سخنی پیرامون مقاله ی "درباره ی فارسی نویسی"

 

 توجه:

خوانندگان ارجمند من می توانند با مجموعه ی مقاله های نوشته شده در این تارنما، در "پیوندهای روزانه" آشنا شوند و مقاله های مورد نظر خود را در "فراخواندن مستقیم نوشته ها" (که هم در "پیوندهای روزانه" و هم در ستون "آرشیو موضوعی" نهاده شده است) به طور مستقیم فراخوانده و بخوانند. با سپاس،  آریا ادیب

* * *

سخنی پیرامون مقاله ی "درباره ی فارسی نویسی"

(نوشته شده در موضوع: "دستور زبان و آیین درست نویسی")

 

"درست نویسی فارسی" از جمله مسایلی است که به ویژه از چندین دهه ی گذشته، مورد بحث و گفت و گوی جدی اندیشمندان زبان فارسی قرار دارد و پیرامون آن مقاله ها و کتاب های بسیاری به قلم این اندیشمندان منتشز شده و نشست ها و سخن رانی های بی شماری با حضور آنان برگزار شده است. لیکن به دلیل نبودن مرکزی معتبر و با صلاحیت که بتواند شیوه ای درست و یکسان را برای فارسی نویسی تعیین و تصویب و اجرای آن را در همه ی سطوح آموزشی و نگارشی الزامی و مراقبت نماید، نتیجه ی همه ی کوشش های اندیشمندان زبان فارسی چیزی جز آن نبوده است که اکنون گونه های متعددی برای "فارسی نویسی" پدید آمده که هر کدام تنها گروهی از فارسی زبانان را به پیروی از خود جلب می کند و دیگران که هنوز بیش ترین شمار فارسی زبانان را تشکیل می دهند، همچنان متناسب با سواد و سلیقه ی خود و به پی روی از عادت خود به آموخته های تگارشی گذشته، به "فارسی نویسی" ادامه می دهند.

در سال های گذشته و به ویژه با پیدایش امکان های کامپیوتری و به کار گرفته شدن گسترده ی تارنماهای اینترنتی که فارسی زبانان را بیش از هر زمان دیگری در پیوند با یکدیگر قرار داده و بسیاری از آنان را به نوشتن و خواندن دایمی واداشته است، بر آشفتگی بازار "فارسی نویسی" افزوده شده و مساله ی "درست نویسی فارسی" از اهمیت باز هم بیش تری برخوردار شده است. این افزایش نسبی پیوند و خواندن و نوشتن،  مساله ی "خط فارسی" را نیز که در حقیقت مسبب اصلی این آشفتگی و نا بسامانی در "فارسی نویسی" است، از نو مطرح ساخته و موضوع "عوض کردن خط فارسی" را که عمری ۱۵۰ ساله دارد، دوباره به مرکز مباحثات کشانده است.

خط فارسی به علت نداشتن نشانه های آوایی (کسره، فتحه، ضمه و غیره)، نویسه های گوناگون برای آواهای یکسان، و الزامی نبودن فاصله گذاری میان واژه ها و بسیاری ایرادهای دیگر (به موضوع خط فارسی نگاه کنید)، برای فارسی آموزان بیگانه و حتا نوآموزان فارسی زبان، بیرون از حوصله ی عادی است و تا حد زیادی بر مشکلات ساختاری زبان فارسی افزوده است. به طورز عمده، کاتبان، نسخه برداران و شاعران فارسی زبان در طول تاریخ این زبان، بندهای فراوانی بر پای "فارسی نویسی" نهاده و استقلال واژه ها را در آن از میان برده اند. از این رو هدف از ارایه ی هر شیوه ای در نگارش فارسی، تا آن جا که شدنی است، باید ترمیم این آسیب ها و ساده و آسان نمودن نوشتن، خواندن و دریافت وازه ها باشد. شیوه ی نگارش فارسی، تا رسیدن هنگام تغییر خط آن، باید به واژه های دفن شده در ترکیب های غیر ضروری، زندگی و استقلال دوباره ببخشد و کار با الفبای فارسی را که بدون مشکلات رسم الخطی نیز به اندازه ی کافی دشوار است، نرم تر و آسان تر سازد.

از این رو دادن استقلال دوباره به واژه های بسیط و جدا نویسی آن ها از نظر دانش اتیمولوژی (Etymology  علم اشتقاق و شناسایی کلمه) که زبان فارسی هنوز گام نخست آن را هم نپیموده است، دارای اهمیت است و مساله ی خط فارسی که اکنون دیگر به خطی غیر علمی تبدیل گردیده است، بخش بسیار مهمی از مساله ی نوسازی و رشد زبان فارسی است و باید بر حذف استثناهای دست و پا گیر دستوری و نگارشی و پیدا کردن قاعده ای عام برای آن ها اصرار ورزید.

از جمله باید به علایم و نشانه های نگارشی نیز چون واژه ها حیات مستقل بخشید ( نشانه هایی مانند : می، بی، ها، تر، ترین  و . . . . ) و آن ها را به عنوان علایم راهنمای آموزش زبان فارسی به کار بگیریم، نه آن که آن ها را در دل واژه ها پنهان کنیم و رد پای آن ها را با چسباندن اشان به واژه ها پاک کنیم و به تعداد دندانه ها نیز  که خود یکی دیگر از مشکلات خط فارسی است، بیافزاییم.

مشکل ترین بخش نگارش فارسی، تعیین حد و مرز واژه ی مستقل و تعیین تکلیف "کلمه های مرکب" است. هرج و مرج حاکم در نوشتن واژه های مرکب در خط فارسی در حقیقت نه از یرخورد لغوی با موضوع، بلکه از برخورد فنی و سلیقه ای ریشه می گیرد.

هر گونه سر هم نویسی بی هوده که شکل شناخته شده ی واژه را در هم بریزد و خواندن و فهمیدن آن را سخت تر کند، جز سهل انگاری چیزی نیست. کافی است اشاره کنیم که هیچ عربی، علی حده، عن قریب، من جمله، من باب، مع هذا یا  ان شاء الله را مانند ایرانیان علیحده، عنقریب، منجمله، منباب، معهذا و انشاالله نمی نویسد.

در مقاله ی "درباره ی فارسی نویسی" که به قلم دانشمند ارجمند ناصر پورپیرار در موضوع "دستور زبان و آیین درست نویسی" تارنمای زبان و ادبیات فارسی (آریا ادیب) نوشته شده است و ما خواندن و رعایت نکات آن را به همه ی فارسی زبانان توصیه می کنیم، ما در بخش نخست به واژه های مرکبی که از دو اسم، اسم و صفت، اسم و فعل و گونه های دیگر ساخته می شود، نگاهی می اندازیم و درست نویسی آن ها را باز گو می کنیم و سپس به درست نویسی واژه های مرکبی می پردازیم که به وسیله ی پیشاوندها و پساوندها ساخته شده است و سرانجام  شیوه ی نگارش درست واژه های مرکبی را بررسی می کنیم که با علایم و ادات استفهام، نفی، جمع و صفات تفضیلی و عالی نوشته می شود.

در بخش دوم نیز پس از پرداختن به چه گونگی جدا یا سرهم  نویسی حرف اصافه ی "به"، واژه ی "هیچ"، ضمایر اشاره ی "این" و "آن" و نیز حروف و علایمی مانند "چه"، "که" و "می"، سرانجام با "همزه" که جای " ی " را در خط فارسی اشغال نموده است، تعیین تکلیف می کنیم.

من در پایان یک بار دیگر بر این نکته تاکید می کنم که شزط نخست برای تحقق و اجرای همگانی این اصول درست نویسی فارسی، وجود مرکزی معتبر و با صلاحیت است که با بهره گیری از این اصول و تکمیل آن ها با راهنمایی های دیگر استادان با صلاحیت زبان فارسی، آن ها را تصویب و رعایت آن ها را در همه ی سطوح آموزشی و نگارشی الزامی، پشتیبانی و مراقبت نماید. شزط دوم نیز نبرد آن گروه از فارسی نویسان با عادت های جان سخت نگارشی خود و کنار نهادن لجاجت بی هوده با حرکت ناگزیر آن تحول در خط و زبان فارسی است که دست کم در ۱۵۰ سال پیش به دست تاریخ آغاز شده است. ایدون باد، آریا ادیب

- - -

آخرین ۱۰ مقاله ی نوشته شده در تارنمای زبان و ادبیات فارسی (آریا ادیب)

۱ -  تحریف در شاهنامه ی فردوسی                                   فرج الله میزانی

۲ - مقایسه ی ادبیات کلاسیک فارسی و اروپایی                 دکتر داود اسپرهم

۳ - تاریخ زبان فارسی، بخش نخست: پیش از اسلام            ملک الشعرای بهار

۴ - نگاهی به ادبیات داستانی در ایران                               غلام رضا مرادی

۵ - تاریخ خط فارسی از آغاز تا کنون (دو مقاله)                    ملک الشعرای بهار

۶ - زبان ها و گویش های ایرانی                                       دکتر پرویز ناتل خانلری

۷ - تیپ های گوناگون زن در داستان های معاصر ایرانی          فرشته احمدی

۸ - حماسه سرایی در ایران                                             دکتر احمد تفضلی

۹ - تاریخچه ی کتاب های درسی در ایران                            اسفندیار معتمدی

۱۰ - تخلص در ادبیات فارسی                                          دکتر احمد محسنی

 

خوانندگان ارجمند من می توانند با مجموعه ی مقاله های نوشته شده در این تارنما، در "پیوندهای روزانه" آشنا شوند و مقاله های مورد نظر خود را در "فراخواندن مستقیم نوشته ها" (که هم در "پیوندهای روزانه" و هم در ستون "آرشیو موضوعی" نهاده شده است) به طور مستقیم فراخوانده و بخوانند. با سپاس،  آریا ادیب

 

تخلص در ادبیات فارسی

 

شماره ی نوشته: ۱۳ / ۱۲

دکتر احمد محسنی

تخلص در ادبیات فارسی

خواجه شمس‌الدین محمد ‌ابن محمد شیرازی را همه با نام «حافظ» و سید ‌محمد حسین بهجت تبریزی را با نام «شهریار» می‌شناسند. «حافظ» و «شهریار» "نام شعری" یا "تخلص" این دو سخن‌سرای نغز گفتار است. تخلص نامی است كه شاعر در شعرش، خود را به آن می‌نامد و می‌خواند.
شاعران به چند روی، برای خود نام شعری برگزیده و در شعر خود می‌آورند:
نخست آن كه، این نام كوتاه است و می‌توان آن را به آسانی در شعر جای داد و خود را به آن خواند. دو دیگر آن كه، نام شعری برچسب شاعر است بر روی شعرش. او بدین وسیله مهری بر شعر زده، تا هم مخاطب بداند و به یاد بسپارد كه شعر از كیست و هم دیگران نتوانند، آن شعر را به نام خود، سكه زنند.
سه دیگر این كه، گاه اهل ذوقی پیدا می‌شوند كه سكه ی قلب شعر خود را به نام بزرگان رقم می‌زنند، اگر هر شاعری تخلصی نداشته باشد، این امر آسان‌تر صورت می‌گیرد. اگر می‌بینیم، در شعر شاعرانی چون فردوسی و خیام، بیش از دیگران، دخل و تصر‌ّف صورت گرفته، یكی از دلایل آن، نداشتن تخلص در متن شعر این دو گوهر گرانبهاست.
گفتنی است كه نسخه‌های گوناگون شاهنامه از حدود پنجاه و دو هزار تا شصت هزار بیت در نوسان است و در مورد رباعی های اصیل و دخیل خیام گفت‌وگوها و بحث هاست.
چهارمین انگیزه ی هنرمند، از آوردن «تخلص» این است كه، آن چه می‌خواهد به مخاطب بگوید، آشكارا و رودررو نگوید، بلكه خود را مورد خطاب قرار دهد و به‌طور غیر مستقیم، پیامش را به دیگران برساند. در بیت های زیر، سعدی بدین‌گونه به ما پند می‌دهد:
ـ‌ سعدیا رفت و فردا هم‌ چنان موجود نیست / در میان این و آن فرصت‌شمار امروز را
ـ سعدیا این منزل ویران چه كنی چای تو نیست / رخت بربند كه منزل‌گه احرار آنجاست
ـ سعدیا راست روان‌گوی سعادت بردند / راستی كن كه به منزل نرسد كج رفتار
در این گونه بیت ها شاعر نفس مجرد خویش را در پیش خود دیده و با ان سخن می‌گوید. در دانش بدیع به این‌گونه گفتار «تجرید» می‌گویند. این نفس در چنین جایی نماینده ی خود و همه ی كسانی است كه شاعر برایشان حرف دارد.
گاه، آن چه در این ندا می‌گنجد، دردی است كه سینه ی شاعر را تنگ كرده، او را به فریاد وامی‌دارد:
ـ حافظ این خرقه كه داری تو ببینی فردا / كه چه ز نار ز زیرش به دعا بگشایند
یا:
ـ حافظا می خور و رندی كن و خوش باش ولی / دام تزویر مكن چون دگران قرآن را
بیان این به کنایه گویی بسیار زیبا، با به ‌كارگیری تخلص، هموار شده است
تخلص، همیشه در نقش ندایی نیست، بلكه در نقش هایی دیگر چون نهاد و مضا‌ف‌الیه و ... هم می‌آید.
نهاد:
سعدی غم نیستی ندارد / جان دادن عاشقان نجات است
سعدی از آن جا كه فهم اوست سخن گفت / ورنه كمال تو، وهم كی رسد آن جا؟
مضاف‌الیه:
همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود / كه ز بند غم ایام نجاتم دادند
بر آب دیده سعدی‌گرت گذار افتد / تو را نخست بباید شناوری آموخت
و انگیزه ی پنجم آن كه گاه شاعر در یك جمله ی بی‌خبری، خود و شعر خود را می‌ستاید، همان كه در علم معانی از آن به «تفاخر» یاد می‌كنند، چنین تفاخرهایی بیش‌تر در آن بیتی است كه تخلص در آن است. به گفتاری دیگر، گاه تخلص برای تفاخر می‌آید مانند:
ـ كس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب / تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
ـ صبحدم از عرش می‌آمد خروشی، عقل گفت / قدسیان گویی كه شعر حافظ از بر می‌كنند
ـ شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد / دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود
ـ در آسمان نه عجب گر به گفتة حافظ / سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

گونه های گزینش تخلص:

گزینش تخلص و خاستگاه آن بسیار گونه‌گون است. برخی آن را از صفت ویژه ی خود گرفته‌اند، شاعرانی نام شعری خود را از نام شهر خود برداشته‌اند، عده‌ای از نام پادشاه، نام اجداد، از شغل و حرفه و ... برگفته‌اند. اکنون به برخی از آن ها و چند و چون ‌آن ها می‌پردازیم:

۱- تخلص برگرفته از صفت یا ویژگی شاعر

- تخلص رشید‌الدین محمد‌ابن محمد عمری، "وطواط" است که از بابت كوچكی جثه ی او بوده است. وطواط نام مرغی از جنس پرستو است. تخلص «وطواط» موجب ایجاد برخی شوخی ها هم گردیده است. دولتشاه می‌گوید: روزی در مجلس اتسز  بحث و مناظره‌ای میان علما درگرفته بود، رشید در آن مجلس حاضر بود، در مناظره و بحث، زبانی آغاز كرده و دواتی پیش او نهاده بود. اتسز در او نگریست و از روی ظرافت گفت: دوات را بردارید تا معلوم شود از پس دوات كیست كه سخن می‌گوید. رشید دریافت، برخاست و گفت: المرء‌ُ باصغریه قلبه و لسانه. (۳)
- میرزا صادق فراهانی امیری در آغاز "امیرالشعرا" و پس از آن "ادیب‌الممالك" لقب گرفته بود.

۲-  تخلص برگفته از نام شهر و دیار شاعر

ابوعبداله جعفر‌بن محمد سمرقندی متخلص به رودكی است. تولد او در روستای «بنج» از توابع «رودك» سمرقند است. همچنین است. «ابوالفرج رونی» كه تولدش در «رونه» از روستاهای نیشابور بوده است.

۳- نام شعری برگرفته از نام پادشاه

قصیده از نخستین شعرهای فارسی است. این شعر بیش‌تر برای مدح و ستایش و در خدمت شاهان بوده است و برخی شاعران درباری یا نزدیك به دربار، نام شعری خود را از نام پادشاه می‌گرفته‌اند:

نام و لقب شاعر، تخلص او، پادشاهی كه از نام او تخلص گرفته شده است:
ابوالنجم احمدبن قوص دامغانی، منوچهری، فلك المعالی منوچهربن شمس‌‌المعالی قابوس‌بن وشمگیربن زیار دیلمی
امیرالشعر ابوعبدالله محمدبن عبدالملك، معزی، معز‌الدین ملكشاه بن‌ الب ارسلان
افضل‌الدین بدیل بن‌علی شروانی، خاقانی، خاقان اكبر منوچهر شروان شاه
ابومحمد شرف‌الدین مصلح‌بن عبداله شیرازی، سعدی،  اتابك سعدبن‌زنگی
همراهی این شاعران با دربار یكسان و همانند نبوده است، برخی چون منوچهری، معزی، یكسره تسلیم دربار و درباریان بوده‌اند و برخی چون سعدی تنها با دربار رفت و آمدی داشته‌اند تا از این راستا بتوانند امیر و پادشاه را به راه آرند و پند دهند.

۴- نام شعری گرفته شده از نام یا ویژگی پدران و اجداد

نام و لقب شاعر، تخلص او، تخلص به نام پدر یا اجداد یا ویژگی برتر آن ها
معین‌الدین علی‌بن نصیربن ابوالقاسم، قاسمی‌، قاسم به جدش ابوالقاسم
سید‌نظام‌الدین محمودبن حسن الحسنی، داعی، پدرانش همه داعی بوده‌اند
امیر فیروزكوهی سبزواری، شاهی، چون نسبتش به سربداران می‌پیوست و مذهب شیعه داشت
كمال‌الدین شیرعلی، بنایی، اشتغال پدرش (استاد محمد سبز معمار) به بنایی و معماری بوده است
امیر‌مسعودبن سعدبن سلمان لاهوری، مسعود سعد، اضافه كردن اسم خود به پدر برای تخلص

۵- تخلص برخاسته از كار و حرفه ی شاعر

نام و لقب شاعر، تخلص او، كار و حرفه‌ای كه تخلص را از آن گرفته است
بابا فغانی شیرازی، سكاكی، كارد سازی (سكاكی)
قاضی امام ركن‌الدین محمدبن سعد، دعوی، اشتعال به قضاوت
نجم‌الدین محمد شروانی، فلكی، دست داشتن در نجوم و ستاره‌شناسی
قوامی رازی، خباز، خبازی (نانوایی)
شمس‌الدین محمدبن‌عبدالله نیشابوری، كاتبی، مكتب‌داری و خوش‌نویسی و رنگ‌آمیزی

٦- گرفتن تخلص از نام شاعر دیگر یا استاد و مراد

سید نظام‌الدین محمودبن حسن الحسنی. تخلص دوم خود «نظامی» را از نام نظامی گنجوی گرفته است. وی به پیروی از «خمسة نظامی». «مثنویات سته» را سروده است.
خواجه ارجاسب‌بن شیخ علی تهرانی. تخلص خود «امیدی» را از استادش «دوانی» گرفته است.
مولوی. تخلص دوم خود «شمس» را از همدم و مراد خود «شمس تبریزی» گرفته است.

۷- گونه‌هایی دیگری از گزینش تخلص

الف) تخلص گاه برخاسته از صفت خانوادگی شاعر است. شمس‌الشعرا كمال‌الدین كاشانی از خاندان محتشم و بازرگان بوده و بدین سبب خود را در شعر «محتشم» نامیده است.
ب) برخی. بخشی از نام و لقب خود را به‌عنوان تخلص برگزیده‌اند. از آن جمله «عبید‌الله زاكانی قزوینی». كه «عبید» را تخلص خود دانسته است.
پ) در میان شاعران نوپرداز. برخی حرف آغازین نامشان را به اختصار آورده و واژه‌ای دیگر هم بدان افزوده‌اند. مانند:
(م. امید) مهدی اخوان ثالث
(ه‌. ا. سایه) هوشنگ ابتهاج
(م. سرشك) دكتر محمدرضا شفیعی كدكنی
(ا. بامداد) احمد شاملو
ت) برخی كوتاه شده ی  نام یا لقب خود را به حای تخلص به كار برده‌اند. هم‌چون: «دخو» كوتاه شده ی «دهخدا و دهخدو» و «بسحق» كوتاه شده ی «ابواسحاق» برای جمال‌الدین ابو اسحاق حلاج اطعمه ی شیرازی
ث) محمدحسین بهجت تبریزی برای گزینش نام شعر تفال به دیوان حافظ زد و در دو بار، پی‌درپی، «شهریار» را یافت و آن را نام شعری خویش قرار داد.
ج) فخرالدین حمزه طوسی اسفراینی كه در اسفراین زاده و در طوس زندگی كرده است. چون در ماه آذر زاده شده، تخلص خود را «آذری» دانسته و ‌آورده است.
چ) علی اشتری، از آن جا كه در ماجراجویی عاشقانه گرفتار آمد، «فرهاد» را برای تخلص برگزید.

تخلص دوگانه یا چندگانه

در شعر فارسی به شاعرانی برمی‌خوریم كه بیش از یك تخلص دارند، از آن جمله:
نام و لقب شاعر ، تخلص (۱)، تخلص (۲)
نورالدین‌بن عبدالله بنایی كرمانی، سی‍ّد (از سادات حسینی بوده)، (نعمه‌الله)
معین‌الدین علی‌بن نصیر، (قاسم اوار)،  (قاسم قاسمی)
سید نظام‌الدین محمودبن حسن، (داعی) (پدرانش همه داعی بوده‌اند)، (نظامی) (پیرو نظامی گنجوی بوده)
كمال‌الدین شیرعلی، (بنایی) (در دیوان اول كه قصیده و غزل است)، (حالی) (در دیوان غزلیات كه پیرو سعدی و حافظ است)

بابا فغانی شیرازی، (سكاكی)، (فغانی)
سید‌قطب‌الدین میر حاج حسینی جنابذی، (میر حاج) (در قصیده)، (انسی) (در غزل)
شهاب‌الدین صابر‌بن اسماعیل ترمذی، (صابر)، (ادیب)
اثیر اخسیكتی، (اثیر)، (اخسیكتی)
افضل‌الدین بدیل‌بن علی شروانی، (حقایقی)، (خاقانی) ابوالعلا او را به خدمت خاقان برد...)
مولانا جلال‌الدین محمد بلخی رومی، (خاموش)، (شمس)
فانی، (نوایی) (در دیوان تركی)، (فانی) (در دیوان فارسی)

گزینش دوباره ی تخلص، انگیزه‌هایی دارد:
● مولانا كه تا دیدار شمس، «خاموش» تخلص می‌كرده، آن‌چنان در روح و وجود شمس غرق شده كه خود و او را یك تن می‌بیند و شعرش را پس از این به نام او می‌كند.
● خاقانی، پس از سال ها تلاش و كوشش و یافتن نامی برجسته و به‌سزا، به همراه ابوالعلا به خدمت خاقان اكبر می‌رسد و استادش، ابوالعلاء گنجوی، پس از معرفی، لقب شعری «خاقانی» را برای او برمی‌گزیند:
ـ چو شاعر شدی بر دست پیش خاقان / به خاقانیت من لقب برنهادم         (ابوالعلاء گنجوی)
و خاقانی به انگیزه ی كسب شهرت و قدرت بیش تر، آن را می‌پذیرد.
●  برخی چون بابای شیرازی و سید ‌قطب‌الدین جنابذی، در آغاز تخلصی دارند كه مرده و غیر قابل انعطاف است، آنان می‌پندارند كه واژه‌های «سكاكی» و «میر حاج» را نمی‌توان با جلوه‌های گوناگون و هنرمندانه و با ایهام در غزل جای داد،  با این انگیزه واژه‌های «انسی» و «فغانی» را كه واژه‌هایی دلی است برمی‌گزینند.
● كسانی چون سید نظام‌الدین محمود و كمال‌الدین شیرعلی، پس از سال ها شاعری، با اندیشه در شعر شاعری دیگر، بدو دل می‌بندند و در پی پیروی او برمی‌آیند و نام همان شاعر را (نظامی) برمی‌دارند و یا از فضای شعر و اندیشة او واژه‌ای برمی‌گیرند. (حالی)
گفتنی است كه گاه یك تخلص را چندین تن از شاعران برگزیده‌اند. «فانی» تخلصی است كه شش تن داشته‌اند:
۲-  امیركبیر علی شیر كج كنه  ۲-  فانی هروی  ۳-  فانی بخاری  ۴- فانی تبریزی ۵-  فانی رازی   ٦-  فانی شیرازی. این یكسانی موجب آمیختگی شعر آن ها نیز می‌گردد.

بهره ی هنری از تخلص

بسیاری از شاعران تخلص را تنها به‌عنوان برچسب شعر و از دید هنری به‌ عنوان یك واژه ی مرده، به كار برده‌اند، ولی برخی از این هنرمندان سخن‌گستر، از این واژه بهره ی هنری برده اند، مولای روم تخلص خود را هنرمندانه در شعر آورده است. «خامش» یا «خمش» در شعر مولانا، هم فرمان ایست‌ِ او در مسیر حركت غزل است و هم تخلص. و بسیار جای ها به‌گونه‌ای آمده است كه نام شعری در نگاه نخست به چشم نمی‌آید و با اندك درنگ دریافته می‌شود:
ـ خامش كه بس مستعجلم، رفتم سوی پای علم /  كاغذ بنه، بشكن قلم، ساقی درآمد، الصلا
ـ اسحاق شو در نحر ما، خاموش شو در بحر ما /   تا نشكند كشتی تو در گنگ ما، در گنگ ما
ـ من خمشم خسته گلو، عارف گوینده بگو /  زانگه تو  داود دمی، من چو كهم رفته ز جا
ـ خاموش، كه سرمستم بر بست كسی دستم /  اندیشه پریشان شد، تا باد چنین بادا
ـ خموشید، كه سرمستم بربست كسی دستم /  اندیشه پریشان شد، تا باد چنین بادا
ـ خموشید، خموشید كه تا فاش نگردید / كه اغیر گرفته است چپ و راست خدایا
مولانا از واژه ی «شمس» این گونه بهره نبرده یا كم تر بهره برده است. واژه ی شمس، بیش تر با تبریزی و یا به‌صورت «شمس الحق تبریزی» و «شمس‌الدین» آمده است.

برخی از تخلص ها نمی‌توانند، در خدمت ذوق و هنر شعری قرار گیرند. مانند تخلص های رودكی، منوچهری، سید، حقایقی، سكاكی، مسعود سعد، جوهریز، فلكی، خباز، كاتبی، معزی، سعدی.  ولی برخی تخلص ها از واژه هایی هستند كه چند معنی دارند و شاعر می‌تواند در شعرش افزون بر نام شعری، بهره ی دیگری نیز بگیرد. تخلص هایی چون :حالی، فغانی، فانی، شاهی، امیری، نوری، فیضی، الهی، قدسی، شیدا، بی‌دل، امید، سایه، سرشك.
گفتنی است كه شاعران بزرگی چون سعدی، حافظ، خاقانی، ناصرخسرو، عطار و نظامی تخلص را چنان برگزیده‌اند كه این واژه نمی‌تواند در پایان شعر به‌گونه‌ای پنهان و هنری بیاید. آنان تنها از راستای تجرید و گونه‌های گوناگون رودررویی با نام شعری خود هنرآفرینی كرده‌اند، ولی اگر واژه‌های یاد شده هم می‌توانست، ایهام‌ساز و معنا‌آفرین باشد، این هنر‌آفرینی در پایان شعر دوچندان می‌شد.

تخلص و قالب های شعری

قصیده‌سرایان ما، همه تخلص دارند. مانند رودكی، فرخی سیستانی، منوچهری، ناصر خسرو (حجت) مسعود سعد، سنایی، خاقانی، انوری، سعدی، قاآنی، بهار و .... از آن جا كه این قالب شعری، بیش تر برای ستایش به كار می‌رفته و می‌رود، شاعر برای رساندن ارادت خود به ممدوح، بر آوردن نام شعری پای می‌فشارد.
غزل از قصیده گرفته شده و تخلص در آن نهادینه است و گویی جزیی از پیكره ی آن است. غزل‌سرایان بزرگی چون حافظ، سعدی، مولوی، سنایی، صائب، شهریر، رهی، عطار و ... همه تخلص دارند و هنوز هم شاعران غزل‌سرا تخلصی برای خود برمی‌گزینند و می‌آورند.
تخلص در مثنوی كم‌رنگ و گاه ناپیداست. واژه ی «فردوسی» را نام شعری گرفته‌اند ولی در شاهنامه هیچ جا نیامده است. اگر تخلص را نامی بدانیم كه پس از شعر و در زیر آن می‌آید، می‌توان «فردوسی» را تخلص نامید.
در بزرگ‌ترین مثنوی عارفانه ی ما، یعنی «مثنوی مولوی» تخلص بیرنگ و ناپیداست، حال آن كه در دیوان غزلیات او، دو تخلص، دوشادوش و پررنگ، پیداست.
سعدی با آن كه در غزل و قصیده، تخلصی پررنگ دارد، اما در مثنوی اخلاقی و تعلیمی‌اش «بوستان» تخلصی ندارد.
از آن جا كه مثنوی در یك كتاب نمود پیدا می‌كند و كتاب را كم تر می‌توان به نام دیگری بست یا از آن خود كرد، و هم به به این دلیل كه مثنوی در واقع پایانی یگانه دارد و همچون دیوان غزل و قصیده پاره پاره نیست، تخلص در آن نمودی ندارد. ولی این حكم همه‌گیر و به رای همه ی مثنوی‌سرایان نیست. سنایی، در حدیقه الحقیقه گاه تخلص دارد:
ای سنایی سخن دراز مكش  كوتهی به ز قصة ناخوش
ای سنایی بگوی خوب سخن  در ثنای گزیده میرحسن (۳)
عطار در منطق‌الطیر، گاه «عطار» را به‌عنوان تخلص آورده است:
كرده‌ای عطار بر علام نثار  نافة اسرار هر دم صد هزار (۴)
نظامی از مثنوی سرایانی است كه بر آوردن تخلص در مثنوی پافشاری می‌كند. او تنها در مخزن‌الاسرار چهل بار واژه ی «نظامی» را در پایان بندها آورده و در مثنوی های دیگر هم تخلص را از یاد نبرده است.
رباعی هم از قالب هایی است كه كم تر تخلص‌پذیر است. گویی كوتاهی آن، ‌چنین حكم می‌دهد. خیام كه مشهورترین رباعی‌سراست، دوبار واژه ی «خیام» را در شعر آورده است:
ـ خیام كه گفت دوزخی خواهد بود  ...
ـ خیام اگر زباده سرمستی، خوش باش  ... (۵)
دوبیتی هم از نظر بود و نبود تخلص، دوگانه است. باباطاهر عریان در دوبیتی هایش به تخلص نظری ندارد ولی فایز دشتستانی، «فایز» را به ‌عنوان تخلص می‌آورد و نام شعری‌اش بسیار پررنگ است.

تخلص در شعر معاصر

در میان شاعران معاصر، آنان که شعر كلاسیك داشته و سروده‌اند، كم‌ و بیش تخلص دارند. در این میان بهار، پروین، شهریار، فرخی (یزدی)، عشقی، ایرج، نیما و نسیم شمال از برجسته‌ترین تخلص هاست.
نیما یوشیج در قطعه، غزل و رباعی تخلص «نیما» را بارها آورده است:
ـ فراق نامه ی نیما به آب اگر شویند  كسی از آن نتواند زدود نام قفس
ـ آن چه نیما كند از زشت و نكو  به نهان نقشی از آن برداری (٦)
در شعر نو نیما، تخلص جایی ندارد، در این شعرها «نیما یوشیج» به همراه زمان سُرایش در آغاز یا پایان شعر می‌آید و بس.
سهراب سپهری در شعرش، سه بار واژه ی «سهراب» را آورده است:
۱-  تمام قصة سهراب و نوش‌دارو را...
۲-  چه كسی بود صدا زد سهراب...
۳-  یك نفر باز صدا زد سهراب... (۷)
«سهراب» را در این بیت ها هم نمی‌توان نام شعری دانست.
فروغ فرخ‌زاد، یك‌بار نام خود را در شعر آورده، آن هم نه به‌‌عنوان تخلص. او در شعر مرز پرگهر می‌گوید:
«فاتح شدم/ خود را به ثبت رساندم/ خود را به نامی در یك شناسنامه، مزین كردم/ و هستیم به شماره مشخص شد/ پس زنده باد ٦۷۸ صادره از بخش ۵ ساكن تهران /... / و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهكاری / و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای كار نوشتم/ فروغ فرخ‌زاد...(۸)
مهدی اخوان ثالث، هوشنگ ابتهاج، احمد شاملو، دكتر محمدرضا شفیعی كدكنی، به ترتیب «م. امید»، «ه‌. ا. سایه»، «بامداد». «م. سرشك» را گاه در شعر كلاسیك خود به‌عنوان تخلص به كار می‌برند.
بر این پایه می‌توان گفت، تخلص در شعر نو جایی ندارد و شاعران معاصر گرچه نام شعری دارند ولی آن را در شعر نو نمی‌آورند یا بسیار كم می‌آورند.

پی نوشت ها:

۱-  صفا، ذبیح‌الله: «تاریخ ادبیات در ایران»، انتشارات فردوسی، تهران، ۱۳۷۲، جلد دوم، برگ ٦۲۹.
۲-  همان، جلد چهارم، برگ ۳۱۰، به نقل از حبیب‌السیر، ج ۴، برگ ۱۸.
۳-  سنایی غزنوی، مجدود: «حدیقه‌الحقیقه و... «تصحیح و تحشیة مدرس رضوی، مؤسسة چاپ و انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳٦۸، برگ ‌های ۲٦۱ و ۲٦۲.
۴-  عطار نیشابوری، فرید‌الدین: «منطق‌الطیر»، به كوشش سید صادق گوهرین، شركت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ هفتم، ۱۳۷۰ تهران، برگ ۲۴٦.
۵-  خیام نیشابوری: «رباعیات خیام «نشر ناهید، تهران، ۱۳۷۳، صفحه‌های ۱۰۴ و ۱۴۳.
٦-  این بیتها را از نرم‌افزاری «گنج سخن» برداشته‌ام.
۷-  سپهری، سهراب: «هشت كتاب» كتابخانه طهموری، چاپ هجدهم، تهران، ۱۳۷٦.
۸- فرخ‌زاد، فروغ: «دیوان اشعار» انتشارات مروارید، چاپ پنجم، تهران، ۱۳۷٦.


منبع: مجله ی شعر 

از: ادبستان

 

تاریخچه ی کتاب های درسی در ایران

 

شماره ی نوشته: ۱۲ / ۱۲

اسفندیار معتمدی

تاریخچه ی كتاب های درسی در ایران

(از آغاز تا انقلاب بهمن)

نزدیک به دو سده ی پیش، پس از شکست ایران در جنگ با روسیه و از دست رفتن بخش هایی از سرزمین های ایران و بستن دو عهدنامه ی ننگین گلستان و تركمانچای، ایرانیانی كه گذشته ی پرافتخار این سرزمین را می شناختند و به آینده ی آن امید داشتند، پرسش های جدی ای را مطرح ساختند، از آن جمله بودند: چه گونه می توانیم نیرومند شویم و شكست و عقب ماندگی خود را جبران كنیم؟
اندیشمندان و اصلاح طلبان جامعه، وجود نظم و قانون و داشتن دانش و فناوری های جدید را عامل پیشرفت تشخیص دادند و چاره ی كار را در دست یافتن به آن ها از راه تاسیس مراكز علمی و فنی، استخدام آموزگاران و مشاوران خارجی،‌ فرستادن دانش جو به خارج از كشور، انتشار روزنامه، ترجمه و تالیف كتاب های علمی و فنی و برقراری ارتباط با كشورهای پیشرفته یافتند و برای عملی كردن این كارها به دنبال فرصت بودند.

تاسیس دارالفنون

با روی كار آمدن میرزا تقی خان امیركبیر در دوران حكومت ناصر الدین شاه (۱۲٦۴ ق ) کارهای اصلاحی همه جانبه ای در كشور آغاز شد كه تاسیس مدرسه ی دارالفنون و آغاز آموزش علوم و فنون جدید در ایران یكی از آن ها بود. دارالفنون به ساختمان، آموزگار، برنامه، كتاب درسی، وسایل كار و بودجه نیاز داشت كه آن ها را امیركبیر برنامه ریزی كرد. وی زمین ساختمان مدرسه را نزدیك كاخ های سلطنتی و در مجاورت میدان توپخانه از هر جای دیگری مناسب تر تشخیص داد و پس از موافقت شاه، از میرزا رضاخان مهندس تبریزی (۱) خواست نقشه ی ساختمان را تهیه كند. میرزا رضاخان نقشه ی عمارت را شبیه سربازخانه ای كه در انگلیس دیده بود ترسیم و آماده كرد. معمار ساختمان، استاد محمد تقی معمارباشی جد مادری كامران میرزا پسر ناصرالدین شاه بود كه طی دو سال (از ۱۳٦ تا ۱۳٦۸ ق) ساختمان مدرسه را به پایان رساند.

امیركبیر به پیشرفت كار ساختمان مدرسه و آغاز به كار آن بسیار علاقه مند بود. به طوری كه هر گاه فرصتی می یافت به سركشی ساختمان و كار بنایان می پرداخت. هم زمان با آغاز كار ساختمان مدرسه، امیر كبیر از داود خان، كه زبان فرانسه می دانست، درخواست كرد که به اتریش برود و شش آموزگار دانا و ماهر اتریشی (۲) را برای شش سال استخدام كند و حقوق هر کدام را با هزینه ی رفت و آمد سالانه، حداكثر چهار هزار و چهارصدتومان مشخص كرد. داودخان، مترجم اول دولت ایران، پس از سفر به اتریش، هفت آموزگار، استخدام كرد و به ایران فرستاد. پنج نفر از استادان درست دو روز پس از برکناری امیركبیر از صدارت به تهران رسیدند و استقبال شایسته ای از آنان نشد. این استادان، رشته های پیاده نظام، توپخانه، مهندسی، پزشکی و جراحی، داروسازی و معدن را دایر كردند (۳). در آن زمان کسانی که می توانستند در كلاس درس این استادان آموزش لازم را دریافت كنند، وجود نداشت. نزدیك به ۱۵۰ جوان بین چهارده تا شانزده ساله كه توانایی خواندن و نوشتن داشتند و اغلب از خانواده های اعیان و شاه زادگان بودند، برای آموزش در دارالفنون برگزیده شدند. البته این گروه آمادگی یادگیری نداشت و استادان هم به زبان خارجی (اغلب به فرانسه) تدریس می كردند و مترجمان به طور هم زمان مطالب آنان را ترجمه می كردند. این كار با مشكلات و مسایل فراوانی همراه بود. با وجود این، استادان خارجی مردان تجربه و عمل بودند و آموزش های آنان نیز عملی و تجربی بود.

نخستین كتاب های درسی را، پس از چند سال كه استادان خارجی در كلاس ها به طور عملی تدریس كرده بودند، مترجمان آنان با استفاده از یادداشت هایی كه خود آماده ساخته بودند و یا كتاب هایی كه آن استادان از خارج آورده یا در ایران نوشته بودند، فراهم آوردند. آن كتاب ها در چاپخانه ی دارالفنون (۴) به صورت چاپ سنگی تهیه می شد و در دسترس دانش جویان قرار می گرفت. علاقه و پشتكار نخستین گروه آموزگاران ایرانی و خارجی دارالفنون، بسیار چشمگیر بود. آنان همه ی لوازم كار خود - اعم از كتاب، آزمایشگاه، كارگاه، عكاسخانه و چاپخانه- را خودشان تهیه می كردند و با آن كه دانش جویان آنان شاه زادگان و درباریانی بودند كه آمادگی و پشتكار لازم را نداشتند، باز هم توانستند دانش آموختگانی تربیت كنند كه برای آنان جانشینان شایسته ای باشند.

نخستین مشكلی كه برای تهیه ی كتاب های درسی وجود داشت ( و در طول این ۱۵۰ سال اخیر همچنان كم و بیش وجود داشته است) نداشتن اصطلاحات علمی تعریف شده ای بود كه به جای واژه های خارجی به كار می رود. نداشتن كاغذ و جوهر مرغوب، نداشتن استادكار ماهر و نیز تجهیزات ناقص از دیگر مشكلاتی بود كه با مدیریت و كمك علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه (۵) وزیر علوم و رضاقلی هدایت (٦) ناظم و سرپرست مدرسه برطرف شد. گفتنی است كه نخستین مدیران دارالفنون از دانشمند ترین و آگاه ترین اشخاص عصر خود بودند و همین مدیریت آگاهانه سبب شد كه استادان خارجی هر سال یك كتاب بنویسند و مترجمان ایران آن ها را به فارسی برگردانند. چند نمونه از نخستین كتاب هایی كه در دارالفنون تدریس می شد عبارتند از:

۱- میزان الحساب، تالیف موسیو كریشیش، ترجمه ی محمد زكی میرزا مازندرانی، تهران: دارالفنون ۱۲٧۴ ق

۲- فیزیك، كریشش نمساوی؛ ترجمه ی میرزا زكی مازندرانی. تهران : دارالفنون ۱۲٧۴ ق .

۳- كتاب تشریح بدن الانسان ، پولاك، تهران : ۱۲٧۰ق ،

۴- كتاب جبر و مقابله، مؤلف بهلر فرانسوی، ترجمه ی عبدالرسول خان مهندس اصفهانی، به کوشش رضاقلی هدایت، ناظم مدرسه دارالفنون،

۵- زبده الابدان، جان . ال. شلیمر فلمنكی به دستیاری محمد تقی بن محمد هاشم انصاری طبیب كاشانی ، ۱۲٧۹ ق  

٦- زبده الحكمه ، پولاك نمساوی؛ گردآوری میرزا علی نقی آقا محمد اسماعیل، تهران، ۱۲٧۲ ق .

٧- جراحی : مشتمل بر دو جلد و یك رساله در كحالی ، پولاك نمساوی، تهران، ۱۲٧۳ق، ج ۳ در یك مجلد.

نخستین كتاب درسی فیزیك

نخستین كتاب درسی فیزیك در ایران در سال ۱۲۷۴ ق ( مطابق با ۱۲۳٦ شمسی / ۱۸۵٧ میلادی) در تهران به صورت چاپ سنگی به چاپ رسید. نویسنده ی كتاب، موسیو اگوستت كریشیش نمساوی (اتریشی) استاد فیزیك مدرسه ی دارالفنون بود. این كتاب را میرزا زكی مازندرانی با عنوان "جراثقال و حكمت طبیعی" به زبان فارسی ترجمه كرد و در چاپخانه ی دارالفنون به چاپ رساند (۷) که از جهت واژه ها، اصطلاحات علمی كه نخستین بار در زبان فارسی برگزیده و به كار برده شده، به لحاظ تعریف برخی مفاهیم و كمیت های فیزیكی و تغییراتی كه در طول یك سده و نیم گذشته برای آن ها صورت گرفته و از نظر تاریخ علم، آموزنده است. شادروان هوشنگ شریف زاده، كه از شیفتگان و آگاهان نسبت به علم و آموزش در ایران بود، بعدها به تصحیح این كتاب همت گماشت و با همكاری خانم مهرناز طلوع شمس این كتاب را با اضافاتی برای چاپ دوباره به مركز نشر دانشگاهی سپرد.

علاوه بر استادان، فارغ التحصیلان دارالفنون هم به نوشتن كتاب های درسی دست زدند. آقا خان مصفا ملقب به محاسب الدوله كه از نخستین شاگردان دارالفنون است، تاریخچه ی مدرسه دارالفنون (۸) را نوشته و در آن آورده است : «نظر به این كه نسخه موجز و مفیدی از جبر و مقابله به طبع نرسیده بود، یك كتابی در جبر ومقابله تالیف نمودم و به طبع رساندم .كتابی هم در علم حساب تالیف كردم . یك نسخه جرثقیل ترجمه كردم و یك كتابی هم در جغرافیا جمع و تالیف كردم و در اصفهان به طبع رساندم». و مشخص می شود كه در همان زمان هم، به آموزگار و مؤلف توجه نمی شده است، به طوری كه همین نویسنده ی كتاب درسی می نویسد: «نظر به این كه حقوقی كه از مدرسه به امثال بنده داده می شود كافی از برای امرار معاش نبود و مقارن این احوال بانك شاهنشاهی ایران و معادن در شرف تاسیس بود ... این بنده هم از آن تاریخ وارد بانك شاهنشاهی شدم».

برخی از آموزگاران دارالفنون

مهدی قلی خان هدایت (مخبر السلطنه) می نویسد: «در دوره ی اول دارالفنون معلمینی بوده اند كه از همه، آثار [ جدیت] باقی است و بعدها آن دلسوزی را در كنار نداشتند. كریشش معلم توپخانه و ریاضی بوده، میرزا زكی پسر حاجی میرزا آقای مازندرانی كه به پاریس رفته بوده و فرانسه می دانست مترجم او بوده است. دكتر پولاك معلم طب و جراحی به مترجمی محمد حسین خان قاجار، چون كلوكه ( cloquet ) فرانسوی فوت می كند، حكیم باشی مترجم مخصوص می شود. شلیمر نمساوی به جای او به تدریس طب می پردازد. این شلیمر قرابادینی [ كتاب داروشناسی ] در طب و نباتات نوشته است كه چاپ شده.  مترجم به فرانسه، انگلیسی و آلمانی در اول كتاب، اسامی فارسی و عربی را مرادف كرده است و حواله به صفحات كتاب داده است. الحق نسخه ای پر ارزش است و جا دارد كه تجدید چاپ شود» (۹) . این شلیمر سعی می كرده است بلور بسازد و نمی شده است گفتند:

ای شلیمر یك زمان در كار خود اندیشه كن / گر نمی گردد بلور این كوزه آن را شیشه كن

همین نویسنده درباره ی سال ها بعد كه تعداد مدارس زیاد می شود و دیگر از استادان خارجی اثری نیست می نویسد : « برنامه مدارس ما صحیح نیست. هنوز یك مدرسه با تمام ملزومات نداریم و مدرسه زیاد می كنیم و افاده چی ناقص می سازیم . از هر طبقه در مدارس قبول می كنیم و یك رقم تدریس، ادارات ما روز به روز پر می شود از اجزایی كه طرف حاجت نیستند. چند سال است كه مدرسه فلاحت داریم، یك نفر كه به حقیقت فلاحت بداند تربیت نشده است. اگر هم ندرتن یكی چیزی آموخته است به آبادی ملك پدرش نپرداخته ... ممالك مترقی برای هر حرفه، نجاری، آهنگری، خانه داری، آشپزی، خیاطی و غیره مدرسه دارند. مدرسه باید كارآگاهان سر به زیر بسازند نه مفسدان سر به هوا... این را هم بگویم عالم به هر فنی بیش از حاجت، وجود معطله خواهد بود» (۱۰) .

كتاب های درسی مدارس جدید تا سال ۱۳۰٧

نخستین دبستان به سبك جدید ۳٧ سال و نخستین دبیرستان ۴۷ سال پس از تاسیس دارالفنون كه یك مركز آموزش عالی بود، در ایران تاسیس شد. یعنی دارالفنون هنگام تاسیس، پیش نیازهای خود را نداشته و از این رو انتظاری كه از آن می رفت حاصل نشد. میرزا حسن رشدیه (۱۱) پس از این كه مدرسه ای را در ایروان تاسیس كرد و مورد توجه ایرانیان قرار گرفت، تشویق شد تا مدرسه ای در تبریز بگشاید. گرچه این مدرسه مورد استقبال مردم قرار گرفت، چندین بار بسته و رشدیه متواری شد. اما هر بار عشق به آموزش و پرورش كودكان ایرانی او را به تحمل سختی ها وادار كرد، به طوری كه نام او زینت بخش تاریخ آموزش و پرورش كشور شد. آن مدرسه علاوه بر تدریس كودكان به مردان بی سواد ۲۵ تا ۴۰ ساله هم آموزش می داد، به طوری كه آنان طی ۹۰ ساعت تدریس، خواندن و نوشتن را فرا می گرفتند. چندی بعد رشدیه به تهران رفت و كار خود را دنبال كرد.

میرزا حسن رشدیه نخستین مولف كتاب های درسی دبستان در ایران است. از او ۲۷ كتاب چاپ شده موجود است كه برخی از آن ها عبارتند از:

۱- بدایه التعلیم، این كتاب را برای نواموزان سال اول دبستان در سه جلد نوشته است. جلد اول برای دو ماه اول، جلد دوم و سوم برای پنج ماه آخر

۲- نهایه التعلیم ، جلد اول درس فارسی و جلد دوم شامل مطالب علمی

۳- كفایه التعلیم ، برای آموزش املای فارسی.

۴- هدایه التعلیم ، برای تربیت معلم

۵- اخلاق ، برای شش كلاس دبستان

رشدیه این كتاب ها را به خرج خود چاپ می كرد و در اختیار دانش آموزان قرار می داد. جالب است بدانیم كه رشدیه برای اداره ی مدرسه، نظام نامه ای نوشته كه دارای چهل و یك فصل است و هر فصل ویژه ی یك موضوع است. مثلن در تكالیف مدیران دبستان ها می نویسد (۱۲) : «

_ مدیر مدرسه در قبول متعلم اگر فقط شهریه را منظور بدارد بسی ظلم كرده است.

_ مدیر مدرسه باید شهریه را محض استقلال تعلیم و تربیت اخذ نماید، زیرا كه مطالبات اجرت برای تعلیم حرام است .

- مدیر مدرسه اگر نتواند از حالات دروس عموم متعلمین مستحضر شود، مدرسه را تعطیل نماید كه وبالش تخفیف یابد».

در سال های بعد مدارس ویژه ای در تهران و شهرستان ها دایر شد و كتاب های درسی را مؤسسان، مدیران و آکوزگاران این مدارس تالیف و منتشر كردند (۱۳) . نمونه ی كتاب هایی كه در دوره ی دبستان تدریس می شد عبارتند از:

كتاب علمی در اخلاق و اصول و فروع دین از میرزا یحیی دولت آبادی

تعلیم ا لاطفال در ا لفبا و قرا ئت فارسی از میرزا محمود خان مفتاح ا لملك

شجره طیبه در اخلاق و اصول و فروع دین از میرزا یحیی دولت آبادی

تاریخ مختصر ایران از محمد علی فروغی ذكا ءالملك

جغرافیا از میرزا رضا خان مهندس الملك

كتاب هایی كه برای دوره ی دبستان نوشته می شد بر اساس سلیقه و تجارب نویسنده بود و هدف و برنامه، همان اندیشه های نویسنده بود كه اغلب با شرایط سنی كودكان و مسایل یادگیری آنان مطابقت نداشت.

نخستین دبیرستان در ایران (۱۴) در سال ۱۳۱۴ ق / ۱۲۷۵ ش به نام "مدرسه علمیه" تاسیس شد. در این مدرسه علاوه بر درس های ادبی، درس های فیزیك و شیمی و ریاضی و طبیعی نیز تدریس می شد. اما این درس ها كتاب و برنامه ی منظمی نداشتند. دبیران نیز برای تدریس، آموزش ویژه ندیده بودند. اغلب این دبیران از كتاب ها و جزوه هایی كه خود در دارالفنون داشتند در كلاس درس جزوه می گفتند و بچه ها می نوشتند. به این ترتیب، جزوه نویسی مهم ترین فعالیت آموزشی بود. یكی از محصلین خوب دارالفنون علی خان مهندس (۱۵)، پسر قاسم است. او پس از گذراندن دوره ی تحصیلات خود در دارالفنون به فرانسه اعزام شد و در آن جا دوره ی توپخانه را گذراند. پس از بازگشت به ایران به آموزگاری توپخانه دارالفنون برگزیده شد و در این مدت چند كتاب تالیف كرد. یكی از این كتاب ها كه در دارالفنون مدت ها تدریس می شد كتاب "حكمت طبیعی، اصول علم فیزیك" بود. موضوع این كتاب، مكانیك جامدها ، مكانیك سازه ها، گرما، الكتریسیته و مغناطیس بود. نخستین چاپ این كتاب در سال ۱۲۹۵ هجری قمری برابر با ۱۲۵٦ شمسی بود (۱٦) .

پس از تاسیس مدارس جدید، به تدریج تالیف كتاب های درسی دبیرستان آغاز شد. میرزا محمد علی خان فروغی، ذكاء الملك، از افراد آگاهی است كه در نوشتن كتاب درسی پیشگام بوده است، وی نخستین كتاب فیزیك را برای دوره ی دبیرستان نوشته است. در مقدمه ی این كتاب می خوانیم : «بسم الله الرحمن الرحیم، دیباچه، بعدالحمد و الصلوه . هشت نه سال قبل، این بنده در مدرسه ی علمیه كه از مدارس متوسطه شهر طهران محسوب می شود، سمت معلم علم فیزیك را داشتم و سه دوره ی این علم را برای سه طبقه از طبقات متعلمین آن مدرسه تدریس نمودم و دوره ی اول را به مقتضای استعداد محصلین بالنسبه مفصل گفتم و دوره ی دوم و سوم را كه كم قوه تر بودند مختصر كردم و از آن جا كه كتابی در این علم، مناسب تدریس طبقات مزبور موجود نبود، مطالب را از خارج برای شاگردان تقریر می نمودم و می نوشتند. تقریراتی كه برای طبقات دوم و سوم كرده بودم چون جمع و تدوین شد، به صورت كتابی در آمد. در این اوقات بعضی از دوستان آن را پسندیده و چون احتیاج مدارس را به یك دوره ی مختصر از علم فیزیك می داشتند، بنده را محرك شدند كه بعضی تصاویر بر آن كتاب ملحق نموده و آن را به طبع برسانم ... ۱۳۲٧ بنده ی شرمنده محمد علی بن فروغی ( ذكاء الملك )». (۱۷)

كتاب های وزارتی

در سال ۱۲۹۰ شمسی قانون وزارت معارف (فرهنگ) به تصویب رسید و آموزش همگانی و اجباری جزو وظایف دولت قرار گرفت. نظام آموزشی چهار نوع مدرسه داشت : مكاتب ابتدایی دهكده، مكاتب ابتدایی بلده (شهر)، مدارس متوسطه و مدارس عالیه. بر طبق این قانون همه ی دستگاه های آموزش و پرورش دولتی و خصوصی با برنامه ی یكسان، زیر نظارت دولت قرار گرفت و دوره ی آموزش دبستانی شش سال و دبیرستانی نیز شش سال مقرر شد. بر پایه ی این قانون، دولت به تاسیس دبستان ها و دبیرستان ها در سراسر كشور دست زد و دار المعلمین ( دانشسرای مقدماتی ) برای تربیت دبیر تاسیس شد. در سال ۱۳۰۰ شمسی قانون شورای عا لی فرهنگ نیز به تصویب رسید. مطابق این قانون كل امور مدارس شامل سازمان، برنامه، امتحانات، استخدام معلم، مدت زمان آموزش در سطح كشور یكسان شد و مولفان ملزم شدند كتاب های درسی را مطابق برنامه ای كه از سوی وزارت معارف (۱۸) به آنان ابلاغ می شد، تالیف كنند. در همین برنامه بود كه آموزش علوم در ایران از دوره ی دبستان آغاز و كتاب هایی نیز برای آموزش علوم نوشته شد. ا لبته این برنامه سه چهار سال بیش تر دوام نیاورد و به دلیل كمبود كاغذ و مشكل چاپ، تدریس علوم در دبستان ها به یك درس به نام "علم ا لاشیاء"، آن هم برای كلاس پنجم دبستان، منحصر شد. در سال ۱۳۰٧ شمسی در زمان وزارت قراگوزلو ( اعتماد ا لدوله ) تهیه ی كتاب های درسی دبستان بر عهده ی وزرات معارف قرار گرفت و نخستین بار كتاب های وزارتی در سطح كشور انتشار یافت. كتاب هایی كه به راهنمایی و سرپرستی وزارت فرهنگ انتشار یافت، از لحاظ مفاهیم علمی و ادبی متناسب با نیاز سنی دانش آموزان و احتیاجات اجتماعی آنان بود و نسبت به كتاب های قبلی ارزان تر و از نظر چاپ هم مرغوب تر بود و مشكل تحصیل دانش آموزان از نظر كتاب برطرف شد.

به دنبال نتیجه ای كه از چاپ و انتشار كتاب های دبستانی به دست آمد، تهیه ی كتاب های دبیرستانی هم مورد توجه وزارت معارف قرار گرفت و در ۲٧ مهر ماه ۱۳۱٧ تصویب نامه ای از هیئت وزیران گذشت كه در آن نگارش كتاب های دبیرستانی را نیز بر عهده وزارت معارف قرار داد. به دنبال این تصویب نامه كمیسیونی از دبیران، دانشیاران و استادان در هر موضوع تشكیل شد تا كتاب های دبیرستان را برنامه ریزی و تالیف نمایند. بر طبق این آیین نامه مقرر شد همه ی كتاب های دبیرستانی بر طبق یك اسلوب مطلوب و موافق با اصول آموزش و پرورش نگارش یابد به طوری كه علاوه بر مواد علمی و ادبی، مؤید خصال ملی و ملكات راسخه باشد كه از عهد باستان سرشته نهاد ایرانیان بوده است. به دنبال این اقدام مؤثر در مدت سه سال هشتاد عنوان كتاب دبیرستانی به سرمایه ی وزارت فرهنگ منتشر شد. این كتاب ها كه به عنوان "كتاب های وزارتی" معروف بودند، از نظر صحت مطالب و زیبایی چاپ و نوع كاغذ و جلدسازی نسبت به كتاب های قبلی در سطح بسیار ممتازی قرار گرفتند. افرادی كه در هر یك از گروه های درسی شركت داشتند از موجه ترین و شایسته ترین افراد متخصص و صاحب نظر آن زمان بودند (۱۹) . حق التالیف این كتاب ها از راه فروش آن ها تامین می شد و با وجود پرداخت حق التالیف مناسب، بهای هر كتاب بسیار ارزان بود. از ایراداتی كه به كتاب های وزارتی گرفته می شد یكی استفاده از اصطلاحاتی بود كه فرهنگستان ایران انتخاب و توصیه كرده بود و بسیاری از آن ها در ذهن معلمان جای نگرفته بود و دیگر آن كه اغلب مفاهیم علمی و ادبی از سطح یادگیری دانش آموزان دبیرستان بالاتر بود. به هر حال، تعداد دبیرستان ها و دانش آموزان كشور هم خیلی زیاد نبود و وزارتخانه ی معارف در سال های نخستین به خوبی توانست نیاز دانش آموزان را برطرف سازد (۲۰) .

آزادی تالیف كتاب های درسی

در شهریور ۱۳۲۰، نیروهای متفقین به ایران وارد شدند و آثار شوم جنگ دوم جهانی در ایران ظاهر شد. بهای كالاها و خدمات در كشور افزایش و درآمد دولت كاهش یافت. چاپ و توزیع كتاب های درسی هم با اشكال های فراوان رو به رو شد و اصولن تصدی امور بازرگانی به وسیله ی دولت، مورد شك قرار گرفت و بسیاری از كارها كه به وسیله دولت اداره می شد به بخش خصوصی منتقل شد. آزادی تالیف كتاب های درسی هم بحث گرم روز شد و آنان كه منافعی در این راه برای خود می دیدند به پا خاستند و از رقابت علمی و آزادی چاپ و تالیف سخن گفتند و دلایلی نیز بر تایید نظر خودآوردند. وزارت فرهنگ نیز كه در فكر كاهش مسئولیت خود بود، تالیف و تهیه كتاب درسی را آزاد اعلام كرد (۱۳۲۴). آزادی تالیف گرچه بسیاری از افراد را به تحقیق و نوشتن تشویق كرد ولیكن چون راهنمایی و نظارت دقیقی به دنبال نداشت با خود نابسامانی های فراوان به همراه آورد و نتایج دلخواه به دست نیامد. برخی از مشكلات چنین بود:

۱- به كار بردن اصطلاحات متفاوت به وسیله ی مؤلفان در انواع كتاب های یك ماده ی درسی.

۲- نابرابری كیفیت و كمیت كتاب هایی كه در كلاس های مختلف برای یك ماده درسی تدریس می شد.

۳- گران بودن بهای كتاب های درسی با وجود بالا بودن تیراژ آن ها.

۴- عوض شدن كتاب درسی با جابه جا شدن آموزگاران به طوری كه گزارش هایی به بازرسی رسیده بود كه در یك شهر دانش آموزان در یك سال هفت بار كتاب عوض كرده اند (۲۱) .

۵- زیان های ناشران و كتاب فروشان از تعویض و تغییر كتاب ها و راكد ماندن سرمایه ی آنان .

٦- دسته بندی ها ی فرهنگی و تشكیل گروه هایی برای اعمال قدرت در فرهنگ كشور.

٧- نرسیدن به موقع كتاب و ایجاد بازار سیاه و بی دقتی در چاپ و اغلب اعمال مسایل سیاسی در آموزش و پرورش.

به مدت بیست سال تالیف كتاب های درسی آزاد شد، به امید آن كه رقابت آزاد باعث اعتلای كتاب های درسی شود. اما نتیجه ی دلخواه حاصل نشد و انتقادهایی از هر سو آغاز شد. تا آن جا كه اعلام شد " كتاب های درسی در ایران ملعبه دست عده ای ناشر سوداگر و مؤلف بی دقت و وزارت فرهنگ بی تصمیم است" (۲۲) . جلال آل احمد مقاله "بلبشوی كتاب های درسی" را نیز در همین مورد نوشت.

با وجود آن كه در سال ۱۳۳۵ش شورای عالی فرهنگ اساس نامه ای برای كتاب های درسی دبیرستان ها و موضوع چاپ و پخش و بهای آن ها تصویب كرد و كمیسیون هایی برای به دست آوردن اطمینان از درستی مطالب، هماهنگی با برنامه ها، رعایت نظم منطقی، هماهنگی اصطلاحات و سادگی و روانی عبارت ها و ملاحظات تربیتی، تشكیل داد، باز هم نتیجه نبخشید و گره ی كار را نگشود. به ناچار وزارت فرهنگ تالیف و نشر كتاب را دوباره به موجب تصویب نامه ی مورخ ۱۸/۱۲/۴۱ خود بر عهده گرفت. ابوالقاسم پور حسینی می نویسد: «در سال ۱۳۲۵ تا مرداد ۱۳۳۲ انتشار كتاب های درسی آزاد شده بود و وزارت معارف [ فرهنگ ] با تعیین برنامه، چاپ كتاب های درسی را آزاد گذاشته بود. دبیران گروه گروه و دسته دسته جمع شده بودند و كتاب درسی می نوشتند و بعضی ناشران، كتاب های آنان را به فروش می رساندند. قیمت كتاب ها دلخواه ناشر بود و تبلیغات كتب درسی و بازار رشوه و غیره هم گویا رواج داشت. هر كسی می توانست با اعمال نفوذ و توصیه از اولیای معارف سفارش نامه ای بگیرد. روزی محمد رمضانی [ صاحب انتشاراتی كلاله خاور] دست پرویز [ شهریاری] را گرفت و برد توی پستو و گفت: «می دانم علی الظاهر آزاده ای و مبارز سیاسی هم می كنی و با فساد و دزدی و احتكار هم مخالفی. بیا و یك كار بكنیم. تو بیا هفت كتاب ریاضی برای دوره اول دبیرستان بنویس. من آن ها را چاپ می كنم و با كم ترین قیمت می فروشم و از این كتاب فروشی ها و طمع كاری و تعدی بعضی افراد به بچه ها جلوگیری می كنیم . نه تو پول تالیف بگیر، نه من پول اضافه». یك دستگاه چاپ دستی داشت كه خودش با آن كار می كرد و همه ی زحمت چاپ و انتشار را خود بر عهده داشت. خودش پول كاغذ و مركب را حساب كرد و قیمت كتاب ها هر كدام ۱۰ ریال گذاشته شد. كتاب ها گرفت، بازار را شكست، مردم خیلی راضی شدند و شهرتی برای او و پرویز شهریاری به دست آمد. كلاله خاور شهرت یافت و پس از چندی كار بالا گرفت و خدمتی جانانه با مساعدت آن مرد بزرگ انجام شد». (۲۳)

تاسیس سازمان كتاب های درسی ایران

در ۲۴ شهریور ۱۳۲۴ دكتر پرویز ناتل خانلری وزیر فرهنگ درباره ی كتاب های درسی چنین گفت: «وضع كتاب های درسی ایران در سال های اخیر از نظر ابتذال محتویات و تنوع بی حد و حصر و گرانی آن ها و زد و بندها و سوءاستفاده هایی كه در كارها بود به جایی رسید كه می بایست تصمیمات قاطعی به نفع مردم گرفته شود و آن فساد و هرج و مرج پایان یابد. این تصمیم قاطع در جلسه ای به تاریخ ۱۸/۱۲/۱۳۴۱ هیئت وزیران به صورت تصویب نامه ی زیر اعلام شد:

به منظور بهبود وضع كتب درسی دبستان ها و دبیرستان ها و تهیه متن كتاب هایی كه متناسب با پیشرفت علم و فرهنگ و ارزانی بها و توزیع منظم باشد هیئت وزیران تصویب نمودند:

ماده ۱- تالیف و تهیه كتاب های درسی دبستان و دبیرستان از این تاریخ منحصرن بر عهده وزارت فرهنگ (آموزش و پرورش كنونی) است.

ماده ۲- برای تهیه متون این كتاب ها هیئتی در وزارت فرهنگ مركب از عده ای از دبیران و استادان و سایر دانشمندان به تشخیص و دعوت وزارت مزبور تشكیل می گردد.

ماده ۳- مادامی كه چاپخانه های وزارت فرهنگ یا دولتی تا آن حد مجهز نشده است كه بتواند كلیه ی كتاب های مورد نیاز را تهیه كند، وزارت فرهنگ می تواند چاپ و توزیع این كتاب ها را به شركتی مركب از ناشران و كتاب فروشان كه صلاحیت فنی و علمی و مالی آنان مورد تایید وزارت فرهنگ قرار گیرد برای مدت معینی واگذار نماید.

ماده ۴- تا زمانی كه متن تمام یا بعضی از كتاب های دبیرستانی از طرف هیئت مذكور در ماده ۲ تهیه نشده وزارت فرهنگ می تواند از بین تالیفات موجوده موقتن یك كتاب را برای تدریس هر ماده درسی انتخاب و بر طبق مقررات این تصویب نامه منتشر كند (۲۴) .

به دنبال این تصویب نامه سه كار بنیادی زیر صوت گرفت:

۱- تشكیل شركت سهامی طبع و نشر كتب درسی، كه قرارداد چاپ و توزیع كتاب های درسی به آن واگذار شد.

۲- تشكیل ۱۴ كمیسیون با شركت ٦۳ نفر از استادان و دبیران كارآزموده برای انتخاب یك كتاب برای هر ماده درسی.

۳- تهیه ی اساس نامه ی سازمان كتاب های درسی ایران و به تصویب رساندن قانون آن.

ماده ی یك و دو این اساس نامه چنین است:

ماده ۱- به منظور تالیف و تهیه متون كتاب ها درسی مورد نیاز دبستان ها و دبیرستان های كشور یك مركز علمی به نام "سازمان كتاب های درسی ایران" تحت نظر وزارت فرهنگ طبق مقررات زیر تاسیس می شود.

ماده ۲- سازمان دارای شخصیت مستقل حقوقی است و رییس سازمان نماینده ی قانونی و مسئول اجرای آن و سرپرست دستگاه های اداری و علمی آن خواهد بود.

بر طبق مواد دیگر این تصویب نامه یك مركز علمی، غیر انتفاعی به نام "سازمان كتاب های درسی" تشكیل می گردد تا كتاب های ایران را "با توجه به سنن مذهبی، ‌علمی، فرهنگی و ملی و نیازمندی های حال و آینده كشور بر مبنای آخرین و صحیح ترین اطلاعات علمی و متناسب با اصول تعلیم و تربیت و استعداد دانش آموزان در سال ها و مراحل مختلف تحصیل و رعایت نظم طبیعی و منطقی و همراه با تصاویر لازم آماده گردد و سادگی و روانی عبارات و هماهنگی اصطلاحات علمی و املای واحد صحیح و اصول نقطه گذاری در آن ها ملحوظ گردد».

به دنبال این اساس نامه مقدمات تشكیل "سازمان كتاب های درسی ایران" فراهم شد و سرانجام نخستین جلسه ی هیئت امنای آن با شركت آقایان دكتر خانلری، دكتر ضیایی، رضا اقصی،‌ دكتر محمود بهزاد و پروفسور فاطمی در ۱۴/۸/۱۳۴۳ تشكیل شد و آقای دكتر محمود بهزاد با پیشنهاد وزیر فرهنگ و تصویب هیئت دولت به مدت سه سال به ریاست سازمان كتاب های درسی ایران منصوب شد. تشكیل سازمان كتاب های درسی، در همان سال اول نتیجه داد و مشكلات كمبود كتاب های درسی از میان رفت. دكتر مظاهر مصفا مدیر ماهنامه ی آموزش و پرورش در مهر ماه ۱۳۴۳ می نویسد: «سهولت و سرعت كار در امر توزیع و انتشار، كم نظیر و در خور همه گونه ستایش و تقدیر بود... و باید به یاد داشت كه هر كار درست كه امروز با نیت پاك و نیالوده و هوش و متانت آغاز كنیم در تضمین و تامین صحت و سرعت كار های فردا پایه ی اصلی و اساسی خواهد بود. همتی كه كارگزاران فرهنگ و دانشمندان بلند پایه و گران سنگ در فراهم كردن متن مهذب و مطلوب كتاب های درسی در كار كرده اند شایسته هر گونه تحسین و تشویق و آفرین است كه رنج برده اند و گنج آورده و خون خورده و مشك پرورده اند» (۲۵) .

سازمان كتاب های درسی، برای انجام مسئولیت بزرگی كه بر عهده گرفته بود، از افراد زیر برای همكاری دعوت می کرد: عبدالحسین مصحفی، غلامرضا عسجدی، میرزا جلیلی، حسین مجذوب (در علوم ریاضی)، باقر مظفر زاده، حسین دانشفر، هوشنگ شریف زاده، اكبر نوروزی، احمد خواجه نصیر طوسی (در علوم تجربی)، مرحوم دكتر محمد حسین حسینی بهشتی (در علوم دینی)، دكتر حسن انوری، دكتر رسول شایسته (در ادبیات فارسی) و شادروان خلیلی فر (در جغرافی). لازم است از مجتبی جعفریه معروف به دانش كه بیش از چهل سال در چاپ و پخش كتاب های درسی ایران صادقانه و آگاهانه خدمت كرد، نیز نام برده شود.

تغییر نظام آموزش و پرورش و كتاب درسی

در سال ۱۳۴۵ نظام آموزشی ایران از نظر هدف، برنامه و مواد آموزشی تغییر كرد. مقاطع تحصیلی از دو مقطع دبستان و دبیرستان به سه مقطع دبستان، راهنمایی و دبیرستان تغییر كرد. تعداد رشته ها و مواد درسی نسبت به گذشته افزایش كلی یافت. تهیه ی برنامه و تعیین سرفصل های هر ماده درسی بر عهده ی دفتر تحقیقات و برنامه ریزی قرار گرفت و تالیف كتاب و چاپ و پخش آن برعهده ی سازمان كتاب های درسی ایران بود. حجم كار بسیار زیاد، مسئولیت بسیار سنگین و نیروی كار اندك بود. با وجود این سازمان كتاب های درسی ایران در مقاطع دبستان و راهنمایی توانست كتاب های درسی را به موقع تالیف، چاپ و پخش كند. در نظام جدید آموزش و پرورش، درس هایی مانند هنر و علوم تجربی از كلاس اول دبستان در برنامه قرار گرفت. برای هر كتاب دانش آموزان، یك كتاب روش تدریس یا راهنمای معلم تهیه شد. كتاب دانش آموز و كتاب معلم از نخستین سال شروع كار نظام جدید با هم توزیع شد. كتاب های دبستان و راهنمایی بر اساس اصول یادگیری و توجه به نیاز های فردی و اجتماعی دانش آموزان تالیف شد و از نظر چاپ و كاغذ و جلد سازی با كتاب های گذشته تفاوت بسیار داشت. این كتاب ها همه به صورت رنگی چاپ می شد و پیش از شروع سال تحصیلی در اختیار دانش آموزان قرار می گرفت.

از سال ۱۳۵۳ سازمان كتاب درسی با دو مشكل عمده یكی موضوع تالیف و دیگری چاپ و پخش رو به رو شد. تالیف كتاب های درسی برای رشته های متنوع و متفاوت دبیرستان كار آسانی نبود. لازم بود كه در دوره ی دبیرستانی نظری و فنی وحرفه ای نزدیک به ۵۰۰ عنوان كتاب بر طبق برنامه ی جدید تالیف شود. تالیف این انبوه كتاب برای نخستین بار كار آسانی نبود. برخی از رشته ها كاملن تازه و نو بودند و پیش از آن هیچ كتابی به فارسی در موضوع آن ها نوشته نشده بود. از این رو برگزیدن مؤلف ورزیده امكان نداشت و كار مؤلفین تازه هم با خطاهای زیاد همراه بود. از سوی دیگر چاپ این همه كتاب در كشور كار دشواری بود. مثلن طبق قرارداد، لازم بود در سال ۱۳۵٦ تعداد ۵۵ میلیون جلد كتاب در فاصله ی ۵ ماه چاپ و پخش شود كه آن هم شدنی نبود و اغلب، دست نویس مؤلف دیرتر از مؤعد مقرر به چاپخانه ارسال می شد و چاپ و توزیع آن به تاخیر می افتاد. گر چه مؤلفان كتاب های درسی و كارمندان كارگاه های فنی و هنری سازمان تلاش صادقانه كردند و به جای یك نوبت، به طور شبانه روزی كار می كردند، تهیه ی این انبوه كتاب در مدت محدود شدنی نبود. افزون بر این آموزگاران با محتوای كتاب ها آشنا نبودند و چون برخی از كتاب ها به موقع به دست دانش آموزان نمی رسید، تعدادی از كلاس ها به حالت نیمه تعطیل درآمد و موج انتقاد عمومی را برانگیخت. این انتقادها متوجه ی وزارت آموزش و پرورش شد، به گونه ای كه كارآیی نظام جدید مورد شك قرار گرفت و به جای آن كه كاستی ها جبران شود، تغییر و تبدیل های تازه ای روی برنامه ها و كتاب ها انجام شد كه اغلب با شتاب زدگی و بدون مطالعه همراه بود به طوری كه بیش از آن كه نظام جدید آموزش و پرورش محصول خود را به جامعه عرضه كند، به صورت یك نظام غیركارآمد و مشكل ساز معرفی شد و پشتیبانی عمومی را از دست داد.

سازمان كتاب های درسی ایران افزون بر كتاب های درسی دانش آموزان دوره های دبستان، راهنمایی و دبیرستان (رشته های مختلف)، تالیف و چاپ كتاب های درسی دانش آموزان و دانش جویان مراكز تربیت معلم، دانشسراهای مقدماتی و دانشسراهای راهنمایی را نیز برعهده داشت. این سازمان در آخرین سال پیش از انقلاب، برای سال تحصیلی ۵۸-۵٧ روی هم ٦۳٦ عنوان كتاب درسی تالیف و چاپ كرد. تیراژ مجموع این كتاب ها نزدیک به ٧۰ میلیون جلد كتاب بود.

سازمان پژوهشی و نوسازی آموزشی

سازمان كتاب های درسی ایران طی ۱۵ سال از نظر تولید كتاب های درسی نوآوری های چشمگیری انجام داد. كتاب هایی كه برای نخستین بار در آن سازمان تالیف شد، از نظر درستی متن، تناسب با یادگیرنده، زیبایی چاپ و جلدبندی با كتاب های گذشته بسیار متفاوت بود. لیكن قرار بود آموزگار قبلن آموزش لازم را ببیند و علاوه بر كتاب درسی، از آزمایشگاه و كارگاه و فیلم و دیگر ابزارها و مواد آموزشی كمك بگیرد. اما همه ی وظایف انواع مواد آموزشی بر عهده ی كتاب قرار گرفت که آن هم اغلب با تاخیر به دست دانش آموز می رسید. مشكلات دیگر اجتماعی و آموزشی هم به وجود آمد و بدین ترتیب چاره ی كار را در تاسیس "سازمان پژوهش و نوسازی آموزشی" یافتند.

قانون تشكیل سازمان پژوهش و نوسازی آموزشی ("سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی" كنونی) كه مسئولیت كار تالیف و چاپ و توزیع كتاب های درسی ایران را نیز بر عهده دارد در ۲٧ تیر ماه ۱۳۵۵ به تصویب مجلس شورای ملی رسید و تشكیل شد. مسئولیت این سازمان، بسیار گسترده تر از تالیف كتاب درسی است. در این جا چند ماده از اساس نامه ی آن را نگاه می كنیم: (۲٦)

ماده ۱- به منظور تحقیق و بررسی در مسائل كیفی آموزش و پرورش و ارزش یابی مستمر و تنظیم برنامه های تحصیلی و تالیف و تدوین كتب درسی و آماده سازی مدارس و مؤسسات آموزشی تابع وزارت آموزش و پرورش، سازمانی به نام "سازمان پژوهشی و نوسازی آموزشی" كه در این قانون سازمان نامیده می شود تشكیل می گردد.

ماده ۲- وظایف سازمان عبارت است از:

۱- پژوهش در محتوای برنامه های آموزش و پرورش در دوره های مختلف تحصیلی با توجه به نیازمندی های كشور و توانایی و خصوصیت روانی دانش آموزان و تشخیص و تعیین هدف های هر دوره ی تحصیلی و تهیه و تنظیم برنامه های درسی و تعیین نسبت های مطلوب برای تحصیلات در سطوح و رشته های مختلف.

۲- مطالعه و تنظیم روش های ساده در زمینه ی امتحانات و ارزش یابی

۳- تهیه و تالیف و انتشار كتاب ها و نشریات آموزشی و كمك آموزشی برای دانش آموزان و معلمان و مربیان.

۴- تعیین و تهیه ی مواد و وسایل آموزشی و اجرای طرح های آزمایشی به منظور ارزش یابی روش ها و وسایل آموزشی.

۵- انجام دادن تحقیقات بنیادی در زمینه ی بهبود كیفی و كمی آموزش و پرورش.

٦- تربیت كارشناسان مورد نیاز وزارت آموزش و پرورش.

در ماده ٦ این قانون امده است كه: از تاریخ نشكیل این سازمان وظایف و اعتبارات و تعهدات سازمان كتاب های درسی به این سازمان منتقل می شود.

كتاب های درسی بزرگسالان

پس از انقلاب مشروطیت آموزش عمومی مورد توجه قرار گرفت و كلاس های سوادآموزی بزرگسالان در برخی نقاط ایران تشكیل شد. این موضوع در سال ۱۳۰۵ش بیش تر تقویت شد، لیكن در سال ۱۳۱۵ رسمیت یافت. در این سال آیین نامه ی "تعلیمات اكابر" در هیئت دولت تصویب شد و دو سه عنوان كتاب درسی برای آموزش بزرگسالان،‌ تالیف، چاپ، پخش و تدریس شد. اما جنگ جهانی دوم و پیامدهای ناگوار آن سبب توقف برنامه های آموزشی بزرگسالان شد و حدود ۱۵ سال این فعالیت متوقف شد تا آن كه در سال ۱۳۳۵ بار دیگر مورد توجه قرار گرفت.

در سال ۱۳۴۱ نیز "سپاه دانش" تشكیل شد و دو كتاب درسی سوادآموزی به كودكان و بزرگسالان تالیف و در اختیار آن قرار گرفت. در سال ۱۳۴۳ با تشكیل "كمیته ی ملی پیكار جهانی با بی سوادی" موضوع تالیف كتاب درسی و كمك درسی برای بزرگسالان جدی تر شد و مسئولیت این كار را مستقیمن كمیته ی فوق برعهده گرفت. از سال ۱۳۴۴ كتاب "بخوانیم و بنویسیم" و راهنمای تدریس آن و پنج كتاب با عنوان "بخوانیم و باسواد شویم" تالیف و در كلاس های "پیكار با بی سوادی" تدریس شد. سپس "اداره كل آموزش بزرگسالان" تاسیس شد و کار تالیف كتاب های درسی و جزوه هایی در زمینه های بهداشت و تندرستی، جغرافیا و تاریخ ایران و دیگر مواد خواندنی را برای نوسوادان برعهده گرفت.

پی نوشت ها:

۱- میرزا رضاخان یكی از پنج محصلی بود كه عباس میرزا نایب السلطنه برای آموختن علوم و فنون جدید به انگلستان فرستاد. وی پس از چهار سال اقامت در لندن به ایران بازگشت و خدماتی در پیشرفت سپاه ایران در لشكركشی محمدشاه به هرات انجام داد.

۲- نام كشور اتریش در آن زمان نمسه بود. از این رو استادان اتریشی را نمساوی می گفتند.

۳- روزنامه وقایع التفاقیه، پنج شنبه سوم ماه صفر ۱۲٦۸، گزارش كار را انتشار داده است.

