین در ویرایش فرهنگ «برهان قاطع» نیز در یادداشت‌هایش با تکیه بر دانش زبان‌شناسی نوین و دانسته‌های خویش و آن‌چه تا زمان وی شناخته‌شده بود به ریشه‌شناسی برخی واژگان پرداخت و اشتباه‌بودن برخی ریشه‌شناسی‌های عامیانه در برهان قاطع را گوشزد کرد. یکی از کمبودهای فرهنگ معین برای کاربردهای امروزی آن است که این ریشه‌شناسی‌ها در دهه‌ی ۱۳۴۰ خورشیدی انجام شده و دانش زبان‌شناسی و ریشه‌شناسی به‌ویژه در زمینه‌ی زبان‌های ایرانی از آن زمان تاکنون بسیار پیشرفت کرده است و برخی از این ریشه‌شناسی‌ها دقیق‌تر یا روشن‌تر شده است. البته این هیچ از ارزش کار سترگ دکتر معین نمی‌کاهد. پیش از دکتر معین، احمد کسروی تبریزی هم توجه را به این موضوع جلب کرد و خود در زمینه‌ی ریشه‌شناسی – به‌ویژه نام شهرها و جا‌ها - کار کرد اما اثر جامعی در این زمینه ندارد.
در سال ۱۳۸۴ خ. نیز کتابی با نام «فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی» به کوشش دکتر محمد حسن‌دوست و به سرپرستی دکتر بهمن سرکاراتی و به دست فرهنگستان زبان و ادب فارسی در پانصد صفحه منتشر شده که از «آ» تا «ت» را دربرمی‌گیرد. اما گویا پس از این جلد نخست، دیگر خبری از جلدهای سپسین نشده است. 
دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی شاید نخستین کسی است که از دهه‌ی ۱۳۵۰ خ. با تکیه بر ریشه‌شناسی زبان‌های اروپایی و ریشه‌شناسی در زبان‌های ایرانی به‌ویژه اوستا و پارسی کهن و پارسی میانه، به واژه‌سازی علمی و فنی و فلسفی پرداخته است. البته این روشی بود که استاد ابراهیم پورداوود در سال‌های آغازین سده‌ی چهاردهم خورشیدی پیشنهاد کرده بود. در همین راستا باید از کار ارزشمند و سترگ دکتر محمد حیدری ملایری، اخترشناس و اخترفیزیکدان ایرانی در نپاهشگاه (رصدخانه‌ی) پاریس با نام «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» یاد کنیم که از سال ۲۰۰۵ م./۱۳۸۴ خ. به صورت رایگان بر روی اینترنت گذاشته شده است. دکتر حیدری ملایری نیز گرچه در زمینه‌ای ویژسته (تخصصی) و علمی کار می‌کند اما برای همه‌ی برابرهای فارسی خود ریشه‌شناسی کاملی هم در زبان‌های باستانی و هم در گویش‌های گوناگون ایرانی به دست می‌دهد که در کار ریشه‌شناسی عمومی و همگانی نیز به کار می‌آیند.
به تازگی نیز دکتر گارنیک آساتریان (٢٦)، استاد ایران‌دوست و ایران‌شناس که هم‌اینک استاد دانشگاه ایروان ارمنستان و سردبیر مجله‌ی معتبر «ایران و قفقاز» است، فرهنگ بزرگ ریشه‌شناسی زبان فارسی را در هزار صفحه تهیه کرده که قرار بود در ماه دسامبر سال ۲۰۱۰ (آذر/دی ماه سال ۱۳۸۹) به بازار بیاید که هنوز نیامده است. ناشر آن انتشارات بریل (٢۷) دانشگاه لایدن (٢٨) هلند است. این فرهنگ بر پایه‌ی تازه‌ترین دستاوردهای زبان‌شناسی در زمینه‌ی زبان‌های ایرانی و به‌ویژه زبان فارسی است. نمونه‌ها و شاهدها از شعر فارسی، کتاب‌ها و رساله‌های پزشکی گذشته، فرهنگ‌های فارسی قدیمی و نیز زبان امروزی آورده شده‌اند. علاوه بر واژه‌های فارسی، به وام‌واژه‌هایی هم پرداخته شده که ریشه‌هایشان در زبان هندی و یونانی و دیگر زبان‌های ناحیه‌ی قفقاز برمی‌گردد.
در همین راستا، دکتر جانی چونگ، (٢٩) که در سال ۲۰۰۰ م/ ۱۳۷۹ خ. مدرک دکتری خود را در زمینه‌ی زبان‌شناسی همسنجشی (٣٠) در زمینه‌ی زبان‌های ایرانی از دانشگاه لایدن هلند دریافت کرده، در سال ۲۰۰۶ م./ ۱۳۸۵ خ. «فرهنگ ریشه‌شناسی فعل‌های ایرانی» را در ۶۲۴ صفحه منتشر کرد که از کتاب‌های مهم و مرجع است. ناشر این کتاب هم انتشارات بریل دانشگاه لایدن هلند است. این کتاب تنها به فعل‌ها در زبان فارسی نمی‌پردازد بلکه هر کارواژه یا فعل را در همه‌ی زبان‌های ایرانی مانند اوستایی، پارسی کهن، پارسی میانه (پهلوی)، سغدی، ختنی، و ... نیز برمی‌رسد و فرگشت‌های (تحول) آن‌ها را نشان می‌دهد.
 
پایان سخن آن‌که باوجود همه‌ی پیشرفت‌های علمی در زمینه‌ی زبان‌شناسی، واژه‌شناسی و ریشه‌شناسی، گفتیم که ریشه‌شناسی عامیانه واکنش طبیعی همه‌ی مردم در هر زمان و مکان و زبان است و مردم همچنان به ساختن ریشه‌شناسی عامیانه ادامه خواهند داد. اما شایسته است که ریشه‌شناسی علمی و مستند و تاریخی هم در میان ما جایگاه به‌تری بیاید و تلاش‌های ملی و داخلی در زمینه‌ی تولید آثار علمی در این زمینه بیش‌تر شود و کارهایی چون کتاب دکتر آساتریان و دکتر چونگ با آثار و تلاش‌های فرهنگستان زبان فارسی و نیز دیگر استادان و دانشگاهیان و دانشمندان درون میهن عزیزمان کامل‌تر شود و گسترش یابد.
 
کتاب‌نامه:
قریب ب. (1383)، فرهنگ سغدی-فارسی-انگلیسی، تهران، نشر فرهنگان.
Harold W. B. (1982), The culture of the Sakas in ancient Iranian Khotan, Delmar, N.Y. : Caravan Books.
Lawrence R. (2000), The Dictionary of Historical and Comparative Linguistics, Robert Trask, Edinburgh University.
Saussure de F. (1913), Cours de linguistique générale, Paris, Payot.
Szemerényi O. (1980), Four Old Iranian Ethnic Names: Scythian - Skudra - Sogdian - Saka, Vienna.
 
پی‌نوشت‌ها:
(١) نام سلم در زبان پارسی میانه (پهلوی) و نو (دری) واژه‌ای ایرانی است و با «سلامت» عربی پیوندی ندارد. در اوستایی به شکل «سَیرَمه» آمده است و نام تیره‌ای از قوم‌های آریایی (ایرانی) است که جزو سکاها به‌شمار می‌روند. از نظر تاریخی این گروه ایرانیان همان سرمت‌ها هستند که در قفقاز و شرق اروپا زندگی می‌کردند. در شاهنامه نیز سلم در روم زندگی می‌کند. برای آگاهی بیش‌تر نگاه کنید به کتاب سرمت‌ها ترجمه‌ی همین قلم.
(٢)  در انگلیسی: Folk etymology یا Popular etymology، در فرانسه: Etymologie populaire در آلمانی:  Volksetymologie یا Paretymologie در ایتالیایی: Paretimologia یا Pseudoetimologia
(٣)  Synchronic
(۴)  Diachronic
(۵) Etymology اصل این واژه در زبان‌های اروپایی از یونانی گرفته شده است و دو بخش دارد: etymon به معنای «راستین و اصلی» و logia به معنای «واژه، مطالعه» پس در کل یعنی «واژه‌ی اصلی و راستین».
(٦)  philology معنای لفظی این واژه‌ی انگلیسی «واژه‌دوستی» است (philo = دوستی، logia = واژه). در گذشته بیشتر به معنای زبان‌شناسی به‌ویژه زبان‌شناسی تاریخی به کار می‌رفت.
(۷)   Ernst Wilhelm Förstemann (زاده: ۱۸۲۲ م./ ۱۲۰۱ خ. ، درگذشته: ۱۹۰۶ م./ ۱۲۸۵ خ.)
(٨)   Ueber Deutsche Volksetymologie
(٩)Zeitschrift für vergleichende Sprachforschung auf dem Gebiete des Deutschen, Griechischen und Lateinischen
(١٠) نک. Saussure de F.) 1913)
سوسور زبان‌شناس سویسی (زاده: ١٨۵٧ م./ ۱۲۳۶ خ.،  درگذشته: ١٩١٣ م./ ۱۲۹۲ خ.) بود. کتاب «دروس عمومی زبان‌شناسی» پس از مرگش به دست شاگردانش گردآوری و منتشر شد. این کتاب به زبان‌های دیگر هم ترجمه شده است.
(١١)   Lawrence R. (2000)
(١٢)   Analogical reformation
(١٣)Homonymic assimilation
(١۴) نک. Harold W. B. ) 1982)
(١۵) نک.   Szemerényi O. (1980).      زبان‌شناس مجارستانی (زاده: ۱۹۱۳ م.، درگذشته: ۱۹۹۶ م
(١٦) نک. ب. قریب ( 1383)
(١۷)  با تشکر از دکتر محمد حیدری ملایری برای برابرها در دیگر زبان‌ها
(١٨)  در فارسی دری: «به». حافظ می‌گوید: وصال او ز عمر جاودان به / خداوندا مرا آن ده که آن به
(١٩)  برای این بخش از فرهنگ وبستر و نیز فرهنگ ریشه‌شناسی بر خط انگلیسی (EtymOnline.com) استفاده شده است.
(٢٠) Proto-Indo-European (PIE)
واژه‌ی «پوروا» پیشنهاد دکتر محمد حیدری ملایری است و از پوریو (poryo) در زبان پارسی میانه و «پوروا» در پارسی کهن گرفته شده و به معنای «شکل نخستین» است و با واژه‌ی لاتین  proto هم‌ریشه است.
(٢١)Spree
(٢٢)  شمال را در پهلوی «اَپاختر» و جنوب را «نیمروز» می‌گفتند. این گونه تغییر معناها نیز در همه‌ی زبان‌ها پیش می‌آید.
(٢٣) Grundriss der neupersischen Etymologie
(٢۴)Paul Horn
(٢۵)  Heinrich Hübschmann
(٢٦)Garnik Asatrian   
(٢۷) Brill
(٢٨) Leiden
(٢٩)Johnny Cheung
(٣٠)Comparative Linguistics
 
از: انسان‌شناسی و فرهنگ

گرته‌برداری در فارسی


شماره‌ی نوشته: ١٨ / ۵

تدوین: آریا ادیب

گرته‌برداری در فارسی

 

گَرته‌برداری نوعی وام‌گیری زبانی است که در آن، صورت ترکیبی یا اصطلاح‌های زبان دیگری، تجزیه می‌شود و برای هر یک از کلمه‌های آن اصطلاح یک معادل قرار داده می‌شود و عبارت به زبان وام‌گیرنده ترجمه می‌شود. برای مثال زمانی که «سیب‌زمینی» وارد ایران شد، واژه‌ای برای نامیدن آن وجود نداشت، و برای نامیدن آن اصطلاح فرانسوی «Pomme de terre» را به‌صورت واژه‌های تشکیل‌دهنده‌ی آن (سیب و زمین) تجزیه کردند و عبارت «سیب‌زمینی» به‌جای آن قرار دادند.

گَرته‌برداری بسیار پنهان‌تر و پیچیده‌تر از وام‌واژه (گرفتن عین کلمات از زبان بیگانه، مانند: کامپیوتر) است و کم‌تر مورد توجه ادیبان و حتا زبان‌شناسان قرار گرفته است. در گرته‌برداری برخلاف وام‌واژه‌ها، عین کلمه را از زبان بیگانه نمی‌گیرند بلکه اصطلاح یا عبارت بیگآن‌های را می‌گیرند و هر کلمه از آن اصطلاح را به زبان خودی ترجمه می‌کنند و بدین ترتیب آن عبارت بیگانه را با استفاده از واژه‌های خودی به‌کار می‌برند. در زبان فارسی بسیاری از واژه‌ها و اصطلاح‌هایی که به امور و چیزهای جدید و معاصر مربوط هستند و در زبان فارسی قبلن وجود نداشته‌اند، گرته‌برداری از زبان‌های اروپایی (به‌ویژه انگلیسی) هستند. مانند: آسمان‌خراش، بادام‌زمینی، راه‌آهن و ... .

 

گرته‌برداری (یا گرده‌برداری)  را می‌توان چنین تصور کرد که کسی مثلن "زمین خوردن"  را با فعل خوردن و " آبرو " را با واژه‌ی آب از فارسی به زبان دیگری برگرداند. زبان فارسی، اکنون سخت آلوده به این گرده‌برداری‌ها از واژه ها و عبارات بیگانه است و دیگر کسی درستی یا نادرستی و فارسی‌بودن یا نبودن  این‌گونه واژه‌ها و عبارات را که همه‌روزه و در همه‌ی زمینه‌ها  بر زبان‌ها جاری  است درنمی‌یابد. نخست به نمونه‌هایی از این واژه‌ها و عبارت‌ها نگاه کنید:

 

آسمان‌خراش:  که برگردان sky scraper  در انگلیسی است.

راه‌آهن: که که برگردان تحت‌الفظی از rail way  در انگلیسی یا Eisenbahn در آلمانی است (و دست‌کم بایستی راهِ آهنی می‌بود).

نقطه‌نظر: که برگردان point of view  در انگلیسی و  Gesichtspunkt در آلمانی است (که در فارسی برای آن دیدگاه وجود دارد)،

شرایط: در معنی ِ "اوضاع" که در انگلیسی و فرانسوی  Conditions  در دو معنی "شرط‌ها" (شرایط) و "اوضاع" است)، سیب زمینی: که برگردان عبارت فرانسوی Pomme de Terre است

هوا‌به‌هوا: ( مانند موشک‌های هوابه‌هوا) از عبارت انگلیسی aie to air

تاریخ تولد: که برگردان date of birth در انگلیسی وGeburtsdatum  در آلمانی است.

بازارسیاه: که همان black market  در انگلیسی و   Schwarzmarkt در آلمانی است.

دیر یا زود: که در انگلیسی  sooner ot later و در آلمانی  früher oder später گفته می‌شود.

دوش گرفتن: ( در انگلیسی take a shower   و در آلمانی  eine Dusche nehmen

روی کسی حساب کردن: (در آلمانی: Auf jemanden rechnen، در انگلیسی: count on somebody

نقش بازی کردن: (در آلمانی: eine Rolle spielen 

ارزش نهادن بر چیزی: ( به معنی به چیزی بها دادن) (در آلمانی  Wert auf etwas legen، در انگلیسی set great store by something

به اجرا گذاشتن: (در انگلیسی put into effect ، در آلمانی  in Kraft setzen ).

همچنین نگاه کنید به ... : (در آلمانی: siehe auch . . . ، در انگلیسی: also see . . .

درس گرفتن: (در انگلیسی take a lesson ، در آلمانی einen Unterricht nehmen

کسی را فهمیدن: (به معنی حرف کسی را متوجه شدن) در انگلیسی understand somebody و در آلمانی jemanden verstehen  ،

خود را روی چیزی متمرکز کردن: که در انگلیسی concentrate (up)on something  و در آلمانی sich auf etwas konzentrieren گفته می‌شود.

حمام آفتاب گرفتن: که برگردان ein Sonnenbad nehmen در آلمانی و sunbathe  در انگلیسی است

لطف کردن: که در انگلیسی do a favour و در آلمانی einen Gefallen tun گفته می‌شود.

تاکسی گرفتن: که در انگلیسی catch a taxi و در آلمانی  (sich) ein Taxi nehmen گفته می‌شود.

و نمونه های بسیار فراوان دیگر.

 

البته گرته‌برداری محدود به واژه‌ها و اصطلاح‌ها نیست، بلکه حیطه‌ی وسیع‌تری دارد و به ترجمه، معناکردن، جمله‌سازی، نحوه‌ی نگارش، و نحو نیز کشیده می‌شود. مانند آن‌که در فارسی گفته می‌شود: «فناوری‌های نو می‌رود که چهره‌ی زمین را به‌کلی دگرگون کند.»، این نوع نگارش (می‌رود که ...) گرته‌برداری نحوی از زبان‌های غربی است که در این مثال باید گفته شود که «فناوری‌های نو نزدیک است که ...».

گرته‌برداری چندین گونه دارد:

 

١. گرته‌برداری از اصطلاح‌ها و ترکیب‌ها

اصطلاح‌ها و ترکیب‌های بیگانه به دو صورت در زبان وارد می‌شود:

یکی به‌صورت وام‌واژه، مانند کارت‌پستال، کودتا، اولتیماتوم، پیک‌نیک، و غیره. که در برخی از رشته‌های علوم - به‌ویژه شیمی - ورود وام‌واژه‌ها انبوه بوده است، مانند کلرور دوسدیم، اسید سولفوریک، و نیتروگلیسیرین.

صورت دیگر ورود اصطلاح‌ها و ترکیب‌های بیگانه به زبان، گرته‌برداری است. گرته‌برداری در حقیقت ترجمه لفظ‌به‌لفظ یک اصلاح بیگانه است که در زبان خودی معادلی ندارد و در آن عبارت بیگانه با حفظ ترتیب اجزای خود وارد زبان مقصد می‌شود. مانند «آسمان‌خراش، سیب‌زمینی، راه‌آهن، زیردریایی، ستون‌های زرهی، پرده‌ی آهنین، بادام‌زمینی و دهها ترکیب دیگر که از گرته، زبان‌های فرانسوی، آلمانی یا انگلیسی ساخته شده است. این ترکیب‌ها که بیشتر ساخته‌ی خود مردم، خبرگزاری‌ها و یا کاربران اینترنت است؛ از دید زبان‌شناسان و ادیبان نه‌تنها اشتباه نیست، بلکه به‌ترین راه برای گرفتن اصطلاح‌های فنّی جدید و حتا به‌ترین شیوه‌ی مبارزه با هجوم واژه‌های بیگانه است.

با این همه، نمونه‌های دیگری وجود دارد که در درستی ساخت آن‌ها و تأثیر آنان بر زبان خودی می‌توان تردید کرد. مانند «حمّام گرفتن» و «درس گرفتن»، که کاربرد فعل «گرفتن» با این کلمه‌ها از دید تداول فارسی‌زبانان درست نمی‌نماید، بلکه اگر معنایی از آن برآید «در دست گرفتن» است. گذشته از این به‌جای این دو اصطلاح، می‌توان «حمام کردن» و «درس آموختن» را به کار برد.

به دلایل زیر توصیه می‌شود از کاربر ترکیب‌های نادرست بیگانه پرهیز ‌شود:

۱. ترکیب اجزای این اصطلاح‌ها از دید واژگان فارسی نابه‌جا و از دید دستوری غالبن اشتباه است.

۲. معنایی که از جمع معانی اجزا به‌دست می‌آید، در بیش‌تر موارد غیر از معنای مورد نظر است.

۳. کاربرد این نوع اصطلاح‌های بیگانه، ممکن است تنها مربوط به یکی از کشورهای فارسی‌زبان باشد و فارسی‌زبانان کشورهای دیگر قادر به درک این ترکیب‌ها نباشند. و این موضوع به یکپارچگی زبان فارسی آسیب می‌رساند و بی‌توجهی به این موضوع و استفاده از این اصطلاح‌های بیگانه، فارسی‌زبانان کشورهای مختلف را در فهم سخنان یکدیگر با مشکل مواجه می‌کند.

۴. و مهم‌تر از همه، این ترکیب‌ها، معادل‌های مفهوم‌تر و حتا رایج‌تری در فارسی دارند که ما را از کاربرد ترکیب‌های بیگانه بی‌نیاز می‌کند، به شرطی که از مختصر کوشش فکری دریغ نورزیم.

چند نمونه‌ی دیگر از این گونه ترکیب‌ها:

 

در جریان قرار دادن (یا گذاشتن)

بارها شنیده‌ایم که: «اکنون شما را در جریان خبرهای این ساعت قرار می‌دهیم.»؛ این ترکیب که عینن از یک اصطلاح فرانسوی گرته‌برداری شده است، به شرطی معنا دارد که بخواهیم اخبار را به جریان آب رود یا سیلاب تشبیه کنیم و شنوندگان یا بینندگان را به دست آن بسپاریم! البته این معنی مورد نظر گوینده نیست، بلکه به‌طور ساده می‌خواهد بگوید: «شما را از آخرین خبرهای این ساعت آگاه می‌کنیم.» یا «آخرین خبرهای این ساعت را به شما اطّلاع می‌دهیم.» یا حتا «... به اطلاع (یا آگاهی) شما می‌رسانیم.»

 

نقطه‌نظر

این اصطلاح نیز که عینن از زبان‌های فرانسوی و انگلیسی گرته‌برداری شده است، ظاهرن در فارسی بی‌معنا است. مولوی و دیگران در گذشته «نظرگاه» را کم‌وبیش به کار برده‌اند. امروز هم می‌توانیم از «نظرگاه» یا به‌تر از آن، از «دیدگاه» استفاده کنیم.

 

«در رابطه با» یا «در ارتباط با»

اصطلاح «در رابطه با» یا «در ارتباط با» که به‌جای «درباره‌ی» به کار می‌رود، اخیرن رواج روزافزونی یافته است و گویا از دانش‌جویان از فرنگ برگشته یا مترجمان ناشی می‌شود. از یکی دو سده پیش، به‌جای حرف اضافه‌ی مرکّب «درباره‌ی»، تدریجن ترکیب‌های فارسی-عربی گوناگونی رایج شد؛ مانند «در باب»، «در خصوص»، «راجع به»، و غیره. سپس ظاهرن برای طرد واژه‌ی عربی موجود در این ترکیب‌ها، ناگهان اصطلاح «در پیرامون» سر بر کشید، ولی اذهان متوجه‌ی ترکیب درست فارسی این عبارت که پیش‌تر هم رایج بود (یعنی «درباره‌ی»)، نشد. امّا اصطلاح «در پیرامون» دقیقن به معنای «درباره‌ی» نیست. مثلن، «در پیرامون مساله‌ای بحث کردن»، یعنی در حول و حوش موضوع (و نه خود آن) بحث کردن.

بدتر از آن مدتی است که اصطلاح «در رابطه با» یا «در ارتباط با» رایج شده است. این اصطلاح ترجمه‌ی لفظ‌به‌لفظ اصطلاح «in this respect» در انگلیسی است. مثلن گفته می‌شود: «در رابطه (یا در ارتباط) با این موضوع باید گفت که ...»، این جمله اشتباه است و درست آن این است: «درباره‌ی این موضوع باید گفت که ...». حتا برخی اوقات چنین جمله‌های خنده‌آوری نیز شنیده می‌شود: «در رابطه با ارتباط کشورهای عربی با کشورهای اروپایی ...»، که به‌جای آن‌ها می‌توان «درباره‌ی» یا «در این باره» را به کار برد یا در بسیاری از موارد به‌کلّی آن را از جمله حذف کرد، مانند این جمله: «در این رابطه باید گفت که ...»

 

بی‌تفاوت

مثلن، می‌گویند: «فلانی نسبت به مسائل سیاسی بی‌تفاوت است.» از این جمله در فارسی هیچ معنایی برنمی‌آید. به‌جای «بی‌تفاوت»، به‌آسانی می‌توان از «بی‌اعتنا» و گاهی «بی‌علاقه» استفاده کرد.

 

روی کسی حساب کردن

این ترکیب را بسیار می‌شنویم که «من روی شما حساب می‌کنم.» این جمله در صورتی معنی دارد که گوینده بر پشت یا دوش مخاطب خود سوار شود و عملیّات جمع و تفریق را با کاغذ و قلم انجام دهد! امّا منظور گوینده این است که «من به امید (یا پشتگرمی) شما هستم.»

 

خدای من

این تعبیر در زبان فارسی به کار نمی‌رفته است و در سال‌های اخیر از ترجمه «my god» به زبان مردم سرایت کرده است. به‌جای آن در فارسی متداول «خدایا» می‌گویند.

 

٢. گرته‌برداری معنایی

در هر زبانی، برخی واژه‌ها چندین معنی دارند، که ممکن است در زبانی دیگر چندین واژه برای این معانی وجود داشته باشد. مثلن در فارسی پا هم به قسمتی از بدن که از لگن تا نوک انگشتان امتداد دارد گفته می‌شود و هم به آن قسمت از بدن که کفش آن را می‌پوشاند. اما در انگلیسی به قسمت اولی «leg» و به قسمت دومی «foot» گفته می‌شود. هنگامی مترجم برای برگردان این دو کلمه متفاوت به فارسی، از یک واژه (پا) استفاده می‌کند، «گرته‌برداری معنایی» انجام داده است. در بسیاری از موارد برای انتقال مفاهیم از زبانی به زبان دیگر از گرته‌برداری معنایی چاره‌ای نیست. امّا گرته‌برداری معنایی غالبن به روح زبان مقصد آسیب می‌رساند، به‌ویژه در مواردی که واژه مناسب دیگری در زبان مقصد وجود داشته باشد.

 

ترجمه دو یا چند معنای مختلف یک واژه‌ی بیگانه به یک واژه‌ی واحد در زبان خودی را گرته‌برداری معنایی گویند.

در بسیاری از موارد برای انتقال مفاهیم از زبانی به زبان دیگر از گرته‌برداری معنایی چاره‌ای نیست. مثلن کلمه‌ی «جبهه» (وام‌واژه عربی) در فارسی به معنای «پیشانی» و در معنای وسیعتر به معنای «قسمت پیشین هر شیء نسبتن بزرگ» به کار می‌رود و در این معنا برابر است با واژه‌ی «front» فرانسوی، که در عین حال به معنای دیگری نیز در این زبان به کار می‌رود: «صف مقدّم سپاهیان در میدان جنگ» و توسّعن «منطقه‌ای که دو طرف متخاصم در حال جنگیدن هستند». معانی اخیر از سالیان پیش با همان کلمه‌ی «جبهه» به فارسی ترجمه شده است و اکنون رواج همگانی یافته است.

امّا گرته‌برداری معنایی غالبن به روح زبان مقصد آسیب می‌رساند، به‌ویژه در مواردی که واژه مناسب دیگری در زبان مقصد وجود داشته باشد. چون گرته‌برداری معنایی بیشتر به‌صورت پوشیده و تقریبن بی‌اطلاع اهل زبان صورت می‌گیرد، گاهی ممکن است زیان‌های جبران‌ناپذیری به بار آورد. خطر آن را نباید کمتر از وام‌واژه‌ها دانست، زیرا اگر دامنه‌ی نفوذ آن گسترش یابد، ممکن است باعث آشفتگی مفاهیم شود و اهل زبان از فهم سخن یکدیگر ناتوان شوند، چنان‌که امروزه از فهم بسیاری از نوشته‌های یکدیگر عاجزیم. در این مقاله به ذکر چند نمونه از گرته‌برداری معنایی نابه‌جا در فارسی اشاره شده است.

چند نمونه‌ی دیگر:

 

نرخ

«نرخ» در فارسی به معنای «بهای کالا در مظنّه‌ی رایج بازار» است. مثلن هنگامی که می‌گویند «نرخ دلار چقدر است؟»؛ یعنی «امروز دلار را در بازار به چه قیمت معامله می‌کنند؟» بنابراین اگر در جایی بخوانیم: «نرخ تولید کتاب بسیار بیش‌تر از آن است که بتوان همه‌ی کتاب‌ها را تهیه و در کتاب‌خانه نگهداری کرد». فقط می‌توانیم این معنی را از آن برداشت کنیم که: امروزه قیمت تولید کتاب چنان گران است که کسی نمی‌تواند، همه‌ی کتاب‌ها را بخرد و در کتاب‌خانه نگهداری کند. البته منظور نویسنده این نیست، بلکه می‌خواهد بگوید که «میزان (یا سرعت) تولید کتاب چنان است که دیگر نمی‌توان همه‌ی کتاب‌ها را در کتاب‌خانه‌ها گردآورد». این معنای جدید «نرخ» که از گرته‌برداری از زبان‌های فرنگی است، در فارسی به کار نرفته است و در بیش‌تر موارد به‌جای آن می‌توان از «میزان» استفاده کرد.

 

رنج بردن

اگر گفته شود که «فلانی از فشار خون رنج می‌برد». هنگامی این جمله درست است که واقعن آن شخص به خاطر فشار خون عملن دچار رنج‌های جسمی یا روحی شده باشد، ولی معمولن این جمله به این معناست که «فلانی به فشار خون مبتلا است». حتا گاهی این جمله‌های خنده‌آور شنیده می‌شود: «این کتاب از بی‌نظمی عجیبی رنج می‌برد».

 

برخوردار بودن

این اصطلاح در فارسی فقط می‌تواند درباره‌ی امور خوب و مثبت به کار رود، مانند «فلانی از سلامت جسمی برخوردار است» یا «این خانه از چشم‌انداز زیبایی برخوردار است». پس همان‌طور که نمی‌توانیم بگوییم که «این خانه از چشم‌انداز زشتی برخوردار است»، درست نیست بگوییم که «در جبهه‌ی جنوبی، آتش توپخانه از شدت بیش‌تری برخوردار بود»، مگر این‌که آتش جنگ را چیز پسندیده‌ای بدانیم؛ بلکه به‌جای آن به آسانی می‌توان گفت: «آتش توپخانه شدّت بیشتری داشت».

 

بها دادن

«بها دادن» در فارسی به معنای «قیمت پرداختن» است. از مدتی پیش، اصلاح «بها دادن»، به معنای «ارزش گذاشتن» و «اهمّیّت دادن» رواج شگفت‌انگیزی یافته است. مثلن گفته می‌شود که: «ما به تکامل فکری بشر بها می‌دهیم» یا «نباید به سخن این‌ها بها داد». در کنار این کاربرد، «پربها دادن» و «کم‌بها دادن» نیز که کاملن یاوه و بی‌معنا است، در زبان‌ها افتاده است. مثلن می‌گویند «هنرمندان به ابداع و ابتکار، پربها می‌دهند»؛ در حالی که مانند همه‌ی مردم فارسی‌زبان می‌توان گفت: «هنرمندان به ابداع و ابتکار، اهمّیّت می‌دهند».

 

باید

از حدود یک سده‌ی پیش که ترجمه زبان‌های اروپایی به فارسی رواج یافت، برخی از گرته‌برداری‌های معنایی چنان در زبان فارسی نفوذ کرده است که شاید کم‌تر کسی باشد که بداند این معانی جدید، قبلن در زبان نبوده است. برای نمونه فعل «بایستن» قابل توجه است. این فعل در گذشته، به معنای «موظّف بودن» و «ناچار بودن» و گاهی «شایسته بودن» به کار می‌رفته است. امّا در فارسی امروز به معنای «احتمال» نیز به کار می‌رود؛ مثلن جمله «بهروز باید اینجا باشد»، به معنای «بهروز ظاهرن اینجا است»، می‌باشد. این معنای جدید «بایستن» که زبان‌های کشورهای غربی گرته‌برداری شده است، در کنار معانی دیگر آن ایجاد ابهام می‌کند. برای مثال جمله‌ی «بهروز باید اینجا باشد»، دقیقن معلوم نیست که به چه معناست؛ آیا بهروز لازم است که اینجا باشد؟ یا ظاهرن اینجاست؟

 

٣. گرته‌برداری نحوی

پایه‌ی زبان بر نحو است. دو زبان را هنگامی می‌توان متفاوت دانست که نحو آن‌ها متفاوت باشد، حتا اگر واژگانشان مانند یکدیگر باشد (مانند فارسی و اردو). بنابراین اگر در نحو زبان تغییراتی روی دهد، شالوده‌ی آن زبان دگرگون می‌شود. امروزه تأثیر زبان‌های بیگانه را در نحو فارسی می‌توان دید. مانند این جمله که بر گرته‌ی زبان‌های کشورهای غربی ساخته شده است: «تو مرا درک نمی‌کنی»، به‌جای این‌که بگوید: تو حال یا حرف مرا درک نمی‌کنی. ترجمه‌ی عینی جمله‌های زبان بیگانه به زبان دیگر، به‌صورتی که نحو و ساخت آن جمله تغییر پیدا نکند را گرته‌برداری نحوی می‌گویند

گرته‌برداری نحوی، در نحو زبان تغییراتی به وجود می‌آورد و استفاده‌ی زیاد از آن در شالوده‌ی زبان دگرگونی ایجاد می‌کند و آن زبان را مبهم و نامفهوم می‌کند. پس تا جای ممکن باید از گرته‌برداری نحوی خودداری کرد.

گرته‌برداری نحوی بر ساخت جمله وارد می‌شود و شیوه‌ی آن را دگرگون می‌کند. این دگرگونی ساختاری اگر ادامه یابد، بیم آن است که به نامفهوم شدن زبان بیانجامد؛ به‌ویژه آنکه گرته‌برداری نحوی نیز مانند گرته‌برداری معنایی، غالبن به‌صورت پنهان و ناآگاهانه صورت می‌گیرد.

امروزه زیانبارترین تأثیر زبان‌های بیگانه را در نحو فارسی می‌توان دید. البتّه این تأثیر هنوز به‌جایی نرسیده است که در شالوده‌ی زبان دگرگونی‌های اساسی ایجاد کند، ولی این موضوع خطری مهم برای زبان فارسی محسوب می‌شود. در صد سال گذشته، به دلیل ترجمه‌های فراوان از زبان‌های اروپایی به فارسی، گرته‌برداری نحوی بسیاری از این زبان‌ها صورت پذیرفته است و اگر همین روند ادامه پیدا کند به تغییر نحوی زبان فارسی و نامفهومی و تباهی آن می‌انجامد.

 

چند نمونه‌ از گرته‌برداری نحوی در زبان فارسی:

جمله‌های زیر بر پایه‌ی گرته‌ی زبان‌های اروپایی (به‌ویژه انگلیسی و فرانسوی) ساخته شده است و در رسانه‌ها دیده و شنیده می‌شود:

• «فناوری می‌رود که چهره‌ی کره‌ی زمین را به‌کلّی دگرگون کند» (مشابه ساختار زمان آینده در زبان فرانسه) به‌جای «فناوری نزدیک است که چهره‌ی کره‌ی زمین ... ».

• «تو مرا نمی‌فهمی» به‌جای «تو حال یا سخن مرا نمی‌فهمی».

• «من روی این کار، خیلی وقت گذاشته‌ام» به‌جای «من برای این کار، خیلی وقت صرف کرده‌ام».

• «به اندازه‌ی کافی کار دارم که فرصت دیدن او را نداشته باشم» به‌جای «آن‌قدر کار دارم که فرصت نمی‌کنم او را ببینم».

• «بعضی معتقدند که دنیای بیرونی وجود ندارد و این ذهن ماست که همه چیز را می‌آفریند»؛ در فارسی نیازی به استفاده‌ی از واژه‌ی «این» نیست و این نوع جمله‌بندی به سبک زبان‌های کشورهای غربی مخصوصن عبارت فرانسه «...et ça c'est...» است. در این جمله واژه‌ی «این» را به آسانی می‌توان حذف کرد.

• «نه آینده و نه تاریخ معیار تکامل نیستند» به‌جای «نه آینده معیار تکامل است و نه تاریخ». حتا با افزودن «هیچ‌کدام» و گفتن اینکه «نه آینده و نه تاریخ، هیچکدام معیار تکامل نیستند»، بازهم جمله فارسی نخواهد شد.

 

گرته‌برداری نحوی از حروف اضافه

گرته‌برداری از حرف اضافه نیز در زبان فارسی از زبان‌های بیگانه رایج شده است. در زیر مثال‌هایی از این مورد آمده است.

• امروزه عادت کرده‌ایم که فعل «اندیشیدن» را با حرف اضافه‌ی «به» به کار ببریم؛ مانند «من به تو فکر می‌کنم» یا «هر چه به این موضوع می‌اندیشم، فکرم به‌جایی نمی‌رسد». استفاده از حرف اضافه‌ی «به» در این مورد، عینن گرته‌برداری از زبان‌های اروپایی است و زمان ورود آن، به آغاز آشنایی زبان فارسی با زبان‌های فرنگی بازمی‌گردد.

• هنگامی که نخستین مترجمان آثار فرنگی در دوره‌ی قاجاریه، به حرف اضافه‌ی contre فرانسوی و against انگلیسی برخوردند، درماندند که آن را چگونه به فارسی برگردانند. زیرا آن‌ها نیز در آغاز، ظاهرن به شیوه‌ی ترجمه‌ی آیات قرآنی و احادیث، بنای کار را در ترجمه‌ی لفظ‌به‌لفظ گذاشته بودند. تا روزی که مترجمان ترک‌زبان کشور عثمانی، واژه‌ی «علیه» و متضاد آن «له» را از لابه‌لای متون عربی بیرون کشیدند. از آن به بعد، «علیه و برعلیه و له و بر له» با سرعت روزافزونی در نوشته‌ها رواج یافت و حتا به زبان مردم کوچه و بازار نیز راه پیدا کرد. مثلن این جمله «ما علیه آن‌ها جنگ خواهیم کرد».

جای آن بود که نخستین مترجمان آثار فرنگی و جانشینان آنان در دوره‌های بعد، لحظه‌ای با خود می‌اندیشیدند که مفاهیمی مانند «جنگیدن»، «مبارزه کردن»، یا «دعوا کردن» فقط در عصر جدید وجود ندارد و گذشتگان که لابد با این مفاهیم سروکار داشته‌اند، آن را با چه حرف اضافه‌ای به کار می‌برده‌اند. آنگاه پی می‌برند که نه تنها پیشینیان، بلکه مردم عادی نیز به طور طبیعی و به صرافت طبع می‌گویند که: «من تا حقّ خودم را نگیرم، با آن‌ها مبارزه خواهم کرد» یا «فلانی با من دعوا دارد».

افسوس که به قول یکی از صاحب‌نظران: «غالبن همین که قلم را به دست می‌گیریم، طبیعی‌ترین و ساده‌ترین شیوه‌ی ادای جمله را، که درست‌ترین شیوه نیز هست، فراموش می‌کنیم و ترکیبی نادرست می‌سازیم که یا مأخوذ (برگرفته) از زبان‌های بیگانه است و یا معمول هیچ زبانی نیست!»

• جعل حروف اضافه، با همه‌ی معایبی که دارد، غالبن از محدوده‌ی یک واژه تجاوز نمی‌کند و بنابراین همیشه دگرگونی اساسی در ساخت جمله نمی‌دهد. امّا مورد دیگری از جعل و استفاده‌ی حرف اضافه است که جمله‌بندی فارسی را بر سبک جمله‌بندی زبان‌های فرنگی، سراپا دگرگون می‌سازد و آن «به توسط» و سایر مترادف‌های آن «به وسیله‌ی»، «به واسطه»، «از طریق»، و «از سوی» است که معادل par در فرانسوی و by در انگلیسی است. نیازی به مثال نیست، کافی است یکی از رسانه‌ها را مورد دقت قرار دهیم تا کاربرد این موارد را متوجه شویم. در نوشته‌ی یکی از فاضلان فارسی زبان، این عبارت آمده است: «عبور کوه توسط پرندگان!»؛ اگر ذهن او را زبان تصنّعی متداول کور نکرده بود، می‌توانست به سادگی بگوید: «عبور پرندگان از کوه».

این نوع جمله‌بندی، گذشته از این که در زبان فارسی معمول نبوده است، غالبن ابهام‌آمیز نیز هست. مثلن از عبارت «خانه توسّط امید خریده شد»، معلوم نمی‌شود که آیا امید خانه را خریده است یا دیگری با وساطت امید، آن را خریده است. برخی از سره‌نویسان، گمان می‌کنند که اگر به‌جای «توسّطِ» و مترادف‌های آن، «از سوی» استفاده شود، جمله فارسی خواهد شد. ولی با این کلمه هم جمله ابهام‌آمیز خواهد بود، مثلن در جمله‌ی «شهر از سوی دشمن آتش زده شد»، ابهام همچنان باقی است؛ آیا دشمن شهر را آتش زده است؟ یا آتش‌سوزی نخست از سوی نزدیک به دشمن آغاز شده است و سپس به سوی دیگر سرایت کرده است؟

 

گرته‌برداری نحوی از ضمیرها

یک نوع رایج گرته‌برداری ترجمه واژه‌های زائٔد (به‌ویژه ضمیرها) در متن یک عبارت، از زبان‌های دیگر به فارسی است. مانند عبارت "شما می‌توانید پرسش‌های خود را بفرستید." در اینجا "شما" در صرف فعل "بفرستید" موجود است و درک می‌شود، ولی چون در زبان‌های خارجی جملات با "vous" (فرانسوی) یا "you" (انگلیسی‌) آغاز می‌شوند، مترجم همان واژه آغازین را بدون توجه به زاید بودنش از نظر معنا، و رایج نبودنش در فارسی، به فارسی برمی‌گرداند، و دو بار مفهوم دوم شخص جمع را می‌آورد. فراورده این گونه ترجمه تزاحم واژه‌های زاید و نثر نامانوس است.

دلیل این‌که چرا گذشتگان فارسی زبان ما، جمله‌هایی مانند «موش توسّطِ گربه خورده شد»، را به کار نمی‌برده‌اند؛ مسلّمن این نبوده است که آن‌ها صیغه‌ی مجهول نداشته‌اند و همه‌ی افعال را با صیغه‌ی معلوم به کار می‌برده‌اند. جای این پژوهش در زبان فارسی خالی است که پیشینیان گرچه با فعل مجهول آشنا بوده‌اند، چه می‌کرده‌اند که نیازی به حرف اضافه‌ی «توسّطِ» و مترادف‌های آن نداشته‌اند.

 

از: ویکی پدیا

ادبیات غنایی زبان فارسی


شماره‌ی نوشته: ۵۵/ ۴

ترحم امیری امرایی

ادبیات غنایی زبان فارسی


یکی از بحث‌های دامنه‌دار در حوزه‌ی انواع ادبی، تقسیم‌بندی آثار و قراردادن آن‌ها در قالب انواع ادبی است. تقریبن هیچ نظر جامع و مانعی برای انواع ادبیات غنایی در کتب انواع ادبی وجود ندارد که مورد اجماع همه‌ی ادبیات‌شناسان باشد. لذا مقاله‌ی حاضر کوششی است برای یک بررسی جامع و نتیجه‌گیری در مورد انواع ادبیات غنایی و ترتیب پیشنهادی بر اساس اولویت در انواع ادبیات غنایی. در این مقاله ابتدا به توضیح و تفسیر ادبیات غنایی پرداخته شده و سپس انواع موجود در کتب انواع ادبی ذکر شده و در پایان نیز نظر نگارنده و تقسیم‌بندی جدیدی از ادبیات غنایی به دست داده شده است.
غنا در لغت به معنای سرود و آواز است و در اصطلاح، شعری است که بیانگر احساسات و عواطف گوینده‌ی آن باشد. «احساس شخصی بدان معنی که از روح و احساس شاعر مایه گرفته باشد، و به اعتبار این‌که شاعر فردی است از اجتماع، لذا روح او نیز در بسیاری از مسائل با تمام جامعه پیوند دارد و زبانش گویای غم‌ها و شادی‌هایی است که میان وی و افراد اجتماعش مشترک است.» (رزمجو، ١٣٨۵: ٨۵)
همه‌ی آن‌ چیزهایی که احساسات انسان را بیان می‌کند، هر ناله‌ای که از دل غم‌زده‌ای بلند می‌شود، هر اندوهی که از هجرانی حاصل می‌شود و به شعر درمی‌آید، شعر غنایی است؛ به شرطی که تقلیدی نباشد. خواه عاشق دل‌سوخته‌ای آن را بیان کند و خواه از زبان روستایی ساده‌دلی به‌شکل ترانه بیان شود و یا این‌که بیان حال شاعری توانمند باشد. (صورتگر ١٣۴١: ١۷٦)
ارستو در فن شعر، ادبیات غنایی را در تقسیم‌بندی خود به‌حساب نیاورده است و انواع ادبی را کمدی، تراژدی و حماسه می‌داند. در اروپای بعد از ارستو ادبیات غنایی یا همان لیریک به عنوان یکی از انواع ادبیات معرفی شد اما به نظر می‌رسد آن‌چه در ادبیات فارسی بر آن نام ادبیات غنایی می‌نهند، با آن‌چه اروپاییان آن را ادبیات غنایی می‌دانند، کمی فرق داشته باشد. شعر غنایی غریبان غالبن شعری است کوتاه و غیرروایی که الزامن با موسیقی خوانده می‌شود. حال آن‌که در ادبیات غنایی منظومه‌های بلند روایی وجود دارند که آن‌ها را می‌توان شعر غنایی نمایشی خواند؛ منظومه‌هایی مانند خسرو و شیرین نظامی.
بسیار روشن است که هر جریان اجتماعی در ادبیات آن جامعه تأثیرگذار است؛ یعنی نمی‌توان ادبیات را بیرون از جامعه در نظر گرفت. جامعه نیز پیوسته در حال تغییر است و بنابراین، ادبیات و انواع ادبی هم پیوسته در حال تغییرند. بر همین اساس نمی‌توان تعریفی ثابت و دقیق از چیزی که مدام در حال تغییر است، ارایه داد. در بررسی‌های انواع ادبی و به‌ویژه نوع غنایی نباید زمینه‌های اجتماعی را نادیده گرفت؛ چراکه هیچ‌گاه هجوهای فردی با هجوهای اجتماعی و یا مراثی درباری با مراثی خانوادگی را نمی‌توان برابر دانست. «امروزه انواع ادبی دیگر مطلق و ثابت تلقی نمی‌شوند بلکه تحت تأثیر تحول و تکامل تاریخی، نظام‌های نوعی در ادبیات، جامعه‌شناسی انواع و رابطه انواع ادبی با جنسیت مورد بحث قرار می‌گیرند» (دارم، ١٣٨١: ۷۵)
در بررسی انواع ادبی از گذشته‌ی دور تاکنون به‌راحتی می‌توان این نظر را داد که انواع ادبی را نمی‌توان در یک حصار مشخص و یک مرزبندی دقیق قرار داد. انواع ادبی در بسیاری موارد چنان به هم آمیخته می‌شوند که یک اثر ادبی را می‌توان در چند نوع ادبی جای داد. مثلن شاهنامه فردوسی با آن عظمت و با آن‌که در بین همه‌ی محققان و ادبیات‌شناسان به‌مثابه یک نوع حماسی منظور می‌شود، هیچ‌گاه سراسر حماسی نیست و از مایه‌های دیگر انواع ادبی خالی به‌نظر نمی‌رسد. به همین جهت به سختی می‌توان یک اثر ادبی را دقیقن تحت یک نام و در یک زیرمجموعه قرار داد؛ زیرا اگر یک اثر ادبی از نظرگاهی به یک نوع ادبی نزدیک باشد، از دیدگاهی دیگر به نوعی دیگر شبیه است. مثلن هجو گاهی رنگ شعر نمایشی می‌گیرد و گاه غنایی. دیگر انواع ادبی نیز همین گونه‌اند. این آمیختگی در ادبیات غنایی به دلایلی، بیش از دیگر انواع ادبی است. یکی از دلایل این امر (آمیختگی انواع ادبی) تأثیر قالب‌های شعری و سنت‌های ادبی است. حکومت قالب و فرم مثلن قصیده موجب شده است که سلسله‌ی تداعی انواع مضامین شعری را در یک شعر در کنار هم قرار دهد. (شفیعی کدکنی، 1372: 19)
یقینن همه‌ی انواع ادبیات غنایی نمی‌توانند یک درجه از اهمیت را دارا باشند. یعنی نمی‌توان عشق‌های پاک و حقیقی را با عشق‌هایی که تنها نامی از عشق بر آن‌هاست و پیرنگی از عشق هستند، برابر دانست و در یک طبقه قرار داد. همان‌گونه که نمی‌توان مرثیه‌های شخصی را که از عمق وجود شاعر می‌جوشند، با مرثیه‌های درباری و فرمایشی یکی دانست. با توجه به آن‌چه گفته شد، متکثربودن احساسات و عواطف انسان و نیز شدت و ضعف یا کیفیت آن‌ها موجب شده است که این احساسات آن اندازه متنوع شوند که شاید نتوان آن‌ها را در تقسیم‌بندی روشن و جامع و مانعی قرار داد. بنابراین، شاید کم‌ترین موضوعی را در ادبیات بتوان یافت که نوع کاملن جدایی از دیگر انواع غیر از ادبیات غنایی باشد. ‌«هیچ اثر حماسی اگرچه به‌نهایت کمال فنی رسیده باشد، نمی‌تواند از افکار غنایی و غزلی خالی باشد» (صفا، ١٣٨۷: ١۵). همان‌طور که پیش از این گفته شد، این نکته منحصر به ادبیات حماسی نیست بلکه تقریبن نمی‌توان نوعی از ادبیات را یافت که از اندیشه‌های غزلی بی‌بهره باشد؛ هرچند این اندیشه ضعیف باشد. این موضوع به‌خاطر ویژگی خاص احساس و عاطفه در ادبیات غنایی با شدت بیش‌تری به چشم می‌خورد. «در شعر پارسی، اغلب انواع غناییات به یکدیگر می‌آمیزند، غزل حافظ، مجموعه‌ی آن‌چه را غنایی خوانده می‌شود از طنز تا وصف و مرثیه و غزل را در خود جلوه‌گر می‌کند.» (شفیعی کدکنی، ١٣۷٢: ٨) ‌بهره باشد؛ هرچند این اندیشه ضعیف باشد. این موضوع به‌خاطر ویژگی خاص احساس و عاطفه در ادبیات غنایی با شدت بیش‌تری به چشم می‌خورد. «در شعر پارسی، اغلب انواع غناییات به یکدیگر می‌آمیزند، غزل حافظ، مجموعه‌ی آن‌چه را غنایی خوانده می‌شود از طنز تا وصف و مرثیه و غزل را در خود جلوه‌گر می‌کند.» (شفیعی کدکنی، ١٣۷٢: ٨)
در ادبیات فارسی وسیع‌ترین افق معنایی، افق اشعار غنایی است. «در یک نگاه اجمالی، شعرهای عاشقانه، فلسفی، عرفانی، مذهبی، هجو، مدح، وصف طبیعت همه مصادیق شعر غنایی هستند» (شفیعی کدکنی، ١٣۷٢: ۷)
اگر همه‌ی تعاریفی را که از ادبیات غنایی داده شده است بررسی کنیم، به این خلاصه می‌رسیم که محور و اساس در ادبیات غنایی احساس و عاطفه است. یعنی شاعر شعر را برای آن می‌گوید که احساسی از احساسات و عواطف خود را بیان کند. به زبان دیگر، در شعر غنایی نه تنها احساس و عاطفه موتیف است بلکه محور و اساس است. استاد صفا در این مورد می‌گوید: «میزان و ملاک حقیقت در این نوع شعر، عواطف و روح شاعر است. غرض و غایت شعر غنایی توصیف عواطف و نفسانیات فرد است و تمام عواطف نفسانی بشر از هر نوع که باشد موضوع آن.» (صفا، ١٣٨۷: ٣) هرگاه شاعر به هجو شخصی می‌پردازد یا لغزی می‌گوید، هدفش چیزی غیر از بیان احساسات است اما به‌صورت قهری در لابه‌لای آن اثر، احساس و عاطفه نیز داخل می‌شود. شاید به‌سختی بتوان اثری ادبی را یافت که کاملن از احساس و عاطفه خالی باشد. بر همین اساس، اگر وجود احساس و عاطفه را در شعر دلیلی برای داخل کردن آن در ادبیات غنایی بدانیم، باید تقریبن کل آثار ادبی را ادبیات غنایی محسوب کنیم. با این توضیحات، به‌نظر می‌رسد که بخش عمده‌ای از آن‌چه را امروزه به آن ادبیات غنایی می‌گویند، باید از ادبیات غنایی جدا کرد.
حال که به این نتیجه رسیدیم که در ادبیات غنایی محور، احساس و عاطفه است، به بررسی عاطفه می‌پردازیم. بر اساس تعریفی که روان‌شناسان از عاطفه ارایه داده‌اند، عاطفه عبارت از «استعداد روانی است که از تمرکز یافتن گروهی از انفعالات پیرامون موضوع مشخصی در نتیجه‌ی تکرار برخورد و ارتباط با این موضوع پدید می‌آید» (عثمان، ١٣٦٩: ١٦١). باید این نکته را مورد توجه قرار داد که زندگی و شخصیت هر کسی رنگی از احساس و عواطف او دارد. عده‌ای تعداد این عواطف را در انسان یازده نوع اصلی می‌دانند؛ هرچند نمودهای احساس و عاطفه بسیار زیاد و غیرقابل احصاء هستند. این یازده نوع عاطفه عبارت‌اند از: مهر، کین، نفرت، شادی، غم، ترس، بی‌باکی، امید، یأس و خشم. (شکیباپور، ١٣٦٣: ٣٠۷) هرکدام از انواع غنایی بر یک یا چند عاطفه مبتنی و متمرکز هستند. مثلن "هجو" بر کین و تنفر و حسد، "حبسیه" بر ترس، غم، کینه، نفرت و... در "مناجات" نیز بسته به حال نیایشگر مبتنی است بر غم، شادی، بیم و امید، عجز و ناتوانی. (ملک ثابت، ١٣٨۵: ١۴٠)
حال که به تفسیر و تبیین ادبیات غنایی و احساس و عاطفه پرداختیم، به تقسیم انواع ادبیات غنایی می‌پردازیم. مطابق آن‌چه پیش از این گفته شد، هر نوع ادبی حول یک محور می‌چرخد و اساس و پایه‌ای دارد. همان‌گونه که در ادبیات تعلیمی هدف و محور آموزش است اما در کنار این محور و اساس ممکن است نکات دیگری نیز وارد شود. این نکته درمورد دیگر انواع ادبی نیز صادق است. در ادبیات غنایی نیز اساس و محور، احساس و عاطفه است. بنابراین، هر نوعی از ادبیات غنایی که احساس و عاطفه قوی‌تری داشته باشد یا احساس و عاطفه در آن نقش‌محوری ایفا کند، نوع قوی‌تری از ادبیات غنایی است. مطابق این تعریف از ادبیات غنایی، به‌نظر می‌رسد که انواعی که پیش از این به‌خاطر وجود نوعی احساس در آن‌ها ادبیات غنایی به حساب آمده‌اند، از دایره‌ی ادبیات غنایی خارج می‌شوند.
نکته‌ی قابل‌توجه در تعیین انواع ادبیات غنایی این است که باتوجه به آن‌چه پیش‌تر ذکر شد، نباید فراموش کرد که

١. تعیین مرز دقیق برای یک نوع ادبی تقریبن ممکن نیست.

