اصطلاحات حرف ز

 

شماره ی نوشته :  ١۱ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                                                ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

 ز

 

زائو رنی که زاییده و در بستر است

زابرا از خواب پریده، بد خواب، عصبی

زاپاس ذخیره، یدک، آدم بی مصرف و روار دررفته

زاچ زائو

زاچی روزهای استراحت پس از زایمان

زاد و رود زاد و ولد، فرزندان

زار کوتاه شده ی زایر (زیارت رفته، مانند زار محمد)

زار کوتاه شده ی هزار برای ریال (دو زار، یعنی دو ریال)

زار نا به سامان، خراب، بد

زار بودن کار کسی پیچیده و دشوار بودن کار کسی

زار زار گریه ی شدید

زار زار گریه کردن سخت گریه کردن

زار زدن سخت گریه کردن

زار زدن لباس به تن ناجور و نامناسب بودن لباس

زار و نزار زرد و ناتوان، بد حال و بیمار

زاغ دارای چشمان آبی رنگ

زاغ چشم کسی که چشمان آبی رنگ دارد

زاغ سیاه کسی را چوب زدن پنهانی مراقب کسی بودن

زاغ گرفتن مسخره کردن، شیشکی بستن

زاغ و زوغ فرزندان خردسال، نق، غر و لند

زاغول دارای چشمان آبی رنگ

زاغه جای نگاه داری گاو و گوسفند، حانه ی بسیار محقر، انبار مهمات

زاغه نشین کسی که در خانه ای محقر و آغل مانند زندگی می کند

زاق چشم نگا. زاغ چشم

زال کسی که موهای سر و ابرو و مژه های سفید دارد

زالو آدم سمج

زالو انداختن کرم زالو به تن بیمار انداختن تا خون فاسد را بمکد

زال و زندگی وسایل زندگی، اسباب معیشت

زاله کناره ی برآمده ی جوی، مرز کشتزار

زاله بندی مرزبندی در کشتزار، کرت بندی

زانو قطعه ی استوانه ای با زاویه های گوناگون برای تغییر مسیر لوله یا گرفتن انشعاب

زانو انداختن شلوار کش آمدن پارچه ی شلوار در قسمت زانو (بر اثر دو رانو یا چار زانو نشستن یا سستی بافت پارچه)

زانو بند پارچه ی کشی حلقه مانند که برای حفاظت زانو در برابر ضربه یا در رفتگی بزر آن می بندند