۴- چاپخانه سنگی دارالفنون یا "دار الطباعه خاصه علمیه مباركه دارالفنون طهران" همزمان با گشایش مدرسه كار خود را آغاز كرد. در آن چاپخانه از سال تاسیس (۱۲٦۸ق) تا حدود سال ۱۳۰۰ قمری نزدیك به ۴۰ عنوان كتاب درسی چاپ و صحافی شد. این چاپخانه تا سال ۱۳۲٦ ق برقرار بوده است.

۵- علیقلی میرزا ملقب به اعتضاد السلطنه (۱۲۳۸-۱۲۹۸ق) عموی ناصرالدین شاه و نخستین وزیر علوم و چهارمین رییس دارالفنون بود. وی مردی دانش پرور بود كه به تالیف چند كتاب همت گمارد و در سال ۱۲۸۰ قمری با گردآوری كتاب های فارسی و خارجی كتابخانه ی دارالفنون را تاسیس كرد.

٦- رضاقلی خان (۱۲۱۵-۱۲۸۸ق) در لغت، فلسفه، حكمت، عرفان، شعر و ادب فارسی و عربی و نوشتن تاریخ آگاهی و مهارت داشت. وی كه چندین كتاب هم نوشته است، در نخستین سال های تاسیس مدرسه دارالفنون نظارت و سرپرستی آن را برعهده داشت.

٧- در مقدمه ی این كتاب چنین آمده است: «... از جمله معلمین عالیجاه موسیو كرشیش نمساوی سرهنگ و معلم كل علوم توپخانه و هندسه است كه در عرض این مدت با طبیعتی شایق و نیتی صادق به تربیت شاگردان مخصوصه پرداخت و علوم ضروریه به ایشان آموخت تا هر یك قابل خدمت و لایق منصب شدند و از آن علوم، سابقن كتبی چند مرقوم و مطبوع افتاده و از آن جمله است این كتاب در تشریح و توضیح علم جراثقال و علم حكمت طبیعی كه از علوم غامضه مفید فایده است و چون دستیاری عالیجاه، میرزا زكی مازندرانی یاور توپخانه و مترجم كامل مدرسه از لغت فرانسوی و پارسی متداوله نقل و تحویل افتاد به جهت تكسر فواید و تعدد رسایل در دارالطباعه ناظم دارالفنون رضاقلی چندین مجلد انطباع یافت و در كتابخانه خاصه مدرسه مذكوره مجموع و مظبوط افتاد».

۸- اقبال یغمایی (۱۲۹۵-۱۳٧٦). مدرسه دارالفنون به انضمام تاریخچه دارالفنون و مدارس شرف و علمیه.سروا، ۱۳٧٦.

۹- حاج مهدی قلی هدایت (مخبرالسلطنه).خاطرات و خطرات. انتشارات زوار ، ۱۳٧۵ چاپ چهارم

۱۰- همان

۱۱- حاج میرزا حسن رشدیه (۱۳٦۳-۱۲٦٧ق) از نخستین بنیاد گذاران مدرسه ی جدید در ایران است. وی را به راستی پیر معارف و پدر مدرسه جدید در ایران لقب داده اند.

۱۲- دكتر اقبال قاسمی پویا. مدارس جدید در دوره قاجاریه. مركز نشر دانشگاهی، ۱۳٧٧، برگ های ۲۰۸-۲۰۷

۱۳- حاج سید سعید طباطبایی نایینی (۱۲۹۳ ق) یكی از افرادی است كه در تعلیم و تربیت و فرهنگ معاصر اصفهان نقش موثری داشته است. وی بنیادگذار ۱۰ مدرسه، یك كتابخانه و چاپخانه ی گلبهار در اصفهان و موسس كتابخانه گوهرشاد مشهد است. وی ۱۸ جلد كتاب درسی برای دانش آموزان تالیف كرده است. رجوع كنید به: نقش حاج سعید طباطبایی نایینی در تعلیم و تربیت و فرهنگ معاصر اصفهان، مجتبی ایمانه. یادمان فرهنگ،ج ۱، موزه آموزش و پرورش اصفهان.برگ های ۸۵-۴۹.

۱۴- اسفندیار معتمدی. نخستین دبیرستان در ایران. مجله رشد معلم، سال ۱۸، ش ۳ (آذر ۱۳۷۸) برگ های ٦۴-٦۲

۱۵- میرزا علی خان سرتیپ (ناظمالعلما) تحصیل كرده ی مدرسه ی سن سیر فرانسه و از فعالان انجمن معارف تهران، موسس مدرسه علمیه و ناظم مدرسه ی همایونی در اصفهان و مترجم كتاب تلماك و معلم توپخانه و مدیر دروس دارالفنون بود.

۱٦- فهرست كتب درسی چاپ سنگی، ص ۱۵۳

۱٧- محمد علی فروقی (۱۳۲۱-۱۲۵٦). فیزیك. مقدمه، كتابخانه ایران.

۱۸- وزارت علوم در سال ۱۲۷۵ قمری برابر با ۱۲۳۷ شمسی تاسیس شد. در سال ۱۲۸۵ قمری برابر ۱۲۴۷ شمسی نام آن به "وزارت معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه" تغییر كرد. در خرداد ۱۳۱۴ شمسی نام آن وزارت فرهنگ شد. در آذر ۱۳۴۳ به دو وزارت خانه تقسیم شد: یكی "وزارت فرهنگ و هنر" و دیگری "وزارت آموزش و پرورش". در بهمن ۱۳۴٦ نام "وزارت فرهنگ و هنر" به "وزارت علوم و آموزش عالی" تغییر كرد.

۱۹- دكتر محممود حسابی (استاد دانشگاه)، دكتر كمال جناب (دانشیار)، دكتر امانت الله روشن زائر (دانشیار)، مرتضی قلی اسفندیاری (دبیر) و مدنی گرگانی (دبیر) مولفان كتاب های فیزیك سال سوم دبیرستان بودند. عبدالحسین شیبانی (استاد دانشگاه)، غلامرضا رشید یاسمی (استاد دانشگاه)، دكتر رضا زاده شفق (استاد دانشگاه)، نصرالله فلسفی (استاد دانشگاه) و حسین فرهودی (دبیر) مولفین كتاب های تاریخ بودند.

۲۰- تعداد دبیرستان ها طی دو سال از ۱۸۰ به ۲۱۷ باب رسید. سال نامه مجله تعلیم و تربیت، ۱۳۱۷

۲۱- دكتر ریاحی. كتاب درسی. ماه نامه آموزش و پرورش. شماره ی ۴، سال سی و سوم، خرداد ۱۳۴۲،برگ  ۹.

۲۲- همان جا

۲۳- ابولقاسم پورحسینی. زندگی نامه استاد پرویز شهریاری. نشر مهاجر، ۱۳۸۱.

۲۴- تصویب نامه ی هیئت وزیران

۲۵- ماه نامه آموزش و پرورش، شماره ی ۵، دوره ی سی و چهارم، مهرماه ۱۳۴۳، برگ ۹.

۲٦- اساس نامه سازمان پژوهش و نوسازی آموزشی. مصوب ۲۷/۴/۱۳۵۵ مجلس شورای ملی.

منابع:

۱- آرین پور، یحیی. از صبا تا نیما. تهران، انتشارات حبیبی، ۱۳۵۳ (ج ۲)

۲- آدمیت ، فریدون. امیر كبیر و ایران. تهران، انتشارات خوارزمی، ۱۳۸۰،چ ۹.

۳- اعتماد السلطنه، محمد حسن خان، الماثر و الاثار. به كوشش ایرج افشار، تهران اساطیر  ۱۳٦۳ (ج ۳)

۴- سلطانی فر، صدیقه و همكاران. فهرست كتاب های درسی چاپ سنگی موجود در كتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران. تهران، ۱۳۷٦.

۵- صدیق، دكتر عیسی. تاریخ فرهنگ ایران. تهران، سازمان تربیت معلم و تحقیقات تربیتی، ۱۳۴۲  

٦- ... ، یادگار عمر، تهران امیركبیر ۱۳۵۴ (ج ۳ )

٧- قاسمی پویا، دكتر اقبال. مدارس جدید در دوره قاجار. تهران مركز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۷

۸- محبوبی اردكانی، حسین. تاریخ موسسات جدید در ایران. دانشگاه تهران، ۱۳۷۰

۹- موسوی گرمارودی، افسانه. مدرسه دارالفنون. به همت انجمن ترویج علم ایران، سازمان میراث فرهنگی كشور، خرداد ۱۳۸۲

از: جزیره دانش ایران

 

درآمدی بر تحریف در شاهنامه ی فردوسی

 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

 * * *

 توجه:

خوانندگان ارجمند من می توانند با مجموعه ی مقاله های نوشته شده در این تارنما، در "پیوندهای روزانه" آشنا شوند و مقاله های مورد نظر خود را در "فراخواندن مستقیم نوشته ها" (که هم در "پیوندهای روزانه" و هم در ستون "آرشیو موضوعی" نهاده شده است) به طور مستقیم فراخوانده و بخوانند. با سپاس،  آریا ادیب

* * *

در آمدی بر رساله ی  "تحریف در شاهنامه ی فردوسی"

(نوشته شده در بخش "بررسی ها و پژوهش های ادبی")

روشنفکرنمایان فرومایه ی خادم دربار پهلوی، دست در دست ماموران امپریالیسم، ده ها سال به گونه ای سازمان یافته فردوسی را کوبیدند و اثر جاودانه ی او "شاهنامه" را با بی شرمی وصف ناپذیری به ابتذال کشاندند تا شاید از این راه اعمال و اندیشه های زهرآلود خود را که با هیچ معیار و مقیاس و قانونی قابل توجیه نبود، با استناد به فردوسی که در قلب مردم ایران جای داشت، توجیه کنند. بسیاری از ادیبان آن روزگار نیز در برابر این فریب و خیانت به ادب و فرهنگ ایران، سکوت کردند و اجازه دادند تا مشتی دلقک درباری از شاهنامه اثری ضد شاهنامه بسازند.

کار این تحریف که به قصد استوار ساختن پایه های لرزان دستگاه سلطنت پهلوی انجام گرفت و مرادش "شاه پرست" و "نژادپرست" کردن مردم ایران بود، تا بدان جا پیش رفت که از زبان فردوسی سخنانی در میان مردم رایج گردید  که حتا سایه ای از آن ها در شاهنامه موجود نیست و بر اثر این تبهکاری تاریخی، گردانندگان تبلیغات درباری که سنگ را بسته و سگ را گشاده بودند، توانستند حرف های معینی را در دهان همه بیاندازند و آن قدر تکرار کنند که جزو بدیهیات به شمار آیند.

تا خود امروز کسانی هستند که گمان می کنند یاوه ها و شعرهای بی پدر و مادری چون: «هنر نزد ایرانیان است و بس»، «چو ایران نباشد تن من مباد  بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» (که با بی شرمی بی مانندی حتا در پای مجسمه فردوسی حک شده است)، «چه فرمان یزدان چه فرمان شاه» و بسیاری دروغ های دیگر، گفته های فردوسی، حکیم اندیشمند و آزاداندیش بزرگ توس است.

این جنایت بی سابقه در تاریخ ادبیات ایران که به دست "آکادمیسین" های کشور شاهنشاهی و از طریق انتشار صدها جلد کتاب و رساله و مقاله و بهره گیری از همه ی امکانات تبلیغاتی و آموزشی از کتاب های درسی گرفته تا رادیو و تلویزیون و روزنامه های حلقه به گوش و انجمن ها و موسسات دولتی انجام گرفت، البته از چشم بزرگان دیگری چون ملک الشعرای بهار، مجتبی مینوی و غیره پنهان نماند و آنان در حدی که برای خود ممکن می دانستند، در نوشته هایی به این توهین به ساحت دانای بزرگ توس و مایه افتخار زبان فارسی و فرهنگ ایرانی، حکیم ابوالقاسم فردوسی که با فرومایگی نابخشودنی شاعری هوادار شاهان جابر و نژاد پرستی حنگ طلب معرفی شده بود، اشاره کرده و به این تبهکاری تاریخی و توهین به فردوسی و مردم ایران پاسخ دادند، ولی از آن جا که از کتاب های درسی گرفته تا صفحات روزنامه ها از این ابتذال پر بود، محیطی پیرامون شاهنامه ساخته شد که در آن مشتی ادعاهای بی پشتوانه و شعرهای من درآوردی به بدیهیات مسلم بدل گردید.

اکنون تارنمای زبان و ادبیات فارسی (آریا ادیب) که از جمله بررسی مسایل گرهی قلمرو زبان و ادبیات فارسی را در دستور کار خود دارد، به قصد برداشتن این پرده ی شوم که از نزدیک به هشتاد سال پیش بر این واقعیت تاریخی کشیده شده است، خرسند است که رساله ی پژوهشی "تحریف در شاهنامه ی فردوسی" نوشته ی محقق و دانشمند بزرگ و توانا فرج الله میزانی را که با شیوه ای علمی و با استناد به شاهنامه و پژوهش های بزرگان نام برده در بالا در افشای این دروغ بزرگ تاریخ معاصر ایران نگاشته است، برای آگاهی خوانندگان خود در بخش "بررسی ها و پژوهش های ادبی" (موضوع شماره ی ۱۵) قرار می دهد  تا گام دیگری در جهت از میان رفتن آثار این نامردمی بزرگ تاریخی برداشته شده و در نبرد اندیشه ای، سلاحی که دشمنان فردوسی به نام او ساخته اند، از دست آنان بیرون آورده شود.

به گفته ی نگارنده ی این رساله: « اگر این کار خُرد ما در عین حال یکی از تکانه ها و آغازهای کوچک برای انجام کاری بزرگ در آینده باشد، نگارنده چیزی بیش از اجر خود به دست آورده است». ایدون باد،  آریا ادیب

* * *

 توجه:

خوانندگان ارجمند من می توانند با مجموعه ی مقاله های نوشته شده در این تارنما، در "پیوندهای روزانه" آشنا شوند و مقاله های مورد نظر خود را در "فراخواندن مستقیم نوشته ها" (که هم در "پیوندهای روزانه" و هم در ستون "آرشیو موضوعی" نهاده شده است) به طور مستقیم فراخوانده و بخوانند. با سپاس،  آریا ادیب

* * *

آخرین ۱۰ پرسش از مجموعه ی  آیا می دانستید که . . . ؟ :

٨٢-  آیا می دانستید که حرف عطف " وَ " متعلق به ما نیست و از زبان عربی وارد زبان فارسی شده است؟

۸۳-  آیا می دانستید که واژه ی عربی "عیال" که ایرانیان آن را به معنی "همسر" و "زن" به کار می برند، از اختراع های ایرانیان است و در عربی بدین معنی وجود ندارد؟

۸۴-  آیا می دانستید که پس از اختراع دستگاه چاپ، نخستین کتاب های چاپ شده در جهان به زبان و خط فارسی، کتاب هایی درباره تورات و مسیح بوده است؟

۸۵-  آیا می دانستید که ایرانیان در گذشته به شناسنامه، "سه جلدی" می گفته اند و هنوز هم در برخی جاها می گویند؟

۸٦-  آیا می دانستید که چرا ایرانیان "کُشتی کج" را چنین می نامند؟

۸٧-  آیا می دانستید که واژه ی "آباد" در عبارت "تو رو به جد و آبادت" که عوام به کار می برند، ارتباطی به "آباد" و  "آبادی" ندارد؟

۸۸-  آیا می دانستید که مصدر "چاپیدن" در زبان فارسی پس از آمدن "صنعت چاپ" به ایران و چاپ اسکناس ساخته شده و برخاسته از بدبینی مردم نسبت به دولتمردان آن زمان است؟

۸۹-   آیا می دانستید که چرا هنگامی  که حرف اضافه ی "به" پیش از ضمایر اشاره ی "این" و "آن" و ضمایر شخصی "او" و "ایشان" قرار می گیرد، میان این حرف اضافه و ضمایر گفته شده یک حرف "د" آشکار می شود؟

۹۰-  آیا می دانستید که اصطلاح "شانس خرکی" تا نزدیک به صد سال پیش، در ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی "نقش آوردن" و "نقش خرکی" گفته می شده است و تنها پس از آشنایی فارسی زبانان با زبان فرانسوی به "شانس خرکی" تغییر شکل داده است؟

۹۱-  آیا می دانستید که سبکی که در ادبیات فارسی "سبک هندی" نامیده می شود، در حقیقت "طرز نو" نام دارد و عنوان رایج "سبک هندی" عنوانی نادرست برای آن است ؟

 پاسخ این پرسش ها و بسیاری از پرسش های دیگر را در موضوع "آیا می دانستید که . . . ؟"  در آرشیو موضوعی (موضوع شماره ی ۱۳) بخوانید.

* * *

درآمدی بر تحریف در شاهنامه ی فردوسی

 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

 * * *

 توجه:

خوانندگان ارجمند من می توانند با مجموعه ی مقاله های نوشته شده در این تارنما، در "پیوندهای روزانه" آشنا شوند و مقاله های مورد نظر خود را در "فراخواندن مستقیم نوشته ها" (که هم در "پیوندهای روزانه" و هم در ستون "آرشیو موضوعی" نهاده شده است) به طور مستقیم فراخوانده و بخوانند. با سپاس،  آریا ادیب

* * *

در آمدی بر رساله ی  "تحریف در شاهنامه ی فردوسی"

(نوشته شده در بخش "بررسی ها و پژوهش های ادبی")

روشنفکرنمایان فرومایه ی خادم دربار پهلوی، دست در دست ماموران امپریالیسم، ده ها سال به گونه ای سازمان یافته فردوسی را کوبیدند و اثر جاودانه ی او "شاهنامه" را با بی شرمی وصف ناپذیری به ابتذال کشاندند تا شاید از این راه اعمال و اندیشه های زهرآلود خود را که با هیچ معیار و مقیاس و قانونی قابل توجیه نبود، با استناد به فردوسی که در قلب مردم ایران جای داشت، توجیه کنند. بسیاری از ادیبان آن روزگار نیز در برابر این فریب و خیانت به ادب و فرهنگ ایران، سکوت کردند و اجازه دادند تا مشتی دلقک درباری از شاهنامه اثری ضد شاهنامه بسازند.

کار این تحریف که به قصد استوار ساختن پایه های لرزان دستگاه سلطنت پهلوی انجام گرفت و مرادش "شاه پرست" و "نژادپرست" کردن مردم ایران بود، تا بدان جا پیش رفت که از زبان فردوسی سخنانی در میان مردم رایج گردید  که حتا سایه ای از آن ها در شاهنامه موجود نیست و بر اثر این تبهکاری تاریخی، گردانندگان تبلیغات درباری که سنگ را بسته و سگ را گشاده بودند، توانستند حرف های معینی را در دهان همه بیاندازند و آن قدر تکرار کنند که جزو بدیهیات به شمار آیند.

تا خود امروز کسانی هستند که گمان می کنند یاوه ها و شعرهای بی پدر و مادری چون: «هنر نزد ایرانیان است و بس»، «چو ایران نباشد تن من مباد  بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» (که با بی شرمی بی مانندی حتا در پای مجسمه فردوسی حک شده است)، «چه فرمان یزدان چه فرمان شاه» و بسیاری دروغ های دیگر، گفته های فردوسی، حکیم اندیشمند و آزاداندیش بزرگ توس است.

این جنایت بی سابقه در تاریخ ادبیات ایران که به دست "آکادمیسین" های کشور شاهنشاهی و از طریق انتشار صدها جلد کتاب و رساله و مقاله و بهره گیری از همه ی امکانات تبلیغاتی و آموزشی از کتاب های درسی گرفته تا رادیو و تلویزیون و روزنامه های حلقه به گوش و انجمن ها و موسسات دولتی انجام گرفت، البته از چشم بزرگان دیگری چون ملک الشعرای بهار، مجتبی مینوی و غیره پنهان نماند و آنان در حدی که برای خود ممکن می دانستند، در نوشته هایی به این توهین به ساحت دانای بزرگ توس و مایه افتخار زبان فارسی و فرهنگ ایرانی، حکیم ابوالقاسم فردوسی که با فرومایگی نابخشودنی شاعری هوادار شاهان جابر و نژاد پرستی حنگ طلب معرفی شده بود، اشاره کرده و به این تبهکاری تاریخی و توهین به فردوسی و مردم ایران پاسخ دادند، ولی از آن جا که از کتاب های درسی گرفته تا صفحات روزنامه ها از این ابتذال پر بود، محیطی پیرامون شاهنامه ساخته شد که در آن مشتی ادعاهای بی پشتوانه و شعرهای من درآوردی به بدیهیات مسلم بدل گردید.

اکنون تارنمای زبان و ادبیات فارسی (آریا ادیب) که از جمله بررسی مسایل گرهی قلمرو زبان و ادبیات فارسی را در دستور کار خود دارد، به قصد برداشتن این پرده ی شوم که از نزدیک به هشتاد سال پیش بر این واقعیت تاریخی کشیده شده است، خرسند است که رساله ی پژوهشی "تحریف در شاهنامه ی فردوسی" نوشته ی محقق و دانشمند بزرگ و توانا فرج الله میزانی را که با شیوه ای علمی و با استناد به شاهنامه و پژوهش های بزرگان نام برده در بالا در افشای این دروغ بزرگ تاریخ معاصر ایران نگاشته است، برای آگاهی خوانندگان خود در بخش "بررسی ها و پژوهش های ادبی" (موضوع شماره ی ۱۵) قرار می دهد  تا گام دیگری در جهت از میان رفتن آثار این نامردمی بزرگ تاریخی برداشته شده و در نبرد اندیشه ای، سلاحی که دشمنان فردوسی به نام او ساخته اند، از دست آنان بیرون آورده شود.

به گفته ی نگارنده ی این رساله: « اگر این کار خُرد ما در عین حال یکی از تکانه ها و آغازهای کوچک برای انجام کاری بزرگ در آینده باشد، نگارنده چیزی بیش از اجر خود به دست آورده است». ایدون باد،  آریا ادیب

* * *

 توجه:

خوانندگان ارجمند من می توانند با مجموعه ی مقاله های نوشته شده در این تارنما، در "پیوندهای روزانه" آشنا شوند و مقاله های مورد نظر خود را در "فراخواندن مستقیم نوشته ها" (که هم در "پیوندهای روزانه" و هم در ستون "آرشیو موضوعی" نهاده شده است) به طور مستقیم فراخوانده و بخوانند. با سپاس،  آریا ادیب

* * *

آخرین ۱۰ پرسش از مجموعه ی  آیا می دانستید که . . . ؟ :

٨٢-  آیا می دانستید که حرف عطف " وَ " متعلق به ما نیست و از زبان عربی وارد زبان فارسی شده است؟

۸۳-  آیا می دانستید که واژه ی عربی "عیال" که ایرانیان آن را به معنی "همسر" و "زن" به کار می برند، از اختراع های ایرانیان است و در عربی بدین معنی وجود ندارد؟

۸۴-  آیا می دانستید که پس از اختراع دستگاه چاپ، نخستین کتاب های چاپ شده در جهان به زبان و خط فارسی، کتاب هایی درباره تورات و مسیح بوده است؟

۸۵-  آیا می دانستید که ایرانیان در گذشته به شناسنامه، "سه جلدی" می گفته اند و هنوز هم در برخی جاها می گویند؟

۸٦-  آیا می دانستید که چرا ایرانیان "کُشتی کج" را چنین می نامند؟

۸٧-  آیا می دانستید که واژه ی "آباد" در عبارت "تو رو به جد و آبادت" که عوام به کار می برند، ارتباطی به "آباد" و  "آبادی" ندارد؟

۸۸-  آیا می دانستید که مصدر "چاپیدن" در زبان فارسی پس از آمدن "صنعت چاپ" به ایران و چاپ اسکناس ساخته شده و برخاسته از بدبینی مردم نسبت به دولتمردان آن زمان است؟

۸۹-   آیا می دانستید که چرا هنگامی  که حرف اضافه ی "به" پیش از ضمایر اشاره ی "این" و "آن" و ضمایر شخصی "او" و "ایشان" قرار می گیرد، میان این حرف اضافه و ضمایر گفته شده یک حرف "د" آشکار می شود؟

۹۰-  آیا می دانستید که اصطلاح "شانس خرکی" تا نزدیک به صد سال پیش، در ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی "نقش آوردن" و "نقش خرکی" گفته می شده است و تنها پس از آشنایی فارسی زبانان با زبان فرانسوی به "شانس خرکی" تغییر شکل داده است؟

۹۱-  آیا می دانستید که سبکی که در ادبیات فارسی "سبک هندی" نامیده می شود، در حقیقت "طرز نو" نام دارد و عنوان رایج "سبک هندی" عنوانی نادرست برای آن است ؟

 پاسخ این پرسش ها و بسیاری از پرسش های دیگر را در موضوع "آیا می دانستید که . . . ؟"  در آرشیو موضوعی (موضوع شماره ی ۱۳) بخوانید.

* * *

حماسه سرایی در ایران

 

شماره ی نوشته: ۱۱ / ۱۲

دكتر احمد تفضلی

حماسه سرایی در ایران باستان

بیش تر متن های حماسی پهلوی كه اصولن به ادبیات شفاهی تعلق دارند، در دوره ی اسلامی به عربی و فارسی ترجمه شده یا از میان رفته‌اند. تنها متن حماسی موجود «یادگار زریران» (در پهلوی: ایادگار زریران) است.

یادگار زریران
این متن كه رساله ی كوچكی است، در اصل به زبان پارتی و ظاهرن نثری همراه با شعر بوده است، ولی به صورت كنونی آن به زبان و خط پهلوی است و در آن واژه ها، تركیب ها و ساختارهای زبان پارتی را نیز می‌توان دید و تنها بازسازی شعری برخی از بخش های آن امكان پذیر است.(۱) در این اثر، از جنگ های ایرانیان با خیونان سخن رفته است.
هنگامی كه گشتاسب و پسران و برادران و شاه زادگان و ملازمان او، دین مزدیسنی را می‌پذیرند و خبر آن به خیونان می‌رسد، شاه آنان – ارجاسب– دو تن را به نام های «بیدرفش» و «نام‌خواست» به عنوان فرستاده به ایرانشهر می‌فرستد. «جاماسب» – سالار اشراف– خبر ورود این دو فرستاده را می‌دهد و این دو به حضور گشتاسب بار می‌یابند و پیام ارجاسب را ابلاغ می‌كنند كه در آن از گشتاسب می‌خواهد دین مزدیسنی را رها كند و با وی هم كیش باشد و تهدید می‌كند كه در غیر این صورت، به ایرانشهر لشكر می‌كشد و آن جا را نابود می‌كند و مردمان را اسیر می‌گیرد. «زریر» – برادر گشتاسب و سپاه سالار او – به فرستادگان پاسخ می‌دهد كه: «گشتاسب دین مزدیسنی را رها نمی‌كند.» بیدرفش و نام خواست با این پیام بازمی‌گردند. جنگ درمی‌گیرد كه به پیش گویی جاماسب در آن بیست و سه تن از برادران و پسران گشتاسب، از جمله زریر و پادخسرو، برادران او و فرشادورد (=فرشیدورد) پسر او، كشته می‌شوند.
سرانجام، آن چه جاماسب پیش گویی كرده، روی می دهد. سپس «بستور»، پسر خردسال زریر، برای انتقام‌جویی به میدان می‌رود و بر سر تن بی‌جان پدر سوگ سر می‌دهد كه از نمونه‌های زیبای سوگ در ادبیات ایرانی است. آن گاه به كمك اسفندیار – پسر گشتاسب– پیروز می‌شود و ارجاسب و خیونان شكست خورده، می‌گریزند.
مطالب این اثر از متنی اوستایی گرفته شده است كه امروز اصل آن از میان رفته است. اما بخش هایی از آن در ضمن سرگذشت زردشت در كتاب هفتم دینكرد (۲) آمده است. شرح جنگ های گشتاسب و ارجاسب را دقیقی نیز به نظم كشیده و فردوسی آن ها را عینن نقل كرده است. در مواردی، مطالب این منظومه با «یادگار زریران» قابل انطباق است. متن این رساله در مجموعه ی «متون پهلوی» (۳) به چاپ رسیده است. این رساله به فارسی نیز ترجمه شده است.
برخی داستان های حماسی به زبان پهلوی، احتمالن جدا از «خدای‌نامه» وجود داشته كه امروز در دست نیستند، اما نام آن ها در منابع عربی و فارسی آمده است. از جمله «جاحظ» (۴)، به نقل از «مؤیدی»، مطلبی را به ترجمه ی عربی از «سیرة اسفندیار» به فارسی (احتمالن فارسی میانه، پهلوی) در مورد میهن‌دوستی این شاه زاده آورده است. از همین‌گونه است «داستان رستم و اسفندیار» كه به روایت ابن ندیم «جبله بن سالم» (در نیمه ی نخست سده ی دوم هجری) آن را به عربی ترجمه كرده بود و كتاب «كی‌لهرساب شاه»، كه به گفته ی همین نویسنده آن را «علی بن عبیدة الریحانی» به عربی برگردانیده بود، سكیسران كه مسعودی (۵) آن را ذكر كرده و مترجم آن «ابن مقفع» بوده است. در این كتاب ظاهرن از قهرمان های سیستان، از جمله از كشته شدن اسفندیار به دست رستم و كشته شدن رستم به دست بهمن، سخن در میان بوده است. این نویسنده می‌آورد كه ایرانیان این كتاب را بزرگ می‌شمردند. «اسدی» نیز، در ذیل لغت «وسناذ»، بیتی را به ترجمه ی فهلوی (یكی از لهجه‌های قدیم شمال و غرب ایران) از نامه‌ی «پیران ویسه» نقل كرده است كه درباره‌ی اعمال این پهلوان بوده است. (٦) شهمردان بن ابی‌الخیر نیز، در شرح اخبار «فرامرز و رستم»، مطلبی را در مورد افراسیاب و كیخسرو از سروده نامه ی پهلوی و «تواریخ» دیگر نقل كرده است. (٧)

خدای‌نامه
مهم ترین اثر تاریخی دوره ی ساسانی بی شك «خدای‌نامه» است كه در آن نام پادشاهان سلسله‌های ایرانی و رویدادهای زمان های مختلف را، آمیخته با افسانه، ضبط كرده بودند. در دربار شاهان ساسانی، دفترهای رسمی رویدادها وجود داشت و «آگاثیاس»– تاریخ دان بیزانسی سده ی ششم میلادی– كه هم زمان با خسرو انوشیروان بود، به یاری دوستی به نام «سرگیوس»، از آن ها استفاده كرده است.(۸) مسلمن صورت مفصل مطالب كتیبه‌های شاپور و نرسی در بایگانی رسمی شاهان ساسانی نگاه‌داری می‌شده است. همچنین، در دربار ساسانی كسانی بوده‌اند كه روایت های تاریخی را افسانه‌وار از بَر داشتند. فردوسی آورده است كه در راه شكار، داستان های جمشید و فریدون را برای «بهرام گور» نقل می‌كردند. هم او در مورد «هرمز» می‌گوید كه در زندان از رامشگری خواست كه با رود در «سرود پهلوانی» داستان رویین‌ دز اسفندیار را برای او بخواند. همچنین به روایت جاحظ، انوشیروان در گردشی قصه‌گوی خود را فرا خواند و از او خواست تا داستان جنگ اردشیر بابكان را با پادشان خزر نقل كند. اما وی كه این داستان را قبلن از شاه شنیده بود، چنین وانمود كرد كه اصلن این داستان را نشنیده است. آن گاه انوشیروان خود این داستان را نقل كرد. (۹)
ظاهرن، حتا در زمان بهرام گور، «نامه باستان» وجود داشت كه داستان های آن را در مجلس های بزم می‌خواندند.(۱۰) ولی تدوین «خدای‌نامه» را باید به زمان انوشیروان نسبت داد كه دوران تألیف و ترجمه و نهضت ادبی بوده است. در این زمان، بر پایه ی دفترهای رسمی و نیز با استفاده از سنت های شفاهی و رساله های جداگانه‌ای كه در مطالب گوناگون مرتبط با تاریخ (مانند نسب‌نامه‌ها و فهرست جنگ ها یا شهرها و رویدادهای مربوط به آن ها) وجود داشت، خدای‌نامه تدوین شد. در سرگذشت هر یك از شاهان قصه‌هایی نیز گنجانده می‌شد، مانند داستان شاه ایران (اردشیر اول، شاپور اول یا دوم) و دختر ضیزن، شاخ حضر (=هتره) و داستان های بهرام گور. تدوین‌كنندگان خدای‌نامه همچنین از منابع خارجی، مانند منبعی سریانی در مورد اسكندر، استفاده كرده‌اند.
در زمان پادشاهان بعدی ساسانی، طبعن مطالبی بر آن افزوده گشت و پس از برافتادن ساسانیان نیز سرنوشت یزدگرد سوم را تا كشته شدنش بدان افزودند. آن چه مقدسی (۱۱) در مورد چه گونگی كشته شدن یزدگرد سوم در یكی از روستاهای مرو به دست آسیابانی به نقل از خدای‌نامه آورده، از ترجمه ی عربی متنی از خدای‌نامه پهلوی گرفته شده است كه این حادثه را در بر داشت. خدای‌نامه نه تنها رویدادهای زمان پادشاهان را در بر داشت، بلكه در آن، خطبه‌ها و كلمات قصار و وصیت های آنان نیز ذكر شده بود؛ مثلن، «عامری» جمله هایی را كه از عهد شاپور به پسرش هرمز نقل شده است، به روایت خدای‌نامه آورده است.(۱۲)
اصل خدای‌نامه به پهلوی در دست نیست، اما با مطالعه ی منابع عربی و فارسی مربوط به تاریخ ایران و شاهنامه فردوسی، می‌توان عناصر تشكیل‌دهنده‌ی آن را تعیین كرد. این عناصر عبارتند از:
۱- داستان ها و استوره‌های كهن هند و ایرانی و قوم های ایرانی كه در آن ها شرح اعمال قهرمانان قدیم و كشمكش‌های قبیله های گوناگون و دخالت خدایان به طرفداری از پرستندگان آنان و غیره آمده بود و نمونه ی آن ها را در اوستا می‌یابیم؛ مانند داستان های مربوط به جمشید و ضحاك، جنگ های ایرانیان و تورانیان، تیراندازی آرش و اژدهاكشی گرشاسب و غیره. گاهواره ی این هسته ی اصلی، تاریخ افسانه‌ای ایرانیان مشرق ایران بزرگ بوده است.
۲- در زمان اشكانیان، این روایت ها، كه می‌توان آن ها را روایت های كیانی نامید، با روایت های مربوط به شاهان و قهرمانان اشكانی در‌هم‌آمیخت و بدین‌گونه می‌بینیم كه گیو، گودرز، میلاد و بیژن به صورت قهرمانانی در خدمت دربار پادشاهان كیانی درمی‌آیند و رقابت با خاندان ها مانند خاندان توس و گودرز در افسانه‌های كاووس بازتاب می یابد. گفتنی است كه اصل قدیم‌ترین روایت حماسی ایران، یعنی «یادگار زریران»، همان‌گونه كه گفته شد، مربوط به دوره ی اشكانی است، گرچه تدوین آن به صورتی كه اكنون در دست داریم، به دوره ی ساسانی بازمی‌گردد. احتمالن، برخی از داستان های شاهنامه نیز كه در مأخذ دیگر دیده نمی‌شود و ظاهرن در خدای‌نامه هم نبوده است – مانند داستان «بیژن و منیژه»–  اصل اشكانی دارند. برخی از استوره‌های ایرانی كه آن ها را در روایت های نویسندگان ارمنی می‌یابیم، احتمالن در این زمان به ارمنستان رفته است؛ مانند داستان فریدون و ضحاك، كه آن را «موسی خورنی» نقل كرده است. صورت «هریتون» به جای «فریدون»، نشان می‌دهد كه این داستان از طریق اشكانیان به ارمنستان رفته است.
۳- در همین زمان اشكانیان، دسته‌ای از قوم های سكایی در اواخر سده ی دوم میلادی به ناحیه‌ای كه بعدها به نام آنان «سگستان» یا «سیستان» نامیده شد، مهاجرت كردند و افسانه‌های آنان درباره ی زال و رستم با اساتیر كیانی و اشكانی درهم‌آمیخت. نام «زال» به معنی «پیر» – كه از نظر لغوی واژه‌ای سكایی است–  بر اصل سكایی داستان های او دلالت می کند. پیدا شدن قطعه‌ای از داستان رستم به زبان «سُغدی» حكایت از رواج این‌گونه داستان ها در آسیای میانه دارد. بنابراین، می‌توان حدس زد كه این داستان ها همراه با قوم های سكایی وارد سیستان شده و از آن جا به تاریخ افسانه‌ای ایران راه یافته است. ذكر نام رستم در دو رساله ی پهلوی كه اصل پارتی دارند– یعنی یادگار زریران و درخت آسوری– نیز حكایت از رواج داستان های رستم در دوره ی اشكانی دارد. همچنین، می‌توان حدس زد كه داستان های مربوط به رستم یا دست کم برخی از آن ها كه در آثار نویسندگان ارمنی مانند «موسی خورنی» و «گریگور ماگیستروس» نقل شده، در زمان اشكانیان كه با ارمنستان ارتباط سیاسی و فرهنگی نزدیكی داشتند، به آن جا راه یافته است. داستان های رستم در اوایل دوره ی اسلامی در حیره نیز رواج داشت و در مكه نقل می‌شد.
۴- در زمان ساسانیان نیز شرح حال پادشاهان و اعمال قهرمانی آنان افسانه‌وار به این تاریخ افزوده گشت. در دوره ی ساسانی احتمالن نوشته هایی از خدای‌نامه وجود داشت كه تدوین‌كنندگان، روایت ها را بر حسب دید خود در آن ها گرد آورده بودند. در برخی از آن ها كه شاید دبیران شاهی نقش بیش تری در تدوینشان داشتند، رویدادهای سیاسی و اجتماعی از اهمیت بیش تری برخوردار بود. در نوشته هایی كه موبدان و روحانیان در تدوین آن ها شركت داشتند و نمونه‌هایی از آن ها را در كتاب های پهلوی می‌بینیم، با دیدی دینی به رویدادها نگریسته شده است. احتمالن، خاندان های بزرگ ساسانی نیز در تنظیم داستان های پهلوانی نقش مهمی ایفا كرده‌اند.
در دوران اسلامی، خدای‌نامه با عنوان هایی مانند «سیرالملوك» یا «سیر ملوك الفرس» و غیره به عربی ترجمه شد. از روایت های «حمزه اصفهانی» و «ابن ندیم» و مقدمه ی قدیم شاهنامه و غیره به وجود ۹ ترجمه و اقتباس از خدای‌نامه به عربی پی‌می‌بریم. از قدیم‌ترین مترجمان معروف این كتاب «ابن مقفع» است. جز او، نویسندگان دیگری نیز خدای‌نامه یا بخش هایی از آن را ترجمه كرده‌اند، مانند محمدبن جهم برمكی و زادویه پسر شاهویه اصفهان. مترجمان و ناقلان دیگری نیز بودند كه همراه با ترجمه یا نقل و گردآوری، مطالب دیگر مربوط به تاریخ ایران را یا از روی منابع دیگر یا بر اساس تخیل بر آن می‌افزودند. ترجمه‌های خدای‌نامه، مأخذ عمده ی تاریخ‌نویسان دوره اسلامی – مانند طبری، مسعودی، ابن قتیبه، بلاذری، حمزه اصفهانی، ثعالبی و دیگران– قرار گرفت. در ترجمه‌های عربی خدای‌نامه، طبعن بسیاری از عناصر زردشتی حذف گردید.
ترجمه‌های خدای‌نامه به عربی و احتمالن اصل پهلوی آن مورد استفاده ی نویسندگان و سرایندگان شاهنامه‌ها به فارسی در سده ی چهارم هجری قرار گرفت. اینان عبارت بودند از مسعودی مروزی (شاعر)، ابوالمؤید بلخی (نثرنویس)، مؤلفان شاهنامه ی ابومنصوری (به نثر) و بوعلی بلخی (شاعر). فردوسی بنیاد كار خود را بر شاهنامه ی ابومنصوری نهاده، ولی از منابع دیگر، به ویژه از روایت های سینه به سینه، نیز جای‌جای استفاده كرده است.
ابن ندیم، غیر از خدای‌نامه، از كتاب های تاریخی (یا رمان های تاریخی) دیگر مانند كتاب «بهرام و نرسی»، كتاب «بهرام چوبین» ترجمه ی جبله بن سالم، كتاب «شهربراز با پرویز» و كتاب «انوشروان» نام برده است. از آن جا كه وی این كتاب ها را جدا از خدای‌نامه نام برده است، احتمال می‌رود كه این آثار یا از اجزای تشكیل دهنده‌ی خدای‌نامه نبوده اند یا مطالب آن ها در این كتاب به اختصار ذكر شده بوده است.
در مورد یكی از این كتاب ها اطلاع بیش تری در دست است و آن «داستان شروین دشتبی» است.
 

داستان شروین دشتبی
شروین، فرزند برمیان (شاید: نریمان) از اهالی قزوین (دشتبی)، از سرداران ایرانی بود كه در زمان یكی از شاهان ساسانی (یزدگرد پدر یزدگرد اول به روایت حمزه اصفهانی و مجمل التواریخ، یا شاپور دوم ساسانی به روایت حمدالله مستوفی، یا انوشیروان به روایت دینوری و سیرالملوك و نهایه الارب) می‌زیست. پادشاه روم از او خواست كه كسی را به قیمومت فرزند صغیرش بگمارد. شروین بدین سمت مأمور گردید و رهسپار روم شد و پس از بیست سال، به فرمان شاه ایران، مملكت روم را به شاه زاده ی رومی سپرد و به ایران بازگشت. (۱۳) نویسندگان دوران اسلامی به داستان «شروین و خرین» (یا خورین) اشاره كرده‌اند. دینوری خرین را بنده (=ملوك) شروین خوانده و او را با صفات «سواركار جوانمرد و دلیر» توصیف كرده است.
در شعری عربی شروین و خرین با صفات «شیر شجاع و دلاور و دلیر» ذكر شده‌اند و در شعری دیگر، در شرح تصویری بر دیوار، شروین «دستار بر سر، نشسته» و خرین «تازان در حالی كه با تیری بچه حیوان زیبا و زبان بسته‌ای را نشانه گرفته» توصیف شده است. (۱۴) در مجمل‌التواریخ آمده است: «اندر عهد یزدجرد بن هرمز، قصه شروین و خورین بوده است، و آن كه روم خوانند، نه روم بوده است و شنیده‌ام روم را حلوان خوانده‌اند و آن تا... كه خورین او را بكشت، راه (=فاصله) داشته است، آن جا كه اكنون طاق گرا خوانند و شروین را آن زن جادو دوست گرفت كه مریه خوانندش و او را مدتی ببست، چنان‌كه در قصه گویند و خدای داند كیفیت آن.» از این روایت ها آشکار می‌شود كه داستان شروین از زمره رمان های تاریخی بوده است. از سوی دیگر «ابونواس» داستان شروین را هم‌تراز «ویس و رامین» آورده است. از این رو، می‌توان تصور كرد كه این داستان دارای رویدادهای عاشقانه نیز بوده است. این تصور را روایت حمدالله مستوفی نیز تأیید می‌كند كه می‌نویسد: «نام شروین در شعرهای پهلوی (۱۵) بسیار است. كتابی است در عشق نامه او، شروینیان خوانند.» حمزه اصفهانی در شرح شروین كه در یكی از «فارسیات ابونواس» آمده، می‌نویسد كه داستانی (=احدوثه) بوده كه آن را با آواز می‌خوانده‌اند.
مسعودی نیز از كتابی كه ایرانیان در شرح حال و اعمال بهرام چوبین داشته‌اند، یاد كرده است.(۱٦) به نقل «بیهقی»، خسروپرویز پس از پیروزی بر بهرام چوبین دستور داد كه همه ی جنگ ها و رویدادها را، جملگی بنویسند.(۱٧) نویسندگان دوران اسلامی (مانند طبری، دینوری، یعقوبی و بلعمی) سرگذشت افسانه‌آمیز بهرام چوبین را آورده‌اند. مسعودی از كتابی به نام «كهنامه» (گاه نامه) از منصب ها و مقامات كشور ایران یاد می‌كند كه، به گفته ی او، دارای  ششصد مرتبه بود. از گفته‌ی او چنین برمی‌آید كه این كتاب در زمان او (سده ی چهارم هجری) موجود بوده است. وی آن را از قبیل «آیین ناماه» (آیین نامه) شمرده است. مسعودی خود برخی از این منصب ها را – مانند موبدان موبد، بزرگ فرمدار، اسپهبد، دبیربد، هوتخشبد (رییس اهل حرفه و كاسبان) و استریوشان بد (رییس كشاورزان)–  نام برده است.(۱۸)
همین نویسنده آورده است كه در سال ۳۰۳ هجری در شهر استخر فارس نزد یكی از خاندان های بزرگ اشرافی ایرانی كتاب بزرگ بسیار نفیسی را دیده است دارای مطالب فراوان در علوم ایرانیان و سرگذشت پادشاهان و بناها و ملك‌داری آنان كه مانند آن ها را در كتاب های دیگر مانند خدای‌نامه و آیین‌نامه و گاه‌نامه ندیده بود. به گفته ی او، این كتاب تصویر بیست و هفت تن از شاهان ساسانی را – بیست و پنج تن مرد و دو تن زن– در بر داشت. در این تصویرها مشخص بود كه شاه در هنگام مرگ، جوان بود یا پیر؛ همچنین زیورها و تاج و موها و ریش و خطوط چهره‌اش در این تصویر مشخص بود. هرگاه یكی از شاهان درمی‌گذشت، تصویر او را می‌كشیدند و آن را به خزانه می‌سپردند تا احوال مردگان بر زندگان پنهان نماند. هر شاهی كه به جنگ می‌پرداخت، ایستاده و هر شاهی كه به كارهای دیگر می‌پرداخت، نشسته تصویر می‌شد. رفتار هر كدام از آنان با خواص و عوام و رویدادهای مهمی كه در زمان فرمان روایی این شاه پیش آمده بود ثبت می‌شد.
به گفته ی همین نویسنده، این كتاب در نیمه ی جمادی‌الآخر سال ۱۱۳ هجری، از روی آن چه در خزاین شاهان بود، نوشته شده و برای هشام بن عبدالملك بن مروان، از فارسی (فارسی میانه= پهلوی) به عربی ترجمه شد.
سپس مسعودی، بر پایه ی این كتاب، رنگ لباس و تاج و سلاح اردشیر (نخستین شاه ساسانی) و یزدگرد (آخرین شاه این سلسله) را شرح می‌دهد.(۱۹) حمزه اصفهانی در توصیف لباس شاهان ساسانی مطالبی را از اثری به نام كتاب «صور ملوك بنی ساسان» (یا به اختصار كتاب «الصور») نقل كرده است. ظاهرن، مأخذ او همین كتاب است.(۲۰)
از دیگر كتاب های تاریخی پهلوی كه در سده های نخستین اسلامی وجود داشت و سپس از میان رفت، كتاب هایی است كه اصطخری (سده ی چهارم هجری) نام برده است. وی در وصف «حصن الجص» (دژ گچ، دژ سپید) در ناحیه ی ارجان (بهبهان كنونی) می‌نویسد كه در این دژ، زردشتیان هستند و به مطالعه ی «ایادكارات» و شرح نبردهای خود می‌پردازند.(۲۱) ایادكارات (جمع عربی ایادكار، در پهلوی ایادگار) به معنی «رساله و كتاب» است و برخی از كتاب های پهلوی این عنوان را دارند. از سخن «ابن حوقل» برمی‌آید كه این «ایادگارها» كتاب های تاریخی بودند.(۲۲) در رساله‌های مربوط به كشورداری و آداب فرمان‌روایی، مانند عهدها و «كارنامه انوشروان» و «نامه تنسر»، نیز به مطالب تاریخی برمی‌خوریم.

پی نوشت ها:
۱- «بنونبست» نخستین بار به شعر بودن متن پی برد و كوشید تا ساختمان شعری آن را مشخص كند.
۲- نك به آموزگار- تفضلی، ۱۳٧۰
۳- Jamasp-Asana, ۱۸۹۷- ۱۹۱۳, ۱ -  ۱٧
دو نسخه مورد استفاده او عبارت بودند از JJ ,MK نك به بعد: بخش معرفی نسخه‌های خطی پهلوی
۴- رسایل، ج ۲، ۴۰۸
۵- مروج، ج ۲، ۲٦٧. نیز نك به ,Christensen  ،  ۱۹۲۱، ۱۴۲ و ترجمه ی فارسی، ۱۳۳٦، ۲۰۵
٦- لغت فرس، به كوشش دبیرسیاقی، ۴٦؛ تقی زاده، ۱۹۲۰، ۱۲تا ۱۴
۷- نزهت نامه علایی، ۳۲۹
۸- Noldeke, ۱۹۲۰,۱۳.
و ترجمه فارسی آن ۱۳۲۷،۲۳. نیز نك به  ۱۹۹۰،۲۱۴  Shahbazi.
۹- التاج، ۵۴. مسعودی، مروج، ج ۴، ۱۱۱. همین روایت را آورده و آن را به شیرویه نسبت داده و نام قصه‌گوی را «بندار» پسر خرشید ذكر كرده است.
۱۰- شاهنامه، ج۷، ۳۲۳، ب ۳۱۴ به بعد. بنداری «نامه باستان» را «كتب الملوك» ترجمه كرده است. نك به ۱۹۹۰، ۲۱۳ Shahbazi.
۱۱- البدء، ج ۵، ۱۹۷
۱۲- السعادة و الاسعاد، ۲۹٦، ۲۹۸، ۳۰۰، ۳۱۷، ۴۲٧، ۴۲۹، ۴۳۱، ۴۳۲، ۴۳۵
۱۳- بنا به روایات دیگر، وی به دستور انوشیروان برای دریافت خراج به روم رفت. به روایت «پروكپیوس»، امپراتور روم «آركادیوس» در هنگام بیماری فرزند خود «تئودوسیوس» را به یزدگرد سپرد تا از او حمایت كند. آركادیوس در سال ۴۰۸م درگذشت. بنابراین، شاه مورد نظر یزدگرد اول (۳۹۹تا ۴۲۱م) بوده است. نك به:  Minorsky,۱۹٦۲ .
۱۴- ابن فقیه همدانی، البلدان، ۱۵۹، ۲۱٦
۱۵- تاریخ گزیده،۱۱۰. منظور اشعار محلی غرب و شمال غربی است كه به فهلویات شهرت داشته است. در این جا منظور اشعار محلی به لهجه‌ی محلی قزوین است.
۱٦- مروج الذهب، ج ۱، ۳۱۸
۱۷- المحاسن و المساوی، ۴۵۰
۱۸- التنبیه، ۱۰۴ و ۱۰٦ و ترجمه فارسی آن، ج ۲، ۱۳۳۲، ۸۱ به بعد و نیز «اینوسترانتسف»، ۱۳۵۱، ۳۵ و ۱۴۹ یادداشت.
۱۹- همان، ۱۰٦
۲۰- سنی ملوك الارض، ۴۴ تا ۵۵
۲۱- المسالك و الممالك، ۱۱
۲۲- صورة الارض، ۳٧۳ 



 از كتاب «تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام»، دکتر احمد تفضلی، انتشارات سخن، تهران، ۱۳۸٦

 

تیپ های گوناگون زن در داستان های معاصر ایرانی

 

شماره ی نوشته: ۱۰ / ۱۲

فرشته احمدی

تیپ های گوناگون زن در داستان های معاصر ایرانی

از زمانى که شهرزاد با گفتن داستان هایى از حیله و مکر زنان، آشوب دل شهریار را بیش تر مى کرد تا امروز این موجود عجیب و غریب و چندوجهى که با تاباندن نورهاى مختلف بر او طیف هاى جدیدى از شخصیتش را به نمایش مى گذارد، در داستان ها جاخوش کرده و بى حضورش داستان نویس براى رنگ و بو دادن به نوشته اش باید به فکر مقدمه چینی دیگرى باشد. زن هاى هزار و یک رنگ هزار و یک شب، مادام بوارى، آناکارنینا، زن هاى بور و مشکى هیچکاک، زن هاى اندرونى نشین و مظلوم یا مظلوم نماى نویسندگان معاصرمان، صورتک هاى گوناگونی از زن را برایمان به تصویر کشیده اند. قدیمى ترین و پابرجاترین نقشى که زن ها در قصه ها به عهده داشته اند نقش مادرانه بوده است. "زن – مادر" در داستان هاى مردانه و زنانه تقریبن حضور یکسانى دارد. ممکن است داستان نویس زن به علت احساس "هم ذات پندارى" با مادر داستانش، به داستان کیفیت دیگری بدهد، ولی در حس بنیادى اش با داستان نویس مرد تفاوت زیادى ندارد. به علت غریزى بودن مساله، فرهنگ و جغرافیا هم مانند جنسیت تاثیر مهمى در ایجاد و درک احساس مادرانه ندارد.

"زن - مادر" به عنوان نقشی محورى یا فرعى در بیش تر داستان ها حضور دارد. یکى از به یاد ماندنى ترین آن ها «زرى» در کتاب "سووشون" نوشته ی سیمین دانشور است که تقریبن همه ی ویژگی های کلاسیک این نوع زن را دارا است. در نگاه مادرانه، خانواده مهم ترین محور اندیشه های زن را تشکیل مى دهد. مرد (شوهر) و فرزندان جایى براى بقیه ی دلمشغولى هاى او باقى نمى گذارند و زن از این دیدگاه همه ی رویدادهای پیرامونش را تفسیر مى کند. چتر مادرانه در مواقع زیادى مرد را نیز زیر سایه ی خود مى گیرد. در برگ ۴۷ کتاب، یوسف که خسته است روى مبل مى نشیند و زرى رو به رویش روى زمین زانو مى زند و چکمه هاى او را از پایش در مى آورد.

زن - مادر با درون گرایى و دوراندیشى در حالى که ظاهرن به اندازه ی پدر فعال به نظر نمى رسد، نقش مهمى در حفظ کانون خانواده و ایجاد ثبات و آرامش آن برعهده دارد. با غریزه اش پیش از منطق مرد، رویدادها را پیش بینى مى کند. مى کوشد تا آرامش بقیه را فراهم کند، حتا به بهای تلاطم درونى و همیشگى خودش. در مواردى که خطرى از طریق او خانواده را تهدید مى کند - مثلن عشقى ممنوع- مادر بودن بیش تر از همسر بودن او را به خانواده در پیوند نگه مى دارد. «کلاریس» زویا پیرزاد یا راوى «دفترچه ممنوع» نوشته ی آلبا دسس پدس نمونه هاى دیگرى از خانواده محورى را تصویر مى کنند.

مدیریت پنهانى امور، سنگ صبور بودن، چشم انتظارى، رازدارى، دست هاى زبر یا مهربان و ... از خصوصیات زن – مادر است. زیبایى زن در وجه لطافت و مهربانى اش ارزیابى مى شود و در درجه ی نخست اهمیت قرار ندارد.

همه ی نویسندگان زن گاهى به نقش مادرانه نزدیک مى شوند، حتا اگر زن غالب در داستان هایشان نقش دیگرى مثلن نقشى نزدیک به مردها را بازى کند. "زن – مرد" در داستان هاى منیرو روانى پور به علت داشتن آرمان ها و آرزوهایى خارج از کانون خانواده، چهره ی دیگرى از زن را به نمایش مى گذارد. از ویژگی های عمده ی زن - مرد مى توان به استقلال طلبى، جست وجوى راهى براى خروج از وضع موجود، نوآورى، تاثیر گذاشتن بر زندگى دیگران و ... اشاره کرد. برعکس زن - مادر، خانواده دغدغه اصلى این گونه زنان نیست. بیش تر آنان در خارج از کانون خانواده در جست وجوى کمال و تعالى خود هستند. آنان در عشق ورزیدن و در ایفاى نقش مادرى هرگز خود را یکسر فراموش نمى کنند و نه تنها با سلاح زنان دیگر یعنى مهربانى، بلکه با مدیریت و هوشمندى با مسایل برخورد مى کنند. «افسانه» راوى رمان "دل فولاد" نوشته ی روانى پور در برخوردش با پسر معتاد صاحبخانه هر چند به عواطف مادرانه و حتا عاشقانه نزدیک مى شود، ولی زن - مرد وجود او قاطع تر عمل مى کند و سر رشته ی امور را به دست مى گیرد. زن - مرد زیاد در بند زیبایى ظاهرش نیست، اگر به آینه نگاه کند، مى خواهد ببیند چه قدر پیر شده تا بداند چه قدر فرصت دارد که کارهایش را به انجام برساند. حضور او در جامعه مهم ترین مشخصه ی او است، در حالى که زن - مادر صبور در مقام مادر یا همسر  ِ کسى که نقش مهمى در جامعه دارد، نقشش را ایفا مى کند. زن - مرد حتا اگر دارای خانواده اى شود، دغدغه هایش را به محور آن محدود نمى کند، در داستان هاى "زن فرودگاه فرانکفورت" چنین زنى را زیاد مى بینیم. زن - مرد از جایگاهش ناراضى است و براى تغییر وضعیتش ممکن است ویژگی های زنانه را مزاحم بداند. برخوردش با مردها خصمانه نیست و حتا با آنان به تر از زن ها طرف سخن مى شود.

در داستان هایى با بافت اجتماعى کهنه تر، زن - مادر حضور پر رنگ ترى دارد، در مقابل، جامعه ی شهرى تر، زنان را به مشاغل تازه ترى وارد مى کند. در چنین زمینه اى زن حتا با حفظ نقش کهن خود (نقش مادرانه) استقلال خود را با کار، خلاقیت و ... حفظ مى کند و در حالت اغراق آمیزتر ویژگی های مردانه از خود بروز مى دهد و می کوشد عواطف زنانه اش را نشان ندهد.

چهره ی دیگرى که زنان از دیرباز در قصه ها نشان داده اند، چهره بسیار زنانه شان است که همواره راه گشاى داستان هاى عاشقانه و پر سوز و گداز بوده است و گاه آشکارا براى کشمکش و آشوب و حتا به آتش کشیده شدن شهرها. حضور "زن – زن" در داستان هاى مردانه پر رنگ تر و پا برجا تر از نقش هاى دیگر است. ولی معمولن از دیدگاه بیرونى مورد توجه قرار مى گیرد و چه اثیرى باشد چه زمینى، فتنه گر است و بانى آشفتگى. چنین زنى در نگاه نویسندگان زن به شکل دیگرى از سوی خواننده درک مى شود، در میان داستان نویسان زن معاصر، شیوا ارسطویى با دل و جرات بیش ترى به چنین زنى میدان عمل داده است. شهرزاد داستان هاى او زنى است که علاوه بر کوشش براى فراتر رفتن از زندگى روزمره (مانند زن- مرد) به ویژگى هاى زنانه اش نیز پرداخته است. توجه به زیبایى، ترس از پیر شدن، اهمیت دادن به عشق، تکیه بر قدرت مردانه و ... از ویژگی های عمده ی زن - زن است. تقریبن در همه ی داستان هاى مجموعه ی «آفتاب و مهتاب» رابطه ی عاشقانه - نه خانوادگى- وجود دارد. زن در این داستان ها به شکلى واقع بینانه ویژگی های ذاتى خود را پذیرفته و با آن ها زندگى مى کند نه مبارزه. حتا شهرزاد داستان بلند «آسمان خالى نیست» را که شاعر و متفکر و جست وجوگر است، بارها جلوى آینه مى بینیم و بارها هم اوست که سر دوراهى است. مردهایى در زندگى اش وجود دارند که بخشى از وجودش به شدت به آنان وابسته است. زن - مرد درونش او را به سمت استقلال مى کشاند و نیمه ی بسیار زنانه اش او را کامل مى کند. ناهید و آناهیتاى داستان «آسمان خالى نیست» تداعى کننده ی همین دو بخشند که یکى رو به آسمان دارد و دیگرى به شدت زمینى است.

در داستان هاى «آفتاب و مهتاب» این حس زنانه با تاکید بر رنگ ها، رقص، عشق و ناکامى تشدید مى شود. در داستان «غذاى چینى» باز هم دوگانگى را مى بینیم. زن در موقعیت سازنده (فیلم ساز و منتقد) و زن در موقعیت زنانه. در داستان «او را که دیدم زیبا شدم» به شکل کاملى با احساسات زنانه مواجه ایم. زمینه ی داستان به راحتى امکان نزدیک شدن به حس مادرانه را فراهم مى کند. نویسنده ی دیگری با تفکر دیگر، در چنین وضعیتى نقش اصلى داستان را به زن - مادر مى دهد، ولی در نگاه زنانه ی ارسطویى به راحتى وضعیتی عاشقانه شکل مى گیرد. زیرا زن در نگاه او بدون ذره اى افسوس زن است. زنى که همه ی پستى و بلندى هاى وجود خود را پذیرفته و با آگاهى بر آن ها و نیازهایش در موقعیت هاى گوناگون، طبیعى ترین و غریزى ترین بخش خود را نشان مى دهد. نیمه ی هنرمندى هم اگر در او وجود داشته باشد (غذاى چینى، آمده بودم با دخترم چاى بخورم، آسمان خالى نیست و...) موجب مخدوش شدن نیمه ی دیگر نمى شود.

زنان مظلوم و ستمدیده از جانب مردان، در دو سه دهه اخیر دستمایه ی بسیارى از نویسندگان زن بوده اند. "زن – مظلوم" گاهى مورد توجه نویسندگان مرد نیز قرار گرفته است. داستان «طبقه هم کف» یوریک کریم مسیحى که در مجموعه اى به همین نام منتشر شده است، چنین نگاهى دارد. ولی اصولن این شیوه ی برخورد نویسندگان زن و به ویژه گروهى از آنان است که حقوق از دست رفته و جایگاه اجتماعى زنان، دغدغه ی اصلى شان است. تقریبن همه ی نویسندگان زن ولو در چند داستان و یا در چند موقعیت کوچک، چنین مضمونى را دست مایه ی کارشان قرار مى دهند، حتا اگر زن مورد توجه شان از جنس دیگرى باشد. در داستان هاى «سنگ هاى شیطان»، «کافه چى»، «کنیزو» و حتا «دل فولاد» منیرو روانى پور به این مساله توجه شده است، هر چند قبلن زنان روانى پور را به طور عمده در دسته دیگرى قرار دادیم، دسته اى که روى زمین سفت راه مى روند، مى دانند چه مى خواهند و براى رسیدن به خواسته شان ظلم و جور یک مرد جلودارشان نیست. مظلومیت زن گاهى نقش مقابلى مثل مرد ظالم، پدر دیکتاتور یا خانواده اى سنتى دارد و گاه جنبه هاى فیزیکى و جسمانى او براى نگه داشتنش در موقعیتى دردآور کافى به نظر مى رسند. در کتاب «بعد از ردیف درخت ها» نوشته ی زهره حکیمى، زن همیشه گرفتار یکى از این موقعیت ها است. در داستان هاى «ابر پنبه اى سفید سرگردان» و «گل هاى یاس» در کلاسیک ترین شکل، مرد ظالم را مى بینیم و در داستان هایى مثل «درد» و «من که بى سلاحم» که نامش از مجموعه ی شعر خاطره حجازى به نام «اندوه زن بودن» وام گرفته شده است، خصوصیات ذاتى زن او را در موقعیتى اندوه بار قرار مى دهند. در داستانى مانند «سقوط» نوشته نصرت ماسورى نیز نفس زن بودن، اندوهناک تصویر شده است. مقایسه ی این دیدگاه با دیدگاه بسیار زنانه ی شیوا ارسطویى که ویژگى هاى زنانه را راحت و بدون درد پذیرا شده جالب است. در داستان جدید «پله ها» نوشته ی بهناز علی پور، حضور مرد بدبین و مشکوک نشان مى دهد که مظلومیت زن هنوز هم مورد توجه است و احتمالن تا سال هاى زیادى در آینده موضوع داستان هاى بى شمارى قرار مى گیرد. این گونه داستان ها معمولن موضع مشخصى دارند و از نگاه بى قضاوت مورد نظر چخوف دورند. در واقع موضع اتخاذ شده، انگیزه ی اصلى نوشته شدن این گونه داستان است و همین، خودانگیختگى و بارورى را از داستان مى گیرد و جهتى خشک و منطقى به آن مى دهد.

"زن – انسان" آخرین تیپى است که در این بررسى به آن پرداخته مى شود. در این نگاه، زن به علت جنسیت و موقعیت اجتماعى در جایگاهى متفاوت با مرد قرار نمى گیرد، به او به عنوان موجودى نگاه مى شود که به علتى روان شناسانه یا هستى شناسانه مورد توجه است و زن یا مرد بودنش در اصل ماجرا بى تاثیر است. در این داستان ها ممکن است زن در موقعیتى مادرانه، زنانه و حتا مظلومانه قرار بگیرد، ولی درونمایه ی اصلى داستان موضوعى وراى جنسیت است و ما را با آدم ها و ذهنیت آنان مواجه مى کند. گذشتن از تعصب جانب دارانه و نگاه عمیق به انسان و روابطش، گاهى ما را با داستانى رو به رو مى کند که باور نمى کنیم از قلم زنى پدید آمده باشد، مانند داستان «گریز» نوشته ی کاترین منسفیلد که در نگاهى سطحى، داستانى ضد زن به نظر مى رسد یا مشابه آن داستان «ویکفیلد» نوشته ی ناتالى هاثورن. در هر دوى این داستان ها مرد خانه مى گریزد. یکى به خانه اى غیر از خانه خودش، ولی نزدیک به آن و دیگرى به گوشه اى از ذهنش که دنیاى دیگرى براى خودش در آن ساخته است. نزدیک تر از هر دوى آنان به ما، داستان «جاى دیگر» نوشته ی گلى ترقى است، مرد این داستان هم، خانه و زنش را مى گذارد و مى رود، ولی در هیچ یک از این داستان ها جنسیت کسى که مى گریزد به اندازه ی انگیزه ی گریزش که فرار از تکرار و روزمرگى است، اهمیت ندارد. داستان «نزدیکى» نوشته حنیف قریشى نیز به شکل دیگرى چنین مضمونى را تکرار مى کند و مرد بودن نویسنده و راوى، داستان را به سمت قضاوت منفى در مورد زن همراه او نمى کشاند. چیزى که درون آدم ها را متلاطم مى کند آدم هاى پیرامون نیستند، بلکه حسى درونى است که باعث مى شود جهان کوچک داستان به سمت چشم اندازى گسترده تر امتداد پیدا کند.

ما در داستان هاى گلى ترقى با زن هاى متنوع و زیادى مواجه ایم. ممکن است بیش تر آنان در قالب تیپ هاى شناخته شده بگنجند و قابل دسته بندى باشند، ولی تصویر کلى او از زن چیزى انسانى است که مرد یا زن بودن راوى تاثیری بر آن ندارد. وقتى راوى داستان هاى ترقى، مرد است (در داستان هایى مثل جایى دیگر، درخت گلابى و بزرگ بانوى روح من) موفق بودن یا نبودنش در ساختن لحن مردانه مهم نیست چون با مضمونى رو به رو هستیم که مردانه و زنانه برنمى دارد. حضور تیپ ها در داستان، کار قصه گو را آسان مى کنند و به او اجازه مى دهند تا شخصیت هاى اصلى و پیچیده تر را به تر معرفى کند، تیپ هایى مانند مادر راوى که از نوع امروزی زن - مادر است (زنى با امکانات مالى خوب و لباس هاى شیک و عطر خوشبو، متظاهر و ...)، انار بانو (داستان انار بانو و پسرهاش) و میهن بانو (داستان خانه اى در آسمان) نمونه ی کلاسیک تر زن - مادر هستند، امینه (داستان سفر بزرگ امینه) نمونه ی زن مظلوم است و آتش افروز (داستان فرشته ها) نمونه ی زن- زن. ولی هیچ کدام این ها دیدگاه نویسنده را محدود به جهان زنانه نمى کند، حتا اگر به سخن رانى چند سطرى اش درباره ی حقوق از دست رفته ی زنان در داستان «جایى دیگر» (برگ ۲۴۳) بى توجه نباشیم و حتا اگر حواسمان باشد که در خیلى از داستان ها با زنى طرفیم که به تنهایى و با قدرت، زندگى خود و بچه هایش را مى گرداند و او را مانند شخصیت هاى داستان هاى منیرو روانى پور در دسته ی زن - مردها جا بدهیم. ترقى در کنار این تیپ ها آدم هاى اغراق شده و عجیب زیادى را به کار مى گیرد. این آدم هاى عجیب (آقاى ر، مارى خانم، دوست کوچک، میم در داستان درخت گلابى، مستر غزنى، آتش افروز و ...) با ریتم تند و یک نفس راوى و تکرار برخی جمله ها و رویدادها، فضایى خاطره وار را به وجود مى آورد با سایه هاى تند، مانند انیمیشنى سیاه و سفید با نقاشى هایى که انگار دختربچه اى آن ها را کشیده، دختر پرجنب وجوش و با هیاهو که در زندگى دوم خود در پاریس، زنى است با دو فرزند که گفتنى هایش خاطرات گذشته اند و از حال چیزى نمى گوید جز ملال زندگى. در زندگى کنونى این زن، حرفى از شوهر یا پدر بچه ها به میان نمى آید. ممکن است با زنى از نوع مظلوم مواجه باشیم؟ در آن صورت چه بى طرفانه داستان هایى از آسمان و زمین برایمان به هم مى بافد! داستان هایى از دو دنیایى که تقریبن در تمام کارهاى ترقى به شکلى واضح قابل تفکیک اند. دنیاى بى غل وغش، ساده و راحت بچگى (خانه شمیران) و دنیاى سخت و عبوس بزرگسالی (پاریس) است. دنیاى این جا و آن جا است. دنیاى آدم هاى هم طبقه و مشابه مانند اقوام و دوستان خانوادگى و دنیاى آدم هایى از نوع و دسته اى دیگر، مثل دوست کوچک، گیتى و دخترش در داستان آن سوى دیوار، راننده اتوبوس، مرد هندى، امینه، زینب داستان خدمتکار، اناربانو و دیوانه هاى داستان اولین روز. راوى بى رحم و قضاوت گر او، تکلیفش با خوب و بد آدم ها معلوم است و از آغاز، شخصیت وارد شده به داستان او را کند و کاو مى کند و در این زمینه، استثنایى هم براى دوست و غریبه و مرد یا زن قایل نیست، حتا اگر بداند که حقوق هر کدامشان چیست و چه قدر به تحقق آن نزدیک یا دورند.

 

از: روزنامه شرق

 

زبان ها و گویش های ایرانی

 

شاره ی نوشته: ۹ / ۱۲

دکتر پرویز ناتل خانلری

زبان ها و گویش های ایرانی

در آثار تاریخ دانان و جغرافیا نویسان اسلامی ، گذشته از فارسی دری که زبان رسمی و اداری کشور ایران بوده است و پهلوی جنوبی (پارسیک) که تا سه - چهار سده پس از اسلام زبان دینی ایرانیانی شمرده می­شد که به آیین زرتشتی (زردشتی) باقی مانده بودند ؛ از چندین گویش دیگر که در نقاط گوناگون  این سرزمین پهناور متداول بوده، ذکری آمده و گاهی نمونه­های کوتاه ، یا به نسبت بلندتر، از برخی از آن­ها ثبت شده است. در این کتاب ها که از اواخر سده ی سوم تا دهم هجری تألیف یافته به بیش از چهل گویش ایرانی اشاره شده است که فهرست آن­ها را در زیر می آوریم:

۱- ارانی : گویش ناحیه اران و بردع در قفقاز بوده است و اصطخری و مقدسی از آن یاد کرده­اند. مقدسی درباره آن می­نویسد: « در اران سخن می­گویند و فارسی ایشان قابل فهم است و در حروف به خراسانی نزدیک است.»

۲- مراغی : حمدالله مستوفی می­نویسد: « تومان مراغه چهار شهر است : مراغه و بسوی (؟) و خوارقان و لیلان ... مردمش سفید چهره و ترک وش می­باشند ... و زبانشان پهلوی مغیر است». در نسخه دیگر « پهلوی معرب » ثبت شده و احتمال دارد در این عبارت کلمه­ی معرب تصحیف مغرب باشد ، یعنی گویش پهلوی مغربی . زیرا که در غالب آثار نویسندگان پس از اسلام همه­ی گویش­های محلی را که با زبان فارسی دری متفاوت بوده به لفظ عام پهلوی یا فهلوی می­خواندند.

۳- همدانی و زنجانی : مقدسی درباره­ی گویش این ناحیه تنها دو کلمه زیر را ثبت کرده است: « واتم » و « واتوا ».
شمس قیس رازی یکی دو بیتی را در بحث از وزن فهلویات آورده و آن را از زبان « مردم زنگان و همدان » می­شمارد.
حمدالله مستوفی درباره مردم زنجان می­نویسد : زبانشان پهلوی راست است.

۴- کردی : یاقوت حموی قصیده­ای ملمع از یک شاعر کُرد به نام « نوشروان بغدادی » معروف به « شیطان العراق » در کتاب خود آورده است.

۵- خوزی : گویش مردم خوزستان که در روایات حمزه اصفهانی و ابن الندیم نیز از جمله زبان­های متداول در ایران ساسانی شمرده شده است. اصطخری درباره­ی گویش این ناحیه می­نویسد : « عامه­ی ایشان به فارسی و عربی سخن می­گویند ، جز آن که زبان دیگری دارند که نه عبرانی و نه سریانی و نه فارسی است. » و ظاهرن مرادش گویش ایرانی آن سرزمین است.
مقدسی نیز درباره­ی گویش مردم خوزستان نکاتی را ذکر می­کند که گویا مربوط به فارسی متداول در خوزستان است، نه گویش خاص محلی.

٦- دیلمی : اصطخری درباره­ی این ناحیه می­نویسد: « زبانشان یکتاست و غیر از فارسی و عربی است »
مقدسی نیز می­گوید : « زبان ناحیه­ی دیلم متفاوت و دشوار است.»

٧- گیلی یا گیلکی : ظاهرن گویشی جداگانه از دیلمی بوده است. اصطخری می­نویسد : « در قسمتی از گیلان (جیل) تا آن جا که من دریافته­ام طایفه­ای از ایشان هستند که زبانشان با زبان جیل و دیلم متفاوت است. »
و مقدسی می­گوید : « گیلکان حرف خاء ( یا حاء ) به کار می­برند.»

۸- طبری یا (مازندرانی) : این گویش دارای ادبیات قابل توجهی بوده است. می­دانیم که کتاب « مرزبان نامه » به گویش طبری تألیف شده بود و از آن زبان به فارسی دری ترجمه شده است.
ابن اسفندیار دیوان شعری را به زبان طبری با عنوان « نیکی نامه » ذکر می­کند و آن را به « اسپهبد مرزبان بن رستم بن شروین » مؤلف « مرزبان نامه » نسبت می­دهد. در « قابوس نامه » نیز دو بیت به گویش طبری از مؤلف ثبت است. ابن اسفندیار از برخی شاعران این سرزمین که به گویش طبری شعر می­گفته­اند یاد کرده و نمونه­ای از شعرهای ایشان را آورده است. در « تاریخ رویان » اولیاء الله آملی نیز بیت هایی از شاعران مازندرانی به گویش طبری ضبط شده است. اخیرا چند نسخه­ی خطی از ترجمه­ی ادبیات عرب به گویش طبری و نسخه­هایی از ترجمه و تفسیر قرآن به این گویش یافت شده که از روی آن­ها می­توان دریافت که گویش طبری در سده ­های نخستین پس از اسلام دارای ادبیات گسنرده ای بوده است. مجموعه­ای از دو بیتی­های طبری که به « امیری » معروف و به شاعری به نام « امیر پازواری » منسوب است ، در مازندران وجود داشته که « برنهارد درن » خاور شناس روسی نسخه ی آن­ها را به دست آورده و زیر عنوان « کنزالاسرار » در سن پطرزبورگ با ترجمه­ی فارسی چاپ کرده است.
مقدسی می­نویسد که زبان طبرستان به زبان ولایت قومس و جرجان نزدیک است ، جز آن که در آن شتابزدگی هست.

۹- گشتاسف : درباره­ی مردم این ناحیه (در قفقاز کنار دریای خزر میان رودهای ارس و کر) حمدالله مستوفی می نویسد:  « زبانشان پهلوی به جیلانی باز بسته است.»

۱۰قومس و جرجان (گرگان) : مقدسی در باره ی زبان مردم این دو ناحیه می­نویسد : « زبانشان به هم نزدیک است. می­گویند « هاده » و « هاکن » و شیرینی­ای در آن هست.»

۱۱- رازی : مقدسی درباره­ی اهل اقلیم الجبال می­نویسد : زبان­های گوناگون دارند. اما در ری حرف « راء » را به کار می­برند. می­گویند: « راده »و « راکن». از زبان رازی در جاهای دیگر نیز اطلاعاتی داده­اند. شاعری به نام « بندار رازی » شعرهایی به زبان مردم این شهر دارد که از آن جمله چند بیت در « المعجم » ثبت است.

۱۲- رامهرمزی : درباره­ی زبان مردم این ناحیه ، مقدسی تنها اشاره می­کند که : « زبانی دارند که فهمیده نمی­شود.»

۱۳- فارسی : اصطخری درباره­ی یکی از سه زبان متداول در استان فارس می­نویسد : « فارسی زبانی است که به آن گفت و گو می­کنند ، و همه­ی مردمان فارس به یک زبان سخن می­گویند ، که همه آن را می­فهمند ، مگر چند لفظ که متفاوت است و برای دیگران دریافتی نیست.»

۱۴- فهلوی یا پهلوی : بنابر نوشته اصطخری « زبان نوشتن عجم - ظاهرا یعنی ایرانیان غیر مسلمان - و وقایع و نامه نویسی زرتشتیان (زردشتیان) با یکدیگر پهلوی بوده که برای دریافتن عامه به تفسیر احتیاج داشته است.» و گمان می­رود مراد او همان زبان است که در حدود اواخر سده ی سوم و اوایل سده ی چهارم هجری چند کتاب دینی زرتشتی مانند « دینکرد » و « بندهش » را به آن تألیف کرده­اند.

۱۵- کرمانی : مقدسی می­نویسد که : « زبان مردم این سرزمین قابل فهم است و به خراسانی نزدیک است.»
اصطخری آورده است که: « زبان مردم کرمان همان زبان فارسی است.»

۱٦- مکری : بر حسب نوشته­ی اصطخری زبان مردم مکران ، فارسی و مکری بوده است.
مقدسی نوشته است که : « زبان مردم مکران وحشی است.»

۱٧- بلوچی : اصطخری نوشته است که : « بلوچان و اهل بارز جز فارسی زبان دیگری نیز دارند.»

۱۸- کوچی یا قفصی : طائفه قفص یا کوچ که نام ایشان در بیش تر موارد و منابع با بلوچان یک جا می­آید ، بر حسب نوشته­ی اصطخری به جز فارسی زبان دیگری نیز داشته­اند که « قفصی » خوانده شده است. مقدسی درباره ی طوایف « کوچ و بلوچ » می­نویسد: « زبانشان نامفهوم است و به سِندی شبیه است.»

۱۹- نیشابوری : بر حسب نوشته­ی مقدسی ، زبان مردم نیشابور فصیح و قابل فهم بوده است ، جز آن که آغاز کلمات را کسره می­دادند و « یائی » بر آن می­افزودند. مانند: « بیگو » ، « بیشو » ، و « سین » ای بی­فایده (به برخی صیغه­های فعل)می افزودند. مانند: « بخردستی » ، « بگفتستس » ، « بخفتستی » و آن چه به این می­ماند.  و در آن سستی و لجاجی بوده است. و می­نویسد که: «  این زبان برای خواهش مناسب است.»

۲۰- هروی : مسعودی می­نویسد که : « بهرام همه­ی زبان­ها را می­دانست و در خشم به عربی ، در جنگ به ترکی ، و در مجلس عام به زبان دری و با زنان به زبان هروی سخن می­گفت». ولی مقدسی می­نویسد : « زبان مردم هرات وحشی است و در همه­ی اقلیم ها وحشی­تر از زبان هرات نیست.» و این زبان را زشت شمرده و برای طویله مناسب دانسته است.

۲۱- بخارایی : زبان بخارایی بنابر نوشته­ی اصطخری ، همان زبان سغدی بوده است با اندک اختلافی ، و می­نویسد که زبان « دری » نیز داشته­اند. مقدسی می­نویسد که : « در زبان ایشان تکرار فراوان است.» مثلن می­گویند « یکی مردی دیدم » یا « یکی ادرمی دادم » ؛ و در میان گفتار کلمه « دانستی » را بی هوده مکرر می­کنند.» سپس می­گوید که زبان ایشان « دری » است و هر چه از آن جنس باشد دری نامیده می­شود زیرا که آن زبانی است که بدان نامه­ی سلطنتی را می­نویسند و عریضه و شکایت به این زبان نوشته می­شود ؛ و اشتقاق این لفظ از « در » است یعنی زبانی که در « دربار » به آن گفت و گو می­کنند.

۲۲- مروی : مقدسی می­نویسد که در زبان ایشان سنگینی و درازی و کششی در آخرهای کلمه ها هست و مثال می­آورد که : « مردم نیشابور می­گویند « برای این » و مرویان می­گویند « بترای این » و یک حرف می­افزایند ، و اگر دقت کنی از این­گونه بسیار می­یابی.» و جای دیگر می­نویسد : « این زبان برای وزارت مناسب است.»
یاقوت در کلمه­ی « ماشان » که نام نهری است می­نویسد : « مردمان مرو آن را با جیم بجای شین ادا می­کنند.»