٢. انواع ادبی به هم آمیخته‌اند و گاهی یک اثر ادبی را می‌توان در دو یا چند نوع ادبی قرار داد.

٣. در تعیین انواع ادبی باید در نظر داشت که هر اثر ادبی مجموعه‌ای از ویژگی‌های اولیه و ثانویه را دارد. ویژگی‌های اولیه همان خصوصیاتی هستند که به‌عنوان اصول کلی یک نوع ادبی تعریف می‌شود و ویژگی‌های ثانویه یا خصوصیات دقیق‌تر که تنها مختص به آن نوع ادبی است.

در تعیین نوع ادبی غنایی به‌نظر همان ویژگی‌های اولیه کفایت می‌کند؛ یعنی داشتن معیارهای کلی تعریف‌شده برای قرار گرفتن در ردیف ادبیات غنایی. مثلن اگر چند بیت از شاهنامه را بخوانیم، با آن‌که این ابیات همه‌ی ویژگی‌های ادبیات حماسی را در خود ندارند اما به کمک آن خصوصیات اولیه می‌توان حدس زد که این آثار از یک اثر حماسی هستند. پس آن‌چه مورد نظر ماست، در تعیین انواع ادبی همین ویژگی‌های اولیه‌اند و گاهی یک اثر ادبی را می‌توان در دو یا چند نوع ادبی قرار داد.

با توجه به آن‌چه گفته شد، در زیر ابتدا به توضیح و تفسیر همه‌ی انواعی که آن‌ها را جزء ادبیات غنایی می‌دانند می‌پردازیم و در پایان، نظر خود را در مورد تقسیم‌بندی انواع غنایی بیان می‌کنیم:

انواع ادبیات غنایی
غزل: غزل یک قالب شعری است اما در این‌جا منظور از غزل آن قالب شعری نیست بلکه نوعی از ادبیات است که دارای مفهوم تغزلی است و در آن احساس و عاطفه نقش اساسی دارد. هدف شاعر در این‌جا تنها زیبایی است و بیان احساس درخصوص موضوعی خاص. در غزل که ممکن است در هر قالبی سروده شود، احساس و عاطفه محور است؛ به‌طوری که اگر احساس و عاطفه‌ی موجود در آن را بگیرند، چیزی قابل‌اعتنا از آن باقی نمی‌ماند. غزل همان است که به آن ادبیات غنایی می‌گویند؛ یعنی برجسته‌ترین و قابل‌اعتناترین نوع ادبیات غنایی، غزل است.

ماده‌ی تاریخ: در کتاب‌های انواع ادبی، ماده‌ی تاریخ را یکی از انواع ادبیات غنایی دانسته‌اند. هرگاه با استفاده از حساب ابجد، تاریخی (تولد، مرگ، نشستن بر تخت، ساختن یک بنا و یا هر تاریخ دیگر) در قالب عباراتی در شعری درج شود، به آن ماده‌ی تاریخ می‌گویند. در ماده‌ی تاریخ هدف درج تاریخ است؛ به‌صورتی که خواننده برای به‌دست‌آوردن آن نیاز به تلاش ذهنی داشته باشد.
با توجه به نمونه‌های موجود ماده‌ی تاریخ، به این نتیجه می‌رسیم که در بسیاری از موارد کم‌ترین احساس و عاطفه در آن‌ها به‌کار رفته است. همین امر موجب می‌شود تا به این نتیجه برسیم که باید ماده‌ی تاریخ را از ادبیات غنایی جدا کرد. حال چند نمونه از ماده‌ی تاریخ را بررسی می‌کنیم.
حجت الحق ابوعلی سینا    در شجع آمد از عدم به وجود (٣۷٣)
 در شصا کرد کسب کل علوم (٣٩١)    در تکز کرد این جهان بدرود (۴٢۷)
ابیات بالا نه‌تنها خالی از احساس‌اند بلکه به‌طور کلی خالی از تخیل نیز هستند و قراردادن این نوع در ردیف اشعار لطیف و پر احساس ادبیات غنایی درست و به‌جا به‌نظر نمی‌رسد. همچنین است نمونه‌های زیر:
همای روح پاک شیخ سعدی  چو در پرواز شد از روی اخلاص   

مه شوال بود و شام جمعه   که در دریای رحمت گشت غواص    

یکی پرسید سال فوت؟ گفتم  ز خاصان بود، از آن تاریخ شد «خاص»  (٦٩١)
 یا نمونه‌ی زیر:
چراغ اهل معنی خواجه حافظ   که شمعی بود از نور تجلی
 چو در خاک مصلی ساخت منزل  بجو تاریخش از «خاک مصلی» (۷٩١)

مفاخره: مفاخره شعری است که در آن اساس بر اغراق است. گوینده صفات نیک خود را بسیار بیش از آن‌چه هست جلوه می‌دهد. بر همین اساس، مفاخره بیش‌تر از آن‌که به ادبیات غنایی نزدیک باشد، به ادبیات حماسی نزدیک است: «در مفاخره شاعر می‌خواهد خود را انسانی مافوق طبیعی قلمداد کند». (شمیسا، ١٣٨۷: ٢٢۷)

سفرنامه‌ی منظوم: در تعریف سفرنامه گفته‌اند که ذکر اتفاقات، دیده‌ها و جزییاتی که در سفر پیش می‌آید؛ حال اگر این سفرنامه منظوم باشد، آن‌چه بیش‌تر از سفرنامه‌های دیگر دارد تنها وزن و قافیه است که به واسطه‌ی منظوم بودن به آن افزوده شده است. در این نوع از شعر نیز احساس و عاطفه نقش اساسی ندارد و ذکر جریانات و جزییات سفر محور و اساس است. بنابراین، نمی‌تواند در نوع ادبیات غنایی جای گیرد.

شهر آشوب: شعری است که شاعر در آن‌ها به نکوهش یا ستایش اهل شهری می‌پردازد. در این نوع شعر گاه شاعر به توصیف اهل پیشه و کسب آن شهر نیز می‌پردازد. در شهر آشوب نیز احساس و عاطفه جای چندانی ندارد و اگر احساس و عاطفه‌ای هم در آن وجود داشته باشد، از نوع همان احساساتی است که در انواع دیگر شعر کم‌وبیش وجود دارد.

مناظره: همان‌طور که از معنای لغوی آن مشخص است، شعری است که در آن به بحث و جدل پیرامون موضوعی پرداخته می‌شود. در مناظره هر طرف سعی می‌کند با استفاده از دلایل و براهین خود طرف مقابل را شکست داده و برتری خود را بر او نشان بدهد. در برخی مناظره‌ها رگه‌هایی از احساس و عاطفه می‌توان پیدا کرد اما به‌طور عام، مناظره‌ها هدفی غیر از بیان احساس و عاطفه در موردی خاص دارند و بهتر است در ردیف اشعار غنایی قرار نگیرند. با توجه به ابیاتی از یک مناظره می‌توان صحت این گفته را ثابت کرد. در زیر ابیاتی از مناظره‌ی  «مغ و مسلمان» از اسدی توسی به نقل از «انواع ادبی» سیروس شمیسا آمده است.
ز جمع فلسفیان با مغی بدم پیکار   نگر که ماند ز پیکار در سخن بیکار
 ورا به قبله‌ی زردشت بود یکسره میل   مرا به قبله‌ی فرخ محمد مختار
نخست شرط بکردیم کان که حجت او   بود قوی‌تر بر دین او دهیم اقرار
مغ آنگهی گفتا ز قبله‌ی تو قبله‌ی من   به است کز زمی آتش به فضل به بسیار
به تف آتش برخیزد ابر و جنبد باد   ز می ز قوتش آرد برو درختان بار
 به آتش اندر سوزد ز فخر هندو، تن    به پیش آتش بندند موبدان زنّار

شعر توصیفی: در اشعار توصیفی، شاعر به توصیف پدیده‌ای طبیعی یا غیرطبیعی می‌پردازد و در بسیاری موارد احساس خود را از تماشای آن چیز بیان می‌کند. همه‌ی اشعار توصیفی از نظر وجود احساس و عاطفه ارزش یکسانی ندارند و در برخی از آن‌ها توصیفاتی همچون توصیف بهار یا معشوق و... قوی‌تر است اما در برخی دیگر احساس، چندان جایگاه شایسته‌ای ندارد.

شعر بث الشکوی: بثّ از نظر لغوی به معنای بازگو کردن اندوه سخت و اسرار درونی (لغت‌نامه‌ی دهخدا: مدخل بث: ۴٣٦٩) و شکوی هم به معنای شکایت کردن است. اشعار بث الشکوی هر شعری است که از دردهای درونی سرچشمه گرفته باشد. یعنی آشکارکننده‌ی اندوه و درد به‌عنوان یکی از احساسات و عواطف انسانی است. همین بیان اندوه و درد درونی کافی است تا دلیلی قاطع و قوی برای داخل کردن این نوع شعر در ادبیات غنایی داشته باشیم. این اشعار غالبن در برابر ناملایمات، سختی‌ها، محرومیت‌ها سروده می‌شوند و حکایت رنج و اندوه و دشواری‌ها و تیره‌بختی‌های گوینده‌ی خود هستند.


اشعار تهنیت: از معنی لغوی آن‌ها مشخص است که اشعاری هستند که برای بیان تهنیت و مبارک
بادگفتن در مورد هر چیزی ممکن است گفته شوند. شادی و تهنیت نیز یکی از احساسات درونی انسان است. از نظر شعری، اشعار تهنیت دقیقن نقطه‌ی مقابل مراثی و بیانگر اظهار شادی و خوشحالی شاعر از پیشامدی نیک هستند؛ بنابراین، احساسی و عاطفه‌محورند.

مرثیه: شعری است که در رثای مرده‌ای و ذکر خوبی‌ها و بیان غم و اندوه در مرگ آن کس سروده می‌شود. در مرثیه معمولن شاعر اندوه و تأسف و تحسر خود را در مرگ آن شخص بیان می‌کند. مرثیه‌ها انواعی دارند و هر کدام از آن‌ها از نظر بار احساسی با دیگر انواع آن متفاوت است اما از آن‌جا که بیش‌تر مراثی حامل اندوه و غم - هرچند به‌صورت صوری و فرمایشی - هستند، این نوع شعر را می‌توان در ردیف اشعار غنایی قرار داد.

شعر انتقادی: شعر انتقادی خود انواعی دارد. در یک تقسیم‌بندی کلی، اشعار انتقادی را به هزل، هجو، طنز تقسیم می‌کنند. این سه نوع با هم متفاوت‌اند و هر کدام هدفی مجزا دارند اما آن‌چه در بین آن‌ها مشترک است، این است که یکی از عواطف انسان را دستمایه‌ی پرداختن به موضوعات و مضامین قرار داده‌اند. مطابق تعریفی که ما از ادبیات غنایی مورد نظرمان است، این نوع از شعر را با تسامح می‌توان جزو ادبیات غنایی به حساب آورد؛ زیرا درست است که در آن احساس وجود دارد و در برخی موارد احساس آن نیز قوی است اما هدف آن چیزی غیر از بیان احساسات و عواطف است.

 سروده‌های عرفانی: اگر غزل را یک نوع قوی ادبیات غنایی بدانیم، باید سروده‌های عرفانی را نیز از انواع ادبیات غنایی به شمار آوریم؛ چراکه در سرود‌ه‌های عرفانی عمومن عشقی حاکم است. این عشق زمینی نیست و رنگ آن با عشق زمینی کاملن متفاوت است اما عشق موجود بین سالک و معشوقش موجب می‌شود تا احساس و عاطفه یکی از محورهای اشعار عرفانی باشد. ناگفته پیداست که این موضوع شامل همه‌ی سروده‌های عرفانی نمی‌شود و همه‌ی این سروده‌ها در یک مقام و رتبه نیستند اما عمده‌ی سروده‌های عرفانی دارای احساس و عاطفه‌ای هستند که بتوان آن‌ها را در ردیف ادبیات غنایی قرار دارد.

شعر روایی عاشقانه: این نوع شعر را می‌توان صرف‌نظر از روایی بودنش، به‌خاطر حضور عاشق و معشوقی که همه‌ی احساس و عاطفه‌ی خود را برای رضایت خاطر دیگری به پای او می‌ریزد و شاعری که نهایت تلاش خویش را به‌کار می‌گیرد تا نقش احساسات و عواطف در شعرش پررنگ‌تر باشد، از انواع قوی ادبیات غنایی شمرد.

 حبسیه: معنای لغوی آن بیانگر نوع آن است. گاه شاعر به دلایلی گرفتار زندان می‌شود. در چنین شرایطی اشعاری می‌سراید و در آن اندوه و غصه‌ی خود را از گرفتاری‌اش بیان می‌کند. علاوه بر این، شاعر برای تحریک دیگران و خصوصن بزرگانی که می‌توانند او را از بند، خلاصی ببخشند، اشعاری پر از احساس می‌سراید تا با این شیوه افراد مورد نظر را تحت تأثیر قرار دهد و احساسات آن‌ها را برانگیزد و به یاری احساس آن‌ها و با دستاویزقراردادن آن از زندان رهایی یابد. در چنین اشعاری اصلی‌ترین نقش را احساس و عاطفه بازی می‌کند. بنابراین، حبسیه یکی از انواع خوب ادبیات غنایی است.

شعر ستایشی: شعر ستایشی بیان محاسن و بزرگ جلوه دادن آن‌ها در وجود ممدوح است. در این نوع شعر برجسته‌ترین بخش و مضمون، ستایش ممدوح و بزرگ‌جلوه‌دادن او با بهره‌بردن از آرایه‌ی اغراق است. در بسیاری از این مدایح و اشعار ستایشی احساس و عاطفه کم‌رنگ به‌نظر می‌رسد. ظاهرن آن‌چه موجب شده است اشعار ستایشی در ردیف نوع غنایی قرار گیرند، مقدماتی است که در قصاید ستایشی وجود دارد. در این مقدمات شاعر ابتدا یک موضوع تغزلی را در چند بیت ذکر می‌کند و سپس وارد مدح به‌عنوان موضوع اصلی قصیده می‌شود. به هر تقدیر احساس و عاطفه در این نوع شعر کم‌رنگ به‌نظر می‌رسد.

معما: معما شعری است که شاعر با استفاده از آن، عبارتی را پنهان می‌کند. این عبارت ممکن است نام کسی یا چیزی باشد. یافتن آن‌چه شاعر در ابیات پنهان کرده است، مستلزم نوعی تلاش ذهنی است. در این نوع شعر کم‌ترین احساس و عاطفه وجود دارد و بنابراین، به‌تر است در ردیف ادبیات غنایی قرار نگیرد.

منظومه‌های اخوانی: گاه بین دو شاعر نامه‌هایی منظوم ردوبدل می‌شود و هر کدام از آن‌ها در همان وزن و قافیه جواب نامه را برای دیگری می‌نویسد؛ این منظومه‌ها را «منظومه‌های اخوانی» می‌گویند. دو طرف در این نامه‌ها گاه یکدیگر را ستایش و گاه از هم گله و شکایت می‌کنند. در این منظومه‌ها محور احساس و عاطفه نیست اما از آن‌جا که در نامه‌هایی که ردوبدل می‌شود گاه احساس و عاطفه‌ای قوی نهفته است، می‌توان آن‌ها را در ردیف ادبیات غنایی قرار داد.

شعر کدیه: در این نوع شعر، شاعر برای برانگیختن احساسات شخص مورد خطاب برای یاری به او از احساس و عاطفه بهره‌ای قوی می‌برد؛ زیرا یگانه یا قوی‌ترین دلیل برای جواب‌دادن به یاری‌خواهی گدا، احساسات انسان‌دوستانه است. بنابراین به‌نظر می‌رسد حضور احساس و عاطفه در این نوع شعر قابل‌توجه باشد و بنابراین می‌تواند در ردیف اشعار غنایی قرار گیرد.

ساقی‌نامه: ساقی‌نامه شعری است در قالب مثنوی و بر وزن متقارب. «در ساقی‌نامه شاعر ساقی و مغنی را مخاطب قرار می‌دهد و از آنان می‌خواهد که باده‌ای در کار کنند و سرودی ساز دهند» (شمیسا، ١٣٨۷: ٢۴٩). ساقی‌نامه را شاید بتوان یکی از نمونه‌های خوب ادبیات غنایی دانست؛ زیرا علاوه بر وجود احساس در آن، امکان خواندن و همراهی‌کردن موسیقی با آن بیش از دیگر انواع شعر است. این نکته ساقی‌نامه را بیش‌تر به ادبیات غنایی نزدیک می‌کند. در ادب اروپایی همان‌گونه که پیش از این گفته شد، شرط ادبیات غنایی همراهی آن با موسیقی است.

خمریه: یکی از انواع شعر است که درون‌مایه‌ی آن نکات و مسائلی مربوط به شراب، شراب‌نوشی، ساقی و لوازم و مقتضیات آن است. در این نوع شعر، شاعر احساس خود را در مورد باده و باده‌نوشی و ساقی و دیگر ملزومات آن بیان می‌کند. ‌نوشی و ساقی و دیگر ملزومات آن بیان می‌کند.

ده‌نامه‌ها: ده‌نامه، عنوان عمومی گونه‌ای از منظومه‌های عاشقانه است که در آن‌ها وصف حالات عاشق و معشوق و احوال عشق از طریق نامه‌هایی که بین آن‌ها ردوبدل می‌شود (و شمارشان به ده می‌رسد)، بیان گردیده است. ده‌نامه‌ها معمولن در قالب مثنوی سروده شده‌اند ولی در بعضی از آن‌ها، غزل‌هایی هم از زبان عاشق یا معشوق آمده است. ده‌نامه‌ها خود انواعی دارند؛ از جمله ده‌نامه‌های یک‌سویه، دوسویه و ده‌نامه‌های بی‌نامه. ده‌نامه‌ها از هر نوعی که باشند، بیا‌ن‌کننده‌ی سوز و گداز عاشقانه و بیانگر احساسات و عواطفی هستند که بین عاشق و معشوق وجود دارد. همین دلیل کافی است تا ده‌نامه‌ها را بتوان در ردیف ادبیات غنایی قرار داد.

بدیهه‌سرایی: بدیهه‌سرایی نوعی شعر است که در آن شاعر بدون فکر و اندیشه و برنامه‌ی قبلی درمورد موضوعی می‌سراید. گاه در مجلس شاه یا در حضور دیگر موضوعی پیش می‌آید و شاعر حول محور آن موضوع بر بدیهه شعری می‌سراید. از آن‌جا که موضوع بدیهه‌سرایی‌ها متفاوت است، نمی‌توان همه‌ی آن‌ها را در ردیف ادبیات غنایی قرار داد.

حسب حال‌: شعری است که شعرا درباره‌ی اخلاق و روحیات و تأملات روحی و وضع زندگی و کیفیت معاش و شرح احوال و سوانح و حوادث شخصی و تیمار خواری زن و فرزند و ذکر پیری سروده‌اند (موتمن، ١٣٦۴: ٢۵٢). با دقت در مضامین ذکرشده برای این نوع شعر می‌توان نقش و رنگ احساس را در آن معین نمود و آن را به‌راحتی در ردیف اشعار غنایی قرار داد.

شعر البسه و اطعمه: نوعی از ادبیات توصیفی است که در آن شاعر به توصیف یا ستایش و یا مذمت لباس یا غذایی می‌پردازد. به‌نوعی می‌توان گفت در این نوع شعر شاعر نظر خود را درخصوص لباس یا طعامی خاص بیان می‌کند و یا به توصیف آن می‌پردازد. به‌نظر می‌رسد که با تسامح هم نتوان این نوع شعر را در ردیف ادبیات غنایی قرار داد.

حال که تا حدودی موضوع و مفهوم انواع مختلف شعر مشخص شد، به بررسی آن‌ها می‌پردازیم و با یک دید انتقادی در خصوص دلایل حضور یا عدم حضور هر کدام از آن‌ها در ردیف ادبیات غنایی اظهارنظر می‌کنیم.

نتیجه
با بررسی جمیع جهات و با غور در نمونه‌های متفاوت از هر نوع، می‌توان به این نتیجه رسید که برای قرار دادن برخی از آن‌چه به‌عنوان انواع ادبیات غنایی ذکر شده است، در ردیف ادبیات غنایی دلیلی نیافتم (در این مورد صحبت خواهد شد). علاوه بر این، به‌نظر می‌رسد انواعی که می‌توانند از انواع ادبیات غنایی باشند، از قلم افتاده‌اند. از جمله موارد زیر:

مناجات‌نامه‌ها: در بحث بر سر تقدم و تأخر ادبیات حماسی و غنایی صحبت‌های دامنه‌داری صورت گرفته است. طرفداران تقدم ادبیات غنایی معتقدند اولین اشعار، مناجات‌هایی هستند که انسان‌های آغازین در خلوت خود با خدایان خویش داشته‌اند و احساسات خود را در برابر خداوندشان بیان کرده‌اند. در رازونیاز با خداوند به‌طور قطع و یقین جنبه‌های احساسی حضوری قوی دارند، بنابراین، نوعی از ادبیات غنایی یقینن مناجات‌نامه‌ها هستند.

ادبیات عامه (فولکلوریک): این نوع ادبی که خود شکل‌های گوناگونی دارد، غالبن بیان‌کننده‌ی احساسات و عواطف قبایل و طوایفی است که برای بیان احساسات خود (به فرزندشان درهنگام خواب، عروسشان درهنگام  عروسی، حیوانشان درهنگام کار و یا شیردوشی و بسیاری موارد و جنبه‌های دیگر) از اشعار و ترانه‌هایی استفاده می‌کنند. شعر فولکلوریک را می‌توان نوعی پر از احساس و عاطفه از ادبیات غنایی به حساب آورد.

شعر انسانی: شعری که جنبه‌ی اجتماعی آن بر جنبه‌های دیگرش غلبه دارد؛ یعنی به مسائلی چون وطن‌پرستی، آزادی‌خواهی، مبارزه با دشمنان و... می‌پردازد. این نوع از شعر از گذشته‌های دور در ادبیات ما نمودهایی داشته است اما حضور جدی آن به‌عنوان یک نوع جدید را می‌توان هم‌زمان با دوره‌ی مشروطه دانست.

شعر فلسفی: این نوع شعر، غالبن بیانگر موضوعاتی چون بی‌ثباتی دنیا، زشتی و تباهی زندگی، ترس از مرگ، احساس پوچی در زندگی و... است. در شعر فارسی نماینده‌ی تمام‌عیار این نوع ادبی خیام و در مواردی نیز حافظ است. شاعر در چنین نوعی از آثار ادبی، برخوردی فلسفی با پدیده‌های دنیایی دارد و به همه‌ی امور این دنیا رنگ فلسفه می‌زند.

تقسیم‌بندی پیشنهادی ادبیات غنایی
از آن‌جا که در ادبیات غنایی احساس و عاطفه نقش اساسی دارد، به‌نظر می‌رسد تقسیم ادبیات غنایی هم به‌تر است بر اساس میزان حضور احساس و عاطفه در آثار باشد. بر این اساس، می‌توان دو نوع کلی برای ادبیات غنایی متصور شد: ١. آثاری که در آن‌ها احساس و عاطفه نقش‌ محوری دارد؛ ٢. آثاری که احساس و عاطفه در آن‌ها نقش محوری ندارد اما احساس آن‌ها قوی‌تر از دیگر آثار است.
١. آثاری که احساس و عاطفه در آن‌ها نقش محوری دارد که عبارت‌اند از: غزل، مرثیه، مناجات‌نامه، فولکلور، حبسیه، شعر روایی عاشقانه، سرود‌ه‌های عرفانی، سروده‌های توصیفی، ده‌نامه، تهنیت، خمریه، ساقی‌نامه، بث الشکوی، کدیه، اشعار فلسفی، اشعار انسانی.
٢. آثاری که احساس و عاطفه‌ی آن‌ها قوی است اما نقش محوری ندارد که عبارت‌اند از: شعر انتقادی، اخوانیات، شعر البسه، شعر اطعمه، بدیهه‌سرایی، شهر آشوب، شعر ستایشی.
با بررسی آن‌چه در دو مورد بالا ذکر شد می‌توان نتیجه را گرفت که از انواعی که پیش‌تر معرفی گردید با توجه به بررسی‌های صورت‌گرفته مواردی چون، مفاخره، مناظره، حسب حال، سفرنامه‌ی منظوم، معما و ماده‌ی تاریخ نمی‌توانند در ردیف ادبیات غنایی قرار گیرند و به دلیل کم‌رنگ بودن احساس و عاطفه در آن‌ها بهتر است از انواع دیگر ادبی غیر از ادبیات غنایی به حساب بیایند.

 منابع:
١. دارم، محمود؛ انواع ادبی، پژوهش‌نامه‌ی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی، بهار ١٣٨١، شماره‌ی ٣٣،
٢. دهخدا، علی‌اکبر؛ لغت‌نامه، تهران، مؤسسه‌ی انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، ١٣۷۷.
٣. رزمجو، حسین؛ انواع ادبی و آثار آن در زبان  فارسی، مشهد، انتشارات دانشگاه فردوسی، ١٣٨۵.
۴. زرین‌کوب، عبدالحسین؛ ارستو و فن شعر، تهران، مؤسسه‌ی انتشارات امیرکبیر، ١٣٨۷.
۵. شکیباپور، عنایت‌الله؛ دایره‌المعارف روان‌شناسی، تهران، انتشارات فروغی، ١٣٦٣.
٦. شفیعی کدکنی، محمدرضا؛ «انواع ادبی و شعر فارسی» رشد آموزش ادب فارسی، سال ٨، شماره ٣٢، ١٣۷٢.
۷. شمیسا، سیروس؛ انوع ادبی، تهران، انتشارات میترا، ١٣٨۷.
٨. صفا، ذبیح‌الله؛ حماسه‌سرایی در ایران، تهران، امیرکبیر، ١٣٨۷.
٩. صورتگر، لطفعلی؛ سخن‌سنجی، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ١٣۴١.
١٠. عثمان، عبدالکریم؛ روان‌شناسی از دیدگاه غزالی و دانشمندان اسلامی، مترجم: سیدمحمدباقر حجتی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ١٣٦٩.
١١. محمدی، هاشم؛ «ادبیات غنایی»، کیهان فرهنگی، شماره‌ی ١۴١، ١٣۷۷.
١٢. ملک ثابت، مهدی؛ «نوع ادبی مناجات‌های منظوم»، مجله‌ی دانشکده‌ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، شماره‌ی ١۷٩، ١٣٨۵.
١٣. موتمن، زین‌العابدین، شعر و ادب فارسی، بی‌جا، کتاب‌فروشی‌های حافظ و مصطفوی، ١٣٦۴.


از: سبوی تشنه

اسب در ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی


شماره‌ی نوشته: ۵۴ / ۴

مهدی ماحوزی

اسب در ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی


"اسب‏" در ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی جایگاهی ویژه دارد. در متون اوستا و ادبیات باستانی ایران از اسب به‌نیکی یاد شده است. شاعران، عارفان، نکته‏‌پردازان و خردمندان، پادشاهان و امیران، گردان‏ و دلاوران، دهقانان و کارورزان ایرانی و دین‌‏آوران بزرگ آن را مظهر خوشبختی و رستگاری و فراست و تیزهوشی دانسته‏‌اند.

 در ادبیات غنایی و حماسی اسب، به نژادگی، نجابت و خوهای‏ پسندیده توصیف شده است. در این مقاله ریشه‌ی واژه‌ی "اسب‏" در لغت و فرهنگ ایرانی، نام‏‌هایی که از این ریشه اشتقاق یافته و ترکیب‏‌هایی که‏ از آن برجای مانده است به تفصیل تحلیل می‌شود و  با استناد به مآخذ مطمئن، جایگاه اسب نزد اقوام و ملل، به‌ویژه‏ اقوام هند و اروپایی و شیوه‌ی پرورش آن معرفی می‌گردد و نکته‏‌هایی نغز از بزرگان دین، امیران، شاعران و سخنوران نامی در خصوص نژادگی و ارج و بهای اسب و اهمیّت آن در زندگی اقوام باستانی ایران نقل می‌شود.

در این مقاله با آوردن بیت‏‌هایی از گویندگان بزرگ ایران‏ جایگاه اسب در ادبیات غنایی، حماسی و تاریخی‏ ایران به‌روشنی معرفی می‌شود و از نام‏‌هایی که این حیوان نژاده در طول‏ تاریخ پذیرفته و در کتاب‏‌های لغت و تاریخ و متون دینی و آثار منظوم‏ و منثور بازتابی گسترده دارید، یاد می‌شود.


اسب، در ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی جایگاهی ویژه دارد. در متون اوستا و در ادبیات باستانی ایران، هیچ حیوانی چون اسب، به شکوه و زیبایی توصیف‏ نشده است.

 شاعران ایرانی در دیوان‏‌های خود به‌صورتی ستایش‌‏انگیز از این حیوان اصیل‏ یاد کرده‌‏اند.

عارفان بزرگ ایرانی در ادبیات سمبولیک، این مرکب سترگ را معراجی،‏ آسمان‏‌پیما و عرش‌‏نورد دانسته، به‌‏عنوان شریف‌‏ترین وسیله برای عروج‏ شایسته‌‏ترین انسان -پیغمبر اکرم(ص)- به سوی بی‌سویی و لامکان و لایتناهی‏ توصیف کرده‌‏اند.

در پیشگاه خردمندان و نکته‌‏پردازان، اسب مظهر هوشیاری و فراست است در نظر پادشاهان و امیران و گردان و دلیران، اسب مظهر نجات و پیروزی و خوشبختی و رستگاری تلقّی شده است. دهقانان و کارورزان ایرانی، آن را نشانه‌ی برکت و فراوانی و سرمایه‌ی زندگی‏ می‏شناخته‌‏اند و جنگاوران و پیکارگران، در عرصه‌ی نبرد با دشمن، آن را مایه‌ی فرخندگی و سرافرازی و امیّد و اطمینان یافته، با آن زندگی می‏‌کردند و بدان می‌‏بالیدند.

در قرآن، اسفار تورات، انجیل و نسک‏‌های اوستا و در سخنان حکیمانه‌ی ارباب نحل و ملل، از این حیوان نجیب، به‏‌عنوان یار و مددگار آدمی و در تربیت‏‌پذیری و پیمان به‌سربردن مترادف با ارزش‏‌های پسندیده‌ی آدمیان‏ چون پاکی و رادی و راستی یاد کرده‌‏اند.

در ادبیّات بزمی و غنایی، اسب پایه و مایه‌ی پیوند دلدادگان و شیفتگان و نشانه‌ی به‌سرآمدن دوران جدایی و ملال است. این "خنگ نوبتی" است که امیر سامانی را به بخارا می‌‏رساند. این "سمند بادپای"‏ است که خوارزمشاه را از رود سند می‏‌گذراند و از اسارت چنگیز می‏‌رهاند.
رستم و اسفندیار، سیاوش و کیخسرو، فریدون و منوچهر، کورش و داریوش، بهرام و خسروپرویز، لیلی و مجنون، خسرو و شیرین، بیژن و منیژه و نظایر آن‌ها بدان‏ مدد جسته و کام دل برمی‏گرفته‌‏اند و غالبن نام آن اسبان با نام سواران نامبردارشان‏ مترادف آمده است.

در پهنه‌ی ایران‌زمین، همان اصالت‌‏ها، نژادگی‏‌ها، نجابت‏‌ها و خوهای یزدانی که بر تبار ایرانی راست می‏‌آمده است و همان همواری‏‌ها، همزیستی‏‌ها، پایمردی‌ها و بخشندگی‏‌ها را که ملازم با تربیت خلق‌وخوی ایرانی و از ویژگی‏‌های فرهنگ ایرانی‏ است، بدین حیوان نیز منسوب کرده‌‏اند. بی‏‌جهت نیست که اسب را تربیت‌شده و رام‌‏شده‌ی ایرانیان دانسته‌اند و خاستگاه و پرورشگاه آن را ایران‌‏زمین خوانده‌‏اند.

 اسب جانوری است‏ "سُم‏دار" که سواری و بار را شاید. در ادبیات اسبان را چنین خوانده‌اند:

الوس، چرمه، سرخ‌چرمه، تازی‌چرمه، خنگ، باد خنگ، باره، بارگی، نوند، مگس خنگ، سبز خنگ، کمیت، پیسه‌ی کمیت، فرس، ستور، بارگیر، شولک، ابوطالب، ابو مُنقِذ، ابوالمضمار، ابوالاخطل، ابو عمّار، خیل، شبدیز، خورشید، گور سرخ، زردرخش، سیارخش، خرماگون، چشینه، شولک، پیسه، ابرگون، خاک‏رنگ، دیزه، بهگون، میگون، بادروی، گلگون، ارغون، بهارگون، آبگون، نیلگون، سپیدزرده، بورسار،  بنفشه‏‌گون، زاغ‌چشم، سبزپوست، سیمگون، ابلق، سپید، سمند  و . . .
بسیاری از این ‏نام‏‌ها، صفتی دارند. مثلن کمیت رنج‌بردار بود، شبدیز روزی‏مند و مبارک و سمند کارگر و شکیبا. همچنین اسب را به نسبت بزرگی و خُردی و ویژگی‏‌های رفتاری و عضوی‌اش نام‌‏هایی‏ گوناگون است: برای مثال، اسب بزرگ تن را "أشدَف‏"، اسب بزرگ شکم را "سَحیر"،  اسب تیزرَو را "راهوار"، اسب پالانی را "کودن‏"، اسب پیشانی‏‌سفید را "اَسعَف‏" و اسب پرپویه را "تکاور" و "اسب جنگی‏" نامند.
گویند در آخور خسرو پرویز ۴٦٠٠٠ اسب جنگی نگه‌داری می‏‌شده است.  علاوه بر این در دیوان‏‌های شاعران، اسب بر حسب رنگی که دارد به نام‏‌های‏ گوناگون نامیده شده است: اسب گلگون، اسب سرخ یا کُمَیت، اسب لاغرمیان، اسب مادیان، اسب عجوز، اسب نبرد، اسب نجیب، اسب نوینی، خِنگ نوبتی، اسب چاپارخانه، اسب نیکوروش، اسب یدک، اسب تازی، اسب آتش‌‏نعل، اسب‏ تندرو، اسبِ آل، اسب بهیم یا مُصَمَّت، اسب عربی و مَرکَب.

این کلمه، ترکیب‏‌هایی پذیرفته است که باید بدان واژه‏‌نامه‏‌ای اختصاص داد چون:

اسب افگندن: به میدان تاختن. اسب برانگیختن: به‌حرکت آوردن.

کمان را بمالید دستان سام  ‏ برانگیخت اسب و برآورد نام (فردوسی)

از اسب اندرآمدن: فرود آمدن. ز اسب اندرآمد نگونسار سر (فردوسی)

 از اسب به‌زیر آمدن: از اسب پیاده شدن، بر اسب بودن.

در شترنگ (شطرنج) نیز "اسب و فرزین نهادن"، کنایه از بازی را بردن و غالب‏ شدن است.

اختران با بخت او شترنگ رفعت باختند

بخت او هر هفت را اسب و رخ و فرزین نهاد  (امیر معزّی)

گدایی که بر شیر نر زین نهد  ابو زید را اسب و فرزین نهد (سعدی)

اسب امروز همان نامی را دارد که هزاران سال پیش نزد ایرانیان داشته است. در "اوستا" و "فرس هخامنشی‏"، "اَسپَ‏" از ماده‌ی "اَسپا" یا "اَسپی‏" و در "سانسکریت‏"، "اَسوَ" خوانده شده است.

"سوار" در فارسی از واژگان‏ "فَرَس‏ هخامنشی" بر جای مانده‏ است. در سنگ‌نبشته‌ی داریوش در بهستان یا بیستون نیز این واژه به‌کار رفته است. کهن‌‏تر از سنگ‏‌نبشته‌ی داریوش بزرگ (۵٢٢-۴٨٦ پیش از میلاد)، در یک سنگ‌نبشته‏ که از "سارگون‏" پادشاه آشور (۷٢٢-۷٠ پیش از میلاد) برجای مانده است، نام‏ یکی از شهریاران ماد یاد شده که‏ "ایسپبار" نامیده شده است و پسوند "بار" یا "بر" به‏ معنی برنده‌ی اسب (کسی که اسب را می‌بَرد) است.

در کتاب پهلوی ‏"ماتیگان شترنگ‏"، ‏"اَسپوار" و"اَسبار"و "اسپبارک‏" و "اَسوار" و "اسواران سالار" ضبط شده و "اَسوار" و اَساوِره (جمع) نیز به معنی‏ آزادگان و بزرگان به‌کار رفته است.

اَسپَست (اَسفَست) به معنی یونجه (خوراک اسب) است. شکل اصلی و باستانی این کلمه‏ "اَسپَرتا" بوده‏ است. این کلمه در سریانی پَس‏پستا و معرّب آن ‏"فصفصه‏" و جمع آن ‏"فصافص‏" است.

در لاتین "اَسپَست‏" (یونجه) گیاه سرزمین ماد خوانده شده است که مانند خود "اسپ‏" اصالت ایرانی دارد و به ایران اختصاص داشته است و در کشورهای‏ اسب‏‌خیز ایران‌زمین به کِشت و نگه‌داری آن اهمیّت داده می‌‏شده است.

در کتاب پهلوی‏ "ارتخشیر پایکان‏" چنین آمده است: «چون اردشیر از پیکار اژدها" روی برتافت و به کرانه‌ی دریا شتافت، به خانه‌ی دو برادر: "بورژگ‏" و "بَوَرز آذر" پناه برد.  آنان اسبش را به آخور بستند و آن را جو و کاه و اَسپَست خورانیدند».

طبری در تاریخ خویش از "گزیت" (مالیات) بر "اَسپَست‏" (یونجه) در زمان خسرو انوشیروان سخن رانده است. یعنی از هر یک جریب که ‏"اسپست‏" کاشته می‏‌شده‏ هفت درهم مالیات می‏‌گرفتند و این امر، بر اهمّیّت ‏"اسپست‏" گواه صادقی است. در حالی که برای یک جریب گندم یا جو یک درهم مالیات گرفته می‏‌شده است.

 گزیتی نهادند بر یک درم‏   گرایدون که دهقان نباشد دُژَم

 واژه‌ی "گزیت‏" آرامی است که بعدها به فارسی درآمد. واژه‌ی "اسپریس‏" یا "اسپرس‏" یا "اسپریز" یا "اسپرسب‏" به‌معنای میدان اسب‌دوانی و میدان جنگ و پیکار آمده‏ است:

نشان‏‌ها نهادند بر اسپریس‏ سیاوش نکرد هیچ با کس مکیس

در فرگردهای‏ "وندیداد" و در گزارش پهلوی ‏"زند" (تفسیر اوستا) و در کتاب‏ پهلوی‏" بندهشن‏" واژه‌ی "اسپراس" آمده است. اسپراس، راهی است که ٢٠٠٠ گام‏ باشد و هرگام دو پا. پسوند "راس‏" در "اسپراس‏"، در زبان پهلوی به‏‌معنای ‏"راه‏" آمده‏ است که "س‏" در پهلوی به‏ "ه" تبدیل می‏‌شود (مانند آگاسی-آگاهی، گاس-گاه، ماسی-ماهی).  

 اسپریس، در زمان ساسانیان و در کتاب پهلوی‏ "بندهشن‏" به‏‌معنای میدان تاخت‏ و تاز اسب به‌کار رفته است. "س‏" پهلوی در آن حفظ شده و این میدان، به درازی‏ ٢٠٠٠ گام است.

واژه‌ی"اسپهبد" یا "سپهبد" از واژه‌ی "سپاه‏" آمده است و "سپهبد" کسی است که به‏ سرداری رزمیان سواره‌ی سپاه گماشته شود.

نام شهر "اسپهان‏" یا "سپاهان‏" که معرّب آن ‏"اصفهان‏" است، از همین واژه است.  این واژه در اوستا و فرس هخامنشی ‏"سپاه‏" خوانده شده است و بتلمیوس‏ جغرافیانویس یونانی، این شهر را "اسپدان‏" خوانده است. "یاقوت‏" نیز در "معجم البلدان‏" به نقل از حمزه‌ی اصفهانی و ابن درید، نام اسپهان را از این ریشه دانسته است.

برخی از دانشمندان، کلمه‌ی اسب را از مصدر "آس پا" آریایی به معنی‏"تندرو‏" گرفته‌‏اند؛ زیرا اسب، از شتر و گاو و خر تندروتر است.

 در اوستا "ائورنت‏" به‌معنی تند و تیز و چست و چالاک و دلیر و پهلوان است. این صفات، در کتاب دینی ایرانیان زیاد به‌کار رفته و کم‏‌کم به‌صورت اسم درآمده و مترادف با "اسب‏" شناخته شده است. چنان‏‌که در "یسنا" و "گات‏ها" نیز این واژه‏ آمده است. "ستور" نیز در فارسی، کلمه‏‌ای است که به معنی ‏"اسب‏" آمده است.  فردوسی گوید:

ز سُمّ ستوران در آن پهن دشت‏ زمین شد شش و آسمان گشت هشت

واژه‌ی ‏"ستور" در اوستا "ستئور" ضبط شده است که به چهارپایان بزرگ چون‏ اسب و شتر و گاو و خر گفته می‏‌شده است.

"مادیان‏" (مادینه اسب)، از ریشه و بن ‏"ماتا" که فرس هخامنشی است گرفته شده‏ است. در پهلوی این واژه به ‏"ماتک‏" تبدیل شده است، به معنی مادر، چنان‌که‏ "ماکیان‏" یعنی مرغ خانگی.

 واژه‌ی "ماده‏" با واژه‌ی "ماتک‏" در پهلوی یکی است.

 "استر"در سانسکریت ‏"اسوتر" خوانده شده است. بلعمی‏‌ گوید:
 «خر بر اسب تهمورث افگند، تا "استر" آمد». جز‌ء اول ‏"اسوتر"، یعنی ‏"اسو" به‌معنی ‏"اسب‏" است.

ترکیب نام‏‌های شهریاران، پادشاهان و ناموران ایرانی با واژه‌ی اسب، گویای این‏ حقیقت است که ایرانیان از روزگاران بسیار کهن، با این چهارپا آشنا بوده‌‏اند و به‏ پرورش آن اهمیّت می‏‌داده‏‌اند و با آن همزیستی داشته‌‏اند.

در"اوستا" و کتیبه‏های ‏"آشور" و "بابل‏" و سنگ‏‌نبشته‏‌های هخامنشیان و آثار نویسندگان یونان، نام برخی از این شاهان آمده است:

"ایسپبار"، نام یکی از شهریاران یا سران ماد است که پادشاه آشور در سده‌ی هشتم‏ پیش از میلاد در کتیبه‌ی خویش از او نام برده است.

"ایسپبار"، به معنی سوار و "گرشاسب‏"، به معنی دارنده‌ی اسب لاغر و "ارجت‏ اسپ" (ارجاسب) به معنی دارنده‌ی اسب ارجمند، "ائوروت اسپ" (لهراسپ) به مفهوم‏ تند اسب و "ویشتاسپه‏" (گشتاسپ) به معنی دارنده‌ی اسب ازکارافتاده است.

"یاماسپه‏" مساوی است با "جاماسپ‏" و "توماسپه‏" برابر است با "تهماسپ‏" به‏ معنی دارنده‌ی اسب فربه و زورمند و "هوسپه‏" به معنی دارنده‌ی اسب خوب آمده‏ است.

"اسپچنا" به معنی آرزومند یا خواستار اسب و "گشن اسب‏" به معنی دارنده‏ اسب نر و دلیر و "شید اسپ‏" به مفهوم دارنده‌ی اسب درخشان است ‏"بیوَر اسپ‏" که نام ضحّاک است، به معنی دارنده‌ی ١٠٠٠٠ اسب و "خروت اسپ‏" که نام پدر ضحّاک است، یعنی دارای اسب سهمگین (متن اوستا و بندهشن).

در نوشته‏‌های‏ "زاد اسپرم‏" و در کتاب ‏"مروج الذّهب‏" مسعودی و روایات داراب‏ هرمزدیار، نام ١۴تن از نیاکان‏ "وخشور زرتشت‏" یاد شده است که نام چهار تن آنان با واژه‌ی اسب درآمیخته است.

 در "یسنا"، "آبان پشت‏" و "وندیداد" "پور و شسپ‏" (نام پدر زرتشت) و "پیتیر اسپ‏" به معنی دارنده‌ی اسب پیر (دومین نیای زرتشت) و "اورود اسپ‏" یا "اریکداسپ‏" (سومین نیای زرتشت) و "هئچد اسپ‏" یا "هئچت اسپ‏" به معنی دارنده‌ی اسب تندرو (چهارمین‏ نیای زرتشت)، آمده است.

 نام گروهی از ایرانیان نیز با "شتر" ترکیب شده است، چنان‏‌که نام خود زرتشت‏ "زرتهوشتر" به معنی زرّین شتر یا دارنده‌ی شتر زرد و "فراشئوشترا" نام برادر جاماسب، وزیر گشتاسب به معنی دارنده‌ی شتر راهوار است.

 اسب، مانند همه‌ی جانوران خانگی یا اهلی، در دشت‏‌ها آزاد می‌زیست و رفته‌‏رفته‏ رام گردید.

اقوام معروف به هند و اروپایی و به‌ویژه آریایی‏‌ها یعنی ایرانیان‏ و هندوان که روزی باهم می‌‏زیستند، به رام کردن اسب‌‏های وحشی کام‌یاب بودند و پرورش اسبان توسّط اینان از ارمغان‏‌های گران‌بهای فرهنگ آریایی است.

 به دستیاری آریاییان، پرورش اسب در سرزمین‏‌های غیرآریایی معمول گردید. از روزگاری کهن، ایران‏‌زمین مرزوبومی اسب‏‌خیز بوده است و اسب‏‌های این‏ سرزمین، زیبا، تیزتک و دلیر بوده‌‏اند. این اسب‏‌ها از نژاد و تخمه‌ی همان تکاورانی‏ هستند که در گذشته‌‏های دور، دارای نام و آوازه‌ی نیک بودند و در نوشته‏‌های کهن‏ چون گاو و شتر ستوده شده‌‏اند.

 در تورات، انجیل و قرآن کریم، از این حیوان به‌نیکی و فرخندگی یاد شده است. در دین‏‌های آریایی چون زرتشتی، برهمنی، و بودایی، برخلاف کیش‌‏های سامی، توجّه خاصّی به جانوران شده و در دیانت برهمنی و بودایی، به حکم فرمان‏ "اهیمسا" به معنی ‏"نکشتن‏" و "سمسارا" به معنی ‏"گردش زندگی‏"، حیوانات‏ را نمی‏‌آزردند، زیرا ممکن است روان آن‏‌ها به پیکر دیگری درآید (تناسخ).

 امّا در دیانت‏‌های زرتشتی تناسخ نیست و نگه‌داری از اسبان در ردیف نگه‌داری‏ از همه‌ی آفریدگان نیک و سودمند به‌شمار می‌‏آمده است.

 در میان آثار سومری‏‌ها، اسب دیده نمی‏‌شود و پس از رسیدن اسب از ایران‌‏زمین‏ به سرزمین‏‌های بابل و مصر، آن را "خرکوهی‏" می‌‏نامیدند.

در مصر گردونه‌‏ها (ارابه‌ها) را گاوان و خران می‏‌کشیدند و گردونه‌ی "گودئا" پادشاه سومر، با خر کشیده می‌‏شده است.

در قوانین معروف‏ "حمورابی‏" پادشاه بابل (٢١٢٣-٢٠٨١ پیش از میلاد) در بحث‏ دام‌پزشک یا بیطار، نام گاو و خر و گوسند و خوک آمده و از اسب نامی نیست. به‌نظر می‏‌رسد که چندی پس از دومین هزاره‌ی پیش از میلاد مسیح، اسب به بابل‏‌زمین‏ رسیده باشد.

 در کتیبه‌های بابلی، از خاندان ‏"کشاشوها" یاد شده است که برای بازستاندن‏ پادشاهی از خاندان حمورابی، تلاش کرده‌‏اند. کشاشوها، زیر نفوذ تمدّن آریایی‏‌ها بوده‌‏اند. آریایی‏‌ها در مهاجرت خویش از جایی به جایی، با گردونه‏‌هایی که به‌وسیله‌ی اسب‌‏ها کشیده می‌‏شد، انجام می‏‌گرفت و کشاشوها به تقلید از آریاییان، بار و بنه و زن‏ و فرزند خود را با اسب به مقصد می‏‌رسانیدند.

در آثار سلسله‌‏های پیشین مصر هم از اسب نام و نشانی نیست. سال‌‏ها پس از ١٣۵٠ پیش از میلاد، نخستین بار در کرانه‌ی نیل، به اسب و گردونه‌ی اسبی برمی‏‌خوریم‏ و چنین می‏ن‌ماید که این جانور در هنگام استیلای آسیایی‌‏های بیگانه‌ به خاک مصر رسیده باشد.

در اشعار "پیندار" یونانی شاعر سده‌ی پنجم پیش از میلاد، "کنتورها" که از اقوام‏ وحشی بوده‏‌اند، به‌صورت اسبی معرّفی شده‏‌اند که از نا به بالا به‌صورت آدمی‏ است.

در "ودا" کتاب آسمانی برهمنان، از اسب‏‌های زیبا یاد شده است. قربانی کردن اسب برای خدایان، یکی از مراسم بسیار کهن ‏"ودا" است. در میان بخشش‏‌های گران‌بهایی‏ که سرودگویان ‏"ودا" از شاهان و بزرگان دریافت می‏‌کرده‌‏اند، چندین اسب بود.

در چین که تاریخ آن از پایان سده‌ی سیزدهم پیش از میلاد آغاز می‏‌شود، در جز‌و چهارپایان، نام اسب نیامده است و اسب و گردونه‌‏های اسبی از کوه‏‌های‏ تیانشان که در ترکستان شرقی یا ترکستان چین است، به چین رسیده است.

 سرزمینی که امروز ترکستان چین و ترکستان روس نامیده می‏‌شود، مرکز اصلی‏ تمدّن آریایی‌‏ها بوده است، به‌ویژه کرانه‏‌های‏ "سیر دریا" (سیحون) و "آمودریا" (جیحون) که مهد تمدّن ایرانیان و تورانیان است.
اما اسب عربی که به‌ خوبی معروف است، همان اسب ایرانی است که پس از حمله‌ی تازیان در شبه جزیره‌ی عربستان پرورش یافت. چنان‌که گفته شد، در هیچ‏‌جای‏ تورات، از اسب‏‌های کویر آن دیار سخن نرفته است و کتیبه‏‌های آشوری نیز از اسب‏ یاد نکرده است. "هرودوت‏" نویسنده و مورّخ سده‌ی پنجم پیش از میلاد که از لشکریان خشایارشا در جنگ یونان یاد می‏‌کند، می‏‌گوید: «گروه عرب‏‌ها که جز‌و لشکریان بودند با شتر می‏‌تاختند و در تندی از اسب واپس نمی‏‌ماندند و شترسواران عرب به دنبال اسب‌‏سواران بودند، تا اسب‏ها نرمند». زمان پرورش اسب‏ در عربستان نباید قدیم‌تر از پایان سده‌ی چهارم پیش از میلاد باشد.