زانو زدن برای تعظیم زانو بر زمین زدن

زانویی نگا. زانو

زاییدن زیر کاری کاری را به دلیل دشواری به پایان نرساندن

زاییدن گاو کسی به دردسر بزرگی گرفتار آمدن

زبان آدم سر کسی نشدن به حرف منطقی تن ندادن و آن را نپذیرفتن

زبان باز کسی که با چرب زبانی به مقصود خود می رسد

زبان باز کردن توانایی گفتار پیدا کردن

زبان بازی چرب زبانی، لفاظی، چاپلوسی

زبان به چیزی باز کردن چیزی را بر زبان آوردن

زبان به دهان کسی گذاشتن به کسی حرف یاد دادن، حرف توی دهان کسی گذاشتن

زبان به دهان نگرفتن پیوسته گریه کردن، آرام نگرفتن

زبان بسته برای تحقیر به آدم های بی عرضه یا کم آزار گفته می شود

زبان بندان کردن دهان همه را با ایجاد وحشت بستن و سپس چاپیدن

زبان پس قفا نوعی گل است

زبان تر کردن سخن گفتن

زبان تلخی درشت گویی، گفتار خشن

زبان چرب و نرم داشتن گفتار خوشایند و فریبنده داشتن

زبان خود را گاز گرفتن از گفتن سخن نا به جا پشیمان شدن، از سخن گفتن خودداری کردن

زبان دراز  بی ادب، گستاخ، کسی که با گستاخی خارج از حد خود سخن بگوید

زبان درازی گستاخی در سخن گفتن، عمل آدم زبان دراز

زبان درازی کردن با گستاخی و بی ادبی خارج از حد خود سخن گفتن

زبان درآوردن آغاز سخن گفتن کودک

زبان در قفا نگا. زبان پس قفا

زبان را گاز گرفتن از گفتن سخنی پشیمان شدن

زبان ریختن سر و زبان داشتن، با چرب زبانی و شیرین سخنی کار خود را کردن

زبان ریزی کردن نگا. زبان ریختن

زبانزد شدن معروف شدن، فاش شدن

زبان زدن سخن گفتن، نوک زبان را به قصد چشیدن به غذایی زدن

زبان زرگری زبانی قراردادی که گروهی در میان خود بدان سخن گویند و دیگران آن را نفهمند

زبان فهم کسی که مطلب یا سخنی را خوب در می یابد

زبان کسی را موش خوردن سکوت کردن، با وجود ضرورت سخن نگفتن

زبان کسی گرفتن لکنت زبان داشتن

زبان کوچک گوشت زبان شکل آویخته در حلق

زبان کوچکه نگا. زبان کوچک

زبان گرفتن لکنت زبان، از حالات و گفتار مرده یاد کردن و دیگران را گریاندن

زبان گرفتن کسی را با زبان خوش آرام کردن

زبان گز چیز تند و تیز

زبان گزه رفتن زبان گزیدن، لب به دندان گرفتن

زبان گیره وسیله ای که پزشک با آن زبان بیمار را هنگام معاینه گرفته و نگاه می دارد

زبان مادر شوهر نوعی گیاه خار داراز تیره ی کاکتوس

زبان مرغی زبانی ساختگی مانند زبان زرگری

زبان مو درآوردن بسیار گفتن و نتیجه نگرفتن

زبان نفهم کودن، بی شعور

زبانی شفاهی

زبر خشن، غیر لطیف

زَ بَر زیر  حرکت های حروف

زبر و زرنگ چابک و فرز

زیر و زبر گذاشتن اعراب گذاشتن بر حروف

زبون حقیر، توسری خور

زبیل آشغال، زباله

زپرتو ضعیف، بی دوام

زپرتی چیز یا شخص ناتوان، زوار در رفته، بی زور

زت زیاد کوناه شده ی "عزت زیاد" در زبان لوطی ها

زحرکش شدن یا شکنجه و آزار زیاد کشته شدن

زجرکش کردن به زجر و شکنجه کشتن

زحمت دادن اسباب زحمت شدن، کنایه از شوهر زنی بودن

زحمت دادن به خود خود را به زحمت انداختن

زحمت کش کارگر، پیشه ور

زحمت کشیدن کار کردن

زحمت را کم کردن رفع مزاحمت کردن

زخم زبان نیش زبان، آزردگی از سخن کسی

زخم و زیلی خونین و مالین، پر زخم

زخمه ضربه ای که برای نواختن به تار می زنند.

زدگی لک یا خرابی در میوه یا پارچه

زدن شکار کردن (دو آهو زدم)، دزدیدن (کیفش را زدند)، کم کردن (صد تومان از حقوقم زدند)، بازی کردن (یک دست شطرنج زدیم)، نوشیدن (بعدش عرق زدیم)، دود کردن (یک بست تریاک زدیم)، ناگهانی در آمدن (پنجره را که باز کردم، سوز و سرما زد تو)، با شتاب رفتن (زد به کوچه)، پیش آمدن (زد و یک روز بازرس آمد)، از مسیر منحرف شدن (به بیراهه زدن، به کوه زدن)، جدی اقدام کردن (حسن می زند تا کار به تری پیدا کند)، بدبخت و بیچاره کردن(او را خدا زده است)، گزیدن مار یا عقرب یا زنبور