۲۳- خوارزمی : اصطخری می­نویسد : « زبان مردم خوارزم یکتاست و در خراسان هیچ شهری نیست که مردمانش به زبان ایشان سخن بگویند.» یاقوت در ذکر قصبه « نوزکاث » می­نویسد : « شهرکی است نزدیک جرجانیه­ی خوارزم و « نوز» به زبان خوارزمی به معنی جدید است ، و آن­جا شهری است که نامش « کاث » است ، و این را یک « کاث جدید » خوانده­اند. ابوعلی سینا در رساله­ی « مخارج الحروف » تلفظ حرفی را که « سین زایی » خوانده از مختصات حروف ملفوظ زبان خوارزمی ذکر می­کند.

۲۴- سمرقندی : مقدسی می­نویسد : « مردم سمرقند را که میان کاف و قاف است به کار می­برند و می­گویند « بکردک(ق)م » ، « بگفتک(ق)م » و مانند این ، و در زبانشان سردی­ای هست.»

۲۵- صُغدی (سُغدی) : مقدسی می­نویسد : « مردم ولایت صغد زبانی جداگانه دارند که با زبان­های روستاهای بخارا نزدیک است ، اما به کلی جداست ، اگر چه زبان یکدیگر را می­فهمند.»

۲٦- بامیانی و طخارستانی : به نوشته­ی مقدسی با زبان بلخی نزدیک بوده ، اما پیچیدگی و دشواری داشته است.

۲٧- بلخی : زبان مردم بلخ در نظر مقدسی زیباترین ِزبان­ها بوده اما برخی کلمه های زشت در آن وجود داشته است و می­نویسد که : « این زبان برای پیام آوری مناسب است.»

۲۸- جوزجانی : به نوشته­ی مقدسی زبان این ناحیه ، میانه­ی زبان مروزی و بلخی بوده است.

۲۹- بستی : همین قدر نوشته­اند که زبانی زیبا بوده است.

۳۰- طوسی و نسایی : نزدیک به زبان نیشابوری بوده است.

۳۱- سجستانی : مقدسی نوشته است که : « در زبان ایشان ستیزه جویی و دشمنی وجود دارد. صوت­ها را از سینه بیرون می­آورند و آواز را بلند می­کنند.» و می­گوید : « این زبان برای جنگ خوب است.»

۳۲- غوری : شاید زبان این ناحیه همان بوده باشد که اکنون « پشتو » خوانده می­شود. در هر حال با فارسی دری متفاوت بوده است. بیهقی می­نویسد : « امیر ... دانشمندی را به رسولی آن جا فرستاد ، با دو مرد غوری از آن بوالحسن خلف و شیروان تا ترجمانی کنند.»

۳۳- چاچی (شاشی) : مقدسی نوشته است که : « زبان این ناحیه زیباترین زبان هیطل است.» و از این نکته درست معلوم نیست که رابطه­ی آن با زبان­های ایرانی چه بوده است؟

۳۴- قزوینی : درباره­ی زبان مردم این شهر تنها این نکته را ذکر کرده­اند که قاف به کار می­برند و بیش تر ایشان برای معنی جید ( = خوب) می­گویند « بخ ».

۳۵- گویش­های روستائی خراسان : مقدسی می­نویسد : « کوچک­ترین شهری از خراسان نیست مگر آن که روستاهای آن زبان دیگری داشته باشند.»

۳٦- شیرازی : در گلستان سعدی بیتی هست که در برخی نسخه­ها در عنوان آن نوشته اند « ترکیه » و گاهی « شیرازیه » و در هر حال به گویش محلی شیراز است.
در کلیات سعدی نیز یک مثنوی ملمع با عنوان « مثلثات » به عربی و فارسی و شیرازی باقی است.
در دیوان حافظ هم غزل ملمعی متضمن برخی مصراع­ها به گویش شیرازی ثبت است. چندی پس از زمان حافظ ، شاعری از مردم شیراز به نام « شاه داعی » منظومه­هایی به این زبان سروده است.

۳٧- نیریزی : در یک جُنگ خطی نوشته شده در سده ی هشتم شعرهایی با عنوان « نیریزیات » ثبت شده است و در همین جنگ فصلی دیگر با عنوان « فهلویات » آمده که شاید به گویش شیرازی باشد.

۳۸- اصفهانی : اوحدی اصفهانی چند غزل به گویش محلی اصفهان سروده است که در دیوانش ثبت است. عبارتی به گویش اصفهانی نیز در لطایف عبید زاکانی آمده است.

۳۹- آذری : یکی از گویش­های ایرانی که تا اواخر سده ی دهم هجری در آذربایجان متداول بوده است. ابن حوقل زبان مردم آن سرزمین را فارسی می­خواند که مراد از آن ، یکی از گویش­های ایرانی است و به تعدد این گویش­ها نیز اشاره می­کند.
مسعودی (سده ی چهارم) پس از آن که همه زبان­های ایرانیان را فارسی خوانده به اختلاف گویش­ها اشاره کرده و نام گویش « آذری » را در ردیف پهلوی و دری آورده است.
یاقوت حموی نیز زبان مردم آذربایجان را یک جا « آذریه » و جای دیگر « آذربیه » نوشته است و می­گوید که جز خودشان کسی آن را نمی­فهمد.
همام تبریزی غزلی به گویش محلی تبریز داد که متن آن را عبید زاکانی در مثنوی « عشاق نامه »­ی خود درج کرده است.
در دیوان شاه قاسم انوار تبریزی نیز چند غزل به این گویش وجود دارد و در رساله­ی روحی انارجانی فصل­هایی به زبان عامیانه­ی تبریز در سده ی دهم ثبت است.

۴۰- اردبیلی : ابن بزاز در « صفوةالصفا » جمله­هایی را از زبان شیخ صفی الدین با قید زبان اردبیلی نقل کرده و سپس دو بیتی­های متعددی را از شیخ آورده که به احتمال کلی به همان گویش اردبیل است. شاید با آذری متداول در تبریز و شهرهای دیگر آذربایجان تفاوت های اندکی داشته است.

چنان که از مطلب بالا دریافته می­شود ، آگاهی ما از گویش­های متعددی که در سده های پیشین در سرزمین پهناور ایران رایج بوده است ، اندک است و غالبن تنها به نام آن­ها منحصر است. فقط گاهی جمله­های کوتاه یا مصراعی و بیتی از آن­ها قید کرده­اند و در موارد اندکی نمونه ی این گویش­ها به یک تا چند صفحه می­رسد.

در زمان معاصر

آن چه گفته شد اشاره هایی بود که در آثار مؤلفان پس از اسلام درباره­ی نام یا برخی خصوصیات گویش­های ایرانی آمده است. اما در روزگار ما گذشته از « فارسی دری » که « فارسی نو » نیز خوانده می­شود ، و زبان رسمی اداری و دولتی و فرهنگی کشور ایران از سده ی چهارم هجری تا همین زمان است ؛ در این سرزمین پهناور هنوز گویش­های متعدد ایرانی رایج است که برخی از آن­ها آثار نوشته شده و ادبی نیز دارند ، و بسیاری دیگر تنها زبان محاوره قوم های بزرگ یا کوچکی است که در گوشه و کنار فلات ایران زندگی می­کنند.

مهم­ترین زبان­ها و گویش­های ایرانی امروز از این قرار است :

۱- تاجیکی : این زبان همان فارسی دری است با اندک تفاوتی در واژگان و چه گونگی ادای برخی از واک­ها.
تاجیکی زبان ملی جمهوری تاجیکستان است و گذشته از این در بسیاری از نواحی جمهوری ازبکستان (دره فرغانه و دره زرافشان و ناحیه­ی کشکه دریا و مناطق مسیر رودهای سرخان دریا و چرچیک و غیره) و نزد انبوهی از مردم شهرهای بزرگ بخارا و سمرقند ، و گروهی از ساکنان جمهوری­های قرقیزستان (نواحی جلال آباد و اش) و قزاقستان متداول است.
تاجیکان اصیل ، بازمانده­ی ایرانیانی هستند که از قدیم­ترین روزگار در آن سرزمین می­زیسته­اند و به تدریج در طی قرن­های دراز ، اقوام دیگر مشرق آسیا در سرزمین ایشان نفوذ کردند و جای گرفتند و اکنون قسمت­هایی از این ناحیه به صورت جزیره­هایی باقی مانده که مردم آن ، زبان و آداب ایرانی خود را حفظ کرده­اند.
برخی اقلیت­ها مانند یهودیان و کولیان و عرب­های آسیای میانه نیز به تاجیکی سخن می­گویند. شماره­ی تاجیک زبانان را به دو میلیون و نیم برآورد کرده­اند.
قطع رابطه­ی اداری و حکومتی میان کشور ایران و سرزمین­های یاد شده در چند سده ی اخیر ، موجب شده است که زبان ادبی تاجیکی با فارسی دری اختلاف هایی پیدا کند. عمده­ی این اختلاف­ها در لغات و کلماتی است که دسته­ای از گویش جاری مردم آن نواحی در زبان ادبی تاجیکی راه یافته است. دسته­ی دیگر از زبان­های تاتاری و ازبکی در آن زبان وارد شده ، و شماره­ی بسیاری از لغات علمی و فنی هم از روسی در این زبان نفوذ کرده است. با این حال آثار گویندگان و نویسندگان فارسی زبان سده ­های پیشین (که برخی از ایشان خود از مردم همان نواحی بوده­اند) هنوز بخوبی برای مردم تاجیکستان دریافتنی است و جزو میراث فرهنگی ایشان شمرده می­شود. برخی خصوصیات صرف و نحوی نیز زبان تاجیکی را از فارسی دری جدا می­کند.
این زبان را در اوایل تشکیل جمهوری تاجیکستان به الفبای لاتینی با تغییر چند حرف نوشتند و در آموزش و کتاب و روزنامه به کار بردند. اما پس از چندی الفبای روسی را برای نوشتن آن اختیار کردند و اکنون نیز همین خط در آن سرزمین متداول است. از نویسندگان بزرگ تاجیکستان در دوران اخیر « صدرالدین عینی » است که پدر ادبیات جدید تاجیکستان شمرده می­شود و رمان و داستان و شعر و مقاه های پژوهشی فراوان دارد.

۲- بختیاری و لری : در کوهستان بختیاری و بخشی از مغرب استان فارس ایل­های بختیاری و ممسنی و بویراحمدی به گویش­هایی سخن می­گویند که با کردی خویشاوندی دارد ، اما با هیچ­یک از شعبه­های آن درست یکسان نیست ، و میان خود آن­ها نیز ویژگی­ها و دگرگونی­هایی وجود دارد که هنوز با دقت حدود و فاصله های آن­ها مشخص نشده است. ولی  معمول چنین است که همه ی گویش­های بختیاری و لری را جزو یک گروه بشمارند.

۳- کردی : کردی به زبان مردمی گفته می­شود که در سرزمین کوهستانی واقع در مغرب فلات ایران زندگی می­کنند. بخشی از این ناحیه اکنون جزو کشور ایران است و بخشی در کشور ترکیه و بخش دیگر از جمله ی کشور عراق شمرده می­شود. در بیرون از این منطقه نیز اقلیت­های کرد وجود دارند که از آن جمله گروهی در شمال خراسان و گروه­هایی در جمهوری­های ارمنستان ، گرجستان و آذربایجان و عده­ی اندکی نیز در ترکمنستان به این گویش­ها سخن می­گویند. در سوریه نیز یک اقلیت کرد زبان از چند سده ی پیش به وجود آمده است.
زبان یا گویش کردی همه­ی این نواحی یکسان نیست. حتا تردید است که این کلمه « کرد » به قوم واحدی که دارای مختصات نژادی یا ایلی با گویش معینی باشند اطلاق شده باشد. در بسیاری از منابع تاریخی که به زبان عربی در قرن­های نخستین اسلام تألیف یافته ، این کلمه را معادل کلمه « شبان » و « چوپان » به کار برده­اند.
ابن حوقل کوچ (قفص) کرمان را « صنف من الاکراد » می­داند و حال آن که مقدسی (احسن التقاسیم) زبان ایشان را شبیه زبان مردم سند شمرده است.
یاقوت حموی مردمان ساسون را « الاکراد السناسنه » می­خواند (معجم البلدان).
حمزه اصفهانی می­نویسد : « کانت الفرس تسمی الدیلم الاکراد طبرستان کما کانت تسمی العرب اکراد سورستان » (تاریخ سنی ملوک الارض)
در کارنامه­ی اردشیر بابکان (پاپکان) هم کردان به معنی شبانان آمده است ، نه نام و نژاد یا قبیله. در گویش طبری امروز نیز کلمه­ی کرد به معنی چوپان و شبان است. (واژه نامه طبری، صادق کیا، برگ ۱٦٦).
اما زبانی که کردی خوانده می­شود دارای گویش­های متعددی است که هنوز با همه ی مطالعاتی که انجام گرفته درباره­ی ساختمان و روابط آن­ها با یکدیگر تحقیق دقیق و قطعی به عمل نیامده است. بر حسب عادت این گویش­ها را به دو گروه اصلی تقسیم می­کنند : یکی کورمانجی که خود به دو شاخه بخش می­شود : شاخه ی شرقی یا مکری در سلیمانیه و سنه ؛ و شاخه ی غربی در دیار بکر و رضاییه و ایروان و ارزروم و شمال سوریه و شمال خراسان. گروه اصلی دیگر یا گروه جنوبی در منطقه ی کرمانشاه و بختیاری.
از سده ­های پنجم و ششم هجری آثار ادبیات شفاهی و کتبی کردی در مآخذ تاریخی دیده می­شود. از آن جمله قصیده­ای ملمع از انوشیروان بغدادی معروف به شیطان العراق که در معجم البلدان آمده است.
کردی دارای ادبیات شفاهی گسترده ای است که بخشی از آن توسط محققان اروپایی و ایرانی در زمان­های اخیر گرد آمده و ثبت شده است.
در حال حاضر کردان عراق الفبای فارسی - عربی را با اندک تغییری در شیوه­ی خط برای نوشتن زبان خود به کار می­برند. کردان سوریه از الفبای لاتینی برای نوشتن گویش خود استفاده می­کنند و کردان ساکن جمهوری­های آسیای میانه الفبای روسی (سیریلیک) را به کار می­برند. شماره­ی سخن گویان به گویش­های کردی را شش تا هشت میلیون نفر برآورد کرده­اند.

۴- دری افغانستان : دری نام یکی از دو زبان رسمی کشور افغانستان است. این کشور که قسمت عمده­ی آن گهواره­ی ادبیات گران­بهای فارسی پس از اسلام بوده است ، بی شک یکی از شریکان بزرگ و وارثان به حق این فرهنگ گسترده و ژرف است و زبانی که به طور مطلق دری خوانده می­شود در حقیقت جز ادامه­ی همان فارسی دری نیست که « رابعه بنت کعب » و « دقیقی » و « عنصری بلخی » و « سنایی » و « سید حسن غزنوی » و « عبدالحی گردیزی » و « خواجه عبدالله انصاری هروی » و « ناصرخسرو قبادیانی » و ده­ها مانند ایشان با همکاری بزرگان دیگر این سرزمین پهناور بنیاد گذاشته و به کمال رسانیده­اند.
زبان دری افغانستان با فارسی تفاوت­هایی جزیی دارد. برخی از خصوصیات صرف و نحوی محلی در آن وارد شده و از این جهت از فارسی ادبی متداول در ایران متمایز شده است. این تفاوت­ها اندکی مربوط به چه گونگی تلفظ و ادای واک­هاست که با تلفظ نواحی شرقی و شمال شرقی ایران در بیش تر موارد همانند است. تفاوت­های دیگر از نظر لغات و اصطلاحات محلی است که در زبان ادبی افغانستان وارد شده است. دیگر آن که برخی از کلمات و اصطلاحات علمی و فنی دنیای امروز در فارسی ایران از زبان فرانسوی گرفته و اقتباس شده ، و همان­ها را در زبان دری افغانستان به سبب ارتباطی که در طی یکی دو سده ی اخیر با هندوستان داشته است ، از زبان انگلیسی گرفته­اند. بدین ترتیب در واژگان فارسی و دری اندک اختلافی وجود دارد. این اختلاف­ها با ارتباط فرهنگی میان دو ملت دوست و برادر و هم نژاد و هم زبان رفته رفته  کم تر می­شود.
شمار مردمی که در کشور افغانستان به زبان فارسی دری سخن می گویند به موجب آمارهای اخیر ،  نزدیک به ۵ میلیون نفر است. اما همه­ی اهالی آن سرزمین این زبان را می­دانند و به کار می­برند. در سال­های اخیر در افغانستان برای اصطلاحات جدید اداری و علمی و فنی الفاظی وضع کرده­اند که غالبن ریشه و ساخت آن­ها از زبان پشتو گرفته شده است. مانند کلمه های { پوهنجی ، پوهنتون ، پوهاند ، پوهنوال } در برابر اصطلاحات ایرانی { دانشکده، دانشگاه، استاد، دانشیار } و غیره.

۵- بلوچی : بلوچی از گویش­های ایرانی شمال غربی شمرده می­شود ، اما در زمان­های تاریخی نشانه­ی سخن گویان به این گویش را در مشرق ایران می­بینیم. در شاهنامه ذکر جای این قوم در حدود شمال خراسان امروزی آمده است. در کتاب­های جغرافیایی از این قوم (همراه با طایفه­ی کوچ - یا قفص) در حدود کرمان یاد می­شود. پس از آن بر اثر عوامل تاریخی این قوم به کناره­های دریای عمان رسیده و در همان جا اقامت کردند. اکنون بخشی از بلوچان در دورترین بخش  جنوب شرقی ایران و بخشی دیگر در غرب کشور پاکستان امروزی جای دارند. مجموع این ناحیه بلوچستان خوانده می­شود که بر حسب مرزهای سیاسی به بلوچستان ایران و بلوچستان پاکستان بخش می­شود. گروهی از بلوچان نیز در بخش جنوبی افغانستان و جنوب غربی پنجاب و طایف هایی از آنان نیز در کرمان و لارستان و سیستان و خراسان سکونت دارند. برخی مهاجران بلوچ در جست و جوی کار و کسب معاش به گرگان و حتا جمهوری ترکمنستان رفته و در آن ناحیه ها ساکن شده­اند.
بلوچی را به دو گروه اصلی بخش می­توان کرد : شرقی ، یا شمال شرقی ، و غربی ، یا جنوب غربی ، مجموع مردم بلوچی زبان را به یک و نیم میلیون تا دو و نیم میلیون نفر برآورد کرده­اند. اما این رقم­ها اعتبار قطعی ندارند.

٦- تاتی : در سرزمین آذربایجان نیز یکی دیگر از زبان­ها یا گویش­های ایرانی رایج است که تاتی خوانده می­شود. سخن گویان به این زبان در جمهوری آذربایجان (شمال شرقی شبه جزیره آبشوران) و برخی از نقاط داغستان سکونت دارند. در برخی از روستاهای آذربایجان ایران نیز زبان تاتی هنوز رایج است. روی هم رفته زبان تاتی را در حدود یک صد و ده هزار نفر در جمهوری­های شوروی سابق به عنوان زبان مادری به کار می­برند.

٧- تالشی : در جلگه­ی لنکران و سرزمین آذربایجان شوروی سابق ، یک زبان ایرانی دیگر متداول است که طالشی خوانده می­شود و در قسمت جنوب غربی دریای مازندران و در مرز ایران و شوروی سابق نیز گروهی به این زبان سخن می گویند. عده­ی گویندگان این زبان را تا ۱۵۰ هزار نفر برآورد کرده­اند که از آن­جمله نزدیک ۱۰۰ هزار نفر در جمهوری­های شوروی سابق به سر می­برند. زبان تالشی از جمله زبان­های ایرانی شمال غربی است که در زمان­های پیش (تا حدود سده ی دهم هجری) در سرزمین آذربایجان رایج بوده و از آن پس جای خود را به یکی از گویش­های ترکی داده است. آثاری از این زبان به صورت دو بیتی­هایی منسوب به ناحیه­ی اردبیل و متعلق به سده ی هشتم هجری در دست است.

۸- گیلکی : از گویش­های ایرانی است که در بخش گیلان و دیلمستان متداول بوده و هنوز مردم استان گیلان آن را در گفتار به عنوان زبان مادری خود به کار می­برند. گیلکی خود به چند شاخه بخش شده است که با یکدیگر اندک اختلافی دارند. شماره­ی مردم گیلکی زبان از یک میلیون نفر بیش تر است؛ اما اکثریت قاطع آن­ها زبان رسمی ایران یعنی فارسی را نیز می­دانند. از زبان گیلکی دو بیتی­هایی معروف به « شرفشاهی » در دست است که به شاعری موسوم یا ملقب به « شرفشاه » نسبت داده می­شود. در سده ی اخیر برخی از شاعران محلی مانند « کسمایی » به این گویش شعرهای سیاسی و وطنی سروده­اند.

۹- طبری یا مازندرانی : یکی دیگر از گویش­های ایرانی کرانه­ی دریای مازندران است که در استان مازندران کنونی و طبرستان قدیم متداول است. این گویش در شهرها و نواحی کوهستانی چه در تلفظ و چه در واژگان اختلافی دارد. در بخش شهر نشین تأثیر شدید زبان فارسی دری دیده می­شود که رفته رفته جای گویش محلی را می­گیرد.
زبان طبری در زمان­های گذشته دارای آثار ادبی قابل توجهی بوده است. کتاب « مرزبان نامه » نخست به این زبان تألیف شده و سپس آن­را در سده ی هفتم هجری به فارسی دری برگردانده­اند. در « قابوسنامه » و « تاریخ طبرستان » ابن اسفندیار و مآخذ دیگر نیز شعرهایی به این زبان هست. در زمان معاصر مردم مازندران شعرهایی به زبان محلی خود در یاد دارند و می­خوانند که عنوان عام « امیری » به آن­ها داده می­شود و همه را ، اگر چه از روی خصوصیات زبان شناسی به یک زمان و یک شخص نمی­توان نسبت داد ؛ به شاعری موسوم به « امیر پازواری » نسبت می دهند.
شماره­ی سخن گویان به گویش طبری را به یقین نمی­توان تعیین کرد. اما در هر حال از یک میلیون بیش تر است. همه­ی ایشان زبان رسمی کشور ایران یعنی فارسی را نیز می­دانند و به کار می­برند. طبری را با گیلکی از یک گروه می­شمارند و عنوان عام « گویش­های کناره­ی کاسپین یا دریای مازندران » به آن­ها می­دهند.

۱۰- پشتو : زبان پشتو که افغانی هم خوانده می­شود در نواحی جنوبی و مرکزی کشور افغانستان و بخش شمال غربی پاکستان متداول است. گروهی از پشتو زبانان در بلوچستان و اندکی در چترال و کشمیر و کناره­ی مرزهای ایران و افغانستان سکونت دارند. قدیمی­ترین آثار زبان پشتو از سده ­های نهم و دهم هجری است. در طی سده های متمادی پشتو تنها در گفتار به کار می­رفته و آثار ادبی به این زبان بسیار اندک بوده است. تنها از سی - چهل سال پیش بود که دولت افغانستان پشتو را زبان رسمی کشور قرار داد و از آن پس روزنامه ، کتاب و آثار ادبی به این زبان پدید آمد و تدریس آن در آموزشگاه­ها معمول شد.
زبان پشتو چه از نظر واک شناسی و چه از نظر ساختمان دستوری با زبان­های دیگر ایرانی تفاوت­هایی دارد که اینجا مجال بحث درباره­ی آن نیست. این زبان را معمولن به دو گروه غربی (یا جنوب غربی) و شرقی (شمال شرقی) بخش می­کنند. گویش مهم گروه غربی ، گویش قندهاری است و در گروه شرقی گویش پیشاوری اهمیت دارد. اختلاف میان این دو گروه هم در چه گونگی ادای واک­ها و هم در برخی نکات دستوری است. از آن جمله همین نام یا عنوان زبان است که در قندهاری « پختو » و در پیشاوری « پشتو » تلفظ می­شود.
در قانون اساسی جدید افغانستان هر دو زبان رایج آن کشور ، یعنی دری و پشتو به عنوان زبان­های رسمی ملی پذیرفته شده است.

۱۱- آسی : در بخش­هایی از سرزمین قفقاز بقایای یکی از زبان­های ایرانی هنوز متداول است. این زبان « آسی » خوانده می­شود. گویندگان این زبان بخشی در جمهوری آستی شمال و بخشی در جمهوری گرجستان که ناحیه­ی خودمختار « آستی جنوبی»  خوانده می­شود، سکونت دارند. زبان آسی به دو گویش اصلی تقسیم می­شود که یکی را « ایرونی » و آن یک را « دیگوری » می­خوانند.
گویشی که بیش تر جنبه­ی ادبی دارد « ایرونی » است. زبان آسی را دنباله­ی زبان سکایی باستان می­شمارند ، و در هر حال یکی از شعبه­های زبان­های ایرانی است. شماره­ی سخن گویان به این زبان اندکی بیش از چهل هزار نفر است.

گویش­های مرکزی ایران

در روستاها و شهرک­های مرکز ایران و آبادی­های پراکنده­ در حاشیه­ی کویر گویش­های متعددی هنوز باقی است که غالبن شماره­ی سخن گویان آن­ها اندک است و هر یک خصوصیاتی دارند ، از آن جمله :

۱۲- گویش­های میان کاشان و اصفهان : در این نواحی گویش­های روستاهای وینشون ، قرود ، کشه ، زفره ، سده ، گز ، کفرون و گویش­های محلات ، خوانسار ، سو ، لیمه ، جوشقان در خور ذکر است که درباره­ی آن­ها تحقیقات و مطالعاتی کم یا بیش انجام گرفته است.

۱۳- گویش یزدی : که با گویش زرتشتیان یزد و کرمان یکی است با اندک اختلاف هایی در تلفظ.

۱۴- نایینی و انارکی : میان اصفهان و یزد.

۱۵- نطنزی ، یارندی و فریزندی : شمال غربی نایین.

۱٦- خوری و مهرجانی : در قریه های خور و مهرجان (در ناحیه بیابانک)

۱٧- گویش­های حوزه­ی شهر سمنان :  شامل سمنانی ، لاسگردی ، سرخه­ای ، سنگسری و شهمیرزادی.

۱۸- گویش­های حوزه ی اراک : شامل گویش­های وفس ، آشتیان و تفرش.

۱۹- تاکستانی : در جنوب غربی قزوین  و اشتهاردی در نزدیکی آن.

۲۰- گویش­های سرزمین فارس: در برخی از روستاهای استان فارس گویش­های خاصی هست که با وجود زبان جاری سراسر آن استان که فارسی است هنوز بر جا مانده­اند ؛ اگر چه هرگز نوشته نشده و مقام زبان دری نیافته­اند. این­ها عبارتند از :  گویش­های متداول در روستاهای شمغون ، پاپون ، ماسرم ، بورینگون و برخی دهکده­های دیگر. این گویش­ها همه از گروه جنوب غربی شمرده می­شوند. اما برخی دیگر مانند « سیوندی » در قریه­ی سیوند (۵۰ کیلومتری شمال شیراز) از جمله گویش­های شمال غربی است که شاید بر اثر مهاجرت در آن ناحیه رواج یافته و باقی مانده باشد.
در ناحیه باشکرد (واقع در جنوب شرقی خلیج فارس) نیز گویش­های باشکردی وجود دارد که خود به دو گروه جنوبی و شمالی بخش می­شود و دارای ویژگی هایی است که آن­ها را از گویش­های دیگر ایرانی مشخص و متمایز می­کند.

زبان­های پامیری

در دورترین نقاط شمال شرقی جغرافیایی ایران ، یعنی در ناحیه ی کوهستانی مجاور پامیر ، که اکنون جزو دو کشور تاجیکستان و افغانستان و بخشی در آن سوی مرز این کشورها با چین است گویش­های متعدد ایرانی هنوز بر جا مانده است.
از آن جمله است:

۲۱- شغنانی : در دو کرانه­ی رود پنج آب و بخش علیا و سفلای خوردگ.

۲۲- روشانی : در هر دو کرانه­ی رود پنج آب پایین تر از منطقه شغنان.

۲۳- برتنگی : دره­ی برتنگ.

۲۴- ارشری : در بخش بالای مسیر رود برتنگ.

۲۵- سریکلی : در استان سین تسزیان (مغرب چین).

۲٦- یزغلامی : در امتداد مسیر رود یزغلام که شاخه­ی راست پنج آب است.

۲٧- اشکاشمی : در پیچ رود پنج آب و سرچشمه­ی رود وردوج در خاک افغانستان.

۲۸- وخانی : در امتداد سرچشمه­ی رود پنج آب و اندکی در چترال و جمو و کشمیر و استان سین تسزیان. اختلاف میان برخی از این گویش­ها گاهی تا آن جاست که سخن گویان به آن­ها گفتار یکدیگر را نمی­فهمند و غالبن زبان مشترک فارسی آن نواحی - یعنی تاجیکی - را برای روابط میان خود به کار می­برند.

گویش­های دیگر ایرانی

۲۹- مونجانی : گویش عده­ی معدودی است که در مونجان واقع در سرچشمه رود کوکجه - شمال شرقی افغانستان - سکونت دارند.

۳۰- یغنابی : گویشی است متداول میان ساکنان دره­ی یغناب و چند آبادی مجاور آن واقع در جمهوری تاجیکستان - شمال شهر دوشنبه - و این گویش خود به دو شعبه­ی شرقی و غربی تقسیم می­شود.

۳۱- پراچی : میان نواحی فارسی زبان و پشتو زبان و هندی زبان ، در چند روستا واقع در شمال کابل ، هنوز گروه معدودی به این گویش سخن می گویند، اما همه­ی ایشان زبان فارسی (دری - تاجیکی) را نیز می­دانند و برای ارتباط میان خود و اقوام همسایه به کار می­برند.

۳۲- ارموی : گویشی است متداول میان قوم کوچکی که در جنوب کابل و نقاطی از پاکستان سکونت دارند و کم کم برخی به فارسی و برخی به پشتو سخن می گویند و گویش خود را ترک و فراموش می­کنند.

۳۳- کومزاری : یگانه گویش ایرانی باقی مانده در جنوب خلیج فارس یعنی در شمالی­ترین قسمت شبه جزیره­ی عمان است. یک قبیله بدوی در این منطقه (کرانه جنوبی تنگه هرمز – روبه روی بندرعباس) به این گویش سخن می­گویند.

۳۴- زازا : (در نواحی سیورک ، چبخچور ، کر) و گورانی (در کندوله ، پاوه ، اورامان ، تل هدشک) گویش­های متعددی که به هم نزدیک هستند و غالب آن­ها با گویش­های کردی آمیخته­اند.

درباره­ی رابطه­ی گویش­های ایرانی امروز با یکدیگر و طبقه بندی آن­ها با وجود تحقیقات و مطالعاتی که انجام گرفته است هنوز نظر صریح و قطعی نمی­توان داشت. تنها شاید بتوان گفت که برخی از گویش­هایی که جزو گروه مرکزی شمرده می­شوند دنباله­ی گروهی از گویش­های ایرانی میانه هستند که شامل گویش پهلوانیک (پهلوی) نیز بوده است، اما هیچ یک از گویش­های جدید که تاکنون مورد مطالعه قرار گرفته دنباله­ی مستقیم پهلوانیک شمرده نمی­شود. فارسی نو یا فارسی دری ، که دنباله­ی زبان فرهنگی و اداری و بازرگانی دوره­ی ساسانیان است و خود حاصل تحول و تکامل یکی از گویش­های جنوب غربی است؛ بر همه­ی گویش­های محلی غلبه یافته، هر چند ، چنان که در تکوین هر زبان ادبی و رسمی طبیعی و جاری است، کلمه های بسیاری را از گویش­های شمال غربی و شمال شرقی را گرفته  و اقتباس کرده است.

 

از: تاریخ زبان فارسی

 

تاریخ خط فارسی پس از اسلام

 

شماره ی نوشته: ۸ / ٦

ملک الشعرای بهار

تاریخ خط فارسی پس از اسلام

خط پهلوی پس از اسلام، به سبب دشواری که در خواندن و نوشتن داشت، نتوانست مانند دیگر آداب و فرهنگ های ملی ساسانی ایستادگی کند و در ملت غالب، اثر بخشد. چندی نگذشت که این خط منحصر به موبدان زردشتی شد و به سرعتی عجیب رو به فنا و زوال نهاد. خطی که عرب ها آن را می دانستند خطی بود که در سال های نزدیک به ظهور پیامبر اسلام، به گفته ای از حیره پایتخت پادشاهان آل نصر (مناذره) به مکه رفته بود و ما روایت های گوناگون آن را بعد خواهیم آورد. اکنون نخست خلاصه ای از خط های ملل مجاور عربستان ذکر کرده و پس از آن می گوییم که چه گونه اعراب دارای خط شده اند. خط های ملل سامی که از هر سو با عرب ها مربوط بودند بدین قرار است : عبریان، آرامیان، نبطیان، سریانیان، کلدانیان، حمیریان یمن، اقوام ثمود و بنی لحیان و صفویان.

خط های که این ملل بدان چیز می نوشتند به قرار ذیل است :

الف) خط عبری

که از اصل خط فینیقی گرفته شده بود و آن را «قلم عبری» می نامیدند و پس از درآمیختگی با آرامیان و واقعه ی اسارت بابل آن خط را تغییر دادند و از گرده ی خط آرامی خطی اختیار کردند و پس از تکمیل آن را "خط آشوری" یا "خط مربع" نام نهادند.

ب) خط نبطی

که آن هم از خط آرامی گرفته شده و اصلش به خط فینیقی می رسد و با تصرفاتی که در آن به عمل آمد اصل و ریشه ی خط کوفی را به وجود آورد.

ج) خط سُریانی

که اصلاح شده ی خط آرامی است و در همه ی دوره ی ساسانیان و دیری پس از اسلام یگانه خط علمی و مشهور مشرق شناخته می شد و در مراکز علمی مهمی مانند شهر «اُدسْ» در الجزیره، شهر «جُندی شاپور» در اهواز و سایر شهرهای عراق این خط نوشته می شده است و این خط پس از غلبه ی مغول بر سرزمین های اسلامی از میان رفت.

د) خط کلدانی

که باقی مانده ی خط آرامی و با خط نبطی نزدیک بوده است.

ه) خط سبا یا «سَبَئی»

که اصلاح شده ی خط «مُسنَدْ» بود و از اصل فینیقی گرفته شده و در یمن متداول بوده است.

و) خط ها ثمودی و لحیانی

که در غرب و شمال حجاز نوشته می شده و شعبه ای از خط «سبا» بوده است.

ز) خط های «صفوی» منسوب به سرزمین «صفاه»

که در سوریه نزدیک کوه لبنان قسمت های بسیاری از آن کشف شده است و به خط نبطی قدیم شباهت داشته است.

ح) خط نسطوری

این خط در میان نسطوریان، مسیحیان پیرو کلیسای مشرقی معروف به «نسطوری» رایج بوده و نوعی از خط سطر نجیلی و سُریانی به شمار می رفته است. از خط های نام برده خط ثمودی، لحیانی، صفوی و همچنین نبطی را می توان مادران خط های عربی شمرد، ولی هیچ کدام مربوط به خود عرب نیست و از خود عرب و در سرزمین حجاز و یثرب تا امروز آثار خطی که منسوب به عرب و مربوط به ایام و تاریخ های معروف آن جماعت باشد به خط صفوی، آرامی، نبطی و ثمودی پیدا می شود. لیکن از ایام و تواریخ عرب اشاره و ذکری در آن ها نیست و معروف تر از همه «کتیبه ی نماره» است از «امرء القیس بن عمرو ملک حیره» که بر سنگ گور او نقش است. دیگر «کتیبه ی ام الجمال» است که قدیمی ترین این کتیبه ها از امرءالقیس و تاریخ آن سال ۳۲۸ پس از میلاد است.

کتیبه ی زبد

دانشمند خاورشناس «لیتمان» این کتیبه را خوانده است و از اول سطر که از راست به چپ است دو حرف افتاده دارد : «[ بنصر ] الاله شرحو برامت منفو و ظبی بر مرالقیس و شرحو بر سعدو و سترو و سریحو (بتمیمی)» و این کلمه ی  آخر به قلم سریانی است و باقی به قلم عربی مرکب و مفاد این کتیبه اسم کسانی است که در بنای کنیسه کوشش کرده اند. ترجمه ی این کتیبه به فارسی بدین قرار است: به یاری خدا، شرحو پسر امت منفو و ظبی پسر امرء القیس و شرحو پسر سعد و وسترو و شریحو به تمیمی.

 کتیبه ی حران

خواندن این کتیبه توسط لیتمان: «اَنَا شُرَحیل بن ظَلُموبنَیتُ ذَاْلَمَرطُول سنه 463 بعد مَفْسِد خَیْبر بَعْم.» یعنی : من شرحیل بن ظالم بنا کردم این مرطول را سنه ی 463 بعد از واقعه ی  فساد «خیبر» به یکسال و این کتیبه هم به خط عربی و مرکب است. از این رو اهل علم گمان می کنند که طوایف عرب دارای خط مخصوص نبوده اند. بعضی گمان دارند که عرب قبل از اسلام به هیچوجه صاحب خط و فرهنگی خاص به خود نبوده است اکنون ما عقاید قدیم و جدید را علی الولی ذکر می کنیم.

الف) عقیده ی قدیم

تاریخ دانان اسلامی می گویند که عرب در زمان بسیار نزدیک به اسلام خط را از مردم حیره و نبطیان آموخت و خط از حیره به حجاز رفت. و این روایت ها را به عبدالله بن عباس و برخی به ابن اسحاق صاحب السیره النبویه نسبت می دهند. و واقدی و مسعودی و حمزه بن الحسن و دیگران در این باره یکسان روایت کرده اند و خلاصه ی روایت ها چنین است:

ابن عباس گوید: نخستین کسانی که خط عربی را بنیاد نهادند، سه کس بودند. از قبیله ی طی که ساکن شهر "انبار" بودند و مردم را خط می آموختند و نام آن سه "مُرامر بن مره" و "اسلم بن سدره" و "عامر بن جدره" بود که اولی حروف را اختراع کرد و دومی حروف را به فصل و وصل افکند و سه دیگر نقطه گذاری کرد و آن را خط "جزم" نام نهادند و گفتند خط مزبور از خط حمیری جدا شده است.

و باز روایت دیگر از ابن عباس آورده اند که مردم انبار خط را از مردم حیره آموختند. مسعودی گوید فرزندان محصن بن جندل بن یعصب بن مدین خط عربی را به وجود آوردند. باز روایت است که اول واضع خط اسماعیل علیه السلام است . . . ابن هشام گوید: واضع خط حمیر بن سبا است . . . باز عبدالرحمن بن زیاد بن انعم از پدرش روایت می کند که از ابن عباس پرسیدم که شما قریشیان این خط را از کجا آوردید ؟ ... گفت ما از «حرب بن امیه» فرا گرفتیم. پرسیدم او از کجا گرفت ؟ ... گفت : از عبدالله بن جدعان. پرسیدم عبدالله از کجا گرفت ؟ گفت از مردم انبار. پرسیدم آن مردم از کجا آوردند ؟ ... پاسخ داد از مردم حیره. پرسیدم حیره از کجا آورد؟ گفت : مردی از یمن از بنی کنده به آنان آموخت، گفتم این مرد از کجا آموخته بود ؟ ... گفت : از خفلجان کاتب وحی هُود پیامبر و روایات دیگر از این قبیل.

ب) عقیده ی دانشمندان امروز

دانشمندان امروزی از خاورشناسان و دانشمندان پژوهشگر مشرق برآنند که خط اسلامی از خط نبطی تازه گرفته شده است که در شبه جزیره ی  طور سینا منتشر بوده است. قدیم ترین سندی که به دست آمده است کتیبه ی معروف به «نقش نماره» است که تاریخ آن ۳۲۸ پس از میلاد است، دومین سند، کتیبه ی معروف به «نقش زبد» است متعلق به ۵۱۱ پس از میلاد و سند سوم، کتیبه ی «نقش حران» است که تاریخش ۵٦۸ پس ازمیلاد است. از این رو  پژوهشگران بر این عقیده اند که خط اسلامی در سال های میانه ی دو سال اولی یعنی میان ۳۲۸ و ۵۱۱ به وجود آمده و آن سده ی چهارم یا پنجم پس از میلاد است.

به طور کلی گویند که خط اسلامی از شبه جزیره ی طورسینا نشأت کرده و در آغاز فرقی میان آن خط و خط نبطی نبوده است. در صحرای سوریه در منطقه ی دولت «بنی غسان» میان تاجران رایج گردیده و دگرگون شده و به وسیله ی تجار به مراکز تجاری و فکری حجاز منتقل شده و منتشر گردیده است. دور هم نیست که در این تغییرات مردم حیره و اتباع دولت «آل منذر» که با مکه و مدینه روابط تجارتی داشته اند نیز سهم داشته باشند. برخی نیز معتقدند که اعراب خط نبطی را از «حوران» در اثناء مسافرات خود به شام و به وسیله ی تاجران آموخته اند. عقیده ای هم هست که گوید عربان و نبطیان هر دو خط را از یمن گرفته اند و این عقیده هنوز پیروی نیافته است و عقیده ی نخستین صحیح است که خط عربی از خط نبطی و خط نبطی از خط آرامی گرفته شده است و یمنی ها هم مستقیمن خط مُسند را از آرامیان گرفته اند.

خطی که در قدیم ترین اسناد عربی دیده می شود مانند نقش زبد، نقش حران و سنگ قبر عبدالرحمن بن جبر به تاریخ  ۳۱ هجری، که در مصر کشف شده است آغاز دو خط اسلامی کوفی و نسخ است، از سوی دیگر هم بر خلاف عقیده ی معروف که گوید خط ثلث و نسخ را «ابن مقله» از خط کوفی استخراج کرده است. می دانیم که خط نسخ از خط های قدیم اسلامی است و این خط و خط کوفی هر دو در یک عرض قرار دارند. چنین به نظر می رسد که نخست خطی بین نسخ و کوفی، چنان که در کتیبه های نام برده دیدیم، از خط نبطی گرفته شده است، سپس این دو خط به علل گوناگون و به سبب معاشرت با مردم کوفه که به جای حیره ساخته شد، از آن خط قدیمی جدا گردید و در آن از سوی خوش نویسان و کـُتـّاب تفنن هایی به کار رفت و اصلاحاتی شد تا بدین صورت درآمد و به این دو خط نیز بسنده نکردند بلکه گونه ها و شیوه های دیگری از آن ها هم پیدا شد.

چیزی که از آثار اسلامی به دست می آید آن است که خط کوفی زودتر مشق شده و اصلاح گردیده و در آن استادانی پیدا شده اند و این خط به علت این که حروفش به تر از حروف نَسخ (که آن روزها تا دیری هر دو بی نقطه و بی اعراب نوشته می شدند) بود، یعنی حروف متشابهه کم تر داشت، ویژه ی نوشتن قرآن، کتیبه ها و کتب علمی قرار گرفت، همچنان که نسطوریان و سریانیان خط سریانی و سطرنجیلی را و عبریان خط مُرَبّع را ویژه ی کتاب های مقدس دینی و کتاب های علمی قرار داده بودند، خط نسخ برای مکاتبه های خصوصی و رفع نیازهای عادی به کار می رفته است. در این سال های اخیر نامه ای از سوی محمد گراور شد به خط نَسخ قدیم و غیر زیبا که برخی از حروف کوفی هم در آن است و به خط اصلی اسلامی شبیه است و مُهر مدور محمد پای آن خورده است. باز ابن الندیم گوید : «... در خزانه ی مامون نامه ای بود از عبدالمطلب بن هاشم که بر پوست نوشته شده بود و گوید خط مذکور مانند خط زنان بود، یعنی بد تحریر شده بود و نامه ی محمد که بدان اشاره کردیم نیز از این نوع بوده است و سنگ قبر عبدالرحمن بن جبر هم که در مصر است همچنین بد، کج مج، کودکانه و ابتدایی است.

ج) قلم های اسلامی

روایت ها در اقسام قلم های اسلامی قدری آشفته است، آن چه از مجموعه ی روایت ها به دست می آید آن است که قلم اسلامی از آغاز همان قلم «نبطی» بوده است که آن را «النسخی» و «الدارج» می نامیده اند و عرب مستقیمن از نبطی گرفته بود و بعد از معاشرت عرب ها با مردم حیره و بنای کوفه در کنار حیره، خطی که آن هم تقلیدی از خط «نبطی» بود شایع شد که او را «حیری» یا «جزم» می خواندند. ابن الندیم گوید : در آغاز دولت اسلام چهار خط معمول گردیده بود به این اسم : خط مکی، خط مدنی، خط بصری، خط کوفی، و در خط مکی و مدنی الف ها به سوی راست کج بود و در شکل او کمی خوابیدگی به سمت بالای انگشتان پدیدار بود، این چهار خط را «قُطْبَه» نامی در عهد بنی امیه کامل کرد و بعدها از این چهار خط اقلام دیگری استخراج گردید و در اوایل دولت بنی عباس دوازده قلم در نزد خوش نویسان متداول گردیده بود که مشهورترین آن ها به قرار ذیل است : قلم الطومارالکبیر؛ قلم الثلثین؛ قلم الثلاثین؛ قلم الزّنبُور؛ قلم المفتح؛ قلم الحَرَمْ؛ (ظ. الجزَمْ) قلم الموامرات؛ قلم العهود؛ قلم القصص؛ قلم الخرفاج.

از این قلم ها باز قلم ها و خط های دیگری به وجود آمد و به بیست و پنچ قلم رسید و در عهد مامون عباسی خوش نویسی رنگ و آبی به خود گرفت و در آن عهد قلم المرصّع، قلم النسّاخ، قلم الرّیاسی (منسوب به مخترع خود فضل ذوالریاستین)،قلم الرّقاع، قلم غبارالحلیه، قلم الثلث، قلم المحقق، قلم المنشور، قلم الوشی، قلم المکاتبات، قلم النرجس و قلم البیاض نیز به وجود آمد. بیست خط از این خط ها از خط کوفی بیرون آمده بود که هر کدام ویژه ی نوعی از نوشته های مهم بود چون قرآن، مجله ها، طومارها، نامه های درباری و برخی دیگر مانند خط نسخ، خط محقق، خط مشق، ثلث، مدور، ریاسی و رقاع خاص، کتاب ها، حدیث ها، شعرها و نامه نگاری های معمولی بود و از عهد مامون به بعد این خط ها ترقی کرد و قلم ریاسی متداول گردید، تا "ابن مقله" خط نسخ را موزون و زیبا ساخت و آن را لایق آن قرار داد که قرآن را بدان خط بنویسند.

خلاصه

خط های اصلی عرب دو خط کوفی و نَسخ بوده است و از آن دو خط قلم های گوناگون به وجود آمد که برخی از آن ذکر شد و در سده های هفتم و هشتم هجری به تدریج خط کوفی رو به زوال نهاد و خط هایی که در آن زمان ها یعنی پس از سده ی هفتم معمول بوده است بدین قرار است : نسخ؛ ثلث؛ تعلیق؛ ریحانی؛ محقق؛ رقاع. و از این شش خط نیز بعدها خط های دیگر اختراع شد که باید اختراع آن را به ایرانیان نسبت دهیم که خلاصه ی آن نیز بدین قرار است :

قلم مقرمط

این خط را در کتاب های ادبی و تاریخی نام برده اند، شاید آغاز خطی باشد که بعدها بدان خط «باریک» - یعنی خطی که شبیه به شکسته یا شکسته ی نستعلیق بوده است - نام دادند.

قلم باریک

این نام در تاریخ های فارسی دیده شده است و شاید مختصر نویسی از خط رقاع یا مقرمط بوده است که حروف را کوچک و کوتاه کرده در نگارش های سردستی به کار می زده اند.

قلم نستعلیق

این قلم در سده ی دهم هجری شهرت کرد که در آغاز همان خط نَسخ بود که آن را کوچک کرده و حروف آن را کوتاه تر می نوشتند و نسخه هایی از این خط از سده های هفت تا نه هجری به بعد در دست ما هست و همه ی آن کتاب ها به زبان فارسی است، شاید پیش از این تاریخ هم از این نوع خط دیده شود، ولی آن همان است که ما در ضمن خط باریک از آن نام برده ایم، در سده های نهم و دهم خط نستعلیق روی به اصلاح نهاد و نخستین کسی که آن را خوب نوشت «میرعلی تبریزی» است، که معاصر تیموریه بود و پس از او «میرعلی هروی» و «ملاجعفر تبریزی» است که در عصر «بایسنقر» و «سلطان حسین بایقرا» (سده ی دهم) می زیستند و اصلاحاتی در این خط به کار برده اند. دیگر «سلطان محمد» و «سلطان علی مشهدی» است که در دوره ی بایغرا می زیسته اند، آخرین کسی که این خط را به کمال آورد، «میرعماد قزوینی» است و پس از او «ملاعلی رضای تبریزی» کتاب دار «شاه عباس» که به «علی رضای عباسی» معروف است و خط ثلث و نستعلیق را در کمال خوبی می نوشته است و پس از میرعماد، خوش نویسان زیادی در خط نستعلیق پیدا شدند که مشهورتر از همه در دوره ی اخیر «میرزا سنگلاخ بجنوردی» مولف «تذکره الخطاطین» و دیگر «میرزا فتح علی شیرازی» متخلص به «حجاب» و «میرزا غلامرضای کلهر» است که هم دوره ی «محمدشاه» و «ناصرالدین شاه» بوده اند و در این اواخر «عمادالکتاب» بود که چند سال پیش درگذشت و امروز هم خوش نویسان بسیار خوب داریم خط مزبور خطی است که در هند، ایران و افغانستان متداول و در مصر هم مورد توجه است اما متداول نیست.

خط شکسته

خط شکسته همان خط باریک قدیم است که «عبدالمجید درویش» در اواخر صفویه آن را اصلاح کرد و وارد خط های رسمی نمود و کتاب های نفیس با آن نوشته، و امروز رو به زوال است و شاید صدسال دیگر به هیچ روی قابل استفاده نباشد، زیرا خیلی مشکل است و مانند خط تعلیق، رقاع و ریحانی از حد طبیعی مشکل تر و پیچیده تر است.

خط ثلث، تعلیق و نسخ

به وسیله ی «یاقوت مستعصمی»، «میرزا بایسنقر»، «شمس الدین هروی» و «خواجه اختیار» اصلاح شد و نسخ توسط «میرزا احمد نیریزی» جرح و تعدیل هایی شده و معمول است.

سند تازه : کتاب التنبیه علی حروف التصحیف لحمزه بن الحسن

نسخه ای از این کتاب در کتابخانه ی مدرسه ی مروی - که امروز جزو کتابخانه ی دانشکده ی حقوق است - دیده شد که خالی از غلط ها و تحریف ها نیست، ولی نسخه ای است قدیمی و تاکنون سوای این نسخه از این کتاب نسخه ی دیگری به دست نیامده است.
در این کتاب شرحی از خط ها، قلم ها و صنعت های نگارشی پارسیان عهد ساسانی وارد شده است، که چون با روایت ابن الندیم منقول از ابن المقفع تفاوت داشت به نقل و ترجمه ی آن روایات مبادرت ورزیدیم :

«ولی قلم های پارسی گوناگون است و دارای هفت فن است و این معنی را «محمدالمؤید» معروف به «ابی جعفر المتوکلی» روایت کرده و چنین گوید که پارسایان در ایام دولت خویش از انواع ارادهای خود به هفت نوع کتابت تعبیر می نمودند و اسامی آن کتابت ها بدین قرار بود :

۱- رم دفیره،

۲- گَشته دفیره،

۳- نیم گَشْته دفیره،

۴فرْورده دفیره،

۵- راز دفیره،

٦- دَیْن دفیره،

۷- وَسف دفیره،

اما معنی «رم دفیره» کتابت همگانی و عامه است، معنی «گشته دفیره» کتابت تغییر یافته است، معنای «نیم گشته دفیره» کتابتی است که نیمی از آن تغییر یافته باشد، معنای «فَرَورده دفیره» کتابت رسایل است،(در زبان پهلوی فَرْوَرتک به معنی منشور و رسایل پادشاهی است. رک : رساله ی درخت آسوریک - م)، معنای «راز دفیره» کتابت اسرار و ترجمه ها است، (ابن الندیم گوید کتابتی داشتند که راس سهریه می گفتند و بدان کتابت منطق و فلسفه را می نوشتند و ۲۴ حرف داشته است - م)، معنایِ «دین دفیره» کتابت دین است و کتب قرائت و شرایع دین را بدان می نوشتند، معنای «وَسف دفیره» جامع کتابت ها است؛ و آن کتابتی بود مشتمل بر لغات امم از روم، قبط، بربر، هند، چین، ترک، نبط و عرب. کتابت عامه، از این میانه به بیست و هشت قلم نوشته می شده است، هر قلمی از این اقلام اسمی جداگانه داشته چنان که در خط عربی، خط تجاوید، خط تحریر و خط تعلیق این معنی مشهود است.

و صناعه کتابت نزد ایرانیان دارای اسماء مختلفه بوده و هر نامی لازم ملزوم فنی از طبقات اعمال، و بسیاری از اسماء مذکور فراموش شده، آن چه از آن ها به یاد مانده چنین است : داذ دفیره؛ شهر هَمار دفیره؛ کذه همار دفیره؛ کنج همار دفیره؛ آهُوْ هَمار دفیره؛ آتشان همار دفیره؛ روانکان همار دفیره.

اما داذ دفیره؛ کتابت احکام و اقضیه بوده و سهر همار دفیره، کتابت بیت الخراج، حذه (ظ : کذه) همار دفیره؛ کتابت حسابداری دربار پادشاه و گنج همار دفیره؛ کتابت خزاین، و آهُر همار دفیره، کتابت اصطبلات و آتشان همار دفیره، کتابت حسابداری آتشکده ها، و رواندار (بالاتر : روانکان) همار دفیره، کتابت وقوف، (ظ : اوقات) بوده است. و جز این که گفته شد، کتابت های دیگری هم داشته اند که نام آن ها از میان رفته است و باقی نمانده است. پارسیان این هفت قلم را که نام بردیم در کتابت به کار می بردند. همچنان که در منطق و گفت و گو پنج قسم لهجه را به کار می بردند که پهلوی، دَری، فارسی، خوزی و سُریانی باشد، الی آخر.

* * *

 از: سبک شناسی جلد اول، ملک الشعرای بهار، امیر کبیر، تهران، ۱۳٦۹

 

 

تاریخ خط فارسی پیش از اسلام

 

شماره ی نوشته: ۷ / ٦

ملک الشعرای بهار

تاریخ خط فارسی پیش از اسلام

الف) خط میخی

سومریان مردمی بودند که پیش از ۳۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح در بخش جنوبی عراق سکونت داشته و دارای تمدنی بوده اند و خطی نیز داشتند که آن را از چپ به راست می نوشتند و این خط میخی است. نزدیک به سال ۳۰۰۰ پیش از میلاد طایفه هایی سامی نژاد که آن ها را فنیقی یا کنعانی می نامند از جزیره العرب یا سواحل خلیج فارس به سرزمین عراق تاخته و در جنب سومریان دولت و تمدنی که آن را از سومریان آموخته بودند ایجاد کردند. ولی این تمدن و دولت دوامی نکرد و بار دیگر مقهور سومریان شد و آن مردم به سوریه و فلسطین شتافتند و در سواحل بحر ابیض ساکن شدند. ولی طزایفه های سامی دیگری پس از آن ها در بابل و آشور قدرت پیدا کرده دولت های عظیمی به نام دولت (کاسانیان)، (آشوریان) و (کلدانیان) از اواسط سده ی ۱۸ پیش از میلاد به بعد به وجودآوردند و بابل و نینوا پایتخت کلده و آشور شهرت جهانی یافت. در همین دوره طایفه هایی که (عیلام) یا ملوک (اَنزان) نام داشتند، در خوزستان و سواحل خلیج فارس، لرستان و بخش غربی و جنوبی ایران برخاسته و رقیب بزرگی برای آشوریان شدند و شوش پایتخت آنان مشهور جهان شد.

خط میخی از چهار تا پنج هزار سال پیش از میلاد در نزد سومریان ساکن جنوبی بین النهرین معروف بود و از شکل بدوی (نقشی) ترقی کرده مرحله ی دوم و سوم را می پیمود، طایفه های آشور و عیلام نیز همان خط را از سومریان گرفته و به کار بردند. این خط در حوالی ۱۷۰۰ ق. م. در مرحله ی دوم و سوم بود که مادهای ایرانی هم آن را گرفته و به کار بردند. درست روشن نیست که از چه تاریخ این خط به دست مادها افتاده است، ولی روشن است که این خط در دست ایرانیان رو به پیشرفت و اصلاح نهاده و در اواسط سده ی ششم پیش از میلاد از مرحله ی «نموداری» (علامتی) و «آهنگی» (صوتی) به صورت الفبایی درآمده است، و وقتی که کورش کبیر دولت هخامنشی را ایجاد کرد و بابل را (در سال ۵۳۸ ق. م.) فتح کرد، خط میخی که هنوز در کلده، آشور و عیلام به صورت نموداری و آهنگی بود در ایران صورت الفبایی یافته بود. کتیبه ها، نوشته های سنگی و سفالین پادشاهان هخامنشی که به سه زبان کلدانی، عیلامی و فارسی است این معنی را گواهی صادق است. از این رو می توانیم بدانیم که مادها از دیرباز با خط میخی انس داشته اند و آن را ورزیده و به کار انداخته و قریحه و ذوق خود را در اصلاح آن برگماشته و آن را به این صورت درآورده اند ورنه چه گونه در مدت فقط چند سال هخامنشایان می توانستند آن را از صورت اصلی به این صورت درآورند ؟

خط میخی کلدانی دارای حرف ها و شکل هایی بسیار بود که برخی از آن ها نمودار یک ذات با یک معنی و برخی دیگر نماینده ی صوت و هجایی خاص بودند. که با یک یا چند صوت از آن ها یک معنی ساخته می شد. مجموع مقاطع حروف بی صدای خط میخی کلدانی از ۱۸حرف تجاوز نمی کرده است به قرار ذیل : ا، ج، د، ز، ح، ط، ل، م، ن، س، پ، ص، ق، ر، ش، ت. و با آن که آشوری ها و بابلی ها از نژاد سامی بوده اند، حروف ستبر و فخیم عربی مانند ظاء و ضاد و حروف حلقی غین، عین و ها و حرف شین و خا در آن نیست و از این رو حدس می زنند که  این خط را سومریان از مردمی غیر سامی آموخته اند یا خود سومریان غیر سامی بوده اند.

میخی مادی

اما حروف الفبای میخی مادی ۴۲ حرف بوده است و ۳٦ حرف آن را از روی حروف میخی آشوری ساخته اند که پنج حرف آن از حروف صدادار بوده است و شش حرف دیگر از جنس «نمودار» بر آن افزوده اند که عبارتند از: بَغا، اوهرمزد، دَهْیو، شاه؛ بومی و علامت پایان جمله.
توضیح آن که نمودارها در الفبای آشوری از هشتصد حرف هم تجاوز می کند ولی در الفبای مادی یا هخامنشی چنان که می بینیم از شش حرف زیاد نیست.

در ایران اصلاح مهمی درباره ی خط میخی انجام شده است، زیرا ایرانیان این خط را از مردم همسایه «آشوری» یا «عیلام» یا هر دو گرفته اند و اگر فرض کنیم که این وام در آغاز تمدن و استقلال دولت مادی گرفته شده است، تا آغاز دولت هخامنشی از نظر زمانی چندان دور نبوده است که بتوان گفت چنین اصلاحی به طور تطوری در خط میخی صورت گرفته است. یعنی نخست آن را از حالت علامتی و صوتی (هجایی) به حالت الفبایی درآورند و سپس اعراب را جز حروف قرار دهند و نیز برای حروف ویژه ی زبان آریایی که در خط آشوری نبوده است، صورت هایی اختراع نمایند، بنابراین شکی نیست که این اصلاحات نه به طور تدریجی و به طریق تکامل و تطور طبیعی، بلکه، بر حسب هوش و قریحه ی ملی به فرمان بزرگان یا شهنشاهان یا مغان صورت گرفته است و ناگهانی، به طور انقلابی و نودرآمد پدید آمده است.

ممکن است گفته شود که به راهنمایی دبیران فنیقی یا آرامی یا یهود که در زیر دست بزرگان ایران خدمت می کرده و حروف الفبایی داشته اند و از پیش با آن آشنا بوده اند این اصطلاح پیدا شده است. این تصور دور نیست، لیکن اشکالی دارد و آن این که خود یهود یا آرامیان یا فنیقیان هم حروف صدادار و اِعراب را داخل خط نکرده اند، چنان که از آثار قدیم فنیقی، یهود و آرامی معلوم می شود که نه تنها اعراب جزو کلماتشان نیست، بلکه «الف»، «واو» و «یا» هم در کتیبه ها و نوشته های قدیم آن مردم پیدا نمی شده است و در اواخر «الف»، «واو» و «یا» را برای نشان دادن حرکات گاهی به کار می برده اند، پس از انقراض یهود و پراکنده شدن در آفاق، چون دیدند این سه حرف کافی برای ادای مقصود نیست و لغات آنان دستخوش فنا خواهد شد، قاعده ای برای حرکات وضع کردند که امروز به طور ناقص در خط مربع (خط عبری) دیده می شود. در این صورت معنی ندارد که اصلاح خط میخی از ناحیه ی مردم سامی صورت گرفته باشد و شکی باقی نمی ماند که این اصلاح مربوط به آریاییان است، چنان که ملل گِرِک، لاتین و هند نیز پس از پذیرفتن حروف فنیقی همین کار را کردند. چیزی که خط میخی را از بین برد (چنان که معروف است) حمله ی اسکندر و قدرت سرداران او نبود، بلکه دشواری این خط سبب از یاد رفتن آن گردید، چه خط میخی با قلمی نوک تیز چوب یا فلزی بر روی پاره های گِل سخت شده کنده کاری گردیده و یا با همان قلم بر لوح های سنگی و معدنی کنده می شده است، بر خلاف خط مصری و فنیقی که روی چوب و یا پاپیروس و پوست حیوانات با هر نوع قلمی کنده شده یا با رنگ نوشته می شده است. در خط میخی چنین نبوده است، بلکه بیش تر پارچه ی گِلی را برداشته با چنین قلمی بر روی آن خط هایی کنده و پارچه را خشکانیده و سپس پهلوی هم قرار می دادند و آن پارچه های گِل را به زبان کلدانی «آجُرْ» و آن خط ها را «دُپی» می نامیدند و اخیرن از آن آجرها دو کتابخانه یکی در شوش و دیگری در تخت جمشید کشف گردیده است.

همچنین بر روی فلزات یا سنگ ها حروف میخی با دقت بایستی کنده می شد و به درد پاپیروس و غیره نمی خورده است، به همین سبب عامه ی مردم ایران در آن عصر برای نوشتن عادی بر روی پوست یا پاپیروس، خط آرامی به کار می برده اند. این شکل نگارش و خشونت شکل حروف و جای زیاد گرفتن سطرها سبب شد که از همان زمان دولت هخامنشی، خط آرامی که از مدت های دور از کنعانیان به سرزمین کلده و آشور رسیده و به همراه کاتبان و دُپیوَران سامی به ایران آمده بود، وسیله ی مبادله ی افکار و رفع حاجت بزرگان، تجار و سایر مردم قرار گیرد. این است که در دوره ی اشکانیان خط میخی به عقب باز می گردد و تا مدتی خط یونانی به کار زفته و به تدریج از نیمه ی سده ی دوم پیش از میلاد خط آرامی متداول می گردد، لیکن نباید تصور کرد که خط میخی در عهد اشکانیان به کلی منسوخ شده بوده است، چه در بابل لوحه هایی یافته اند که متعلق به دوره ی اشکانی و به خط میخی نوشته شده است، در این لوح ها مطالب قانونی، نجومی و سرودهای مذهبی نوشته شده است.

ب) خط پهلوی

چنان که پیش تر اشاره کردیم خط پهلوی از خط آرامی گرفته شده است و خط آرامی به دو خط قدیم که یکی فنیقی و دیگری عبری است منتهی می شود . فینیقیان که آنان را کنعانیان هم می نامند، در حوالی سه هزار سال پیش از میلاد از سواحل خلیج فارس یا از داخل جزیره العرب وارد سواحل فرات شده و چنان که پیش تر گفتیم در آن جا ساکن شدند و سپس از آن جا به سوی سوریه و فلسطین رفتند و درسواحل بحر ابیض دولتی تجارتی پدید آوردند. عبریان که بدون شک از ملل سامی نژاد هستند از شبه جزیره ی طورسینا و به گفته ی استاد «مرگلیوس» از یمن و به گفته ی دانشمند دیگری از حجاز که زادگاه اصلی آن قوم بوده است برخاسته و به عادت صحراگردی و بادیه نشینی هجرت کردند و عاقبت در حوالی سده ی سیزده پیش از میلاد در حدود فلسطین و ارض کنعان با کنعانیان همسایه شدند و پس از جنگ های خونینی وارد فلسطین گردیدند و بعدها شهر اورشلیم را بنا کرده در آن جا خانه کردند، نام «عبری» از ماده ی «عَبَرْ» و به معنی عبور و حرکت و اشاره به صحرانوردی آن طایفه است، و به مناسبت «اسراییل» که لقب «یعقوب» بوده است بنی اسراییل نامیده شدند. در اخبار یهود آمده است که «عبری» نام «ابراهیم» جد بزرگ بنی اسراییل است که از شهر «اور» کِلدهَ گریخته و از نهر عبور کرده است - و معلوم نیست که این نهر اُرْدُنْ است یا نهر فرات، و برخی گویند «عبری» نام یکی از نیاگان ابراهیم بوده است و دانشمندان معاصر ترجیح می دهند که عبری را از ماده ی عبور گرفته و آن را شامل بنی اسراییل که از صحراها عبور می کرده و در حال بَدَوی می زیسته اند بشمارند - چنان که عرب را هم از همین ریشه و ماده و به همین معنی می دانند و ثلاثی مجرد یعنی اصل و ریشه ی فصل «عَبَرْ» و «عَرَبْ» را یکی دانند که به قاعده ی قلب لغات تغییر یافته است. باید دانست که اقوام عبری به فرزندان «ابراهیم» اختصاص داشته اند، زیرا طایفه های دیگری نیز به این نام خوانده شده اند که بعدها با اعراب به هم آمیخته و از یهود جدا شده اند.

قدیمی ترین نمونه ای که از خط فنیقی یافته اند، کتیبه ی (ستون مه زا) است که تاریخ آن به ۸۹۵ ق. م می رسد - دیگر جامی است سه تکه که در جزیره ی  «قبرس» یافته اند که تاریخ آن را با عهد «سلیمان» پادشاه یهود (۹۷۱-۹۳۱ ق.م) به حدس و تخمین برابر کرده اند و چون این دو کتیبه به هم شباهت ندارد، تصور کرده اند که خط فنیقی از خط عبری گرفته شده است، ولی به دلایلی دیگر که جای گفتن آن این جا نیست، این عقیده پذیرفته تر شده است که ایجاد کننده ی خط الفبایی آرامی فنیقیان اند که آن را یا از خط مصر و یا از خط میخی سومری تقلید و در آن اصلاحاتی داده اند و از حالت نقشی به مرحله ی الفبایی در آورده اند. این خط که بعدها خط آرامی، نَبَطی، مُسْنَدْ، حَبَشی و قِبْطی از آن تقلید شد، در ایران به خط پهلوی تبدیل یافت، یعنی آن خط با بندگان و جیره خواران سامی وارد ایران شده و در زمان هخامنشی و پس از آن در عهد اشکانیان مورد استفاده قرار گرفت و رفته رفته در آن تغییرهایی راه یافته خط پهلوی اشکانی را به وجود آورد و پادشاهان هخامنشی این خط یعنی خط آرامی را ترویج کرده اند.

خط میخی برای نقر و نقش کتیبه به کار می رفته است و برای نامه ها و دیگر نیازمندی های عمومی مناسب نبوده است، از این  رو خط ساده و الفبایی «آرامی» که از عهد کلدانیان در آسیای صغیر معروف بود به تدریج اهمیت پیدا کرد. در آغاز به مناسبت آسانی هر جا چیزی به خط میخی نوشته می شد نام صاحب خط - یا اگر آن چیز ظرف سفالی یا جنس دیگری بود نام خریدار یا فروشنده را - در کنار آن به خط آرامی می نوشتند، ولی بعدها وسعتِ کاربرد این خط به جایی رسید که در همه ی قلمرو ایران، عراق، آسیای صغیر و مصر عمومیت یافت و نامه های حاکمان، پادشاهان، روابط ملل، روزنامه های دولتی، فرمان ها و نوشته های عادی همه با خط آرامی انجام می گرفت. ترقی روز افزون این خط با پشتیبانی و تقویت شهنشاهان هخامنشی حاصل آمد که متعرض آیین، رسم ها، خط و زبان ملل تابعه نمی شدند و به ویژه خط آرامی را به دلیل آسانی آن رواج دادند و به کار بردن آن را در کشورهای فتح شده انتشار دادند.

زبان آرامی سپس به دو لهجه منشعب گردید : لهجه ی عراقی که آن را لهجه ی آرامی شرقی می نامند و لهجه ی سوریه، فلسطین و طورسینا که آن را آرامی غربی می گویند. خط آرامی نیز به همین ترتیب  به چند شیوه و رسم درآمد و آن چه در ایران مادَرِ خط پهلوی شد،شیوه و قلم آرامی عراقی بود.

این مساله که اصل خط آرامی از کجا شاخه گرفته است درست روشن نیست، برخی تصور کرده اند که این خط از روی خط هیریوغلف مصر تقلید شده است زیرا هر چند این خط  خطی الفبایی است، ولی حروفی در آن خط هست که حاکی از صورتی است که خود آن حرف هم به معنی همان صورت است. مانند الف «عَلفّیا» به معنی «گاو» که در اصل به شکل سر گاو بوده و بعد که از حال نقشی به حال صوتی افتاده صدای «آو» یافته و بعد حرف الف و صدای «اَ اِ اُ» پیدا کرده است. دیگر «ب» که نام آن «بیت» است و در اصل به صورت خانه ی سقف دار بوده است همچنین «جیم» که نامش «گمیل» است و در اصل صورت جَمل = شتر ئاشته و «طِطْ» که نام و صورت افعی است و عین که به شکل چشم است و «لامد» که به شکل عصا است و «هی» که به صورت شبکه است و غیره ... و گروهی گویند که خط آرامی از اختراع های یکی از ملل سامی است و گروهی چنان که گذشت آن را گرفته شده از خط فنیقی می دانند و جماعتی نیز گویند خط فنیقی از خط آرامی گرفته شده است زیرا خط آرامی از دو هزار سال پیش از میلاد وجود داشته است.

داریوش سوم به خیانت برخی از ایرانیان کشته شد و کشور ایران مفتأمفت به چنگال «اسکندر گجستک» افتاد که همه ی شهریاران ایران را کشت و ایران را با بیداد و غَدْر به مشت آورد و خود هم به زودی بمرد و سلوکیدیان بر ایران غلبه یافتند و این فتنه ی پرآوازه به سود یونانیان تمام گردید، خط یونانی و آداب آن کشور که او نیز چون ایران مسخر گردنکشان مقدونی شده بود، در ایران شیوع یافت، سکه های آن زمان و سکه های اوایل عهد اشکانیان با آن خط زده شد - حتا قباله های املاک هم تا ۱۵۰ سال پیش از میلاد به خط یونانی نوشته می شد و کتیبه هایی از «گودرز اشکانی» و غیره به این خط بر صخره کنده شده است و در «لرستان»، «بختیاری» و «بیستون» موجود است. ولی دیری نگذشت که خط پهلوی جای خط یونانی را گرفت و چنان که «کریستن سن» تاریخ دان معاصر می نویسد یونانی مآبی اشکانیان که از خراسان برخاسته سرداران یونانی را مغلوب و از خاک ایران بیرون کرده بودند، تقلیدی صوری و از لحاظ (مُدْ) بود و چیزی طول نکشید که زبان و آداب یونانی منسوخ و آداب آریایی ایران به صورت طبیعی خود بازگشت کرد و سکه ها و نوشته های ملی با خط پهلوی آغاز شد و خط میخی به عللی که گفته شد، دیگر مجالی برای بازگشت به دست نیاورد.

قدیم ترین آثار به خط آرامی در ایران

پس از کتیبه ی نقش رستم که یاد شد، قدیمی ترین آثاری که به خط آرامی از طرف ایرانیان در دست است، سکه های پادشاهان «پرته دار» است. از زمان سلطنت هخامنشی، فارس در مملکت ایران دارای اهمیت فوق العاده بود؛ شاهنشاهان ایران آن جا را محل اقامت تابستانی خود قرار داده در ایام زمستان اوقات خود را در شوش یا بابل به سر می بردند؛ و به همین جهت «شَتْرپُوان های پرسپلیس» که از خاندان سلطنتی بودند در میان سایرین وضع ممتازی داشتند و چنان که از روی سکه هایی که بعدها ضرب کردند فهمیده می شود این شاه زادگان هم نماینده ی قدرت سلطنت و هم نماینده ی قدرت مذهبی بودند. به علاوه «استرابو» در کتاب خود (کتاب ۱۵ فصل ۳ بندهای ۳ و ۲۴) می نویسد : «... اقتدار شتربوان های مزبور در زمان هخامنشی ها و سلاطین مقدونی زیاد بود ولی زمان اشکانی ها به تدریج کاسته شد ...» و سپس می افزاید: «... امروز (سده ی دوم) ایرانی های فارس، استقلال خود را حفظ کرده و دارای سلاطینی هستند که نخست مطیع مقدونی ها و سپس مطیع پارت ها بوده اند ...»

در سال (۳۲۳ پیش از میلاد) پادشاهان فارس؛ تحت تبعیت اسکندر - که در حفظ قدرت آن ها برای استفاده از نفوذی که آن ها بر پیروان مذهب ایرانی های قدیم (مزدیسن ها) در مرکز و جنوب ایران داشتند می کوشید - درآمدند.

 قدیم ترین سکه ای که از شاه زادگان به دست آمده متعلق به سده ی سوم پیش از میلاد است و به نام «بَغْه دات» پسر بَغَ کِرْت است و پس از آن سکه های «وَهوبُرز» و دیگران است.

سکه های این پادشاهان دارای علامت آتشکده و صورت پرچمی چهار گوشه که ظاهرن همان درفش کاویانی بوده است می باشد و نشانه های دیگری از آثار اوستایی در آن ها موجود است، هغداد و وَهُربُرز جنبه ی دینی داشته اند و پنام بر روی دارند و تاریخ ریاست آنان به عقیده ی «کریستن سن» ۲۸۰ پیش از میلاد است. عبارت سکه : " بَغَ دات پرتَ ر که زی بَغی بَغَ کِرْتَ " این سکه ها نمونه ی خوبی از تطور خط آرامی است، زیرا تاریخ این سلسله که سکه زده اند تا عهد «پاپک» و پسرش (ارتخشیر پاپکان)، امتداد پیدا می کند، از گرده ی سکه های مذکور می توان دانست که خط معمولی ایران در این مدت چه گونه تغییراتی پیدا کرده و به خط ساسانی انجامیده است.

حروف پهلوی

خط پهلوی دارای ۲۵ حرف با صدا و بی صداست. «ا، ب، گ، ج، د، ه، و، ز،  ی،  ک،  ل،  م،  ن،  س، ف، پ، چ، ژ، ش، ت،  ث، خ، ذ، غ،» ولی برای حروف «ح،  ط،  ع، ص،  ق» که در الفبای آرامی هست نیز حروفی دارد یعنی «ه» گاهی صدای «ح» می دهد و «ت» گاهی صدای «ط» و «الف» و گاهی «واو» صدای «عین» و «چ» صدای «ص» و کاف و میم صدای «ق» دارا می شده و اگر چه برای «ث» و «ذال» هم حروف خاصی ندارد، اما حرف «ت» گاهی به جای «ث» و گاهی به جای «ذال» می نشسته است و حرف «پ» که صدای «چ»، «ف» و «ژ» نیز می داده، گاهی  صدای «واو» داشته و ظاهرن «واو» مذکور واوی بوده است بین «پ»، «واو» و «ف»، که آن را بعدها «فاء عجمی» نام نهادند مانند حروف دوم کلمه ی «اوام»، «افام» و «دویر»، «دپیر» و حرف آخر «آپ»، «آو» و واو «گوی» و گفت و غیره.

خط پهلوی و لهجه ی پهلوی به دو دسته بخش شده است، یکی خط و لهجه ی اشکانی که آن را پهلوی شمالی می نامند و سابق پهلوی کلدانی می گفتند؛ دیگر خط و لهجه ی ساسانی که آن را پهلوی جنوب و جنوبی غربی می نامند که شرح آن ها داده شد. سوای این دو خط که با حروف مقطع نوشته می شده و گویا ویژه ی کتیبه ها بوده است. خط دیگری هم بوده است که برای نوشتن معمولی به کار برده می شده و این خط با حروف متصل نوشته شده و از نظر شکل با خط دیگر تفاوت داشته است. به گفته ی ابن الندیم، در ایران چند نوع خط معمول بوده است، وی از قول ابن المقفع می گوید : «... ایرانیان هفت نوع خط داشته اند :
۱- خط دینی بود که آن را «دین دفیریه» گویند و اوستا را بدان نویسند.

۲- ویش دبیریه و آن سیصد و شصت و پنج حرف است که کتب فراست (قیافه شناسی) و زَجْر (تفأل و تطیّر - مُروا و مُرغوا) و خریِر- آب و طنین گوش و اشارات چشم و ایماء و اشاره و چشمک و آن چه بدین ماند، بدان خط نویسند.

۳- خط دیگری که آن را «کستج- ظ : گستک» گویند و آن بیست و هشت حرف است که بدان عهدها، میثاق ها و اقطاعات می نوشتند و نقش مُهرهای شاهنشاهان پارس و طراز جامه و فرش و سکه ی دینار و درهم بدین خط بود.

۴- خط دیگر که آن را «نیم کستج - نیم گستک ظ» می گفتند و آن نیز بیست و هشت حرف است که نامه های پزشکی (طب) و فلسفه را بدان می نوشتند.

۵- خط دیگری موسوم به «شاه دبیریه» بود که پادشاهان عجم میان خویش بدان سخن می گفتند ( کذا ؟) دور از مردم عامه، و سایر طبقه های کشور را هم از آموختن آن نهی می کردند زیرا پرهیز داشتند که دیگری جز پادشاهان و ملوک بدان واقف شده از آن راه بر اسرارشان وقوف یابد و ما آن خط را ندیده ایم.

٦- کتاب رسایل و نامه ها؛ خطی بود که همه ی طبقات می نوشتند جز پادشاهان، و نام آن «نامه دبیریه» و «هام دبیریه» بود و همان طور که به زبان می گذشت نوشته می شد و نقطه نداشت و بعضی از کتابت های رسایل به لغت سریانی قدیم - یعنی لغات مردم بابل - نوشته شده به فارسی خوانده می شد و عدد حروف آن سی و سه حرف بود.

۷- خط دیگر که نام آن «راز سهریه» (؟) بوده و پادشاهان رازها و اسرار خود را در روابط با ملل خارج بدان خط می نوشتند و عدد حروف و اصوات آن چهل بود و هر صوت یا حرفی را صورت و شکلی خاص بود و از لغات نبطی چیزی در آن خط نبود.

خط دیگری بود که آن را «راس سهریه» (؟) می گفتند و علم منطق و فلسفه را بدان می نوشتند و آن بیست و چهار حرف است و این خط دارای نقطه بوده و ما آن را ندیده ایم.

دیگر قسمتی از الفبا بود که آن را جدا از هم یا پیوسته می نوشتند و «زوارشن» می نامیدند این زوارشن ها قریب هزار کلمه بود و آن ها را برای جدا کردن لغت های متشابه از یکدیگر اختیار کرده بودند، مثلا کسی که می خواست بنویسد «گوشت» می نوشت «بُسْرا» و می خواند گوشت و اگر می خواست بنویسد «نان» می نوشت «لَحْما» و می خواند نان و هر چه می خواستند بدین طریق می نوشتند، مگر لغت هایی که محتاج به بدل کردن آن نبودند که آن را عینا به لفظ فارسی کتابت می نمودند.»

چنان که دیده شد، در آغاز، خط های پهلوی را هفت دانسته و در شرح آن هشت آورده و اگر «زوارشن» را هم خطی جداگانه فرض کنیم عدد به نه بالا می رود و هرگاه نامه زی دبیری و هام دبیری را هم دو قسم خط فرض کنیم، مثال ها به ده می رسد. ولی حق آن است که این دو را یکی دانسته و نیز زوارشن را با کتابت رسایل یکی بشماریم و کتسج و نیم کتسج را هم که عدد حروف آن بیست و هشت است یکی بدانیم. یا «راز سهریه» و «راس سهریه» را که نام هر دو به هم شبیه است یکی فرض کنیم. آنگاه هفت قلم درست می شود.

اما آن چه از خارج اطلاع داریم و از کتیبه ها و سکه ی پول ها و نقش مهرها و سایر خط هایی که در روی ظرف ها دیده شده به دست می آید خط های ذیل است :

۱- خط اشکانی قدیم که با خط ها قدیم آرامی پُر تفاوتی ندارد، مانند سکه ی بغ دات که متعلق به قرن سوم قبل از میلاد است و او چنانکه گذشت یکی از پادشاهان (پرته دار) فارس پسر بغ کرت پرته دار است.

۲- خط اشکانی جدید، که همان خط است با تفاوت اندکی.

۳- خط کتیبه ای ساسانی است که با خط کتیبه ی اشکانی تفاوت دارد.