 نه‏تن‌ها اسب پرورش‌‏یافته، از ارمغان‏‌های اقوام هند و اروپایی است، بلکه گردونه‏ یا ارابه هم به دستیاری آنان به سرزمین‏‌های دیگر رسید. "چرخ‏" که از بزرگ‌ترین‏ اختراعات اوّلیه‌ی آدمی است، نیز از ابتکارهای آریایی‏‌هاست.

ایرانیان از دیرگاه با گردونه‌ی اسبی آشنا بوده‌‏اند و واژه‌ی "رتهشتر" که در اوستا به‌صورت ‏"ارتشتار" درآمده است، نام طبقه‌ی رزمیان ایرانی است و این واژه از "گردونه‏ سوار" گرفته شده است (مرکّب از "رتهه‏" به معنی ارابه و "ستر" به معنی ایستادن یا سوارشدن و مجموعن به مفهوم ‏"گردونه‌ایستاده‏" یا "به ارّابه برنشسته‏" یا "چرخ‏ سوار".

بر اسب برنشستن، پس از بستن اسب به گردونه، معمول شد و زمان آن به سده‌ی هشتم پس از میلاد می‌‏رسد.

گزنفون می‏‌گوید: «ارمن‌ها از برای خورشید یا مهر، اسب قربانی می‏‌کردند. در اوستا آمده است: دلیران ایرانی در پهنه‌ی کارزار از اسب و گردونه بی‏‌نیاز نبودند. گروهی از ایزدان یا فرشتگان‏ "مزدیسنا" مانند خود ایرانیان پیکارگر به گردونه‌ی مینوی‏ برمی‏‌نشسته‏‌اند. یکی از آنان ‏"مهر" یا "میترا" است. مهر ایزد فروغ و پیکار و پاسبان‏ عهد و پیمان است. این ایزد، بعدها با خورشید تیزاسب یکی دانسته شده است. خود "مهر" گردونه‌ی چهاراسبه برنشسته، از خاور به باختر می‏‌شتابد و ابزارهای‏ جنگ در گردونه‌ی او انباشته شده است تا دیوان و دروغ‌گویان را به ‌سزا رساند. این‏ ابزارها، به تندی نیروی اندیشه پرتاب می‌‏شده است.
گردونه‌ی زیبا و هموار رونده‌ی "زرین‏مهر" با زینت‏‌های گوناگون آراسته است و این‏ گردونه را چهار اسب سفید یکرنگ جاودانی که از چراخور مینوی تغذیه می‏‌شوند، برمی‏‌کشند. سم‏‌های پیشین این اسبان، زرّین و سم‏‌های پسین آن‌ها سیمین است و این چهار تکاور، به یوغ زیبایی بسته شده‌‏اند».

 در "مهریشت‏" فقره‌ی ۷٦ آمده است:

 «آری توی ای مهر نابودکننده‌ی مرد بداندیش. توی دارنده‌ی اسب‏های زیبا و گردونه‏های خوب.»

گردونه‌ی "ایزد سروش‏" مانند گردونه‌ی "ایزد مهر" به چهار اسب سپید بسته شده‏ است.

در "یسنا" آمده است که ‏"چهار راهوار سپید روشن درخشان، سروش پاک را در سرای مینوی می‌‏کشند، تندتر از باران، تندتر از میغ و تندتر از مرغ‏‌های پرّان و تندتر از تیر خوب‌رهاشده."

در اوستا، فرشته‌ی نگهبان چهارپایان سودمند نیز دارای گردونه است و نام این‏ فرشته ‏"دواسپا" است. در این کتاب مقدّس در فصل‏ "واسپ یشت‏" چنین آمده‏ است: «درواسپ‏" توانای مزدا آفریده‌ی پاک را می‌‏ستاییم؛ کسی که چهارپایان خُرد را درست نگه دارد. کسی که چهارپایان بزرگ را درست نگه دارد. کسی که دوستان را درست نگه دارد. کسی که کودکان را درست نگه دارد. او کسی است که دارنده‌ی اسب‏‌های زین‌شده و گردون‏‌های گردنده و چرخ‏‌های خروشنده است‏».

در اوستا، اسب شیهه‏‌زننده و گردونه و چرخ خروشنده، در ردیف خان و مان و زن و فرزند و گله و رمه، مایه‌ی آسایش و زندگی خوش و خرّم دانسته شده است.

در "آبان یشت‏" آمده است:

 «اینک مرا-ای ناهید پاک-آرزوی داشتن دو چالاک است: یکی از چالاک دوپا (مرد دلیر) و یکی چالاک چهارپا (اسب)، تا گردونه را در پهنه‌ی کارزار بگرداند».

در "یسنا" آمده است: «اسب به سوار نفرین کند که ‏"اسبان نتوانی بستن، بر اسبان‏ نتوانی برنشستن و نه به اسبان لگام زدن؛ چرا آرزو نکنی که زورم را در میدان نبرد بنمایانی؟!».
در "مهریشت‏" می‏‌خوانیم که ‏«ارتشتاران بر پشت اسب به مهر نماز برند و زور را از برای اسب‏‌ها و تندرستی را از برای خویش درخواست کنند. "توس‏" -یل‏ جنگجو- بر پشت اسب، به ناهید نماز برد».

در تفسیر پهلوی اوستا (زند)، ارزش یک ستور پربها (اسب یا شتر) ٣٠ ستیر (هر ستیر ۴ درهم) است و ارزش برگزیده‌‏ترین اسب برابر است با ٨ گاو باردار.

فرشته‌ی باران، به پیکر اسب سپیدی است که با "دیو خشکی‏" در نبرد است و بر او پیروز آید.

برخی از نامورانی که ده‌‏ها گاو و گوسفند و اسب را فدیه آورده‌‏اند اینانند:

هوشنگ پیشدادی، جمشید، فریدون، گرشاسب، افراسیاب تورانی، کیکاوس، کیخسرو، توس، پیران ویسه، گشتاسب.

"خشایارشا" واژه‌‏ای است از ریشه‌ی "خشیه‏" به معنی شاه و "ارشن‏" به معنی‏ اسب نر. خشایارشا، به معنی‏ "دلیرِ شاهان‏" آمده است و "گشن‏" همان ‏"ارشن‏" اوستایی است، به معنی اسب نر.

 "سیاووش‏"، که آن را در پهلوی‏ "سیاوخش‏" گویند، در اوستا "سیاورشن‏" گفته می‌‏شده‏ است. "سیاوا" به معنی سیاه و "ارشن‏" به معنی اسب نر و "سیا وخش‏" به معنی‏ دارنده‌ی اسب سیاه است و یکی از پارسایان زرتشتی به نام ‏"سیاوسپی‏" در "فروردین‏ یشت‏" به معنی ‏"سیاوخش‏" آمده است.

در آبان‏یشت می‏‌خوانیم: «ای سپیتمان زرتشت‏" هماره از این چهار اسب، باران، برف، ژاله و تگرگ فروریزد. چه اهورامزدا برای ایزد ناهید از باد و باران و میغ و تگرگ، چهار اسب نر ساخت».

اوستایی که امروز در دست داریم. یک چهارم اوستای نیاکان ما در روزگار ساسانیان است و در آن اوستای قدیم، به‌مراتب بیش از اوستای امروز از اسب‏ ستایش شده است.

در"دینکرت" یا "دینکرد"، از "ستورستان‏" و "ارتشتارستان‏" یاد شده است. ستورستان، ضوابط و قوانینی است برای رفتار با ستوران و تیمار آن‌ها. ارتشتاران، ضوابط و قوانینی است درباره‌ی رزمیان.

 در"نوروزنامه‌"‌ی خیام درباره‌ی اسب چنین آمده است: «چنین گویند که از صورت‏ چهارپایان هیچ صورت نیکوتر از اسب نیست، چه وی شاه همه‌ی چهارپایان چرنده‏ است. گویند آن فرشته که گردونه‌ی آفتاب کشد به‌صورت اسبی است ‏"آلوس‏" نام».

خسرو پرویز گوید: "پادشاه، سالار مردان است و اسب سالار چهارپایان‏".

در "نوروزنامه‏"، اسب به نام‏‌های الوس‌چرمه و سرخ‌چرمه خوانده شده است‏ و "الوس‏" آن اسب است که گویند آسمان کشد و بسیار دوربین بود و از دور جای‏ بانگ سم اسبان شنود و به‌سختی شکیبا بود.

خورشید در اوستا همیشه به صفت ‏"ائوروث اسپا" یعنی تند اسب توصیف شده‏ است.

در قابوس‌نامه می‏‌خوانیم: «حکما گفته‌‏اند که جهان، به مردمان، بر پای است و مردم به حیوان. نیکوترین حیوان‌ها اسب است و داشتن آن، هم از کدخدایی است و هم از مروّت».

در سنّت ‏"مزدیسنان‏" آمده است: «در میان اسب‏‌های کی گشتاسب هم‌زمان‏ زرتشت، اسب سیاهی بود بسیار گران‌مایه. روزی چهار دست و پای آن به شکمش‏ فرورفت و شاه ملول شد. همه‌ی حکیمان از درمان فروماندند. زرتشت در آن هنگام‏ از بدگویی دشمنان در زندان بود. چهار دست و پای آن اسب را برون آورد. شاه‏ شادمان شد و زن او و پسر اسفندیار به پیغمبری زرتشت بی‏‌گمان شدند و بدخواهان و خشور زرتشت به سزای خود رسیدند».

 این داستان دینی را شاعر زرتشتی به نام‏ "زرتشت بهرام پژدو" در سده‌ی هفتم‏ هجری در "ری‏" از پهلوی به نظم کشید.

ز اسبان یکی بود در پایگاه‏  که بودی ورا نام، اسب سیاه
که او را گرانمایه‏تر داشتی‏   ابر پشت او گردن افراشتی‏

به میدان به کردار کوه روان‏   که با باد پهلو زدی هر زمان‏

تن پیلوارش به زرّین ستام‏   تو گفتی عروسی است اندر خرام‏

برافروخته گردنی همچو ببر  که غرّان شود پیش رویش هژبر

گهِ تاختن چون بجَستی ز جای‏   تو گفتی بر او نیست خود دست و پای‏

چو بر پشت او رزم ‏ساز آمدی‏   به پیروزی از رزم بازآمدی

در کتاب "یادگار زریران‏" چندین ‏بار از اسب سیاه خاندان گشتاسب یاد شده است. در جنگ، گشتاسب بر پشت اسب سیاه برآمد و پیکار کرد و چون زریر کشته شد اسب سیاه، به دست ‏"ویدرفش‏" کشنده‌ی وی افتاد. "بستور" پسر زریر به خون‌خواهی‏ پدر شتافت. اسب سیاه چون آواز بستور شنید، دست و پا بلند کرد و خروش‏ برآورد. "ویدرفش‏" از پای درآمد و کشته شد و اسب سیاه دیگرباره به خاندان‏ گشتاسب بازگشت. اسفندیار -پسر گشتاسب- با همین اسب به جنگ رستم شتافت. از فردوسی می‌خوانیم:

بفرمود تا زین بر اسب سیاه‏   نهادند و بردند نزدیک شاه‏

چو اسب سیه دید پرخاش‌جوی‏ ز زور و ز مردی که بُد اندر اوی‏

نهاد او بُرد نیزه را بر زمین  ‏ ز روی زمین اندرآمد به زین‏

به‌سان پلنگی که بر پشت گور   نشیند، برانگیزد از گور، شور

پس از کشته شدن اسفندیار، "پشوتن‏" برادرش تابوت و خود و خفتان و اسب سیاه اسفندیار را نزد گشتاسب برد.

پشوتن همی رفت گریان به راه‏   پسِ پشتِ تابوت و اسب سیاه

کتایون، مادر اسفندیار و زنان و خواهران، مویه‏کنان به سوی اسب رفتند:

برفتند یکسر ز بالین شاه‏   خروشان به نزدیک اسب سیاه‏

بسودند از مهر، یال و سرش‏  کتایون همی ریخت خاک از برش

در داستان سیاوخش، که سواره از آتش گذشت چنین می‏‌خوانیم:

چو این‏‌گونه بسیار زاری نمود  "سیه‏" را برانگیخت برسان دود

شگفتی در آن بُد که اسب سیاه‏  نمی‌‏داشت خود را از آتش نگاه‏

سیاوش، سیه را بدان‏سان بتاخت‏ تو گفتی که اسبش به آتش بساخت

اسب سیاه گشتاسبی، یادآور اسب سیاه خسروپرویز ساسانی است که به جهت‏ رنگش ‏"شبدیز" خوانده شده است و نظامی آن را در "خسرو و شیرین‏" چنین‏ توصیف می‏‌کند:

هرآخور بسته دارد ره‏نوردی  ‏ کز او در تک نبیند باد گردی‏

سبق برده ز وهم فیلسوفان‏  چو مرغابی نترسد ز آب و طوفان‏

به یک صفرا که بر خورشید راند  فلک را هفت میدان باز ماند

به گاهِ کوه کندن، آهنین سُم‏  گهِ دریا بریدن، خیزران دُم‏

زمانه گردش و اندیشه رفتار  چو شب کارآگه و چون صبح بیدار

نهاده نام آن شبرنگ، شبدیز  بر او عاشق‌‏تر از مرغ شب‏آویز

بلعمی‏‌گوید: "اسب‌نشستن و زین‌برنهادن، تهمورس آورد".

ابن البلخی در فارس‌نامه گوید: «تهمورس، زینت پادشاهان ساخت از اسبان‏ برنشستن و بارها بر چهارپایان نهادن و لشکرها از بهر نخجیر به‌دست آوردن.».

فردوسی در شاهنامه گوید که تهمورس بسیاری از جانوران وحشی را اهلی کرد و شکار آموخت و ٣٠ سال اهریمن را اسب خود ساخت.

برفت اهرمن را به افسون ببست‏  چو بر تیزرو بارگی برنشست‏

زمان تا زمان زینش بر ساختی‏   همی گِردِ گیتیش برتاختی

"اِسترابون‏"، جغرافیانویس یونانی در پایان سده‌ی اول پیش از میلاد می‏‌نویسد: «ایرانیان جوان از پنج تا ٢٠ سالگی کمان‌کشیدن و زوبین‌انداختن و براسب‌نشستن‏ و راست‌گفتن می‌آموزند».

به قول‏"هرودوت‏" اسب از کودکی یار برگزیده‌ی هر ایرانی بوده است. "پولی‏ بیوس‏" یونانی - ٢٠١ تا ١٣٠ پیش از میلاد مسیح- می‎‏نویسد: «سرزمین ماد از برای‏ مردم و اسب خویش، بر جاهای دیگر برتری دارد و در سراسر آسیا اسبش به‌ترین‏ اسب به‌شمار می‎‏رود، زیرا پرورشگاه اسب‏‌هایی است از برای آخور پادشاه».

 "امیانوس مارسلینوس‏" نویسنده‌ی رومی می‎‏گوید:

«ما خود دیدیم که چه‌گونه‏ مردان ایران در پیکار، بسیار گستاخ و در تکاپو بسیار نیرومند بودند. اسب‏‎هایی نسایی که در سرزمین ‏"نسا" -پرورشگاه اسبان در ایران باستان- پرورش می‌‏یافتند، از زمان هخامنشیان تا روزگار ساسانیان تیزتک‎‏ترین اسب‌ها به‌شمار می‏‌رفته‎‏اند.  خشایارشا در گردونه‏‌ای که اسب‏‎های نسایی آن را برمی‏‌کشیدند، نشسته بود. گردونه‌ی خداوند "زئوس‏" را هشت اسب مقدّس که آن‏‌ها را "نسایی‏" نامند، می‏‌کشیدند.

کورش، پرورش اسب سواری را در سرزمین ماد آموخت و آن را در فارس رواج‏ داد و نیز زین‏‌افزاربرپشت‌اسب‌نهادن را. در لشکرکشی‏‌های خشایارشا به یونان، در مسابقه‌‏ای که خشایارشا ترتیب داده بوده است، اسب‌‏های یونانی، از اسب‏‌های‏ ایرانی واپس ماندند. داریوش، سومین شاهنشاه خاندان هخامنشی در سنگ‌‏نبشته‌ی تخت جمشید در فارس سرافراز است که زادبومش دارای مردم خوب و اسب‏‌های خوب است.

رمه‏‌ای از اسب‏‌های هخامنشیان در بابل نگه‌داری می‏‌شده است که ٨٠٠ اسب و ١٦٠٠٠ مادیان داشته است و از هر اسب ٢٠ کوه پدید آمده است.

در عصر هخامنشی، به شمار روزهای سال ٣٦٠ اسب سفید خراج گرفته‏ می‏‌شد. در روزگار اسکندر بزرگ ٦٠٠٠٠ اسب در چراگاه نسا چرا می‌‏کردند و پیش‌تر از آن ١٦٠٠٠٠ اسب در آن‌جا پرورش ‏یافته بوده است».

 "نسا" در لغت از مصدر "سای‏" (سی) به معنی آسودن است و با جز‌ء یا پیشاوند «نی» که به معنی «فرود» است، ترکیب یافته و مجموعن به مفهوم زیستگاه یا نشستن‏‌گاه است و از همین ریشه است واژه‌ی آسایش یا آسودن.

این سرزمین (نسا) شهری است در خراسان به نزدیکی باورد یا ابیورد و در کتاب‌های‏ "حدود العالم‏" و "مسالک الممالک‏" استخری و "احسن التّقاسیم‏" مقدسی و "مسالک و ممالک‏" ابن خردادبه و "نزهة القلوب‏" حمدالّه مستوفی از آن یاد شده‏ است و آن امروز جز‌و سرزمین ‏"اشک‏‌آباد" یا عشق‏‌آباد در مرز ترکستان روسیه و ایران است.

 استرابون به نقل از "اونسیکریئوس‏" از گور "کورش‏" چنین یاد می‏‌کند: برجی که آرمگاه کورش است، دارای ١٠ طبقه است. پیکر کورش در آخرین طبقه نهاده شده‏ است.

سپس استرابون از "اونسیکریئوس‏" در مورد داریوش و کتیبه‌ی گور او یاد می‏‌کند:

من دوستدار دوستان بودم، من به‌ترین سوار و زبردست‏‌ترین تیرانداز و سرآمد شکاربانان شدم. من دانستم و توانستم هرکاری را انجام دهم. در روی گور به زبان‏ یونانی، امّا به خط فرس چنین نوشته شده است: "این‌جاست آرامگاه من، کورش‏ شاهنشاه‏".

همان‌گونه که یاد شد، ایران را موطن اسب‏‌های نیکو دانسته‌‏اند. می‌گویند در قرن هفدهم، لویی چهاردهم پادشاه فرانسه، از پادشاه ایران تقاضای فروش ١٠٠ رأس اسب‏ تخمی برای اصلاح ‏نژاد اسب‌‏های فرانسه کرد، ولی او دستور داد که از ایلخی‏ه‌ای‏ متفّرقه، چند رأس اسب به فرانسه فرستاده شود و خروج اسب‌های تخمی دولتی و اسب‌های دم‏قرمز را ممنوع کرد.

 

در پهنه‌ی ادب پارسی و فرهنگ ایرانی، از این حیوان نجیب و هنرنما بسیار و به‌نیکی یاد شده‏ است. بدیهی است در این مختصر نه مرا توان پژوهشی بیش‌تر و عمیق‌‏تر است و نه‏ خواننده را مجال و تحمّل مطالعه و ملاحظه‌ی همین مختصر، لیکن چنان‌که گفته‏‌اند:

 آب دریا را اگر نتوان کشید   هم به‌قدر تشنگی باید چشید

 

از: مجله‌ی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران  شماره ١۴٦

برگرفته از: سبوی تشنه

تشدید در زبان فارسی


شماره‌ی نوشته: ١٩ / ۵

حجت کجانی حصاری

تشدید در زبان فارسی

تشدید از مواردی است که از خطّ عربی اقتباس شده و در نوشتار فارسی به‌کار میرود اما علت بهکارگیری آن در فارسی با زبان عربی کاملن متفاوت است. واژههای تشدیددار زبان فارسی بسیار اندکاند و جایگاه تشدید در این واژهها یا در پایان هجای اولِ کلمات دوهجایی است یا در پایان واژهها به هنگام اضافه‌شدن به حرف، پسوند یا واژهای دیگر. دلیل اصلی آوردن تشدید در زبان فارسی، گردشهای زبانی و درگیری زبان در تأکیدهای گفتاری و موسیقی کلام است. پس این عنصر در زبان ما بیش‌تر جنبه‌ی شنیداری دارد. در میان حروف فارسی، سه حرف «ر»، «ک» و «ل» بیش‌ترین تشدیدپذیری را دارند.

زبان فارسی که خط خود را از شکل نوشتاری زبان عربی اقتباس کرده، در طول سالیان متمادی بسیاری از ویژگیهای این زبان را نیز پذیرفته و جزء ذاتی خود کرده است تا آن‌جا که امروز هرکس ادعای آشنایی با این زبان را دارد، آنها را از خصوصیات فارسی میداند. یکی از این ویژگیها به‌کاربردن تشدید (-ّ) است. «تشدید ادغام کردن دو حرف همجنس است» (فرهنگ لاروس). تشدید که از «شدت» و «شدید شدن» سرچشمه گرفته، لغتی است تازی به معنی شدت‌بخشیدن به تلفظ یک حرف و شدیدتر بیان‌کردن آن و منظور از آوردن آن در نوشتار، سکون یک حرف و تکرار دوباره‌ی آن در گردش زبان و تلفظ واژههاست. وجود تشدید در زبان باعث گرفتگی آوایی و تکرار یک حرف میشود و در برخی زبانها که این اتفاق بیش از حد میافتد، زبان به چالشی دچار میشود که آن را از روانی و رسایی دور میکند.

در زبان فارسی همچون زبانهای همریشه و همخانواده‌ی خود (زبانهای شاخه‌ی هند و ایرانی و هند و اروپایی) با پژوهش در فرهنگها و لغتنامهها این اتفاق آوایی و واجی را تنها میتوان در کلماتی معدود مشاهده کرد. در واقع، شمار واژههای مشدّد زبان فارسی آنچنان اندک است که تمام آنها را میتوان در فهرستی تکصفحهای و در چند خط گنجاند. مقایسه‌ی تعداد کلمات تشدیددار در کتاب‌های فارسی و عربی این نکته را آشکار میسازد که بحث تشدید در زبان فارسی با این بحث در عربی کاملن متفاوت است و این دو اموری جدا از یکدیگرند. برای مثال، در پنجاه بیت نخست دیوان «متنبّی» ٨۷ کلمه و در همین تعداد از معلّقه‌ی اول ١٠١ کلمه‌ی تشدیددار، وجود دارد؛ در حالی که این آمار در دیوانهای فارسی انگشتشمار است: در پنجاه بیت نخست «شاهنامه»، صفر کلمه‌ی تشدیددار، در «هفت پیکر» نظامی پنج کلمه، در «خسرو و شیرین» چهار کلمه، «لیلی و مجنون» ده کلمه، در پنجاه و پنج بیت نخست «مثنوی» هشت کلمه، در شصت و پنج بیت نخست «منطقالطیر» ده کلمه، در پنجاه و دو بیت نخست «دیوان حافظ» ‌دوازده کلمه (به‌استثای بیتها و مصراعهای عربی). کتاب‌های نثر نیز آمار بالایی ندارند. برای نمونه، در مقدمه‌ی «کلیله و دمنه» (بدون جملات عربی) شانزده کلمه و در قسمت نخست «گلستان سعدی» بدون بیتهای عربی یازده کلمه‌ی تشدیددار دیده میشود.

 

ویژگیهای واژههای مشدّد در زبان فارسی

کلمات مشدّد زبان فارسی ویژگیهایی دارند که در زیر به آنها اشاره میکنیم:

الف- بیش‌تر کلمات مشدّد فارسی، دو هجایی و در وزن عروضی شامل دو هجای بلندند: [بچ + چه]، پلّه (پل + له]، زریّن [زر + رین]، گلّه [گل+ له]، یکّه [یک + که]، ارّه [ار + ره]، فرّخ [فر + رخ]، برّان [بُر +ران] و...

مهره‌ی انجم ز زریّن حقّه ساخت   با فلک در حقّه هر شب مهره باخت   (منطقالطیر/ ١)


ب- کلمات تشدیدار در زبان فارسی به دو دسته تقسیم میشوند:

١. واژههایی که تشدید را در وسط خود دارند؛ مانند بچّه، خرّم، درّه، لکّه، غرّش، برّه و... .

ای خرّم از بهار رخت روزگار عمر   باز آ که ریخت بی گل رویت بهار عمر   (حافظ/ ٣۴٢)

خاقانیا ز غرّش بی‌هودهشان مترس    جز آب و نار هیچ ندارد سحابشان    (خاقانی/ قصیده ١۷٠)

٢. واژههایی که به‌هنگام افزایش و نسبت، در وسط یا پایان خود، مشدّد میشوند:

- گرفتن پسوندها و ضمایر: مانند: زریّن، پّرّم؛

که گر پروری بچّهی نرّه شیر  شود تیز دندان و گردد دلیر   (شاهنامه/ ٣۴۴)

همچو پرّه و قفل، من چون جفت گردم با کسی  همچو مرغ کشته آن دم پَرّم از من برکشند (ناصر خسرو/ ۷۵١)

بر نشان پای آن سرگشته راند    گرد از پرّهی بیابان برفشاند  (مثنوی / دفتر ٢)

- پذیرفتن نقشنمای اضافه:

طاووس را بدیدم میکند پرّ خویش   گفتم مکن که پرّ تو با زیب و با فر است  (خلاصه مثنوی/ ٨٢)

- «واو» ربط: فرّ و شکوه، فرّ و آیین

جهان گشت با فرّ و آیین و آب  بتابید از آن سان یکی آفتاب   (شاهنامه)

شه طیبان جمع کرد از چپّ و راست   گفت جان هر دو در دست شماست    (مثنوی/ دفتر اول)

یکی را پای بشکستیّ و خواندی   یکی را بال و پر دادیّ و راندی   (خسرو و شیرین / ١٢٩)

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند   تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری    (گلستان/ ۴٩)

 

پ- قرار گرفتن تشدید بر روی واژههای فارسی ذاتی نیست و به خاطر مضاعف‌بودن ریشهها و تکرار یک حرف در ریشه‌ی واژگان نیز نیست بلکه دلیل آن بیش‌تر سماعی و تأکید زبان بر روی یک حرف است؛ چنان که در واژههای «زریّن» و «زریّنه» که از دو قسمت «زر» به معنی طلا و پسوند نسبی «ین» و «ینه» تشکیل میشود، واژه‌ی زر که دوحرفی است تنها در ترکیب با پسوندهای نسبی «ین» و «ینه» به‌جای تأکید بر حرف «ر» در گردش زبانی، تشدید گرفته است؛ این در حالی است که همین کلمه در ترکیب با پسوند نسبی «ی» تشدید نمیپذیرد (زر + ی = زری) و به هنگام موصوف یا مضاف قرارگرفتن نیز مطابق تأکید کلام میتواند تشدید بپذیرد یا نپذیرد: «زرّ سرخ»، «زرِ سرخ». همچنین است کلمه‌ی «پر» در «شب‌پره»؛ و «فر» و «پر» در ترکیبات زیر:

شبپره گر وصل آفتاب نخواهد   رونق بازار آفتاب نکاهد  (گلستان/ ١٣٨)

وصل خورشید به شبپرّهی اعمی نرسد   که در این مرحله صاحبنظران حیراناند   (حافظ / ٢٦٠)

طاووس را بدیدم میکند پرّ خویش    گفتم مکن که پرّ تو با زیب و با فر است    (خلاصه‌ی مثنوی/ ٨٣-٨٢)

بگریست زارزار و مرا گفت ای حکیم   آگه نهای که دشمن جای من این پر است     (سعدالدین کافی)

 

ت- تشدیدها گاه حذف میشوند و گاه به‌کار میروند؛

با مطالعه‌ی سیر زبان و ادبیات فارسی و پژوهش درباره‌ی لغات مشدّد فارسی در دیوان‌ها و آثار شاعران و نویسندگان پارسیگوی، این نتیجه حاصل میشود که وجود تشدید بر روی کلمات فارسی کاملن شفاهی و سماعی است. چنان که برای مثال، «بچّه» در شعر رودکی سمرقندی (م ٣٢١ ه . ق) با تشدید تلفظ شده ولی قرنها بعد و در شعر شاعرانی چون فردوسی (م ۴١٠) و حافظ (م ۷٩٢) و دیگران، هم با تشدید و هم بدون تشدید به‌کار رفته است:

مادر می را بکرد باید قربان   بچّه‌ی او را گرفت و کرد به زندان    (رودکی / ٣٣)

یکی گور پیش آمدش ماده بود   بچه پیش از او رفته، او مانده بود   (شاهنامه / ۴٣٩)

بدو گفت ای بچّه‌ی شهریار   به تو شاد بادا می و میگسار   (شاهنامه/ ٣٣١)

آن قصر که جمشید در او جام گرفت    آهو بچّه کرد و رو به آرام گرفت   (خیام/ ٦٦)

ور بچه گیرد از او شهناز او   دیو در نسلش بود انباز او    (مثنوی / دفتر ۵)

بچّه بیرون آر از بیضه‌ی نماز   سر مزن چون مرغ بیتعظیم و ساز   (مثنوی/ دفتر ٣)

نغز گفت آن بت ترسابچه‌ی بادهپرست   شادی روی کسی خور که صفایی دارد    (حافظ/ ١٦٦)

یا رب این بچّه ترکان چه دلیرند به خون   که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند    (حافظ/ ٢۴٩)

یا کلمه‌ی «برّه» که به هر دو صورت در ادب فارسی رایج است:

بتابید از آن‌سان ز برج بره    که گیتی جوان گشت از آن یکسره    (شاهنامه/ ٢۷)

پس از پشت میش و بره، پشم و موی   برید و به رشتن نهادند روی  (شاهنامه / ٢٨)

سحر تو نمود برّه را گرگ  بنموده ز گندمی جوی را  (ناصرخسرو/ ١١٦)

هر برّه ز گرگ شیر آشامد  هر پیل انیس کرگدن گردد   (همان/ ۷٠۵)

کسان شهد نوشند و مرغ و بره   مرا روی نان مینبیند تره   (بوستان سعدی)

پیام داد سگ گلّه را شبی گرگی    که صبحدم بره بفرست میهمان دارم  (پروین اعتصامی/ ١٩۵)

و برخی دیگر از واژههای متداول زبان فارسی مانند: «تره»، «امید» و «پشه».

دریاب تو این یک دم وقتت که نئی  آن ترّه که بدروند و دیگر روید   (خیام/ ٨١)

از پی توست این همه امّید و بیم   هم تو ببخشای و ببخش ای کریم   (مخزنالاسرار / ۵)

بضاعت نیاوردم الّا امید   خدایا ز عفوم مکن ناامید   (بوستان)

بدین امّیدهای شاخ‌درشاخ   کرمهای تو ما را کرد گستاخ   (خسرو و شیرین/ ١٢٨)

نیم پشّه بر سر دشمن گماشت   بر سر او چارصد سالش بداشت   (منطقالطیر/ ٢)

جبّار به نیم‌پشّه او را   خوش داد سزا که ما گواییم   (عنصری)

این قاعده خاصّ نظم و شعر نیست، بلکه در متون نثر و در میان صحبت عوام و خواص نیز میتوان این اختلاف آوایی و تلفظّی را دریافت؛ مانند کلمات «درنده» و «برنده» که امروز به هر دو صورت کاربرد دارند. همچنین ممکن است برخی کلمات و ترکیبات در‌هنگام معکوس‌شدن و جابهجایی تشدید خود را از دست بدهند؛ مانند «آهوبچه» که در عکس خود به «بچّه‌آهو» تبدیل می‌شود؛ همچنین است «ترسابچه».

 

ث- در میان حروف فارسی، «ر»، «ک» و «ل» بیش‌ترین تشدیدپذیری را داشتهاند؛ چنانکه در بیش از ۵٠ درصد واژههای مشدّد یافت شده، تشدید روی حرف «ر» قرار گرفته است: برّان، پرّان، درّان، غرّان، غرّش، غرّید، درّنده، ارّه، برّه، نرّه، پرّه، درّه، بّرّا، گرّا (مویتراش)، خرّم، زریّن، فرّه، فرّخ و... .

نکته‌ی مهم و قابل‌توجه در این شماره آن است که بدانیم در خط پهلوی شکل نوشتاری حروف «راء» و «لام» یکی است و این خود تأکیدپذیری این واج (ر) را در زبان فارسی بیش‌تر مینمایاند. جالب این‌جاست که برخی از واژه‌هایی که امروز با حرف «لام» تلفظ میشوند، در زبان پهلوی با «ر» بیان میشدهاند مانند: «پلّه» که در گذشته parrak بوده است.

نکته‌ی دیگر این‌که حرف «ر» تنها صامتی است که به‌هنگام تلفظ زبان را به چرخش و تکرار حرکت وامیدارد و شاید تأکید بر این حرکت بوده که در ترکیب با خطّ و زبان عربی، شکل تشدید را پذیرفته است.

 

نتایج:

١. با توجه به واژههای مشدّد در زبان فارسی، میتوان نتیجه گرفت که واژههای فارسی تحت تأثیر چند چیز تشدید پذیرفتهاند:

الف- تأثیر تلفّظ و بیان افراد و اقوام جامعه: بچه و بچّه؛

ب- تأثیر اضافات مانند کسره‌ی نقشنمای اضافه و واو ربط؛ مانند: زرّ سرخ، فرّ و شکوه

٢. بیش‌ترین تشدیدپذیری و تأکید کلامی زبان فارسی روی حرف‌های «ر»، «ک» و «ل» است؛ مانند: درّه، یکّه، گلّه؛

٣. علت این‌که گفته میشود تشدید از عربی گرفته و در زبان فارسی استفاده شده، این است که در کلماتی که حروف «پ، چ، ژ، گ» دارند نیز تشدید یافت میشود؛ مانند: بچّه، گلّه، پلّه.

۴. علت استفاده از تشدید در زبان فارسی و قرارگرفتن آن بر روی واجها و واژههای این زبان، همچون زبان عربی، مضاعف‌بودن ریشه‌ی واژهها و وجود دو حرف همجنس پشت‌سرهم که اولی ساکن و دیگری متحرک باشد، نیست بلکه دلیل اصلی آن، گردشهای زبانی و درگیری زبان در تأکیدهای گفتاری و موسیقی کلام است. پس تشدید بیش‌تر جنبه‌ی شنیداری دارد.

 

منابع:

١. اعتصامی، پروین؛ دیوان پروین اعتصامی، تهران، ساغر- مهتاب، ١٣۷۷.

٢. حافظع شمسالدین محمد؛ دیوان غزلیات حافظ، به کوشش خلیل خطیبرهبر، تهران، صفیعلیشاه، ١٣۷۷.

٣. خاقانی شروانی، افضلالدین بدیل بن علی؛ دیوان افضلالدین بدیل بن علی نجار خاقانی، به اهتمام سیدضیاءالدین سجادی، تهران، زوار، ١٣٨٨.

۴. خیام، عمربن ابراهیم؛ رباعیات خیام، به تصحیح و تحشیه‌ی محمدعلی فروغی و قاسم غنی، تهران، اساطیر، ١٣۷٩.

۵. خلیل جر؛ فرهنگ لاروس، مترجم: سیدحمید طبیبیان، تهران، امیرکبیر، ١٣۷٦.

۷. رودکی، جعفربن محمد؛ دیوان شعر رودکی، تهران، قطره، ١٣٨٢.

۷. سعدی، شیخ مشرفالدین مصلحبن عبداله؛ بوستان، به تصحیح غلامحسین یوسفی، تهران، پیام محراب، ١٣۷۷.

٨. سعدی، شیخ مشرفالدین مصلحبنعبداله؛ گلستان، تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی، تهران، خوارزمی، ١٣۷۷.

٩. عطار نیشابوری، فریدالدین محمد؛ منطقالطیر، به اهتمام و توضیح سیدصادق گوهرین، تهران، علمی فرهنگی، ١٣۷۷.

١٠. فردوسی، حکیم ابوالقاسم؛ شاهنامه، تهران، سخنگستر، ١٣۷۷.

١١. فروزانفر، بدیعالزمان؛ خلاصه‌ی مثنوی، به انتخاب و انضمام تعلیقات و حواشی، تهران، ١٣۷٠.

١٢. کجانی حصاری، حجت؛ روشهای آموزش خواندن، تهران، لوح زرین، ١٣٨٨.

١٣. گولپینارلی، عبدالباقی؛ نثر و شرح مثنوی شریف، ٣ جلد، ترجمه و توضیح توفیق سبحانی، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ١٣٨١.

١۴. معین، دکتر محمد؛ فرهنگ فارسی، ٦ جلد؛

١۵. ناصرخسرو قبادیانی، ابومعین، دیوان ناصرخسرو قبادیانی، به‌تصحیح مجتبی مینوی و مهدی محقق، تهران، دانشگاه تهران، ١٣۵٣

 

از: رشد ادبیات

برگرفته از: سبوی تشنه

بازی‌های خاقانی با حرف‌ها و واژگان


شماره‌نوشته: ١٢ / ١۵

اکبر قاسمی ‌گل‌افشانی 

بازی‌های خاقانی با حرف‌ها و واژگان

 

خاقانی شروانی قصیده‏‌سرای چیره‌‏دست سده‌‏ی هشتم هجری، شیوه‌‏یی تازه از لفظ و معنی را در سخن‏‌سرایی به‌وجود آورده است.

منصفان استاد دانندم که از معنی و لفظ   شیوه‌‏ی تازه به‌رسم باستان آورده‏‌ام  (١)

استفاده از شکل حروف و واژگان با تشبیه، هجا، (٢) تصحیف، قلب و... برای بیان معانی دقیق، از جنبه‏‌های موردنظر خاقانی است که ما نمونه‏‌هایی از این شیوه‌‏ی هنری را ارائه می‌‏دهیم:

 

١- گوید این خاقانی دریا مثابت خود منم‏   خوانمش خاقانی اما از میان افتاده «قا»

 خاقانی خاطره‌‏ی اهل سخن را به چشمه‌‏یی کوچک مانند کرده است، زیرا اگر «قا» را از میانه‏‌ی واژه‏‌ی «خاقانی» برداریم، خانی (-چشمه) باقی می‌ماند.

 

٢- حق می‏‌کند ندا که به ما ره دراز نیست‏   از «مال» «لام» بفکن و باقی‏‌ شناس ما

برای رسیدن به حق تنها کافی‏ست حرف «لام» را از واژه‏ی «مال» برداریم، یعنی خود را از هرچه رنگ تعلّق پذیرد، آزاد کنیم.

 

٣- عیب شروان مکن که خاقانی‏ هست از آن شهر که ابتداش «شر» است‏

عیب شهری چرا کنی به دو حرف‏   کاول شرع و آخر بشر است

هجای آغازین شهر خاقانی یعنی شروان «شر» است و خاقانی با این‏ استدلال که دو حرف «شر» در ساخت واژه‏‌های «شرع» و «بشر» نیز به کار می‌‏رود، عیب‏‌جویان شروان را نکوهش می‏‌کند.

در ادامه می‏‌گوید:

جرم خورشید را چه جرم بدانک‏   شرق و غرب ابتدا «شر» است و «غر» است

چون آغاز واژه‌‏های شرق و غرب، شر (-بدی) و غر (-آن‏کاره) است‏ بر خورشید حرجی نیست.

هم‏چنین است وجود «غر» در واژه‏‌های‏ غریب (-عجیب و حیرت‏انگیز) کاشغر (-مشتهر به مشک نیک):

گرچه ز اول «غر» است حرف غریب‏    مرد نامی ‌غریب بحر و بر است‏

چه کنی نقص مشک کاشغری‏   که «غر» آخر حروف کاشغر است

و وجود «بد» در ساخت واژه‌‏ی «بدخشان» (-معدن لعل قیمتی):

گرچه هست اول بدخشان بد    نه نتیجه نکوترین گهر است

و وجود «تب» در واژه‌‏ی «تبریز»:

نه تب اول حروف تبریز است‏    لیک صحّت‌رسان هر نفر است

 

۴- وگر عنقایی از مرغان ز کوه قاف دین مگذر   که چون بی«قاف» شد عنقا عنا گردد ز نادانی

اگر حرف «قاف» را از روی کلمه‏‌ی «عنقا» برداریم به «عنا» (-رنج) بدل می‏‌شود.

 

۵- «سیب صفاهان» «الف» افزود در اول  ‏ تا خورم آسیب جان‌گزای صفاهان

اگر «الف» به آغاز واژه‏‌ی «سیب» اضافه کنیم «آسیب» حاصل‏ می‏‌شود.

 

٦- آن روز رفت آب غلامان که یوسفی‏   تصحیف عید شد به بهای محقّرش

تصحیف عید، «عبد-» است و بیت به بندگی رفتن حضرت یوسف (ع) اشاره دارد. مصراع دوم آیه‏ی ٢٠ سوره‏‌ی یوسف تلمیح دارد: «و شروه بثمن بخس در اهم معدوده‌ی...»

 

۷- مجلس انس حریفان را هم از تصحیف «انس» در تنوره کیمیای جان جان افشانده‌‏اند

تصحیف «انس» آتش است.

 

٨- چو سرسام سرد است قلب شتا را   دوا بِه ز «قلب شتایی» نیابی

در مصراع دوم مقصود از «قلب شتا» آتش است.

 

٩- بقایی نیست هیچ اقبال را چند آزمودستی‏  خود اینک لابقا مقلوب اقبال است بر خوانش

خاقانی می‏‌گوید: اقبال را بقایی نیست، زیرا که مقلوب «اقبال»، «لابقا» است.

 

١٠- از «لا»رسی به صدر شهادت که عقل را از «لا» و «هو»ست مرکب «لاهوت» زیر ران

«لا+هو» (-لا اله الا هو): لاهوت (-عالم غیب)

 

١١- عدل تو «شین» راز «را» کرد جدا چون بدید    کالتِ رای‏ است «را»، صورتِ شَین است «شین»

عدل تو حروف «شر» را از هم جدا کرد (شر را نابود کرد)

زیرا «شین» آن هم شکل «شَین (-زشتی)» و «را» ریِ آن هم‏ ریخت «رای (-اندیشه)».

 

١٢-  بی‏‌حاجبّی «لا» به در دین مرو که هست‏   دین گنج خانه‏‌ی حق و «لا» شکل اژدها (٣)

خاقانی «لا» را در کلمه‏‌ی «لا اله الا اللّه» که در مقام نفی‏ شرک و شک است، به اژدهای دو سر تشبیه کرده است.

باز در جای دیگر این تشبیه را به‌کار برده است:

«لا» زان شد اژدهای دو سر تا فرو خورد    هر شرک و شک که در ره الاّ شود عیان

 

١٣- با «لا» برآر نفس چلیپاپرست از آنک‏   عیسی تُست نفس و صلیب است شکل«لا»

صلیب را در شکل و ریخت به حرف «لا» مانند کرده است.

 

١۴- دروازه‏‌ی سرای ازل دان سه حرف عشق‏ دندانه‏‌ی کلید ابد دان دو حرف «لا»

دو حرف «لا» را به دندانه‏‌ی کلید دروازه‏‌ی سرای ابد تشبیه کرده است.

 

١۵- چنان ایستاده‌‏ام پیش و پس طعن‏   که استاده است الف‌های «اطعنا»

خاقانی خود را به الف‏‌های آغاز و انجام واژه‌‏ی «اطعنا» مانند کرده‏ است که «طعن» را در میان گرفته‌‏اند. مینورسکی، شارح قصیده‌‏ی‏ ترسائیه‌‏ی خاقانی، «این تشبیه را یکی از خیالی‏‌ترین تشبیهات خاقانی‏ می‏‌داند» (۴)

 

١٦- ز هرچه زیب جهانست و هرکه ز اهل جهان‏   مرا چو صفر تهی‏دار و  چون «الف» تنها

از حرف «الف» تنهایی آن را اراده کرده است زیرا «الف» در ابتدای کلمه به حرف بعدی نمی‏‌چسبد.

باز در جای دیگر می‏‌فرماید:

چو صفر و الف تُهی و تنها   چون تیر و قلم نحیف و عریان

 

١۷- چو الف سوزنی نیزه و بنیاد کفر   چون بن سوزن به قهر کرده خراب و یباب

خاقانی نیزه را در راستی قامت به «الف» مانند کرده است. باز در جای دیگر می‏‌گوید:

الف راست صورت صواب است لکن   ‏ اگر کژ شود هم خطایی نیابی

 

١٨- زان حرف صولجان فش زیرش دو گوی ساکن   ‏ آمد چو صفر مفلس وز صفر شد توانگر

خاقانی در این بیت آمدن خورشید به برج حمل و فرا رسیدن بهار را توصیف می‏‌کند. مراد او از «حرف صولجان فش زیرش دو گوی‏ ساکن» رقم «یا» است که علامت و رقم برج حوت است. (۵)

در بیت بعد این تحویل را به وضوح بیان می‏‌کند:

یعنی که قرص خورشید از حوت در حمل شد   کرد اعتدال بر وی بیت‌الشرف مقرّر

 

١٩- نام او چون اسم اعظم تاج اسما دان از آنک‏   حلقه‏‌ی میم منوچهرست طوق اصفیا

بلکه رضوان زین پس از «میم» منوچهر ملک‏   یاره‏ی حوران کند گر شاه را بیند رضا

دایره‏‌ی «میم» منوچهر از ثوابت برتر است  ‏ آفرینش در میانش نقطه‌‏یی بس بینوا

گر سما چون «میم» نام او نبودی از نخست‏   هم‏چو «سین» درهم شکستی تاکنون سقف سما

خاقانی این ابیات را در مدح شروان‌شاه منوچهر سروده و حلقه‏‌ی‏ «میم» منوچهر را طوق اصفیا و یاره‏‌ی حوران بهشتی و جهان را نقطه‌‏ی کوچک در میان آن به‌شمار آورده است. و در ادامه می‏‌گوید: آسمان هم‏چون میم منوچهر گرد و مدوّر است‏ وگرنه سقفش هم‏چون دندانه‏‌های «سین» درهم می‌‏شکست.

 

٢٠- به صورت دو حرف کژ آمد دل، اما    ز دل راستگوتر گوائی نیابی

به کژی و خمیدگی حروف «دال و لام» در کلمه‏‌ی «دل» اشاره‏ دارد.

 

٢١- دجله ز زلفش مشک دم، زلفش چو «دال دجله» خم‏    نازک تنش چون دجله هم کش‏کش خرامان دیده‌‏ام

 خاقانی زلف را در خمیدگی شکل به حرف «دال» در کلمه‌‏ی‏ «دجله» مانند کرده است.

 

٢٢- از چشم بد ایمنی که دارد    دندان و لب تو شکل «یاسین»

لب و دندان را در شکل و ریخت به «یا» و «سین» مانند کرده است.

در جای دیگر نیز می‏‌گوید:

بنده‏‌ی دندان خویشم کو به گاز    نقش «یا سین» کرد بر بازوی تو

هم‏چنین در جای دیگر می‏‌گوید:

زمزم آنگه چون دهانی آب حیوان در گلو    وان دهان از «میم» لب چون «سین» دندان آمده

 

٢٣- از «أانتَش» همزه مسمار و «الف» داری شده‏    بر چنین داری ز عصمت «کاف‏‌ها» خوان آمده

«أانتش» اشاره به آیه‏ی ١١٦ سوره‏‌ی مائده دارد:

«و اذ قال اللّه یا عیسی ابن مریم ءانت للناس اتعذونی و امی‌الهین من دون اللّه...»

در مصراع اول «همزه» و «الف» را به مسمار و دار تشبیه کرده است. در مصراع دوم «کاف‏‌ها» اشاره دارد به آیه‏‌ی آغازین سوره‌‏ی مریم

 

٢۴- کوه رحمت حرمتی دارد که پیش قدر او    کوه قاف و نقطه «فا» هر دو یکسان دیده‌‏اند

خاقانی کوه قاف را در برابر مقام جبل‌الرحمه به «نقطه‌‏ی فا» (کم‏‌ارج و بی‏‌مقدار) مانند کرده است. باز در جای دیگر می‏‌گوید:

چون به سر کوه قاف نقطه‏‌ی «فا» دان‏    خطه‏‌ی بغداد در ازای صفاهان

 

٢۵- ملک چون تیغ تو یافت یک دو شود کار او    شصت به سیصد رسد چون سه نقط یافت «سین»

«سین»در حساب جمل مطابق با عدد «شصت» است و اگر سه‏ نقطه روی آن بگذاریم «شین» می‏‌شود که در حساب جمل مطابق با عدد «سیصد» است.

 

٢٦- در سنه‌‏ی «ثانون الف» به حضرت موصل‏ راندم «ثانون الف» سزای صفاهان

«ثانون الف» مصراع اول در حساب جمل مطابق با عدد (۵۵١) است. (۵٠٠-ث، ۵٠-ن، ١-الف)؛ «ثانون الف» مصراع دوم حروف‏ جدا شده‌‏ی واژه‌‏ی «ثنا» (-ستایش) است.   (٦)

 

پی‏‌نوشت‏‌ها:

(١)- دیوان خاقانی شروانی، به کوشش دکتر ضیاء‌الدین سجادی، تهران، زوّار،  ١٣۷۴.

(٢)- استاد کزازی در زیباشناسی سخن پارسی ٣، بدیع، صص ١۷٣-١۷۴ چنین‏ می‏‌نگارد: «هجا آن بازی‏ست که پاره‏‌یی از سخن آن‏‌چنان باشد که در آن حروف‏ واژگان را جداجدا برخوانند».

(٣)- البته خاقانی خودش در جای دیگر شروان را به «شر» نسبت می‏‌دهد و از محنت‏‌های بی‏‌شمار آن یاد می‏‌کند:

ای نور زای چشمه دیدی که چند دیدم‏ در چاه شر شروان ظلمات ظلم بی‏مر (١٨۷)

(۴)-دیدار با کعبه‏‌ی جان، دکتر عبدالحسین زرین‏‌کوب، تهران، سخن، ١٣۷٩،  ص ۷٢.

(۵)- ثری تا ثریا، دکتر عباس ماهیار، کرج، جام‏گل، ١٣٨٢، ص ١٩۴.

(٦)- رجوع شود به پی‏‌نوشت شماره‏‌ی ٢.

 

از مجله‌ی «حافظ» نیمه اول بهمن ١٣٨۴ - شماره ٢٣

 برگرفته از: سبوی تشنه

 


نورالدین بازگیر

بازی با واژگان در شعر خاقانی از بسامد بالایی برخوردار است، به‌گونه‌ای که می‌توان ادعا کرد که خاقانی در این زمینه گاهی حتا افراط هم می‌کند. همین آراستن ظاهر شعر، او را در صف مقدم شاعران صورت‌گرا، قرار داده است. مقاله‌ی حاضر گوشه‌ای از این نغزبازی‌ها را می‌نمایند.

صورت و معنا دو کفه‌ی ترازوی کلام ادبی و شعرند. هرچند یادآوری این نکته شاید غیرلازم و تکراری به‌نظر بیاید، اما ناگزیر برای بررسی شعر خاقانی، بی‌مناسبت نیست.

در شعر خاقانی برخلاف شعر مولوی که معنی بر صورت می‌چربد و عمق دریای معانی و امواج افکار فرصت نگریستن به سطح دریا را نمی‌دهد و برخلاف سعدی و حافظ که آراستگی‌های صوری و لطف و عمق معنی، تعادلی شگفت به شعر آن‌ها داده و کلامشان را دلنشین، زیبا و خواستنی کرده است، برای خاقانی صورت بسیار مهم‌تر از معنی است و به قول معروف «چه‌گونه گفتن» بر «چه گفتن» ارجحیت دارد. پیام و معنی در شعر خاقانی بسیار معمولی و دم‌دستی است. عمیق، مواج و دور و شگفت نیست؛ یا شکایتی است یا پند و اندرزی یا فخریه‌ای و یا مدح و ستایشی است از امیری یا وزیری به قصد دریافت صله‌ای. اما در عوض، آراستن ظاهر کلام و یافتن روابط صورت کلمات و حروف الفبا و بازی‌های نغز با آن‌ها، بسیار شگفت‌انگیز و بدیع است و از ذهنی خلاق حکایت می‌کند.

به جرات می‌توان گفت هیچ شاعری در زبان فارسی به اندازه‌ی خاقانی نسبت به روابط ظاهری واژگان و شباهت اشکال حروف با اشیا و آوردن انواع جناس حریص نیست. خاقانی نمی‌تواند از وسوسه‌ی بازی با حروف الفبا، اعداد و تناسب‌های میان آن‌ها به‌راحتا بگذرد. به حق می‌توان گفت خاقانی «فرمالیست»ترین شاعر ایران است.

