همچو باران بر خاک (2)

 

پرنده

پرنده ای بر دامی نشسته،

پرپر می زند، به خانه برگشتنی نیست.

گربه ی سیاهی به آن سو می خزد،

چنگ هایش تیز، چشمانش گداخته.

روی درخت پریده، از آن بالا می رود.

به پرنده ی زبون نزدیک می شود.

 

پرنده می اندیشد: حال که چنین است

و گربه دیگر مرا خواهد درید،

پس وقتی تلف نکنم،

هنوز دوست دارم کمی چهچه بزنم

و همچون گذشته شادمان آواز سر دهم.

پرنده به گمانم اهل شوخی ست.

  

ویلهلم بوش

Wilhelm Busch

 * *

 

بومرنگ

یکی بود یکی نبود

زمانی بومرنگی بود

که اندکی بلند بود.

بومرنگ کمی پرواز کرد

ولی دیگر بازنگشت.

مردم ساعت ها همچنان

منتظر بومرنگ ماندند.

 

یواخیم رینگل ناتس

Joachim Ringelnatz

 * *

 

دود

خانه ی کوچک زیر درختان کنار دریاچه

از سقفش دودی بلند است.

چه غمگین و افسرده اند

خانه و درختان و دریاچه

اگر دود نبود.

 

برتولت برشت

Bertolt Brecht

 * *

  

سقوط

قفل صندوق خاطره هایم را می شکنم و صدای پرندگان را از درون صندوق بیرون می آورم.

صدایشان را بردیوار نازک دلم می نویسم، شعرم را از منقارشان وام می گیرم و در پی یافتن رویاها به راه می افتم.

بارانی از آفتاب بر سرم می بارد و من که در موج های نور شنا می کنم، در میان باد، در افق گم می شوم.

از میان شکاف واهمه ها می گذرم و به گذشته ها می روم تا هرچه را که می خواهم از آن جا بردارم.

به زمانی که با مادرم آشنا شدم. به لحظه ای که همه ی عمرم به خاطر می آورم.

مادرم، که هیچ نوری در آینه اش نمی شکست.

همان که در بازار مرگ زندگی می فروخت و در پایان نیز در گنداب انتظارش مرد و جشن تولد مرگش را در بهشت گرفت.

به بهشت نزدیک می شوم تا صدایش را بشنوم. سایه اش را می بینم که با چشمان پر از اشک به هیچ می نگرد.

اشک هایش را بر چشمانم می گذارم، به روحش دست می زنم و سنگ دلم را لای چرخ نگاهش می اندازم. تصویرم که در نگاهش افتاد، سکوتم را می شکنم.

آه  مادر!

زمان به دیروز و فردا کاری ندارد، زمان کارش پاسداری از دردهای ما است. داستان خشم های فرو خورده و صبر است، دوختن جامه های کوتاه به اندام های بلند است، داستان خط خوردن دفتر مشق دل ها است، تنها ماندن در زیر چتر باران است.

آه مادر، مزه ی نانم، رنگم!

به یاد داری آن را که در بیداری خوابش را می دیدم؟

همان که همیشه در آن سوی آینه ام بود؟  نزدیک تر از پوستم بود؟

همان که با واژه های همه ی کتاب ها برایش می نوشتم و نمی دانستم جوانی ام را در کنار بچگی اش نهاده ام.  

همان که بعدها، در آن پاییز ابدی که نورم را در تاریکی گم کردم، چشم هایش را با سیاهی شب سرمه کشید و به تلافی هرآن چه به او هدیه داده بودم، ذره ای از هیچ به من داد و گلدانم را شکست.

و من ِ خام که سنگینی آسمان تنم را تا کرده بود، باز مشتی یاس در کف دستش نهادم و با روح ترک خورده ام از ترس دیدن پشیمانی فقط رویم را برگرداندم و با چشمان پراز اشک های دلهره رنگم به تماشای خیال مشغول شدم.

یادت هست؟

گیرکرده در کلاف ابهام، تمام دفترم پرشده بود از کاشکی ها ...، آه ...، اگرها ... ، شاید ...،

در من،  هنوز چیزی زنده بود، در او، نیامده، مرده.

و اکنون،  

مثل آهویی که سال هاست در بیرون دروازه ی زمان مانده است، فسیل فریادهایم را در موزه ی تاریخ می گذارند.

آه مادر، چه قدر کوچک بود جهان!

در تنهایی اما، دنیا خیلی بزرگ تر است مادر،  خیلی.  

از رنگین کمان در آن خبری نیست، گلدانی در پنجره ام ندارم، اما دنیا خیلی بزرگ تر است.

و اکنون،

دیگر می دانم هر خیالی بهای خودش را دارد

و برای همیشه، در واقع آن لحظه ای است که فقط باید برسد تا در آن بتوانی به حقیقت دروغ بگویی.

امروز عقاب های افکار من دیگر به دور لاشه ی آن دروغ مقدس نمی چرخند و دریای خوشباوری من، از تشنگی هلاک شده است. اعتمادم را دیگر به کسی قرض نخواهم داد، چون نمایش تهوع آور حقیقت دروغین را تا پایان دیده ام و می دانم که اولین سنگ دیگر از روی دیوار افتاده است.