۴- خط تحریری ساسانی است که گویا کتاب ها و نامه ها را بدان خط می نوشته اند و بر ظرف ها و پاره های سفال و نیز در کتاب های ادبی و علمی پهلوی نمونه هایی از آن دیده می شود که گویا با همان خط رسااه ها و خط هزوارش نقل شده از ابن المقفع باشد.

۵- احتمال دارد خط های مرموز دیگری هم برای رازهای پادشاهان یا یادداشت های ریاضیون و فیلسوفان یا فال گیران و ستاره شناسان موجود بوده است که از میان رفته و چیزی به ما نرسیده است.

٦- خط اوستا یا دین دپیوریه که بیاید.

۷- خط های غیر هُزوارش دار که به فارسی ناب می نوشتند وجود داشته است. ولی گویا از نظر حروف هجا با دیگر خط ها تفاوت نداشته و در خراسان و ماوراءالنهر بدان طرز کتابت می کرده اند و از آوردن هزوارش خودداری می کرده اند.

خلاصه آن که  خط کتیبه ی ساسانی به تدریج مانند پدر خود که خط کتیبه ی اشکانی باشد از میان رفت و خط پهلوی نوشتاری تا سده ی چهاردهم میلادی یا هفتم هجری در ایران باقی ماند، ولی سرانجام در مقابل رقیب پر زورتری که عبارت از خط معرب و نقطه دار نسخ و ثلث باشد از میان رفت. اما در هندوستان خواندن آن خط از راه آموزش  تا درجه ای دوام آورد. اما پیداست که این خواندن تا چه پایه ناقص و ناتمام بود، به ویژه در خواندن هزوارش ها که هنوز هم موبدان و عالمان مزدیسنان آن کلمات را غلط می خوانند و نمونه ی غلط خوانی مزبور در برهان قاطع و «دستور پهلوی» به خوبی هویداست، و اصلاح این غلط ها را باید حقن مرهون خاورشناسان و پشت کار بی مانند ایشان بود. به ویژه دکتر «اندریاس» آلمانی و به ترین دانش آموزان او آقای پروفسور «هرتسفلد» آلمانی که در چند سال اقامت خود در ایران منت استادی بر گروهی از دانش پژوهان ایرانی دارند.

ج) خط اوستایی یا دین دپیری

خط اوستایی یا «زند» که آن را «دین دپیری» نامند به احتمال زیاد در زمان ساسانیان اختراع شده است، زیرا تا آن عهد متن های اوستا سینه به سینه می رسیده است و یا با خط های گوناگون هر عصری یادداشت می شده است، عاقبت به سبب دگرگونی که رفته رفته در زبان ایرانیان پیدا شده بود بیم آن بود که تجوید و خواندن کتاب بزرگ زردشت دستخوش گردش روزگار شود و اصل و حقیقت آن سخنان از میان برود، از این روی و بدین اندیشه به تر دانستند که خط درست و کاملی اختراع کنند تا بتوانند همه ی آواها و حروف زبان قدیم را چنان که هست بر صفحه ثبت نمایند و از خط پهلوی ناقص یا خط سُریانی که یکی از خط های خوب آن زمان شمرده می شد، لیکن از حروف و مقاطع صوت زبان قدیم اوستا بی بهره بود، این هنر انتظار نمی رفت که تمام لغات و آواها و خواندن درست اوستا را تامین کند. این بود که خط اوستا (دین دپیری) از سوی موبدان و فاضلان ایرانی در اواخر عهد ساسانیان اختراع شد، چنین که صورت یک دسته از حروف صدادار که شکل نداشت و حال زیر و زبر فعلی خط ما را داشت و چند حرف بی صدا که در اوستا بود و در خط پهلوی نبود مانند : «ث» ثاءِ مثلثه؛ «ذ» ذال معجمه؛ «ت» نوعی تاءِ مُثتاه فوقانی؛ «ن» نُون غُنّه؛ «خو» خا و واو معدوله؛ «ش» شین مخصوص؛ اختراع گردید و آن حروف را بر حروف موجود پهلوی (حروف تحریری ساسانی نه کتابتی) افزودند و اوستا را بدان خط نوشتند، از برکت این خط که به یقین می توان آن را از به ترین و کامل ترین خط های دنیا نامید، تجوید و خواندن کتاب آسمانی ساسانیان از فساد و انحراف مصون ماند.

مانی در عصر شاپور اول و هرمز به اندیشه ی اصلاح خط افتاده بود و پی برده بود که اگر خط ملی ایران خوانا و درست نباشد، علوم و ادبیات دستخوش فساد و تباهی است و به ویژه در کار دین خلل وارد می شود و هر کس کتاب آسمانی را به میل و اراده ی خود تبدیل و تغییر می دهد. این بود که در صدد علاج این امر برآمد و سرانجام خط سُریانی را که در آن تصرفاتی کرده بود، برای کتاب های خود اختیار کرد و از این روی معلوم می شود که خط اوستایی در آغاز کار ساسانیان وجود نداشته است، زیرا اگر این خط با این کمال و تمامی و زیبایی در آن روزگار موجود می بود، شاید مانی که حاضر شده بود خط سریانیان و نسطوریان را اختیار کند، بی شک خط موبدان ایرانی را بر آن ها برتری می داد. دلایل دیگری نیز در دست داریم که می رساند که خط اوستایی در عهد ساسانیان پدید آمده است، ولی کی و چه زمان این کار صورت گرفته است، سند قطعی و مسلمی در دست نیست برخی پژوهشگران برآنند که در اواخر عهد خسروان ساسانی، یعنی در سده ی ششم این اصلاح انجام گرفته است. باید اعتراف کرد که این کار یکی از بزرگ ترین کارهای پر سودی بود که دانشمندان ایران به انجام دادنش دست زدند و هر آینه اگر این کار نشده بود، شک نیست که زبان اوستایی و خود آن کتاب که امروز یکی از مفاخر ایران و بزرگ ترین یادگار دوران های باستان است، پس از یورش عرب و این همه فترت های تاریخی رفته رفته  از میان رفته بود و شاید در نتیجه ی محو آن آثار، آثار اساتیری و داستان های باستانی ایران که در شاهنامه ها می بینیم و ماخذ همه اوستا بوده است نیز در میان نبود.

خط اوستا دارای ۴۴ حرف با صدا و بی صداست و هم امروز کامل ترین خطی است که در جهان هست، در ظرف چند ساعت با چند درس می توان این حروف را فراگرفت و کلمات ایزدی دین قدیم را بدون غلط با همان لهجه و صورت اصلی خواند.

* * *

 از: سبک شناسی جلد اول، امیر کبیر، تهران، ۱۳٦۹

 

نگاهی به ادبیات داستانی در ایران

 

شماره ی نوشته: ۱۵ / ۴

غلام رضا مرادی صومعه سرایی

نگاهی به ادبیات‌ داستانی در  ایران‌

تاریخ‌ داستان‌نویسی‌ در ایران‌ به‌ سده های نخستین بازمی‌گردد و ادبیات‌ کهن‌ ما با انواع‌ و اقسام‌ صورت‌های‌ داستانی‌ افسانه‌، تمثیل‌، حکایت‌ و روایت‌ آمیخته‌ است‌؛ اما داستان‌نویسی‌ جدید ایران‌ ادامه طبیعی‌ و منطقی‌ این‌ ادبیات‌ نیست‌ و در شیوه‌ ی جدید داستان‌پردازی‌ حتا جای پایی‌ از این‌ میراث‌ کهن‌ باقی‌ نمانده‌ است‌. ما در این نوشته می کوشیم تا ضمن‌ ارایه‌ ی تاریخ‌ کوتاهی‌ از روند شکل‌گیری‌ و تکامل‌ رمان‌ در جهان‌، تحول‌ تاریخی‌ شیوه‌های‌ قصه‌گویی‌ و داستان‌پردازی‌ در ایران را‌ نیز بکاویم و شماری از نویسندگان‌ و آثار شاخص‌ هر دوره را معرفی کنیم.  

داستان‌نویسی‌ به‌ صورتی‌ که‌ کمال‌یافته‌ترین‌ شکل‌ آن‌ رادر قالب‌ رمان‌ می‌شناسیم‌، به‌ تاریخی‌ برمی‌گردد که‌ تقابل‌ جهان‌بینی‌ نو و کهنه‌، در فاصله ی‌ زمانی‌ اندکی‌ در اروپا و در زمینه‌های‌ فلسفه‌ و دانش‌ و هنر و ادبیات‌ آغاز شده‌ بود. از این‌ زمان‌، رمان‌ از رمانس‌ فاصله‌ می‌گیرد و عالم‌جادویی‌ و مینوی‌ با جهان‌ واقعی‌ در ادبیات‌ داستانی‌ تفاوت‌ می‌یابد.
نقطه ی ‌آغاز  رمان‌ را به‌ عنوان‌ شکل‌ نوینی‌ در ادبیات‌، عمومن "دن‌ کیشوت"  اثر سروانتس‌ (۱۵۴۷-۱۶۱۶) می‌دانند که‌ به‌ دلیل‌ شکل‌ ویژه ی‌ روایتی‌، سرآغاز رمان نویسی به شمار می آید. ولی حرکت‌ رو به ‌پیش‌ رمان‌ پس‌ از سروانتس‌ با دانیل‌ دفو، ساموئل ‌ریچاردسن‌، و فیلدینگ‌ ادامه‌ می‌یابد که‌ هر یک‌ به‌ شیوه ی‌ خاص‌ خود و با استفاده ‌از «طرح‌های‌ غیرسنتی‌» به‌ ادامه ی این‌ حرکت‌ کمک‌ می‌کنند. سپس‌ گوته‌ درآلمان‌، دیکنز و جرج‌ الیوت‌ و والتر اسکات‌ در انگلستان‌، استاندال‌ و بالزاک‌ و فلوبر و زولا در فرانسه‌، هائورن‌ و هنری‌ جیمز و ملویل‌ در امریکای‌ شمالی‌ و گوگول‌ و تورگنیف‌ و داستایفسکی‌ و تولستوی‌ در روسیه‌، رمان‌ را به‌ اوج‌ اقتدار خود رساندند  .رمان‌ با تولستوی‌ که‌ این‌ سلسله‌ را تا نخستین‌ سال‌های‌دهه‌ نخست سده ی‌ بیستم‌ به‌ اوجی‌ تازه‌ برکشید، حرکت‌ رو به ‌پیش‌ خود را همچنان با شتاب طی‌ ‌کرد. سپس‌ همینگوی‌ با ‌ دستیابی‌ به‌ سادگی‌ خاص‌ زبان‌ و نزدیک‌ کردن‌ زبان‌ به‌ گفتار، ادامه‌دهنده ی‌ مسیر رمان‌ شد. پس‌ از وی‌ ویرجینیا ولف‌ در  "به‌ سوی‌ فانوس‌ دریایی‌"،  جیمز جویس‌ در  "بیداری‌ خانواده"‌ و "اولیس"‌ کوشیدند نثر را با شعر پیوند بزنند و با استفاده‌ از کلام‌ شعرگونه‌ شیوه‌های‌ بیانی ‌قوی تری‌ را بیافرینند.

داستان نویسی‌ امروز ایران‌ بر بستر جریانی‌ که‌ نزدیک به‌ صد سال‌ از عمر‌ آن‌ می‌گذرد، گذر کرده‌ است‌، ولی داستان‌نویسی‌ در ایران‌، دیرنده‌تر از این‌ تاریخ‌ است‌. اصولن هنگامی‌ که‌ در ادبیات‌ جدید به‌ عنصر داستان‌ توجه‌ می‌کنیم‌، به‌ معنای‌ «پی‌جویی‌» می‌رسیم‌ که‌ در واقع‌ مفهوم‌ قصه‌ در قرآن‌ است‌ و مفهوم‌ تسلسل‌ و تداوم‌ و این‌ که‌ بعد چه‌روی می دهد از آن بر می آید. سوره‌ ۱۲ قرآن‌، سوره ی‌ یوسف، تنها سوره‌ای‌ است‌ که‌ به‌ طور مشخص‌ و انحصاری‌ درباره‌ یک‌ داستان‌ صحبت‌ می‌کند و موضوع‌ آن‌ نیز ماجراهای‌ زندگی‌  یوسف‌ است‌؛ در آغاز سوره‌ اشاره‌ای ‌است‌ به‌ قصه‌گویی‌ خداوند و این‌ که‌ این‌ قصه‌ (قصه‌ یوسف‌) به ترین ‌قصه‌هاست‌ و خداوند روایت‌گر حقیقت‌ این‌ قصه‌ است‌. در این‌ قصه‌ اتفاق‌ پشت ‌اتفاق‌ روی‌ می‌دهد؛ هر آیه‌ حکایت‌گر رویداد‌ تازه‌ای‌ است‌ و نماد و اشاره‌ سراسر آن‌ را آراسته‌؛ تعبیر «احسن‌ القصص‌» به‌ دلیل‌ عمق‌ و وجه های‌ گوناگون این‌ داستان‌،با موضوع‌ آن‌ تناسبی‌ منطقی‌ دارد.
نامِ سوره ی‌ ۲۸ قرآن‌ نیز که‌ داستان‌ ‌ موسا در آن‌ مطرح‌ شده‌، «قصص‌» است‌، یعنی‌ سوره ی‌داستان‌ها و همین‌ داستان‌هاست‌ که‌ از باب‌ حقیقت‌ و نسبت‌ به‌ امر واقع‌، سرشار از عبارت‌ها و اشاره‌هاست‌ و رازهای‌ نهفته‌ بسیاری‌ در خود دارد. این‌ لایه‌های‌نهفته‌ در قرآن‌ در طول‌ زمان‌ به‌ زبان‌های‌ گوناگونی‌ تفسیر و بازنویسی‌ شده‌ و از دل‌ این‌ قصه‌ها قصه‌های‌ دیگری‌ بازآفریده‌ و برگرفته‌ شده‌ است‌. در ادبیات‌ عرفانی‌ به‌ ویژه‌ در مثنوی‌ مولوی‌، نگاه‌ تازه‌ای‌ به‌ قصه‌های‌ قرآن‌ به ویژه‌ به‌ قصه ی‌ یوسف‌ شده‌ است‌  و این‌ رشته‌ هیچ‌گاه‌ در هزار سال ‌ادبیات‌ منظوم‌ و منثور ایران گسسته‌ نشده‌ است‌.


۱- داستان‌نویسی‌ در ادبیات‌ کهن‌ ایران‌:
ادبیات‌ کهن‌ ایران‌ به‌ انواع‌ و اقسام‌ صورت‌های‌ داستانی‌ افسانه‌، تمثیل‌، حکایت‌ و روایت‌ آمیخته‌ است‌. ولی داستان‌نویسی‌ جدید ایران‌، ادامه ی‌ طبیعی‌ و منطقی‌ این‌ ادبیات‌ نیست‌ و در شیوه‌ ی جدید داستان‌ حتا کم‌تر جای‌ پایی‌ از ادبیات‌ کهن‌ ما دیده‌ نمی‌شود؛ امکانات‌ داستان‌نویسی‌ قدیم‌ در جریان‌ داستان‌ جدید راه‌ نجسته‌ است‌ و درست‌ به ‌همین‌ دلیل‌، مخاطب‌ اصلی‌ داستان‌ امروز از تاریخ‌ دیرین‌ داستانی‌ ما بی‌اطلاع ‌است‌ و آن‌ را جز به‌ شکل‌ جدیدش‌ نمی‌شناسد.
شاهنامه ی‌ فردوسی‌، ویس‌ و رامین‌ فخرالدین‌ اسعد، پنج‌ گنج‌ نظامی‌ و گلستان‌ و بوستان‌ سعدی‌ به ‌همراه‌ نمونه‌های‌ فراوان‌ دیگر همچون‌ سیاست‌نامه‌ که‌ دارای‌ قصه‌هایی‌ در دانش‌ کشورداری‌ است‌، و اسرارالتوحید که‌ دارای قصه‌هایی‌ در احوال‌ عارفان ‌است‌، عقل‌ سرخ‌ و آواز پر جبرییل‌، که‌ عرفان‌ و استوره‌ در آن ها درآمیخته ‌است‌، تاریخ‌ بیهقی‌ که‌ قصه‌های‌ تاریخی‌ آن‌ در عین‌ سادگی‌، بسیار جذاب‌ و خواندنی‌ است‌، بخشی‌ از تاریخ‌ ادبیات‌ داستانی‌ ما را شکل‌ می‌دهند. این‌ تاریخ‌ در سیر خود با حکایت های‌ تمثیلی‌ و استعاری‌ کلیله‌ و دمنه، قصه‌های‌ تمثیلی‌ و تربیتی‌ قابوس‌نامه، حکایات‌ پراکنده‌ ی جوامع‌الحکایات ‌و لوامع‌الروایات‌ و داستان‌های‌ عامیانه‌ای‌ همچون‌ هزار و یک‌ شب‌، سمک‌ عیار، رموز حمزه‌، حسین‌ کرد شبستری‌، امیر ارسلان‌ نامدار  و ... کامل‌ می‌شود.

۲- شگل‌گیری‌ رمان‌ در آستانه‌ مشروطیت‌
یحیی‌آرین‌ پور در جلد دوم‌  "از صبا تا نیما"  می‌نویسد: «رمان‌ و رمان‌نویسی‌ به‌ سبک ‌اروپایی‌ و به‌ معنای‌ امروزی‌ آن‌ تا شصت‌ هفتاد سال‌ پیش‌ که‌ فرهنگ‌ غرب‌ در ایران‌ رخنه‌ پیدا کرده، در ادبیات‌ ایران‌ سابقه‌ نداشت‌. ابتدا رمان‌ها به ‌زبان‌های‌ فرانسه‌ و انگلیسی‌ و روسی‌ و آلمانی‌ یا عربی‌ و ترکی‌ به‌ ایران‌ می‌آمد، و کسانی‌ که‌ به‌ این‌ زبان‌ها آشنا بودند، آن‌ها را می‌خواندند و استفاده‌ می‌کردند. سپس‌ رمان‌هایی‌ از فرانسه‌ و سپس انگلیسی‌ و عربی‌ و ترکی‌ استانبولی ‌به‌ فارسی‌ ترجمه‌ شد ... این‌ ترجمه‌ها بسیار مفید و ثمربخش‌ بود، زیرا ترجمه‌کنندگان‌ در نقل‌ متون‌ خارجی‌ به‌ فارسی‌، قهرن از همان‌ اصول‌ ساده‌نویسی‌ زبان‌اصلی‌ پیروی‌ می‌کردند و با این‌ ترجمه‌ها در حقیقت‌، زبان‌ نیز به‌ سادگی‌ و خلوص ‌گرایید و بیان‌، هرچه‌ گرم‌تر و صمیمی‌تر شد و از پیرایه ی‌ لفظی‌ و هنرنمایی‌های ‌شاعرانه‌ که‌ به‌ نام‌ فصاحت‌ و بلاغت‌ به ‌کار می‌رفت‌، به‌ مقدار زیادی‌ کاسته‌ شد ».
رواج‌ ترجمه ی‌ رمان‌های‌ غربی‌ و نظیره‌نویسی‌ آن‌ها در ایران‌، بی‌شک‌ به حرکت‌های‌ اجتماعی‌ یاری رسانده‌ است‌ که‌ حاصل‌ آن‌ آشکار شدن‌ تضاد میان‌ حکومت‌ و مردم‌ و نتیجه ی‌ نهایی‌ آن‌ امضای‌ فرمان‌ مشروطیت‌ توسط‌ مظفرالدین‌شاه‌قاجار بود و در ادامه‌، اصلاحات‌ اداری‌، بسط‌ تجدد و ترقی‌، گسترش‌ علوم‌ جدید،گام ‌به ‌گام‌ پذیرش‌ اجتماعی‌ یافت‌ و نوگرایی‌ در فرهنگ‌، کم‌کم‌ بخشی‌ از نیاز عمومی‌ جامعه‌ شد و «شکل‌ ساده‌ و تعلیمی‌ نثر منشیانه‌ قاجاری‌، یعنی‌ سبک‌ قائم‌مقام‌ فراهانی‌، امیر نظام‌ گروسی‌ و مجدالملک‌ سینکی‌ در برخورد با فرهنگ‌ غرب‌، روش‌ جدلی‌ و منطقی‌» پذیرفت‌.
تاریخ‌ قصه‌نویسی‌ در ایران‌، تاریخ‌ انقلاب‌ در زبان‌ نیز هست‌، زبانی‌ که‌ پس‌ از مشروطیت‌ به‌ سوی‌ نحوه ی‌ گفتار مردم‌ عادی‌ آمده‌ است‌ و خود را از معانی‌ بیان‌ پر تکلف‌ و بی هوده‌ ی لفظی نوعی‌ «زبان‌ مجلسی‌» نه‌ اجتماعی‌، رهایی‌ داده‌ است‌  .
درک‌ ضرورت‌ تحول‌ در زبان‌ نگارش‌ تا آن‌ حد برای‌ روشنفکران‌ و روشن‌بینان‌ جامعه‌ آسان‌ شده‌ بود که‌ در بسیاری‌ از یادداشت‌ها و نامه‌های‌ بر جای‌ مانده‌ از آغاز مشروطیت‌، به‌ این‌ ضرورت‌ تغییر شیوه ی‌ نگارش‌ و دستیابی‌ به‌ نگارشی‌ که‌ نتیجه ی آن‌، گونه ی‌ ادبی‌ جدیدی‌ باشد، برای‌ بازتاب درست ‌تحولات‌ اجتماعی‌، اشاره‌ شده‌ است.
تنی‌ چند از پژوهندگان‌ ادبیات‌ مشروطه‌ و تاریخ‌ بیداری‌ ایرانیان‌، ساده‌نویسی‌ و شکل‌ بیانی‌ مؤثری‌ را که‌ در آخرین‌ سال‌های‌پیش از مشروطه‌ در ایران‌ رواج‌ یافته‌ بود، در پیدایی‌ این‌ تحول‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ بی‌تأثیر ندانسته‌اند و به ‌ویژه‌ کتاب‌هایی‌ همچون‌ "سیاحت‌نامه‌ ابراهیم‌بیگ"‌  اثر زین‌العابدین‌ مراغه‌ای‌ را - که‌ توانسته‌ است ‌فساد دوران‌ سال‌های‌ قبل‌ از مشروطیت‌ را با قلمی‌ که‌ یادآور توانایی‌های‌ ولتر در نشان‌ دادن‌ و رسوا کردن‌ عوامل‌ فساد است‌، رقم‌ بزند ـ در این‌ فرایند، اثرگذار و شایان‌ توجه‌ می‌دانند و همچنین‌ ترجمه ی‌ میرزا حبیب‌ اصفهانی‌ از کتاب‌ "حاجی‌بابای‌ اصفهانی‌" نوشته ی‌ جیمز موریه‌ ـ که‌ نثر آن‌ برخاسته‌ از نثر منشیانه ی ‌قاجاری‌ و وضوح‌ و بی‌تکلفی‌ شیوه‌ ی داستان‌نویسی‌ فرنگی‌ و توجه به‌ اصطلاحات‌، واژه ها و مثل های‌ بومی‌ ایران‌ است‌ ـ بر آثار دو نویسنده‌ بزرگ‌ بعدی‌: علی‌اکبردهخدا و محمدعلی‌ جمال زاده‌ به‌ طور مستقیم‌ مؤثر می‌دانند و این‌ ترجمه‌ را به‌شکلی‌، سَلَف‌ واقعی‌ نثر داستانی‌ امروز ایران‌ برمی‌شمارند  .

۱- ۲- نخستین‌ نویسندگان

۱- ۱- ۲- آخوندزاده‌
برای‌ یافتن‌ نخستین‌ رمان‌ ایرانی‌ باید به‌ سال‌ ۱۲۵۳ش‌ بازگردیم‌؛ سالی‌ که‌  «ستارگان‌ فریب‌ خورده‌ ـ حکایت‌ یوسف‌شاه‌ » نوشته ‌م‌.ف‌ آخوندزاده‌ (۱۱۹۱-۱۲۵۷) را میرزا جعفر قرچه‌داغی‌ به‌ فارسی‌ بر‌گرداند. آدمیت‌، آخوندزاده‌ را پیشرو فن‌ نمایش نامه‌نویسی‌ و داستان‌پردازی‌ اروپایی‌ درخطه ی‌ آسیا دانسته‌ و اهمیت‌ او را نه‌ در تقدم‌ او بر دیگر نـویسنـدگـان‌ خـاورزمیـن‌، کـه‌ در خبـرگی‌ او و تکـنیک‌ مـاهرانـه‌ای‌ می‌دانـد کـه‌ او در نمایش نامه‌نویسی‌ و داستان‌پردازی‌ جدید به‌ کار بسته‌ است‌  .
۲-۱-۲- طالبوف‌
اگر آخوندزاده‌ را نخستین نویسنده ی‌ رمان‌ ایرانی‌ بدانیم‌ که‌ اثر او به‌ زبانی‌ غیر از فارسی‌ تدوین‌ و سپس‌ به‌ فارسی‌ ترجمه‌ شده‌ است‌، لزومن باید از نخستین کسی‌ که‌ نوشته‌ای‌ نزدیک‌ به‌ رمان‌ و به‌ زبان‌ فارسی‌ از او بر جای مانده‌ است‌ نام‌ برد: عبدالرحیم‌ طالبوف‌ تبریزی‌ که‌ در سال‌ ۱۲۵۰ ق‌ در تبریز زاده شد و هشتاد سال‌ زندگی‌ کرد. از نوجوانی‌ به‌ قفقاز رفت‌ و تا پایان عمر در آن جا زیست‌. قفقاز در آن‌ روزگار نزدیک‌ترین‌ کانون‌ اندیشه‌های‌ نو‌ به‌ ایران‌ بود. طالبوف‌ که‌ از طریق‌ زبان‌ روسی‌ اطلاعاتی‌ به‌ دست‌ آورده‌ بود، از راه‌ قلم‌ به‌ بیداری‌ مردم‌ می‌کوشید و آنان‌ را به‌ معایب‌ حکومت‌ استبدادی‌ و لزوم‌ مشروطه‌ آشنا می‌کرد. معروف‌ترین‌ اثر طالبوف‌  "کتاب‌ احمد" است‌. قهرمان ‌کتاب‌، فرزند خیالی‌ نویسنده‌ است‌ که‌ پرسش های‌ ساده‌ و در عین‌حال‌ حساسی‌ درباره ی ‌اوضاع‌ ایران‌ و علل‌ عقب‌ماندگی‌ آن‌ از پدر می‌پرسد و این‌ پرسش‌ و پاسخ‌، آیینه ی‌تمام‌نمایی‌ از مشکلات‌ و گرفتاری‌های‌ ایرانِ آن‌ روز را باز می‌تابانَد  .
 ۲-۱-۳- زین‌العابدین‌ مراغه‌ای‌
زین‌العابدین ‌مراغه‌ای‌ (۱۲۵۵-۱۳۲۸ ق‌) که‌ او نیز در جوانی‌ مهاجرت‌ کرد، از دیگر کسانی‌ است‌که‌ اثر معروف‌ او  "سیاحت‌نامه‌ ابراهیم‌ بیگ"‌ ، از نظر قدرت‌ نفوذ بر اندیشه‌ و افکار جامعه ی‌ ایران‌ و هواداران‌ ترقی‌ و اصلاحات‌، کم‌نظیر بوده‌ است‌.

۳- شکل‌گیری‌ رمان‌ تاریخی‌
 پس‌ از طالبوف‌ و مراغه‌ای‌، در سال‌های‌ ۱۲۸۴-۱۳۰۰ق‌ که‌ مردم‌ برای‌ به‌ سرانجام‌ رساندن‌ انقلاب‌ مشروطه‌ می‌کوشیدند و جنبش‌ ضد استعماری‌ در گوشه‌ و کنار مملکت‌ به‌ راه‌ افتاده‌ بود، رمان‌ تاریخی‌ به‌ عنوان‌ مطرح‌ترین‌ گونه‌ ادبی‌ رخ‌ نمود.
عمومن از محمدباقر میرزا خسروی‌ کرمانشاهی‌ (۱۲۲۶-۱۲۹۸ ق‌) یکی‌ از پیشروان‌ نثر نو‌ ادبی‌ به‌ عنوان‌ نویسنده‌ ی نخستین‌ رمان‌ تاریخی‌ ایران‌ نام‌ می‌برند. او رمان‌ "شمس‌ وطغرا" را در سال‌ ۱۲۸۷ ق‌ نوشت‌ و در آن‌، دوره ی‌ آشفته ی‌ حمله ی‌ مغول‌ را به‌ ایران‌، ترسیم‌ کرد. با این‌که‌ زمینه ی‌ اثر، تاریخی‌ است‌، خسروی‌ کوشیده‌ روایتی‌ عاشقانه ‌و گیرا، پر از ماجراهای‌ هیجان‌آفرین‌ پدید آورد.
شیخ‌موسی‌ کبودرآهنگی‌ ‌در سال‌ ۱۲۹۸ ق‌ رمان‌ تاریخی‌ "عشق‌ و سلطنت"‌ یا "فتوحات‌ کورش‌ کبیر" را چاپ کرد؛ میرزاحسن‌خان‌ بدیع‌ نصرت‌الوزاره‌ با چاپ‌ رمان‌ "داستان‌باستان" در سال‌ ۱۲۹۹ق‌. در تهران‌، و صنعتی‌زاده‌ کرمانی‌ با چاپ‌ "دام‌گستران" و رمان‌ تاریخی‌ "داستان‌ مانی"، نخستین‌ رمان‌های‌ تاریخی‌ را پدید آوردند.

۴- شکل‌گیری‌ رمان‌ اجتماعی‌ در ایران‌ 
صنعتی‌زاده ‌علاوه‌ بر رمان‌ تاریخی‌، رمان‌ اجتماعی‌ نیز نوشت‌ که‌ به‌ قول‌ نویسنده‌ ی "از صبا تا نیما" ، رمان‌ "مجمع‌ دیوانگان" او نخستین‌ اتوپیا (مدینه‌ فاضله‌) در زبان ‌فارسی‌ است‌. مشفق‌ کاظمی‌ با نوشتن‌ "تهران‌ مخوف"، عباس‌ خلیلی‌ با رمان‌های‌ "روزگار سیاه"‌  (۱۳۰۳)  "انتقام"‌ (۱۳۰۴) و حاج‌ میرزا یحیی‌ دولت‌آبادی‌ با نوشتن‌ رمان‌ "شهرناز" در سال‌ ۱۳۵۵ ق‌. نوع‌ دوم‌ از رمان‌های‌ فارسی‌ را که‌ زمینه ی ‌اجتماعی‌ در آن‌ها تعمیم‌ بیش تری‌ داشت‌، با نمایش‌ گوشه‌هایی‌ از زندگی‌ معاصر، یا معایب‌ و مفاسد آن‌، پدید آوردند.

۵- داستان‌ مدرن‌ (پیش‌ از دهه‌ ی ۴۰)
۱- ۵ - جمال زاده‌؛ آغازگر راه‌
آن چه‌ به‌ عنوان‌ قصه‌ به‌ معنای‌ امروزی‌ و به‌ صورت‌ یک‌ شکل‌ نو ادبی‌ در غرب‌ بیش‌ از ۳۰۰ سال‌ سابقه‌ دارد، در ایران‌ عمر‌ آن‌ به‌ ۱۰۰ سال‌ نمی‌رسد و مجموعه ی‌ قصه‌های‌ کوتاه‌ "یکی‌ بود یکی‌ نبود" ،سرآغاز قابل‌ اعتنای آن‌ است‌.
با  یکی‌ بود یکی‌ نبود یکی‌ از مهم‌ترین‌ رویدادهای ادبی‌ تاریخ‌ ادبیات‌ ایران‌ روی داده است‌. «با جمال زاده‌ نثر مشروطیت‌ قدم‌ در حریم‌ قصه‌ می‌گذارد و حکایت‌های‌ پیش‌ از مشروطیت‌ به‌ سوی ابعاد چهارگانه‌ ی قصه‌ یعنی‌: زمان‌، مکان‌، زبان‌ و علیت‌ روی‌ می‌آورند و کاریکاتورهای‌ دهخدا جای‌ خود را به‌ کاراکترهای‌ جمال زاده‌ می‌دهند؛ اگر چه‌ این‌ کاراکترها خود در مقایسه‌ با شخصیت‌های‌ قصه‌های‌ هدایت‌ و چوبک‌ و آل‌احمد، کاریکاتورهایی‌ بیش‌ نیستند، آن‌ها از یک‌ جوهر شخصی‌ و تا حدی‌ تشخصّ فردی ‌برخوردار هستند که‌ به‌ آسانی‌ می‌توان‌ آن‌ها را از کاریکاتورهای‌ اغراق‌ شده ی‌ چرند و پرند جدا کرد. عامل‌ علیت‌ ـ هر قدر هم‌ ناچیز ـ موقعیت‌ کاراکترهای‌ جمال زاده‌ را از کاریکاتورهای‌ دهخدا جدا می‌کند و از همه‌ بالاتر همه‌ یا بیش تر عوامل‌ و عناصر قصه ی‌ قراردادی‌ و قصه‌نویسی‌ حرفه‌ای‌، در قصه‌نویسی‌ جمال زاده‌ دیده‌می‌شود ».
هم ‌زمان‌ با جمال زاده‌، حسن‌ مقدم‌ (علی‌ نوروز) نیز چند داستان ‌کوتاه‌ نوشت‌؛ ولی‌ داستان‌نویسی‌ را چندان‌ جدی‌ نگرفت‌ و بعدها به ‌نمایش نامه‌نویسی‌ روی‌ آورد. اما جمال زاده‌ (۱۲۷۶-۱۳۷۷ق‌.) نخستین‌ ایرانی‌ای‌ است‌که‌ با نیت‌ و قصد و آگاهانه‌ و با ترکیبی‌ داستانی‌ و نه‌ مقاله‌ای‌، به‌ نوشتن ‌پرداخت‌ و نخستین داستان‌های‌ کوتاه‌ فارسی‌ را به‌وجود آورد. اگرچه‌ تا قبل‌ از هدایت‌، نیما و پیش‌ از او ـ و حتا‌ پیش‌ از جمال زاده‌ ـ علی‌ عمو (نویسنده ی‌ نشریه‌ ی خیرالکلام‌ رشت‌) و کریم‌ کشاورز (نویسنده ی‌ داستان‌ کوتاه‌ "خواب"‌ در مجله ی‌ فرهنگ‌ رشت‌) و دهخدا در نوشتن‌ داستان‌واره‌های‌ کوتاه‌ و مضمون های‌ زندگی‌ روزمره‌، جای‌ درخور ستایشی‌ دارند.
 ۲-۵-  هدایت‌
پس‌ از جمال زاده‌ باید از صادق‌ هدایت‌ به‌عنوان‌ شایسته‌ترین‌ میراث‌دار او نام‌ برد. هدایت‌ از فارغ‌التحصیلان‌ دارالفنون‌ و دبیرستان‌ سن‌ لویی‌ تهران‌ بود که‌ در سال‌ ۱۳۰۵ ش‌ با کاروان‌ دانش‌آموزان‌ اعزامی‌ به‌ اروپا به‌ بلژیک‌ فرستاده‌ شد تا در رشته ی‌مهندسی‌ راه‌ و ساختمان‌ تحصیل‌ کند؛ ولی او یک‌ سال‌ بعد برای‌ تحصیل‌ در رشته ی‌معماری‌ رهسپار پاریس‌ شد.  «هدایت‌ در اواخر سال‌ ۱۳۰۸ و اوایل‌ ۱۳۰۹ ش‌ نخستین‌ داستان‌های‌ زیبای‌ خود را به‌ نام‌های‌:  مادلن‌، زنده‌ به‌گور، اسیر فرانسوی‌ و حاجی‌ مراد در پاریس‌ نوشت و پس‌ از بازگشت‌ به ‌ایران‌ داستان‌ آتش‌پرست‌ و سپس‌ داستان‌های‌ داوود گوژپشت‌، آبجی‌ خانم‌  و مرده‌خورها  را در تهران‌ نوشت‌ و آن‌ها را با نوشته‌های‌ پاریس‌ یکجا در مجموعه‌ای‌ به‌ نام‌  "زنده‌ به‌گور" در سال‌ ۱۳۰۹ ش‌. منتشر کرد ».
بنابراین‌  زنده‌ به‌گور  نقطه ی‌ تحول‌ داستان‌نویسی‌ ایران‌ است‌ و از این‌ زمان ‌باید حیات‌ ادبی‌ جدیدی‌ را در ایران‌ در نظر گرفت. هدایت‌، در سال‌ ۱۳۱۵ ش‌. به ‌بمبئی‌ رفت‌. این‌ سفر اگر چه‌ کم‌تر از یک‌ سال‌ طول‌ کشید، موجب‌ شد که‌ او افزون ‌بر یافتن‌ اطلاعات‌ گسترده ای‌ درباره ی‌ ادبیات‌ فارسی‌ میانه‌ (پهلوی‌)، شاهکار معروف‌خود  "بوف‌ کور"  را که‌ در تهران‌ آغاز کرده‌ بود، به‌ پایان رسانَد و آن‌ را درهمان‌ سال‌ ۱۳۱۵ با خط‌ خود به‌ صورت‌ پلی‌ کپی‌ در نسخه های‌ اندکی و به‌ قولی‌ در ۱۵۰ نسخه‌ تکثیر کند. آل‌احمد بوف‌ کور را معروف‌ترین‌ اثر هدایت‌ می‌داند که‌به‌ دنبال‌ خود سلسله‌ای‌ از «بوف‌ کور» ها به‌ وجود آورده‌ است‌. «هدایت‌ در بوف‌کور  همه ی‌ زرّادخانه‌های‌ هنری‌ خود را به‌ نمایش‌ گذاشته‌ است‌؛ جمله‌ها موجز، فشرده‌، شاعرانه‌ و با وجود سهل‌انگاری‌های‌ لفظی‌، مؤثر و فصیح‌ است‌. در پرداخت ‌ساخت‌ ساده‌ و انعطاف‌پذیر رمان‌ که‌ هم‌ لحظه‌های‌ شاعرانه‌ و ظریف‌ را باز می‌گوید و هم‌ صحنه‌های‌ پرخشونت‌ را ... توفیقی‌ چشمگیر دارد ».
 ۳- ۵ - بزرگ‌ علوی
علوی‌ که‌ هم‌چون‌ هدایت‌ از روشنفکران‌ تحصیل‌کرده ی‌ اروپا به‌ شمار می‌آید، نخستین‌ قصه‌های‌ قابل‌ توجهش‌، مربوط‌ به‌ همان‌ سال‌های‌ تحصیل‌ در اروپاست‌ که‌در آن‌ها نوعی‌ گرایش‌های‌ رمانتیک‌ نزدیک‌ به‌ روحیه ی‌ ایرانی‌ وجود دارد. او به‌تدریج‌ شیوه ی کار خود را تغییر داد و قصه‌های‌ ممتازی‌ همچون‌:  نامه‌ها، رقص‌ مرگ‌، گیله‌مرد و رمان‌ "چشم‌هایش" را نوشت‌. ساختار این‌ رمان‌ ـ که‌ شاید بتوان‌ آن‌ را به ترین‌ اثر علوی‌ دانست‌ ـ با وجود وصف‌ صحنه‌های‌ اجتماعی‌ آن‌-  غنایی‌ است‌. این‌ شیوه‌ در داستان‌های‌ کوتاه‌ او نیز راه‌ یافته‌ است‌. چمدان‌، نامه‌، ورق‌پاره‌های‌ زندان‌، میرزا، ۵۳ نفر، موریانه‌ و هویت‌  (۱۳۷۷) از دیگر آثار اوست‌.

 ۴-۵ - صادق چوبک‌
"خیمه‌شب‌بازی"‌ نخستین مجموعه ی‌ قصه‌های‌چوبک‌ است‌ که‌ در‌ سال‌ ۱۳۲۴ش به‌ شیوه ی‌ قصه‌نویسان‌ پیشرو پدید آمده‌ و بر آثار نسل‌ نویسندگان‌ هم‌عصر او و پس‌ از وی‌ سایه‌ افکنده ‌است‌. براهنی‌ قصه‌های‌کوتاه‌ چوبک‌ را در تلفیقی‌ متناسب‌ با تکنیک‌ ادگار آلن‌پو (قصه‌نویس‌ و شاعر آمریکایی‌) و تکنیک‌ قصه‌نویسی‌ اواخر سده ی نوزده‌ روسیه‌ می‌داند. ولی رمان‌" تنگسیر"  را که‌ بر پایه ی‌ جهان‌بینی‌ رئالیستی‌ بنا نهاده‌ شده‌ است‌، به‌ لحاظ ‌ویژگی‌های‌ نثری‌، زیباترین‌ اثر چوبک‌ دانسته‌اند. پس‌ از تنگسیر، سنگ‌ صبور آخرین‌ رمان‌ چوبک‌ است‌. پس‌ از خیمه‌شب‌بازی‌ سه‌ مجموعه‌ ی دیگر از قصه‌های‌کوتاه‌ چوبک‌ به‌ نام‌های‌:  انتری‌ که‌ لوطی‌اش‌ مرده‌ بود، روز اول‌ قبر و چراغ‌ آخر، نیز چاپ‌ و منتشر شده‌ است‌.
۵-۵- به‌آذین‌ 
به‌آذین‌ (محمود اعتمادزاده‌) پرکارترین‌ و تأثیرگذارترین‌ نویسنده‌ای‌ است‌که‌ برای‌ مقابله‌ با سنت‌های‌ تاریخ‌نویسی‌ در رمان‌ و مفاخره‌ به‌ گذشته‌های‌ دور، به‌ نگارش‌  "دختر رعیت"‌  (۱۳۳۱) دست‌ زد که‌ در شمار نخستین‌ داستان‌های‌ روستایی ‌واقع گرایانه ی‌ فارسی‌ قرار می‌گیرد. از به‌آذین‌ پیش از نشر دختر رعیت‌، دو مجموعه‌ داستان‌ به‌ نام‌های‌ پراکنده‌  (۱۳۲۳) و  به‌ سوی‌ مردم‌  (۱۳۲۷) انتشار یافته‌ است‌. ولی مجموعه‌ داستان‌ "مهره‌ مار" و رمان‌ "از آن‌ سوی‌ دیوار" (۱۳۵۱) از آثار جدیدتر اوست‌ که‌ در مجموع‌ از آثار گذشته ی‌ او چندان‌ فاصله‌ نگرفته ‌است‌.
۶-۵ - جلال آل‌احمد
آل‌احمد که‌ در داستان‌هایش‌ به‌نوعی‌ تعادل‌ و تصویر بی‌طرفانه‌ از صحنه‌های‌ زندگی‌ دست‌ یافته‌ است‌، نویسنده‌ای‌ است‌ مسئول‌ و متعهد؛ با نگاهی‌ اجتماعی‌تر نسبت‌ به‌ پیشینیان‌ خود و فردیتی‌ کم‌تر و با تعهد آمیخته‌ با منش‌ روشنفکری‌ اجتماع‌گرا که‌ عمومن آثارش‌ در وجه های گوناگون، خالی‌ از این‌ دیدگاه‌ و نگرش‌ نیست‌.  مدیر مدرسه‌، نفرین ‌زمین‌، سه‌ تار، زن‌ زیادی‌، پنج‌ داستان‌، دید و بازدید  و "ن‌ و القلم"  ازمشهورترین‌ آثار داستانی‌ اوست‌. اگر چه‌ چند تک‌ نگاری‌ و کتاب‌های‌ "غرب‌زدگی‌" و "در خدمت‌ و خیانت‌ روشنفکران"‌ نیز از آثار مشهور اوست‌، که‌ تفکر اجتماعی‌ و ادبی‌ نویسنده‌ را تا پس‌ از سال‌های‌ چهل‌، نشان‌ می‌دهد.
۷- ۵ -ابراهیم گلستان‌
ابراهیم‌ گلستان‌ در نخستین مجموعه ی‌ داستانش‌  "آذر ماه‌ آخر پاییز"  (۱۳۲۸) نشان‌ داده‌ است‌ که‌ در به‌کارگیری‌ صنعت‌ داستان‌نویسی‌، به‌ ویژه‌ پیروی‌ از شیوه‌ و شگرد نگارشی‌ فالکنر، چیره‌دست‌ است‌.  شکار سایه‌، اسرار گنج‌دره‌ جنی‌ و "جوی‌ و دیوار" و "تشنه‌" از دیگر مجموعه‌های‌ داستانی‌ اوست‌ که‌ نویسنده‌ در مجموع‌ آن‌ها در شکستن‌ زمان‌ و به‌ زمان‌ حال‌ آوردن‌ رویدادها‌، موفق‌ بوده‌ است‌.
۸-۵ - بهرام‌ صادقی‌
هم‌ ارز با آل‌احمد و گلستان، بهرام‌ صادقی‌ سر برمی‌کند و از سال‌ ۱۳۳۷ نخستین‌ قصه‌هایش‌ را در مجله ی سخن‌ به‌ چاپ‌ می‌رساند. صادقی‌ جست‌وجوگر لایه‌های‌ عمیق‌ ذهنی ‌بازماندگان‌ نسل‌ شکست‌ است‌. دو اثر معروف‌ صادقی‌ عبارتند از:  ملکوت‌، "سنگر و قمقمه‌های‌ خالی".

۶- داستان‌ مدرن‌ (پس‌ از دهه‌ ی ۴۰)
از دهه‌ چهل‌ به‌این‌ سو، به‌تدریج‌ باید حساب‌ تازه‌ای‌ برای‌ ادبیات‌ داستانی‌ ایران‌ گشود: غلامحسین‌ ساعدی‌ در نمایش‌ و تشریح‌ فقر، هوشنگ‌ گلشیری‌ با آوردن‌ تکنیک‌تازه‌ای‌ در نوشتن‌ ـ به‌ویژه با شازده‌ احتجاب‌ ـ، نادر ابراهیمی‌ با حکایت های ‌شبه‌ کلاسیک‌، جمال‌ میرصادقی‌ با ایجاد طیف‌ جدیدی‌ از قصه‌ در حد فاصل‌ زندگی‌سنتی‌ و نو و محمود دولت‌ آبادی‌ با رئالیسمی‌ برخاسته‌ از مکتب‌ گورکی‌ و توانایی‌ کم‌مانند در توصیف‌ و بیان‌ حرکت‌،  احمد محمود، اسماعیل‌ فصیح‌، علی‌اشرف‌ درویشیان‌، ناصر ایرانی‌، علی‌محمد افغانی‌، منصور یاقوتی‌ و نسل‌جدیدی‌ از نویسندگان‌ هم‌چون‌: احمد مسعودی‌، محمود طیاری‌، مجید دانش‌، آراسته‌ و ... و زنان‌ داستان‌نویسی‌ چون‌ مهشید امیرشاهی‌، گلی‌ ترقی‌، شهرنوش‌ پارسی‌پور، غزاله‌ علیزاده‌ و چهره‌ شاخص‌ این‌ گروه‌، سیمین‌ دانشور، هریک‌ بخش‌ عمده‌ای ‌از تحول‌ داستان‌نویسی‌ سال‌های‌ پس‌ از چهل‌ را به‌ خود اختصاص ‌دادند.
۱-۶ - سیمین‌ دانشور
سیمین‌ دانشور در این‌ میان‌ با نوشتن‌ رمان‌ سووشون‌ (۱۳۴۸) به‌ سرعت‌ به‌ برجستگی‌ شایسته‌ای‌ رسید.
برای ‌سووشون‌ در بخش رمان‌ اجتماعی‌ ایران‌ منزلت‌ مهمی‌ قایلند و این‌ اثر را نخستین ‌اثر کامل‌ در نوع‌ «رمان‌ فارسی‌» به‌ شمار می‌آورند. سیمین‌ دانشور چند مجموعه ی‌ داستان‌ کوتاه‌ و دو جلد از رمان‌ "جزیره‌ سرگردانی"‌ را نیز در سال‌های‌ اخیر نوشته‌ است‌ که‌ این‌ اثر به‌ نظر مخاطبان‌ او در اندازه‌های ‌سوشون‌ نیست‌  .
۲-۶ - احمدمحمود و معاصرانش‌
در میان‌ داستان‌نویسان‌ دهه ی‌ چهل‌ به‌ بعد، احمد محمود که‌ رمان‌ "همسایه‌ها"ی‌ او (۱۳۵۳) از نظر گستردگی‌ و تنوع‌ ماجراها، تعداد شخصیت‌ها و گستردگی‌ لحن‌ محاوره‌ای‌ و توصیفات‌ جزء به ‌جزء از حرکات‌ و گفت‌وگوها در میان‌ رمان‌های‌ ایرانی‌ ممتاز است‌، با رمان‌های‌ داستان‌ یک‌ شهر ، زمین‌ سوخته‌، مدار صفر درجه‌ و ... همچنان ‌داستان‌سرای‌ جنوب‌ ایران‌ (خوزستان‌) باقی‌مانده‌است‌. اگر  همسایه‌های‌ احمدمحمود (متولد ۱۳۱۰) را فصل‌ ممیزه‌ای‌ در رمان‌نویسی‌ اواخر سال‌های‌ پیش از پیروزی‌ انقلاب‌ بهمن به شمار آوریم، انصاف‌ حکم‌ می‌کند طلیعه‌ جدیدی‌ را که ‌با بره‌ گمشده‌ راعی‌ (۱۳۵۶) اثر هوشنگ‌ گلشیری‌، باید زندگی‌ کرد احمد مکانی‌ (مصطفی‌ رحیمی‌)،  سگ‌ و زمستان‌ بلند  (۱۳۵۴) شهرنوش‌ پارسی‌پور، مادرم‌ بی‌بی‌جان‌  (۱۳۵۷) اصغر الهی‌، سال‌های‌ اصغر  (۱۳۵۷) ناصر شاهین‌بر و  شب‌ هول‌     (۱۳۵۷)  هرمز شهدادی‌، روی‌ کرد، به ‌یاد داشته‌ باشیم‌ و جلد نخست‌ اثر تحسین‌برانگیز محمود دولت ‌آبادی‌، کلیدر  (۱۳۵۷) را نیز به‌ عنوان‌ یک‌ رمان‌ روستایی ‌با همه ی ارزش‌های‌ حرفه‌ای‌ رمان‌نویسی‌، در چشم‌انداز ادبیات‌ داستانی‌ به‌ شایستگی‌ ببینیم‌ و باب‌ جدیدی‌ را با آن‌ها بگشاییم‌.
۳-۶ - محمود دولت‌آبادی‌
دوره ی‌ کامل‌ کلیدر با (۱۰جلد) پس‌ از انقلاب‌ بهمن‌ منتشر شده‌ است‌. این‌ رمان‌ عظیم‌ از رویدادهایی‌ سخن‌ می‌گوید که‌ در محیط‌های‌ عشایری‌ و روستایی‌ خراسان‌ می‌گذرد و به‌ طور عمده‌، رمانی‌ اجتماعی‌ ـ حماسی‌ است‌. اشخاص‌ آن‌ برخاسته‌ از موقعیت ‌اجتماعی‌ و حماسی‌ هستند و بر آن‌ نیز اثر می‌گذارند و خط‌ کلی‌ داستان،‌ مبارزه‌ای ‌دهقانی‌ ـ عشیره‌ای‌ است‌ و در نهایت‌ بر ضد حاکمیت‌ ستمشاهی‌. دولت‌آبادی‌ این ‌زمینه ی‌ فکری‌ را پیش‌ از کلیدر نیز در داستان‌های‌ گاواره‌بان‌، اوسنه‌ باباسبحان‌، لایه‌های‌ بیابانی‌  و ... نشان‌ داده‌ است‌. رمان‌ جای‌ خالی‌ سلوچ‌ (۱۳۵۶) نیز داستان‌ فقر و محرومیت‌ مردم‌ است‌ و درگیری‌های‌ روستاییان‌ و ایلات‌شرق‌ ایران‌ را بازتاب می دهد و تصویرهای‌ حقیقی‌ از زندگی‌ این‌ مردم‌ را به‌ دست‌می‌دهد. آخرین‌ رمان‌ مطرح‌ و قابل‌ اعتنای‌ دولت‌آبادی‌، "روزگار سپری‌ شده‌ مردم‌سالخورده"‌ ، همچنان‌ روایت‌گر محرومیت‌ها و فقر عمومی‌ است‌ و داستان‌ که‌ از زبان ‌سامون‌ و یادگار ـ دو راوی‌ از یک‌ خانواده‌ ـ نقل‌ می‌شود، حکایت‌گر ماجراهای ‌تلخی‌ است‌ که‌ بر سر مردم‌ روستایی‌ در سبزوار از سال ۱۳۰۱ تا دوره ی‌ پس‌ از شهریور ۱۳۲۰ رفته‌ است‌  .

۷- داستان‌ نویسی‌ در دهه های ‌ ۶۰ و ۷۰
پس‌ از دولت‌آبادی‌ در دهه‌ ۶۰ از چهره‌های‌ شاخص‌ داستان‌نویسی‌ به‌ شرح‌ زیر می‌توان‌ نام‌ برد:

رضا براهنی‌: رازهای‌ سرزمین‌ من‌  (۱۳۶۶)، محسن‌ مخملباف‌: باغ‌ بلور (۱۳۶۵)، منیرو روانی‌پور: اهل‌ غرق‌ (۱۳۶۸) و دل‌ فولاد  (۱۳۶۹). احمد آقایی‌: چراغانی‌ در باد  (۱۳۶۸)، شهرنوش‌ پارسی‌پور: طوبا و معنای‌ شب‌ (۱۳۶۷)، اسماعیل‌ فصیح‌: ثریا در اغما (۱۳۶۲) و زمستان‌ ۶۲  (۱۳۶۶) و مجموعه‌ قصه‌های‌ نمادهای‌ دشت‌ مشوش‌  (۱۳۶۹) و عباس‌ معروفی‌: سمفونی‌ مردگان‌  (۱۳۶۸). این رمان‌ آخری که ‌به‌ نظر برخی‌ از صاحب‌نظران‌ به‌ لحاظ‌ ویژگی‌های‌ ساختاری‌ قابل‌ مقایسه‌ با خشم‌ و هیاهوی‌  فالکنر است‌، سرنوشت‌ اضمحلال‌ یک‌ خانواده‌ و بیان‌ کننده ی‌ فنا و تباهی‌ ارزش‌هاست‌.
عباس معروفی‌، دهه‌ هفتاد را نیز با رمان سال‌ بلوا  (۱۳۷۱) آغاز می‌کند. او که‌ از تجربه ی‌ سمفونی‌ مردگان‌ گذشته‌ است‌، با سال‌ بلوا به ‌فرازی‌ نو در رمان‌ معاصر می‌رسد.
در سال‌ ۱۳۷۲، ابراهیم‌ یونسی‌ که‌ در ترجمه‌، چهره ی‌ سرشناسی‌ است‌، رمان‌ گورستان‌ غریبان‌  را ـ که‌ بیان‌ گوشه‌ای‌ از تاریخ‌ مبارزات‌ مردم‌ مناطق‌ کردنشین‌ است‌ ـ عرضه‌ می‌کند و اسماعیل‌ فصیح‌ با سه‌ رمان‌، فرار فروهر  (۱۳۷۲)، باده‌ کهن‌  (۱۳۷۳) و  اسیر زمان‌ (۱۳۷۳) همچنان‌ پرکار می‌نماید. اما چهره ی‌ داستانی‌ فصیح‌ را بیش تر باید در دو رمان‌ ثریا دراغما و زمستان‌ ۶۲ جست‌وجو کرد.
رمان‌ رژه‌ بر خاک‌ پوک‌  (۱۳۷۲) اثر شمس‌لنگرودی‌ و مجموعه‌ قصه‌ قابل‌ توجه‌ "یوزپلنگانی‌ که‌ با من‌ دویده‌اند"  (۱۳۷۳) نوشته‌ ی بیژن‌ نجدی‌، آثار ماندگار و اثرگذاری‌ هستند که‌ در سال‌های‌ اوایل‌ دهه ی ‌هفتاد نشر یافته‌اند و جامعه ی‌ ادبی‌ ما از آن‌ها بی‌تأثیر نبوده‌ است‌.
آخرین ‌رمان‌ مطرح‌ سال‌های‌ دهه‌ هفتاد، رمان‌ آزاده‌ خانم‌ نوشته ی‌ رضا براهنی‌، اثری ‌است‌ آوانگارد و به ‌طوری‌که‌ از خود اثر و از قول‌ نویسنده‌اش‌ برمی‌آید، ضد واقعیت‌گرا و ضد مدرن‌ است‌. ولی ظرافت‌ها و زیبایی‌های‌ ویژه ی‌ این‌ رمان‌ آن اندازه هست‌ که‌ نتوان‌ به‌ آسانی‌ از آن‌ چشم‌ پوشید  .

۸- پس‌ از دهه ی‌ ۷۰
از میان‌ داستان‌نویسان‌ دهه ی‌ ۷۰ باید در ادبیات‌ داستانی‌ امروز نام‌هایی‌ چون‌: امیرحسین‌ چهل‌تن‌، جواد مجابی‌، محمد محمدعلی‌، مسعود خیام‌، اصغر الهی‌، منصور کوشان‌، رضا جولائی‌، شهریار مندنی‌پور، منیرو روانی‌پور، خاطره‌ حجازی‌، زویا پیرزاد، حسین‌ سناپور، حسن‌اصغری‌، ابوتراب‌ خسروی‌، قائم‌ کشکولی‌ و... را در حافظه ی‌ بیدار خود به‌ عنوان‌ خواننده ی‌ حرفه‌ای‌ داستان‌ نگه‌ داریم‌ و نگرنده ی‌ راه‌ دشوار ولی‌ پیوسته ی‌ داستان ‌متفاوت‌ این‌ عصر باشیم‌.
نخل‌های‌ بی‌سر نوشته ی‌ قاسم علی‌ فراست‌، عروج‌ نوشته ی‌ ناصر ایرانی‌،  سرور مردان‌ آفتاب‌ نوشته ی‌ غلامرضا عیدان‌ و اسماعیل‌ نوشته‌ محمود گلابدره‌ای‌ مقدمه‌ای‌ است‌ ـ اگرچه‌ نه‌ چندان‌ روشمند و قوی‌ و منسجم‌ ـ بر آن چه‌ از نظر موضوعی‌، راهی‌ نو در ادبیات‌ داستانی‌ امروز ماست‌.
داستان‌ جنگ‌ در جهان‌، بخش‌ عمده‌ای‌ از جایگاه‌ داستانی‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ و خوانندگان‌ فراوانی‌ دارد. جنگ‌ هشت‌ساله ی‌ ما نیز می‌تواند و باید در ادبیات‌ داستانی‌ جای‌ بیش تری‌ را تصاحب‌ کند، و بی‌گمان‌ نمونه‌های‌اندکی‌ را که‌ نام‌ بردیم‌، و رمان‌های‌ اوایل‌ جنگ‌  همچون‌:  زمین‌سوخته‌ احمد محمود و زمستان‌ ۶۲ اسماعیل‌ فصیح‌ و نمونه‌های‌ نه‌چندان‌ قابل‌توجهی‌ که‌ در سال‌های‌ اخیر چاپ‌ شده‌ است‌، در این‌ راه‌ بسنده‌ نیست.

 منابع‌
 ـ آرین‌پور، یحیی‌:  از صبا تا نیما (ج‌ دوم‌(،تهران‌، شرکت‌ سهامی‌ کتاب‌های‌ جیبی‌، ۱۳۵۰.
 ـ براهنی‌، رضا:  قصه‌نویسی‌ ،تهران‌: نشرنو، ۱۳۶۱.
 ـ جمال‌زاده‌، سیدمحمدعلی‌:  یکی‌ بود یکی‌ نبود، معرفت‌، بی‌تا، بی‌جا.
 ـ رب‌گری‌یه‌، آلن‌:  قصه‌ نو، انسان‌ طرز نو ، ترجمه ‌دکتر محمدتقی‌ غیاثی‌، تهران‌: امیرکبیر، ۱۳۷۰.
 ـ سپانلو، محمدعلی‌: نویسندگان‌ پیشرو ایران، تهران‌: نگاه‌، ۱۳۶۶.
 ـ سلیمانی‌، محسن‌:  چشم‌ در چشم‌ آینه، تهران‌: امیرکبیر، ۱۳۶۹.
 ـ شمخانی‌، محمد:  "قصه‌ قصه‌ مؤلف ‌است‌" ،روزنامه‌ جامعه‌، سال‌ یکم‌، شماره‌ یکم‌، اردیبهشت‌ ۱۳۷۷.
 ـ عابدینی‌،حسن‌:  صد سال‌ داستان‌نویسی‌ در ایران‌ (ج‌ ۱)، تندر، ۱۳۷۶.
 ـ قربانی‌،محمدرضا:  نقد و تفسیر آثار محمود دولت‌ آبادی، آروین‌، ۱۳۷۷.
 ـ کوندرا، میلان‌:  هنر رمان‌ ، ج‌ سوم‌، ترجمه‌ پرویز همایون‌پور، تهران‌: نشر گفتار، ۱۳۷۲.
 ـ گلشیری‌، احمد:  داستان‌ و نقد داستان‌،  (ج‌ ۱)، تهران‌: نگاه‌، ۱۳۷۱.
 ـ مرادی‌صومعه‌سرایی‌، غلامرضا: «پایانی‌ برای‌ قصه‌نویسی‌ سنتی‌»، رشت‌، ویژه‌ نامه‌ ادبی‌ و هنری‌ کاچ‌، ۱۳۷۲.
 ـ مویزانی‌، الهام‌:  آینه‌ها، جلداول‌، تهران‌: روشنگران‌، ۱۳۷۲.
 ـ ؟ :  نظریه‌ رمان، ترجمه‌ حسین‌ پاینده‌، تهران‌: وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامی‌، ۱۳۷۴.

 

از: نامه پارسی شماره های ۴۲ و ۴۳

 

 

تاریخ زبان فارسی از آغاز تا اسلام

 

شماره ی نوشته: ۵ / ۱

ملک الشعرای بهار

تاریخ زبان فارسی از آغاز تا اسلام

فارسی زبانی است که امروز بیش تر مردم ایران، افغانستان، تاجیکستان و بخشی از هند، ترکستان، قفقاز و بین النهرین بدان زبان سخن می گویند، نامه می نویسند و شعر می‌سرایند. تاریخ زبان ایران تا هفتصد سال پیش از مسیح روشن و در دست است و از آن پیش نیز از روی آگاهی های علمی دیگر می دانیم که در سرزمین پهناور ایران - سرزمینی که از سوی خراسان (مشرق) به مرز تبت و ریگزار ترکستان چین و از جنوب شرقی به کشور پنجاب و از نیمروز (جنوب) به سند و خلیج پارس و بحر عمان و از شمال به کشور سکاها و سارمات ها (جنوب روسیه امروز) تا دانوب و یونان و از مغرب به کشور سوریه و دشت حجاز و یمن می پیوست مردم به زبانی که ریشه و اصل زبان امروز ماست سخن می‌گفته‌اند.

زرتشت پیامبر ایرانی می گوید که ایرانیان از سرزمینی که «اَیْرانَ وَیجَ» نام داشت و ویژه ی ایرانیان بود، به سبب سرمای سخت و پیدا آمدن ارواح اهریمنی کوچ کردند و به سرزمین ایران درآمدند. دانشمندان دیگر نیز دریافته اند که طایفه ی «اَیْریا» از سرزمینی که زادگاه اصلی آنان بود، برخاسته گروهی به ایران، گروهی به پنجاب و برخی به اروپا شتافته اند و در این کشورها به کار کشاورزی و چوپانی پرداخته اند و زبان مردم ایران، هند و اروپا همه شاخه هایی هستند که از آن بیخ رسته و باز هر شاخ شاخه ی دیگر زده و هر شاخه  برگ و باری دیگرگون برآورده است. ما را این جا به سایر زبان ها کاری نیست، چه آن علم خود به دانستنی های دیگر که آن را زبان ‌شناسی و فقه اللغه گویند باز بسته است. ما باید بدانیم که تاریخ زبان مادری ما از روزی که نیاگان ما بدین سرزمین درآمده اند تا به امروز چه بوده است و چه شده است و چه تطورها و گردش هایی در آن راه یافته است، از این رو به قدیم ترین زبان های ایران باز می گردیم.

زبان مادی

قدیم ترین یادگاری که از زندگی نیاگان باستانی ما باقی است «نُسک های اَوسْتا» است که شامل سروده های دینی، احکام مذهبی و محتوای تاریخ هایی است که شاهنامه ی فردوسی نمودار آن است و مطالب تاریخی آن کتاب از «کیومرث» تا زمان «گشتاسب شاه» می پیوندد، و پادشاهی اَپَرداتَه (پیشدادیان)،کَویان (کیان) و زمانه ی هفت خدایی را با هجوم بیگانگان، مانند: اژیدهاک (ضحاک) و فراسیاک تور (افراسیاب) ترک تا پیدا آمدن زردتشت سپیتمان شرح می دهد. این روایت ها همه جا می رساند که رشته ی ارتباط سیاسی، اجتماعی و ادبی ایران هیچ وقت نگسسته و زبان این کشور نیز به قدیم ترین زبان های تاریخی یا پیش از تاریخ می پیوندد و «گاثه ی زردشت» نمونه ی کهن ترین آن زبان هاست.

اما آن چه از تاریخ های ایران، روم، نوشته های سمگ و تاریخ های دیگر مردم همسایه بر می آید، دوران تاریخی ایران از مردم «ماد» که یونانیان آن را مدی و به زبان دری «مای» و «ماه» گویند برنمی‌گذرد، و پیداست که زبان مردم ماد یا ماه زبانی بوده است که با زبان دوره ی  پس از خود که زبان پادشاهان هخامنشی باشد، تفاوتی نداشته، زیرا هرگاه زبان مردم ماد که بخش بزرگ ایرانیان و مهم ترین شهرنشینان آریایی آن زمان بوده اند با زبان فارسی هخامنشی تفاوتی می‌داشت. آن گاه «کورش»، «داریوش» و غیره در کتیبه های خود که به سه زبان فارسی، آشوری و عیلامی است، زبان مادی را هم می افزودند تا بخشی بزرگ از مردم کشور خود را از فهم آن نبشته ها ناکام نگذارند، از این رو مسلم است که زبان مادی، خود، زبان فارسی باستانی یا نزدیک بدان و لهجه ای از آن زبان بوده است و از نام پادشاهان ماد مانند «فراَ اوَرْت»،  «خشِثَرْیت»، «فْروَرَتْیش»، «هُووَخشَثْرَهْ»، «آستیاک – اژی دهاک»، «اَرتی سس- اَرته یس- اَرته کاس آ» به لفظ «اَرْتَ» آغاز می شود و «اِسْپادا» که سپاد و سپاه باشد نیز یکی از این دو زبان معلوم می گردد.

«هرودوت» در جایی که از دایه ی کورش اول یاد می کند می گوید، نام وی «سْپاکُو» بوده، سپس آورده است که «سپاکو» به زبان مادی، سگ ماده را گویند و معلوم است که نام سگ «سپاک» بوده است و (واو) آخر این کلمه حرف تأنیث است که هنوز هم این حرف در واژه ی بانو و در پسرو، دادو، دخترو و کاکو به عنوان تصغیر یا از روی عطوفت و رأفت باقی است، یکی از رجال آن زمان نیز (سپاکا) نام داشته است که واژه ی نرینه ی سپاکو باشد.

برخی از دانشمندان را عقیده چنان است که گاثه ی زردشت به زبان مادی است و نیز برخی برآنند که زبان کردی که یکی از شاخه های زبان ایرانی است از باقی مانده های زبان ماد است به طوزر کلی چون تا امروز هنوز کتیبه ی سنگی یا سفالی از مردم ماد به دست نیامده است نمی توان زیاده بر این درباره ی آن زبان چیزی گفت مگر از این پس چیزی کشف گردد و آگاهی بیش تری از این زبان بر آگاهی های بشر چهره گشاید.

اوستا و زند

زبان دیگر زبان «اَوِسْتا» است. اوستا در اصل «اَوْپِسْتاکْ» است به معنی بنیان جا افتاده و محکم، کنایه است از آیات محکمات و شریعت پابرجای و به صیغه ی صفت مشبهه است، در «تاریخ طبری» و دیگر متقدمان از مورخان عرب «ابستاق» و «افستاق» ضبط شده است و در زبان دری «اُوسْتا - اُسْتا - وُسْت - اُسْت» به اختلاف دیده می شود و همه جا با لفظ «زند» ردیف آمده است - کاف آخر «اوپستاک» که از قبیل کاف «داناک» و «تواناک» است در زبان دری حذف می شود و تلفظ صحیح این کلمه بایستی «اوْپِستا» باشد ولی به تقلید شعرایی که به ضرورت این کلمه را مخفف ساخته اند ما آن لفظ را «اوْسِتْا» خوانیم. ولی لفظ زند از آزنتی «Azanti» و به معنی گزارش و ترجمه است و مراد از زند کتاب های پهلوی است که نخستین بار کتاب اوستا بدان زبان ترجمه شده است و پازند مخفف «پات زند» است که با پیشاوند «پات» ترکیب یافته و به معنی گزارش دوباره یا ترجمه و برگردانیدن زند است به زبان خالص دری. پازند عبارت است از نُسک هایی که زند را به خط اوستایی و به زبان فارسی دری ترجمه کرده باشند و از این رو متأخران خط اوستایی را خط پازند نامند و ما باز از آن گفت و گو خواهیم کرد.

بخشی از اوستا عبارت بوده است از قصیده هایی (سرودهایی) به شعر هجایی در ستایش اورمزد و سایر خدایان اَرْیایی (امشاسپنتان) که سمت زیردستی یا مظهریت نسبت به اورمزد و خدای بزرگ یگانه داشته اند و اشاره هایی داشته در بیان بنیان آفرینش و وجود کیومرث و گاو نخستین «ایوداذ» و کشته شدن گاو و کیومرث به دست اهرمن و پیدا شدن نطفه ی کیومرث در زیر خاک به شکل دو گیاه که نام آن دو (مهری و مهریانی - مردی و مردانه - ملهی و ملهیانه - میشی و میشانه - به اختلاف روایات) بوده است و تاریخ دانان آن را از جنس «ریواس» دانند و ظاهرن مرادشان همان «مهر گیاه» معروف باشد. و نیز مطالبی داشته در پادشاهی هوشنگ (هوشهنگ)، طهمورث، جمشید، ضحاک (اژدهاک)، فریدون، سلم، تور، ایرج، منوچهر، کیقباد، کاوس، سیاوخش، کیخسرو، افراسیاب، لهراسب، گشتاسب، زرتشت، خانواده ی زرتشت، گروهی دیگر از وزیران و خاندان های تورانی و ایرانی و نیز اوراد، دعاها، نمازها، احکام دینی، دستورالعمل های پراکنده در آداب و اصطلاحات مذهبی و مانند این ها و پیداست که این کتاب از اثر فکر یک نفر نیست و یا بخش هایی از اوستا بعدها نوشته شده است و چنین گویند که «گاثه» قدیم ترین بخش اوستا است و دیگر بخش ها به آن کهنگی نیست. اینک شرحی که درباره ی گرد آوری اوستا از روایت های گوناگون و از اسناد پهلوی در دست است یادآوری می نماییم :

گویند اوستای قدیم دارای ۸۱۵ فصل بوده است بخش شده به ۲۱ نسک یا کتاب و در عهد ساسانیان پس از گردآوری اوستا از آن جمله ۳۴۸ فصل به دست آمد که آن جمله را نیز به ۲۱ نسک بخش کردند و دانشمندان محقق ۲۱ نسک ساسانی را به ۳۴۵٧۰۰ کلمه برآورد کرده اند و از این جمله امروز۸۳۰۰۰  کلمه در اوستای فعلی موجود و باقی به تاراج رویدادها رفته است. در کتب سنت از جمله در «دینکرت» روایتی آورده اند و در نامه ی «تنسر» به شاه مازنداران نیز بدان اشاره شده و مسعودی مورخ عرب و گروهی دیگر از تاریخ دانان اسلامی هم نقل کرده اند که «اسکندر» پس از فتح «اصطخر» اوستا را که بر دوازده هزار پوست گاو نوشته بودند برداشت و مطالب علمی آن را از پزشکی، نجوم و فلسفه به یونانی ترجمه کرد و به یونان فرستاد و خود آن کتاب را بسوزانید. گویند نخستین کسی که پس از اسکندر ملعون از نو «اوستا» را گرد آورد و آیین دیرین مزدیسنا را نو کرد «وُلَخْش» اشکانی بود (۵۱-٧۸ م) ولخش همان است که ما او را «بلاش» خوانیم. در میان اشکانیان پنج شهنشاه به این نام شناخته اند، دار مستتر گوید، کسی که اوستا را گرد کرده است باید ولخش نخستین باشد، زیرا او مردی دین دار بوده است. و برخی گمان کرده اند که این شهنشاه ولخش سوم است که از (۱۴۸تا ۱۹۱م) پادشاهی کرده است. پس از ولخش اشکانی اردشیر پاپکان بنبادگذار دولت ساسانیان بنای سیاست و پادشاهی ایران را بر مذهب نهاد و دین و دولت را به یکدیگر ترکیب داد و آیین زرتشت را که غالبن ظن قوی بر آن است که اشکانیان هم دارای همان آیین بوده اند - آیین رسمی کشور ایران قرارداد، و این کار او بسیار عاقلانه بود، زیرا آن دوره به سبب نیرو گرفتن دین مسیحی در انحاء کشور ایران و روم، دوره ی نیروی دین و آغاز نفوذ دین داری به شمار می آمد، چنان که بعد هم دیده شده که از سویی مانی پدید آمد و سپس مزدک ظهور کرد و چندی نگذشت که محمد بیرون آمد.

یک علت دیگر تعصب دینی اردشیر آن بود که پدران و نیاگان او به گفته ای امیران و رییسان دین زرتشتی بوده اند، «پاپک» که به قولی پدر و به قولی پدر ِمادر اردشیر بوده است، از امیران محلی پارس و از آن بزرگانی بود که بازمانده ی امیران و شاهان «پَرَتَه دار» فارس بودند. پادشاهان پرته دار فارس که نخستین آنان «بَغَ کْرِتَ» و سپس (بَغَ دَاتَ) و آخر آنان «پاپک» است همه در فارس و بخشی از هندوستان ریاست و بزرگی داشته اند، و سکه زده اند و روی سکه ی آن ها نقش آستانه ی آتشکده و درفش (چهارگوشه) که شاید همان درفش کاویان باشد دیده شده است و پادشاه با «پنام» که سرپوش ویژه ی عبادت است در پیشگاه آتشکده به حال خشوع ایستاده است. این پادشاهان دست نشانده ی اشکانیان بوده اند و از عهد اسکندر و خلیفه های اسکندر به ریاست مذهبی و کم‌کم به پادشاهی گماشته می شدند و اردشیر چنان که گذشت یا پسر پاپک آخرین شاهان مذکور و یا پسر ِدختر او بوده است و چون پدران و نیاگان اردشیر جنبه ی مذهبی داشته اند، از سکه های آن ها این جنبه به خوبی دیده می شود. خود او هم در استواری بنیاد دین کوشید و دین و دولت را با هم کرد و به وزیر خود (تنسر) هیرپدان هیرپد امر کرد که اوستای پراکنده را گرد آورد و خود را در سکه ها خداپرست و خدایی نژاد خواند.

در عهد «شاهپور» پسر اردشیر و جانشینان وی نیز در گردآوری اوستا و تهیه ی فقه و دیگر احکام و عبادت های زرتشتی توجه و اعتنای کامل به عمل آمد و در پشتیبانی از این آیین کار به تعصب کشید از آن جمله مانی پیر فدیک سخن گوی و مصلح بزرگ ایرانی به اعتماد آزادی مذهبی که پیش از ساسانیان در ایران موجود و برقرار بوده است، در عصر شاپور اول پیدا شد و شاهپور را دعوت کرد. شاپور با او به عادت قدیم رفتار نمود و مانی کتابی از کتاب های خود را به نام شاپور نوشت و نام آن را «شاهپو هرگان» نهاد، لیکن در زمان بهرام پسر هرمز، وی را برخلاف وصیت زرتشت و برخلاف اصول دینی که در ایران مرسوم بود، کشتند.

خلاصه، بخشی از اوستا در زمان شاپور اول به دست آمد و در عصر شاپور دوم «آذر پاذمار سپندان» - که موبدی بزرگ و سخن گویی گران مایه بود و برخی تاریخ دانان عرب او را زرتشت ثانی نامیده اند و واقعه ی ریختن مس گداخته بر سینه ی زردشت منسوب به اوست، خرده اوستا را آورد و چنان به نظر می رسد که همه ی اوستا را به دست آوردند و یا مدعی شدند که اوستا جملگی به چنگ آمده است و دانشمندی دیگر موسوم به «ارتای ویراف» نیز در عالم خواب، سیری در بهشت و دوزخ کرد و احکامی دیگر پیدا آورد که در کتاب «ارتای ویراف نامک» نوشته است، و نیز تفسیرهای اوستا از این پس به زبان پهلوی رایج گشت. در سده ی نهم میلادی و دوم هجری مؤلف دینکرت - که تفسیری از اوستا و مهم ترین کتاب های فقه، عبادت و احکام مزدیسنی است - گوید اوستا دارای ۲۱ نسک است، و نام های آن ها را می آورد و مجموع ۲۱ نسک را به اصطلاح زبان پهلوی به سه قسمت بخش می نماید به قرار ذیل :

الف- گاسانیک، ب- هاتَکْ مانْسَریک، ج- داتیک

گاسانیک یعنی بخش «گاثه» که سرودهای دینی و منسوب است به خود زرتشت و محتویات آن ستایش اهورامزده و مراتب دعاها و مناجات ها است. هاتک مانسریک، مخلوطی از مطالب اخلاقی و قوانین و احکام دینی است. داتیک، فقه و احکام و آداب و معاملات است.

ولی پس از این تاریخ (یعنی پس از سده ی سوم هجری) معلوم نیست چه وقت بار دیگر اوستا دست خورده و بخشی از آن از میان رفته است. باری آن چه امروز از این کتاب در دست ما باقی است پنچ جزو یا پنج بخش است و به این نام معروف :

۱- یَسْنا - که گاثه جزو آن است، و معنی آن ستایش است.

۲- ویسپَرَذ ْ- که آن هم از پیوست های یسنا و در عبادات است و معنی آن  «همه ی ردان و پیشوایان» است.

۳- وَنْدایداذ - که در اصل وندیودات بوده است، یعنی دعاها و وردها بر ضد دیوان و اهریمنان.

۴- یَشْت - که بخش تاریخی اوستا از آن دریافت می شود، آن هم از ماده ی یسنا و به معنی عبادت و ستایش است.

۵- خرده اَوِستا - یعنی اوستای مختصر یا مسایل مختصر و خرد اوستا، و آن عبارت است از عبادت های روزانه، ماهیانه، سالیانه، عیدها، جشن ها، طریقه ی زردشتی گری، کُشتی بستن، آداب زناشویی، عروسی، سوگواری و غیره.

زبان اوستایی هم یکی از اصول و پایه های زبان ایران است. این زبان به ویژه بخش های قدیم آن «گاثه»، بسیار کهنه به نظر می رسد و مانند زبان سنسکریت و عربی دارای اعراب است، یعنی پایان کلمه ها از روی تغییر عوامل تغییر می کرده است و حرکت های گوناگون به خود می گرفته است، همچنین دارای نشانه های جنسی و تثنیه بوده است.

زمان زرتشت

اگر گاثه را از زرتشت معاصر «ویشتاسپ شاه» بدانیم زمان نزول آن سخنان را باید بین سال (٦۳۰قبل از میلاد) - یعنی سی سال بعد از زمان تولد زردشت و چند سال پیش از سال ۵۸۳  قبل از میلاد که زمان شهادت زردشت باشد - دانست، چه برحسب روایات پهلوی زردشت در سی سالگی برگزیده شده است.

فارسی باستان

دیگر زبان فارسی باستان است که آن را «فرس قدیم» نامیده اند.  این همان زبانی است که بر سنگ های «بیستون»، «اَلَوَنْد»، صد ستون «تخت جمشید»، دخمه های هخامنشی، لوح های زرین و سیمین بُنلاد تخت جمشید و جاهای دیگر کنده شده است و مهم تر از همه نبشته ی بیستون است که داریوش شاهنشاه هخامنشی تاریخ بیرون آمدن و به شهنشاهی رسیدن و کارنامه های خود را در آن جا گزارش داده است و خطی که آثار نام برده بدان نوشته شده است، خط میخی است.
این زبان نیز یکی دیگر از زبان های قدیم ایران است و با اوستایی فرق اندک دارد و آن نیز چون اوستایی دارای اعراب و تذکیر و تأنیث است؛ خط میخی برخلاف اوستایی و پهلوی از چپ به راست نوشته می‌شده است.

پهلوی

دیگر زبان پهلوی است، این زبان را "فارسی میانه" نام نهاده اند و منسوب است به «پرثوه» نام قبیله ی بزرگی یا سرزمین پهناور که مسکن قبیله ی پرثوه بوده و آن سرزمین خراسان امروزی است که از مشرق به صحرای اتابک (دشت خاوران قدیم) و از شمال به خوارزم و گرگان و از مغرب به قومس (دامغان کنونی) و از نیمروز (جنوب) به سند و زابل می پیوسته است. مردم آن سرزمین از ایرانیان (سَکَه) بوده اند که پس از مرگ اسکندر یونانیان را از ایران رانده دولتی بزرگ و پهناور تشکیل کردند و ما آنان را اشکانیان گوییم و کلمه ی پهلوی و پهلوان که به معنی شجاع است، از این قوم دلیر که غالب داستان های افسانه ی قدیم شاهنامه ظاهرن از کارنامه های ایشان باشد، بر جای مانده است. زبان آنان را زبان «پرثوی» گفتند و کلمه ی پرثوی به قاعده ی تبدیل و تقلیب حروف، «پهلوی» گردید و در زمان شهنشاهی آنان خط و زبان پهلوی در ایران رواج یافت و نوشته هایی از آنان به دست آمده است که قدیم ترین همه دو قباله ی ملک و باغ است که به خط پهلوی اشکانی بر روی ورق پوست آهو نوشته شده و از «اورامان کردستان» به دست آمده است و تاریخ آن به ۱۲۰پیش از میلاد مسیح می کشد.