زدن برای کسی پشت سر کسی بدگویی کردن، مورد بدبینی قرار دادن

زدن بر سر کسی به کسی ستم روا داشتن، کسی را تحقیر کردن

زدن بر طبل بیعاری خود را به بی دردی زدن

زدن به آن راه خود را به ناآگاهی زدن

زدن به تخته برای جلوگیری از چشم زخم و برای تعریف و تشویق گفته می شود

زدن به تور به چنگ آوردن، تصاحب کردن

زدن به چاک در رفتن، جیم شدن

زدن به سر کسی ناگهان فکری به سر کسی آمدن، عقل خود را از دست دادن

زدن به سیم آخر آخرین چاره را به کار بردن حتا اگر به ضرر باشد، خود را به لاقیدی زدن و به عاقبت کار نیاندیشیدن

زدن به صحرای کربلا مطلبی را به صورت اشاره و کنایه گفتن، روال سخن را به موضوع خاصی برگرداندن

زدن به قدش دست دادن به شیوه جاهلی که با صدا همراه است و هنگام رسیدن به توافق در انجام کاری گویند

زدن به کمر کسی نوعی نفرین و دشنام است

زدن به کوچه ی علی چپ خود را به آن راه زدن، خود را به نادانی ( بی خبری ) زدن

زدن به کوه عاصی شدن و سلاحی برگرفتن و به کوه پناه بردن

زدن به هر دری برای رسیدن به مقصود به هر جا و هر کسی متوسل شدن

زدن خود به آن راه خود را به نادانی ( بی خبری ) زدن

زدن رای کسی کسی را از تصمیمی منصرف کردن

زدن زیر آواز بی مقدمه به خواندن پرداختن

زدن نفوس بد گفته ی کسی را به فال بد گرفتن، فال زدن

زدُ وازد زیر و رو کردن کالا و سوا کردن نوع به تر

زد و بند ساخت و پاخت، بند و بست، توطئه

زد و بندچی توطئه گر، ساخت و پاخت کننده

زد و بند کردن ساخت و پاخت کردن، توطئه کردن

زد و خورد کتک کاری، دعوا و مرافعه

زده صدمه دیده، سوراخ شده، خراب

زده دار دارای لکه یا خراش و آسیب

زده شدن (از چیزی یا کسی) دلزده شدن، بیزار شدن

زرت صدای باد در کردن یا شیشکی

زرت چیزی (یا کسی) درآمدن فرسوده و خراب شدن، درب و داغان شدن

زرت چیزی (یا کسی) دررفتن نگا. زرت چیزی درآمدن

زرت کسی قمصور شدن به وضع بد و خنده داری از پا درآمدن، بیمار شدن، شکست خوردن

زرت و پرت چرت و پرت

زرت و زبیل آت و آشغال، خرده ریزهای کم ارزش

زرت و زورت نگا. زرت و پرت

زرتی بی مقدمه، ناگهان ، بدون مطالعه و تعمق

زرد آلو عنک نوعی زردآلوی نامرغوب و ترش

زرد بودن اوضاع خراب بودن اوضاع

زرد کردن بسیار ترسیدن، از ترس وادادن، کاری را خراب کردن

زرد گوش بی رگ، ترسو

زردمبو آدم ضعیف و کم خون، دارای رنگ و روی زرد

زردنبو نگا. زردمبو

زرده ی کسی نبستن موفق نشدن در کار، بی ثمر ماندن کوشش کسی

زردی کشیدن تحمل کردن، سختی دیدن، انتظار کشیدن

زر زدن دری وری گفتن، گریه کردن

زر زر صدای گوش خراش و یکنواخت، آواز گریه ی نامطبوع بچه

زر زر کردن غر زدن، گریه کردن شدید

زر زرو بچه ای که زیاد عر می زند

زرشک لفظی است مانند زکی که به هنگام باور نکردن و رد کردن حرف طرف گفته می شود

زرق و برق جلوه ی ظاهری، جلا و شفافی

زر اومدی قرمه سبزی سخنی توهین آمیز برای کسی که به قهر می رود یا تهدید به رفتن می کند

زر ورق کاغذ نازک و شفاف و زنگی

زغال اخته میوه ای از زیتون کوچک تر و ترش مزه

زغنبود کوفت، زهرمار، خفه شو!

