ریشه‌شناسی عامیانه از واژه‌های فارسی



شماره‌ی نوشته: ٢٣ / ٨

یوسف امیری
ریشه‌شناسی عامیانه از واژه‌های فارسی
 
«بنای تبریز از زبیده، زن هارون‌الرشید است. وی به بیماری تب نوبه مبتلا بود. روزی چند در آن حوالی اقامت کرد. در اثر هوای لطیف و دل‌انگیز آن‌جا بیماریش زایل شد. فرمود شهری در آن محل بنا کنند و نام آن را ‹تب‌ریز› بگذارند» (حمدالله مستوفی و یاقوت حموی).
«اردشیر مرکب است از لفظ اَرد که به معنی خشم و قهر است و معنی ترکیبی اردشیر، شیر خشمناک است» (غیاث‌اللغات و منتهی‌الارب) و «نام اصلی آن سنگان یا سنجان بوده است اما چون یک بار سیل آمده و آن‌جا را برده به آن «رفت سنجان» گفته‌اند و کم‌کم «رفسنجان» شده است».
چنین برداشت‌ها، تفسیرها و ریشه‌شناسی‌هایی – که پیشینه‌ای بسیار کهن هم دارند – در تفسیر نام جا‌ها، قوم‌ها و به‌ویژه در استوره‌ها فراوان به چشم می‌خورد. همه‌ی ما تاکنون چنین ریشه‌شناسی‌ها یا به اصطلاح قدیم‌تر «وجه تسمیه»هایی را شنیده‌ایم و خوانده‌ایم و شاید هم آن‌ها را پذیرفته‌ایم. واقعیت این است که واکنش طبیعی انسان‌ها در هر زمان و هر مکان و هر زبان در برخورد با واژه‌های تازه و ناآشنا چنین است که می‌کوشند هر واژه‌ای را به بخش‌های آشنا بشکنند و برایش معنا یا دلیلی بیابند. برای نمونه، در شاهنامه آمده است که چون پسر بزرگ فریدون از برابر اژدها گریخت و راه سلامت را برگزید پدرش نامش را «سلم» گذاشت. (١) در اصطلاح دانش زبان‌شناسی، ریشه‌شناسی‌هایی مانند بالا را «ریشه‌شناسی عامیانه» (١) می‌گویند.
در این گفتار نخست، ریشه‌شناسی عامیانه را تعریف می‌کنیم و سپس به کوتاهی دلیل‌ها و زمینه‌های زبانی و نازبانی این پدیده را برمی‌رسیم و از هر دسته، نمونه‌ای می‌آوریم و می‌کوشیم ریشه‌ی واقعی آن‌ها را نشان دهیم. در پایان نیز به معرفی فرهنگ‌های ریشه‌شناسی زبان فارسی می‌پردازیم.
 
١. ریشه‌شناسی عامیانه
امروزه زبان‌شناسی به دو شاخه‌ی هم‌زمانی (٣)  و ترازمانی (۴)  بخش می‌شود که شاخه‌ی نخست پدیده‌ی زبان را در کارکرد زمان خویش (گذشته و یا حال) بررسی می‌کند و شاخه‌ی دوم، زبان را به عنوان پدیده‌ای تاریخمند در درازنای زمان تا مقطعی معین (که می‌تواند زمان حال هم باشد)، برمی‌رسد و می‌سنجد و نگاهی تاریخی به زبان دارد. دانش ریشه‌شناسی (۵) و واژه‌شناسی (٦) بخشی از زبان‌شناسی به شمار می‌روند که به زندگی واژه‌ها و ارتباط و پیوندشان با همدیگر و با زبان‌های دیگر و به‌ویژه زبان‌های هم‌خانواده می‌پردازند. در ریشه‌شناسی عامیانه بر پایه‌ی شباهت آوایی و نوشتاری واژگان به بررسی و واکاوی آن‌ها پرداخته و برایشان تاریخ ساخته می‌شود.
نخستین بار در سال ۱۸۵۲ م. / ۱۲۳۱ خ. کتابدار، بایگان و تاریخ‌دانی آلمانی به نام «اِرنْست ویلهِلم فورسته‌مان» (۷) در مقاله‌ای با عنوان «اندر ریشه‌شناسی عامیانه‌ی آلمانی» (٨) در «مجله‌ی پژوهش‌های زبان‌شناسیک همسنجشی در زبان‌های آلمانی و یونانی و لاتین» (٩) اصطلاح «ریشه‌شناسی عامیانه» را ساخت و به بحث درباره‌اش پرداخت. در همان دوران، در کتاب «درس‌های زبان‌شناسی عمومی» اثر فردیناند دو سوسور (١٠)، در پاره‌ی سوم «زبان‌شناسی ترازمانی» فصل ششم (به کوتاهی) به «ریشه‌شناسی عامیانه» پرداخته است. سوسور ریشه‌شناسی عامیانه را چنین تبیین می‌کند: «تلاش برای توضیح تقریبی واژه‌ای ناآشنا از راه پیوندزدن آن به چیزی که شناخته شده است و یافتن تفسیری ساده برای آن واژه‌ی ناآشنا». در زمانی نزدیک‌تر به دوران ما، رابرت تراسک در کتاب «فرهنگ زبان‌شناسی تاریخی و همسنجشی» (١١) ریشه‌‌شناسی عامیانه را چنین تعریف می‌کند: «تغییر دلخواه در واژگانی با ریخت مبهم به‌منظور شفاف‌سازی ریخت آن‌ها که لزومن معنای آن‌ها را تغییر نمی‌دهد».
 
٢. زمینه‌های زبانی ریشه‌شناسی عامیانه
همان‌گونه که در بالا گفتیم، دلیل پدید آمدن ریشه‌شناسی‌های عامیانه، گذشته از نداشتن دانش از تاریخ فرگشت‌ (تحول)های زبانی، چند دسته می‌تواند باشد:
الف. تغییر آواها یا هجاها: یعنی آوا یا هجایی از واژه در درازای زمان دستخوش دگرگونی می‌شود و برای نمونه آوایی به خاطر فرسایش‌های زبانی از واژه حذف می‌شود یا برای آسانی گفتار آوایی افزوده می‌شود.
ب. فراموش شدن واژه یا بخش‌هایی از واژه‌ی مرکب: بُنی یا ستاکی یا واژه‌ای به مرور زمان فراموش می‌شود و برای سخن‌گویان نسل‌های بعدی ناآشنا می‌شود. از این رو آنان آن بن یا ستاک یا واژه را به‌شکلی درمی‌آورند که برایشان شناخته شده‌تر است.
پ. نام آواها: درست است که برخی نام‌گذاری‌ها بر پایه‌ی آوای جانوران و صدای چیزها است اما گاهی همانندی برخی نام‌ها با آواها سبب پدیدآمدن ریشه‌شناسی عامیانه شده است.
این سه دسته تغییر نخستین سبب می‌شوند که واژه‌های کهن از نظر ظاهری به شکل واژه‌ها یا ترکیب‌های دیگر درآید. از این رو در اصطلاح زبان‌شناسی آن‌ها را «بازدیسی قیاسی» (١٢) می‌گویند.
ت. وام‌واژه‌ها زمینه‌ساز بروز گروه دیگری از ریشه‌شناسی عامیانه‌اند. زبانی واژه‌ای را در زمانی از زبان دیگری وام می‌گیرد اما سخن‌گویان زبان وام‌گیرنده در نسل‌های بعدی معنای واژه‌ی اصلی را نمی‌دانند و برای آن در زبان خودشان دنبال معنا و ریشه می‌گردند. این‌گونه ریشه‌شناسی‌ را نیز در اصطلاح «یکسان‌سازی هم­نامی» (١٣) می‌گویند.
 
اما ریشه‌شناسی علمی بر پایه‌ی دانش زبان‌شناسی تاریخی و قانون و قاعده‌های تبدیل آوایی و نیز متن‌های موجود و بازسازی واژگان در خانواده‌های زبانی است. با شناسایی خانواده‌های زبانی و قاعده‌های تغییر آوایی در زبان‌ها، پایه‌های ریشه‌شناسی نیز استوارتر شد و از پایان سده‌ی نوزدهم م. و آغاز سده‌ی بیستم م. به بعد فرهنگ‌های ریشه‌شناسیک و تاریخی زبان‌ها پدید آمدند. با بررسی متن‌های بازمانده از دوران‌های گوناگون زبانی و ضبط‌های مختلف واژگان در دوره‌های مختلف و نیز شکل واژگان در گویش‌های مختلف همان زبان، ریشه‌شناسی علمی توانست برای هر واژه تاریخچه و زندگی‌نامه‌ای مستند و علمی بنویسد.
همچنان که دانش زبان‌شناسی تاریخی و واژه‌شناسی پیشرفت می‌کند و آگاهی‌های تازه از زبان‌های گذشته به‌دست می‌آید برخی از ریشه‌شناسی‌های علمی نیز دستخوش دگرگونی و بهبود می‌شوند و برخی هم نامعتبر می‌شوند. ریشه‌شناسی علمی درک ما را از زبان به‌تر و دقیق‌تر می‌کند و حتا بخشی از تاریخ و فرهنگ را آشکار می‌کند. برای نمونه ریشه‌شناسی واژه‌ی «سیستان» (سکاستان - سگستان - سیستان) به ما می‌گوید که قوم ایرانی سکا در این منطقه زندگی می‌کردند.
 
٢.١. نمونه­‌هایی چند در زبان فارسی
ریشه‌شناسی عامیانه در هر زمینه‌ی فرهنگی و اجتماعی خود را نشان می‌دهد. در زیر چند نمونه‌ی دیگر از این گونه ریشه‌شناسی‌ها را می‌آوریم.
 
● نام مردمان
- اردشیر: به‌جز «شیر خشمناک» که در بالا آوردیم، نوشته‌اند «چون دلیر بود (مانند شیر) پدرش گشتاسپ این نام را به وی داد» (برهان قاطع). اما از نظر ریشه‌شناسی علمی، اردشیر در پارسی کهن «اَرتَه خَشثَره» به معنای «پادشاه راستی» بوده است که در پارسی میانه (پهلوی) به شکل ارتخشیر درآمده و در فارسی نو به شکل اردشیر کوتاه شده است (خشثره ریشه‌ی «شهریار» است. در زبان ایرانی سغدی نیز اخشید و افشین از همین ریشه‌اند.) در این‌جا با پدیده‌ی فرسایش روبه‌رو هستیم.
- نوشین‌روان (شکلی از انوشیروان): «در القاب مردگان مانند لفظ ‹مرحوم› و یا ‹مغفور›، این کلمه را استعمال کنند» (ناظم الاطباء) و «به معنی  جان شیرین است، چه روان به معنی جان و نوشین  به معنی شیرین باشد» (برهان قاطع). انوشیروان در اصل «انوشگ‌روان» یا «انوشه‌روان» بوده است به معنای «دارای روان جاودان» (انوشگ: پیشوند منفی‌ساز اَ + نوش = مرگ + اَگ). در این مورد «انوشه روان» به «انوشیروان» و «نوشیروان» تبدیل شده اما سپس آوای «ن» به «نوشیروان» افزوده شده و «نوشین روان» را ساخته است.
 
● نام قوم‌ها
همان‌طور که گفتیم ریشه‌شناسی عامیانه پیشینه‌ای دور و دراز دارد. پس از استوره‌ها، کهن‌ترین موردی که من بدان برخورده‌ام موردی بود که هارولد بِیلی در کتاب خود به نام «فرهنگ سکاها در پادشاهی ایرانی کهن ختن» (١۴) آورده و می‌گوید یک نویسنده‌ی هندی در سده‌ی سوم پیش از دوران مشترک (پ.د.م) درباره‌ی نام قوم ایرانی سکا آن را به واژه‌ی «شکا» در هندی به معنای سبزیجات پیوند داده و دلیل آن را چنین می‌نویسد که سکاها به خوردن سبزی علاقه‌ی فراوانی دارند! به نظر اوسوالد شِمِرِنی (١۵)، سکا به معنای تندرو و تیز است و با واژه‌ی shoot (شلیک) در انگلیسی هم‌ریشه است.
نمونه‌ی دیگر «سگزی» است که درباره‌ی آن نوشته‌اند «دشنام است یعنی کسی که مانند سگ زندگی کند» یا «مردم سیستان به سخت‌جانی و سخت‌جگری مشهورند، لذا سیستان را سگستان گویند». حال آن که صفت سگزی از شکل قدیمی سیستان یعنی سگستان گرفته شده و به معنای سیستانی است (به قیاس مروزی = شهروند مرو، و رازی = شهروند ری). سگستان نیز خود کوتاه شده‌ی سکاستان یعنی استان و جایگاه سکاها است. اما چون نام قوم سکا فراموش شده بوده سگزی نیز معنای دیگری یافته است. نام تیره‌ی سگوند (سکاوند) در استان لرستان امروز نیز به همین قوم کهن ایرانی پیوند دارد.
 
● نام شهرها
- شهر سگسار (سکاسار = جایگاه سکاها) در کومس (قومس = سمنان امروزی) به «سگسر» تبدیل شده و در متن‌های عربی پس از اسلام به «رأس الکب» ترجمه شد. امروزه برای چاره، نام شهر را سنگسر گذاشته‌اند.
- سَقز: نوشته‌اند که در اصل «سه قز» بوده به معنای شهری که سه دختر آن را ساخته‌اند (قز در ترکی به معنای دختر است). این نام نیز با قوم سکا پیوند دارد. با تغییر آوای ک به ق، و نیز فراموش شدن سکاها، سکز به سقز تغییر یافته و «سه قز» تفسیر شده است.
- اردبیل: با توجه به این که «اردشیر» به معنای شیر خشمناک است، گفته‌اند «اردبیل هم در اصل اردپیل بوده به معنای پیل (فیل) خشمگین». یا «شهری در آذربایجان که گویا آن را اردبیل ابن ارمینی ابن لیطی ابن یونان بنا کرده است» (یعنی نام هر شهر را نام کسی کرده‌اند که سرزمین را بنا کرده است). این نام نیز در اصل «ارته ویل» بوده که با «ارته» به معنای راستی (شبیه -ortho در لاتین) مربوط است. بخش دوم آن یعنی «بیل» در نام شهرها و جاهای دیگری نیز تکرار شده است مانند «اندبیل» (روستایی نزدیک خلخال)، «دشت‌بیل» (در بخش اشنویه)، «هرزبیل» (بین راه تهران و رشت نزدیک رستم آباد)، «بیلقان»، «بیلمان»، «بیلان» رودبار. شاید «بیل» با «وَر»/«وار» به معنای دژ و شهر (مانند دیوار، باره/بارو، اشکور) مربوط باشد (ن.ک. فرهنگ دهخدا). بدین ترتیب اردبیل در کل به معنای «شهر راستی» است.
 
● چند اصطلاح
- به ریش کسی خندیدن: گویا این ترکیب از فعل ریشخند کردن گرفته شده است. اما خود ریشخند ربطی به ریش و خنده ندارد. بلکه به گمان من شکلی فارسی واژه‌ی «ایسخند» در زبان ایرانی سُغدی است. (١٦)
- «خسوره» به معنای «پدر زن» است اما امروزه در اصفهان برخی آن را «خارسو» می‌گویند و آن را «خار چشم» می‌دانند! خسوره در دیگر زبان‌های هندواروپایی چنین است: اوستایی: -xvasura، سانسکریت: -śvaśura، یونانی: hekura، لاتین: socrus، و ارمنی: skesur. (١۷)  گفتیم که دسته‌ای از ریشه‌شناسی‌ها به واژگان زبان‌های بیگانه مربوط می‌شوند. شباهت آوایی و تلفظی واژه‌ها دلیلی بر ارتباط ریشه‌شناسیک نیست.
- آش ابودردا: این آش را «برای شفای دردمندان و بیماران می‌پزند و به مستحقان می‌دهند» و بر این پندار بوده است که ابودردا، از یاران پیامبر اسلام، دردهای فراوانی کشیده است و به همین دلیل نامش را ابودردا (پدر و دارنده‌ی دردها) گذاشته‌اند. حال آن که این شخص عُوَیمَر پسر عامر پسر مالک خزرجی نام داشت و شکل درست کُنیه‌اش «ابوالدرداء» بوده است. «درداء» در زبان عربی گونه‌ی مؤنث «اَدرَد» و به معنای «زن بی‌دندان» است و ربطی به «درد» در زبان فارسی ندارد (همسر ابوالدرداء نیز اُم‌الدرداء خوانده می‌شده مانند ابوذر که نام همسرش اُم‌ذر بود). در اینجا نامی از زبانی بیگانه با واژه‌های زبان بومی تفسیر شده است.
- در زبان فارسی واژه‌ی «ماز» به معنای پیچ‌در‌پیچ است. منوچهری دامغانی گوید:
برآمد یکی ابر مازندران         چو مار شکنجی و ماز اندر آن
اما این واژه‌ی فارسی هیچ ربط معنایی و ریشه‌شناسیک با maze در زبان انگلیسی ندارد. هم چنین است شباهت واژه‌های «بد» و «به‌تر» در زبان فارسی و معادل آن‌ها در انگلیسی یعنی bad و better که تنها شباهت تصادفی و آوایی است و از دید ریشه‌شناسیک ربطی ندارند. «بد» در زبان پارسی میانه (پهلوی) «وَت» و «بهتر» هم «وِه» (١٨) گفته می‌شده است.
 
٢.٢.  نمونه­‌هایی چند در دیگر زبان‌ها
یادآوری کنیم که ریشه‌شناسی عامیانه در همه‌ی زبان‌های دنیا وجود دارد و تنها ویژه‌ی زبان فارسی نیست. در زبان‌های انگلیسی و فرانسه و روسی و دیگر زبان‌ها نیز چنین ریشه‌شناسی‌هایی رایج بوده و هست. در زیر نمونه‌هایی از هر یک از این زبان‌ها می‌آورم: (١٩)
 
● انگلیسی
- bridegroom (داماد): این واژه در انگلیسی کهن به‌صورت bryd-guma بوده است که بخش دوم به‌معنای «مرد» است (مانند homo در لاتین) و منظور «مرد یا شوهر عروس» است. اما چون بخش دوم این واژه فراموش شده است شکل groom (اسبدار، ستوربان) که آشناتر بوده جای آن را گرفته است.
- sophomore (دانش‌جوی سال دوم): این واژه هم در اصل sophumer به معنای «بحث‌کننده» بوده زیرا در مدرسه‌های دوران تاریک اروپا، دانش‌جویان از سال دوم وارد درس‌های بحثی می‌شدند. اما چون واژه‌ی مزبور امروزه فراموش شده در ریشه‌شناسی عامیانه آن را از دو بخش sophos (عاقل) و moros (ابله) یا «خام و پخته» می‌دانند.
- marmalade (مربا): برای این واژه هم این داستان را ساخته‌اند که مری، ملکه‌ی انگلستان، وقتی دریازده می‌شد با خوردن مربا حالش خوب می‌شد. از این رو نام این خوراکی را marie-malade (بیماری مری) گذاشته‌اند. در حالی که این واژه از marmelo فرانسوی/پرتغالی به‌معنای «میوه‌ی بِه/بهی» آمده است (مانند لیموناد = آنچه از لیمو ساخته شود یا پُماد = آنچه از سیب ساخته شود).
 
● فرانسه
- barbecue (کباب یا بریان): در زبان فرانسه آن را کوتاه شده‌ی عبارت rôtir de la barbe au cul/queue دانسته‌اند یعنی «سرخ کردن از سبیل تا دم» جانور! اما این واژه به احتمال فراوان ریشه در زبان بومیان امریکا دارد.
- fainéant (تنبل): در ریشه‌شناسی عامیانه آن را از دو بخش دانسته‌اند: fait (کار) + néant (هیچ) یعنی «کسی که هیچ کاری نمی‌کند». اما این واژه هم در اصل faignant یا feignant به معنای «وانمودکننده» یا «تنبل» بوده است.
- choucroute: این واژه نیز در اصل از Sauerkraut آلمانی آمده است در لفظ به معنای «گیاه تلخ» و در اصطلاح نام خوراکی از کلم و فلفل و ... است اما در ریشه‌شناسی عامیانه‌ی فرانسه آن را از دو بخش chou (کلم) و croûte (پوسته) دانسته‌اند.
 
● آلمانی
- شهر «برن» در سویس را به واژه‌ی Bär در زبان‌های ژرمنیک به معنای «خرس» مربوط می‌دانستند. اما به احتمال خیلی زیاد از -ber* در پوروا-هندواروپایی (٢٠) به معنای «مرداب یا جای باتلاقی» گرفته شده است.
- شهر برلین نیز به همان خرس ربط داده شده است اما آن نیز با توجه به جایگاه شهر در نزدیکی رود اشپری (٢١) به احتمال  از -berl و  birl-در زبان‌های اسلاوی به همان معنای «مرداب و جای باتلاقی» گرفته شده است.
 
● روسی
- سماور: این واژه را در زبان روسی از دو بخش «سَم» به معنای «خود» و «وار» به معنای «جوش‌آورنده» دانسته‌اند یعنی «خودجوش‌آور» اما این نیز ریشه‌شناسی عامیانه است و اصل واژه به احتمال زیاد از «سنابر» در زبان تاتارها (ترکی) گرفته شده است به معنای ظرف چای.
 
● ایتالیایی
- در نزدیکی رُم شهری بوده است به نام «کانتالوپه» که نام میوه‌ی طالبی در زبان‌های انگلیسی (cantaloupe) و ایتالیایی از آن گرفته شده است. در زبان ایتالیایی آن را به معنای «گرک آوازخوان» (canta + loupe) گرفته‌اند که آشکارا ریشه‌شناسی عامیانه است.
 
٣. کاربری هدف‌دار از ریشه‌شناسی‌های عامیانه
ریشه‌شناسی عامیانه همیشه از سر ناآگاهی یا کم‌آگاهی نیست بلکه گاهی نویسندگان آگاهانه برای منظور خاصی برای واژه‌ها و ترکیب‌ها ریشه‌شناسی عامیانه می‌سازند. در زیر به چند دسته از این گونه کاربردها می‌پردازیم.
 
٣.١. صنعت‌های ادبی
گاهی در شعرها بیش‌تر به منظور کاربرد صنعت‌های ادبی به نمونه‌هایی از ریشه‌شناسی عامیانه برمی‌خوریم. برای نمونه سعدی شیرازی در غزلی عرفانی «شراب» را از دو بخش شرّ و آب می‌داند:
از شراب شوق جانان مست شو!               کآنچه عقلت می‌بَرد شرّ است و آب
روشن است که سعدی - که سال‌ها در شهرهای عرب‌زبان زندگی کرده بوده به‌خوبی معنا و ریشه‌ی واژه‌ی «شراب» (در عربی به معنای نوشیدنی) را می‌دانسته و در این‌جا برای صنعت جناس ناقص چنین تفسیری را ارایه کرده است. یا خاقانی شَروانی در شعری نام شهر خود را از "شرَ" و "وان" مرکب می‌داند و می‌گوید:
چند نالی؟ چند از این محنت‌سرای زادوبود                 کز برای رای تو شَروان نگردد خیروان
این‌جا نیز خاقانی برای صنعت تضاد میان خیر و شر چنین ریشه‌شناسی کرده است. یا سنایی غزنوی درباره‌ی همان بودردا - که بالاتر بدو اشاره کردیم - چنین می‌گوید:
از این مشت ریاست‌جوی رعنا هیچ نگشاید    مسلمانی ز سلمان جوی و درد دین ز بودردا
 
٣.٢.  شوخی و طنز
صادق هدایت در داستانی سماور را مرکب از سه بخش می‌داند: سه (عدد فارسی) + ماء (آب در زبان عربی) + ور (بده در ترکی ) = سه تا آب بیاور. یا همو در داستانی، تهران را «ته اوریان» (Orient) یا انتهای خاورزمین می‌داند. ریشه‌شناسی سماور را در بالا گفتیم.
اگرچه دو دسته‌ی بالا (صنعت ادبی و طنز) پذیرفتنی، «معصومانه» و بی‌زیان­اند، اما متاسفانه دسته‌ی سومی از ریشه‌شناسی‌های عامیانه هست که اگر باور شوند و جدی گرفته شوند زیانبار و دارای پیامدهای منفی خواهند بود. در زیر کوتاهانه به چند نمونه از این دسته اشاره می‌کنیم.
 
٣.٣. هرزنویسی و سوءاستفاده‌های سیاسی
اگرچه با گسترش و پیشرفت زبان‌شناسی تاریخی و واژه‌شناسی، ریشه‌‌شناسی علمی نیز به‌تر و دقیق‌تر می‌شود، اما به نظر می‌رسد برخی از کسانی که به اینترنت و وبلاگ و رایانامه (ایمیل) دسترس دارند، توجه چندانی به این موضوع نمی‌کنند و همچنان به دنبال ریشه‌شناسی‌های عامیانه هستند و بدون اندکی تامل هرچه به نظرشان یا به دستشان برسد در فضای مجازی پخش می‌کنند و در کار گسترش دروغ همت والایی به‌خرج می‌دهند.
برای نمونه نوشته‌اند که واژه‌ی «پسر» در اصل «پوست در» بوده است یعنی کسی که در کندن پوست گاو و گوسپند به پدر یاری می‌رسانده! یا «خراسان» در اصل «خور آستان» بوده یعنی درگاه خورشید! در حالی پسر در پارسی کهن «پوثرَه» بوده است. آوای «ث» بر پایه‌ی قانون‌های تبدیل آوا در زبان پارسی میانه (پهلوی) به «ـهـ» تبدیل می‌شود مانند میثرَه/میثرا -> مهر (نام ایزد  پیمان) و چیثره/چیثر -> چهر (به معنای نژاد و تبار و رخسار). در مورد پوثره دو شکل به دست آمده است یعنی پوس و پوهر (پور). خراسان نیز در زبان پهلوی «خورآسان» بوده به معنای «جای برآمدن خورشید» (در عربی: مشرق). فخرالدین اسعد گرگانی، شاعر سده‌ی چهارم هجری، در داستان ویس و رامین می‌گوید:
زبان پهلوی هر کو شناسد                 خراسان یعنی آن‌جا کو خور آسد
خور آسد پهلوی باشد «خور آید»         خور از آن‌جا سوی ایران برآید
برابر خورآسان را «خوربران» می‌گفتند به معنای «جای فرورفتن خورشید» (در عربی: مغرب). خوربران به‌تدریج به خاوران تبدیل شده و معنایش نیز به‌جای سوی «غرب» به «شرق» تبدیل شده است. (٢٢)
عده‌ای هم که به نعمت کلاس‌های زبان، چند کلمه‌ی شکسته و بسته‌ی انگلیسی و فرانسه یاد گرفته‌اند، می‌خواهند همه چیزهای دنیا را با همان زبان ناقص خود شرح بدهند. برای نمونه برخی از این «زبان‌خوانان» در ریشه‌شناسی واژه‌ی «استکان» در وبلاگی چنین استدلال کرده‌اند: «از آن‌جایی که در زمان‌های قدیم از چای در ایران خبری نبوده از پیاله برای نوشیدن باده استفاده می‌کردند. هنگامی که ارتباط ایران با غرب برقرار شد و اروپاییان به ایران آمدند پیاله را با خود به اروپا بردند و نام آن را چنین گذاشتند: tea can East یعنی ظرف چای شرقی. این واژه دوباره به کشور ما برگشت و ما ایرانیان فراموش کردیم که این ظرف همان پیاله‌ی خودمان است و خواستیم امروزی شویم. واژه‌ی انگلیسی را به‌صورت عربی به‌کار بردیم و این شد که امروز می‌گوییم استکان».  بگذریم از این که معلوم نیست چنین پدیده‌ای در چه تاریخ یا دوره‌ی تاریخی رخ داده و در کدام منبع معتبر تاریخی بدان اشاره شده است و اصلن چه‌گونه صورت عربی آن عبارت انگلیسی می‌شود «استکان»! مشکل آن است که can به معنای قوطی است نه ظرف! تازه «ظرف چای شرقی» در انگلیسی باید بشود Eastern tea container یا Oriental tea vessel. واژه‌ی استکان روسی است و به احتمال زیاد از واژه‌ی فارسی «دوستگانی» یا «دوستکامی» گرفته شده که «عبارت است از پیاله‌ی بزرگ که پر کرده به یاد دوستی از دوستان حاضر و غایب نوشند» (دهخدا). عبدالواسع جبلی گوید:
چو در مجلس او تو حاضر نبودی    فرستاد نزدیک تو دوستگانی
خاقانی شروانی نیز گوید:
هر دشمنی که زهر دهد دوستکانی‌ام     زهرش به یاد نوش لبان تو می‌خورم
کس دیگری درباره‌ی همین استکان چنین کشفی کرده است: «استکان - که تلفظ درست آن ایستیکان است - ترکی است و از دو بخش تشکیل شده: ایستی به معنای گرم و داغ و کان: به معنای سوراخ یا چاله. از آن‌جا به زبان روسی و فارسی آمده است». البته این نمونه رفتارها در اینترنت نیز تنها به ایرانیان اختصاص ندارد و در وبلاگ‌های انگلیسی نیز می‌توان چنین کشف‌ها و گوهرفشانی‌هایی را دید.
گروه دیگری نیز با انگیزه‌های سیاسی به ریشه‌شناسی عامیانه  می‌پردازند. در زیر چند نمونه‌ی ساده از این دست را می‌آورم و از بحث درازدامن در این باره درمی‌گذرم:
- تاشکند: در اصل «چاچ کند» بوده است که هر دو بخش ایرانی است: کند به معنای دژ و شهر است. و امروزه در آسیای میانه (تاجیکستان و ازبکستان) به صورت «کنت» هم گفته می‌شود مانند پنجیکنت (پنج کند=شهر یا ده پنج، زادگاه رودکی سمرقندی). چاچ از شهرهای ایرانی بوده و کمان‌های ساخت چاچ معروف بوده و در شاهنامه فراوان از این کمان‌ها یاد شده است:
کمان‌های چاچی بینداختند     قبای نبردی برون آختند
خم آورد رویین عمود گران      شد آهن به کردار چاچی کمان
«چاچ‌کند» به مرور به «تاشکند» تبدیل شده که از اتفاق «تاش» (داش) در ترکی به معنای سنگ است.
- با آن که بازی شترنج از ایران به جهان راه یافته و اصطلاح‌های آن فارسی‌اند، اما برخی ادعا می‌کنند که اصطلاح شهمات (در انگلیسی: checkmate) عربی است و در اصل «شیخ مات» بوده است یعنی «شیخ مُرد». حال آن که «شهمات» فارسی است و یعنی شاه گیج و مات شده است و راهی برای گریز ندارد. در این‌جا «مات» فارسی (به معنای گیج و سرگردان) را با فعل «مات» عربی (به معنای مُرد از ریشه‌ی موت) یکی گرفته‌اند. شاید این اشتباه درباره‌ی بخش «مات» از فرهنگ‌های انگلیسی ریشه گرفته که آن‌ها نیز همین برداشت نادرست را منتشر کرده‌اند.
 
 ۴. فرهنگ‌های ریشه‌شناسی زبان فارسی
ریشه‌شناسی یکی از زمینه‌ها در زبان‌شناسی زبان فارسی است که کم‌تر روی آن کار شده است. یعنی فرهنگ جامع ریشه‌شناسی نداریم. شاید جسته گریخته تلاش‌هایی شده باشد اما هنوز سازمان‌یافته نیست و برای شمار اندکی از واژه‌ها چنین شده است. در زمینه‌ی ریشه‌شناسی علمی واژگان زبان فارسی، نخستین کتاب به نام «نقشه‌ی زیربنایی ریشه‌شناسی در فارسی نو» (٢٣) اثر پاول هُرن (٢۴) آلمانی است که در سال ۱۸۹۳ م./۱۲۷۲ خ. چاپ شد. این کتاب را دکتر جلال خالقی مطلق در سال ۱۳۵۶ خ. با نام «اساس اشتقاق فارسی» ترجمه کرده است. کار بعدی از آن یوهان هاینریش هوبشمان (٢۵) آلمانی است که در سال ۱۸۹۵ م./۱۲۷۴ خ. چاپ شده است. هارولد بِیلی، ایران‌شناس بزرگ بریتانیایی (درگذشته ۱۹۹۶ م./۱۳۷۵ خ.)، تصمیم داشت که فرهنگ ریشه‌شناسی جامعی برای همه‌ی زبان‌های ایرانی پدید آورد اما متاسفانه مجال آن را نیافت.
شاید در ایران معاصر نخستین بار شادروان دکتر محمد معین بود که در فرهنگ خود به‌طور علمی به ریشه‌شناسی واژه‌ها پرداخت و برای درآیه یا سرواژه‌های فراوانی در فرهنگ معین ریشه‌شناسی علمی بیان کرد. دکتر معین در ویرایش فرهنگ «برهان قاطع» نیز در یادداشت‌هایش با تکیه بر دانش زبان‌شناسی نوین و دانسته‌های خویش و آن‌چه تا زمان وی شناخته‌شده بود به ریشه‌شناسی برخی واژگان پرداخت و اشتباه‌بودن برخی ریشه‌شناسی‌های عامیانه در برهان قاطع را گوشزد کرد. یکی از کمبودهای فرهنگ معین برای کاربردهای امروزی آن است که این ریشه‌شناسی‌ها در دهه‌ی ۱۳۴۰ خورشیدی انجام شده و دانش زبان‌شناسی و ریشه‌شناسی به‌ویژه در زمینه‌ی زبان‌های ایرانی از آن زمان تاکنون بسیار پیشرفت کرده است و برخی از این ریشه‌شناسی‌ها دقیق‌تر یا روشن‌تر شده است. البته این هیچ از ارزش کار سترگ دکتر معین نمی‌کاهد. پیش از دکتر معین، احمد کسروی تبریزی هم توجه را به این موضوع جلب کرد و خود در زمینه‌ی ریشه‌شناسی – به‌ویژه نام شهرها و جا‌ها - کار کرد اما اثر جامعی در این زمینه ندارد.
در سال ۱۳۸۴ خ. نیز کتابی با نام «فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی» به کوشش دکتر محمد حسن‌دوست و به سرپرستی دکتر بهمن سرکاراتی و به دست فرهنگستان زبان و ادب فارسی در پانصد صفحه منتشر شده که از «آ» تا «ت» را دربرمی‌گیرد. اما گویا پس از این جلد نخست، دیگر خبری از جلدهای سپسین نشده است. 
دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی شاید نخستین کسی است که از دهه‌ی ۱۳۵۰ خ. با تکیه بر ریشه‌شناسی زبان‌های اروپایی و ریشه‌شناسی در زبان‌های ایرانی به‌ویژه اوستا و پارسی کهن و پارسی میانه، به واژه‌سازی علمی و فنی و فلسفی پرداخته است. البته این روشی بود که استاد ابراهیم پورداوود در سال‌های آغازین سده‌ی چهاردهم خورشیدی پیشنهاد کرده بود. در همین راستا باید از کار ارزشمند و سترگ دکتر محمد حیدری ملایری، اخترشناس و اخترفیزیکدان ایرانی در نپاهشگاه (رصدخانه‌ی) پاریس با نام «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» یاد کنیم که از سال ۲۰۰۵ م./۱۳۸۴ خ. به صورت رایگان بر روی اینترنت گذاشته شده است. دکتر حیدری ملایری نیز گرچه در زمینه‌ای ویژسته (تخصصی) و علمی کار می‌کند اما برای همه‌ی برابرهای فارسی خود ریشه‌شناسی کاملی هم در زبان‌های باستانی و هم در گویش‌های گوناگون ایرانی به دست می‌دهد که در کار ریشه‌شناسی عمومی و همگانی نیز به کار می‌آیند.
به تازگی نیز دکتر گارنیک آساتریان (٢٦)، استاد ایران‌دوست و ایران‌شناس که هم‌اینک استاد دانشگاه ایروان ارمنستان و سردبیر مجله‌ی معتبر «ایران و قفقاز» است، فرهنگ بزرگ ریشه‌شناسی زبان فارسی را در هزار صفحه تهیه کرده که قرار بود در ماه دسامبر سال ۲۰۱۰ (آذر/دی ماه سال ۱۳۸۹) به بازار بیاید که هنوز نیامده است. ناشر آن انتشارات بریل (٢۷) دانشگاه لایدن (٢٨) هلند است. این فرهنگ بر پایه‌ی تازه‌ترین دستاوردهای زبان‌شناسی در زمینه‌ی زبان‌های ایرانی و به‌ویژه زبان فارسی است. نمونه‌ها و شاهدها از شعر فارسی، کتاب‌ها و رساله‌های پزشکی گذشته، فرهنگ‌های فارسی قدیمی و نیز زبان امروزی آورده شده‌اند. علاوه بر واژه‌های فارسی، به وام‌واژه‌هایی هم پرداخته شده که ریشه‌هایشان در زبان هندی و یونانی و دیگر زبان‌های ناحیه‌ی قفقاز برمی‌گردد.
در همین راستا، دکتر جانی چونگ، (٢٩) که در سال ۲۰۰۰ م/ ۱۳۷۹ خ. مدرک دکتری خود را در زمینه‌ی زبان‌شناسی همسنجشی (٣٠) در زمینه‌ی زبان‌های ایرانی از دانشگاه لایدن هلند دریافت کرده، در سال ۲۰۰۶ م./ ۱۳۸۵ خ. «فرهنگ ریشه‌شناسی فعل‌های ایرانی» را در ۶۲۴ صفحه منتشر کرد که از کتاب‌های مهم و مرجع است. ناشر این کتاب هم انتشارات بریل دانشگاه لایدن هلند است. این کتاب تنها به فعل‌ها در زبان فارسی نمی‌پردازد بلکه هر کارواژه یا فعل را در همه‌ی زبان‌های ایرانی مانند اوستایی، پارسی کهن، پارسی میانه (پهلوی)، سغدی، ختنی، و ... نیز برمی‌رسد و فرگشت‌های (تحول) آن‌ها را نشان می‌دهد.
 
پایان سخن آن‌که باوجود همه‌ی پیشرفت‌های علمی در زمینه‌ی زبان‌شناسی، واژه‌شناسی و ریشه‌شناسی، گفتیم که ریشه‌شناسی عامیانه واکنش طبیعی همه‌ی مردم در هر زمان و مکان و زبان است و مردم همچنان به ساختن ریشه‌شناسی عامیانه ادامه خواهند داد. اما شایسته است که ریشه‌شناسی علمی و مستند و تاریخی هم در میان ما جایگاه به‌تری بیاید و تلاش‌های ملی و داخلی در زمینه‌ی تولید آثار علمی در این زمینه بیش‌تر شود و کارهایی چون کتاب دکتر آساتریان و دکتر چونگ با آثار و تلاش‌های فرهنگستان زبان فارسی و نیز دیگر استادان و دانشگاهیان و دانشمندان درون میهن عزیزمان کامل‌تر شود و گسترش یابد.
 
کتاب‌نامه:
قریب ب. (1383)، فرهنگ سغدی-فارسی-انگلیسی، تهران، نشر فرهنگان.
Harold W. B. (1982), The culture of the Sakas in ancient Iranian Khotan, Delmar, N.Y. : Caravan Books.
Lawrence R. (2000), The Dictionary of Historical and Comparative Linguistics, Robert Trask, Edinburgh University.
Saussure de F. (1913), Cours de linguistique générale, Paris, Payot.
Szemerényi O. (1980), Four Old Iranian Ethnic Names: Scythian - Skudra - Sogdian - Saka, Vienna.
 
پی‌نوشت‌ها:
(١) نام سلم در زبان پارسی میانه (پهلوی) و نو (دری) واژه‌ای ایرانی است و با «سلامت» عربی پیوندی ندارد. در اوستایی به شکل «سَیرَمه» آمده است و نام تیره‌ای از قوم‌های آریایی (ایرانی) است که جزو سکاها به‌شمار می‌روند. از نظر تاریخی این گروه ایرانیان همان سرمت‌ها هستند که در قفقاز و شرق اروپا زندگی می‌کردند. در شاهنامه نیز سلم در روم زندگی می‌کند. برای آگاهی بیش‌تر نگاه کنید به کتاب سرمت‌ها ترجمه‌ی همین قلم.
(٢)  در انگلیسی: Folk etymology یا Popular etymology، در فرانسه: Etymologie populaire در آلمانی:  Volksetymologie یا Paretymologie در ایتالیایی: Paretimologia یا Pseudoetimologia
(٣)  Synchronic
(۴)  Diachronic
(۵) Etymology اصل این واژه در زبان‌های اروپایی از یونانی گرفته شده است و دو بخش دارد: etymon به معنای «راستین و اصلی» و logia به معنای «واژه، مطالعه» پس در کل یعنی «واژه‌ی اصلی و راستین».
(٦)  philology معنای لفظی این واژه‌ی انگلیسی «واژه‌دوستی» است (philo = دوستی، logia = واژه). در گذشته بیشتر به معنای زبان‌شناسی به‌ویژه زبان‌شناسی تاریخی به کار می‌رفت.
(۷)   Ernst Wilhelm Förstemann (زاده: ۱۸۲۲ م./ ۱۲۰۱ خ. ، درگذشته: ۱۹۰۶ م./ ۱۲۸۵ خ.)
(٨)   Ueber Deutsche Volksetymologie
(٩)Zeitschrift für vergleichende Sprachforschung auf dem Gebiete des Deutschen, Griechischen und Lateinischen
(١٠) نک. Saussure de F.) 1913)
سوسور زبان‌شناس سویسی (زاده: ١٨۵٧ م./ ۱۲۳۶ خ.،  درگذشته: ١٩١٣ م./ ۱۲۹۲ خ.) بود. کتاب «دروس عمومی زبان‌شناسی» پس از مرگش به دست شاگردانش گردآوری و منتشر شد. این کتاب به زبان‌های دیگر هم ترجمه شده است.
(١١)   Lawrence R. (2000)
(١٢)   Analogical reformation
(١٣)Homonymic assimilation
(١۴) نک. Harold W. B. ) 1982)
(١۵) نک.   Szemerényi O. (1980).      زبان‌شناس مجارستانی (زاده: ۱۹۱۳ م.، درگذشته: ۱۹۹۶ م
(١٦) نک. ب. قریب ( 1383)
(١۷)  با تشکر از دکتر محمد حیدری ملایری برای برابرها در دیگر زبان‌ها
(١٨)  در فارسی دری: «به». حافظ می‌گوید: وصال او ز عمر جاودان به / خداوندا مرا آن ده که آن به
(١٩)  برای این بخش از فرهنگ وبستر و نیز فرهنگ ریشه‌شناسی بر خط انگلیسی (EtymOnline.com) استفاده شده است.
(٢٠) Proto-Indo-European (PIE)
واژه‌ی «پوروا» پیشنهاد دکتر محمد حیدری ملایری است و از پوریو (poryo) در زبان پارسی میانه و «پوروا» در پارسی کهن گرفته شده و به معنای «شکل نخستین» است و با واژه‌ی لاتین  proto هم‌ریشه است.
(٢١)Spree
(٢٢)  شمال را در پهلوی «اَپاختر» و جنوب را «نیمروز» می‌گفتند. این گونه تغییر معناها نیز در همه‌ی زبان‌ها پیش می‌آید.
(٢٣) Grundriss der neupersischen Etymologie
(٢۴)Paul Horn
(٢۵)  Heinrich Hübschmann
(٢٦)Garnik Asatrian   
(٢۷) Brill
(٢٨) Leiden
(٢٩)Johnny Cheung
(٣٠)Comparative Linguistics
 
از: انسان‌شناسی و فرهنگ

محله‌های تهران

شماره‌ی نوشته:  ٢٢ / ٨

علی‌رضا شیرازی

محله‌های تهران

سید خندان
سید خندان نام ایستگاه اتوبوسی در جادهی قدیم شمیران بوده است. سیدخندان پیرمردی دانا بوده که پیش‌گویی‌های او زبانزد مردم بوده است. دلیل نام‌گذاری این منطقه احترام به این پیرمرد بوده است.

فرمانیه
در گذشته املاک موجود در زمین‌های این منطقه متعلق به کامران میرزا نایب‌السلطنه بوده است که پس از مرگ او به عبدالحسین میرزا فرمانفرما فروخته شده است.

فرحزاد
این منطقه به دلیل آب‌وهوای فرح‌انگیزش به همین نام معروف شده است.

شهرک غرب
دلیل این که این محله به نام شهرک غرب معروف شد ساخت خانه‌های این منطقه با طراحی و معماری مهندسان آمریکایی بوده و در گذشته نیز محل زندگی بسیاری از خارجی‌ها بوده است.

آجودانیه
آجودانیه در شرق نیاوران قرار دارد و تا اقدسیه ادامه پیدا می‌کند. آجودانیه متعلق به رضاخان اقبال‌السلطنه وزیر قورخانه‌ی  ناصرالدین‌شاه بوده که در آغاز آجودان مخصوص شاه بوده است.

اقدسیه
نام قبلی اقدسیه (تا سال ۱۲۹۰ قمری) حصار ملا بوده است. ناصرالدین‌شاه زمین‌های آن‌جا را به باغ تبدیل کرد و در آن‌جا برای یکی از همسران خود به نام امینه اقدس (اقدس‌الدوله) کاخی ساخت و این منطقه به اقدسیه معروف شد.

جماران
زمینهای جماران متعلق به سید محمد باقر جمارانی از روحانیان معروف در زمان ناصرالدین‌شاه بوده است. برخی از اهالی معتقدند که در کوه‌های این محله از قدیم مار فراوان بوده و مارگیران برای گرفتن مار به این ده می‌آمدند و دلیل نامگذاری این منطقه نیز همین بوده است و برخی نیز معتقدند که جَمَر و کمر به معنی سنگ بزرگ است و چون از این مکان سنگ‌های بزرگ به دست می‌آمده ‌است‌، آن‌جا را جمران‌، یعنی محل به‌دست آمدن جمر نامیده‌اند.

پل رومی
پل رومی در واقع پل کوچکی بوده است که دو سفارت روسیه و ترکیه را به هم متصل می‌کرده است.

 جوادیه (در جنوب تهران)
بسیاری از زمین‌های جوادیه متعلق به آقای فرد دانش بوده است که اهالی محل به او جواد آقا بزرگ لقب داده بودند. مسجد جامعی نیز توسط جواد آقا بزرگ در این منطقه بنا نهاده است که به نام مسجد فردانش هم معروف است.

داودیه (بین میرداماد و ظفر)
میرزا آقاخان نوری صدراعظم این اراضی را برای پسرش‌، میرزا داودخان‌ خرید و آن را توسعه داد. این منطقه در آغاز ارغوانیه نام داشت و بعدها به دلیل گفته شده داودیه نام گرفت‌.

دَرَکه
برخی دلیل این نام‌گذاری را در ارتباط با نوعی کفش برای حرکت در برف می‌دانند که در این منطقه استفاده می‌شده و به زبان اصلی «درگ» نامیده می‌شده است.