زبان پهلوی زبانی است که دوره ای از تطور را پیموده و با زبان فارسی دیرین و اوستایی تفاوت هایی دارد، به ویژه آثاری که از زمان ساسانیان و اوایل اسلام در دست است به زبان دری و فارسی پس از اسلام نزدیک تر است تا به فارسی قدیم و اوستایی، چنان که پس از این در جای خود بدان اشاره خواهد شد.

زبان پهلوی از عهد اشکانیان زبان علمی و ادبی ایران بود و یونان مآبی اشکانیان به گفته ی پژوهشگران، صوری و بسیار سطحی بوده است و از این رو دیده می شود که از اوایل سده ی نخست میلادی به بعد این رویه تغییر کرده سکه ها، کتیبه ها، کتاب های علمی و ادبی به این زبان نوشته شده و زبان یونانی متروک گردیده است و قدیم ترین نوشته ی سنگی به این خط کتیبه ی اردشیر اول در نقش رستم و شاپور اول است که در شهر شاپور اخیرا بر روی ستون سنگی به دو زبان پهلوی اشکانی و پهلوی ساسانی کشف گردیده است. زبان پهلوی و خط پهلوی به دو قسمت تقسیم شده است:

۱- زبان و خط پهلوی شمالی و شرقی که خاص مردم آذربایجان و خراسان کنونی (نیشابور- مشهد - سرخس - گرگان - دهستان - استوا - هرات - مرو) بوده و آن را پهلوی اشکانی یا پارتی و برخی پهلوی کلدانی می گویند.

۲- پهلوی جنوب و جنوب غربی است که هم از نظر لهجه و هم از نظر خط با پهلوی شمالی تفاوت داشته و کتیبه های ساسانی وکتاب های پهلوی که بر جای مانده به این لهجه است و به جز کتاب «درخت اسوریک» که واژه هایی از پهلوی شمالی در آن موجود است، دیگر سندی از پهلوی شمالی در دست نیست، مگر کتیبه ها و اوراقی مختصر که گذشت؛ با این حال لهجه ی شمالی از میان نرفت و در لهجه ی جنوب لغت ها و فعل ها زیادی از آن موجود ماند که به جای خود خواهیم گفت.

در وجه تسمیه ی پهلوی اشاره کردیم که این کلمه همان کلمه ی «پرثوی» است که به قاعده و چم تبدیل حروف به یکدیگر حرف (ر) به (لام) و حرف (ث) به (ه) بدل گردیده و «پلهوی» شده است، پس به قاعده ی قلب لغت هایی که در همه ی زبان ها جاری است چنان که گویند قفل و قلف و نرخ و نخر و چشم و چمش، این کلمه هم مقلوب گردیده «پهلوی» شد. این لفظ در آغاز نام قومی بوده است دلیر که در (۲۵۰ ق م) از خراسان بیرون تاخته یونانیان را از ایران راندند و در (۲۲٦ م) از میان رفتند - و آنان را پهلوان به الف و نون جمع و پهلو و پهلوی خواندند، و مرکز حکومت آنان ری، اصفهان، همدان، ماه نهاوند، زنجان و به گفته ای آذربایجان بود که پس از اسلام مملکت پهلوی نامیدند - در دوره ی اسلامی زبان فصیح فارسی را پهلوانی زبان و پهلوی زبان خواندند و پهلوی را برابر تازی گرفتند نه برابر زبان دری و آهنگی را که در ترانه های «فهلویات» می خواندند نیز پهلوی و پهلوانی می گفتند؛ پهلوانی سماع و لحن پهلوی و گلبانگ پهلوی اشاره به فهلویات است.

مسعود سعد گوید : بشنو و نیکو شنو نغمه ی  خنیاگران         به پهلوانی سماع به خسروانی طریق

خواجه گوید : بلبل به شـاخ سرو به گلبانگ پهلوی          می خواند دوش درس مقامـات معنوی

شاعری گوید : لحــن او را مــن و بیـــت پــــهلـــوی            زخــمــه ی  رود و ســرود خســـروی

زبان سُغدی

دیگر زبان سُغدی است، سُغْد نام ناحیه ای است خرم، آباد و پر درخت که «سمرقند» مرکز آن است و در قدیم همه ی ناحیه ی میان «بخارا»، «سمرقند» و حوالی آن ایالت را سُغد می خوانده اند - این نواحی در اوایل اسلام به سبب خوبی آب و هوا و نعمت فراوان مشهور شده یکی از چهار بهشت دنیا به شمار می آمده است- . این نام در کتیبه ی بزرگ داریوش به نام (سوگدیانا) آمده است و از شهرستان های مهم ایران شمرده می شد و زبان مردم آن نیز لهجه یا شاخه ای از زبان ایرانی و به سغدی معروف بوده است، این زبان در طول خطی متداول بوده است که از دیوار چین تا سمرقند و آسیای مرکزی امتداد داشته و مدت چند سده در آسیای مرکزی زبان بین المللی به شمار می رفته است. هنوز یادگار این زبان در آن سوی جیحون و دره ی زرافشان و نواحی سمرقند، بخارا، بلخ و بدخشان باقی است و یادگار دیگری نیز از آن در ناحیه ی «پامیر» متداول است و قدیم ترین نمونه ایی که از این زبان به دست ما رسیده برگ هایی است که از کتاب های مذهبی مانی پسر فدیک، پیامبر مانویان به خط آرامی، و این برگ ها در سال های نزدیک، به دست کاوش کنندگان آثار قدیم که در ترکستان چین به کاوش و پژوهش پرداخته بودند از زیر خرابه های شهر ویران «تورفان» و سایر بخش های های ترکستان چین پیدا آمده است و چون آن را خواندند، دانستند که سرودهای دینی مانی و شعرهایی است که در کیش مانوی گفته شده و از آیه های کتاب های نام برده است و نیز برخی سندها از کیش بودایی و فصلی از عهد جدید ترسایان و مطالبی که هنوز حل نشده است، در میان آن ها است.

هرچند این آیه ها و شعرها پاره پاره، جدا جدا و شیرازه فرو گسسته است و گویا باز مانده و مره ریگی است از کتاب های پارسی مانی «شاپورگان» و کتابی دیگر که نام آن «مهرک نامه» بوده است. اما با وجود این به تاریخ تطور زبان پارسی یاری بزرگی کرده و بسیاری از لغت های فارسی را که با لغت های اوستا، فارسی باستانی و پهلوی از یک جنس ولی به دیگر لهجه است به ما وانمود می سازد و بنیاد قدیم زبان سغدی و بلکه ریشه و پایه ی زبان شیرین «دری» را که زبان فردوسی و سعدی است آشکار می کند؛ و نیز از کشفیات به زبان های آریایی دیگری که زبان «تخاری» و زبان «سکایی» باشد می توان پی برد و اکنون مشغول حل لغات و تدارک صرف و نحو آن زبان ها هستند.

زبان دری

در معنی حقیقی این کلمه اختلاف نظر است و در فرهنگ ها وجوه مختلف نگاشته اند و از آن جمله آن است که :
«گویند لغت ساکنان چند شهر بوده است که آن بلخ، بخارا، بدخشان و مرو است و طایفه ای بر آن اند که مردمان درگاه کیان بدان متکلم می شده اند و گروهی گویند که در زمان «بهمن اسفندیار» چون مردم از اطراف عالم به درگاه او می آمدند و زبان یکدیگر را نمی فهمیدند بهمن فرمود تا دانشمندان، زبان فارسی را وضع کردند و آن را دری نام نهادند یعنی زبانی که به درگاه پادشاهان تکلم کنند و حکم کرد تا در ممالک به این زبان سخن گویند - و منسوب به دره را نیز گویند همچو کبک دری و این به اعتبار خوش خوانی هم می توان بوده باشد زیرا که به ترین لغات فارسی زبان دری است.»

از این تقریرها و توجیه های دیگر چیزی که بتوان پذیرفت دو چیز است :

یکی آن که در دربار و میان بزرگان در خانه و رجال مداین (تیسفون پایتخت ساسانی) به این زبان سخن می گفته باشند. دیگر آن که این زبان، زبان مردم خراسان، مشرق ایران، بلخ، بخارا و مرو بوده است و جمع میان این دو وجه نیز خالی از اشکال است و مسایلی که این دو وجه را تأیید می کند.

قدیم ترین آثار زبان ایران

تاریخ دانان اسلامی نوشته اند نخستین کسی که به زبان پارسی سخن گفت «کیومرث» بود و آشکار است که این سخن افسانه ای بیش نیست. اما آن چه تا امروز از روی آثار درست و تاریخی به دست آمده است و قدیم ترین کلامی که از زبان ایرانی در دست ما است همان سخنان اشو زرتشت سپیتمان است که در سرودهای دینی «گاثه» آمده است و پس از آن بخش های قدیم اوستا که غالب آن ها نیز نظم است نه نثر؛ گاثه به زبانی است که آریایی های هند نزدیک بدان زبان کتاب های دینی و ادبی قدیم خود را تألیف و نظم نموده اند، نام کتاب زردشت چنان که گذشت «اوپستاک» بود و گاهی از آن کتاب به عبارت «دَین» تعبیر می‌شده است. به ویژه در کتاب پهلوی «بندهش» به جای اوستا همه جا «دین» آمده است و خط اوستایی را هم بدین مناسبت «دَینْ دِپیوَریه» گویند، یعنی خط دین و در «دینکرت» و سایر کتاب ها هرجا که گوید «زردشت دین آورد» مرادش اوستا است. دیگر، کتیبه هایی است که از هخامنشیان بر جای مانده است که مهم ترین آن ها کتیبه ی بهستان (= بیستون) است و ما اکنون اشاره هایی به مجموع کتیبه های سنگی و سفالی می نماییم :

۱- در شهر پازارگاد یا پاسارکاد عبارتی بوده است به خط میخی که : «من، کورش، پادشاه هخامنشی ام» و نیز مجسمه ای از زیر خاک در ۱۳۰٧ به کوشش پروفسور هرتسفلد بیرون آمده و بر آن نبشته است: «من، کورش، شاه بزرگم»

۲- کتیبه ی بیستون

 این نوشته بر تخته سنگی بزرگ در دره ی کوچکی از کوه معروف به بیستون (بغستان) از سوی «داریوش» کنده شده است، و در زیر نبشته ها صورت داریوش است که پای خود را بر زبر مردی که بر زمین به پشت درافتاده است نهاده و کمان در دست دارد و پیش روی او نه نفر از طاغیان به ریسمان بسته با جامه های گوناگون دیده می شوند و بر بالای صفه پیکر «فَرَوَهَرْ» نمودار است و پشت سر داریوش دو تن از بزرگان ایستاده اند. داریوش در این جا دو کتیبه دارد: یکی کتیبه ی بزرگ به خط میخی و به زبان فارسی قدیم، عیلامی و بابلی در دو هزار کلمه؛ دیگر کتیبه ای کوچک به زبان فارسی و عیلامی در صد و پنجاه کلمه. خلاصه ی این نوشته ها شرح فتوحات داریوش و فرو نشاندن فتنه ی  بردیای دورغین «گئوتامای مغ» و داستان نه تن از طاغیان است. این کتیبه مهم ترین ِکتیبه های هخامنشی است و از روی این نوشته ها بخش بزرگی از تاریخ هخامنشی روشن می گردد.

۳- کتیبه ی تخت جمشید

در وادی مرودشت که رود «کور» از میانش جاری است، در دامنه ی کوه رحمت، پشت به مشرق و روی مغرب بر کمر کوه چند کاخ و عمارت بزرگ بوده است، و شهری هم - که به احتمال زیاد «پارس» نام داشته و پیش از شهر «سْتَخْرْ» و پس از شهر «پارسَ کْرتَ» پایتخت «فارس» بوده است و یونانیان آن را «پرس پولیس» خوانده اند - در پیرامون این بناها وجود داشته است.
این بناها بر طبق کتیبه هایی که از داریوش و خشایارشا بر جای مانده است هرکدام  نامی ویژه داشته، آن چه پیشاپیش پله و دروازه ی ورود به مغرب قرار دارد. بارگاه شاهنشاهی و بر طبق کتیبه ی درب بزرگ به صفت «وَسْ دَهْیو» یعنی «همه کشور» یا «همه کشورها» خوانده می شده است و جایگاه پذیرایی فرستادگان و بار دادن همه ی رعایای شاهنشاهی هخامنشی بوده؛ دیگر «اَپَدانَهْ» نام داشت. ظاهرن از همان ماده ی «آبادان» و بیرونی شمرده می شد، قصر دیگر که در دست چپ «اَپَدانَه» قرار دارد نام «صد ستون» داشته است و این نام در کتیبه ی پهلوی «شاپور سکانشاه» که روزی در این بنا فرود آمده است دیده می شود که به جای خود از آن کتیبه گفت و گو خواهد شد.
دیگر کاخ «هَدِشْ» یا «هَدیشْ» به یاء مجهول بر وزن «مَنشْ» نام داشت و در سوی جنوبی اپدانه قرار داشت، چنین پنداشته اند که این کاخ اندرونی شاهنشاهی و حرم سرای بوده است و این حدس به دلایلی درست می نماید، چه شاید واژه ی «هَدیش» اصل و ریشه ی «خدیش» باشد، که به زبان دری کدبانو، خاتون بزرگ و رسمی را گویند و چنان که خواهیم دید حرف «خ» و «ه» در زبان فارسی به یکدیگر بدل می شوند.
بنای دیگر «تَجَر» است و آن کاخ کوچک تری بوده است در ضلع شمالی ایوان تخت جمشید که آن را قصر زمستانی یا «آفتاب‌کده» پنداشته اند، در فرهنگ ها «تجر» بر وزن شَرَر خانه ی زمستانی را گویند و برخی مخزن و صندوق خانه نیز هست، و این بنا رو به آفتاب ساخته شده است و امروز این کاخ را آینه خانه گویند و دو کتیبه از سکانشاه به پهلوی و یک کتیبه از عضدالدوله فنا خسره ی دیلمی به خط کوفی و چند کتیبه ی دیگر از آل مظفر و تیموریان در آن جا هست. سوای این چند کاخ بزرگ آثاری از معبد، خلوت ها و بناهای خرد و ریز دیگر نیز در آن ایوان باقی است.

یاحت این بنا به فرمان داریوش در سال ۵۲۰ پیش از میلاد آغاز گردید و سپس داریوش ولیعهد خود خشارشا را در حیات خود به تخت نشانید و پایان دادن به ساختمان بنای نامبرده را بر عهده ی وی گذاشت. در این بنا نیز جای به جای کتیبه‌هایی از داریوش، خشایارشا و اَرْتَخَشَتْرَ سوم باقی است به سه زبان پارسی، عیلامی، آشوری و اخیرن نزدیک به سی هزار خشت نوشته شده به خط میخی که مانندش در شوش نیز به دست آمد، در تخت جمشید پیدا شد و برای پختن و خواندن به فیلادلفیای امریکا فرستاده شد و نیز لوحه های زرین و سیمین که در زیر پایه های عمارت به عنوان «بُنلاد» یعنی سنگ یادگارِ بنا به خط میخی از داریوش به دست  افتاده درموزه ی ایران باستان در تهران موجود است. این کاخ ها را اسکندر ملعون پس از ورود به «پارسا» به عمد آتش زد و نشان آتش سوزی هنوز در آن پیداست و نگارنده خود زغال های قدیم را دیده  است .... در تُنده ی کوه بیرون از این عمارت نیز دو دخمه است و دخمه ی سومین که گویا از آن داریوش سوم بوده ناتمام مانده است، بر آن دو نیز نقش ها و نام هایی کنده شده است.

۴- کتیبه ای در تنگه ی سوئز یافته اند از داریوش اول دارای هشتاد کلمه که برخی از آن ها پاک شده است، مضمون کتیبه ی یاد شده چنین است – پس از عنوان ها و لقب هایی که در همه ی کتیبه ها معمول است گوید:
« داریوش شاه می گوید من پارسیم و به دستیاری پارسیان مصر را گشودم و فرمودم از آب روانی که نیل نام دارد و در مصر جاری است به سوی دریایی که از پارس به آن جا می رود این کال را بکنند و این کال کنده شد چنان که من فرمان دادم و کشتی ها روانه شدند از مصر از درون این کال به پارس چنان که اراده ی من بود»

۵- کتیبه ی نقش رستم

در سه میلی تخت جمشید دخمه هایی بر بدنه ی کوه کنده و تراشیده اند، این ها سه دخمه است که یکی روی دیگری به شکل چلیپا کنده شده است و ۲۴ متر و نیم از زمین بلندتر است در قسمت بالای این آثار حجاری های زیبا، صورت داریوش و «گاس»، سریری که روی گاس نهاده شده، داریوش بر آن ایستاده است نقش گردیده و کتیبه هایی هم به فرمان داریوش در آن جا کنده شده است.

٦- آثار داریوش

«شوش» در خوزستان و پایتخت زمستانی شاهان هخامنشی بوده است - در شوش ارگ، قلعه و کاخ بزرگ و زیبایی داشته اند که ستون های سنگی شبیه به ستون های تخت جمشید و کاشی کاری های بسیار ممتاز در آن بنا به کار برده شده بود و غالب این یادگارها در موزه ی «لُوْر پاریس» موجود است. در این ارگ مانند تخت جمشید خشت هایی پیدا شد از گِل رُسْ که روی آن ها به خط میخی کتیبه هایی نوشته اند به زبان آن دوره و نسخه ی بابلی (اسوری) از همه سالم تر مانده بود، آن را مأخذ ترجمه قرار دادند و پس از سالیان رنج و بررسی سرانجام در سال ۱۹۲۸ م پس از سی سال تمام این نبشته ها خوانده شد و منتشر گردید. این نبشته از داریوش بزرگ است که نخست وی این کاخ و ارگ را آباد کرده است؛ این کتیبه پس از کتیبه ی  بیستون مهم ترین نوشته ای است که از هخامنشیان به دست آمده است، و اگر نبشته های خشتی تخت جمشید نیز خوانده شود سومین بخش مهم این آثار شمرده خواهد شد.
همچنین در شوش کتیبه های کوتاه دیگری بر پاسنگ های ستون، آجرها، کاشی ها، مجسمه ها و لوحه های سنگی و میزهای مرمر و اشیاء گوناگون از داریوش پیدا شده است که این شاهنشاه را معرفی می‌نماید؛ این یادگارها نیز همه به سه زبان پارسی، عیلامی و آسوری است.
در شوش از خشایارشا، اردشیر دوم و اردشیر سوم نیز کتیبه هایی یافت شده است که خود را معرفی می‌کنند و نام اَپَدانه، خَدیش، دَسَرْ (تچر)، پَرَدیس (فردوس= باغچه) و سَرَوُمْ (تچر) پستو یا خانه ی پسین در ضمن ذکر بناها و کاخ ها برده می شود و آشکار می کند که بناهای شوش زمانی آتش گرفته و ویران گردیده است و جانشینان داریوش از نو آن را ساخته اند.

٧- در کرمان

در کرمان هرم کوچکی از سنگ پیدا شده که در پهلوهای آن سنگ به سه زبان کتیبه ای از داریوش نقش گردیده است و او را و پدرش را نام می برد.

۸- در الوند

در الوند دو کتیبه، اول از داریوش بر کوه نزدیک روستای عباس آباد نزدیک همدان به سه زبان موجودست که دارای دو بند است، یکی در ستایش اهورامزدا، دیگر در معرفی خود و پدرش، کتیبه ی دوم از خشایارشا در دو بند درست مانند کتیبه ی پدرش.

۹- کتیبه های همدان

- در همدان دو لوحه ی سنگ بنا (بُن لاد) از زر و سیم پیدا شد و دولت ایران آن را خریداری کرد، در آن جا داریوش مرزهای کشور خویش را مشخص می نماید.

- در همدان کتیبه ای از طرف اردشیر دوم بر پایه ی ستونی که در موزه ی انگلستان است به سه زبان نوشته شده است که خود و پدر و خانواده ی خویش را معرفی کرده است و اهورمزدا و اناهیتا و میثره (مهر) را ستوده و از بنای اَپَدانه ای در همدان خبر می دهد که وی بنا گذارده است.

۱۰- کتیبه ی وان

خشایارشا بر سنگی که به زمین عمودست و در ارگ شهر واقع بوده است و آن را «اُرتُوقاپُو» گویند، کتیبه ای دارد که بسیار استادانه صقیل یافته، کنده گری شده و خوب هم مانده است. خشایارشا درین نبشته پس از ستایش هورمزد و معرفی خویش گوید که، داریوش کارهای زیبای بسیار انجام داد. از جمله این سنگ را بفرمود تا صقال دادند اما چیزی بر آن نبشته نکرد، پس از او من این نبشته را فرمودم براین سنگ بکندند، تا آخر.

۱۱- مُهری‌ است چهار گوشه از داریوش که در آن پادشاه برگردونه ای سوار است و به شکار شیر مشغول است و روی آن نبشته اند:« من داریوش شاه‌ام»

۱۲- وزنه ایست از مرمر سیاه که دو کَرْشَهْ وزن داشته است و بر سر قبر شاه نعمت الله در کرمان بوده و از آن جا به موزه ی انگلستان برده اند. روی این سنگ به پارسی، عیلامی و آسور کنده‌اند: «دو کَرْشه – منم داریوش شاه بزرگ پسر ویشتاسپ هخامنشی»

۱۳- بر گلدان های متعددی از مرمر سفید به سه زبان نوشته اند «خشایارشا شاه بزرگ» و این گلدان ها در موزه های لندن و پاریس و فیلادلفیا باشند.

۱۴- بر گلدان های دیگری که در موزه ی فیلادلفیا، برلن و دنیس است، به سه زبان کنده شده است: «اردشیر شاه بزرگ» و چند مهر از مردم دیگر به دست آمده است بدین نام ها: «اَرْشَک پسر آثیابَئوُشنْه» دیگر «هَدَ خِی یَ.... ثَدَثْ» سه دیگر «دَشْداسَک» چهارم «وَهِیَ ویش داپایَ» پنجم «من خرشادَ شی یا» که گویا نام های خاصی است.

غیر از این نبشته ها نبشته های دیگری هم از شاهنشاهان هخامنشی به زبان های دیگر غیر از پارسی در دست است مانند: بیانیه ی کورش بزرگ در بابل که به زبان و خط بابلی انتشار یافته بود - این کتیبه بر استوانه ای از گل رُس نبشته شده است دارای ۴۵ سطر که قسمت بزرگی از آن پاک شده است.

کتیبه ی داریوش اول بر سنگ یادگار کانال که در نزدیکی کانال سوئز به دست آمد و شرحش گذشت، این کتیبه در پهلو ی کتیبه ای است که به سه زبان پارسی، عیلامی و آسوری نوشته شده است و به زبان مصری و با خط هیریوغلف است و داریوش را «آن تریوش» نامیده اند و لقب ها و عنوان های فرعونان مصر را بدو داده اند و طرز نوشته با طرز نوشته های پارسی به کلی متفاوت است.

کتیبه دیگر به زبان شوشی جدید در  بیستون که هنوز خوانده نشده است و تکرار مختصری است از سه سطر کتیبه ی بزرگ داریوش و کتیبه ای به زبان آرامی از او در نقش رستم و باز سطرهایی در بیستون به زبان بابلی و شوشی از داریوش هست. هنوز مضمون های این سه کتیبه ی آخری خوانده نشده و یا انتشار نیافته است.

کتیبه ای از اردشیر اول در تخت جمشید به زبان بابلی در ۱۳ سطر که قسمت چپ آن ها باقی و باقی پاک شده است، و نیز از اردشیر دوم کتیبه ای در تخت جمشید به زبان و خط بابلی است که چند کلمه از آن برجای است.

سوای این آثار باز هم از گوشه و کنار یادگارها و اشیایی که دارای کتیبه است به دست آمده و می‌آید، چنان که گیره ی دری از لاجورد بزرگ تر از کف دست که متعلق به یکی از درهای بنای اَپَدانه تخت جمشید بوده است پیدا شده و بر لبه ی این گیره ی روی لاجورد به خط سفید میناکاری کتیبه ای نوشته اند، به خط میخی به نام خشایارشا نیز مهرها و پارچه های دیگر.

زبان فارسی باستان پس از برچیده شدن دولت هخامنشی از میان رفت - یعنی زبان رسمی کشور تغییر یافت - و در عهد اشکانیان که بار دیگر کارها به دست ایرانیان افتاد، رفته رفته زبان پهلوی شمالی و شرقی که زبان اقوام «پرثوی» بود رواج گرفت و پس از ترک یونان مأبی سکه ها و سایر اسناد ایران با زبان ایرانی و به خط آرامی نمودار گردید.

قدیمی ترین آثار پهلوی اشکانی

قدیم ترین آثاری که از خط و زبان پهلوی در دست است دو قباله ی ملکی است که در ایالت اورامان کردستان به خط پهلوی اشکانی و به زبان پهلوی بر روی کاغذ پوست به دست آمد و تاریخ آن مربوط به صد و بیست سال پیش از میلاد مسیح است که پیش از این بدان اشاره شد. در یکی از آن قباله ها خواندم که از طرف دولت قید گردیده و خریدار پذیرفته است که اگر باغی را خریداری می کند ولی آباد نگاه ندارد و آن را ویران سازد مبلغ معینی جریمه بپردازد، و از این قباله اندازه ی اعتنا و توجه پادشاهان ایران را به آبادانی کشور می توان قیاس کرد.
اسناد قدیمی دیگری که در دست است، باقی مانده ی کتاب ها و آیین مانی و دیگر مطالب مانند فصولی از عهد جدید و مطالبی از کیش بودایی است که در آغاز سده ی کنونی از سوی خاورشناسان از خرابه‌های شهر «تورفان» پیدا شد و به دست دانشمندان خوانده شد و بخشی از آن ها انتشار یافت. هرچند که دانشمندان تردید دارند که آیا به تر است این خط و زبان را منسوب به «سُغُدی» بدارند یا منسوب به پهلوی شمالی ؟

این برگ ها اغلب روی پوست آهو یا بر پارچه نوشته شده است. خط آن نوعی از خط پهلوی است و نوعی دیگر که از خط پهلوی گرفته شده و از بالا به پایین نوشته شده است و بعدها خط «اویغُوری» که خط اویغُوره و مغول ها باشد از این خط گرفته شده است.
مطالب آن ها دینی و اخلاقی است و لغات دری که در پهلوی جنوبی دیده نمی شود در این برگ ها دیده می شود و با پهلوی جنوبی بسیار تفاوت دارد؛ آن برگ ها به زبانی است که بی شک پایه ی زبان مردم سمرقند، بخارا و بنیاد زبان قدیم مردم خراسان شرقی به شمار می آید و پایه و اصل زبان دری را نیز باید در این زبان جست و جو کرد. چنان که پیش از این  بدان اشاره شد، ‌و باز هم در جای خود ما از این برگ ها، لغات و برخی ویژگی های آن گفت و گو خواهیم کرد.

در باره ی اسناد دوره ی اشکانیان بدبختانه به جایی دسترسی نداریم. از این روی اطلاع زیادی از پهلوی شرقی و شمالی و تفاوت آن با پهلوی جنوبی در دست نیست و در لهجه های گوناگون خراسان غربی، طبرستان، آذربایجان و طوالش نیز که بدون شک مخلوطی از پهلوی شمالی و شرقی (اشکانی) و پهلوی جنوبی و دری است کنجکاوی و بررسی کامل نشده است ورنه آگاهی های زیادتری به دست خواهد آمد،‌ به ویژه هرگاه از اوراق تورفان و از زبان ارمنی نیز استفاده شود. کتاب های عهد اشکانی هفتاد کتاب بوده است که نام چهار کتاب از آن باقی است چنان که در مجمل‌التواریخ و القصص گوید: «و از آن کتاب ها که در روزگار اشکانیان ساختند، هفتاد کتاب بود از جمله کتاب مروک (مردک ؟) کتاب سندباد، کتاب یوسیفاس کتاب سیماس» و رساله ای است به پهلوی در مناظره ی نخل و بز به شعر دوازده هجایی، مخلوط به نثر که گویا در آغاز منظوم بوده است و سپس بیت های آن کتاب مغشوش و دست کاری شده است و فعلن نثر و نظمی است مختلط و این کتاب هم بر حسب عقیده ی  «هرتسفلد» به لهجه ی پهلوی شمالی است و نامش «درخت آسوریک» است.

آثار پهلوی جنوبی

پس از کشته شدن «اَرْدَوَانِ پنجم» که وی را «اَفْدُمْ» یعنی آخرین نیز می نامیده اند، خاندان بزرگ «پرثوی» برچیده شد و دولت اشکانی برچیده شد و شهنشاهی از خانواده ی مشرقی به خانواده ی جنوبی (فارسی) که به دست «اَرْتَخشَتْرَ»(= اردشیر) پسر «پاپک» تأسیس شده بود انتقال یافت، آن دولتی که بعدها خود را وارث بهمن اسفندیار و جانشین کیان شمرد. در این دوره، خط و زبان رسمی خط و زبان پهلوی است که آن را برای تفکیک از پهلوی قدیم «پهلوی جنوبی» می نامند خط پهلوی جنوبی نیز از الفبای آرامی گرفته شده است و با خط شمالی تفاوت هایی داشته است ؛ اما زبان پهلوی جنوبی یکی از شاخه های فارس قدیم به شمار می آید و بر اثر دخالت اصطلاحات مذهبی و لغات شکسته بسته ی اوستایی و اختلاف های دیگری که از نظر برخی لغات و صرف و نحو با پهلوی شمالی داشته است لهجه ای از لهجه های پهلوی به شمار می‌آید.

امتیاز آشکاری که میان خط پهلوی و خط و زبان های شرقی ایران بوده در مساله ی «هُزْوارشْ» است، که به دست کاتبان، وارد رسم الخط پهلوی شد چنین که لغاتی را به زبان آرامی نوشته و به پارسی می‌خوانده‌اند، این رسم در نوشته‌های «تورفان» و آثار مانی دیده نمی شود، لیکن در دو قباله ی ملک اورامان و کتیبه های اشکانی و «درخت آسوریک» موجود است و معلوم می شود که در پهلوی اشکانی نیز موجود بوده است.

کهنه ترین سندی که از پهلوی جنوبی در دست است، سکه های شاهان پَرَته دار فارس است. سپس سکه‌های اردشیر پاپکان، دیگر کتیبه ی اردشیر پاپکان در نقش رستم به دو لهجه ی اشکانی و ساسانی و به یونانی، دیگر کتیبه ی شاپور اول که اخیرن در کاوش های شهر «شاپور» به دو لهجه ی شمالی و جنوبی و به دو خط اشکانی و ساسانی به دست آمده و غیره.

اما کتاب هایی به خط و زبان پهلوی موجود است که یقین نیست که در زمان خود ساسانیان تألیف شده باشد. و برخی از آن ها بنا بر تحقیق متعلق به دوره ی اسلامی است. مانند «دَینْ کِرْتْ» تألیف موبد «آذر فرنبغ» معاصر مامون عباسی و غیره، با این حال ممکن است ترجمه هایی از اوستا مانند بخش هایی از یشت ها و بخش هایی دیگر از اوستا که به زبان پهلوی است و فصل هایی از بندهش که از کتاب های معتبر سنت مَزْدیَسنُی است و «درخت آسوریک»، «خسرو کواتان وریذکی»، «ایاتکار زریران» و نیز بخش عمده از داستان های ملی مانند «کارنامک اردشیر»، «خوتاینامک» و «آیین نامک» در عهد شاهنشاهان انجام گرفته باشد، چنان که گویند خوتاینامک به دستور یزدگرد شهریار تدوین گردید. به طور کلی تألیف کتاب ها و رساله های پهلوی اغلب در قرون اسلامی انجام گرفته است، ولی مواد آن ها قدیمی است.

از: سبک شناسی جلد اول، امیر کبیر، تهران، ۱۳٦۹

 

 

درآمدی بر تحریف در شاهنامه ی فردوسی

 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

 * * *

در آمدی بر رساله ی «تحریف در شاهنامه ی فردوسی»

(نوشته شده در بخش "بررسی ها و پژوهش های ادبی")

روشنفکرنمایان فرومایه ی خادم دربار پهلوی، دست در دست ماموران امپریالیسم، ده ها سال به گونه ای سازمان یافته فردوسی را کوبیدند و اثر جاودانه ی او "شاهنامه" را با بی شرمی وصف ناپذیری به ابتذال کشاندند تا شاید از این راه اعمال و اندیشه های زهرآلود خود را که با هیچ معیار و مقیاس و قانونی قابل توجیه نبود، با استناد به فردوسی که در قلب مردم ایران جای داشت، توجیه کنند. بسیاری از ادیبان آن روزگار نیز در برابر این فریب و خیانت به ادب و فرهنگ ایران، سکوت کردند و اجازه دادند تا مشتی دلقک درباری از شاهنامه اثری ضد شاهنامه بسازند.

کار این تحریف که به قصد استوار ساختن پایه های لرزان دستگاه سلطنت پهلوی انجام گرفت و مرادش "شاه پرست" و "نژادپرست" کردن مردم ایران بود، تا بدان جا پیش رفت که از زبان فردوسی سخنانی در میان مردم رایج گردید  که حتا سایه ای از آن ها در شاهنامه موجود نیست و بر اثر این تبهکاری تاریخی، گردانندگان تبلیغات درباری که سنگ را بسته و سگ را گشاده بودند، توانستند حرف های معینی را در دهان همه بیاندازند و آن قدر تکرار کنند که جزو بدیهیات به شمار آیند.

تا خود امروز کسانی هستند که گمان می کنند یاوه ها و شعرهای بی پدر و مادری چون: «هنر نزد ایرانیان است و بس»، «چو ایران نباشد تن من مباد  بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» (که با بی شرمی بی مانندی حتا در پای مجسمه فردوسی حک شده است)، «چه فرمان یزدان چه فرمان شاه» و بسیاری دروغ های دیگر، گفته های فردوسی، حکیم اندیشمند و آزاداندیش بزرگ توس است.

این جنایت بی سابقه در تاریخ ادبیات ایران که به دست "آکادمیسین" های کشور شاهنشاهی و از طریق انتشار صدها جلد کتاب و رساله و مقاله و بهره گیری از همه ی امکانات تبلیغاتی و آموزشی از کتاب های درسی گرفته تا رادیو و تلویزیون و روزنامه های حلقه به گوش و انجمن ها و موسسات دولتی انجام گرفت، البته از چشم بزرگان دیگری چون ملک الشعرای بهار، مجتبی مینوی و غیره پنهان نماند و آنان در حدی که برای خود ممکن می دانستند، در نوشته هایی به این توهین به ساحت دانای بزرگ توس و مایه افتخار زبان فارسی و فرهنگ ایرانی، حکیم ابوالقاسم فردوسی که با فرومایگی نابخشودنی شاعری هوادار شاهان جابر و نژاد پرستی حنگ طلب معرفی شده بود، اشاره کرده و به این تبهکاری تاریخی و توهین به فردوسی و مردم ایران پاسخ دادند، ولی از آن جا که از کتاب های درسی گرفته تا صفحات روزنامه ها از این ابتذال پر بود، محیطی پیرامون شاهنامه ساخته شد که در آن مشتی ادعاهای بی پشتوانه و شعرهای من درآوردی به بدیهیات مسلم بدل گردید.

اکنون تارنمای زبان و ادبیات فارسی (آریا ادیب) که از جمله بررسی مسایل گرهی قلمرو زبان و ادبیات فارسی را در دستور کار خود دارد، به قصد برداشتن این پرده ی شوم که از نزدیک به هشتاد سال پیش بر این واقعیت تاریخی کشیده شده است، خرسند است که رساله ی پژوهشی "تحریف در شاهنامه ی فردوسی" نوشته ی محقق و دانشمند بزرگ و توانا فرج الله میزانی را که با شیوه ای علمی و با استناد به شاهنامه و پژوهش های بزرگان نام برده در بالا در افشای این دروغ بزرگ تاریخ معاصر ایران نگاشته است، برای آگاهی خوانندگان خود در بخش "بررسی ها و پژوهش های ادبی" (موضوع شماره ی ۱۵) قرار می دهد  تا گام دیگری در جهت از میان رفتن آثار این نامردمی بزرگ تاریخی برداشته شده و در نبرد اندیشه ای، سلاحی که دشمنان فردوسی به نام او ساخته اند، از دست آنان بیرون آورده شود.

به گفته ی نگارنده ی این رساله: « اگر این کار خُرد ما در عین حال یکی از تکانه ها و آغازهای کوچک برای انجام کاری بزرگ در آینده باشد، نگارنده چیزی بیش از اجر خود به دست آورده است». ایدون باد،  آریا ادیب

* * *

خوانندگان ارجمند من  می توانند با مقاله های نوشته شده در این تارنما، هم در "آرشیو موضوعی" و هم در "پیوند روزانه" آشنا شوند و آن ها را در همان جا (پیوند روزانه) به طور مستقیم آورده و بخوانند.   آریا ادیب

* * *

آخرین ۱۰ پرسش از مجموعه ی  آیا می دانستید که . . . ؟ :

٨٢-  آیا می دانستید که حرف عطف " وَ " متعلق به ما نیست و از زبان عربی وارد زبان فارسی شده است؟

۸۳-  آیا می دانستید که واژه ی عربی "عیال" که ایرانیان آن را به معنی "همسر" و "زن" به کار می برند، از اختراع های ایرانیان است و در عربی بدین معنی وجود ندارد؟

۸۴-  آیا می دانستید که پس از اختراع دستگاه چاپ، نخستین کتاب های چاپ شده در جهان به زبان و خط فارسی، کتاب هایی درباره تورات و مسیح بوده است؟

۸۵-  آیا می دانستید که ایرانیان در گذشته به شناسنامه، "سه جلدی" می گفته اند و هنوز هم در برخی جاها می گویند؟

۸٦-  آیا می دانستید که چرا ایرانیان "کُشتی کج" را چنین می نامند؟

۸٧-  آیا می دانستید که واژه ی "آباد" در عبارت "تو رو به جد و آبادت" که عوام به کار می برند، ارتباطی به "آباد" و  "آبادی" ندارد؟

۸۸-  آیا می دانستید که مصدر "چاپیدن" در زبان فارسی پس از آمدن "صنعت چاپ" به ایران و چاپ اسکناس ساخته شده و برخاسته از بدبینی مردم نسبت به دولتمردان آن زمان است؟

۸۹-   آیا می دانستید که چرا هنگامی  که حرف اضافه ی "به" پیش از ضمایر اشاره ی "این" و "آن" و ضمایر شخصی "او" و "ایشان" قرار می گیرد، میان این حرف اضافه و ضمایر گفته شده یک حرف "د" آشکار می شود؟

۹۰-  آیا می دانستید که اصطلاح "شانس خرکی" تا نزدیک به صد سال پیش، در ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی "نقش آوردن" و "نقش خرکی" گفته می شده است و تنها پس از آشنایی فارسی زبانان با زبان فرانسوی به "شانس خرکی" تغییر شکل داده است؟

۹۱-  آیا می دانستید که سبکی که در ادبیات فارسی "سبک هندی" نامیده می شود، در حقیقت "طرز نو" نام دارد و عنوان رایج "سبک هندی" عنوانی نادرست برای آن است ؟

 پاسخ این پرسش ها و بسیاری از پرسش های دیگر را در موضوع "آیا می دانستید که . . . ؟"  در آرشیو موضوعی (موضوع شماره ی ۱۳) بخوانید.

* * *

مقایسه ی ادبیات کلاسیک فارسی و اروپایی

 

شماره ی نوشته: ۱۴ / ۴

دكتر داود اسپرهم

مقایسه ی ادبیات کلاسیک فارسی و اروپایی

چكیده
در این نوشتار، همانندی و نا همانندی های ادبیات، (به ویژه شعر) کلاسیک فارسی و اروپایی به صورتی کوتاه بررسی گردیده است. بی‌تردید هر كدام از وجه های این بررسی، نیاز به ذكر شاهدها و مثال ها دارد تا این سنجش مستدل، مستند و قابل پذیرش باشد. اما با توجه به گوناگونی زمینه‌های این مقایسه، در صورت آوردن شاهدها و مثال ها، این نوشته از حد خود درخواهد گذشت و چه بسا نیاز به تدوین كتابی باشد. از این‌رو و برای پرهیز از دراز شدن سخن، در این بررسی کوتاه تنها به ذکر منایع بسنده شده است که در پی نوشت این نوشتار آورده شده و شاهدها و مثال های لازم را در این منابع و مآخذ می توان یافت.

درآمد
اگر همه ی تعریف های شعر را از روزگاران كهن تاكنون در نظر آوریم، دو محور بنیادی آن آهنگین بودن (۱) و خیال انگیز (۲) بودن است. این خیال انگیز بودن، كه بیش از هر چیز به عنوان جوهر اصلی شعر بر آن تاكید شده، به گونه‌های مختلفی بازگو شده است. گذشته از این تعریف و تاكید، شعر، به لحاظ هویت و شرایط ساختاری خود، عرصه‌ی ظهور كنش های گوناگون انسانی است. در واقع، آن عنصر بنیادی خیال در پیوند آدمی با طبیعت و با حقایق وجودی خود، علاوه بر نیاز به نخستین  و مهم ترین ابزار ظهور (یعنی زبان)، به زمینه‌ها و بسترهای دیگری مانند كنش های اجتماعی ویژه، دانش و آموخته‌های نظری و تجربی، بینش هستی‌شناسانه و بسیاری مسایل دیگر نیازمند است. از این‌رو، لازم است در هرگونه مقایسه‌ای تا حد ممكن به این زمینه‌ها توجه شود.
محدوده‌ی زمانی مقایسه ی ما در این نوشتار نیز مربوط به ادبیات رسمی (شعر كلاسیك) است و جریان های پرشتاب ادبی امروز را – چه در ایران (۳) و چه در اروپا– در بر نمی گیرد.
محورهای قابل بررسی در این نوشتار به قرار زیر است:

۱- زبان، قالب و شكل (form)
از وجوه تمایز میان شعر فارسی و اروپایی ناهمانندی در قالب های شعری است. قالب شعر مربوط به آن بخش از تعریف شعر می‌شود كه به موسیقی كناری و بیرونی آن تأكید دارد. اگر قالب شعر را بدون توجه به محتوای آن در نظر بگیریم، باید گفت كه شعر فارسی نسبت به شعر اروپایی از تنوع بیش تری برخوردار است. در ادبیات اروپایی، تنها با دو قالب شعری، یعنی قصیده و غزل (ode) سر و كار داریم. البته، هر كدام از آن ها نیز دارای انواعی هستند؛ مانند غزل روستایی (idyll)، غزلواره یا سانه (sonnet)، قصیده‌ی آزاد یا بی‌قاعده (irrequler ode)، قصیده‌ی با قاعده (Pindaric reqular ode) و قصیده‌ی هوراسی (form horatian ode) و اشكال دیگر (۴). اما در ادبیات فارسی قالب های شعر از گوناگونی چشمگیری برخوردارند، مانند مثنوی، قصیده، غزل، مسمط، قطعه، مستزاد، رباعی (۵)، دوبیتی، تركیب‌بند، ترجیع‌بند و... البته، هركدام از این قالب ها خود، به لحاظ تفاوت محتوا، انواعی دارند، مانند قالب رباعی كه می‌تواند به رباعی عاشقانه (همچون رباعی‌های رودكی)، رباعی صوفیانه (مانند رباعی‌های عطار و مولوی) و رباعی فلسفی و حكمی (نظیر رباعی‌های خیام) تقسیم شود (٦).
این نكته نیز درخور ذكر است كه در ادبیات اروپایی تنوع قالب بیش تر در نثر (prose) است، مانند:
الف) نثر خطابی (pemonstrative) كه خود بر دو نوع است؛ نثر خطابی قضایی (judicial) و نثر خطابی مدحی و هجوی (lampoonـpanegyric)
ب) نثر تاریخی (historical) كه افزون بر تاریخ، شامل سال نامه‌ها (annals) وقایع‌نامه‌ها و خاطرات (memoirs) و زندگی‌نامه‌ها (biography) نیز می‌شود (٧). البته، زندگی‌نامه نیز گونه هایی دارد، مانند ادبیات اعترافی (۸) (confessional literature)، ادبیات بیمارگونه (dystopia literature) كه در آن ها خصلت های نیك انسانی به شیوه‌ای انحطاط آمیز مطرح می‌شود، مثل آثار هاكسلی و اورول، همچنین نوعی ادبیات داستانی با عنوان ادبیات پوچی (absurd literature of the) و مهم‌تر از همه ادبیات افسانه‌ای یا فابل (fable) كه شخصیت های آن غیر انسان هستند. (۹)
ج) نثر داستانی (fictional prose): این نوع ادبی، مهم‌ترین جلوه ی ادبیات در اروپاست. ادبیات داستانی نیز انواعی دارد (۱۰). در یك چشم‌انداز كلی این نتیجه به دست می‌آید كه جلوه‌های اصلی آثار ادبی در اروپا و پختگی و كمال آن ها در قالب نثر بیش تر از قالب نظم بوده است، مانند آثار برشت، هوگو، تولستوی، میلتون، الیوت، كامو، داستایوسكی و... این در حالی است كه بیش تر آثار شاخص و شاهكارهای ادبی در زبان فارسی در شعر نمایان شده است تا نثر، مانند آثار سنایی، مثنوی های عطار، مثنوی خداوندگار، شاهنامه فردوسی، غزل های حافظ و... تقدم زمانی شعر فارسی نسبت به نثر نیز نباید در این مقایسه فراموش شود.
تقسیم آثار ادبی به لحاظ مضمون و محتوا نیز بیش تر شیوه‌ای اروپایی است. آثار ادبی، در هر قالبی كه باشند، می‌توانند در این گونه‌ها قرار بگیرند:
الف) غنایی یا lyric
ب) حماسی یا epic
ج) هجوی یا satiric. آیرونی (irony) نیز در این دسته قرار می‌گیرد.
د) روایی یا narrative
ه‍) تعلیمی یا didactic

۲) آهنگ و موسیقی (rhythm, melody, music)
موسیقی شعر، دو پایه (۱۱) از تعریف سه ركنی ارستو از شعر را در بر می گیرد (۱۲). البته امروزه، موسیقی شعر را به سه نوع تقسیم می‌كنند: موسیقی بیرونی یا عروض (meter)، موسیقی درونی یا متنی (prosody)، موسیقی كناری یا قافیه rhythm) ) (۱۳(. اكنون به بررسی مقایسه ای هر كدام از آن ها در ادبیات اروپایی و ادبیات فارسی می‌پردازیم.

۱- ۲)  عروض (meter)
از جمله نا همانندی های آشكار میان شعر فارسی و اروپایی شماره و گوناگونی وزن ها و بحرها در شعر فارسی است. خلاقیت های شاعران ایرانی در بررسی وزن های نیكوی شعر دوران جاهلی عرب و تصرف در برخی از اصل ها و قاعده های آن ها در هر دوره‌ای، به غنای موسیقیایی شعر فارسی افزوده است. اگرچه شعر فارسی با اقتباس از عروض عربی آغاز شده (۱۴) – تا جایی كه بسیاری از حالت ها و عاطفه های روحی رقیق و تصویرها و صورت های باریك خیال در وزن های درشت، عدم تجانس آن ها را آشكار می‌سازد– ولی در دوره های بعد، شاعران ایرانی در برگزیدن این وزن ها و هم‌سنخی آن ها با محتوا و درون، نهایت دقت را كرده‌اند (۱۵). افزون بر این، از همان زمان ها تا به روزگار ما، ذهن موسیقیایی ایرانیان همیشه به دنبال وزن ها و بحرهای تازه بوده است (۱٦). به عنوان نمونه، تنها برای رباعی، كه می‌توان آن را یك قالب شعری مستقل فارسی دانست، ایرانیان بیش از بیست وزن فرعی– افزون بر وزن اصلی رباعی– یافتند. به گفته ی دیگر، می‌توان گفت كه شاعران فارسی، هم‌زمان با تحول اندیشه و احساس و درك نو از هستی، وزن ها و بحرهای شعر خود را تغییر داده‌اند. یعنی اگر اوضاع طوری بوده است كه تحریك احساس و عاطفه‌ی انسانی را موجب شده، وزن نیز با رقت معنی هماهنگ شده است (۱٧)، و اگر اوضاع، القای روحیه ستیز و حماسه‌جویی را موجب شده، وزن مخصوص بدان كشف شده است (۱۸).
از این‌رو، وزن های شعر فارسی (موسیقی بیرونی)، هیچ‌گاه و در هیچ دوره‌ای، محدود و جامد نمانده و پیوسته سیر تكاملی خود را طی كرده است.
موسیقی بیرونی در شعر اروپایی به گستردگی عروض فارسی نیست. بیش تر وزن های شعر اروپایی دو سطری و هجایی است، اما گاهی نیز از وزن های ویژه ای بهره می‌برند؛ نظیر اُتاواریما (ottava rima) كه، به جای دو سطر، از هشت سطر با وزن آیمبیك (۱۹) و پنج پایه تشكیل شده است. طرح قافیه آن نیز متفاوت است. همچنین، از دو نوع موسیقی ضربی استفاده شده است. یكی، موسیقی افزاینده (rising rhythm) كه در هر پایه از شعر، تاکید و فشار بر هجاهای پایانی است، به گوته ای ‌كه آهنگ كلام از كوتاهی به بلندی گرایش پیدا می کند؛ و دیگر، موسیقی كاهنده (falling rhythm) كه در آن تاکید بر روی هجاهای آغازین است (۲۰).

۲- ۲) موسیقی درونی (prosody)
در ادبیات فارسی، به موازات توجه به معنی و محتوا، لفظ و آهنگ نیز بی تغییر نمانده است. در عرصه‌ی شعر، پایه ی بنیاد موسیقی درونی، جناس (pun) است. موسیقی درونی همچنین به بافت نثر فارسی نیز راه یافته که آن سجع (rhyme) است (۲۱).
موضوع جناس در شعر فارسی بحث گسترده‌ای است. افزون بر انواع آن (۲۲)، از ساختارهای تكرارشونده‌ی آن نیز آرایه‌هایی نظیر موازنه (تكرار جناس یا سجع متوازن)، ترصیع (تكرار جناس و یا سجع متوازی) و... به دست آمده است. اهمیت این شیوه تا جایی است كه در مطالعات ادبی ما دانش مستقلی برای آن قایل شده‌اند (بدیع لفظی یا original). بی‌تردید، آهنگ درونی كلام به خیال‌انگیزی و تحریك احساس یاری می‌رساند، و گاهی گوش‌نوازی آن بیش از آهنگ بیرونی است. از دید زبان شناسی، امكان های زبانی شاعران فارسی برای یافتن و به كار بستن این نوع هم‌جنسی‌ها (paronomasia) و تولید موسیقی از تكرار پاره‌های هم‌آوا، به مراتب بیش تر از امكان های زبان های اروپایی است (۲۳).
موسیقی درونی در ادب اروپایی گویا در آغاز، محدود به پاره‌ای از تجانس های «هم‌حروفی» (alliteration) می‌شده است. در واقع، از نوعی جناس آوایی در شعرهای كهن انگلیسی به جای قافیه استفاده می‌شده كه به شعر وحدت موسیقیایی می‌بخشیده است. (۲۴) همچنین، استفاده از جناس تكرار صامت ها نیز به صورت محدود در شعر اروپایی رواج داشته است (۲۵).
می‌توان گفت كه بحث گسترده‌ای چون بدیع لفظی در شعر اروپایی در آغاز تنها بازی محدود با چند كلمه بوده است كه دارای صامت یا مصوت هم سان بوده‌اند. بعدها نیز این شیوه به سمت ایهام تغییر مسیر داده است (۲٦)؛ یعنی، به جای آوردن دو كلمه ی هم‌جنس، یك كلمه با دو معنی به كار رفته است كه بنا بر قاعده از بحث موسیقی درونی خارج می‌شود.

۳- موسیقی كناری: قافیه و ردیف (۲٧) (rime/ rhyme)
الف) قافیه
قافیه در میان ایرانیان دانش مستقلی به شمار آمده است. تنوع و گستردگی بحث قافیه و مسایل مربوط به ایرادها و هنجارهای آن در ادب اروپایی نبوده و نیست. قافیه، بی‌تردید، در شعر گذشتگان كارایی و نقش‌آفرینی‌های زیادی در سامان دادن به ذهن و زبان شاعر داشته است. اگر چنین نبود، هرگز آثاری چون «شاهنامه»، «مثنوی» و... امكان ظهور نمی‌یافتند. با این كه در روزگار ما داوری درباره‌ی جایگاه قافیه در شعر و ارزش آن، به دلیل تأثیرپذیری از شیوه‌ی اروپاییان، تغییر وازونه ای كرده است (۲۸)، اما باید دانست كه قافیه در گنجینه‌ی عظیم شعر فارسی، بی‌تردید، ارزش ویژه‌ی خود را دارد.
در ادبیات اروپایی، تا سده ی دهم میلادی، قافیه به شكل امروزی وجود نداشته است. همان‌گونه كه پیش تر گفته شد، تنها از نوعی هم‌حروفی یا واج‌آرایی به جای قافیه استفاده می‌شد. این واج‌آرایی در یك یا چند بیت و با استفاده از واژگانی با صامت های یكسان ایجاد می‌شد. به نظر می‌رسد در این زمینه نیز زبان فارسی از امكان های گسترده ی بالقوه‌ی خود بیش تر از زبان های اروپایی بهره برده است.
ب) ردیف
ردیف از جمله ابداع های ویژه ی ایرانی است و به جز شعر فارسی در هیچ ادبیاتی به این گستردگی دیده نمی شود، حتا در عربی (۲۹). ردیف در نخستین شعرهای به‌جامانده از ایرانیان دیده می‌شود:
آب است و نبیذ است      عصارات زبیب است       (یزید بن مفرغ)
از این‌رو، می‌توان گفت ردیف، با وجود اختیاری بودن، جزء جدانشدنی و بنیادی شعر فارسی بوده است. در شعر عربی، تا سده ی پنجم و ششم، سابقه نداشته، اما از آن زمان به بعد، به تقلید از ایرانیان، كم‌كم ردیف در شعر عربی نیز پدیدار می‌شود (صور خیال، برگ ۲۲۲). ریشه ی اصلی این پدیده‌ی منحصر، ساختمان زبان فارسی است؛ هم از این‌رو كه فعل های متعدد ربطی دارد، و هم از این جهت كه فعل در هنجار زبان فارسی جایگاه پایانی دارد و ختم كلام به آن است (۳۰). ردیف، با همه‌ی محدودیت هایی كه پیش روی شاعر می‌نهد، به ناگزیر سلسله‌ای از تداعی‌ها را در یافتن صورت های خیال و خلق تصاویر دامن می‌زند. به ویژه آن كه بر ذهن شاعر برای خلق انواع استعاره‌ها و تشبیه ها و تصویرهای شعری فشار می‌آورد (۳۱). به عنوان مثال، هنگامی که شاعری ردیف قافیه خود را «چو شمع» (۳۲) برمی گزیند، می‌توان تصور كرد كه برای ادامه ی كار چه اندازه باید بر ذهن خود فشار بیاورد تا بتواند تصویرهای بعدی را سامان‌دهی كند.
ردیف، علاوه بر كارآمدی در حال و هوای تخیل، موسیقی پایانی را نیز سامان می‌دهد؛ و هرگاه با قافیه در یك جا گرد آید، بر شدتِ آهنگ خواهد افزود. ردیف، در واقع، در محور عمودی شعر، نقش ضرب‌آهنگِ تكرارشونده و گوش‌نواز را بازی می‌كند (۳۳).

۴- علوم بلاغی (embellishment/ rhetoric)
گفت و گو از نوعی ثابت و مسلم از ظاهر شعر، كاری است بی هوده، اما همان‌ گونه كه "مك لیش" (macleish) یاد كرده است، شعر در همه‌جا و همه‌ی زبان ها شعر است و تفاوت زبان هاست كه به طور طبیعی تفاوت هایی از نظر شكل و به ویژه از نظر تركیب و وزن و عروض به وجود می‌آورد (۳۴). از سوی دیگر، "دی لویس" معتقد است كه ایماژ یا خیال در شعر یك عنصر ثابت است؛ حوزه‌ی الفاظ و خصوصیات وزنی و عروضی دگرگون می‌شوند، حتا موضوع ها تغییر می‌كنند، ولی استعاره باقی می‌ماند. نظیر همین دیدگاه را "درایدن" دارد. او می‌گوید: «ایماژسازی (خیال پردازی) به خودی خود، اوج حیات شعری است.» اگر چنین باشد و از سوی دیگر بپذیریم كه آن چه اروپاییان در كل به آن خیال گفته‌اند– و آن را جانشین كلمه‌ی میمسیس (mimesis) ارستو كرده‌اند (۳۵)– همان مجموعه‌ی دانش بلاغی مسلمانان و شاعران ایرانی است و نه فقط محدود به یك یا چند عنصر بلاغی ویژه، آن گاه اهمیت موضوع و سنجش این مقوله و نگاه درست به آن چه در دست است، آشكارتر می‌شود.
با وجود حساسیت و اهمیت دانش بلاغت در میان مسلمانان و ایرانیان و پژوهش های گسترده‌ی آنان در طول تاریخ و برجای نهادن ده ها كتاب بلاغی (۳٦)، گویا آن‌گونه كه شایسته بوده، به عنصر محوری و اصلی شعر، یعنی خیال، توجه لازم نشده است (۳٧). شفیعی كدكنی بر این باور است كه ناقدان اروپایی از قدیم بیش تر به جوهر شعر (یعنی ایماژ) توجه داشته‌اند (۳۸).
دانش بلاغی مسلمانان (ایرانیان و عرب ها) از قرآن آغاز شده است و دانشمندانی چون كسایی ابوعبیده معمر بن مثنی، ابن معتز، مبرد و... در معانی، بیان و بدیع قرآن رساله‌ها و كتاب ها نوشته‌اند. از این‌رو، كم تر به آرای اروپاییان (نظرات ارستو) در بلاغت توجه نموده‌اند. قدامة ابن جعفر شاید نخستین كسی است كه با كنار نهادن آرای متقدمان خود به آرای ارستو توجه نموده و به شیوه‌ای منطقی به این دانش ها سامان می‌دهد، تا جایی كه اصطلاحات پیش از خود را نیز دستكاری می‌كند.
از جمله كسانی كه به تفكیك علوم بلاغی پرداختند و نظمی به مطالب آن بخشیدند، می‌توان به سكاكی (در مفتاح العلوم) و تفتازانی (در مطول) اشاره نمود. اما كسی كه توانست تحول بزرگی در آموزه‌های بلاغی ایجاد كند، جرجانی (در اسرارالبلاغه) بود كه البته خود او به شدت تحت تأثیر آرای ابن رشیق (در العمده) است.
بلاغت و بدیع و نقد عربی (و لابد به پیرو آن فارسی)، پیش از آن كه تحت تأثیر منطق و علم یونان باشد، رنگ و نشان قرآن را دارد. «...زیرا قاعده و اصولی كه در "فن شعر" ارستو ذكر شده از حوصله‌ی فهم قوم خارج بوده و هم با ذوق و طبع آنان سازش و مناسبت نداشته است» (۳۹).
از عمده دلایل ركود گسترش صور خیال در میان ایرانیان– با همه باریك‌اندیشی‌ها و کوشش های اهل بلاغت– و افتادن كار از تحقیق و ابتكار به تقلید در دوره‌های بعد (۴۰) وجود همین كتاب های بلاغی و تعیین حدود و ثغور بوده است. هرچه بر دامنه‌ی این نوشته‌ها افزوده شده، از خلاقیت ها و نوآوری ها كاسته شده است. به عبارتی، می‌توان گفت پیروی از كلیشه‌های از پیش‌نوشته‌شده جای ارتباط مستقیم و تجربه‌ی رودرروی شاعر و نویسنده را گرفته است (۴۱) و چه بسا شاعری كه در شعر خود انواع بسیاری از تجربه‌های شعری را بازتاب داده، بی‌آن كه حتا یكی از آن ها را مستقیمن درك كرده باشد (۴۲).
همچنین، نبود نقد ادبی جزءگرا در میان ایرانیان و بسنده کردن آنان به داوری های فاضلانه و كلی‌گویی‌های بی‌حاصل به دامنه‌ی این سنت ها افزوده است.
با این حال، هنگامی که به دامنه‌ی كاربرد چهار پایه‌ی اصلی (چهار صورت خیال یا fancy image) یكی از دانش های مهم بلاغت– یعنی علم بیان– توجه می‌كنیم و مشتقات آن را با نظایر اروپایی می‌سنجیم، به گستردگی و گوناگونی بیش تری می‌رسیم. در دانش بیان، تقسیمات عدیده‌ای از مجاز (metaphore) شده است؛ همچنین، از تشبیه (simile) با گونه‌های متقابل، و از استعاره (metaphore/ figurative language) با باریك‌بینی‌هایی كه در بلاغت شعر فارسی و عربی در تقسیمات و حوزه‌ی هر كدام از شیوه‌های مربوط بدان به انجام رسیده، و از كنایه (metonymy) (۴۳) با تمام گستردگی و تقسیمات دقیق آن.
بر این عامل های بیانی، مجموعه‌ای از ترفندهای بدیعی– بدیع معنوی  (figures of meaning) (۴۴) – را باید افزود، آرایه‌ها و شیوه‌هایی چون ابهام (ambiguity)، ایهام (equivoque) و انواع آن، ارسال المثل (gnomic verse)، تلمیح (allusion)، تضاد و طباق (oxymoron) و... كه تركیبی از مجموعه‌ی آن ها، زبان عرف و معمول را به یك سطح ادبی ارتقا می‌بخشد.
ولی بنیاد بلاغت ادبیات اروپایی را سه كتاب «فن خطابه» ارستو، «تربیت سخنوری» كیین تیلیان و «خطیب» سیسرون تشكیل می‌دهد. در این سه كتاب كلاسیك یونانیان، خطابه، سخنوری و بلاغت شامل پنج مبحث عمده است: معنی‌آفرینی، سخن‌پیوندی، سخن‌پردازی، یاد سپاری، رفتاری (۴۵).
شاعر یا نویسنده برای خلق یك اثر ادبی نیاز به دانستن این دستورالعمل پنج ماده‌ای داشته است. حاصل این شیوه نامه آن بود كه خالق یك اثر برای آغاز كار خود نخست بایست معنایی را درك می‌كرد و پس از آن لازم بود آن را در ذهن خود نظم و ترتیب بدهد تا در مرحله‌ی سوم، دست به گزینش لفظ ها و عبارت های شایسته و متناسب با آن معنا بزند (۴٦).
وضعیت دانش بلاغت در دوره‌ی یونانیان، مبتنی بر آرای افلاتون و ارستو با محوریت اخلاق و زیبایی بود. پس از آن، در دوره‌ی رومی‌ها، بیش تر به جنبه‌ی زیبایی تأكید شد. از این رو، فرم و زبان، نسبت به پیام و آموزه‌ی اخلاقی، در درجه‌ی نخست اهمیت قرارگرفت. در دوره‌ی رنساس نیز بیش ترین تأكید بر ساختار و زیبایی است. جلوه‌های زیبایی نیز ترفندهای بیانی و بدیعی است كه بیش تر مربوط به نثر و از نوع داستان و رمان می‌شود (۴٧).
در یك مقایسه‌ی کوتاه، می‌توان گفت بلاغت در میان ایرانیان، با وجود گستردگی و تعدد در انواع و اقسام آرایه‌ها و ترفندهای بیانی و بدیعی، اگرچه برخی از آن ها زاید و بی‌خاصیت و عاری از جوهر زیبایی است، به لحاظ نظم و ترتیب، آشفته و دَرهم است؛ یعنی، افزون بر عناصر زاید كه بدان اشاره شد، تداخل این آرایه‌ها در مجموعه‌های خود و مشخص نبودن مبناها در تعریف حدود و ثغور، موجب پریشانی این دانش شده است.
با این حال، وجود این‌گونه كتاب ها عملكرد دوگانه‌ای در طول تاریخ ادبیات فارسی داشته است؛ از سویی، موجب ثبت و ضبط جزییات نبوغ شعری ایرانیان شده، و از سوی دیگر، متأسفانه، موجب ركود در خلاقیت و نوآوری شده است، تا جایی كه حجم بزرگی از آثار ادب فارسی مانند هم و كپی‌برداری از یافته‌های همدیگر است.
از دیگر تفاوت های قابل اشاره موارد زیر است:
- مباحثی كه در میان بررسی های بلاغی مسلمانان دیده نمی‌شود، در بلاغت اروپایی بدان توجه شده، همچون: معنی‌آفرینی، سخن‌پیوندی و اصول خطابه.
- مباحثی كه در میان مسلمانان دیده می‌شود، در میان اروپاییان وجود ندارد، همچون: ترصیع، تجرید، توجیه و...
- مباحثی كه در میان اروپاییان با دقت بیش تری مطرح شده است، همچون: صنایع لفظی (۴۸) و معنایی.
- مباحثی كه در میان مسلمانان با دقت بیش تری مطرح شده است، همچون: ایهام، كنایه و...
- مباحثی كه به یك اندازه مورد توجه دو طرف بوده است، همچون: تشبیه و استعاره (۴۹).

۵- مضمون و محتوا (content)
سلدن می‌گوید: «تا سال ۱۹٦۰ میلادی آن چه مورد توجه ادیبان و ناقدان ادبی اروپایی بود به ترتیب اهمیت عبارت بود از: ۱- تجربه ی شخصی نویسنده ۲- زمینه‌ی اجتماعی و تاریخی اثر ۳- دلبستگی های انسانی ۴- نبوغ در تخیل ۵- زیبایی شاعرانه‌ی اثر. اما از سال یاد شده به بعد، این مسأله دگرگون شد.» (۵۰)
بدین ترتیب، از منظر محتوا، می‌توان گفت، ادب اروپایی فارغ از مسایل اجتماع شاعر نبوده و دلبستگی ها، كه اغلب امور اخلاقی و آموزه‌های عمومی انسانی است، مد نظر بوده است. اما نكته ی مهم در بخش نخست است كه شاعر نخست باید هر آن چه می‌خواهد از این زمینه‌ها اكتساب كرده به عنوان مواد اولیه كار خود به كار ببندد، باید شخصن تجربه كند (۵۱).
ظهور مكتب های ادبی متنوع در سال های پس از ۱۹٦۰ و حتا چند دهه پیش از آن، این قاعده را در اروپا به هم ریخت. عقاید فرمالیست ها به ویژه به دامنه‌ی تحول در شیوه‌ی نگرش به یك اثر ادبی افزود، تا جایی كه واقع‌گرایی و پرداختن به اصول اخلاقی طبق آموزه‌ی افلاتون جای خود را به تكنیك محض هنری بخشید.
در یونان باستان، محتوای آثار ادبی، مسایل مربوط به اخلاق و آموزش های اجتماعی بود (۵۲). سپس، ارستو به لذت روحی و امر زیبایی اصلیت بیش تری بخشید. رومی‌ها همه ی روش های یونانیان را تقلید كردند و پی گرفتند. البته، با تأكید سیسرون (سخنور نامدار رومی) بر اصل بلاغت و جنبه‌ی تأثیرگذاری سخن، ساختار زبان ادبی مورد توجه بیش تری قرار گرفت. می‌توان گفت جنبه‌های زبانی و بلاغی، نسبت به امر اخلاقی، در درجه‌ی نخست اهمیت واقع شد. به لحاظ مضمون، در این دو دوره (یونانی و رومی) حماسه و درام در شعر، و بلاغت و خطابه در نثر غالب است.
از پایان كار رومی‌ها تا سده های میانی (قرون وسطا)، در اثر سیطره‌ی ارباب كلیسا، محتوای ادبی به شدت تحت تأثیر آموزه‌های آنان قرار گرفت؛ یعنی، غالب مضمون های ادبی به نوعی تفسیر یا تأویل یا شرح و توضیح متن های مقدس بود، یا این كه برای آموزش اخلاق كلیسایی نوشته می‌شد. بدین منظور، شاعران و نویسندگان می کوشیدند تا از تمام دانش های روز از جمله نجوم، پزشکی، موسیقی، تاریخ، منطق، هندسه و... برای رسیدن به مقصود بهره بگیرند (۵۳).
از آغاز دوره‌ی رنسانس و هم‌زمان با پایه‌گذاری دانشگاه ها و رویكرد به روش های علمی، از یك سو، و خروج از حاكمیت ارباب كلیسا و آموزه‌های یك‌جانبه‌ی دینی (مسیحی) و كنار نهادن فهم مبتنی بر وحی و كتاب مقدس، از سوی دیگر، موضوع ها و مضمون های ادبی نیز دگرگون شد و تولید آثار ادبی، محصول تجربه‌های شخصی شاعران و نویسندگان گردید. در این دوره‌ی پُر فراز و نشیب، آثار اروپایی، همچون دوره‌ی رومی، رویكرد قابل توجهی به اصل زبان و بلاغت نمود. با این حال، غالب موضوع های ادبی، مربوط به انسان با بعدهای اجتماعی و فردی او بود.
در صد سال اخیر، با گسترش دیدگاه زیباشناسی و استقلال و اصالت آن در جوهر یك اثر ادبی، صورت و معنا از هم جدا شد، تا جایی كه در نقد و ارزیابی‌ها بدون در نظر گرفتن یكی از آن دو، مورد مطالعه قرار گرفت (۵۴).
یكی دیگر از ناهمانندی های ادبی در زمینه‌ی محتوا و مضمون میان آثار فارسی و اروپایی، وحدت موضوع است. اروپاییان، بنا بر سنت دیرینه و با الهام از آموزه‌های افلاتون و ارستو، به وحدت و یكپارچگی موضوع در یك اثر اهمیت بسیاری قایلند. همه ی عامل ها و اجزای یك اثر حول یك محور و در تبیین آن به كار گرفته می‌شود. اما با نگاهی گذرا به متن های ادب فارسی، دستِ كم در شعر فارسی، كم تر اثری از وحدت موضوع می‌توان یافت. شاعری كه حماسه می‌گوید ناگهان به توصیف عاشقانه روی می‌آورد، یا شاعری كه از حكمت و اخلاق و پند سخن می‌گوید، ناگهان به حماسه می‌پردازد (۵۵).
در ادبیات فارسی، چه در آغاز و چه در سده های میانه، تنوع موضوع بیش از ادبیات اروپایی است؛ حتا در دوره‌ای كه شعرهای فارسی جملگی امكان ثبت و ضبط پیدا نكرده است– دوره‌ی سامانی– موضوع های گوناگونی در شعرهای پراكنده‌ی آن می‌توان دید، مانند: اخلاق، پند، حكمت، تعلیم (۵٦)، دینی، صوفیانه، خیالی، رثایی، هزلی، هجوی، فلسفی، كودكان و...
تقسیم‌بندی در ادب اروپایی بر محور محتوا و مضمون (content) علمی‌تر و دقیق‌تر به نظر می‌آید. این شیوه كاملن آگاهانه صورت گرفته است. توجه به محتوا، در سبك و شیوه‌ی بیان ادبی آنان نیز تأثیر گذاشته است، تا آن جا كه توجه بدان، قالب و ساختار را در درجه‌ی دوم اهمیت قرار داده است. در ادب فارسی، به موازات توجه به مضمون و ارزش معنوی و عاطفی آن، به لفظ و شكل نیز توجه شده و از رهگذر آن، دانش بدیع لفظی و سایر ترفندهای زبانی به وجود آمده است. آثاری مانند «مثنوی» مولانا یا «غزلیات شمس»– با آن كه، به لحاظ مضمون و محتوا، جزو آثار تعلیمی صوفیانه است و احساس در كنار اندیشه‌ی رها شده از عقل، محور این آثار است– با این حال، سرشار از شیوه‌های زبانی و موسیقیایی است. در واقع، این آثار عرصه‌ی پیوند و هم‌آغوشی لفظ و معناست.
ادب اروپایی و فارسی را از دیدگاه های تفكر، اندیشه و احساس، از دیدگاه های نگرش به انسان، فرد و اجتماع، عقلانیت و علم و زمینه‌های بسیار دیگری نیز می‌توان سنجید. لیکن بررسی هر كدام از زمینه‌های یاد شده خود نیاز به نوشته و پژوهش مستقلی دارد و در این مجال نمی گنجد.