زغنبود کردن خوردن (به لحن تحقیرآمیز)

ز ِق زدن نق نق کردن بچه که مقدمه ی فریادهای و گریه های بعدی است

زُق زدن تیر کشیدن و درد کردن اعضای بدن

ز ِق ز ِق گریه ی بریده بریده ی بچه

زُق زُق کردن احساس درد و تیر کشیدن

زکی لفظی که به هنگام باور نکردن و رد کردن حرف طرف گفته می شود

زُل خیره

زُل زدن خیره نگاه کردن

زُل زُل نگاه کردن نگا. زل زدن

زلف موهای جلو سر و بناگوش

زلف پاشنه نخواب کنایه از مویی که از نیمه ی پشت بریده و سر آن رو به بالا باشد

زلف گذاشتن موی خود را بلند کردن

زلم زیمبو لوازم بی مصرف و بی ارزش

ز ِله ستوه، عجز

ز ِله شدن به تنگ آمدن، عاجز شدن، به ستوه آمدن

ز ِله کردن به تنگ آوردن، به ستوه آوردن، عاجز کردن

زمانه بازی کردن با زبان بازی و چاپلوسی رفتار کردن

زمخت درشت، ناهنجار

زمخت گفتن دشنام دادن، سخنان درشت گفتن

زمزمه کردن زیر لب خواندن، ترنم کردن

زمین خوار کسی که زنمین های بی مالک را تصاحب کند و به دیگران بفروشد

زمین خوردن از دست دادن تعادل و به زمین افتادن، شکست خوردن در زندگی، شکست خوردن در کُشتی

زمین را به آسمان دوختن گزافه گویی کردن، دروغ های شاخ دار گفتن

زمین زدن به زمین انداختن چیزی یا کسی، شکست دادن حریف در کشتی، سبب پایین آمدن بهای چیزی شدن

زمین گذاشتن چیزی چیزی را ترک کردن

زمین گذاشتن سر مردن

زمین گیر کسی که به سبب بیماری یا پیری نتواند از جای خود برخیزد

زمین گیر شدن ناتوان شدن از پیری یا بیماری

زمین ماندن معطل و معوق ماندن، باقی ماندن و انجام نگرفتن کاری

زمینه سازی کردن مقدمه چیدن برای انجام کاری

زن عاری از مردانگی، ناجوانمرد، ترسو

زن آمدن دشنامی در مقام تحقیر و ریشخند (در پاسخ به کسی که ادعاهای بزرگ کند می گویند: زن آمدی!)

زنانه ویژه ی زنان (مثال: حمام زنانه)، هر چیز موافق کارهای زنان

زناشویی ازدواج، همسر اختیار کردن

زن بردن همسر گرفتن مرد

زنبور زدن نیش زدن زنبور

زنبورک نوعی تفنگ کوتاه یا توپی کوچک که بر جهاز شتر می گذاشتند

زن به مزد دشنامی است به مردان فاسد

زنجیر زدن زنجیر به پشت خود زدن (در روزهای عزاداری ماه محرم)

زنجیر زن کسی که در ماه محرم به پشت خود زنجیر می زند

زندگی مال، وسایل کار و خانه (عجب زندگی خوبی به هم زده است!)