دزاشیب (در نزدیکی تجریش)
گفته می‌شود که قلعه‌ی بزرگی به نام «آشِب» در این منطقه وجود داشته است و به این منطقه دزآشوب و دزج سفلی و در لهجه‌ی محلی ددرشو نیز می‌گفته‌اند. دلیل اهمیت این محل گویا کشف سکه‌ها و اشیاء قیمتی در آن‌جا بوده است. در گذشته این منطقه ییلاق کارکنان روسی بود.

قلهک
کلمه‌ی قلهک از دو کلمه‌ی "قله‌" و  "ک‌" تشکیل شده است که قله معرب کلمه‌ی کله‌‌. به دلیل اهمیت این آبادی که سه راه گذرگاه‌های لشگرک‌، ونک و شمیران بوده است‌، به آن (قله- هک) گفته شده است‌.

کامرانیه
زمین‌های این منطقه ابتدا به میرزا سعیدخان‌، وزیر امور خارجه‌ تعلق داشت، و سپس کامران میرزا پسر بزرگ ناصرالدین‌شاه‌، با خرید زمین‌های حصاربوعلی‌، جماران و نیاوران‌، اهالی منطقه را مجبور به ترک این زمین‌ها کرد و سپس آن‌جا را کامرانیه نامید.

محمودیه
در این منطقه باغی بوده است که متعلق به حاج میرزا آقاسی بوده و چون او عباس نام داشته، آن را عباسیه می‌گفتند. سپس علاءالدوله این باغ بزرگ را از دولت خرید و به نام پسرش‌، محمودخان احتشام‌السلطنه‌، محمودیه نامید.

نیاوران
نام قدیم این منطقه گردوی بوده و برخی معتقدند در زمان ناصرالدین‌شاه نام این ده به نیاوران تغییر کرده است. به این ترتیب که نیاوران مرکب از "نیا" (جد، عظمت و قدرت‌)؛ "ور" (صاحب‌) و "ان"  نشانه‌ی نسبت است و در مجموع یعنی دارای عظمت‌.

ونک
نام ونک تشکیل شده است از دو حرف (ون‌) به نام درخت و حرف (ک) که به صورت صفت ظاهر می‌شود.

یوسف آباد
منطقه‌ی یوسف آباد را میرزا یوسف آشتیانی مستوفی‌الممالک در شمال غربی دارالخلافه ناصری احداث کرد و به نام خود، یوسف آباد نامید.

پل چوبی
قبل از این که شهر تهران به‌شکل امروزی خود درآید، دور شهر دروازه‌هایی بنا شده بود تا دفاع از شهر ممکن باشد. یکی از این دروازه‌ها، دروازه شمیران بود با خندق‌هایی پر از آب در اطرافش که برای عبور از آن‌، از پلی چوبی استفاده می‌شد. امروزه از این دروازه و آن خندق پر از آب اثری نیست‌، اما این محل همچنان به نام پل چوبی معروف است.

شمیران
نظریات مختلفی درباره این نام شمیران وجود دارد. یکی از مطرح ترین دلایل عنوان شده ترکیب دو کلمه سمی یا شمی به معنای سرد و «ران» به معنای جایگاه است و در واقع شمیران به معنای جای سرد است. به همین ترتیب نیز تهران به معنای جای گرم است.
برخی نیز معتقدند که‌ یکی از نه ولایت ری را شمع ایران می‌گفته‌اند که بعدها به شمیران تبدیل شده است.

گیشا
نام گیشا که در ابتدا کیشا بوده است برگرفته از نام دو بنیان‌گذار این منطقه (کی‌نژاد و شاپوری) است.

منیریه (در جنوب ولی‌عصر)
منیریه در زمان قاجار یکی از محله‌های اعیان‌نشین تهران بوده و گفته شده نام آن از نام زن کامران‌میرزا، یکی از صاحب‌منصبان قاجر، به نام منیر گرفته شده ‌است.

 

»در»‌یا «درب»؟

شماره‌ی نوشته: ۲۱ / ۸

بهرام اشرف زاده

»در» یا «درب»؟

 مساله‌ی تفاوت «در»‌ با «درب» ‌یكی از آن مسایلی است كه در آغاز ساده و كم‌اهمیت به ‌نظر می‌رسد. اما بسته به نوع نگاه ما به زبان، حكم‌های متفاوتی درباره‌ی آن می‌توان صادر كرد، تا آن‌جا كه به ‌عقیده‌ی من، حكم ما در مورد این مساله  می‌تواند ما را تا مرز نظریه‌ی زبان پیش ببرد.
پاسخ ما به پرسش مطرح‌شده چنان‌كه گفته شد، بستگی به نوع نگاه ما به زبان دارد. برای روشن شدن مطلب، من نخست چند پرسش محدودتر را كه به‌ نظرم ما را در رسیدن به پاسخ پرسش اصلی كمك می‌كند، مطرح می‌كنم.
۱- آیا معنای «در» با «درب» تفاوت دارد؟
۲- بر چه پایه‌ای ‌یك واژه را درست‌ یا نادرست می‌دانیم؟
۳- اصولن دلیل رواج هر دو واژه و ابهام در كاربرد آن‌ها چیست؟

بر پایه‌ی آن‌چه در فرهنگ‌های فارسی آمده‌ است (كه نشان‌دهنده‌ی پیشینه‌ی كاربرد این واژه‌ها است)، «در» به‌ معنی چیزی از جنس چوب ‌یا آهن ‌یا مانند این‌ها است كه در دیوار ‌یا اشكاف ‌یا صندوق كار گذاشته می‌شود و باز و بسته می‌شود. البته این تعریف چندان دقیق و درست نیست ولی نشان می‌دهد كه «در» در زبان فارسی پیشینه‌ دارد. واژه‌ی «در» ریشه‌ی فارسی دارد و كاربرد آن در زبان فارسی پیشینه‌ی بسیار زیادی دارد. حتا می‌توان حدس زد كه حرف اضافه‌ی «در» نیز از واژه‌ی «در» به‌ عنوان اسم، پدید آمده باشد.

اما «درب» در فرهنگ‌های فارسی به‌ معنای «در بزرگ» (مثلن در قلعه ‌یا دروازه‌ی شهر) آمده ‌است. این واژه ریشه‌ی عربی دارد و از راه اقتباس وارد زبان فارسی شده ‌است.
مثال‌هایی از كاربرد «درب» در زبان فارسی امروز موجود است، مانند: «لطفن درب را آهسته ببندید!» و «تحویل، درب منزل». اما میزان كاربرد واژه‌ی «درب»، در مقایسه با «در»، بسیار ناچیز است.
در فارسی تركیب‌های متعددی با لفظ «در» ساخته شده ‌است، مانند: دربان، درگاه، سردر، دردار، دربست، دربازكن، دربه‌در، دودر، چهاردر، بی‌در، بی‌دروپیكر.
فعل‌ها و ضرب‌المثل‌هایی را نیز می‌توان با واژه‌ی «در» ‌یافت:
در زدن، به‌در كردن، به‌در بردن، به‌در آوردن (در آوردن)، در را از پاشنه در آوردن،...
در دروازه را می‌توان بست، دهان مردم را نمی‌توان بست.
خدا در و تخته را خوب به‌هم جور می‌كند.
همیشه در بر روی ‌یك پاشنه نمی‌چرخد.
هر چه زد به در بسته زد (یا به در بسته خورد)
همه درها به‌روی او باز است.

مثال‌های فراوان دیگری هم می‌توان زد تا مشخص شود كه آن‌چه در زبان فارسی پیشینه دارد، فقط واژه‌ی «در» است، و «درب» از پشتیبانی و حمایت عنصر «پیشینه‌ی كاربرد» در زبان فارسی چندان برخوردار نیست.
نكته‌ی دیگر این كه واژه‌ی «درب» وارد زبان گفتاری نشده ‌است و فقط در زبان نوشتاری فارسی وجود دارد. این نكته هم دلیلی دارد كه در دنباله گفته می‌شود.

پیش از ادامه‌ی بحث، بد نیست كه‌ یك نكته دیگر را هم به‌صورت پرسش برای شما مطرح كنم. آیا می‌توانید بگویید كه واژه‌ی «درب» در اصطلاح «تحویل درب منزل» از لحاظ دستوری در چه مقوله‌ای جای می‌گیرد؟
بررسی و گزینش معیارهای لازم برای درست ‌یا نادرست خواندن واژه‌ها، موضوع مهمی است كه بحث‌های مفصل‌تری را هم می‌طلبد. من در این جا کوشش می‌كنم كه به‌طور خیلی فشرده معیارهای درست و نادرست خواندن واژه‌ها را مرور كنم.

۱- فارسی‌بودن اجزای واژه. این معیار می‌گوید واژه‌ای كه ریشه و قالب فارسی نداشته باشد، واژه‌ی غلطی است. مثلن واژه‌ی «فارسی» كه در اصل معرب «پارسی» است، و واژه «مستطیل» كه ریشه عربی دارد، و واژه‌های «پاكستانی‌الاصل»‌ یا «ممنوع‌الپخش» كه قالب عربی دارند، همگی بر طبق این معیار غلط‌اند. به‌همین‌ترتیب، واژه‌ی «درب» نیز به‌دلیل این‌كه ریشه عربی دارد، غلط شمرده می‌شود و نباید در زبان فارسی استفاده شود.

٢. داشتن پیشینه‌ در زبان فارسی. بر پایه‌ی این معیار اگر واژه‌ای قبلن در متون معتبر زبان فارسی به‌كار رفته باشد، صحیح است و درغیراین‌صورت صحیح نیست. این معیار نیز به‌ نفع واژه‌‌ی «در» حكم صادر می‌كند زیرا همان‌طور كه گفتیم واژه‌ی «در» حضور گسترده‌ای در زبان فارسی دارد در حالی كه واژه «درب» از پیشینه‌ی چندانی در زبان فارسی برخوردار نیست.

٣. كاربرد در معنی شناخته‌شده. بر پایه‌ی این معیار اگر واژه‌ای در معنایی به‌كار رود كه در متون معتبر زبان فارسی به‌ كار رفته ‌است و در فرهنگ‌ها نیز ثبت شده‌است، صحیح است و درغیراین‌صورت غلط است. بر پایه‌ی این معیار، كاربرد واژه‌ی «درب» كه به‌ معنای «در بزرگ» در فرهنگ‌ها ضبط شده ‌است، به‌معنای عام «در» ‌یا در تركیب‌هایی نظیر «درب قوطی» و «درب بطری» صحیح نیست.

۴. داشتن معنای متفاوت. این معیار می‌گوید كه اگر دو واژه‌ی مشابه در زبان رواج داشته باشند، در صورتی كه معنای آن‌ها متفاوت باشد، هر دو واژه صحیح هستند و البته كاربرد آن‌ها به‌جای‌ یكدیگر مجاز نیست. بر این پایه‌ اگر واقعن تفاوت «در» و «درب» در فارسی معتبر باشد، از دو اصطلاح نسبتن رایج «درب منزل» و «دربازكن» (اف‌اف) ‌یكی باید غلط باشد، چون «در» و «درب» در این دو اصطلاح دقیقن به‌ یك مفهوم اشاره دارند.

۵. كاربرد در زبان فارسی امروز. بر پایه‌ی این معیار هر واژه‌ای كه در زبان فارسی امروز به ‌كار می‌رود، به ‌اعتبار كاربردش در زبان باید به‌ رسمیت شناخته شود و صحیح تلقی شود. این معیار در واقع تمامی معیارهای قبلی را مردود می‌شمارد و تمامی واژه‌های رایج در زبان را صحیح اعلام می‌كند.

خوانندگان می‌توانند نظر بنده را در مورد معیارهای بالا، و نیز حكم نهایی در مورد «در» و «درب» حدس بزنند! اما به‌دلیل طولانی شدن مطلب، ادامه آن را به ‌یادداشت بعدی موكول می‌كنم. راستی، فراموش نكنید كه شما نیز، هم به‌عنوان قاضی و هم به‌عنوان ‌یك عضو هیات منصفه، در این دادگاه حضور دارید! پس حكم نهایی را شما باید صادر كنید!
من تا كنون ندیده‌ام كه در جایی از واژه‌ی «درب» دفاع كرده باشند و هر چه شنیده‌ام و خوانده‌ام، حكم به نادرست‌بودن واژه‌ی «درب» ‌یا توصیه به عدم‌كاربرد آن بوده ‌است. آن‌چه خود نیز در سه ‌یادداشت قبلی درباره‌ی واژه‌های «در» و «درب» بیان كرده‌ام، تاحدودی می‌تواند حمایت از واژه‌ی «در» و نفی واژه‌ی «درب» تلقی شود.

اما امروزه هر دو واژه «در» و «درب» در زبان فارسی رایج است و در نظر عموم فارسی‌زبانان معنای آن‌ها چندان تفاوتی ندارد. به ‌همین علت افرادی كه نسبت به كاربرد واژه‌ی صحیح و حفظ سلامت زبان فارسی حساس هستند، ممكن است كه در انتخاب واژه‌ی صحیح‌ یا مناسب دچار تردید شوند.
به‌علاوه، بر پایه‌ی معیار «كاربرد در زبان فارسی امروز» كه به ‌نظر من قوی‌ترین و علمی‌ترین معیار درست‌بودن واژه‌های زبان فارسی از دید علم زبان است، نمی‌توان واژه‌ای را كه در زبان رایج است، به‌سادگی «نادرست» قلمداد كرد.

می‌توان اعلام كرد كه هر دو واژه درست هستند و كاربرد آن‌ها مجاز است. اما این حكم نهایی نیست، زیرا چنین نیست كه این دو واژه ارزش كاملن ‌یكسانی داشته باشند و بتوان آن‌ها را به‌جای ‌یكدیگر به‌ كار برد. در این‌جا علاوه بر اعلام درست‌بودن هر دو واژه‌ی «در» و «درب»، می‌توانیم اعلام كنیم كه استفاده از واژه‌ی «در» به ‌دلیل پیشینه‌ی بیش‌تر و حضور گسترده‌تر در زبان فارسی، و رواج در زبان فارسی گفتاری، و‌ یا حتا داشتن تبار فارسی، توصیه می‌شود.
اما این هم حكم نهایی نیست! راستی، هنوز كسی نیست كه از واژه‌ی «درب» دفاع كند؟!

چرا هر دو واژه استفاده می‌شود؟
حال بپردازیم به این‌كه اصولن چرا هر دو واژه در زبان فارسی رایج شده است و كاربرد دارد. به‌عبارت به‌تر، می‌خواهیم بررسی كنیم كه چرا واژه‌ی «درب» با همان معنای «در» در فارسی رایج شده ‌است و حتا به‌ نظر می‌رسد كه كاربرد آن در حال گسترش است.
بررسی منابع زبان فارسی نشان می‌دهد كه معنی «درب» تفاوت چندانی با معنی «در» ندارد و تفاوت جزئی موجود كه چندان هم در فارسی معتبر نیست، موجب نمی‌شود كه در بعضی از موارد به‌جای واژه‌ی «در» از «درب» استفاده كنیم.
اما رواج واژه‌ی «درب» بی‌علت نیست. در این‌جا‌ یادآوری می‌كنم كه هدف از كاربرد زبان، برقراری ارتباط و انتقال پیام است، و در انتقال پیام آن‌چه اهمیت دارد، این است كه پیام ارسالی فرستنده با حداكثر سرعت و حداقل خطا در گیرنده دریافت شود. افزایش خطا سبب بروز ابهام و عدم‌دریافت پیام‌ یا تأخیر در دریافت پیام و‌ یا حتا دریافت پیام اشتباه می‌شود.

در زبان نیز دقیقن همین مساله  اتفاق می‌افتد، و در نتیجه لازم است كه جملات زبان به ‌شكل صحیح و استاندارد و خالی از ابهام بیان شوند تا معنی موردنظر گوینده به‌درستی و به‌سرعت به مخاطب منتقل شود. اما جالب است كه گاهی رفع ابهام از پیام زبانی، پیش از ارسال آن با پیش‌بینی ابهام احتمالی توسط خود فرستنده انجام می‌شود.
یك مثال از چنین رفع‌ابهامی، نوشتن عدد ۱۰۰ به‌صورت «صد» است. این واژه در اصل باید به‌صورت «سد» نوشته شود ولی برای جلوگیری از اشتباه‌شدن با واژه‌ی «سد» به‌معنی «مانع» ‌یا «بند»، با حرف «ص» نوشته شده ‌است (وجود واژه‌ی «سده» به‌ معنی «صد سال» نیز این ادعا را تأیید می‌كند).

به‌طور كلی در زبان نوشتاری به‌دلیل این كه امكان استفاده از نشانه‌های زبان گفتاری كه خودبه‌خود ابهام را از بین می‌برند وجود ندارد، ناچار هستیم كه از امكاناتی نظیر تغییر اندازه‌ یا رنگ‌ یا وزن قلم ‌یا افزودن كلمات كمكی ‌یا خط‌كشیدن زیر متن، استفاده كنیم. از دیگر راه‌های جلوگیری از بروز ابهام‌ یا اشتباه در خواندن، استفاده از علامت‌های نگارشی نظیر گیومه است كه در این چند‌ یادداشت نیز بسیار استفاده شده ‌است تا اسم «در» با حرف اضافه «در» اشتباه گرفته نشود.

بر پایه‌ی توضیحاتی كه ارایه شد، رواج واژه‌ی «درب» هم كاملن قابل‌دفاع است و كاربرد آن (بیش‌تر در نوشتار) نه‌تنها ناشی از كم‌سوادی‌ یا بی‌مسئولیتی نیست، بلكه نشانه‌ی آگاهی نویسنده از احتمال بروز ابهام و اقدام برای پیش‌گیری از وقوع آن است.
در این‌جا چند عبارت را ذكر می‌كنم كه در آن‌ها واقعن معلوم نیست كه «در» اسم است ‌یا حرف اضافه: در منزل، در مدرسه، در اتاق، در بطری، در قوطی، در زدن، در بردن، در آوردن. استفاده از واژه «درب» در مواردی كه «در» اسم است، این ابهام را بین می‌برد.

 برگرفته از: وبلاگ بهرام اشرف زاده 

از: شورای گسترش زبان فارسی

درباره‌ی واژه‌‌های «زن»، «بانو» و «دوشیزه»

 شماره‌ی نوشته: ٢٠ / ٨

فریدون جنیدی

درباره‌ی واژه‌‌های «زن»، «بانو» و «دوشیزه»

واژه­‌ی­ «زن» زبان فارسی، در زبان پهلوی، که زبان هنگام اشکانیان و ساسانیان بوده است، به‌‌گونه‌­ی «کن» خوانده می‌­شد،‌ که آن خود؛ از کـَئینی (کَ ای نی) زبان اوستایی - کهن‌­ترین زبان آریاییان جهان - هم‌­چون زبان سانسکریت برگرفته شده است.

این واژه نیز از ریشه‌­ی «کن» اوستایی که «خانه» بوده است، برآمده است، و برابر است با : دارنده­‌ی خانه [صاحب­خانه] ریشه‌­ی «کن» اوستایی، ‌یک برابر دیگر نیز دارد که «دوست داشتن» باشد! و چنان­‌که از ریشه‌­ی نخستین آن برمی­آید واژه‌­ی چندهزارساله‌­ی ایرانی، ریشه در هنگام درازآهنگ مادرسالاری در ایران (و جهان)‌ دارد،‌ و زیباترین داستان را از کوشش‌­های مادران برای رسیدن از آن­‌هنگام که مردمان، هم­‌چون دیگر جانوران در رمه­‌های بزرگ می­زیستند و نرم‌‌نرم برای گریز از سرما خانه‌‌سازی را آغاز کردند، باز می‌­گوید.
این پیداست که نخستین خانه، بر دست مادران در دل کوه‌­ها و تپه‌­ها در آغاز با پنجه­‌ی آنان و پَسان، به یاری سنگ کنده شد، و همین واژه و کنش نیز خود نشان می‌‌­دهد که «کن» یا خانه در آغاز در کوه و زمین کنده شده است، ‌و شاید بودن خانه­‌های نخستین؛ بس خُرد، برای پنهان کردن کودک و نوزاد برهنه از سوز سرما، ساخته می‌­شده و روزبه‌‌روز به گنجایش آن افزوده‌­اند، تا دیگر فرزندان و مادران را در خود جای دهد.
«کن» با پسوند «ت» به‌‌گونه­‌ی «کنت» درآمد که در زبان پهلوی برابر با شهر است و با دگرگونی «ت» به «د» به‌‌گونه­‌های «کند»، «کندو» به خانه‌­ی زنبور، با فروافتادن میانوند «ن» به‌‌گونه­‌ی «کد»، «کده»، «کته»، «کدیور»، «دهکده»، ... درآمد.
در آن هنگام بس دورودراز، مردان و پسران به دنبال نخچیر و خوردن میوه­‌های درختان، در کوه و دشت و جنگل پراکنده بودند، و گروه مادران و دختران و پسران خردسال همواره با مادر و مادربزرگان با هم به سرمی‌‌بردند، ‌و از آن­‌جا که این گروه به‌‌هم‌‌پیوسته را یارای کوچ‌‌های بزرگ نبود، ‌خانه‌‌سازی و پیشرفت آن را نیرو می‌­بخشید و یک‌‌جانشینی و ساختن دهکده­‌ها آغاز گردید.
پس بنگریم که گروه مردان و پسران را گاه­‌گاه آرزوی دیدار زنان و خواهران و دختران برمی‌­خاست و آنان را به‌سوی خانه و کن و دهکده می‌­کشاند و از آن‌­جا که آرامشی که در خانه­‌ها روان بود، برایشان سخت دوست‌‎داشتنی می­نمود، ریشه­‌ی دوم «کن» که دوست‌‌داشتن باشد، پدیدار گردید،‌ و واژه­‌ی پهلوی «کنیچک» (کن ای چک) از همین ریشه است که در فارسی به «کنیزک» (١) دگرگون گردید، برابر با ‌«دوست‌‌داشتنی کوچک»؛

این بود داستان کهن‌­ترین ریشه‌‌یابی درباره­‌ی زن که سخن از یک زمان دراز چند ده­‌هزار سال می‌­گوید، و این ویژگی زبان­‌های ایرانی است که با دست‌‌یابی به ریشه‌­های کهن؛ ما را در شناخت واژه‌­ها به ژرف‌­ترین و دورترین زمان‌­ها رهنمون می‌­شود.
اما با گذر روزگار و با گسترش کار جهان در زمان­‌های پسین و با گذر از هنگام با شکوه مادرسالاری به پدرسالاری (که به خواست خود مادران، در یکی از سخت‌­ترین رویدادهای زندگی ایران رخ نمود) نرمک‌‌نرمک،‌ و به پاس بزرگداشت پایه‌‌گذاران فرهنگ مردمی که زنان و مادران بودند، از سوی مردان،‌ پاژنام­‌های (لقب‌‌های) دیگر برای زنان پدیدار گردید.

نخستین این نام­ها «نائیریکا» است در زبان اوستایی، برابر با «زن پهلوان»، ریشه­‌ی این نام واژه‌­ی «نرَ» در اوستا که پهلوان و زورآور بوده باشد و گونه‌­ی نرینه‌­ی آن در نام یکی از بزرگ­‌ترین پهلوانان ایران «نریمان» نیای رستم جهان‌‌پهلوان و از آن­‌جا که در زبان‌­های کهن آریایی واژه‌­ها؛ دو گونه‌­ی نرینه و مادینه، و یک گونه­‌ی میانه بوده­‌اند، واژه­‌ی نر ِ نرینه به‌گونه‌­ی «نئیری» و مادینه «نائیریکا» خوانده می‌­شد.
این واژه در زبان پهلوی به‌گونه‌­ی «نائیریک» درآمد، که پاژنام بانوان بود و هنوز در زبان ارمنی نیز «نایریک»‌ خوانده می­شود.
در زبان فارسی این واژه از میان رفت،‌ مگر آن­‌که همگان بارها و بارها درباره­‌ی زنان برجسته و بلندمنش، پاژنام «شیر زن»‌ را شنیده‌­ایم، که یادآور نام نائیرکای اوستایی است.

پاژنام دیگر زن در زبان فارسی «بانو» است که در زبان پهلوی «بانوک» خوانده می‌­شد، و در زبان کهن اوستایی خود را به‌‌گونه‌­ی فارسی می‌­نمایاند «بانو». ریشه­‌ی این واژه‌ی «بان» اوستایی است،‌ برابر با فروغ و روشنایی،‌ و از آن‌­جا که «ن» در واژه‌­ها به «م» دگرگون می­‌شود، «بان» اوستایی نیز به «بام» گردید، ‌که در واژه­‌ی آمیخته‌­ی «بامداد»(= هنگام روشنایی) یا دهنده‌­ی روشنایی و فروغ سپیده‌‌دم، خویش را نگاهداشته است، ‌و بر این بنیاد «کدبانو» «روشنایی خانه» است و اگرچه امروز کم‌‌تر کاربرد دارد، در نوشته‌‌های تا سده­‌ی هشتم و نهم همه­‌جا به همین­‌گونه آمده است،‌ و چون «کد» نیز به «کی» برگشته است در  چند گویش امروز ایران گونه­‌ی «کیوانو»‌ بر زبان می‌­رود.
و باز اگرچه امروز، از بان و بانو، فروغ و روشنی درنمی‌­یابیم، ‌اما همه می‌­دانیم که در فرهنگ ایرانی زن را چراغ خانه می­نامند که همان برآیند بانو و بانوک را با خود به همراه دارد.

واژه‌­ی دیگری که ایرانیان برای دختران بر زبان می‌­آورند، «‌دوشیزه» است که در زبان پهلوی «دوشیچک» (دو شی چک) خوانده می‌­شده است که خود؛ از ریشه­‌ی «زوش» اوستایی به معنی دوست داشتن برآمده و بر روی هم «دوست‌داشتنی کوچولو» است، همان­که در واژه‌­ی کنیزک هم نهفته است.
از این واژه «دوشارم» پهلوی برابر با معشوق برآمده است و زیباست که این واژه و پاژنام برای دختران و زنان کاربرد داشته است، ‌نه برای مردان!
واژه­‌ها سخن می‌­گویند و پایگاه بلند زنان ایرانی را نشان می­‌دهند.
اکنون جای دارد که به نام زن در چند زبان اروپایی بنگریم.

پیداست که مرد در زبان انگلیسی «man» خوانده می‌‌شود، و زن در آن زبان «woman» است، ‌و این واژه؛ آشکار می­‌گوید که زن در آن فرهنگ وابسته به مرد است،‌ و «جنس دوم» به‌‌شمار می‌­رود.
در زبان فرانسوی نیز مرد «homme» («ﻫ » در این واژه به زبان نمی‌­آید؛ «اُم») و زن «femme» خوانده می‌­شود، که پیوستگی آشکار زن، در پیشوند «fe» (همانند wo انگلیسی) دیده می‌­شود.
همسر در زبان انگلیسی، «wife» خوانده می‌­شود، که از ریشه­‌ی «ویپ» و «ود» ‌اوستایی است برابر است با پیوند، و «ویپک» پهلوی و «بیوه» فارسی؛‌ زن مرد‌دیده، و همین ریشه است که در زبان انگلیسی به‌گونه‌­ی «fuck» و در زبان آلمانی «fichen» و در دیگر زبان‌‌های اروپایی کم‌‌وبیش، نزدیک به این، روان است،‌ و بر این بنیاد «wo» پیشوند «woman» انگلیسی و «fe» پیشوند «femme» فرانسوی و «we» پیشوند «weib» آلمانی همه از «وَد» باستانی برآمده و نشان از آن می‌­دهد که نام زن و پایگاه زن با جفت‌‌شدن و نزدیکی به مرد، ‌برآمده است و زن در آن فرهنگ‌­ها نامی ویژه به خود ندارد !

فرهنگ «وبستر» (Webster New World Dictionary 1998) درباره­‌ی نام زن چنین می­‌گوید که نام «woman» (که در انگلیسی کهن «Vifman» بوده است) از ریشه­‌ی «Weip» هندواروپایی (؟) برابر با «پیچیده»، گرفته شده است، از آن­‌جا که گویا زنان؛ پیچیده و با پوشش بوده‌‌اند!

داوری از این کودکانه‌­تر در جهان دیده نمی­‌شود، که این بر آیین اروپایان باستان بوده است پیکره‌‌ی برهنه­‌ی مرد و زن آنان، بر همه آشکار است، اما اگر چنین هم بوده باشد، واژه­ی «Vifman»، مرد پیچیده و پوشیده خواهد بود نه زن پیچیده!!

واژه­‌ها سخن می­گویند، و چنین است داوری واژه­‌های اروپایی برای زن که نام خانوادگی وی نیز همواره پیوسته به مرد است، در آغاز نام پدر، و چون همسر برگزید، همواره نام آن مرد را با خود دارد و اگر با ستم و زور و تیره‌­روزی، روزی از آن مرد جدا شود، نام آن مرد، بر روی او خواهد ماند و چنان‌­چه بار دیگر همسر پذیرد، نام مرد تازه، همچنین زنجیرو­ار!
اما اگر زنی را توان و پروای پذیرش همسر دیگر نباشد، ناچار است که تا پایان زندگی نامی را که از آن می‌­رنجد، برخود داشته باشد!

زن ایرانی در زمان باستان در همه چیز با مرد برابر بود، بازمانده­‌ی پدر و مادر میان برادران و خواهران یکسان بخش می‌‌شد، در همسرگزینی نخست، از دختر پرسش می‌­شد :
«از شما می‌­پرسم: سوسنگ دخت اردشیر، آیا بهرام، پورماونداد را به همسری و هم‌‌تنی و هم‌‌روانی می­‌پذیری؟»
و چون دختر پاسخ آری می­‌داد، همین پرسش را از پسر درباره‌­ی دخت می‌­کردند.

 

از: پایگاه پژوهشی آریا بوم

 

نام وعده‌های غذایی در فارسی

شماره‌ی نوشته: ١٩ / ٨

شهربراز

  نام وعده‌های غذایی در فارسی


امروزه بیش‌تر در زبان رسمی پارسی وعده‌های غذایی را «صبحانه»، «ناهار» و «شام» می‌گوییم. اما در بسیاری از شهرها و نیز گویش‌ها نام‌های دیگری هم به کار می‌رود. در این‌جا چند نام را برمی‌رسم:

١) ناشتایی
ناشتا به معنای «از بامداد باز چیزی‌نخوردن است» (برهان قاطع). این واژه از دو بخش ساخته شده است: نَـ (منفی‌ساز) + آشتا (خوردن) پس درکل به معنای «نخوردن/نخورده» است. «آشتا» از ریشه‌ی as و ad به معنای «خوردن» است که در هندی باستان atiacn (آتیاچن) و ac (آچ) و در لاتین Edo (در ترکیب انگلیسی: edible خوردنی) و در آلمانی Essen آلمانی و در انگلیسی eat است. واژه‌ی «آش» در پارسی هم از همین ریشه است به معنای کلی «خوراک یا خورش». «ناشتا» به کسی گفته می‌شود که از بامداد چیزی نخورده باشد.
خوارک بامداد یا صبح را ناشتایی می‌گویند.

٢) چاشت:
چاشت در اصل نام واحد زمانی بوده است در آغاز روز. در دهخدا چنین آمده است:

چاشت: اول روز (آنندراج). بهره‌ی نخستین روز. صبح، بامداد.
گه چاشت چون بود روز دگر / بیامد برهمن ز کازه به در (اسدی)
از چاشت تا به شام ترا نیست ایمنی / گر مر تراست مملکت از چاچ تا به شام (ناصرخسرو)

به خوراک این زمان هم نام «چاشت» داده شده است.
از زمانی به بعد معنای «چاشت» به نیمروز (ظهر) و نیز نام خوراک نیمروز گفته شده است. شاید بر پایه‌ی کاربردهای سعدی شیرازی بتوان گفت که این زمان سده‌ی هفتم هجری بوده است شاید هم در استان فارس چنین بوده است. زیرا در شعر ناصر خسرو و نظامی گنجوی چاشت به معنای خوراک بامداد است. در دهخدا تعریف بعدی چاشت چنین است:

میانه‌ی روز را گویند (فرهنگ ناصری). یک پاس از چهار پاس روز که میانه‌ی روز باشد. ظهر. نیمه‌روز.
شنیدم که نابالغی روزه داشت / به صد محنت آورد روزی به چاشت (سعدی)
گر موسم خواب آید خسبیم / چندان که نماز چاشت از ما برود (سعدی)

باز هم به خوراک نیمروز چاشت گفته می‌شده است.

٣) ناهار
ناهار از نظر واژگانی از نا (پیشوند نفی) + آهار (خوراک) ساخته شده است به معنای «بی‌خورش یا خوراک نخورده». به کسی هم که از بامداد چیزی نخورده باشد «ناهار» گفته می‌شده است.
همان گونه که در «ناشتا» گفتیم «آش» از ریشه ی آس/آد به معنای خوردن است. تبدیل س به هـ نیز در زبان‌های ایرانی شناخته شده است. بنابراین «آهار» هم از همان ریشه‌ی «آس/آد» است و به معنای «خورش» است.

در گنج بگشاد و دینار داد / روان را به خون دل آهار داد (فردوسی)

امروزه «آهار» بیشتر برای نامیدن مایه‌ای به کار می‌رود که برای شکل‌دادن و سیخ‌نگه‌داشتن لباس استفاده می‌شود و در ترکیب «آهار زده/آهار داده» به کار می‌رود. تعریف این آهار چنین است:

آهار: چیزی از نشاسته یا کتیرا یا صمغ و یا لعاب خطمی و مانند آن که جامه و کاغذ و جز آن را بدان آغارند تا شخ ّ و محکم شود یا صیقل و مهره گیرد.

نام‌های دیگر آهار چنین است: آهر. آغار. آش. آش جامه. خورش. شوربا. شو. شوی. پَت. بَت. پالوده. تانه. بخیر. لعاب
آش به معنای کلی خوراک بوده است. مانند: در حجره نشسته بودیم و آش کدو می‌پختیم. حلق‌های شما را گرفتیم تا نتوانید آش‌خوردن.
چون شخص اندک چیزی بخورد بگویند ناهار او شکسته شد.
مانند «ناشتایی» که به خوراک بامداد گفته می‌شود، به خوراک نیمروز هم «ناهاری» گفته می‌شود که امروزه بیش‌تر به‌صورت «ناهار» به کار می‌رود. البته گاهی به‌اشتباه به‌صورت «نهار» نوشته می‌شود.
چون ناهار به معنای چیزنخوردن است «ناهاری» هم در اصل به هر خوراکی گفته می‌شده که پس از چیز نخوردن یا ناشتابودن خورده می‌شده. یعنی ناهاری به خوراک بامداد هم گفته می‌شده است.

ناهاری: به معنای چیزی است که برای ناشتاشکستن و رفع گرسنگی خورند (حاشیه‌ی برهان قاطع چ معین). چیزی اندک را گویند که کسی در صباح بخورد (برهان قاطع). ناشتایی اندک. آن‌چه بامدادان بار اول خورند از چای و قهوه و نان و شیر و کره و پنیر و مربا و مانند آن.


۴) شام
شام هم در اصل نام واحد زمانی است ضد بامداد یا چاشت. به خوراک این زمان هم شام گفته می‌شود.

گفت اندوه شام و محنت چاشت / در دلم حب و بغض کس نگذاشت (سنایی)

این‌گونه تغییر معنا و کاربرد نام وعده‌های غذایی در زبان انگلیسی نیز دیده می‌شود. امروزه در انگلیسی سه وعده‌ی غذایی را breakfast (روزه‌ شکستن. ناشتایی یا صبحانه) و lunch (ناهار) و dinner (شام) می‌گویند. اما در گذشته این سه وعده چنین بوده است: breakfast (صبحانه) و dinner (ناهار) و supper (شام). یعنی dinner به غذای میانه‌ی روز گفته می‌شده است. در اصل dinner به معنای چاشت یا صبحانه بوده است (از نظر ریشه‌شناسی هم dinner از disner فرانسوی و در نهایت از لاتین (*disjejunare) آمده است به معنای «روزه گشودن» یا همان breakfast). یعنی غذای اصلی که در روز می‌خورند.
اما با تغییر سبک زندگی و دیرترخوردن غذای اصلی، نخست dinner به خوراک نیمروز و سپس به خوراک شب گفته شد.
اما واژه‌ی lunch خود کوتاه‌شده‌ی luncheon است که گاهی lunching هم نوشته می‌شده است و گویا بر پایه‌ی واژه‌ی nuncheon در انگلیسی میانه ساخته شده که از nun (همان noon یعنی نیمروز) و schench (به معنای نوشیدن) ساخته شده است. امروزه luncheon به خوراک سبک مانند عصرانه گفته می‌شود.
البته امروزه باز با تغییر سبک زندگی، در زبان انگلیسی واژه‌ی brunch هم به کار می‌رود که ترکیبی است از breakfast (صبحانه، چاشت) و lunch (ناهار) یعنی «چاشتی که نزدیک نیمروز خورده شود». این ترکیب از دهه‌ی ١٩٨٠ در میان دانش‌جویان بریتانیا ساخته شد و بعدها وارد زبان اصلی شد. من برای آن «صبهار» یا «چاشتار» را ساخته‌ام.
در زبان فرانسوی نیز همین تغییر کاربرد واژگان مربوط به وعده‌های غذایی دیده می‌شود.

 

«اندیشه‌ی نیك» و نه «پندار ِ نیك»

شماره‌ی نوشته: ١٨ / ٨

جلیل دوستخواه

«اندیشه‌ی نیك» و نه «پندار ِ نیك»

دوستی ارجمند در یك پیام، تركیب ِ نادرست و بسیار مشهور ِ "پندار ِ نیك" را به كار برده‌ بود. من در یك یادآور‌ی كوتاه، بدو نوشتم: «خواهش ‌می‌كنم به‌جای «پندار ِنیك» (غلط ِ مشهور و رایج)، «اندیشه‌ی ِ نیك» بنویسید. پندار به معنی گمان، خیال، وَهْم (/ توهّم)، انگاشت و تصوّر ِ بی‌بُنیاد و برابر با illusion در انگلیسی‌ست؛ حال آن‌كه «هومَتَ» ی اوستایی، مفهوم ِ «اندیشه‌ی ِ نیك» دارد».

او در پاسخ نوشت: «درود بر شما ...  بسیار از پندِ شما سپاس‌گزارم. من به این بیت از ناصرخسرو برخورده‌ام. آیا «پندار» در این‌جا «اندیشه» یا «ایده» نمی‌شود؟
صد چون مسیح زنده زِ انفاسش   روح‌الامین تجلّیِ پندارش»

و من در یادداشتی گسترده‌تر بدو نوشتم:

«دوست ِ ارجمند، دهخدا به گفتاورد از برهان، آورده است: پندار=  فکر. اندیشه:

صد چون مسیح زنده ز انفاسش / روح الامین تجلی پندارش .  ناصرخسرو  
امّا من بر آنم كه برداشت ِ برهان از معنی "پندار" در این بیت ِ ناصرخسرو – كه دهخدا نیز آن را تكراركرده است – دقیق و درست نیست. شاعر می گوید كه روح الامین = (جبرئیل) – كه هستی‌اش، در اندیشه‌ی آدمی، نمی‌گنجد – تنها جلوه و نمودی از پندارِ (= وَهْم و انگاشت ِ) اوست.


من برای كاوِش و پژوهش ِ بیش‌تر، متن كامل ِ آن‌چه را كه دهخدا در زیر ِ درآمد ِ پندار آورده است، در پی می‌آورم:
پندار  [پ ِ] (اِمص ، اِ) تکبّر و عُجب را گویند (برهان قاطع). و به معنی ... خود را بزرگ پنداشتن نیز آمده است. (برهان قاطع). بادسری. خودبینی. باد. برمنشی. خودپسندی. خودپرستی. نخوت. پغار. منی. برتنی (مقابل فروتنی). بزرگ‌خویشتنی. (کیمیای سعادت). خویشتن‌بینی. کبر. استکبار. خودفروشی. بالش. خودنمایی. خودستایی. خودخواهی. بَطَر: نور من در جنب نور حق ظلمت بود. عظمت من در جنب عظمت حق عین حقارت گشت. عزت من در جنب عزت حق عین پندار شد. (تذکرةالاولیاء عطار).

ای بر در بامداد پندار         فارغ چو همه خران نشسته    

نامت به میان مردمان در  چون آتشی از خیار جسته
انوری: برو پیل پندار از کعبه‌ی دل برون ران کز این به وغائی نیابی.
خاقانی: چو خطبه‌ی لمن الملک بر جهان خواند   برون برد ز دماغ جهانیان پندار.
ظهیر (از فرهنگ سروری): گرچه حجاب تو برون از حد است    هیچ حجابیت چو پندار نیست.
عطار: تا کی از تزویر باشم خودنمای   تا کی از پندار باشم خودپرست.
عطار: چون همه‌ی رخت تو خاکستر شود   ذرّه‌ی پندار تو کم‌تر شود.
عطار: یکی را که پندار در سر بود   مپندار هرگز که حق بشنود.
سعدی: نبیند مدعی جز خویشتن را   که دارد پرده‌ی پندار در پیش.
سعدی (گلستان): اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن    شکر ایزد که نه در پرده‌ی پندار بماند.
حافظ: رندی‌یی کان سبب کم‌زنی من باشد    به ز زهدی که شود موجب پندار مرا.
اوحدی: بندگی طاعت بود پندار نی    علم دانستن بود گفتار نی.
امیرحسینی سادات: فرمودند کار صاحب‌پندار در این راه به‌غایت مشکل است (بخاری ). خیال و تصور (برهان قاطع). گمان. خیاله. تخیل. ظن. وهم. حَسبان (منتهی الارب).

 پندار به معنی پنداشت و به معنی کبر و عجب در فردوسی نیامده است و در دو جا که در لغت‌نامه‌ها استشهاد کرده‌اند، یکی غلط و مصحّف بیدار است و دیگری از بیت‌های الحاقی است:

به تو حاجت آنستم ای مهربان   که پندار باشی و روشن‌روان.
فردوسی : ز دشمن چه آید جز این‌ها بگوی   جز این است آیین و پندار اوی.

فردوسی (شاهنامه، چ بروخیم، ص ١٦٣٨ ، س ٢٣ در ابیات الحاقی):

پای به رفتار یقین سر شود   سنگ به پندار یقین زر شود.
نظامی : به خسرو بیش از آنش بود پندار  کزان نیکوترش باشد طلبکار.
نظامی : لیکن ار کس حریف پنداری  عقل طعن آورد بر این پندار.
خاقانی : گفت کان شهباز در نَسْرَین ِ گردون ننگرد  بر کبوتر پرگشاید؛ اینت پنداری خطا.
خاقانی : هر جا که در ره آمد لاف یقین بسی زد   لکن نصیب جانان پندار یا گمان نیست.
عطار: به پندار نتوان سخن گفت زود   نگفتم ترا تا یقینم نبود.
سعدی : ندیدم چنین نیک‌پندار کس   که پنداشت عیب من اینست و بس.
سعدی : مشو غرّه بر حسن گفتار خویش   به تحسین نادان و پندار خویش.
سعدی (گلستان): معنی پندار در اشعار ذیل معلوم نیست و شاید در بعض آن‌ها ریاء و چشم‌دیدی باشد:

چه زنار مغ در میانت چه دلق   که درپوشی از بهر پندار خلق.
ای به ناموس کرده جامه سفید   بهر پندار خلق و نامه سیاه.
معنی پندار در دو نمونه‌ی اخیر از سعدی – كه در لغت‌نامه‌ی دهخدا "نامعلوم" شمرده‌شده – آشكارست. شاعر

می‌گوید فریبْ‌كاران و نیرنگْ‌بازان، برای آن‌كه خلق را نسبت به درون ِ خویش دچار ِ پندار (/ گمان / وَهْم) گردانند، بیرون ِ خود را می‌آرایند و جلوه می‌فروشند.  


از مجموع ِ این گفتاورد از دهخدا و دقّت در نمونه‌های كاربُرد ِ این واژه در نوشته‌ها و سروده‌های پیشینیان، برمی‌آید كه واژه‌ی پندار هیچ‌گاه به معنی اندیشه به كار نرفته و همواره مفهوم ِ انگاشت و وَهْم و خیال داشته است. حتّا معنی‌های برتنی، تكبّر و خودستایی نیز – كه دهخدا به گفتاورد از دیگرْ فرهنگ‌ها برای پندار آورده است – در واقع، فرعی و برآمده از معنی بُنیادین ِ آن‌ست. یعنی بر اثر ِ گمان و وَهْم دچار ِ اشتباه و خودبرترانگاری شدن.  

عبدالحسین نوشین نیز در واژه‌نامك، پنداشت ( = پندار) را در شاهنامه، به معنی ِ وَهم و گمان می شناسد و این بیت ِ دقیقی را از گشتاسپ نامه‌ی گنجانیده‌درشاهنامه، شاهد می‌آورد:

«چه‌گونه بُوَد در میان، آشتی   ولیكن مرا بود پنداشتی.»
نوشین یادآوری نكرده است كه خود فردوسی در جاهایی از شاهنامه، مپندار را به معنی گمان مَبَر، دچار وَهْم مشو، به كار برده است. دو نمونه ی جداگانه ی زیر، از آن‌جمله است:
مپندار کان لشکری دیگرست

مپندار کاین نیز نابودنی‌ست

- - -

از: کانون پژوهش‌های ایران‌شناختی

پژوهشی در اصل و ریشه ی واژه ی «گپ»

 

شماره ی نوشته: ۱۷ / ۸

دکتر غلام نبی شاهد

پژوهشی در اصل و ریشه ی واژه ی «گپ»

گپ : gap – واژه ی گپ در همه ی فرهنگ های فارسی به چشم می خورد و به جز در فارسی این واژه در همه ی زبان های زنده ی هند و پاكستان و افغانستان مانند سانسكریت، اردو، هندی، مراتی، گجراتی، پشتو، سندی، بلوچی و فارسی دری افغانستان فراوان به كار می رود . نه فقط به زبان های آسیایی بلكه در زبان های اروپایی هم این واژه به صورت های گوناگون آمده است . ولی ریشه ی این واژه آریایی است .