پی‌نوشت ها:
۱- امروزه، در مورد آهنگین بودن شعر اختلاف نظرهایی وجود دارد. عده‌ای از سنت‌گرایان هنوز بر این باورند كه موسیقی– اعم از درونی، بیرونی و كناری– از عنصرهای ماهوی شعر است و بدون آن، یكی از پایه‌های خیال‌انگیزی و تأثیرگذاری شعر از میان خواهد رفت (پیروان تعریف ارستویی از شعر یعنی: كلام موزون و قافیه دار و خیال انگیز). عده‌ای دیگر هر نوع آهنگ را از مواد جنبی و حتا زاید و دست‌وپاگیر می‌دانند (پیروان شعر سپید). در این میان، عده‌ای دیگر حد فاصل را در نظر دارند و به نوعی موسیقی درونی و بیرونی نظر دارند (پیروان شعر نو یا نیمایی). عده‌ای نیز هستند كه اصولن به شعر، به هر نوعی كه باشد، اعتقادی ندارند!
۲- گذشته از ارستو، به عنوان نخستین تأكیدكننده بر عنصر خیال، تا سده‌های اخیر نیز خیال در محور تعریف شعر قرار دارد. ابن‌سینا می‌گوید: «منطقی [اهل منطق] را با هیچ یك از وزن و تساوی و قافیه نظری نیست، مگر این كه ببیند كه چه گونه سخن خیال‌انگیز و شوراننده است.» فیلیپ سیدنی، منتقد انگلیسی، جوهر شعر را زاییده‌ی عاملی به جز صورت ظاهر و نظم می‌داند. همچنین، جان درایدن عنصر خیال را از لوازم حتمی شعر به شمار می‌آورد. شفیعی كدكنی، كه وزن را عنصری برای برانگیختن خیال می‌داند، در نوعی تعریف از شعر، آن را زاییده‌ی ارتباط میان انسان و طبیعت و تصرف آدمی در اجزای آن دانسته است و می‌گوید: «عنصر معنوی شعر در همه‌ی عصرها همین خیال و شیوه‌ی تصرف ذهن شاعر در نشان دادن واقعیت های مادی و معنوی است و زمینه‌ی اصلی شعر را صورت های گوناگون و بی‌كرانه‌ی این نوع تصرفات ذهنی تشكیل می‌دهد.» (صور خیال در شعر فارسی، برگ ۲) از این‌رو، از هاكسلی چنین نقل قول می‌كند: «تمام جهان بالقوه از آن شاعران است، ولی از آن چشم می‌پوشند».(همان، برگ ۳)
این سخن هیدگر نیزقابل تأمل است: «شاعران كسانی هستند كه پیش از همه، دایره‌ی فرمان روایی را می‌گسلند و آن را وامی‌گذارند.» (هیدگر و شاعران، برگ ۳۳).
۳- به باور من، تحولات ادبی امروز ایران با هیچ شیوه ی شناخته‌شده‌ای قابل بررسی نیست. برخلاف جریان های ادبی در اروپا، كه زاییده ی یك نیاز و اوضاع ویژه ی انسانی و اجتماعی است و دستِ كم رابطه های علی و معلولی بر تحولات آن حاكم است، در ایران امروز، یافتن حتا سررشته‌ها، جز در مواردی ویژه، كار بسیار دشواری است.
۴- البته در شعر امروز اروپایی، قالب دیگری به نام stanza/ stav/ fragment وجود دارد كه معادل قالب قطعه یا پاره شعر فارسی می‌شود.
۵- این قالب از اختراع های ایرانیان است. عده‌ای معتقدند رباعی شكل پیشرفته‌ی فهلویات (شعرهای چوپانی) ایران قدیم است.
٦- انواع ادبی، برگ های  ۳۳۲ و ۳۳۳ .
٧- در اصطلاحات ادبیات اروپایی، از انواع دیگر نثر نیز یاد می‌شود كه شباهت به قالب ها و سبك های نثر فارسی دارد؛ مانند: الف) نثر موسیقیایی (polyphonic prose) كه همان نثر مسجع فارسی است. ب) نثر شاعرانه (poetic prose) كه منطبق با نثر فنی و مصنوع است. ج) نثر داستانی (fictional prose) كه همان نثر مرسل فارسی است. د) نثر آموزشی (didactic prose)، مانند نثر عالی یا بینابین فارسی.
۸- قدیمی‌ترین اثر، مربوط به اعترافات سنت آگوستین می‌شود (سده ی چهارم .م). ادبیات اعترافی، افزون بر ادبیات داستانی، مانند رمان های اعترافی آلبر كامو و آندره ژید، به شعرهای اروپایی نیز راه یافته است، مثل شعرهای رابرت لاول و اسنود گراس.
۹- در میان آثار فارسی، برای هر كدام از انواع اروپایی می‌توان اثری پیدا كرد؛ مثلن «كلیله و دمنه» یا «سندبادنامه» نمونه‌ی "فابل" است. همچنین، بسیاری از داستان های غلامحسین ساعدی نمونه‌ی ادبیات "بیمارگونه" است.
۱۰- از مهم ترین انواع داستان، رمان است كه حایز بیش ترین اهمیت در ادبیات اروپایی است. رمان، به لحاظ موضوع و محتوا و قالب، خود به گونه‌های متنوعی بخش می‌شود: رمان اجتماعی، روانی، شخصیت نامه‌ای، اندیشه ای، شكل‌پذیر، تخیلی، علمی، علمی- تخیلی (science fiction) یا رمانس. همچنین، به لحاظ پلات (plot) یا هسته‌ی مركزی، به عاشقانه، تراژدی، طنز، كمدی، درام، خنده دار  (farce)، كمدی تراژدی (tragicomedy) و... تقسیم می‌شود.
از دیگر انواع نثر در ادبیات اروپایی، نمایش نامه است كه تا سده ی هیجدهم میلادی در قالب نظم بوده و از آن به بعد به صورت نثر درآمده است. از گونه‌های جالب این نوع ادبی، كه در شعر نیز ظاهر می‌شود، نوعی شعر روایتی كوتاه و ساده است كه به آن بالاد (ballad) می‌گویند و آن داستانی بدون مقدمه و فشرده است و معمولن همراه با آن می‌توان موسیقی نیز نواخت و دارای پایه‌های دوبیتی، به صورت چهارپاره و قافیه‌دار است.
۱۱- موزون و قافیه دار.
۱۲- با این كه بسیاری از اهل بلاغت به جوهری نبودن وزن در شعر، در مقایسه با عنصر خیال، به صراحت اعتراف كرده‌اند، اما هیچ‌گاه از ارزش محوری آن غافل نبوده‌اند. خواجه نصیرالدین توسی در «اساس الاقتباس» در تعریف شعر می‌گوید: «نظر منطقی خاص است به تخییل، و وزن را از آن جهت اعتبار كنند كه به وجهی اقتضای تخییل كند.» پس شعر در عرف منطقی كلام خیال انگیز است. شفیعی كدكنی، در كتاب «صور خیال» برگ ۳۹، می‌گوید: «وزن نوعی ایجاد بی‌خویشتنی و تسلیم است برای پذیرفتن خیالی كه در نفس كلام حیال انگیز وجود دارد، چندان‌كه دروغ را نیز می‌توان به خواننده و شنونده به گونه‌ای انتقال داد كه آن را تصدیق كند. بدون وزن، این تسلیم در برابر كلام خیال انگیز دشوارتر انجام می‌شود.»
۱۳- گزیده‌ی غزلیات شمس، شفیعی كدكنی.
۱۴- طوری كه در شعر دوره‌ی سامانی و آغاز غزنوی چندان وجه امتیازی میان وزن های شعر فارسی و تازی نمی توان دید. سروده‌های رودكی، عسجدی، عنصری، ناصر خسرو، مسعود سعد و تمام شاعرانی كه نام آنان و نمونه‌ی شعرشان در كتاب ژیلبر لازار آمده، گواه این سخن است.
۱۵- در نخستین تعریف ها از شعر، به این محورها تأكید شده است: وزن (عروض)، قوافی و مقاطع آن، لغات و عبارات غریب (معادل صور خیال و بدیع معنوی)، مقاصد و معانی (آموزه‌های حكمی و تاریخی و...)، نیك و بد (اخلاق). به گفته ی قدامة ابن جعفر: «علم به شعر اقسامی دارد: قسمی به وزن، قسمی به قوافی، قسمی به لغات و عبارات غریب و قسمی به مقاصد و معانی و قسمی به نیك و بد مربوط می‌شود.» ( نقل از كتاب «از زبان شناسی به ادبیات»، برگ ٧۳).
۱٦- توجه به وزن های نادر و پدید آوردن وزن های جدید در میان شاعران معاصر ایرانی نیز قابل توجه است. کوشش های فروغ فرخزاد، اخوان و سیمین بهبهانی و عده‌ی بسیاری از شاعران جوان امروز در یافتن وزن های تازه، اگرچه همواره موفقیت آمیز نبوده، اما در حد خود ستایش‌برانگیز است.
۱٧- مانند غزل های حافظ و دیوان شمس.
۱۸- مانند شاهكار استاد توس.
۱۹- آیامبیك، یامبیك (ضربه‌ی یامبیك) شعری است كه اركانش در تقطیع از یك هجای تكیه‌دار و یك هجای بی‌تكیه تشكیل شده است، مانند:
The sun is spent and now his flasks
نقل از «راهنمای نظریه ادبی معاصر»، پاورقی برگ ۱۹.
۲۰- موسیقی شعر اروپایی پژوهش بیش تر و عمیق‌تری می‌طلبد.
۲۱- انواع سجع محدودتر از انواع جناس است: سجع متوازی (parallel)، سجع مطرف (lop- sided) و سجع متوازن (symmetrical)
۲۲- جناس آوایی، ناقص، مطرف، مذیل، صامت، خطی، اقتضاب، اشتقاق، تام، مركب، زاید، و...
۲۳- بهره‌گیری زبان فارسی از زبان های غیر بومی، مانند عربی و تركی، به این امكانات افزوده است.
۲۴- مانند شعرهای لانگلند، شاعر سده ی چهارم م، در منظومه‌ی plowman piers
۲۵- مانند شعرهای امیلی دیكنسون و آلن پو.
۲٦- فرهنگ اصطلاحات ادبی.
۲٧- اصطلاح ردیف، معادل لاتینی ندارد.
۲۸- تا جایی كه نوپردازان نسبت به وحدت‌بخشی و سامان‌دهندگی آن به كلی تردید دارند و حتا گاه آن را مخل جریان تخیل و تفكر شاعرانه می‌دانند.
۲۹- صور خیال در شعر فارسی، برگ ۲۲۱
۳۰- در شعرهای اولیه، غالب ردیف ها مربوط به فعل ربطی می‌شود، مانند «است» یا «بود» و... از دوره‌ی دوم غزنوی، كم‌كم گسترش بیش تری می‌یابد و شاعران به دنبال ردیف های اسمی و دشوار می‌گردند. نوآوری در ساختار ردیف، از این دوره به بعد، خلاقیت های شعری بسیاری را موجب می‌گردد. در دوره ی سبك هندی، توجه به ردیف به اوج حساسیت و بلوغ خود می‌رسد.
۳۱- این دیدگاه البته برخلاف اعتقاد كسانی است كه ردیف را امری كاملن دست‌وپاگیر می‌دانند.
۳۲- در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع/ شب‌نشین كوی سربازان و رندانم چو شمع (حافظ)
۳۳- این كه چرا ایرانیان از ردیف به طور مستقل استفاده نكرده و آن را با قافیه جمع كرده‌اند، نیاز به بررسی دارد.
۳۴- صور خیال، برگ ۲۴
۳۵- ر.ك. صور خیال در شعر فارسی، برگ های ۳۹- ۲۸.
۳٦- مانند ترجمان البلاغه (رادویانی)، حدائق السحر (وطواط)، المعجم فی معاییر اشعار العجم (شمس قیس)، بدایع الافكار (كاشفی) و ...
۳٧- ادیبان قدیم ایرانی، با این كه به جنبه‌های خیال در شعر ناخودآگاه می‌پرداختند، به ساختمان و صورت شعر بیش تر توجه داشته‌اند و از اهمیت خیال در شعر كم تر سخن گفته‌اند. (صور خیال در شعر فارسی، برگ ٧).
۳۸- همان، برگ ۸
۳۹- فن شعر ارستو، ترجمه‌ی زرین‌كوب.
۴۰- به باور من، ایجاد سبك ها و همانندی های دوره‌ای، به‌شدت تحت تأثیر همین تتبع‌ها و تقلیدهاست، تا جایی كه اگر شاعری توانسته خود را از روح حاكم بر زمان خود رها سازد، كار خود را شیوه و طرز نو نامیده است.
۴۱- شكلوفسكی می‌گوید: «دریافت های ما از اشیا خیلی زود تازگی خود را از دست می‌دهد و خیلی زود خودكار (outomatised) می‌شوند. وظیفه‌ی خاص هنر بازگرداندن آن آگاهی از اشیا، كه به موضوع عادی آگاهی روزمره‌ی ما تبدیل شده است، می‌باشد» (راهنمای نظریه ادبی معاصر، سلدن برگ ۱۸). بنابراین، او معتقد است: «هدف هنر احساس مستقیم و بی‌واسطه‌ی اشیا است... نه آن‌گونه كه شناخته شده و مألوف است» (همان، برگ ۲۱).
۴۲- غالبن سنت های ادبی ما چنین‌اند. زبان به كار گرفته شده در آن ها زبانی اعتیادی و اتوماتیسم هستند.
۴۳- در ترجمه‌ها دیده می‌شود كه معادل لاتین كنایه را (irony) می‌نویسند. (آیرونی یا كنایه حالتی است... فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی، بهرام مقدادی، برگ ۳۰) اما این اصطلاح در میان اروپاییان تا حدی متفاوت از كنایه در بلاغت فارسی است. آیرونی در واقع یك شیوه‌ی ویژه ی داستان است و خود تقسیماتی چون آیرونی كلامی یا طعنه، آیرونی بلاغی، آیرونی وضعی، آیرونی تقدیر و... دارد. اگرچه در آیرونی نیز معنایی مغایر با صورت زبانی كلام اراده می‌شود و گاهی نیز همچون استعاره‌ خالی از ریشخند نیست، اما حوزه‌ی معنایی گسترده‌تری دارد. ر.ك. فرهنگ اصطلاحات ادبی، سیما داد، برگ ۱۰.
۴۴- شفیعی كدكنی معتقد است: «در میان مباحثی كه در تمدن اسلامی نام علوم بلاغت به خود گرفته و شامل سه علم معانی، بیان، بدیع است، علم اخیر (بدیع) بیش تر از آن دو شاخه‌ی دیگر همواره دستخوش بازی و اصطلاح‌تراشی بیكارهای دوران انحطاط فرهنگی بوده است... تا جایی كه تعداد آرایه‌های بدیعی را به ۲۲۰ عدد رسانده‌اند كه نشانه‌ی كامل انحطاط ذوق و بن‌بست خلاقیت است» (موسیقی شعر فارسی، برگ ۲۹۳). شمیسا نیز بر این باور است كه بخشی از یافته‌های بلاغی ایرانیان صرفن تفننی و كلیشه‌ای بوده است و ارزش زیباشناسی ندارد؛ آرایه‌هایی نظیر: رقطا، خیفا، واسع الشفتین، فوق النقاط و... (نگاهی تازه به بدیع، برگ ٧۰).
۴۵- نقل از «از زبان شناسی به ادبیات»، برگ ۱۰۱ .
۴٦- تقدم لفظ بر معنا در این شیوه‌نامه آشكار است. همچنین تكیه بر تجربه‌ی شخصی، نبوغ در انتخاب لفظ ها، پدید آوردن عبارت های نیكو در این نگرش به‌خوبی نمایان است. رامان سلدن معتقد است: «تا سال ۱۹٦۰ در بین منتقدین ادبی اروپا این موضوعات مد نظر قرار داشت: ۱- تجربه‌ی شخصی نویسنده ۲- زمینه‌ی تاریخی و اجتماعی اثر ۳- دلبستگی انسانی ۴- نبوغ در تخیل ۵-  زیبایی شاعرانه‌ی اثر. اما از سال ۱۹٦۰ به بعد، این دیدگاه تغییر كرد.» منظور سلدن ظهور فرمالیست ها و دیدگاه های آنان مبنی بر تقدم لفظ بر معناست. به عنوان نمونه، این باور در بین فرمالیست های ماركسیست از خصوصیت یك متن ادبی، بسیار متفاوت با تلقی پیشینیان است: «یك اثر هنری باید: ۱- واقع‌گرایی ۲- تركیب مبتنی بر دانش زیباشناسی ۳- مردمی بودن ۴- آگاهی‌بخشی اجتماعی و بیان اوضاع اجتماعی یك دوره‌ی خاص ۵- چشم‌انداز ترقی‌خواهانه از حال به آینده ٦- پرورش دهنده تحولات اجتماعی سازنده ٧- قابل فهم توده بودن و... داشته باشد (راهنمای نظریه ادبی، برگ های ۵۱ - ۵۰ ).
۴٧- ر. ك. فرهنگ هایی كه ویژه‌ی اصطلاحات ادبی است.
۴۸- البته تنوع این‌گونه از جلوه‌های ادبی در میان ایرانیان به مراتب گسترده‌تر از اروپاییان بوده است.
۴۹- نقل از «از زبان شناسی به ادبیات»، برگ ۱۰۳. البته در مورد تشبیه و استعاره و شیوه‌های آن، میان این دو ادب، نیاز به بررسی دقیق‌تری است. آن چه از اصطلاحات وضع‌شده درباره‌ی این دو آرایه ی بیانی در كتاب های بلاغت فارسی و اروپایی دیده می‌شود، حكایت از گستردگی و باریك‌بینی در میان ایرانیان دارد.
۵۰- نقل و اقتباس از «راهنمای نظریه ادبی معاصر»، برگ ۳
۵۱- در واقع، بحث سبك نیز از همین‌ جا آغاز می‌شود.
۵۲- همان‌گونه كه افلاتون در رساله‌ی دفاع سقرات بر آن تأكید كرده است.
۵۳- در ادبیات فارسی نیز، از همان آغاز، کوشش شاعران برای استفاده از اصطلاحات مربوط به دانش های دیگر به چشم می‌خورد.
۵۴- امروزه دیدگاه فرمالیست ها درباره‌ی اثر ادبی، موضوع و محتوا را به‌كلی به چالش كشیده است.
۵۵- داستان زال و رودابه، بیژن و منیژه و... در «شاهنامه»، و باب چهارم «بوستان» سعدی خود حكایت از این گوناگونی سخن دارد.
۵٦- مانند قصیده‌ی معروف ابوالهیثم جرجانی كه اثری است كلامی در عقاید اسماعیلی با مطلع:
یكی است صورت هر نوع را و نیست گذار/ چرا كه هیأت هر صورتی بود بسیار


منابع و مآخذ
۱- از زبان شناسی به ادبیات (نظم)، كورش صفوی، چشمه، چ اول، ۱۳٧۳.
۲- اشعار پراكنده‌ی اولین شاعران پارسی گوی، ژیلبر لازار، انیستیتو ایران و فرانسه،۱۳۵٦.
۳- انواع ادبی، سیروس شمیسا، باغ آینه، چ اول،۱۳٧۰.
۴- راهنمای نظریه‌ی ادبی معاصر، رامان سلدن، ترجمه‌ی عباس مخبر، طرح نو، چ اول،۱۳٧۲.
۵- صور خیال در شعر فارسی، شفیعی كدكنی، آگاه، چ چهارم،۱۳٧۰.
٦- گزیده‌ی غزلیات شمس، شفیعی كدكنی.
٧- فرهنگ اصطلاحات نقد ادبی، بهرام مقدادی، فكر روز، چ اول، ۱۳٧۸.
۸- فرهنگ اصطلاحات ادبی، سیما داد، مروارید، چ دوم، ۱۳٧۵.
۹- فن شعر، ارستو، ترجمه‌ی عبدالحسین زرین‌كوب، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ۱۳۵۳.
۱۰- موسیقی شعر، شفیعی كدكنی، آگاه، ۱۳٦۸.
۱۱- نگاهی تازه به بدیع، سیروس شمیسا، فردوس، ۱۳٦٧.
۱۲- هیدگر و شاعران، ورونیك م. فوتی، ترجمه‌ی عبدالحسین دستغیب، پرستش، چ اول، ۱۳٧٦.

به نقل از مجله «زبان و ادب»، مجله ی دانشكده ادبیات فارسی و زبان های خارجی دانشگاه علامه طباطبایی، بهار ۸۴، سال ۸، ش۲۳.
 

   

درآمدی بر تحریف در شاهنامه ی فردوسی

 

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

* * *

در آمدی بر رساله ی «تحریف در شاهنامه ی فردوسی»

(نوشته شده در بخش "بررسی ها و پژوهش های ادبی")

روشنفکرنمایان فرومایه ی خادم دربار پهلوی، دست در دست ماموران امپریالیسم، ده ها سال به گونه ای سازمان یافته فردوسی را کوبیدند و اثر جاودانه ی او "شاهنامه" را با بی شرمی وصف ناپذیری به ابتذال کشاندند تا شاید از این راه اعمال و اندیشه های زهرآلود خود را که با هیچ معیار و مقیاس و قانونی قابل توجیه نبود، با استناد به فردوسی که در قلب مردم ایران جای داشت، توجیه کنند. بسیاری از ادیبان آن روزگار نیز در برابر این فریب و خیانت به ادب و فرهنگ ایران، سکوت کردند و اجازه دادند تا مشتی دلقک درباری از شاهنامه اثری ضد شاهنامه بسازند.

کار این تحریف که به قصد استوار ساختن پایه های لرزان دستگاه سلطنت پهلوی انجام گرفت و مرادش "شاه پرست" و نژادپرست" کردن مردم ایران بود، تا بدان جا پیش رفت که از زبان فردوسی سخنانی در میان مردم رایج گردید  که حتا سایه ای از آن ها در شاهنامه موجود نیست و بر اثر این تبهکاری تاریخی، گردانندگان تبلیغات درباری که سنگ را بسته و سگ را گشاده بودند، توانستند حرف های معینی را در دهان همه بیاندازند و آن قدر تکرار کنند که جزو بدیهیات به شمار آیند.

تا خود امروز کسانی هستند که گمان می کنند یاوه ها و شعرهای بی پدر و مادری چون: «هنر نزد ایرانیان است و بس»، «چو ایران نباشد تن من مباد  بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» (که با بی شرمی بی مانندی حتا در پای مجسمه فردوسی حک شده است)، «چه فرمان یزدان چه فرمان شاه» و بسیاری دروغ های دیگر، گفته های فردوسی، حکیم اندیشمند و آزاداندیش بزرگ توس است.

این جنایت بی سابقه در تاریخ ادبیات ایران که به دست "آکادمیسین" های کشور شاهنشاهی و از طریق انتشار صدها جلد کتاب و رساله و مقاله و بهره گیری از همه ی امکانات تبلیغاتی و آموزشی از کتاب های درسی گرفته تا رادیو و تلویزیون و روزنامه های حلقه به گوش و انجمن ها و موسسات دولتی انجام گرفت، البته از چشم بزرگان دیگری چون ملک الشعرای بهار، مجتبی مینوی و غیره پنهان نماند و آنان در حدی که برای خود ممکن می دانستند، در نوشته هایی به این توهین به ساحت دانای بزرگ توس و مایه افتخار زبان فارسی و فرهنگ ایرانی، حکیم ابوالقاسم فردوسی که با فرومایگی نابخشودنی شاعری هوادار شاهان جابر و نژاد پرستی حنگ طلب معرفی شده بود، اشاره کرده و به این تبهکاری تاریخی و توهین به فردوسی و مردم ایران پاسخ دادند، ولی از آن جا که از کتاب های درسی گرفته تا صفحات روزنامه ها از این ابتذال پر بود، محیطی پیرامون شاهنامه ساخته شد که در آن مشتی ادعاهای بی پشتوانه و شعرهای من درآوردی به بدیهیات مسلم بدل گردید.

اکنون تارنمای زبان و ادبیات فارسی (آریا ادیب) که از جمله بررسی مسایل گرهی قلمرو زبان و ادبیات فارسی را در دستور کار خود دارد، به قصد برداشتن این پرده ی شوم که از نزدیک به هشتاد سال پیش بر این واقعیت تاریخی کشیده شده است، خرسند است که رساله ی پژوهشی "تحریف در شاهنامه ی فردوسی" نوشته ی محقق و دانشمند بزرگ و توانا فرج الله میزانی را که با شیوه ای علمی و با استناد به شاهنامه و پژوهش های بزرگان نام برده در بالا در افشای این دروغ بزرگ تاریخ معاصر ایران نگاشته است، برای آگاهی خوانندگان خود در بخش "بررسی ها و پژوهش های ادبی" (موضوع شماره ی ۱۵) قرار  می دهد  تا  گام دیگری در جهت از میان رفتن آثار این نامردمی بزرگ تاریخی برداشته شده و در نبرد اندیشه ای، سلاحی که دشمنان فردوسی به نام او ساخته اند، از دست آنان بیرون آورده شود.

به گفته ی نگارنده ی این رساله: « اگر این کار خُرد ما در عین حال یکی از تکانه ها و آغازهای کوچک برای انجام کاری بزرگ در آینده باشد، نگارنده چیزی بیش از اجر خود به دست آورده است». ایدون باد،  آریا ادیب

◙  ◙  ◙

آخرین ۵ پرسش از مجموعه ی  آیا می دانستید که . . . ؟ :

۷٨-  آیا می دانستید که برخی ها به جای به کار بردن عبارت "به مناسبتِ " می نویسند "به بهانه ی" ؟

۷٩-  آیا می دانستید که بسیاری از فارسی زبانان به میز جلو فروشگاه "پیشخوان" می گویند؟

٨٠-  آیا می دانستید که در زبان فارسی واژه های عربی بسیاری وجود دارد که عرب ها اصل آن ها را از خود ما فارسی زبانان گرفته، با دستگاه آوایی و صرفی زبان خود تغییر شکل داده و سپس آن ها را به عنوان واژه های عربی دوباره به خود ما پس داده اند؟

٨١-  آیا می دانستید که در قلب "ایالات متحده ی امریکا" شهری با نام "ایران" Persia وجود دارد؟

٨٢-  آیا می دانستید که حرف عطف " وَ " متعلق به ما نیست و از زبان عربی وارد زبان فارسی شده است؟  

 پاسخ این پرسش ها و بسیاری از پرسش های دیگر را در موضوع "آیا می دانستید که . . . ؟" در آرشیو موضوعی بخوانید.

* * *

خوانندگان ارجمند ما می توانند مقاله های آورده شده در فهرست پایین را یا در "آرشیو موضوعی" یافته و بخوانند یا در "فهرست همه ی نوشته های تارنما"  (که آن نیز در ستون " آرشیو موضوعی" نهاده شده است) هر مقاله را به طور مستقیم فراخوانده و بخوانند.  آریا ادیب

 * * مقاله های جدید نوشته شده در این ماه،  با این رنگ در فهرست پایین نمایش داده شده است.

١ – سرگذشت زبان فارسی

 سرگذشت زبان فارسی                                جلال خالقی مطلق

درباره ی فقر فرهنگی مهاجمان به زبان فارسی  دکتر جلال متینی

دوره های تاریخی واژه پذیری در زبان فارسی      دکتر علی اشرف صادقی

نگاهی به تاریخچه ی خط و زبان در ایران            نورا نیک سرشت

● بخش نخست : دوران پیش از اسلام

● بخش دوم :      دوران پس از اسلام               (خواهد آمد)

شکل گیری زبان فارسی                               پروفسور دکتر ژیلبر لازار  Prof. Dr. Gilbert Lazard

۲ –  دگرگونی های تاریخی در زبان فارسی  (Semantics)

 زبان  و جامعه                                           دکتر پرویز ناتل خانلری

 تاثیرات زبان عربی در پیدایش زبان دری و شعر عروضی فارسی

    ( تکامل ادب فارسی در دوران پس از اسلام )                             

                                                                 احسان طبری

دامنه ی نفوذ و تاثیر زبان فارسی بر زبان های جهان   گل احمد شیفته

      (نگاهی به واژه های فارسی در زبان عربی)          آریا ادیب

٣ –  جایگاه سیاسی و مسایل امروز زبان فارسی

جایگاه سیاسی زبان فارسی                                   آریا ادیب

مشکلات کنونی زبان فارسی و راه های حل آن ها        احسان طبری

 آسیب دیدگی های زبان فارسی                              دکتر پرویز ناتل خانلری

 رفتارهای ناهنجار فارسی زبانان با زبان فارسی           دکتر حلیل دوستخواه

        (زبان فارسی از آشوب تا سامان)                       

وضعیت امروز آموزش زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه های ایران                             

                                                                     حسین ذوالفقاری  استاد دانشگاه تربیت مدرس

                                                                     عباس علی وفایی استاد دانشگاه علامه طباطبایی

                                                                     عنایت سمیعی    منتقد و شاعر 

                                                                     سعید حمیدیان     استاد دانشگاه و پژوهشگر    

                                                                     شاپور جور کش     شاعر، منقد و مترجم

فارسی شناسی                                            دکتر علی اشزف صادقی

فارسی زبانی عقیم در ساخت دانشواژه ها          دکتر محمد رضا باطنی

مقوله هایی از  زبان شناسی در زبان فارسی       دکتر محمد رضا باطنی

آسیب شناسی جنبش سره نویسی                  بهرام روشن ضمیر

٤–  ادبیات  فارسی  

  ادبیات فارسی                                                        ملک الشعرای بهار

●   نخستین نسل ادبیات داستانی ایران                           محمد بهارلو

  شعر شناسی                                                        ملک الشعرای بهار

درباره ی شعر و شاعر                                               احسان طبری

سخنی درباره ی شعر (فارسی)                                  احسان طبری

درباره ی نقد شعر  (چه گونگی نقد شعر نو )                  احسان طبری

تحولات ادبیات فارسی از انقلاب مشروطه تا انقلاب بهمن  دکتر محمد رضا شفیعی کد کنی

ویژگی های سبک شاعران و فالب های شعر کلاسیک     شامل سالار

                                                                               آریا ادیب

نقش و جایگاه زبان در شعر معاصر ایران                         دکتر کاووس حسن لی

چه گونگی آشنایی غرب با شعر فارسی                       آنه ماری شیمل Annemarie Schimmel                                                                           

ترانه، گونه ی ادبی مستقل در ادبیات فارسی                سعید کریمی

●  تاریخ نقد شعر در ادبیات کلاسیک ایران                        دکتر عبدالحسین زرین کوب

شعرهای‌ تصویری‌ و دیداری‌ در ادبیات‌ معاصر ایران            دکتر احمد رضی         ‌  

۵ –  دستور زبان و آیین درست نویسی فارسی

  درباره ی فارسی نویسی                                      ناصر پور پیرار

  بزرگ سازی و کوچک سازی ِ واژه ها در زبان فارسی    احسان طیری

 نکته هایی از درست نویسی  زبان فارسی                آریا ادیب

(درباره ی : فعل «بایستن» / «است» و «هست» / «گفتی» و «گویی» /  صفت ساده و صفت مفعولی / دراز نویسی / «بر علیه» /  نشانه های نگارشی /  گرایش به حذف حرف اضافه /  اضافه کردن «ی» در حالت اضافه / گذاشتن و گزاردن / دسته ها و انواع به کارگیری های نادرست واژه ها و عبارات در زبان فارسی /  به گردن یا در گردن / اشتباه گرفتن ترکیب اضافی با ترکیب وصفی / کاربرد نادرست صفت و اسم مونث در فارسی، ط بنویسیم یا ت، . . .  )

●  غلط های مشهور املایی و دستوری زبان فارسی   دکتر سعید نفیسی

                                                                       مهدی پرتوی آملی

                                                                        محمد نبی عظیمی

  پاک سازی زبان فارسی از قاعده های دستوری زبان عربی

                                                                       محمد پروین گنابادی

در جست و جوی قاعده های ساختن  ماده ی مضارع فعل های فارسی

                                                                      ع. ح. پارسا / آریا ادیب

٦–  خط فارسی

درباره ی تغییر خط فارسی                دکتر پرویز ناتل خانلری

شیوه ی خط فارسی                       دکتر پرویز ناتل خانلری

مساله ی اصلاح خط فارسی             دکتر پرویز ناتل خانلری

درباره ی اصلاح خط فارسی               دکتر پرویز ناتل خانلری

مساله ی خط                                 احسان طبری

سرگذشت فکر تغییر خط فارسی        یحیی آرین پور

۷ –  زبان عامیانه ، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی                   آریا ادیب

حروف آ و الف  حرف ب  حرف پ   حرف ت

حرف ج          حرف چ   حرف ح  حرف خ

حروف د و ذ    حرف ر    حروف ز و ژ

۸ –  کالبد شکافی واژه های زبان فارسی (Etimology)

بحثی درباره ی « موشک » و « رزمایش »                                    رستم جمشیدی

« آیین » و « دین »                                                                  مجتبا  آقایی

دگرگردی واژه ها در سیر زمان                                                    دکتر فریدون جنیدی

 (درباره ی واژه های « باد »، « کمر »، « کمربند »، « افسوس »، « پرستیدن » (و مشتقات آن)، واژه های «زن»، بانو»   «دوشیزه»، « آریا»، «ایران» و «اوستا»)

در جست و جوی حل معمای واژه های «تات»، «تاجیک» و «تازی»     دکتر یحیا ذکا

درباره ی واژه ی «کردن»، پسوندهای مکان ِ ساخته شده  از آن و نام شهر «کرمان»

                                                                                              دکتر فریدون جنیدی

درباره ی ریشه ی فارسی واژه ی " عشق "                                  محمد حیدری ملایری

ریشه ی ایرانی نام "دریای سیاه " و رودخانه های " دانوب " و " دُ ن " دکتر بهرام فره وشی       

سرگذشت واژه ی " گل "                                                          دکتر بهرام فره وشی 

ریشه ی نام شهرهای: اردبیل، اردکان، اهواز، دلیجان،                      دکتر فریدون جنیدی

   سمرقند، شیراز، قتدهار و مریوان و بسیاری از روستاهای ایران

کند و کاوی در معنی و ریشه ی واژه ی "عجم"                                محمد عجم

ریشه ی واژه های بهشت، برزخ، دوزخ و مغ، مجیک (magic) و مجوس  کورش جوشن لو

۹–  ریشه های تاریخی اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی                آریا ادیب

                                                                                                 مهدی پرتوی آملی

● بخش نخست:  

آب از سرچشمه گل آلود است، آب پاکی روی دست کسی ریختن، آب زیر کاه، آبشان از یک جوی نمی گذرد، آتش بیار معرکه، آفتابی شدن، از بیخ عرب شدن، انگار از دماغ فیل افتاده، از کوره در رفتن، از کیسه ی خلیفه بخشیدن، الکی، با آب حمام دوست گرفتن، باج ندادن به شغال، باج سبیل، باد آورده را باد می برد، بادنجان دور قاب چیدن، برو آن جا که عرب نی انداخت، بز بیاری، بل گرفتن، به مشروطه اش رسید، بند را آب دادن، به رخ کشیدن، پارتی بازی، پته اش روی آب افتاد، پدرت را در می آورم، پدر سوخته، پهلوان پنبه، پنبه ی کسی را زدن، تعارف شاه عبدالعظیمی، جنگ زرگری، جور کسی  را کشیدن، جیم شدن، چشم روشنی، چوب توی آستین کسی کردن، حاجی حاجی مکه، حاشیه رفتن، به کرسی نشاندن حرف، حرف مفت، حقه بازی، حمام زنانه، حیدری و نعمتی، خاک بر سر، خر کریم را نعل کرده است، خط و نشان کشیدن برای کسی.

● بخش دوم:

دری وری، دست شستن از کاری، دست کسی را توی حنا گذاشتن، دست کسی را توی پوست گردو گذاشتن، دنبال نخود سیاه فرستادن، دو قورت و نیمش هم باقی است، ریش و قیچی را به دست کسی دادن، زندگی سگی، زیر پای کسی را جارو کردن، زیر کاسه نیم کاسه ای است، سایه تان از سر ما کم نشود، سبزی پاک کردن، سبیلش آویزان شد،.سبیلش را چرب کرد، ستون پنجم، سر و کیسه کردن، سر و گوش آب دادن، سگ نازی آباد، سنگ دیگری را به سینه زدن، سوراخ دعا را گم کردن، شاخ و شانه کشیدن، شانس خرکی، . . .

١۰–  واژه نامه ی بیگانه – فارسی     آریا ادیب

 از حرف آ تا ش

 از حرف ص تا ی

١١–  هنر ترجمه و مسایل آن

چه گونگی واگویی و نوشتن نام های بیگانه در فارسی   دکتر پرویز ناتل خانلری

مسایل واژه سازی                                                   داریوش آشوری

 توانایی زبان فارسی در واژه سازی                             دکتر محمود حسابی

نگاهی به برخی از مسایل ترجمه در ایران                    علیرضا سمیعی

واژه و واژه سازی، شیوه های برابر سازی و برابر یابی،    دکتر کوروش صفوی

  خط فارسی و درست نویسی، فارسی سره

  و پسرفت آموزش زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه های ایران

ناتوانی زبان یا ترجمه ی انتزاعی ؟                             عبدالله کوثری

مساله ی اصطلاحات در ترجمه های علمی                  علی صلح جو                

١۲–  گفتارها و دیدگاه ها

حتا مثلن خاهر : سه پیشنهاد نگارشی                  افشین دشتی

سنت دیرینه ی واژه پردازی پارسی                        رستم جمشیدی

در آشپزخانه ی زبان فارسی                                 از ۴ دیواری

   (در باره ی کاربرد فعل «خوردن» در زبان فارسی)

گفتاری پیرامون "زبان"، "گویش" و "لهجه" در فارسی  دکتر ایران کلباسی

  درآمدی بر نو آوری های نیما                                    احمد افرادی

●  بخش نخست: نو آوری در قالب های شعر کلاسیک

● بخش دوم: نو آوری در نگاه شاعر به انسان و جهان   

مدیحه سرایی در ادبیات فارسی                             دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

درآمدی بر زبان شناسی عمومی                            دکتر علی محمد حق شناس

١٣–  آیا می دانستید که . . .  ؟

●  دانستنی های گوناگون از زبان و ادبیات فارسی                   آریا ادیب

●  فهرست کامل پرسش های "آیا می دانستید که . . . ؟" 

●  بخش نخست از شماره ی ١ تا ٣۸

●  بخش دوم     از شماره ی ٣۹ تا ۵٦

●  بخش سوم   از شماره ی ۵٧ به ۷٦

●  بخش چهارم  از شماره ی ۷٧ به بعد

١۴-  ابزار کار ادبی                                                  آریا ادیب

  ابزار کار ادبی (تعریف های کلی)           

  آشنایی با اصطلاحات ادبی                  

●  بخش نخست از حرف آ تا ش

●  بخش دوم      از حرف ص تا ی                   

 علم بدیع  ( آرایه های ادبی )                

  علم بیان                                          

مکتب های ادبی و هنری                     

جایزه های ادبی و به ترین آثار ادبی جایزه گرفته در ایران و جهان

علم عروض

●  وزن شعر فارسی                                            دکتر پرویز ناتل خانلری             

●  علم عروض و وزن شعر فارسی                          آریا ادیب

١۵- بررسی ها و پژوهش های ادبی

  ادب شناسی (سبک شناسی) " علویه خانم "         ناصر موذن

در حست و جوی " سر ّ " حافظ                              احسان طبری

  نگاهی به کتاب شعر متعهد ایران                           سعید سلطانی

فردوسی در هاله ای از افسانه ها                          دکتر جلال متینی

واژه های فارسی به کار رفته در قرآن                       آرتور جفری Arthur Jeffery

●  تاثیر اروپا در زبان و ادبیات فارسی :

● نقش اروپا در ادبیات امروز ایران      پروفسور دکتر الساندرو باوسانی Prof. Dr. Alessandro Bausani

●  تحولاتی در نثر امروز فارسی        پروفسور دکتر پیتر ایوری  Prof. Dr. Peter Avery

نمودهای پویایی و ایستایی زبان در آثار جمال زاده      جواد اسحاقیان

نخستین زن شاعر پارسی گوی                              پوریا گل محمدی

مقوله های اقتصادی در ادبیات کلاسیک ایران             احسان طبری

آموزش و پرورش در دوران های باستانی ایران             سورنا گیلانی

             (دوران های پیش از اسلام) 

چه گونگی پیدایش پرسش های شگفت آور خیام       دکتر کاووس حسن لی

                                                                         دکتر سعید حسام پور    

پیشینه ی تئاتر ایران در ادبیات فارسی                     دکتر محمد علی شفیعی کدکنی

۹ قرن فرهنگ نویسی در ایران                                عرفان قانعی فرد

تحریف در شاهنامه ی فردوسی                              فرج الله میزانی (جوانشیر)

١٦ –  تاریخ ادبیات کلاسیک     

●  دوره های تاریخی نثر فارسی                                 ملک الشعرای بهار

●  دوره ی نخست: دوره ی سامانی ( از ۳٠٠ تا ٤۵٠ ه ق)

●  دوره ی دوم: دوره ی غزنوی و سلجوقی اول (٤۵٠ تا ۵۵٠ ه ق)

● ● بخش نخست:  آغاز تاثیر نثر عربی در نثر دری،

                              آمیختگی خراسانیان و عراقیان،

                              تاریخ بیهقی و سبک آن

● ● بخش دوم: آشنایی با سیرالملوک، (سیاست نامه)،

                        قابوس نامه، مجمل التواریخ، اسکندرنامه،

                         سفرنامه و زادالمسافرین                       (خواهد آمد)

١۷--  تاریخ ادبیات معاصر

بخش نخست: از دوران مشروطیت تا سال ١٣۰۰ ش  (دوره ی انقلابی)

ویژگی های نوژایی ادبی در دوران مشروطه                     دکتر یعقوب آژند

سرگذشت نثر معاصر، خودشناسی                                محمد علی سپانلو

 

● بخش دوم: از سال ١٣۰۰ تا ١٣۲۰ ش               (دوره ی تجربه و آزمایش)         

حیات ادبی ایران در دوران رضا شاه                                 دکتر یعقوب آژند

سرگذشت نثر معاصر، دوره ی فترت                                محمد علی سپانلو 

 

● بخش سوم : از سال ١٣٢٠ تا ١۳٤٠ش          (افول "کهنه" و شکوفایی "تازه")

جریان های ادبی پس از سقوط رضا شاه تا دهه ی چهل     دکتر یعقوب آژند

سرگذشت نثر معاصر، برگشت موج                                 محمد علی سپانلو  

 

● بخش چهارم: از سال ١۳٤٠ تا ١۳۵٠ش          (به کرسی نشستن "تازه" ها)   

سرگذشت نثر معاصر، خانه روشنی                           (خواهد آمد)

 

نخستین گام های زنان در ادبیات معاصر ایران (1)          حسن میر عابدینی

نخستین گام های زنان در ادبیات معاصر ایران (٢)        یحیی آرین پور

رمان تاریخی در ادبیات معاصر ایران                           ب. نیکیتین      B. Nikitine

١٨- فولکلور ایران، توده شناسی

ادبیات عامیانه ی ایران                                             مهران افشاری

فولکلور ایران :                                                        یحیی آرین پور

● ضرب المثل های فارسی                        

●  قصه ها و افسانه های فارسی   

●  ترانه های ملی ایران

  چهره های فولکلوریک در قصه ها و مثل های ایرانی       احسان طبری                 

ترانه های عامیانه و برخی مختصات فنی و هنری آن ها    احسان طبری 

لالایی ها نخستین شعرهای نانوشته ی زنان ایرانی          پیرایه یغمایی 

نقش قصه های فارسی در فرهنگ ایرانی                        گروه فولکلور

جایگاه عدد "هفت" در ادب فارسی و فولکلور ایرانی         آمنه حسن زاده

روابط خانوادگی در ادبیات عامیانه ی ایران   ال. پی. الول ساتن  Laurance Paul Elwell Sutton                                                 

١٩- ادبیات کودکان و نوجوانان

نخستین مطبوعات کودکان و نوجوانان در ایران                        علی کاشفی خوانساری

 نقش انقلاب مشروطه در پیدایش ادبیات نو کودکان و نوجوانان   محمد هادی محمدی

آسیب شناسی کتاب های کودکان و نوجوانان                        استاد هارون شفیعی

در کلاس "ساده نویسی" برای کودکان و نوجوانان                   ایرج جهانشاهی قاجار

آشنایی با آیین نامه ی نظارت بر نشر کتاب کودک در ایران        انجمن نویسندگان کودک و نوجوان

تاثیر متقابل سنت و تجدد در ادبیات کودک ایران                      محسن هجری

بررسی حایگاه و نقش پیشگامان ادبیات نو کودکان و نوجوانان :      

●  ۱- ۱-  فراز و فرودهای شعر عباس یمینی شریف                               دکتر کاووس حسن لی

●  ۲- ۱-  جایگاه عباس یمینی شریف از دیدگاه تاریخی به ادبیات معاصر کودکان    هادی محمدی

          ۲ -  محمود کیانوش

          ۳ -  صمد بهرنگی

          ۴ -  پروین دولت آبادی

          ۵ -  و دیگران . . .                   (خواهد آمد)

   

شعرهای‌ تصویری‌ و دیداری‌ در ادبیات‌ معاصر ایران‌

 

شماره ی نوشته: ۱۲ / ۴

دکتر احمد رضی‌

 

شعرهایتصویری و دیداریدر ادبیات‌ معاصر ایران‌

چكیده‌:

شعر تصویری‌ (Pattern poetry)  و شعر دیداری‌ (Concrete verse) دو گونه ی‌ ادبی‌ از ادبیات‌ معاصر است‌ كه‌ شاعران‌ آن ها با نیم‌ نگاهی‌ به‌ هنر گرافیك‌ و با استفاده‌ از هنجارگریزی‌ نوشتاری‌ به‌ نگارش‌ نقّاشانه ی‌ شعر دست می زنند. مهم ترین‌ تفاوت‌ شعر تصویری‌ با شعر دیداری‌ آن‌ است‌ كه‌ شعر تصویری‌ «شنیداری‌ - دیداری‌» است‌، یعنی‌ با گوش‌ سر و كار دارد و می‌توان‌ آن‌ را شنید و از آن‌ چیزی‌ فهمید. ولی شعر دیداری‌ «نوشتاری‌ - دیداری‌» است،‌ یعنی‌ برای‌ فهم‌ آن‌ حتمن باید به‌ آن‌ چشم‌ دوخت‌ و به‌ تماشای‌ ساختار واژگانی‌ آن‌ پرداخت‌ و به‌ همین‌ سبب‌ در طراحی‌ پوسترها كه‌ معمولن دیدنی‌ عرضه‌ می‌شوند، كاربرد دارد.

تصویر شعری‌ با مبنای‌ خیالی‌ آن‌ همیشه‌ در ادبیات‌ مورد توجه‌ بوده‌ است، ولی امروزه‌ رواج‌ و اهمیت‌ پیدا كردن‌ عكس‌ و فیلم‌ در میان‌ مردم‌ موجب‌ شده‌ است‌ تا برخی‌ از شاعران‌ نگاه‌ خوانندگان‌ شعر خود را به‌ اشكال‌ و تصاویر ملموسی‌ كه‌ از واژگان‌ ساخته‌ می‌شوند بدوزند و آنانی‌ را كه‌ در گذشته‌ تنها با گوش‌ و از طریق‌ صدا، ریتم‌، وزن‌، قافیه‌ و... شعر را در می‌یافتند، به‌ تماشای‌ شعر نیز بنشانند.

اگر چه‌ می‌توان‌ شباهت‌هایی‌ میان‌ شعر تصویری‌ با نمونه‌هایی‌ از صنعت‌ "توشیح" در آثار پیشینیان‌ پیدا كرد، ولی شعر تصویری‌ معاصر و به ویژه‌ شعر دیداری‌ اغلب‌ تحت‌ تأثیر شعر غربی‌ است‌ و‌ با ظهور ایماژیسم‌ (imagism)  و كشیده‌ شدن‌ دامنه ی ی كوبیسم‌ (kubism) به‌ عرصه ی‌ ادبیات‌ رونق‌ گرفت‌ و در ایران‌ نیز جریان‌ موج‌ نو بر رواج‌ آن‌ تأثیر گذاشت‌.

شاعران‌ این‌ گونه‌ شعرها برای‌ ایجاد تصویرها و شكل های مورد نظر از شیوه‌های‌ گوناگونی‌ بهره‌ گرفته‌اند كه‌ مهم ترین‌ آن ها عبارتند از: تجزیه‌ و جدا نویسی‌ واحدهای‌ شعری‌، گونه‌گون‌ نویسی‌ مصراع‌ها، كم‌ و زیاد كردن‌ تعداد هجاهای‌ هر مصراع‌ برای‌ دست یابی‌ به‌ شکل های‌ مورد نظر، بهره‌گیری‌ از هنر خوش نویسی‌ و فن‌ صفحه‌آرایی، بهره‌گیری‌ از نقّاشی‌ در كنار نوشتار، تكرار و ...

شعر تصویری‌

شعر تصویری‌ (Pattern poetry) كه‌ به‌ آن شعر‌ مصور یا نگاشتنی‌ هم‌ گفته‌ اند، شعری‌ است‌ كه‌ از جهت‌ نگارشی‌ به گونه ای نوشته‌ شود كه‌ ساختمان‌ ظاهری‌ آن‌ به‌ شكل‌ چیزی باشد؛ شكلی‌ كه‌ با مضمونی‌ از شعر مناسبت‌ دارد و معنی‌ یا احساسی‌ را به‌ خواننده‌ منتقل‌ می‌ كند. در این‌ گونه‌ شعر، نحوه ی‌ چینش‌ اجزای‌ آوایی‌ و واژگانی‌ شعر و چه گونگی‌ قرار گرفتن‌ مصراع‌ ها تصویری‌ را به‌ نمایش‌ می‌گذارد كه‌ با محتوای‌ شعر یا‌ صور خیال‌ آن در ارتباط‌ است‌. مانند شعر زیر از فیروزه‌ میزانی‌ كه‌ به‌ شكل‌‌ صلیبی‌ نوشته‌ شده‌ است. شاعر در خواست‌ می‌ كند تا جسد مرده ی‌ او را كه‌ صبورانه، بی‌ گواه‌ و ... بر آن‌ به‌ دار كشیده‌ شده‌ است،‌ به‌ پایین‌ آورند :

        مــــرا

        فــرود

        آریــد

از چـلـیـپــای‌ چـــرك‌

      مرده ‌ام‌

      شكیبا و

      بی‌ گواه‌

      باكاكلی‌

      سـپـید

     آسیـمه‌

    هراس‌ [۱]

 شعر دیداری‌

شعر دیداری‌ یا عینی‌  (Concrete verse)  صورت‌ تازه‌تر و تكامل‌ یافته‌تری‌ از شعر تصویری‌ است.‌ شاعر شعر دیداری‌، درونمایه‌ شعر خود را با استفاده‌ از هنر گرافیك‌ و از طریق‌ بازی‌ با كلمات‌ و حروف‌ به گونه ای‌ می‌ نویسد كه‌ طرحی‌ را جلوی‌ چشم‌ بیننده‌ می‌ گذارد. فهم‌ پیام‌ شاعر لزومن با نگاه‌ كردن‌ به‌ ظاهر گرافیكی‌ شعر او امكان‌ پذیر می‌ شود. مانند شعر «میزگرد مروت»  [۲]  از  خانم‌ طاهره‌ صفّارزاده‌ كه‌ به‌ شكل‌ میزگردی‌ طراحی‌ شده‌ است‌. دور این‌ میزگرد به‌ جای‌ صاحب‌ نظران‌ مختلف‌ واژه ی‌ «من‌» جای‌ گرفته‌ است‌ و موضوع‌ و مسأله‌ ی مورد بحث‌ كه‌ در وسط‌ میز طراحی‌ شده‌ است‌، باز «من‌» است‌ كه‌ با استفاده‌ از «م‌» و «ن‌» فارسی‌ به‌ صورت‌ "صلیب‌ شكسته"‌ به نمایش گذاشته شده‌ است‌. ساختمان‌ این‌ شعر در كل‌ با تكرار واژه‌ ی «من‌» تصویری‌ از سلطه‌ گری‌ و فاشیسم‌ را به‌ نمایش‌ می‌ گذارد.

 مهم ترین‌ تفاوت‌ شعر تصویری‌ با شعر دیداری‌ آن‌ است‌ كه‌ شعر تصویری‌ «شنیداری‌ ـ دیداری‌» است‌ در حالی‌ كه‌ شعر دیداری‌ «نوشتاری‌ ـ دیداری‌» است. یعنی‌ شعر تصویری‌ با گوش‌ نیز سر و كار دارد. به‌ تعبیری‌ دیگر «ممكن‌ است‌ شعر تصویری‌ بلند خوانده‌ شود و همچنان‌ معنی‌ و شعر بودن خود را حفظ‌ كند، ولی در شعر دیداری‌ این‌ زمینه ی‌ دیداری‌، افراطی‌ است‌ و كلیت‌ و اساس‌ آن‌ بر صفحه ی‌ كاغذ قرار دارد، نه‌ در واژه‌ها یا واحدهای‌ چاپ‌ آرایانه‌ای‌ كه‌ آن‌ را می‌ سازند. از این‌ روست‌ كه‌ شعر دیداری‌ را نمی‌توان‌ برای‌ تأثیرگذاری‌ بر مخاطب‌ با صدای‌ بلند خواند، بلكه‌ برای‌ لذّت‌ بردن‌ فقط‌ باید آن را دید، چرا كه‌ واژه‌ها مانند آوبژه‌های‌ دیداری‌ روی‌ كاغذ مرتّب‌ شده‌ اند» [۳] و به همین سبب است كه می توان از شعر دیداری در طراحی پوسترها كه معمولن به صورت دیدنی عرضه می شوند، استفاده كرد.

 هنجار گریزی‌ نوشتاری در شعرهای تصویری و دیداری‌ 

شعرهای‌ تصویری‌ و دیداری‌ نوعی‌ نگارش‌ نقاشانه ی‌ شعر است‌ كه‌ با گریز از هنجارهای‌ نگارشی‌ موجود در شـعر شاعران ‌به ‌دست‌ آمده‌ است‌. هنجارگریزی‌ (deviation) هایی‌ كه‌ به‌ برجسـته‌سازی‌ (foregrounding)  منجر می‌ شوند مورد توجه‌ هنرمندان‌ و از جمله‌ شاعران‌اند. برجسته‌ سازی‌ فرایندی‌ است‌ كه‌ در آن‌ زبان‌ از حالت‌ هنجار و خودكار به‌ درمی‌آید و نقش‌ ادبی‌ ایفا می‌ كند. «اعتقاد به‌ نقش‌ ادبی‌ زبان‌ ریشه‌ در دیـدگاه های‌ اشـكلولفسكی‌  (Shklovsky) روس‌ و صـورت گرایـان‌ چـك‌ بـه ویژه‌ مـوكارفسـكی‌ (Mukavorsky)  و هاورانك‌  (Havranek) دارد. به‌ اعتقاد هاورانك‌، فرایند خودكاری‌ زبان،‌ در اصل‌ به‌ كارگیری‌ عناصر زبان‌ است‌، به‌ گونه‌ای‌ كه‌ به‌ قصد بیان‌ موضوعی‌ به‌ كار رود، بدون‌ آن كه‌ شیوه ی‌ بیان‌ جلب‌ نظر ‌كند و مورد توجه‌ اصلی‌ قرار گیرد؛ ولی‌ برجسته‌ سازی‌ به‌ كارگیری‌ عناصر زبان‌ است‌، به‌ گونه‌ای‌ كه‌ شیوه ی‌ بیان‌ جلب‌ نظر كند، غیر متعارف‌ باشد . » [۴]

شاعران‌ برای‌ برجسته‌ سازی‌ در كلام‌ خود از دو شیوه ی‌ قاعده افزایی‌ و هنجارگریزی‌ استفاده‌ می‌كنند . قاعده‌ افزایی‌، افزودن‌ قاعده هایی‌ بر قاعده های حاكم‌ بر زبان‌ خودكار است‌ و هنجارگریزی‌، انحرافی‌ است‌ كه‌ شاعر نسبت‌ به‌ قاعده های حاكم‌ بر زبان‌ خودكار روا می‌دارد. [۵]

براساس‌ نظریه ی‌ لیچ‌ (Leech) هنجارگریزی‌هایی‌ كه‌ به‌ برجسته‌سازی‌ ادبی‌ می‌انجامد، هشت‌ گونه‌ است‌ كه‌ یكی‌ از گونه‌های‌ آن‌ هنجارگریزی‌ نوشتاری‌ است‌ «در هنجارگریزی‌ نوشتاری‌، شاعرشیوه‌ای‌ را در نوشتار به‌ كار می‌برد كه‌ تغییری‌ در تلفظ‌ واژه‌ به‌ وجود نمی‌آورد، بلكه‌ مفهومی‌ ثانوی‌ بر مفهوم‌ اصلی‌ واژه‌ می‌افزاید. مثلن نحوه ی‌ نوشتن‌ واژه‌ ی «رود» در شعر زیر از حمید مصدق ، وضعیت‌ خم‌ شدن‌ او را روی‌ رود نشان‌ می‌دهد:

 رفتم‌

 در انتهای‌ جاده‌ نگاهی‌ كردم‌

 او بود

 از روی‌ نرده‌

 خم‌ شده‌

 روی‌

             ر

                         و

                                     د  [۶]

اصولن شعر نو از آغاز با هنجارگریزی‌ نوشتاری‌ زاده شد. از جمله‌ تفاوت‌های‌ شعر نو با شعرهای سنّتی‌ شیوه ی‌ نگارش‌ آن‌ بود. شاعران‌ شعر نو برخلاف‌ پیشینیان‌، مصراع‌ها را مقابل‌ هم‌ نمی‌نوشتند. آنان‌ هر مصرعی‌ را مستقل‌ در یك‌ سطر قرار می‌دادند و لزومی‌ نمی‌دیدند كه‌ واژگان‌ آغازین‌ مصراع‌ها دقیقن زیر هم‌ قرار ‌گیرند، بلكه‌ به‌ مقتضای‌ لحن‌ و مضمون‌ و با در نظر داشتن‌ نحوه ی‌ خوانش‌ شعر، جای‌ آن ها را تعیین‌ می‌كردند.

این‌ ساختارشكنی‌ نوگرایان‌ دلایل‌ متعددی‌ داشت‌ كه‌ یكی‌ از آن ها برجسته‌سازی‌ بعضی‌ از واژگان‌ یا تركیب های‌ موردنظر شاعر بود. همچنان‌ كه‌ آقای‌ صالح‌ حسینی‌ درباره ی‌ شعر زیر از سهراب‌ سپهری

 صبح‌ است‌

 گنجشك‌ محض‌

    می‌خواند

 پاییز روی‌ وحدت‌ دیوار

              اوراق‌ می‌شود

 می‌نویسد: « اگر سه‌ مصرع‌ نخست‌ را به‌ صورت‌ جمله‌ای‌ [در یك‌ سطر]  بنویسیم‌، چیزی‌ جز منظره ی‌ ساده ی‌ غیر شعری‌ بر جای‌ نمی‌ماند ولی اگر نیك‌ بنگریم‌ درمی‌یابیم‌ كه‌ این‌ جمله‌ از ساختار خود محروم‌ شده‌ و نظم‌ آن‌ به‌ هم‌ ریخته‌ است‌ و در نتیجه‌ «گنجشك‌ محض‌» چشمگیرتر شده‌ است .‌»  [۷]

چه گونگی‌ نگارش‌ شعر در میان شاعران‌ شعرهای‌ تصویری‌ و دیداری‌ ، بیش تر مورد توجه‌ قرار گرفت.‌ شاعران‌ این‌ گونه‌ شعرها با جدّی‌ گرفتن‌ هنجارگریزی‌ نوشتاری‌ در صدد برآمدند تا در دوره‌ای‌ كه‌ عكس‌ و فیلم‌ از اعتباری‌ ویژه‌ در میان مردم‌ برخوردار است،‌ نگاه‌ خوانندگان‌ شعر خود را به‌ شکل ها و تصویرهای ملموس‌ و عینی‌ شعر خود بدوزند و آنانی‌ را كه‌ در گذشته‌ تنها با گوش‌ و از طریق‌ صدا، ریتم‌، وزن ، قافیه‌ و ... شعر را درمی‌یافتند به‌ تماشای‌ شعر نیز بنشانند.

آنان‌ با كمك‌ گرفتن‌ از تصویرها و شکل های‌ به‌ دست‌ آمده‌ از نحوه ی‌ چینش‌ واژگان ، کوشیدند تا روشی‌ متفاوت‌ در القای‌ احساس‌ و اندیشه‌ به‌ كار گیرند. تصویرهایی‌ كه‌ گاه‌ شكل‌های‌ هندسی‌ دارند و گاه‌ به‌ صورت‌ شكل‌های‌ غیر هندسی‌ از جمله‌ صلیب‌، فواره‌، تخم‌مرغ‌، قایق‌ و ... عرضه‌ می‌شوند. بند زیر با عنوان‌ «سنگ‌ مهدی‌» نمونه‌ای‌ است‌ كه‌ به‌ شكل‌ مثلث‌ نوشته‌ شده‌ است‌؛ مثلثی‌ كه‌ قاعده ی‌ آن‌ بالا و رأس‌ آن‌ پایین‌ قرار دارد و حالت‌ حركت‌ از بالا به‌ پایین‌ (از آسمان‌ به‌ زمین‌) را تداعی‌ می‌كند و با اعتقادات‌ شیعی‌ مبنی‌ بر ظهور مهدی‌ مطابقت‌ دارد.

با اینهمه‌ هنـوز

مرگ‌ را نیا

موخته‌

ام‌            [۸]

پیشینه ی‌ شعرهای‌ تصویری‌ و دیداری‌

شعر تصویری‌ معاصر تا اندازه‌ای‌ با نمونه‌هایی‌ كه‌ برای‌ صنعت‌ "توشیح" در كتاب‌های‌ بلاغی‌ پیشینیان‌ آورده‌ می‌شود قابل‌ مقایسه‌ است. «توشیح‌ آن‌ است‌ كه‌ اول‌ یا اواسط‌ ابیات‌، حروف‌ یا كلماتی‌ مرتب‌ بیاورند كه‌ چون‌ آن ها را با یكدیگر جمع‌ كنی‌ بیتی‌ یا جمله‌ای‌ كه‌ متضمن‌ بیان‌ مقصود باشد یا نام‌ و لقب‌ كسی‌ بیرون‌ آید .» [۹]

برای‌ آرایه ی‌ توشیح‌ انواع‌ متعددی‌ بر می‌شمارند كه‌ از جمله ی‌ آن ها شعرهای‌ مشجر، مدور، مطیر و معقد است. [۱۰]  تصویری از كتاب‌ «المعجم‌» شمس‌ قیس‌  [۱۱]  نمونه‌ای‌ از یك‌ شعر مشجّر را نشان‌ می‌دهد كه‌ بیت‌های‌ آن به‌ صورت‌ درخت‌ سرو نشان‌ داده‌ شده‌اند. همچنین‌ اگر از هر یك‌ از واژگان‌ مصراع‌ وسط‌ (نگه‌ كن‌ بدان‌ چهره ی‌ دلفروز...) شروع‌ به‌ خواندن‌ كنیم‌ و خواندن‌ را با رو كردن‌ به‌ راست‌ یا چپ‌ ادامه‌ دهیم،‌ با بیتی‌ تازه‌ روبرو می‌شویم‌. این‌ شعر در مجموع‌ ۲۳ بیت‌ دارد.

در گذشته‌ خوش‌ نویسان‌ و برخی‌ از شاعران‌ نیز گاه‌ با استفاده‌ از انواع‌ خطوط‌ ایرانی‌- اسلامی‌ شعرها را به‌ گونه‌ای‌ می‌نوشتند كه‌ در مجموع‌ علاوه‌ بر زیبایی‌، مفهومی‌ را نیز القا می‌كرد به‌ همین‌ سبب‌ آقای‌ حسن‌ هنرمندی‌ در كتاب‌ «بنیاد شعر نو در فرانسه‌» با كنار هم‌ گذاشتن‌ نمونه‌هایی‌ از گونه های مختلف نگارش‌ شعرهای شاعران‌ پیشین‌ فارسی‌ و شعرهای‌ تصویری‌ و دیداری‌ آپولینر (Apollinaire)  شاعر فرانسوی‌ (۱۸۸۰- ۱۹۱۸م‌) می‌نویسد: «یك‌ شناسنده ی‌ ادبیات‌ فارسی‌ حق‌ دارد میان‌ این‌ نوع‌ شعر و مشجر و مطیر فارسی‌ همانندی‌ ببیند و تصور كند كه‌ شاید آپولینر كه‌ سال ها در نسخه‌های‌ خطی‌ آثار شرقی‌ در كتاب خانه ی‌ ملّی‌ پاریس‌ بررسی‌ و تأمل‌ می‌كرد، از آثار فارسی‌ نیز در این‌ زمینه‌ الهام‌ پذیرفته‌ باشد.»  [۱۲]

پژوهشگران معتقدند «كهن‌ترین‌ نمونه‌های‌ شعر مصور را احتمالن باید در شعرهای‌ باستانی‌ چین‌ و ژاپن‌ جست‌ كه‌ در آن ها شاعران‌ با استـفاده‌ از خط‌ تصـویری‌ خود، نقش‌هایی‌ را با كـلام‌ می‌نگاشتـه‌اند. چنیـن ‌شعرنگاری‌ها هنوز هم‌ در این‌ زبان ها پیدا می‌شود. ولی جدا از سرچشمه‌های‌ شرقی شعر مصور (چین‌، ژاپن‌ و ایران‌) قدیم ترین‌ نمونه‌های‌ غربی‌ این‌ نوع‌ شعر، در ادبیات‌ یونان‌، در آثار سرایندگان‌ شعر شبانی‌، به ویژه‌ در شعرهای‌ سیمیاس‌ رودی‌ (سده ی‌ ۴ ق‌ م‌) دیده‌ می‌شود. در ادبیات‌ انگلیسی‌ سرایش‌ شعر مصور از سده ی‌ شانزدهم‌ میلادی‌ با كتاب‌ هنر شعر انگلیسی‌ (۱۵۸۹م‌) اثر پاتنهام‌ آغاز شد. در دوره ی‌ رنسانس‌ هم‌ شماری‌ از شاعران‌، شعرهایی‌ به‌ این‌ شیوه‌ ساخته‌اند كه‌ از میان‌ آنان می‌توان‌ به‌ وتیر، كوارس‌، بن‌ لووِس‌، هِریك‌ و هربرت‌ اشاره‌ داشت‌. در سده ی‌ نوزدهم‌ میلادی‌، استفان‌ مالارمه‌، شاعر فرانسوی‌، در پرتاب‌ تاس‌ (۱۸۹۷م‌) چند شعر مصور دارد. آپولینر در كالیگرام‌ها (۱۹۱۸م‌) با الهام‌ از مكتب‌ كوبیسم‌ چند شعر مصور سروده‌ است‌. ولادیمیر مایاكوفسكی‌، ای‌. ای‌.كمینگز، یان‌ همیلتون‌ فینلی‌، ویلیام‌ كارلوس‌ ویلیامز و دایلن‌ تامس‌ نیز شعرهایی‌ به‌ این‌ شیوه‌ دارند».  [۱۳]

در این‌ میان‌ آپولینر با كالیگرام‌هایش‌ از شهرت‌ ویژه‌ای‌ برخوردار است‌. برخی‌ او را بنیادگذار شعر دیداری‌ معاصر معرّفی‌ می‌كنند، ولی خانم‌ طاهره‌ صفارزاده‌ كه‌ از او شش‌ شعر دیداری‌ در مجموعه ی «طنین در دلتا» چاپ شده است، معتقد است كه اوژن گورمانژه بولیویایی‌ سویسی‌ الاصل‌ را باید بنیادگذار این‌ نوع‌ از شعر در ادبیات‌ معاصر دانست. او می‌گوید: «اگر چند كالیگرام‌ آپولینر را مبنای‌ شعر دیداری بدانیم‌ خطاطان‌ و دعانویسان‌ ما زودتر چنین‌ كوشش های‌ بی‌هدفی‌ انجام‌ داده‌اند.»  [۱۴]

سرچشمه‌های‌ شعرهای‌ تصویری‌ و دیداری‌ معاصر ایران

اگر چه‌ می‌توان‌ شباهت‌هایی‌ میان شعر تصویری‌ با نمونه‌هایی‌ از صنعت‌ "توشیح"‌ در آثار پیشینیان‌ پیدا كرد، ولی شعر تصویری‌ معاصر و به ویژه‌ شعر دیداری‌ اغلب‌ تحت‌ تأثیر شعر غربی‌ است‌ كه‌ با ظهور ایماژیسم‌ (imagism)  و كشیده‌ شدن‌ دامنه ی‌ كوبیسم‌ (kubism) به‌ عرصه‌ ادبیات‌ رونق‌ گرفت.          

از سال‌ ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۷م جنبشی‌ در شعر انگلستان‌ و آمریكا به‌ وقوع‌ پیوست‌ كه‌ تأكید زیادی‌ بر تصویرگرایی‌ در شعر داشت‌. این‌ جنبش‌ كه‌ ایماژیسم‌ نام‌ گرفت‌ اصرار داشت‌ كه‌ تصویر آفرینی‌ از اجزای‌ تزیینی‌ شعر نیست،‌ بلكه‌ اساس‌ شعر را تشكیل‌ می‌دهد . تأكید ایماژیست‌ها بر تصویرسازی‌ و توجه‌ به‌ ایجاز و فشردگی‌ شعر، در پیدایش شعر تصویری‌ و دیداری‌ بی‌تأثیر نبوده‌ است.‌ نمونه‌هایی‌ از این‌ گونه‌ شعرها را می‌توان‌ در آثار آنان‌ دید. برای‌ نمونه‌، می‌توان‌ به‌ شعر «چرخ‌ زنبه ی‌ قرمز» از ویلیام‌ كارلوس‌ ویلیامز اشاره‌ كرد. [۱۵]

كوبیسم‌ نیز كه‌ تقریبن هم زمان‌ با مكتب‌ ایماژیسم‌ ظهور كرد، پس‌ از كشیده‌ شدن‌ دامنه ی‌ آن‌ به عرصه‌ ادبیات‌، نقش‌ مهمی‌ در توسعه‌ ی شعر تصویری‌ و دیداری‌ ایفا كرد. در نقّاشی‌ كوبیسم‌ «نقّاش‌ سعی‌ می‌كند به‌ جای‌ دوباره‌ سازی‌ یا تقلید ابعاد و پرسپكتیوهای‌ موجود در طبیعت‌، نخست‌ عناصر تصویری‌ را كه‌ می‌خواهد ترسیم‌ كند، تجزیه‌ كند و به‌ صورت‌ قطعات‌ جدا جدا درآورد. سپس‌ آن ها را از نو به‌ صورت‌ تركیبی‌ تازه‌ بسازد. نتیجه ی‌ این‌ روش‌ آن‌ است‌ كه‌ شكل های‌ طبیعی‌ به‌ وسیله ی‌ نقـاش‌ به‌ صورت‌ اشكال‌ هندسی‌ درمی‌آید.» [۱۶]. در واقع‌ شاعر شعر دیداری‌ نیز همین‌ كار را می‌كند. او با تجزیه ی‌ یك‌ جمله ی ساده‌ ، عناصر آن‌ را به‌ شیوه ی‌ مورد نظر خود می‌چیند و میان واژه‌های‌ آن‌ به‌ مناسبتِ موضوع،‌ آرایش‌ ویژه‌ای‌ ایجاد می‌كند كه‌ با تماشای‌ آن‌ می‌توان‌ شكل‌ و تصویر مورد نظر شاعر را دید.

آپولینر در كتاب‌ «نقّاشان‌ كوبیست‌» كار شاعر و نقّاش‌ كوبیست‌ را یكی‌ می‌داند و معتقد است‌ كه‌ هر دو می‌كوشند از نمودهای‌ طبیعت‌ طرحی‌ تازه‌ بیافكنند و با انتقال‌ حس‌ درونی‌ واقعیت‌ها، بیش‌ از پرداختن‌ به‌ پوسته‌ و صورت‌ بیرونی‌ آن‌، بر حدود تخیل‌ بشری‌ بیافزایند. [۱۷]

برخی، آرای ویتگنشتاین‌ (۱۸۸۹- ۱۹۵۱م‌) فیلسوف‌ اتریشی‌ را درباره ی‌ رابطه ی‌ زبان‌ و زیبایی‌شناسی‌ به ویژه‌ نظریه ی‌ «بازی‌های‌ زبانی‌» او را بر شاعران‌ این‌ گونه‌ شعرها مؤثر دانسته‌اند. ویتگنشتاین‌ معتقد بود كه‌ «ما واژگان‌ را از بازی‌ زبانی‌ متافیزیكی‌ به‌ بازی‌ زبانی‌ زندگی‌ هر روزه‌ انتقال‌ می‌دهیم.‌» [۱۸]

در ایران ، موج‌ نو مهم ترین‌ جریانی‌ بود كه‌ تا اندازه ی‌ زیادی‌ به‌ سرودن‌ شعرهای‌ تصویری‌ و دیداری‌ كمك‌ كرد. [۱۹] موج‌ نو با انتشار مجموعه‌ای‌ از سعرهای احمد رضا احمدی‌ به‌ نام‌ «طرح‌» در سال‌ ۱۳۴۱ش آغاز شد. شاعران‌ این‌ جنبش‌ كه‌ به‌ نوعی‌ از شعر سپید اعلام‌ انشعاب‌ كرده‌ بودند، در دهه‌ ی چهل‌ به‌ شالوده‌ شكنی‌ بیش تری‌ دست‌ زدند. ولی با بی‌اعتنایی‌ به‌ درون‌مایه‌های‌ شعری‌، کوشش‌ خود را تنها صرفِ فرم‌ شعر كردند.

 مهم ترین‌ کوشش‌ شاعران‌ موج‌ نو، علاوه‌ بر جدا كردن‌ كلمه‌ از شی‌ء و دست یابی‌ به‌ معانی‌ دور از ذهن‌، تصویری‌ كردن‌ شعر و ایجاد مناسبات‌ جدید بین‌ شکل ها‌ و اشیاء واقعی‌ بود. «مهرداد صمدی‌ به‌ هنگام‌ طرح‌ اصول‌ نظری‌ این‌ جنبش‌، شعر موج‌ نو را بیانی‌ تصویری‌ معرفی‌ می‌كند كه‌ به‌ جای‌ آن كه‌ در كلمه‌ فكر كند، در تصویر می‌اندیشید.» [۲۰].

عوامل‌ و عناصر ایجاد تصویرها و شکل های شعری‌

شاعران‌ برای‌ ایجاد تصویرها و شکل های‌ شعری‌ از شیوه‌های‌ گوناگونی‌ بهره‌ می‌گیرند كه‌ مهمترین‌ آنها عبارتند از:

۱-  تجزیه‌ و جدانویسی‌ واحدهای‌ شعری‌

۲-  گونه‌گون‌ نویسی‌ مصراع‌ها

۳-  كم‌ و زیاد كردن‌ تعداد هجاهای‌ هر مصراع‌

۴-  بهره‌گیری‌ از هنر خوش نویسی‌ و فن‌ صفحه‌آرایی‌

۵-  بهره‌گیری‌ از نقّاشی‌ در كنار نوشتار

۶-  تكرار

 

۱-  تجزیه‌ و جدا نویسی‌: یكی‌ از روش‌هایی‌ كه‌ همه ی‌ شاعران‌ در سرودن‌ این‌ گونه‌ شعرها به‌ كار می‌گیرند، تجزیه ی‌ اجزای‌ شعر به‌ واحدهای‌ كوچك تر و جدانویسی‌ آن هاست‌. تجزیه‌ ی جمله‌ به‌ واژگان‌ و تجزیه ی‌ واژگان‌ به‌ هجاها، واج‌ها و آواها از جمله ی‌ آن هاست. آنان با فاصله‌ گذاشتن‌ میان‌ اجزای‌ یك‌ مجموعه‌، برخی‌ از آن ها را مورد تأكید قرار می‌دهند یا حالتی‌ را القا می‌كنند و یا نوعی‌ زیبایی‌ را به‌ نمایش‌ می‌گذارند. نمونه ی‌ زیر یكی‌ از شعرهای‌ كُمینگز است‌. مترجم‌ آن‌ در توجیه‌ جدا نویسی‌ یا سر هم‌ نویسی‌ واژگان‌ شعر او می‌نویسد: «شاعر با شكستن‌ كلمات‌ گویی‌ می‌خواهد زمان‌ را درازتر‌ كند یا گستردگی‌ حجم‌ و فضا را برساند و با سر هم‌ نوشتن‌ كلمات‌، حركت‌ و ضرب‌ (tempo)  آن ها را تندتر و شتابناك‌تر سازد و یا شاید تجمّع‌ و فشردگی‌ زمان‌ را نشان‌ دهد .»  [۲۱]:

ه

ی

چ چ

ی

ز

ن

م ی ت و ا

ن

د

ا

ز ر

ا

ز

.

.

[۲۲]

ترجمه ی‌ شعر كمینگز این‌ است‌ كه‌ «هیچ‌ چیز نمی‌تواند از راز آرامش‌ بالاتر باشد» كه‌ مترجم‌ نیز حروف‌ سخن‌ او را به‌ شیوه ی‌ خود او (در فارسی)‌ جدا از هم‌ نوشته‌ است‌ تا بدون شتاب و با آرامش خوانده شود.

کیومرت منشی زاده در بند زیر از شعر صفر با تجزیه ی واژه ی چکه و زیر هم نوشتن حروف آن ها تصویری از چکه کردن را عرضه‌ می‌كند كه‌ با مضمون‌ شعر او یعنی‌ چكیدن‌ خون‌ خروس‌های‌ جنگی‌ تناسب‌ دارد:

تاریخ‌ شناسنامه ی‌ سیاه‌ هزاران‌ خروس‌ جنگی‌ است‌

درود به‌ حیله ی‌ روباه‌ زمان‌

كه‌ خون‌ خروس‌های‌ جنگی‌ را

چ

ک

ه

،

چ

ک

ه‌ بر خاك‌ می‌ریزد. [۲۳]

 

۲-  گونه‌گون‌ نویسی‌ مصراع‌ها: تجزیه‌ و جدانویسی‌ اجزای‌ واحد شعری‌ معمولن با قرار گرفتن‌ برخی از آن ها در سطرهای‌ بعدی‌ همراه‌ می‌شود. به‌ همین‌ سبب‌، زیر هم‌ نویسی‌ مصراع‌ها رایج ترین‌ نوع‌ نوشتن‌ آن ها در این‌ گونه‌ شعرها است‌. زیر هم‌ نویسی‌ از آغاز پیدایش شعر نو یكی‌ از ویژگی‌های‌ آن‌ شمرده‌ می‌شد ولی در شعرهای‌ دیداری‌ مصراع‌ها همیشه‌ زیر هم‌ نوشته‌ نمی‌شوند، بلكه‌ شاعر برای‌ به‌ دست‌ آمدن‌ شکل های‌ مورد نظر خود، ناگزیر می‌شود گاهی‌ شعر خود را از پایین‌ به‌ بالا یا نموداری‌ و موج دار و یا کج و... بنویسد كه‌ نمونه‌هایی‌ از آن ها را می‌توان‌ در برگ های‌ ۵۱۶ تا ۵۲۴ كتاب‌ بنیاد شعر نو در فرانسه‌ دید. در شعر «میزگرد مروت‌» اثر طاهره‌ صفّارزاده‌ نیز دیدیم‌ كه‌ چه گونه‌ واژگان‌ آن‌ دایره‌وار نوشته‌ شده‌اند. شعر «استحاله» ی او نیز نمونه‌ای‌ از کج‌ نویسی‌ به‌ سمت‌ راست‌ و چپ‌ است. [۲۴]

 

۳ -  كم‌ و زیاد كردن‌ شمار هجاهای‌ هر مصراع‌ كه‌ از آغاز یكی‌ از ویژگی‌های‌ شعر نو به‌ شمار می‌رفت در شعرهای‌ تصویری‌ و دیداری‌، حساب‌ شده‌تر و با دقّت‌ و وسواس‌ بیش تری‌ به‌ كار گرفته‌ می‌شود تا شاعران‌ این‌ گونه‌ شعرها بتوانند به‌ خوبی‌ به‌ تصویرها و شکل های‌ مورد نظر خود دست‌ یابند.

 

۴ - بهره‌گیری از هنر خوش نویسی‌ و فن‌ صفحه‌آرایی‌ نیز مورد توجّه‌ شاعران‌ بوده‌ است‌. آنان‌ گاهی‌ با كوچك‌ یا بزرگ‌ نوشتن‌ برخی‌ از حروف‌، واژگان‌ و جملات‌ شعر و یا در كادر قرار دادن‌ آن ها به‌ شیوه ی‌روزنامه‌ای‌ همچنین‌ با استفاده‌ از تنوع‌ نگارش‌ خط‌ها و به‌ كارگیری‌ شگردهای‌ خوش نویسی‌ به‌ شکل های‌ مورد نظر خود دست‌ می‌یافتند. نمونه‌ای‌ از آن‌ را می‌توان‌ در شعر طرح دار«هر كس‌ می‌گوید من‌» در برگ های‌ ۴۲ تا ۵۲ جلد سوم‌ تاریخ‌ تحلیلی‌ شعر نو دید.

 

۵-  بهره‌گیری‌ از نقّاشی‌ در كنار نوشتار و تلفیق‌ واژگان‌ شعری‌ با نقّاشی‌ نیز از تجربه‌های‌ شاعران‌ شعر دیداری‌ است‌. اصولن شعرهای‌ دیداری‌ را می‌توان‌ نوعی‌ كار گرافیكی‌ دانست‌ كه‌ به‌ جای‌ خطوط‌ از واژگان‌ برای نقّاشی‌ شكل‌ها استفاده‌ می‌شود. در این‌ میان‌ گاهی‌ نیز خود نقاشی‌ با خطوط،‌ به‌ كمك‌ شكل‌های‌ واژگانی‌ می‌آیند، همچنان‌ كه‌ در آثار آپولینر نمونه‌هایی‌ از آن‌ را می‌بینیم.‌ او در شعر مادلین‌  [۲۵]  با نقاشی‌ یك‌ قلب‌ و یك‌ ستاره‌ در لابه لای‌ واژگان ، تلفیقی‌ از این‌ دو را به‌ نمایش‌ گذاشته‌ است‌. البته‌ اثر دیگر او با نام‌ «باران‌ می‌بارد»  [۲۶]  تنها نقاشی‌ است‌ و آن‌ را نمی‌توان‌ شعر دانست‌ زیرا در آن‌ واژه‌ای‌ به‌ كار نرفته‌ است‌.

 

۶-  تكرار از مهم ترین‌ عناصر شعرآفرین‌ در شعرهای‌ تصویری‌ و دیداری‌ است‌. تكرار علاوه‌ بر ایجاد وزن‌ شعری‌، نقش‌ مهمی‌ در شكل‌ آفرینی‌ و تصویرسازی‌ ظاهری‌ دارد و به‌ همین‌ سبب‌ كاربرد آن‌ در شعرهای‌ تصویری‌ و دیداری‌ بسیار زیاد و متنوع‌ است‌. موارد زیر گونه‌هایی‌ از كاربرد تكرار در چنین‌ شعرهایی‌ است‌:

۱- تكرار آوایی‌  ۲- تكرار واجی‌ ۳- تكرار هجایی‌  ۴- تكرار واژه‌ای ‌ ۵- تكرار گروهی‌ از واژگان‌ ۶- تكرار جمله‌ای‌  ۷- تكرار اعداد  ۸- تكرار نشانه‌های‌ سجاوندی.‌

نمونه‌ای‌ از سه‌ تكرار آوایی‌، واجی‌ و هجایی‌ را می‌توان‌ در شعر  unio mystica  از هوشنگ‌ ایرانی‌ دید. او در این‌ شعر كه‌ به‌ شكل‌ لوزی‌ نوشته‌ است‌ به‌ وحدت‌ عارفانه ی‌ اشیا نظر دارد:‌

آ

آی‌، یا

«آ» بون‌ نا

«آ»، «یا»، بون‌ نا

آاوم‌،آاومان‌،تین‌تاها، دیزذاها

میـگ‌ تا او دان ‌: ها

هو ما هون‌: ها

یندو: ها

ها                 [۲۷]

شعر دیداری‌ میزگرد مروت‌ خانم‌ طاهره‌ صفارزاده‌ نمونه‌ای‌ از تكرار واژگانی‌ است‌ كه‌ تنها با تكرار واژه ی‌ «من‌» به‌ تصویر كشیده‌ شده‌ است‌، شعر دیداری‌ استحاله ی‌ او نیز تنها با تكرار واژگان‌ «او» و «ما» ساخته‌ شده‌ است‌. همچنین شاعر در شعر زیر با تكرار واژه ی قطره و زیر هم نوشتن آن تصویری از چكیدن اشك های خونبار خود را به نمایش می گذارد :

 ای كاش می توانستم

خون رگان خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگریم

تاباورم كنند . [۲۸]

اسماعیل‌ شاهرودی‌ در شعر زیر پس‌ از تجزیه‌ و زیر هم‌ نوشتن‌ اجزای‌ جملات‌ و واژگان‌ «شعر بی‌پایان‌» كه‌ تصویری‌ از فروریختن‌ هستی‌ است‌، با تكرار «تیك‌ تك‌» گذشتن‌ تكراری‌ و كسالت‌آور زمان‌ را نشان‌ می‌دهد:

 دیگر

 من‌

 باور نخواهم‌ كرد

 خرطو

 م فیل‌

 و پا

 ندو

 ل‌ ساعت‌ را

 چون‌

 آن‌

 آبروی‌

 آبنبات‌ ساعتی‌های‌ قناد

 ریخته‌

 و این‌

 هنوز

 دنبا

 له‌ی‌ تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌

 تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌،

 تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌،تیك‌ تك‌،تیك‌ تك ‌...     [۲۹]

 

 تكرار گروهی‌ واژگان‌ و تكرار جمله‌ای‌ را نیز می‌توان‌ در شعر «شهر در خواب‌» از طاهره‌ صفارزاده‌ مشاهده‌ كرد. [۳۰]

نمونه‌ای‌ از تكرار اعداد را می‌توان‌ در شعر «هالریت‌» از مشرف‌ آزاد تهرانی‌ دید كه‌ ضمن‌ در نظر داشتن‌ شباهت‌ عدد هفت‌ (7) با شكل‌ پرندگان‌ در حال‌ پرواز، با تكرار عدد هفت‌ پرواز فوجی‌ از پرندگان‌ را تصویر كرده‌ است‌:

و مردگان‌ در شب‌

مانند زاغ‌ها

بر آسمان‌ كاغذی ولیر

پرواز می‌كنند :

7 7 7 7 7 7 

7 7 7 7 7

7 7 7 7

7 7 7

7 7

7               [۳۱] 

استفاده از نشانه های سجاوندی و تکرار آن ها یکی دیگر از دستمایه های شاعران این گونه شعرهاست، مانند تکرار علامت‌ سؤال‌ در شعر محمد حقوقی‌  [۳۲]  تكرار فلش‌ و ممیز در شعر پرویز اسلام پور  [۳۳]، تكرار كاربرد پرانتز در شعر كمینگز  [۳۴]  و تكرار سه‌ نقطه‌ ( ... ) در شعر زیر از منوچهر شیبانی‌ كه‌ پخش‌ شدن‌ شن‌ را به صورت ذره‌ ذره‌ نشان‌ می‌دهد:

پاشد شن‌

...

...

...

جنبد باز

پاشد خاك‌

...

...

لرزد

...

...

از باد

...

ذرات‌ شن‌

...

رقصد بر صحراهای‌ سیه‌  [۳۵]

 

* * *

 

پی نوشت ها:

۱-  انوشه‌، حسن‌، فرهنگ نامه ی‌ ادبی‌ فارسی (دانش نامه ی ادب فارسی ج ۲) ‌، سازمان‌ چاپ‌ و انتشارات‌ وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامی‌، تهران‌، ۱۳۷۶، برگ‌ ۸۹۶، به‌ نقل‌ از «چندین‌ زبور برای‌ زمزمه‌ از مهر».

۲-  صفّارزاده‌، طاهره‌، طنین‌ در دلتا، نوید، شیراز، ۱۳۶۵، برگ ‌۶۸.

۳-  انوشه‌، حسن‌، فرهنگ نامه‌ ادبی‌ فارسی‌، برگ ‌ ۸۹۷ .

۴-  صفوی‌، كورش‌، از زبان‌ شناسی‌ به‌ ادبیات‌، سوره‌ مهر، تهران‌، ج‌ ۱، برگ‌ ۳۴ .

۵-  همان‌، برگ ‌۴۰.

۶-  همان‌، برگ های ‌۴۷ و ۴۸.

۷-  حسینی‌، صالح‌، نیلوفر خاموش‌، نیلوفر، تهران‌، ۱۳۷۱، برگ های‌ ۸۶ و ۸۷.

۸-  نورپیشه‌، محسن‌، آشنایی‌ زدایی‌ در شعر یداله‌ رویایی‌ (رساله ی‌ كارشناسی‌ ارشد)، دانشگاه‌ گیلان‌، ۱۳۸۲، برگ ‌ ۵۷، به‌ نقل‌ از «هفتاد سنگ‌ قبر»

۹-  همایی‌، جلال‌الدین‌، فنون‌ بلاغت‌ و صناعات‌ ادبی‌، تهران‌، توس‌، ۱۳۶۴، برگ‌ ۸۲ .

۱۰-  برای‌ آشنایی‌ با نمونه‌هایی‌ از این‌ گونه‌ شعرها رجوع‌ شود به‌: رادفر، ابوالقاسم‌، فرهنگ‌ بلاغی‌ - ادبی‌، تهران‌، اطلاعات‌.

۱۱-  قیس‌ رازی‌، شمس‌ الدین‌ محمد، المعجم‌ فی‌ معاییر اشعار العجم‌، به‌ تصحیح‌ محمد قزوینی‌، تهران‌، كتاب فروشی‌ تهران‌، ۱۳۶۴، برگ‌ ۳۹۸ .

۱۲-  هنرمندی‌، حسن‌، بنیاد شعر نو در فرانسه‌، زوار، تهران‌، ۱۳۵۰، برگ‌۵۱۴.