زندگی سگی زندگی سخت و جان فرسا

زند و زا کردن زاییدن، زاد و ولد کردن

زنده باد باقی و شاداب و فرخنده باد

زنده باد مرده باد جار و جنجال سیاسی، تظاهرات سیاسی، شعارهای موافق و مخالف دادن

زنده بلا، مرده بلا کسی که هم در زندگی و هم پس از مرگ موجب زنج و آزار مردم است

زنده به گور کسی که در تیره روزی به سر می برد و زندگی اش فرقی با مردن ندارد

زنده بیوه زنی که شوهرش بدون آن که او را طلاق داده باشد، او را ترک کرده است

زنده دل آدم با شور و حرارت، پرنشاط

زنده شدن حق بازی دوباره پیدا کردن

زن ذلیل مردی که مطیع محض زنش است

زن ِ سفری زن فاسد و بی عفت

زن طلاق مردی که به اندک بهانه ای زنش را طلاق می دهد

زنکه لفظی توهین و تحقیرآمیز به زن

زنگ زمان آموزش درس یا فاصله ی میان دو درس در مدرسه (زنگ انشاء، زنگ تفریح)

زنگ دندان ماندن زمان درازی گرسنه ماندن

زنگ زدن ترکیب شدن آهن با اکسیژن هوا، فرسوده شدن، بی مصرف شدن

زنگوله پای تابوت فرزند مرد یا زن پیر

زن مرده مردی که زنش درگذشته است

زنندگی زشتی، نفرت انگیزی

زننده زشت، نامطبوع، نفرت انگیز

زن و بچه اهل و عیال، زن و فرزند

زن و بچه دار کسی که زن و فرزند دارد

زنیکه نگا. زنکه

زوار زه وار، چیزی شبیه به زه

زوار در رفتن بند و بست چیزی خراب شدن، از شدن خستگی یا پیری از کار افتادن

زوار در رفته پیر و فرسوده، به درد نخور، اسقاط

زَوال مست مست، لول

زوال در آوردن نعمتی را در نتیجه ی ناسپاسی و بی اعتنایی از دست دادن

زود باش ! شتاب کن! عجله کن!

زود بودن فرانرسیدن هنگام کاری

زود رس آن چه که پیش از موقع مقرر به دست آید

زود رنج نازک دل، حساس

زود رنجی نازک دلی، حساسیت

زود فهم کسی که زود چیزی را درک می کند

زور اجبار، الزام

زوراب زدن برای استفراغ زور زدن ولی چیزی بالا نیاوردن

زور آوردن زیر فشار گذاشتن، در تنگنا قرار دادن

زور چپان کردن به زور در جایی فرو بردن

زور زدن فعالیت زیاد کردن، به کار بردن زور و نیرو

زور شنیدن نحمل جور و ظلم کردن

زورکی از روی بی میلی، تصنعی

زور گفتن حرف و خواست خود را به کسی تحمیل کردن

زور گو کسی که خواست های خود را تحمیل می کند

زوزه صدای ناله ی حیوان یا صدای باد

زوزه کشیدن آواز برآوردن (حیوان یا حرکت باد) 