البته لازم است یادآوری کنیم که بازی با واژگان و هم‌چنین انواع سجع و جناس در شعر فارسی رواج بسیار دارد و تنها منحصر به خاقانی نیست. حتا بازی با حروف الفبا هم، از سده‌های اول شعر فارسی به‌صورت جسته و گریخته وجود داشته است؛ ازجمله در تشبیهات حروفی مانند نمونه‌های زیر:

حلقه‌ی زلفت همه قصیده‌ی عینی   حلقه‌ی جعدت همه قصیده‌ی دالی١

آن دو زلفین بر آن عارض او گویی راست   به گل سوری بر، غالیه بفشاند نسیم

کشت بر کشت سیه جعد چو عین اندر عین   تاب بر تاب سیه زلف چو جیم اندر جیم٢

هم‌چنین دکتر شفیعی کدکنی در کتاب گران‌قدر «صور خیال در شعر فارسی» در مورد تشبیهات حروفی در شعر ناصرخسرو می‌گوید: «یکی از خصایص صور خیال در شعر ناصرخسرو، توجه عجیبی است که او به تشبیهات حروفی دارد. چنان‌که ناصرخسرو «مردمی» را به گونه‌ی «الفی» می‌بیند که اینک «نون» شده است یا می‌گوید:

قد الفیت لام شد بنگر   منگر تو چنین به زلفک لامی»٣

این‌گونه توجه به شکل حروف در شعر کسانی چون نظامی و مولوی هم کمابیش به کار رفته است:

نظامی در مخزن‌الأسرار می‌گوید:

تخته‌ی اول که الف نقش بست   بر در محجوبه‌ی احمد نشست

حلقه‌ی حا را کالف اقلیم داد   طوق ز دال و کمر از میم داد۴

که در بیت اول به الف کلمه‌ی احمد اشاره دارد و در بیت دوم «ح» را به شکل حلقه و «د» احمد را به طوق و «م» احمد را به کمربند مانند کرده است. یا در این بیت:

همچو الف راست به عهد و وفا   اول و آخر شده بر انبیا

که اشاره دارد به کلمه‌ی «انبیا» که با حروف الف آغاز می‌شود و با آن پایان می‌پذیرد. و یا این بیت از مولانا:

نون ابرو، صاد چشم و جیم گوش   برنوشتی فتنه‌ی صد عقل و هوش۵

در ادبیات عرب هم به این‌گونه بازی‌های واژگانی و حروفی برمی‌خوریم که خالی از لطف نیستند، برای نمونه:

اأهاجَک و الیل ملقی الجران   غراب یَنوح علی غصن بان

ففی نعبات الغراب اغتراب   و فی البان بین بعید التدانی٦

ترجمه: در حالی که شب مانند شتر، گردن فروهشته بود (آرمیده بود) کلاغی نوحه‌کنان تو را بر شاخه‌ی درخت بان به تشویق و هیجان افکند. در بانگ شوم زاغان آوارگی است و در کلمه‌ی بان، جدایی و بینونیتی است که زود پیوند نپذیرد (کلمه‌ی بان هم به معنی درختی که تخم آن روغنی خوش‌بو دارد و هم فعل ماضی است از بینونت و بین به معنی جدایی و فراق).

ما در نوشته‌ی حاضر بر آنیم تا به بخشی از نغزبازی‌های خاقانی با واژگان و حروف، بپردازیم. گفتنی است تمام نمونه‌ها از دیوان خاقانی، ویراسته‌ی دکتر میرجلال‌الدین کزازی انتخاب شده است.

از حرف صولجان فش زیرش دو گوی ساکن   آمد چو صفر مفلس و ز صفر شد توانگر۷

توضیح: صولجان چوب بازی چوگان است و فش مانند. حرف صولجان فش؛ یعنی حرفی که مانند چوب بازی چوگان است  L. زیرش دو گوی ساکن یا

عاق رب است کورا خوانده است جای عقرب   کز فر اوست مه را برقع ز فَرَّش عبقر٨

توضیح: بازی شگفت و زیبای خاقانی با کلمات «عاق رب‌ـ عقرب‌ـ برقع‌ـ عبقر». اگر حرف الف را از کلمه‌ی عاق رب حذف کنیم عقرب می‌شود و اگر حروف کلمه‌ی عقرب را از آخر به اول بخوانیم، برقع می‌شود و کلمه‌ی عبقر هم، درهم ریخته‌ی عقرب است.

ادریس و جم مهندس، موسی و خضر بنا   روی ملک مزوق نوح لمک دروگر٩

توضیح: روح با نوح جناس ناقص و ملک و لمک جناس مصحف.

یک کنجدش نگنجد در سینه گنج توران   یک سنجدش نسنجد در دیده ملک بربر١٠

توضیح: انواع جناس بین «کنجد و گنجد و گنج» و همین‌طور بین «سنجد و سنجد».

زیر سه حرف جاهش گنج است و حرف آخر   صفری است در میانش هفت آسمان محقر١١

توضیح: حرف آخر کلمه‌ی جاه به عدد صفر مانند شده است. صفری که هفت آسمان در میان آن کوچک است.

داغی است بر جبین سپهر از سه حرف عید   ماه نو ابتدای سه حرف است بنگرش١٢

توضیح: ابتدای سه حرف «عـ، ی، د»، «عـ» است که شبیه هلال ماه نو است.

چون عین، عید نعلش وز نقش گوش و چشم   هاء مشقَّق آمد و میم مدورش١٣

توضیح: نعل اسب که به شکل E است به ع عید تشبیه شده است و گوش به هـ مشقق (هوز) و چشم به م.

آن روز رفت آب غلامان که یوسفی   تصحیف عید شد به بهای محقرش١۴

توضیح: تصحیف عید عبد. اشاره دارد به فروخته شدن حضرت یوسف به عنوان بنده در برابر دراهم معدود.

بقایی نیست هیچ اقبال را، چند آزمودستی   خود آنک لابقا، مقلوب اقبال است بر خوانش١۵

توضیح: اگر لابقا (فانی) را از آخر به اول بخوانیم همان کلمه‌ی اقبال به دست می‌آید.

چو عنقا من و کوه قافم قناعت   که چون قاف شد جز عنایی نبینم١٦

توضیح: شاعر خود را به عنقا و قناعت را به کوه قاف تشبیه کرده است و می‌گوید بدون قناعت زندگی همه رنج و عناست. نکته‌ی نغز این بیت این‌جاست که اگر حرف «ق» را از کلمه‌ی «عنقا» برداریم، واژه‌ی «عنا» به دست می‌آید که به معنی رنج است. ضمنن اگر حرف «ت» را از قناعت حذف کنیم، قناع می‌ماند که شکلی مقلوب از واژه‌ی عنقاست.

بر تخته‌ی صدق بود آحاد   زان اول اولیات جویم١۷

توضیح: آحاد ١ حرف اول کلمه‌ی اولیا هم الف است که به عدد ١ شبیه است. ضمنن بر روی تخته‌ی خاک، محاسبات ریاضی انجام می‌داده‌اند.

هست مطوق چو صفر، خصم تو بر تخت خاک   در برش آحاد و صفر یعنی آه از ندم١٨

توضیح: آحاد (١) = آ و صفر (٠)= ه = آه

بر تخته‌ی خاک، حساب می‌کرده‌اند که به آن تخت محاسب هم می‌گفته‌اند.

نمونه‌های ذکر شده مشتی است از خروار. در ضمن برای جلوگیری از تطویل کلام توضیح ادبیات گفته نشد. علاقه‌مندان می‌توانند به کتاب «گزارش دشواری‌های دیوان خاقانی» از دکتر میرجلال‌الدین کزازی مراجعه کنند.

 

پی‌نوشت‌ها:

١. از خسروی سرخسی به نقل از صور خیال در شعر فارسی، ص ۴۷٨.

٢. از معروفی است، همان منبع، ص ۴١٠.

٣. همان، صص ۵۵٦-۵۵۷.

۴. مخزن‌الاسرار نظامی، برات زنجانی، انتشارات دانشگاه تهران.

۵. مثنوی، دفتر پنجم، ب ٣١١.

٦. به نقل از گزیده‌ی جهانگشای جوینی به کوشش خطیب رهبر، ص ٨٩.

۷. دیوان خاقانی، ویراسته کزازی، قصیده‌ی ۵٩، بیت ١۵.

٨. همان، ق ۵٨، ب ۴۷.

٩. همان، ق ۵٩، ب ۴٠.

١٠. همان، ق ۵٩، ب ۵٢.

١١. همان، ق ۵٨، ب ۵۵.

١٢. همان، ق ٦٣، ب ۷٠.

١٣. همان، ق ٦٣، ب ۷٠.

١۴. همان، ق ٦٣، ب ٨۴.

١۵. همان، ق ٦۵، ب ٨٨.

١٦. همان، ق ٨٣، ب ٨.

١۷. همان، ق ٨۴، ب ٣٦.

١٨. همان، ق ٨۵، ب ۵۵.

 

"آیا می‌دانستید که . . . ؟" (بخش ششم)


خوانندگان ارحمند من پس از پایان بخش زیرین که بخش ششم از بخش‌های متعدد موضوع "آیا می‌دانستید که . . . ؟" است، می‌توانند بخش‌های پیشین این مطالب آموزنده را در موضوع شماره‌ی ١۳ (در آرشیو موضوعی) یا در "فراخواندن مستقیم نوشته‌ها" بخوانند و آرزو می‌کنم که من در میان این مطالب چیزی برای آموختن از زبان و ادبیات فارسی برای آنان فراهم آورده باشم. ایدون باد. آریا ادیب

 

توجه: از بخش سوم به بعد، مطالب آورده‌شده در مجموعه‌ی " آیا می‌دانستید که . . . ؟ " رویه‌بالا شماره‌گذاری شده‌اند تا خوانندگانی که از مطالب پیشین آن آگاهی دارند، ناگزیر به پایین‌رفتن در صفحه نباشند. خوانندگان دیگر که با مطالب پیشین آشنایی ندارند، می توانند با پایین‌رفتن در صفحه، مطالب پیشین را هم بخوانند و از نکات آن‌ها نیز آگاه شوند. با سپاس،  آریا ادیب

 

شماره‌ی نوشته: ٦ / ١٣

آریا ادیب

"آیا می‌دانستید که . . . ؟"

(بخش ششم)

 

١٢٩-  آیا می‌دانستید که نام کاشف قانون دوم ترمودینامیک و نام پنجمین رییس جمهور فرانسه سعدی بوده است؟

 نیکلا لئونار سعدی کارنو  Nicolas Léonard Sadi Carnot  (١۷٩٦ - ١٨٣٢) که بیش‌تر با نام سعدی کارنو شناخته می‌شود، فیزیک‌دان فرانسوی بود که قانون دوم ترمودینامیک را کشف کرد و چرخه‌ی کارنو  در ماشین‌های گرمایی به نام اوست.

 کارنو در یک خانواده‌ی برجسته و ممتاز فرانسوی به دنیا آمد. پدرش لازار کارنو (١۷۵٣ - ١٨٢٣)  ریاضی‌دان انقلابی، طراح نقشه‌های جنگی، پدیدآورنده‌ی چهارده ارتش جمهوری فرانسه و از شخصیت‌های برجسته‌ی دولتی محسوب می‌شد که به علت ابداع روش‌های نوین و مؤثر جنگی برای مقابله با دول اروپایی «طراح پیروزی» نام گرفته بود. برادرش آزادی‌خواه و سیاست‌مداری برجسته بود و برادرزاده‌اش، ماری فرانسوا سعدی کارنو  به ریاست جمهوری فرانسه رسید.

پدر کارنو به فرهنگ و ادب فارسی عشق می‌ورزید و به علت علاقه‌ی وافرش به سعدی، شاعر پرآوازه‌ی ایرانی، نام میانی فرزندش را سعدی نهاد.

١٢٨ - آیا می‌دانستید که امروزه در فارسی به ماهی «وال» که نامی فارسی است، «نهنگ» می‌گویند که درحقیقت نامی فارسی برای تمساح (کروکودیل) است؟

 در گذشته «نهنگ» به جانوری گفته می‌شده که امروز سوسمار یا تمساح نامیده می‌شود و در زبان انگلیسی بدان crocodile (تلفظ انگلیسی: کروکودایل، تلفظ فرانسه: کروکودیل) می‌گویند. این واژه‌ی انگلیسی از واژه‌ای یونانی گرفته شده که نخستین بار هرودوت آن را در توصیف جانوری به کار برد که در رود نیل در کشور مصر دیده بود و آن واژه‌ی یونانی krokodilos است که گویا از دو بخش kroke به معنای سنگریزه و drilos به معنای کرم تشکیل شده است. یعنی کرمی که بر روی سنگریزه‌ها چرت می‌زند.
تفاوت نهنگ و وال/بال به‌خوبی برای گذشتگان ما روشن بوده است. جالب آن که در کتاب «حدودالعالم» نیز درباره‌ی رود نیل گفته شده است: «اندر رود نیل نهنگ است بسیار». روشن است که در رود نیل ماهی وال نبوده است. یا فرخی سیستانی در شعری می‌گوید:

تا به بحر اندر است وال و نهنگ ---------- تا به گردون بر است رأس و ذنب

یکی از ویژگی‌های این جانور دندان‌های بزرگ و تیز او است. رودکی درجای دیگری به نهنگ این‌گونه اشاره می‌کند:

یَشک نهنگ دارد، دل را همی شخاید --------- ترسم که ناگوارد، کایدون نه خُرد خاید

(همی‌ شخاید: صرف مضارع شُخودَن: خراشیدن. خاییدن: زیر دندان نرم کردن.) یَشک واژه‌ای است پارسی و به دندان نیش گفته می‌شود. فردوسی نیز گوید:

یکی زشت‌رو بود و بالادراز ----------- سر و گردن و یشک همچون گراز

باز روشن است که نهنگ (تمساح) دارای دندان نیش است نه ماهی وال/بال.
خاقانی شروانی نیز تیغ و شمشیر را به نهنگ و تیزی آن را به دندان نهنگ تشبیه کرده و گفته:

ماهی چرخ بفکند دندان -------- از نهنگ زبان‌وَر تیغش

همین تیزی دندان نهنگ باعث شده که «نهنگ سیاه» کنایه از تیغ و شمشیر آبدار باشد. نظامی گنجوی گوید:

چو دارای روم آن سپه را بدید --------- نهنگ سیاه از میان برکشید

و رودکی می‌گوید:

به آتش درون بر مثال سمندر -------- به آب اندرون بر مثال نهنگ

در لت نخست این بیت، در فرهنگ دهخدا به‌اشتباه به‌جای «سمندر» - که جانوری است که با آتش رابطه دارد - سکندر نوشته شده است اما سکندر یا اسکندر هیچ ربطی به درون آتش رفتن ندارد.
ریشه‌شناسی واژه‌ی «نهنگ»
امروزه حرف نخست «نهنگ» را با صدای زبَر می‌گوییم یعنی «نَهنگ» اما در زبان پارسی میانه (پهلوی) حرف نخست با صدای زیر بوده است. یعنی «نِهنگ». از نظر ریشه‌شناسی نیز نِهنگ از دو بخش تشکیل شده است:
پیشوند «نـِ» که نشان‌دهنده‌ی پایین است مانند «نِشستن» و «نِهشتن» و «نِهادن» و مانند آن. این پیشوند در زبان‌های دیگر هندواروپایی نیز دیده می‌شود. مانند بخش دوم واژه‌ی
beneath (در زیر) در زبان انگلیسی، یا نام کشور هُلند که در زبان هلندی Nederland و در زبان انگلیسی the Netherlands (به معنای زمین پست و فرو) گفته می‌شود. جالب آن که در زبان فرانسه این نام ترجمه شده و به شکل les Pays Bas (سرزمین‌های پست) گفته می‌شود. خود نام هلند (Holland) شاید از عبارت هلندی holt lant به معنای «سرزمین پرچوب» آمده باشد.
بخش دوم نام نهنگ یعنی «هنگ» به معنای کشیدن است و در لولهنگ (لوله‌ای برای کشیدن آب)، فرهنگ (برکشیدن)، فرهیختن، آهیختن و آهختن و آختن (بیرون کشیدن) ... دیده می‌شود. گونه‌ی دیگر فعل آهختن آهنجیدن است و دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی آهنجیده را برابر اصطلاح فلسفی
abstract (در عربی: انتزاعی = بیرون کشیده) گذاشته است.
بنابراین نِهنگ یعنی جانوری که شکار و طعمه‌ی خود را به درون آب فرو می‌کشد و این شناخته‌ترین ویژگی رفتاری این جانور است.
هرچند قافیه‌های شعری مدرک محکم و استواری نیست، اما از برخی شعرهای فردوسی و سعدی می‌توان چنین برداشت کرد که شاید آنان هم این جانور را «نِهنگ» می‌خواندند:

فردوسی:
جهان را مخوان جز دلاور نِهنگ ---------- بخاید به دندان چو گیرد به چنگ
ور ایدون‌که ایدر به جنگ آمدی ----------- به دریا به کام نِهنگ آمدی
سعدی:
غواص اگر اندیشه کند کام نِهنگ ---------- هرگز نکند دُر گران‌مایه به چنگ

با سپاس از دکتر محمد حیدری ملایری به خاطر پیش‌کشیدن ریشه‌شناسی نهنگ و یاری در یافتن ریشه‌شناسی درست آن.

از: شهربراز

 

١٢۷- آیا می‌دانستید که چرا بین این همه حیوان فقط می‌گویند: این شتری است كه جلو خانه‌ی همه می‌خوابد؟

 در قدیم هر که را که می‌مرد سوار شتر (آمبولانس امروزی) می‌كردند و با گریه و شیون تا قبرستان حمل می‌كردند.

١٢۶  - آیا می‌دانستید که ضرب‌المثل «کسی را به ده راه نمی‌دادند، سراغ خانه‌ی کدخدا را می‌گرفت» ضرب‌المثلی بی‌معنی است و در ادبیات فارسی وجود ندارد؟

 اسدی توسی در گشتاسب نامه می‌فرماید:

یکی را به ده در ندادند جای      همی گفت بر ده منم کدخدای

معنی این بیت اسدی توسی به زبان ساده این است که: «کسی را به ده راه نمی‌دادند، می‌گفت من کدخدای ده هستم» که دارای معنایی روشن است و نادرست‌بودن ادعایی را نشان می‌دهد، زیرا چه‌گونه است که کسی کدخدای ده باشد ولی کسی او را نشناسد و به ده راهش ندهند؟!

در حالی که معنی ضرب‌المثل نادرستی که بر زبان بسیاری از مردم جاری است به زبان ساده این است که: «کسی که به ده راهش نمی‌دادند، می‌خواست به خانه‌ی کدخدا برود» که نشان‌دهنده‌ی امر خاص یا مفهوم بکری نیست. زیرا کسی که به ده راهش نمی‌دهند، سراغ خانه‌ی هر کسی را در ده می‌تواند بگیرد و این امر غریبی نیست. و این که کسی نمی‌تواند به خانه‌ی کدخدا و یا هر کس دیگری از اهالی ده برود، چون اصلن به ده راهش نمی‌دهند، امری عادی است و معنایی بکر و مفهوم خاصی در خود ندارد.

 

١٢۵- آیا می‌دانستید که اصطلاح "بوق سگ" از اصطلاح‌های بازاری است و از آن‌جا وارد زبان و ادب فارسی شده است؟

 "بوق سگ" از اصطلاح‌هایی‌ است که تقریبن دیگر کسی ریشه و منشاء آن را به‌یاد ندارد. بوق سگ از اصطلاح‌های بازاری است و منظور از به‌کارگیری آن، تا دیر وقت کار کردن است. مثلن گفته می‌شود: «تا بوق سگ کار می‌کنم» یا «بچه که نباید تا بوق سگ بیرون از خونه باشه!» در این‌گونه جمله‌ها بوق سگ دلالت بر مفهوم دیر وقتی و زمانی طولانی‌تر از حد دارد.

و اما ریشه‌ی آن:

می‌دانید که بازار در ایران از جایگاه خاصی برخوردار بوده و هست. بازارهای ایرانی که خاص فرهنگ ایران است، معمولن شامل دو محور اصلی عمود بر هم بود که در وسط به‌هم رسیده و «چهارسوق» اصلی یا بزرگ را می‌ساختند. بازار بسته به بزرگی و کوچکی‌اش و تعداد بازاریانِ شاغل در آن می‌توانست چندین چهارسوق فرعی و کوچک نیز داشته باشد. اما ورودی و خروجی این بازارها فقط در دو سر محورهای اصلی قرار داشت. با این تعریف بازارهای سنتی ایرانی دارای چهار ورودی می‌شود که در دو انتهای دو محور اصلی واقع بوده که با درهای بزرگ چوبی بسته می‌شد.

حفاظت از این بازارها البته کاری مهم و درخور توجه بود. اگرچه هر حجره با دری چوبی بسته می‌شد، اما این درها از امنیت مطلوبی برخوردار نبوده و به‌راحتی می‌توانستند شکسته شوند. از این رو امنیت بازار وابسته به درهای اصلی و نگهبان بازار بود. این نگهبانان از سر شب (دم اذان مغرب) تا دم صبح (بعد از اذان صبح) موظف به پاس‌داری از بازار بوده و مرتبن در طول بازار در حال گشت‌زنی بودند. اما از آن‌جا که بازار بزرگ و امکان بازبینی همه جای آن غیرممکن بود، نگهبانان، سگانی درنده و گیرنده داشتند که به «سگ بازاری» موسوم بودند. این سگان غیر از مربی خود هر جنبده‌ای را مورد حمله قرار داده و پاچه می‌گرفتند. از این رو با نزدیک‌شدن مغرب و بسته‌شدن درهای بازار و طبعن رهاشدن سگ‌های بازاری، نگهبانان در بوقی بزرگ که از شاخ قوچ ساخته می‌شد و صدایی پرطنین و بلند داشت می‌دمیدند که یعنی در حال باز کردن سگان و رهاکردنشان در بازار هستیم. زودتر حجره‌ها را تعطیل کرده و از بازار خارج شوید. به این بوق که سه بار با فاصله‌ی زمانی مشخصی نواخته می‌شود «بوق سگ» می‌گفتند. این بود که مشتری آخر شب نیز خونش پای خودش بود! یعنی با شنیدن بوق سگ اگر از بازار خارج نشود، هر آن ممکن است مورد هجوم سگان درنده بازاری قرار بگیرد.

حال هرگاه کسی تا دیروقت به کار مشغول باشد و یا دیر به خانه برگردد، می‌گویند تا بوق سگ کار کرده یا بیرون از خانه بوده است. همچنین افرادی را که زود عصبی شده و پیش از پرس‌وجو و کشف حقیقت به پرخاش می‌پردازند را سگ بازاری می‌گویند که قدرت تشخیص دزد از بازاری را نداشته و بی‌علت پاچه‌ی افراد را می‌گیرد.

 

١٢۴- آیا می‌دانستید که اگر بسیاری از فارسی‌زبانان معنی اصطلاح «قسر در رفتن» را بدانند، هرگز دوباره آن را به‌کار نخواهند برد؟ 

به گاو یا گوسفند ماده‌ای که در طول یک دوره‌ی پرواربندی باردار نشود یا از زیر گاو یا گوسفند نری در برود و باردار نشود، می‌گویند «قِسِر‌»! و درباره‌ی این گاو یا گوسفند می‌گویند که قِسِر در رفته است!
بنابراین وقتی کسی می‌گوید «از دست فلانی قِسِر در رفتم!» شما معنی آن را دریابید.

 

١٢٣ - آیا می‌دانستید که چرا با آن‌كه نظامی منظومه‌ی خود را با عنوان "خسرو و شیرین" سروده است، مردم این اثر را با نام "شیرین و فرهاد" می‌شناسند؟

 برطبق داستان نظامی، فرهاد سنگ‌تراشی‌ست كه در ناحیه‌ی قصرشیرین امروزی در كوشك شیرین كار می‌كرده و وظیفه داشته است كه از محل زندگی چوپانان در كوهستان تا كوشك شیرین آب‌راهه‌ای سرپوشیده از سنگ بكشد تا شیر تازه هر روز بی‌زحمت از طریق این مجرا به لب‌های شاه‌زاده برسد.

فرهاد در هنگام كار چشمش به شیرین افتاده و عاشق او می‌شود. شیرین البته گرفتار عشق خسرو است، ولی نسبت به فرهاد مهربانی نشان می‌دهد و حتا یك بار به كوهستان می‌رود تا از فرهاد دیدار نماید. عشق فرهاد نسبت به شیرین عاطفی - جنسی نیست، بلكه بیش‌تر زاییده‌ی خیال او و دلمشغولی‌اش با تصویر معشوقه است. فرهاد تصویر شیرین را بر سنگ نقش می‌کند و ترجیح می‌دهد كه با آن گفت‌وگو كند تا با شیرین كه با پای خود به محل كارش آمده است.

خسرو برای این كه از شر رقیب راحت شود با فرهاد وارد یك معامله می‌شود كه بر اساس آن اگر او بتواند كوهی از سنگ را پاره‌پاره كرده و راهی از آن‌جا بكشد، او از عشقش به شیرین صرف‌نظر كرده، فرهاد را به مطلوبش خواهد رساند. اما هنگامی كه كار فرهاد رو به پایان است، خسرو پیرزنی را به‌سراغش می‌فرستد تا به‌دروغ خبر مردن شیرین را به او بدهد. فرهاد با شنیدن این خبر از خود بی‌خود شده خود را به‌پایین دره می‌اندازد و جان می‌دهد. بدین ترتیب عشق خیالی فرهاد با خودكشی او پایان یافته و تنها از دسته‌ی تیشه‌اش درخت اناری به‌یادگار در آن محل می‌روید.

بدین دلیل است که در داستان "خسرو و شیرین" که در آن خسرو بر فرهاد پیروز می‌شود و دلدارش شیرین را به چنگ می‌آورد، در میان مردم این فرهاد است كه جاودانگی یافته و همچون نماد پایداری در عشق گرامی داشته می‌شود.

 

١٢٢  - آیا می‌دانستید که بسیاری از فارسی‌زبانان «دسترسی» را به‌جای «دسترس» به‌کار می‌برند؟

 نادرست‌گویی‌ها و نادرست‌نویسی‌های فارسی‌زبانان یا "غلط‌های مشهور" فراوانند و كاربُرد «دسترسی» به‌جای «دسترس» یكی از رایج‌ترین آن‌هاست.

بیش‌تر مردم، «دسترسی» را به‌جای «دسترس» به‌كار می‌برند؛ درحالی‌كه «دسترس»، مصدر مركّب و كوتاه‌شده‌ی «دست‌رسیدن» است و افزودن "ی" مصدری بر آن، توجیه دستور زبانی و زبان‌شناختی ندارد و تنها به دلیل اشتباه‌گرفتن "ی" نکره با "ی" مصدری در دوره‌های اخیر، رایج شده ‌است.

در گذشته‌ی دورتر، همه‌جا به‌درستی «دسترس» به‌كار رفته ‌است. برای نمونه، فردوسی می‌گوید:

"به چیزی كه باشد مرا دسترس / بكوشم؛ نیارم نیازت به كس".

امّا متأسّفانه كاربرد نادرست «دسترسی» در دوران ما همه‌گیر شده و این اشتباه، حتّا به لغت‌نامه‌ی دهخدا نیز راه یافته است! در این فرهنگ، در زیر درآمد «دسترسی» آمده است: "حاصل مصدر مركّب" و تنها دو شاهد مثال برای آن نقل شده است:

"گر دست كرامتی ترا هست / از دسترسی بُوَد نه زین دست"  (نظامی) و

"نه دسترسی به یار دارم / نه طاقت انتظار دارم." (سعدی)

"ی" چسبیده به پایان «دسترس» در این هر دو مثال، "ی" نکره است و آشكارست كه ویراستار درآمد یادشده در لغت‌نامه، به خطا، آن را "ی" مصدری خوانده و این اشتباه لپّی را در این فرهنگ مهم به ثبت رسانده است.

دکتر جلیل دوستخواه

 

١٢١- آیا می‌دانستید که فارسی‌زبانان اصطلاح «پیش غازی و معلق‌بازی» را به‌اشتباه «پیش قاضی و معلق‌بازی» می‌گویند؟

 «غازی» از جمله به معنی «معرکه‌گیر» و «بندباز» است. منظور از این تعبیر عامیانه این است که «پیش کسی که روی بند معلق می‌زند و شیرین‌کاری می‌کند، معلق‌زدن هنرنماییِ‌ ناچیزی است!»

 

١٢٠  - آیا می‌دانستید که فارسی‌زبانان حرف ربط (عطف) فارسی "و" (واو) را که "اُ" (o) تلفظ می‌شود، به عربی "وَ" va) ) تلفظ می‌کنند؟

حرف ربط یا حرف پیوند در دستور زبان به حرفی گفته می‌شود که دو نام یا دو جمله را به هم ربط دهد. در زبان پارسی کهن (زمان هخامنشی) این حرف «اوتا» (utā) بوده است (شاید با und در آلمانی و and در انگلیسی ربط داشته باشد). در پارسی میانه (پهلوی) حرف ربط «اوتا» به‌شکل «اود» یا «اُد» (ud) کوتاه شده است. اندک‌اندک این حرف در پارسی نو (پس از ساسانیان) به شکل «اُ» (o) ساده شد و ما برای راحتی آن را به شکل «وُ» می‌نویسیم. اگرچه این حرف به شکل «و» نوشته می‌شود، اما در تمام ادبیات پارسی نو، از زمان رودکی و فردوسی تا امروز همواره به شکل «اُ» (o) تلفظ شده و هنوز هم می‌شود. مشهورترین نمونه از صنعت «لفّ و نشر مرتب» از فردوسی چنین است:

به روز نبرد آن یل ارجمند                         به تیغ وُ به خنجر، به گرز وُ کمند
درید وُ برید وُ شکست وُ ببست                یلان را سر وُ سینه وُ پا وُ دست

در زبان گفتار نیز صدای اُ همچنان نگه داشته شده است: من وُ تو، خسرو وُ شیرین. حتا گاه این حرف ربط «اُ» در ترکیب‌ها حدف شده است مانند: گفتگو و جستجو که در اصل گفت‌وگو و جست‌وجو بوده‌اند و به‌تر است به همین شکل اصلی نوشته شوند.
در شاهنامه‌ی خالقی نیز لت‌ها و بیت‌هایی که با «و» آغاز می‌شوند با نشان «وُ» نوشته شده‌اند تا بر این نکته تاکید شود.
متاسفانه شکل این حرف یعنی «و» و این که در زبان عربی هم حرف ربط به همین شکل «و» نوشته می‌شود اما وَ (
va) تلفظ می‌شود باعث اشتباه و سردرگمی بسیاری شده است، به‌طوری که برخی برای ادبی و «لفظ قلم» سخن‌گفتن حرف ربط پارسی را هم به‌جای اُ به‌صورت عربی «وَ» ادا می‌کنند. مثلن به‌جای «خسرو وُ شیرین» می‌گویند «خسرو وَ شیرین». تصور کنید که دو بیت بالا از فردوسی را بخواهید با وَ بخوانید!
این اشتباه به کار خاورشناسان نیز راه یافته و در ترانویسی متن‌های پارسی به انگلیسی، حرف ربط پارسی را به‌صورت
va می‌نویسند و برای نمونه همان کتاب «خسرو وُ شیرین» نظامی را به‌صورت  Shireen Khusrow va می‌نویسند. حتا در ترانویسی شعرها هم، چون پارسی زبان مادریشان نیست، توجه نمی‌کنند که گفتن «وَ»ی عربی وزن شعر را بر هم می‌زند. برای نمونه اگر بخواهیم شعر فردوسی را به این روش ترانویسی کنیم!
درید وُ برید وُ شکست وُ ببست
  darid va borid va shekast va bebast
امروزه نیز ایرانیانی که به هر دلیل به‌جای خط پارسی از خط لاتینی استفاده می‌کنند، در نوشتن این حرف ربط به‌جای
o از va استفاده می‌کنند که اشتباه است.

از: شهربراز

زایدنویسی در زبان فارسی (بخش نخست)


شماره‌ی نوشته: ١- ١۷ / ۵

محمد اسفندیاری

زایدنویسی در زبان فارسی

(حشو قبیح)

(بخش نخست)

 

مدّتى مى‌بایدت لب‌دوختن / وز سخندانان سخن آموختن
تا نیاموزد نگوید صد یكى / ور بگوید حشو گوید بى‌شكى    مولوی

راست این است كه امروزه حشو قبیح بس شایع و سكّه‌ی رایج شده و حتا به قلم دانشوران و ادب‌دانان راه یافته و از قبح آن كاسته شده است. با وجود این تاكنون پژوهش مستقلى در این‌باره صورت نگرفته و مصداق‌‌هاى آن نمایانده نشده و درخت ادب پارسى از شته‌ی حشو قبیح وجین نشده و كتاب‌ها از این آفت هَرَس نگردیده است. مقاله‌ی حاضر عهده‌دار پژوهش درباره‌ی حشو قبیح و بیان مصداق‌هاى آن است.

 

حشو در لغت

حشو در لغت به آن‌چه مانند پنبه و پشم و پر در میان بالش و لحاف و جامه كنند, اطلاق مى‌شود. سعدى می‌گوید:

قبا گر حریر است و گر پرنیان / به‌ناچار حشوش بود در میان

این واژه با توسّع به هر چیزى كه با آن درون چیزى را پر كنند, و با توسّع بیش‌تر به درون هرچیزى گفته می‌شود. چنان‌كه ناصر خسرو گفته است:

گر بدین مال رغبت است تو را / كیسه‌ت از حشو‌ها بدو پرداز

معانى دیگر حشو عبارت است از: زاید, بى‌مصرف, بی‌هوده, شتران خرد و مردم فرومایه. معادل این واژه در فارسى آگنه, آكنه, آگنش و آكنش است. همان‌گونه كه سوزنى می‌گوید:

شد زمستان و زجودت بنه‌اى می‌خواهم / ابره و آستر و آكنه‌اى می‌خواهم
از آن‌جا كه با حشو درون چیزى را پُر می‌كنند (و اساسن با هرچیز نامرغوبى می‌توان درون چیزى را پُر كرد) و معمولن حشو را چیز ارزشمندى می‌پوشاند، بار معنایى آن منفى و اصولن قبیح است. چنان‌كه سعدى در بیت ذیل حشو را به معنى جامه‌ی كم‌بها آورده است:

ور آوازه خواهى در اقلیم فاش / برون حلّه كن گو درون حشو باش

تنها هنگامی‌كه براى حشو قید (ملیح) و (متوسط) آورده شود، بار معنایى مثبت یا خنثا پیدا می‌كند. بنابراین اصل و اساس این است كه حشو قبیح است و اگر قبیح نبود حشو نامیده نمی‌شد.١

 

حشو در اصطلاح علوم بلاغى

حشو در علوم بلاغى, كه به آن اعتراض یا اعتراض الكلام قبل التّمام نیز گویند, آن است كه در میان بیت یا جمله, جمله یا كلمه‌اى بیاورند كه در معنى بدان نیازى نباشد و حذف آن خللى به مقصود نرساند. به‌این جمله یا كلمه, جمله معترضه یا كلمه‌ی زاید می‌گویند. به دیگرسخن می‌توان گفت حشو جمله‌ی معترضه یا كلمه‌ی زایدى است كه در میان بیت یا جمله‌اى می‌آید و اگر آن را حذف كنیم, خللى در معنى و مقصود نمی‌افتد.
شمس قیس رازى در تعریف (اعتراض الكلام قبل التّمام) گفته است:
اعتراض آن است كه شاعر در اثناى بیت لفظى براى تمامی ‌شعر بیارد كه معنى بذان محتاج نباشد و آن را حشو خوانند; یعنى انبارش بیت.٢
همچنین میرزا حسین واعظ كاشفى سبزوارى در این باره گفته است:
این صنعت در اصطلاح آن است كه شاعر كلامی‌ در سلك عبارت كشد و قبل از اتمام آن, در اثناى بیت, لفظى یا زیادت مندرج سازد كه معنى بیت از آن مستغنى باشد و باز از آن‌جا تجاوز كند و به سرِ معنى اوّل باز رود و این لفظ حشو خوانند.٣
حشو بر سه نوع است: حشو ملیح ۴, حشو متوسط و حشو قبیح. حشو ملیح عبارت از جمله معترضه یا كلمه‌ی زایدى است كه موجب عذوبت و رونق سخن می‌شود و یا بر آن می‌افزاید. حشو ملیح بیش‌تر در دعا و نفرین و خطاب واقع می‌شود. مانند این شعر شرف‌الدّین اصفهانى:
دى ـ كه پایش شكسته باد ـ برفت   گل ـ كه عمرش دراز باد ـ آمد
در بیت فوق نفرینِ (كه پایش شكسته باد) و دعای (كه عمرش دراز باد) حشو ملیح است و جمله ساده‌اى را (دى برفت/ گل آمد) عذوبت و زینت داده است.
حشو متوسط عبارت از جمله‌ی معترضه یا كلمه‌ی زایدى است كه نه موجب رونق و زینت سخن می‌شود و نه از آن می‌كاهد. مانند (اى دوست) در شعر ذیل:
گر خیره مرا زیر و زبر خواهى كرد   از عمر خود ـ اى دوست ـ چه بر خواهى كرد
حشو قبیح عبارت از كلمه زایدى است كه به‌كلّى بى‌فایده است و موجب قبح صورت سخن و گاه دگرگونى معنى می‌شود. مانند (چشم) و (سر) در شعر ذیل:
گر می‌نرسم به خدمتت معذورم   زیرا رَمَد چشم و صُداع سرم است ۵
رمد به معنى درد چشم و صداع به معنى درد سر است و لذا با ذكر رمد نیازى به ذكر چشم و با گفتن صداع نیازى به گفتن سر نیست و این دو حشو قبیح است.
مثال دیگر حشو قبیح عبارت از كلمه‌ی (شكم) در شعر ذیل است:
دشمنت را صداع سر بادا   یا كه با این همه كَناك شكم
كناك خود به معنى پیچش شكم است و لذا با گفتن كناك نیازى به ذكر شكم نیست و تعبیر فوق متضمّن حشو قبیح است.
حشو قبیح و متوسط جنبه‌ی هنرى ندارد و تنها حشو ملیح از صنایع ادبى شمرده می‌شود.

 

حشو قبیح در كتاب‌هاى بلاغى

در كتاب‌هاى بلاغى مستقلن یا به‌طور ضمنى از حشو و انواع آن بحث شده است. البتّه از حشو قبیح کم‌تر از دیگر انواع حشو سخن رفته و گاه به آن اشاره نیز نرفته است. دلیل آن هم روشن است: حشو قبیح ناسازگار با بلاغت است و سخن را معیوب و قبیح می‌كند و در كتاب‌هاى بلاغى ـ كه از بلاغت و آرایش‌هاى سخن بحث می‌شود ـ‌جایى براى آن نیست و یا‌جایى بس تنگ است. به هر رو چون تنها حشو ملیح موجب عذوبت و رونق سخن می‌شود و ارزش بلاغى دارد, در كتاب‌هاى بلاغى بحث اصلى به آن اختصاص داده شده است. آن‌چه هم درباره حشو قبیح گفته شده, استطرادى و طفیلی حشو ملیح و بس اندك است; تا آن‌جا كه اگر همه‌ی آن‌چه را متقدّمان و متأخران و معاصران درباره‌ی حشو قبیح گفته‌اند گردآورى كنیم, از حدود یك صفحه (سى سطر) بیش‌تر نمی‌شود. مثال‌ها و مصداق‌هایى هم كه براى حشو قبیح آورده‌اند بالغ بر شش مورد است.
این بنده با مراجعه به بیست كتاب بلاغى ٦, كه در هزار سال گذشته نوشته شده, همین چند مثال و مصداق را براى حشو قبیح یافته است: صداع سر, رمد چشم, كناك شكم, اشك چشم, ساعد دست, خفقان دل.۷ سه مثال اخیر را ملاّحسین واعظ كاشفى و مثال پیش از آن را شاه شهاب انصارى ذكر كرده است; دیگران به همان صداع سر و رمد چشم بسنده كرده و همواره آن را تكرار كرده اند. ٨
گمان نمی‌رود گذشتگان خیلى بیش از این براى حشو قبیح مثال آورده باشند. اگر دست بالا را هم بگیریم و مثال‌هاى فوق را بیش‌تر فرض كنیم, به ده مورد می‌رسد. البتّه عیبى بر آن‌ها نیست. لابد کم‌تر به حشو قبیح برخورد كرده بودند و لذا همه‌ی آن‌چه در چنته داشتند همین بود و (كمال الجود بذل الموجود). و یا این‌كه به مصداق (كم ترك الاوّل للآخر), همه‌ی آن‌چه را باید بگویند, نگفتند و بخشى از گفتنی‌ها را براى ما گذاشتند. بنابراین عیب بر ما و معاصران ماست كه به آن‌چه گذشتـگان درباره حشو قبیح گـفتند, چیزى نیفزودند و به گفته‌‌ها و مثال‌هاى آن‌ها بسنده كردند و همان‌ها را در آثار خویش تكرار كردند و تو گویى (ما ترك الاوّل للآخر) گفتند. با این‌كه امروزه می‌توان ده‌ها مثال براى حشو قبیح آورد. در پى مثال‌هاى متعدّدى براى حشو قبیح خواهیم آورد; امّا پیش از آن به انواع حشو قبیح می‌پردازیم و مثال‌هایى را كه براى حشو قبیح خواهیم آورد, دسته بندى می‌كنیم. از این طریق, علل پیدا شدن حشو قبیح دانسته خواهد شد.

 

انواع حشو قبیح

حشو موجبات متعدّدى دارد و هنگامی‌واقع می‌شود كه:
١. دو كلمه‌ی معادل هم (از دو زبان), كه هر دو افاده‌ی یك مقصود می‌كنند, در كنار هم بیاید. مانند: ابوى من, شب لیلة‌القدر, سؤال پرسیدن, فرشته‌ی ملك‌الموت.
٢. دو كلمه‌ی معادل هم (از یك زبان), كه هر دو افاده‌ی یك مقصود می‌كنند, در كنار هم بیاید. مانند: پس بنابراین, فقط مختص, فریضه‌ی واجب.
٣. دو كلمه‌ی معادل هم (از یك یا دو زبان), كه هر دو افاده‌ی یك مقصود می‌كنند، با فاصله در یك جمله بیاید. مانند: همچنین… نیز, چون… لذا, امروزه… معاصر.
۴. دو كلمه كه از ذكر یكى معنى دیگرى استفاده می‌شود, در كنار هم یا در یك جمله بیاید. مانند: تهویه‌ی هوا, مفید فایده, صعود به بالا, سنّ… سالگى، زلزله زمین. بیش‌ترین و پوشیده‌ترین مصداق‌هاى حشو قبیح از این نوع است.
۵. کاربرد صفتى كه بر موصوف چیزى نیفزاید و جزء لاینفك آن باشد. مانند: عسل شیرین, روغن چرب, رطب تازه, رطب شیرین. کم‌ترین و روشن‌ترین مصداق‌هاى حشو قبیح از این نوع است.
٦. قواعد دستور زبان رعایت نشود و در نتیجه كلمات یا تركیباتى در جمله آورده شود كه به بخشى از تركیبات و یا یكى از كلمات نیازى نباشد. مانند: منزلگاه, اعلم‌تر, شهرك كوچك. چون این نوع از حشو در آثار بزرگان ادب فارسى آمده است, نمی‌توان آن را قبیح شمرد.

 

مصداق‌هاى حشو قبیح

در ذیل به ذكر مصداق‌های حشو قبیح می‌پردازیم و براى برخى از آن‌ها ـ كه لازم است ـ توضیحى كوتاه می‌آوریم. پیش‌تر باید گفت كه چون درباره مصداق‌هاى حشو قبیح سخن نرفته و این موضوع به نقد و نظرخواهى گذاشته نشده, دور نیست كه نویسنده گاه آن‌چه را حشو نیست, حشو شمرده باشد و دیگر گاه آن‌چه را حشو است از قلم انداخته باشد. پس به‌سزاست به ارباب علم و ادب گفته شود حیف است ذوالفقار على در نیام و زبان شما در كام باشد.

 

مصداق‌هاى نوع اوّل از حشو قبیح

* ابوى من
ابوى یعنى منسوب به اب, پدرى. و در تداول فارسى‌زبانان یعنى پدر من. بنابراین ابوى من حشو قبیح است. یا باید گفت ابوى و یا پدر من. امّا تعبیراتى چون ابوى او, ابوى ایشان, ابوى شما و مانند آن‌ها غلط است.
*
اخوى من
*
در پاسخ جواب دادن
به جاى جمله‌‌هایى مانند (در پاسخ جواب داد), باید گفت: (پاسخ داد), یا (جواب داد).
*
سؤال پرسیدن
به جاى جمله‌‌هایى مانند (می‌خواهم از شما سؤالى بپرسم) ـ كه در رادیو و تلویزیون گفته می‌شود ـ باید گفت: (می‌خواهم از شما سؤالى بكنم), یا (می‌خواهم از شما چیزى بپرسم).
*
حُسن خوبى
از مصداق‌هاى رایج حشو قبیح در فارسى عامیانه است. به‌نظر می‌رسد علّت رواج آن, این است كه چون حُسن و خوبى به‌صورت حسنُ خوبى خوانده می‌شود, عدّه‌اى پنداشته‌اند كه‌این یك تعبیر است و به‌تدریج حسن خوبى گفته‌اند.
*
شب لیلة‌القدر،  شب لیلة‌الدّفن،  سال عام‌الحزن،  سال عام‌الفیل،  سنگ حجرالاسود،  فرشته‌ی ملك‌الموت،  نیمرخ صورت
 *
سوابق گذشته, سابقه‌ی گذشته ) (سوابق گذشته رایج‌تر از سابقه‌ی گذشته است.)
*
استارت شروع
استارت (Start) یعنى حركت كردن, شروع كردن, شروع. بنابراین یا باید گفت شروع و یا استارت.
*
روزنامه‌ی وال استریت ژورنال
ژورنال (Journal) یعنى روزنامه و وال استریت (Wall street)  نام روزنامه‌اى است. بنابراین یا باید گفت روزنام‌یه وال استریت و یا وال استریت ژورنال.
*
تخته وایت بُرد
بُرد (Board) یعنى تخته و وایت بُرد (White Board) یعنى تخته‌ی سفید كه در مدرسه‌‌ها بر دیوار نصب می‌كنند و روى آن می‌نویسند. بنابراین یا باید گفت تخته سفید و یا وایت بُرد.
*
گارد محافظت
گارد (Garde) یعنى محافظت, نگهبانى, گروهى كه مأمور محافظت از كسى یا‌جایى باشند. بنابراین نیازى نیست كه گارد محافظت یا گارد نگهبانى گفته شود.
*
گارد نگهبانى،  گارد محافظ، گارد نگهبان
*
فینال آخر
فینال (Final) یعنى آخرین, آخرى, آخر, نهایى, و در اصطلاح ورزشى به مسابقه‌ی آخر گفته می‌شود. بنابراین یا باید گفت مسابقه آخر و یا فینال.
*
فینال نهایى
*
دهم عاشورا
روز دهم ماه محرّم را عاشورا می‌گویند. بنابراین یا باید دهم محرّم و یا عاشورا گفت.
*
پیمانِ حلف‌الفضول
به پیمانى كه قریشیان در خانه‌ی عبداللّه بن جدعان بستند تا نگذارند به هیچ غریبى ستم شود, حِلف‌الفضول می‌گویند. حِلف یعنى پیمان و حِلف‌الفضول به معنى پیمان جوانمردان است. از این رو نباید پیمان حِلف‌الفضول گفت.
*
دست یداللّهى
*
به رأى‌العین دیدن
رأى‌العین یعنى به چشم دیدن و به رأى‌العین یعنى به دیدن چشم. بنابراین یا باید به رأى‌العین گفت و یا به دیدن چشم. با وجود این تعبیر به رأى‌العین دیدن در متون كهن فارسى آمده است. از جمله فرّخى گفته است: بتوان دید از او به رأى‌العین / آن‌چه یابى ز روستم به خبر. و در تاریخ بیهقى آمده است: (همیشه می‌خواستم كه آن را بشنوم از معتمدى كه آن را به رأى‌العین دیده باشد).
*
بركه‌ی آبگیر
بركه و آبگیر هر دو به یك معنى است و اضافه كردن یكى به دیگرى موجب بروز حشو قبیح می‌گردد. باوجود این تعبیر بركه‌ی آبگیر در شعر نظامی ‌آمده است: به پیرامن بركه‌ی آبگیر/ ز سوسن بیفكن بساط حریر.
*
درمانگاه دارالشّفاء،  دانشگاه جامعة‌الصّادق
*
كتاب‌خانه‌ی مكتبه
مكتبه هم به معنى كتاب‌فروشى و هم كتاب‌خانه است. در صورتى كه مقصود از مكتبه, كتاب‌خانه باشد, نباید كتابخانه‌ی مكتبه… گفت. بنابراین هنگام نام بردن از مكتبه‌ی امیرالمؤمنین ـ كه كتاب‌خانه است ـ یا باید كتاب‌خانه‌ی امیرالمؤمنین گفت و یا مكتبه‌ی امیرالمؤمنین.
*
كتاب‌فروشی مكتبه
در صورتى كه مقصود از مكتبه, كتاب‌فروشى باشد, نباید كتابفروشى مكتبه… گفت.
*
تابِ تحمّل
از رایج‌ترین مصداق‌هاى حشـو قبیـح است. تاب و تحمّل هر دو به یك معنى است و جمع این دو بدون واو عطف غلط است. ممكن اسـت علـّت رواج آن, ایـن باشد كه چون تاب و تحمّل به‌صورت تابُ تحمّل خوانده می‌شـود, عـدهّ اى پنـداشتـه‌اند كـه‌این یك تعـبیر اسـت و آن را به‌صورت تـاب تحـمّل نوشتـه‌انـد و به‌تدریج تـابِ تحـمّل خوانده‌اند.
البتّه اگر تاب در معنى توانایى و طاقت, و تحمّل در معنى باربرداشتن کاربرد شود, تعبیر تاب تحمّل, به معنى توانایى باربرداشتن, حشو قبیح نیست.
*
صدر نخست, صدر اوّل
صدر نخست در جمله‌‌هایى مانند (در صدر نخست اسلام…) یا (در صدر نخستین اسلام…) كمابیش رایج است. حال آن‌كه صدر و نخست یك معنى دارند و تعبیر رایج‌ترِ (در صدر اسلام) درست است.
گفتنى است صدر, به معنى بالاى هرچیز و اوّل آن, خود می‌تواند مراتبى داشته باشد. مثلن صدر اسلام می‌تواند به معنى سال اوّل ظهور اسلام تا چند دهه بعد از آن باشد. بنابراین اگر مقصود از صدر نخست یا صدر اوّل اسلام, سال‌هاى نخست آن دهه‌‌ها باشد, حشو قبیح نیست.
*
سیر گردش
از تعبیرات رایجى است كه در هنگام بیان گزارش كار کاربرد می‌شود. مثلن: (سیر گردش كار در این مؤسسه چنین است….) حال آن‌كه سیر و گردش یك معنى دارند و با گفتن یكى نیازى به ذكر دیگرى نیست.
*
لذا به‌این دلیل
لذا و لهذا قید مركّب و براى بیان علّت و به‌معنى به‌این دلیل, به‌این جهت, به‌این سبب, براى این, از این رو و بدین علّت است. بنابراین یا باید لذا و یا معانى فارسى آن را گرفت. تعبیرات ذیل و نظایر آن به همین گونه است.
*
لذا به‌این جهت،  لذا به‌این سبب،  لذا براى این،  لذا از این رو،  لذا بدین علّت

 

مصداق‌هاى نوع دوم از حشو قبیح

* پس بنابراین
پس و بنابراین هنگامی‌كه در آغاز جمله بیاید, افاده یك معنى می‌كند. از این رو در چنین جمله‌‌هایى: (او نویسنده است. پس بنابراین خیلى كتاب خوانده است), یا باید كلمه‌ی پس را به كار برد و یا كلمه‌ی بنابراین را. تعبیرات ذیل و نظایر آن به همین گونه است.
*
بنابراین پس،  پس از این رو،  از این رو پس،  پس در این حال،  در این حال پس،  پس در این صورت،  در این صورت پس،  پس در نتیجه،  در نتیجه پس،  پس بدین سبب،  بدین سبب پس
*
محال ممتنع
محال و ممتنع هردو به یك معنى است و جمع این دو بدون واو عطف غلط است. ممكن است علّت رواج تعبیر محال ممتنع این باشد كه چون محال و ممتنع به‌صورت محالُ ممتنع خوانده می‌شود, عدّه‌اى پنداشته‌اند كه‌این یك تعبیر است و آن را به‌صورت محال ممتنع نوشته‌اند و به‌تدریج محالِ ممتنع خوانده‌اند.
*
حشو زاید
حشو و زاید هردو به یك معنى است و جمع این دو بدون واو عطف غلط است. ممكن است علّت رواج تعبیر حشو زاید این باشد كه چون حشو و زاید به‌صورت حشوُ زاید خوانده می‌شود, عدّه‌اى پنداشته اند كه‌این یك تعبیر است و آن را به‌صورت حشو زاید نوشته اند و به‌تدریج حشوِ زاید خوانده‌اند.
*
فقط مختص, فقط مخصوص, فقط منحصر به, فقط اختصاص به
"فقط" بیانگر اختصاص است. مثلن هنگامی ‌كه گفته می‌شود (این كتاب فقط براى شماست), یعنى اختصاص به شما دارد. از این رو با ذكر كلمه‌ی فقط نیازى به كلمه‌ی مختص (و نظایر آن) نیست. بنابراین نباید گفت: (این كتاب فقط مختص شماست). البتّه هنگامی‌ كه قصد تأكید باشد و تأكید هم وجهى داشته باشد, فقط و مختص را می‌توان با هم جمع كرد. مانند: (ستایش فقط مختص خداوند است).
*
تنها ویژه
*
مدخل ورودى
مدخل یعنى جاى داخل شدن, راه داخل شدن, موضع ورود, ورودى. بنابراین یا باید مدخل و یا ورودى گفت.
*
خانه‌سرا
از مصداق‌هاى رایج حشو قبیح است. خانه و سرا تقریبن یك معنى دارند و با گفتن یكى نیازى به ذكر دیگرى نیست.
*
فریضه‌ی واجب
*
و… غیره
سه نقطه (…) نشانه تعلیق و به معنى غیره و الى آخره (مختصر آن: الخ) و در حكم یك كلمه است. جمع این نشانه با كلماتى چون غیره و الى آخر و الخ و مانند این‌ها‌جایز نیست و با آوردن یكى نیازى به دیگرى نیست. بنابراین در جمله‌‌هایى مانند (آثار مولوى, مانند مثنوى و دیوان شمس و… غیره خواندنى است), یا باید (و… ) گفت و یا (و غیره).
*
و غیره، و الخ، و…الخ
*
پسِ پشت
"پس" و "پشت" هر دو به یك معنى است و با گفتن هریك نیازى به ذكر دیگرى نیست. تركیب پسِ پشت در زبان گفتار امروز رایج نیست و تنها عدّه‌اى در زبان نوشتار کاربرد می‌كنند. از آن‌جا كه‌این تركیب در متون كهن فارسى بسیار کاربرد شده و از جمله فردوسى ده‌ها بار آن را به كار برده, کاربرد آن‌جایز است.
ظاهرن تركیب پسِ پشت به قیاس پیش رو ساخته شده است. حال آن‌كه پیش علاوه بر معنى رو و روبه‌رو و جلو و مقابل و برابر, دو معنى دیگر دارد: سوى و طرف( مثلن گفته می‌شود: پیش او رفتم), نزد (مثلن گفته می‌شود: پیش من بود.) بنابراین معنى جمله (این كتاب در پیشِ روى من است), این است: (این كتاب در طرف مقابل من است). از این رو پیشِ رو معنى محصّلى دارد و مشتمل بر حشو قبیح نیست; حال آن‌كه پسِ پشت براساس منطق زبان متضمّن حشو قبیح است.
*
اجازه‌ی رخصت
تعبیر اجازه‌ی رخصت و اجازه‌ی مرخّصى ـ كه هنگام وداع گفته می‌شود ـ مشتمل بر حشو قبیح است. زیرا رخصت خود به معنى اذن و اجازه و اجازه‌ی حركت و كوچ است.
*
اجازه‌ی مرخّصى
*
نیز هم
قید نیز و هم یك معنى دارد و با آوردن یكى نیاز به دیگرى نیست. به‌جاى جمله‌‌هایى ماننـد (حسن آمد, برادرش نیز هم آمد), باید گفت: (…برادرش نیز آمد), یا (…برادرش هم آمد). با وجود این در متـون كهن فـارسى گاهى هم پس از نیز آمده و تعبیر نیز هم کاربرد شده است. از جمله سعدى غزلى دارد كه ردیف آن( ما نیز هم بد نیستیم) است: اى سرو بالاى سهى كز صورت حال آگهى / وز هركه در عالم بهى ما نیز هم بد نیستیم. همچنین حافظ غزلى دارد كه ردیف آن (نیز هم) است: دردم از یـار است و درمـان نیز هم/ دل فداى او شد و جان نیز هم. تعبیر نیز هم در ادب پیش از سعدى و حافظ سابقه دارد. ازجمله فردوسى گفته است: كسى دیگر از رنج ما برخورد/ نماند بر او نیز هم بگذرد. همچنین نظامی‌ گفته است: تو دور و من از تو نیز هم دور / رنجـور من و تو نیز رنجور. از آن‌جا كه‌این تعبیر در متون كهن فارسى فراوان آمده, کاربرد آن‌جایز است; امّا به گفته‌ی مؤلف فرهنگ انجمن آرا: اگر نیز هم نگویند بهتر است.