۱۳-  انوشه‌،حسن‌، فرهنگ نامه‌ ادبی‌ فارسی‌، برگ‌ ۸۹۷ .

۱۴-  صفّارزاده‌، طاهره‌، حركت‌ و دیروز، نوید، شیراز، ۱۳۶۵، برگ ‌۱۶۱.

۱۵-  حسینی‌، صالح‌، نیلوفر خاموش‌، برگ‌ ۸۵ .

۱۶-  میرصادقی‌، میمنت‌، واژه‌نامه ی‌ هنر شاعری‌، مهناز، تهران‌، ۱۳۷۳، برگ ‌۲۲۲.

۱۷-  ر.ك‌. انوشه‌، حسن‌، فرهنگ نامه‌ ادبی‌ فارسی‌، برگ ‌۱۱۷۰.

۱۸-  احمدی‌، بابك‌، حقیقت‌ و زیبایی‌، نشر مركز، تهران‌، ۱۳۷۴، برگ ‌۲۸۲.

۱۹-  برای‌ اطلاع‌ بیش تر درباره ی‌ جریان‌ موج‌ نو رجوع‌ شود به‌: نوری‌ علاء ، اسماعیل‌، صور و اسباب‌ در شعر امروز ایران‌، تهران‌، بامداد، ۱۳۴۸.

۲۰-  انوشه‌، حسن‌، فرهنگ نامه‌ ادبی‌ فارسی‌، برگ ‌۱۲۸۴.

۲۱-  شمیسا، سیروس‌، ای‌. ای‌. كمینگز و شعرهایی‌ از او، فردوس‌، تهران‌، ۱۳۷۱، برگ های‌ ۱۸ و ۱۹.

۲۲-  همان‌، برگ های‌ ۱۲۸ و ۱۲۹.

۲۳-  لنگرودی‌، شمس‌، تاریخ‌ تحلیلی‌ شعر نو، نشر مركز، تهران‌، ۱۳۷۲، ج ۳، برگ ۶۰۲ .

۲۴-  صفار زاده‌، طاهره‌، طنین‌ در دلتا، برگ‌ ۵۹ .

۲۵-  هنرمندی‌، حسن‌، بنیاد شعر نو در فرانسه‌، برگ‌ ۵۱۸ .

۲۶-  همان‌، برگ ۵۱۷ .

۲۷-  تسلیمی‌، علی‌، گزاره‌هایی‌ در ادبیات‌ معاصر ایران‌ (شعر)، اختران‌، تهران‌، ۱۳۸۳، برگ ‌۱۵۷.

۲۸-  انوشه، حسن، فرهنگ نامه‌ ادبی‌ فارسی‌، برگ ‌۱۴۴۶.

۲۹-  تسلیمی‌، علی‌، گزاره‌هایی‌ در ادبیات‌ معاصر ایران‌ (شعر) ، برگ های  ۱۵۹ و ۱۶۰.

۳۰-  صفار زاده‌، طاهره‌، طنین‌ در دلتا، برگ‌ ۵۷ .

۳۱-  انوشه‌، حسن‌، فرهنگ نامه‌ ادبی‌ فارسی‌، برگ‌ ۸۹۶ .

۳۲-  تسلیمی‌، علی‌، گزاره‌هایی‌ در ادبیات‌ معاصر ایران‌ (شعر)، برگ ‌۱۶۱.

۳۳-  لنگرودی‌، شمس‌، تاریخ‌ تحلیلی‌ شعر نو، برگ های‌ ۵۶۳ و ۵۶۴ .

۳۴-  شمیسا، سیروس‌، ای‌. ای‌. كمینگز و شعرهایی‌ از او، برگ های‌ ۱۰۲ و ۱۰۸.

۳۵-  تسلیمی‌، علی‌، گزاره‌هایی‌ در ادبیات‌ معاصر ایران‌ (شعر)، برگ های‌ ۱۵۸ و ۱۵۹.

  

از مجله ی دانشگاه گیلان

 

مساله ی اصطلاحات در ترجمه های علمی

 

شماره ی نوشته: ٧ / ۱۱     

علی صلح جو

مساله ی اصطلاحات در ترجمه های علمی

ضعف "متخصصان" از فرنگ برگشته در زمینه ی ترجمه ی نوشتاری تقریبن بر اهل فن روشن است. اینان کسانی هستند که معمولن پس از پایان تحصیلات دوره ی دبیرستان و در برخی موارد حتا پیش از آن، به اروپا یا امریکا می روند و در یک رشته ی دانشگاهی متخصص می شوند. تا این جا هیچ اشکالی در کار نیست. مشکل از آن جا آغاز می شود که چنین افرادی بخواهند آموخته های خویش را در اختیار هم میهنان فارسی زبان خود قرار دهند. گرفتاری بزرگ تر زمانی است که چنین کسانی دست به ترجمه می زنند. (یکی از مشکلات بزرگ ما در زمینه ی ترجمه این تلقی زیانمند است که هر متخصصی می تواند در رشته ی خودش کتاب ترجمه کند و از آن بدتر، هر کس  به صرف این که زبانی خارجی بداند، می تواند در تمام رشته ها به فارسی ترجمه کند! ترجمه فنی مستقل است که داشتن احاطه بر موضوع، تسلط بر زبان های مبدا و مقصد و مهارت در ایجاد شیکه ای ارتباطی میان مفهوم ها و ساخت های دو زبان، پایه های اصلی آن را تشکیل می دهند). این که چنین متخصصانی نتوانند به فارسی روشن و روانی ترجمه کنند، عجیب نیست. این افراد در به ترین حالت، کسانی هستند که بر رشته ی خود تسلط دارند، ولی به سختی می توانند مفهوم های آن را به فارسی "بیان" کنند تا چه رسد به "ترجمه" ی آن ها.

با این همه، موضوع اصلی ما در این نوشته، ضعف فارسی این متخصصان نیست. بلکه مساله ای بنیادی تر از آن است. از آن جایی که در ایران قلم به طور عمده در دست "اهل ادب" بوده است تا در دست "اهل علم"، گروه نخست همواره نوعی نقش رهبری بر گروه دوم داشته که گرچه در بسیاری موارد نتایجی سازنده داشته است، با این همه، از آن جا که گروه نخست (ادیبان) از مشکلات ویژه ی گروه دوم (دانشمندان) شناخت کامل نداشته، نتوانسته است راه حلی برای یکی از مشکلات بنیادی آنان بیابد، سهل است، در برخی موارد گروه دوم، یعنی اهل علم را به بیراهه کشانده است و گروه دوم نیز فرصت این را نیافته و شاید هم توانایی آن را نداشته است که درد دل واقعی خود را بیان کند. البته منظور از اهل علم متخصصانی نیستند که فارسی نمی دانند، بلکه کسانی هستند که فارسی و یک زبان بیگانه را نسبتن خوب می دانند و از آن مهم تر، از آن جا که با "ترجمه ی علمی" (نه ترجمه ی شعر و داستان که خود ظرافت های ویژه ای را می طلبد) سر و کار دارند، با مشکلی رو به رو هستند که "ادیبان" به دلیل درگیر نبودن با آن، تصور کاملی از آن ندارند و از این رو در ارایه ی راه حل برای رفع مشکل مترجمان علمی از یک لحاظ تا حدی ناتوانند.

با دوستی که بیش تر ادیب است تا دانشمند، در این زمینه گفت و گو داشتیم. او از اصطلاح های "قلمبه سلمبه" ای که چند سالی است در نوشته های فارسی پیدا شده است، ناراحت بود. کاری به کج سلیقگی ها و افراط و تفریط های واژه سازی و زبان بازی نداریم. مشکل او این نبود. مساله ی او در واقع ناتوانی اش در درک دوران و ناهمگامی با پیدایش تحولات علمی و اجتماعی بود و او بدون آگاهی به این تکنه، همه ی کاسه کوزه ها را بر سر مترجمان و نویسندگانی می شکست که "در زبان فارسی دست برده اند و زیبایی و روانی را از آن گرفته اند.»

برای مثال، مشکل این دوست این بود که، چون خودش هیچ تصوری از مفهوم "تاخیر فرهنگی" (cultural lag) نداشت، این اصطلاح را "نارسا" و "بی معنی" می دانست و معتقد بود که باید طوری باشد که "همه بتوانند آن را بفهمند!". در واقع مشکل اصلی او این بود که چون خودش "اهل اصطلاح" نبود. اعتقاد داشت اصطلاح مذکور باید نه با هویتی "اصطلاحی" بلکه به نوعی "نقل به معنا" شود تا برای همه قابل فهم باشد. غافل از این که این قابل فهم شدن برای همه به قیمت غیرقابل فهم شدن برای اهل آن رشته، و از آن مهم تر به قیمت نادقیق شدن آن مفهوم علمی تمام خواهد شد.

معنای اصطلاح "تاخیر فرهنگی" در جامعه شناسی این است که پس از این که تغییراتی بنیادی و مادی در جامعه ای رخ داد، فرهنگ مربوط به آن تغییرات فورن ظاهر نمی شود، بلکه مدتی طول خواهد کشید تا این تغییرات، فرهنگ متناسب با خود را بیابد. برای مثال، هنگامی که روستایی دارای برق می شود، مدتی طول خواهد کشید تا فرهنگ چراغ نفتی را کنار بگذارد. چنین مفهومی را در جامعه شناسی "تاخیر فرهنگی" یا "پس افتادگی فرهنگی" می گویند. حال اگر کسی از قبل با این مفهوم آشنا نباشد، چه گونه خواهد توانست از روی عبارت "تاخیر فرهنگی" بدان پی ببرد. (و این نیز یکی دیگر از مشکلات مهم در زمینه ی واژه سازی در ایران است که گریبان عده ای را گرفته است. عده ای که به نادرستی گمان می کنند واژه آینه ی تمام قدی است که برای نمودن تمام محتوای درونش. مشکل بنیادی آنان این است که از این اصل مسلم بی خبرند که زبان یک امر قراردادی است و واژه فقط برچسبی برای نامیدن و نه عریان نشان دادن مفهوم ها است).

نظر دوست ادیب این است که چون اصطلاح "تاخیر فرهنگی" روشن نیست و کم تر کسی آن را می فهمد، باید به صورت "عبارت" در آید و این همان چیزی است که لطمه ای بزرگ به یک متن علمی می زند و همچون سمی مهلک رگ و پی آن را می پوساند. این عمل، در تحلیل نهایی، یعنی خرد شدن اصطلاح، یعنی خرد شدن مصالح کار علم. جالب توجه این است که ادیبان اگر چه در برخورد با اصطلاحات علمی، آن ها را "قلمبه سلمبه" می یابند، در مورد اصطلاحات رشته ی خودشان به هیچ روی چنین نظری ندارند و به عنوان مثال، اگر کسی از قلمبه سلمبه بودن "زحاف تسبیغ" یا "بحر مجتث" شکایت کند و بخواهد آن را به صورت ساده تری بیان کند، مرتکب خطایی نابخشودنی شده است. غافل از این که این هر دو یک پدیده اند و تنها ذهن تک نگرست که نمی تواند میان آن ها ارتباط برقرار کند. حال تصور کنید چه وضعی پیش خواهد آمد اگر ما بخواهیم در یک متن جامعه شناسی هر بار که اصطلاح تاخیر فرهنگی می آید، معنای آن را نقل کنیم تا همه بتوانند آن را بفهمند.

پیش از آن که به این مشکل در ترجمه های علمی بپردازیم، با مثالی قیاسی بحث را روشن تر می کنیم: خانه سازی باید از روی نقشه انجام شود. محوطه ای که قرار است در آن مثلن هزار واحد مسکونی ساخته شود، از پیش باید از لحاظ خیابان بندی، کوچه بندی، فضای سبز، نظام زه کشی و دیگر اصول زیربنایی تنظیم شده باشد. اغلب ما خانه های بسیار خوب و زیبایی را در کوچه های پر پیچ و خم و بی قواره سراغ داریم. این خانه ها به تنهایی خوب و کارا هستند، ولی به عنوان یک مجموعه ی مسکونی ناهنجارند. درون این خانه ها باغچه هایی با گل های رنگارنگ وجود دارند، ولی از جوی های اطراف منزل بوی تعفن برمی خیزد. سنگ بنای این نوع خانه سازی یا هر عمل اجتماعی شبیه بدان بر این شعار مبتنی است: حل کردن مشکل خویش به قیمت ایجاد مشکل برای جمع.

یکی از مشکلات بنیادی ترجمه های علمی در ایران شبیه مساله ی بالا است. مترجم بدون در نظر گرفتن این امر که چه لطمه ای به "ترجمه در مجموع" می زند، تنها و تنها در فکر "ترجمه ی خویش" است. او از این که مبادا حرفش فهمیده نشود، اصطلاح را می شکند و خرد می کند. اصطلاح را قربانی می کند تا مطلبش مفهوم باشد. این وضعیت را می توان با دادن مواد مخدر به معتاد قیاس کرد. با این استدلال که اگر مخدر از او گرفته شود، خواهد مرد. قطع کردن ناگهانی مخدر از معتاد البته کاری عاقلانه نیست، ولی در فکر چاره نبودن نیز قابل توجیه نیست. این موضوع یک بار برای همیشه باید درک شود که ابزار پایه ای ترجمه های علمی اصطلاح است.

ممکن است کسی مثلن بگوید اصطلاح "واج" در برابر phoneme چیز ناجور و نامانوسی است. اما آیا دانش زبان شناسی بدون آن می تواند امور خود را بگذراند؟ معمولن کسانی که این حرف را می زنند، گرایش دارند به جای "واج" واژه ی "حرف" به کار رود. زیرا این واژه برای آنان روشن تر و آشناتر از واج است، ولی زبان شناس می داند که واج حرف نیست. سایر دانش ها نیز چنین اند.

نوع ترجمه ی دل خواه ادیب ما را شاید بتوان "ترجمه ی موردی" (ad hoc) نام داد. در این ترجمه، مترجم ترجمه به معنای عام را زیر پا می گذارد تا ترجمه ی خویش را دل پسند خواننده سازد. او نگران این است که نوشته اش فهمیده نشود و به همین دلیل تا آن جا که می تواند مطلب را "ساده" می کند و درست همین ساده سازی است که به ریشه می زند و در نهایت اثری بسیار ساده ولی تهی از محتوای دقیق به خواننده می دهد.

بسیاری از ترجمه هایی که در ایران به عنوان "ترجمه ی روان"و "نثر روان" شهرت پیدا کرده اند، دقیقن به قیمت همین زیر پا گذاشتن اصطلاحات بوده است. یعنی: آراستن ایوان به قیمت ویران کردن پای بست! (البته این وضعیت در اوضاع اجتماعی و تاریخی ایران دلیلی موجه دارد که توضیح آن خواهد آمد).

این نکته که دانش بدون اصطلاح نمی تواند رشد کند و حتا وجود داشته باشد، مطلب جدیدی نیست. زنده یاد دکتر غلامحسین مصاحب در سال ۱۳۴۵ در مقدمه ی "دایره المعارف فارسی" (ج ۱) به روشنی این مساله را می شکافد. دیگران هم این جا و آن جا به این موضوع پرداخته اند، ولی چه گونه است که کار هنوز سامان نیافته است؟

گفتیم که عده ی زیادی از مترجمان اصطلاح و نظام اصطلاحی را در ترجمه شکستند و در واقع آن ها را در سایر واژه ها مستحیل کردند. ولی باید دید چه چیزی سبب این کار می شود و چه انگیزه ای آنان را بدین جا می کشاند که به روش قطره چکانی علم را قطره قطره در گلوی تشنگان آن بریزند و یا همچون راحت الحلقوم در دهان آنان قرار دهند.

برای روشن شدن این مطلب و یافتن انگیزه ی این گونه مترجمان به تر است به قیاس قبلی در مورد خانه سازی بازگردیم. چه گونه است که شخصی می خواهد خانه ای برای خویش بسازد بیش تر به فکر خانه است تا نقشه ی کلی محله ای که می خواهد در آن خانه بسازد؟ آیا علتش این است که امکان برطرف کردن مشکلات مربوط به نقشه برای او وجود ندارد؟ آیا او می تواند قبل از پرداختن به بنای خانه نقشه ی کلی آن ناحیه را طرح بریزد و به سایر افرادی که بعدها می خواهند در آن جا خانه بسازند حکم کند که خانه هاشان را فلان طور بسازند؟ واضح است که این کار در توانایی او نیست. او نه صلاحیت و نه قدرت این کار را دارد. و دقیقن به همین دلیل است که این شخص همه ی کوشش خود را در راه به تر ساختن "حانه ی خویش" به کار خواهد برد، زیرا می داند که خارج از قلمرو خانه اش دستش بسته است.

این دقیقن همان چیزی است که مترجمان علوم بدان گرفتارند. نقشه ی از پیش تهیه شده ی مشخصی برای کار آنان وجود ندارد. پایه ی کار ترجمه ی رشته های علمی شیکه ی اصطلاحات آن هاست و پیش از تثبیت آن ها هر ترجمه ای نادقیق است. چیزی که مترجم را به شکستن اصطلاح می کشاند، همین نبودن اصطلاحات تثبیت شده ی علمی است، هیچ مترجمی اکنون به جای "میکروب" نمی نویسد "موحودات ریزی که تولید بیماری می کنند"، زیرا "میکرب" بسیار روشن تر و رساتر از هر توصیف و توضیحی است. بسیاری از کسانی که با ترجمه ی اصطلاحی به دلیل "قلمبه سلمبه" بودن یا "غیر قابل فهم" بودن آن مخالفت می کنند و معتقد به "ترجمه ی روان" هستند، به این نکته توجه ندارند.

نقطه ی مقابل آنان مترجمانی هستند که سخت معتقد به این اصل درست اند که مصالح نوشته ی علمی اصطلاحات آن است و حرمت اصطلاح را باید نگه داشت. اشکال کار این دسته نیز این است که از شناگر کت بسته می خواهند عرض اقیانوس را شنا کند. اگر شبکه ی اصطلاحات رشته های علمی در زبان فارسی منظم و تثبیت شده بود، تقاضای به کار گرفتن آن ها از جانب مترجمان و همچنین فهمیده شدن آن ها از سوی خوانندگان کاملن عاقلانه و منطقی بود. ولی وقتی چنین چیزی وجود ندارد، به مترجم حق باید داد که نگران فهمیده نشدن مطلب از سوی خواننده باشد و به همین دلیل اصطلاحات را خرد کند (تبدیل به عبارت کند) و متنی روان (ولی نادقیق و غیرعلمی) تحویل خواننده دهد. از سوی دیگر هیچ مترجمی آن چنان "دورنگر" نیست که بیاید به نفع تثبیت اصطلاحات قید فهمیده شدن نوشته اش را از سوی خواننده بزند! آن کس که چنین می کند، نقض غرض کرده است، زیرا هدف اصلی هر نوع ارتباط، تفهیم به معناست.

همان گونه که دیده می شود، مساله ی ترجمه و اصطلاحات علمی در ایران ظاهرن در یک دور باطل افتاده است. مترجم از ترس این که مبادا حرفش درک نشود و ترجمه اش ثقیل باشد، اصطلاح علمی را خرد می کند و خرد شدن اصطلاح علمی به نوبه ی خود راه علم را سنگلاخ تر می سازد.

ما بدون آن که منکر این اصل درست باشیم که سنگ بنای متن های علمی را اصطلاحات آن تشکیل می دهد و شکستن اصطلاح و نقل به معنا کردن آن از رشد و جا افتادن مفهوم های علمی در ذهن جلوگیری می کند، می خواهیم علت و چه گونگی آن را توضیح دهیم، زیرا چنان چه علت این امر روشن شود، مقدار زیادی از انتقادها و مقصر شماری های این و آن از میان خواهد رفت.

در زبان شناسی اصلی وجود دارد که طبق آن هر اندازه بسامد یک عبارت یا اصطلاح یا واژه ای بالاتر باشد و به سخن ساده تر، هر اندازه بیش تر به کار رود، آن عبارت یا اصطلاح یا واژه به کوتاه شدن بیش تر گرایش پیدا خواهد کرد. به عنوان مثال واژه های نان، آب، من، تو، او، ماما و بابا به علت پرکاربرد بودن به ترتیب کوتاه تر از چلوکباب، نوشابه، دیگران، پسردایی و دختر عمو هستند. نان یک هجا و چلوکباب چهار هجا دارد. این قانونی است عام و در تمام زبان ها حاکم است.

قانون دیگری نیز در زبان شناسی می گوید اندیشه ها هر اندازه از حالت عبارتی و توصیفی درآیند و در کدها و کپسول های جمع و جور متراکم شوند، دقیق ترند. به همین دلیل است که "میکرب" در مقایسه با "موجودات ریز بیماری زا و غیرقابل مشاهده" به تر در ذهن جاگیر می شود.

برای مثال آیا کلمه ی "پارسنگ" به طور ناگهانی درست شده است؟ مسلمن خیر. احتمالن مدت ها مردم به هنگام وزن کردن جنس های خود، علاوه بر سنگ های اصلی، به "تکه هایی از سنگ" یا "پاره هایی از سنگ" یا "سنگ های پاره" نیاز پیدا کرده اند تا این که این عبارت ها در اثر کاربرد بسیار فشرده تر شده و به صورت "پارسنگ" درآمده است. همچنین مسلمن سال ها طول کشیده است تا تحقیقات برخی از پزشکان بر روی اعصاب به رشته ی مشخص "عصب شناسی" (نورولوژی) منجر شود. بدون شک نخستین نورولوژیست ها را "پزشکانی که در زمینه ی اعصاب پژوهش می کنند" می نامیدند. بعدها که این رشته ی علمی کاربرد بیش تری پیدا کرد، نام مشخص تری را ایجاب کرد.

مشکل ترجمه ی متن های علمی نیز دقیقن دارای همین ماهیت است. مساله این است که جامعه ی ما در زمینه ی علوم نو هنوز در مرحله ی "عبارتی" است نه "اصطلاحی". تفکر علمی و به عبارت دیگر اندیشیدن از طریق اصطلاحات هنوز در جامعه ی ما جا نیافتاده است و این جای هیچ گونه تعجبی ندارد و یک قاعده ی عام است و ریشه در جوان بودن جامعه ی ما از لحاظ رشد علوم جدید دارد. گذار از مرحله ی عبارتی و رسیدن به مرحله ی اصطلاحی، و در واقع عبور از مرحله ی اندیشه های خام و نامشخص و رسیدن به کدهای علمی مشخص و دقیق، سیر طبیعی تمام جوامع علمی بوده است.

ولی مساله ما چیز دیگری است. مساله ی ما این است که می خواهیم با زبان و تفکر ناپرورده ی خود، علم پرورده ی جهان پیشرفته را یکجا جذب کنیم. همه ی مشکل ما در این زمینه این است که ما از وسط راه با آن ها همراه شده ایم و در نتیجه از تجربه ها و دستاوردهای اوایل راه محروم مانده ایم و به همین دلیل حتمن باید جور این خسارت را چه در زبان و چه در سایر عرصه های اجتماعی تحمل کنیم.

منظور تایید زیر پا گذاشتن هویت و وحدت اصطلاحات متن های علمی در ترجمه و نگارش نیست، بلکه اشاره به ریشه های درد و همه جانبه نگریستن بدان است. هدف این نوشته در واقع شکافتن و رد کردن دو نگرش افراطی و غیرعلمی در ترجمه است: نگرشی که می خواهد همه ی اصطلاحات علمی را نقل به معنا کند و نگرشی که که بدون در نظر گرفتن بی پشتوانگی زبان فارسی از لحاظ اصطلاحات علمی جدید، می خواهد از غوره های نارس فارسی به عنوان مویزهای جا افتاده بهره بگیرد. گروه نخست به ترجمه ی هر متنی از عرفان گرفته تا انفورماتیک که دست یزنند، از صافی ترجمه ی آنان متنی واحد و قصه مانند بیرون می آید و ترجمه ی گروه دوم نیز به کمک انبوهی از معادلات و اصطلاحات در پاورقی، آن هم توسط فارسی زبانانی که به اندازه ی کافی به زبان خارجی مورد نظر تسلط داشته باشند، قابل فهم است، ولی نه برای فارسی زبانان معمولی که در واقع ترجمه برای آنان باید صورت بگیرد.

بیان علم بدون زبان اصطلاحی شدنی نیست، ولی از سوی دیگر با در نظر گرفتن سیر طبیعی و قانونمند گذار عبارت به اصطلاح نمی توان در این کار شتاب داشت. به ویژه شتابی بدون برنامه و پراکنده و نه حساب شده و همه جانبه. مسلمن زبان هایی که هم اکنون محمل دانش های جدیدند، مقدار زیادی از راه را برای ما هموار ساخته اند و ما با گرته برداری های حساب شده از روی آن ها می توانیم مشکلات خویش را به میزان زیادی حل کنیم و در واقع مقدار زیادی از مرحله ی گذار را میان بر بزنیم. با این همه این کار نباید با نگرشی خشک و بی انعطاف و با بی توجهی به آماده سازی های دوره ی گذار صورت بگیرد.

* * *

از کتاب "نقد آگاه" در بررسی آراء و آثار، مجموعه ی مقالات، ج ۴، انتشارات آگاه، تهران، ۱۳٦۳

 

 

 

جایگاه عباس یمینی شریف از دیدگاه تاریخی به ادبیات معاصر کودکان

 

شماره ی نوشته: ۸ / ۱۹

هادى محمدى

جایگاه عباس یمینی شریف

از دیدگاه تاریخی

به ادبیات معاصر کودکان

نهاد "ادبیات كودكان ایران" پدیده‌اى مدرن است كه فلسفه و سازه‌هاى آن از دوره ی مشروطه شكل گرفته و از آن پس با گذشت هر دهه در حوزه‌هاى گوناگون پیشرفت هایی داشته است. نهاد ادبیات كودكان ایران در دوره ی صد و اندى ساله ی خود،‌ با كوشش‌هاى فردى و سازمانى گروه‌هاى غیردولتی یا دولتى، فلسفه و جایگاه خود را پیدا كرده است. پس از پنجاه سال كوشش‌هاى فردی، در دهه چهل با آغاز كار موسسه‌هایى مانند "شوراى كتاب كودك" و "كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان"، موضوع "ادبیات کودکان ایران" نهادینه شد و رسمیت یافت. تا فرا رسیدن این زمان، کار چهره‌هاى برجسته‌اى كه براى نهادینه كردن ادبیات كودكان ایران كوشش كردند، ابعاد چندگانه‌اى داشته است. آنان براى رسیدن به این نقطه، ناگزیر بودند‌ مفهوم و نهاد مدرن "كودكى" را در جامعه ایران معنا بخشند و سازه‌هاى آن را نیز پى بریزند. كار جان فرسایى كه اگر انجام نمى شد، نهاد ادبیات كودكان ایران نمى توانست در پیرو آن شكل بگیرد.

عباس یمینى شریف یكى از كسانى است كه پیش از آن كه در شكل گیرى "نهاد ادبیات كودكان" در ایران نقش داشته باشد،‌ در شكل گیرى مولفه‌هاى مفهوم و نهاد "كودكى مدرن" در ایران نقش داشته و كوشش نموده است. با این همه در دهه ٤٠ و ۵٠ كه ادبیات كودكان ایران مى‌رفت كه چهره‌ ی تازه ای بیابد، آثار او كه چندین دهه در این زمینه كار كرده و رنج برده بود، ‌مورد یورش‌هاى زبانى قرار گرفته و خوار شمرده شد. در این كار دو نفر، یعنی صمد بهرنگى و محمود كیانوش كه خود چهره‌هاى برجسته ی آن دوران بودند،‌ نقش داشتند و‌ با نقدهاى تند بر آثار یمینی شریف شالوده‌هاى این برخورد را پى ریختند.

چرا این پدیده در حوزه ادبیات كودكان ایران رخ داد؟ آْیا این موضوع ناشى از برخوردهاى شخصى یا نقد خوش عیار و دادگرانه بود؟ گروهى ممكن است آن را ناشى از برخوردهاى شخصى، و گروهى نیز ممكن است آن را از روى انصاف نقد بدانند. ولی هیچ كدام از این گرایش‌ها نمى تواند واقعیت تاریخى پشت اندیشه‌ها و كنش‌هاى یمینى شریف از یك سو و صمد بهرنگى و محمود كیانوش را از سوى دیگر آشكار سازد.

نقش تاریخى یمینى شریف و كنش‌هاى صمد بهرنگى و محمود کیانوش،‌ بیش از آن كه در حوزه ی جهان نویسنده و  منتقد بگنجد،‌ نشان دهنده ی موضوع شكافته نشده ساز وكارهاى پیچیده ی شكل گیرى "مفهوم و نهاد كودكى" در ایران است. در این مورد نقش خود صمد بهرنگى نیز در شکل گیرى "مفهوم و نهاد کودکى مدرن" در ایران قابل توجه است. صمد بهرنگى در دهه ی چهل، پرچم بخش دیگرى از تحول در "مفهوم و نهاد كودكى" را در ایران بردوش داشت و با رفتار آرمان گرایانه ی خود توانست نگاه جامعه را به سوى كودكان محروم روستا و كودكان كار برگرداند. نقد محمود كیانوش بر آثار یمینى شریف نیز بیش از همه برآمده از دوران بلوغ و زایندگی در شعر كودك در دهه ی ۵٠ است. این دو تن که خود نقش بسیار سازنده‌اى در تحول "مفهوم و نهاد كودكى" در ایران داشته اند،‌ چون دید تحلیلی درزمانى به این مساله نداشته اند، گذشته‌اى را كه خود بر دوش آن سوار بوده اند،‌ محكوم كرده اند. شاید در منطق دیالكتیك این معناى نبرد كهنه و نو و زایش نو از دل كهنه را معنا بدهد كه در حقیقت این گونه نیز مى‌تواند باشد. اما باید به یاد داشت که هنگامى كه جوانى مى‌گذرد و تجربه جایگزین آن مى‌شود، ‌اندیشه كردن در نقش آنانی كه تاریخ ساز بوده اند،‌ مى‌تواند راهنماى ارزنده‌اى براى آینده باشد. اما براى رسیدن به یك پاسخ تاریخى كه جایگاه یمینى شریف را در تحول "مفهوم و نهاد كودكى و ادبیات كودكان" آشكار سازد،‌ لازم است كه ریشه‌هاى این رفتار شكافته شود. ریشه شناسى این رفتار نیز ممكن نیست،‌ مگر این كه نخست نگرش تحلیلى به این موضوع مشخص گردد.

در تحلیل پدیده‌هاى تاریخى همواره مى‌توان دو نگرش داشت. نخست آن كه آن پدیده را از زمانى كه در آن رخ داده است،‌ خالى كرده و با نگاه امروزى یا "هم زمانى" Synchronic attitude تحلیل كنیم،‌ یا آن که پدیده را در بستر تاریخى آن تحلیل كنیم كه به آن نگرش "در زمانی" Diachronic attitude گفته مى‌شود. در تحلیل‌هاى تاریخى كه در ایران در حوزه ادبى صورت گرفته است گاهى نگاه "هم زمانى" جایگزین نگاه "درزمانى"شده است. به نقد كشیدن اندیشه‌هاى فردوسى از سوى شاملو، تحلیل "هم زمانى" این آثار بود. به گونه‌اى كه شاملو با اندیشه‌ها و سازوكارهاى اجتماعى و فرهنگى جامعه خود، جامعه و اندیشه فردوسى را نقد كرد و سبب سروصداى فراوانى شد. ادبیات كودكان هم از این گونه نقد و تحلیل بى نصیب نمانده است. بى گمان یكى از كسانى كه در تحلیل‌هاى "هم زمانى" دستاویز ستیز و خوارشمارى قرار گرفت،‌ عباس یمینى شریف بوده است. اندیشه‌ها و آثار هنرى او براى كودكان از سوى صمد بهرنگى و محمود كیانوش به نقد بی رحمانه گرفته شد و توانایى و استعداد او خوار شمرده شد. چنین كارى از دو زاویه و دیدگاه قابل بررسى است: نخست آن كه از زاویه اخلاقى آن را بكاویم و آن را نشانه‌اى از فروپاشى اخلاق نقد در جامعه بدانیم. ولی زندگى و رفتار صمد بهرنگى و محمود كیانوش نشان مى‌دهد كه آنان خود انسان‌هاى وارسته‌اى بوده اند و همواره در زندگى از این گونه رفتارها پرهیز داشته اند. بنابراین نگرش اخلاق گرایانه‌اى راه به جایى نخواهد برد. اما دیدگاه و نگرش تحلیل "هم زمانى" و "درزمانى" نه تنها مى‌تواند علت‌هاى این نقدهاى بى بنیاد را كشف كند،‌ بلكه از سوى دیگر مى‌تواند شالوده‌هاى تفكر تاریخى را در حوزه ادبیات كودكان ایران استوار سازد.

موضوع نگاه "هم زمانى" و "درزمانى" در مطالعات تاریخی،‌ برگرفته از تحول در علم زبان شناسى است كه در ابتداى سده ی بیستم رخ داد. در این نگاه، به زبان به عنوان موضوعى تاریخى نگریسته مى‌شود. كاشف این وضع فردیناند سوسور زبان شناس برجسته یا پدر علم زبان شناسى مدرن است. او با توجه به دوران زندگى خود، یعنی اواخر سده نوزدهم و آغاز سده ی بیستم و در نتیجه ی تاثیرى كه از جامعه شناسى امیل دوركیم گرفته بود،‌ پى برد كه پدیده‌هاى اجتماعى و زبانى را مى‌توان با دو برداشت "همزمانى" (اکنونی)، یعنی بدون توجه به تحولات تاریخى كه پشت سرگذاشته اند و یا با برداشت "در زمانى" (تاریخى) بررسى كرد.

در دوره‌اى كه دو نقد صمد بهرنگی و محمود کیانوش در جامعه ایران سرازیر شد،‌ جامعه ایران در شور احساسات غرق و از تنگناهاى تفكر انتقادى در رنج بود و با پرچم داران تحول خود نامهربان بود. یكى دیگر از دلایل این نگرش در جامعه ایران، مطلق بینى یا سیاه و سفید دیدن پدیده‌ها است كه این نیز خود از نشانه‌هاى ضعف عقلانیت انتقادى است. مطابق این مطلق بینی  اگر كسى در جایى نقطه ضعفى داشت،‌ باید بدون توجه به نقش او در شکل گیرى پدیده‌ها و بنیادهاى مدرن به کنار گذاشته مى‌شد.

در آغاز دهه ی ۵۰ محمود كیانوش به عنوان شاعرى نام آور و توانا به نقد شعرهاى یمینى شریف پرداخت و با نگاهى "هم زمانی"،‌ همه ى عوامل تاریخى را از آثار یمینى شریف كنار گذاشت و او را كسى دانست كه بدون استعداد لازم به كار شاعرى كودكان پرداخت. وی می نویسد: « رفته رفته از میان کسانى که دل به تعلبیم و تربیت کودک سپرده بودند، تنى چند به نیاز عمیق کودک امروز به شعر پى بردند و خود به ساختن شعر ویژه کودک پرداختند. جبار باغچه بان و عباس یمینى شریف از آن جمله بودند، که اولى پاکدل و بى ادعا بود و دوستدار واقعى کودک، و مى‌کوشید که چیزهایى شعر گونه براى کودکان در حد نیازى که خود در باغچه اش به آن ها داشت، بسازد. و اما دومى هرگز باور نکرد که شاعر نیست و آن چه که مى‌سازد نه شعر است، نه حتا وسیله‌اى براى سرگرمى کودکان، چنان که انتظارشان را از شعر گمراه نکند و بتوانند میان آگهی هاى منظوم بازرگانى و شعر تفاوتى بگذارند، و باز باور نکرد که قبول او نشانه ی خالى بودن میدان بود، نه پهلوانى او. اما به هرحال او و امثال او هم جاى خود را دارند در آغاز کردن کار، آغاز کنندگان، بی مایه و مایه ور، شایسته احترامند، مایه ورانشان مى‌مانند وبی مایگانشان مى‌روند.» (۱)

كیانوش فرض را بر این گذاشته بود،‌ كه جامعه ی پیش از او  در دهه ی بیست و سى بایست یك كیانوش یا همسان كیانوش در شعر كودك خلق مى‌كرده است. اما چرا جامعه ایران به راستى در دهه ی بیست و سى شاعرى مانند كیانوش را براى كودكان ایرانى خلق نكرد؟ پاسخ به این پرسش این است ادبیات كودكان در آن دو دهه، به نهاد تبدیل نشده بود و ظرفیت پیدایش چنین كسى را در شعر كودك نداشت، این نداشتن ظرفیت یا به گفته كیانوش خالى بودن میدان، تنها به موضوع فرد شاعر برنمى گردد، بلكه ظرفیت‌هاى جامعه و آموزش و پرورش بیش از همه در پیدایش این پدیده موثر بوده است. در دهه ۴۰ و ۵۰ تنها دو نام در عرصه شعر كودك مى‌درخشیدند. اما چند دهه ی بعد شعر گفتن به سبك و شیوه این دو شاعر، ‌به پدیده‌اى رایج تبدیل شد.

نگرشى از گونه ی كیانوش،‌ بر مبناى تحلیلى كه بر پایه ی آن این مقاله نوشته شده است،‌ جابه جا كردن نگرش "هم زمانى" با نگرش "درزمانى" است كه خود به پدیده‌ ی دیگری مى‌رسد كه به آن "نابه جایى تاریخى" Anachrony گفته مى‌شود. نابه جایى یا "پریشان زمانى" در تحلیل موقعیت های تاریخى، آثار ناگوارى بر جامعه ی ما گذاشته و مى‌گذارد. به گونه‌اى كه كنش‌ها و كوشش‌هاى پیشگامان، شكسته و کم ارزش جلوه داده مى‌شود. به راستى اگر با نگاه "هم زمانى" به آثار نمایشى یا شعرى جبار باغچه بان نگاه شود،‌ چه نامى بر این آثار می توان نهاد؟ بزرگ ترین مشكل یمینى شریف این بود كه در جاى خود و در زمان خود دیده نشد،‌ بلكه از قاب زمان خود بیرون آورده شد و در قاب زمانه دیگرى سنجیده شد. مشكل كیانوش در این بود كه خالى بودن میدان را تنها در چارچوب فرد مى‌دید و نمى دانست آن چه كه به عنوان "نهاد ادبیات كودكان" شكل مى‌گرفت،‌ بیش از آن كه نقش فرد در آن موثر باشد،‌ نقش جامعه در آن موثر بود. به سخن دیگر و از جنبه ی معنا شناسى، متن‌ها را "زمینه‌هاى اجتماعى"  Context  است که به وجود مى‌آورند. آن متن‌هایى كه یمینى شریف خلق كرده است،‌ نتیجه ی زمینه‌هاى اجتماعى زمان او است و صمد بهرنگى و كیانوش در زمینه‌هاى متنى دیگرى به خلق آثار خود پرداختند. شوخى یا بی رحمى زمانه این است ‌كه امروزه آثار صمد بهرنگى نیز گاهى به همان شیوه‌اى به نقد گذاشته مى‌شود كه خود او دیگرى را نقد كرده بود و شاید روزگارى دیگر نیز با آثار شعرى كیانوش نیز این گونه برخورد شود.

اکنون ببینیم با توجه به محدود بودن نقش فرد و گستردگى نقش زمینه ی اجتماعی، عباس یمینى شریف در كدام زمینه ی متنى رشد كرد. عباس یمینى شریف یكى از سازندگان نهاد كودكى مدرن در ایران،‌ همه زندگى اش را در راه شناخت این كودكان و تحول در نگاه به "مفهوم كودكى" و بهبود اوضاع اجتماعى و فرهنگى آن‌ها گذاشت. اگرچه او در این راه یگانه نبود، اما در موقعیت دشوارى قرار داشت. این موقعیت دشوار شامل حال همه ی كسانى مى‌شد كه كودكان پس از انقلاب مشروطه بودند. در این دوره، نوگرایى سیاسى كه حكومت قانون و مردم سالارى بود،‌ اگرچه رو به خاموشى مى‌رفت، اما نوگرایى در چهره‌هاى اجتماعى و فرهنگى از هر سو زبانه مى‌كشید و راه خود را باز مى‌كرد. یكى از جنبه‌هاى نوگرایانه‌اى كه گروهى از پیشگامان دوره ی مشروطه آغاز كردند و به فرزندان خود در دوره ی بعد سپردند،‌ تحول در "مفهوم و نهاد كودكى" در ایران بود. پدران و مادران نسل یمینى شریف‌ها در دوره ی مشروطه كوشش كردند گره‌هاى سیاسى و اجتماعى در راه حكومت قانون و ساخت سازه‌هاى نوگرایانه را باز كنند، اما به عمق رساندن این پدیده به دست آنان ممكن نبود و این كار می بایست در دوره ی بعدى از تاریخ انجام مى‌شد. در دوره ی رضاشاه، اگرچه درهاى تحول خواهى سیاسى بسته ماند، اما درهاى تحول خواهى اجتماعى با شتاب هر دم فزاینده رو به بازشدن گذاشت. در هر تحول خواهى اجتماعی،‌ بنیاد كار بر آموزش و پرورش استوار است و از این رو كار با كودكان از اهمیتى فراوان برخوردار است. این تحول خواهى در ایران آن روز، بیش از همه خود را در راه اندازى مدرسه‌هاى نو نشان مى‌داد. مدارسى كه در آن زمان البته با خواست عموم مردم همگام نبود و گوشه‌هایى از بازدارنده‌هاى نوگرایى را در این سرزمین نمایش مى‌داد. در این باره خود یمینى شریف مى‌گوید:‌ «مدرسه‌هاى آن زمان برخلاف مكتب ها با جامعه هماهنگ نبودند و نوعى دوگانگى بین مدرسه و جامعه وجود داشت. مدرسه به علل مختلف نمى توانست با جامعه بجوشد و یكى شود و خواست هاى جامعه را برآورد. البته در آن زمان تباین بین جامعه و مدرسه به شدت چند دهه ی بعد نبود. ولى به هرحال یكدل و یك سو نبودند (۲). پس نخستین كار این گروه از نواندیشان همساز كردن سامانه ی آموزش و پرورش با جامعه بود. كارى كه خود به خود به خانواده و دگرگونى در آن ره مى‌سپرد.

یمینى شریف در سال ١٢٩٨ش در مركز تهران، در محله‌هاى پیرامون بازار معروف به پامنار زاده شد. بخشى از كودكى خود را در ده دربند كه در كوهپایه‌هاى البرز بود،‌ گذراند. زندگى در شهر با فضا‌هاى سنتی و زندگى در دامن طبیعت سبز و سنگى كوه و زندگى در كنار برخى از چهره‌هاى برجسته ی آن دوران مانند فرخى یزدی،‌ شاعر ستیزه جو، براى او چیزهایى بسیارى داشت كه بیاموزد. آن گونه كه خود بیان مى‌كند،‌ آموزش دوگانه در مدرسه‌هاى نو و مكتب خانه جنبه‌هاى گوناگونى از چهره‌هاى دگرگون شونده ی جامعه را آشكار مى‌كرد. او در شهر، ترانه سرایى مى‌آموخت و در مكتب خانه و هیئت‌هاى مذهبى، سروده‌هاى سوگوارانه. در حقیقت بخش نخست زندگى او یا دوره ی كودكى و نوجوانى او به درك ناسازواره‌هاى در كنار هم گذشت. به گونه‌اى كه در تحلیلى كه پس از آن از نقش مكتب خانه كرده است، چنین گفته است: «با آن كه مكتب به سنت قدیمی و به دست كسى كه تخصصى در تعلیم و تربیت نداشت اداره می شد،‌ چون روش آن تجربى و بر سبیل سنت و عادت بود، با خواست هاى جامعه آن زمان تطبیق مى‌كرد و همگام بود. درس  ها و فعالیت‌هاى مكتب در متن زندگى آن روز جامعه بود. مكتب چنان تربیت مى‌كرد كه جامعه مى‌خواست و جامعه محصولى مى‌خواست كه مكتب مى‌توانست بدهد. » (۳)

یمینى شریف در همان حال كه در مدرسه درس مى‌خواند، به مكتب خانه نیز فرستاده مى‌شد. آن گونه كه خود مى‌گوید:‌ «بین كلاس چهارم و پنجم ابتدایى به این علت كه دبستان تجریش بیش از چهار كلاس نداشت، ‌از رفتن به مدرسه محروم بودم، ولى در عوض به مكتب مى‌رفتم. هنگام تحصیل در دبستان نیز تابستان ها مرا به مكتب مى‌گذاشتند كه بى كار و بى برنامه نمانم و هیچ گاه نیز مزه ی بازى و تفریح و شادى را نچشم. با رفتن به مكتب و مدرسه و زندگى در شهر و ده،‌ ناچار تحت تاثیر دوگانه ی فرهنگ زمان واقع شدم. خارج از مكتب، تاثیر جنبه ی رنگ گرفته از فرهنگ غرب،‌ از جمله شعرها و تصنیف هاى جدید، ‌در مكتب، تحت نفوذ فرهنگ سنتى و مذهبى از جمله شنیدن و خواندن اشعار مذهبى مانند نوحه ها،‌ مدایح اولیا و انبیا و اشعار خوش آهنگى كه برای سینه زنی‌ها ساخته مى‌شد و در تمام سال به خصوص ماه محرم رواج كامل داشت. خارج از مكتب مى‌خواندیم:

مرغ سحر ناله سر كن / داغ مرا تازه تر كن

راه شرر بار این قفس را / برشكن و زیر و زیر كن

بلبل پربسته، ‌ز كنج قفس درآ / نغمه آزادى نوع بشر سرا

در مكتب كه محل آن یا در مسجد یا در تكیه بود، مى‌خواندیم و سینه مى‌زدیم:

در كرب و بلا قحطى آب است عموجان / در كرب و بلا قحطى آب است عمو جان

رسان آبى به طفلان / رسان آبى به طفلان  (۴)

این دوگانگى در ساخت شخصیت، پدیده‌اى بود كه البته دامن چند نسل از ایرانیان را گرفت که در آن مردمى كه میان سنت و تجدد اسیر مانده اند، با یك دست گذشته را پیش مى‌كشیدند و با دست دیگر آن را پس مى‌زدند. وضعیت ناگوارى كه براى كودكانى مانند او از این ناسازوارى به جاى مانده است،‌ ریشه‌هاى ناكامى در تحول از سنت به مدرن را در ایران نشان مى‌دهد. یمینى شریف درباره ی ویرانگرى شخصیت كودك از سوى مكتب دار خاطره‌اى تكان دهنده دارد. او به یاد مى‌آورد كه : «مكتب دار كه او را آمیرزا مى‌گفتند، همیشه مراقب رفت و آمدهاى مردمى بود كه از نظر او اعیان و اشراف و پول دار بودند. هروقت خبردار مى‌شد كه چنین اشخاصى گذارشان به كوچه ی مجاور مكتب مى‌افتد،‌ بچه مكتبی‌ها را آماده مى‌كرد و شعرى را كه قبلن ‌به آن ها یاد داده بود، به یادشان مى‌آورد. و به محض این كه شخص مورد نظر به مكتب نزدیك مى‌شد،‌ بچه‌ها را به صورت گروه سرود خوانان در مى‌آورد، آن ها را به پیشباز آن شخص مى‌برد و دربرابرش نگه مى‌داشت. بعد به بچه‌ها فرمان مى‌داد كه شعر خود را بخوانند. من هم در میان آن ها بودم و مى‌خواندم:

سلام علیكم ایا با سخا / كنم عرض بر خدمتت برملا

فقیران كاتب به مكتبسرا / دعا مى‌كنند بر تو صبح و مسا

الهى تا جهان باشد تو باشى /  زمین و آسمان باشد تو باشى

زمین و آسمان و چرخ گردان / دل ناشاد ما را شاد گردان

شعر كه تمام مى‌شد، پولى از آن عابر متشخص مى‌گرفت و راه را برایش باز مى‌كرد. دل ناشاد ما به همان حال كه بود باقى مى‌ماند، ولى دل آمبرزا شاد مى‌شد.» (۵)

چنین خاطراتى كه از ذهن او برآمده نشان مى‌دهد كه چه گونه نهاد كودكى در این جامعه دستاویز حرص و آز مكتب دار بى سوادى قرار مى‌گرفت كه براى اندوختن مال، شخصیت كودكان را ویران مى‌كرد. به گونه‌اى دیگر مى‌توان گفت كودكى كه در مكتب خانه راه گدایى را مى‌آموخت،‌ پس از آن ممكن بود كه این كار را عیب و ننگ نشمارد و خود زمانى دیگر دست به این كارها بزند.

گذار از میان این ناسازها و ویرانى بنیادهاى كودكى، پدیده‌ ی ساده ای نبود كه یمینى شریف‌ها بتوانند با آن كنار بیایند. همان گونه كه در دهه‌هاى بعد ثابت شد،‌ نقش آن‌ها چنین بود كه نه تنها روند منفى بنیادهاى سنتى مفهوم كودكى را در ایران از حرکت بازبدارند، بلكه با حركتى اثباتى روند مثبت شكل گیرى نهاد كودكى مدرن را نیز پایه بگذارند. یمینى شریف در وضعیتى از تاریخ ایران قرار گرفته بود كه هم زمان باید سازه‌هاى كهن را فرو مى‌ریختند و براى سازه‌هاى نو معمارى مى‌كردند. در صد و پنجاه سال گذشته شاید هیچ نسلى به اندازه ی آنان این فشار دوگانه ی ویران كردن سازه‌هاى كهن و برافراشتن سازه‌هاى نو را بردوش نداشته است. در این زمینه راه اندازى نخسیتن نشریه ی كودكان ایرانى از سوى خود ایرانیان و نقش یمینى شریف در آن جالب توجه است. به گفته او، ‌پس از آن كه آقاى بهمنیار استاد برجسته ادب فارسى شعرهاى او را مى‌بیند، او را با یكى دیگر از سازندگان این حلقه آشنا مى‌سازد. یمینى شریف خود در این باره مى‌گوید:‌‌ «چند شعر نیز به فارسى براى كودكان سرودم و آن ها را نیز به نظر او رساندم. او علاوه بر این كه بر تشویق و تحسینم افزود، مرا به معلمان دانشسرا از جمله آقاى ابراهیم بنى احمد به عنوان شاعر و نویسنده آینده كودكان معرفى كرد. آقاى بنى احمد علاوه بر تشویق و تحسین گفت: " من باید مجله‌اى را براى كودكان به وجود بیاورم و اشعار ترا در آن به چاپ برسانم". و مرا برآن داشت كه به گفتن اشعار كودكان ادامه دهم تا گرفتن امتیاز مجله عملى شود. من از تشویق ها و وعده ی او چنان به شوق آمدم كه در هرجا و همه وقت چه در مدرسه چه در خانه،‌ چه در كوچه چه در اتوبوس، شعر مى‌گفتم و بر روى كاغذ پاره‌هایى كه همیشه در جیب داشتم،‌ مى‌نوشتم. » (۶)

كافى است آن روزگار را كه براى كودك هیچ ارزشى قایل نبودند،‌ با امروز بسنجیم. نشریه درآوردن براى كودكان به گونه‌اى حركتى مجنون وار بود كه جامعه ظرفیت پذیرش آن را نداشت. اما آنان بایست این كار را انجام مى‌دادند و دادند. نتیجه این شد كه كودكان و سامانه ی آموزش و پرورش فكر كرد كه مى‌شود براى كودكان این مرز و بوم هم نشریه‌هاى نخصصى و متناسب با ظرفیت‌هاى شناختى آنان منتشر كرد. اما به گفته خود یمینى شریف این كار آسان نبود و همواره با خون دل همراه بود. به گفته ی خودش : «روزهاى سختى بود که با هزار خون دل و با هزار جان كندن شعرى مى‌‌گفتم، كتابى فراهم مى‌كردم، بغل مى‌زدم و به چاپ خانه مى‌بردم و به حساب جیب خودم به دستگاه چاپ می دادم. توزیع كننده هم خودم بودم، ‌كتاب‌ها را به كتاب فروشی‌‌ها می بردم كه آن روزها دكه‌هایى بودند كنار خیابان‌ها و بعد كه می رفتم براى حساب رسى تازه چیزى هم بدهكار مى‌شدم.» (۶)

به سبب دگرگونى در نگرش اجتماعى نسل جوان در دهه ی ٤٠ ، به ناگهان ارزش‌هاى ساخته شده در برخى از حوزه‌هاى فرهنگى به شدت به پرسش گرفته شد. در زمینه ی ادبیات كودكان قرعه به نام صمد بهرنگى افتاد كه با ادبیاتى آتشین یمینى شریف را بر صندلى اتهام بنشاند و در باره اش این گونه داورى كند:‌ «وصفى كه آقاى یمینى شریف در اثر خود از «‌بچه‌هاى بد» و «‌لولو»‌ مى‌كند، ‌درست وصف میلیون ها بچه ی فقیر و كارگر و قالی باف و ولگرد هم وطن ماست. ایشان خیال مى‌كنند همه ی بچه‌هاى ایران و حتا دنیا، مثل آن چند نفر بچه ی تى تیش مامانى دور و برشان هستند با موهاى روغن زده و شانه خورده كه اتوى شلوار كوتاهشان خیار تر را به دو نیم مى‌كند و هرگز در ملا عام فحش از دهنشان شنیده نمى شود و داد هم نمى زنند و توى خاكروبه‌ها نمى لولند و صبح تا شام توى خیابان ها و رستوران ها بلیت بخت آزمایى هم نمى فروشند و چوب رختى و روپوش لباس و آب یخ و غیره هم دوره نمى گردانند و در زیر زمین هاى نمور و تاریك هم قالى نمى بافند و... بس نیست؟ این همه بچه كه صبح تا شام در كوره ی تجربه‌هاى تلخ زندگى مى‌پزند و جزغاله مى‌شوند به نظر آقاى یمینى بچه‌هاى بدى هستند، اما آن چند بچه‌اى كه هنرشان فقط داد نزدن و فحش ندادن و تروتمیز بودن و با قاشق و چنگال غذا خوردن و اطاعت از پدر و مادر است،‌ بچه‌هاى خوب و نمونه اند.» (۷)

اما مشخص نیست كه یمینى شریف چه گونه هوادار آن چند بچه ی تى تیش مامانى بوده است و با كدام دلیل آن بچه‌هاى محروم را نمى دیده است. او آموزگارى پیشرو بوده است كه در بیش تر دوره‌هاى زندگى خود كوشش كرده است كه جریان آموزش و پرورش نوگرایانه و خلاق را به همراه هم فكران اندك خود جا بیاندازد. اما دگرگونی‌هاى فكرى جامعه ی ایران و گرایش به اندیشه‌هاى انقلابى از هرگونه و جنس آن، اجازه نمى داد كه زیرساخت‌هاى فرهنگى كه از دوره ی رضا شاه با شتاب پا گرفته بود،‌ به درستى ارزیابى شود. به همین دلیل به پرسش گرفتن یمینى شریف،‌ به پرسش گرفتن روند شكل گیرى نهاد كودكى در این سرزمین بود. یكى از دشواری‌های آن دوره این بود كه جامعه درك عمیقى از مناسبات نوگرایانه یا مدرن نداشت. صمد بهرنگى به عنوان یك نویسنده ی انقلابى در حقیقت به جنگ نظم موجود رفته بود،‌ هنگامى كه مى‌گفت:‌ «مقدمه‌اى كه براى « فرزندان عزیز » (‌لابد همان تى تیش مامانی‌ها ) نوشته اند، نشان مى‌دهد كه ایشان واقعن باورشان شده كه رسالت رهبرى كودكان این مملكت ( اقلن از مدت ها پیش ) به عهده ی ایشان گذاشته شده. ملاحظه بفرمایید : از بیست و پنج سال پیش تصمیم گرفتم كه عمر خود را وقف شما كنم... این اعتقاد هیچوقت در من سست نمى شود كه كلمات وسیله رساندن معنى از فكرى به فكر دیگر است. ( البته منظور استاد اینست كه كلمات وسیله رساندن فكر از كسى به كس دیگر است. فقط غلط چاپى بى اهمیتى رخ داده.).. من آنقدر مى‌نویسم و مى‌گویم تا همانطور كه تا به حال پیروز شده ام بعدها هم پیروز بلكه پیروزتر باشم..."‌ نقل از مقدمه

من نمى دانم پیروزى در مجموع معتقدات آقاى یمینى شریف چه مفهومى دارد. باید خودشان زحمت قبول بفرمایند و لطفن توضیحى بدهند. اما مى‌شود از ایشان پرسید كه حاصل این ۲۵ سال رسالت و خود را وقف كردن و پیروزى دایمى چیست؟» (۸)

اكنون كه از هر دو زمانه،‌ یعنى زمان آغاز كار یمینى شریف و زمان كار صمد بهرنگى دورتر شده ایم، به همان نسبت هم با فروكش كردن جامعه‌اى درگیر احساسات انقلابی و رشد نسبى عقلانیت انتقادى، مى‌توان گفت كه حاصل آن بیست و پنج سالى كه یمینى شریف و اندك همراهان او براى كودكان كار كردند، تحول در چند سازه ى بنیادى از نهاد كودكى بود. این سازه‌هاى بنیادین از بهداشت آغاز ‌شد،‌ پوشاك و اسباب بازی‌ها و سرگرمی‌هاى آنان را دربر گرفت و سپس به آموزش و پرورش،‌ ادبیات كودكان و حقوق كودك منجر شد. اگر تحول همه جانبه در نهاد كودكى در آن بیست و پنج سال به دقت كاویده شود كه در كتاب‌هاى "تاریخ ادبیات كودكان ایران" از جنبه ی ارایه سند،‌ كاویده شده است،‌ حاصل آن رسالت مشخص مى‌شود.

صمد بهرنگى به عنوان آموزگار و نویسنده ی محروم ترین كودكان لایه‌هاى اجتماع،‌ به سبب نگرش دوران، تحول در نهاد كودكى را، هنگامى حقیقى مى‌پندارد كه جامعه، كودكان فرودست خود را هستى و زندگى دوباره ببخشد. این درخواست، ‌البته بسیار شریف و انسانى است،‌ اما جامعه تنها از كودكان فرودست تشكیل نشده است. نگاه به نهاد كودكى هنگامى اثرگذار خواهد بود كه تمامى طیف‌ها و لایه‌هاى آن دیده شوند. در امتداد همان نقد، صمد بهرنگى خطاب به یمینى شریف مى‌گوید: «در نظم «كلید مادر» بچه‌اى مى‌گوید كه مادرم یك دسته كلید دارد،‌ و وسط آن ها یك كلید سفید. «بچه خوب كه باشم بد نباشم- به سر و روى خودم خاك نپاشم» مادرم گنجه را باز مى‌كند و «خوردنی ها همه جور پیدا مى‌شه،‌ اما وقتى كه كثیف و بد باشم- خاك و آشغال به سر و روم بپاشم – بریزم روى لباسم همه چیز – نباشد دست و پام تمیز –  كلید از جیب مامان درنمیاد – كارى از دست كسى برنمیاد."‌

نتیجه: اگر مى‌خواهى شكمت سیر باشد و انواع شرینی‌ها و خوراكی ها گیرت بیاید، ‌باید خودت را تمیز نگه دارى و خاك و آشغال به سر و رویت نپاشى.

مى شود از آقاى یمینى شریف پرسید كه واقعن اگر آن بچه ی ساكن گودهاى كوره پزخانه‌هاى جنوب تهران لباسش را تمیز نگه دارد و آن بچه ی قالی باف زردنبو خودش را شیك و پیك كند (كه هیچ گونه امكانى براى این كار نیست) نان خامه‌اى و پلو گیرش مى‌آید؟‌ » (۸)

 بدون كم ترین شكی،‌ نقطه ی تحول در سازه ی كودكى مدرن،‌ رعایت بهداشت كودكان است. یعنى اگر بهداشت كودكان رعایت شود،‌ مرگ و میر آنان پایین مى‌آید و آن گاه موضوع آموزش و پرورش و ادبیات كودكان نیز معنا پیدا مى‌كند. من در مقاله‌اى دیگر به نام «مشروطه،‌ سرآغاز دگرگونى در مفهوم و نهاد كودكى در ایران »‌ به این نكته اشاره كرده ام كه كارهایى كه در زمان میرزا تقى خان امیركبیر با عنوان مشاركت دولت در امر آبله كوبى كودكان انجام شد،‌ سرآغاز همه ی آن تحولاتى است كه در یك صد و پنجاه ساله ی اخیر در موضوع زیست و فرهنگ كودكان شاهد آن هستیم. بدون توجه به این مقوله نمى توانستیم به تن درستى كودكان و در نهایت به ادبیاتى در گام‌هاى بالاتر برسیم. صمد بهرنگى نیز به عنوان یك انقلابى ناگزیر شده بود بر پایه ى نظام دو قطبى، دربرابر تحول در بهداشت كودكان،‌ تحول در بهداشت كودكان فرودست ترین لایه‌هاى اجتماع را بگذارد و باید گفت كه كار خود صمد بهرنگى نیز در داستان نویسى با چنین شخصیت‌هایى، بخشى از تحول نهاد كودكى مدرن در ایران بوده است كه در جاى دیگر باید به آن پرداخت.

هنگامى كه یمینى شریف و گروه اندك پیشروان آموزش و پرورش ایران، كار در زمینه پایه گذارى "مفهوم ونهاد كودكى مدرن" را در ایران آن روز آغاز كردند،‌ كودكان جامعه ایران از دوره ی مشروطه با گذشت هر دهه در سازه‌هاى نهاد كودكى كه بهداشت، پوشاك،‌ بازی‌ها، سرگرمى و اسباب بازى ها، آموزش و پرورش،‌ و حقوق كودك است، گام به گام پیش رفته بود. در دوره‌اى كه یمینى شریف كار خود را آغاز كرد،‌ نرخ مرگ و میر كودك ایرانى نسبت به دوره ی مشروطه پایین آمده بود،‌ ولی هنوز بهداشت عامل اصلى و پایه‌اى در تحول نهاد كودكى بود. به همین دلیل است كه یمینى شریف موقعیت كارى خود را چنین شرح مى‌دهد:‌ «مرا مسخره مى‌كنند كه درباره‌ى مگس شعر گفته‌ام یا درباره‌ى تیر كمان و بچه‌هاى سنگ پران. این ها كه مسخره مى‌كنند آن روزها كجا بودند كه كله‌ى ده ها بچه مى‌شكست، ده ها چشم معیوب مى‌شد؟. حالا دیگر از این بازی‌ها خبرى نیست. بچه‌هاى امروزى دیگر تیر و كمان نمی‌شناسند، ‌اما آن روزها هر بچه‌ای تیر و كمانى داشت. پدر و مادرها مى‌آمدند پیش من مى‌‌گفتند فلانى تو كه براى بچه‌ها كار مى‌كنى و مهم تر تو كه مطبوعاتى هستى براى این تیر و كمان فكرى بكن، و من مى‌گفتم:‌

آى بچه جان، آى بچه جان / سنگ توى كوچه نپران

سنگ مى‌زنی، سر مى‌شكنى / خدا نكرده ناگهان

من به روستاها مى‌رفتم، به كویر می رفتم. یك بار سقف اتاقى دیدم سیاه از مگس، ‌بچه‌ای دیدم با كپه‌ای مگس روى صورتش. انگار كه صورتش را زغال مالیده بود. در مقابل این ها نمی‌شود ساكت بود. باید براى بچه مى‌گفتم كه پاهاى مگس ناخوشى مى‌آورد. و این بچه، ‌وقتى شعر مگس را مى‌خواند ناخوشى را از خودش دور مى‌كرد. ‌من كه براى دل خودم شعر نمی‌گفتم، ‌من مطبوعاتى بودم، ‌جریانات روز را می دیدم، متاثر می شدم و مى‌گفتم.» (۹)

اكنون تصور كنید كه یمینى شریف شاعر كودك نبود،‌ و یك بهداشت كار یا یك پزشك كودكان بود. او باید چه گونه با یكى از اصلى ترین سازه‌هاى نهاد كودكى مدرن كه بهداشت و پایین آوردن مرگ و میر است،‌ برخورد مى‌كرد؟. براى كسانى كه در آن دوره دست اندركار ساختن نهاد كودكى مدرن بودند، پدیده ی توجه به بهداشت كودكان بسیار رایج بوده است. در این زمینه كارى كه باغچه بان در سال ١٢٩٨ در مرند براى مداوا و درمان قارچ‌هاى كچلى كودكان كرده است،‌ گواه بسیار روشنى بر تحول و پیشرفت گام به گام سازه‌هاى نهاد کودکى در ایران است. وی می گوید: «خاطره ى پر ادبار اولین روزى را که وارد کلاس درس شدم، تا به امروز از یاد نبرده ام. هواى کلاس به اندازه‌اى تهوع آور بود که به محض ورود احساس سرگیجه کردم. منظره ى سرهاى کچل و بدن‌هاى چرک و کثیف شاگردان قابل توصیف نیست. البته همان طور که بعدها برایم روشن شد، بیمارى کچلى و تراخم و غیره منحصر به آن مدرسه نبود. حتا در شهرهاى بزرگى مانند تبریز و شیراز وضع به همین منوال بود. یکى از کارهاى روزانه ى من مبارزه با کچلى شاگردانم بود. چون از خود پولى نداشتم از آشنایان اعانه مى‌گرفتم و به مصرف دوا و درمان و تمیز کردن آن ها مى‌رساندم، حتا صابون مى‌خریدم و همراه دستورهاى بهداشتى براى مادران شاگردان فقیر خود مى‌فرستادم که سرولباس بچه هایشان را بشویند.» (۱۰).

و این درست همان كارى بوده كه یمینى شریف در شعرهایش انجام داده است. این پدیده البته مختص به ایران نیز نبوده است. براى این كه مشخص شود، كه این تحول ویژه‌اى این سرزمین نبوده است،‌ و در كشورهاى دیگر هم كم و بیش چنین تحول همسانى صورت گرفته است،‌ با نگاه به تاریخ ادبیات كودكان جهان به سراغ آلمان مى‌رویم.. در سده نوزدهم در شهر فرانكفورت،‌ پزشكى به نام هاینریش هوفمن Heinrich Hoffmann زندگى مى‌كرد كه به سبب نوشتن كتابى براى جشن تولد كودك سه ساله اش در سال ۱۸۴۴م به نام «بچه ژولیده مو» (۱۱) ،‌ همان مسیرى را رفته است كه در ادبیات كودكان ایران،‌ كسى مانند یمینى شریف پیموده است. هووفمن در یكى از این داستان‌ها به نام «داستان بسیار غم انگیز بازى با فندك»، به یكى از دردها و زخم‌هاى جامعه آن روز آلمان اشاره دارد. در آن روزگار به سبب وجود كبریت‌هاى فسفری،‌ جان بسیارى از كودكان در خطر بود. هووفمن براى هشدار دادن به بچه‌ها این داستان را نوشت و آن‌ها را اندرز داد كه با این گونه از كبریت‌ها بازى نكنند. دكتر هوفمن با توجه به فضاى آلوده ی شهر فرانكفورت در آن زمان،‌ داستان‌هاى دیگرى نیز نوشت كه در تحول بهداشت زیستى كودكان موثر بود. هوفمن خود در خاطراتش مى‌گوید كه موضوع مهم در آن روزگار این بود كه از چه راه‌هایى مى‌توان بهداشت كودكان را بالا برد. به همین جهت ادبیاتى آفرید كه عمیقن درگیر با سازه‌هاى شكل دهنده نهاد كودكى بوده است. بخشى از داستان او چنین است:‌«ببینید، او این جا ایستاده، پیف ! بچه ژولیده موى ! او نمى گذارد ناخن‌هاى دو دستش را بگیرند. ناخن هایش تقریبن عمر یك ساله دارند. نمى گذارد موهایش را شانه كنند. هركس او را ببیند مى‌گوید پیف ! بچه ژولیده موى كثیف !» (۱۲)

اكنون اگر جایگاه هوفمن را با یمینى شریف عوض كنیم. یكى پزشك كودكان و‌ دیگرى آموزگار كودكان،‌ این نكته آشكار مى‌شود كه ادبیات كودكان براى این كه به مرحله ی مدرن خود برسد،‌ نیاز داشته است، بر روى چند سازه ى بنیادى كه نخستین آن‌ها بهداشت و كاهش مرگ و میر كودكان است،‌ بایستد. هووفمن در خاطرات خود كوچه‌هاى آلوده فرانكفورت را سرچشمه همه بیماری‌هاى كودكان مى‌داند. این موضوع را یمینى شریف به خوبى مى‌دانست، چنان كه بارها در این زمینه در هرجا سخن گفته است. او دریكى از سرمقاله‌هاى بازى كودكان در این باره مى‌گوید:‌ كوچه مركز نشر و تاثیر بیماری هاست. از كوچه اقسام ناخوشی هاى جلدى و تراخم توسط بچه‌هاى بوالهوس به خانه منتقل مىشود. اگر با دقت كامل در یكى از كوچه‌هاى شهر تهران كاوش كنید از ده نفر كودك ولگرد یكى را كچل و سه تاى آن ها را مبتلا به مرض تراخم پیدا مى‌كنید. تقصیر ولگرد شدن اطفال بیش تر به گردن پدر و مادر و مخصوصا معلمان آن ها مىباشد… این ولگردی‌هاى كوچك مقدمه ی ولگردی هاى بزرگ است بوالهوسى و چاقوكشى و قماربازى از كودكى آغاز مى‌گردد.» (۱۳)

به سخن دیگر باید گفت،‌ یمینى شریف و همكاران او در این دوره در كار شاعرى و نویسندگى كودك، براى جامعه تولید معنا مى‌كردند تا روند تحول مفهوم كودكى در آن شكل بگیرد. هنگامى كه كودك از جنبه بهداشتی،‌ پوشاك، حقوق اجتماعى و حقوق كودك وضعیت ناگوارى داشت،‌‌ ادبیات كودكان آن سرزندگى و شادى را نمى توانست داشته باشد. نمى توانست تنها به موضوع‌ها و درونمایه‌هایى كه وصف زیبابی‌هایى زندگى و طبیعت بود،‌ اشاره داشته باشد. آیا تا كنون كسى از پژوهشگران به این موضوع توجه كرده است كه چرا توصیف زیبایی‌هاى طبیعت و زندگى در شعر دو شاعر برجسته ی دهه چهل، از شاعر دوره پیش از خود یعنى یمینى شریف بیش تر است؟ این پدیده دقیقن‌ از تحول اجتماعى در نهاد كودكى سرچشمه گرفته است.

اما همواره این گونه نبود كه جامعه ارزش كارهاى یمینى شریف را نشناسد. كسانى در این میان بودند كه با ظرافت تمام درباره نقش او در تحول مفهوم و نهاد كودكى مدرن در ایران داورى كرده اند. زهرا خانلرى به عنوان یكى از فرهیختگان فرهنگ و ادب این سرزمین درباره كارى كه یمینى شریف در نشریه بازى كودكان ارایه داده است،‌ این گونه به داورى نشسته است:‌ «تاکنون بچه‌هاى ما با قصه‌هایى که پر از ترس ور لرز بود خود را سرگرم مىکردند و یا مجبور بودند نصایح فصیح و بلیغ پدر و مادر خود را بشنوند. طلسم این کار به دست شما گشوده گشت. شما به وجود کودکان ما اهمیت دادید و با ذوق مخصوص خود براى آن ها مجله منتشر ساختید. مجله شما کاملن با روحیه اطفال سازگار است. به انها هم هنر مىاموزد، هم ادب، هم بازى یاد مىدهد، هم بهداشت.» (۱۴)

این داورى روى نكته‌هاى برجسته‌اى انگشت مى‌گذارد. نخست این كه خانلرى روشن مى‌سازد یمینى شریف‌ها به وجود كودكان اهمیت دادند،‌ سپس در سازه‌اى هماهنگ نه تنها به بهداشت آن‌ها توجه كردند كه بازى و هنر آن‌ها را نیز در نظر داشتند. یعنى آن‌ها را از یك مرحله فرهنگى پست تر به یك مرحله فرهنگى بالاتر راهبرى كردند.

با این همه یمینى شریف كه در دو دهه ۴۰ و ۵۰ زیر فشار گرایش‌هاى تندروانه با تحلیل‌هاى "هم زمانى" و در نتیجه "نابه جایى زمانى" یا "پریشانى زمانى" Anachrony قرار گرفت،‌ در گفت و گو با روزنامه اطلاعات سال ۱۳۵۲ش دغدغه‌هاى خود را از روند بازدارنده‌هاى ادبیات كودكان این گونه بیان كرد:‌ «اکنون باید به نفع کشور و فرزندان کشور و به سود توسعه و ترقى این رشته از ادبیات فعالیت هاى شایسته‌اى انجام گیرد. ادبیات کودکان را در خط خود بیاندازند و سادگى و صراحت و سلامت و روانى را در این آثار حفظ کنند و ادبیات کودکان را مانند خود کودکان پاک و ساده و بى آلایش نگاه دارند. ادبیات کودکان را گودال تخلیه عقده‌هاى وجود نکنند و آن چه را که از ناراحتى و غم و یاس و بدبختى و نفرت دارند در قالب کلمات مبهم و جملات پیچیده که بیش تر به لغز و معما شبیه است تا به داستانى یا شعرى براى کودکان نریزند و دیگران را هم به پیروى از خود دعوت نکنند. اگر دردى دلازار و غمى جانکاه دارند، از وضع روزگار و اوضاع خود ناراضى اند، در کارهاى خود شکست خورده و خیال گله و اعتراض و شكوه و شکایت دارند، آن ها را در قالب نوشته‌هایى براى بزرگسالان بریزند و دست از سر ادبیات کودکان بردارند. کودک را با نوشته‌ها و محصولات فکر و دست خود امیداور و خوش بین بار آوریم تا بتوانیم به آینده‌اى که دوران شکوفا شدن قدرت ها و استعداهاى این نسل است خوش بین و امیدوار باشیم.» (۱۵)

و در نهایت نگاه خود را به ادبیات كودكان و نقش آن در تحول جامعه چنین بیان كرد:‌ «ادبیات كودكان پدیده‌اى است بسیار مهم و زیر بناى تحولات ذهنى و فكرى و اجتماعى و علمى آینده كشور. ادبیات كودكان در ایران كه طى نیم قرن اخیر به وجود آمده به سرعت توسعه یافته و به پیشرفت غیر منتظره‌اى نایل آمده است. (۱۶)

در پایان باید گفت "ادبیات كودكان ایران" با همه نامهربانی‌ها و فشارهاى بیرونى كه در این چند دهه متحمل شده است،‌ به همین سطح از رشد نیز نمى رسید، اگر پیشگامانى چون عباس یمینى شریف سازه‌هاى آن را درست در جاى خود استوار نمى كردند.

پی نوشت ها:

۱- محمود کیانوش، شعر کودک. برگ های ٣٦و ٣٧

۲- عباس یمینى شریف، نیم قرن در باغ شعر کودکان، برگ ١٩

۳- عباس یمینى شریف، نیم قرن در باغ شعر کودکان، برگ ١٩

۴- عباس یمینى شریف، نیم قرن در باغ شعر کودکان، برگ ١٧

۵- عباس یمینى شریف، نیم قرن در باغ شعر کودکان، برگ ١٨

۶- عباس یمینى شریف، نیم قرن در باغ شعر کودکان، بزرگ ٢٤

۷- صمد بهرنگی. مجموعه مقاله ها. برگ ١٢۵

۸- صمد بهرنگی. مجموعه مقاله ها. برگ های ١٢۵و ١٢٦

۹- رستاخیز، ش  ۴۷۰ ، برگ ۷.

۱۰- زندگینامه جبار باغچه بان، جبار باغچه بان، مرکز نشر سپهر، مهر ١٣۵٦، برگ ۵٣

۱۱- Struwwelpeter

۱۲- Dr. Heinrich Hoffmann  English Struwwelpeter

۱۳- از سرمقاله « معلم شما » در بازى کودکان، شماره ٨۵، برگ ٢

۱۴- تاریخ ادبیات کودکان / جلد ششم./ برگ ٦۵١

۱۵- اطلاعات، برگ ١٩، پنج شنبه ١۵ آذر ماه ١٣۵٢، شماره ی ١٤٢٧٣

۱۶- عباس یمینى شریف، نیم قرن در باغ شعر کودکان، برگ ٣٩

موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات ایران

 

اصطلاحات حرف ز

 

شماره ی نوشته :  ١۱ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                                                ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

 ز

 

زائو رنی که زاییده و در بستر است

زابرا از خواب پریده، بد خواب، عصبی

زاپاس ذخیره، یدک، آدم بی مصرف و روار دررفته

زاچ زائو

زاچی روزهای استراحت پس از زایمان

زاد و رود زاد و ولد، فرزندان

زار کوتاه شده ی زایر (زیارت رفته، مانند زار محمد)

زار کوتاه شده ی هزار برای ریال (دو زار، یعنی دو ریال)

زار نا به سامان، خراب، بد

زار بودن کار کسی پیچیده و دشوار بودن کار کسی

زار زار گریه ی شدید

زار زار گریه کردن سخت گریه کردن

زار زدن سخت گریه کردن

زار زدن لباس به تن ناجور و نامناسب بودن لباس

زار و نزار زرد و ناتوان، بد حال و بیمار

زاغ دارای چشمان آبی رنگ

زاغ چشم کسی که چشمان آبی رنگ دارد

زاغ سیاه کسی را چوب زدن پنهانی مراقب کسی بودن

زاغ گرفتن مسخره کردن، شیشکی بستن

زاغ و زوغ فرزندان خردسال، نق، غر و لند

زاغول دارای چشمان آبی رنگ

زاغه جای نگاه داری گاو و گوسفند، حانه ی بسیار محقر، انبار مهمات

زاغه نشین کسی که در خانه ای محقر و آغل مانند زندگی می کند

زاق چشم نگا. زاغ چشم

زال کسی که موهای سر و ابرو و مژه های سفید دارد

زالو آدم سمج

زالو انداختن کرم زالو به تن بیمار انداختن تا خون فاسد را بمکد

زال و زندگی وسایل زندگی، اسباب معیشت

زاله کناره ی برآمده ی جوی، مرز کشتزار

زاله بندی مرزبندی در کشتزار، کرت بندی

زانو قطعه ی استوانه ای با زاویه های گوناگون برای تغییر مسیر لوله یا گرفتن انشعاب

زانو انداختن شلوار کش آمدن پارچه ی شلوار در قسمت زانو (بر اثر دو رانو یا چار زانو نشستن یا سستی بافت پارچه)

زانو بند پارچه ی کشی حلقه مانند که برای حفاظت زانو در برابر ضربه یا در رفتگی بزر آن می بندند

زانو زدن برای تعظیم زانو بر زمین زدن

زانویی نگا. زانو

زاییدن زیر کاری کاری را به دلیل دشواری به پایان نرساندن

زاییدن گاو کسی به دردسر بزرگی گرفتار آمدن

زبان آدم سر کسی نشدن به حرف منطقی تن ندادن و آن را نپذیرفتن

زبان باز کسی که با چرب زبانی به مقصود خود می رسد

زبان باز کردن توانایی گفتار پیدا کردن

زبان بازی چرب زبانی، لفاظی، چاپلوسی

زبان به چیزی باز کردن چیزی را بر زبان آوردن

زبان به دهان کسی گذاشتن به کسی حرف یاد دادن، حرف توی دهان کسی گذاشتن

زبان به دهان نگرفتن پیوسته گریه کردن، آرام نگرفتن

زبان بسته برای تحقیر به آدم های بی عرضه یا کم آزار گفته می شود

زبان بندان کردن دهان همه را با ایجاد وحشت بستن و سپس چاپیدن

زبان پس قفا نوعی گل است

زبان تر کردن سخن گفتن

زبان تلخی درشت گویی، گفتار خشن

زبان چرب و نرم داشتن گفتار خوشایند و فریبنده داشتن

زبان خود را گاز گرفتن از گفتن سخن نا به جا پشیمان شدن، از سخن گفتن خودداری کردن

زبان دراز  بی ادب، گستاخ، کسی که با گستاخی خارج از حد خود سخن بگوید

زبان درازی گستاخی در سخن گفتن، عمل آدم زبان دراز

زبان درازی کردن با گستاخی و بی ادبی خارج از حد خود سخن گفتن

زبان درآوردن آغاز سخن گفتن کودک

زبان در قفا نگا. زبان پس قفا

زبان را گاز گرفتن از گفتن سخنی پشیمان شدن

زبان ریختن سر و زبان داشتن، با چرب زبانی و شیرین سخنی کار خود را کردن

زبان ریزی کردن نگا. زبان ریختن

زبانزد شدن معروف شدن، فاش شدن

زبان زدن سخن گفتن، نوک زبان را به قصد چشیدن به غذایی زدن

زبان زرگری زبانی قراردادی که گروهی در میان خود بدان سخن گویند و دیگران آن را نفهمند

زبان فهم کسی که مطلب یا سخنی را خوب در می یابد

زبان کسی را موش خوردن سکوت کردن، با وجود ضرورت سخن نگفتن

زبان کسی گرفتن لکنت زبان داشتن

زبان کوچک گوشت زبان شکل آویخته در حلق

زبان کوچکه نگا. زبان کوچک

زبان گرفتن لکنت زبان، از حالات و گفتار مرده یاد کردن و دیگران را گریاندن

زبان گرفتن کسی را با زبان خوش آرام کردن

زبان گز چیز تند و تیز

زبان گزه رفتن زبان گزیدن، لب به دندان گرفتن

زبان گیره وسیله ای که پزشک با آن زبان بیمار را هنگام معاینه گرفته و نگاه می دارد

زبان مادر شوهر نوعی گیاه خار داراز تیره ی کاکتوس

زبان مرغی زبانی ساختگی مانند زبان زرگری

زبان مو درآوردن بسیار گفتن و نتیجه نگرفتن

زبان نفهم کودن، بی شعور

زبانی شفاهی

زبر خشن، غیر لطیف

زَ بَر زیر  حرکت های حروف

زبر و زرنگ چابک و فرز

زیر و زبر گذاشتن اعراب گذاشتن بر حروف

زبون حقیر، توسری خور

زبیل آشغال، زباله

زپرتو ضعیف، بی دوام

زپرتی چیز یا شخص ناتوان، زوار در رفته، بی زور

زت زیاد کوناه شده ی "عزت زیاد" در زبان لوطی ها

زحرکش شدن یا شکنجه و آزار زیاد کشته شدن

زجرکش کردن به زجر و شکنجه کشتن

زحمت دادن اسباب زحمت شدن، کنایه از شوهر زنی بودن

زحمت دادن به خود خود را به زحمت انداختن

زحمت کش کارگر، پیشه ور

زحمت کشیدن کار کردن

زحمت را کم کردن رفع مزاحمت کردن

زخم زبان نیش زبان، آزردگی از سخن کسی

زخم و زیلی خونین و مالین، پر زخم

زخمه ضربه ای که برای نواختن به تار می زنند.