زو کشیدن اصطلاحی از بازی الک دولک که بازنده باید بدون تازه کردن نفس یدود

زهرآب ادرار، شاش، پیشاب

زهرآب ریختن ادرار کردن، شاشیدن

زهر چشم نگاه خشم آلود

زهر چشم از کسی گرفتن ترساندن، چنان تنبیه کردن که دیگر جرات تکرار خطا نباشد

زهرحند خنده ی تلخ و از روی خشم

زهر ریختن در حق کسی بدی کردن، انتقام گرفتن، اصل بد خود را نشان دادن

زهرمار درد بی درمان، کوفت

زهرمار خان ترش رو، اخمو

زهرمار خوردن کوفت کردن، خوردن به تحقیر

زهرمار سلطان ترش رو، اخمو

زهرمار کردن چیزی مانع از لذت بردن از چیزی شدن

زهرمار کردن غذا مانع از خوردن با لذت شدن

زهرماری خوردنی یا نوشیدنی تلخ، کار سخت و دشوار

زهره آب شدن سخت وحشت کردن، از وحشت به حال مرگ افتادن

زهره ترک شدن نگا. زهره آب شدن

زهره ترک کردن سخت ترساندن، از وحشت به حال مرگ انداختن

زهره دان کیسه ی صفرا

زهره کردن بسیار ترساندن

زهره ی کسی آب شدن سخت ترسیدن

زهره ی کسی را آب کردن سخت ترساندن

زهره و زنبل کسی را ترکاندن سخت ترساندن

زه زدن بیرون شدن کمی رطوبت از مخرج، از زیر کار شانه خالی کردن، منصرف شدن

زه زده از میدان در رفته، وارفته، بی حال

زه کشی خشکاندن باتلاق از طریق کندن نهری برای حریان دادن آب راکد باتلاق به آن

زه کشیدن سخت شدن زخم، کشیدن عضله ها

زهکونی اردنگی، تیپا

زهکونی زدن تیپا زدن، اردنگی زدن

زُهم بوی تند و زننده ی گوشت گندیده یا تخم مرغ فاسد

زیاده روی افراط، اسراف

زیاده روی کردن اسراف کردن، افراط کردن

زیادی اضافی، بی مصرف، خارج از حد

زیادی حرف زدن سخنان خارج از موضوع یا بیرون از صلاحیت گفتن، وراجی کردن

زیادی کردن زاید بودن، غیر لازم بودن

زیپ نوعی بست ساخته شده از دو نوار دارای دندانه های فلزی یا پلاستیکی قابل درهم افتادن

زیپ دهن را کشیدن حرف نزدن، دهان را بستن

زیپو بی رنگ و رو، بی رمق، رقیق و بی مزه

زیپو کسی را زدن از کار برکنار کردن، معزول کردن

زیج نشستن خانه نشین شدن، انزوا گزیدن، از دوستان بریدن

زیر آب مجرایی در ته مخازن آب برای خالی کردن آن ها

زیر ابرو برداشتن آرایش ابرو از طریق برداشتن موهای زاید زیر ابرو

زیر آب کردن سر کسی کسی را بی سر و صدا کشتن

زیر آب کسی را زدن با اسباب چینی و توطئه سبب خلع مقام کسی شدن

زیر آبکی شنای زیر آب، پنهانی

زیر آبی نگا. زیرآبکی

زیر اخیه رفتن به نفع کسی به کاری تن دادن

زیر اخیه کشیدن زیر فشار گذاشتن

زیر اخیه گذاشتن کسی را به کاری که سودش به دیگری می رسد گماشتن، زیر فشار گذاشتن

زیر آرنجی بالشی که هنگام دراز کشیدن زیر دست و آرنج می گذارند

زیر انداز پارچه ای که زیر پای کسی یا زیر چیزی گسترانند

زیر بار رفتن قانع شدن، تحمل کردن

زیر بال کسی را گرفتن به کسی کمک کردن

زیر بته عمل آمدن بی پدر و مادر بودن، بی فرهنگ بودن

زیر بغل کسی هندوانه گذاشتن کسی را به قصد دریافت چیزی بیش از اندازه ستودن

زیر بغلی نوعی تنبک که پایه ی دراز آن را زیر بغل می گذارند و آن را می نوازند

زیر پا کردن پیمودن، همه جا را گشتن

زیر پاکشی کردن از زبان کسی حرف کشیدن، کسب اطلاع کردن

زیر پای خود را سست دیدن موقعیت خود را نااستوار دیدن، شغل و سمت خود را در خطر دیدن

زیر پای کسی را جارو کردن سبب اخراج کسی از کاری یا جایی شدن

زیر پای کسی را خالی کردن نگا. زیر پای کسی را جارو کردن

زیر پای کسی را درآوردن نگا. زیر پا کشی کردن

زیر پای کسی نشستن کسی را از راه به در بردن، فریب دادن

زیر پایی چیزی جعبه مانند که پای خود را هنگام نشستن پشت میز روی آن می گذارند. لاستیکی که در کف اتوموبیل می اندازند، بافته ای از کنف که پیش از ورود به جایی برای پاک کردن کفش پهن می کنند