در این جا ما نخست معنی و کاربرد آن را كه در فرهنگ های گوناگون آمده است دنبال می‌كنیم تا سپس بپردازیم به ریشه ی اصلی آن:

گپ (اسم فارسی):

۱ – سخن بی هوده . با لفظ زدن و مشتقاتش به کار می رود. ۲ – در خراسان و زبان لری به معنی سخن است . ۳ – در زبان لری به معنی بزرگ است. (فرهنگ نظام)

گپ : به فتح گ و سكون بای پارسی (فارسی) سخن لاف و گزاف و افسانه و بسیارگویی . به معنی بزرگ و گنده و ستبر نیز آمده و گپو نیز گویند و افاده ی معنی پر گفتن می كند . گپتن (به ضم) فارسی : به معنی گفتن است زیرا كه بای پارسی به « فا » تبدیل می‌ شود. ( فرهنگ آنندراج)

گپ : (به فتح گاف و بای فارسی ) كلام و سخن. به معنی گزاف نیز آمده (فرهنگ رشیدی) و در تركی به معنی صحبت و اختلاط نیز نوشته.  (غیاث اللغات)

گپ : ۱- (به فتح اول و سكون دوم ) به معنی سخن باشد و سخنان دروغ و گزاف را نیز گویند. ۲– به معنی گنده و ستبر و بزرگ هم آمده است. (برهان قاطع)

گپ : (با اول مفتوح و دوم زده ) دو معنی دارد:

اول: سخنان لاف و گزاف بود كه در دیوان انوری به صورت « گب » آمده است و هم او گوید :

چند گویی خواهر من پارسا است / گب مزن گرد حدیث او مگرد

نفس من برتر از آنست كه مجروح شود / خاصه از گب زدن بیهده ی بی بصران (دیوان انوری ۱/٦۰۱ و ۷۰۰)

مولوی معنوی فرماید :

چون زن صوفی تو خاین بوده‌ای / دام مكر اندر دغا بكشوده ای

كه زهر ناشسته رویی گپ زنی / شرم داری از خدای خویش نی

حكیم سنایی غزنوی فرماید :

هر كجا زلف ایازی دید خواهی در جهان / عشق بر محمود بینی گپ زدن بر عنصری

دوم: به معنی بزرگ و گنده آمده:

گپتن (با اول مضموم) به معنی گفتن است. (فرهنگ جهانگیری)

{ باید گفته شود كه بیش تر فرهنگ نویسان همین مثال های شعری از انوری و مولوی و سنایی را آورده اند و غیر از این ها بیت دیگری در فرهنگ ها دیده نشده است }  .

گپ : gap  (اسم فارسی) ۱- سخن و گفتار و سخن هرزه و گزاف و سخن دروغ و بی هوده و قیل و قال و خبر و شهرت دروغ . ۲– گنده و كلان و بزرگ و ستبر و محكم .

گپتن : goptan  ( فعل و مصدر فارسی) : گفتن و سخن كردن و حرف زدن و بیان کردن.

گپ شپ : gap sap  (اسم فارسی) : سخن بی هوده و بی معنی و سخن لاطایل. فرهنگ نفیسی، (لغت نامه دهخدا)

گپ : (گالته) : شوخی (فارسی)

گپ : ( گنگل ) : شوخی – گزاف – مزاح – لعب. (فرهنگ مردوخ كردی)

گپ : سخن لاف و گزاف – افسانه – پرگویی .

گپتن : =  گفتن (فرهنگ كاتوزیان)

گپ (خراسان) و (لرستان) =  سخن – اشكاشمی گپ.  گیلگی = گپ زنن (سخن گفتن ) تهران = گب ( سخن – گفتگو ) (حاشیه ی برهان قاطع از دكتر معین )

گپ  ۱– به معنی بزرگ است و غالبن رییس و بزرگ  (دزدان را)،  ( حسن گپ ) گویند و یا گویند (وقتی كه گپ شد) یعنی موقعی كه بزرگ شد . فعل آن « گپ شدن»  گپ تر یعنی بزرگ تر .

۲– حرف و صحبت را گویند مثلن: «گپ زد» یعنی حرف زد و صحبت كرد . فعل آن « گپ زدن» است. (واژه ها و مثل های شیرازی و كازرونی گردآورنده علی نقی بهروزی، برگ ۱۴۸)

گپ : سخن لاف و گزاف و افسانه و پر گویی .

گپ زدن : لاف و بیهوده سراییدن .

گپتن : بر وزن و معنی گفتن است .

گپو : گپ .

گپیدن : گفتن و گپ زدن  (فرهنگ نوبهار اثر محمد علی تبریزی خیابانی)

این گردآوری از فرهنگ های فارسی بود. در همه ی آن ها یكنواخت نوشته شده است جز فرهنگ نوبهار كه در آن واژه ی  گپو كه شاید از فرهنگ آنندراج گرفته شده و واژه ی گپیدن كه فعل و مصدر باشد تازه آمده است . اكنون می پردازم به زبان های دیگر و پس از آن ریشه ای را كه در فارسی باستان آمده نقل می‌كنیم . پس در زیر استخراجی از زبان فارسی دری افغانستان است و می‌بینیم كه این واژه ی « گپ» در آن زبان به چه شکلی به كار می رود و اگرچه در معنای آن تفاوت چندانی ندارد ولی با كلمه ها و اصطلاح های گوناگون به کار رفته است:

گپ : سخن و كلام .

از گپ ماندن : كنایه ، به حالت نزع بودن .

به گپ آمدن : به سخن آمدن

به گپ كسی كردن :

به گپ كسی شدن : برای فكر كسی كار كردن

بی گپ و سخن : كنایه ی بی سبب و بی دلیل

سر گپ آمدن : كنایه ، بالای مقصد آمدن .

كسی را به گپ گرفتن : كسی را برای مقصدی به سخن مشغول كردن .

كسی را سر گپ آوردن : كسی را بالای مقصد آوردن .

گپ از گپ برآمدن : كنایه ، موقع از دست رفتن .

گپ از گپ خیستن ( xestan  ) از سخن ، سخن دیگر پیدا شدن .

گپ بد : سخن زشت .

گپ پهلودار : سخن طنزآمیز و نیش دار .

گپ بیراه : سخن غیر حسابی .

گپ پخته :

گپ جان دار : سخن سنجیده و معقول

گپ خام : سخن پوچ و بی معنی

گپ خیستن ( gap xestan  ) كنایه ، فتنه برپا شدن .

گپ راه : سخن حسابی .

گپ رس : ( gap ras  ) سخن فهم – نكته سنج .

گپ رو : كسی كه به حرف دیگری عمل كند .

گپ زدن : سخن گفتن .

گپ ساختن : تهمت بستن .

گپ ساز : تهمت گر .

گپ شنو : ۱– كسی كه سخن كسی را می‌پذیرد. ۲ – كسی كه به سخن دیگری عمل كند .

گپ كسی را كشیدن : سخن كسی را تحمل كردن .

گپ كشیدن : برای كسی حرف درست كردن .

گپ گرفتن : سخن از دهن كسی گرفتن – میان حرف كسی آمدن .

گپ گوی : مرادف ( گپ ساز ) است .

گپ گیر : ۱– زرنگ و تیز هوش ۲ – ناقد

گپ گیرك : سخن چین و نمام .

گپ مفت : كلام بی معنی

گپ نر : سخن صاف و بی آلایش مثال: گپ نر كره ندارد.

گپوك : پر گوی – كسی كه بسیار حرف می زند .

گپ هوایی : سخن پوچ و بی معنی. (از «لغات عامیانه فارسی افغانستان» تألیف عبدالله افغانی نویس)

اکنون ببینیم كه واژه ی گپ در زبان های پنجابی و اردو به چه صورت به كار می رود:

در پنجابی :

گپ : سخن فضول و بی هوده و دروغ بیش تر به معنی دروغبه کار می رود.

گپ چهدنا (با دال هندی) gap chadna  حرف دروغ گفتن و سخن بی معنی و گپ زدن .

گپ مارانا gap marna  بی معنی.

گپان  (با نوع غنه) gappan  جمع گپ .

گپنا و كپنا gapna – kapna   : گپ زدن .

گپو gappu   دروغ گو – كسی كه حرف بسیار و بی معنی می گوید .

گپی gappi  دروغ گو – كسی كه حرف بسیار و بی معنی می گوید .

گپ شپ : ۱- سخن بی هوده – دروغبانی ۲ – صحبت دوستانه، دوستی .

گپ شپ هونا : دوست بودن،  رفیق شدن، دوستی .

و اكنون در اردو :

گپ : به معنی سخن پوچ و بی هوده و بی معنی و هرزه و دروغ .

گپ ارانا : (با رای هندی) gap orana  : سخن دروغ میان مردم پراگندن .

گپ هانكنا :   gap hankna  : دروغ و حرف بی معنی گفتن

گپ مارنا :  gap marna  : گپ زدن

گپین : (بانون غنه در آخر) gappen  : جمع گپ – گپ ها .

گپین ارانا : (با رای هندی ) orana  دروغ گفتن و میان مردم پراكندن .

گپین هانكنا : گپ زدن ولی در صورت جمع رایج است .

گپ باز : دروغ گو، پر حرف، حراف .

گپ بازی : صحبت دوستانه میان دوستان برای تفریح و وقت گذرانی .

گپ شپ : ۱- صحبت دروغی.  ۲ – صحبت دوستانه، دوستی و آشنایی .

گپ شپ كرنا :صحبت كرنا – حرف زدن .

گپ شپ هونا : صحبت شدن میان دوستان برای تفریح

گپ گپورا : (با رای هندی) gap gapora  : شلوغ ، زیاد حرفی .

گپی ( gappi  ) :  كسی كه گپ زند و حرف های او وزن نداشته باشد و میان مردم به دروغ گو معروف باشد .

(Kitabistan twentieth century standard Dictionary )

(Urdu – English )

ریشه ی واژه ی گپ:

در فارسی باستان ” gaub ” كه فعل است، آمده و در فارسی میانه gowet  و در فارسی جدید goyad  =  گوید گفته شده است .

Altirani sches Worterbuch (Christian Bartholo mae ) Berlin – 1961 .

«كنت» در دستور فارسی باستان چنین می‌نگارد:

gaub : vb . = Say (old Persian ) call one,s self . (Sasanian Pahlvi ) = gowet (he says ) (New Persian ) goyad = gauao = guftan . perhaps a – bh extention gaubataiy (midle ) – agaubata written as agaurata – agaubata – gaubataiy .

(Sasanian Pahlvi ) = gowet (he says ) (New Persian ) of PIE root . . ghev – seen with – S- extention is gausa . gaubataiy (midle ) – agaubata written as agaurata – agaubata – gaubataiy .

(From Old Persian grammer by Kent , American Oriental Society 195 ) .

گذشته از زبان فارسی و دیگر زبان های شبه قاره ی پاكستان و هند، در زبان انگلیسی نیز هم نوع واژه ی گپ یا گپ شپ موجود است و كلمه های مشتقی و تركیبی آن كاملن مانند واژه های تركیبی زبان های شبه قاره است – اگرچه بنده در زبان شناسی دست ندارم ولی فكر می كنم كه واژه ی  gossip  انگلیسی از همان  گپ یا گپ شب باشد چون هم از نظر ظاهری و هم معنوی نزدیك تر است ، البته مساله را به زبان شناسان واگذار می كنم كه ایشان پاسخ گوی این پرسش باشند.

در این جا واژه ی” gossip ” و لغات تركیبی آن را می آورم تا برای خوانندگان روشن تر باشد : . . . . . . . . ( این واژه ای  شرقی باستانی است. چنان كه در فرهنگ های انگلیسی آمده است:

gossip : n . (old East ) a , person given to chattering , esp , about the affairs of others ., b , One who spreads rumours or reports about others and their doings , without a scrupulous attention to veracity ., a chattering busy body . (2) a . friendly , intimate con- versation ., a chat ., To have a good gossip ., b . (esp . hn  un – favourable sense ) talk about the business of others ., illnatured , ill founded , reports and rumours . c , personal , usually trivial , tittle – tallte in the daily press , about society people and notabilities of the hours ., also attrib .

gossip column , gossip writter .

Gossip (II) v . in . (From perceding ) a . To  talk  hold conversation , of a casual , friendly kind ., b . to spread ill natured reports about others to discus the private affairs of others , indiscreetly , and maliciously .

Gossipy : adj . I . (of person ) a . fond of familiar conversation akd chat . b . inclind to discus about other people and their affairs in an un scrupulous , unfriend – people and their affairs in an unscrupulous , unfriend – ly , manners . (2) (of conversation ) of the nature of gossip ., trivial , having no weight or authority ., based on , cosisting of , idle rumoours & conversation .

(Webster Universal Distionary , Edited by , Henry Cecil Wyld & Eric H. Partridge )

1970 , New York , printed in Holland .

Shahid

این پژوهش ناقص بنده بود كه در پیرامون واژه «گپ » انجام شده است . در این جا باید یادآوری کنم كه برخی از دانشمندان و استادان واژه ی گپتن =  گفتن را از « گپ» یا برعكس نمی پذیرند و در میان ایشان جناب آقای دكتر بهار ، استاد زبان شناسی ، دانشگاه تهران نیز هستند (چون به عنوان پژوهش درباره ی این واژه با ایشان صحبت نموده ام). نیر واژه ی  gossip  (گپ زدن) و صورت های گوناگون موجود در زبان انگلیسی را از « گپ » نمی دانند – بنده چون شباهت زیادی میان این كلمات دیدم این را هم ضمن «گپ» آوردم .

ولی واژه ی «شپ»  sap  كه به صورت جداگانه ای در هیچ جا دیده نشده و استادان گرامی و همچنین نویسنده ی این مقاله به اتفاق نظر این واژه را « مهمل» یعنی بی معنی خوانده ایم . چون شباهت این گونه « مهملات» كه به ویژه در زبان پنجابی فراوان به كار برده می شود ، به همین صورت است. مثلن از پانی (آب) =   پانی شانی و از روتی (نان) روتی شوتی (البته با تای هندی) از مكان (خانه) مكان شكان و كتاب شتان، از كمره =  كمرا (اتاق) كمره شمره و باغ شاغ، نوكر شوكر و غیره و یقین می دانم كه بنا به همین دستور واژه ی « شپ» كه با واژه ی « گپ» با همو به صورت «گپ شب» به كار می رود مهمل باشد و معنی جداگانه ای از  گپ ندارد. باز هم اگر دانشمندان و پژوهشگران ارجمند اطلاعی در این زمینه به هم رسانند و ریشه ی اصلی این واژه (شپ) را پیدا كرده ، تحقیق این خاكسار را كامل نمایند از محبت ایشان بی نهایت تشكر می کنم.

از سوی دیگر ریشه ی واژه ی (گپ ) را در زبان سانسكریت نتوانستم پیدا كنم و اگر كسی در سانسكریت باستانی هم وجود چنین واژه ای را جست و جو كند آن وقت می توانم بگویم كه گپ ، نه فقط ایرانی بلكه هند و آریایی یا هندو اروپایی یا آریایی یا هندو ایرانی است.

ممكن است واژه ی شپ (به فتح اول) ارتباط با «شپ زدن» یعنی كف زدن – دست زدن داشته باشد كه در واژه ها و مثل های شیرازی و كازرونی نیز آمده است ، ( شپ =  كف دست و كف پا است. چنان كه گویند شپ دست و شپ پا )) اگر چنین است گپ شپ به معنی  سخن و دست زدن است كه دوستان هنگام صحبت و حرف شوخی و مزاح زنند و با خوش حالی كف زنند.

 - - -

پی نوشت:

۱– واژه ها و مثل های شیرازی و كازونی صفحه ٦۷ تألیف ( علی نقی بهروزی ) چاپ وزارت فرهنگ و هنر، ۱۳۴۸

 

از: مجله ی هنر و مردم: دوره یکم، ش ۱۵۲، خرداد ۱۳۵۴ 

کند و کاوی در معنی واژه ی دهقان

شماره ی نوشته: ۱٦ / ۸

دكتر محمد آبادی   

 کند و کاوی در معنی واژه ی دهقان

در دوران پادشاهان ساسانی كه اصول طبقاتی برقرار بود، مردم به پنج طبقه ی شهرداران، شاه زادگان، بزرگان، آزادگان و دهقانان تقسیم می شدند كه سه طبقه ی نخست یعنی شهرداران، بزرگان،  شاه زادگان در یورش عرب ها از میان رفتند. و فقط دو طبقه ی آخر كه آزادگان و دهقانان باشند بر جای ماندند، و دهقانان كه تا استیلای مغولان بر ایران باقی بودند، اغلب طبقه ی ملاكان ایران را تشكیل می دادند و بسیاری از مردان عمل و ادب دوره ی اسلامی دهقان و دهقان زاده بودند و از معروف ترین آنان می توان فردوسی و فرخی و نظام الملك توسی را نام برد. كریستینس می گوید: دهقانان از طبقه ی نجبای درجه دوم بودند كه اقتدارشان بدین بود كه اداره ی امور محلی به ارث به آنان می رسیده است، و اگر چه اینان در رویدادهای تاریخی تظاهری نداشته اند، لیكن از جهت این كه جزو اركان كشور به شمار می آمدند دارای اهمیت فوق العاده ای بودند و خود دهقانان بر پنج صنف بوده اند كه به جامه های گوناگون از هم متمایز می شدند.

به طور كلی دهقان شخص درجه اول دیه خود به شمار می آمد، لیكن اهمیت و موقعیت نجبای ملاك را نداشته است، از لحاظ دیگر می توان دهقانان را نماینده ی دولت در میان رعیت خالصه گفت. وظیفه ی عمده ی او در این صورت وصول مالیات بوده است. نظر به اطلاعات محلی كه دهقانان از اوضاع زمین و نفوذی كه در میان رعایا داشتند، دولت ایران موفق می شد، كه با وجود لم یزرع بودن اغلب نقاط كشور، مصارف فوق العاده ی جنگ ها و هزینه ی گزاف دولتی را تحمل نماید و از عهده برآید. پس از فتح عرب نیز با وجود خشونتی كه فاتحان در گرفتن مالیات به خرج می دادند، تا هنگامی كه با دهقانان متحد نشدند، نتوانستند عایدات خود را به میزانی برسانند كه شاهنشاهان ساسانی رسانده بودند.

بزرگ ترین دسته، زمین داران متوسط بودند كه آزادگان نامیده می شدند، دستگاه دولتی ایران این ها را كه مستقیم و بی واسطه از روستاییان بهره كشی می كردند، لازم داشت. آزادگان مهم ترین خدمت را انجام داده و هسته ی مركزی ارتش و سواره نظام مشهور و پر افتخار آن را تشكیل می دادند. گروه های یاد شده به طبقه ی بهره كش جامعه تعلق داشتند طبقه ی استثمار شونده (یا صنف مالیات دهنده) را روستاییان و پیشه وران شهری تشكیل می دادند. سوداگران نیز در شمار صنف مالیات دهنده بودند.

فتح های عرب ها با تقسیم دوباره ی زمین های كشور همراه بود. بخش بزرگ تر اراضی یعنی اراضی دهقانی كه بر ضد عرب ها جنگ كرده بودند و اراضی سابق دولت ساسانی و اراضی متعلق به معبدهای زرتشتیان به ملكیت اجماع مسلمانان درآمد و در واقع اراضی یاد شده ملك دولت عربی شد. بدین ترتیب بخش بزرگ تر زمین و آب یعنی وسایل اصلی تولید به دولت تعلق داشت. این وضع موجب قدرت دولت شده به ایجاد یك دستگاه اداری مركزی نیرومند كمك می كرد.

گذشته از مالكیت فئودالی دولت، مالكیت خصوصی فئودالی زمین ها نیز وجود داشت که عبارت بود  از زمین هایی كه به مالكیت بزرگان در آمده و همچنین زمین های دهقانان ایرانی كه بر طبق پیمان، سر به اطاعت فاتحان نهاده بودند و این زمین ها قابل فروش و توارث بودند.

سكونت عرب ها در ایران با تنفر و دشمنی توده های مردم و زحمت كشان شهرها و روستاها رو به رو شد. ولی طبقه حاكمه ی مالكان به این امر نگاه دیگری داشت. مالکان بزرگ به شتاب تمام با فاتحان سازش كردند. زیرا عرب ها می كوشیدند به دهقانان پشتگرم و به امتیازات پیشین (و پیش از همه چیز به زمین های آنان) دست نزنند و در امر بهره كشی از عامه ی مدرم ایشان را شریك خود می ساختند. جالب توجه است كه بسیاری از آنان نه تنها با اربابان جدید میساختند بلكه در صدد نزدیكی و خویشاوندی با آنان برآمدند.

مردم به این عناصر به نظر بد می نگریستند  و هر بار كه علیه عرب ها عصیان می كردند به این خائنان به میهن نیز ترحم روا نمی داشتند. خلیفه های عرب انتقال زمین ها را به دست اشراف تازی تسهیل می کردند. مثلن خلیفه یزید اول زمین های وسیعی را در ناحیه ی دینور به حاكم عرب نهاوند و دینور و حلوان هدیه كرد. این حاكم قلعه ی مستحكم بزرگی به سبك ساختمان های محلی در این نقطه برای خود ساخت.

برخی از حاکمان عرب خود پیشی جسته می كوشیدند با اشراف محل مربوط شوند، سنت های محلی را می پذیرفتند، از سلیقه ی اشراف محل در طرز پوشیدن لباس و تشریفات جشن ها و غیره تقلید می كردند.  مثلن: اسد بن عبدالله حاكم خراسان برخی از جشن های باستانی ایران را برگزار می كرد. طبری نقل می كند كه اسد روزی در جشن مهرگان (جشن پاییز) پذیرایی رسمی باشكوهی از دهقانان محلی و سرداران عرب به عمل آورد. جالب تر این كه در آن روز دهقانان ایرانی هدایایی را كه بیش تر به خداوند یا شاه محل داده می شد به اسدبن عبدالله پیشكش كردند.

دهقانان رفته رفته به مركز قدرت نزدیك شده و در كارهای مهم سیاسی و امور مربوط به خلافت دخالت می كردند، چنان كه در طی مبارزات داخلی سال ۸۱۳ م (۱۹۸ه). طاهر بن حسین كه یكی از افراد خاندان اعیان و دهقان ایرانی و صاحب پوشنگ و نواحی آن در خراسان بود مشاور حلیفه شد. مأمون به پاداش خدماتی كه دهقانان ایرانی در طی مبارزه با امین به وی كرده بودند ناگزیر بود زمین ها و مشاغلی به ایشان واگذار كند. اما راجع به طاهر بن حسین، مأمون وی را به حكومت جزیره (بین النهرین علیا) و رییس نظامی بغداد و تصدی امور مالیات جنسی سواد (عراق) منصوب کرد.

روابط مأمون با ایران و محیط دهقانان آن سامان، در آغاز کار چنان مستحكم بود كه خلیفه ی جدید نتوانست بی درنگ خراسان را ترك گفته به بغداد برود و تا سال ۸۱۹ م (۲۰۴ه) در مرو زندگی كرد.

پس از آوردن این مقدمه، اکنون به معنی های گوناگون واژه ی دهقان در فرهنگ های پارسی و تازی می پردازیم:

۱-   برهان قاطع: كشاورز و مزارع، تاریخ دان و مردم تاریخی، ایرانی.

۲-   آنندراج: كشاورز، دهبان و كدخدا، رییس ده، مورخ، ایرانی.

۳-   اقیانوس فی شرح قاموس: بزرگ و رییس كشاورزان، رییس ده و كدخدا، تاجر، علج و فرومایه، كسی كه در تصرف امور قوی و نیرومند است.

۴-   دایره المعارف اسلامی: بر گروهی از مردم اطلاق می شده كه به زبان فارسی سخن گفته و در بلوچستان و جنوب افغانستان ساكن بوده اند. و در روزگار قدیم به گروهی از مردم ایران گفته می شد كه در خانه ها و منازل ثابت سكنا داشته اند.

۵-   تاج العروس: رییس كشاورزان عجم، رییس اقلیم، صاحب و بزرگ ده، تاجر ، و كسی كه در تصرف امور قوی است.

٦-   فاكهته البستان: رییس اقلیم، تاجر و بازرگان.

۷-   المعجم فی اللغه الفارسیه: مزارع، فلاح، مطرب، شاعر.

۸-   معجم البلدان: مالك و زمین دار.

۹-   مجمع البحرین: رییس كشاورزان، رییس ده.

۱۰- المعرب الكلام الاعجمی: بزرگ ده، رییس كشاورزان، و در عهد اسلامی بر خان های تركستان اطلاق می شده است.

۱۱- اقرب الموارد: تاجر ، رییس اقلیم.

۱۲- متن اللغه: تاجر، رییس اقلیم، رییس ده، مالك و زمین دار و شخصی كه با حدت و شدت در امور تصرف نماید.

۱۳- محیط المحیط: تاجر، رییس اقلیم، رییس كشاورزان عجم و آن كه در تصرف امور قوی است.

۱۴- الالفاظ الفارسیه المعربه: زعیم كشاورزان عجم، رییس ده و آن كه در تصرف امور قوی است.

با بررسی معنی واژه ی دهقان در ادب پارسی روشن می شود كه افزون بر معنی های بالا، در كتاب های لغت این واژه در چند معنی دیگر نیز به كار رفته است كه در پایین به موردهای کاربرد آن اشاره می شود:

۱- به معنی "ایرانی"

- از ایران و از ترك و از تازیان / نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان نه ترك و نه تازی بود / سخن ها به كردار بازی بود (ج ۹ برگ ۳۱۹ شاهنامه چاپ شوروی)

باز در همین معنی در داستان شهریاری آزرم دخت آمده است:

- كسی كو ز پیمان من بگذرد / بپیچید ز آیین و راه خرد

به خواری تنش را برآرم به دار / ز دهقان و تازی و رومی شمار (ج ۹ برگ ۳۰۷شاهنامه چاپ شوروی)

- سواران تا زنده را نیك نگر / در این پهن میدان ز تازی و دهقان (دیوان ناصر خسرو، برگ ۳۱۸)

- مأمون آن كز ملوك دولت اسلام / هرگز چون او ندید تازی و دهقان (ابو حنیفه ی اسكافی بنقل از تاریخ بیهقی برگ ٦۰۸)

و در تفسیر كبیر امام فخر رازی حدیثی وارد است كه دهقان درست در معنی ایرانی به كار رفته است:

قال علیه السلام: سته یدخلون النار قبل الحساب، الامراء بالجور و العرب بآلعصبیه و الدهاقین بآلتكبر و التجار بالخیانه و اهل آلرستاق بالجهاله و آلعلماء بآلحسد. (تفسیر كبیر ج ۳ برگ  ۲۳۷)

۲- به معنی "زرتشتی"

امیر معزی که "قبله ی دهقان" را كنایه از شراب آتشین آورده معتقد است كه دهقان شخصی است پای بند به آیین زرتشتی و آتش نیز قبله ی اوست. این نکته در بیت های زیر به چشم می خورد:

- رسید عید بیا تا به تیغ باده كنیم / به عید قربان تیمار خویش را قربان

طواف حاج كنون گرد قبله ی تازی است / طواف ماست كنون گرد قبله ی دهقان (دیوان امیر معزی برگ ٦۱۲)

و یا:

- خجسته حضرت و فرخنده همتش به قیاس / دو قبله اند مبین هم به حجت و برهان

یكی عزیز و مبارك چو كعبه ی اسلام / یكی بلند و مغزز چو پبله ی دهقان (دیوان امیر مغزی برگ ٦۰۴)

قطران تبریزی نیز قبله ی دهقان را در مفهوم بالا ضمن مدح بختیار بن سلیمان آورده:

- بوستان پر سیاه پوشان گشت / تا بر او گشت ماه دی سلطان

ای به دل همچو قبله ی تازی / خیز و بفروز قبله ی دهقان

باده پیش آرو پیش من بنشین / شاخ بیجاده پیش من بنشان (دیوان قطران برگ ۲۵۴)

و یا:

- فلك چون آتش دهقان سنان كین كشد بر من / كه بر ملك مسیحم هست مساحی و دهقانی (دیوان خاقانی برگ ۳۷۵)

و یا:

- كه چون دین دهقان بر آتش نشست / بمرد آتش و مرد آتش پرست (شرفنامه نظامی برگ ۲۴۸)

۳- به معنی "مورخ"

فردوسی بحشی از داستان های شاهنامه را از زبان دهقان كه از تاریخ ایران پیش از اسلام آگاهی دارد نقل می كند  و در داستان اكوان دیو این مطلب پدیدار است:

- نباشی بدین گفته همداستان / كه دهقان همی گوید از باستان

...

تو بشنو ز گفتار دهقان پیر / گر ایدونك باشد سخن دل پذیر

سخن گوی دهقان چنین كرد یار / كه یك روز كیخسرو از بامداد

بیاراست گلشن بسان بهار / بزرگان نشستند با شهریار (ج ۴، برگ ۲۰۳ شاهنامه چاپ شوروی)

باز داستان رستم و سهراب را از زبان دهقان نقل می كند:

- ز گفتار دهقان یكی داستان / بپیوندم از گفته ی باستان (شاهنامه ج ۲،  برگ ۱۷۰)

و در داستان سیاوش آرد:

- بگفتار دهقان كنون باز گرد / نگر تا چه گوید سراینده مرد (شاهنامه ج ۳ برگ ۷)

در داستان خاقان چین چنین گوید:

- چو باشی بدین گفته همداستان / كه دهقان همی گوید از باستان (ج ۴، برگ ۲۰۸)

داستان كیومرث در شاهنامه نیز چنین آغاز می شود:

- سخن گوی دهقان چه گوید نخست / كه نام بزرگی به گیتی كه جست (شاهنامه ج ۱، برگ ۲۸)

اسدی توسی نیز در گرشاسپ نامه آورده : سراینده دهقان موبد نژاد

نظامی گنجوی با پی روی از فردوسی برخی از داستان های خود را از زبان دهقان روایت می كند:

- گزارش گر رازهای نهفت / ز تاریخ دهقان چنین باز گفت (شرف نامه برگ ۳۴۷)

- بیار ای جهان دیده دهقان پیر / سخن های پرورده ی دلپذیر (شرف نامه برگ ۴۳٦)

- درین فصل فرخ ز نو تا كهن / ز تاریخ دهقان سرایم سخن (شرف نامه برگ ۵۰۸)

- گزارنده دهقان چنین در نوشت / كه اول شب از ماه اردیبهشت (شرف نامه برگ ۵۰۸)

۴- به معتی "رعیت"

نظامی گنجوی دهقان را در مقابل شاه به كار برده و مقصود از آن بهرام چوبینه است:

- سیم چون شه به دهقان داد تختت / و زان تندی نشد شوریده بختت (خسرو و شیرین برگ ۴۷)

در كلیله و دمنه باز در معنی رعیت به كار رفته است:

‹‹هر والی كه او را به ضبط ممالك و ترفیه رعایا و تربیت دوستان و قممع خصمان میلی باشد در این معانی تحفظ و تیقظ لازم شمرد، و نگذارد كه نااهل بد گوهر خویشتن را وزان احرار آرد و با كسانی كه كفایت ایشان ندارد خود را هم تگ و هم عنان سازد، چه اصطناع بندگان و نگاهداشت مراتب در كارهای ملك و قوانین سیاست اصلی معبر است و میان پادشاهی و دهقانی به رعایت ناموس فرق توان كرد››. (كلیله و دمنه برگ ۳۴۵)

 ۵- به معنی "امیر و حاكم"

دهقانی جزو مناصب دیوانی و دهقان حاكم ولایت های گوناگون بوده است، چنان كه در موقع حمله ی دشمن با سپاه به مقابله ی دشمن می پرداخت و از حریم ولایت خود دفاع می كرده است و در ترجمه ی تاریخ طبری در باب قتل یزدگرد چنین آمده است:

‹‹برخی ها گفته اند یزدگرد به فارس افتاد و چهار سال آن جا ببود. آنگاه به سرزمین كرمان رفت و دو سال یا سه سال آن جا ببود و دهقان كرمان تقاضا كرد كه پیش وی بماند و اقامت گیرد و یزدگرد نكرد و از دهقان خواست كه گروگانی به او دهد، دهقان كرمان گروگان نداد.››. ‹‹گویند یزدگرد با كسان خود سوی مرو رفت، و از اولاد دهقان گروگان ها همراه داشت در آن وقت دهقان مرو ماهویه پسر مافنا پسر فیدو و پدر براز بود… آنگاه یزدگرد سوی براز دهقان مرو رفت و مصمم شد دهقانی را از او بگیرد.›› (تاریخ طبری ترجمه ی پاینده ج ۵ برگ ۲۱۴۸)

و باز در تاریخ سیستان در باب پدر نظام الملك كه حاكم و فرمان روای قوم بود چنین آمد:

‹‹ نظام الملك الحسن علی بن اسحق، و اسحق دهقانی بود از دیه انكو از اعلی الناحیه كه آن بقعت به سبب دیانت و صیانت او آبادان بود و دل های رعایا از وجود او شادمان و كارهای دشوار بر وی آسان.›› (برگ ۷۳)

سركشان را رسول تو شمشیر /  خسروان را خطاب تو دهقان (دیوان مسعود سعد سلمان برگ ۳۷۴)

دهقان و دهقان زادگان كه امیران و حاكمان محلی بودند مورد ستایش و مدح شعرا قرار میگرفتند:

چرا خوانم چو فرقان كردم از بر / بجای ختم قرآن مدح دهقان (دیوان ناصر خسرو برگ ۳۲۵)

و سوزنی سمرقندی دهقان زاده ای را می ستاید و از او تقاضای صله می كند:

مدح دهقان زاده زنگ از طبع بزداید مرا / تا نگویم مدحت او طبع نگشاید مرا

تا نكو خواه ویم دولت نكو خواهد مرا / تا ستایم مرورا، اسام بستاید مرا

شب چو بندیشم كه فردا سر نهم بر آستانش /  با مدادان از شرف سر بر فلك ساید مرا

گر صلت گیرم ز دست دیگران بسیار چیز / تا نگیرم اندكی زو، كار برناید مرا

اندكش بسیار باشد ز بسیار كسان / من همی دانم كه خود اندك نفرماید مرا

از برای آنكه زو عیدی بیابم روز عید / بر تن این سی روز، روزه هیچ نگراید مرا

از گراینده نباشم سیم او در جیب من / از سبكساری بنا گه باد برباید مرا

هست ارزانی بدان آن مهتر آزاده خلق / كز ثنای او زبان در كام ناساید مرا

جز ثنای او مبادا زینتی در شعر من / تا بدانگاهی كه از خاطر سخن زاید مرا (دیوان سوزنی برگ ۴۳٦)

٦- به معنی "مالك بزرگ و محتشم"

‹‹ استاد ابوالقاسم فردوسی از دهاقین طوس بود، ازدیهی كه آن دیه را باژ خوانند و از ناحیت طبران است، بزرگ دیهی است، و از وی هزار مرد بیرون آید. فردوسی در آن دیه شوكتی تمام داشت چنانكه بدخل آن ضیاع از امثار خود بی نیاز بود››. چهار مقاله ی عروضی برگ ۴۷  

‹‹ فرخی از سیستان بود، پسر جولوغ، غلام امیر خلف بانو، طبعی بغایت نیكو داشت شعر خوش گفتی و چنگ تر زدی و خدمت دهقانی كردی از دهاقین سیستان و این او را هر سال دویست كیل پنج منی دادی و صد درم سیم نوحی، او را تمام بودی، اما زنی خواست هم از موالی خلف و خرجش بیشتر افتاد و دبه و زنبیل درافزود. فرخی بی برگ ماند. و در سیستان كسی دیگر نبود مگر امراء ایشان. فرخی قصه بدهقان برداشت كه ‹‹مرا خرج بیشتر شده است، چه شود كه دهقان از آنجا كه كرم اوست غله من سیصد كیل كند و سیم صد و پنجام درم تا مگر با خرج من برابر شود؟ دهقان بر پشت قصه توقیع كردن كه ‹‹ این قدر از تو دریغ نیست وافزون از این را روی نیست›› فرخی چون بشنید مأیوس گشت.›› چهار مقاله ی نظامی عروضی یزگ ۳٦

در تاریخ بیهقی درشرح حال امام زاهد مفسر علی بن عبدالله بن احمد نیشابوری معروف به ابن ابی الطیب چنین آمده است: ‹‹ این امام را مولد نیشابور بوده است و موطن قصبه ی سبزوار و او را خواجه ابوالقاسم علی بن محمد بن الحسین بن عمرو كه از دهاقین و متمولان قصبه بود در محله ی اسفرین مدرسه ی بنا كرده است فی رمضان سنه ی ثمان عشره و اربعمایه و اثر آن هنوز مانده است.›› تاریخ بیهقی، برگ ۱۴٦

 و نیز در همان مأخذ در برگ ۳۸ در باب توانگری و ثروت دهقانان چنین آمده:

‹‹ پس اسحق دهقان در آن وقت كه از دریای حیات دنیا به ساحل فنا نزدیك رسید پنج هزار دینار محمودی بیاورد و گفت درعمر خویش به وسایل توانایی و دانایی بیش از این جمع نتوانستم كرد و این مبلغ به ابوالحسن سپرد و او را وصی كرد و فرزندان را به وی سپرد و جان به قابض الارواح تسلیم كرد و عمر او نود و پنج سال بود.››

و داستان خمویه دهقان كهن معرف میزان تمكن و تجمل دهقانان آن روزگار تواند بود كه در برگ ۴۸ تاریخ بیهقی آمده است و ماحصل آن این كه دهقان مدت مدیدی از هارون خلیفه ی عباسی و ملتزمین و لشكریان وی پذیرایی می کند آن چنان كه موجبات رضایت خلیفه را فراهم آورده و سرانجام دهقان پس از تحمل آن همه خرج، گردن بند گران بهایی به خلیفه تقدیم می كند كه این عمل نشانه ی كثرت مال و مبین گشاده دستی آنان است.

و نیز در كتاب راحه الارواح برگ  ۵۸ در باب تنعم و تمكن دهقانان آورده:

‹‹… در میان دیه سرایی بدیع دید (بازرگان) و ایوان رفیع، دری و درگاهی و ایوانی و بارگاهی، و خداوند آن سرای دهقانی منعم و خواجه ی مكرم، بر منظری نشسته و خدمتكاران و غلامان پیش او ایستاده. دهقان را از بالای منظر چشم بر بازرگان افتاد و آن مرجوم و مرحوم را بدید، غبار و غربت و آثار كربت بر رخسار او مشاهده كرد.››

و در تاریخ بیهقی برگ ٦۰۸ آورده:

‹‹ یك روز نزدیك وی رفتم یافتم چند تن از دهقانان نزدیك وی (بوسهل زوزنی) و سی جفت وار زمین نزدیك این سرای بیع می كردند كه به نام او آن جا باغ و سرای كنند و جفت واری به دویست درم می گفتند و او لجاج می كرد و آخر بخرید و بها بدادند.››

۷- به معنی "می فروش"

دهقانان كه غالبن صاحب باغ و زمین بودند از محصول باغ خود شراب تهیه می كرده اند و خواه ناخواه مقدار اضافی آن را به دیگران می فروخته اند و دهقان در نظر مردم آن روزگار به صورت می فروش و شراب دار متجلی بوده است و در داستان بهرام گور بدین مطلب كه دهقان شراب خانگی داشته و در پذیرایی شاه آن را به كار می برد برمی خوریم:

‹‹دهقان اجابت كرد، فرمود تا خوانچه ی خوردنی به تكلف بساختند و پیش بهرام گور نهادند و در عقب شرابی پنداشتی كه رنگ آن به گلگونه ی عارض گلرخان بسته اند و نقلی كه گفتی حلاوت آن را به بوسه ی شكر لبان چاشنی داده اند، ترتیب كرده و چنانك رسم است به خدمت بهرام گور آورد.›› (مرزبان نامه برگ ۲۱ )

و این داستان در شاهنامه نیز آمده:

كنیزك ببرد آبدستان و تشت / ز دیدار مهمان همی خیره گشت

چو شد دست شسته می و جام خواست / به می رامش و نام و آرام خواست

بیازید دهقان به جام از نخست / بخورد و به مشگ و گلابش بشست (ج ۷ برگ ۳۵۱ شاهنامه انتقادی شوروی)

همه از دیده خون بپالاید / دختر زر به خانه ی دهقان (دیوان مسعود سعد برگ ۴۱۱)

خیك است شش پستان زنی رومی دلی زنگی تنی / مریم صفت آبستنی عیسی دهقان بین در او (دیوان خاقانی برگ ٦۲٦)

خون دل شیرین است آن می كه دهد زرین / ز آب و گل پرویز است این خم كه نهد دهقان (دیوان خاقانی برگ ۳۲۳)

دهقان به سحر گاهان كز خانه بیاید / نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید

نزدیك زر آید در زر را بگشاید / تا دختر رز را چه بكار است و چه شاید

یك دختر دوشیزه بدوزخ ننماید /  الا همه آبستن والا همه بیمار (دیوان منوچهری برگ ۱۴۹)

بیا ساقی از خنب دهقان پیر / میی كاصل مذهب بدوشد تمام  (شرف نامه ی نظامی برگ ۷۵)

راحا" مشعشه حمراء صاقیه" / بالكرخ عتقها الدهقان فادوسا    (دیوان ابو نواس برگ ۲۰۳)

ذخیره دهقان" حواها لنفسه / اذا ملك اوفی علیه و سیم        (دیوان ابو نواس برگ ۲۰۳)

۸- به معنی "كشاورز"

گاهی واژه ی دهقان درست در مفهوم كلمه ی كشاورز كه امروزه مصطلح است به كار رفته:

‹‹مزارعان و دهاقین را كه سبب آبادانی و محصل ارزاق بنی آدم اند از ظلم متجنده مصون دارد، و آمال ایشان در مصالح زراعت به حصول مقرون گرداند و سایس عدل را شحنه ی كار ایشان سازد، تا هر كس به اطمینان دل به زراعت و عمارت پردازد››. التوسل الی الترسل به تصحیح بهمنیار برگ ۲۷

‹‹دیگر القاب بسیار شده است و هر چه بسیار شود قدرش نبود و خطرش نماند همه پادشاهان و خلفا در معنی القاب نیك مخاطبه بوده اند كه از ناموس های مملكت یكی نگاه داشتن لقب و مرتبت و اندازه ی هر كسی است چون لقب مرد بازاری و دهقانی همان باشد كه لقب عمیدی هیچ فرق نباشد میان وضیع و شریف و محل معروف و مجهول یكی باشد››. سیاست نامه برگ ۲۲۹

و فردوسی در رزم سهراب با گرد آفرید چنین آرد:

یكی بوستان بود اندر بهشت / ببالای او سرو دهقان نكشت (ج ۲ برگ ۱۸۷ شاهنامه)

به پیش جاهلان مفگن گزافه پند نیكو را / كه دهقان تخم هرگز نفگند در ریگ شورستان (دیوان ناصر خسرو، برگ ۳۴۵)

هر آن تخمی كه دهقانی بكارد / زمین و آسمان آرد شخیدن (دیوان ناصر خسرو، برگ ۳٦۵)

مسكن شهری ز تو ویرانه شد / خرمن دهقان ز تو بی دانه شد (مخزن الاسرار، برگ ۹۲)

چو دهقان دانه درگل پاك ریزد / ز گل گردانه خیز پاك خیزد (خسرو و شیرین، برگ ۱۱۹)

تركیب های كلمه ی دهقان

۱-  جو دهقان:

بیل نداری گل صحرا مخار / آب نیابی جو دهقان مكار  (مخزن الاسرار نظامی، برگ  ۸۷)

۲-   پیر دهقان، كنایه از شراب كهن است:

از بخت جوان او كنم یاد /  چون دست كشم به پیر دهقان

همین جام رخشار در دهید آزاده را جان دردهید / و آن پیر دهقان در دهید از شاخ برنا ریخته (دیوان خاقانی، برگ های ۳۱۲، ۳۴۳)

۳- درج دهقان: كتاب و قول دهقان:

گزارنده ی درج دهقان نورد / گزارندگان را چنین یاد كرد (شرف نامه ی نظامی، برگ  ۸۵)

۴- دهقان خلد: كنایه از رضوان است كه خازن بهشت باشد. ( آنندراج)

۵- قبله ی دهقان: كنایه از آتش است و آن هم كنایت از شراب سرخ باشد.

طواف حاج كنون گرد قبله ی تازی است / طواف ماست كنون گرد قبله ی دهقان (دیوان امیر معزی، برگ  ٦۱۲)

ای به دل همچو قبله ی تازی / خیز و بفروز قبله ی دهقان

باده پیش آر و پیش من بنشین / شاخ بیجاده پیش من بنشان (دیوان قطران تبریزی، برگ  ۲۵۴)

و امیر مغزی در بیت زیر از قبله ی دهقان آتش را اراده نموده است:

یكی عزیز ومبارك چوكعبه ی اسلام / یكی بلند و معزز چو قبله دهقان (دیوان امیر معزی، برگ  ٦۰۴)

- - -

منابع:

۱-    آنندراج تألیف محمد پادشاه زیر نظر دكتر محمد دبیر سیاقی تهران ۱۳۳۵.

۲-    اقرب المموارد تأْیف علامه ی سعید خوی لبنانی.

۳-    الالفاظ الفارسیه المعربه تألیف ادی شیر لبنانی مطبعه كاتولیك بیروت ۱۹۰۸م.

۴-    اقیانوس در شرح قاموس فیروز آبادی ترجمه عاصم بن احمد افندی.

۵-    ایران در زمان ساسانیان تألیف آرتور كریستن سن كتابفروشی ابن سینا تهران ۱۳۱۷ ترجمه رشید یاسمی.

٦-    برهان قاطع تألیف حسین بن خلف تبریزی به تصحیح وتحشیه ی دكتر محمد معین.

۷-    تاج العروس تحقیق عبد الكریم غرباوی مطبعه دولتی كویت ۱۳۹۲ ه .

۸-    تاریخ ایران، از دوران باستان تا پایان سده ی هجدهم تألیف: ن . و. پیگولوسكایا و سه تن دیگر، ترجمه كریم كشاورز، تهران ۱۳۴۹.

۹-   تاریخ اجتماعی ایران از انقراض ساسانیان تا انقراض امویان تألیف سعید نفیسی تهران ۱۳۴۲.

۱۰- تاریخ بیهق تألیف ابوالحسن علی بن زید بیهقی بنگاه دانش با تصحیح و تعلیقات احمد بهمنیار تهران ۱۳۱۷.

۱۱- تاریخ بیهقی تألیف ابوالفضل محمد بن حسین كاتب بیهقی به تصحیح قاسم غنی تهران.

۱۲- تاریخ طبری یا تاریخ الرسل و الملوك ترجمه ابوالقاسم پاینده ترهان ۱۳۵۲.

۱۳-تفسیر كبیر تألیف امام المشكلین فخر الدین رازی.

۱۴-التوسل الی الترسل تألیف بهاءالدین محمد مؤید به تصحیح احمد بهمنیار تهران ۱۳۱۵.

۱۵- چهارمقاله نظامی عروضی بسعمی و اهتمام محمد بن عبدالوهاب قزوینی تهران ۱۳۲۷.

۱٦- خسرو و شیرین حكیم نظامی گنجوی به تصحیح و شرح وحید دستگردی تهران چاپ علمی.

۱۷- دایره المعارف اسلامی (عربی) ترجمه ی احمد شنتناوی و دو تن دیگر.

۱۸- دیوان ابونواس حسن بن هانی شرح و تحقیق احمد عبدالمجید غزالی بیروت لبنان ۱۳۷۲ ه.