 

مصداق‌هاى نوع سوم از حشو قبیح

* همچنین… نیز
جمع همچنین و نیز در یك جمله و براى بیان یك موضوع موجب بروز حشو قبیح می‌شود. مثلن: (سعدى از شاعران بزرگ ایران است كه همه آثار او چاپ شده است. همچنین مولوى نیز از شاعران بزرگ ایران است كه….) در چنین جمله‌‌هایى یا باید همچنین آورد و یا نیز.
*
نیز… همچنین،  همچنین… هم
*
افزون بر این… نیز, افزون بر آن… نیز
جمع افزون براین و نیز در یك جمله و براى بیان یك موضوع موجب بروز حشو قبیح می‌شود. به‌جاى جمله‌‌هایى مانند (او نویسنده بود. افزون براین شاعر نیز بود), باید گفت: (او نویسنده بود. افزون بر این شاعر بود), یا (او نویسنده بود. شاعر نیز بود).
*
افزون براین… هم, افزون بر آن… هم،  علاوه براین… نیز, علاوه بر آن… نیز،  علاوه بر این… هم, علاوه بر آن… هم،  به علاوه … نیز،  به علاوه … هم،  مضافن این‌كه… نیز, مضافن آن‌كه… نیز،  مضافن این‌كه… هم, مضافن آن‌كه… هم،  به اضافه… نیز،  به اضافه… هم
*
چون… لذا
"لذا" به معنى بنابراین است و مورد کاربرد آن بیان علّت است. كلمه‌ی "چون" هم گاهى براى بیان علّت کاربرد می‌شود. بنابراین اگر در جمله‌اى كلمه‌ی چون کاربرد شده باشد, دیگر لازم نیست لذا یا مترادف‌هاى آن (بنابراین, از این رو, بدین جهت و…) بر سر جمله متعاقب آن بیاید. پس به‌جاى جمله‌‌هایى مانند( چون درس‌خوان بود, لذا در امتحان قبول شد), باید گفت: (چون درس‌خوان بود در امتحان قبول شد), یا (درسخوان بود لذا در امتحان قبول شد).٩
*
چون… بنابراین،  چون… از این رو،  چون… بدین جهت،  چون… بدین سبب،  چون… بدین علّت،  چون… بدین دلیل،  چون… بدین لحاظ
*
سایر… دیگر
سایر یعنى دیگر. به‌جاى جمله‌‌هایى مانند (…هواى سایر شهر‌هاى دیگر بارانى است), باید گفت: (هواى سایر شهر‌ها بارانى است), یا (هواى دیگر شهر‌ها بارانى است).
*
فقط … و بس
اگر كلمه‌ی "بس" در معناى قیدى کاربرد شود (به معناى فقط), با گفتن فقط یا بس نیازى به ذكر دیگرى نیست. هنگامی‌كه گفته می‌شود (این كتاب فقط براى شماست), یعنى (این كتاب براى شماست و بس). بنابراین نباید گفت: (این كتـاب فقـط بـراى شــماست و بـس). البتـّه هنـگامی‌كه قصد تأكید باشد و تأكید هم وجهى داشته باشد, فقط و بس را می‌توان باهم جمع كرد. مانند: (ستایش فقط براى خداوند است و بس). این قاعده درباره تعبیرات ذیل نیز صادق است.
*
فقط… ولاغیر،  تنها… و بس،  تنها… ولاغیر
*
امروزه… معاصر
با ذكر كلمه‌ی امروزه (و مترادفات آن) نیازى به ذكر كلمه‌ی معاصر (و مترادفات آن) نیست. بنابراین به‌جاى جمله‌‌هایى مانند (امروزه دانشمندان معاصر ما عقیده دارند كه…), باید گفت: (امروزه دانشمندان عقیده دارند كه…), یا (دانشمندان معاصر ما عقیده دارند كه….)
*
یك… واحد
در تعبیراتى مانند یك موضوع واحد, یك رأى واحد, یك داور واحد و نظایر آن ـ كه كمابیش رایج است ـ با گفتن كلمه یك یا واحد نیازى به ذكر دیگرى نیست.

 

پایان بخش نخست

خوانندگان ارجمند من می‌توانند بخش‌های دوم و سوم این نوشتار ارزشمند را در پایین یا در "فراخواندن مستقیم نوشته‌ها" بخوانند. با سپاس آریا ادیب

زایدنویسی در زبان فارسی (بخش دوم)


شماره‌ی نوشته: ٢- ١۷ / ۵

محمد اسفندیاری
زایدنویسی در زبان فارسی

(حشو قبیح)

 
(بخش دوم)
 
مصداق‌هاى نوع چهارم از حشو قبیح

* نخل خرما

نخل یعنى درخت خرما. بنابراین یا باید گفت درخت خرما و یا نخل. البتّه نخل به معنى مطلق درخت کاربرد شده و از جمله صائب گفته است: ز نخل بید محال است بر توانى یافت. بنابراین می‌شود گفت نخل بید, نخل سرو و نخل كاج; امّا نیازى نیست كه نخل خرما گفته شود. با وجود این چون تعبیر نخل خرما در متون كهن فارسى بسیار آمده, کاربرد آن‌جایز است.

* درخت نخل

چون نخل به معنى درخت خرماست, از كلمه نخل, درخت نیز فهمیده می‌شود و نیازى به ذكر آن نیست.

* درخت نخل خرما

در كلمه‌ی نخل هم درخت مندرج است و هم خرما. بنابراین درخت نخل خرما حشو قبیح در حشو قبیح است.

* تاك انگور

تاك یعنى درخت انگور. بنابراین یا باید گفت درخت انگور و یا تاك. البتّه تاك به معنى مطلق درخت کاربرد شده و از همین رو تاك انگور نیز گفته شده است. نظامی‌گفته است: تاك انگور تا نگرید زار/ خنده خوش نیارد آخر كار. به هرحال اگر تاك به معنى مطلق درخت گرفته شود, می‌شود گفت تاك بید, تاك سرو و تاك كاج, امّا نیازى نیست كه تاك انگور گفته شود.

* تاك رَز

به درخت انگور, تاك و رز می‌گویند. بنابراین نباید تاك به رز اضافه شود و كافى است كه یكى از این دو كلمه گفته شود. با وجود این گاهى تاك را به رز اضافه می‌كنند. از جمله رودكى گفته است: تاك رز بینى شده دینارگون / پرنیان سبز او زنگارگون. در لغت‌نامه‌ی دهخدا آمده كه معنى دیگر تاك, شاخه است; خواه شاخه رز و یا غیر آن. پس اگر تاك در این معنى کاربرد شود, تاك رز (به معنى شاخه‌ی رز) حشو قبیح نیست.

* درخت تاك

چون تاك به معنى درخت انگور است, از كلمه‌ی تاك, درخت نیز فهمیده می‌شود و نیازى به ذكر آن نیست.

* درخت تاك انگور

در كلمه تاك هم درخت مندرج است و هم انگور. بنابراین درخت تاك انگور حشو قبیح در حشو قبیح است.

* درخت مَو

چون مو به معنى درخت انگور است, از كلمه مو, درخت نیز فهمیده می‌شود و نیازى به ذكر آن نیست.

* تهویه‌ی هوا تهویه

خود به معنى عوض‌كردن هوا یا هوادادن است. پس با گفتن آن نیازى به ذكر كلمه‌ی هوا نیست. به‌جاى دستگاه تهویه‌ی هوا باید گفت دستگاه تهویه.

* با پاى پیاده

به‌جاى جمله‌‌هایى مانند (با پاى پیاده رفت), باید گفت: (پیاده رفت).

* اتوبوس مسافربرى

اتوبوس مسافربرى به قیاس قطار مسافربرى گفته می‌شود. حال آنكه هم قطار مسافربرى وجود دارد و هم قطار بارى, امّا اتوبوس باربرى وجود ندارد و اتوبوس, فقط مسافربرى است.

* كامیون بارى

تا هنگامی‌كه كامیون غیربارى, مانند اتوبوس باربرى, ساخته نشده است, تعبیر كامیون بارى, مانند اتوبوس مسافربرى, حشو قبیح است.

* امروزِ روز

از تعبیر امروزِ روز همان چیزى فهمیده می‌شود كه از كلمه امروز فهمیده می‌شود. بنابراین نیازى به اضافه كردن امروز به روز نیست. با وجود این تعبیر امروزِ روز در متون كهن فارسى آمده است. از جمله ناصرخسرو گفته است: از غم فردا هم امروز اى پسر بى‌غم شود/ هركه در امروزِ روز اندیشه‌ی فردا كند. البتّه معناى مجازى امروز, این زمان و در این وقت و اكنون است. در صورتى كه امروز در این معنى کاربرد شود, تعبیر امروزِ روز (به معنى روزِ زمان حاضر و روزِ این وقت) حشو قبیح نیست. ضمن اینكه باید توجّه داشت امروزِ روز به‌این معنى رایج نیست.

* دیروزِ روز،  روزِ نوروز،  پارسال گذشته،  دیشب گذشته

* دیروز گذشته

تعبیر دیروز گذشته به‌ندرت در فارسى عامیانه, آن هم از سر تسامح و غفلت گفته می‌شود. عجیب است كه در شعر زهیر بن ابى سلمى, یكى از سرایندگان معلّقات, آمده است: فأعلَمُ علمَ الیومِ و الأمسِ قبلَهُ/ ولكنّنى عن علمِ ما فى غدٍ عمّى.

* دو طفلان مسلم

كلمه‌ی طفلان در عبارت (طفلان مسلم) تثنیه است; یعنى دو طفل. بنابراین به‌جاى تعبیر رایج دو طفلان مسلم, باید گفت دو طفل مسلم, یا طفلان مسلم. البتّه نام برخى از مساجد, طفلان مسلم است كه در این صورت باید همان مسجد طفلان مسلم گفته شود و نه مسجد دو طفل مسلم. گفتنى است در گذشته عدد و معدود را در جمع مطابقت می‌دادند و ـ مثلن ـ ده پسران و چهار كتاب‌ها می‌گفتند. تعبیر دو طفلان مسلم براساس این قاعده درست است; امّا این قاعده دیگر رایج نیست.

* مفید فایده

از مصداق‌هاى رایج حشو قبیح است كه حتا بر قلم اهل ادب جارى شده است. مفید به معنى داراى فایده و فایده‌دهنده است و با ذكر آن نیازى به گفتن فایده نیست. به جاى مفید فایده باید گفت داراى فایده, فایده دهنده, بافایده، مفید.

* مثمر ثمر،  منتج نتیجه

* عقیده‌ی عمومی ‌بسیارى از مردم, عقیده‌ی عمومی ‌اغلب مردم

عقیده‌ی عمومی ‌یعنى عقیده‌ی بسیارى از مردم. عقیده‌ی همه مردم یا معدودى از آن‌ها را عقیده‌ی عمومی‌ می‌گویند. بنابراین با گفتن عقیده عمومی ‌نیازى به گفتن بسیارى از مردم یا اغلب مردم نیست. یا باید گفت عقیده‌ی عمومی و یا عقیده‌ی بسیارى از مردم.

* بازوى دست،  ران پا

ران پا به قیاس مچ پا گفته می‌شود. حال آن‌كه مچ, مشترك در دست و پاست, امّا ران فقط در پاست.

* بزاق د‌هان،  حدقه چشم،  مردمك چشم

مردمك به سیاهى كوچكى كه در میان سیاهى چشم است, گفته می‌شود. معنى دیگر آن مردم خُرد است كه در این صورت تصغیر كلمه مردم است. معمولن از سیاق جمله دانسته می‌شود كه مردمك به معنى سیاهى در چشم است و یا مردم خُرد. از این رو با گفتن مردمك نیازى به ذكر چشم و دیده و بصر نیست و این‌ها از كلمه‌ی مردمك فهمیده می‌شود. با وجود این تعبیر مردمك چشم و مردمك دیده و مردمك بصر در متون كهن فارسى فراوان آمده و لذا کاربرد آن‌ها‌جایز است.

* مردمك دیده،  مردمك بصر،  سرمه‌ی چشم،  سرمه‌ی دیده

گاه لازم است كلمه‌ی سرمه به چشم و دیده اضافه شود. مثلن: خاك پاى معشوقش را سرمه‌ی چشم می‌كرد. در متون كهن فارسى نیز تعبیر سرمه‌ی چشم و سرمه‌ی دیده به مناسبتى آمده است. خاقانى گفته است: سرمه‌ی دیده ز خاك در احمد سازند / تا لقاى ملك‌العرش تعالى بینند. همچنین عطّار گفته است: از درش گردى كه آرد باد صبح/ سرمه‌ی چشم جهان بین من است.

* پلك چشم

پلك به پوست بالا و پایین چشم گفته می‌شود. از این رو با گفتن پلك نیازى به ذكر چشم نیست و چشم از آن فهمیده می‌شود. با وجود این تعبیر پلك چشم در متون كهن فارسى آمده است.

* سفره‌ی غذا،  گوشواره‌ی گوش،  دستنبد دست،  گردن‌بند گردن،  خلخال پا،  دستكش دست

* ریسك خطرناك

ریسك (Risk) یعنى احتمال خطر و ضرر, اقدام به كارى كه احتمال خطر در آن باشد. بنابراین با گفتن ریسك نیازى به ذكر خطرناك نیست و خطرناك از آن استفاده می‌شود.

* استادیوم ورزشى

استادیوم (Stadium) یعنى ورزشگاه. بنابراین با گفتن استادیوم نیازى به ذكر ورزشى نیست و ورزشى از آن فهمیده می‌شود.

* استارت اوّل

استارت (Start) یعنى حركت كردن, آغاز كردن, آغاز. بنابراین با گفتن استارت نیازى به ذكر اوّل نیست و اوّل از آن فهمیده می‌شود.

* كلاه كاسكت

كاسكت (Casquette) یعنى كلاه لبه‌دار. بنابراین با گفتن كاسكت نیازى به ذكر كلاه نیست و كلاه از آن فهمیده می‌شود.

* واگن قطار

واگن (Wagon) در تداول فارسى به هریك از اتاقك‌هاى قطار گفته می‌شود. بنابراین یا باید گفت اتاقك قطار و یا واگن.

* كمدى خنده‌دار

كمدى (Comedy) یعنى نمایش خنده‌دار. بنابراین یا باید گفت نمایش خنده‌دار و یا كمدى.

* كنسرت موسیقى

كنسرت (Concert) یعنى ساز و آواز هماهنگ, قطعه‌اى موسیقى كه با ابزار‌هاى مختلف موسیقى هماهنگ باشد. بنابراین نیازى نیست كه كنسرت موسیقى گفته شود.

* اركستر موسیقى

اركستر (Orchester) به گروهى كه یك قطعه موسیقى را اجرا می‌كنند, گفته می‌شود. بنابراین نیازى نیست كه اركستر موسیقى گفته شود.

* جاده‌ی شوسه

شوسه (Chausse) یعنى جاده‌ی هموار و ساخته‌وپرداخته شده. و در تداول فارسى به جاده‌ی اتومبیل‌رو و شن‌ریزى‌شده كه آسفالت نیست، گفته می‌شود. بنابراین یا باید گفت جاده‌ی هموار و جاده‌ی صاف و یا شوسه.

* راه شوسه

* شوفر ماشین

شوفر (Chauffeur) هم به كسى كه مأمور مواظبت از ماشین بخار است و هم به راننده‌ی ماشین گفته می‌شود. در فارسى معنى اخیر رایج است و لذا یا باید گفت راننده‌ی ماشین و یا شوفر.

* میسیونر مذهبى

میسیون (Mission) یعنى هیات تبلیغات مذهبى, امور سیاسى, امور فرهنگى و… كه به‌جایى می‌روند. از این رو هم میسیونر مذهبى وجود دارد و هم میسیونر سیاسى و…. با وجود این میسیونر بیش‌تر به مبلّغ مذهبى گفته می‌شود و در تداول فارسى همین معناى آن رایج است. بنابراین یا باید گفت مبلّغ مذهبى و یا میسیونر.

* كانال آب

كانال (Canal) یعنى آبراه, تُرعه, مجرایى كه دو دریا یا دو نهر را به یكدیگر متّصل می‌سازد. ماننـد كانال سوئز كه دریاى مدیترانه و دریاى سرخ را به یكدیگر متّصل ساخته است. این كلمه در فارسى به معنى مطلق مجرا و گذرگاه کاربرد شده است. مثلن هنگامی‌كه گفته می‌شود: (از كانال دانشگاه مدرك تحصیلى می‌توان گرفت), یعنى از طریق دانشگاه…. بنابراین می‌شود كانال را به كلمه دیگرى اضافه كرد و ـ مثلن ـ كانال دانشگاه گفت, امّا نیازى نیست كه كانال آب گفته شود.

* روزنامه‌ی روزانه

در گذشته هم به جرایدى كه به‌صورت هفتگى منتشر می‌شد و هم به جرایدى كه روزانه منتشر می‌شد, روزنامه می‌گفتند. از این رو براى معین كردن جرایدى كه در هر روز منتشر می‌شد به آن‌ها روزنامه روزانه یا روزنامه یومیه می‌گفتند. امّا امروزه به جرایدى كه روزانه منتشر می‌شود, روزنامه و به جرایدى كه به‌صورت هفتگى منتشر می‌شود, هفته‌نامه می‌گویند. بنابراین امروزه به‌كاربردن تعبیر روزنامه‌ی روزانه و روزنامه‌ی یومیه حشو قبیح است.

* روزنامه‌ی یومیه

* سنِّ … سالگى

از رایج‌ترین مصداق‌هاى حشو قبیح است. مثلن گفته می‌شود: (او در سنّ هفتاد سالگى درگذشت). در این عبارت یا باید كلمه‌ی سن یا كلمه‌ی سالگى را حذف كرد. زیرا با ذكر یكى نیازى به دیگرى نیست. پس باید گفت: (او در هفتاد سالگى درگذشت), یا (او در سنّ هفتاد درگذشت).

* قلب‌الاسد تابستان

قلب‌الاسد یعنى ماه مرداد. به عبارت دیگر به برج پنجم از برج‌هاى دوازده‌گانه‌ی فلكى گفته می‌شود. پس قلب‌الاسد در تابستان است و با ذكر آن نیازى به گفتن تابستان نیست.

* ممهور به مُهر

كلمه مُهر فارسى است و نمی‌توان از آن مشتق عربی ساخت و ممهور گفت. بنابراین ممهور به مُهر هم غلط است و هم حشو قبیح.

* ملقّب به لقب،  مكنّى به كنیه،  مجهّز به تجهیزات،  مسلّح به سلاح،  منقّش به نقش،  مصوّر به تصویر،  موشّح به توشیح،  محشّى به حاشیه،  ملبّس به لباس،  متدین به دین

* مقابله به مِثل

اصطلاح مقابله به مثل, به نظر آقاى ابوالحسن نجفى, حشو قبیح است. اصطلاح مزبور به معنى واكنش همانند متداول شده است: (اگر عراق شهر‌هاى ایران را بمباران كند ایران هم مقابله به مثل خواهد كرد). این اصطلاح متضمّن حشو قبیح است. زیرا مقابله خود به تنهایى به معنى عمل متقابل است و (مثل) از آن فهمیده می‌شود. اصطلاحى كه در این مورد به‌كار رفته و هنوز هم در گفتار روزمره مردم رایج است و در فرهنگ‌ها نیز آمده, "معامله به مثل" است و نه مقابله به مثل. مختصر این‌كه از مقابله, (مثل) به دست می‌آید, ولى معامله ممكن است به مثل باشد و یا نباشد. پس یا باید مقابله و یا معامله به مثل گفت.١٠

* اظهار تجاهل

تجاهل یعنى نادانى نمودن, خود را به جهل زدن. اگر اظهار را به معنى نمودن بگیریم, اظهار تجاهل حشو قبیح است; ورنه اساسن غلط است و یا معناى بسیار غریبى دارد. در این صورت معنى (او اظهار تجاهل كرد) چنین می‌شود: (او فاش كرد كه خود را به نادانى می‌زند). بنابراین نقض غرض است.

* اظهار تمارض،  اظهار تغافل

*  و

براى پیوند چند كلمه به یكدیگر از (واو) استفاده می‌شود. مثلن گفته می‌شود: (در كتاب‌هاى اخلاقى از این مسائل سخن رفته است: حكمت و شجاعت و عفّت و عدالت). امّا امروزه رسم شده است كه میان كلمه‌‌هاى اوّل ودوم و… ویرگول می‌گذارند و فقط دو كلمه‌ی آخر را با (و) به هم می‌پیوندند. مثلن گفته می‌شود: (در كتاب‌هاى اخلاقى از این مسائل سخن رفته است: حكمت, شجاعت, عفّت و عدالت). به هر حال براى پیوند چند كلمه به یكدیگر یا باید از (واو) عطف استفاده كرد ـ كه‌این به‌تر است ـ و یا از ویرگول. به جمع این دو نیازى نیست و ویرگول در این موارد به معناى (و) است. بنابراین نباید نوشت: (در كتاب‌هاى اخلاقى از این مسائل سخن رفته است: حكمت, و شجاعت, و عفّت, و عدالت).

* مسبوق به سابقه،  مسبوق به سابقه‌ی گذشته

مسبوق به سابقه‌ی گذشته حشو قبیح در حشو قبیح است.

* ویژگى خاص،  خاصیت ویژه، خصوصیت ویژه

* جلوتر پیش‌دستى كردن

جلو یعنى پیش و هنگامی‌كه یك یا چند نفر نسبت به نفر دیگر یا دیگران پیش‌دستى كند, باید اصطلاح پیش‌دستى كردن را به كار برد و نه جلوتر پیش‌دستى كردن. اصطلاح جلوتر پیش‌دستى كردن در مورد فوق رایج است و چون جلوتر از پیش‌دستى به دست می‌آید, متضمّن حشو قبیح است. امّا اگر چند نفر نسبت به دیگران پیش‌دستى كنند و از میان آن‌ها یك نفر جلوتر از آن‌ها كه پیش‌دستى كرده‌اند, پیش‌دستى كند, اصطلاح جلوتر پیش‌دستى كردن درباره‌ی او متضمّن حشو قبیح نیست. تعبیرات ذیل و نظایر آن به همین گونه است.

* جلوتر پیش‌بینى كردن،  جلوتر پیش‌خرید كردن،  جلوتر پیش‌فروش كردن،  جلوتر پیش‌گویى كردن،  جلوتر پیش‌گیرى كردن،  از قبل پیش‌دستى كردن

پیش‌دستى كردن یعنى دست دراز كردن براى آنجام كارى یا گرفتن چیزى پیش از دیگران. بنابراین یا باید پیش‌دستى كردن و یا از قبل دست دراز كردن گفت. همچنین یا باید پیش‌بینى كردن و یا از قبل دیدن گفت. و نیز پیش‌خرید كردن یا از قبل خریدن. و….

* از قبل پیش‌بینى كردن،  از قبل پیش‌خرید كردن،  از قبل پیش‌فروش كردن،  از قبل پیش‌گویى كردن،  از قبل پیش‌گیرى كردن

* صعود به بالا

صعود یعنى بالا رفتن و مقابل آن سقوط یعنى پایین رفتن. كسى كه صعود می‌كند یعنى به طرف بالا می‌رود. بنابراین به‌جاى جمله‌‌هایى مانند (كوه‌نوردان به بالا صعود كردند), باید گفت: (كوهنوردان صعود كردند), یا (كوهنوردان به بالا رفتند).

* سقوط به پایین،  عروج به بالا

عروج یعنى بالا رفتن, به بالا برشدن. مقابل آن نزول و هبوط است. از این رو با گفتن عروج نیازى به ذكر بالا نیست و بالا از آن فهمیده می‌شود.

* نزول به پایین،  هبوط به پایین

* از همه طرف احاطه كردن, از همه طرف احاطه شدن

احاطه یعنى گرداگرد چیزى را گرفتن. بنابراین از احاطه, همه طرف به دست می‌آید. پس به‌جاى جمله‌‌هایى مانند (او را از همه طرف احاطه كردند), باید گفت: (او را احاطه كردند).

* از هر سو احاطه كردن, از هر سو احاطه شدن،  از هرجانب احاطه كردن, از هر جانب احاطه شدن،  از همه طرف محاصره كردن, از همه طرف محاصره شدن

محاصره یعنى كسى را در حصار انداختن, محصور كردن, احاطه كردن, اطراف او را گرفتن به‌طورى‌كه رابطه‌ی او با خارج قطع گردد. بنابراین از محاصره, همه‌طرف به‌دست می‌آید. پس به‌جاى جمله‌‌هایى مانند (او را از همه طرف محاصره كردند), باید گفت: (او را محاصره كردند).

* از هرسو محاصره كردن, از هرسو محاصره شدن،  از هرجانب محاصره كردن, از هرجانب محاصره شدن

* با یكدیگر متّحد شدن, با همدیگر متّحد شدن، باهم متّحد شدن

شرط تحقّق اتّحاد وجود دو یا چند نفر است و در متّحد شدن وجود دو یا چند نفر مفروض است. كسى نمی‌تواند با خودش متّحد شود و همواره دو یا چند نفر با هم متّحد می‌شوند. بنابراین به جاى جمله‌‌هاى رایجى مانند (امریكا وشوروى باهم متّحد شدند), باید گفت: (امریكا و شوروى متّحد شدند).

* لزومن باید، لزومن بایست

بایستن یعنى لازم بودن. پس لازم نیست با كلمه باید و بایست و نظایر آن, كلمه لزومن را به كار برد. امروزه مرسوم است كه گفته می‌شود: (مردم لزومن باید به ورزش اهمیت دهند). حال آن‌كه باید گفت: (مردم باید به ورزش…), یا (لازم است مردم به ورزش….)

* بازدید دوباره

باز یعنى از نو, مكرّر, بار دیگر. بازدید یعنى از نو دیدن, مكرّر دیدن, بار دیگر دیدن. حال ممكن است مقصود از بازدید, دیدن بار دوم باشد و یا سوم و چهارم و…. اگر قرینه اى باشد كه مقصود از بازدید, دیدن دوباره است, بازدید دوباره حشو قبیح است. در این‌صورت یا باید "بازدید" گفت و یا "دیدار دوباره". تعبیرات ذیل و نظایر آن به‌همین گونه است.

* بازگشت دوباره،  باز فرستادن دوباره،  بازخوانى دوباره،  بازبینى دوباره،  بازگفتن دوباره،  بازآمدن دوباره،  بازماندن دوباره،  بازگرفتن دوباره،  بازآوردن دوباره،  دوباره از سر

(از سر) یعنى كارى را دو یا چند بار انجام دادن. اگر قرینه‌اى باشد كه مقصود از (از سر), دوباره است, دوباره از سر حشو قبیح است. بنابراین به‌جاى جمله‌‌هایى مانند (او نخست این كتاب را خواند و نفهمید, دوباره از سر خواند), باید گفت: (… دوباره خواند), یا (… از سر خواند).

* تكرار دوباره

تكرار یعنى كارى را دو یا چند بار انجام دادن. اگر قرینه‌اى باشد كه مقصود از تكرار, دوباره است, تكرار دوباره حشو قبیح است.

* بازدید مجدّد

مجّدد یعنى از نو, از سر, بار دیگر (دوباره یا چندباره). (باز) هم به معنى از نو و از سر است. بنابراین بازدید مجدّد, اگر مقصود نخستین بازدید باشد, حشو قبیح است. یا باید بازدید گفت و یا دیدار مجدّد. تعبیرات ذیل و نظایر آن به همین گونه است.

* بازگشت مجدّد،  بازفرستادن مجدّد،  بازخوانى مجدّد،  بازبینى مجدّد،  بازگفتن مجدّد،  باز آمدن مجدّد،  بازماندن مجدّد،  بازگرفتن مجدّد،  بازآوردن مجدّد

* ابر هوا

تعبیر ابر هوا متضمّن حشو قبیح است. این تعبیر رایج نیست و تنها در شعر مسعود سعد سلمان آمده است: به نوبهاران غواص گشت ابر هوا/ كه می‌برآرد ناسفته لؤلؤ از دریا.

* شاهد زیبارو / شاهد زیبا / شاهد خوب‌رو

شاهد در فارسى به معنى مرد یا زن زیبارو و خوب‌رو و نیز به معنى خوب و مطبوع و مرغوب است. اثیرالدّین اخسیكتى گفته است: روى دل از این شاهد بدمهر بگردان / كان‌جا كه جمال است على القطع وفا نیست. بنابراین با گفتن شاهد نیازى به ذكر زیبارو و خوب‌رو نیست. ظاهرن تعبیر شاهد زیبارو در متون كهن فارسى نیامده و تنها قاآنى آن را کاربرد كرده است: نشود شاهد زیبارو جز همدم زشت / نخورد خربزه‌ی شیرین الاّ كفتار. ناگفته نماند شاهد دو معنى رایج دیگر نیز دارد: حاضر (در مقابل غایب) و ناظر (كسى كه چیزى را دیده باشد.) از این رو تعبیر شاهد عینى حشو قبیح نیست. البتّه براى شاهد معمولن صفات عادل, عدل, صادق و امین آورده می‌شود.

* یقین قطعى

"یقین بدون قطع" محال است و همواره در یقین, قطعیت است. هنگامی‌كه به چیزى یقین می‌شود, یعنى به آن قطع می‌شود. از این رو قطع و یقین به‌صورت مترادف کاربرد می‌گردد. به هر حال با گفتن یقین نیازى به ذكر قطعى نیست.

* اوج قلّه, سر قلّه

اوج یعنى بلندى, بلندترین نقطه. قلّه یعنى سر كوه. اوج قلّه حشو قبیح است. یا سر كوه و یا قلّه باید گفت.

* قلّه كوه

قلّه به سر كوه گفته می‌شود. از این رو با گفتن قلّه نیازى به ذكر كوه نیست و كوه از آن فهمیده می‌شود. با وجود این تعبیر قلّه‌ی كوه در متون كهن فارسى بسیار آمده و لذا کاربرد آن ‌جایز است.

* اوج قلّه كوه

اوج قلّه كوه حشو قبیح در حشو قبیح است.

* ستیغ كوه

ستیغ چند معنى دارد و یكى از معانى آن, كه بیش‌تر رایج است, قلّه و سركوه است. از این رو با گفتن ستیغ نیازى به ذكر كوه نیست و كوه از آن فهمیده می‌شود. با وجود این تعبیر ستیغ كوه در متون كهن فارسى آمده و از جمله منوچهرى گفته است: تو گفتى كز ستیغ كوه سیلى/ فرو آرد همی ‌احجار صد من.

* شعله‌ی آتش

شعله به حركت آتش و پاره آتش كه می‌درخشد و می‌جهد, گفته می‌شود. از این رو با گفتن شعله نیازى به ذكر آتش نیست و آتش از آن فهمیده می‌شود. با وجود این تعبیر شعله آتش در متون كهن فارسى آمده است. ناگفته نماند تعبیر زبانه‌ی آتش متضمّن حشو قبیح نیست. زیرا زبانه به هرچیزى كه مانند زبان باشد, گفته می‌شود. مانند زبانه‌ی تیغ, زبانه‌ی قفل, زبانه‌ی كلید, زبانه‌ی ترازو.

* شراره‌ی آتش

شراره و شرار و شرر به پاره‌ی آتش (آتشپاره), جرقّه و اخگر می‌گویند. از این رو با گفتن شراره نیازى به ذكر آتش نیست و آتش از آن فهمیده می‌شود.

* شرار آتش،  شرر آتش،  جرقّه‌ی آتش،  اخگر آتش،  لهیب آتش, لَهَب آتش لهیب و لَهَب به حركت آتش (شعله, زبانه) گفته می‌شود. بنابراین با گفتن لهیب و لَهَب نیازى به ذكر آتش نیست و آتش از آن فهمیده می‌شود. با وجود این تعبیر لهیب آتش و لَهَب آتش در متون كهن فارسى آمده است. ناگفته نماند معناى دیگر لَهَب, كه رایج نیست, گردوغبار است و معناى دیگر لهیب, كه‌این نیز رایج نیست, سوزش و التهاب است.

* زلزله‌ی زمین

زلزله به حركت زمین گفته می‌شود. از این رو با گفتن زلزله نیازى به ذكر زمین نیست و زمین از آن فهمیده می‌شود.

* نسیم باد

نسیم هم به معنى باد ملایم و باد خنك و هم به معنى بو و بوى خوش است. از این رو با گفتن نسیم نیازى به ذكر باد, ملایم, خنك, باد ملایم, باد خنك,  بو, بوى خوش و خوشبو نیست. البتّه در صورتى كه نسیم به معنى بو یا بوى خوش گرفته شود, تركیب نسیم باد (به معنى بوى باد یا بوى خوش باد) حشو قبیح نیست. از كلمه‌ی نسیم در سیاق جمله می‌توان دریافت كه به معنى باد ملایم است یا بو.

* بوى نسیم

در صورتى كه نسیم به معنى باد ملایم گرفته شود, تركیب بوى نسیم (به معنى بوى باد ملایم) حشو قبیح نیست. بنابراین بوى نسیم هنگامی‌حشو قبیح است كه مقصود از نسیم, بو یا بوى خوش باشد. تركیب‌هاى ذیل نیز به همین گونه است.

* بوى خوش نسیم

بوى خوش نسیم حشو قبیح در حشو قبیح است.

* نسیم خوشبو

نسیم خوشبو حشو قبیح در حشو قبیح است.

* نسیم ملایم

گفته شد كه نسیم, خود به معنى باد ملایم است. بنابراین با گفتن نسیم نیازى به ذكر باد و ملایم نیست و این دو از آن فهمیده می‌شود. البتّه در صورتى كه نسیم به معنى بو یا بوى خوش گرفته شود, تركیب نسیم ملایم (به معنى بوى ملایم یا بوى خوش ملایم) حشو قبیح نیست. ضمن اینكه باید توجّه داشت كه بوى خوش نیز همواره ملایم است.

* نسیم خنك

* نسیم باد ملایم

در صورتى كه مقصود از نسیم, باد ملایم باشد, با گفتن آن نیازى به ذكر باد ملایم نیست و باد ملایم از آن فهمیده می‌شود. نسیم باد ملایم حشو قبیح در حشو قبیح است. البتّه در صورتى كه نسیم به معنى بو یا بوى خوش گرفته شود, تركیب نسیم باد ملایم (به معنى بوى باد ملایم یا بوى خوش باد ملایم) حشو قبیح نیست.

* نسیم باد خنك

* طویله‌ی چهارپایان

طویله به جاى بستن چهارپایان گفته می‌شود. از این رو با گفتن طویله نیازى به ذكر چهارپایان نیست و چهارپایان از آن فهمیده می‌شود.

* اصطبل چهارپایان،  آخور چهارپایان

* خلبان هواپیما، خلبان هلیكوپتر

خلبان به راننده هواپیما و هلیكوپتر گفته می‌شود. در صورتى كه قرینه وجود داشته باشد ـ كه معمولن وجود دارد ـ نیازى به گفتن خلبان هواپیما و خلبان هلیكوپتر نیست.

* ملوان كشتى

ملوان به کارکن كشتى گفته می‌شود. از این رو با گفتن ملوان نیازى به ذكر كشتى نیست و كشتى از آن فهمیده می‌شود.

* ملاّح كشتى،  كشتیبان كشتى،  ناخداى كشتى،  كشیش كلیسا

* ریل قطار

ریل به مسیر قطار گفته می‌شود. از این رو با گفتن ریل نیازى به ذكر قطار نیست و قطار از آن فهمیده می‌شود.

* باند هواپیما

باند هم به مسیر هواپیما و هم به نوعى پارچه كه زخم را با آن می‌بندند, گفته می‌شود. (معنى دیگر آن دسته و گروه است. مثلن گفته می‌شود: باند دزدان.) در صورتى كه قرینه وجود داشته باشد ـ كه معمولن وجود دارد ـ نیازى به گفتن باند هواپیما و باند زخم نیست.

* باند زخم

* تحت‌الحنك عمامه

تحت‌الحنك از نظر لغوى یعنى زیر چانه و اصطلاحن امروزه به قسمتى از عمامه گفته می‌شود كه از زیر چانه می‌گذرانند و به دوش می‌افكنند. از این رو با گفتن تحت‌الحنك نیازى به ذكر عمامه نیست و عمامه از آن فهمیده می‌شود.

* پاركینگ وسایل نقلیه

پاركینگ به محل نگهدارى وسایل نقلیه گفته می‌شود. از این رو با گفتن پاركینگ نیازى به ذكر وسایل نقلیه نیست و وسایل نقلیه از آن فهمیده می‌شود.

* غنچه‌ی گل

غنچه‌ به گل ناشكفته گفته می‌شود. از این رو با گفتن غنچه نیازى به ذكر گل نیست و گل از آن فهمیده می‌شود. با وجود این تعبیر غنچه‌ی گل در متون كهن فارسى بسیار آمده و لذا کاربرد آن ‌جایز است. حافظ گفته است: خون شد دلم به یاد تو هرگه كه در چمن/ بند قباى غنچه‌ی گل می‌گشاد باد.

* گلبرگ گل

یكى از قسمت‌هاى گل, گلبرگ آن است. از این رو با گفتن گلبرگ نیازى به ذكر گل نیست و گل از آن فهمیده می‌شود.

* كاسبرگ گل

* باد صبا

صبا به بادى كه از سمت مشرق می‌وزد, گفته می‌شود. از این رو با گفتن صبا نیازى به ذكر باد نیست و باد از آن فهمیده می‌شود. با وجود این تعبیر باد صبا در متون كهن فارسى بسیار آمده و لذا کاربرد آن‌جایز است. منوچهرى گفته است: آن حلّه اى كه ابر مر او را همی‌تنید / باد صبا بیامد و آن حلّه را درید. و نیز حافظ گفته است: نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد. همچنین: مژده اى دل كه دگر باد صبا باز آمد.

* باد شرطه

شرطه به باد موافق گفته می‌شود. از این رو با گفتن شرطه نیازى به ذكر باد نیست و باد از آن فهمیده می‌شود. با وجود این تعبیر باد شرطه در متون كهن فارسى فراوان آمده و لذا کاربرد آن‌جایز است. حافظ گفته است: كشتى شكستگانیم اى باد شرطه برخیز/ باشد كه باز بینیم دیدار آشنا را. گفتنى است باد صرصر متضمّن حشو قبیح نیست. صرصر به معنى سرد است و در وصف غیر از باد نیز کاربرد می‌شود. البتّه‌این كلمه چون فراوان به عنوان صفت باد کاربرد شده, خود به تنهایى معنى باد سرد و سخت و تند را گرفته است. با وجود این هم باد صرصر و هم صرصر (به معنى باد سرد و تند) گفته می‌شود. مثلن مولوى گفته است: باد صرصر كو درختان می‌كند / با گیاه پست احسان می‌كند. همچنین: گرچه صرصر بس درختان می‌كند / با گیاه سبز احسان می‌كند. این كلمه در قرآن همواره با كلمه‌ی باد (ریح) آمده است: فارسلنا علیهم ریحن صرصرن. (فصلّت,١٦). انّا ارسلنا علیهم ریحن صرصرن. (قمر,١٩). فاهلكوا بریحٍ صرصرٍ عاتیةٍ. (حاقّه,٦).

* غرّش مهیب

غرّش به آواز مهیب گفته می‌شود. از این رو با گفتن غرّش نیازى به ذكر مهیب نیست و مهیب از آن فهمیده می‌شود.

* مسجد مسلمانان

مسجد به مكان عبادت مسلمانان گفته می‌شود. از این رو با گفتن مسجد نیازى به ذكر مسلمانان نیست و مسلمانان از آن فهمیده می‌شود.

* كلیساى مسیحیان

كلیسا به مكان عبادت مسیحیان گفته می‌شود. از این رو با گفتن كلیسا نیازى به ذكر مسیحیان نیست و مسیحیان از آن فهمیده می‌شود.

* كنیسه‌ی یهودیان

كنیسه به مكان عبادت یهودیان گفته می‌شود. از این رو با گفتن كنیسه نیازى به ذكر یهودیان نیست و یهودیان از آن فهمیده می‌شود.

* آتشكده‌ی زرتشتیان

آتشكده به مكان نگهدارى آتش مقدّس زرتشتیان گفته می‌شود. از این رو با گفتن آتشكده نیازى به ذكر زرتشتیان نیست و زرتشتیان از آن فهمیده می‌شود.

* خانقاه صوفیان

خانقاه به مكان برگزارى مراسم صوفیان گفته می‌شود. از این رو با گفتن خانقاه نیازى به ذكر صوفیان نیست و صوفیان از آن فهمیده می‌شود.

* منشور چند پهلو

منشور در فارسى دو معنى رایج دارد: اعلامیه و نامه‌ی سرگشاده (مثلن گفته می‌شود: منشور سازمان ملل متّحد) و شكل چند پهلویى (كه در علم هندسه رایج است و مثلن گفته می‌شود: منشور قائم, منشور مایل, منشور سه پهلو, منشور شش پهلو.) در صورتى كه مقصود از منشور, معنى دوم آن باشد ـ كه البتّه از سیاق جمله فهمیده می‌شود و معمولن قرینه‌اى وجود دارد ـ نیازى نیست كه منشور چندپهلو گفته شود. می‌شود گفت منشور سه پهلو و شش پهلو و… امّا نباید گفت منشور چندپهلو. زیرا هر منشورى چند پهلو دارد.

* منشور چند‌ضلعى

* تفهیم و تفاهم

تفهیم یعنى فهماندن و تفهّم یعنى فهمیدن. تفهیم و تفهّم تقریبن به معنى تفاهم (مقصود یكدیگر را فهمیدن) است. عدّه‌اى به جاى تفهیم و تفهّم, تفهیم و تفاهم می‌گویند كه مشتمل بر حشو قبیح است. زیرا با گفتن تفاهم نیازى به ذكر تفهیم نیست. بنابراین یا باید گفت تفهیم و تفهّم و یا تفاهم.١١

* خرماى رطب

رطب یعنى خرماى تازه. بنابراین یا باید گفت رطب و یا خرماى تازه. برخى از مردم براى بیان این معنى خرماى رطب می‌گویند كه متضمّن حشو قبیح است.

* كدبانوى خانه

كد یعنى خانه و كدبانو به زنى گفته می‌شود كه خوب خانه را اداره كند. بنابراین نیازى نیست كدبانوى خانه گفته شود. با وجود این تعبیر كدبانوى خانه در متون كهن فارسى آمده و از جمله فردوسى گفته است: كلیدش به كدبانوى خانه داد/ تنش را بدان جاى بیگانه داد.

* زن كدبانو

* كلبه‌ی كوچك

كلبه یعنى خانه‌ی كوچك و محقّر و تنگ و تاریك. بنابراین یا باید گفت خانه‌ی كوچك و یا كلبه.

* كلبه‌ی محقّر،  كلبه‌ی تنگ و تاریك

* استكان چاى

استكان هم به ظرف چاى و هم به ظرف قهوه گفته می‌شود. در صورتى كه قرینه وجود داشته باشد ـ كه معمولن وجود دارد ـ نیازى به گفتن استكان چاى و استكان قهوه نیست.

* استكان قهوه،  فنجان چاى،  فنجان قهوه

* بشقاب غذاخورى

بشقاب به نوعى ظرف غذاخورى گفته می‌شود. از این رو با گفتن بشقاب نیازى به ذكر غذاخورى نیست و غذاخورى از آن فهمیده می‌شود.

* كاسه غذاخورى

* كندوى غله

كندو هم به ظرفى كه در آن غله می‌ریزند و هم به جاى نگهدارى زنبور گفته می‌شود. در صورتى كه قرینه وجود داشته باشد ـ كه معمولن وجود دارد ـ نیازى به گفتن كندوى غله و كندوى زنبور نیست. مضافن این‌كه امروزه فقط معنى اخیر كندو (جاى نگه‌دارى زنبور) رایج است.

* كندوى زنبور

* پارس سگ

به بانگ سگ, پارس گفته می‌شود. از این رو با گفتن پارس نیازى به ذكر سگ نیست. تعبیراتى چون جیك‌جیك گنجشك, قدقد مرغ, قارقار كلاغ و نظایر آن به همین‌گونه است.

* قهقهه خنده

قهقهه به خنده با آواز بلند گفته می‌شود. از این رو با گفتن قهقهه نیازى به ذكر خنده نیست و خنده از آن فهمیده می‌شود.

* هلهله‌ی شادى

هلهله به صدا و هیاهو در شادى گفته می‌شود. از این رو با گفتن هلهله نیازى به ذكر شادى نیست و شادى از آن فهمیده می‌شود.

* هق‌وهق گریه

هق‌وهق به صداى گریه‌ی شدید گفته می‌شود. از این رو با گفتن هق‌وهق نیازى به ذكر گریه نیست و گریه از آن فهمیده می‌شود.

*‌‌هاى‌‌هاى گریه,‌‌ هایا‌هاى گریه

* همهمه‌ی صدا

همهمه به صدا‌هاى درهم و برهم كه مفهوم نباشد گفته می‌شود. از این رو با گفتن همهمه نیازى به ذكر صدا نیست و صدا از آن فهمیده می‌شود.

* شیلات ماهى

شیل به سدّى كه در عرض رودخانه براى صید ماهى می‌سازند, گفته می‌شود. این كلمه گیلكى است و به قیاس عربى با (ات) جمع بسته شده و در فارسى فقط صورت جمع آن (شیلات) رایج است. شیلات به سازمان صید و توزیع و فروش ماهى گفته می‌شود. از این با گفتن شیلات نیازى به ذكر ماهى نیست و ماهى از آن فهمیده می‌شود.

* نور مهتاب

كلمه‌ی مهتاب مركّب از مه (مخفّف ماه) و تاب (از ماده تابش) به معنى "تابش ماه" و "نور ماه" است. بنابراین یا باید گفت نور ماه و یا مهتاب. ناگفته نماند در گذشته به خود ماه, مهتاب (و نیز به خورشید, آفتاب) نیز گفته می‌شد. از جمله ناصر خسرو در جامع‌الحكمتین گفته است: (از ستـارگان دو ستـاره عـظیم‌تر است: نخست آفتاب و آن‌گه مهتاب.) پس براساس کاربرد گذشتگان ـ كه به خود ماه, مهتاب می‌گفتند ـ می‌شود نور مهتاب گفت; امّا براى رعایت منطق زبان و به سبب متروك‌شدن کاربرد گذشتگان به‌تر است از گفتن آن پرهیز شود.

* تابش مهتاب،  روشنى مهتاب،  پرتو مهتاب،  فروغ مهتاب،  نور آفتاب

به نور و تابش و روشنى خورشید, آفتاب گفته می‌شود. چنان‌كه به نور ماه، مهتاب و ماهتاب گفته می‌شود. بنابراین یا باید گفت نور خورشید و تابش خورشید و روشنى خورشید و یا آفتاب. با وجود این هم در متون كهن فارسى و هم در زبان گفتار و نوشتار امروز به خورشید نیز آفتاب گفته شده است. از جمله فردوسى گفته است: نبى آفتاب و صحابان چو ماه/ به هم نسبتى یكدگر راست راه. و در امثال فارسى آمده است: ز آفتاب نتیجه شگفت نیست ضیا. از این رو کاربرد نور آفتاب و تابش آفتاب و روشنى آفتاب و پرتو آفتاب و فروغ آفتاب و مانند این‌ها‌ جایز است. همان‌گونه كه فردوسى گفته است: بدان گونه شادم كه تشنه ز آب / و گر سبزه از تابش آفتاب

* تابش آفتاب، ، روشنى آفتاب،  پرتو آفتاب،  فروغ آفتاب

* ساحل دریا

ساحل هم به كنار دریا و هم به كنار رودخانه گفته می‌شود. در صورتى كه قرینه وجود داشته باشد ـ كه معمولن وجود دارد ـ نیازى به گفتن ساحل دریا و ساحل رودخانه نیست.

* ساحل رودخانه

* حوض آب

حوض یعنى آبگیر, آبدان, ‌جایى كه براى آب سازند. از این رو با گفتن حوض نیازى به ذكر آب نیست و آب از آن فهمیده می‌شود.

* بركه‌ی آب

بركه یعنى آبگیر, آبدان, حوض. از این رو با گفتن بركه نیازى به ذكر آب نیست و آب از آن فهمیده می‌شود. با وجود این تعبیر بركه آب در متون كهن فارسى آمده است.

* همانند هم

"همانند" مركب از هم و مانند, به معنى هم‌مانند, مانند هم و مثل یكدیگر است. این كلمه را در معنى مانند و شبیه نیز کاربرد كرده‌اند. چنان‌كه فردوسى گفته است: ز كارآزموده گزیده مهان/ همانند تو نیست اندر جهان. امروزه كلمه‌ی همانند به معنى مانند كم کاربرد می‌شود, بلكه بیش‌تر به معنى مانند هم است. بنابراین به‌تر است از کاربرد همانند هم پرهیز شود و مانند هم گفته شود.