زیر پِل کسی را زدن کسی را راندن و دور کردن

زیر پوست کسی آب رفتن چاق شدن، ثروتمند شدن

زیر پوش جامه ی زیرین

زیر تبری کنده ای که هیزم شکن روی آن با تبر هیزم می شکند

زیر تشکی رشوه

زیر جامه زیر شلواری

زیر جلد کسی رفتن کسی را فریب دادن، اغفال کردن

زیر جلکی پنهانی

زیر جلی پنهانی، آهسته

زیر چاق حاضر، آماده

زیر چاق بودن برای کاری آماده بودن، کاری را بلد بودن

زیر چاق کردن برای آماده کردن خود تمرین کردن و مهارت یافتن

زیر چاقی مهارت

زیر چیزی زاییدن از سنگینی کاری از پا درآمدن و کار را به پایان نرساندن

زیر چیزی زدن حاشا کردن، انکار کردن

زیر خاکی آن چه که از زیر حاک بیرون آید

زیر دادن با کسره خواندن حرفی

زیر درختی میوه هایی که زیر درخت فرو می ریزند

زیر در رو گریزان، گریز پا، شانه خالی کن

زیر دریایی کشتی جنگی که می تواند در زیر آب حرکت کند

زیر دست تابع، فرمان بردار

زیر دستی بشقابی که برای گذاشتن شیرینی و آجیل و مانند آن ها به کار می رود، پیشدستی

زیر دل زدن تهوع آوردن

زیر دل کسی زدن فدر ندانستن، بی اعتنا بودن

زیر دماغ کسی سبز شدن ناگهان در برابر کسی حاضر شدن

زیر دُم سُست  زن منحرف

زیر دم سستی انحراف اخلاقی

زیر دندان کسی مزه کردن از چیزی خوش آمدن، خواهان تکرار چیزی بودن

زیر دین رفتن قرض دار شدن، مدیون شدن

زیر رکاب کشیدن کسی کسی را مطیع و تابع ساختن

زیر زانویی رشوه ی مختصر و نهانی

زیر زبان کشی با زرنگی از کسی حرف بیرون کشیدن، زیر پا کشی

زیر زبانی یواش و آهسته، سخنی که از روی بی میلی گفته می شود

زیر زمین اتاق یا بخشی از ساختمان که در پایین تر از سطح زمین قرار دارد

زیر زیرکی پنهانی، با مکر و حیله

زیر سازی ساختن قسمت زیرین جاده

زیر سایه ی کسی بودن در پناه کسی بودن، از پشتیبانی کسی برخوردار بودن

زیر سبیل در کردن به روی خود نیاوردن، درگذشتن

زیر سبیل کسی را چرب کردن رشوه دادن به کسی

زیر سبیل گذاشتن تحمل کردن، به روی خود نیاوردن

زیر سبیلی در کردن نگا. زیر سبیل در کردن

زیر سر کسی بودن مسئول کاری بودن، در کاری دست داشتن

زیر سر داشتن آماده شدن

زیر سر کسی بلند بودن فریفته شدن به وعده های به تر، کسی که روزگار ناداری خود را فراموش کرده است

زیر سر کسی بلتد شدن با کسی سر و سری داشتن، تحریک شدن

زیر سر گذاشتن نگا. زیر سر داشتن

زیر سری بالش، متکا

زیر شال کسی قرص شدن شکم کسی سیر بودن

زیرش زدن نگا. زیر چیزی زدن

زیر شلواری نگا. زیر جامه

زیر غربالی دانه هایی که به مرغ و پرنده می دهند

زیر غلیانی ناشتایی، غذای صیح، چارپایه ای که زیر غلیان می گذارند

زیر قول خود ردن به گفته ی خود عمل نکردن، عهد خود را شکستن

زیر کاسه نیم کاسه بودن در کاری رازی پنهان بودن، مکر و حیله ای در کار بودن

زیر کاسه نیم کاسه داشتن مکر و حیله ای در کار داشتن

زیر کردن کسی را زیر وسیله ی نقلیه گذاشتن که موجب آسیب یا مرگ او شود

زیر گذر راهی زیرزمینی برای پیاده ها که پیاده رو این سوی خیابان را به آن سو پیوند می دهد