۱۹- دیوان امیر معزی كتابفروشی اسلامیه تهران ۱۳۱۸.

۲۰- دیوان خاقانی شروانی مؤسسه ی مطبوعاتی امیر كبیر بكوشش حسین نخعی تهران ۱۳۳٦.

۲۱- دیوان حكیم سوزنی سمرقندی باهتمام دكتر ناصر الدین – شاه حسینی تهران ۱۳۴۴.

۲۲- دیوان قطران تبریزی بسعی و اهتمام محمد نخجوانی ۱۳۳۳.

۲۳- دیوان مسعود سعد سلمان به تصحیح مرحوم رشید یاسمی تهران ۱۳۳۹.

۲۴- دیوان منوچهری دامغانی بكوشش دكتر محمد دبیر سیاقی تهران ۱۳۴۷.

۲۵- دیوان حكیم ابو معین حمید الدین ناصر بن خسرو قبادیانی به تصحیح مرحوم حاج سید نصر الله تقوی تهران ۱۳۳۵.

۲٦- راحه الارواح فی سرور المفراح ‹‹بختیار نامه›› تحریر شمس الدین محمد دقایقی مروزی باهتمام وتصحیح ذبیح الله صفا تهران ۱۳۴۵.

۲۷- سیاست نامه تألیف خواجه نظام الملك طوسی به كوشش دكتر جعفر شعار تهران ۱۳۴۸.

۲۸- شاهنامه فردوسی (متن انتقادی) انتشارات ادبیات خاور مسكو.

۲۹- شرفنامه ی حكیم نظامی گنجوی به تصحیح و شرح وحید دستگردی.

۳۰- كلیله و دمنه تألیف ابوالمعالی نصر الله منشی به تصحیح وتوضیح مجتبی مینوی طهرانی چاپ دوم ۱۳۴۵.

۳۱- متن اللغه تألیف علامه ی شبخ احمد رضا بیروت دار مكتبه الحیاه ۱۳۷۷ه.

۳۲- مجمع البحرین و مطلع النیرین تألیف شیخ فخر الدین ولد محمد علی الطریح انحاد بخط محمد علی بن محمد شفیع تبریزی.

۳۳- محیط المحیط تألیف پطرس بستانی.

۳۴- مخزن الاسرار حكیم نظامی گنجوی به تصحیح وحید دستگردی چاپ سوم ۱۳۴۳.

۳۵- مرزبان نامه تألیف مرزبان بن رستم بن شروین به تصحیح وتحشیه ی عبدالوهاب قزوینی تهران ۱۳۱۷.

۳٦- معجم البلدان تألیف شهاب الدین ابی عبدالله یاقوت بن عبدالله الحموی البغدادی چاپ اول مصر ۱۳۲۳ ه.

پی نوشت ها:

۱-     ر ك: تاریخ اجتماعی ایران – سعید نفیسی برگ های ۳- ۴.

۲-    ر ك: ایران در زمان ساسانیان – كریسنتسن.

۳-    تاریخ ایران تألیف چهار دانشمند روسی ترجمه ی كریم كشاورز برگ ۸۹.

۴-    تاریخ ایران – تألیف چهار دانشمند روسی ترجمه كریم كشاورز برگ ۱۸۴.

یكی از به ترین تحقیقات در باب واژه ی دهقان و مفاهیم گوناگون اجتماعی و سیاسی آن، یادداشت های زنده یاد ‹‹مجتبی مینوی›› در مقدمه ی داستان رستم و سهراب (چاپ بنیاد شاهنامه) است. (هنر و مردم)

 از: مجله ی هنر و مردم، دوره ی پانزدهم شماره ی ۱۷۹، شهریور ۱۳۵٦ 

ریشه و معنی "دیو" و "خدا"

 

شماره ی نوشته: ۱۵ / ۸

شهربراز

کورش جوشن لو

ریشه و معنی "دیو" و "خدا"

در میان قوم‌های هندواروپایی و به ویژه میان آریاییان هندوایرانی خدایان به دو دسته‌ی اسورا (asura) و دیوا (daeva) تقسیم می‌شدند. در زبان‌های ایرانی «س» به «هـ» و اسورا به اهورا تبدیل شد. (همان گونه که «سند» را «هند» خواندند. البته امروزه سند با هند فرق دارد).

جامعه‌ی هندوایرانیان لایه‌ای و طبقاتی بود و هر طبقه، گروه خدایان خود را داشت. شاهان، روحانیان، جنگاوران و توده‌ی مردم. دیواها خدای جنگاوران بودند و اهوراها خدایان شاهان و روحانیان. در آغاز شاهان و روحانیان گاه یکی بودند و ایده‌ی این که «شاه سایه‌ی خدا است» از همین جا می‌آید. جامعه‌ی ایران تا پایان زمان ساسانیان بازمانده‌ی همین ساختار بود. البته در زمان خسرو یکم انوشیروان [=دارای روان انوشه یا جاویدان] با افزودن طبقه‌ی تازه‌ای به نام «دبیران» (کارمندان اداری که در زمان پسااسلامی به نام «منشیان» شناخته می‌شدند) نخستین نمونه‌ی «دیوان‌سالاری» (bureaucracy) دولتی پدید آمد. دستگاه «کاست» (caste) که هنوز نیز در هندوستان برقرار است شاید بازتابی از این ساختار باشد.
پس از اصلاحات زرتشت، «اهورا مزدا» به مقام بزرگ‌ترین خدا برکشیده شد و در برابرش دیگران فروکاسته شدند. در برابر «اهورا مزدا»، روح بدی یا «انگره مینیو» (Angra Mainyu) بود. مینیو به معنای روح است و امروزه به صورت مینو ساده شده است. نام شاه پیشدادی «منوچهر» در اصل «مینیوچیثره» یعنی دارای چهره‌ی روحانی است. (نمونه‌ی دیگری از تبدیل ث به هـ). هم چنین برخی معتقدند که واژه‌ی عربی «معنوی» در اصل «مینوی» بوده است.
در زبان اوستا، «یزته» (yazata) یعنی «شایسته‌ی ستایش» و به فرشتگانی گفته می‌شد که پایین‌تر از «امشا سپندان» بودند. این واژه در پارسی نو (پس از اسلام) به صورت «ایزد» درآمد و به معنای مطلق خدا به کار رفت.
«اهورا مزدا» در زبان پهلوی به صورت «اورمزد» یا «هرمز» درآمد و «انگره مینیو» به صورت «اهریمن». اهریمن در شاهنامه به صورت «آهَرمن» نیز آمده است:
به گیتی نبودش کسی دشمنا / مگر بدکنش ریمن آهرمنا
سیامک بیامد برهنه تنا /  برآویخت با پور آهرمنا
از همان زمان زرتشت دیگر در زبان‌های ایرانی (از جمله پارسی) دیو معنای خدای بد و روح منفی را نگه داشت. حافظ می‌گوید:
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد / دیو چو بیرون رود فرشته درآید
بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر / بار دگر روزگار چون شکر آید
هم چنین خدای قوم‌های دیگر نیز دیو خوانده می‌شد و به طور اطلاق و گسترش، به پرستندگان این خدایان نیز دیو گفته می‌شد. در شاهنامه «تهمورث دیوبند» در واقع دشمنان ایران را به بند کشید. هم چنین رستم با «اکوان دیو» و «دیو سپید» جنگید.
«خدای» (خوذای، خوتای) نیز در پارسی میانه به معنای دارنده بود مانند «کدخدای» (دارنده‌ی خانه. در برابر کدبانو) یا دهخدای (دارنده‌ی ده. امروزه ما کدخدا را به معنای دهخدا به کار می‌بریم!). پادشاه نیز خدای گفته می‌شد. از این رو تاریخ شاهان ایران، «خدای‌نامگ» یا «خدای‌نامه» خوانده می‌شد که فردوسی آن را سرود و شاهنامه نامید.
به شاهان خدایگان نیز گفته می‌شد. مثلن انوری در قصیده‌ی معروفی می‌گوید:
دل و دست اگر که بحر و کان باشد / دل و دست خدایگان باشد
مولانا جلال‌الدین محمد بلخی را شاگردانش «خداوندگار» می‌خواندند که به شکل «خُنگار» ساده شده و رقص مولانا را «رقص خنگاری» می‌گویند. هم چنین «خدیو» به همین معنای خدا و پادشاه است:
سیامک به دست خود و رای دیو /  تبه گشت و ماند انجمن بی خدیو
بعدها در دستگاه عثمانیان، به حاکم مصر - که زیردست سلطان عثمانی بود - خدیو گفته شد.
اما دیو در دیگر زبان‌های هندواروپایی معنای مثبت خود را حفظ کرد. جالب آن که در زبان هندی دیوا به معنای خدای خوب و اسورا به معنای خدای بد است.
امروزه ریشه‌ی دیوا در انگلیسی نیز فراوان به کار می‌رود مانند «آسمانی یا الاهی» (divine). خواننده‌ی اپرا یا زنان برجسته را دیوا (diva) می‌نامند. در زبان فرانسه، خدا را Deiu می‌گویند. در اسپانیایی «خدانگهدار» می‌شود Adios.
در زبان لاتین خدا «تئو» (theo) گفته می‌شود که از آن به عنوان ریشه در اصطلاح‌هایی مانند «خداشناسی» (theology)، «خداسالاری» (theocracy)، حکمت خدایی (theosophy)، و نام تئودور (Theodore به معنای خداداد) استفاده می‌شود. هم چنین نام خدای بزرگ یونانیان «زئوس» از همین ریشه است.

از: شهر براز

- - -

واژه‌ی "دیو" یکی از واژه‌های رازآمیزی است که بررسی خط دگرگونی معنایی آن گوشه‌هایی از طرز نگرش و اندیشه‌ی ایرانیان کهن را نسبت به خدایان، در سنجش با سایر اقوام آشکار می‌کند. این بررسی نشان می‌دهد که قوم ایرانی، در یزدان‌شناسی خود، تا جایی پابه‌پای دیگر قوم‌های آریایی پیش آمده است، اما از نقطه‌ای راهش را از آن ها جدا کرده است. در این نوشتار بیش تر تلاش من، بررسی ریشه‌شناختی این واژه است.

"دیو" در زبا‌ن‌های آریایی

بررسی‌های ریشه‌شناختی نشان می‌دهد که واژه‌ی "دیو" در تمامی زبان های آریایی، معنای "خدا" داشته یا دست کم، نام یکی از خدایان بوده است. در سَرزبان آریایی، این واژه را برگرفته از فعل " deiw- " می‌دانند که به معنای "درخشیدن" است و این خود نیازمند بررسی و پژوهش است که در دیدگاه آریایی کهن خدا و نور و درخشش چه پیوندی با هم داشته اند.

باری، دیو در زبان سانسکریت "devā" بوده که به خدایان کهن آریایی اطلاق می‌شده است و هنوز نیز در هندی معنای خدا می‌دهد ( deva).

در زبان یونانی این واژه به صورت "zeus" در می‌آید که نام رییس و پدر خدایان یونانیان باستان است. "ژوپیتر" Jupiter نیز که پدر خدایان رومی است بخش نخستش( Ju) از همین ریشه است.

در لاتین "deus" معنای خدا می‌دهد و از این واژه و مشتقات آن میراثی بس درخور توجه در زبان های جدید اروپایی به جا مانده است. در زبان فرانسه "dieu" در ایتالیایی "dio" و در اسپانیایی "dios" همگی معنای خدا را بر دوش می‌کشند.

در زبان انگلیسی نیز این واژه به صورت‌های گوناگون بر جای مانده است که در زیر چند نمونه را معرفی می‌کنم: واژه‌ی "deity" که در انگلیسی ِ امروز "خدا" معنی می‌دهد، با واسطه از فرانسوی، از "deitas" لاتینی گرفته شده است. واژه‌ی دیگر "divine " به معنای "خدایی/الهی"‌ است که این هم از " divinus" لاتینی گرفته شده است . واژه‌ی دیگر "deism" است به معنای "خداگرایی" (نوع خاصی از باور به خدا) که از همان ریشه‌ی لاتینی است.

"دیو" در زبان فارسی

"دیو" کنونی، در زبان فارسی باستان "daiva" بوده است. این واژه در ترکیب "daivadāna" نیز وجود داشته که به معنای "پرستشگاه دیوان" است. در اوستایی نیز این واژه به صورت "daēva" بوده است. در فارسی میانه (پهلوی) این واژه به صورت "dēw" تلفظ می شده است.  و امروز هم می‌دانیم به صورت "div" تلفظ می‌شود.

اما آن چه در این میان دارای اهمیت است، آنست که به وارونه‌ی سایر زبان‌های آریایی، این واژه در فارسی در ایران باستان، نه تنها معنای مثبت "خدا" نداشته، بلکه بر عکس دارای معنایی بسیار منفی نیز بوده است. آن چه که در گذشته از واژه‌ی "دیو" به ذهن متبادر می گشته،  آفریده‌های "اهریمن" هستند که جایگاهی برابر "ایزدان" - که همانا کارگزاران اهورامزدایند- دارند و معنای دیگری که این واژه، البته بیش تر در متن های حماسی و به ویژه شاهنامه، به ذهن می‌آورد، "بومیان ایران‌زمین" پیش از مهاجرت آریایی‌ها بوده اند که نژادشان و در نتیجه نمای ظاهریشان متفاوت از آریاییان بوده است. اینان مردمانی جنگاور و حتا متمدن بوده اند که در برابر ایرانیان ِ مهاجر جنگ‌ها و مقاومت های فراوانی کرده اند و به همین دلیل همواره‌ از آنان به بدی یاد می شده است - البته بی‌گمان میان این دو کاربرد واژه‌ی دیو در ایران باستان، پیوندی وجود دارد که ما را به پژوهش بیش تر فرامی خواند.

می بینید که هر دو معنای "دیو" منفی است. از سویی در متن های دینی، کسانی که پیرو دین مزداپرستی (مزدَیسنا) نبوده اند و از جمله بیگانگان و دشمنان، "دیویسنان" خوانده شده اند که به معنای "پرستندگان دیو" است. بررسی بیش تر در باره‌ی این چرخش معنایی را به آینده واگذار می کنم.

  - - - 

از: سرای دانای نوس

کورش جوشن لو 

نگاهی به ریشه و معنی واژه ی آذربایجان

 

شماره ی نوشته: ۱۴ / ۸

دکتر حسین نوین رنگرز

نگاهی به ریشه و معنی واژه ی آذربایجان

منطقه ی آذربایجان بخشی از سرزمین ماد بزرگ بود. این سرزمین از زمان یورش اسكندر مقدونی به نام آتورپاتگان معروف شده است. نام این منطقه در كتاب بن دهش (خلاصه ی اوستا) "ایـران ویچ" نوشته شده است. در آن كتاب می خوانیم: «ایـران ویچ ناحیت آذربایجان است. ایـران ویچ (آذربایجان) به ترین سرزمین آفریده شده است. زرتشت چون دین آورد، نخست در ایـران ویچ (آذربایجان) فراز یشت، پرشیتوت و مدیوما (مدیا – ماد) از او پذیرفتند. ایرانویچ یعنی آذربایجان».(۱)

علاوه بر ایـران ویچ كه به آذربایجان اطلاق شده، نام بامسمای آذرگشسب نیز به آذربایجان داده شده است كه بنا به خبر شاهنامه، دو آتشكده‌ی مقدس به نام آذرگشسب بوده است كه یكی در باكو و دیگری در شیزمراغه (تخت سلیمان) قرار دارد. آتشكده آذرگشسب باكو، هم چنان پابرجاست و ظاهرن آن را بازسازی كرده اند. علی‌اكبر دهخدا، در لغت نامه ی خود، ذیل لغت باكو، شرح مفصلی درباره این آتشكده آورده است. (۲)  آتشكده بزرگ و معروف دیگر در تخت سلیمان مراغه قرار دارد به نام «‌‌‌‌آذرگشسب» و گیرشمن درباره آن می‌نویسد: «این  مركز دینی ماد آذربایگان (تخت سلیمان امروز) معبد شمالی ایـران بود. در این معبد جامعه‌ای بسیار قدیم از مغان می‌زیستند. (۳)

در شاهنامه فردوسی نیز آمده كه در دوران كیانیان، آذربایجان را به نام آتشكده ی بزرگ و مقدس «‌آذرگشسب»‌ می‌خوانده اند. بر پایه ی سخن فردوسی، كی‌خسرو پیش از نشستن بر تخت شاهی، همراه با پدربزرگ خود كی‌كاوس به سوی خاك آذرگشسب (آذربایجان) روان می‌شود تا در محراب، آغاز سلطنت خود را متبرك و از خداوند در اداره امور كشور یاری بخواهد:

چنین گفت خسرو به كاوس شـاه / كه جز كردگار از كه جوییم راه

بدو گفت: ما هم‌چنین با دو اسب / بتازیم تا خاك آذرگشسب

سر و تن بشوییم با پا و دست / چنان چون بود مرد یزدان پرست

به زاری، آیا كردگار جهان / به زمزم كنیم آفرین جهان

بباشیم در پیش یزدان به پای / مگر پاك یزدان بود رهنمای ... (۴)

آرتو كریستن سن نیز در تایید زیارتگاه بودن آن آتشكده چنین می نویسد: «‌آتشكده ی آذرگشسب یا آتش سلطنتی در گنجگ (شیز) واقع درآذربایجان بود كه اكنون به خرابه های تخت سلیمان معروف است و پادشاهان ساسانی هم (مانند كی‌كاووس و كی‌خسرو به روایت فردوسی) در ایام سختی به زیارت این معبد می‌شتافتند. و زر و مال و ملك و غلام برای آن جا نذر می كردند. (۵)

از نام‌های دیگر آذربایجان «‌ماد خُرد» بوده است. در دوران شاهنشاهی مادها و در آن روزگار، ایـران بزرگ را «‌ماد بزرگ» و آذربایجان را «ماد خرد» می نامیدند. این ناحیه را به روزگار مادها، آتورپاتكان نیز می‌گفتند که به نظر استرایو، جغرافی نگار معروف یونانی آذربایجان از نام سرداری به نام «‌آتورپات» اقتباس شده است. بدین سان كه چون دوران پادشاهی هخامنشیان به پایان آمد و الكساندر ماكدونی (٦) به ایـران دست یافت، سرداری به نام «‌آتورپات» در آذربایجان برخاسته، آن سرزمین را، كه بخشی از خاك مادان و نام «ماد كوچك» معروف بود، از افتادن به دست یونانیان نگاه داشت و آن سرزمین به نام «‌آتورپاتكان» خوانده شد. (۷) ریشه ی نام «‌آتورپاتكان» از آتورپاتن، آتورپات، آذرپات یعنی «آذر پاسدار» یا نگهبان آتش است و آتروپاتن لقب هر یك از ساتراپ ها (استانداران) هخامنشی در این استان بوده است. چه آذربایجان جایگاه بزرگ‌ترین و مقدس‌ترین آتش ایزد افروخته یعنی «‌اذرگشسب» بود كه چنان که گفته شد یكی در باكو و دیگری در شیزمراغه (تخت سلیمان امروزی) قرار داشت.

دیاكونف نیز درباره ی علت نام گذاری آذربایجان نوشته است: «‌این نظر بسیار شایع است كه آتروپات «شخص» نیست و لقب كاهنی است كه در ماد حكومت می كرده است و اشتقاق این كلمه «نگهبان آتش» چنین تعبیری را اجازه می دهد». (۸) برخی نیز معتقدند كه در دوران شاهنشاهی مادها و پس از آن در دوران هخامنشیان تا زمان كوروش كبیر، مغان علاوه بر سمت پاس داری از آتش مقدس، شغل استان داری آذربایجان را نیز برعهده داشتند. این لقب تا زمان یورش اسكندر لقب استان داران بود.ولی آخرین ساتراپ (استان دار) هخامنشی برای جلوگیری از ورود یونانیان به سرزمین آتش مقدس و حفظ حرمت استان آذرگشسب خودر ا نه استان دار، بلكه پاس دار آتش مقدس یعنی «‌آتروپاتن» خواند و از آن پس عنوان و لقب او «‌آتروپاتن» به صورت نام این استان در آمد. احمد كسروی نیز هنگام بررسی نام «آتروپات» واژه ی «‌اتور» را همان آذر یا آتش و «‌پات» را كه بعدها به صورت «‌پاد» و «‌باد» درآمد به معنای «‌نگهبان» دانسته است. (۹) این نام تا پایان دوره ی ساسانی در ایـران رایج بوده است. چنان كه یكی از موبدان مشهور «‌آذرباد ماراسپندان» یا «‌آذرباد مهراسپندان» نام داشته است. این شخص وزیر شاپور دوم، شاهنشاه ساسانی و یكی از مفسران اوستا بود. نام این موبد به صورت «‌آتربات مانسار اسپندان» نیز آمده است. (۱۰)

در ادبیات دری، آتورپات به صورت‌های، آذرآبادگان، آذربایگان و آذربایجان آمده است. چنان كه فردوسی نیز «‌آذر آبادگان» به كار برده است:

به یك ماه در آذر آبادگان / ببودند شاهان و آزادگان

وز آن جایگه لشكر اندر كشید / سوی آذر آبادگان بركشید

در كتاب‌های عربی نیز آذربایجان و آذربیجان به كار برده شده است.

افزون بر این، در ایـران باستان نیز نام آذربد، آذرپاد و در پهلوی آتروپات (مارسپندان) از نام های معمول و رایج بوده است. آتورپاتكان همان گونه كه گفته شد، خود از سه كلمه تركیب یافته است. آتور یا آذر به معنی آتش و پات یا پای (پد) از مصدر پاییدن به معنی نگهبان و نگهبانی كردن و سرانجام «‌كان یا گان» كه پساوند مكان یا نسبت است. با این توضیح «‌سرزمین یا شهر نگهبان آتش» معنای درست تری است كه می‌توان به آذربایجان  اطلاق کرد.

- - -

پی نوشت ها:

۱-   فرتیغ دادگی: بن دهش (خلاصه ی اوستا)، گزارنده: مهرداد بهار، برگ های ۲۸ و ۱۵۲.

۲-   علی اكبر دهخدا، لغت نامه، ج ۳، چاپ اول، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۳، ذیل باكو

۳-   پروفسور گیرشمن، ایـران از آغاز تا اسلام، ترجمه ی دكتر محمد معین، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ۱۳۴۹، برگ ۲۷۰.

۴-   فردوسی، شاهنامه، به همت محمد رمضانی، كلاله خاور، جلد ۳، برگ ۹۵.

۵-   آرتوركریستن سن، ایـران در زمان ساسانیان، ترجمه ی رشید یاسمی، چاپ دوم، انتشارات دنیای كتاب ۱۳۷۷، برگ ۱۹۰.

٦-   این شخص همان اسكندر مقدونی است. در نوشته های باستان، او را به جای الكساندر، السكندر می نامیدند.

۷-   احمد كسروی، كاروند، به كوشش یحیی ذكاء، تهران، ۱۳۵٦، برگ های ۳۱۳- ۳۱۴.

۸-   دیاكونف، تـاریخ ماد، ترجمه ی كریم كشاورز، بنیاد ترجمه و نشر كتاب، ۱۳۴۵، برگ ۷۸۰.

۹-   احمد كسروی، كاروند، برگ های ۳۱۵- ۳۱٦.

۱۰- علی اكبر دهخدا، لغت نامه، جلد ۱، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۲، ذیل «‌آتروبات»

 

از: آذرپادگان  

ریشه ی نام شهرهایی از گیلان و مازندران

 

شماره ی نوشته: ۱۳ / ۸

ر. اشکوری 

ریشه ی نام شهرهایی از گيلان و مازندران

 گيلان
کادوسيان يا کاسپيان نام مردمان بومی بود که در گيلان امروز و بخش هايی از مازندران می زيستند. ديگر قوم ها, مثل آشوريها, يونانيها و مادها آنها را به نامهای کادوسيان, آمردان و گلان(گيلان) می ناميدند. همانطور که مثلا آلمانی ها به نامهای ژرمن, دويچ, توسک و آلمانی ناميده می شوند. به روايتی کادوسيان خود شامل سه قبيله خويشاوند: کادوسيان, آمردان و گلان بودند. باری نام سرزمين گيلان ماخوذ از نام قوم باستانی ساکن ساحل جنوبی دريای مازندران يعنی کادوسيان و يا گلان است

 مازندران
نام قديمی مازندران تپورستان (طبرستان شکل عربی آن) بود که برگرفته از قوم تپورها است. تپورها, آمردان, گلان و کادوسيان  قوم های خويشاوندی بودند که در ساحل جنوبی دريای مازندران می زيستند. به گفته ابن اسفنديار نام مازندران بعدها جانشين تپورستان شد. درباره معنای آن چند روايت است که تنها به چهار روايت رايج تر اشاره می کنم.
ريشه کلمه مازندران را از كلمه " ماز" به معنى" دژ" مى دانند. می دانيم که به فرمان مازيار بن قارن سردار معروف تبرستان، براى جلوگيرى از رخنه ی اعراب در نقاط حساس اين منطقه به احداث دژ پرداختند و مازندران را به صورت (ماز + اندرآن) به معنى " دژ درآن" مى شناختند. يکی از اين دژها که هنوز پابرجاست قلعه مازيار است که در شمال تهران بعد از قلعه توچال و مهرچال قرار دارد
به روايتی کلمه مازندران آميخته‌ای از ماز به معنی بزرگ و و اينديرا يعنی ديو و ان پسوند مکان است که معنی جايگاه ديو بزرگ يا ديو سپيد که همان دماوند باشد را مي دهد . ملک الشعراء بهار ميگويد: ای ديو سپيد پای در بند / ای گنبد گيتی ای دماوند
ابن اسفنديار معتقد است موز نام کوهی در منطقه بوده و مازندران يعنی جايی که کوه موز درآن (دران) واقع بوده و موزندران به تدريج به مازندران تبديل شده است

سرانجام آقای جواد مفرد کهلان می نويسند: نام مازندران و مازنی اوستا را از ريشه مز (بزرگ)- زن می گيرم يعنی "سرزمين زن يا الهه بزرگ" يا "سرزمين مردم زن سالار" که اين به طوری که ازپرستش الهه آب ها و مقام نسبتاٌ والای زن در جامعهً مردم شمال ايران يعنی مازندران و گيلان پيداست با سنت های کهن اين ديار پيوند دارد.
برای آگاهی بيشتر می توانيد به تارنمای مازندنومه به نشانی زير نگاه کنيد:  http://www.mazandnume.com

دريای مازندران, کاسپين, خزر
همه جای دنيا و از جمله بيش تر کشورهای ساحلی اين درياچه زيبا , آن را به نام ايرانی کاسپين که بر گرفته از نام قوم ايرانی کاسپيان که در شمال ايران می زيستند می نامند, الا خودمان. روان شاد کريم کشاورز می نويسد: دريای خزر در دوران های گوناگون به نام های کرانه نشينان آن و يا قوم ها و قبیله هایی که گهگاه در  کنار آن مسکن گزيده بودند ناميده می شده و همه يا بخشی از آن به نامی موسوم بوده, مانند: دريای خزران, دريای کاسپيان, دريای هيرکانيه(گرگان), دريای جرجان, دريای گيلان (يا بحرالجيل), دريای ديلم, دريای تبرستان, دريای مازندران. ياقوت حموی می گويد که ارستو اين دريا را هيرکانيه ناميده. عرب ها نخست اين دريا را بحر جرجان و سپس بحر خزر ناميدند. بتلميوس آن را دريای هيرکانيه می خواند. ابن خلدون آن را بحر تبرستان می نامد. برای آگاهی بيش تر می توانيد به تارنمای ورگ به نشانی زير نگاه کنيد:  http://www.varg.ir/archives/2005/09/post_9.php

آمل
نام آمل از نام يک دختر زيبای مازندرانی به نام آمله گرفته شده است. می گويند پادشاه بلخ که عاشق آمله بود، پس از سال ها کوشش سرانجام به وصال خود رسيد و در محل کنونی آمل قصر بزرگی برای وی ساخت که بعدها به شهر بزرگی تبديل شد. به روايتی ديگر نام آمل از نام قوم باستانی آمردان که در مازندران می زيستند گرفته شده است. نام آمل شانزده بار در شاهنامه آمده است. فردوسى بزرگ، آن گاه كه از بيداد سلطان محمود غزنوي، جلاى وطن كرد به آمل نزد پادشاهان آل باوند و آل زيار پناه برد

آستارا
در گذشته چون در منطقه آستار مرداب ها و باتلاق های زيادی بود، کاروان هايی که از آن جا می گذشتند بسيار آهسته و با احتياط بايد از آن منطقه می گذشتند, و آن منطقه را آسته رو يا آهسته رو می خواندند, که کم کم به آستارا تبديل شد

انزلی
چند روايت درباره نام انزلی:۱-  انزلی برگرفته از کلمه انزليج يعنی اسکله ی پهلو گرفتن کشتی ها. ۲-  برگرفته از نام قوم انزان که در گذشته در ساحل دريای مازندران می زيستند. ۳-  انزل و يا انگر که به معنی لنگر است. ۴-  چون کادوسيان, يعنی ساکنان بومی گيلان با پارسيان متحد شدند, به اين مناسبت اين محل را انشان يا انزان که خاستگاه پارسيان بود ناميدند. در سال ۱۳۱۴ نام شهر را به پهلوی تغيير دادند و در سال ۱۳۵۷ دوباره به انزلی تغيير يافت.

بابل
بابل در گذشته های دور به سبب وجود آتشکده ميترا "ما ميتر" و به گويش بومیان "مه ميترا" يعنی جايگاه ميترای بزرگ ناميده مي شد. عرب ها آن را مامطير می ناميدند. بابل به علت قرار داشتن در میان دو شهر بزرگ آمل و ساری و گسترش بازارها و روابط تجاری به بارفروش تغيير نام يافت. در سال ۱۳۱۰ خورشيدی به بابل تغيير نام يافت. که برگرفته از نام بابلرود است. نام بابل از دو بخش "با" يعنی آب يا مايعات و "بل" يعنی فراوان تشکيل می شود که در مجموع به معنای آب فراوان است

بابلسر
نام قديم آن مشهدسر بوده است. اين نام از آن رو بر اين شهر نهاده شده بود که مردم گيلان و غرب مازندران برای سفر به مشهد از اين شهر می گذشتند. بعدها به دلیل نزديکی به شهر بابل و بابلرود به بابلسر تغيير نام يافت.

بهشهر
بهشهر نامی است که نزدیک به ٧۰ سال پيش به اين شهر داده شده است. در آغاز به علت فراوانی گورخر وحشی در این منطقه خرگوران ناميده می شد. مدتی هم ناميه، كبود جامه، و تميشه ناميده می شد. شاه عباس صفوی چون مادرش از بهشهر بود شهر را اشرف يا اشرف البلاد نام گذاری کرد.

تنکابن (شهسوار)
تنکا نام قلعه ای بود در منطقه و چون شهر در پای اين قلعه ساخته شد آنرا تنکابن (بن يعنی پای, زير) ناميدند. در سال ۱۳۱۰ نام شهر را به شهسوار تغيير دادند. پس از انقلاب دوباره به تنکابن تغيير يافت. تنکابن يا شهسوار شايد تنها شهر در ايران باشد که از هر دو تا نامش از سوی خود اهالی و يا ديگر ايرانيان استفاده می شود

رامسر
نام قديم رامسر سخت سر بود. منطقه ی میان تنکابن (شهسوار) و رودسر که شهر رامسر بين آن ها قرار دارد از مناطقی است که هيچ کدام از مهاجمان بيگانه, از اسکندر گرفته تا عرب ها و ترک ها و مغول ها نتوانستند آن را به تصرف کامل خود درآورند. از این رو همه ی اين منطقه و مردمانش را که در مقابل زورگويان و مهاجمان مقاومت و سرسختی بسيار نشان می دادند سخت سر می ناميدند. بعدها به بزرگ ترين دهی که در منطقه بود (در محل رامسر کنونی) سخت سر می گفتند. در سال ۱۳۱۴ نام شهر از سخت سر به رامسر تغيير يافت.

رشت
نام قديم رشت دارالمرز بود. نميدانم از کی به رشت تغيير يافت. روايتی است که چون اين شهر يکی از مراکز بزرگ ابريشم ريسی بود نام رشت که مشتق از ريسيدن و رشتن است روی آن گذاشته شد. به روايتی ديگر کلمه رشت از دوبخش "رش" يا وارش که به معنی باران ريز است و پسوند "ت" که تداوم را می رساند تشکيل شده است, و مجموع آن می شود شهر باران های هميشگی. به عقيده دهخدا کلمه رشت به حساب ابجد سال ۹۰۰ هجری می شود و چون شهر در اين سال ساخته شده است، آن را رشت ناميدند

رودسر
رودسر از شهرهای باستانی ايران است و در دوران باستان کوتم ناميده می شد. عرب ها آن را هوسم می ناميدند. نزدیک به پانصد سال پيش نام شهر به رودسر (کنار رود) تغيير يافت

ساری
به گفته ابن اسفنديار فرخان بزرگ که از اسپهبدان مازندران بود, و در سده ی نخست هجری می زيسته, اين شهر را به نام فرزندش سارويه ساخته است. ساری از شهرهای باستانی مازندران است. بناى شهر را به توس پسر نوذر نسبت می دهند. آرامگاه ايرج، سلم و تور، فرزندان فريدون را در ساری ياد کرده اند. منوچهر، شاه پيشدادی به خون خواهی پدر خود ايرج عموهايش سلم و تور را کشت و آنان را در کنار آرامگاه پدرش در ساری دفن کرد.

صومعه سرا
اسم اين شهر برگرفته از عارف بزرگ قرن چهارم و پنجم هجری شيخ عبدالله صومعه ای می دانند که امروزه مزارش در اول جاده صومعه سرا ـ فومن قرار گرفته است. برخی بر اين باورند که چون در گذشته های دور در اين منطقه گلی به نام (صومعه) وجود داشته و اسم آن از آن جا برگرفته شده است. از آن جا كه در زبان گيلكى صومعه سرا را " سوماسرا" تلفظ مى كنند، و با توجه به معنى كلمه "سوما" كه زاهد و بى ريا معنى مى دهد، گروهى اين مساله را دليل نام گذارى اين منطقه می دانند. و البته قرار گرفتن تعداد قابل توجهى امام زاده و مسجد در اين منطقه نيز از نكات قابل اشاره در نام گذارى اين شهرستان است. (اين مطلب تماما از وبلاگ سوما است که نشانی آن در پايين آورده می شود) http://www.sooma.blogfa.com

لاهيجان
لاهيجان: يعنی شهر ابريشم . دکتر بهرام فره وشی استاد زبان های باستانی می نويسد : لاه در پارسی ميانه به ابريشم اطلاق می شده و در برهان قاطع لاه به معنی پارچه ابريشمی سرخ آمده است. لاهيگان که لاهيجان شده يعنی محلی که در آن جا ابريشم به دست می آيد.

لنگرود
لنگرود که در قديم بندری آباد بود و چون در رودخانه اش کشتی ها و قايق ها لنگر می انداختند، نام "لنگر رود" و بعدها لنگرود را به خود گرفت
 
 از: سرزمین جاوید

ریشه ی ایرانی واژه ی پسته

 

شماره ی نوشته: ۱۲ / ۸

دکتر محمد حسن ابریشمی

ریشه ی ایرانی واژه ی پسته

در دو سده ی گذشته، بسیاری از پژوهشگران غربی درباره ی خاستگاه واژه ی پسته نظرهای گوناگونی ارایه کرده اند. برخی از آنان ریشه و اصل این واژه را برگرفته از واژه ی یونانی "بیستاکیون" Bistakion به معنی پسته دانسته و برخی این واژه را یونانی و برگرفته از پارسی باستان یا میانه (پهلوی) ذکر کرده اند.

بارتولد لومر ایران شناس امریکایی در کتاب "سینو ایرانیکا" Sino Iranica پژوهش های جامع و عالمانه ای در باره ی روابط فرهنگی میان ایران و چین دارد و واژه ی پسته را ایرانی و از ناحیه ی خراسان و سُغد دانسته که به یونانی و دیگر زبان های جهان رفته است.

دانشمندان ایرانی نیز در باره ی واژه ی پسته نظرهای گوناگونی دارند. ملک الشعرای بهار واژه هایی چون پسته و نرگس را از واژگان یونانی – رومی داخل شده در زبان فارسی بر شمرده و محمد معین اصل و ریشه واژه ی پسته و عربی آن " فستق" را از واژه ی آرامی "پستقا" Pestaga و یونانی "پیستاکیون" Pistakion  دانسته که خاستگاه آن شام (در سوریه) است و به یونانی رفته و از آن به دیگر زبان های اروپایی داخل شده است.

ابوالقاسم سلطانی واژه ی "بسطاقیا" به معنی پسته را در کتاب "وسقوریدوس" جداشده از واژه ی پهلوی "بیستک" Bistak یا سریانی "بستقا" Bestaga متذکر شده است.

ابراهیم پورداود نیز گفته است که : «واژه ی پسته دیرگاهی است که از زبان ایرانی به زبان های اروپایی وارد شده است». وی معتقد است که در سده ی ۱۲ میلادی در هنگام جنگ های عیسویان و مسلمانان، صلیبیان در برگشت از سوریه، سکر (شکر)، کنجد (Samsam) و پسته و بسیاری از رستنی های دیگر را با نام هایشان به اروپا بردند. دکتر پرویز ناتل خانلری نیز می گوید: «درخت پسته از نباتات ناحیه سغد و شمال خراسان بوده و کلمه ی پسته از همین نواحی به دیگر نقاط رفته است».

بی تردید واژه ی پسته یک واژه ی ایرانی بسیار کهن است که خاستگاه اصلی آن را باید در سرزمین پسته یعنی گهواره ی نخستین درحتان پسته ی خودرو جست و جو کرد. مطابق بررسی های تاریخی و واژگانی و بر پایه ی منابع کهن و مستندات موجود، درختان پسته خودرو در عرصه ی بسیار پهناوری در محدوده ی خراسان قدیم و ماوراالنهر به مفهوم جغرافیایی وسیع این سرزمین ها به صورت جنگل های انبوه و توده های درختی پراکنده وجود داشته که بقایای آن ها در شمال شرقی ایران، بخش هایی از شمال افغانستان، جنوب ترکمنستان، تاجیکستان تا سر حد قرقیزستان و ناحیه ی کاشغر در چین همچنان برجاست.

در باره ی ریشه ی لغوی واژه ی پسته، در منابع پس از اسلام نیز مطالبی آمده است. قدیمی ترین اظهارنظر در این باره از آن دانشمند ایرانی به نام ابومنصور ازهری هروی است که به گفته ی زنده یاد دهخدا، وی امام لغت عرب و جامع شناخت واژگان پارسی و تازی در سده ی چهارم و پنجم هجری است. ابوریحان بیرونی از قول ازهری که اهل ناحیه ی پسته خیز هرات بوده است، چنین می نویسد: «ازهری گوید فستق معرب است از لغت پارسی پسته».

واژه ی فارسی پسته در گویش مردمان نواحی پسته خیز خراسان قدیم "پیسته" تلفظ می شده که هنوز هم در بسیاری از نواحی خراسان، افغانستان، تاجیکستان و فارسی زبانان آسیای میانه با همین تلفظ مصطلح است. مثلن در بخارا به مغز پسته "پیسته مغز" pista maghz می گویند. واژه ی پسته در گویش لاسگروی و سرخه ای (از نواحی پسته خیز سمنان) "پستک" و در سمنانی "پستکه" تلفظ می شود.

واژه های گویشی پیستک، پیسته و پستک برگرفته از نام پسته در پارسی میانه (پهلوی) Pistak است و واژه ی "پستکه" از نظر تلفظی (فونتیکی) شباهت به نام پسته در پارسی باستان دارد که لومر آن را به صورتpistaka   متذکر شده است.

صوت ضبط شده ی ناشی از شکستن دانه ی پسته ی ریز تداعی کننده ی تلفظ نام پسته در گویش های ایرانی (پیسته، پیستک، پستک) است. از این رو گمان قوی وجود دارد که واژه ی ایرانی "پسته" ریشه ی صوتی داشته است. بدین ترتیب که در زمان های بس دور، مردمان خراسان قدیم با شنیدن صدای شکستن پسته، به محصول جنگل های این نواحی یک "آوا نام" یا یک واژه ی صوتی onomatopoica داده اند.

در تایید این نظریه که واژه ی "پسته" مانند واژه ی "بوس" یا "بوسه" فارسی، یک واژه ی صوتی یا "آوا نام"  است (اولی از صدای شکستن دو پوسته ی سخت پسته و دومی از برخورد دو لب به هنگام بوسیدن) شواهدی در منابع کهن فارسی نیز وجود دارد:

رودکی سمرقندی (سده ی سوم هجری) در مضمونی شاعرانه تعبیر دلنشین از صوتی بودن واژگان "بوس" و "پسته" را در این بیت دارد:

منم خو کرده با بوسش چون باز بر مسته / چنان بانگ آرم از بوسش چنان چون بشکنی پسته

رودکی در مصراع دوم صدای بوسه را با صدای ناشی از شکستن پسته مقایسه و تشبیه کرده است. شاید رودکی این بیت را در دوره ی نابینایی سروده باشد، زیرا از دیدن لبان زیبا محروم بوده و شباهت دهان خندان پسته را با دو لب معشوق نادیده گرفته و صدای بوسه و شکستن پسته را برای تعبیر و تشبیه خود ترجیح داده است.

سنایی غزنوی (سده ی ششم هجری) نیز در این بیت با تعبیر و تشبیه شاعرانه اش موضوع "آوا نام" بودن واژه های "پسته" و "بوس" و ریشه ی صوتی آن ها را در نظر داشته است:

پسته ها خوش توان شکست از بوس / بر یکی پسته و دو بادامش

امروز واژه ی پسته در لهجه های کنونی با تلفظ کم و بیش نزدیک رایج است. در یزد آن را "پستَه" و کلیمیان آن را  "پسو" می نامند. در گویش تاتی (نواحی قزوین) در سگزآباد به صورت "پستیه"، در گویش افتری (از توابع فیروزکوه) به صورت "پسه"، در دلیجان "پسدون" و در لهجه های خوانساری، بروجردی و شوشتری "پسَه" مصطلح است و در ترکی آذربایجان به آن "پوستَه" گفته می شود.

از: میراث فرهنگی

ریشه ی واژه های بهشت، برزخ، دوزخ و مغ و مجوس

 

شماره ی نوشته: ١١ /  ٨

 

کورش جوشن‌لو

ریشه‌شناسی واژه های:

بهشت، برزخ، دوزخ

و

 مَغ، مجیک (magic) و مجوس

بهشت، برزخ، دوزخ  

اصل واژه‌ی "بهشت" در دوران میانه ی زبان فارسی "وَهیشت اَخْو" (vahišt axw) بوده است. "وَهیشت" ترکیب شده است از "وه" و "ایشت". "وه" همان "بــه" (beh) فارسی امروز به معنی خوب است. و "ایشت" پسوند صفت برترین (عالی) است. "ایشت" و بیش تر "ایست" گونه‌ی فرسوده‌ی išta  ی فارسی باستان است که پسوند سازنده‌ی صفت برترین بوده است و کاربرد خود را در انتقال به دوران فارسی میانه کم‌کم از دست داده و در فارسی جدید نیز کاربردی ندارد. اما نیک می دانیم که در زبان انگلیسی که زبانی هم‌خانواده‌ی فارسی است این پساوند امروزه به صورتest  همچنان سازنده‌ی صفت برترین است. مثلن در largest  و hardest . (هند و اروپایی = isto)

پس "وَهیشت" به معنی "به ترین"  و برترین  است. اینک به سراغ بخش دوم واژه که در این ترکیب حذف شده است می رویم، یعنی  اَخو (axw). اَخو به معنای "جهان " و یا "هستی" است و بنابر این "وَهیشت اَخو" به معنی "به ترین جهان" یا "به ترین هستی" است.

و اما دوزخ. اصل واژه "دُش اَخو" (doš axw) بوده است. "دُش" به معنای بد و ضد است و کاربست آن را هنوز در واژه‌هایی چون دشمن  (ضد من) ‌و دژخیم (بد‌خصلت) مشاهده می‌کنیم. "اَخو" نیز همان گونه که گفته شد به معنای جهان است و بر روی هم "دُش اخو " به معنای "جهان بد" است.

برزخ نیز تشکیل شده است از "برز" و "اخو". "برز" به معنای "بلند" است و "برزخ" روی هم‌رفته معنای جهان بلندمرتبه را می دهد. این نام‌گذاری نیز به این دلیل است که برزخ یک مرتبه از دوزخ بالاتر است، هر چند در مقامی پست‌تر از بهشت‌اخو قرار دارد.

در پایان بد نیست یادآور شوم جناب دکتر جنیدی در کتاب "نامه‌ی پهلوانی" (برگ۵٢) بر این رای پای فشرده است که best  انگلیسی که جزء صفت‌های بی‌قاعده‌ی این زبان برشمرده شده است، همان "وهیشت" یا "بهشت" فارسی است و همان گونه که مشاهده می‌کنید معنای هردوی آن ها نیز یکی است: به ترین.  

 

مَغ، مجیک (magic) و مجوس

 

در فارسی

در فارسی باستان، "مگو" magu که خود از ریشه‌ی هند و اروپایی magh (قدرت داشتن) گرفته شده‌ است، به معنی "یکی از اعضای طبقه‌ی روحانیون" است. "مگوشmaguš نیز حالت فاعلی مفرد مذکر آن است. این واژه در فارسی میانه (پهلوی) فرسایش می یابد و تبدیل به "مَغ" می شود که به معنای "روحانی زرتشتی" به‌ کار می‌رفته است. البته در زبان پهلوی به "مغ"ها، "مگوگ" هم گفته می‌شده است (دکتر فره وشی) که بی‌گمان این واژه گونه‌ی دیگر همان واژه‌ی فارسی باستان یعنی مگوش است. صورت دیگر این واژه در پهلوی "مو" mow است که در ترکیب هایی چون "موبد" (رییس مغان) دیده می شود. در زبان فارسی دری نیز این واژه به صورت "مغ" تاکنون به حیات خویش ادامه داده است.

            

 در زبان‌های اروپایی

گونه‌ی باستانی این واژه، یعنی مگوش maguš  از فارسی به صورت magos  وارد زبان یونانی شده و سپس در لاتین magus شده است (که جمع آن magi است) به معنای " جادوگر". گویا مغان ایران باستان توانایی انجام کارهایی سحرآمیز داشته‌اند که موجب آن شده است که غربی‌ها چنین برداشتی از این واژه کنند.

این واژه از لاتین وارد زبان انگلیسی شده و سیر تکاملی خود را پیموده است و امروزه در این زبان چندین واژه یافت می شود که در پیوند با همین معنا به حیات خود ادامه می‌دهند.  magic به معنای جادو زبانزد‌ترین بازمانده ی این روند تکاملی است. همچنین magical (جادویی)، magician (جادوگر)، mage (دانشمند، جادوگر) و ...