* همانند یكدیگر, همانند یكدگر، همسایه‌ی هم, همسایه‌ی یكدیگر

هم, پیشوند اشتراك است و در تركیبات افاده‌ی اشتراك در اسم مابعد می‌كند و معنى شباهت و همانندى و همكارى را می‌رساند. مانند: همسایه, هم‌وطن, هم‌راه, هم‌زبان. بنابراین افزودن كلمه هم یا یكدیگر به قبل و بعد این كلمات ‌جایز نیست و عبارت‌هاى ذیل متضمّن حشو قبیح است: (آن‌ها همسایه هم هستند), (آن‌ها با یكدیگر هم‌زبان نیستند), (مردم باید با یكدیگر هماهنگ شوند), (آن‌ها همنشینِ خوبِ هم هستند). تعبیرات ذیل و نظایر آن به همین گونه است.

* هم‌نشین هم, هم‌نشین یكدیگر،  هم‌كار هم, هم‌كار یكدیگر،  همدست هم, همدست یكدیگر،  هم‌وطن هم, هم‌وطن یكدیگر،  هم‌پیمان هم, هم‌پیمان یكدیگر،  هم‌راه هم, هم‌راه یكدیگر،  هم‌زبان هم, هم‌زبان یكدیگر،  هم‌شهرى هم, هم‌شهرى یكدیگر،  هم‌سفر هم, هم‌سفر یكدیگر

 
پایان بخش دوم

خوانندگان ارجمند من می‌توانند بخش‌های نخست و سوم این نوشتار ارزشمند را به ترتیب در بالا و پایین یا در "فراخواندن مستقیم نوشته‌ها" بخوانند. با سپاس آریا ادیب


زایدنویسی در زبان فارسی  (بخش سوم)


شماره‌ی نوشته: ٣- ١۷ / ۵

محمد اسفندیاری
زایدنویسی در زبان فارسی

(حشو قبیح)


(بخش سوم)
 
مصداق‌هاى نوع پنجم از حشو قبیح

* رطب تازه رطب یعنى خرماى تر و تازه. بنابراین صفت تر و تازه جزء لاینفك رطب است و چیزى بر آن نمی‌افزاید.

* رطب تر تعبیر رطب تر به‌ندرت در متون كهن فارسى آمده و از جمله نظامی‌گفته است: لب بگشا تا همه شكر خورند / ز آب د‌هانت رطب تر خورند.

* رطب تروتازه،  رطب شیرین

شیرینى جزء لاینفك رطب است و هیچگاه نمی‌شود رطب (خرماى تر و تازه) شیرین نباشد. با وجود این تعبیر رطب شیرین به‌ندرت در متون كهن فارسى آمده و از جمله سعدى گفته است: رطب شیرین و دست از نخل كوتاه / زلال اندر میان و تشنه محروم.

* عسل شیرین،  قند شیرین،  روغن چرب،  نمك شور

 
مصداق‌هاى نوع ششم از حشو

* منزلگاه پسوند (گاه) یا (گَه) دلالت بر مكان می‌كند. بنابراین نیازى نیست این پسوند به كلمه‌‌هایى الحاق شود كه خود متضمّن معناى مكان است. مثلن به‌جاى منزلگاه می‌توان منزل گفت; چنان‌كه حافظ گفته است: عاقبت منزل ما وادى خاموشان است / حالیا غلغله در گنبد افلاك انداز. با وجود این الحاق پسوند گاه به كلمه‌‌هایى كه خود بر مكان دلالت می‌كنند در فارسى سابقه و نمونه‌‌هاى فراوانى دارد. از این رو کاربرد كلمه‌‌هاى ذیل و نظایر آن‌ جایز است: میعادگاه, میقاتگاه, میدانگاه, منظرگاه, مصافگاه. همچنین کاربرد تركیب مكتب‌خانه ـ كه در متون كهن فارسى به‌ندرت آمده ـ بر این اساس ‌جایز است.

* اعلم‌تر/ اعلم‌ترین تعبیر اعلم‌تر و اعلم‌ترین, كه كمابیش رایج است, متضمّن حشو قبیح است. زیرا اعلم خود صفت تفضیلى و به معنى عالم‌تر است و نباید (تر) (علامت صفت تفضیلى) به آن افزوده شود. اساسن افزودن پسوند (تر) به كلمه‌‌هایى كه خود در زبان عربى صفت تفضیلى (افعل التفضیل) هستند, صحیح نیست و موجب پیدایش حشو قبیح می‌گردد. بنابراین نباید بگوییم: افضل‌تر, ارشدتر, اشرف‌تر, تنها كلمه‌ی "اولى" را استثنا كرده‌اند; آن هم به‌این دلیل كه گاه بزرگان ادب فارسى به‌جاى اولى, اول‌تر گفته‌اند. از جمله سعدى در گلستان هشت بار (اولى‌تر) گفته است. مثلن: (در كشتن بندیان تأمل اولى‌تر است به حكم آن‌كه توان كُشت و توان بخشید). همچنین مولوى گفته است: گفت او را نیست الاّ درد لوت / پس جواب احمق اولى‌تر سكوت. گفتنى است كلماتى چون بِه و مِه و بیش و پیش با این‌كه معنى برترى دارند, پسوند (تر) و (ترین) به آن‌ها افزوده می‌شود. به‌تر, به‌ترین, مه‌تر, مه‌ترین و… از دیرباز رایج بوده و کاربرد آن‌ها‌ جایز است.

* اگرچه… ولی… هرگاه در جمله‌اى اگرچه یا مترادف‌هاى آن (گرچه, هرچند, بااین‌كه, گواین‌كه و…) بیاید, دیگر لازم نیست "ولى" یا مترادف‌هاى آن (مانند امّا, با این همه, مع هذا, لیكن و…) بر سر جمله متعاقب آن بیاید. زیرا جمله‌ی متعاقب آن در واقع جمله‌ی پایه است و نه جمله‌ی پیرو. بنابراین به‌جاى جمله‌‌هایى مانند (اگرچه ثروتمند است, ولى خوشبخت نیست), یكى از دو جمله زیر را باید گفت: (اگرچه ثروتمند است, خوشبخت نیست); (ثروتمند است, ولى خوشبخت نیست). مختصر این‌كه در یك جمله یا باید "اگرچه" به كار رود یا "ولى", و جمع هر دو متضمّن حشو و خلاف منطق زبان است.١٢ در متون كهن فارسى غالبن این قاعده رعایت شده است. مثلن حافظ گفته است: هرچند كه هجران ثمر وصل برآرد / دهقان ازل كاش كه‌این تخم نكشتى. امّا خلاف این قاعده نیز یافت می‌شود. همان‌گونه كه حافظ گفته است: اگرچه زنده رود آب حیات است / ولى شیراز ما از اصفهان به.

* شهرك كوچك شهرك, اسم مصغّر و به معنى شهر كوچك است. بنابراین یا باید گفت شهرك و یا شهر كوچك. البتّه اگرچند شهرك باشد و از میان آن‌ها یكى كوچك‌تر از همه باشد، به آن شهرك كوچك گفته می‌شود. همچنین اگر چند شهرك باشد و از میان آن‌ها یكى بزرگ‌تر از همه باشد به آن شهرك بزرگ گفته می‌شود. تعبیر شهرك كوچك و شهرك بزرگ در متون كهن فارسى آمده است. به هرحال شهرك كوچك (نه به معنى شهركى كوچك‌تر از دیگر شهرك‌ها) حشو قبیح است. تعبیرات ذیل و نظایر آن به همین گونه است.

* مرغك كوچك،  كلاهك كوچك،  اتاقك كوچك،  آدمك كوچك،  حوضچه كوچك،  ناوچه كوچك،  قالیچه كوچك

* جمعِ جمع هرگاه كلمه‌اى به صیغه‌ی جمع باشد قاعدتن نباید آن را دوباره جمع بست. امّا در موارد متعدّدى این قاعده رعایت نشده است. در گذشته بسیارى از جمع‌هاى مكسّر عربى را در فارسى مجدّدن به (‌ها) یا (ان) و ندرتن به (ات) جمع می‌بسته‌اند. از جمله: آثار‌ها, آمال‌ها, اجزا‌ها, احوالات, اخبار‌ها, اربابان, اركان‌ها, اسباب‌ها, اطراف‌ها, اشعار‌ها, افعال‌ها, امورات, اوباشان, اولاد‌ها, بلاد‌ها, بیوتات, جواهرات, حبوبات, حروف‌ها, عوارضات, فتوحات, قیودات, لوازمات, نذورات, وجو‌هات.١٣ امروزه جمع‌بستن كلمه‌‌هاى جمع کم‌تر معمول است و به‌تر است از افزودن علامت‌هاى جمع به كلمه‌‌هایى كه خود به صیغه‌ی جمع است خوددارى شود. زیرا علامت‌هاى جمع ((‌ها), (ان), (ات)) در صورت افزوده‌شدن به كلمه‌‌هاى جمع, حشو است.

* یك… ى جمع كلمه‌ی "یك" با كلمه‌اى كه به (ى) نكره یا وحدت ختم می‌شود, خلاف منطق زبان است و با آوردن یكى نیازى به دیگرى نیست و آن دیگرى حشو قبیح است. به‌جاى تعبیراتى چون یك روزى و یك ساعتى, باید گفت یك روز یا روزى و یك ساعت یا ساعتى. باوجود‌این گاهى یك و (ى) نكره یا وحدت با هم به‌كار رفته است. از جمله مولوى گفته است: دید موسى یك شبانى را به راه / كو همی ‌گفت اى خدا و اى اله. حتا در گذشته گاهى (ى) نكره یا وحدت را به خود كلمه‌ی یك می‌چسبانده‌اند. چنان‌كه سعدى گفته است: یكى قطره‌ی باران ز ابرى چكید/ خجل شد چو پهناى دریا بدید. و گاهى نیز (ى) را, هم همراه یك و هم همراه اسم تكرار می‌كرده‌اند. مثلن فردوسى به‌جاى این‌كه یك دختر یا یك دخترى و یا یكى دختر بگوید، یكى دخترى گفته است: یكى دخترى داشت خاقان چو ماه / كجا ماه دارد دو زلف سیاه.١۴

توضیح و تذكّر: آن‌چه در فوق آمد مثال‌ها و مصداق‌هایى براى حشو قبیح بود. لازم است در این باره توضیحاتى داده شود:

یكم: در بیان مصداق‌هاى حشو قبیح هرگز قصد استقصا نداشته‌ایم. آشكار است كه می‌توان مصداق‌هاى دیگرى هم براى حشو قبیح یافت. ما این مهم را آغاز كردیم و امید می‌بریم دیگران آن را پى گیرند. البتّه با یافتن ده‌ها مصداق دیگر براى حشو قبیح باز هم نمی‌توان این كار را به پایان رسیده تلقّى كرد. همواره نمونه‌‌هایى جدیدى از حشو قبیح ساخته می‌شود و هرگز نمی‌توان وجود همه‌ی آن‌ها را پیش‌بینى كرد. چنان‌كه در گذشته كه دستگاه تهویه یا اتوبوس و كامیون نبوده است, امكان نداشت كسى تهویه‌ی هوا و اتوبوس مسافربرى و كامیون بارى را به عنوان مصداق‌هاى حشو قبیح به‌شمار آورد. همچنین هنگامی‌كه واژه‌ی "ریسك" به زبان فارسى وارد نشده بود, كسى نمی‌توانست ریسك خطرناك را مصداق حشو قبیح ذكر كند.

دوم: در هنگام جست‌وجو براى یافتن مصداق‌هاى حشو قبیح به تعبیراتى برخوردیم كه در آغاز پنداشته می‌شد حشو قبیح است, ولى پس از تحقیق معلوم شد كه چنین نیست. چون ممكن است به ذهن عدّه‌اى برسد كه‌این دسته از تعبیرات مشتمل بر حشو قبیح است, بى‌فایده نیست براى رفع شبهه هم كه شده برخى از آن‌ها را یادآور شویم. بارى, برخى از تعبیراتى كه به‌ظاهر به نظر می‌رسد حشو قبیح است و در واقع نیست, عبارت است از: سرآغاز, سرمنشأ, مطمح نظر, حباب آب, غبار خاك, چرخ گردون, باد صرصر (صرصر به عنوان صفت باد سه بار در قرآن آمده است), اثاث خانه (اثاث البیت در حدیث رسول خدا ـ ص ـ آمده است), شوك شدید, قطار راه‌آهن, زن عجوزه, زن سلیطه, درجه‌ی بالا, ماجراى گذشته, شاهد عینى, ولیمه عروسى, زبانه‌ی آتش, جلو رو, پیش رو. براى تفنّن و مطایبه هم كه شده است یادآور شویم كه برخى از نویسندگان ـ كه لابد قصد مزاح داشته‌اند ـ گفته‌اند (تخم‌مرغ كبوتر) حشو قبیح است.١۵

سوم: همیشه نسبت به كلمات غلط در زبان فارسى حسّاسیت بوده است. همین كه كلمه‌ی غلطى پیدا و رایج می‌شده, دانشوران و ادیبان, از این‌جا و آن‌جا, در دفع و افشاى آن پافشارى می‌كردند. در مقابل, نسبت به حشو قبیح حسّاسیت نبوده و از پرداختن به ‌این موضوع و تبیین مصداق‌هاى آن غفلت شده است. انتظار می‌رود جامعه‌ی ادبى ما به قبحِ حشو قبیح حسّاس شود و تخلیه‌ی زبان را از حشو قبیح، مهم بشمارد و حقّ آن را, چنان‌كه باید بگزارد. پس در این‌جا باید خاطرنشان ساخت كه گاه حشو قبیح, قبیح‌تر از كلمات غلط است. هماره چنین نیست كه حشو قبیح بى‌فایده و زاید باشد, گاه حشو قبیح موجب دگرگونى معنى می‌شود و بیش از كلمات غلط به زبان زیان می‌رساند و آن را خراب می‌كند.

چهارم: همه‌ی مصداق‌هایى كه براى حشو قبیح برشمردیم, رایج نیست. برخى از آن‌ها هم در گفتار و هم در نوشتار رایج است. مانند: مفید فایده, حوض آب, نخل خرما, اوج قلّه, پس بنابراین. برخى دیگر فقط در گفتار رایج است و غالبن از سر غفلت و تسامح گفته می‌شود. مانند: شب لیلة القدر, سنگ حجرالاسود, روز نوروز, كشتیبان كشتى. برخى دیگر نه در گفتار رایج است و نه در نوشتار, امّا احتمال رایج شدن آن‌ها می‌رود. مانند: گوشواره گوش, دستبند دست, دیروز گذشته, قند شیرین. ما از ضبط و بیان این دسته از حشو‌ها شانه خالى نكردیم. زیرا لازم نیست نخست حشوى رایج شود و سپس به دفع آن پرداخته شود. (بلا ندیده دعا شروع باید كرد). مقصود این است كه پیش‌گیرى به‌تر از درمان است و لازم است پیش از این‌كه ‌این دسته از تعبیرات حشو رایج شود, به معرّفى آن‌ها پرداخته شود. و سرانجام برخى دیگر نه در گفتار رایج است و نه در نوشتار و نه احتمال می‌رود كه امروزه رایج شود. مانند: رگ ورید, جاندار زنده, برادران اخوان‌الصفا, مقبول پسند. ما نیازى به ضبط و ثبت این دسته از حشو‌ها ندیدیم; ورنه ‌این مقاله مثنوى هفتاد من كاغذ می‌شد.

پنجم: در میان انواع حشو قبیح آن‌چه بیش از همه رایج است, نوع چهارم آن است. نوع چهارم حشو قبیح هنگامی ‌واقع می‌شد كه دو كلمه كه از ذكر یكى معنى دیگرى کاربرد می‌شود, در كنار هم یا در یك جمله بیاید. این نوع از حشو قبیح هم بیش‌تر از دیگر انواع آن رایج است و هم بیش‌ترین مصداق‌هاى حشو قبیح از این نوع است. عجیب است كه برخى از مصداق‌هاى نوع چهارم از حشو قبیح هم در زبان گفتار امروز رایج است و هم در زبان نوشتار امروز و هم در متون كهن فارسى. مانند: نخل خرما, مردمك چشم, قلّه‌ی كوه, شعله‌ی آتش, غنچه‌ی گل, باد صبا. گویا ذكر نخل وافى به مقصود نیست و باید نخل خرما گفت; حال آن‌كه نخل یعنى درخت خرما و نخل غیر خرما (نخل سیب و…) نداریم. و گویا ذكر شعله وافى به مقصود نیست و باید شعله‌ی آتش گفت; حال آن‌كه شعله از آن آتش است و شعله‌ی غیرآتش (شعله‌ی آب و…) نداریم. و گویا…. به هرحال نخل خرما و مردمك چشم و قلّه‌ی كوه و شعله‌ی آتش ـ كه رایج است ـ به همان دلیل مشتمل بر حشو قبیح است كه تعبیرات ذیل ـ كه رایج نیست: دیروز گذشته, گوشواره‌ی گوش, مسبوق به سابقه, ابر هوا, زلزله‌ی زمین, كشتیبان كشتى.

ششم: همه‌ی مصداق‌هایى كه براى حشو قبیح برشمردیم به یك انداره قبیح نیست. برخى بیش‌تر قبیح است و برخى را اگرچه می‌توان با تسامح کاربرد كرد, نمی‌توان فصیح شمرد و نباید آن‌ها را به متون علمی‌راه داد. چند نمونه از حشو‌هایى كه بیش از همه قبیح است (حشو‌هاى اقبح) عبارت است از: در پاسخ جواب دادن, سؤال پرسیدن, فریضه‌ی واجب, حُسن خوبى, شب لیلة‌القدر, پس بنابراین, چون… لذا.

هفتم: مصداق‌هاى حشو قبیح را به شش نوع تقسیم كردیم. نوع چهارم هنگامی‌ واقع می‌شد كه: دو كلمه كه از ذكر یكى معنى دیگرى استفاده می‌شود, در كنار هم یا در یك جمله بیاید. مانند: تهویه‌ی هوا, مفیده فایده, صعود به بالا, زلزله‌ی زمین. نوع پنجم هنگامی ‌واقع می‌شد كه صفتى آورده شود كه بر موصوف چیزى نیفزاید و جزء لاینفك آن باشد. مانند: عسل شیرین, رطب تازه, روغن چرب, نمك شور. یادآور شویم كه برخى از مصداق‌هاى نوع چهارم را در نوع پنجم می‌توان گنجاند و همه مصداق‌هاى نوع پنجم را در نوع چهارم می‌توان گنجاند. برخى از مصداق‌هاى نوع چهارم را كه در نوع پنجم می‌تواند گنجاند عبارتند از: كلبه‌ی كوچك, نسیم خوشبو, غرّش مهیب, شاهد زیبارو, ریسك خطرناك. ما از آوردن این تعبیرات در نوع پنجم از حشو قبیح (صفتى كه بر موصوف چیزى نیفزاید) به چند دلیل خوددارى كردیم: یكى این‌كه از این طریق می‌خواستیم آن دسته از تعبیراتى را كه حشوبودن آن‌ها بسیار روشن است (نوع پنجم) به‌صورت مستقل یاد كنیم. دو دیگر می‌خواستیم به یكى دیگر از علّت‌هاى واقع‌شدن حشو قبیح (یعنى کاربرد صفتى كه بر موصوف چیزى نمی‌افزاید) اشاره كنیم.

هشتم: در بیان مصداق‌هاى نوع چهارم از حشو قبیح گفتیم كه تعبیرات ذیل مشتمل بر حشو قبیح است: اتوبوس مسافربرى, بازوى دست, شعله‌ی آتش, ملوان كشتى, كاسبرگ گل, مسجد مسلمانان و مانند این‌ها. دور نیست این شبهه به ذهن عدّه‌اى برسد كه مصداق‌هاى فوق داخل در یكى از اقسام اضافه است. براى رفع این شبهه ضعیف هم كه شده لازم است توضیحى كوتاه درباره اقسام اضافه داده شود. در اضافه‌ی ملكى میان مضاف و مضاف‌الیه رابطه‌ی مالك و ملك (صاحب مال و مال) برقرار است. مانند: كتاب حسن, خانه‌ی على. یعنى كتابى كه مالك آن حسن است و خانه‌اى كه صاحب آن على است. البتّه كتابى كه مالك آن حسن نیست و خانه‌اى كه صاحب آن على نیست هم وجود دارد. امّا مصداق‌هاى نوع چهارم از حشو قبیح چنین نیست. در اضافه‌ی تخصیصى, مضاف, مخصوص مضاف‌الیه است. مانند: كتاب درس, میز مطالعه. یعنى كتابى كه مخصوص درس است و میزى كه مخصوص مطالعه است. البتّه كتابى كه مخصوص درس نیست و میزى كه مخصوص مطالعه نیست هم وجود دارد. امّا مصداق‌هاى نوع چهارم از حشو قبیح چنین نیست. در اضافه توضیحى, مضاف, اسم عام است و مضاف‌الیه اسم مضاف را بیان می‌كند. مانند: كشور ایران, كتاب گلستان. یعنى كشورى كه اسم آن ایران است و كتابى كه اسم آن گلستان است. البتّه كشورى كه اسم آن ایران نیست و كتابى كه اسم آن گلستان نیست هم وجود دارد. امّا مصداق‌هاى نوع چهارم از حشو قبیح چنین نیست. در اضافه بیانى, مضاف‎الیه, جنس مضاف را بیان می‌كند. مانند: لباس پشم, جام طلا. یعنى لباسى كه از جنس پشم است و جامی‌كه از جنس طلاست. البتّه لباسى كه جنس آن از پشم نیست و جامی ‌كه جنس آن از طلا نیست هم وجود دارد. امّا مصداق‌هاى نوع چهارم از حشو قبیح چنین نیست. همان‌گونه كه ملاحظه می‌شود هیچ‌یك از مصداق‌هاى نوع چهارم از حشو قبیح داخل در هیچ‌یك از اقسام اضافه نمی‌شود. هیچ‌گاه اتوبوس غیرمسافربرى و شعله‌ی غیرآتش و مسجد غیرمسلمانان وجود ندارد. به‌كوتاه سخن می‌توان گفت كه در اقسام اضافه همیشه براى هر مضاف چند مضاف‌الیه می‌تواند باشد. مثلن هم كتاب على داریم و هم كتاب حسن, هم میز مطالعه وجود دارد و هم میز كار, هم كشور ایران وجود دارد و هم كشور ایرلند, هم جام طلایى وجود دارد و هم جام نقره‌اى و…. امّا هیچ‌یك از مصداق‌هاى نوع چهارم از حشو قبیح چنین نیست. اتوبوس فقط مسافربرى است و شعله فقط از آتش است و مسجد فقط براى مسلمانان است و قس على هذا.

ملاك تشخیص حشو قبیح

اینك هنگام بررسیدن این موضوع است كه ملاك تشخیص حشو قبیح چیست و به چه دلیل تعبیرى را مشتمل بر حشو قبیح می‌دانیم. ملاك حشوقبیح‌بودن كلمه‌اى این است كه یا:

١. معادل آن كلمه همراه با آن ذكر شده باشد. مانند: فرشته‌ی ملك‌الموت, دهم عاشورا, نیز هم, چون… لذا, امروزه… معاصر. در مثال‌هاى مزبور بدین دلیل حشو قبیح واقع شده كه دو كلمه‌ی معادل هم با یكدیگر جمع شده است. مصداق‌هاى نوع اوّل تا سوم از حشو قبیح براساس این ملاك, حشو قبیح دانسته شده‌اند.

٢. معنى آن كلمه و یا جزیى از معنى آن همراه با آن ذكر شده باشد. مانند: درخت نخل خرما, زلزله‌ی زمین, عسل شیرین, منزلگاه, شهرك كوچك. در مثال‌هاى مزبور بدین دلیل حشو قبیح واقع شده كه بااین‌كه معنى یك كلمه از ذكر دیگرى استفاده می‌شده, باز هم آن كلمه تكرار شده است. مصداق‌هاى نوع چهارم تا ششم از حشو قبیح بر اساس این ملاك, حشو قبیح دانسته شده‌اند.

علل پیدا شدن حشو قبیح

پیش‌تر در ذیل عنوان انواع حشو قبیح, از موجبات واقع‌شدن حشو قبیح سخن گفتیم. از آن‌جا به‌طور مجمل معلوم شد كه علل پیداشدن حشو قبیح چیست. اینك لازم است در این باره بیش‌تر درنگ كنیم. حشو قبیح هنگامی ‌پیدا می‌شود كه:

١. به معنى كلمه‌‌ها توجّه نشود. مثلن دو كلمه, كه هر دو افاده‌ی یك مقصود می‌كنند, در كنار یكدیگر (مانند بركه‌ی آبگیر) و یا در یك جمله (مانند چون… لذا) آورده شود.

٢. معنى كلمه‌‌ها براى گوینده معلوم نباشد. مثلن اگر معنى استادیوم (ورزشگاه) و ریسك (كار خطرناك) براى گوینده‌اش معلوم بود, هیچ‌گاه استادیوم ورزشى و ریسك خطرناك نمی‌گفت.

٣. معنى كلمه‌‌ها فراموش و نقش آن ضعیف شده باشد. مثلن چون معنى كلمه‌ی شاهد (مرد یا زن زیبارو) و غرّش (آواز مهیب) فراموش و نقش آن كمرنگ شده, شاهد زیبارو و غرّش مهیب گفته می‌شود.

۴. گوینده در صدد بیان امور بدیهى و توضیح واضح باشد. مثلن بااین‌كه صعود به معنى بالارفتن است, صعود به بالا بگوید. و یا بااین‌كه پاركینگ به معنى محل نگه‌دارى وسایل نقلیه است, پاركینگ وسایل نقلیه بگوید.

۵. گوینده ازترس این‌كه مخاطبش معنى كلمه‌اى را نفهمد, جزء یا اجزاى معنى یك كلمه را همراه با آن ذكر كند. مثلن بااین‌كه نخل خود به معنى درخت خرماست, درخت نخل و یا درخت نخل خرما بگوید. و یا بااین‌كه كنیسه خود به معنى عبادتگاه یهودیان است, كنیسه‌ی یهودیان بگوید.

کاربرد حشو قبیح

اگر تعبیرى متضمّن حشو قبیح باشد, بر زبان و قلم هركس كه جارى شده باشد حشو است و تغییرى در اصل مطلب نمی‌دهد. مثلن تعبیر به رأى‌العین دیدن هرچند در تاریخ بیهقى و دیوان فرّخى و مسعود سعد سلمان و دیگر متون كهن فارسى آمده, باز هم شامل حشو است. بنابراین کاربرد حشو قبیح در آثار بزرگان ادب فارسى, حشوبودن آن را از میان نمی‌برد, بلكه شاید بتوان گفت تنها قبح کاربرد آن را از میان می‌برد. همچنین کاربرد حشو قبیح در زبان گفتار, حشو بودن آن را از میان نمی‌برد, بلكه قبح کاربرد آن را از میان می‌برد. بنابراین اگر تعبیرى شامل حشو قبیح باشد در دو صورت کاربرد آن‌جایز است:

١. در متون كهن فارسى بسامد داشته باشد; یعنى بزرگان ادب فارسى آن را فراوان کاربرد كرده باشند. پس اگر حشوى به‌ندرت در متون كهن فارسى آمده باشد, از کاربرد آن باید اجتناب كرد.

٢. در زبان گفتار امروز رایج شده باشد. البتّه باید تعابیرى را كه مردم در زبان گفتار از سر غفلت و تسامح می‌گویند و در بیان آن جدّى نیستند, استثنا كرد. همچنین باید تعابیر مسامحه‌آمیزى را كه تنها عدّه‌اى از مردم به زبان می‌آورند, استثنا كرد.

در صورت‌هاى فوق تعابیرى را كه مشتمل بر حشو قبیح است می‌توان به‌کار برد. ضمن این‌كه باید متفطّن بود چگونگى کاربرد حشو قبیح هم شایسته توجّه است. مثلن تعبیر (نیز هم) را حافظ در بیت ذیل به گونه‌اى آورده كه در ذوق زننده نیست: دردم از یار است و درمان نیز هم/ دل فداى او شد و جان نیز هم. حال اگر (نیز هم) در جمله‌‌هایى مانند جمله‌ی ذیل آورده شود بس گوشخراش است: (حسن آمد, برادرش نیز هم آمد).

گفتیم كه اگر تعبیرى مشتمل بر حشو قبیح باشد و در زبان گفتار امروز رایج شده باشد, کاربرد آن‌جایز است. در این مورد باید انعطاف داشت و چندان دلهره‌اى به خود راه نداد. تفصیل این موضوع از عهده‌ی ‌این مقاله بیرون است. همین اندازه بگوییم كه گاهى میان منطق زبان، دستور زبان و کاربرد اهل زبان (مردم كوچه و بازار) تعارض می‌افتد. بدین صورت كه منطق زبان كلمه‌اى را حشو قبیح یا غلط می‌داند, امّا اهل زبان آن را به‌کار می‌برند. در این گونه موارد باید کاربرد اهل زبان را پذیرفت. زیرا منطق زبان همواره از منطق جهان پی‌روى نمی‌كند. یعنى گاهى زبان از منطق خود پی‌روى نمی‌كند و کاربرد اهل زبان را, اگرچه خلاف منطق و دستور زبانش باشد, بر منطق خود مقدّم می‌داد و به آن رجحان می‌دهد. حداقل این‌كه کاربرد آن را‌ جایز می‌شمارد.

در مناقب‌العارفین افلاكى آمده است كه روزى مولوى, (قفل) را (قلف) و (مبتلا) را (مفتلا) گفت: منقول است كه روزى حضرت مولانا فرمود كه آن قلف را بیاورند و در وقت دیگر فرمود كه فلانى مفتلا شده است. بوالفضولى گفته باشد كه قفل بایستى گفتن و درست آن است كه مبتلا گویند. فرمود كه موضوع آن چنان است كه گفتى; امّا جهتِ رعایتِ خاطر عزیزى چنان گفتم, كه روزى خدمت شیخ صلاح‌الدّین مفتلا گفته بود و قلف فرمود. و راست آن است كه او گفت. چه اغلب اسما و لغات موضوعاتِ [وضع‌شده‌‌های] مردم در هر زمانى است از مبدأ فطرت.١٦ یك نكته گفتنى آمده كه نباید ناگفته ماند. آن‌چه نویسنده در این مقاله عهده‌دار آن بوده جست‌وجو براى یافتن مصداق‌هاى حشو قبیح و توجّه‌دادن به آن‌هاست. بحث در باره جواز کاربرد یا عدم کاربرد برخى از آن‌ها خود بحثى است مستقل و مفصّل و سخت مورد اختلاف. اساسن نویسنده دوست دارد همین بحث مختصرى را هم كه درباره‌ی کاربرد حشو قبیح كرده است, نادیده انگاشته شود. ما در این مقاله درپى آن هستیم كه چه تعبیرى مشتمل بر حشو قبیح است. حال آیا فلان و بهمان حشو در متون كهن فارسى آمده یا نه, و آیا در زبان گفتار امروز رایج است یا نه, و آیا بر این اساس کاربرد آن‌ها‌ جایز است یا نه, بیرون از مقصود ماست. در بیان مصداق‌هاى حشو قبیح هم ضمن اینكه به کاربرد آن‌ها كه در متون كهن فارسى آمده اشاره كردیم, هرگز قصد معرّفى همه حشو‌هاى کاربرد شده را نداشتیم. بسا حشو‌هاى دیگرى هم وجود دارد كه در آثار بزرگان ادب فارسى کاربرد شده و ما عهده‌دار اشاره به کاربرد آن‌ها نبودیم.

حشو قبیح در حشو قبیح (حشو قبیح مضاعف)

در بیان مصداق‌هاى حشو قبیح به تعبیراتى برخوردیم كه مشتمل بر حشو قبیح در حشو قبیح بود. این تعبیرات را می‌توان حشو قبیح مضاعف نامید. در این تعبیرات دو كلمه حشو وجود داشت. مثلن درخت تاك انگور شامل دو حشو است: درخت و انگور. همچنین نسیم باد ملایم شامل دو حشو است: باد و ملایم. مجموع تعبیراتى كه مشتمل بر حشو قبیح در حشو قبیح است به ده مورد می‌رسد كه عبارتند از: به رأى‌العین دیدن (اگر رأى‌العین را حشو قبیح بدانیم), درخت نخل خرما, درخت تاك انگور, مسبوق به سابقه گذشته, اوج قلّه‌ی كوه, بوى خوش نسیم, نسیم خوش‌بو (در صورتى كه مقصود از نسیم, بو یا بوى خوش باشد نه باد ملایم), نسیم باد ملایم, نسیم باد خنك (در صورتى كه مقصود از نسیم, باد ملایم و خنك باشد نه بو یا بوى خوش), یكى …ى (چسباندن (ى) نكره یا وحدت به كلمه یك و جمع آن با (ى) نكره یا وحدت. مانند: یكى مردى, به‌جاى این‌كه گفته شود: یك مرد یا مردى.)

حشو تأكیدى

در پیش حشو را در اصطلاح علوم بلاغى تعریف كردیم و گفتیم كه حشو بر سه نوع است: حشو ملیح, حشو متوسط و حشو قبیح. حشو ملیح بر رونق و زینت سخن می‌افزاید, حشو قبیح از عذوبت و رونق سخن می‌كاهد, حشو متوسط نه بر زیبایى سخن می‌افزاید و نه از آن می‌كاهد. این تقسیم بندى و تعریف از گذشتگان است و در كتاب‌هاى بلاغى آمده است.

چنان‌كه از تعریف‌هاى فوق به‌دست می‌آید, اساسن حشو نقش ادبى دارد: یا موجب زیبایى سخن می‌شود و نقش مثبت دارد (حشو ملیح), یا از زیبایى سخن می‌كاهد و نقش منفى دارد (حشو قبیح), یا نه موجب زیبایى و نه زشتى سخن می‌شود و بى‌تأثیر است (حشو متوسط).

نوع دیگرى از حشو هست كه از نوع دیگرى است و در تقسیم‌بندى حشو نمی‌گنجد و ما آن را حشو تأكیدى می‌نامیم. حشو تأكیدى جنبه معنایى دارد و هدف از بیان آن القاى مؤكد یك معنى است و گوینده التفاتى به نقش ادبى آن ندارد و اساسن تأثیرى در زیبا یا زشت‌شدن سخن ندارد. تعبیر با چشم‌ دیدن (و نظایر آن) و با گوش شنیدن (و نظایر آن) از مثال‌هاى رایج حشو تأكیدى است. بدیهى است كه دیدن جز از طریق چشم و شنیدن جز از طریق گوش ممكن نیست; امّا هنگامی ‌كه به‌جاى (دیدم) گفته می‌شود (با چشم دیدم), حشو تأكیدى ساخته می‌شود. در این مثال, مقصود گوینده القاى مؤكد معنى (دیدن) است و براى بیان این مقصود به طریق دیدن (چشم) تصریح شده است. در مثال مورد بحث فعل دیدن را می‌توان با قید‌هاى تأكید (البتّه, به‌راستى و…) مؤكد كرد و گفت: البتّه دیدم؛ به‌راستى دیدم، حتمن دیدم، قطعن دیدم، یقینن دیدم، واقعن دیدم.

راه دیگر براى مؤكدكردن فعل دیدن این است كه آن را با طرق دیدن (چشم, دو چشم و…) مؤكد كرد و حشو تأكیدى ساخت. مثلن گفت: با چشم دیدم (شامل یك حشو تأكیدى)، با دو چشم دیدم (شامل دو حشو تأكیدى)، با دو چشمم دیدم (شامل سه حشو تأكیدى)، من با دو چشمم دیدم (شامل چهار حشو تأكیدى)، با دو چشمم, خودم دیدم (شامل پنج حشو تأكیدى)، من با دو چشمم, خودم دیدم (شامل شش حشو تأكیدى)، من خود با دو چشمم, خودم دیدم (شامل هفت حشو تأكیدى)، من خودم با دو چشمم, خودم دیدم (شامل هشت حشو تأكیدى)، من خودم با دو چشم‌هایم, خودم دیدم (شامل نه حشو تأكیدى)

در همه جمله‌‌هاى فوق براى مؤكدكردن فعل دیدن از حشو تأكیدى استفاده و به‌جاى قید تأكیدى به‌کار رفته است. حال با این مقدّمات به سراغ سعدى می‌رویم. او كه در ایجاز بیان اعجاز كرده، گاه در چه‌گونگى کاربرد حشو تأكیدى نیز معجزه كرده است. وى در ضمن غزل معروفى گفته است: در رفتن جان از بدن گویند هر نوعى سخن   من خود به چشم خویشتن دیدم كه جانم می‌رود نمونه‌ی بارز حشو تأكیدى را در مصراع دوم این بیت می‌توان دید. همه‌ی سخن سعدى در این مصراع این است: (دیدم كه جانم می‌رود). امّا وى براى مؤكد كردن این معنى چند حشو تأكیدى به‌کار برده است. بنگرید: من خود به چشم خویشتن دیدم كه… تفصیل مطلب این است كه سعدى در مصراع فوق

نخست كلمه‌ی (من) و (خود) را با هم و آن دو را با فعل (دیدم) آورده است; حال آن‌كه با گفتن یكى نیازى به ذكر دیگرى نیست.

دوم (خود) و (خویشتن) را, كه هر دو به یك معنى است, با هم آورده است.

سوم كلمه‌ی (خود) را همراه (دیدم) آورده است; حال آن‌كه دیدن جز از طریق خود ممكن نیست.

چهارم كلمه‌ی (من) را همراه (دیدم) آورده است; حال آن‌كه معنى (دیدم) فقط از اوّل شخص مفرد سر می‌زند و نمی‌توان گفت (تو دیدم), (او دیدم) و….

پنجم (به چشم خویشتن دیدم) گفته است; حال آن‌كه با گفتن (چشم) نیازى به ذكر (خویشتن) نبوده است. زیرا كسى نمی‌تواند به چشم (دیگرى) ببیند.

ششم (به چشم … دیدم) گفته است; حال آن‌كه دیدن جز از طریق (چشم) ممكن نیست. همان‌گونه كه می‌نگریم سعدى در این مصراع از شش حشو تأكیدى استفاده كرده است. چند كلمه‌ی زاید در این مصراع به‌کار رفته است, امّا بدون فایده نیست و فایده‌اش هم تأكید است.

نمونه‌ی دیگر را هم از سعدى می‌آوریم كه اعجازگر در ایجاز است: هرگز نباشد از تن و جانت عزیزتر   چشمم كه در سر است و روانم كه در تن است بدیهى است كه چشم در سر و روان در تن است; امّا سعدى با بیان این مطلب قصد تأكید داشته است. در شعر فوق, (كه در سر است) و (كه در تن است) حشو تأكیدى است و براى پركردن وزن شعر نیامده است.

حشو تأكیدى هنگامی ‌واقع می‌شود كه مطلبى دور از انتظار و مستبعد باشد و حقن بیان آن نیازمند به تأكید باشد.١٨ در واقع حشو تأكیدى تنها در مناسب مقام واقع می‌شود و اگر در مناسب مقام نباشد, حشو قبیح است. مثلن كسى كه واقعه‌اى عجیب و دور از انتظار را می‌بیند, می‌گوید: (من با چشمم دیدم). در این‌جا ذكر (با چشمم) حشو تأكیدى است. حال اگر كسى بگوید: (من هر روز با چشمم می‌بینم), نه تنها حشو تأكیدى در سخنش واقع نشده, بلكه مرتكب حشو قبیح شده است.

مورد دیگر کاربرد حشو تأكیدى آن‌جاست كه كسى كارى بكند و سپس آن را انكار و یا از كرده‌اش پشیمان شود. مثلن به كسى كه چیزى نوشته و سپس آن را انكار می‌كند, گفته می‌شود: (خودت با دست‌هایت نوشتى). و یا اگر خودش پشیمان شود, مثلن می‌گوید: (خودم با دست‌هایم نوشتم). بنابراین نمی‌توان از پیش معین كرد كه چه تعبیرى مشتمل بر حشو تأكیدى است، بلكه باید حشو تأكیدى را در جمله تعیین كرد. مثلن (به چشم دیدن) ممكن است در جمله‌اى حشو تأكیدى و در جمله‌اى دیگر حشو قبیح باشد. (مثال‌هاى هر دو در فوق آمد.) از این پیش معین كردیم كه مصداق‌هاى حشو قبیح چیست. امّا در مورد حشو تأكیدى نمی‌توان چنین كرد و از پیش معین كرد كه مصداق‌هاى آن چیست. تعیین حشو تأكیدى بستگى به جمله دارد و تنها در جمله می‌توان معین كرد كه‌ایا فلان تعبیر شامل حشو تأكیدى است یا نه.

با توجّه به آن‌چه گفته شد, برخى از تعبیر‌هایى را كه ما در گذشته حشو قبیح دانستیم, اگر در جمله‌اى نیازمند به تأكید آورده شود, از حوزه حشو قبیح بیرون می‌آید و حشو تأكیدى شمرده می‌شود. به عنوان نمونه تعبیر (با پاى پیاده) ـ كه در پیش گفتیم حشو قبیح است ـ اگر در مناسب مقام واقع شود, حشو تأكیدى شمرده می‌شود. مثلن اگر كسى پیاده از تهران به مشهد برود ـ كه كارى است دور از انتظار و مستبعد ـ می‌تواند بگوید: (من با پاى پیاده از تهران به مشهد رفتم).

تطویل

تا این‌جا سخن درباره حشو قبیح بود. اینك بایسته می‌آید به دو موضوع دیگر ـ كه در حول و حوش حشو قبیح است و آگاهى از آن لازم ـ پرداخته شود.

در كتاب‌هاى بلاغى فارسى كلمات مترادف, حشو قبیح شمرده شده است. مثلن رشید وطواط و دیگران گفته‌اند در شعر ذیل كلمه‌ی نهان, با وجود كلمه مستّر, حشو قبیح است: از بس كه بار منّت تو بر تنم نشست / در زیر منّت تو نهان و مستّرم.١٩ همچنین گفته‌اند در شعر ذیل كلمه‌ی فرق, با وجود كلمه‌ی سر, حشو قبیح است: ساقیا باده ده كه رنج خمار / سر و فرق مرا به درد آورد.٢٠ بر این اساس یكى از دو كلمه‌ی مترادفى كه در سخن آورده شود و نقش توضیحى نداشته باشد, حشو قبیح است. مثلن اگر گفته شود علم و دانش, یكى از این دو كلمه حشو قبیح است و اگر گفته شود عقل و خرد, یكى از این دو كلمه حشو قبیح است و قس على هذا. امّا در كتاب‌هاى بلاغى عربى, مترادفات بى‌نقش در شمار حشو قبیح نیامده, بلكه به آن تطویل گفته شده است.٢١

تطویل عبارت است از آوردن دو كلمه مترادف كه یكى از آن‌ها ـ كه نمی‌شود آن را تعیین كرد ـ زاید باشد. بنابراین هر تطویلى شامل كلمه‌ی زایدى است, امّا نمی‌توان تعیین كرد كدام كلمه زاید است. مثال مشهورى كه براى تطویل آورده‌اند كذب و مین در این شعر عدی بن عبادى است: و َقَدَّدتِ الأَدیمَ لِراهِشَیه / وَ أَلقى قولَ‌ها كِذبن وَ مَینن.٢٢ شاهد در دو كلمه‌ی "كذب" و "مین" است كه هر دو به یك معنى است و یكى از آن‌ها ـ كه متعین نیست ـ زاید است و فایده‌اى هم در زیادت آن نیست.

به هرحال آن‌چه در كتاب‌هاى بلاغى عربى تطویل شمرده شده, در كتاب‌هاى بلاغى فارسى حشو قبیح دانسته شده است. با توجّه به ‌این‌كه علوم بلاغى فارسى بر بنیاد علوم بلاغى عربى شكل گرفته و وابسته بدان است, به‌تر است این تعبیرات را تطویل نامید. گذشته از این‌كه در غیراین‌صورت باید گفت در آثار بزرگان ادب فارسى حشو قبیح زیاد آمده است.

تطویل ـ و به بیان روشن‌تر كلمات مترادف بى‌نقش ـ در گذشته كمابیش رواج داشته و امروزه بسیار رایج است. آوردن كلمات مترادف در فارسى بیش‌تر از هنگامی‌ رواج یافت كه كلمه‌‌هاى عربى در فارسى رایج شد و نویسندگان در كنار كلمه‌‌هاى عربى معادل فارسى آن را براى توضیح می‌آوردند. امّا به‌تدریج علّت این كار فراموش شد و آوردن كلمه‌‌هاى مترادف بى‌نقش رواج یافت.٢٣

امروزه كلمات مترادف در آثار نویسندگان سست‌نویس بسیار رایج است; آن هم بدون آن‌كه نقش توضیحى یا تأكیدى داشته باشد و یا یكى از كلمات غریب باشد. مثلن گفته می‌شود: سعى و كوشش, كذب و دروغ, نیكى و خوبى, پوشیده و پنهان، روشن و آشكار, علم و دانش, عقل و خرد, ترس و بیم, رزق و روزى, پرهیز و خوددارى, فكر و اندیشه و….

ممكن است گفته شود اساسن دو كلمه‌ی مترادف وجود ندارد و همواره میان كلمات به‌ظاهر مترادف اختلاف جزیى معنایى وجود دارد. به‌فرض این‌كه ‌این سخن را یكسره بپذیریم, باز هم این اشكال باقى می‌ماند نویسندگانى كه كلمات به‌ظاهر مترادف را به كار می‌برند, به آن اختلاف جزیى معنایى كه میان آن‌هاست توجّه نمی‌كنند و آن‌ها را به عنوان مترادف به‌کار می‌‌برند. همچنین عدّه‌اى از نویسندگان هم اساسن نمی‌دانند كه میان همان كلمات مترادفى كه به‌كار می‌برند، اختلاف جزیى معنایى وجود دارد. مثلن با این‌كه میان كلمات اندوهناك و اندوهگین و غمگین اختلاف هست, امّا اوّلن عدّه‌اى از نویسندگان به اختلاف میان آن‌ها توجّه نمی‌كنند و آن را قصد نمی‌كنند و ثانین عدّه‌اى دیگر علم به اختلاف میان آن‌ها ندارند.

افزون بر این‌ها, این‌كه گفته شده اساسن دو كلمه‌ی مترادف وجود ندارد, دو كلمه در یك زبان است. ورنه میان لهجه‌‌هاى یك زبان و نیز میان زبان‌هاى دنیا كلمات مترادف (معادل) وجود دارد. مانند علم و دانش, عقل و خرد, فكر و اندیشه و… كه در زبان عربى و فارسى مترادف هستند. كوتاه سخن این‌كه آن دسته از كلمات مترادف كه در كتاب‌هاى بلاغى فارسى مصداق حشو قبیح شمرده شده, در واقع مصداق تطویل است. تطویل عبارت از كلمات مترادف بى‌نقشى است كه زاید است و فایده‌اى در آن نیست.

حشو مفسد و غیرمفسد

براى سدّ ثغور و كامل‌شدن بحث حاضر ضرور است به گونه‌اى دیگر از حشو كه آن را حشو مفسد می‌خوانند, پرداخته شود. در كتاب‌هاى بلاغى عربى به دو گونه حشو اشاره شده است: حشو مفسد و حشو غیرمفسد.٢۴ حشو قبیح, كه تاكنون درباره‌ی آن سخن رفت, حشو غیرمفسد است. حشو دیگرى هم هست كه جنبه‌ی معنایى دارد و فاسدكننده‌ی معناست و لذا آن را حشو مفسد خوانده‌اند.

درباره‌ی حشو مفسد در كتاب‌هاى بلاغى فارسى سخن گفته نشده است و در كتاب‌هاى بلاغى عربى هم كم سخن گفته شده و اساسن امكان بسط سخن درباره‌ی آن نیست. زیرا حشو مفسد كم رواج دارد و شاید نتوان حتا ده مصداق براى آن در میان ادبیات یك ملّت پیدا كرد. مضافن این‌كه مصداق‌هاى آن را هم از پیش نمی‌توان مشخص كرد و بستگى به جمله دارد. بسا كلمه‌اى كه در جمله‌اى حشو مفسد باشد و در جمله‌اى دیگر نباشد.

حشو مفسد آن است كه خبرى (گزاره‌اى) در جمله براى چند مبتدا (نهاد) آورده شود كه درباره‌ی یك یا چند نهاد آن درست نباشد. در این صورت آن نهاد (یا نهاد‌ها) را حشو مفسد می‌خوانند. مثلن گفته شود: (تقوا و اخلاق و بخل موجب رستگارى انسان می‌شود). بدیهى است تقوا و اخلاق موجب رستگارى انسان می‌شود, امّا بخل هرگز موجب رستگارى نمی‌شود; بلكه برعكس بخل انسان را از رستگارى دور می‌كند. در مثال فوق كلمه بخل حشو مفسد است. زیرا معنایى را كه گوینده قصد كرده (موجبات رستگارى انسان) نسبت به بخل درست نیست و تنها نسبت به تقوا و اخلاق درست است. چون در جمله‌ی فوق كلمه بخل موجب فساد و انحراف معنى گردیده, حشو مفسد خوانده می‌شود.

مثال رایج حشو مفسد ـ كه همواره از آن یاد می‌كنند ـ كلمه (نَدى) (بخشش) در این شعر متنبّى است: وَلا فَضلَ فِی‌ها لِلشَّجاعَةِ وَ النََّدى / و َصَبرِ الفَتى لولا لقاء شعوب.٢۵ یعنى اگر ملاقات مرگ نبود ارزشى در دنیا براى شجاعت و بخشش و شكیبایى جوانمرد نبود. بدیهى است اگر مرگ نبود ارزشى براى شجاعت نبود. زیرا هركس می‌دانست كه نمی‌میرد و شجاعت پیشه می‌كرد. و بدیهى است اگر مرگ نبود ارزشى براى شكیبایى در برابر مصیبت‌ها نبود. زیرا هركس می‌دانست كه به هرحال به سبب تغییر احوال و اوضاع همه‌ی مصیبت‌ها پایان می‌پذیرد و یاد آن هم فراموش می‌شود. امّا اگر مرگ نبود نه تنها بخشش بى‌ارزش نبود, بلكه بسیار ارزش داشت. زیرا هركسى به‌این امید كه در دنیا جاودانه است, بیش‌تر دلبستگى به مال پیدا می‌كرد و از ترس اینكه مبادا روزى نیازمند شود، بخشش نمی‌كرد و به جمع‌آورى مال براى روز مبادا می‌پرداخت. بنابراین با وجود نبودن مرگ, ارزشى براى شجاعت و شكیبایى نیست, امّا براى بخشش هست. پس كلمه (نَدى) (بخشش) در شعر فوق حشو مفسد است و موجب انحراف و فساد معنى گردیده است.

چكیده‌ی سخن این‌كه حشو براساس یك تقسیم بندى بر دو قسم است: حشو غیرمفسد (حشو قبیح) و حشو مفسد. حشو قبیح موجب قبح سخن و حشو مفسد موجب فساد سخن می‌گردد. به عبارت دیگر حشو قبیح موجب قبح صورت سخن می‌شود و مفسد معنى نیست; امّا حشو مفسد موجب فساد معنى و انحراف آن می‌گردد.

 
قبح حشو قبیح

تا این‌جا سخن در این بود كه باید از حشو قبیح پرهیز كرد و فلان و فلان كلمه را به‌کار نبرد. این همه توصیه به پرهیز از حشو قبیح ما را وامی‌دارد كه ـ اندكى هم كه شده ـ از قبح حشو قبیح سخن بگوییم. مدّعى نگوید كه سخن گفتن از قبح حشو قبیح خود حشو است و توضیح واضح. ما كه عادت كرده‌ایم از عیب گناه و زشتى دروغ و قبح غیبت سخن بگوییم و بشنویم, این هم به روى آن‌ها.

نخستین عیب حشو قبیح این است كه موجب دگرگونى معنى می‌شود. مثلن در تعبیر (جلوتر پیش‌دستى كردن), اگر مقصود گوینده از آن پیش‌دستى كردن (یك) نفر باشد، تعبیر فوق بیانگر مقصود او, یعنى پیش‌دستى كردن (یك) نفر نیست, بلكه گویاى این است كه (عدّه‌اى) براى انجام كارى یا گرفتن چیزى پیش‌دستى كرده‌اند و از میان آن‌ها یك نفر جلوتر از آن‌ها كه پیش‌دستى كرده‌اند, پیش‌دستى كرده است.