مادر،

امروز، من آن آینه ی جادویی را که می گفتند در آن می توان خود را دید یافته ام و این بار دیگر آن چیزی را که می دانم و همیشه می دانستم فراموش نخواهم کرد.

امروز من دیگر باورم را در زیر باران شسته ام و به جلاد خاطرات هم رشوه داده ام.

امروز دیگر

اول من،

و بعد هیچ کس دیگر.                                                                                                       

  * *

نوشته های پیشین

همچو باران بر خاک (1)

 

بخش "همچو باران بر خاک" در تارنمای "زبان و ادبیات فارسی" محل نوشتن شعرها و قطعه های ادبی من و نیز ترجمه های من از شعر شاعران انگلیسی و آلمانی (برای آشنایی شاعران امروز فارسی زبان با اندیشه ها، شیوه ها و سبک های دیگر ادبی) است که آن ها را در چشم رس خوانندگان ارجمندم قرار می دهم و امیدوار هستم به زودی بخش دیگری نیز برای بازتاب این گونه کار از خوانندگانم، به آن بیافزایم.  ایدون باد، آریا ادیب

 بیا تعریف کن

پدر بیا از جنگ تعریف کن

پدر بیا تعریف کن چه گونه نفوذ کردی

پدر بیا تعریف کن چه گونه شلیک کردی

پدر بیا تعریف کن چه گونه زخمی شدی

پدر بیا تعریف کن چه گونه کشته شدی

پدر بیا از جنگ تعریف کن

 

ارنست یاندل

Ernst Jandl

 * *

 

در میانه ی زندگی

هرگاه که به مُردگان می اندیشم،

به آنان که بی شمارند و آنان که نام دارند،

زندگی به در می کوبد

و باغ از آن سوی حصار ندا می دهد:

گیلاس ها رسیده اند!

 

گونتر گراس

Gϋnter Grass

* *

 

خواب

در آن جا که چمن ها روییده اند

و هوا آرام، با عطر شیرین گل های تابستانی،

کنار رود،

در سایه ای دراز کشیده ام و خواب می بینم.

خواب می بینم که دورم،

کنار آن قلعه،

که شاه زاده ای در کنار دروازه اش ایستاده و نگران، به پنجره ای بسته در بالا نگاه می کند.

و من،  

خسته،  

نشسته روی بستری از گل.

نگاهم به سال های رفته،  اشک های ریخته.

 

هر دو را کنار می گذارم و روی بسترگل دراز می کشم.

چشم هایم را می بندم تا چلچله هایشان پرواز کنند.

 

آه . . .

چه قدر دیر است !

چه قدر دور است !

دستم نمی رسد.

دلم تنگ شده است برای چیزی که هرگز نداشته ام.  

هزاران هزار مردمک خسته در انتظار آمدنش پوسیده اند و بارها دریا برایش در چشم هایم تکرار شده است.

کجایی بی بی طلا ؟  

کجایی ؟

نفرین و ننگ، بر آن سنگ،  که آینه ات را شکست.

اندکی دوستی و  این همه هیچ ؟  این همه هیچ،  این همه فاصله ؟

و من،  

ناگزیر به عطر بارانی در دلم بسنده کرده ام.

میان دو آه،  انگار نام اوست که در گلویم می شکند.

 

مثل آتشی در برف،  مثل باران در خاک،  مثل بچه ای در رویاها، گم می شوم.

ولی او  

پیدایم می کند.

مرا می بوسد و دلداری ام می دهد. با خوشه ی انگوری مرا می فریبد

و من،  

با لبخندی او را فریب می دهم. خوشه های نور بر او می پاشم و با مشورت رنگ ها با او حرف می زنم.

و او،  

می گوید که مرا تا روزی که دیگر دست دریا به ساحل نرسد دوستم خواهد داشت و لباسی به رنگ روشن باران برای دلم می دوزد تا هر از گاهی عوض کند و دیگر سیاه نپوشد.

. . .

پنجره ی بالای قلعه باز می شود و دخترکی زیبا از آن سرک می کشد، لبخندی می زند و شاه زاده دلش باز می شود . . .

و من،  

از خواب بیدار می شوم.

* *

 

پسر بچه ها

پسربچه ها 

به شوخی

به سوی قورباغه ها سنگ پرتاب می کنند

و قورباغه ها

جدی

می میرند.

 

اریش فرید

Erich Fried

* *

 

قلب 

امروز قلب من کودکی ست که نابخردی را دوست دارد و به جای رفتن به مدرسه، در کوچه، حباب های صابون به هوا فوت می کند

و من دیگر از تربیتش خسته شده ام.

مدت هاست که دیگر حساب کار او  از دست من در رفته است

و حالا هم دارد به دنبال پروانه هایش می دود.

. . .

. . .

آهای . . .  

صبر کن!

بگذار من هم بیایم!

. . .

. . .

  * *