در فرانسه نیز به همین ترتیب است. mage در فرانسه به معنی "مغ" و "جادوگر" است. magie به معنای جادو و magique نیز به معنای "جادویی" به کار می رود.

در تورات و انجیل نیز به این واژه برمی خوریم که جالب‌ترین آن همان سه "مغ" ستاره‌شناسی هستند که در زمان هیرودیس با هدایت یک ستاره برای ستودن حضرت عیسا به بیت اللحم آمده بودند. (انجیل متی/باب دوم)

 

در زبان‌های سامی و عربی

همان "مگوش" فارسی باستان به صورت "مَجوس" به زبان آرامی راه می‌یابد و سپس به همین ترتیب به زبان عربی می رسد (دهخدا). "المجوس" در عربی اسم جمع است و مفرد آن "المجوسی" است.

این که این واژه در آغاز در زبان عربی چه کاربردی داشته است آوردگاه دیدگاه‌های گوناگون است، اما، کم‌کم کاربردش به معنی "زرتشتیان" و "پرستندگان آفتاب و آتش" گسترش یافته است. در قرآن ( آیه های ١۷/٢٢) نیز این واژه به معنای "زرتشتیان" و یا "یک فرقه‌ از زرتشتیان " به کار رفته است.

از این واژه، درعربی، سه حرف (م‌ ج‌ س) مبنای اشتقاق شده و واژه‌های دیگری نیز از آن ساخته شده‌است. برای نمونه: مَجّسَ ( اورا مجوسی/زرتشتی کرد)، تُمجَّسَ (مجوسی/زرتشتی شد) و المجوسیة (زرتشتی گری/مجوسی‌گری).

 

 

منابع:

- راهنمای زبان فارسی باستان / دکتر چنگیز مولایی

- فرهنگ دهخدا

- المنجد فی اللغة

- فرهنگ فارسی به پهلوی فره وشی

- فرهنگ فرانسه به فارسی لاروس

- American Heritage Dictionary

- Online Etymology Dictionary

- Oxford Dictionary

 

 از: سرای دانای توس

کند و کاوی در معنی و ریشه ی واژه ی "عجم"

 

شماره ی نوشته: ١٠ / ٨

محمد عجم

کند و کاوی در معنی و ریشه ی واژه ی  "عجم"

واژه ی عجم در زبان فارسی و در بیش تر زبان های آسیایی مانند هندی، اردو، پشتو، بلوچی، کردی، ترکی، معنی ایرانی و زبان فارسی می‌‌دهد، اما در زبان عربی امروزه به معنی غیر عرب به کار می‌‌رود. در برهه‌ای از تاریخ به کسی که زبان عربی را نمی فهمیده است عجم می‌‌گفته اند و این لقب بیش تر به ایرانیان اطلاق می‌‌شده است. در دوره ی بنی امیه این کلمه کاربردی تحقیر آمیز داشته است، ولی امروزه این معنی تحقیرآمیز  یا کسی که عربی را نمی‌داند، کاربردی در ادبیات عرب ندارد.

کلمه ی عجم پیش از این که به این معنی به کار رود،  سده ها فقط برای ایرانیان و سرزمین ایران به کار می‌‌رفت. همان گونه که امروزه در خوزستان، عرب ها هنوز هم به فارس ها عجم می‌‌گویند و این واژه در گذشته نه تنها تحقیر آمیز نبوده بلکه موجب افتخار بوده است، به طوری که برخی از  از عرب ها حتا در دوره ی جاهلیت داستان‌های شکوه کسرایان عجم و مُلک جم را با افتخار نقل می‌‌کرده اند. سپس عجم در یک برهه از تاریخ فقط برای فارس ها و مترادف با پارسیان به کار گرفته ‌‌شده است و برای نخستین بار در دوره ی بنی امیه است که کاربرد تحقیر آمیز کلمه ی عجم برای مترادف فارس و مجوس بیان شده است. بعدها به دلیل صرفی بودن زبان عربی، "جم" و "عجم" به واژه‌های متعددی مانند معجم، عجمه و غیره تبدیل شد.

ریشه‌های واژه ی عجم

عجم به صورت هَجَم، هَخَم و هَیَم نیز تلفظ شده است و احتمال دارد میان آن با واژه ی "هخامنش" نیز ارتباط وجود داشته باشد. زیرا کلمه ی "جم" یا "یم" که ریشه ی اصلی واژه ی عجم هستند، در زبان لاتین به صورت Haxâm نوشته و با "خ" تلفظ می‌‌شود. در قدیم ‌ترین متن های فارسی، کلمه های جمشیدیان، جم، عجمیان و عجمان هست. ولی واژه ی "هخامنشیان" در ادبیات فارسی پس از اسلام نیست.

  ال + جم = الجم = اجم =عجم با واژه های "جم"  و "جمشید" پیوند واژه‌ای و تاریخی دارد :

"جم"  نام کوچک جمشید پادشاه افسانه‌ای ایران است که با شخصیت حضرت سلیمان یکی دانسته می‌‌شود. جمشید از دو واژه "جم" و "شید" ساخته شده است. "جَم" و " یَم"  از یک ریشه است و معنی دریا و اقیانوس و گروه می‌‌دهد و "شید" به معنی درخشندگی همیشگی و ابدی است که با خور (سوراخ ، گودال) ترکیب می‌شود و خورشید خوانده می‌شود و محل تابناکی ابدی معنی می دهد. از این رو "جمشید" مفهوم دریای نور، دریای تابناک و فروغ جاودان را می‌‌رساند.

کلمه ی "یم" و "جم" همان گونه که گفته شد به معنی گروه و دسته و نیز به معنی آب و رودخانه و یا دریا است و نام جمشید یکی از مشهورترین پادشاهان یا پیامبران اساتیری ایران با آن پیوند دارد. ریشه ی سامی یا آریایی این کلمه قابل اثبات نیست، ولی در زبان عربی کلمه ای با حرف های  (و، ا، ی) شروع نمی‌شود پس "یم" نمی‌تواند عربی باشد. و وزن آن هم عربی نیست. طبق قاعده ی زبان عرب به اسم "جم"  "ال" اضافه می‌‌شود و به صورت الجم نوشته می شود. اما چون حرف  ج در "جم" از حرف های شمسی است، بنا براین در آن حرف "ل" تلفظ نمی‌شود. "جم" و "یم" در زبان عرب نیز به معنی دریا، برکه و انجمنی بوده و به طبقه ی روحانیون قدیم ایران یعنی مغ مجوس گفته می شده است که  همان "عاد" عبری (به معنی مغان، انجمنی ها) در تورات و قرآن است. ما همچنین نام دیگر زرتشتیان یعنی گَبر (گَور) را نیز در دست داریم که باز به همین معنی جمع مردم و انجمن ِ گرد آتش است. این کلمه در نام فرقه ی بزرگ گَوران های ایران نیز باقی مانده است.

  "جم " كه در اوستا و پهلوی و زبان کردی به صورت جمشید و جمشیر و گاهی هَجَم آمده است، نامی است که بزرگان متعددی در تاریخ به آن نامیده شده‌اند، ولی جمشید در شاهنامه از نخستین پادشاهان و پیامبران ایرانی به شمار می آید كه بر پایه ی نوشته‌ها و داستان‌های شفاهی و خدای نامه ها، اختراع لباس، نگارگری، كشف فلز، ساختن گرمابه، دانش پزشكی و جشن نوروز را به او نسبت داده‌اند. صفات این پادشاه شباهت زیادی به نوح در قران دارد و برخی وی را با حضرت سلیمان یكی دانسته اند. در اوستا آمده است که در زمان جمشید ۳۰۰ سال مرگ و بیماری نبود. اهورا مزدا از او خواست كه پیامبرش در روی زمین باشد ولی او شهریاری را پذیرفت. در یكی از سال ها سرما به شدت فزونی یافت و او دژی بنام جم كرات (ورجمكرت) ساخت و حیوانات را در آن جای داد. در دوره ی او حیوانات فزونی یافتند. او جامی داشت كه در آن تمام اسرار نهان را می‌‌دید (جام جم). نگاه كردن به گوی شیشه‌ای و اسرار گفتن از این دوره رایج شده است، سرانجام نیز او ادعای خدایی كرد و گمراه شد. پس ضحاك بر او چیره شد و به تعبیر فردوسی:

منی كرد آن شاه یزدان شناس /  ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس

کلمه ی عجم با نام "جم" (جمشید اساتیرایرانی) پیوند دارد. زیرا آن "جم"  که با اژیدهاک ثانی (ضحّاک، آستیاگ) مربوط می‌شده شخصی از قوم مغان آذربایجان بوده است که به گفته ی کتسیاس و منابع اوستایی، سپیتمه (یعنی دانای سفید و مقّدس) نامیده می‌شده است. کتسیاس نام سپیتمه را درفهرست نام حکمرانان ماد اسپنداس (ارمغان کننده ی خوشبختی) آورده (در اوستا نیز بدین معنی اشاره شده است) و به وی به عنوان آخرین فرمانروای ماد با حکومتی سی وپنج ساله اشاره کرده و نام دیگر او را آستی گاس (صاحب و وارث تخت) آورده است. می‌‌دانیم که وی زیردست آستیاگ پدر زن خویش بوده و هم‌زمان با آستیاگ در آذربایجان و اران و ارمنستان حکومت نموده است. از سوی دیگر میدانیم که سپیتمه در واقع همان پدر زرتشت سپیتمان است که در شهر رغه آذربایجان یعنی مراغه حکومت می‌کرده است و در تاریخ های اساتیری ایران با نام‌های ایرانی جم و هود هامان (دانای نیک) و گودرز (دارای سرودهای با ارزش) معرفی شده است. دلیل این وجه تسمیه‌ها نیز جز مُغ بودن شخص وی نبوده است، چه همان طور که گفتیم نام جم در این جا مانند "جمّ " عربی و "عاد" عبری و "مُغ" و " گَور" ایرانی به معنی انجمنی است.

در اوستا، فرگرد دوم وندیداد در مورد جمشید گفته شده که وی ورجمکرت ( قلعه ی جمشید) را ساخت و جای آن در کنار رود داییتی است. اکنون ویرانه‌های این دژ کوهستانی در آن جا قلعه قیزلار (یعنی دژجنگجویان) نامیده می‌شود و در حدود ۱۴ کیلومتری جنوب مراغه در کنار روستای لیلی داغی واقع شده است. در همین فرگرد دوم وندیداد در این مورد آمده است که زمان توفان بزرگ کولاک (در واقع تهاجم قبایل سکایی و سئوروماتی شمال دریای سیاه و قفقاز) جمشید (یعنی خورشید تابان ،دریای تابناک ،جم درخشان) با کسان خود در آن پناه گرفته بودند و این همان توفانی است که در قرآن تحت عنوان توفان قهر خدا برای قوم عاد (مغان، انجمنی ها) یاد شده است. می دانیم که رهبر روحانی قوم عاد در قرآن هود (هودا، یعنی دانای نیک) معرفی شده است که بی تردید منظوراز وی همان سپیتمه (دانای سفید و مقدّس) پدر سپیتاک (زرتشت) است که کتسیاس در موردش می‌گوید وی که داماد آستیاگ بود به دست کورش به قتل رسید چون او وارث تاج و تخت به شمار می‌‌رفت و رسمن به عنوان جانشین وی برگزیده شده بود. این خبر درست به نظر می‌‌رسد چون در یشت های اوستا نیر به تصریح گفته شده است که سپیتوره (بره ی سفید) به همدستی اژی دهاک (ضحّاک) جم (جمشید) را کشت؛ چه نام سپیتوره (بره ی سفید) به وضوح نشانگر همان کوروش  است (اگر اصل این نام را کوره وش بدانیم  که «بسان نره اسب» معنی می‌‌دهد.).

 به هر حال بنا به روایت کتسیاس، کورش دو پسران سپیتمه با اسامی سپیتاک (که هرتسفلد ایران شناس معروف آلمانی به درستی وی را همان زرتشت سپیتمان دانسته) و مگابرن را به حکومت نواحی بلخ و گرگان انتخاب نمود و با مادر ایشان یعنی آمیتیدا (دانای خانه، دختر آستیاگ) ازدواج کرد. یعنی این دو برادر (سپیتاک و برادر بزرگش مگابرن) در عمل تبدیل به پسر خوانده‌های کورش گردیدند و از همین جاست که از داستان این دو  با کمبوجیه سوم پسر تنی کورش سوم، داستان اساتیری سه پسر فریدون (کوروش) در شاهنامه پدید آمده است که درآن سلم (مگابرن) و تور (کمبوجیه) قاتل ایرج (گئوماته زرتشت، سپیتاک بردیه) به شمار آمده‌اند که این خود براساس شایعه‌ای دروغین بوده است، زیرا قاتل اصلی گئوماته زرتشت (بردیه) همان داریوش و شش تن همراهان وی بوده‌اند که در قرآن از آنان به عنوان اصحاب کهف نام برده شده است.

چنان که از نوشته‌های هرودوت و کتسیاس بر می‌‌آید، پس از مرگ کورش، سپیتاک (زرتشت، زریادر) یا همان تنائوکسار (بردیه، یعنی بزرگ تن) از بلخ به پارس خوانده شد و در آنجا با لقب های گئوماتای مغ (مغ دانای سرودهای دینی) و پاتی زیت (حافظ سرودهای دینی) به هنگام لشکرکشی کمبوجیه به مصر به نیابت سلطنت وی بر گزیده شد و چون پس از گذشت سه سال و اندی شایعه ی مرگ کمبوجیه در مصر به وی رسید، حکومت خود را همراه با یک برنامه ی اصلاحات عمیق اجتماعی اعلام نمود تا این که توسط داریوش (در روایات اسلامی: دقیانوس) و شش تن از همدستانش، به همراه موبدان نزدیکش ترور شدند که این واقعه در تورات و قرآن به عنوان قهرخدا بر قوم هامان (زرتشت) و قوم ثمود (معدومین) بازگویی شده است. به گفته ی هرودوت این مُغ (زرتشت)، اصلاحات اجتماعی بی‌نظیری نموده بود چنان که در قتل وی مردم آسیا به جز پارسیان به سوگ و ماتم نشستند.

در مورد ریشه ی ایرانی نام جم (یم) گفتنی است که این واژه در پیش آریاییان هند و ایرانی از عهد سپیتمه (داماد آستیاگ و ولیعهد وی) قدیمی تر بوده و در زبان ایشان به معانی همزاد و جام (سمبل خورشید) بوده است و بدین معانی نام ایزد میرای خورشید و ایزد خاندان شاهی و ایزد جهان زیرین بوده است. وی در پیش آریاییان کاسی (اسلاف لُران) ایمیریا (سرور دانا یا دانای مرگ و میر) نامیده می‌شد و نام همسر این ایزد که الهه ی سرسبزی بوده میریزیر (الهه جهان زیرین) قید شده است.

پیداست که این "جم" با "جمّ " سامی‌ها که لقبی بر سپیتمه و قوم وی یعنی مغان بوده است درهم آمیخته است: چون در امپراتوری ایرانیان پیش از اسلام سامی زبانان درصد بالایی را تشکیل می‌‌داده‌اند و فرهنگ و اساتیر کهن ایرانی را می‌‌شناخته و در مورد آن ها بحث و فحص می‌کرده‌اند، به طوری که آنان کوروش بزرگ را با نام ذو القرنین می‌‌شناختند و در این مورد از پیامبر سوال می‌‌کردند که چندین آیه در مورد ذوالقرنین نیز وجود دارد. لذا چنان که اشاره شد برای نام های مغ (مجوس) و گَور (گبر) مترادف سامی عربی آن یعنی "جمّ " را با اضافه کردن حرف تعریف الف و لام شمسی خود به صورت الجّم ساخته و از کوتاه شدن آن در دهان عامه نام "عجم " را برای ایرانیان (در اصل برای روحانیون مغ ایشان) پدید آورده اند.

و چنان که گفته شد، این "جمّ " از سوی دیگر با هوم عابد (سپیتمه مغ) پدر هامان (سپیتاک/زرتشت/بردیه)  مطابقت داشته است: در تورات کتاب استر نام زرتشت و پدرش به ترتیب هامان (نیکومنش) و همداتای (همزاد، جم) ذکر شده‌اند و نام قبیله ی ایشان اجاجی (دوردست و بالایی) آمده است که بی تردید منظور سرمت های آنتایی (اسلاف بوسنی ها) هستند، زیرا نام های آنتا و بوسنی نیز به معنی کناری و دوردست هستند. پس خود ایرانیان نیز این نام تاریخی را تنها از سامی زبانان بین النهرین نیاموخته و سپیتمه/جم واقعن همزادی نیز داشته است که مطابق وداها و اوستا همزاد وی دختری بوده است که "جمی" نامیده می‌‌شده است.

بدین ترتیب ایرانیان نام "جم " را در رابطه با اژیدهاک (آستیاگ) به جای سپیتمه (هوم) به کار برده‌اند و این "جمّ " در اوستا به سبب هم شکلی آن با "جم" کهن اساتیری آریاییان یعنی خدای میرای خورشید و ایزد خاندان شاهی- که به شکل های یمه، ایمرو و ییمیر از هند تا اسکاندیناوی شناخته شده بوده- یکی گرفته شده است.

چنان که گفته شد، کتسیاس می‌گوید سپیتمه (جم، هوم) به طور رسمی به عنوان جانشین آستیاگ (اژیدهاک مادی، ضحاک) درنظر گرفته شده بود، زیرا داماد آستیاگ و شوهر دختر وی، آمیتیدا (ماندانا، دانای خانه وآشیانه) بود؛ ولی در اساتیر شاهنامه به اشتباهی که ظاهرن ناشی از تقارن حکومت ایشان و نیز تقیه و سازشگری و دروغ گویی مصلحت آمیز مغان درباری بوده است، اژی دهاک جانشین جمشید وانمود شده است نه برعکس. بنابر این جمشید یعنی همان "یمه خشئته" ی اوستا (یعنی جم درخشان و زیبا) نه همان جمشید جم اساتیری است که به عنوان خدای خاندان شاهی و خدای میرای خورشید و خدای جهان زیرین شناخته می‌شده است، بلکه همان سپیتمه/ اسپنداس/ هوم تاریخی است که در اوستا ملقب به هوم سرور و دارنده ی چشمان زرین است.

می‌‌دانیم که نام اوستایی قبیله اصلی وی یعنی سئیریمه (سلم، سئورومات، یعنی اسلاف صربوکروات ها) نیز به معنی سرور بزرگ است. ظاهرن تناقضی میان مغ بودن و انتساب زرتشت به دوراسروها یعنی صرب های دوردست (بوسنی ها) موجود است ولی این مغ های شهر رغه آذربایجان (مراغه) می‌‌توانستند از اختلاط با قوم سئورومات پدید آمده باشند چه بنا بر شواهد تاریخی و باستان شناسی، مغان حتا در میان قبایل سئورومات (قوم سلم) و اسکیتان (سکاها) نیز مقام روحانیت را به خود اختصاص داده بودند.

افزون براین کلمه ی مغ در زبان آریایی ها با نام های صرب (سرب یا سرو به لغت ودایی یعنی همه کس و انجمنی) و با کروات (هئوروات، به اوستایی به همان معنی همه کس و انجمنی) مترادف است. به طوری که اشاره شد این تنها منابع یونانی و ارمنی نیستند که نام ملکه سمورامت (در اصل سئورومات، یعنی مادر سالار) را با زرتشت به عنوان فرمانروای آذربایجان و اران و بلخ پیوند می‌‌دهند، بلکه همان طور که اشاره شد در کتب پهلوی نیز نام نیای دیرین زرتشت، دوراسرو یعنی صرب دوردست (=بوسنی) آمده است.

در این باب خصوصیات نژادی زرتشت و پدرش سپیتمه یعنی بور و روشن و اندام درشت ایشان نیز مزید بر علت است. در خصوص مکان فرمانروایی اولیه زرتشت گفتنی است که مطابق خود اوستا و نوشته گزنفون و همچنین خارس میتیلنی رئیس تشریفات دربار اسکندر در ایران، تنائوکسار/بردیه یا همان زریادر/ زرتشت ابتدا در همان حوالی رود ارس یعنی در آذربایجان و اران و ارمنستان حکمرانی داشته است. جمشید (موبد درخشان، جام شاه درخشان) متصّف به هئورمه (یعنی دارای رمه‌های خوب) است که از همه ی این ها چنین معلوم می‌‌گردد که زوج خدایان اوستایی و ودایی درواسپ (لرواسپ ها، اشوین ها وناستیاهای وداها) نیز در اصل ایزدان خورشید، چمنزارها، گله‌ها و چشمه ساران بوده‌اند و همان ایزدانی هستند که در کتیبه‌های میتانی ها تحت نام زوج خدایان میثره (مهر دارای چراگاه های فراخ) و ناشتیا (الهه ی آب های جاری، ناهید) معرفی شده ‌اند. پس بی جهت نیست که این دو ایزد و الهه ی همزاد (=جم و جمی) درمقام داشتن اسب های تیز رو با هم مشترک بوده‌اند. درنقش برجسته ی کورانگون فارس که مربوط به ۲۰۰۰ سال پیش ازمیلاد است رب النوعی روی تخت عجیبی از مار چنبره زده نشسته است و از تاج او و همچنین تاج الهه پشت سرش دو شاخ بیرون آمده و در دستش جامی است که پنداری آب زندگی در آن است و به سوی پرستندگان جاری است. این نقش های برجسته از جهات بسیاری یادآور استوره ی "جم "و خواهرش "جمی" و جام شراب درخشان منسوب بدیشان است.

بنابراین در ادبیات ایران اسم جم و کلمه ی جم و جمشید و جمی در موارد گوناگونی کاربرد داشته است و چندین شخصیت اساتیری ایرانی با نام جم و جمشید شناخته ‌‌شده است و این کلمه ها ریشه ایرانی دارد و نه عربی.

قدیمی‌ترین نامی که عرب ها برای ایران به کار برده‌اند كشور(مُلک) جم است كه عرب های دوره ی جاهلیت آن را معرب نموده، الجم،  اجم و عجم گفتند و كلمات عجمه، عجمو، اعجمی و الاعاجم را از آن ساختند. سپس در دوره‌های بعدی عجم و اعجمی را در معنی‌های مختلف به کار بردند. نخست این کلمه را فقط برای ایرانیان و مترادف با فارسی به کار می‌‌بردند. ولی در سده‌های پس از اسلام این کلمه کاربرد بیش تری پیدا کرد و گاهی به خود اعراب نیز عجمی می‌‌گویند مثلن به شیعیان بحرین و عمان (که عربی شده هومان، هامان است) عجمی می‌‌گویند. یا عراقی‌ها به مردم فارس خوزستان عجم می‌‌گفتند. در یک دوره به زرتشتیان و یا به مجوس عجم می‌‌گفتند. در برخی موارد به مردم خراسان هم عجم گفته‌اند و به طور بسیار معدودی هم به آذری ها نیز ترکان عجم گفته‌اند و امروزه کلمه عجم بیش تر به معنی غیر عرب به کار برده می شود.

 عجم در قرآن

واژهٔ «عجم» در بخش‌های متفاوتی از قرآن نیز به کار رفته است که از آن جمله می‌توان به موارد زیر اشاره کرد :

-  سوره ۱۶ آیه ۱۰۳

-  در سوره فصلت (۴۱) آیه ۴۴

-  سوره الشعر (۲۶) آیه‌های ۱۹۸

-  سوره الشوری(۴۲) آیه ۷

-  سوره الشعر(۲۶) آیه‌های ۱۹۸ و ۱۹۹

فردوسی سروده است:

بناهای آباد گردد خراب                        ز باران و از گردش آفتاب     

پی اَفکندم از نظم کاخی بلند               که از باد و باران نیابد گزند

بسی رنج بردم در این سال سی          عَجَم زنده کردم بدین پارسی

سعدی می‌‌گويد:  

چنين گفت شوريده‌اي در عجم               به كسرا كه اي وارث ملك جم

اگر ملك بر جم بماندي و تخت                تو را كي ميسر شدي تاج و تخت

 عجم در ادبیات عرب

انا ابن المکارم من النسل جم - - و حائز ارث ملوک العجم   (شاعر: المتوکلی)

من فرزند نیکی‌ها هستم از ریشه جم - - بردارنده میراث شاهان عجم (ایران)

در ادبیات عرب واژه ی عجم همچنین مترادف و هم معنی با سرزمین ایران به کار رفته است و اصطلاح "بلاد عجم" و یا مملکت عجم مورد تقلید تاریخ نویسان درباری شاهان قاجاری و صفوی نیز بوده است. به عبارت دیگر یکی از نام های سرزمین ایران عجم بوده است.

از : همشهری Online

 

ریشه ی نام برخی از شهرها و روستاهای ایران

 

شماره ی نوشته: ٩ / ٨

دکتر فریدون جنیدی

ریشه ی نام شهرهای:

اردبیل، اردکان، اهواز، دلیجان، سمرقند، شیراز، قتدهار، مریوان

و بسیاری از روستاهای ایران

نام امروزی شهر "سمرقند" را می ‌توان آميزه‌ای از «سمر» و «قند» دانست. اما چنين نيست, زيرا در نزديكی این شهر, شهر ديگری هست كه «مركند» نام دارد و در غرب ايران نیز روستای ديگری بوده است به نام «مركندو» كه امروز شهر سليمانيه در جای آن ساخته شده است. يك نگاه به «مركند" و «مركندو»  آشكار می سازد كه هردو يكی است و يكی كوچك تر شده ی ديگری است و «كند» به گونه ی «كَنت» در زبان پهلوی به معنی «شهر» ‌است. از سويي نام سمرقند نيز در نوشته‌های پهلوی و از آن ميان, در نامه ی شهرستان های ايران, به گونه ی «سمركنت» آمده است و پساوند «كنت» در آن نام های گوناگون, چهره‌های گوناگون پذيرفته است, همچون: «جند» در بيرجند, «زند» در هرزند, «كند» در بيكند, «گند» درگندارَ (نام باستانی قندهار), «چند» در چندار ِ تهران, «چندوك» چابهار و «قند» در قندهار و سمرقند و ...

یعنی اگر مركند و مركندو را با سمرقند بسنجيم, روشن می ‌شود كه سمرقند نيز از دو بهر«مر» و «كند» پديد آمده همراه با يك پيشاوند «سَ» كه آن را در نام روستای «سَمَشْكند» شهرستان ساری و «سَرَزم» در نزديكی سمرقند و «سَده» در نزديكی سپاهان و «سَدَن» در گرگان و «سَكانی» در اروميه (كانی = خانی = خانيك پهلوی=چشمه), «سكند» در ايرانشهر, «سَمان» (با پسوند ”مان“ = جايگاه) در سنندج, «سوين» (با پسوند ”وين“ همچون قزوين) در شهرستان های ميانه و زاهدان می بینیم. «س» به ویژه در روستای «س» در دره ی تويی دربار (يا : تودربار), كه دامغان را به  تبرستان پيوند می دهد, هنوز به همين‌گونه به معنی جا و خانه بر جای مانده است و به عنوان پيشاوند به گونه ی «سی» در «سيران» (دو روستا در تبريز و اراك), سيگان قزوين و به گونه ی «سا» در «ساران» (دو روستا در دماوند و بهبهان) و «سالان قوچ» قوچان ديده می شود. اكنون اگر معنی جايگاه را برای «سا» در واژه ی ترکیبی «سامان» بازيابيم,  پيشاوند «سَ» به معنی محل و جایگاه در نام سمرقند,خود را نشان می دهد. بر اين بنياد, نام سمرقند, از سه بخش «سَ» و «مر» و «كند» برآمده است.

حال نوبت به بررسی «مر» می رسد: این واژه در نام برخی روستاها دیده می شود: مَر در شهرستان ساوه، مرايو در لاهيجان، مرزان در نيشابور و نيز در نام شهرهای مراغه و مريوان.

 درباره ی «مريوان», زيباترين شهر استان كردستان, پندار همگان برآن ست كه اين جا «ايوان مار» بوده است و هيچ كس از آنان كه چنين داوری می كنند، از خويش نمی ‌پرسد كه مگر مار, ايوان يا كاخ هم دارد؟ و شگفت‌تر از همه آن كه من, خود در جشن بزرگداشت «بيسارانی» سراينده و دانشمند اورامانی بودم و يكي از سخنرانان (١) نيز در ريشه‌شناسی اين واژه می ‌فرمود كه مریوان «ايوان مار» بوده است!!! و هيچ مريوانی را نيز رگ نمی ‌جنبيد كه چه گونه اين داوری می تواند درست باشد. «مر» در واژه ی «مريوان» ‌ساده شده ی «مار» است, اما نه آن مار كه می ‌خزد و نيش می زند!

برترين موبد و دانشمند زمان ساسانيان, كسی بوده است به نام «آتورپات مانسپندان» و ما چون اين نام را بشكافيم, از آن چنين بر می آيد: آتور= آذر (آتش) فارسی، پات= پت پهلوی، بَد فارسی= نگهبان، مان= خانه، اسپند= اسفند= مقدس. یعنی آتورپات مانسپندان به معنی  نگهبان آذر خانه مقدس است.

در خط پهلوی گاه «ر» به گونه ی «ن» نوشته می ‌شود و گاه وارونه ی آن «ن» به گونه ی «ر» در می ‌آيد, همچون که «مانسپندان» به گونه ی «مارسپندان» درآمده است و در بسياری نوشته‌ها نیز بدين گونه نوشته شده است و در اين دگرگونی، مان=خانه به گونه ی «مار» درآمده است. از این روی مريوان «مار ايوان» به معنی خانه ايوان یا خانه كاخ است. نتیجه ی این بررسی آن است که هر سه بخش سازنده ی نام «سمرقند» یعنی: «سَ», «مر» و «قند», هر کدام به معنی جايگاه يا خانه است. (ما به این نکته دوباره بازخواهیم گشت).

درباره ی «اَردَغِش» (روستايی در نيشابور) كه پيشاوند آن در اردلان, اردكان, اردستان... هنوز روان است, «ارد» همان «ارت» پهلوی و «اشی» اوستايی است كه به معنی نيروی نگهبان خانواده و شكوه و دارايی و نيز ياور جنگاوران در جنگ با بيگانگان است و همچنين نام روز بيست و پنجم از ماه‌های ايرانی است و بر اين بنياد، اردستان جايگاه ارد, اردبيل=اردويل= شهر ارد, اردكان: خانه ی ارد است و اردَغِش نيز می‌بايد جايگاهی ويژه ی ارد بوده باشد, اما چون ماموران دولتی نتوانسته‌اند آنرا در يابند, نام آن را دردفتر و ديوان خويش «اردوغش» آورده‌اند, که گویی جايگاهی بوده است كه در آن جا اردو غش كرده است !!

درباره ی اهواز كه در سنگنوشته‌های هخامنشي به نام اَئََوج از آن جا ياد شده است, می گویند جايگاه «آهو» بوده, چون از حج و حجاز برمی ‌آيد و با همين يك نمونه, چون «آز» در زبان تازی به معني جايگاه است, پس در زبان فارسی نيز اهواز، «آهوآز» يعنی جايگاه آهو بوده‌ و شيراز نیز لابد در آغاز «شير + آز» يا جايگاه شير بوده‌است (٢) و كسی نمی پرسد كه اگر بر بنيادِ يك واژه داوری كنيم كه « آز » در زبان تازی به معنی جايگاه بوده‌است و آن را بپذيريم، آن را به زبان فارسی چه کار؟

اما چنين نيست و اهواز دگرگون شده ی نام ائوَج هخامنشی است و شيراز از دو بهر «شی» كه در زبان اوستايی از ريشه ی نشستن است و «راز» که در نام روستاهای: راز بجنورد، رازان خرم‌آباد، رازان بروجرد، رازان محلات، رازباشی خرم‌آباد، رازبين  زنجان، رازقان ‌(رازكان) ساوه, رازقند (رازكند) سبزوار, رازگردان اراك, رازمجين زنجان, رازمره تهران, رازميان قزوين, رازنك مشهد, رازی خوی, رازيان (كرمانشاه و مراغه), رازين (همدان و ساوه), راژدن و راژگون اروميه و سرانجام روستای «رازيانه‌كاری» (۳) كازرون باقی است، در همه ی اين نام ها به معني خانه و جايگاه است و در واژه ی آميخته ی «رازگر» = معمار, خانه‌سازنده نیز باقی مانده است و بر روی هم , شيراز به معنی « جايگاهِ نشستن»  است كه خود از داستان كوچِ بزرگی است كه به نشستن در شيراز انجاميده ‌است.

درباره ی دگرگونی چنين نام‌ها, هزاران داستان از هزار جای ايران می ‌توان آورد, كه يكی از آن ها نيز نام كهن و پر ارج «دليجان» است, كه بی ‌انديشگان آن را از دليجان فرانسوي (كه كالسكه ی روسی باشد) می ‌پندارند!!

پساوند اين نام یعنی «جان», در «ارجان» (شهر كهنی كه چند سال پيش, نشانه‌ها و نمادهای يكی از برترين نمونه‌های شهرنشينی ايران از زير خاكِ آن به در آمد), و در لاهيجان, سيرجان, برازجان, زنجان و سينجان دیده می ‌شود, سبك‌تر شده ی «گان» و «كان» است كه از ريشه ی «كَن» اوستايی برآمده و همان خان و خانه و جايگاه است. اکنون چون در پساوند نام «دلیجان» جايی برای گفت و گو باقی نمي‌ماند، می ‌بايد به معنی پيشاوند آن، یعنی "دلی"  بپردازیم!

روشن است كه «مان» پسوندِ جای، به گونه ی ساده‌تر «مون» نيز می ‌آيد, چنان كه در روستای «مون» شهرستان آمل, و مونجِ نوشهر و مونَق=مونكِ ميانه, مونك خرم‌آباد و دامون گيلان. و اين گونه «مون» در نام يكی از كهن‌ترين شهرهای ياد شده در سومر, به گونه ی «ديلمون» برجاي مانده است, و پيشوند «ديل» در نام روستاهاي: ديل بهبهان، ديلانچی كرماشاه، ديلمان‌جيخ اروميه، ديلز مهاباد، ديلزی خوی، ديلگان  بهبهان، ديلگه مهاباد و نيز ديلم در بوشهر, ديلم در شوشتر, ديلمان در لاهيجان, ديلمان دره در خوی, ديلم بالا و ديلم پايين در دزفول, ديلمده در هروآباد, ديلمزار در اراك, ديلمشاه در سراب, و ديلی در شهرضا (قمشه) و سرانجام ديلمانِ گيلان‌ ( با آواي دِيلُم daylom در زبان گيلی و تبری) ديده مي‌شود.

پیش از دنباله ی گفت و گو نخست نگاهی به نام «قندهار» بیاندازیم . درباره ی پيشوند اين نام, پيش‌تر سخن گفته شد (قند = کند = شهر) و پساوند آن «هار» را نيز می‌بايد به گونه پيشاوند در نام روستاهای: هاردنگ سپاهان، هارُم فسا، هارموثيه  سيرجان، هارولان  اروميه، هارون سكز فسا (٤) هارون‌كلا آمل و نيز در هارون‌آباد سنندج, هارونو سيرجان, هارونی، دو روستا در شهركرد و يزد, هارونيه تبريز, هاره آمل و هاری ‌آباد نهاوند جست و جو كرد.

واژه ی «هار» در اين نام‌ها دگرگون شده ی «هال» است که در نام «اردهال» (روستايی در دليجان) نیز هست. مقایسه ی نام‌های اردكان، اردستان، اردبيل و اردهال نشان می ‌دهد كه «هال» نيز همان جايگاه يا خانه و دهكده و شهر است. چنان كه اين واژه در يكی از زبان‌های آريايی (انگليسی), به گونه ی «hall», به معنی جايگاه و خانه, كاربرد دارد.

پس معنی نام قندهار, هم در پيشاوند و هم در پساوند, جای و خانه است و اگر بخواهيم بدانيم که چرا يك نام در پيشاوند و پساوند يگانه است, می ‌بايد به واژه‌های مشابه آن در زبان فارسي بنگريم. از آن جمله اند:

جايگاه, دهكده, دهستان, بيشه‌زار, دشتستان, كوهستان, كوهسار, جنگلزار, شهرستان.

اين نام براي واژه ی (خانقاه=خانگاه) فارسی هنوز كاربرد دارد كه در آن پيشاوند و پساوند یک معنی دارند و معنی نام قندهار نيز همان جايگاه يا شهرستان است!

بر  اين بنياد: كندوان، سه روستا در ميانه, اردبيل و نوشهر, كندلوسِ كجور،  كندمانِ مهاباد و كندخانه در مرند, همه به همان معنی قندهار و جايگاه‌اند با پسوندهای گوناگون!

و اکنون دوباره به نام سمرقند بازمی گرديم كه گفتیم هر سه بخش آن هم یعنی  سَ, مر, قند, به معنی جايگاه يا خانه است و ما براي چنين نام‌هایی نيز در زبان امروز هم نمونه داريم:

١-  درخونگاه: در, خون=خان, گاه, نام برزنی در نزديكي بازار تهران. «در» در زبان فارسی, به جای «خانه» كاربرد دارد. مانند «در و دشت= خانه و دشت», «دربار= خانه باردادن» و «دَرندشت = خانه ی بزرگ»

٢-  خوچيستان واچار = خوزستان بازار؛ نام اهواز در زبان پهلوی كه از سه بهر آمده است: خوز = ائوج + استان + بازار

۳-  دل وَرجن: روستايی در استان بلخ افغانستان (دل+ ور= وار= باره‌+ جَن= جان) (۵)

      ٤ دليواندان روستایی از شهرستان فومن (دلي+ وان+ دان)

۵- «رازيانه‌كاري» که دهی از دهستان «بكش» شهرستان كازرون است و سه بهر نام آن به یک معنی است (٦). همگان را گمان بر آنست كه در این ده رازيانه كاشته می ‌شود, حال آن كه, رازيانه گياهی است خودرو و دارويي, كه هيچ گاه بر دست مردمان كاشته نمی ‌شود و فرهنگ جغرافيايی ايران, فرآورده‌های كشاورزی آن را روستا را چنين بر شمرده است: غلات, برنج, ترياك, نخود (۷). نام اين روستا از سه بهرِ راز (جایگاه)+ يان‌(جايگاه)+ كاری ( از ريشه «كَر» اوستايی به معنی كردن, ساختن يا ساختمان آمده است كه در نام‌های (دارابكرت= دارابگرد= دارابجرد) ديده می ‌شود و در زبان روسی به گونه ی «گراد»= شهر، پسوند نامِ شهرها آمده است و همان است كه در آلماني به گونه ی «گارت» در اشتوتگارت , و در زبان سِربی به گونه ی بلگراد بر جاي مانده است. همان گونه که دیده می شود سه بهر این نام یک معنا دارد.

اكنون می ‌توانيم دوباره به آن جا برگردیم كه چند روستا را با پيشاوند «ديل»بر شمرديم., ما این پیشاوند را به صورت پساوند «دلی» در نام «اَبی دلی», نام يكی از دهستان‌های ششگانه بخش لنگه از شهرستان بوشهر (٨) و نيز در نام‌های: زودلی فومن, سردلی اهواز, گله دلی اهواز, كندلی خوی می بینیم و از همه به تر پنج روستا را با نام دلی: دلی بهبهان, دلی گنبد كاووس, دلی شهركرد, دلی (بالا) اهواز, دلی (پايين) اهواز.

بر بنياد همه گفته‌های پيشين باید گفت که در نام شهر دليجان, پيشاوند «دلی», ديل=دل=جای, و پساوند ‌«جان»=گان=كان=گاه, یک معنا دارند، همان گونه كه در قندهار و كندوان و .... چنین است  و اين نام, به همين گونه, بر چند روستای ديگر ايران نهاده شده است:دليجان لاهيجان, دليجان تالش, و به گونه های: دليگان سپاهان, دلگان ايرانشهر, دلگان چابهار, دلگون بهبهان و با اندك دگرگونی در آواها, در دريجان شهرستان بم, دريژان (بالا وپايين) شهرستان بروجرد, دريكند شهرستان بابل نیز دیده می شود.

یعنی پساوند «جان» (و در زبان مردم كاشان: جون، ديلجون), درست همان پیشاوند موجود در  «ديلمون» سومری است, و اين دو نام, از ديدگاه پيشاوند و پساوند, هردو يكی هستند, و نام «ديلمون» هنگامی در جهان باستان بر يك شهرِ نهاده شده است, كه تا چهار هزار سال پس از آن, كشورهاي فرانسه و روسيه پديدار نشده بودند, تا گاری و گردونه ی ايرانی را, كه بر پايه همه ی پژوهش‌هاي انجام شده, از ايران به ديگر كشورها رفته است؛ نام «دليجان» بدهند, و چند سده پس از آن, با نام دليجان فرانسوي به ايران بيايد و ‌راست به دليجان كهن ما فرود آيد و نام خويش را بدان دهد!

باز آنكه در گيلان, سه روستا به نام دليجان داريم كه در فرهنگ جغرافيايی ايران، رزم‌آرا, نامشان آمده است: دليجان بخش شاندرمن از بخش ماسال با راه مالرو، دليجان بخش بازكياگوراب با راه مالرو, و به ويژه دليجان دهستان اشكور بالا بخش رودسر با راه مالرو و صعب‌العبور (٩) و آن كسانی كه می ‌دانند راه اشكور را همه ی بولدوزرهای وزارت راه هم تا كنون نتوانسته‌اند بشكافند, چه گونه می ‌توان باور داشت كه يك دليجان فرانسوی, به اين ”دليجان“ رفته باشد, آن هم از راه «مالرو صعب‌العبور» آن. با سنجش ديلمون و دليجان يا دليگون است كه می ‌توان داوری كرد كه دليجان نيز، همچون ديلمون، دست‌كم از پنج هزار سال پيشينه برخوردار است 

* * *

پی نوشت ها:

١- جلال‌الدين كزازی

٢- عليقلی محمودی بختياری- ماهنامه ی هنر ومردم, سال ١۳۵۵

۳- فرهنگ جغرافيايی ايران رزم‌آرا (۷- ١١٤), فرهنگ نام آبادی های ايران, مفخم پايا

٤- نزديكی دو روستای هارون سكز و هارُمدر شهرستان فسا, نشان می ‌دهد كه ريشه هردو يكی است و ديگری را نمی ‌توان به نام هارون خليفه عباسي باز شناخت. چنان كه در نام هارون‌كلانی و هارون‌آباد سنندج و نام‌هاي ديگر.

۵- اگر بخش جَن را از دلورجن برداريم, نام دلور با روستای دلوار استان بوشهر؛ زادگاه ریيس علی دلواری و دليران تنگستان يگانه است!

٦- فرهنگ جغرافيايی ايران, رزم‌آرا (۷- ١١٤)

۷- همان روی

٨- همان, (۷- ١۵٤)

٩- فرهنگ جغرافيايی ايران, رزم‌آرا.

 

  از: بنیاد نیشابور

 

 

سرگذشت واژه ی گل

 

شماره ی نوشته: ٨ / ٨

 

دکتر بهرام فره وشی

 

سرگذشت واژه ی گل

 

گل در مرز و بوم ایران سابقه ای بس دراز دارد و اگر می بینیم که در شعر و ادب پارسی بیش تر از دیگر سرزمین ها سخن از گل می رود، برای آن است که مردم این سرزمین از دوران های کهن به گل عشق می ورزیده اند و ایران زمین مهد پرورش گل بوده است.

اگر نگاهی به کتاب "تاریخ طبیعی" اثر پلین Pline بیاندازیم، می بینیم که این کتاب چقدر بوی گل و گیاه سرزمین گل خیز ایران را می دهد. میراثی که مغرب زمین از گل و گیاه گوناگون ایران برده است، خود شایان گفتاری دیگر است.

در میان گل ها، گل سرخ ( گل سوری) بیش تر مورد توجه ایرانیان بوده و هنوز بوته های وحشی این گل در گوشه و کنار روستاهای ایران به فراوانی دیده می شود و گلاب از زمان های بسیار قدیم شناخته شده بوده و در مراسم مذهبی و نیز در پزشکی به کار می رفته است و هنوز هم به کار می رود و در جشن ها، عروسی ها و میهمانی ها هنوز گلاب می گردانند.

واژه ی مرکب گلاب خود می رساند که مراد از گل، همان گل سرخ است و در ادبیات فارسی نیز گل بیش تر به گل سرخ گفته می شود و شکل های گوناگون این واژه در دوران های پیش از اسلام نیز به معنی گل سرخ است.

بررسی های ریشه شناختی نشان می دهد که واژه ی گل خود شکل تغییر یافته ی واژه ی دیگری است که در زبان فارسی برای این گیاه وجود داشته است و ما رد آن را خواهیم گرفت.

به ریشه ی واژه ی گل نخست در اوستا برمی خوریم. این ریشه به صورت وَرذ vardda چندین بار در اوستا آمده است که در فارسی باستان به شکل وَرد varda و در دوره ی فارسی میانه در پهلوی ساسانی به صورت وَرت vart و  وَرد vard در آمده و در فرهنگ های فارسی به همین صورت " وَرد " باقی مانده است.

واژه ی  " وَرد " ( به معنای امروزی گل) در نام بسیاری از آبادی های ایران باقی مانده است که از آن جمله می توان از " ورد آورد " نام برد که روستایی در نزدیکی تهران است به معنی گل آورد و همچنین در نام روستای " سُهروَرد " در نزدیکی زنجان که زادگاه شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی است. بخش نخست این کلمه یعنی سُهر suhr ( یا سُخر suxr ) صورت قلب شده ی واژه ی سرخ surx است و کلمه ی سُهروَرد بر روی هم به معنی سرخ گل یا گل سرخ است.

واژه ی پهلوی وَرت vart در دوره ی اشکانیان به ارمنستان راه می یابد و در آن جا به معنی گل سرخ به کار می رود. از مشتقات این واژه می توان نام خاص نو اَرت Nevart را نام برد که از دو وازه ی ایرانی nev به معنی نو و  vartبه معنی گل سرخ ساخته شده است و معنی آن بر روی هم یعنی "نو گل" یا "غنچه گل" است که امروز هم نام زنان ارمنی است.

واژه ی پهلوی وَرد vard از سوی دیگر به زبان آرامی راه یافته و از آن جا به زبان های دیگر سامی از جمله به زبان عربی رفته است و در این زبان به معنی گل سرخ و رنگ سرخ به کار رفته است و امروز نیز به کار می رود.

واژه ی باستانی وَرد varda در اوایل دوره ی اشکانی بنا بر قاعده ی زبان شناسی تطبیقی ایرانی، یعنی تحول rd به l به صورت وال vala تحول یافته است که بعدها با افتادن وایل a به صورتval  و سپس vol و vel درآمده است.