عیب دوم حشو قبیح این است كه موجب درج و خرج كلمات زاید و بى‌فایده در نوشته می‌شود و آن را كم‌مایه می‌كنـد. نویسنده‌اى كه در كلمات ریخت‌وپاش می‌كند, در واقع آب به نوشته‌اش می‌بندد و آن را از خاصیت می‌اندازد. در عصرى كه به سبب انفجار انتشارات, كتاب‌ها خلاصه و حتا خلاصه‌ی آن‌ها هم خلاصـه و لبّ‌اللّباب می‌شود و ده‌ها مجــله چكیـده‌نویــسى در جهان منتشر می‌شود و اهل مطالعه رو به خـواندن چكیده‌ی كتاب‌ها و مقالات كرده‌اند, چه جاى این است كه كلمات زاید و بى‌نقش را نقشِ كتاب‌ها كرد. شوپنهاور خوب گفته است: آن‌چه در نثر زاید است, فاسد است.٢٦

بارى حشو قبیح موجب درج كلمات زاید در نوشته و تطویل كلام و اسهاب می‌شود. اسهاب, بسط كلام با قلّت فایده است و هیچ‌گاه‌ جایز نیست. حال آن‌كه اطناب، بسط كلام براى زیادتى فایده است. از این رو گفته‌اند اگر از اطناب چاره‌اى نباشد, اطناب همان حكم بلاغى را دارد, ولى اسهاب به هیچ رو ارزشى ندارد.٢۷

ناگفته نماند نویسنده‌اى كه كلمه‌‌ها را سبك‌وسنگین نمی‌كند و هر غث و سمینى را با سهل‌انگارى بر قلم جارى می‌سازد, در واقع به خواننده‌ی كتابش بى‌احترامی ‌می‌كند و از ادب مصاحبت تن می‌زند. چنین نویسنده‌اى نباید انتظار داشته باشد كه خواننده در برابر كلمه ـ كلمه كتابش توقّف و در آن‌ها تأمل كند. جزاى سرسرى‌نویسى, سرسرى‌خوانى است. (كما تَدِینُ تُدانُ).٢٨ به عبارت دیگر: (بدان پیمانه‌اى كه بپیمایید براى شما خواهند پیمود).٢٩

عیب سوم حشو قبیح این است كه تأثیر سخن را كم می‌كند و از نفوذ آن می‌كاهد. به گفته‌ی رساى استاد احمد سمیعى: حشو همان واژه‌‌ها و عبارت‌هاى زاید و بى‌نقشى است كه از چگالی سخن می‌كاهد و آن را پوك می‌سازد. شاخ و بال زاید دادن به كلام نافى اصلِ اقتصاد در زبان است و موجب ضعف كارایى آن می‌شود, زیرا ازدحام عناصر حشو ذهنِ خواننده را از توجه به لُبّ سخن منحرف می‌دارد.٣٠

سخن هرچه مختصرتر باشد, مؤثرتر و نافذتر است و بیش‌تر بر دل می‌نشیند و در خاطر می‌ماند. به بیان دیگر، كلمات مانند نور آفتاب, هرچه فشرده‌تر شود، بیش‌تر تأثیر می‌گذارد. همان‌گونه كه اگر با ذرّه‌بین نور آفتاب را فشرده‌تر كنیم و به چیزى بتابانیم, تأثیر بیش‌ترى بر آن می‌گذارد, اگر سخن را هم مختصر كنیم، بیش‌تر تأثیر می‌گذارد. نقل است كه به فرزدق گفتند: چرا شعر و سخنت را به‌اختصار می‌گویى؟ گفت: زیرا در دل‌ها بیش‌تر جا می‌گیرد و در محافل جولان بیش‌ترى پیدا می‌كند.٣١ نظامی‌گنجوى گفته است: سخن بسیار دارى, اندكى كن   یكى را صد مكن, صد را یكى كن سخن كم گوى تا بر كار گیرند   كه در بسیار, بد بسیار گیرند

مناسب است این موضوع را با ذكر مثالى روشن‌تر كنیم. چنان‌كه می‌دانیم سعدى در نهایت اختصار گفته است: (اگر شب‌ها همه قدر بودى شب قدر بى‌قدر بودى.) این سخن چندان نافذ و مؤثر است كه هركس با شنیدن آن به وجد می‌آید. حال این سخن را بدین گونه هم می‌توان گفت: (اگر در طول سال همه شب‌ها شب قدر بود, در این‌صورت شب قدر دیگر قدر و ارزشى نداشت.) همان گونه كه می‌نگریم هر دو جمله اشاره به یك موضوع دارد و مشتمل بر معنى واحدى است. با این تفاوت كه جمله دوم تأثیر جمله اوّل را ندارد و شنونده را مشعوف نمی‌كند. دلیل آن هم روشن است: جمله اوّل در نهایت اختصار است و جمله دوم دراز; ورنه معنى یكى است, بى كم‌وزیاد.

یكى از دلایل این‌كه در فارسى سخنان زیادى از سعدى صورت َمثَل و مثل‌گونه پیدا كرده و مردم آن را حفظ كرده‌اند, همین ویژگى اختصار و ایجاز آن است.٣٢ این را هم بگوییم كه ویژگى مثل‌ها ایجاز آن است. همه‌ی مثل‌ها, در همه زبان‌ها موجز است. و همین ایجازِ امثال از مهم‌ترین موجبات رواج آن است.

در پایان بد نیست براى نشان دادن تأثیر و نفوذ ایجاز, نمونه‌‌هایى از سخنان موجز را به دست دهیم: صاحب بن عباد, وزیر معروف دیلمیان, بر آن شد قاضى منصوبِ خود را به‌سبب گرفتن رشوه بركنار كند. پس به او چنین نوشت: أی‌ها القاضى بقُم قَد عَزَلناكَ فَقُم.٣٣

پس از كشته شدن ماكان كاكوى, اسكافى خبر مرگ او را این چنین به امیر نوح بن منصور سامانى رساند: أمّا ماكان فصارَ كاسمِهِ.٣۴

حاج میرزا على انصارى از طرف ظلّ‌السّلطان به شیوخ گردنكش خوزستان (و به قولى خوانین خراسان) چنین تلگراف كرد: به جاى خود می‌نشینید یا از جاى خود برخیزم.٣۵

به شیخ بهائى گفتند: قال الصَّدوقُ: إنّ النّبی قَد سَهى. او گفت: سَهى الصَّدوقُ.٣٦ امیرالمؤمنین على ـ ع ـ به یكى از كارگزاران خویش نامه اى نوشت و او را چنین اندرز داد: إعمَل بِالحَقِّ لِیومٍ لایقضى فِیهِ إلاّ بِالحَقِّ.٣۷

دیگر سخن را كوتاه كنیم و یادآور شویم كه چخوف می‌گفت: ایجاز و اختصار هرگز به هیچ نوشته‌اى لطمه وارد نمی‌كند. یك مدادپاك‌كن بسیار بزرگ نمی‌تواند یك نقطه را به‌تر از یك مدادپاك‌كن كوچك پاك كند.٣٨

 
پی‌نوشت‌ها:

١. جرجانى می‌گوید: حشو مطلقن ناپسند و مطرود است. زیرا خالى از فایده است و بهره اى از آن حاصل نمی‌شود. و اگر فایده و بهره‌اى داشت دیگر حشو نامیده نمی‌شد و لغو به حساب نمی‌آمد. عبدالقاهر جرجانى. اسرار البلاغة. تصحیح هلموت ریتر. (استانبول, وزارة المعارف, ١٩۵۴). ص١٩. و نیز رجوع شود به ترجمه‌ی جلیل تجلیل. (انتشارات دانشگاه تهران, ١٣۷٠). ص١١ـ١٢. همچنین تهانوى می‌گوید: (در اصطلاح اهل عرب حشو همیشه بى‌فائده می‌باشد, هیچ وقت مفید نبود.) محمد اعلى تهانوى. كشاف اصطلاحات الفنون. (تهران, كتاب‌فروشى خیام, ١٩٦۷). ج١, ص٣٩٦.

٢. شمس‌الدّین محمّد بن قیس رازى. المعجم فى معاییر اشعار العجم. تصحیح محمّد قزوینى و مدرّس رضوى. (چاپ سوم: كتاب‌فروشى زوّار, ١٣٦٠). ص٣۷٨ ـ ٣۷٩.

٣. كمال الدّین حسین واعظ كاشفى سبزوارى. بدایع الافكار فى صنایع الاشعار. ویراسته و گزارده میرجلال‌الدّین كزّازى. (چاپ اوّل: تهران, نشر مركز, ١٣٦٩). ص١١٦.

۴. حشو ملیح را حشو لَوزینج و حشو لَوزینه نیز می‌گویند. (لَوزینه نوعى شیرینى است كه با مغز بادام و شكر و پسته و گلاب درست می‌كنند.)

۵. این بیت را با تصرّف بدین گونه هم نقل كرده‌اند: گر خدمت تو نیامدم جرم بپوش / عذرم رمد چشم و صداع سر بود.

٦. برخى از كتاب‌هایى كه به آن‌ها مراجعه شده عبارت است از: حدایق السّحر, المعجم فى معاییر اشعار العجم, دقایق الشّعر, بدایع الافكار, كنزالفوائد, ترجمان البلاغه, دُرَر الادب, دُرّه نجفى, مدارج البلاغه, حدایق البلاغه, نخبة البیان, هنجار گفتار, فنون بلاغت و صناعات ادبى, اصول علم بلاغت در زبان فارسى. علاوه بر كتاب‌هاى مزبور به فرهـنگ‌ها و كـتاب‌هاى لغـت مراجعه شده است. مانند: فرهنگ آنندراج, لغت‌نامه‌ی دهخدا, فرهنگ اصطلاحات ادبى, فرهنگ ادبیات فارسى درى.

۷. البتّه در كتاب‌هاى بلاغى چند مثال دیگر براى حشو قبیح آورده شده كه همه‌ی آن‌ها از مترادفات است و در شعر آمده و براى پركردن وزن کاربرد یافته و در واقع تطویل است. در این‌باره سخن خواهیم گفت.

٨. در كتاب‌هاى بلاغى عربى نیز در حدود پنج مثال براى حشو قبیح آورده كه معروف‌ترین آن‌ها (صداع الرأس) و (الامس قبله [الیوم]) است. صداع سر در فارسى هم رایج است; امّا مثال اخیر (دیروز گذشته) رایج نیست.

٩. تفصیل بیش‌تر این مطلب در كتاب ذیل آمده است: ابوالحسن نجفى. غلط ننویسیم: فرهنگ دشواری‌هاى زبان فارسى. (چاپ سوم: تهران, مركز نشر دانشگاهى, ١٣۷٠). ص١۴٩. آقاى نجفى مرقوم داشته‌اند: (احیانن به‌جاى "لذا" و مرادف‌هاى آن می‌توان "پس" به كار برد كه در متون معتبر فارسى نیز سابقه دارد: چون بسى ابلیس آدم‌روى هست/ پس به هر دستى نباید داد دست). همچنین رجوع شود به فرهنگ فارسى, تألیف محمّد معین (ج۴, ص٢۵٩, بخش دوم, تركیبات خارجى.)

١٠. همان. ص٣٦١ـ٣٦٢.

١١. همان. ص١٠٩. در این مأخذ تفهیم و تفاهم غلط دانسته شده است. به نظر ما به‌تر است آن را مشتمل بر حشو دانست.

١٢. همان. ص٣۵ـ٣٦.

١٣. همان. ص١۴٠.

١۴. همان. ص۴٢٨ـ۴٢٩.

١۵. ر.ك: راهنماى نگارش و ویرایش. (چاپ دهم: مشهد, انتشارات آستان قدس رضوى, ١٣۷١). ص٦۴; شعر و شاعران در ایران اسلامى. (تهران, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, ١٣٦٣). ص٢١۵.

١٦. شمس‌الدّین احمد افلاكى عارفى. مناقب العارفین. به كوشش تحسین یازیجى. (چاپ دوم: تهران, دنیاى كتاب, ١٣٦٢). ص۷١٨ ـ ۷١٩. گاهى مولوى در شعرش نیز همان صورت گفتاری اهل زبان را استفاده كرده است. مثلن: هم فرقى و هم زلفى, مفتاحى و هم قلفى / بى‌رنج چه می‌سلفى, آواز چه لرزانى. (می‌سلفى از سلفیدن/ سرفه كردن است.) محمدرضا شفیعى كدكنى (به كوشش). گزیده غزلیات شمس. (چاپ هشتم: تهران, شركت سهامی‌ كتاب‌هاى جیبى با همكارى امیركبیر, ١٣۷٠). ص بیست و دو.

١۷. ر.ك: شریف مرتضى على بن حسین موسوى علوى. امالى المرتضى (غرر الفوائد و درر القلائد). تصحیح محمد ابوالفضل ابراهیم. (چاپ دوم: بیروت, دارالكتاب العربى, ١٣٨۷). ج١, ص٣۵١ـ٣۵٣. وى سه وجه براى (من فوقهم) در آیه‌ی (فخرّ علیهم السَّقف من فوقهم) گفته است.

١٨. یحیى بن حمزه علوى در كتاب الطراز المتضمّن لاسرار البلاغة و علوم حقائق الاعجاز (تهران, مؤسسة النصر, ج٢, ص٢٣۵) می‌گوید: (مایرد من الاطناب على جهة الحقیقة و هذا كقولنا: رأیته بعینى و قبضته بیدى و وطئته بقدمی‌و ذقته بلسانى الى غیر ذلك من تعلیق هذه الأفعال بما ذكرناه من الأدوات. و قدیظنّ الظانّ أن التعلیق بهذه الآلات انما هو لغو لا حاجة الیه, فانّ تلك الافعال لاتفعل الا ب‌ها. و لیس الامر كما ظنّ, بل هذا انما یقال فى كل شئ یعظم مناله و یعزّ الوصول إلیه. فیؤتى بذكر هذه الادوات على جهة الاطناب دلالةً على نیله و أن حصوله غیر متعذر).

١٩. رشیدالدّین وطواط. حدایق السّحر فى دقایق الشّعر. تصحیح عباس اقبال آشتیانى. (كتابخانه سنائى و كتابخانه طهورى, ١٣٦٢). ص۵٣.

٢٠. على اكبر دهخدا. لغت‌نامه. (چاپ اوّل از دوره جدید: تهران, دانشگاه تهران, ١٣۷٣). ج٦, ص۷٩٨١, به نقل از مجمع‌الصنایع.

٢١. ر.ك: سعدالدّین تفتازانى. المطوّل فى شرح تلخیص المفتاح. (تهران, مكتبة العلمیة الاسلامیة, ١٣۷۴ق). ص٢٢٦, باب ثامن, چاپ سنگى; همو. مختصر المعانى. (چاپ اوّل: قم, دارالفكر, ١۴١١). ص١۷١, باب ثامن; جلال الدین محمد قزوینى خطیب. التّلخیص فى علوم البلاغة. تصحیح و شرح عبدالرحمن برقوقى. (بدون مشخصات كتاب‌شناختى). ص٢١١; سید احمد‌‌هاشمی‌بك. جواهر البلاغة فى المعانى و البیان و البدیع. (مصر, ١٣۵٨). ص٢٣٦.

٢٢. رجوع به منابع فوق و صفحات یادشده شود. ٢٣. سیروس شمیسا. معانى. (چاپ دوم: نشر میترا, ١٣۷٣). ص١۵٦.

٢۴. به مطوّل (ص٢٢٦ـ٢٢۷) و مختصر (ص١۷١) و تلخیص (ص٢١١), كه مشخصات آن‌ها در فوق آمد, رجوع شود.

٢۵. رجوع به منابع فوق و صفحات یادشده شود.

٢٦. مهرداد مهرین. فن نویسندگى. (چاپ اوّل: تهران, انتشارات توسن, ١٣٦٦). ص٨۷.

٢۷. الفرق بین الاس‌هاب و الاطناب أنّ الاطناب هو بسط الكلام لتكثیر الفائدة, و الاس‌هاب بسطه مع قلة الفائدة… و قال اهل البلاغة: الاطناب اذا لم یكن منه بدّ فهو ایجاز. ابوهلال عسكرى. الفروق اللّغویة. (قم, مكتبة بصیرتى, ١٣۵٣). ص٢٨.

٢٨. از احادیث مشهور رسول خدا ـ ص ـ كه مَثَل شده است. رجوع شود به: ابومحمّد حسن شعبة حرّانى. تحف العقول عن آل الرّسول صلى اللّه علیهم. تصحیح على اكبر غفّارى. ترجمه‌ی محمّد باقر كمره‌اى. (تهران, كتاب‌فروشى اسلامیه, ١۴٠٠). ص٩.

٢٩. انجیل متّى, باب هفتم, بند دوم; انجیل لوقا, باب ششم, بند سى و هشتم.

٣٠. احمد سمیعى. آیین نگارش. (چاپ اوّل: تهران, مركز نشر دانشگاهى, ١٣٦٦). ص۵٠.

٣١. غلام‌حسین رضانژاد (نوشین). اصول علم بلاغت در زبان فارسى. (چاپ اوّل: انتشارات الزهراء, ١٣٦۷). ص۴۷٩.

٣٢. مرحوم دكتر غلامحسین یوسفى در كتاب كاغذِ زر: یادداشت‌هایى در ادب و تاریخ (چاپ اوّل: تهران, انتشارات یزدان, ١٣٦٣) با تأمل در گلستان آن دسته از سخنان سعدى را كه صورت مَثَل و مثل گونه پیدا كرده و یا به حفظ و ضبط فارسى‌دانان درآمده, گردآورده است. (ص١ـ٣۴). هم ایشان در مقدّمه‌ی گلستان سعدى (چاپ سوم: تهران, انتشارات خوارزمى, ١٣۷٣) نوشته‌اند: (با یك نگاه به فهرست امثال و حكم گلستان, در پایان كتاب حاضر, بیش از چهارصد جمله و بیت می‌توان یافت كه در زبان فارسى حُكمِ مَثَل پیدا كرده, خاصّه در زبان اهل ادب.) (ص٣٨). همچنین مرحوم احمد بهمنیار در كتاب داستان نامه بهمنیارى (چاپ دوم: انتشارات دانشگاه تهران, ١٣٦٩) در ضمن بحث از كلمات قصار گفته‌اند: (شیخ سعدى شیرازى در این باب [كلمات قصار] ید بیضا كرده چنان‌كه بسیارى از كلمات قصار فارسى از نظم و نثر اوست.) (ص كه).

٣٣. احمد نظامی‌عروضى سمرقندى. چهارمقاله. تصحیح محمّد قزوینى. (انتشارات جاویدان). ص۴۴ـ۴۵, حكایت چهارم از مقاله‌ی اوّل.

٣۴. همان. ص۴٣.

٣۵. جلال‌الدین همایى. معانى و بیان. به كوشش ماهدخت بانو همایى. (چاپ دوم: تهران, نشر هما, ١٣۷٣). ص۷۴.

٣٦. از افاضات شفاهى یكى از استادانم. مأخد آن را نمی‌دانم.

٣۷. ابن ابى الحدید. شرح نهج البلاغة. تصحیح محمّد ابوالفضل ابراهیم. (چاپ دوم: دار احیاء التراث العربى, ١٣٨۷). ج٢٠, ص٢٨١, ح٢٢٩, بخش الحكم المنسوبة.

٣٨. مهوش بهنام. (شیوه نویسندگى چخوف و داستان كوتاه مظلوم). كیهان فرهنگى. (سال چهارم, شماره۷, مهر ١٣٦٦). ص۴٣.

 
از: ویکی پدیا

بررسی جامعه‌شناختی و زبان‌شناختی واژه‌های قرضی



شماره‌ی نوشته: ٦ / ٢
کورش صفوی
 
بررسی جامعه‌شناختی و زبان‌شناختی واژه‌های قرضی
و
انواع واژه‌های قرضی در زبان فارسی
 
در این مختصر سعی بر آن است تا به بررسی و طبقه‌بندی انواع واژه‌های قرضی (وام‌واژه‌ها) در زبان فارسی پرداخته‌ شود‌.  برای دست‌یازیدن به این مهم ابتدا به ویژگی‌ اجتماعی زبان و مساله‌ی برخورد زبان‌ها اشاره خواهد شد‌.
 سپس موضوع قرض‌گیری واژگان در شرایط گوناگون‌ برخورد زبان‌ها مورد بررسی قرار خواهد گرفت‌. طرح‌ اجمالی دلایل قرض‌گیری واژه‌ها بخش بعدی مختصر حاضر را به خود اختصاص خواهد داد و پس از اشاره به‌ عوامل برون‌زبانی و درون‌زبانی، به طبقه‌بندی انواع‌ واژه‌های قرضی و ارائه‌ی نمونه از زبان فارسی پرداخته‌ خواهد شد‌. در بخش پایانی این مختصر به فرایندهای‌ معادل‌یابی برای واژه‌های قرضی اشاره خواهد شد‌.
 
ویژگی اجتماعی زبان
 بررسی زبان با توجه به عوامل اجتماعی مؤثر در آن،  مطالعه‌ای نوپاست و شاخه‌ای میان رشته‌ای از جامعه‌شناسی و زبان‌شناسی را به وجود آورده است که‌ خود به دو زیر بخش جامعه‌شناسی زبان و زبان‌شناسی‌ اجتماعی تقسیم شده است‌. در آغاز قرن حاضر میلادی که‌ زبان‌شناسی به عنوان دانشی جدید معرفی شد، هدف از به وجود آمدن این علم، بررسی و مطالعه‌ی بُعد ساختاری‌ نظام زبان در نظر گرفته شده بود، ولی پرداختن به بُعد اجتماعی زبان هیچ‌گاه به کنار نهاده نشد و مطالعه‌ی ویژگی‌های اجتماعی زبان همواره مورد توجه اکثر زبان‌شناسان بوده است، زیرا بنا به اعتقاد سوسور١، زبان‌ واقعیتی اجتماعی است‌. این گفته‌ی سوسور از آن جهت‌ مورد تأیید است که فراگیری زبان جز با برقراری ارتباط معنایی مستمر میان یک فرد و دیگر افراد یک جامعه‌ی زبانی امکان‌پذیر نیست‌. به عبارت ساده‌تر می‌توان گفت‌ که زبان چیزی جز ابزاری برای ایجاد ارتباط نیست و اگر این فرض قابل‌تأیید نماید، اجتماعی‌بودن زبان نیز واقعیتی غیرقابل‌انکار است‌. به این ترتیب می‌توان ادعا کرد که مطالعه‌ی زبان به همان شکلی که در جامعه به‌کار می‌رود، یکی از مهم‌ترین اهداف زبان‌شناسی است‌.
زبان به عنوان نهادی اجتماعی و نظامی وابسته به‌ فرهنگ جامعه، از دگرگونی‌های اجتماعی تأثیر می‌پذیرد و نسبت به عوامل اجتماعی برون‌زبانی واکنش نشان‌ می‌دهد‌. به عبارت ساده‌تر دگرگونی‌های اجتماعی عامل‌ مهمی در تغییر زبان است و این تغییر بیش از هر سطحی،  در سطح واژگان زبان بروز می‌کند‌.
 هنگامی که به بحث درباره‌ی عوامل برون‌زبانی‌ پرداخته می‌شود، باید به عوامل محیطی، ساختار اجتماعی، ارزش‌ها و نگرش‌های اجتماعی توجه داشت‌.
در اکثر کتاب‌های مقدماتی زبان‌شناسی مثال‌های متعددی‌ درباره‌ی بازتاب محیط برون‌زبانی بر زبان به‌دست داده شده‌ است و در اکثر این موارد نیز سطح واژگانی زبان بیش‌ترین‌ نمونه‌ها را به خود اختصاص داده است‌. وجود یک واژه‌ برای «برف» در زبان فارسی و کاربرد چندین واژه برای انواع‌ برف در زبان اسکیموها، کاربرد واژه‌های متعدد برای انواع‌ شتر در زبان قبایل عرب، تقسیم‌بندی ظریف‌تر واژه‌های‌ مربوط به خویشاوندی در زبان فارسی نسبت به زبانی‌ چون انگلیسی از جمله نمونه‌های معروفی است که به‌ هنگام بحث درباره‌ی «نسبیت زبانی»٢ مطرح می‌شوند و نشانگر بازتاب روابط اجتماعی و محیط برون‌زبانی بر زبانند‌.
بر اساس آن‌چه تاکنون گفته شد، می‌توان ادعا کرد که‌ اگر واژه‌های زبان بازتابی از روابط اجتماعی و محیط حاکم بر زبان باشند، پس دگرگونی در این روابط و تغییر محیط نیز باید در واژگان زبان تأثیر بگذارد‌. کاربرد واژه‌هایی چون مشروطه، پارلمان، انتخابات، وکیل، مجلس و جز آن همراه با بار معنایی خاص خود، پس از انقلاب مشروطیت یا کاربرد واژه‌هایی نظیر طاغوت، مستضعف، مستکبر، قشر آسیب‌پذیر، پاسدار، جهاد سازندگی و جز آن پس از انقلاب اسلامی مؤید این‌ ادعاست‌.
 با توجه به آن‌چه مطرح شد، وجود شاخه‌ای از زبان‌شناسی با نام زبان‌شناسی اجتماعی نه تنها موجه‌ می‌نماید، بلکه به جرأت می‌توان گفت که بدون استفاده از دستاوردهای این شاخه‌ی علمی، توجیه بسیاری از پدیده‌های زبانی که در ارتباط مستقیم با روابط اجتماعی‌ است، بسیار مشکل و شاید غیرممکن نماید‌.
 
برخورد زبانی
معمولن در زبان‌شناسی، ارتباط متقابل میان دو زبان با عنوان برخورد زبانی‌٣ مطرح می‌شود‌. به اعتقاد جامعه‌شناسان زبان، طبیعی‌ترین و متداول‌ترین حالت‌ برخورد دو زبان، ردوبدل‌شدن عناصری زبانی میان‌ آن‌هاست (-ک ٩ ص ۴۵)‌. طبیعی است که این دادوستد زبانی عمدتن از سوی کسانی صورت می‌پذیرد که با هر دو زبان آشنایی دارند‌. در این مختصر بحث درباره‌ی دو زبانگی و ویژگی‌های فرد دو زبانه مطرح نیست و منظور از دو زبانه، فردی است که علاوه بر زبان مادری، به‌ زبان دیگری نیز تا آن حدّی آشناست که می‌تواند با سخن‌گویان آن زبان ارتباط برقرار سازد‌. به این ترتیب دو زبانگی را می‌توان یکی از مهم‌ترین پی‌آمدهای برخورد زبانی دانست و شاید بتوان گفت که قرض‌گیری واژگانی‌ نیز از پی‌آمدهای دو زبانگی است، زیرا زمانی واژه‌ای از زبانی به قرض گرفته می‌شود و میان سخن‌گویان زبان‌ دیگری به‌کار می‌رود، که فردی یا گروهی آن واژه را به‌کار گرفته باشند و این کار احتمالن زمانی صورت خواهد پذیرفت که آن فرد یا گروه با زبان نخست آشنایی داشته‌ باشند‌. معمولن زبانی را که واژه قرض می‌دهد «زبان قرض‌دهنده» و زبانی را که واژه قرض می‌دهد «زبان قرض‌گیرنده» می‌نامند‌. هیچ زبانی قرض گیرنده‌ی مطلق و هیچ‌ زبانی نیز قرض دهنده‌ی مطلق نیست و علاوه بر این، به‌ دلیل اجتماعی بودن زبان، هیچ زبانی نیز نمی‌تواند ناب و دست‌نخورده باقی بماند و از چرخه‌ی این دادوستد بیرون‌ بماند، مگر آن‌که جامعه‌ای زبانی از جوامع زبانی دیگر به‌ دور مانده باشد‌. این شرط از لحاظ نظری امکان‌پذیر است‌ ولی عملن نمونه ندارد‌.
 به هر حال باید پذیرفت که حدود و کمیت‌ قرض‌گیری‌های زبانی، از زبانی به زبان دیگر متفاوت‌ است‌. زبان‌های نمونه‌ای که در این مورد ذکر می‌شوند، معمولن آلمانی و آلبانیایی هستند‌. در چند دهه‌ی گذشته، زبان آلمانی از جمله زبان‌هایی بود که نسبت به سایر زبان‌های اروپایی واژه‌ی قرضی کم‌تری را می‌پذیرفت، در حالی که در زبان آلبانیایی حدود ده درصد واژه‌ها بومی و مابقی از زبان‌های دیگری چون ترکی، یونانی، اسلاوی و لاتین به قرض گرفته شده‌اند (-ک ٩ صص ٨۶-۷۶)‌. در بخش ۷ به این نکته اشاره‌ی بیش‌تری خواهد شد‌.
 
قرض‌گیری در شرایط مختلف برخورد زبانی
معمولن در برخوردهای زبانی به سه حالت اشاره شده‌ است‌. برای بررسی این حالت‌های سه‌گانه، ابتدا باید به‌ طرح دو اصطلاح «زبان زبرین» ۴ و «زبان زیرین» ۵ پرداخت‌. منظور از زبان زبرین زبانی است که بر جامعه‌ی زبانی دیگری تحمیل می‌شود‌. هر گاه سخن‌گویان یک زبان‌ به دلیل برتری سیاسی، فرهنگی، اقتصادی یا نظامی در شرایط زمانی خاصی بتوانند زبان خود را بر جامعه‌ی زبانی‌ دیگری تحمیل کنند، زبان آنان «زبرین» نامیده می‌شود‌.
 منظور از زبان زیرین زبانی است که تحت حاکمیت زبان‌ دیگری قرار گرفته باشد‌. چنان‌که اشاره شد با توجه به دو اصطلاح زبان زیرین و زبرین، برخورد زبانی می‌تواند سه‌ حالت داشته باشد:
 
حذف زبان زیرین
این حالت در شرایطی تحقق می‌یابد که زبان زبرین‌ نسبت به زبان زیرین از برتری مطلق برخوردار باشد و سخن‌گویان زبان زیرین به‌تدریج و در طول زمان، کاربرد زبان زبرین را به‌اجبار یا به‌اختیار بپذیرند و زبان بومی‌ خود را فراموش کنند‌. بسیاری از گویش‌های بومی‌ کشورها به دلیل برتری مطلق زبان رسمی آن کشور، در چنین شرایطی قرار می‌گیرند‌. در دوره‌ی حملات مسلمانان‌ به بین‌النهرین، حاشیه‌ی شرقی دریای مدیترانه و شمال‌ آفریقا نیز، زبان عربی از شرایط زبان زبرین برخوردار شده‌ است و موجب حذف بسیاری از زبان‌های زیرین این‌ نواحی گردیده است‌. حذف بسیاری از زبان‌های‌ سرخپوستان آمریکا نیز به دلیل وجود زبان زبرین‌ انگلیسی صورت گرفته است‌. طبیعی است که فرایند حذف زبان در مدتی کوتاه اتفاق نمی‌افتد؛ سخن‌گویان‌ زبان زیرین دوره‌ی دو زبانگی انتقالی خاصی را پشت سر می‌گذارند و با گذر از این دوره‌ی انتقالی زبان بومی خود را به نفع زبان زبرین کنار می‌گذارند (-ک ٩ صص ۴۵- ٩۵)‌.
 
 جابه‌جایی زبان‌های زیرین و زبرین
 این امکان وجود دارد که دو زبان زیرین و زبرین جای‌ خود را به یکدیگر بدهند، به این معنی که زبانی برای‌ مدتی زبرین و سپس زیرین شود و زبانی دیگر ابتدا زیرین‌ و سپس به زبان زبرین مبدل گردد‌. دو زبان پارتی میانه و فارسی میانه در دوران حکومت اشکانیان و ساسانیان از چنین شرایطی برخوردار بوده‌اند‌. پارتی میانه به عنوان‌ زبان رسمی ایران در دوران حکومت اشکانیان نقش زبان‌ زیرین را ایفا می‌کرده است و زبان نواحی جنوبی ایران‌ یعنی زبان فارسی میانه، زبانی زیرین به‌شمار می‌رفته‌ است‌. با برقراری حکومت ساسانیان و رسمی زبان‌ فارسی میانه شرایط این دو زبان نسبت به یکدیگر وارونه‌ شده است و زبان پارتی میانه که روزگاری نه‌چندان کوتاه‌ زبان زبرین به‌شمار می‌رفته است به زبان زیرین مبدل‌ می‌گردد‌. شاید بتوان شرایط زبان عربی و فارسی را نیز در دوران قبل و بعد از برپایی حکومت‌های ایرانی در دوره‌ی اسلامی تاریخ ایران به عنوان نمونه‌ای دیگر از همین‌ حالت ذکر کرد‌.
 
همزیستی زبان‌های زیرین و زبرین
همزیستی دو زبان زیرین و زبرین زمانی تحقق‌ می‌یابد که زبان زبرین نسبت به زبان زیرین از برتری مطلق‌ برخوردار نباشد و درنهایت به دو زبانگی نسبی‌ سخن‌گویان زبان زیرین منجر شود‌. این شرایط در اکثر کشورهای چند زبانه وجود دارد و سبب می‌گردد تا گویشوران در کنار زبان یا زبان‌های رسمی کشور، از گویش‌ بومی خود نیز استفاده کنند‌. برای نمونه در ایران‌ سخن‌گویان ترکی‌زبان، کردی‌زبان، ارمنی‌زبان و جز آن در موقعیت‌های رسمی از قبیل آموزش، مکاتبات اداری و غیره از زبان فارسی به عنوان زبان رسمی کشور بهره‌ می‌گیرند، درحالی‌که در موقعیت‌های غیررسمی و میان‌ هم‌زبانان خود از زبان بومی استفاده می‌کنند‌. این مساله‌ باعث می‌شود که نسل بعد از نسل واژه‌های قرضی‌ بیش‌تری از زبان زبرین به زبان زیرین راه یابد‌. و گویشوران‌ زبان بومی به‌ویژه در مواردی که زبان زبرین برای دلالت‌ به پدیده‌ای خاص واژه‌ی مطلوبی ندارد، از واژگان زبان‌ زیرین استفاده کنند‌. در چنین شرایطی معمولن نسل جدید گویشوران زبان زیرین، به دلیل ارتباط بیش‌تر با موقعیت‌های رسمی از جمله آموزش و استفاده‌ی بیش‌تر از رسانه‌های همگانی به‌ویژه رادیو و تلویزیون، واژه‌های‌ زبان زبرین را در زبان بومی خود به‌کار می‌گیرند و به‌‌تدریج، اگر معادلی نیز برای این دسته از واژه‌ها در زبان‌ بومی‌شان وجود داشته باشد، به‌دست فراموشی‌ می‌سپارند‌.
حالت همزیستی زبان‌ها تنها به رابطه‌ی میان زبان‌های‌ درون مرزهای یک کشور محدود نمی‌شود و نباید تصور کرد که برتری زبان رسمی نسبت به گویش‌های بومی‌ باعث ورود واژه‌های زبان رسمی به دیگر گویش‌های‌ مورد استفاده در محدوده‌ی یک کشور می‌شود و زبان زبرین‌ یک محدوده‌ی جغرافیایی-سیاسی از قرض‌گیری واژه‌ها مبرا می‌ماند‌. زبان به عنوان نهادی اجتماعی، از شرایط اجتماعی تأثیر می‌پذیرد و بیرون از روابط حاکم بر جوامع‌ زبان قرار ندارد‌.
 
عوامل قرض‌گیری واژه‌ها
 هارتمن و استورک قرض‌گیری زبانی را فرایندی‌ دانسته‌اند که طی آن، عناصری از یک زبان یا گویش به‌ یک زبان یا گویش دیگر راه می‌یابد (-ک ۴ ص ٩٢)‌. به‌ اعتقاد هاک، زبان‌ها و گویش‌ها همواره در تماس و برخورد با یکدیگرند و تنها میزان این برخورد از زبانی به‌ زبان دیگر متفاوت است (-ک ۵ ص ٨٣٠)‌. در این‌جا باید میان دو اصطلاح تداخل ‌۶ و قرض‌گیری تمایزی قائل‌ شد گروسجین تداخل را تأثیر ناخواسته‌ی یک زبان بر زبان‌ دیگر می‌داند و معتقد است که تداخل به دلیل تسلط ناکافی فرد دوزبانه به واژگان زبان بروز می‌کند (-ک ٣ ص ٩٩٢)‌. برای طرح نمونه‌ای در این مورد، می‌توان‌ فردی را در نظر گرفت که در خارج از جامعه‌ی زبانی خود به‌ تحصیل می‌پردازد و اصطلاحات تخصصی رشته‌ی تحصیلی خود را به زبان دیگر می‌آموزد‌. این فرد به دلیل‌ ناآشنایی با معادل‌های این اصطلاحات در زبان بومی‌ خود، به هنگام صحبت به این زبان، اصطلاحات مذکور را از زبان تحصیلی خود به‌کار می‌گیرد‌. به این ترتیب، اگر چه‌ تداخل می‌تواند به قرض‌گیری منجر شود‌. اما خصوصیتی‌ فردی دارد، درحالی‌که قرض‌گیری از جنبه‌ای اجتماعی‌ برخوردار است‌. به همین دلیل شاید بتوان ادعا کرد که‌ بر اساس دیدگاه سوسور، تداخل به گفتار ۷ و قرض‌گیری به‌ زبان ‌٨ مربوط است، زیرا تداخل، فردی و تصادفی است‌.
در حالی که قرض‌گیری جنبه‌ای اجتماعی و نظام‌مند دارد‌.  روماین بر این اعتقاد است که قرض‌گیری زمانی مطرح‌ خواهد بود که در حوزه‌ی تک‌زبانه‌ها کاربرد یابد (-ک ۶ ص‌ ۴۵)‌.
با توجه به آن‌چه گفته شد می‌توان قرض‌گیری را فرایندی دانست که عمدتن در نتیجه‌ی برخوردهای زبانی و از طریق افراد دوزبانه آغاز می‌شود و طی آن، عناصری‌ آوایی، واژگانی و حتا نحوی از یک زبان به زبان دیگر وارد می‌گردد و به دلیل عوامل مختلف از سوی اکثریت‌ افراد یک جامعه‌ی زبانی پذیرفته می‌شود و کاربرد عام‌ می‌یابد‌.
در اکثر موارد تجربه نشان داده است که جوامع زبانی‌ به هنگام برخورد با یکدیگر از شرایط مادی و معنوی‌ یکسانی برخوردار نیستند‌. به عبارت ساده‌تر، در هر جامعه‌ای، عناصر فرهنگی و مادی خاصی وجود دارد که‌ در جامعه‌ی زبانی دیگر شناخته شده نیست یا اصلن وجود ندارد‌. حال چنان‌چه آن پدیده‌ی فرهنگی یا مادی از سوی‌ افراد یک جامعه‌ی زبانی پذیرفته شود، برای نامیدن آن پدیده‌ی خاص واژه‌ای مورد نیاز است‌. در اغلب موارد، پذیرش‌ یک پدیده‌ی قرضی به قرض‌گیری واژه‌ی دال بر آن پدیده منجر می‌شود، زیرا یکی از مقرون‌به‌صرفه‌ترین راه‌هاست‌. به‌ اعتقاد «واین رایش»، استفاده از واژه‌های قرضی در تمامی‌ زبان‌ها حاکی از این حقیقت است که استفاده از واژه‌های‌ حاضر و آماده، اقتصادی‌تر از نام‌گذاری مجدد است‌ (-ک ۷ ص ۷۵)‌.
بلومفیلد به هنگام بحث درباره‌ی قرض‌گیری زبانی به‌ این نکته اشاره دارد که زبان‌شناس با مطالعه‌ی واژه‌های‌ قرضی می‌تواند نشان دهد که یک جامعه‌ی زبانی چه‌ چیزهایی را از جوامع زبانی دیگر قرض کرده است‌. او ضمن بررسی واژه‌های قرضی موجود در زبان انگلیسی‌ نشان می‌دهد که در اوایل قرن حاضر میلادی‌ قرض‌گیری‌های زبان انگلیسی از زبان فرانسه عمدتن به‌ لوازم آرایش، لباس زنانه و کالاهای تجملی مربوط بوده‌ است و بیشترین تعداد واژه‌های قرضی از زبان آلمانی نیز به نوع غذا و مواد خوراکی ارتباط داشته است (-ک ١ صص ۵۴۴-٨۵۴)‌.
 به‌طورکلی عوامل قرض‌گیری واژگانی را می‌توان در دو گروه درون‌زبانی و برون‌زبانی طبقه‌بندی کرد، زیرا نباید پنداشت که تنها انگیزه‌ی قرض‌گیری‌های واژگانی‌ مساله‌ی نام‌گذاری است و بس‌.
 
 عوامل درون‌زبانی
«واین رایش» به‌هنگام بحث درباره‌ی عوامل درون‌زبانی به دو عامل مهم اشاره می‌کند و معتقد است که این‌ عوامل از درون زبان قرض‌گیرنده در جذب واژه‌های‌ قرضی مؤثرند (-ک ۷ صص ۷۵-٨۵)‌.
بسامد وقوع پایین معادل‌ها در زبان قرض‌گیرنده
این امکان را همواره باید مدّ نظر داشت که شاید معادل مناسبی برای یک واژه‌ی قرضی در زبان قرض‌گیرنده‌ وجود داشته باشد، ولی به دلیل پایین‌بودن بسامد وقوع‌ در معرض فراموشی قرار گرفته باشد‌. کشف مجدد چنین‌ واژه‌هایی از سوی متخصصان، پس از ورود واژه‌ی قرضی، دیگر چاره‌ساز نیست، زیرا واژه‌ی قرضی پس از ورود به‌ زبان قرض‌گیرنده، به عنوان بخشی از آن زبان پذیرفته‌ می‌شود و به سرعت جایگزین واژه‌ی بومی می‌گردد که به‌ دلیل عدم‌استفاده، به دست فراموشی سپرده شده است‌.
قرض‌گیری واژه‌ای مجهول‌الهویه مانند «آکبند» و جایگزینی آن برای واژه‌ی کم‌بسامد «ناسوده» در زبان‌ فارسی نمونه‌ای از این دست است‌.
 
وجود هم‌آوایی واژگانی و مخدوش شدن اصل‌ رسانگی

 در مواردی که واژه‌های هم‌آوا یا هم‌آوا-هم‌نویسه‌ در یک زبان موجب ابهام شوند، این امکان وجود دارد که‌ جامعه‌ی زبانی به جای یکی از دو واژه یا هر دوی آن‌ها از واژه‌ی قرضی استفاده کند‌. شاید بتوان در این مورد خاص دو واژه‌ی هم‌آوا-هم‌نویسه‌ی «سیم» را در فارسی نمونه آورد، که‌ به مرور ایام، یکی از آن‌ها جای خود را به واژه‌ی قرضی‌ سغدی «نقره» داد تا از«سیم» برق متمایز گردد‌. امروزه، اگر در زبان فارسی واژه‌ی «سیم» در معنی نفره به‌کار رود، در ترکیباتی نظیر «زر و سیم» آورده می‌شود که ایجاد ابهام‌ نمی‌کند‌. شاید بتوان نمونه‌ی دیگری از این مورد را واژه‌ی ترکی آذری‌ go?y دانست که هم در معنی«آسمان» و هم‌ «آبی» به‌کار می‌رفته است و امروزه به جای‌ go?y در معنی‌ «آبی»، واژه‌ی فارسی «آبی» به‌کار می‌رود‌.
 
نیاز به واژه‌ی قرضی برای تغییر بار معنایی
یکی دیگر از عوامل درون‌زبانی که می‌توان برای‌ قرض‌گیری واژگان مطرح ساخت و از سوی «واین رایش» به دست داده نشده است، نیاز به واژه‌ی قرضی در زبان‌ قرض‌گیرنده است تا با معادل اصلی خود در زبان‌ قرض‌گیرنده تفاوت معنای داشته باشد‌. در این مورد می‌توان قرض‌گیری واژه‌ی «لیبرال» را رد فارسی نمونه آورد که به لحاظ شرایط سیاسی جدید ایران باید با بار معنایی‌ منفی به‌کار می‌رفت‌. معادل این واژه در زبان فارسی‌ «آزادیخواه» است که نه تنها بار عاطفی منفی ندارد، بلکه از بار عاطفی مثبت نیز برخوردار است‌. به این ترتیب واژه‌ی «لیبرال» بار معنایی جدیدی در فارسی به‌کار گرفته شده‌ است‌. نمونه‌ی دیگری از این دست را می‌توان واژه‌ی «ما‌ء‌الشعیر» دانست که معادل دقیق آن در فارسی «آبجو» بوده است، اما «ما‌ءالشعیر» از صفت «نداشتن الکل» برخوردار شده است تا بار معنایی آن نسبت به «آبجو» تغییر کند‌.
 گاه اتفاق افتاده است که واژه‌ی بومی از نظر شکل‌ ظاهری ترکیب، بار معنایی منفی القا‌ می‌کند‌. در چنین شرایطی نیز ممکن است واژه‌ی قرضی به‌جای آن به‌کار رود‌. استفاده از واژه‌ی «گواتر» به‌جای «غم‌باد» یا «گن» به‌جای «شکم‌بند» می‌توانند نمونه‌هایی از این دست باشند‌. باید توجه داشت که این گروه نمونه‌ها ارتباطی به مساله‌ی تابو ندارند، زیرا استفاده از واژه‌ی قرضی به‌جای واژه‌های تابو به‌ عوامل برون‌زبانی مربوط است.
 
عوامل برون‌زبانی
منظور از عوامل برون‌زبانی، عواملی است که به‌ ویژگی زبان قرض‌گیرنده مربوط نیست بلکه با شرایطی‌ مرتبط است که در بیرون از نظام زبان قرض‌گیرنده قرار دارند و در اصل به رابطه‌ی میان جوامع زبانی مربوطند‌.
 
نفوذ سیاسی-نظامی
 در چنین شرایطی جامعه‌ای زبانی تحت تسلط سیاسی مستقیم یا غیرمستقیم جامعه‌ی زبانی دیگر قرار می‌گیرد‌. منظور از تسلط سیاسی مستقیم، تهاجم یک‌ جامعه‌ی زبانی به سرزمین جامعه‌ی زبانی دیگر و اشغال‌ نظامی آن ناحیه است‌. در چنین شرایطی این امکان وجود دارد که واژه‌هایی به عنوان واژه‌ی قرضی به زبان قوم مغلوب‌ راه یابند‌. ورود واژه‌هایی چون «ییلاق»، «قشلاق»، «یورش»، «کنکاش» و جز آن از زبان مغولی به فارسی‌ می‌توانند نمونه‌هایی از این دست باشند‌.
منظور از تسلط سیاسی غیر مستقیم، حاکمیت سیاسی‌ یک جامعه‌ی زبانی بر جامعه‌ی زبانی دیگر است، بدون آنکه‌ تسلط یک قوم بر قوم دیگر جنبه‌ی تهاجمی و اشغال نظامی‌ داشته باشد‌. معمولن در این مورد مجموعه‌ای از واژهای‌ روسی به عنوان نمونه به دست داده می‌شود که پس از انقلاب کوبا به زبان مردم این سرزمین راه یافته‌اند‌. بسیاری‌ از واژه‌های قرضی روسی در زبان عربی عراق به لوازم و تجهیزات نظامی مربوط است و نشانگر نفوذ سیاسی‌ غیرمستقیم جامعه‌ی روسی‎‌زبان در زمانی خاص در این‌ سرزمین است‌. کاربرد مجموعه‌ی وسیعی از واژه‌های‌ انگلیسی در میان متخصصان نیروی هوایی کشور ایران به‌ دلیل آموزش خلبانی در آمریکا در چند دهه‌ی گذشته،  نمونه‌هایی از این دست به‌شمار می‌روند‌.
 
نفوذ فرهنگی-اجتماعی
 پیش‌تر گفته شد که اگر پدیده‌ای مادی یا غیرمادی از سوی افراد یک جامعه‌ی زبانی به‌قرض گرفته شود، برای‌ نامیدن آن پدیده نیز واژه‌ای مورد نیاز است که می‌تواند معادل‌یابی شود یا به‌قرض گرفته شود‌. وسایلی که مردم‌ جامعه از طریق آن‌ها معیشت خود را اداره می‌کنند،  پدیده‌هایی مادی به‌شمار می‌روند، ولی ارزش‌های‌ اجتماعی، نگرش‌ها، جهان‌بینی‌ها و جز آن از نوع‌ پدیده‌های غیرمادی هستند و در کنار پدیده‌های مادی، فرهنگ یک جامعه را تشکیل می‌دهند(-ک ٨ ص ۶۷)‌.
 مسلمن وقتی پدیده‌ای در جامعه‌ی زبانی وجود نداشته باشد، واژه‌ی آن نیز در واژگان زبان موجود نیست و طبعن زمانی به‌ وجود یک واژه نیاز احساس می‌شود که مدلولی برای آن‌ در جامعه دیده شود‌. ورود واژه‌هایی قرضی مانند «معاد»، «توحید»، «امام»، «خمس»، «ذکات» و جز آن از زبان‌ عربی، «رستوران»، «فیزیک»، «رادیو»، «موتور»، «فیلم»، «اتوبوس» و جز آن از انگلیسی و فرانسه یا «پیانو»،  «کازینو» و جز آن از ایتالیایی نمونه‌هایی از این دست به‌‌شمار می‌روند‌.
در این میان واژه‌های قرضی دیگری نیز وجود دارند که به دلیل ورود پدیده‌ای جدید به جامعه‌ی زبانی به قرض‌ گرفته نشده‌اند، ولی به دلیل کثرت استعمال متداول‌ گردیده‌اند‌. نمونه‌هایی از این‌دست واژه‌های قرضی را در زبان فارسی می‌توان واژه‌های مغولی «آقا»، «خانم»،  «تومان»، «الاغ»؛ واژه‌های ترکی «بشقاب»، «چاقو»، «قیچی»، «اردک»، «قالی»؛ واژه‌های یونانی «کلید»، «لگن» و جز آن دانست، زیرا دست‌کم به اعتقاد نگارنده‌ی این‌ سطور بعید می‌نماید که ایرانیان واژه‌ی «قالی»را از ترکی و «فرش» را از عربی به قرض گرفته باشند، آن هم به این‌ دلیل که مدلول آن را نمی‌شناخته‌اند‌.
نفوذ فرهنگی-اجتماعی می‌تواند به‌تدریج به ارزش‌ و اعتبار اجتماعی بینجامد‌. در چنین شرایطی ممکن‌ است جامعه‌ی زبانی قرض‌گیرنده خود را از نظر ارزش‌های‌ اجتماعی و فرهنگی نسبت به جامعه‌ی زبانی قرض‌دهنده‌ در سطحی پایین‌تر احساس کند و برای غلبه بر چنین‌ احساسی به‌جای کاربرد واژه‌های بومی از واژه‌های زبان‌ جامعه‌ی به‌اصطلاح برتر استفاده کند‌. ورود واژه‌هایی را چون «مرسی»، «انترسان»، «دکوراژه»، «کُم پلی‌مان»،  «استرس»، و جز آن را به فارسی می‌توان نمونه‌هایی از این‌ دست دانست‌. بررسی‌های انجام شده نشان می‌دهد که در اواخر دوران حکومت قاجار در ایران بسیاری از این دست‌ واژه‌های قرضی از زبان فرانسه وارد فارسی شده‌اند و در دوران حکومت پهلوی ورورد این‌گونه واژه‌های قرضی از طریق زبان انگلیسی صورت پذیرفته است (-ک ١٠)‌.
تابوی زبانی
 یکی دیگر از عوامل مؤثر در قرض‌گیری‌های زبانی را می‌توان تابوی زبانی دانست‌. برخی از واژه‌های یک زبان‌ به پدیده‌هایی دلالت می‌کنند که در فرهنگ یک جامعه‌ی زبانی نامطلوب و ناخوشایندند؛ به همین دلیل واژه‌های‌ مذکور به تابوی زبانی مبدل می‌شوند و برای احتراز از کاربرد آن‌ها ممکن است از واژه‌ای قرضی استفاده شود‌.  ورود واژه‌هایی چون «توالت»، «دیسانتری»، «پاپ کورن»،  «باسن»، «اپیلاسیون»، «پوار»، «همورویید»، و جز آن‌ دلیلی بر وجود همین مساله است‌.
 
مسیر قرضی‌گیری
 گذر واژه‌ی قرضی از زبان قرض‌دهنده به زبان قرض‌گیرنده می‌تواند به دو صورت قرض‌گیری مستقیم ‌٩ و قرض‌گیری غیرمستقیم ‌١٠ تحقق یابد‌.
 
قرض‌گیری مستقیم
هنگامی که زبانی به شکل مستقیم و تحت برخورد دو جامعه‌ی زبانی، عناصری را به زبانی دیگر قرض دهد،  قرض‌گیری را مستقیم می‌نامند (-ک ٩ ص ٣۶)‌.
نمونه‌هایی از قرض‌گیری مستقیم را می‌توان در ورود واژه‌هایی چون «عمل» یا «جراحی» عربی، «داشبورد» یا «کلاج» انگلیسی، «کودتا» یا «کنکور» فرانسه، «بلیط» یا «کیوسک» روسی، «اتوبان» یا «زیگزاگ» آلمانی، «یلدا» یا «شنبه»ی سریانی و «قوطی» یا «گمرک» ترکی به زبان‌ فارسی مطرح ساخت‌.
 
قرض‌گیری غیرمستقیم
هنگامی که زبانی به شکل غیرمستقیم و از طریق زبان‌ یا زبان‌های دیگری، عناصری را به زبانی قرض دهد،  قرض‌گیری غیرمستقیم نامیده می‌شود‌. واژه‌ی «شامپو» که در اصل هندی است، از طریق انگلیسی وارد فارسی شده‌ است‌. واژه‌ی Mas به معنی «درخشنده» از یونانی وارد فارسی شده است و سپس از فارسی به عربی راه یافته و به‌ شکل «الماس» در آمده است‌. این واژه مجددن به فارسی‌ انتقال یافته است و در معنی نوعی سنگ گران‌بها مورد استفاده قرار گرفته است‌. زبان عربی واژه‌ی «الماس»را مجددن به‌قرض گرفته است و آن را به صورت«الالماس» به‌کار برده است‌. واژه‌ی Strata لاتین به معنی«راه» که در انگلیسی به‌ Street و در آلمانی به‌ Strasse مبدل شده‌ است، وارد زبان عربی شده و سپس به‌صورت «صراط» به‌ فارسی راه یافته است‌. واژه‌هایی نظیر «اطلس»،  «اقیانوس»، «اسطرلاب» و جز آن منشأ یونانی دارند که‌ پس از قرض‌گیری زبان عربی و معرب شدن، به فارسی راه‌ یافته‌اند‌.
 