زدگی لک یا خرابی در میوه یا پارچه

زدن شکار کردن (دو آهو زدم)، دزدیدن (کیفش را زدند)، کم کردن (صد تومان از حقوقم زدند)، بازی کردن (یک دست شطرنج زدیم)، نوشیدن (بعدش عرق زدیم)، دود کردن (یک بست تریاک زدیم)، ناگهانی در آمدن (پنجره را که باز کردم، سوز و سرما زد تو)، با شتاب رفتن (زد به کوچه)، پیش آمدن (زد و یک روز بازرس آمد)، از مسیر منحرف شدن (به بیراهه زدن، به کوه زدن)، جدی اقدام کردن (حسن می زند تا کار به تری پیدا کند)، بدبخت و بیچاره کردن(او را خدا زده است)، گزیدن مار یا عقرب یا زنبور

زدن برای کسی پشت سر کسی بدگویی کردن، مورد بدبینی قرار دادن

زدن بر سر کسی به کسی ستم روا داشتن، کسی را تحقیر کردن

زدن بر طبل بیعاری خود را به بی دردی زدن

زدن به آن راه خود را به ناآگاهی زدن

زدن به تخته برای جلوگیری از چشم زخم و برای تعریف و تشویق گفته می شود

زدن به تور به چنگ آوردن، تصاحب کردن

زدن به چاک در رفتن، جیم شدن

زدن به سر کسی ناگهان فکری به سر کسی آمدن، عقل خود را از دست دادن

زدن به سیم آخر آخرین چاره را به کار بردن حتا اگر به ضرر باشد، خود را به لاقیدی زدن و به عاقبت کار نیاندیشیدن

زدن به صحرای کربلا مطلبی را به صورت اشاره و کنایه گفتن، روال سخن را به موضوع خاصی برگرداندن

زدن به قدش دست دادن به شیوه جاهلی که با صدا همراه است و هنگام رسیدن به توافق در انجام کاری گویند

زدن به کمر کسی نوعی نفرین و دشنام است

زدن به کوچه ی علی چپ خود را به آن راه زدن، خود را به نادانی ( بی خبری ) زدن

زدن به کوه عاصی شدن و سلاحی برگرفتن و به کوه پناه بردن

زدن به هر دری برای رسیدن به مقصود به هر جا و هر کسی متوسل شدن

زدن خود به آن راه خود را به نادانی ( بی خبری ) زدن

زدن رای کسی کسی را از تصمیمی منصرف کردن

زدن زیر آواز بی مقدمه به خواندن پرداختن

زدن نفوس بد گفته ی کسی را به فال بد گرفتن، فال زدن

زدُ وازد زیر و رو کردن کالا و سوا کردن نوع به تر

زد و بند ساخت و پاخت، بند و بست، توطئه

زد و بندچی توطئه گر، ساخت و پاخت کننده

زد و بند کردن ساخت و پاخت کردن، توطئه کردن

زد و خورد کتک کاری، دعوا و مرافعه

زده صدمه دیده، سوراخ شده، خراب

زده دار دارای لکه یا خراش و آسیب

زده شدن (از چیزی یا کسی) دلزده شدن، بیزار شدن

زرت صدای باد در کردن یا شیشکی

زرت چیزی (یا کسی) درآمدن فرسوده و خراب شدن، درب و داغان شدن

زرت چیزی (یا کسی) دررفتن نگا. زرت چیزی درآمدن

زرت کسی قمصور شدن به وضع بد و خنده داری از پا درآمدن، بیمار شدن، شکست خوردن

زرت و پرت چرت و پرت

زرت و زبیل آت و آشغال، خرده ریزهای کم ارزش

زرت و زورت نگا. زرت و پرت

زرتی بی مقدمه، ناگهان ، بدون مطالعه و تعمق

زرد آلو عنک نوعی زردآلوی نامرغوب و ترش

زرد بودن اوضاع خراب بودن اوضاع

زرد کردن بسیار ترسیدن، از ترس وادادن، کاری را خراب کردن

زرد گوش بی رگ، ترسو

زردمبو آدم ضعیف و کم خون، دارای رنگ و روی زرد

زردنبو نگا. زردمبو

زرده ی کسی نبستن موفق نشدن در کار، بی ثمر ماندن کوشش کسی

زردی کشیدن تحمل کردن، سختی دیدن، انتظار کشیدن

زر زدن دری وری گفتن، گریه کردن

زر زر صدای گوش خراش و یکنواخت، آواز گریه ی نامطبوع بچه

زر زر کردن غر زدن، گریه کردن شدید

زر زرو بچه ای که زیاد عر می زند

زرشک لفظی است مانند زکی که به هنگام باور نکردن و رد کردن حرف طرف گفته می شود

زرق و برق جلوه ی ظاهری، جلا و شفافی

زر اومدی قرمه سبزی سخنی توهین آمیز برای کسی که به قهر می رود یا تهدید به رفتن می کند

زر ورق کاغذ نازک و شفاف و زنگی

زغال اخته میوه ای از زیتون کوچک تر و ترش مزه

زغنبود کوفت، زهرمار، خفه شو!

زغنبود کردن خوردن (به لحن تحقیرآمیز)

ز ِق زدن نق نق کردن بچه که مقدمه ی فریادهای و گریه های بعدی است

زُق زدن تیر کشیدن و درد کردن اعضای بدن

ز ِق ز ِق گریه ی بریده بریده ی بچه

زُق زُق کردن احساس درد و تیر کشیدن

زکی لفظی که به هنگام باور نکردن و رد کردن حرف طرف گفته می شود

زُل خیره

زُل زدن خیره نگاه کردن

زُل زُل نگاه کردن نگا. زل زدن

زلف موهای جلو سر و بناگوش

زلف پاشنه نخواب کنایه از مویی که از نیمه ی پشت بریده و سر آن رو به بالا باشد

زلف گذاشتن موی خود را بلند کردن

زلم زیمبو لوازم بی مصرف و بی ارزش

ز ِله ستوه، عجز

ز ِله شدن به تنگ آمدن، عاجز شدن، به ستوه آمدن

ز ِله کردن به تنگ آوردن، به ستوه آوردن، عاجز کردن

زمانه بازی کردن با زبان بازی و چاپلوسی رفتار کردن

زمخت درشت، ناهنجار

زمخت گفتن دشنام دادن، سخنان درشت گفتن

زمزمه کردن زیر لب خواندن، ترنم کردن

زمین خوار کسی که زنمین های بی مالک را تصاحب کند و به دیگران بفروشد

زمین خوردن از دست دادن تعادل و به زمین افتادن، شکست خوردن در زندگی، شکست خوردن در کُشتی

زمین را به آسمان دوختن گزافه گویی کردن، دروغ های شاخ دار گفتن

زمین زدن به زمین انداختن چیزی یا کسی، شکست دادن حریف در کشتی، سبب پایین آمدن بهای چیزی شدن

زمین گذاشتن چیزی چیزی را ترک کردن

زمین گذاشتن سر مردن

زمین گیر کسی که به سبب بیماری یا پیری نتواند از جای خود برخیزد

زمین گیر شدن ناتوان شدن از پیری یا بیماری

زمین ماندن معطل و معوق ماندن، باقی ماندن و انجام نگرفتن کاری

زمینه سازی کردن مقدمه چیدن برای انجام کاری

زن عاری از مردانگی، ناجوانمرد، ترسو

زن آمدن دشنامی در مقام تحقیر و ریشخند (در پاسخ به کسی که ادعاهای بزرگ کند می گویند: زن آمدی!)

زنانه ویژه ی زنان (مثال: حمام زنانه)، هر چیز موافق کارهای زنان

زناشویی ازدواج، همسر اختیار کردن

زن بردن همسر گرفتن مرد

زنبور زدن نیش زدن زنبور

زنبورک نوعی تفنگ کوتاه یا توپی کوچک که بر جهاز شتر می گذاشتند

زن به مزد دشنامی است به مردان فاسد

زنجیر زدن زنجیر به پشت خود زدن (در روزهای عزاداری ماه محرم)

زنجیر زن کسی که در ماه محرم به پشت خود زنجیر می زند

زندگی مال، وسایل کار و خانه (عجب زندگی خوبی به هم زده است!)

زندگی سگی زندگی سخت و جان فرسا

زند و زا کردن زاییدن، زاد و ولد کردن

زنده باد باقی و شاداب و فرخنده باد

زنده باد مرده باد جار و جنجال سیاسی، تظاهرات سیاسی، شعارهای موافق و مخالف دادن

زنده بلا، مرده بلا کسی که هم در زندگی و هم پس از مرگ موجب زنج و آزار مردم است

زنده به گور کسی که در تیره روزی به سر می برد و زندگی اش فرقی با مردن ندارد

زنده بیوه زنی که شوهرش بدون آن که او را طلاق داده باشد، او را ترک کرده است

زنده دل آدم با شور و حرارت، پرنشاط

زنده شدن حق بازی دوباره پیدا کردن

زن ذلیل مردی که مطیع محض زنش است

زن ِ سفری زن فاسد و بی عفت

زن طلاق مردی که به اندک بهانه ای زنش را طلاق می دهد

زنکه لفظی توهین و تحقیرآمیز به زن

زنگ زمان آموزش درس یا فاصله ی میان دو درس در مدرسه (زنگ انشاء، زنگ تفریح)

زنگ دندان ماندن زمان درازی گرسنه ماندن

زنگ زدن ترکیب شدن آهن با اکسیژن هوا، فرسوده شدن، بی مصرف شدن

زنگوله پای تابوت فرزند مرد یا زن پیر

زن مرده مردی که زنش درگذشته است

زنندگی زشتی، نفرت انگیزی

زننده زشت، نامطبوع، نفرت انگیز

زن و بچه اهل و عیال، زن و فرزند

زن و بچه دار کسی که زن و فرزند دارد

زنیکه نگا. زنکه

زوار زه وار، چیزی شبیه به زه

زوار در رفتن بند و بست چیزی خراب شدن، از شدن خستگی یا پیری از کار افتادن

زوار در رفته پیر و فرسوده، به درد نخور، اسقاط

زَوال مست مست، لول

زوال در آوردن نعمتی را در نتیجه ی ناسپاسی و بی اعتنایی از دست دادن

زود باش ! شتاب کن! عجله کن!

زود بودن فرانرسیدن هنگام کاری

زود رس آن چه که پیش از موقع مقرر به دست آید

زود رنج نازک دل، حساس

زود رنجی نازک دلی، حساسیت

زود فهم کسی که زود چیزی را درک می کند

زور اجبار، الزام

زوراب زدن برای استفراغ زور زدن ولی چیزی بالا نیاوردن

زور آوردن زیر فشار گذاشتن، در تنگنا قرار دادن

زور چپان کردن به زور در جایی فرو بردن

زور زدن فعالیت زیاد کردن، به کار بردن زور و نیرو

زور شنیدن نحمل جور و ظلم کردن

زورکی از روی بی میلی، تصنعی

زور گفتن حرف و خواست خود را به کسی تحمیل کردن

زور گو کسی که خواست های خود را تحمیل می کند

زوزه صدای ناله ی حیوان یا صدای باد

زوزه کشیدن آواز برآوردن (حیوان یا حرکت باد) 

زو کشیدن اصطلاحی از بازی الک دولک که بازنده باید بدون تازه کردن نفس یدود

زهرآب ادرار، شاش، پیشاب

زهرآب ریختن ادرار کردن، شاشیدن

زهر چشم نگاه خشم آلود

زهر چشم از کسی گرفتن ترساندن، چنان تنبیه کردن که دیگر جرات تکرار خطا نباشد

زهرحند خنده ی تلخ و از روی خشم

زهر ریختن در حق کسی بدی کردن، انتقام گرفتن، اصل بد خود را نشان دادن

زهرمار درد بی درمان، کوفت

زهرمار خان ترش رو، اخمو

زهرمار خوردن کوفت کردن، خوردن به تحقیر

زهرمار سلطان ترش رو، اخمو

زهرمار کردن چیزی مانع از لذت بردن از چیزی شدن

زهرمار کردن غذا مانع از خوردن با لذت شدن

زهرماری خوردنی یا نوشیدنی تلخ، کار سخت و دشوار

زهره آب شدن سخت وحشت کردن، از وحشت به حال مرگ افتادن

زهره ترک شدن نگا. زهره آب شدن

زهره ترک کردن سخت ترساندن، از وحشت به حال مرگ انداختن

زهره دان کیسه ی صفرا

زهره کردن بسیار ترساندن

زهره ی کسی آب شدن سخت ترسیدن

زهره ی کسی را آب کردن سخت ترساندن

زهره و زنبل کسی را ترکاندن سخت ترساندن

زه زدن بیرون شدن کمی رطوبت از مخرج، از زیر کار شانه خالی کردن، منصرف شدن

زه زده از میدان در رفته، وارفته، بی حال

زه کشی خشکاندن باتلاق از طریق کندن نهری برای حریان دادن آب راکد باتلاق به آن

زه کشیدن سخت شدن زخم، کشیدن عضله ها

زهکونی اردنگی، تیپا

زهکونی زدن تیپا زدن، اردنگی زدن

زُهم بوی تند و زننده ی گوشت گندیده یا تخم مرغ فاسد

زیاده روی افراط، اسراف

زیاده روی کردن اسراف کردن، افراط کردن

زیادی اضافی، بی مصرف، خارج از حد

زیادی حرف زدن سخنان خارج از موضوع یا بیرون از صلاحیت گفتن، وراجی کردن

زیادی کردن زاید بودن، غیر لازم بودن

زیپ نوعی بست ساخته شده از دو نوار دارای دندانه های فلزی یا پلاستیکی قابل درهم افتادن

زیپ دهن را کشیدن حرف نزدن، دهان را بستن

زیپو بی رنگ و رو، بی رمق، رقیق و بی مزه

زیپو کسی را زدن از کار برکنار کردن، معزول کردن

زیج نشستن خانه نشین شدن، انزوا گزیدن، از دوستان بریدن

زیر آب مجرایی در ته مخازن آب برای خالی کردن آن ها

زیر ابرو برداشتن آرایش ابرو از طریق برداشتن موهای زاید زیر ابرو

زیر آب کردن سر کسی کسی را بی سر و صدا کشتن

زیر آب کسی را زدن با اسباب چینی و توطئه سبب خلع مقام کسی شدن

زیر آبکی شنای زیر آب، پنهانی

زیر آبی نگا. زیرآبکی

زیر اخیه رفتن به نفع کسی به کاری تن دادن

زیر اخیه کشیدن زیر فشار گذاشتن

زیر اخیه گذاشتن کسی را به کاری که سودش به دیگری می رسد گماشتن، زیر فشار گذاشتن

زیر آرنجی بالشی که هنگام دراز کشیدن زیر دست و آرنج می گذارند

زیر انداز پارچه ای که زیر پای کسی یا زیر چیزی گسترانند

زیر بار رفتن قانع شدن، تحمل کردن

زیر بال کسی را گرفتن به کسی کمک کردن

زیر بته عمل آمدن بی پدر و مادر بودن، بی فرهنگ بودن

زیر بغل کسی هندوانه گذاشتن کسی را به قصد دریافت چیزی بیش از اندازه ستودن

زیر بغلی نوعی تنبک که پایه ی دراز آن را زیر بغل می گذارند و آن را می نوازند

زیر پا کردن پیمودن، همه جا را گشتن

زیر پاکشی کردن از زبان کسی حرف کشیدن، کسب اطلاع کردن

زیر پای خود را سست دیدن موقعیت خود را نااستوار دیدن، شغل و سمت خود را در خطر دیدن

زیر پای کسی را جارو کردن سبب اخراج کسی از کاری یا جایی شدن

زیر پای کسی را خالی کردن نگا. زیر پای کسی را جارو کردن

زیر پای کسی را درآوردن نگا. زیر پا کشی کردن

زیر پای کسی نشستن کسی را از راه به در بردن، فریب دادن

زیر پایی چیزی جعبه مانند که پای خود را هنگام نشستن پشت میز روی آن می گذارند. لاستیکی که در کف اتوموبیل می اندازند، بافته ای از کنف که پیش از ورود به جایی برای پاک کردن کفش پهن می کنند

زیر پِل کسی را زدن کسی را راندن و دور کردن

زیر پوست کسی آب رفتن چاق شدن، ثروتمند شدن

زیر پوش جامه ی زیرین

زیر تبری کنده ای که هیزم شکن روی آن با تبر هیزم می شکند

زیر تشکی رشوه

زیر جامه زیر شلواری

زیر جلد کسی رفتن کسی را فریب دادن، اغفال کردن

زیر جلکی پنهانی

زیر جلی پنهانی، آهسته

زیر چاق حاضر، آماده

زیر چاق بودن برای کاری آماده بودن، کاری را بلد بودن

زیر چاق کردن برای آماده کردن خود تمرین کردن و مهارت یافتن

زیر چاقی مهارت

زیر چیزی زاییدن از سنگینی کاری از پا درآمدن و کار را به پایان نرساندن

زیر چیزی زدن حاشا کردن، انکار کردن

زیر خاکی آن چه که از زیر حاک بیرون آید

زیر دادن با کسره خواندن حرفی

زیر درختی میوه هایی که زیر درخت فرو می ریزند

زیر در رو گریزان، گریز پا، شانه خالی کن

زیر دریایی کشتی جنگی که می تواند در زیر آب حرکت کند

زیر دست تابع، فرمان بردار

زیر دستی بشقابی که برای گذاشتن شیرینی و آجیل و مانند آن ها به کار می رود، پیشدستی

زیر دل زدن تهوع آوردن

زیر دل کسی زدن فدر ندانستن، بی اعتنا بودن

زیر دماغ کسی سبز شدن ناگهان در برابر کسی حاضر شدن

زیر دُم سُست  زن منحرف

زیر دم سستی انحراف اخلاقی

زیر دندان کسی مزه کردن از چیزی خوش آمدن، خواهان تکرار چیزی بودن

زیر دین رفتن قرض دار شدن، مدیون شدن

زیر رکاب کشیدن کسی کسی را مطیع و تابع ساختن

زیر زانویی رشوه ی مختصر و نهانی

زیر زبان کشی با زرنگی از کسی حرف بیرون کشیدن، زیر پا کشی

زیر زبانی یواش و آهسته، سخنی که از روی بی میلی گفته می شود

زیر زمین اتاق یا بخشی از ساختمان که در پایین تر از سطح زمین قرار دارد

زیر زیرکی پنهانی، با مکر و حیله

زیر سازی ساختن قسمت زیرین جاده

زیر سایه ی کسی بودن در پناه کسی بودن، از پشتیبانی کسی برخوردار بودن

زیر سبیل در کردن به روی خود نیاوردن، درگذشتن

زیر سبیل کسی را چرب کردن رشوه دادن به کسی

زیر سبیل گذاشتن تحمل کردن، به روی خود نیاوردن

زیر سبیلی در کردن نگا. زیر سبیل در کردن

زیر سر کسی بودن مسئول کاری بودن، در کاری دست داشتن

زیر سر داشتن آماده شدن

زیر سر کسی بلند بودن فریفته شدن به وعده های به تر، کسی که روزگار ناداری خود را فراموش کرده است

زیر سر کسی بلتد شدن با کسی سر و سری داشتن، تحریک شدن

زیر سر گذاشتن نگا. زیر سر داشتن

زیر سری بالش، متکا

زیر شال کسی قرص شدن شکم کسی سیر بودن

زیرش زدن نگا. زیر چیزی زدن

زیر شلواری نگا. زیر جامه

زیر غربالی دانه هایی که به مرغ و پرنده می دهند

زیر غلیانی ناشتایی، غذای صیح، چارپایه ای که زیر غلیان می گذارند

زیر قول خود ردن به گفته ی خود عمل نکردن، عهد خود را شکستن

زیر کاسه نیم کاسه بودن در کاری رازی پنهان بودن، مکر و حیله ای در کار بودن

زیر کاسه نیم کاسه داشتن مکر و حیله ای در کار داشتن

زیر کردن کسی را زیر وسیله ی نقلیه گذاشتن که موجب آسیب یا مرگ او شود

زیر گذر راهی زیرزمینی برای پیاده ها که پیاده رو این سوی خیابان را به آن سو پیوند می دهد

زیر گرفتن نگا. زیر کردن

زیر ِ گوش سخت نزدیک، دم دست

زیر گوش کسی زدن به کسی سیلی زدن

زیر گوشی بالش بسیار کوچک که هنگام خواب زیر گوش می نهند

زیر گوشی در کردن نگا. زیر سبیل در کردن

زیر لب خندیدن تبسم کردن

زیر لبی نگا. زیر زبانی

زیر لفظی هدیه ای که پس از بله گفتن به عروس می دهند

زیر مهمیز کشیدن به کار سخت واداشتن و بهره برداری کردن

زیر نافی هدیه ای که برای بریدن ناف نوزاد به قابله می دهند

زیر نویس پادداشت پایین صفحه، پا نویس، نوشته ی زیر فیلم

زیر و بالا گفتن دشنام های زشت به کسی دادن

زیر و بالای کسی را جنباندن نگا. زیر و بالا گفتن

زیر و رو کردن همه جا را به دنبال چیزی گشتن، به هم ریختن

زیر و زبر گذاشتن حرکت گذاشتن برای حروف، اِعراب

زیست شناسی دانش شناخت حیات و موجودات زنده

زیگزاک خط شکسته، کنگره دار

زیگزاک رفتن به چپ و راست پیچیدن، مستقیم نرفتن

زین کردن گربه ی کسی کسی را به زحمت انداختن، کسی را گرفتار دردسر و ناراحتی کردن

زین و یراق کردن برای کاری آماده شدن، رفتن به جایی

زینه پله

 

 

 ژ

 

ژاکت کت بافته شده از کاموا

ژاندارم مامور انتظامی عضو ژاندارمری

ژاندارمری نهادی که عهده دار حفظ نظم و قانون در بیرون از منطقه های شهری است

ژتون پولک فلزی یا پلاستیکی که به جای پول به کار می رود

ژرسه نوعی پارچه ی نازک، نیم تنه ی بافته از نخ

ژست طرز حرکت و رفتار شخص

ژست آمدن برای افاده حالت به اندام و چهره دادن

ژست دادن تنظیم وضع و حالت و قیافه برای عکس گرفتن

ژست گرفتن به بدن و چهره ی خود حالت ویژه ای دادن

ژل مایعی برای شکل دادن موی سر

ژلاتین ماده ای لزج و چسبنده که آن را از گلیسیرین و قند و آب و آمونیاک می سازند

ژله لرزانک

ژورنال مجله ی ویژه ی چیزی

ژوری هیئت داوران

ژوکر آدم همه فن حریف

ژیلت نیم تنه ی بدون آستین و جلو باز

 

 

 

تحریف در شاهنامه ی فردوسی

 

شماره ی نوشته: ۱۵ / ۱۵

 فرج الله میزانی (جوانشیر)

 تحریف در شاهنامه ی فردوسی

 تحریف شاهنامه و بدل کردن آن به حربه ای در نبرد ایدئولوژیک، به شکل کنونی آن، از زمان روی کار آمدن سلسله ی پهلوی آغاز شد و ادامه پیدا کرد. برای بررسی این موضوع باید نگاه کوتاهی به اوضاع ایران در آغاز سلطنت پهلوی و نیازهای تبلیغاتی این سلسله بیاندازیم.

کودتای سوم اسفند نقطه ی پایانی بود بر روند انقلاب مشروطه و جنبش های ضدامپریالیستی و مردمی که به دنبال و تحت تاثیر انقلاب اکتبر در کشور ما گسترش یافت. در آن زمان ایران بیش از بیست سال بود که در جوشش و کوشش مداوم انقلابی به سر می برد. امپریالیسم انگلیس که واحدهای نظامی آن از سال ۱۹۱۴ تا ۱۹۲۱ کشور ما را اشغال کرده بود، برای سرکوب جنبش انقلابی ایران، کودتای سوم اسفند را سازمان داد و رضاخان را به حکومت رسانید.

پیروزی کودتای سوم اسفند از نظر فنی و نظامی به آسانی انجام پذیرفت. کافی بود فرمانده ی قشون اشغالگر انگلیس انگشت کوچکش را تکان دهد تا پایتخت تضعیف شده و دربار بی اعتبار و پوسیده ی قاجار تسلیم شود، که شد. اما آن چه در پیروزی کودتا دشواری ایجاد می کرد، وجود روحیات انقلابی ضدامپریالیستی و دموکراتیک در میان مردم بود. حکومت کودتا می بایست بر افکار مردم مسلط شود و خود را مدافع خواست های انقلابی مردم معرفی کند. از این جا بود که حکومت کودتا خود را در آغاز ضد اشراف و هوادار مردم و ضداجنبی و حتا ضد سلطنت و هوادار جمهوری نشان داد. رضا خان خود را قهرمان ملی جا زد که از میان مردم برخاسته، مرکزیت دولتی را مستقر ساخته و شیخ های وابسته به استعمار انگلیس (مانند خزعل) را برانداخته است.

این گونه تبلیغات، تا زمانی که رضاخان جای خود را محکم کند، سودمند بود. ولی در دراز مدت نمی شد آن را ادامه داد. نمی شد متحد اشراف و قئودال ها و دشمنان مردم بود و در عین حال مردم را با تبلیغات دولتی علیه اشراف برانگیخت. نمی شد متحد و نوکر انگلیس بود و مدام علیه آن تبلیغ کرد. از این رو لازم بود در این شیوه ی تبلیغاتی تغییری داده و آماج های دیگری را جانشین آماج های نخستین کرد.

در این زمان فاشیسم از راه رسید و جای خالی را در نظام ایدئولوژیک و تبلیغاتی رضاخانی پر کرد و تغییر جهت تبلیغاتی آن را ممکن ساخت.

پیدایش و تحکیم فاشیسم در اروپا درست هم زمان با پیدایش و تحکیم حکومت رضاخانی در ایران است. در سال های    ۱۹۲۱ -  ۱۹۱۹ م که امپریالیسم انگلیس به دنبال راه حلی برای مساله ی ایران می گشت، سردمداران انحصارات امپریالیستی در آلمان و ایتالیا و دیگر کشورهای اروپایی نیز در کار آن بودند که جنبش درون کشور خود را خفه کرده، اروپا را علیه نخستین کشور سوسیالیستی جهان (اتحاد شوروی) تحریک و تجهیز کنند. فرارداد خائنانه ی سال ۱۹۱۹ ایران و انگلیس هم زمان است با تشکیل حزب های فاشیستی در آلمان و ایتالیا، کودتای سوم اسفند و اعتلای رضا خان (۱۹۲۵- ۱۹۲۱م) هم زمان است با کودتا و اعتلای موسولینی در ایتالیا ( ۱۹۲٦- ۱۹۲۲م) و سال اعلام سلطنت رضا خان هم زمان است با انتشار کتاب "نیرد من" هیتلر.

این هم زمانی ها تصادفی نیست. وظیفه ی عمده ای که در برابر حکومت رضا خانی و فاشیسم اروپا قرار می گرفت، با وجود تفاوت جدی شرایط، شباهت فراوان داشت. هم فاشیسم اروپا و هم حکومت رضا خانی به عنوان واکنش ارتجاع و امپریالیسم در برابر پیروزی های جنبش انقلابی جهان و انقلاب دوران ساز اکتبر، پدید آمدند تا جنبش های انقلابی را سرکوب کنند.

اندیشه پردازان حکومت رضاخانی فرصت پیدایش فاشیسم و موج عظیم تبلیغاتی آن را که در سراسر جهان گسترش یافته بود، از دست ندادند. آنان از همان آغاز شباهت میان رضا خان و موسولینی را دریافته و او را "موسولینی اسلام" نامیدند و کوشیدند تا از ایدئولوژی فاشیستی برای تدوین ایدئولوژی حکومت رضا خانی بهره گیرند. اتفاقن همه ی ارکان اصلی اندیشه های فاشیستی به فامت حکومت زضا خانی راست می آمد. از جمله: تبلیغ ضرورت "دست قوی" و حکومت پیشوایی "ابر مرد"، نژاد پرستی، شوونیسم، نظامی گری و غیره. فقط همه ی این ها را می بایست موافق اوضاع ایران دست کاری کرد.

به ویژه شوونیسم و نژادپرستی در ایران (زیر سلطه ی امپریالیسم انگلیس) نیازمند تغییر جدی بود. ولی رضا خان نمی توانست منادی شوونیسم عظمت طلبانه ی ایرانی به معنای واقعی آن باشد. او نوکر امپریالیسم بود و به نوعی ویژه از شوونیسم نیاز داشت که توجه مردم را از امپریالیسم انگلیس منحرف کرده و به سوی ملت های همسایه سوق دهد. نوکر انگلیس یاشد ولی ادعای آقایی بر عرب و ترک کند. شوونیسم زضا خانی "شوونیسم نوکر مآب" بود. نوعی عظمت طلبی وکیل باشی ها و ژاندارم ها که از بالاتر زور می شنوند و به زیر دست فخر می فروشند. همین شوونیسم است که در زمان محمد رضا شاه با بلاغت کم نظیری در اصطلاح "ژاندارم منطقه" خلاصه شده است. یعنی نوکر امریکا باش و ادعای آقایی بر کشورهای همسایه کن!

یکی از ویژگی های تبلیغاتی فاشیستی بازگشت به گذشته و بازخوانی تحریف آمیز تاریخ است. تئوری پردازان فاشیسم می کوشند تا آن چه را که با زندگی زنده قابل توجیه نیست، با احضار ارواح توجیه کنند. آنان "تئوری" نژادی خود را بر تحریف خودسرانه ی تاریخ بنا کرده و برتری نژاد آریایی و به ویژه شاخه ی ژرمن آن را با تعبیر ویژه ای که از تاریخ تمدن بشری به دست می دهند، توجیه می کنند.

تقلیدکنندگان هیتلر و گوبلز در ایران نیز همین شیوه را در پیش گرفتند. به تاریخ ایران باستان روی آوردند، مردگان را فرا خواندند تا زندگان را دفن کنند. به زرتشت و اوستا دست یازیدند تا بر اندیشه های نوی که در فلب ها و مغزها راه می یافت، چیره شوند. مشتی روشنفکر نمای خرده بورژوا و عده ای از خدمت گزاران سفارت انگلیس و شرکت نفت انگلیس به سوی تحریف تاریخ ایران هردود کشیدند. آنان مبارزات مردم ایران، از مزدک تا مشروطه و حنگل را یکسره به دور افکندند، روی خودکامگی ها، خیانت ها و ستمگری های شاهان پرده انداختند و بدین ترتیب تاریخ هزار و چهارصد ساله ی پس از اسلام ایران و به ویژه جنایات صد ساله ی استعمار از یادها رفت و سر پهلوی به دم ساسانی پیوند خورد.

در همین رابطه بود که پای شاهنامه ی فردوسی به میان آمد. خدمه ی تبلیغات فاشیستی و گردانندگان "پرورش افکار" رضا شاهی، این اثر بزرگ را مائده ی آسمانی یافتند. این اثر طی سده ها در قلب های مردم ایران راه یافته و اعتبار عظیمی کسب کرده بود. می شد از این اعتبار سوءاستفاده کرد. نام کتاب هم "شاهنامه" است و در آن کلمه های شاه و رزم و جنگ و گرز و نژاد و ایران و غیره صدها بار تکرار شده و توجه اصلی آن معطوف به ترکستان و عربستان است نه استعمار. بنابراین به شیوه ی روسپی وار فاشیستی می توان ادعا کرد که فردوسی همان حرف هایی را می گفته که امروز فاشیسم می گوید و رضا خان می خواهد.

از این جا بود که دربار پهلوی و روشنفکران خودفروخته ی فاشیسم زده، پیش از جنگ دوم جهانی، تحریف شاهنامه را به طور گسترده آغاز کردند و "تقی زاده" ها درست در زمانی که قرارداد خائنانه ی ۱۹۳۳م را با شرکت نفت انگلیس امضاء کرده و به نام پیروزری مردم ایران چراعانی می کردند، جشن و چراغانی دیگری هم به حساب "هزاره ی فردوسی" به راه  انداختند و به نام فردوسی و به سود دربار پهلوی، مطالبی عنوان کردند که حتا سایه ای از آن در شاهنامه موجود نیست. میرپنج های قزاق و امیران فاسد ارتش زضاشاهی (که آن روزها در عین حال "آکادمیسین" های کشور شاهنشاهی هم شناخته می شدند) از فردوسی چنان "سپهبد" جنگ طلبی ساختند که با امثال "ژنرال فُن آریانا" تفاوتی نداشت.

در زمان محمد رضا شاه تبهکاری ضد شاهنامه گسترش بیش تری یافت. چندین موسسه ی مجهز درباری - دولتی پرهزینه با بسیاری از خودفروختگان "اندیشمند" مامور شدند که این تبهکاری را به طور سامانمند اعمال کنند. صدها جلد کتاب و رساله و مقاله و انواع نوشته ها به قصد تحریف شاهنامه چاپ و منتشر شد و همه ی وسایل تبلیغاتی و آموزشی، از کتاب های درسی گرفته تا رادیو و تلویزیون و روزنامه های مزدور، در خدمت این تبهکاری درآمد. تنها یک موسسه ی دولتی به نام "انجمن آثار ملی" بیش از صد جلد کتاب چاپ کرد که به طور عمده آثاری بود مبتذل و در جهت تحریف شاهنامه. در یکی از انتشارات همین انجمن تحت عنوان "یادنامه ی فردوسی" با کاغذ اعلا و چاپ زرین از جمله این شعرها آمده است:(۱)

چو کودک لب از شیر مادر بشست     محمد رضا شاه گوید نخست

اگر همدم شه بود فرهی     فرح زاید از فر شاهنشهی

شهنشاه بانوی فرخ نژاد     که شاهنشهش تاج بر سر نهاد

به سرتاسر گیتی از غرب و شرق     درخشید فرش به کردار برق !!

نشریات وزارت فرهنگ و هنر در ابتذال از این هم فراتر رفت. این وزارت جلیله نزدیک به ده جلد کتاب با چاپ نفیس بر "بنیاد شاهنامه" منتشر کرد و در آن ها هر چه دل تنگ شاه خواست به فردوسی نسبت داده شد. یک کتاب قطور برای اثبات این ادعای مسخره ی شاه منشر شد که گویا او با امام زمان پیوند نهانی دارد. بر بالای جلد این کتاب با خط طلا این جمله ی شاه قید شده است: «در آن حین به من الهام شد که با خاتم ائمه اطهار و حضرت امام قائم رو به رو هستم.» تدوین کنندگان کتاب خواسته اند چنین وانمود کنند که ارتباط شاهان با ارواح اصولن یک پدیده ی ایرانی است و گویا فردوسی به آن گواهی داده است. (۲) در کتاب دیگری که بسیار پرهزینه و قطور است، وزارت فرهنگ شاه، "ولیعهدی" را بر "بنیاد شاهنامه" بررسی می کند (۳) تا چنین بفهماند که گویا ایرانی ها همواره در برابر "ولیعهد" (هر کس که باشد) رخ به خاک می مالیده اند. کتاب پرهزینه ی دیگری به "فز" شاهنشهی اختصاص یافته (۴) و به شاه (پیشوا) مقام خدایی و ماورای طبیعی می دهد.

این تبلیغات مبتذل درباری طی ده ها سال در جهت "شاه پرست" و "نژادپرست" کردن مردم ایران تاثیری نداشت و نتوانست "نظام شاهنشاهی" را به روان جامعه ی ایرانی تحمیل کند. ولی انکار نکنیم که به اعتبار فردوسی لطمه زد، تا جایی که حتا در جرگه ی روشنفکران ایران طبیعی تلقی شد که اگر نه همه، دست کم بخشی از نسبت هایی که دربار پهلوی به فردوسی می دهد، منطبق با واقعیت است.

از این رو نویسنده ی "مقدمه ای بر رستم و اسفندیار" حق دارد که بغض در گلو فریاد زند:

«در تاریخ سفله پرور ما بیدادی که بر فردوسی رفته است، مانند ندارد و در این جماعت قوادان و دلقکان . . . با هوس های ناچیز و آرزوهای تباه، کسی را پروای کار او نیست.» (۵)

شاید اصطلاح "جماعت قوادان . . . " به ظاهر خشن بنماید و شاید یاس نویسنده ی بالا گزنده باشد، ولی در این مورد خاص و در اوضاع ایران شاهنشاهی قابل درک است.

چه گونگی تحریف شاهنامه

اکنون شاید این پرسش منطقی مطرح شود که اگر حتا سایه ای از آن چه مقامات درباری به فردوسی نسبت می دادند، در شاهنامه موجود نیست، پس مبلغان رژیم شاهنشاهی با چه دستاویزی این همه جنجال بر سر شاهنامه به راه انداخته بودند؟ و از چه راهی این "دروغ بزرگ" را پخش می کردند؟ در پاسخ باید به دو شیوه ی اصلی اشاره کنیم:

الف) تحریف آشکار و مستقیم شاهنامه

ب) شیوه ی محیط سازی، طرح ادعاهای به کلی بی بنیاد و جلوگیری از معرفی درست شاهنامه.

اکنون در باره ی هر یک از این دو شیوه توضیح می دهیم و نمونه هایی می آوریم:

الف) تحریف آشکار و مستقیم شاهنامه

شاهنامه اثری است بزرگ و بغرنج. اثری است که در آن صدها شخصیت وارد صحنه می شوند و هر یک مناسب وضع و حال خویش زبان به سخن می گشایند. خود فردوسی نیز به عنوان گزارشگر حوادث و پردازنده ی داستان ها در هر مقامی لحن مناسب وضع می گزیند. روشن است که نظریات شخصیت های گوناگون داستان با هم متفاوت و چه بسا متضاد است. چنین امری آن قدر طبیعی و ابتدایی است که اگر وظیفه ی نوشته ی حاضر پاسخ گویی به فرومایگی بی همتای تحریف کنندگان شاهنامه نمی بود، حتا تذکر آن ضرورتی نداشت. در هر اثر هنری شخصیت ها گوناگونند و عقاید گوناگون و متناقضی را بیان می کنند. مهم این است که خواننده از میان شخصیت ها، گفته ی نویسنده را بشناسد و ببیند که کدام یک از این گفته های گوناگون یا متناقض، بیانگر نظر واقعی نویسنده است. وگر نه از روی هر اثر هنری می توان انواع عقاید را اثبات کرد و بدترین و منحرف ترین نظریات را به به ترین و مترقی ترین نویسندگان نسبت داد.

گردانندگان تبلیغات منحط درباری ایران درست همین ابتدایی ترین اصل را در حق فردوسی مراعات نکردند و از زبان شخصیت های منفی شاهنامه، از طریق جداکردن بیت ها از متن و گسستن رابطه و پیوند اندیشه ی معین با محیط پیرامونش، چنان عقایدی را به فردوسی نسبت دادند که در واقع جنایتی در حق این مرد بزرگ و جنایت علیه مردم ایران است.

قطعه هایی که از شاهنامه در مدرسه ها تدریس می کردند و بیت هایی که از شاهنامه در وزارت خانه ها و مطبوعات و رادیو و تلویزیون و . . . می آوردند، به طور عمده بیت های جداگانه ی خارج از متن و نظریات شخصیت های منفی (و خلاف نظر فردوسی) بود که معمولن از این جا و آن جای شاهنامه حدا می کردند و موافق شیوه ی نو "مونتاژ" کرده و چیزی به نام شاهنامه به خورد مردم می دادند که ضد شاهنامه بود. تازه به همین هم قانع نبودند. هر چند گاه بیتی و مصراعی به وزن شاهنامه و در تایید جهان بینی منحط خویش می افزودند و به فردوسی نسبت می دادند.

ملک الشعرای بهار از نخستین رجال با صلاحیت ادبی است که به این تبهکاری توجه و به آن اعتراض کرد. او نوشت:

«این اواخر باز هم تصرفاتی در اشعار فردوسی شده و می شود. از قضا در نسخه ی شماره ی سوم و چهارم مجله ی آینده در صفحه ی ۱۸۲ شش بیت از شاهنامه دیدم که هرکدام را از یک جای شاهنامه برداشته اند و تصحیفی در آن ها شده، یک مصراع زیادی به آن افزوده و یک مصراع کاسته اند و در جراید و مدارس آن ها را می خوانند و یاد می دهند:

یا مرگ یا وطن

هنر نزد ایرانیان است و بس    ندارند شیر ژیان را به کس

همه یکدلانند یزدان شناس     به گیتی ندارند در دل هراس

چو ایران نباشد تن من مباد     بر این بوم و بر زنده یک نن مباد

همه سر به سر تن به کشتن دهیم    از آن به که کشور به دشمن دهیم

اگر کشت خواهی همی روزگار    چه نیکوتر از مرگ کارزار

اولا این اشعار هر یک از یک جای شاهنامه است، ثانیا بعضی از آن ها قطعه است. ثالثا برخی را مسخ کرده اند و رابعا شعر آخر چزء قطه ای از اشعار دقیقی است که به نام فردوسی نقل شده و در ردیف اشعار بالا نبوده است.» (٦)

بهار به خصلت سیاسی این دستبرد به شاهنامه اشاره نمی کند و بیش از این به تفصیل نمی پردازد. ما در زیر به توضیح بیش تری می پردازیم تا معلوم شود که این بیت ها از کجا آمده و گردآوری آن ها در یک چنین قطعه ای تا چه حدی خلاف نظر فردوسی است و چه هدف سیاسی زشتی را دنبال می کرده است.

۱- دو بیت نخست:

هنر نزد ایرانیان است و بس    . . .

همه یکدلانند یزدان شناس    . . .

مزبوط به یکی از ماجراهای بهرام گور است. بهرام گور به هنگام شاهی، مخفیانه و ناشناس به هند می رود. خود را گُردی از سپاه بهرام معرفی می کند. در هند گرگ و اژدها می کشد و به دختر شاه هند نرد عشق می بازد و غیره. خاقان چین از وجود چنین گُردی خبردار می شود و او را نزد خود می خواند و وعده ی خلعت و خواسته می دهد. بهرام که این دعوت را گستاخی تلقی می کند، می رنجد و در پاسخ خاقان چین می گوید که بهرام بزرگ ترین پادشاه جهان است و من خادم او هستم. هر چه دارم از اوست. اگر هنری هم دارم از ایرانیان است. نمی توانم خود را در خدمت دیگران بگذارم. نیازی هم به خواسته ندارم. بهرام همه چیز به من می دهد.

اکنون به متن شاهنامه توجه کنید:

فغفور چین در نامه به گُرد ناشناس ایرانی (بهرام) پس از ذکر شاهکارهای او و وعده ی پول و غیره ناکید می کند که:

ترا آمدن پیش من ننگ نیست     چو با شاه ایران مرا جنگ نیست (٧)

بهرام (گرد ناشناس) در پاسخ به خشم می آید و می نویسد:

جز آن بد که گفتی سراسر سخن     بزرگی نو را نخواهم کهن

شهنشاه بهرام گورست و بس     چنو در زمانه ندانیم کس

دگر آنک گفتی که من کرده ام     به هندوستان رنج ها برده ام

همان اختر شاه بهرام بود    که با فر و اورنگ و با نام بود

هنر نیز ز ایرانیان است و بس     ندارند گرگ ژیان را به کس

همه یکدلانند و یزدان شناس     به نیکی ندارند ز اختر سپاس

ز بهرام دارم به بخشش سپاس     نیایش کنم روز و شب در سه پاس (۸)

از مضمون مطلب کاملن روشن است که نسخه ی "هنر نزد ایرانیان است و بس" تحریف است و نسخه ی درست این است: «هنر نیز ز ایرانیان است و بس». بهرام به فغفور چین می گوید آن چه کرده ام زیر سایه ی شاه بهرام بوده و "همان اختر شاه بهرام بود" و اگر هنری هم دارم از ایرانیان است و بس. و بر خلاف نظر تو (فغفور چین) آمدن پیش تو ننگ  و نمک به حرامی است.

با دقت نظری که فردوسی در پرداختن شخصیت ها دارد، از پاسخ بهرام به فغفور چین نیز برای ترسیم روح خودکامگی و خودبینی او بهره گرفته است. بهرام که در هندوستان گُرد ناشناسی است، انتظار دارد پاسخی را که او به فغفور چین می دهد هر سپاهی او به مخالفین بدهد. او نمک پروردگی را به سپاهیانش متذکر می شود و روش بندگی را به خدمت کارانش می آموزد که هرچه دارید از شاه بهرام دارید، به دیگری خدمت نکنید. فردوسی خواست بهرام را با علاقه ی خود به ایرانیان می آمیزد و روی پیوند ایرانیان و بکدل بودنشان تاکید می کند و گردان را به وفاداری نسبت به قوم خویش فرا می خواند.

۲- بیت بی نهایت معروف "چو ایران نباشد تن من مباد" اصلن از فردوسی و شاهنامه نیست و در هیچ نسخه ای از شاهنامه چنین بیتی دیده نشده است.

زنده یاد بهار ضمن تاکید بر این مطلب یادآوری می کند که در شاهنامه بیتی که مصراع اول آن شبیه این بیت باشد مربوط به داستان رستم و سهراب است. فردوسی در مکالمه ی سهراب با هجیر، از قول هجیر می گوید:

چو گودرز و هفتاد پور گزین     همه نام داران ایران زمین

نباشد به ایران تن من مباد    چنین دارم از موبد پاک یاد

ملک الشعرای بهار پس از ذکر این مطلب با تعجب و نگرانی می پرسد: «راستی مصراع دوم "بدین بوم و بر زنده یک تن مباد" از کجا پیدا شده؟ چه کسی این مصراع را بر این قطعه افزوده؟ عجیب است که این شعر طوری در تهران شایع شده که در قائمه ی مجسمه ی فردوسی هم نقاری گردیده و بر هر زبانی روان است!» (۹)

 مجتبی مینوی هم تصریح می کند که این بیت از شاهنامه نیست. او که در زمان رضا خان یکی از مبلغان برتری نژادی ضد عربی بود و به تحریف شاهنامه کمک کرد، بعدها خوشبختانه این جا و آن جا به گوشه ای از حقیقت اعتراف می کند و درباره ی این بیت می گوید:

«این بیت از فردوسی نیست. در تمام شاهنامه چنین بیتی نیست. یک وقتی یک کسی نمی دانم که، دلش خواسته است چنین بیتی بسازد و به فردوسی نسبت دهد. به من می گویند این بیت از گرشاسب نامه ی اسدی است. نمی دانم. آن جا آن را ندیدم . . .  اشعار بی پدر و مادر را پهلوی هم قرار داده اند و اسم آن را شاهنامه گذاشته اند. بنده وقتی می گویم این شعر مال فردوسی نیست، می گویند آقا تو وطن پرست نیستی . . . آقا این وضع زندگی نیست . . . افرادی می خواهند احساسات وطن پرستی مردم را بدین ترتیب نحریک کنند و بالا بیاورند. هر چه دلشان خواست در آن می گنجانند و هرچه در آن گنجانیده شده قبول می کنند و می گویند این شاهنامه ی ملت ایران است.» (۱۰)

به نظر معتبر و قاطع بهار و مینوی باید یک نکته را نیز افزود و آن این که مضمون وحشتناک این بیت با روح و جان فردوسی تناقض کامل دارد و چنین بیتی اصولن نمی تواند از شاهنامه باشد. کسی که با شاهنامه نخستین آشنایی را پیدا کند، در برابر صلح خواهی و انسان دوستی فردوسی به طور کلی و ایران دوستی او به ویژه، سر تعظیم فرود می آورد. این مرگ بزرگ حماسه سرا که میدان های رزم را با چنان استادی ترسیم کرده، از مرگ نا به حق حتا یک انسان همواره نگران است و از قتل و ویرانی نفرت دارد و در هر فرصتی قدرتمندان جهان را به آبادانی و پرهیز از خون ریزی دعوت می کند. او در سرتاسر شاهنامه این افسوس را به گونه های مختلف تکرار می کند که «دریغ است ایران که ویران شود». چه گونه ممکن است چنین کسی زبانش بگردد که درباره ی زنده نماندن یک تن در این مرز و بوم شعر بگوید؟ این بیت تراوشی است از قلب سیاه آن ناکسانی که به آسانی آب خوردن آدم می کشتند، از شکنجه ی حیوانی حوانان ایران لذت می بردند، نسبت به مردم این کشور آن چنان کینه ای به دل داشتند که راستی را شعار آنان و سیاست آنان نابودی همه ی ایران بود و بنا به تصریح محمد رضا پهلوی در آن زمان: « وسایل آن هم فراهم شده است».

۳- بیت جهارم سرود: «همه سر به سر تن به کشتن دهیم . . . »

در شاهنامه از زبان لشکریان توران خطاب به افراسیاب است، آن هم به قصد تشویق او برای هجوم به ایران!! ولی افراسیاب از رستم شکست می خورد و دچار وحشت می شود. در کار هزیمت است. سپاهیان توران به شاه خود دل داری می دهند. او را به جنگ با رستم و هجوم به ایران تشویق می کنند و می گویند قدرت ایران در رستم است. او را که بکشیم نه شاه می ماند و نه گنج. آنان در ضمن، وضع دشوار خودشان را هم توضیح می دهند که نمی توانند کشور خود (توران) را به دشمن (ایران) بدهند.

به متن شاهنامه نگاه کنید (افراسیاب درباره ی رستم می گوید:)

به دل گفت پیکار او کار کیست     سپاهست بسیار و سالار کیست

گر آنست رستم که من دیده ام     بسی از نبردش بپیچیده ام

چنین گفت لشکر به افراسیاب     که چندین سر از جنگ رستم متاب

سلیحست بسیار و مردان جنگ     دل از کار رستم چه داری به تنگ

سرش را ز زین اندر آورد به خاک     از آن پس خود از شاه ایران چه باک!

نه کیخسرو آباد ماند نه گنج     نداریم این رزم کردن به رنج

همه سر به سر تن به کشتن دهیم    از آن به که کشور به دشمن دهیم (۱۱)

۴- بیت پنجم: «اگر کشت خواهی همی روزگار  . . . » اصلن از فردوسی نیست و از دقیقی است.

می بینید تنظیم کنندگان قطعه ی "یا مرگ یا وطن" ابتدایی ترین اصل استفاده ی شرافتمندانه از یک اثر ادبی را مراعات نکرده اند. آنان سه بیت از جاهای مختلف شاهنامه و جدا از متن گرفته و پس از دست کاری، برخلاف منظور روشن فردوسی به کار برده اند. دو بیت دیگر هم از فردوسی نیست و به دروغ به او نسبت داده اند.

قطعه ی "یا مرگ یا وطن" از ساخته های ستاد ارتش رضاشاهی است. این قطعه بعدها تکمیل شد، برای آن موسیقی هم جور کردند و "سرود میهنی" شد که در مدرسه ها و سربازخانه ها به کودکان و سربازان یاد دادند و اغلب از رادیو و تلویزیون پخش کردند. در این به اصطلاح "سرود میهنی"  بیت های زیر نیز به نام فردوسی آمده است:

پر از مهر شاه است ما را روان    بدین کار داریم شاها توان

شها مهر تو کیش و آیین ماست    پرستیدن نام تو دین ماست

دریغ است ایران که ویران شود    کنام پلنگان و شیران شود

که جاوید بادا سر تاجدار    خجسته بر او گردش روزگار

اکنون ببینیم این چهار بیت نیز از کجا آمده و چه گونه سر هم بندی شده است:

۱- بیت نخست: «پر از مهر است ما را روان . . . » در شاهنامه از زبان "منذر تازی" خطاب به "یزدگرد بزه گر" آمده است. درباریان یزدگرد او را گناهکار (بزه گر)، خودکامه و خون آشام می دانند. می ترسند که اگر پسرش بهرام (که بعدها بهرام گور نام گرفت) زیر دست پدر پرورش یابد، خودکامه ای بدتر از خود او درآید. به فکر می افتند که پسر را از پدر جدا کنند و به دست مربیان بسپارند. بدین منظور محضری از فرستادگان کشورها، موبدان و غیره و غیره گرد می آورند. در این محضر، "منذز تازی" والی یمن نیز شرکت دارد و می کوشد یزدگرد را فانع سازد که اگر بهرام را به او بسپارند به تر است. هدف او این است که از طریق پرورش ولیعهد بعدها در دربار ایران نفوذ کند (و واقعن هم به هدف خود می رسد و پس از مرگ یزدگرد به ایران لشکر می کشد و بهرام را به شاهی می رساند و خود همه کاره می شود که آغازی بر هجوم عرب ها به ایران است).

باری، در متن چنین رویدادی، زمانی که زبان تملق و خودستایی چاکرمنشانه دراز است، منذر تازی به قصد خودستایی و جلب نظر شاه، هم شایستگی خود و اطرافیانش را در فن سواری متذکر می شود و هم ادعا می کند که قلبی پر از مهر شاه دارد. او می گوید:

پر از مهر است ما را روان    به زیر اندرون تازی اسبان دوان

در همه ی نسخه های معتبری که در دست است این بیت به همین صورت درج شده است. ماموران ستاد ارتش که "سرود میهن" را می ساخته اند، در بند درستی و نادرستی مصراع دوم و انتخاب نسخه ی درست نبوده اند. برای آنان مهم این بوده است که از هرجای شاهنامه و از زبان هر کس که باشد، بیتی پیدا کنند مبنی بر این که روان ما پر از مهر شاه است. از این رو این بیت را از قول منذر یافته و مصراع دوم آن را هم خود برای آن ساخته اند.

۲- بیت دوم: «شها مهر تو دین و آیین ماست . . . » از شاهنامه نیست.

۳- بیت سوم: دریغ است ایران که ویران شود . . . » در شاهنامه از قول مردم ایران علیه کی کاوس آمده است. کاوس با وجود توصیه ی بزرگان و پهلوانان از سر خودخواهی و برتری جویی به هاماوران لشکر می کشد و در این جنگ بیداگرانه اسیر می شود. از این سو تورانیان به ایران هجوم می آورند، سپاه ایران پراکنده و زن و مرد و کودک ایرانی اسیر می شوند. عده ای از ایرانیان به رستم پناه می برند و پس از شکایت از کاوس و سیاست بی خردانه ی او که کشور را به باد فنا داده، یاری می جویند و دل می سوزانند که "دریغ است ایران که ویران شود.»

سپاه اندر ایران پراکنده شد    زن و مرد و کودک همه بنده شد

دو بهره سوی زاولستان شدند   به خواهش بر پور دستان شدند

که ما را ز بدها تو باشی پناه    چو گم شد سر تاج کاوس شاه

دریغ است ایران که ویران شود   کنام پلنگان و شیران شود (۱۲)

۴- بیت چهارم: «که جاویدبادا سر تاجدار . . . » در شاهنامه از مقدمه ی بخش پادشاهی اشکانیان است. زمانی که فردوسی به دلایلی مجبور می شود اثرش را به سلطان محمود اهدا کند، یکی از زیباترین خطابیه های خود را می سراید و در این خطابیه شاهنامه اش را "ستم نامه ی عزل پادشاهان و درد دل بی گناهان" می نامد. به محمود هشدار می دهد که این جهان پایدار نیست. آن که از داد سر بپیچد، مکافات خواهد دید، نامه اش سیاه خواهد شد.

فردوسی مقام خود را بسی بالاتر از مقام شاهان می برد، به سان گُردی در میدان نبرد خود را می ستاید و شاهنامه اش را به رخ می کشد. سخن را برتر از گوهر دانسته و در برابر بزرگی ظاهری شاهان که گذراست، عظمت جاودانه ی شاهنامه اش را می گذارد که از باد و باران نیابد گزند. فردوسی به محمود می فهماند که از جمشید تا زمان او بسیاری شاهان آمدند و رفتند. تو هم خواهی رفت، به قدرت ظاهری غره مشو! :

نگه کن که این نامه تا جاودان   درفشی بود بر سر بخردان

بماند بسی روزگاران چنین   که خوانند هر کس بر او آفرین

چنین گفت نوشین روان قباد   که چون شاه را دل بپیچد ز داد

کند چرخ منشور او را سیاه    ستاره نخواند ورا نیز شاه

ستم نامه ی عزل شاهان بود    چو درد دل بی گناهان بود

بماناد تا جاودان این گهر    هنرمند و با دانش و دادگر

نباشد جهان بر کسی پایدار   همه نام نیکو بود یادگار

کجا شد فریدون و ضحاک و جم   مهان عرب خسروان عجم

کجا آن بزرگان ساسانیان   ز بهرامیان تا به سامانیان

سحن ماند اندر جهان یادگار   سخن بهتر از گوهر شاه وار

ستایش نبُرد آنک بی داد بود   به گنج و به تخت مهی شاد بود

گسسته شود در جهان کام اوی   نخواند به گیتی کسی نام اوی (۱۳)

چنان که می بینیم این قطعه یکی از درخشان ترین نمونه های عظمت روحی فردوسی است. او درست زمانی که شاهنامه اش را به شاهی هدیه می کند، شاهان جابر را این چنین به تازیانه می بندد و یادآوری می کند که آن چه در شاهنامه اش آمده، اگر چه به یزدگرد پایان یافته، ولی مضمون آن تا سامانیان نیز ادامه می یابد، یعنی شامل زمان محمود نیز می شود. این بیت ها مانند افتخارات گردان سرفرازی چون رستم و اسفندیار است و در متن این هشدار تند نکوهش آمیز و مقابله و مفاخره در قبال محمود است که فردوسی فقط برای آن که طرف خطاب خود را نشان دهد، می گوید:

که جاوید بادا سر تاجدار   خجسته بر او گردش روزگار

بنابراین همان گونه که می بینید بخشی از بیت های "سرود میهن" از شاهنامه نیست و بخش دیگری از آن در شاهنامه معنا و مفهومی جز آن دارند که تنظیم کنندگان این گونه سرودها می خواهند به شنونده تلقین کنند.

قطعه های "یا مرگ یا وطن" و "سرود میهن" با وجود کوتاهی، مضمون کامل و تمام شده ای دارند. در این جا سه اندیشه ی اصلی فاشیسم یعنی نژادپرستی، جنگ طلبی و تسلیم در برابر پیشوا دقیقن یازتاب یافته است. حال آن که در سرتاسر شاهنامه این اندیشه ها وجود ندارد. تا جایی که حتا از زبان شخصیت های منفی شاهنامه و بیت های گسیخته ی دست چین شده از جاهای گوناگون هم نمی توان قطعه ای ساخت که چنین مضمونی را برساند. از این جا است که خدمه ی دربار پهلوی ناگزیر شده اند پنج بیت از ده بیت این سرود را که تجسم اندیشه های فاشیستی و تبهکارانه است از خود بسازند و به فردوسی نسبت بدهند.

مثال دیگر برای نشان دادن تحریف خشن شاهنامه نسبت دادن مصراع "چه فرمان یزدان چه فرمان شاه" به فردوسی است که هیچ کس نمی داند از کجای شاهنامه گرفته شده است و بیت کامل آن چیست. در واقع این مصراع از شاهنامه نیست و بیت کامل هم ندارد.

حتا در "شاهنامه" های دست چین شده ای که از سوی وزارت فرهنگ درباری و دولت شاهنشاهی به منظور اثبات ضرورت اطاعت کورکورانه از شاه منتشر شده، جرات نکرده اند چنین مصراعی را بگنجانند. این مصراع، سفیهانه و کوسه ی ریش پهن است، زیرا اگر کسی یزدان پرست نباشد، در این مصراع چیزی خطاب به او نیست و او فرمان شاه را همان اندازه نخواهد پذیرفت که وجود یزدان را پذیرفته است و کسی که یزدان پرست باشد، رساندن مقام شاه را به خدایی، کفر می داند و برای یزدان مدعی نمی شناسد. به این دلیل آشکار "چه فرمان یزدان چه فرمان شاه" شعاری است ابلهانه و آن را بی سوادان درباری که عقلشان به کشف به تری قد نمی داده است، به نام فردوسی بسته اند.

از نظر مضمون، این مصراع توهین به فردوسی و نوهین به هر انسان شریفی است که به چیزی جز خاکساری در برابر دیوان دوران معتقد باشد. چنین خاکساری هرگز از "جلوه های روح" ایرانیان باستان نبوده و فردوسی که به ترین سنت های ایران باستان را با روح پیکارجوی مردم زمان خویش درآمیخته و خود از هیچ شاهی اطاعت نکرده است، هرگز نمی توانسته چنین مصراعی بر زبان آورد.

اطاعت کورکورانه از شاهان با نص اوستا و با سرتاسر آموزش زرتشت نیز مغایر است. اوستا از سوی مردم، زبان به دعا می گشاید که:

«ای سپندارمذ!

مباد که شهریاران بد بر ما پادشاهی کنند.

ای سپندارمذ! چنان کن که برای مردم خانه و زندگی به تر و برای چهارپایان چمن و چراگاه فراهم آید.» (۱۴)

اوستا فرمان برداری از شاهان ستمکاره را گناه می شمارد و کسانی را که به فرمان شاهان بد گردن نهند، به عذاب دوزخ تهدید می کند و می گوید:

«آن کسان که به فرمان شاهان بد گردن نهند، بدمنش و بدگفتار و بدکردارند. روان های آن پیروان دروغ با خورش های پلید پذیره شوند. آنان آشکارا به دوزخ درآیند» (۱۵)

در دین اسلام و به ویژه در میان شیعیان نیز هرگز اطاعت از شاهان و حاکمان جابر توصیه نشده است.

این فکر که گویا شاه به نوعی نماینده ی خدا در زمین است، ساخته ی ذهن برخی ملایان است که خود را به طور کامل در اختیار فئودال ها گذاشتند و تا پیش از حکومت پهلوی، خود ملایان درباری نیز جرات نمی کردند که فرمان شاه را فرمان یزدان بنامند. تا اواخر دوره ی قاجار، ملایان درباری تنها توانسته بودند تا این جا پیش یروند که گقته ی سلطان را هم طراز با گفته ی پیغمبر بدانند:

«گفته ی پیغمبر و سلطان یکی است» (۱٦)

و اضافه می کردند که: «شک نیست که سلطان عادل را اطاعت فرض است» (۱٧)

ولی برابر دانستن گفته ی شاه (آن هم شاه عادل) فقط با گفته ی پیغمبر برای دربار پهلوی بسیار کم بود و از این رو به کارمندان ستاد ارتش فرمان دادند که فرمان شاه (ولو شاه جابر) را برابر فرمان یزدان اعلام کنند و آنان دیواری کوتاه تر از شاهنامه نیافتند.

ب) شیوه ی جوّ سازی (محیط سازی)

چنین بود نخستین شیوه ی دربار پهلوی برای سوء استفاده از نام شاهنامه به قصد توجیه نظریات فاشیستی و تئوفاشیستی

به کار گرفتن این گونه تحریف ها و دروغ بستن ها به فردوسی با وجود اهمیتی که دارد، هنوز مهم ترین شیوه ی سوء استفاده از شاهنامه نیست. زیرا به صورت دامنه ی آن بسیار محدود است. اگر نص شاهنامه پایه قرار گیرد، تعداد بیت هایی که حتا با این روش های ناشرافتمندانه بتوان از آن جدا کرد و دستاویز قرار داد، نادر است و بستن به نام فردوسی نیز نمی تواند از حد معینی فراتر رود.

مهم ترین شیوه ی سوء استفاده از شاهنامه ایجاد جو و محیط ویژه ای پیرامون آن است. طی سال ها بی خبری مردم ایران از فرهنگ غنی خویش، مقامات حاکم توانستند خرف های معینی را توی دهن ها بیاندازند و آن قدر تکرار کنند که جزو بدیهیات به حساب آید.

این شیوه ی زشت به ویژه در مورد شاهنامه ی فردوسی به طور گسترده به کار گرفته شد. شاهنامه اثری است که معنای عمیق آن در قالب داستانی و تاریخ شاهان بیان شده و اگر کسی نخواهد از صورت به معنا رود چه بسا گمراه گردد. خود فردوسی در آغاز شاهنامه به این نکته توجه داشته و تاکید کرده است که بخردان باید از رمز و معنای" داستان بهره گیرند.و روشن است که "رمز و معنا" را به سادگی نمی توان دریافت. این ویژگی شاهنامه میدان را برای دشمنان آن باز گذاشته است تا به جای ره بردن از صورت به معنا و شکافتن رمز و معنای داستان ها، در پنهان کردن معنای شاهنامه بکوشند و از ظواهر امر و صورت برخی از داستان ها برای ایجاد جو ضد شاهنامه بهره گیرند و پهلوانان سرفراز شاهنامه را شاه پرست، مطیع، هوادار خودکامگی تجاوزکار، خرافه پرست، بزرتری جوی و خون ریز معرفی نمایند.

کار جو سازی گاه بسیار مبتذل بود. روزنامه های درباری هر روز عنوان های درشتی مانند "شاه و شاهنامه"، "پهلوی در شاهنامه"، "تا سایه شاه بر سر ایرانیان می بود، ایران نیز از هجوم آشوب ها و ناگواری ها برکنار می بود . . . " و صدها نظیر آن را منتشر کرده و صفحاتی را از بیت های گسیخته ی شاهنامه پر می کردند تا شاید مردم ساده را که فرصت مطالعه ی کامل شاهنامه و حتا فرصت خواندن آن بیت های گسیخته و درک معنای آن را ندارند و چه بسا رمز و معنای این اثر بغرنج هنری را به آسانی درک مکنند، تحت تاثیر قرار دهند. حساب این روزنامه نویسان این بود که کم تر کسی در این باره خواهد اندیشید که کلمه ی "پهلوی" در شاهنامه به خانواده ی رضا خان که پس از کودتای سوم اسفند، روشنفکران بادمجان دور قاب چین نام پهلوی را برای او برگزیدند، ربطی ندارد. حساب نادرستی هم نیست. وقتی سنگ را بسته و سگ را گشاده باشند، وقتی تجلیل واقعی از فردوسی و تحلیل درست نظریات وی در دسترس مردم نبوده و همه جا از کتاب های درسب گرفته تا صفحات روزنامه ها از این ابتذال پر شود، وقتی در پای مجسمه ی فردوسی هم بیت بی پدر و مادر "چو ایران نباشد . . . " را به عنوان اُس اساس اندیشه ی فردوسی روی سنگ حک کنند، سرانجام عده ای به دام می افتند و خواه ناخواه محیط معینی پیرامون شاهنامه ساخته می شود. چنان که ساخته شد.

ولی محیط سازی پیرامون شاهنامه، علیه شاهنامه، تنها به این مرز محدود نیست. "اندیشمندان" بورژوایی نیز که خود با نظام خودکامگی و اندیشه های فاشیستی بیگانه نیستند و یا به هر دلیل سود خود را در سود حاکم وقت می بینند، با "آثار علمی" و فعالیت های "هنری" خویش آب به آسیاب دشمنان شاهنامه ریختند و جو و محیط ضد شاهنامه را با نوشته های خود رنگ آمیزی کردند.

به عنوان مثال مراسم تاج گذاری شاه و فرح پیش آمد که توهین آشکار به جامعه ی ایران و تمدن خلق های ایران بود. مردم علیه آن برمی خیزند، ولی در همین زمان کتاب "تاج نامه" گرد آورده ی آقای خانلری که خود را از ستون های ادب فارسی می دانست، منتشرمی شود. اين کتاب با هزينه ی دولت و چاپ بسيار گران قيمت، از روی نسخه ی خانواده ی عَلَم و با تشريفات ويژه چاپ شده و در آن سخن رانی های شاهان به هنگام تاج گذاری از جاهای مختلف شاهنامه جدا شده و به هم چسبانیده شده است. تازه دراين کار نيز صداقت علمی به کار نرفته و هر جا که بيتی خلاف ميل «رهبرخردمند» تصورشده، با شيوه ی "خود سانسوری" کنار نهاده شده است. در پايان کتاب نيز بیت های گسيخته ای از ساير جاهای شاهنامه که کم ترين ارتباطی با سخن رانی های شاهان در تاج گذاری ندارد، به چاپ رسيده و در آن ها دشمنان شاه به کيفر سخت تهديد شده اند. البته آقای خانلری می دانست که اين کار تبهکاری عليه فردوسی و به طور کلی، عليه تمدن و فرهنگ مردم ايران است. او می دانست و نمی توانست نداند که در سرتاسر شاهنامه هرگز از مراسمی مانند مراسمی که محمدرضاشاه به راه انداخت، تجليل نشده و سخن رانی های شاهان در شاهنامه به هنگام تاج گذاری شيوه ی ويژه ای برای اعلام برنامه ی دولت يا زمامدار به هنگام آغاز حکومت است. اگر اين سخن رانی ها مورد تجزيه و تحليل علمی قرار گيرد، اين نکته روشن خواهد شد که فردوسی حتا دراين جا می کوشد که روی ضرورت استقرار حکومت عدل، دوری از بيداد و خود کامگی، توجه به زندگی توده ی مردم تکيه کند و خود کامگی شاهانه را بکوبد. باری، گرد آوری اين گونه مطالب و بستن آن به دُم تاج گذاری محمد رضاشاه، فقط يک بند بازی پليد ادبی - سياسی بود. هنگامی که کسانی چون آقای خانلری به دلايلی که خود بايد توضيح می دادند به چنين بندبازی تن درمی دادند، هزاران نفر به دام می افتادند و از آن جا که امکان و فرصت غور و بررسی نداشتند، باور می کردند که گويا فردوسی مطالب مبتذلی در حد تاج گذاری محمدرضا شاه سروده است.

استاد ديگر دانشگاه ذبيح الله صفا، اثری پيرامون حماسه سرايی در ايران نگاشته و درباره ی مسایل ادبی و فنی حماسه ها، پژوهشی درخورد توجه انجام داده است. ولی همين استاد زمانی که به بررسی جوانب سياسی حماسه سرايی در ايران رسيده، کم ترين نيازی به کار پژوهشی احساس نکرده و به تکرار غلط های مشهور و مطالب کاملن بی پایه بسنده کرده و می نويسد: «همه صفات خوب!! ملی، يعنی شاه پرستی، ايران دوستی، اطاعت، مردانگی، شجاعت... در پهلوانان ايران يافت می شود» (۱۸)، «شاه را بی نهايت دوست دارند و سرپيچی از فرمان او را گناه می دانند و چنين می پندارند که برای حفظ تخت سلطنت جان و مال و آرام و قرار و زن و فرزند را ارجی نيست» (۱۹)، «شاهان و شاه زادگان ايران نيز به تمام معنا صاحب فضايل و صفات پهلوانان ايرانند و کم تر از طريق انصاف و داد منحرف می شوند... وظيفه ی هر ايرانی، وفاداری نسبت به شخص شاه و اطاعت از اوست» (۲۰).

تمام اين ادعاها دروغ بود. تکرار مکرر دروغ های بزرگ ضد شاهنامه بود تا محيط مطلوب دربار را گرم نگاه دارند. فردوسی به هيچ وجه سرپيچی از فرمان های شاهان را گناه نمی داند. برعکس، حماسه ی شاهنامه، حماسه ی همين سرپيچی ها و قيام های پهلوانان است عليه شاهان ستمگر. شاهان و شاه زادگان نيز «صاحب فضايل پهلوانان نيستند و به طور عمده از راه داد و انصاف منحرف می شوند. شاه پرستی عميقن ضد معتقدات فردوسی است. پژوهشگری که کم ترين اعتباری برای خود قايل بوده و دست کم يک بار شاهنامه را خوانده باشد، نمی تواند چنين ستمی به فردوسی روا دارد.

مثال ديگر را می توان ازفضل الله رضا آورد که روزگاری با لقب پرطمطراق «پروفسور» ریيس دانشگاه تهران شد. او هم در چند نوشته ی بسيار سطحی، شاهنامه را از نظر سياسی حامی رژيم خودکامه ی سلطنتی معرفی کرد. بنا به گفته ی او: «داستان های شاهنامه سازمانی (structure) دارند که در ذهن فردوسی مانند آیين نامه!! و فرمول رياضی!! نقش بسته است!! برخی از سازمان های داستان ها... چنين است:

۱- شهريار مردی نيرومند و عمومن دادگر و آموزگار و کار او پيشبرد اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی کشور و برنامه ريزی!! و سازمان دادن است (برنامه ريزی در ايران باستان؟!)

۲- شاه فرزندی دارد که بسيار بر او مهر می ورزد

۳- شاه دشمنی دارد که فرصت مناسبی می جويد

۴- سروش که نماينده ی نيروی آسمانی است، به هنگام ضرورت، شاه دادگر را راه نمايی می کند

۵- شاه به کمک فرزند، دشمن درنده خوی را به سزای تبهکاريش می رساند!!» (۲۱)

نخست آن که داستان های شاهنامه بسيار بسيار متنوع تر از آن است که در يک گروه ساده و يکنواخت بگنجد و دوم آن که مضمون و محتوای همه ی داستان های اصلی شاهنامه ضد معنا و مفهوم گرده ای است که جناب پروفسور به صورت «آیين نامه» تحويل می داد. داستان های شاهنامه داستان اين گونه شاهان «خردمند» و فرزندان «مامانی" آنان نيست. گرده ای که فضل الله رضا ارایه می داد، فقط در ذهن خود او و امثال او وجود داشت که با لب های آلوده ی خويش چکمه های همايونی را برق می انداختند و برای خودکامگی شاه جو و محيط می ساختند.

ممکن بود از اين گونه نوشته ها نمونه های به مراتب بيش تری آورد. چنان که ياد کرديم در اين ده ها سال کوهی کاغذ عليه فردوسی سياه شده است. اما آن چه گفتيم برای درک مقصود کافی است، مشتی است از خروار که چه گونه کسانی ظاهرن به نام تجليل از فردوسی عليه او محيط می ساختند، ادعاهای نادرست و بی پشتوانه و بیت های من درآوردی را بر زبان ها می انداختند و به بديهيات مسلم بدل می کردند. در آن سال ها متاسفانه ميدان اصلی «پژوهش» در شاهنامه در دست اين گونه عناصر بود. محيط ترور و خفقان حاکم بر کشور نیز امکان نمی داد که پژوهش واقعی و عميق تری در شاهنامه به عمل آيد. درباريان به هيچ روی نمی خواستند سلاحی را که از نام فردوسی به سود خويش ساخته اند، از دست فرو نهند. لذا پژوهش های علمی روی شاهنامه بيش تر به سمت هنری و ادبی آن سوق داده می شد. بسياری از پژوهشگران نيز طبق عادت، بحث از کينه و نام شاعران و نويسندگان را به مراتب ضرورتر و سودمند تر از بحث در انديشه های آنان می دانستند. در نتيجه، اقدامات تبهکارانه ی رژيم پهلوی عليه شاهنامه پاسخ شايسته ای نيافت. البته اين بدان معنا نيست که کسی متوجه ی موضوع نبود و يا کاری در اين زمينه انجام نشده است. در کشور ما در سال های پایانی دوره ی پهلوی مطالبی عنوان شد که اگر هم به زبان اشاره و کنايه بود، نشانه ای از درک عمق مطلب بود. نوشته ی شاهرخ مسکوب «مقدمه ای بر رستم و اسفنديار» به ترين نمونه ی اين گونه نوشته ها است. عبدالحسين زرين کوب نيز با وجودی که تحت تاثير انديشه های نژاد گرايانه و شونيسم بورژوايی قرار داشت، در نوشته ها و سخن رانی هايش («نفوذی درشاهنامه» و «نه غربی و نه شرقی، انسانی") نکات جالبی را بيان کرده است.

در اين ميان، نويسندگان شوروی سابق جای برجسته ای را اشغال می کنند. آنان که به متدولوژی درست و علمی اتکاء داشتند، توانستند به عمق بسياری از نظريات فردوسی پی برده و اهميت خلقی شاهنامه را به درستی درک کنند. استاريکف شرق شناس بزرگ شوروی تآييد کرد که: «شاهنامه، کتابی است که اهميت سياسی عظيمی دارد... رفتار نسبت به آن و مولف آن هميشه اساسن سياسی بوده است.» (۲۲). استاريکف توجه می دهد که شاهنامه "گرايش خلقی" دارد: «اين گرايش در مقابل خود کامگی شاهان ايران گذاشته شده... در پشت شاهنامه، گوهر خلقی درونی آن نهفته است، که شاه - فئودال با تمام وجود نسبت به آن بيگانه است» (۲۳). اين "گرايش خلقی" «اگرچه در منظومه ی فردوسی همواره در سطح قرار ندارد، ولی درست همين گرايش، روح و جان منظومه را تشکيل می دهد.» (۲۴)

اگر بخواهيم فردوسی و شاهنامه اش را بشناسيم و پيامش را بشنويم، نبايد در سطح شاهنامه بلغزيم. شيوه ی درست تحقيق لازم است تا به گوهر درونی و منطق شاهنامه دست يابيم. شاهنامه سرگذشت ده ها و صدها نفر است که هر يک از آنان ماجراهای گوناگونی را از سر می گذراند. تک تک اين ماجراها چه بسا گويا نباشد و نکته ی خاصی را بيان نکند. هر ماجرايی چه بسا تصادفی جلوه کند، اما در پشت سر اين تصادف ها قانونمندی ای درجريان است. وقتی رویدادها را جمع بندی کنيم، وقتی سرنوشت شاهان را در مجموع آن بنگريم، وقتی از شکست ها و پيروزی ها آمار بگيريم، وقتی مجموعه ی اثر را در ارتباط با دوران و در پيوند با انديشه ی مولف بنگريم، آن وقت می توانيم از سطح شاهنامه بگذريم و به درون آن نظر کنيم. با چنين منطقی يکباره دنيای ديگری از شاهنامه در برابر ما گشوده می شود.

از کتاب "حماسه ی داد"، تهران، چاپ اول، ۱۳۵۹

پی نوشت ها:

۱-  یادنامه ی فردوسی، انتشارات انجمن آثار ملی، تهران، ۱۳۴۹

۲-  پادشاهی و پادشاهان از دیده ی ایرانیان، بر بنیاد شاهنامه، انتشارات وزارت فرهنگ و هنر، تهران، ۱۳۴٦

۳-  ولیعهدی در ایران باستان، بر بنیاد شاهنامه، انتشارات وزارت فرهنگ و هنر، تهران، ۱۳۴۸

۴-  فر در شاهنامه، بر بنیاد شاهنامه، انتشارات وزارت فرهنگ و هنر، تهران، ۱۳۴۹

۵-  مقدمه ای بر رستم و اسفندیار، شاهرخ مسکوب، سازمان کتاب های جیبی، تهران، ۱۳۴۸، برگ ۱

٦-  فردوسی نامه، ملک الشعرای بهار، مرکز نشر سپهر، تهران، ۱۳۴۵، برگ ۱٦۵

٧-  شاهنامه، چاپ مسکو، ج ٧، برگ ۴۳۱، بیت ۲۲۱۳

۸- شاهنامه، چاپ مسکو، ج ٧، برگ ۴۳۱، بیت ۲۳۱۹ به بعد

۹- فردوسی نامه، ملک الشعرای بهار، مرکز نشر سپهر، تهران، ۱۳۴۵، برگ ۱٦٦

۱۰-  فردوسی و ادبیات حماسی، مجتبی مینوی، تهران، برگ ۱٦٦

۱۱-  شاهنامه، چاپ مسکو، ج ٧، برگ ۴۳۱، بیت ۱۰٦۰ به بعد

۱۲-  شاهنامه، چاپ مسکو، ج ۲، از بیت ۱۹۰ به بعد

۱۳-  شاهنامه، چاپ مسکو، ج ٧، از بیت ۲٧ به بعد

۱۴-  اوستا، نامه ی مینوی آیین زرتشت، جلیل دوستخواه، انتشارات مروارید، تهران، ۱۳۴۳، برگ ۸۵

۱۵-  جلیل دوستخواه، همان اثر، برگ ۹۰

 ۱٦ و ۱٧-  سیاست در اندرزنامه ها، فریدون آدمیت و هما ناطق، مجله ی خواندنی ها، ۵ شهریور ۱۳۵٦

۱۸-  حماسه سرایی در ایران، ذبیح الله صفا، انتشارات امیر کبیر، چاپ سوم، ۱۳۵۲، برگ ۲۳۴

۱۹-  همان کتاب، برگ ۲۳۵

۲۰-  همان کتاب، برگ ۲۳٧

۲۱-  نگاهی بر شاهنامه، فضل الله رضا، انتشارات انجمن آثار ملی، تهران، ۱۳۵۰، برگ های ۹۱ - ۹۰

۲۲- فردوسی و شاهنامه،  آ. آ. استاریکف، چاپ روسی، ۱۹۵٧، برگ ۵۰۸

۲۳-  همان اثر، برگ ۵۰۰

۲۴-  همان اثر، برگ ۵٦۹