در برهان قاطع وَل val به معنی شکوفه، به ویژه شکوفه ی انگور، آمده است.

بابا طاهر  این واژه را به معنی گل به کار برده است:

مساسل زلف بر رو ریته داری / ول و سنبل بهم آمیته داری

پریشان چون کنی آن تار زلفان / به هر تاری دلی آویته داری

یعنی:

 

مسلسل زلف بر رو ریخته داری / گل و سنبل بهم آمیخته داری

پریشان چون کنی آن تار زلفان / به هر تاری دلی آویخته داری

در ترانه های روستایی نیز این واژه به معنی گل و نیز گلی که بدان عشق می ورزند ( یعنی یار و معشوق) آمده است:

شب تاریک و ره باریک و ول مست / کمون از دست من افتاد و بشکست

کمون دارون کمون از نو بسازید / ولم یاغی شده مشکل دهد دست

در برخی فرهنگ ها نیز از ترکیب وال val با واژه ی دیگر فارسی یعنی گونه gona واژه ی " والغونه " به معنی سرخاب  آمده است

در زبان شناسی تطبیقی ایرانی همواره یک v قدیمی با ترکیب با وایل بعدی خود به صورتgu  در می آید، مانند

vištāsp کهguštāsp   (گشتاسپ) یا vehrk که gurg (گرگ) شده است و غیره.

بدین ترتیب واژه ی کهن اوستایی vardda که بعدها همان گونه که گفتیم به صورت های varda ، vard، val و سراتجام vel و vol در آمده بود، بنا بر قاعده ی بالا به صورت gul (گل) در آمد.

صورت اوستایی vardda  از سوی دیگر از شرق به غرب رفته و در اطراف دریای سیاه و مدیترانه به همین صورت رایج شده است و یونانیان آن را به صورت wrodon و بعد ها با حذف w به صورت rodon پذیرفته اند. به گفته ی " میه " Meilet زبان شناس فرانسوی، زبان لاتینی نیز این واژه را از تمدن مدیترانه ای گرفته است.

و این همان واژه ای است که نه در یونانی و نه در لاتینی جزو لغات مشترک هند و اروپایی نیست و از لهجه های شرقی ایران یعنی از پارت ها وام گرفته شده است.

سرانجام واژه ی rodon یونانی نیز با افتادن n که فقط یک جزء صرفی است به صورت rodo و سپس rod تحول یافت و سپس در همه ی کشورها ی اروپایی به صورت Rosa و Rose (به معنی گل سرخ) در آمد.

" کورنی " شاعر بزرگ دوره ی کلاسیک فرانسه نمایش نامه ی معروفی دارد با نام " رودوگون " Rodogune که شرح حال شاهزاده خانمی ایرانی با این نام از عهد اشکانی است. نام "رودو گون" مرکب است از واژه ی " رودو " rodo به معنی گل سرخ (که تحول آن در بالا نشان داده شد) و گون gune که همان گونه است و نام این شاهزاده خانم بر روی هم به معنی گل گونه یا کسی است که گونه اش به رنگ گل سرخ است و نامش با این نمایشنامه در ادبیات فرانسه شهرت یافته است.

بدین ترتیب  واژه ی اوستایی vardda به معنی گل سرخ، با تحول خود و به طریقی که گفته شد به سراسر جهان و همه ی زبان های دنیای متمدن راه یافت و این نمونه ای از یک برگ زرین از تمدن باستانی ما است.

 

 

از: ایرانویج، انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٧٠

 

۩  ۩  ۩

 

 

ریشه ایرانی نام "دریای سیاه"، "دانوب" و " دُ ن "

 

شماره ی نو شته : ۷ / ۸

 

دکتر بهرام فره وشی

 

ریشه ی ایرانی نام "دریای سیاه" و رودخانه های "دانوب" و "دُ ن"

 

نواحی اطراف دریای سیاه در دوران بسیار کهن مسکن اقوام و طوایف ایرانی بوده است.

در دوره های پیش از تاریخ، این نواحی گذرگاه اقوام ایرانی بوده است که از آسیای مرکزی به سوی اروپای شرقی در حرکت بوده اند و قبایلی از آن ها با نام های  "سکایی" و "سرمتی" در نواحی شرقی و شمالی در یای سیاه جای گرفته بودند و هنوز بقایای این اقوام ایرانی به صورت قوم اوسِت Osset که همان "آس" های قدیمی و تاریخی هستند، در آن حوالی سکنا دارند و دسته ی بزرگی از آنان اکنون خود را "ایرونی" Ironi می خوانند و سرزمین شان را "ارستان"  erestōn می نامند به معنی جای ایرانیان.

ناحیه ی " پونت" در اطراف دریای سیاه در دوره های تاریخی زیر نفوذ هخامنشیان درآمد و به هنگام پادشاهی داریوش اول، "ساتراپ" های هخامنشی بر آن جا فرمان روایی کردند و سپس "میتریدات" جانشین ساتراپ ها شد و در سال ٣۰١ پیش از میلاد یک سلسله ی پادشاهی در ناحیه ی پونت تشکیل داد و پادشاهی پونت تقریبن همه ی سواحل جنوبی دریای سیاه را فراگرفت و نوادگان میتریدات مدت های دراز در آن جا فرمان روایی کردند.

از این رو اقوام گوناگون ایرانی ساکن در اطراف دریای سیاه، به بسیاری از نواحی آن جا و از جمله به خود این دریا نام "دریای سیاه" دادند که ریشه ی ایرانی دارد.

نام این دریا به صورت " پونتوس آخینوس " Pontos Axeinos در نوشته های زیر آمده است:

- در نوشته ی " اوریپید " Euripide در سال ۴۸۰ پیش از میلاد

- در نوشته ی "پیندار " Pindar در سال ۴٣۸ پیش از میلاد

- در نوشته ی " استرابو "Strabon   در سال ۶۲ پیش از میلاد

در نام این دریا واژه ی " پونتوس " یک واژه ی یونانی و به معنی دریا است ولی واژه ی دوم یعنی " آخینوس " به معنی "سیاه و تیره" یک واژه ی ایرانی است که یونانیان آن را از مردم ایرانی ساکن سواحل دریای سیاه گرفته اند. ایرانیان این ناجیه این واژه را به صورت اوستایی " آخشینه " axšaĕna می گفتند و یونانیان آن را به شکل euxeinos و سپس axeinos گفتند.

واژه ی اوستایی آخشینه axšaĕna مرکب است از پساوند نفی a و واژه ی "خشینه" یا خشین xšaĕna  که گونه ی دیگری است از واژه ی xšaĕta  به معنی روشن و درخشان  که آن را می توان در :

نام خاص جمشید به صورت " ییم خشیت "Yima  xšaĕta   به معنی جم درخشان

و در نام خورشید به صورتhvarĕ  xšaĕta    به معنی هور درخشان

دید.

در عبارت یونانی – ایرانی Pontos Axeinos  اصل واژه ی Axeinos که صفتی به معنی تیره و سیاه است، ( بدونs  که در یونانی تنها نشان فاعلی است) axein بوده که سپس به صورت euxein و در تحول زبان های اروپایی یه شکل euxin در آمده است و خود این عبارت بعد ها در فرانسه mer noire و در انگلیسی  Blackseaبه معنی دریای سیاه ترجمه شده است.

در یک قطعه ی پهلوی در بخش دهم بندهشن چون این آمده است:

« از دریاهای شور ٣ دریا اصلی هستند و ۲٣ دریا کوچک. آن ٣ دریا یکی پوتیک، یکی کمرود و یکی خشن است ».

شکل واژه ی پهلوی خشین یا خشینه xšaĕna یا xšaĕn را می توان xšĕn یا axšĕn نیز خواند. " وسترگارد" این واژه را xšĕn خوانده که شکل تحول یافته ی axšĕn به معنی تیره و سیاه است که حرف نخست آن افتاده است.

در جای دیگری از همان بندهشن ایرانی آمده است که خشین در هروم ( یعنی روم) واقع شده است و مراد از روم در کتاب های پهلوی همیشه آسیای صغیر و بیزانس بوده است.

واژه ی خشین در واژه های فارسی و از جمله در "برهان قاطع" به دو صورت آمده است :

- خشین : هر چیزی که به کبودی مایل و سیاه رنگ و تیره باشد.

- خشی : چیزی را گویند که سفیدی آن به نهایت رسیده باشد، یعنی سفید سفید و بعضی گویند به معنی خشینه است که سیاه و تیره رنگ و به کبودی مایل باشد. 

این واژه در این جا همان گونه که دیده می شود هم به معنی سفید و درخشان آورده شده که همان xšaĕna است و هم به معنی نادرخشان و تیره که همان axšaĕna است.

بنابراین واژه ی اروپایی euxin از واژه ی ایرانی axšĕn گرفته شده و سپس نام باستانی آن ترجمه شده و در زبان های گوناگون دریای سیاه نامیده شده است.

 

شمار زیادی از نام رودهای کوچک و بزرگ در اطراف دریای سیاه نیز ریشه ی ایرانی دارد.

بزرگ ترین این رودخانه ها رودخانه ی دانوب است. که از جنگل سیاه در کشور آلمان سرچشمه می گیرد و پس از گذر از آلمان ، اتریش، مجارستان، چکسلواکی، یوگوسلاوی سابق، بلغارستان  و رومانی به دریای سیاه می ریزد. این رودخانه را در آلمان و اتریش  Donau، در چکسلواکی Dunay، در بلغارستان و یوگوسلاوی Dunav و در مجارستانDuna  می نامند. و همه ی این نام ها از ریشه ی اوستایی Dãnu به معنی رود است و Danuva در فارسی باستان به معنی جاری شدن است که در کتیبه ی فارسی باستان کانال سوئز که به فرمان داریوش بزرگ کنده شده است نیز به کار رفته است.

ریشه ی Dãn که به معنی جریان یا جریان آب است، هنوز در یک واژه ی فارسی امروز نیز باقی است و آن واژه ی "ناودان" است که مرکب است از "ناو" و "دان". واژه ی ناو در فرهنگ های فارسی به معنی جوی آب یا هز چیز دراز و میان تهی است و ناودان بر روی هم به معنی چیز دراز و میان تهی است که آب در آن جاری باشد و دانوب ( که در حقیقت داناب است) به معنی آب جاری است و شکل بلغاری و یوگوسلاوی این واژه که Dunav  است، ترکیب آن را به تر نشان می دهد. دوست داران موسیقی نام این رودخانه ی زیبا را از سمفونی دانوب آبی اثر آهنگساز برجسته ی اتریشی " یوهان اشتراوس " به خوبی می شناسند.

 

همین واژه ی Dãn به معنی جریان آب، به صورت Don در نام رود بزرگ Donai که به دریای چین می ریزد، رودخانه های بزرگ شمال قفقاز مانند فیاگ دُن، گیزیل دُن، آردُن و نیز رودخانه ی Donetz در جنوب روسیه، همچنین در نام رودهای دیگری مانند Doniepr و Doniestr که به دریای سیاه می ریزند و سرانجام در نام مشهورترین رودخانه ی روسیه، یعنی رودخانه ی دُ ن Don  به چشم می خورد که بسیاری از ایرانیان با رمان مشهور  "دُن آرام " نوشته ی میخاییل شولوخوف با نام آن آشنا هستند.

 

 

از : ایرانویج، تهران ١٣۷۰

 

ریشه ی فارسی واژه ی عشق

 

 من آن خوانندگان ارجمندم را که گمان می کنند آشکار شدن راز هزار ساله ی فارسی بودن واژه ی "عشق" تنها نکته ای است که هر فارسی زبان باید بداند، فرا می خوانم تا پس از خواندن این نوشته، به موضوع " آیا می دانستید که . . . ؟ " ( موضوع شماره ی ١٣ ) نیز نظر بیافکنند تا از نکات فراوان دیگری نیز در زبان و ادبیات فارسی آگاه شوند که دانستن آن ها بر هر فارسی زبانی فرض و واجب است. نوشته ی زیر نیز برای خوانندگانی که تنها آن بخش را می خوانند برای محفوظ بودن حق آنان یک بار دیگر در آن جا نهاده شده است. با سپاس فراوان   آریا ادیب

 

در این جا من مایلم این نکته را نیز بیافزایم که پس از درج رساله ی " درباره ی فارسی بودن ریشه واژه ی عشق " در تارنمای آریا ادیب، یکی از خوانندگان ارجمند من به نام آقای حمید روشنگر با فرستادن نظری به آگاهی ما رسانده اند که ایشان برای نخستین بار در سال ١٣۸۲ به فارسی بودن واژه ی " عشق " پی برده اند و بخشی از نوشته ی خود را نیز در این زمینه برای ما فرستاده اند. ما اکنون بدون آن که نظری در این باره بدهیم ( زیرا هنوز بر این پیشینه و چه گونگی آن آگاهی نداریم و ناچار هستیم این کار را به زمان دیگری واگذار کنیم ) وظیفه ی خود می دانیم نخست آن چه را که ایشان برای ما فرستاده اند بازتاب دهیم تا اگر ایشان حقی در آشکار شدن راز هزار ساله ی فارسی بودن واژه ی "عشق" دارند، این حق محفوظ مانده و زحمات ایشان پایمال نگردد. داوری آن با زمان و آینده.

ما ضمن سپاس گزاری از همکار دانشمند آقای روشنگر برای فرستادن مطلب خود و  آرزوی کامیابی بیش تر برای ایشان، نظر خوانندگان گرامی خود را در پایان رساله ی زیر به خواندن بخشی از نظرات و پژوهشی که آقای روشنگر برای ما فرستاده اند نیز جلب می کنیم.

نشانی اینترنتی مطلب ایشان نیز در پایان نوشته ی ایشان آمده است.

با سپاس دوباره از آقای روشنگر و با امید آشکار شدن رازهای هر چه بیش تر از دریای بی کران زبان و ادبیات فارسی، این شما و این راز هزار ساله زبان و ادبیات فارسی. با سپاس   آریا ادیب

 

  

شماره ی نوشته : ۶ / ۸

 

محمد حیدری ملایری

 

درباره ی ریشه ی فارسی واژه ی عشق

 

زیباترین واژه ی زبان فارسی که تا چندی پیش همه آن را عربی می دانسته اند و درشعر و ادبیات فارسی و به ویژه عرفان ایرانی جایگاهی بلند و برجسته دارد واژه ی "عشق " است.

این واژه ریشه ی هند و اروپایی دارد و پیشینه ی آن بدین قرار است :

واژه ی "عشق" از  -iška  اوستایی  به معنی خواست، خواهش، میل ریشه می‌گیرد که آن نیز با واژه‌ی اوستایی  -iš   به معنای  "خواستن، میل داشتن، آرزو کردن، جستجو کردن" پیوند دارد.

واژه‌ی اوستایی -iš  دارای جدا شده‌ها ( مشتقات) زیر است :

: -aēša   آرزو، خواست، جستجو

 išaiti :  می‌خواهد، آرزو می‌کند

 -išta :  خواسته، محبوب

 -išti :  آرزو، مقصود.


پسوند ka- نیز که در -iška  اوستایی وجود دارد کاربرد بسیار دارد و برای نمونه در واژه‌های زیر دیده می‌شود: mahrka   مرگ

 -araska  رشک، حسد

 -aδka  جامه، ردا، روپوش

 -huška  خشک

-pasuka   چهارپا، ستور

 -drafška  درفش

 -dahaka  گزنده ( ضحاک )


 واژه‌ی اوستایی -iš هم ریشه است با :

در سنسکریت :

 -eṣ آرزو کردن، خواستن، جُستن

 -icchā آرزو، خواست، خواهش

 icchati می‌خواهد، آرزو می‌کند

 -iṣta خواسته، محبوب

 -iṣti خواست، جستجو

در ِ زبان  پالی :

 -icchaka  خواهان، آرزومند

 

همچنین، به گواهی شادروان فره‌وشی، این واژه در فارسی ِ میانه به شکلِ  išt به معنی خواهش، میل، ثروت، خواسته و  مال  باز مانده است.

خود واژه‌های اوستایی و سنسکریت نام برده شده در بالا از ریشه‌ی هند و اروپایی نخستین یعنی  -ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن می‌آید که شکل اسمی آن -aisskā به معنای خواست، میل، جستجو است.

در بیرون از اوستایی و سنسکریت،  در چند زبان دیگر نیز مشتقاتی از واژه‌ی هند و اروپایی نخستین -ais  حفظ شده است، از آن جمله اند:

در اسلاوی کهن کلیسایی isko, išto جستجو کردن، خواستن؛ iska آرزو

در روسی iskat جستجو کردن، جُستن

در لیتوانیایی ieškau جستجو کردن

در لتونیایی iēskât جستن شپش

در ارمنی aic بازرسی، آزمون

در لاتین aeruscare خواهش کردن، گدایی کردن

در آلمانی بالای کهن eiscon خواستن، آرزو داشتن

در انگلیسی کهن ascian پرسیدن

در انگلیسی امروز  askپرسیدن، خواستن

 اما  لغت‌نامه نویسان سنتی ما  واژه‌ی عشق را به واژه ی  عَشَق عربی (ašaq')  به معنای "چسبیدن" (منتهی‌الا‌رب)، "التصاق به چیزی" (اقرب‌الموارد) مربوط کرده اند. نویسنده‌ی "غیاث‌اللغات" می‌کوشد میان "چسبیدن، التصاق" و "عشق"  رابطه بر قرار کند و می نویسد:

« مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا می‌شود و گویند که آن مأخوذ از عَشَقَه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند چون بر درختی بچسبد آن را خشک کند. همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند».

از آنجا که عربی و عبری جزو ِ خانواده‌ی زبان های سامی‌اند، واژه‌های اصیل سامی معمولن در هر دو زبان عربی و عبری با معناهای همانند اشتقاق می‌یابند. و جالب است که واژه ی "عشق" همتای عبری ندارد و واژه‌ای که در عبری برای عشق به کار می‌رود اَحَو (ahav) است که با عربی حَبَّ (habba) خویشاوندی دارد. واژه‌ی دیگر عبری برای عشق "خَشَق" (xašaq)  است به معنای خواستن، آرزو کردن، وصل کردن، چسباندن، لذت که در تورات عهد عتیق بارها به کار رفته است (برای نمونه: سفر تثنیه ۱۰:۱۵، ۲۱:۱۱؛ اول پادشاهان ۹:۱۹؛ خروج ۲۷:۱۷، ۳۸:۱۷؛ پیدایش ۳۴:۸).

بنا بر نظر  استاد اسکات نوگل : واژه‌ی عبری خَشَق xašaq و عربی عَشَق ašaq' هم ریشه نیستند. واک ِ "خ" عبری برابر "ح" یا "خ" عربی است و "ع" عبری برابر "ع" یا "غ" عربی، و آن ها با هم در نمی‌آمیزند. همچنین، معمولن "ش" عبری به "س" عربی تغییر می کند و بر‌عکس. خَشَق عبری به احتمال در آغاز به معنای "بستن" یا "فشردن" بوده است، آن گونه که برابر آرامی آن نشان می‌دهد.

همچنین، استاد ورنر آرنولد تأکید می‌کند که "خ" عبری در آغاز واژه همیشه در عربی به "ح" تغییر می کند و هرگز "ع" نمی‌شود.

نکته‌ی دیگر این که "عشق" در قر‌آن نیامده است و واژه‌ی به‌کار ‌رفته در آن  همان مصدر حَبَّ (habba) است که یاد شد با جداشده‌هایش مانند شکل اسمی حُبّ (hubb) .

در عربی امروز نیز واژه‌ی عشق کاربرد بسیاری ندارد و بیش تر حَبَّ (habba) و اشکال جداشده‌ی آن به کار می‌روند مانند: حب، حبیب، حبیبه، محبوب و دیگرها.

فردوسی  نیز که برای پاسداری از زبان فارسی از به کار بردن واژه‌های عربی آگاهانه و  کوشمندانه خودداری می‌کند ( اگر چه واژه هایی از آن زبان را به ناگزیر در این جا و آن جای شاهنامه به کار یرده است) با این حال واژه‌ی عشق را به آسانی و رغبت به کار می‌برد و با آن که آزادی شاعرانه به او امکان می‌دهد واژه‌ی دیگری را جایگزین عشق کند. واژه‌ی حُب را که واژه‌ی اصلی و رایج برای عشق در عربی است و مانند عشق نیز یک هجایی است و از این رو وزن شعر را به هم نمی‌‌زند، به کار نمی‌برد. خداوندگار شاهنامه با آن که شناخت امروزین ما را از زبان و ریشه‌شناسی واژه‌های هند و اروپایی نداشته است به احتمال قوی می‌دانسته است که عشق واژه‌ای فارسی است. وی از جمله می گوید:

بخندد بگوید که ای شوخ چشم             ز عشق تو گویم نه از درد و خشم
نباید که بر خیره از عشق زال             نهال سر‌افکنده گردد همال
پدید آید آنگاه باریک و زرد             چو پشت کسی کو غم عشق خورد
دل زال یکباره دیوانه گشت             خرد دور شد عشق فرزانه گشت

این احتمال نیز وجود دارد که فردوسی خود واژه‌ی عشق را نه با  "ع"، بلکه به شکل  "اِشق" و یا حتا "اِشک" نوشته باشد که البته پی بردن به این نکته کار آسانی نیست، زیرا کهن‌ترین دستنوشت بازمانده‌ی شاهنامه به درحدود دو سده پس از فردوسی بر‌می‌گردد. دقیق تر گفته باشیم، این دستنوشت نسخه‌ای است که در تاریخ ۳۰ محرم ۶۱۴ قمری رونویسی آن به پایان رسیده است (برابر با دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ماه سال ۵۹۶ گاهشمار خورشیدی ایرانی و ۱۵ ماه مه ۱۲۱۷ میلادی).
ترادیسی ِ واک ِ فارسی ِ "ک" به عربی ِ "ق"  نیز کمیاب نیست، چند نمونه: کندک ، خندق، زندیک ، زندیق، کفیز ، قفیز، کوشک ، جوسق.
 
کوتاه آن که واژه‌ی اوستایی –iš  که خود از ریشه‌ی هند و اروپایی نخستین یعنی  -ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن می‌آید،  واژه‌ی –iška و بعد  išk را در فارسی میانه پدید آورده است و  سپس به عربی راه یافته است که  در‌باره‌ی چه گونگی گذر این واژه به عربی نیز می‌توان دو امکان را تصور کرد:

نخستین امکان آن است که išk در دوران ساسانیان، که ایرانیان بر جهان عرب تسلط داشته اند (به‌ویژه بر حیره، بحرین، عمان، یمن، و حتا حجاز) به عربی وارد شده است..( برای آگاهی بیش تر از چه گونگی تأثیر فارسی بر عربی در دوران پیش از اسلام نگاه کنید به کتاب خواندنی آذرتاش آذرنوش "راه‌های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی"، چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۵۴)
امکان دوم این است که عشق در آغاز‌ دوران اسلامی به عربی وارد شده باشد و از آن جا که لغت‌نویسان و نویسندگان آن دوره از خاستگاه ایرانی این واژه آگاهی نداشته‌اند، که مفهوم "خواستن و جستجو کردن" را دارد، آن را با عربی عَشَق، که به معنی "چسبیدن" است، در‌آمیخته‌ اند.

یک نکته ی جالب در این رابطه کند و کاو در مفهوم عشق در عرفان ایرانی است که عشق را با "جستجو" و "گشتن" پیوند می‌دهد. به یاد آورید منطق‌الطیر عطار و جستجوی مرغان را در طلب سیمرغ و یا بیت معروف مولوی را:

هفت شهر عشق را عطار گشت /  ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم.

که نشان دهنده ی  معنی واژه ی عشق  با ریشه‌ی فارسی آن یعنی  "خواستن" و "جُستن" است،

 

سپاس گزاری :

نویسنده ی این مطلب از آقای اسکات ب. نوگل پروفسور پژوهش های انجیلی و باستانی در خاور نزدیک ریاست بخش تمدن و زبان های خاور نزدیک از دانشگاه واشنگتن برای پاسخ گویی پیرامون ریشه شناسی واژه ی xašaq. و همچنین از آقای دکتر ورنر آرنولد پروفسور پژوهش های زبان های سامی از بخش زبان ها و فرهنگ های خاور نزدیک از دانشگاه هایدلبرگ، آلمان و نیز جناب آقای دکتر جلیل دوستخواه پروفسور پژوهش های اوستایی برای تذکرات ایشان بر نخستین یادداشت های این نوشته سپاس گزاری می کند.

 

The author is grateful to Dr. Scott B. Noegel, Professor of Biblical and Ancient Near Eastern Studies, Chair, Department of Near Eastern Languages and Civilization, University of Washington, for replying to his questions about the etymology of xašaq. The author is also indebted to Dr. Werner Arnold, Professor of Semitic studies, Department for Languages and Cultures of the Near East, University of Heidelberg, for helpful comments. The author also would like to thank Dr. Jalil Doostkhah Professor of Avestan studies, for his remarks on a preliminary version of this note

 

از : پایگاه پژوهشی ایزان شناختی

 

 

 نظر فرستاده شده به تارنمای آریا ادیب از سوی آقای حمید روشنگر در تاریخ چهار شنبه ۲١ آذر ماه ١٣۸۶ :

 

چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 10:27

توسط:hamid roshangar

 

Ba salam va taghdir az tahghighe besiar por arzeshe shoma, mikhastam be arz beresanam ke injaneb in eftekhar ra daram ke baraye avvalin bar dar tarikheپنجشنبه، 9 مرداد 1382 ، in nazarie ra matrah kardam ke be taiide zemnie Aghaye dariush Ashouri ham resid.
eradatmand Hamid Roshangar

 

چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 10:41

توسط:hamid roshangar

 

پنجشنبه، 23 مرداد، 1382


باز هم در بارهء واژهء عشق...
(لطفا اول نوشتهء اين حقير را در بارهء عشق در اول اين وبلاگ، پنجشنبه، 9 مرداد 1382 ، بخوانيد)

دوستی از من خواست در بارهء ريشهء کلمهء عشق بيشتر بگويم. اين شما و اين منابع من. تنها مايلم اشاره کنم که ريشهء سانسکريت واژه
icchati ميباشد و کلمه نورديک که قبلا اشاره کرده بودم AESK تلفظ ميشود.

اين شما و اين داستان واژهء عشق که ما را بيچاره کرده!!

عشق:
Indo-European Roots




ENTRY: ais-
DEFINITION: To wish, desire. Oldest form *2eis-, colored to *2ais-. Suffixed form *ais-sk-. ask, from Old English scian, csian, to ask, seek, from Germanic *aiskn.
(Pokorny 1. ais- 16.=).

--------------------------------------------------------------------------
VERB: Inflected forms: asked, ask·ing, asks

TRANSITIVE VERB: 1. To put a question to: When we realized that we didn't know the answer, we asked the teacher. 2. To seek an answer to: ask a question. 3. To seek information about: asked directions. 4a. To make a request of: asked me for a loan. b. To make a request for. Often used with an infinitive or clause: ask a favor of a friend; asked to go along on the trip; asked that he be allowed to stay out late. 5. To require or call for as a price or condition: asked ten dollars for the book. 6. To expect or demand: ask too much of a child. 7. To invite: asked them to dinner. 8. Archaic To publish, as marriage banns.

Main Entry: ask
Pronunciation: 'ask, '[a']sk; dial 'aks
Function: verb
Inflected Form(s): asked /'as(k)t, '[a']s(k)t, 'ask; dial 'akst/; ask·ing
Etymology: Middle English, from Old English Ascian; akin to Old High German eiscOn to ask, Lithuanian eiskoti to seek, Sanskrit icchati he


 

چهارشنبه 21 آذر1386 ساعت: 10:43

توسط:hamid roshangar

 

پنجشنبه، 9 مرداد 1382
حل معمای عشق؟

تئوريهايی مانند گياه عشقه و عربی بودن اين واژه را به باور اينجانب ديگر بايد به نظر شک وترديد نگريست.

عشق به احتمال قريب به یقين کلمه ايست فارسی مشتق از ريشه ای اوليه کلمه ای هندو اروپايی با تلفظی شبيه
ais (اميدوارم روی کامپيوتر شما درست ديده شود. به هر روی ايس تلفظ ميشود) که ريشه واژه نورديک اسک با زير الف و انگليسی اسک با زبر الف به معنای خواستن٫ تمنا٫ و نيز اعلام پيوند زناشويی ميباشد.

اين کوتاه نوشتم شايد نام اين حقير نيز در حافظه تاريخ بعنوان عوام الناسی در ادبيات و زبانشناسی که با شوری بسيار رازی را ناخواسته کشف کرد. که در اصل اين وظيفهء استادان محترم ادبيات و زبانشناسی و شاعران قد و نيمقدی بود که قرنهاست ديوانهای قطور خود را با عشق و عاشقی پر نموده اند. گرچه بسيار بی آنکه بدانند اين واژه چيست و به چه معناست! آيا به راستی سرگردانی ما ايرانيان در بادهء عشق از اين نيست؟ آيا هنگاميکه تمايل به قتل نفس (عشق شهادت) را ابعادی بيمارگونه می بخشيم يا افلاطونوار از هر آنچه زيباست دوری ميکنيم٫ از اين نيست که از اين واژه برای پوشاندن نواقص عقلی و احساسی خود سوء اسفاده ميکنيم؟

باری٫ بر اين باورم که به قول سهراب سپهری چشم ها را بايد شست. اما مانند او بر اين باور نيستم که با فشردن چشمان خود در خم شدن علف در نسيم تکبيره الاحرام ببينم. بر اين باورم که بايد ساده هرآنچه را که هست از دريچه حس ديد و با ملاک نيازهای طبيعت انسانی سنجيد. آنگاه خواهيم دانست که چرا عشق تنها و تنها به معنای تمنای دو انسان مفرد است برای به هم پيوستن وزوجی کامل شدن. که فرد کامل نيست مگر با همدلی از جنس مخالف که روز دستش بگيرد و شب به آغوشش کشد. خواهيم ديد که آنچه که در اشعار بسياری از شاعران ما آمده است نه تنها عشق نيست بلکه بيان گذر احساسی شاعر به دنيای کهنسالی و غيبت عشق است. به گفتهء جلال الدين رومی حلق حيا را بايد دريد تا دانست که بدانيم که هر عشقی عشق نيست٫ حتی عشق او به شمس تبريزی! عشقهای ديگر را بايد نامی ديگر جست در خور معنی شان!

آيا جرات اين کار را داريم؟

در اينباره گفتنی های ديگر دارم که در راه است.
حميد روشنگر

http://hamid-roshangar.persianblog.ir/1382_5_hamid-roshangar_archive.htm

 

 

کالبد شکافی واژه های زبان فارسی، آیین و دین

 

شماره ی نوشته : ۲ / ۸

 

مجتبا  آقایی

 

«آيين» و «دين»

 

يكي از دوستان، در ترجمه‌ي يك متن انگليسی، عبارت zurvanism را به «آيين زرواني» برگردان كرده بود. من، معترضانه از او درخواست كردم تا نمونه‌اي از «آيين»هاي ويژه‌ي زرواني را برايم شرح دهد. ناگفته پيداست كه درمانده شد؛ زيرا، «زروان‌باوري» معماي پيچيده‌اي در دل باورهاي كهن ايراني است و هيچ‌كس نمي‌تواند در پاسخ به اين پرسش، حتا يك نمونه از «آيين»هاي ويژه‌ي زرواني را برشمرَد. يعني از اساس ما هيچ «آيين» مختص و ويژه‌ي «زروان‌باوري» را نمي‌شناسيم! ... اين دوست، البته خود را از تاب نينداخت و در پاسخ من، انگشتي در لغت‌نامه‌ي معين گرداند و فاتحانه، نشانم داد كه در آن واژه‌ي «آيين»، به «دين و كيش» هم معنا شده است. من در برابر اين ساده‌انگاريِ بهت‌آور، از او خواستم تا پس از اين واژه‌ي custom را به «دين» و religion را به «آيين» برگردان كند و برجاي «آيين‌هاي نوروزي» از عبارت «دين‌هاي نوروزي» استفاده نمايد!!!  

باری، ‌متأسفانه، دو واژه‌ي «دين» و «آيين» غالباً بسيار بي‌ملاحظه، به‌ عنوان مترادف و به جاي يك‌ديگر به‌كار برده مي‌شوند. مثلآ به جاي «دين اسلام» مي‌نويسند «آيين اسلام» و هيچ توجه ندارند كه اين دو عبارت ناظر بر دو مفهوم جداگانه ـ اگرچه مرتبط به هم ـ هستند. من حتا به چشم ديده‌ام كه برخي پژوهندگانِ مشهور نيز چه در تأليف و چه در ترجمه، اعتنايي با اين نكته‌ي روشن نمي‌كنند و چنان به نظر مي‌رسد كه گاه، محض ايجاد تنوع ادبي، از «آيين» استفاده‌اي نابه‌جا مي‌كنند. و نيز بسيار ديده‌ام كه در توصيف اديان غيرابراهيمي، مثل بوديسم و هندويسم و اديان ايراني، «آيين» را ترجيح مي‌دهند. انگار كه هر چه به جز يهوديت و مسيحيت و اسلام هست، شايستگي به‌ كاربستنِ واژه‌ي «دين» را ندارد! 

«آيين» واژه‌اي است با معاني بسيار زياد و متنوع. اگر به لغت‌نامه‌ي دهخدا مراجعه كنيد از كثرت معانيِ «آيين» شگفت‌زده مي‌شويد. دهخدا، «آيين» را ابتدا به «سيرت، رسم، عرف، طبع، عادت، داب، شيمه، روش، دَيدَن، خلق، خصلت، خو، خوي و منش» معنا كرده است و سپس با ذكر شواهد زيادي از ادبيات كهن فارسي، معاني زير را هم براي واژه‌ي مذكور برشمرده است:  

«شرع، شريعت، دين، كيش، سنت، راه، طريقت / معمول، متداول، مرسوم / جشن سور / شيوه، آهنگ / گونه، صفت، كردار، مانند، سان، آسا، چون، وار، مثل / اندازه، حدّ، عدد، شمار، چند / اسباب، وسايل، آلات، ادوات، ساز، سامان، آمادگي / سزاوار، روا، جايز، مباح / قاعده، قانون، نظم، ترتيب، ضبط، زيج، شرع، ياسا / تشريف، سامان، اسباب / طبيعت، نهاد، وضع، جبلت، فطرت، حالت، چگونگي / آذين، شهرآراي / زينت، آرايش، زيب، زيور / فرّ / ادب، آداب، مراسم / اراده، خواست، خواهش / زيبا، جميل / صورت، طريق ... و الخ.»  

همين كثرت معاني، براي پرهيزِ ما از كاربست نسنجيده‌ي آن كفايت مي‌كند. «آيين» در اكثر موارد، با نمود و بروز و به منصه‌ي ظهور رسيدن و اجراي يك چيز در پيوند است و نه تماميت آن چيز. مثلآ اگر اين چيز پادشاهي باشد، «آيين پادشاهي» به معناي رسم و سنت و صفت و حتي زيب و زيور ويژه‌ي پادشاهي است و نه خود پادشاهي: (مزن رآي جز با خردمند / ز آيين شاهان پيشين مگرد). بر همين منوال، اين چيز اگر «دين» باشد، معناي آن تجليات عيني، مثل شريعت و مراسم عبادي و احكام عملي است و نه محتواي دين به معناي اعم آن: (سپاهش همي خواند آفرين / كه اين است پيمان و آيين دين).  

جالب است كه مشهورترين مشتق اين واژه يعني «آيينه» دقيقآ با نمود و بروز يك چيز در پيوند است. البته در ادبيات پهلوي، «آيينه» عمومآ به معناي منوال و حالت و گونه به كار رفته است. ساير مشتقات واژه‌ي «آيين» نيز كه در زبان فارسي كاربرد دارند، هيچ دخلي به «دين» ندارند. مثل «آيين دادرسي» و «آيين‌نامه» و «هر آينه».  

جان كلام اين‌كه نارواست اگر واژه‌ي «آيين» را براي اشاره به تماميتِ يك «دين» به‌كار ببريم. برای مثال، اگر بگوييم «در آيين يهوديت، توحيد زير بناي هر گونه تفكري است» يا «در آيين زرتشت، اهريمن سر منشاء هر گونه پليدي است»، اشتباه كرده‌ايم. اما اگر بگوييم «در آيين مسيحي، غسل تعميد جايگاه ويژه‌اي دارد» يا «در آيين‌هاي اسلامي هيچ عملي با حج برابر نيست»، بر خطا نرفته‌ايم.

در خاتمه، شما را به افسون ابياتی از حافظ مي سپارم كه بس سنجيده و سخته و دانسته از اين واژه استفاده كرده است:

بر دلم گرد ستم‌هاست خدايا مپسند / كه مكدر شود آيينه‌ي مهرآيينم

به باغ تازه کن آيين دين زرتشتی / کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

 

از: به یادگار www.Myths.ir

 

 

کالبد شکافی واژه های زبان فارسی، درباره ی فعل کردن و کرمان

 

شماره ی نوشته : ۵ / ۸
 
 دکتر فریدون جنیدی
 
درباره ی فعل «کردن» ، پسوندهای مکان ِ ساخته ی آن و نام شهر «کرمان»
 

در زبان هاي ايراني يك ويژگي هست كه درآن با پيوند ميان دو يا چند واژه، واژه ی ديگری ساخته مي‏شود و اين ويژگي در زبانهاي اشتقاقي ديده نمي شود .

مثلن  واژه ی " كاروانسرادار "  از سه بهر كاروان، سرا و دار تشكيل شده است و اگر به بخش كاروان آن نيز بنگريم، آن نيز خود از دو بخش تركيب يافته است ( كار + وان )، زيرا كه درکنار همين كاروان دست کم  واژه  ديگری را به نام ساروان  داريم و  بخش پایانی و مشترك این دو ( یعنی وان)، از واژه های سار و كار جدا است و آشكار مي‏سازد كه كار نيز در واژه ی کاروان خود  واژه اي جداگانه است .

پس با اين حساب كاروان‌سرادار واژه اي است مركب از چهار بخش  و کاروانسراداري پنج بخش دارد.

بسياری  از واژه‏های  زبان فارسي که يك بخشی به نظر مي‏آيد خود از دو يا چند بخش تشكيل گرديده‏ است .

مثلا واژه ی  اندرز در اوستا به گونه ی هن درز han-dareza  بوده است كه بخش نخستين آن یعنی  "هن " گونه ی  ديگری  از واژه ی " هم " است و بخش دوم آن "درز " كه همين واژه ی درز امروزی ( به معنی شکاف جامه که دوخته باشند) است و در واژه ی مركب "درزيگر" به معنی خیاط  نيز بر جاي مانده است. هندرز به معني دوختن و پیوند دادن تجربيات گذشته كسي به آينده ی شخص ديگر و در واقع به معنی وصیت می باشد. (١)

واژه انباز به معني شريك،  از دو بخش "هم" و "باز"  تشكيل شده و «هم» با تبديل م به ن به گونه ی

 

هنباز و با تبديل هـ به الف به گونه انباز در آمده و در اصل به معني دو يا چند كس است كه در كاري هم باز هستند و با هم حرکت مي‏کنند .واژه ی " هم " در واژه ی  انجمن نیز به چشم مي‏خورد كه در اصل هن گامن بوده است كه بخش دوم آن از ريشه ی "گم " اوستايي به معني آمدن است و هنگامن يا انجمن به معني كساني است كه با هم همگام هستند .

واژه ی زَ بَر (مخالف از زیر به معنی از بالا) کوتاه شده ی " از بر" می باشد که در پهلوی " هَچ اَپَر"  بوده است که خود در اوستایی به صورت هچا اپائیری بوده است ( هچا به معنی از و اپائیری به معنی بالا)

با این مقدمه چینی درباره ی واژه هایی که به ظاهر یک بخشی و در واقع مرکب می باشد می پردازیم به بررسی « فعل کردن » در زبان فارسی :

در زبان هاي كهن ايراني چون اوستا و فارسي باستان، ريشه ی " كن"  به معني  كندن به كار مي‏رفته است و " فركنتن " يعني آغاز کردن به ساختن ساختمان يا شهر که  در " نامه شهرستانهاي ايران " نیز  آمده است(۲) و با تبديل ن به ر، " كردن"  نيز به معني ساختن بسيار كاربرد داشته است.

اکنون باید دید که چرا کاربرد " كندن " و سپس " كردن "  به جاي ساختن مرسوم بوده است ؟

نخستين خانه‏هايي كه بشر يا لااقل نياگان دور ايرانيان براي خويش ساخته‏اند، با كندن در زمين و كندن غارهاي دستكرد همراه بوده. تبر يا كلنگ سنگي ِيك سد هزار ساله ی  ايران كه اكنون در موزه ی ايران باستان نگهداري مي‏شود نشانه ی آشكار ِ كندن براي ساختن خانه است و در نزديكي میمند كرمان نيز هنوز خانه‏هاي كنده شده از دوران دور براي فرزندان امروز به جاي مانده است .

اکنون با آوردن چند مثال ، صورت ديگر واژه ی كردن را در معنی ساختن  بررسي می كنيم تا بتوانيم به واژه ی  " كن " بازگرديم.

نام شهرستان دارابكرت با تخفيف ت به دال به گونه ی دارابكرد و آنگاه دارابگرد و سپس دارابجرد درآمده است که به معنی  شهري است  كه دارا آن را كرد (یعنی ساخت) و به همين صورت نام هاي ديگری را نیز چون دستجَرد، ويروجَرد،  بروجَرد و مثل آن ها در فارسي دري داريم كه معرب شده ی  دستگَرد، ويروگَرد،  بهرامگَرد و غيره است .

سپس همين پسوند گَرد فارسي، در زبان خويشاوند خود یعنی  روسي به گونه ی گراد به معني شهر در آمده است و با تركيب با نام هاي تازه،  نام هايي مانند لنينگراد و استالينگراد را ساخته‏است. شهر بلگراد پايتخت يوگسلاوي سابق  نيز به زبان صربي به صورت بئوگراد است كه بخش اول آن همان بَغ فارسي به معني ايزد است كه در واژه ی  بغداد نيز ديده مي‏شود و در زبان روسي به صورت بُغ. در توراني بَك يا بَگ يا بيك، در انگليسي بیگ (big) به معني بزرگ باقي مانده است و در نام برخي جاهاي ايرانشهر صورتي ديگر به خود گرفته : چون كوه بغستان كه امروزه بيستون تلفط مي‏شود و شهر بغدخت كه بيدختش مي‏خوانيم و شهر بجستان كه درآن بغ به بج تبديل شده است.  بدين ترتيب معني بلگراد در واقع  همان بغ كرت،  ايزد كرد، خداداد و يا بغداد است !

  ايرانيان كهن هنگامي كه از ايران ويج (مرکز ایران و جهان) به ديگر جاها مي‏رفتند انديشه و زبان و آيين هاي خويش را نیز با خود به مرزهاي جديد مي‏بردند و برخي از نام هاي كهن در شهرهاي اروپايي معني در زبان فارسي دارد. پسوند گارت در شهر اشتوتگارت آلمان نيز همان گَرد و كَرد ايراني به معني شهر است و بخش نخست آن نيز یعنی "اشتات" يا "ارشتات" نام يكي از نيروهاي مورد ستايش در ايران باستان است كه از او به معني افزاينده و پروراننده جهان و كلام راستين ياد شده است(٣) و نيز همين " اشتات"  نام روز و نگهبان روز بيست و ششم هر ماه در گاهشمار ايرانیان باستان و زرتشتيان امروز است و يكي از نيايشگاه ‏هاي زرتشتيان كرمان نیز كه امروز درآن شمع روشن مي‏كنند زيارتگاه "شاه اشتاد ايزد " است كه به گويش كرمانی" شاه اشتريزد" خوانده مي‏شود.

اكنون از واژه ی  كَرت  و  گَرد  به واژه ی " كن "  باز ‏گرديم .

 

واژه ی کن در كَنت پهلوي به معني شهر است و از جمله در" سمركنت " كه كم كم به گونه ی سمرقند در آمده است، باقي است و در توراني با تخفيف ت به دال به گونه ی " كند " به معني ده يا روستا رواج دارد و همين تلفظ توراني با افتادن ميانوندِ «ن» به گونه ی " كد " در واژه ی مركب كدخدا به معني بزرگ و صاحب ده  برجاي مانده است و معني ده را مي‏دهد و واژه ی " كديور"  يعني باغبان، كشاورز و ده نشين

 

 نیز از آن درست شده است، همچنین به معني خانه در واژه ی مركب كدبانو در زبان فارسي زنده است  كنت به گونه ی " قند " در سمرقند  و قندهار و  به گونه ی " جند " در بيرجند و به گونه ی " زند " در هرزند و به صورت " گنج " در گنجه و شهر گنجه ی قفقاز و اورگنج شمال خراسان بزرگ و به صورت "

 

غند " در ازغند خراسان و برخي از شهرها و روستاهاي ايران هنوز  زنده است .

روستاي بزرگ و نامدار " كن " در شمال غرب تهران در پيوستن به حرف صدا دار پس از خود دال انتهايي خود را نيز نشان مي‏دهد و هنوز نيز اهالي كن با صفت يا نام كَندي مشهورند كه دال آن در برخورد به حرف صدادار «اي» خود را نشان مي‏دهد. یعنی روستاي كن تهران پيش از اين همان «كند» بوده است كه دال آن به مرور افتاده و اکنون كن ناميده مي‏شود.

گونه ی كَنت اين واژه، در زبان انگليسي به صورت كانتري درآمده است به دو معني كشور و روستا، كه اولي بزرگترين مجموعه در يك ميهن و دومي كوچكترين مجموعه در كشور است.

اکنون به تغییرات کن در واژه های گوناگون نگاهی می اندازیم :

گاه كَن به شَن بدل مي‏شود و شن به معني خانه در واژه ی  مركب گلشن يعني جايگاه گل هنوز زنده است و در زبان آذري شَن به معني خانه ی زنبور عسل رواج دارد كه در برخي جاها آن را شان يا شانه مي‏خوانند. روستاي بَغ شَن در نيشابور به معني خانه ی بغ يا ايزد يا مهتر نیز يك مورد ديگر از نام هايي است كه شن در آن زنده است .

با تبديل ك به خ : در واژه ی مركب گلخَن و با تبديل خن به خان و خانه : در واژه ی گلخانه

با تبديل شن به شان : در كاشان، كوشان ایرنشهر، شاندرمن، شانديز، لوشان رشت و آشيانه.

با تبديل شان به كان (به عنوان پسوند و به معني جايگاه و خانه): در آتورپاتكان (جايگاه آتورپات)که واژه ی  آذربایجان عربی شده ی آن است (به معنی جایگاه نگهبان آتش)، خاركان شيراز، جوكان فيروزآباد و چاه بهار.

گان:  در گريگان مشهد، گرگان، تويسرگان و كوهگان جيرفت.

جان : در سيرجان، لاهيجان و دمنجان نيشابور .