انواع واژه‌های قرضی در زبان فارسی
بر اساس آن‌چه تاکنون گفته شد، می‌توان به طبقه‌بندی‌ واژه‌های قرضی موجود در زبان فارسی پرداخت‌. باطنی به‌ هنگام بحث درباره‌ی واژه‌های قرضی، این دسته از واژه‌ها را به دو گروه اصلی تقسیم می‌کند‌. وی معتقد است که‌ گروهی از این واژه‌ها معادلی در زبان قرض‌گیرنده ندارند و به‌هنگام ورود، خلایی را در واژگان زبان قرض‌گیرنده پر می‌کند (-ک ٨ ص ١٨)‌. گروه دوم، واژه‌هایی هستند که‌ در زبان قرض‌گیرنده معادل دارند و وجودشان غیرضروری‌ می‌نماید و به همین دلیل خلایی را در واژگان زبان‌ قرض‌گیرنده پر نمی‌کنند (-ک ٨ ص ١٨)‌. نمونه‌هایی از واژه‌های قرضی گروه نخست را می‌توان «کولر»، «فیوز»، «شوفاژ»، «فیلم»، و جز آن دانست و به عنوان نمونه‌هایی‌ برای گروه دوم، واژه‌هایی چون «انترسان»، «فول تایم»، «نرس»، «دراگ استور» و جز آن را ذکر کرد‌. به این ترتیب‌ واژه‌های قرضی در مرحله‌ی نخست به دو گروه واژه‌های‌ قرضی با معادل و واژه‌های قرضی بی‌معادل تقسیم‌ خواهند شد‌.
 واژه‌های قرضی با معادل از دو طریق تداخل و تفاخر به زبان قرض‌گیرنده وارد می‌شوند‌. پیش‌تر به بحث درباره‌ی تداخل پرداخته شد و گفته شد که ورود این دسته از واژه‌های قرضی بیش‌تر به دلیل عدم‌آشنایی فرد دوزبانه با معادل‌های موجود در زبان بومی است‌. از سوی دیگر، از آن‌جا که دانستن دو زبان به ویژه زبان‌هایی که از اعتبار و تفوق فرهنگی برخوردارند، نشانه‌ی تحصیل‌کردگی،  روشنفکری و وابستگی به طبقات بالای اجتماع است،  برخی از افراد یک جامعه‌ی زبانی آگاهانه از واژه‌های این‌ گروه زبان‌ها در گفتار و نوشتار خود بهره می‌گیرند تا از این‌ طریق اعتباری مصنوعی کسب کنند (-ک ٨ ص ١٨)‌.
عامل ورود و به‌کارگیری این گروه واژه‌های قرضی را تفاخر می‌نامیم تا از عامل تداخل که جنبه‌ی ناآگاهانه دارد، متمایز گردد‌. واژه‌های بامعادل این گروه دوم در مقاطع زمانی‌ خاص خود از سه زبان فرانسه، انگلیسی و عربی به‌ فارسی راه یافته‌اند‌.
 اما واژه‌های قرضی را نمی‌توان در دو گروه و بر حسب آن‌که در زبان قرض‌گیرنده معادل دارند یا نه،  طبقه‌بندی کرد، زیرا در چنین شرایطی واژه‌های قرضی‌ معادل‌یابی شده برای پدیده‌های تابو، مانند «توالت» یا واژه‌های قرضی‌ای که برای صورت‌هایی با ظاهری‌ نامطلوب معادل‌یابی شده‌اند، مانند «گواتر» به‌جای «غم‌ باد» در این طبقه‌بندی نمی‌گنجد‌. این گروه از واژه‌های‌ قرضی در اصل معادلی در زبان قرض‌گیرنده دارند، ولی‌ انتخاب و کاربردشان ترجیح داده شده است‌. به این ترتیب‌ صرف داشتن یا نداشتن معادل در زبان قرض‌گیرنده‌ نمی‌تواند ملاک تقسیم واژه‌های قرضی به دو گروه باشد؛ بنابراین شاید منطقی‌تر نماید که از دو اصطلاح واژه‌های‌ قرضی ضروری و غیرضروری استفاده شود و از این طریق‌ آن دسته از واژه‌های قرضی را نیز که معادلی در زبان‌ قرض‌گیرنده داشته‌اند ولی به ضرورت انتخاب شده‌اند، در چهارچوب واژه‌های قرضی ضروری طبقه‌بندی کرد‌. شاید در این‌جا بر این طبقه‌بندی خرده گرفته شود که کاربرد واژه‌ای چون «توالت» به‌جای واژه‌های تابویی چون‌ «مبال» یا «مستراح» و جز آن نمی‌تواند ضرورتی داشته‌ باشد، زیرا به‌جای آن می‌توان از واژه‌ی «دستشویی» نیز استفاده کرد‌. به عنوان پاسخی بر این انتقاد می‌توان گفت‌ که اولن واژه‌ی «دستشویی» در معنی «محل شستن دست» تعمیم معنایی یافته است تا بتواند در مفهوم جدید خود به‌کار رود؛ درست مانند واژه‌ی قرضی عربی «مستراح» که در اصل به معنی «محل استراحت» و «توالت» فرانسه که در معنی «آرایش و محل آرایش» است‌. ثانین بحث درباره‌ی واژه‌‌گزینی جدید در زبان قرض‌گیرنده، می‌تواند به طرح این‌ امکان بینجامد که اصولا وجود هیچ واژه‌ی قرضی ضروری‌ نیست، امّا در این مختصر تنها به آن‌چه بالفعل وجود دارد، پرداخته خواهد شد و با امکانات بالقوه‌ای که بیش‌تر جنبه‌ی نظری دارند، کاری نیست‌.
 بر اساس آن‌چه گفته شد، می‌توان با توجه به طبقه‌بندی‌ دکتر باطنی به وجود دو گروه واژه‌های قرضی ضروری و غیرضروری قائل شد و تا حد امکان به طرح انواع آن‌ها پرداخت‌.
 
انواع واژه‌های قرضی ضروری
 براساس موارد مطرح شده در ورود واژه‌های قرضی ضروری بر مبنای عوامل درون‌زبانی و برون‌زبانی قابل بررسی‌اند‌. واژه‌های قرضی‌ ضروری پس از ورود به زبان قرض‌گیرنده، یعنی پس از پذیرفته‌شدن از سوی جامعه‌ی زبانی، همانند واژه‌های‌ بومی زبان به‌کار گرفته می‌شوند و بخشی از نظام واژگانی‌ زبان قرض‌گیرنده را به خود اختصاص می‌دهند‌. انواع‌ واژه‌های قرضی ضروری را در چهارچوب نظام زبان و بر اساس نقشی که بر عهده گرفته‌اند، می‌توان در چند گروه‌ طبقه‌بندی کرد:
 الف- گروهی از واژه‌های قرضی ضروری بدون تغییر در معنی اصلی خود، در زبان قرض‌گیرنده به‌کار می‌روند‌.  برای نمونه می‌توان واژه‌هایی چون «رستوران»، «رادیو»،  «تلویزیون»، «پولوور» و جز آن را به دست داد‌.
 ب-گروهی از واژه‌های قرضی ضروری پس از ورود به زبان قرض‌گیرنده تغییر معنی می‌دهند و در مفهومی‌ به‌کار گرفته می‌شوند که با معنی اصلی‌شان در زبان قرض‌‌دهنده متفاوت است‌. برای نمونه «آچار» که در ترکی به‌ معنی کلید است، به هنگام ورورد به فارسی پس از یک‌ مرحله‌ی انتقالی در مفهوم ابزاری برای بازکردن پیچ به‌کار رفته است‌. «ماژیک» که در زبان فرانسه به معنی جادو و جادویی است، در فارسی به نوعی نوشت‌افزار اطلاق‌ می‌گردد‌. واژه‌های دیگری نیز نظیر «ماژیک» به فارسی راه‌ یافته‌اند که در اصل نام کارخانه یا نام محصول کارخآن‌های‌ خارجی‌اند و در زبان فارسی تعمیم معنایی یافته و به‌کار می‌روند‌. «کلینکس»، «تاید»، «فاب»، «دیوترم» و جز آن نیز در همین مقوله می‌گنجد و تحت فرایند تعمیم معنایی در زبان قرض‌گیرنده قابل بررسی‌اند‌.
 گروهی دیگر از واژه‌های قرضی ضروری در زبان‌ قرض‌گیرنده تخصیص معنایی می‌یابند و تنها در محدوده‌ی خاصی از معنی اصلی خود به‌کار می‌روند، مانند«فوتبال»، «بسکتبال» و جز آن که در فارسی فقط به نوع بازی دلالت‌ دارند و نه نوع توپ؛ یا «پاساژ» که در زبان فرانسه به معنی‌ گذرگاه است، ولی در زبان فارسی تنها به گذرگاهی اطلاق‌ می‌شود که محل خرید باشد‌.
پ- در میان واژه‌های قرضی موجود در زبان فارسی‌ می‌توان نمونه‌هایی را یافت که از دو زبان با صورت آوایی‌ مختلف وارد فارسی شده‌اند و در دو معنی متفاوت به‌کار می‌روند‌. «سیمان» فرانسه و «سمنت» که در اصل تلفظ انگلیسی همان واژه‌ی فرانسه است، و «سمنت» به معنی‌ مخلوط آماده‌شده‌ی سیمان و آب به‌کار می‌رود‌. «لامپ» انگلیسی و «لامپا» که در اصل تلفط روسی همان واژه‌ی انگلیسی است، هر دو وارد فارسی شده‌اند و یکی در معنی وسیله‌ای برقی و دیگری در معنی وسیله‌ای‌ نفت‌سوز به‌کار رفته‌اند‌.
ت- این امکان وجود دارد که با ورود واژه‌های قرضی‌ به زبان قرض‌گیرنده، واجی مستقل یا گونه‌ای واجی به‌ زبان قرض‌گیرنده وارد شود‌. به عنوان نمونه‌ای از این‌ مورد می‌توان واج‌ /Z/ را در نظر گرفت که در زبان فارسی‌ میانه به عنوان واجی مستقل وجود نداشته است و با ورود واژه‌های قرضی از پارتی میانه، مانند «اژدها»، «مژده»، «ژاله» و جز آن و ورود واژه‌های قرضی فرانسه در دوره‌های جدید، مانند «آباژور»، «گاراژ»، «روژ»، «رژه»، «رژیم»و جز آن به واجی مستقل در فارسی مبدل شده‌ است‌. نمونه‌ی دیگری در این مورد، کاربرد واج‌گونه‌ی [W] در آغاز واژه‌هایی نظیر «واشنگتن» است که به نظر می‌رسد به‌‌جای آن‌که بر اساس الگوهای آوایی زبان فارسی به صورت‌ // تلفظ شود، به‌ویژه در میان قشر تحصیل‌کرده‌ی فارسی زبان به شکل ‌[wa?s?ington] یا [wa?s?angton] تلفظ می‌شود‌.
ث- گروهی دیگر از واژه‌های قرضی در زبان فارسی، پس از ورود به زبان قرض‌گیرنده، تحت فرایند حذف‌ سازه‌ای قرار گرفته‌اند و بخشی از صورت اصلی‌شان‌ حذف گردیده است‌. این حذف باعث شده است تا در برخی از موارد، میان معنی واژه در زبان قرض‌دهنده و معنی به‌کار گرفته شده در زبان قرض‌گیرنده تفاوت به‌ وجود آید‌. برای نمونه واژه‌ی قرضی «موتورسیکلت» پس از ورود از زبان فرانسه به فارسی، تحت فرایند حذف قرار گرفته است و به صورت «موتور» به‌کار می‌رود‌. واژه‌ی «سوپر مارکت» انگلیسی نیز با ورود به فارسی به «سوپر» مبدل‌ شده است و بخشی از واژه که باید معنی مغازه را القا کند، حذف شده است‌. تبدیل «کلاشینکف» به «کلاش» یا «بسکتبال» به «بسکت» نیز می‌تواند نمونه‌هایی از این‌ دست باشند‌.
ج- معمولن واژه‌های قرضی در زبان قرض‌گیرنده، پس‌ از تطبیق با نظام ‌آوایی آن زبان در میان افراد جامعه‌ی زبانی‌ به یک صورت تلفظ می‌شوند‌. برای نمونه جامعه‌ی فارسی‌زبان برای تلفظ واژه‌هایی قرضی چون «پست»، «کارت پستال»، «رادیو»، «هتل»، «آسانسور»، «شانس»، «کتلت»، «مرحوم»، «آمپول»، «یلدا»و جز آن یک شیوه‌ی متداول را برگزیده‌اند؛ اما در میان واژه‌های قرضی در زبان‌ فارسی، نمونه‌هایی نیز وجود دارند که تلفظشان متنوع‌ است‌. این تنوع به میزان اطلاع افراد از ساخت‌ آوایی واژه‌ در زبان قرض‌دهنده مربوط است‌. برای نمونه افراد تحصیل‌کرده‌ی فارسی‌زبان واژه‌ی قرضی «تلگراف» را به‌‌صورت‌ telegra?f تلفظ می‌کنند که به‌صورت اصلی واژه‌ در زبان‌های فرانسه و انگلیسی نزدیک‌تر است، در حالی که‌ صورت‌ telgra?f میان سایر افراد جامعه‌ی فارسی‌زبان‌ متداول است‌. تلفظ دوگانه‌ی «فریرز» به صورت‌ /firizer/ (و حتا ‌[frizer]) یا /fereyzer/ ؛ «وینستون» به دو صورت‌ /vinston/ یا /viniston/ ؛ «کپسول» به دو صورت‌ /kapsul/ یا /kafsul/ و جز آن را می‌توان نمونه‌هایی از این دست‌ دانست‌.
چ- برخی از واژه‌های قرضی در طی زمان حضورشان‌ در نظام زبان قرض‌گیرنده تحت آن‌چنان تغییرات سازه‌ای‌ و معنایی قرار می‌گیرد که دیگر تشخیص قرضی بودنشان‌ ممکن نیست‌. برای مثال، در زبان ترکی‌ Doq-Ma?k (یا Doq-Ma?x) به معنی «زادن یا زاییدن» است و صفت‌ مفعولی‌ Doq-Lu در معنی «زاده» یا «زاییده شده» به‌کار می‌رود‌. با گذشت زمان از ورود واژه‌ی «دوق-لو» به‌ فارسی، تقطیع آن به صورت «دو-قلو» همان عدد «دو» فارسی است، چنین پنداشته شده است که «دوقلو» در اصل برای زاده‌شدن دو بچه با یکدیگر به‌کار می‌رود‌. به این‌ ترتیب، بر اساس قیاس واژه‌های «سه‌قلو»، «چهارقلو» و جز آن نیز ساخته شده است، که دیگر هیچ ارتباطی با ساخت اصلی واژه در زبان قرض‌دهنده ندارد‌.
حذف بخشی از واژه‌ی «سوپر مارکت» و تبدیل آن به‌ «سوپر» نیز می‌تواند نمونه‌ای از این دست باشد‌. واژه‌ی «سوپر» در انگلیسی در مفهوم «ابر»، «برتر» یا «بزرگ» و جز آن به‌کار می‌رود و «مارکت» در اصل به معنی «مرکز خرید»، «مغازه» و جز آن است‌. حذف «مارکت» از واژه‌ی «سوپر مارکت» در فارسی موجب تغییر معنایی واژه‌ی «سوپر» شده است و به مغازه‌ای اطلاق می‌شود که‌ مایحتاج روزانه را در فضایی وسیع عرضه می‌کند و معمولن خریدار شخصن به انتخاب مایحتاج خود می‌پردازد‌. کاربرد واژه‌هایی چون «سوپر میوه»، «سوپر گوشت» و جز آن می‌تواند دلیلی بر این ادعا باشد‌. استفاده‌ از واژه‌ی «سوپر» در معنی مغازه باعث شده است تا برای‌ مغازه‌های لوکس و کوچک‌تر، از اصطلاح «مینی سوپر» استفاده شود که به‌هیچ‌وجه ترکیب معنایی سازگاری با زبان قرض‌دهنده نیست‌.
 نمونه‌ی دیگری از این مورد را می‌توان ورود تکواژ de فرانسه به فارسی دانست که در اصل نقش کسره‌ی اضافه‌ی فارسی را در زبان فرانسه ایفا می‌کند‌. به این ترتیب در زبان‌ فرانسه‌ autobus de lux در معنی«اتوبوس لوکس» به‌کار می‌رود‌. ورود de به فارسی و اشتباه شدن آن با عدد «دو» فارسی، این تصور را به وجود آورده است که «اتوبوس دو لوکس»، از «اتوبوس لوکس» به‌تر  است و حتا«سوپر دو لوکس».
ح- جوامع زبانی، واژه‌های قرضی پذیرفته‌شده را به‌ نظام زبان خود وارد می‌کنند و همانند واژه‌های بومی خود با آن‌ها رفتار می‌کنند‌. این دسته از واژه‌ها نیز تحت‌ فرایندهای مختلف واژه‌سازی قرار می‌گیرند و از طریق آن‌ها ساخت‌های جدیدی پدید می‌آیند‌. «تلفن کردن» یا «تلفن‌ زدن»، «موتورشویی»، «فیلم‌سازی»، «شوفاژخانه»،  «آشپزباشی» و جز آن نمونه‌هایی از این دست هستند‌.
معمولن در چنین شرایطی تصور بر این است که‌ ساخت‌هایی از این نوع به دلیل ترکیب ساختی خارجی با عناصر زبان فارسی نادرستند‌. گروهی دیگر بر این اعتقادند که چنین ساخت‌هایی را می‌توان پذیرفت به شرط آن‌که‌ واژه‌ی قرضی تنها تحت ترکیب با عناصر زبان فارسی‌ قرار گیرد‌. اما در عمل مشاهده می‌شود که زبان فارسی از این محدوده نیز پا فراتر نهاده است و با همنشین‌سازی‌ واژه‌ها و تکواژهایی واژه می‌سازد که هریک از زبانی‌ خاص و متمایز از یکدیگر به‌قرض گرفته شده‌اند‌. «ماشین‌ تحریر» که از ترکیب یک واژه‌ی قرضی فرانسه و یک واژه‌ی قرضی عربی ساخته شده است، می‌تواند نمونه‌ای در این‌ مورد باشد‌. همنشینی «پست» انگلیسی و پسوند «-چی» ترکی، «درشکه‌ی» روسی و «-چی» ترکی، «فراش» عربی و پسوند «-باشی» ترکی و جز آن واژه‌هایی چون «پستچی»،  «درشکه‌چی» و «فراش‌باشی» را به وجود آورده است‌.
 نمونه‌های دیگری از این دست را می‌توان «کالسکه‌چی» (روسی-ترکی)، «تلفنچی» (انگلیسی-ترکی)، «آجودانیه» (فرانسه-عربی) و جز آن دانست‌.
خ- گروهی از واژه‌های قرضی موجود در زبان فارسی‌ بر حسب قیاس و به تقلید از ملاک‌های واژه‌سازی زبان‌ قرض‌دهنده ساخته شده‌اند‌. برخی از این واژه‌ها در زبان‌ قرض‌دهنده به‌کار نمی‌روند و برخی دیگر حتا با قواعد واژه‌سازی زبان قرض‌دهنده مغایرت دارند‌. واژه‌ای نظیر «عبدالعلی»که به قیاس از«عبدالحسین»، «عبدالناصر» و جز آن ساخته شده است، در عربی به صورت «عبد علی» به‌کار می‌رود‌. جمع مکسر واژه‌ی «قشر» در زبان عربی‌ «قشور» است و صورت «اقشار» ساخته جامعه‌ی فارسی‌ زبان است‌. واژه‌ی «پاکت» انگلیسی در فارسی به صورت‌ «پاکات» جمع بسته شده است‌. نمونه‌های دیگر از این‌ دست را می‌توان صورت‌های جمعی دانست که به هنگام‌ ورود از عربی به فارسی مجددن جمع بسته می‌شوند‌.
 «قیودات»، «کسورات»، «شئونات»، «جواهرات»،  «وجوهات»، «امورات» و جز آن مثال‌هایی از این مورند‌.
 د-برخی از واژه‌های قرضی به دلیل شباهت آوایی با ساخت‌هایی از زبان قرض‌گیرنده، واژه یا ترکیبی بومی‌ تلقی می‌شوند و هویت اصلی خود را از دست می‌دهند‌.
 برای نمونه واژه‌ی «پاکستان» را می‌توان مطرح ساخت که‌ ساخت اختصاری «پ» (پنجاب)، «ا» (افغان)، «ک» (کشمیر)، «س» (سند)، و «تان» (بلوچستان) است (-ک‌ ٢ ص ۵١١)‌. ولی میان فارسی‌زبانان متشکل از دو تکواژ «پاک» و «دستان» تصور شده است‌. واژه‌ی «خربزه‌«‌ی فارسی،  احتمالا ارتباطی به «خر»، «بز» یا «پوزه‌ی خر» ندارد، زیرا شکل تغییر یافته‌ی آوایی و معنایی «قاروز» ترکی است‌.
ذ- برخی از واژه‌های قرصی در زبان قرض‌گیرنده به‌ صورت آزاد به‌کار نمی‌روند و تنها در همنشینی با واژه‌های‌ دیگر استفاده می‌شوند‌. برای نمونه، واژه‌ی «هد» انگلیسی‌ به معنی «سر» در ساخت‌هایی چون «هد نرس»، «هد زدن»، «هد بند» و جز آن به‌کار می‌ررود. واژه «کار» انگلیسی‌ به معنی «اتومبیل» در ساختی چون «کارواش» دیده‌ می‌شود؛ واژه‌ی «بال» به معنی «توپ» از طریق واژه‌هایی‌ چون «بسکتبال»، «فوتبال»، «هندبال»، «والیبال» و جز آن‌ به فارسی راه یافته است و به صورت آزاد به‌کار نمی‌رود‌.
ر- واژه‌های قرضی در زبان قرض‌دهنده می‌توانند بسیط، مشتق، مرکب یا مشتق-مرکب باشند، این گروه از واژه‌ها به‌هنگام ورود به زبان قرض‌گیرنده بر مبنای‌ ملاک‌های واژه‌سازی زبان قرض‌گیرنده طبقه‌بندی‌ می‌شوند و در اکثر مواقع نوع آن‌ها تغییر می‌کند‌. برای مثال،  واژه‌ی «لامپ» در زبان انگلیسی و فارسی به عنوان زبان‌های‌ قرض‌دهنده و قرض‌گیرنده، بسیط به حساب می‌آید، ولی‌ واژه‌ای چون «تلسکوپ» در زبان انگلیسی از دو تکواژ «tele-» و «scope» تشکیل شده است و در آن زبان مشتق‌ به‌شمار می‌رود‌. درحالی‌که «تلسکوپ» در فارسی بسیط است، زیرا پیشوند«-tele» در زبان فارسی زایایی ندارد و تنها در ساخت‌هایی قرضی چون «تلفن»، «تلگراف»، «تله‌ کابین»، «تلویزیون» و جز آن استفاده می‌شود‌. با توجه به‌ نمونه‌هایی چون «آبدارچی»، «پستچی»، «گاری‌چی»، «درشکه‌چی»، و جز آن، چنین می‌نماید که پسوند «-چی» ترکی در زبان فارسی زایایی یافته است و می‌تواند برخلاف پیشوند «تله‌ی» انگلیسی در زبان فارسی تقطیع‌ گردد و به عنوان یک تکواژ در نظر گرفته شود‌. به همین‌ دلیل می‌توان ادعا کرد که «تلسکوپ» یا «تلویزیون» در فارسی بسیط هستند و «پستچی» یا «درشکه‌چی» مشتق‌ به حساب می‌آیند‌. به عنوان نمونه‌ای دیگر از تکواژهای‌ قرضی ‌زایا در زبان فارسی می‌توان «یّه» عربی را ذکر کرد که در فارسی به دلیل وجود نمونه‌هایی چون «رویّه»،  «آجودانیّه» و جز آن و کاربرد در همنشینی با تکواژهای‌ غیرعربی، زایایی یافته است‌.
از آن‌جا که بررسی حاضر صرفن به واژه‌های قرضی‌ محدود شده است، بحث درباره‌ی تکواژهای دستوری‌ قرضی از قبیل «-یت»، «الـ-»، «-یّه»، «-ا» و غیره‌ی عربی یا «-چی» و «-باشی» ترکی و جز آن که در فارسی زایایی‌ یافته‌اند یا عبارت‌های قرضی نظیر «بودورکه‌واردیر» ترکی‌ یا «تبارک اللّه احسن الخالقین»، «الاکرام بالاتمام»، «اللّه‌ اعلم» یا «انشا‌ اللّه» عربی و جز آن در این مختصر نمی‌گنجد و تنها به ذکر این نکته بسنده می‌شود که برخی‌ از تکواژهای دستوری موجود در واژه‌های قرضی، پس از ورود به زبان فارسی زایایی یافته‌اند و در واژه‌سازی‌های‌ این زبان به‌کار گرفته شده‌اند‌. وجود واژه‌هایی نظیر «رویّه»، «آبدارباشی»، «پستچی»، «خریّت»، «شمیرانات»، «دومن»،  «لاگلپایگانی»، «ابوالچپ» و جز آن در زبان فارسی، هر چند ممکن است به اعتقاد برخی از نظریه‌پردازان نادرست‌ نمایند، ولی عملن به‌کار می‌روند و می‌توانند مؤید این ادعا باشند‌.
 
انواع واژه‌های قرضی غیرضروری
 به‌طورکلی می‌توان واژه‌های قرضی غیرضروری را در دو گروه پایدار و ناپدار طبقه‌بندی کرد‌.
 الف- برخی از واژه‌های قرضی غیرضروری در زبان‌ قرض‌گیرنده به صورت پایدار باقی می‌مانند‌. واژه‌هایی‌ نظیر«مرسی»، «نرس»، «فول تایم»، «ترم»، «دراگ استور» و جز آن را می‌توان در این گروه از واژه‌های قرضی‌ غیرضروری مطرح ساخت‌.
ب- گروه دیگری از واژه‌های قرضی غیرضروری از شرایط ناپایدار برخوردارند و پس از کاربرد در محدوده‌ی زمانی مشخص، به حیات خود ادامه نمی‌دهند و به‌تدریج‌ از زبان قرض‌گیرنده حذف می‌شوند‌. واژه‌هایی نظیر «دوسیه»، «فونکسیون»، «پروبلم»، «ترادیسیون» و جز آن‌ می‌توانند نمونه‌هایی رد این مورد باشند‌.
 مساله‌ی پایداری یا ناپایداری واژه‌های قرضی‌ غیرضروری در ارتباط مستقیم با معادل یا معادل‌های این‌ دسته از واژه‌ها در زبان قرض‌گیرنده قرار دارد‌. در نمونه‌های نوع الف، واژه یا واژه‌های معادل نسبت به واژه‌ی قرضی غیرضروری از برتری برخوردار نیستند و به همین‌ دلیل نمی‌توانند به حذف واژه‌ی قرضی غیرضروری‌ بینجامند‌. برای مثال، بسامد وقوع واژه‌ی «مرسی» نسبت به‌ معادل‌هایی چون «متشکرم»، «ممنونم»، یا «سپاسگزارم»، به دلیل ساخت هجایی کوتاه‌تر، در حدّی است که‌ می‌تواند به پایداری این واژه منجر شود‌. در نمونه‌های نوع‌ ب، واژه یا واژه‌های معادل نسبت به واژه‌ی قرضی‌ غیرضروری از برتری برخوردارند و همین برتری در بسامد وقوع، به حذف واژه‌ی قرضی غیرضروری می‌انجامد‌.
 استفاده از«پرونده» به جای«دوسیه»، «نقش»، «عملکرد» و جز آن به‌جای «فونکسیون»، مساله به‌جای «پروبلم» و «سنّت»، به‌جای «ترادیسیون» مؤید این ادعا است‌.
 در این‌جا باید به این نکته توجه داشت که معادل یک‌ واژه‌ی قرضی غیرضروری می‌تواند واژه‌ای قرضی یا بومی‌ باشد و از پیش موجود یا معادل‌سازی شده باشد‌. به این‌ مورد در پایین  اشاره خواهد شد‌.
 
طبقه‌بندی واژه‌های قرضی در زبان فارسی

 به‌طور کلی می‌توان بر اساس موارد ذکر شده در پیش، واژه‌های قرضی موجود را در زبان فارسی در دو گروه واژه‌های قرضی ضروری و غیرضروری طبقه‌بندی کرد.
 واژه‌های قرضی ضروری بر اساس نمونه‌های یادشده‌ در پیش به دو گروه تقسیم‌ می‌شوند‌. گروه نخست واژه‌هایی را تشکیل می‌دهند که‌ پس از ورود به زبان قرض‌گیرنده، معنی اصلی خود را حفظ کرده‌اند و گروه دوم، آن دسته از واژه‌های قرضی‌ ضروری‌یی را شامل می‌شوند که با ورود به زبان‌ قرض‌گیرنده، تغییر معنایی یافته‌اند‌. این تغییر می‌تواند به‌ تغییر کامل معنایی، تعمیم معنایی، تخصیص معنایی یا تغییر بازمعنایی واژه‌های قرضی در زبان قرض‌گیرنده‌ منجر شود.  
 واژه‌های قرضی ضروری در زبان فارسی می‌توانند بر مبنای نمونه‌های مطرح شده در پیش از بیش از یک زبان و با صورت‌های آوایی مختلف وارد فارسی شده باشند‌. در چنین شرایطی نیز حفظ معنی‌ اصلی یا تغییر در معنی اصلی می‌تواند ملاکی برای‌ طبقه‌بندی باشد.  
 باید توجه داشت که واژه‌های «کلوپ» فرانسه و «کلاب» انگلیسی پیش از به‌کارگیری واژه‌ی «باشگاه» به‌ فارسی راه یافته‌اند و واژه‌ی «باشگاه» نتوانسته است‌ جانشین مطلق این واژه‌های قرضی باشد‌.
 بر مبنای نمونه‌های به دست داده شده‌ی پیشین، واژه‌های قرضی ضروری بر اساس حفظ یا تغییر صورت آوایی اصلی در زبان قرض‌گیرنده به دو گروه‌ تقسیم می‌شوند.  
 تغییر در تلفظ اصلی واژه‌های قرضی به دلیل عدم‌ انطباق ساخت آوایی واژه‌ی قرضی با نظام آوایی زبان قرض‌گیرنده صورت می‌پذیرد‌. برای مثال، واژه‌ی فرانسوی‌ timbre می‌بایست در فارسی به‌صورت ‌[tambr] تلفظ می‌شده است، اما از آن‌جا که وقوع خوشه‌های سه‌‌همخوانی مانند [mbr-] در پایان هجا، با ساختمان‌ هجایی زبان فارسی مغایرت دارد، واژه‌ی مذکور با وجود حفظ صورت آوایی اصلی در نوشتار فارسی، یعنی «تمبر» به صورت‌ /tamr/ تلفظ می‌گردد‌. در این میان نمونه‌هایی‌ نیز وجود دارند که به دلیل نارسایی‌های خط فارسی (- ک ٨ صص ١۷-٨۶)‌ از تلفظ چندگانه برخوردار شده‌اند‌.
 نمونه‌ای از این دست که پیش‌تر مطرح شد، واژه‌ی freezer انگلیسی است که ‌[frizer] و [fereyzer] تلفظ می‌شود‌.
باید توجه داشت که واژه‌های قرضی موجود در زبان‌ فارسی الزامن در نقطه‌ای معین و قطعی قرار نمی‌گیرند‌. برای مثال واژه‌ی «سوپر» باید در دو سطح‌ واژگانی و معنایی مورد بررسی و طبقه‌بندی قرار گیرد‌.
 حذف «مارکت» از ساخت اصلی «سوپر مارکت» در سطح‌ واژگانی قابل تبیین است، در حالی که تغییر معنایی واژه‌ی «سوپر» در سطح معنایی امکان بررسی و طبقه‌بندی‌ می‌یابد‌. واژه‌ی «دوقلو» ابتدا تحت فرایند تغییر آوایی قرار گرفته است و سپس تغییر معنایی یافته است تا پس از گذر از این تغییر در شرایطی قرار گیرد که بتواند در سطح‌ واژگانی عامل قیاس برای ساخت واژه‌هایی چون «سه‌ قلو»، «چهارقلو» و جز آن باشد‌. طبقه‌بندی فوق از نارسایی‌های دیگری نیز برخوردار است‌. برای نمونه،  واژه‌های قرضی از نظر عوامل برون‌زبانی و دورن زبانی طبقه‌بندی نشده است‌. واژه‌های‌ قرضی آمیخته، یعنی آن دسته از نمونه‌هایی نظیر «ماشین‌ تحریر» یا «درشکه‌چی» که با همنشینی تکواژهای قرضی‌ زبان‌های مختلف ساخته شده‌اند، می‌بایست طبقه‌ای ویژه‌ از واژه‌هایی را تشکیل دهند که در سطح واژگانی قابل‌بررسی‌اند‌. مسلمن نارسایی‌های دیگری نیز وجود دارد که از ذهن نگارنده‌ی این سطور به‌دور مانده‌ است، ولی آن‌چه در این میان اهمیت دارد، طبقه‌بندی دقیق‌ واژه‌های قرضی نیست، بلکه طرح این واقعیت است که‌ واژه‌های قرضی در هر زبان از نظامی خاص خود برخوردارند و این نظام چیزی جز بخشی از کل نظام زبان‌ نیست‌.
 
برخورد با واژه‌های قرضی
 سخن‌گویان بسیاری از زبان‌های قرض‌گیرنده، به ویژه‌ آن دسته از فرهیختگان نیمه متخصصی که با واقعیت زبان‌ آشنایی کامل ندارند و به زبان به گونه‌ای احساسی‌ می‌نگرند و آن را تنها نشانه‌ی فرهنگ خود می‌پندارند، نسبت به ورود واژه‌های قرضی به زبان بومی خود ناراضی بوده و معتقدند که واژه‌های قرضی، زبانشان را خراب کرده است و از شکوه و جلال آن می‌کاهد‌.
 مقاومت در برابر واژه‌های قرضی در میان افراد یک جامعه‌ی زبانی به یک اندازه نیست و در میان جوامع زبانی مختلف‌ نیز متفاوت است‌. سخن‌گویان برخی زبان‌ها نسبت به‌ ورود واژه‌های قرضی حساسیّت بیش‌تری از خود نشان‌ می‌دهند ولی در واقع علی‌رغم تمامی مقاومت‌ها و نارضایتی‌ها، تمامی زبان‌ها قرض می‌گیرند و قرض‌ می‌دهند و این امر مستقیمن به ویژگی اجتماعی زبان‌ مربوط است‌. به اعتقاد باطنی، «موضوع قرض‌دادن و قرض‌گرفتن واژه در درجه‌ی اول، یک مساله‌ی اقتصادی- اجتماعی است و این انعکاس نفوذ فرهنگی است که به‌‌صورت واژه‌های قرضی در زبان ظاهر می‌شود‌. بنابراین‌ مساله‌ی واژه‌های قرضی را نباید به عنوان یک مساله‌ی زبانی‌ صرف تلقی کرد، بلکه باید آن را در چهارچوب وسیع‌تر نفوذ فرهنگی از جامعه‌ای به جامعه‌ی دیگر مورد مطالعه‌ قرار داد» (-ک ٨ ص ٨٠)‌.
 در چند دهه‌ی گذشته، جامعه‌ی آلمانی زبان نمونه‌ی بارز مقاومت در برابر واژه‌های قرضی به‌شمار می‌رفت‌.
 آلمانی‌زبان‌ها به‌ویژه در دوران حاکمیت رایش دوم و رایش سوم، به دلیل اعتقاد به برتری نظامی و فرهنگی‌ خود، سعی بر آن داشتند تا به هر شکل ممکن از ورود واژه‌های قرضی به زبان خود جلوگری کنند‌. آلمانی‌زبان‌ها برای دست‌یافتن به این هدف، از فرایند ترجمه‌ی واژگانی بهره می‌گرفتند و حتا برای واژه‌هایی بین المللی‌ نظیر «تلفن» نیز به معادل‌یابی می‌پرداختند‌. واژه‌ی Fernsprecher معادل مناسبی برای واژه‌ی قرضی «تلفن» به شمار می‌رفت، که خود از هم‌نشینی پیشوند یونانی‌ Tele (دور) و phone (صدا) ساخته شده بود‌. اما پس از چندی احساس شد که این واژه برای اطلاق به مفهوم‌ »تلفن کردن» یا «تلفن زدن» کارآیی ندارد‌. به همین دلیل، سخن‌گویان آلمانی‌زبان برای مفهوم «تلفن کردن»، ساخت‌ telefonieren را به‌کار گرفتند و از این طریق واژه‌ی telefon را نیز به زبان خود راه دادند‌. در سال‌های پس از جنگ‌ جهانی دوم، ورود واژه‌های قرضی به زبان آلمانی با چنان‌ سرعتی همراه شد، که امروزه می‌توان زبان آلمانی را به‌ عنوان یکی از نمونه زبان‌های قرض‌گیرنده‌ی افراطی مطرح‌ ساخت‌.
 معمولن در زبان‌های قرض‌گیرنده سعی بر آن است که‌ از طریق معادل‌یابی برای واژه‌های قرضی، از هجوم‌ بی‌دلیل این دسته از واژه‌ها کاسته شود‌. تجربه نشان داده‌ است که معادل‌یابی برای واژه‌های قرضی باید پیش از متداول‌شدن این‌گونه واژه‌ها در زبان قرض‌گیرنده صورت‌ پذیرد، زیرا جامعه‌ی زبانی پس از کاربرد واژه‌ی قرضی، همانند واژه‌های بومی خود، با این‌گونه واژه‌ها انس می‌گیرد و در چنین شرایطی نسبت به معادل‌های دیگر آن واژه واکنش‌ و مقاومت نشان می‌دهد‌. نمونه‌ای از این مورد می‌تواند واژه‌ی قرضی «کامپیوتر» و معادل فارسی «رایانه» باشد که به‌ دلیل کاربرد بیش‌تر واژه‌ی «کامپیوتر»، معادل فارسی آن از بسامد وقوع بسیار کم‌تری برخوردار شده است، در حالی‌ که معادل‌های فارسی واژه‌های‌ software و hardware انگلیسی، یعنی «نرم‌افزار» و «سخت‌افزار» در جامعه‌ی فارسی‌زبان پذیرفته شده‌اند و بسامد وقوعشان به‌مراتب‌ بیش از معادل‌های قرض‌شان است‌.
 برای معادل‌یابی واژه‌های قرضی می‌توان از فرایندهای مختلفی بهره گرفت‌. در این‌جا به ذکر چند امکان‌ معادل‌یابی بسنده خواهد شد‌.
 
انتخاب معادل تیره
 اصطلاح «واژه‌ی تیره» ١١ به آن دسته از واژه‌هایی‌ اطلاق می‌گردد که تشخیص معنی آن‌ها از طریق صورتشان‌ امکان‌پذیر نیست‌. برای مثال، واژه‌ی «کتاب» در زبان فارسی‌ از جمله واژه‌های تیره است و معنی آن باید بر اساس‌ قراردادهای زبان یاد گرفته شود‌. واژه‌ی «خانه» نیز واژه‌ای‌ تیره به حساب می‌آید و از ویژگی واژه‌ی «کتاب» برخوردار است، ولی واژه‌ی «کتابخانه» تیره نیست، زیرا با دانستن‌ معنی دو واژه‌ی «کتاب» و «خانه»، معنی آن را می‌توان‌ حدس زد‌. زبان‌شناسان برای این دسته از واژه‌ها از اصطلاح «واژه‌ی شفاف» ٢١   استفاده می‌کنند‌.
 یکی از روش‌های معادل‌یابی برای واژه‌های قرضی، استفاده از معادل تیره است‌. معادل‌یابی تیره می‌تواند از دو طریق معادل‌یابی در زمانی یا معادل‌سازی هم‌زمانی‌ صورت پذیرد‌.
 
معادل‌یابی در زمانی
 به‌هنگام معادل‌یابی در زمانی، ساختی که در گذشته‌ در زبان به‌کار می‌رفته است و از سوی سخن‌گویان زبان به‌ دست فراموشی سپرده شده است، از میان متون کهن‌ استخراج می‌شود و به عنوان معادلی برای واژه‌ی بیگانه‌ پبشنهاد می‌گردد‌. معادل‌هایی نظیر «کژدیسه» برای‌ distorted (-ک ١١ ص ۷٦) یا «ناهم‌برز» برای‌ discrete-level (-ک ١١ ص ٦٦) نمونه‌هایی از این‌ دست هستند‌.
 
معادل‌سازی هم‌زمانی
 به هنگام معادل‌سازی هم‌زمانی، واژه‌ای ساخته‌ می‌شود که جدید است و کاربرد در زمانی نداشته است‌.
 معادل‌هایی نظیر «برنوا» برای‌ acute (-ک ١١ ص ۴) یا «برین» برای‌ higher (-ک ١١ ص ١٠۵) می‌توانند نمونه‌هایی از این دست باشند‌.
 
انتخاب معادل شفاف
 معادل‌یابی شفاف تحت فرایندهای مختلفی صورت‌ می‌پذیرد‌. در این‌جا به مهم‌ترین این فرایندها اشاره خواهد شد‌.
 
ترجمه‌ی واژگانی
 در ترجمه‌ی واژگانی یا گرته‌برداری تکواژهای واژه‌ی بیگانه به زبان قرض‌گیرنده ترجمه می‌شود‌. مواد اولیه‌ای‌ که برای این نوسازی به‌کار برده می‌شود، در زبان بومی‌ موجود است (-ک ٨ ص ۴٨) و می‌تواند بومی یا قرضی از پیش موجود باشد‌. معادل‌هایی نظیر «آسمان‌ خراش» برای‌ skyscraper، «بلندگو» برای‌ speaker-loud یا اصطلاحی تخصصی چون «ساخت‌ واژ-واجی» برای‌ morpho-phonemic struture نمونه‌هایی از این ‌دست هستند‌.
 
تعبیر واژگانی
 در تعبیر واژکانی، واژه‌ی خارجی تعبیر می‌شود و بر مبنای کاربرد و خاصیت عنصر فرهنگی قرض گرفته شده،  واژه‌ای در زبان بومی ساخته می‌شود (-ک ٨ ص ۵٨)‌.  معادل‌هایی چون «ماشین‌نویس» برای‌ typist یا «ضبط صوت» برای‌ tape-recorder نمونه‌هایی از این دست‌ هستند‌.
 
ترجمه و تعبیر واژگانی
 در این نوع فرایند معادل‌یابی، بخشی از ساختمان‌ واژه‌ی خارجی ترجمه می‌شود و بخشی دیگر تعبیر می‌گردد‌. معادل‌یابی «هواپیما» برای‌ aerophlane یا «فضانورد» برای‌ space-man نمونه‌هایی از کاربرد این‌ فرایندند (-ک ٨ ص ۵٨)‌.
 
آمیزه‌ی واژگانی
 معمولن پس از ورود واژه‌ای قرضی به زبان قرض‌ گیرنده، برای جلوگیری از ورود ترکیبات قرضی دیگری که‌ از طریق آن واژه ساخته شده‌اند، از فرایند آمیزه‌ی واژگانی‌ استفاده می‌شود‌. در این فرایند، واژه‌ی قرضی به عنوان واژه‌ی هسته در نظر گرفته می‌شود و وابسته‌هایی از زبان بومی‌ در هم‌نشینی با آن قرار می‌گیرد‌. «فیلم‌برداری»، «رادیویی»، «اتفاقی»، «عکس برگردان»، «نظم‌پذیر»، «مبل‌فروشی»، «رادیوساز» و جز آن نمونه‌هایی از این دست هستند‌.
 آمیزه‌ی واژکانی می‌تواند از طریق هم‌نشین‌سازی واژه‌ها یا تکواژهای قرضی نیز صورت پذیرد‌. «ماشین تحریر»، «پستچی»، «تلفنچی»، «آجودان‌باشی» جز آن‌ نمونه‌هایی در این موردند‌.
 
تعمیم معنایی
 در این فرایند، معنی واژه‌ای بومی گسترش می‌یابد تا بتوانند معنی واژه‌ی خارجی را نیز به دست دهد‌. برای نمونه، واژه‌ی «یخچال» که پیش‌تر به معنی محل طبیعی تهیه‌ی یخ در کوهستان به‌کار می‌رفته است، تعمیم معنایی یافته تا بتواند معنی واژه‌ی انگلیسی‌ refrigerator را نیز در بر گیرد (-ک‌ ٨ ص ۴٨)‌. واژه‌ی «دفتر» تعمیم معنایی یافته است تا معنی‌ واژه‌ی office را نیز در بر گیرد‌. واژه‌ی «سوزن» نیز برای کاربرد به جای «آمپول» تعمیم معنایی یافته است که به گونه‌ای که‌ به جای «آمپول زدن» می‌توان از «سوزن زدن» استفاده کرد‌.
 
معادل‌سازی قیاسی
 با ورود مجموعه‌ای از واژه‌ای قرضی، ساخت این‌ دسته از واژه‌ها به عنوان الگو در نظر گرفته می‌شود و می‌تواند به معادل‌سازی بر حسب قیاس منجر شود‌. ورود واژه‌هایی چون «رقّاص»، «حمّال»، «بقّال»، «رمّال» و جز آن از عربی به فارسی باعث شده است تا این الگوی‌ واژه‌سازی عربی بتواند از «کفش» فارسی، واژه‌ی «کفاش» را به وجود آورد و از «قند» ترکی «قنّاد» را بسازد‌.
 
نتیجه‌گیری
 پیش‌تر به این نکته اشاره شد که تماس جوامع زبانی با یکدیگر به نفوذ فرهنگی آن‌ها بر یکدیگر و ورود واژه‌های‌ قرضی خواهد انجامید‌. حساسیّت جوامع زبانی نسبت به‌ واژه‌های قرضی و مقاومت در برابر ورود این دسته از واژه‌ها از جامعه‌ای به جامعه‌ی دیگر متفاوت است‌. هر جامعه‌ی زبانی در برابر این پدیده‌ی اجتماعی واکنشی خاص‌ خود دارد‌. انگلیسی‌زبانان واژه‌ها را مستقیمن قرض‌ می‌گیرند؛ عربی‌زبانان پس از قرض‌گیری واژه‌ها، آن‌ها را در قالب تصریفی زبان خود می‌ریزند و شکلی معرب از آن‌ها پدید می‌آورند‌. جوامع زبانی هندوستان، حتا از کاربرد جملات کامل انگلیسی در زبان خود باکی ندارند‌. هجوم‌ واژه‌های قرضی انگلیسی نمونه‌ی بارزی از نفوذ جوامع انگلیسی‌زبان و تفاخر به این امر از سوی جامعه‌ی ترکی‌زبان ترکیه‌ است‌. مقاومت در برابر ورود واژه‌های قرضی و استفاده از مجموعه‌ای از اصطلاحات وابسته به این عنصر مادی را وارد فارسی کرده است‌. «پی سی»، «دیسک»، «هارد»، «رم»، «مانیتور»، «بیت»، «بایت»، «ماوس»، «کی‌برد»، «پرینتر»، «پرینت» و جز آن از جمله واژه‌های قرضی‌ هستند که با ورود کامپیوتر به ایران به زبان فارسی راه‌ یافته‌اند‌.
 پیش‌تر گفته شد که واکنش افراد یک جامعه‌ی زبانی‌ نسبت به نوع واژه‌های قرضی و حتا زبان قرض دهنده‌ متفاوت است‌. برخی از فارسی‌زبانان تنها نسبت به‌ واژه‌های قرضی عربی از خود واکنش نشان داده‌اند و برخی دیگر نست به واژه‌های قرضی اروپایی مقاومت‌ نشان می‌دهند و چنین می‌نماید که مقاومت‌هایی از این‌ دست بیش‌تر جنبه‌ی سیاسی دارند تا آن‌که منطبق بر فرایندهای معادل‌یابی نیز در تمامی جوامع زبانی به یک‌ شکل نیست‌. جامعه‌ی آلمانی زبان تا چند دهه‌ی گذشته در برابر ورود واژه‌های قرضی مقاومتی شدید از خود نشان‌ می‌داده است، اما امروزه مستقیمن واژه قرض می‌گیرد و در شرایطی خاص استفاده از فرایند ترجمه‌ی واژگانی را برای‌ معادل‌سازی ترجیح می‌دهد‌. فارسی‌زبانان به هنگام‌ مقاومت در برابر ورود واژه‌های قرضی از تمامی‌ فرایندهای معادل‌سازی فوق‌الذکر استفاده می‌کنند، ولی‌ امروزه به ویژه به‌هنگام معادل‌سازی برای واژه‌های‌ تخصصی علوم، فرایند ترجمه‌ی واژگانی یا گرته‌برداری را ترجیح می‌دهند‌.
 واکنش افراد یک جامعه‌ی زبانی در برابر قرض‌گیری‌ واژه‌ها متفاوت است‌. برای مثال، جوامع انگلیسی زبان در برابر ورود واژه‌های قرضی فرانسه مقاومت چندانی از خود نشان نمی‌دهند، ولی در مقابل واژه‌های قرضی‌ روسی شدیدن مقاومت می‌کنند‌.
 این امکان نیز وجود دارد که در دوره‌ای خاص، زبانی‌ به شدت از زبانی دیگر واژه قرض کند و در دوره‌ای دیگر این قرض‌گیری را متوقف سازد و حتا نسبت به آن‌ واکنش منفی نشان دهد‌. برای مثال، زبان فارسی تا قرن‌ چهارم هجری به‌شدت از زبان عربی واژه قرض می‌گرفته‌ است‌. در دوران حکومت غزنویان، سلجوقیان تا پایان‌ دوره‌ی صفویه قرض‌گیری واژه‌ها بیش‌تر از زبان ترکی بوده‌ است‌. در دوران قاجار قرض‌گیری از زبان ترکی ادامه‌ داشته است و به‌تدریج قرض‌گیری از زبان فرانسه نیز آغاز شده است‌. در دوره‌ی معاصر، مجموعه‌ای از واژه‌های‌ قرضی عربی که پیش‌تر وارد فارسی شده بودند و به دلیل‌ عدم کاربرد از میان رفته بودند، احیا‌ گردیدند‌. جدا از این‌ مجموعه‌ی محدود، انبوهی از واژه‌های انگلیسی نیز به زبان‌ فارسی راه یافته‌اند که عمومن به‌دلیل ورود عناصر مادی‌ جدید، به‌کار گرفته شده‌اند‌. برای نمونه، ورود کامپیوتر به‌ ایران و استفاده‌ی عمومی‌تر از انواع شخصی آن، واقعیت‌های فرهنگی جامعه‌ی فارسی زبان هستند.
 
پانوشت‌ها:
(١)- F‌. de Saussure
(٢)- Linguistic relativity
(٣)- Linguistic Contact
(۴)- Upper Language
(۵)- Lower Language
(٦)- Interference
(۷)- Parole
(٨)- Langue
(٩)- Direct Borrowing
(١٠)- Indirect Borrowing
(١١)- Opaque Word
(١٢)- Transparent Word
 
کتاب‌نامه:
١‌. Bloomfield;Language,NewYork‌. Holt,Rinehart and Jovanovic;1933‌.
٢‌. Crystal;D‌. The Cambridge Encyclopedia of Language‌. Camb‌. Cambridge Univ‌. Press;1987‌.
٣‌. Grosjean;F‌. Life With Two Language‌. Camb‌.  Harvard Univ‌. Press;1982‌.
۴‌. Hartman;R‌. Stork;F‌. Dictionary of Language and Linguistics‌. London‌. Applied Science Publishers; 1972‌.
۵‌. Hock;H‌. H‌. Principles of Historical Linguistics‌.  2nd ed‌. Berlin‌. Mouton de Gruyter;1991‌.
٦‌. Romain;s‌. Bilingualism‌. Oxford,Basil Blackwell; 1989‌.
۷‌. Weinreich;U‌. Language in Contact,The Hague‌.  Mouton;1963‌.
٨‌. باطنی؛ محمد رضا‌. زبان و تفکر تهران‌. زمان؛۴۵٣١‌.
٩‌. مدرسی؛ یحیی‌. درآمدی بر جامعه‌شناسی زبان‌. تهران‌ مؤسسه‌ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی؛٨٦٣١‌.
١٠‌. همایون؛ سوسن‌. پژوهشی در زمینه‌ی واژه‌های قرضی (غیرعربی) در زبان فارسی‌. پایان نامه‌ی کارشناسی ارشد، دانشگاه‌ تهران؛٨۵٣١‌.
١١‌. همایون؛ همادخت‌.
 
از: مجله‌ی "نامه فرهنگ"، پاییز ١٣۷۴ - شماره ١٩ (از صفحه ٩٦ تا ١١١)

برگرفته از: سبوی تشنه