زان : در گلزان خوی، كوزان خوي و لويزان تهران .

دان : در قندان، نمكدان، همدان، هوشدان بندرعباس .

تان : در هگمتانه، اكباتان و كوتان بيجار .

ستان : در گلستان، بوستان، اردستان و اهرستان يزد .

ران : در چمران ساوه، شمیران، سميران همدان، كسران همدان .

لان : در كولان خوي و سنندج، لانه، كسلان ميانه و كسيلان مهاباد .

سان : در سانتيز زنجان، سان يان ميانه، سان بران اهر، كسان مشهد .

خان : در خانه، خانه كردستان و كوخان سقز.

هان : در كوهان شاهرود و اصفهان و دماوند، سپاهان، ماهان (۴)،  اردهان ارمنستان و سُبهان دامغان (۵)

يان : در كويان آباده، اَب يان نتنز، كرديان جهرم و مشهد و تهران، گل يان قوچان و تويسركان و سنندج و شيراز و شاهي. .اكنون كه اين صورت ها را كه همگی پسوند جا و مكان است و برابر با قوانين زبان قابل تغيير به يكديگرند، ديديم، به برخي تغييرات ديگر نیز اشاره بايد كرد :

گ قابل تبديل به و است، مانند : گشتاسب و ويشتاسب، گل و ول و ويتارتن پهلوي و گُذاردن ...

پس گان قابل تبديل به وان است كه آن نيز به معني جايگاه در شهروان ارمنستان ، سيروان كردستان، ايروان قفقاز ، سراوان و مريوان كردستان، كردوان كرمان، شيروان قفقاز، دوان بوشهر، گيلوان زنجان و گريوان بجنورد ديده مي‏شود . وان به معني جايگاه و خانه در واژه ی فارسی ايوان نیز به كار آمده است.

وان با تبديل آ به اي به صورت وين در مي‏آيد كه در قزوين، خوروين، وينه ی كرمانشاه، ويني ِ سپاهان و وينق تبريز زنده است .

ن قابل تبديل به ل است و از اينجا وين به ويل تغيير شكل مي‏دهد كه در فرانسه به معني شهر است و واژه‏هاي ويلاژ فرانسه و ويلا و نيز ويليج انگليسي از آن برآمده (۶)و همين واژه ی در اردبيل (= ارد ويل= شهر اَرد)(۷) و هرز ويل گيلان، ويله در شاه آباد و سنندج، لَوَند ويل درآذربايجان شرقي و اَر ويل و ارويلَه كردستان غربي هنوز كاربرد دارد و همين ويل با تبديل و به ب در اربيل و  به صورت بُل در كابل و زابل و به صورت پُل به معني شهر در يوناني آكروپل و آگروپليس ... درآمده است .

بازگرديم به هان كه در آن نيز ن قابل تبديل به ل است پس هال نيز به معني جايگاه است و چون آن كه مي‏دانيم hall انگليسي همين معني را دارد.

این واژه اکنون در اردهال (ارد + هال = جايگاه ارد) كردستان(۸) هنوز وجود دارد و به گونه ی هول نيز در هولير كردستان غربي بر زبان مي‏آيد .

گونه اي ديگر از هول، هوش است howsh  (۹) كه در هُوش تويسركان و بروجرد، هوشجان شهر كرد، هوشدان هرمزگان، و  نيز به معني سرا و حياط خانه در كردي و لري و نيز به صورت اوشو owsho به همين معني در آباده است. اين هوش نيز همانست كه در انگليسي هاوس خوانده مي‏شود  و جالب اين است كه بدانيم به همين تلفظ ِ انگليسي آن نيز دو روستا در مشهد و فردوس خراسان داريم .

واژه ی ‏هان با تبديل ن به م به صورت هام يا هوم home انگليسي درآمده كه همان خانه است و در ايران نيز در هومدان چاه بهار، هومه بروجرد و هومان اصفهان برجاي مانده است .

باز و به ف تبديل مي‏شود و وان را به فان دگرگونه مي‏سازد و فان به معني جايگاه در گيفان بجنورد ديده مي‏شود و باز فان به فون تغيير شكل مي‏دهد كه در تيسفون باستاني برجاي مانده است .

باز ك تبديل به غ يا ق مي‏شود و كان را به غان يا قان بدل مي‏سازد و اثرش در گيرفان سيرجان، دامغان، نوغان فريدن و مشهد، وَرَ قان تهران، سلمقان بجنورد و وَزرَ قانِ ميانه و اهر ديده مي‏شود.

باز دان به دين مبدل مي‏شود و دين به معني جايگاه در خوردين تهران، وردين اهر (وردين بالا و وردين پايين)و  وركندين بيرجند وجود دارد.

دان به دون تبديل مي‏شود و دون در زبان ارمني به معني خانه است و نيز در بسياري از گويش هاي ايراني دون به جاي دان به كار مي‏رود، چون قندون، نمكدون ... و نيز خاردون سيرجان و جيرفت .

ران نیز به رام دگرگونه مي‏شود. مانند  در رامهرمز =  شهر هرمز، رامشیر، رامجرد شيراز، رامجون سيرجان و راميان گرگان

باز رام به روم يا رم تبديل مي‏شود كه در سميرم، تارم (طارم)، رُمان سيرجان و رُمك تنكابن ديده مي‏شود و اين همان room  انگليسي به معني اتاق است !

پیش از آن که نشان دهیم که واژه ی «کرمان» جمع كرم نيست و پسوند آن مان به معني جايگاه و ميهن و جاي ماندن است .لازم است که به گونه اي كوتاه به بررسي برخي نام شهر هاي ايراني بپردازيم كه بنا بر ظاهرشان برای آن ها  معنايي ای تصور كرده‏اند .

از نام هاي مشهور يكي همدان است كه بنا به ظاهر، آن را همه دانا يا همه دان معني مي‏كنند كه نشانه از دانايي همه مردمان است. اما مي‏دانيم كه آن نام در آغاز هگمتانه بوده است و به مرور روزگار به همدان تبديل شده است .

ديگر نام تبريز است كه ظاهرن از تب و ريز  تشكيل شده است و افسانه‏ها ساخته‏اند كه يكي از زنان خلفا تب داشته و تبش در اينجا ريخته است و بدين روي اينجا را تبريز مي‏گويند !

استاد دانشمند يحيي ذكاء در گفتاري دل پسند روشن مي‏دارد كه اين واژه در اصل گرمرود معني مي‏دهد و چون گفتار ايشان تا آن جا كه من مي‏دانم هنوز در جايي به چاپ نرسيده است، از داخل شدن به جزييات آن خودداري مي‏كنم .

بسياری از اين نام ها هست كه ظاهر آن ها معني را دگرگون مي‏سازد، مثل رقاصان گناباد كه آن را  رقصندگان و بازيگران معنی کرده اند، اما روشن است كه اين نام " رَغاسان " است که در آن سان همان پسوندی  است كه پيش از اين در معنی مکان ديديم  و " رَغ " در زبان اوستائي  فروغ  و روشنائي است و  بر روي هم جايگاه فروغ  و روشنائي معني می دهد.

ديگر دامغان است كه به ظاهر جمع مغ است، اما چون این نيست و غان همان پسوند كان به معنی جايگاه می باشد.

ديگر، نام ماهان كرمان است و پيش از اين نيز گفته شد و پسوند آن هان است و واژه جمع ماه نيست زيرا كه يك ماه بيشتر نداريم .

از اين مثال هاي كوتاه به خوبي مي‏توان پي برد كه كرمان نيز چون آن كه در كارنامه اردشير بابكان آمده است جمع كرم نيست و پسوند آن مان به معني جايگاه و ميهن و جاي ماندن است .

ميهن در اوستا مَئِيثَنَ (maēthana) آمده است و به گونه پسوند در نام برخی شهرها ديده مي‏شود. از آن جمله نام باستاني شهر خمين است كه هومئيثن به معني ميهن خوب يا ميهن نيك و جايگاه نيكو است.

همين واژه به صورت ميتن در فرميتن كرمان برجاي مانده است و با تبديل ت به ه  به صورت مئيهن و ميهن درآمده است كه بيشتر با مان همراه است . فردوسی می گوید:

كه شاه جهان است مهمان تو / بدين بينوا ميهن و مان تو

ميهن و مان نيز جايي است كه پس از كندن و كرتن و كردن و ساختن در آنجا مي‏نشسته‏اند و مي‏مانده‏اند و معني نشستنگاه و اقامتگاه دارد و مان بخش دوم واژه كرمان را تشكيل مي‏دهد(١۰)  و در اين جا به سخن آغاز اين گفتار برگرديم كه كرمان نيز مانند بسياري از نام هاي ايراني از دو بخش برآمده است و اکنون که معنی  بخش پاياني آن را دانستيم،  مي‏بايد به معني آغازين آن بپردازيم !

اين کار را با آوردن  جدولی از نام اماکن که با  كوران كه نام چهار روستا در سراوان ،اروميه، شهركرد و مهاباد است آغاز می گردد انجام می دهیم :  (و اكنون ديگر به خوبي مي‏دانيم كه كوران جمع كور نيست)

كوران در سراوان، اروميه، شهركرد و مهاباد

كوشان در ايرانشهر

كوگان در خرم آباد و بندرعباس

كوزان در فومن

كوسان در مشهد

كويان در آباده

كوتان در بيجار

كوجان در اصفهان و اهر

كوخان در سقز

كولان در كرمانشاه، خوي و سنندج

كوهان در شاهرود، اصفهان و دماوند

كوه گان در سراوان، كوهوگان در جيرفت !

بررسي اين جدول آشكار مي‏كند كه همه ی اين نام ها در پيشوند كو يا كوه مشتركند، زيرا كه كوه و كو دو تلفظ از يك واژه‏اند، چون آن كه شاه و شا(١١) و بنابراين تمام نام هاي اين جدول يك معني دارند و آن زيستگاه يا جايگاهي برفراز كوه است .

كوه - گر

در اوستا دو واژه براي كوه هست : يكي كئوف (kaōfa) به دبير  اوستايي kaofa   كه آن به معني كوه يگانه، يا كوهي مخروطي و كله قندي است.(١۲) اين واژه در پهلوي كهن به صورت كُوپ (kōp) به دبيره اوستايي در آمده است كه هنوز در چند واژه صورت كهن خود را نشان مي‏دهد :

١.      كُپه : كپه خاك يا سنگ كه كوه كوچك خاكي يا سنگي باشد .

۲.   شيرِ كُپي : در شاهنامه از شيري به نام شير كُپي نام برده مي‏شود كه برخي آن را با ( با فتح ك ) مي‏خوانند و درست نيست و اين همان شير كوهي است كه كوچك تر از شير دشت است و اكنون نيز در برخي جاهاي جهان زندگي مي‏كند. اين شير خطرناك به دست بهرام چوبينه در توران كشته شد.

٣.   لاله كُپّي : نام ايراني شقايق(١٣)است كه در نيشابور هنوز به صورت لَلَ كُپي (lala-koppi) به زبان مي‏آيد.  كه تلفظ عمومي آن در ايران، لاله كوهي مي‏باشد .

همين واژه در پهلوي به گونه ی كوف (kōf) درآمده كه هنوز بر نام شهر كوفه زنده است(١۴)

واژه ی دومی كه براي كوه هست،  گئيري (gairi) به دبيره ی اوستايي gairi كه براي سلسله كوه يا رشته كوه به كار مي‏رفته است .

اين نام در پهلوي به گونه ی  گَر درآمده و در واژه ی پيشخوارگر يا كوه پتيشخوار برجاي مانده است. واژه

 

ديگري كه اين نام را در خود دارد گرشا يا گرشاه است كه لقب كيومرث باشد، زيرا كه كيومرث پادشاه كوه نيز ناميده مي‏شد .

چون ر قابل تبديل به ل است، اين واژه را گلشاه نيز مي‏خواندند كه برخي از نويسندگان آنرا با كسر گاف خواندند و چون آن را به عربي ترجمه كردند ملك الطين شد، باز آن كه درست با فتح گاف است كه ترجمه ی عربي آن ملك الجبل است .

نام  ديگری بر شهر ديگری در ايران هست كه مؤيد اين سخن است، و  آن گلپايگان باشد . امروز ما بهر نخست اين نام را گُل مي‏خوانيم اما روشن است كه آن نيز گَل به فتح گاف بوده است و در همه كتاب هاي جغرافيایی  قديم كه به زبان تازي نوشته شده آن را با فتح گاف ضبط كرده‏اند. و گَل همان گَر است و  اكنون نيز چند روستا و شهر در ايران هست كه نام گَر را همراه خود دارند چون :

گردنه به معني كوه يا فراز كوه

گرنيه در نيشابور

گريگان در مشهد

گريوان در بجنورد

گركان در اراك و خرم آباد

گريفان در سيرجان

گرگان در كرمان

خوشبختانه با نام گركان زادگاه شيخ ابولقاسم گركاني همه آشنايي دارند و هنوز با فتح گ (و حتي فتح  ر garakaan) خوانده مي‏شود و از آنجا كه گَر تبديل به گَل مي‏شود چند نام ديگر را كه با گَل آغاز مي‏شود با هم بخوانيم :

گل زاه در خوي

گلپايگان

گل وان در اروميه

گله سرخ در بروجرد

گله كلا در ساري

گل يان در قوچان، تويسركان، سنندج، شيراز و شاهي

گل چال سر در ساري

با مقدمات پيشين،  اکنون دريافت معني اين نام ها براي ما روشن است. با اين حال اشاره ی ديگری  نيز به يكي دو نام  از اين گروه را بايسته مي‏دانم .

نام گله سرخ، نشان از كوه سرخ مي‏دهد، زيرا كه هيچ گله ای از گاو و گوسفند  در جهان سرخ نمي باشد .

بنابراين گله كلا نيز قلعه ای بر فرازكوه است نه جايگاه گله ی گوسفند، زيرا كه در ايران باستان همه ی روستاها گله اي نيز داشتند !

گاف،  سبك شده ی كاف است و بنابراين كل (با فتح ك) گونه ی ديگر و كهن تری  از گَل است كه به جست و جوي آن در برخي از نام ها در ايران مي‏پردازيم :

كل وان در خوي و اردكان (اين نام را با گل وان در اروميه بسنجيد)

كله گاه در بهبهان (با گله سرخ در گله كلا بسنجيد )

گله گاه در ميانه

كليدر(١۵)در نيشابور

سن كليدر در نيشابور

 كليمان در تالش

كليگان در آمل

كله گراز در پشتكوه كه نمي تواند كله ی گراز يا سر گراز باشد، بلكه كوه گراز است .

كله سرا در تالش

كله سر در اردبيل، همدان، زنجان و قزوين كه بي گمان سر كوه یا  بالاي كوه معني مي‏دهد .

كله پشته در تنكابن كه پشته و كوهي است .

و از همه بالاتر كل بلند در تويسركان كه معني كوه بلند را مي‏دهد .

و اكنون نیز نوبت به كله قند مي‏رسد ! و اين لقب قندي است كه چون كوه مي‏باشد. و گر نه، سر قند از آن بر نمي آيد، زيرا كه به بخش پايين آن نيز ته كله قند مي‏گويند  (١۶)

اكنون به زبان هاي فارسي باستان (سنگ نوشته‏هاي هخامنشي و اوستا) بازگرديم كه در اين زبان ها حرف  ل  وجود ندارد و همه واژه‏هايي كه بعد‏ها با " ل  " در زبان پهلوي يا فارسي و كردي و بلوچي و ارمني ... آمد، در آن زبان هاي دور، با « ر» آمده است، پس واژه ی كَل در زماني كهن تر كر (با فتح كاف)

 

بوده است كه از آن نيز مي‏توان در نام چند جاي ايرانشهر نشان يافت :

كرزان در تويسركان (با گل يان در تويسركان بسنجيد )

كركان در اراك، ملاير و بندر انزلي

كرگان در هرمزگان، تبريز، اردبيل و خرم آباد

كريان در كرمانشان و هرمزگان (با گل يان تويسركان بسنجيد )

و بالاخره كَرمان ! به معني شهري بر فراز كوه يا ميهن كوهستاني .

در زبان پهلوي اين نام به دو گونه ی  كَرمان (١۷) با فتح كاف و كيرمان(١۸)با ياي مجهول آمده است، اما به دليل افسانه ی دروغي كه در كارنامه دروغ اردشير بابكان آمده، و اين شهر زيبا و آرام را مسكنِ كرمِ

 

 دروغين معرفي كرده‏اند، كم كم تلفظ كَرمان با فتح كاف فراموش شد و ِكرمان با كسر كاف مشهور گرديد كه هم اكنون نيز چون این  است.  اما روشن است كه دو گونه تلفظ پهلوي اين واژه به دلیل افتادن يكي از آواها در واژه ی اوستايي ( گئیر )  است :

 نخست : كرمان karmān  که درآن آواي « اي»  از " گَئير "  افتاده است .

دوم : كيرمان kirmān كه در آن آواي « اَ» از گئير افتاده است.

براي گونه ی نخست، شاهد ديگری در ايران داريم و آن نام كوه كركس است كه با فتح «ك» خوانده مي‏شود. برخي براي معني نام كركس بنا را بر ظاهر آن گذاشته و مي‏گويند كه اين كوه جايگاه كركس پرنده ی گوشتخوار بوده است، باز آن كه روشن است كه كركس در همه جاي ايران و جهان هست و نه تنها در يك كوه.

پس بخش آغازين اين نام، یعنی  كر همانست كه در گر و گرشاه و پتيشخوارگر ديديم كه خود معني كوه را دارد و اگر بخش دوم آن، یعنی  كس كه در گذشته «كِه» خوانده مي‏شده است به معني كه و كوچك باشد، كوه كركس را با كوه بزرگي در نزديكي آن سنجيده‏اند. ( و اگر كس در اين واژه همان كث در نام اخشيكث (شهري از استان خراسان شمال) باشد، بايد به دنبال آن رفت و اين جا جاي پرداختن بيش تر به آن را نداريم ).

براي گونه ی دوم مثال هاي فراوانی برای  تبديل گ  به س هست كه « گير» را به گونه ی سير در مي‏آورد و شگفتا كه سير به معني كوه در اين نام ها نيز ديده مي‏شود :

سيروان در بيجار كردستان

سيروان در بيرجند

سيرگان در چاه بهار و سروان

سيركن در اراك

سيرجا در چاه بهار

و بالاخره سيرجان كه درست به معني كرمان است با تلفظي ديگر !

و اين سير همان است كه در گرمسير، كوه گرم( قشلاق) و سردسير، كوه سرد(ييلاق) برجاي مانده است .

در زبان هاي ايراني " اي " قابل تبديل به " است،  مثل واژه هاي قير و قار، افتيد و افتاد، كوجي و كجا و . .. . و  به پيروي از اين قانون ِ تبديل است كه " سير " به معني كوه در زبان ارمني به گونه ی " سار " خوانده مي‏شود و سار در ارمني به معني كوه است و همين سار است كه به گونه ی پسوند در كوهسار نيز به زبان مي‏آيد و نام گرمسار به عنوان شهري در كنار كوه گرم هنوز اين پسوند را در خود نگاه داشته است.

سير نیز  به شير بدل مي‏شود : در «شيران بر آفتاب» شهر كرد (كوه‏هاي آفتاب رو )، شيرك (كوهك) بيرجند،  شيروان درست به معني كرمان،  و نيز نام كهن گواشير،  شيرآهن (كوه آهن) بندرعباس و شیرپلا در تهران.(١۹)

 سير به جير بدل مي‏شود و در نام جيرفت ديده مي‏شود

و جير به جار : در روستاي جار اصفهان، جاران رشت، جارو (كوه كوچك) در تهران و اهواز .

جار به چال : در كلك چال، سير چال، توچال تهران (قله‏هاي شمال تهران )، كپور چال بندر انزلي و شالينگ چال بابل، چالوس (كه تنها شهر كناره درياي مازندران است كه كنار كوه قرار دارد) چاله زرد مشهد، چاله سياه اهواز، چال دره شاه آباد و به ويژه گردنه و كوه مشهور چالان چولان بروجرد(۲۰)

 بازگرديم به واژه كر :

در زبان هاي ايراني كاف، نرم نرمك به گاف تبديل شده است مثل : لشكر، لشگر و سك، سگ و پروانكان و پروانگان ... و چون واژه ی كر در نام شهر کرمان  هنوز به گر تبديل نشده است مي‏توان داوري كرد كه اين نام كهن تر از دوراني است كه زبان اوستايي در ايران رواج داشته است و تمدن و فرهنگ كهن ِ  پيش اوستايي ِ آن بر تپه‏هاي خبيس آباد (شهداد)، ابليس و يحيي، نشانه ی اين كهنسالي و ديرينگي است و چه بسا كه درآينده تپه‏هاي باستاني ِ بيش تر با تمدن و فرهنگ كهن تر نيز در اين بخش از ايران زمين پيدا شود !  اين قدر هست كه در تپه يحيي نشانه‏هاي خطي يافت شده است كه چهارسد سال از كهن ترين خط سومري كهن تر است و باستان شناسان تيزنگر را وامي دارد كه به افسانه اي كه غربيان پيرامون پديد آمدن خط در سومر پرداخته‏اند ژرف تر بنگرند !

اينك جاي آن دارد كه به نوشته تاريخ نويس بزرگ كرماني افضل الدين ابو حامد كرماني كه وقايع سده ی هشتم كرمان را نوشته است بنگريم : « نوبت دولت سامانيان، ابوعلي الياس را كه از عيار پيشگان خراسان بود به كرمان فرستادند و وي سي و هشت سال متصرف كرمان بود و باغ شيرگاني بالياباد، سراي اندرونا را بنا كرد و خندق «قلعهء قره» و «قلعه نو» و بعضي از بناهاي كهن از بناهاي اوست ».

 

بررسی  اين سخن نشان مي‏دهد كه دو قلعه در كرمان بوده است. يكي تازه ساخته به نام قلعه نو و ديگري قلعه اي كه از گذشته باقي بوده است به نام قلعه ی كهن. اين قلعه ی كهن در سخن،  نخست با نام قلعه قره آمده است و واژه قره در اين نام، قراي تركي به معناي سياه نيست زيرا كه اگر چون آن بود قلعه ی مقابل آن مي‏بايستي آق قلعه يا قلعه سفيد ناميده شود و اين قلعه قره ، چيزي جز قلعه ی كر (با فتح

 

كاف) نمي تواند باشد، زيرا كه در زبان كرمانيان نيز چون كردستان و افغانستان و برخي جاهاي ديگر ايرانشهر آوايي ميان ك و ق از گلو درمي آيد كه اين دو را به هم نزديك مي‏كند و قلعه كر كه در گذشته‏هاي دور ساخته شده، قلعه اي است كه بر فراز كوه ( يا كر ) ساخته‏اند !

افضل كرمانی در اين سخن،  از باغ شيركاني نيز نام مي‏برد كه گونه ی ديگری  از سيرگان و سيرجان است، باز به همان معني. کرمان ( یعنی میهن کوهستانی ) است. (۲١)

و اكنون بايد ديد كه فردوسي از یک بناي كهن در كرمان چه گونه ياد مي‏كند ؟

يكي دژ بكردند بر تيغ كوه / شد آن شهر با او، همه همگروه

و اين همان دژ كهن است كه از فراز كوه  خاموش به شهر امروز كرمان مي‏نگرد و در نگاه خاموشانه اش هزاران رمز و راز و هزاران غم و درد و سوز و گداز نهفته است !

 

░░░░░

 

پی نوشت ها :

 

١- اندرز به معني وصيت امروز است و در پهلوي به گونه »هندرز» به همين معني به كار رفته است. در شاهنامه نيز اندرز‏ها همواره در هنگام مرگ كسان صورت مي‏گيرد. اما چون اندرز همواره با پند همراه بوده است، امروز نیز به معني پند به كار مي‏رود.

۲- شتريستاني سمركنت راد كايوس اي كواتان بون فركنت. سياوخش اي كايوسان بفرجامنيت : یعنی  شهرستان سمرقند را كاووس پسر قباد پي نهاد ( پي کند ) و سياوش پسر كاووس به پايان رسانيد .

٣- نگاه كنيد به يشت‏ها، بند آخر رشن يشت و نيز زروان سنجش زمان در ايران باستان  برگ ١۰۸.

۴- در اين جا روشن مي‏شود كه نام ماهان كرمان جمع ماه نيست .

۵- آمارگران اين واژه را به صورت سبحان عربي نوشته‏اند.

۶- جالب توجه است كه ويل نيز همچون كن و كنت و كانتري در انگليسي و فرانسه به معني شهر، روستا، و خانه به كار مي‏رود .

۷-  (ارد) نام بيست و پنجمين روز ماه و نيز نيرو ی حافظ خانواده و عفت عمومي است كه در اوستا (اشي) در پهلوي (ارت) در ارمني (استغيك) خوانده مي‏شود .

۸- مقايسه اردستان، اردويل، اردهال (در ارمنستان) و اردهال كردستان. همه آشكارا نشان مي‏دهد كه اين همه (جايگاه ارد) است و اكنون اگر مي‏خواهيد بدانيد كه چه كسانی سال ها كرسي نشين و راهنماي فضل و دانش در اين كشور بوده‏اند به معني سازي واژه اردهال در كتاب ايرانويج نوشته ی بهرام فره وشي یرگ ١۸ بنگريد " واژه اردلان را مي‏توان به صورت كهن تر آن artalaan بازسازي كرد : art- araan و معني آن ايران مقدس می باشد "

۹- دو واژه ی هُول وهُوش فارسي است كه به شيوه عربي نويسي برخي واژه‏ها مثل طوس و طشت و طهران (توس ،تشت ،تهران) هر دو با ح و به صورت حول و حوش در آمده است. اين دو واژه در هيچ يك از فرهنگ هاي عربي معتبر ريشه ندارد و بهتر است كه همان هول و هوش نوشته شود. واژه نخستين يعني هول در خراسان به گونه هَولي يا هَولو به معني حياط است و در لري و كردي و آباده نيز هُوش و اُوشو به همين معني حياط است. در بختياري هال و هوش يا حياط و هوش با هم گفته مي‏شود .

اين كه چه طور از يك واژه فارسي مثل هول جمع حوالي ساخته شده  در عربي نظير فراوان دارد مثلن واژه ی فرعون كه از آن تفرعن و متفرعن برآمد. يا واژه يوناني فيلوسوف كه در عربي فيلسوف شده و ازآن فلسفه و تفلسف و فلسفي بر آمده است و مثال در اين باره فراوان است .

١۰- دكتر باستاني پاريزي نيز در وجه تسميه كرمان به همين جا رسيده است كه اين واژه از دو بخش تشكيل شده است كه بخش دوم آن (مان) است. خوشبختانه وي پس از شكافتن واژه، جاي براي روشن شدن بخش اول كرمان بازگذاشته و گفته است كه تا پيش آمدن معني روشن تر، فعلن  اين معني را مي‏پذيريم (معني پيشنهادي ايشان )

١١- واژه ی  شاه در زبان پهلوي (شا) تلفظ مي‏شود چون آن  كه در نيشابور و بسياري از گويش هاي خراسان و ديگر جاهاي ايران.، كوه نيز در گفتار بسيار مردمان ايراني (كو) تلفظ مي‏شود .

١۲- به زودي در باره كله قند و اين كه چرا به اين نوع قند كله قند مي‏گوييم سخنی خواهيم داشت .

١٣- - بسياري از واژه‏ها از مغولي به فارسي راه يافته است كه ظاهر فارسي نيز دارد مثل (پرچم) كه دم گاو تبتي است و مغولان آن را به نوك نيزه‏هاي خويش مي‏زدند و زوزه ی گرگ مي‏كشيدند و يورش مي‏بردند. معادل فارسي يا ايراني پرچم (درفش) است. پرچم تا سده ی ششم در ادبيات فارسي ديده نشده و با آمدن تيره‏هاي غز و سلجوق و ... اين واژه نيز در ادب فارسي پيدا شد ولي به همان معني دم گاو تبتي. سعدی می گوید:

اگر آدم همين بالا و ريش است / به نيزه نيز بر بسته است پرچم  

ديگر از واژه‏هاي معروف امروز كه از زبان مغولي و تاتاري به ايران آمده چاقو و قيچي است كه چون (چ) در خود دارد شکل فارسي به خود گرفته در حاليكه واژه ی چاقو در تمام زبان هاي ايراني كارد است و دو واژه برابر قيچي داريم : يكي قيچي كوچكی است كه به كارهاي خانگي مي‏آيد و نام آن (ناخن ويراي) است و ديگري قيچي بزرگی است  كه براي بريدن پارچه‏هاي كلفت يا بريدن پشم گوسفندان به كار مي‏رود و آن (دو كارد) است. واژه ی دوكارد هنوز در ميان گوسفند داران كاربرد دارد اما (ناخن ويراي) فراموش شده است .

شقايق نيز از اين دسته نامها است كه از زبان  مهاجمان مغول و تاتار  به زبان فارسي آمده و برابر ايراني آن لاله كوهي است كه كوچكتر از لاله دشتي باشد .

١۴- براي آگاهي بيش تر درباره ی اين نام ايراني به تاريخ بلعمي و طبري نگاه كنيد كه هنگامي كه سربازان عرب در تيسفون به دليل هواي نمناك آن بيمار شدند و گزارش به خليفه دوم رسيد، دستور داد كه معماران ايراني در جايي كه هوايي نزديك به هواي باديه داشته باشد شهري بسازند که  روستايي به نام كوفه را در خاك ايران  براي آن كار برگزيدند كه كنار كوهي بود و همان نام را داشت.

١۵- اين كليدر همان بهشت زيبايي است كه اين روزها کتابي از دولت آبادي بنام آن منتشر شده است و دره اي بس زيبا است كه تپه اي خشك جلو آن را پوشانيده است. به طوری  كه از ميان دشت گسترده (ميدان) آن دره را نمي توان ديد و به همين دليل بود که  سپاهيان چنگيز هنگام عبور از آن دشت، كليدر را نديدند و آنجا را نيز چون ديگر جاي‏ها تباه نكردند. مردمان كليدر به زبان فارسي دري نيشابور باستان سخن مي‏گويند. نام كليدر نيز به همين روي گذاشته شده است كه آن جا دروازه ی كوه بينالود از سوي غرب است .

١۶- سال ها پس از اين سخنراني آقاي عباس خالقي نزاد به من نامه نوشتند که در کرمان کوهي بنام کَل اَلّا هست که کوه شاهين (عقاب) بوده باشد ( کلي = کوه، و اَلّا = شاهين ) بنده  از ايشان سپاس گزارم.

١۷- فرهنگ پهلوي چاپ دوم ١٣۵۲، برگ ۲۵۸

١۸- همان، برگ ۲۶۸

توجه به دو گونه از تلفظ شروان و مقايسه آن با دو گونه نام كرمان جالب است :

شروان    شيروان

كرمان     كيرمان

 ١۹- جاي آن دارد كه در اين جا نام شيراز آورده شود كه آن نيز شهري در كنار كوه است و بدين روي شيراز ناميده مي‏شود .

 ۲۰- اگر بخواهم همه گونه‏هايي را  كه از اين دست واژه‏ها به معني كوه، در جاي جاي ايران زمين بر نام روستا و شهرهاي ايران هست، بياورم سخن بسيار گسترده مي‏شود و در خورد  اين گفتار نخواهد بود و تنها در اين جا اشاره اي به گستردگي اين درياي موج خيز زبان هاي  ايرانی مي‏كنم و خواننده را هشدار مي‏دهم كه به خود بينديشد كه اگر در درازناي يك هزار سال، تغييري بر يك واژه، مثلا كرمان پديد نيامده است، پس  مي‏بايد چند ده هزار سال بر دامنه ی  اين زبان عظيم گذشته باشد، گه می توانیم  اين همه تغيير و دگرگوني را در امواج در هم آويز و خيال انگيز آن ببينيم !

 ۲١- استان كرمان بيش از هر جاي ديگر نام هاي همراه با كوه دارد و آن هم بدين روي است كه كرمان را بيش از هر جاي ديگر ايران كوه پوشانيده است و بلند ترين مجموعه ی قله‏ها را در اين بخش از ايران زمين داريم و جالب است كه بدانيم خود شهر كرمان بر بلنداي ١۸۰۰ متري از رويه ی دريا قرار دارد ! در سمينار كرمان شناسي ماكتي از استان كرمان ديدم كه به خوبي نشان مي‏دهد كه نام  ميهن كوهستاني بر اين استان برازنده است زيرا كه سرتاسر آن را كوه پوشانيده است و اگر گردانندگان سمينار عكسي از آن بگيرند و در كنار اين گفتار به چاپ برسانند، همگان خواهند ديد كه نياگان ما چه گونه نام ها را با دليل و تعميق بر جاي‏ها مي‏نهاده‏اند .

 

░░░░░░

 

از بنیاد نیشابور

 

www.Bonyad-Neyshaboor.com

 

 

درباره ی واژه های تات، تاجیک و تازی

 

 

شماره ی نوشته : ۴ / ۸

 

دکتر یحیی ذکا

                               در جست و جوی حل معمای واژه های تات، تاجیک و تازی

واژه‌ی «تات»، داستان دراز و پیچیده‌ای دارد. دانشمندان و شرق‌شناسان درباره‌ی آن سخنان بسیار گفته و نوشته‌اند، ولی هنوز هم به درستی دانسته نشده که این واژه از چه زبانی است و ریشه و معنی آن چیست ؟
 گروهی از دانشمندان و زبان‌شناسان «تات» را  واژه
ا‌ی ترکی می‌دانند و برآنند که این واژه نامی است که از سوی ترکان به زیر دستان شان داده شده است، زیرا «تات» در زبان ترکی معنی : خوار ـ پست ـ بیگانه دارد. (١)

روان شاد پروفسور «مارکوارت» آلمانی واژه‌ی «تاجیک» را سرشته از دو بهر «تا»(= زیرست) و «چیک»(= ادات تصغیر ترکی) دانسته، آن را «زیردست کوچک» معنی کرده است (۲) و می‌گوید که ترکان مردم زیردست خود، به ویژه ایرانیان را با این نام خوانده‌اند و از این­جا است که گروهی از ایران نژادان و پارسی زبانان ِ  ورارود (ماورالنهر) که اکنون بیرون از مرزهای سیاسی ایران به سر می‌برند، با همان نام «تاجیک» که از سوی همسایه‌های ترکشان به آن‌ها داده شده است، نامیده می‌شوند.

برخی از دانشمندان نیز «تات» را یک واژه‌ی ایرانی می‌دانند (٣) و می‌گویند که «تات»، «تاجیک» و «تازیک»(= عرب) از یک ریشه و هر سه به معنی «بیگانه» و مردم غیر ایرانی (انیران) است. هم‌ چون آن  که یونانیان و رومیان مردم بیگانه را «بر بر» و عرب‌ها را «عجم» و «اعجمی» می‌نامیدند، ایرانیان نیز بیگانگان را تاچیک و تازیک می‌گفتند و همین نام است که از زمان ساسانیان بر روی عرب‌ها که مردمی غیر ایرانی بودند، نهاده شده و تا امروز که آن‌ها را «تازی» می‌نامیم، بازمانده است.

درباره‌ی این­که چه گونه این واژه‌ سپس معنی «ایرانی» و «غیر ترک» به خود گرفته است می‌گویند :                                       پس از درآمیختن ترکان آلتایی با فارسی زبانان ورارود، واژه‌ی «تاچیک» به همان معنی در زبان ترکی به کار رفت و ترکان، فارسی زبانان را در برابر «ترک»، «تاجیک» نامیدند. و در واقع نامی را که ایرانیان به بیگانگان می‌‌داده‌اند به خودشان باز گردانیدند.
دسته‌ی دیگر،  واژه‌ی «تات» و «تاجیک» را با «تازیک» و «تازی» هم ریشه ندانسته می‌گویند : «تازیک» که سپس تازی شده است،  از واژه‌ی «طایی» با نشانه­ی نسبت ِ «ایک» درست شده، چون ایرانیان قبیله‌ی «طی» را ـ که از مردم یمن بودند پیش از دیگر عرب‌ها شناخته، و  با آنان بیش تر از همه رفت و آمد داشتند ـ «تاژ» و منسوب به آن را «تاژیک» می‌گفتند، سپس آن را تعمیم داده، همه‌ی عرب‌ها را «تازیک» نامیدند. (۴) چون آن که یونانیان و رومیان و عرب‌ها، همه‌ی ایرانیان را «پارس» و «فرس» که تنها  نام تیره‌ای از ایرانیان بود، می‌خواندند.

در نوشته‌های پیشینیان، همه جا «تات»، «تاچیک»، «تاجیک»، «تاژیک»  و «تازیک» به مانک «غیر ترک» و «ایرانی» به کار رفته، چون آن که در دیوان «لغات الترک» کاشغری (تالیف۴۶۶) «تات»، «الفارسیه» معنی شده و در کتاب اوغوزی «ده ده قور قود» (تالیف سده ی هشتم یا نهم) مردم غیر اوغوز به ویژه ایرانی، را تات می‌نامد. (۵)

در کتاب «طبقات ناصری» (تالیف ۶۵۸) واژه‌ی «تات» به معنی تازیک و تاچیک یعنی فارسی زبان به کار رفته است. (۶)

در زبان ارمنی «طاچیک» به معنی «ترک» ،«بیگانه و وحشی» و «بارباروس» به کار می‌رود، در ترکی عثمانی «تات» به معنی خوار و پست و بیگانه است. مردم قفقاز، ایرانیان و مردمی را که از این سوی رود ارس بدان‌جا رفته و نشیمن گرفته‌اند «تات» می‌نامند. در زبان کردی «تاچیک» به معنی : خارجی، ‌بیگانه و بیابانی است و نیز «تات» و «تاتک» را درباره‌ی عرب‌ها به کار می‌برند.(۷) و زبان عربی را «تاتی» می‌گویند. (۸) ترکمن‌های ورای دریای مازندران (بالای دریای مازندران) «تات» را درباره‌ی تاجیک‌های ایرانی به کار می‌برند و به ویژه مردم خیوه را با این نام می‌خوانند.
قشقایی‌ها که به ترکی سخن می‌گویند، مردم فارسی زبان را «تات» می‌نامند. گوران‌های (اهل حق) تبریز و دیگر بخش‌های آذربایگان نیز دیگران را «تات» می‌نامند. در افسانه‌‌ها و مثل‌های مردم تبریز «تات» معنی مرد دانا و باسواد و شهرنشین دارد.

این چند مثال بالا تا اندازه‌ای معنی‌های گوناگون این واژه را نزد مردمان و تیره‌های گوناگون نشان می‌دهد. ولی از هیچ‌کدام از این‌ها، راهی به روشنی ِ معنی واژه‌ و این که از کدام زبان است، باز نمی‌شود.

و اما درباره‌ی تات‌ها و زبان‌های تاتی باید گفت که در پیرامون همدان و قزوین و کرانه­ی سفیدرود و مازندران شرقی و طالش و آذربایگان و در بیرون از ایران ـ افغانستان و قفقاز ـ تیره‌هایی از مردم هستند که خود را «تات» می‌نامند و زبانشان نیز «تاتی» خوانده می‌شود. ولی برخی از این گویش‌ها با هم جدایی بسیار دارند و روی اصول زبان‌شناسی نمی‌توان همه‌ی آن‌ها را (چون آن که هست) زیر نام «تاتی»  گرد آورد، هم چون آن که نمی‌توان گویش‌های گوناگونی که به نام «کردی» خوانده می‌شود، همه را زیر نام «گویش کردی» فراهم آورد.

بی‌جا نیست در این جا یادآوری شود که در بخش ارسباران و قره‌داغ،‌ ایل‌های چندی نیز به حال کوچرو (ییلاق و قشلاق) به سر می‌برند که خود را ترک نژاد می‌دانند و دیگران را که بیش تر ده نشینند «تات» می‌نامند، خواه به زبان ترکی ـ که با ترکی آنان چندان جدایی  ندارد ـ  سخن گویند، خواه به زبان تاتی.
به عبارت دیگر، واژه­ی «تات» در نزد آنان معنی عام ایرانی نژاد یافته و تنها ویژه­ی مردم تاتی زبان نیست. و نیز مردم کرانه­ی جنوبی رودخانه­ی ارس، مردمی را که از پل «خدا آ‏فرین»  به آن سوی دشت مغان و آستارا نشیمن دارند، با آن که به ترکی گفت‌ وگو می‌کنند، «کرد» می‌نامند و از پل به این سو (جلفا و باکو) را «تات» می‌نامند.


پانوشت­ها :

١-  قاموس عثمانی : تات = ذلیل، سفیل یبانجی
۲
- ‌ پروفسور هنینگ استاد دانشگاه کمبریج نیز تاجیک را ترکی و آن را سرشته از تا (= تات (ترک)) + جیک (پسوند ترکی) و روی هم به معنی تبعه­ی ترک و با واژه­ی تازیک و تازی هم ریشه نمی‌داند. برهان قاطع، ص ۴۵۵
 ٣
 - سبک شناسی، بهار، جلد سوم، ص ۵۰
۴
- کسانی تازی را از مصدر «تاختن» دانسته‌اند که بی‌گمان در این جا نادرست و در مورد نام سگ تازی درست است.
۵
- « ده ده قورقود علی‌لسان طائفه‌اوغوز» کتابی درزبان اوغوزیست و شامل داستان‌های رزمی تیره ی  اوغوز که در پیرامون گنجه‌ و بردع ساکن بوده‌اند می‌باشد و گویا در سده‌ی هشتم هجری نوشته شده و نسخه‌ی اصل آن در کتابخانه‌ی سلطنتی آلمان بوده است، برخی از داستان‌های آن نیز در روزنامه‌ی آذربایجان، ارگان فرقه­ی دموکرات چاپ شده است و برخی از صاحب غرض، این کتاب را به زبان ترکی آذربایگان وانمود کرده، کهن‌ترین اثر ادبی این سرزمین به شمار می‌آورند و پاره‌ای نتیجه‌های پوچ و نادرست از آن می‌گیرند.
 ۶
- سبک شناسی ، بهار،  جلد سوم، ص ۵۰
 ۷
- «المرشد»، ص ۲۶١
۸
همان

از : آریا بوم

 

دگرگردی واژه ها در سیر زمان

 

 

شماره ی نوشته : ٣ / ۸

 

دکتر فریدون جنیدی

دگرگردی واژه ها در سیر زمان

 

١- برخی واژه‌ها در درازنای تاریخ واژگون می‌گردد و

۲- برخی نیز معنای خویش را از دست می‌دهد و مفهومی تازه به خود می‌گیرد و

٣- برخی اگرچه خود در معنی، دیگرگون می‌شود، اما در واژه‌های ترکیبی، معنای اصلی خویش را نگه می‌دارد.

١-  از واژه‌های گروه نخست،  یکی «وایتی» اوستایی است که در پهلوی «وات» خوانده می‌شد، در فارسی دری آن را « باد»، در کهکیلویه و نیشابوری «بای»، و در گویش اورامی کردستان آن را «وا» می‌خوانند. این واژه همان است که در مفهومی دیگر در همه جای ایران، در ترکیب «ای وای» یا «وای بر تو» یا «وای من» به صورت «وای» تلفظ می‌شود و نیز همین واژه است که در انگلیسی «ویند» خوانده می‌شود و در زبان فرانسه بدان «وان» می‌گویند.
«
وای» به معنای فرشته­ی موکل بر باد در کیش‌های آریایی باستان به گونه «وایو» تلفظ شده و در «ریگ ودا» نامه­ی دینی هندوان، به همین صورت آمده و ستایش شده است و به شکل فرشته موکل در باد و هوا در یشت‌ها نیز «وایو» خوانده شده است، ضمن آن­که به خود باد، چنان که گذشت «وایتی» می‌گفتند.
۲
-  از  واژه‌های گروه دوم «افسوس» است که در تمام نوشته‌های باستانی از پهلوی و فارسی دری تا قرن هشتم به معنی ریشخند و تمسخر دیده شده است، اما کم کم معنی خویش را از دست داد و اکنون به معنی «دریغ و ابراز اندوه» به کار می‌رود.
نمونه‌های نشان دهنده افسوس و فسوس بسیار زیاد است و برای آگاهی در این جا  از برخی از آن ها یاد می‌کنیم :

از پندنامه­ی «آتورپات مانسپندان» به زبان پهلوی :
بر کسی نیز افسوس مکنید، چون افسوسگر، افسوس بر باشد.

از جاماسپ نامه :
 
مردمان بیشتر به فسوسگری و نابکاری گروند. یا  

بد آگاهان بر دین دستوران فسوس بیش کنند.

● از فردوسی، در خواستاری توس از دختر رستم :

به دامادیش کس فرستاد توس             تهمتن بدو کرد چندی فسوس

● از سهروردی، شیخ اشراق، در اواخر سده ششم :
مراه نا اهل بود. بر من بخندید و افسوس پیش آورد و سفاهیت پیش آورد و سفاهیت آغاز نهاد و عاقبت دست به سیلی دراز کرد.

از سعدی، قرن هفتم :
سخن اندیشه گوی و معنی دار. چنان که اگر جای دیگر باز گویند، طاعنان را مجال فسوس نباشد.

و از حافظ در سده هشتم :

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان !      گفت کای عاشق شوریده من خوابت هست ؟

٣-  بهترین نمونه از گروه سوم، سه واژه­ی «میان»، «کمر» و «کمربند» است.
«
میان» که امروز معنی «بین» یا «واسط» را به خود گرفته است بخشی از پیکر است :

میانت را و مویت را اگر صد بار پیمایی      میانت کمتر از مویی و مویت تا میان باشد

و بندی که به «میان» بسته می­شود « کمر» بوده است :

سیاوش بیامد کمر بر میان          سخن گفت با من ، چو شیر ژیان

از این شعر پیداست که شخصی که آهنگ خدمتی  داشته است، کمر به میان می­بسته است،

البته خدمت کاران و بندگان، بنا به موقعیتی که در خدمت سردار خویش داشته­اند، به چند گونه خویش را در بند یا مقید فرمان­های او نشان می‌داده­اند :
الف ) دختران دست بند به دست می­کرده­اند، که یعنی من دست بسته و فرمانبر توام :

پرستار، پنجاه ، با دست بند            به پیش دل افروز تخت بلند

ب ) دختران و پسران گوشواره به گوش می‌بسته­اند که یعنی ما گوش به فرمان توایم :

همان طوق کیخسرو و گوشوار          همان  یا  گیو  گوهر  نگار

علامت بندگی با داشتن گوشوار، هنوز در عبارت «غلام حلقه به گوش» بر جای مانده است.
 
پ ) بستن طوق به گردن، که گردن ما به فرمان توست که مثال آن  در شعر پیش آمده است.

ت ) بستن کمر در خدمت سردار، که یعنی ما همواره آماده به خدمت هستیم.

تو فرند من باشی و من پدر         پدر پیش فرزند ، بسته کمر

یا :

مرا گر پذیری تو با پیر سر         ز بهر پرستش ببندم کمر

که هردو شعر از پیام و نامه­ی افراسیاب به سیاوش برای پذیرفتن او در توران زمین است.
پس آن کسی که کمر می‌بندد، بنده و خدمت گذار است و در این شعر معروف، این معنی به خوبی، خویش را نشان می‌دهد :

ای امیری که امیران جهانت خاص و عام       بنده و مولای هستند و کمربند و غلام

که در آن، کمربند به معنی بنده همراه با سه واژه­ی مترادف خود آمده است.
علامت بندگی با کمر را هنوز در عبارت «نوکر کمر بسته» به زبان می‌آوریم ! و از این عبارات و  واژه­های مرکب در فارسی بسیار است که به کمک آن ها می‌توان به معنی اصلی و ریشه آن ها پی برد.
یکی
دیگر  از واژه­ها از گروه سوم که معنی معادل خویش را تقریبا از دست داده است فعل «پرستیدن» است که البته معنی خویش را هنوز در واژه­ی« پرستار» به خوبی حفظ کرده است.
می دانیم که از ریشه­ی گذشته­ی فعل،  با افزودن پسوند «ار» ، اسم فاعل پدید می­آید مانند :
      
خریدن             خرید                 خریدار
      
آموختن           آموخت                آموختار
به همین شیوه در زمان باستان از فعل پرستیدن، اسم فاعل پرستار پدید آمده است. پرستار به معنی خدمت­گذار و پرستیدن به معنی خدمت کردن بوده است.
در یکی از شعرهای پیشین (الف)  از پرستاران ِ با دستبند یاد  شد و اینک چند نمونه دیگر :

فردوسی می گوید:

به کاخ اندرون پرستار وش                      بر شاه بر دست کرده به کش

و نیز این شعر از نظامی :

چو باشد گفتگوی خواجه بسیار         به گستاخی پدید آید پرستار
به گفتن با پرستاران چه کوشی         سیاست باید اینجا یا خموشی

و این گفتار  به روایت عطار نیشابوری :
«
گفت اصحاب دنیا را خدمت، پرستاران و بندگان کنند و اصحاب آخرت را خدمت، احرار و بزرگواران کنند».

که در این سخن پرستار و بنده در کنار هم و به یک معنی در برابر آزاد و بزرگوار آمده است.

می دانیم که از ریشه­ی فعل با افزودن «نده» نیز صفت فاعلی پدید می‌آید مانند :
    
گفتن               گوی                    گوینده

«پرستنده» نیز  به همین معنی پرستار، یعنی کسی که خویشکاری او  (وظیفه اش) خدمت کردن است، بوده است و  شعر زیر از پندهای بزرگمهر است به انوشیروان :

پرستنده­ شاه بد خور ز رنج              نخواهند تن و زندگانی و گنج

و نیز این شعر که گفتگوی رودابه است با خدمتگذارانش، هنگامی که زال راز دلدادگی خویش را با آنان در میان می‌گذارد :

ورا  پنج  ترک  پرستنده  بود        پرستنده  و  مهربان  بنده  بود
بدان   بندگان   خردمند   گفت        که بگشاد خواهم، نهان از نهفت
شما  یک به یک  راز دار  منید         پرستنده   و   غمگسار   منید

همچنین با افزودن «ش»  از ریشه­ی فعل،  اسم مصدر پیدا می‌شود،‌ که به معنای مصدر است. یعنی پرستش نیز به معنی خدمت کردن در ادبیات فارسی دری آمده است :

مرا که پذیری تو با پیر سر            ز بهر پرستش ببندم کمر

و  خود مصدر نیز به همین معنی آمده است :

به بالای سرو و به رخ چون بهار            به اندرز پرستیدن شهریار !

گاهی نیز دخترکان پرستار به همسری خواجگان خود در می­آمده اند و در چون این پیوندی  فرزندان آنان پرستار زاده نامیده می­شدند و سروده­ی فردوسی در زیر  به زمانی باز می­گردد که مهران، ستاد را برای خواستاری دختر خاقان چین گسیل می­دارد و گوشزد می­کند که از میان دختران خاقان آنان را برگزین که فرزند خاتون و ملکه باشد و نه فرزند پرستاران خاقان :

پرستار زاده نیاید به کار             اگر چند باشد پدر شهریار

اکنون که معنی پرستیدن و پرستار و پرستنده روشن شد،  به واژه­های ترکیبی آن ها می نگریم.

پرستار ِ خانه : واژه­ای که امروز خدمتکار، یا کلفت خوانده می‌شود،

مهتر پرست : به معنی کسی که خدمت بزرگ­تر از خود را می‌کند، در شعری که درباره­ی تخت تاقدیس و جایگاه مهتران و کهتران در آن تخت آمده است :

چو بر تخت پیروزه  بودی           خردمند بودی و مهتر پرست

و باز :

بیاید یکی مرد مهتر پرست           بفرمود، تا اسب او را ببست

خسرو پرست:  بندگان و خدمت­کاران ویژه­ی پادشاه، در سروده‌ای که شکار رفتن خسرو پرویز را می‌رساند، آمده است :

هزار و سد شست خسرو پرست       پیاده همی رفت، ژوبین به دست

شه‌پرست:  به همان معنی در هفت پیکر نظامی :

نامه را مهرخود نهاد بر او               شرح و بسطی تمام داد بر او
به پرستندگان خویش سپرد               تا برانش چنان که باید برد
شه پرستان که مهر شه دیدند             وآن سخن های نغز بشنیدند
باز گشتند، سوی خانه خویش           صورت شاهِ نو نهاده به پیش

د َر پرست : به معنی خدمت­گزاران دربار. در شعری که درباره­ی داد بهرام گور، و پخش کردن گنج جمشید به ارزانیان (مستحقان، درخوران) آمده است :

هر آنگه که از زیردستان ما              زدهقان و از در‌پرستان ما
بنالد یکی کهتر از رنج ما                  مبادا سر و افسر و گنج ما

و باز در سروده‌ای درباره­ی خیزش ایرانیان در برابر قباد، و به یاری سوفزای سردار رشید دربند آمده است :

چنین گفت پس شاه، با رهنمون           که : یارند با او همه تیسفون
همه لشگر و زیر دستان ما                 زدهقان و از در پرستان ما

پرستنده­ی بیشه:  به معنی باغبان، در شعری که در آن  فرانک ، فرزند خردسال خود فریدون را از ترس ستم ضحاک به او می‌سپارد :

پرستنده­ی  بیشه  و  گاو  نغز          چنین داد پاسخ بدان پاک مغز
که
  چون بنده در پیش فرزند تو         بباشم    پذیرنده­ی   پند   تو

که در این شعر به ویژه پرستنده هم به بیشه ‌برمی‌گردد و هم به گاو، زیرا که هردو برای برجای ماندن نیاز به پرستاری یا خدمت دارند.

می‌پرست : کسی که می‌باید به خم می خدمت کند تا آن به کار رسد :

از آنجا بیامد به جای نشست             یکی جام می‌خواست از می‌پرست

و نیز در داستان پذیرایی ماهیار از بهرام گور که به ناشناس به خانه­ی او رفته و او ندانسته شب دوش را با بهرام رامش کرده بود :

که من دوش پیش شهنشاه ، مست         چرا گشتم و دخترم می‌پرست

گل‌پرست :  کسی که می‌بایستی به گلستان خدمت کند، تا گل به بار آید :

نگه کرد دستان ز تخت بلند           بپرسید : کاین گل پرستان که‌اند !

مهمان‌پرست :  کسی که از میهمان پرستاری می‌کند، در شعری در وصف انوشیروان :

به رزم اندرون، ژنده پیل است، مست     به بزم اندرون گرم و مهمان‌پرست

یا در شعر نظامی در پرستش خسرو از شکراسپهانی :

بپرسیدش که تو مهمان پرستی          به خلوت با چو من مهمان نشستی ؟

بت پرست : کسی که در بت ‌خانه‌ها  خدمت بت‌ها را و از آن ها نگهداری می‌کرده است، چرا که بت نیاز به خاک روبی، نظافت، تعمیر و ... دارد و این شعر از داستان زال و مهراب است. هنگامی که مهراب او را برای رامش به خانه ی خود فرا می‌خوانده و زال می‌گوید :

نباشد   بدین   گفته   همداستان       همان شاه، چون بشنود داستان
که ما می گساریم و
مستان شویم      سوی  خانه­­ی بت‌پرستان شویم

آتش پرست :  نیز لقب کسانی بوده است که در آتشکده‌ها به پرستش یعنی  مراقبت از آتش می‌پرداخته­اند تا مبادا خاموش شود و آتش‌پرست، پاژنام ( لقب)  ایرانیان پیش از اسلام یا پاژنام زرتشتیان نیست !
به این بیت از دقیقی که خود کیش زرتشتی داشته است بنگرید :

چو پیروزی شاهتان بشنوید         گزیتی به آتش پرستان دهید

یعنی ای مردمان زردشتی ایران، شما هنگام شنیدن داستان پیروزی شاه خویش،  به آذرپرستان آتشکده‌ها کمک مالی کنید !

زندگی اجتماعی کم کم به افراد فهماند که بایسته نیست در همه­ی خانه‌ها خود همواره از آتش پرستاری کنند تا آتش نمیرد. از این رو  در هر روستا یا شهر،خانه‌ای را برای نگاه داری همیشگی آتش در نظر گرفتند و در این آتشکده‌ها افرادی را به پرستاری و پرستیدن ( خدمت کردن به ) آتش گماردند و اینانند که با پرستش ( خدمت به) آتش از آن نگاه‌داری می‌کنند تا جان و روان مردمان شهر و روستا از دیو زمستان گزند نبیند !
و باید دانست که آیین نگاه­داری از آتش از زمان هوشنگ است و ویژه‌ی زمان زرتشت نیست

و چون سخن به این­جا رسید، باید افزود تمام کسانی که در صف‌های دراز نفت می‌ایستند تا در تمام دوران زمستان اجاق و چراغ و بخاری خانه‌شان روشن بماند، همه همان کاری را می‌کنند که آریاییان باستانی برای روشن نگاه داشتن اجاق خانه خود می‌کردند. یعنی  امروز تمام شرکت‌های گاز، گازرسانی، نفت، گازوئیل، کارکنان پمپ‌ها و پالایشگاه‌ها، سدها، توربین‌ها و ... به پرستش و خدمت به نفت و گاز و وسایلی مشغول هستند که آتش و گرما و نور پدید می‌آورند و از این رو همه­ی آن­ها از دیدگاه واژه ی فارسی و کاربری آن، آتش‌پرستند.

 

 

░░░

 

درباره ی واژه ها ی «زن»، «بانو» و «دوشیزه»

واژه­ی­ «زن» در زبان پهلوی، که زبان هنگام اشکانیان و ساسانیان بوده است، به گونه­ی «کن» خوانده می­شده،‌ که آن خود؛ از کـَئینی (کَ ای نی) زبان اوستایی ( کهن­ترین زبان آریاییان جهان ) همچون زبان سانسکریت برگرفته شده است. این واژه نیز از ریشه­ی «کن» اوستایی که به معنی  «خانه» بوده  برآمده است، و برابر است با : دارنده­ی خانه [ صاحب­خانه ].

 ریشه­ی «کن» اوستایی، ‌یک برابر دیگر نیز دارد که «دوست داشتن» باشد ! و چون آن ­که از ریشه­ی نخستین آن برمی­آید، این واژه­ی چند هزارساله­ی ایرانی، ریشه در هنگام درازآهنگ مادرسالاری در ایران (و جهان)‌ دارد،‌ و زیباترین داستان را از کوشش­های مادران  از آن ­هنگام که مردمان، هم­چون دیگر جانوران در رمه­های بزرگ می­زیستند و نرم نرم برای گریز از سرما خانه سازی را آغاز کردند، باز می­گوید.
این پیداست که نخستین خانه، به دست مادران در دل کوه­ها و تپه­ها، در آغاز با پنجه­ی آنان و پَسان، به یاری سنگ کنده شده است، و همین واژه و کنش نیز خود نشان می­دهد که «کن» یا خانه در آغاز در کوه و زمین کنده شده است، ‌و شاید  خانه­های نخستین  برای پنهان کردن کودک و نوزاد برهنه از سوز سرما، ساخته می­شده و روزبه روز به گنجایش آن افزوده­اند، تا دیگر فرزندان و مادران را نیز در خود جای دهد.
سپس «کن» با پسوند «ت» به گونه­ی «کنت» درآمد که در زبان پهلوی برابر با شهر است و با دگرگونی «ت» به «د» به گونه­های «کند»، «کندو»  (خانه­ی زنبور) و  با فروافتادن میانوند «ن» به گونه­ی «کد»، «کده»، «کته»، «کدیور»، «دهکده»، ... درآمد.
در آن هنگام ِ بس دور و دراز، مردان و پسران به دنبال نخچیر و خوردن میوه­های درختان در کوه و دشت و جنگل پراکنده بودند و گروه مادران و دختران و پسران خردسال همواره با مادران و مادربزرگان با هم به سرمی­بردند، ‌و از آن­جا که این گروه ِ  به هم پیوسته را یارای کوچ­های بزرگ نبود، ‌این امر، خانه سازی و پیشرفت آن را نیرو می­بخشید و بدین ترتیب یکجانشینی و ساختن دهکده­ها آغاز گردید.

گروه مردان و پسران را گاه­گاه آرزوی دیدار زنان و خواهران و دختران برمی­خاست و آنان را به سوی خانه و کن و دهکده ی خود می­کشاند و از آن­جا که آرامشی که در خانه­ها روان بود، برایشان سخت دوست داشتنی می­نمود، ریشه­ی دوم واژه ی «کن» که دوست داشتن باشد، پدیدار گردید،‌ و واژه­ی پهلوی «کنیچک» (کن ای چک) از همین ریشه است که در فارسی به «کنیزک» دگرگون گردیده و برابر است با ‌«دوست داشتنی کوچک».

اما با گذر روزگار و با گسترش کار جهان در زمان­های پسین و با گذر از دوران مادر سالاری به پدر سالاری،  نرمک نرمک،‌ و به پاس بزرگداشت پایه گذاران فرهنگ مردمی که زنان و مادران بودند، از سوی مردان،‌ پاژنام­ها ( لقب ها)ی دیگر برای زنان پدیدار گردید.

نخستین ِ این نام­ها «نائیریکا» است که در زبان اوستایی، برابر با «زن پهلوان» می باشد، ریشه­ی این نام،  واژه­ی «نرَ» در اوستا است که پهلوان و زورآور بوده و گونه­ی نرینه­ی آن در نام یکی از بزرگ­ترین پهلوانان ایران یعنی «نریمان» نیای رستم جهان پهلوان وجود دارد  و از آن­جا که در زبان­های کهن آریایی، واژه­ها دو گونه­ی نرینه و مادینه، و یک گونه­ی میانه داشته اند، واژه­ی نر ِ نرینه به گونه­ی«نئیری» و مادینه ی آن «نائیریکا» خوانده می­شده است.
این واژه در زبان پهلوی به گونه­ی «نائیریک» درآمد، که پاژنام بانوان بود و هنوز در زبان ارمنی نیز «نایریک»‌ خوانده می­شود. در زبان فارسی این واژه از میان رفت،‌ مگر آنی­که  بارها و بارها درباره­ی زنان برجسته و بلندمنش شنیده ایم، یعنی پاژنام «شیر زن»‌ که یادآور نام نائیرکای اوستایی است.

پاژنام دیگر زن در زبان فارسی «بانو» است که در زبان پهلوی «بانوک» خوانده می­شده و در زبان کهن اوستایی خود را به­گونه­ی فارسی می­نمایاند. ریشه­ی این وا‍ژه «بان» اوستایی است،‌ برابر با فروغ و روشنایی،‌ و از آن­جا که «ن» در واژه­ها به «م» دگرگون می­شود، «بان» اوستایی نیز  «بام» گردید، ‌که در واژه­ی آمیخته­ی «بامداد»(= هنگام روشنایی)،‌ و یا دهنده­ی روشنایی و فروغ سپیده دم، خویش را نگاهداشته است، ‌و بر این بنیاد «کدبانو» «روشنایی خانه»  است و اگرچه امروز کم تر کاربرد دارد، در نوشته­های تا سده­ی هشتم و نهم همه­جا به همین­گونه آمده است،‌ و چون «کد» نیز به «کی» برگشته است در چند گویش امروز ایران گونه­ی «کیوانو» هنوز‌ بر زبان می­رود.
و باز اگرچه امروز، از بان و بانو، فروغ و روشنی درنمی­یابیم ،‌اما همه می­دانیم که در فرهنگ ایرانی زن را چراغ خانه می­نامند که همان برآیند بانو و بانوک را با خود به همراه دارد.

وا‍ژ­ی دیگر که ایرانیان برای دختران بر زبان می­آورند، «‌دوشیزه» است که در زبان پهلوی «دوشیچک» (دو شی چک) خوانده می­شده است که خود؛ از ریشه­ی«زوش» اوستایی به معنی دوست داشتن برآمده و بر روی هم «دوست داشتنی کوچولو» است، همان­که در واژه­ی کنیزک هم نهفته است.
از این واژه «دوشارم» پهلوی برابر با معشوق نبز برآمده است و زیباست که این واژه و پاژنام برای دختران و زنان کاربرد داشته است، ‌نه برای مردان !

درباره ی واژه ی آریا و ایران

آن گروه از آریایی‌هایی که مهاجرت نکردند و در «ناف جهان» که به‌ زبان اوستایی اَیریانه ‌وئیجنگ   (airyana-vaējangh)  خوانده می‌شد، ساکن ماندند، با نام ایرج مشهورند و ایرج (eraj) که به ‌زبان پهلوی (erech) خوانده می‌شود، مخفف واژه ا­ی اوستایی است که به پهلوی و پارسی دری «ویج» تلفظ می‌شود و مرکز جهان معنی می‌دهد.

واژه­ی « ایران » که در پارسی ‌میانه به شکل «اران» (erān)   بوده است، برگرفته از شکل‌های قدیمی واژه ی «آریانا»، یعنی سرزمین آریایی‌هاست.

واژه­ی «آریا» در زبان‌ اوستایی به صورت «اَیریه» (airya)  ، در پارسی باستان  «اَریه» (āriya) و در سنسکریت به شکل «آریه» (arya)   به کار رفته است و «ایریه» و «اریه» سپس  در زبان پهلوی و پارسی دری  به شکل «ایر» (ēr)  درآمده است. « ایر» در واژه به‌معنی «آزاده» و جمع آن «ایران» به‌معنی «آزادگان» است.

   ایرانیان در نوشته‌های پهلوی ساسانی، خود را به این نام و میهن خود را «ایران» (ērān) نامیدند.

در شاهنامه درباره­ی پسر سوم فریدون می‌خوانیم :

مر او را که بُد هوش و فرهنگ و رای      مر او را چه خوانند ؟ ایران خدای

ایران در این‌جا  جمع «ایر» یعنی آزادگان  و «ایران خدای» به‌ معنی پادشاه آزادگان است.

ایرانیان و آریاییان هند که زبان های آنان در روزگاران کهن  به یکدیگر بسیار نزدیک بوده است، خود را به این نام خوانده­‌اند.(سیمای ایران تألیف ایرج افشار، ص ۶۷-۶۸-۶۹)

در مورد کشورهای دیگر و اقوام آریائی که به اروپا مهاجرت کردند و نام ایران را نگاه داشتند، می‌توان «ایرلند» را نام برد.  بخش نخست نام کشور ایرلند که در خود زبان ایرلندی «eire» نامیده می‌شود نیز همین واژه است.
  (ایرلند = سرزمین ایرها = سرزمین آریاییان).  این واژه را در زبان ایرلندی که هم‌ریشه‌ی زبان ماست به شکل «aire»  و «airech» و به همان معنی «آزاده» می‌بینیم.  و هم در آن‌جا است که هنوز معابد میترایی یعنی یادگار دوران فریدون از زیر خاک بدر می‌آید. (دکتر فریدون جنیدی کتاب زندگی و مهاجرت آریاییان ص١۷۵-١۷۶)


 ایرانیان در نوشته‌های پهلوی اشکانی «اَریان»، در ارمنی «اِران» (eran) یا «ایران شَتر» (ērān shathr)  و در فارسی «ایران شهر» نامیده می‌شدند.
ایران در زبان پهلوی دو معنی داشت : یکی آریاییان یا ایرانیان و دیگر سرزمین ایران.

شکلی دیگری از ایران «اریان» است که در کتاب تاریخ پیامبران و شاهان از «حمزه اصفهانی»، دانشمند سده‌ی چهارم آمده است. او از مملکت «اریان» و هم «فرس» و  به بیان دیگر «اریان» نام می­برد و می­گوید که ایشان پارسیان‌اند.(حمزه اصفهانی. تاریخ پیامبران و شاهان، ص ۲)
از این سخن پیداست که او اریان را در معنی جمع و به جای ایرانیان یا آریایی­ها بکار برده است.

شکل «اریان شهر» نیز به جای «ایران‌ شهر» در کتاب التنبیه و الاشراف، تألیف «ابوالحسن علی مسعودی»، مورخ سده‌ی چهارم  نیز دیده شده است.(ابولحسن مسعودی، علی.التنبیه و الاشراف، ص ٣۸-٣۹)
«شَثر» (= شهر در فارسی) که در واژه­ی پهلوی «ایران شثر» آمده است در آن زبان به معنای کنونی «سرزمین» است.
در زبان پهلوی ساسانی به جای شهر (در معنی امروزی) شثرستان (= شهرستان در فارسی) به کاربرده می‌شد و کیشوَر (= کشور در فارسی) به معنی یک بخش از هفت بخش زمین بود که به تازی «اقلیم» خوانده شده است. در زبان پهلوی از واژه‌ی «ایران شثر»، مفهوم کشور ایرانیان، کشور آریاییان دریافته می‌شد. (دکتر صادق کیا. آریا مهر، ص ٣-۴)

ایران به جز در معنی آزادگان، همچنین منسوب به‌محل آنان بوده و  به  جایگاه آریاییان نیز گفته می‌شده است و هم‌اکنون نیز گفته می‌شود. بخشی از پیام کی‌خسرو به افراسیاب‌ چون این است:

به ایران زن‌ و مرد لرزان به ‌خاک         خروشان ز تو پیش یزدان پاک

که در این بیت : ایران به‌ معنی کشور آریاییان است، یا :

دریغ‌ است، ایران که ویران شود          کنام پلنگان ‌و شیران شود

ابوسعید ابوالخیر در این چهارپاره (رباعی) خود  ایران را به معنی جمع «ایر» آورده است :

سبزی بهشت و نو بهار از تو برند               آنی که به خلد یادگار از تو برند
در چین وختن، نقش‌ و نگار از تو برند        ایران همه فال روزگار از تو برند

درباره ی واژه ی اوستا

 

امروز زبانی را که دفترهای پیشین ایران بدان نوشته می­شده است زبان اوستایی می­خوانیم و این واژه خود در نوشته­های اوستا به چشم نمی­خورد و در نوشته­های پهلوی به گونه­ی «اَپَستاک» دیده می­شود.

درباره­ی این واژه سخنان فراوانی گفته شده، اما آن­چه به تر از همه است این است که گروهی اوستا را از ریشه­ی «وید» گرفته­اند که دانش باشد و گروهی دیگر نیز آن را از «ویستی» که آن نیز دانش و آگاهی است می­دانند.
این دو ریشه یابی به گمان نگارنده دور از خود واژه است،  زیرا که اوستا در گونه­ی کهن­تر زبان پهلوی اپستاک بوده و با «و» آغاز نمی­شده است، باز آن­ که  اگر چون این  نیز بیندیشیم،  این واژه با پیشوند « ا» معنی بی­دانشی، یا نا آگاهی  به خود می­گیرد.

و از سویی چون این واژه در نوشته­های پهلوی آمده است، می­باید معنی پهلوی آن­را به دست آورد و ریشه یابی کهن­تر از آن، با دگرگونی وات سنگین­تر« پ» به وات سبک­تر «و» درست نمی­نماید.
در این بی­گمانیم که اسکندر گجستک چون به دژنپشت ایران رسید، از روی نادانی و کینه وری و رشگ، آن گنجینه­ی بزرگ جهانی را که بر روی دوازده هزار پوست گاو به دبیره­ی زرین نوشته بودند بسوخت و خاکستر کرد و به دریا ریخت
ایرانیان چند سده از دفتر و نوشته­ی خویش دور بودند، مگر گروهی اندک که آن دفترها را در خانه پنهان و نهفته می­داشتند !
و از آن هنگام، تا زمان پادشاهی بلاش اشکانی، چهار سده ایرانیان را دفتر و دیوانی نبود. تا آن­که بلاش فرمود تا دفترهای پراکنده و پنهان را که در دست برخی موبدان و دبیران بازمانده بود، گردآورند.
از سرتاسر ایران تنها بیست و یک نَسک (نسخه)پیدا شد و چون آن همه را در یک جا گرد آوردند، دیدند که سه گونه گفتار است. چند دفتر «گاسانیک» یا سروده­هایی چون گاثاها، چند دفتر «مانتریک» که نمازها و آفرین­ها و یادهای بایسته در آیین­ها را در بر می­گیرد، و چند دفتر «داتیک» که داد و دهش و آفرینش یزدان و نیز داد و قانون­های کشور بزرگ باستانی را باز می­نماید !
چون خواستند که آن نسک­ها را به دبیره­ی پهلوی بنویسند، برخوردند که واک­های ویژه­ی آن زبان نا آشنا را نمی­توان با این دبیره نوشت … آنگاه فرزانگان فراهم نشستند و از روی دبیره­ی پهلوی، دبیره­ای برساختند که دارای ۴۴ نگاره بود و همه­ی آواهای شگفت آن زبان نهفته را بدان توان گفت.

در این­جا معنی اوستا یا اَپَستاک روشن می­شود.
مردم ایران چهار سده دفترهای دانایان پیشین خود را ناپیدا می­دیدند. «پستاک ِ» پهلوی گونه­ی دیگری از «پیتاک» پهلوی است که در فارسی آن­را «پیدا» می­خوانیم و اوستا بر روی هم « اَ» + «پیدا» یعنی «ناپیدا» معنی می­دهد، و چون نمی شد نامی را که چهار سده بر زبان و مردمان ایران شهر گذشته بود دیگر کرد، همان نام بر آن دفترها ماند و با دگرگونی حروف از پهلوی به فارسی، به گونه­ی «اوستا» درآمد و به ترین گواه این سخن نیز همان گفتار دینکرت است که به گونه­ی نا آشنا و نهفته­ی اوستا  از آن یاد کرده است !
چون ایرانیان چهار سده از گرامی­ترین یادگارهای نیاگان خویش به دور مانده بودند، همه­ی آن نسک­ها را به گونه­ی فرمان دین،  پذیرا گشتند و سر بر فرمان نیاگان نهادن را با جان و دل خواستند، و چون پیامبر ایرانی زرتشت بود، همه­ی آن نوشته­ها را از زرتشت دانستند و اوستا،  نام نامه­ی دینی ایرانیان را به خود ویژه کرد.

دیگر آن­که امروز روشن می­شود که اوستا نامی کهن نیست و نامی است که ایرانیان در زمان ِ گم بوده و ناپیدا بودن آن دفترها برآن نهاده بودند و به جز بخشی از آن، که «گاثاها»  باشد، هیچ نسک دیگرش از زرتشت نمی­باشد و به دین زرتشتی پیوند ندارد، مگر آن­که همه­ی آن­ها، تراوش اندیشه­ی ایرانیان در زمان­های دور و دراز زندگی و فرهنگ ایرانی است. برخی از این کتاب­ها پس از زرتشت نوشته شده و برای آن­که آن را در دید زرتشتیان به راست به شمار آورند، در هر بخش از آن پرسش و پاسخی میان زرتشت و اهورامزدا آورده­اند و چون پاسخ از سوی اهورامزدا داده می­شود پس کار کردن بدان، خویش کاری هر زرتشتی  است !
برخی از آن­ها نیز مانند «وندیداد» و «یشت­ها» دیدگاه­های کهن ایرانی است که مربوط به پیش از جدایی هندوان از ایران می باشد و پس از زرتشت با شیوه­ی تازه (یعنی اوستای نو) نوشته شده است.
هندیان،  زبان کهن خویش یعنی «سانسکریت» را «سمزکرته بها» می­نامند که زبان ویراسته شده، به شده و خوب شده معنی می­دهد، و چون دستورآن زبان بر زبان اوستا نیز دستور می­راند، نشان می­دهد که در زمانی دور، هنگامی که هنوز هندوان و ایرانیان در ایران ویج می­زیسته­اند، ایرانیان کهن برای نگارش دفترهای خویش، زبانی ویراسته، به جز  زبانی که بر زبان مردمان روان است، آراسته بوده­اند و آن همین زبان است که امروز سه گونه گویش از آن را در سانسکریت، اوستا و فارسی هخامنشی باز می­یابیم.
پس به تر آن می­بود که ما نیز این زبان را زبان فرهنگی کهن ایران بدانیم، اما چون از آن زمان که اسکندر گجسته دوازده هزار دفتر دانایان پیشین ایران را سوزانیده است، بیش از  بیست و دو سده می­گذرد و این نسک ها در این بیست و دو سده همواره با همین نام خوانده شده است، نمی­توان نام آن را دگرگون کرد و ما نیز می­باید که آن ­را اوستا بنامیم، شاید که همین نام، همواره یادآور کار زشت تباه کاران تاریخ باشد !

 از : آریا بوم

 

بحثی درباره ی موشک و رزمایش

 

 

 

 

 

 

 

شماره ی نوشته : ١ / ۸

 

از: رستم جمشیدی

 

بحثی درباره ی "موشک" و "رزمایش"

        

موشک:  

آیا موشک به معنای  موش ِ کوچک است؟

اگر به فرهنگ های ِفارسی رجوع کنیم، می بینیم که برای «موشک» چند معنا را ذکر کرده اند یکی از این معانی «قسمی آتش بازی» است. کهن ترین فرهنگی که این معنا را برای موشک آورده گویا «شرف نامه ی  مُنیَری» اثری از سده ی  نهم هجری باشد.(١) ببینیم لغت نامه ی دهخدا در توصیف ِ این وسیله ی  آتش بازی چه نوشته است: «قسمی آتش بازی که در آن آلتی از کاغذ ِ کلاهک مانند و به شکل ِ موش سازند (می بینیم که "ک" در این جا نه کاف ِ تصغیر که کافِ تشبیه است و همان گونه که برخی از دوستان نوشته اند می توان ساخت ِاین واژه را با "نارنجک" قیاس کرد.ـ جمشیدی) و درون ِ آن باروت و شوره ریزند و فتیله نهند و چوبی دُم آسا بر آن تعبیه کنند و آتش زنند و بر هوا پرتاب کنند».

از این وسیله ی ِ آتش بازی در جشن ها و به ویژه در شب  تحویل سال  نو استفاده می کرده اند. استاد عبدالحسین زرین کوب در مقاله ای که در باره ی "نوروز و آیین های وابسته به آن" نگاشته، این مراسم و نیز موشک و ساختمان ِ آن را توصیف کرده است:

«مراسم شب عید هم در نوع خود جالب است واز جمله شامل ِنمایش و آتش بازی در داخل حیاط و پشت بام خانه ها می شود. در گذشته آتش های  مصنوعی ... به شکل  موشک هایی  کاغذی با محفظه ای از باروت و با دنباله ای از یک نوع جگن ِ خشکیده که به هنگام  پرت کردن به هوا، به محفظه ی قابل  انفجار آن آتش می زدند [ساخته می شد]،... که با صدای  مهیب و شعله ی  نورانی ِ شدیدی منفجر می گشت ...[و] تا نزدیک  نیمه شب کوچه ها وخانه ها در شهر و ده در حال ِشور و هیجان واقع بود». (۲)

در متون عصر تیموری و صفوی نیز از این آتش بازی یاد شده است. برای نمونه در حبیب السیر خواندمیرِ هروی آمده: «... صد هزار چراغ بر ریسمان ها تعبیه کنند و موشک ها بر اطراف ِ آن بندند بر وجهی که چون یک چراغ بر افروزند موشک بر آن ریسمان ها دویده به هر چراغ که رسد روشن سازد...» (٣) در روضةالصفویه ی میرزابیگ ِگنابادی نیز می خوانیم: «... موشک بازان ِ نادره کار نیز فضای  میدان را به انواع ِ صنعت، از هیاکلِ جانوران و موشک های گوناگون آراستند... وقتی که شمع ها و چراغ ها روشن می شد، آن موشک ها را آتش می زدند...» (۴)

امروز نیز رسم  موشک بازی در تهران زنده است اما به جای شب عید، در شب  چهارشنبه سوری انجام می گیرد و موشک ها دیگر دست ساز نیست. از آن جا که خواند میر و میزابیگ هر دو خراسانی بوده اند (یکی اهل هرات و دیگری گناباد که از شهرهای خراسان ِایرانِ امروز است) و از آن جا که ابراهیم فاروقی (صاحبِ شرف نامه) فرهنگش را درایالت ِ بهار ِ هند (۵) تألیف کرده و اطلاعات ِ هندیان درباره ی  رسم های  فارسی به واسطه ی  ولایت های  شرقی ِ ایران ِ بزرگ به دست می آمده است،  می توان دانست که این رسم در خراسان ِ بزرگ نیز رایج بوده و پیش از آن که افغان ها به تاراج ِ فرهنگ ِ فارسی در آن سرزمین بپردازند، موشک بازی در آن ناحیه نیز انجام می گرفته است (شاید امروز هم چیزی از این رسم باقی مانده باشد ولی نامش موشک بازی نباشد چون گویا موشک در این دیار نا آشناست).

پس از آن که موشک های  غول آسای  دنیای  جدید به صحنه ی  هستی آمدند،  فارسی زبانان به سببِ شباهتی که بین ِ این وسیله ی  آتش بازی با این ابزار ِجنگی و فضایی می دیدند این موجوداتِ جدید را نیز "موشک" نامیدند. (این واژه را فرهنگستان وضع نکرده و مردم خود اختیار کرده اند. من در فهرست  لغات ِ بر نهاده ی  فرهنگستان "موشک" را جز برابر  یک اصطلاح ِ شیمیایی، جای دیگری ندیدم و گمان بلکه یقین دارم این واژه در معنای موشک ِ جنگی،  برنهاده ی  فرهنگستان نیست.)

این اتفاق تنها در زبان ِ ما نیفتاده بلکه در زبان های  دیگر نیز عین ِاین جریان را می بینیم. در زیر به بررسی ِ ریشه شناختی ِ واژه های"rocket" ِ انگلیسی و "fusée" ی ِ فرانسوی می پردازیم و سرگذشت ِ این دو واژه را در تاریخ ِ زبان هایشان به مطالعه می گیریم. اما پیش از آن که وارد این بحث شویم لازم است یک واژه ی  پارسی را نیز که مربوط به صنعت ِ "نخ ریسی" است بشناسیم.  معنای این واژه را به نقل از برهان قاطع ِ محمدِ خلفِ تبریزی می آورم:

"فَرموک": بر وزن ِ مفلوک، گروهه ی  ریسمان ِریسیده شده را گویند که بر دوک پیچیده شده باشد. (۶) اثیرالدین اخسیکتی سروده است:

مشغول ِ پنبه چرخ و ندانسته کآفتاب        

"فرموکِ" اخترانش بدزدد ز دوکدان (۷)

 

Rocket (راکت):

برای  شناسایی ِ تاریخِ  واژه ی  "راکت" و بررسی سیر اشتقاقی ِ آن، مطالبی را از برخی فرهنگ های انگلیسی که حاوی  اطلاعاتِ ریشه شناختی است، در زیر ترجمه می کنم و مشخصات ِ این فرهنگ را همراه ِ اصل  متن به طور  کامل در ضمن ِ یادداشت ها می آورم.  

در جلد  چهاردهم از فرهنگِ معتبر و بسیار مفصل  ِآکسفورد که در بیست جلد ِ بزرگ تألیف شده است می توان این اطلاعاتِ لغت شناسی را درباره ی rocket  به دست آورد:

Rocket: (در معنای  موشک) ... [ گرفته شده از فرانسویroquet  (سده ی  شانزدهم) یا اقتباس از ایتالیاییrocchetta  در لاتین ِ قرون ِ میانه roccheta, rocheta  (١٣۷۹م) گویا مصغرِ واژه ی  ایتالیایی ِ rocca  به معنای "فرموک ِ [کوچک]" است که ناظر  به شکل و صورت ِ این شیء است...] (پیش از آن که سررشته ی  فرموک را بکشند دوک ِ پوشیده از فرموک به شکل  استوانه است ـ جمشیدی)

الف)یک دستگاه  آتش بازی که دارای محفظه ای استوانه ای شکل از کاغذ یا فلز و حاوی  ترکیب های قابل احتراق است. پس از شعله ور شدن این محفظه، دستگاه به بالا یا به فاصله ای [مستقیم] پرتاب می شود. موشک های آتش بازی بیش تر برای آن ساخته می شوند که در هوا منفجر شوند و نور افشانی کنند. (مانند  موشک  فارسی ـ جمشیدی)   

(. . . . . .)

ج) هر وسیله یا ابزار جنگی ِدراز [و استوانه ای شکل] (مانند بمبِ هوایی، پرتابه، ناویز ِ فضایی) که در آن دستگاهی موشکی وسیله ی  رانش [و پرتاب] باشد. (۸)

 

 Fusée (فوزه):

برای  فارسی زبانان ِ ایران "راکت" وسیله ی  ورزش ِ "تنیس" است. آنان با راکت به معنای  موشک ـ مگر از طریق زبان  انگلیسی ـ آشنایی ندارند. حتی در فهرست  واژگان برنهاده ی فرهنگستان، "موشک" (البته در معنای یک اصطلاح  شیمیایی) برابر "فوزه" قرار گرفته است.  اما این فوزه ی  فرانسوی آن قدر زود از زبان  مردم  ایران برافتاد که فرهنگ ها هم از ضبط آن خودداری کردند. fusée فرانسوی نیز در تاریخ زبان ِ فرانسه سرگذشتی همچون rocket  انگلیسی داشته است. اکنون به بررسی ِ ریشه شناختی ِ این واژه توجه کنیم.

مطالب  زیر از جلد هشتم فرهنگ "گنجینه ی ِ زبان ِ فرانسه" که با نظارت " پُل اَمب" تألیف شده است ترجمه می شود

Fusée )

١- معنای  کهن: گروهه ای از نخ که گرداگرد ِیک دوک می پیچد. (فرموک) ...

۲-  در آتش بازی: قسمی آتش ِ مصنوعی از کاغذ یا فلز که واکنش های  ناشی از باروت پرتابش می کند و در هوا منفجر می شود و به هنگام احتراق ریزه ها و اخگرهایی نورانی در هوا رها می کند...

 ٣- در توپ خانه: دستگاهی که بر روی  یک افکننده تعبیه می شود به این قصد که در زمان و مکانی دلخواه موجب  انفجار گردد. (۹)

"فرموک" با "موشک ِ جنگی" چه ارتباطی دارد؟

فرهنگ ِ "ریشه شناسی ِ فرانسه" ی ِ لاروس چنین می نویسد:

Fusée: (فرموک ِ کنَف، [نخستین بار] در ترانه های عامیانه ی  سده ی سیزدهم .م) آمده، از لاتین ِعامیانه fusata* گرفته شده، گروهه ای از نخ است که گرداگرد ِیک دوک می پیچد و معانی گوناگون ِ فنی را به استعاره پذیرفته است، به ویژه در آتش بازی (از سده ی  شانزدهم به این سو) و توپ خانه، و شکل ِ "موشک" با "دوک" ِ[فرموک پیچیده] مقایسه می شود. (١۰)

البته فرانسویان به تقلید از انگلیسی ها به موشک "روکت roquette" هم می گویند که درباره ی  این واژه پیش تر سخن گفته ایم.     

 

با تأمل در آن چه گذشت درمی یابیم که "راکت" انگلیسی ها و "فوزه"یِ فرانسویان در اصل فرموک ِ کوچک است. پس اگر اطلاق ِ فرموک به این موشک های ِغول آسا منطقی است ایشان را موشواره نامیدن غیر منطقی نیست  (همان طور که نوشتم "ک" در موشک نه کاف ِ تصغیر که کافِ تشبیه است) و می بینیم که راکت ِ انگلیسی و فوزه ی ِ فرانسوی نیز هر دو مأخوذ از قسمی آتش بازی است

رزمایش:

 "رزمایش" از "رزم " و "آیش" ترکیب نشده است، بلکه ترکیبی است از "رزم" و "آزمایش" که برای  سهولت ِ تلفظ برخی از واج های آن ها به هنگام  ترکیب افتاده است.

البته به گاه ضرورت (خاصه در شعر) می توان این ترکیب را به صورت کامل هم بیان کرد.

این اتفاق در زبان  ما بی سابقه نیست و به فارسی هم محدود نمی شود، در بسیاری از زبان ها می توان نمونه هایی از این دست را نشان داد. در زیر پاره ای از این واژگان مرکب را که به هنگام  ترکیب اجزایی از آن ها افتاده است می بینیم:

کلا پیسه: مرکب از "کلاغ" و "پیسه"

کلاغ  سیاه و سپید، تغییر کردن ِ چشم، یعنی زیر و بالا شدن سیاهی و سپیدی چشم، چه پیسه به معنی ِ دو رنگ است و کلاغ ِ پیسه، کلاغِ ابلق است که مأخذ ِاین لغت گردیده است.(١١)

مولوی سروده است:

گفت تا چشمش کلاپیسه شدن      

کور گشته است این دو چشم ِکور ِمن

(مثنوی معنوی، تصحیح نیکلسن، دفتر پنجم، بیت ٣۷٣۵ )

سوزیان: در اصل "سود و زیان ِ" سرمایه باشد و اصل آن سود و زیان بوده است. (١۲)

ناصرخسرو می گوید:

 ز دنیا زیانت زدین سود کردی        اگر خوار گیری به دین سوزیان را (دیوانِ ناصرخسرو، تصحیح ِمجتبی مینوی و مهدی محقق، تهران١٣۶۸، ص١١)

خاقانی می گوید:

 گرچه عیسی وار از این جا بار سوزن برده ام      

گنج ِقارون بین کز آن جا سوزیان آورده ام

(دیوان خاقانی شروانی، به تصحیح ِضیاء الدین سجادی، تهران، ١٣۷۸، ص۲۵۵) 

ورزاو: مرکب از "ورز" به معنای  کشاورزی، (صورتِ دیگری از "برز" که در برزگر می بینیم) و "گاو ِ" نر (گاوی که برای  شخم زدن و شیار کردن ِ زمین های کشاورزی به کار رود). (١٣)

در شعری از احمد شاملو آمده است:

 یوغ ِ ورزاو  بر گردنمان نهادند/ گاوآهن بر ما بستند/ بر گرده مان نشستند/ و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند/ که بازماندگان را/ هنوز از چشم/ خون آبه روان است...

(مدایح ِ بی صله، تهران١٣۷۹، ص۵۹)

بُوَ ک: ترکیبی از " بُوَد" و "که"

باشد که، امید که، شاید که، و نیز اگر.

ولی محمد اکبرآبادی در شرح بیت زیر از مثنوی نوشته است: «بوک کلمه ی  تمنی و آرزو است. و به معنی ِ "باشد" و "اگر" نیز آمده و مختصر ِ "بُوَد که". و در اینجا به معنی ِ اگر است».

ای بسا کس مرده در بوک و مگر             که اگر این کردمی یا آن دگر» (شرح مثنوی مولوی موسوم به "مخزن الاسرار"، به اهتمام نجیب مایل هروی، تهران، ١٣۸٣، ج۲، ص۶۷۹) 

ناگفته پیداست که اگر بخواهم فهرستی جامع از این قبیل ترکیب ها به دست دهم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود، پس به همین مختصر بسنده می کنم.

جالب تر آن که در رزم و آزمایش واج های "ز" و "م" مشترک است و حذفِ واج ها در این مورد توجیه پذیرتر

 

یادداشت ها:

 

(١) شرف نامه ی ِ مُنیَری، ج۲، ص۲۶۴.  (به نقل از یادداشت های  قزوینی، به کوشش ِ ایرج افشار یزدی، تهران، ١٣۶٣، ج۷، ص١۶٣)

(۲) دکتر عبدالحسین زرین کوب، "نوروز و آیین های  وابسته به آن"، نقش بر آب، تهران، ١٣۷۴، ص۴۴۵)

(٣) به نقل از لغت نامه ی دهخدا، مدخل ِ موشک

(۴) به نقل از فرهنگ معین، مدخل ِ موشک باز

(۵) دکتر ذبیح الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، ١٣۶٣، ج۴، ص١١٣ 

(۶) برهان ِ قاطع، ج٣، ص١۴۷۰

(۷) به نقل از پاورقی برهان ِ قاطع، ج٣، ص١۴۷۰

(۸)

Rocket: … [a. F. roquet(16th c.) or ad. It. rocchetta in med. L. roccheta, rocheta (1379), app. a dim. of It. rocca ROCK3 (the third meaning of rock in English is distaff – Jamshidi)…]

a. A firework apparatus consisting of a cylindrical case of paper or metal containing an inflammable composition, by the ignition of which it may be projected to a height or distance. Pyrotechnic rockets are usually constructed so as to burst in the air and scatter a shower of sparks.

… c. Any elongated device or craft (as a flying bomb, a missile, a spacecraft) in which a rocket engine is the means of propulsion.

(The Oxford English Dictionary, second edition prepared by J. A. Simpson and E. S. Weiner, volume XIV, Oxford university press, 1989, p 22)

(۹)

Fusée: 1) Vieilli. Masse de fil qui entoure un fuseau… 2) PYROTECHNIQUE. Pièce de feu d'artifice de papier  ou de métal, propulsée par réaction de la poudre, qui éclate dans l'air en lançant des jets de parcelles en ignition… 3) ARTILL. Dispositif fixé sur un projectile, destiné à le faire exploser au moment ou à l'endroit voulu.

(Trésor de la Langue Française, dictionnaire de la langue française du XIXe et du XXe siècle (1789-1960), publié sous la direction de Paul Imbs, édition du centre national de la recherche scientifique, Paris, 1971-1994, tome huitième, p 1342-3)

(١۰)      

Fusée: (fusée de chanvre, fableau du XIIIe s) du lat. vulg. *fusata, quantité de fil enroulée autour d'un fuseau, a pris divers sens tech. par métaphore, spécialisé par de la pyrotechnie (XVIe s) et artillerie, la fusée ayant été comparée au fuseau.

(Dictionnaire Etymologique de la Langue Française, par Albert Dauzat, Larousse, Paris, 1938, p 348)

(١١) لغت نامه ی دهخدا

(١۲) پیشین

(١٣) برهان قاطع، ج۴، ص۲۲۶۹

 

Rostam Jam@yahoo.com