زیر گرفتن نگا. زیر کردن

زیر ِ گوش سخت نزدیک، دم دست

زیر گوش کسی زدن به کسی سیلی زدن

زیر گوشی بالش بسیار کوچک که هنگام خواب زیر گوش می نهند

زیر گوشی در کردن نگا. زیر سبیل در کردن

زیر لب خندیدن تبسم کردن

زیر لبی نگا. زیر زبانی

زیر لفظی هدیه ای که پس از بله گفتن به عروس می دهند

زیر مهمیز کشیدن به کار سخت واداشتن و بهره برداری کردن

زیر نافی هدیه ای که برای بریدن ناف نوزاد به قابله می دهند

زیر نویس پادداشت پایین صفحه، پا نویس، نوشته ی زیر فیلم

زیر و بالا گفتن دشنام های زشت به کسی دادن

زیر و بالای کسی را جنباندن نگا. زیر و بالا گفتن

زیر و رو کردن همه جا را به دنبال چیزی گشتن، به هم ریختن

زیر و زبر گذاشتن حرکت گذاشتن برای حروف، اِعراب

زیست شناسی دانش شناخت حیات و موجودات زنده

زیگزاک خط شکسته، کنگره دار

زیگزاک رفتن به چپ و راست پیچیدن، مستقیم نرفتن

زین کردن گربه ی کسی کسی را به زحمت انداختن، کسی را گرفتار دردسر و ناراحتی کردن

زین و یراق کردن برای کاری آماده شدن، رفتن به جایی

زینه پله

 

 

 ژ

 

ژاکت کت بافته شده از کاموا

ژاندارم مامور انتظامی عضو ژاندارمری

ژاندارمری نهادی که عهده دار حفظ نظم و قانون در بیرون از منطقه های شهری است

ژتون پولک فلزی یا پلاستیکی که به جای پول به کار می رود

ژرسه نوعی پارچه ی نازک، نیم تنه ی بافته از نخ

ژست طرز حرکت و رفتار شخص

ژست آمدن برای افاده حالت به اندام و چهره دادن

ژست دادن تنظیم وضع و حالت و قیافه برای عکس گرفتن

ژست گرفتن به بدن و چهره ی خود حالت ویژه ای دادن

ژل مایعی برای شکل دادن موی سر

ژلاتین ماده ای لزج و چسبنده که آن را از گلیسیرین و قند و آب و آمونیاک می سازند

ژله لرزانک

ژورنال مجله ی ویژه ی چیزی

ژوری هیئت داوران

ژوکر آدم همه فن حریف

ژیلت نیم تنه ی بدون آستین و جلو باز

 

 

 

اصطلاحات حرف ر

 

شماره ی نوشته :  ۱۰ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

 ر 

 

راپرت گزارش، خبر

راپرتچی گزارش دهنده

راپرت کردن گزارش دادن، خبر دادن

راحت باش خطابی به سربازان به هنگام آموزش نظامی برای اندکی استراحت

راحت کردن کشتن

راحت کردن خیال کسی به کسی اطمینان خاطر دادن

راحتی دمپایی

راست آمدن درست درآمدن حدس و پیش بینی

راست راست آشکار و علنی، بی پروا

راست راستی حقیقتن، واقعن

راست رفتن مستقیم رفتن، بدون دردسر رفتن

راست رو رو به رو، مقابل

راست روده شدن اسهال گرفتن

راست شدن رو به راه شدن

راست شدن مو بر تن سخت ترسیدن، وحشت کردن

راست کردن بلند شدن آلت تناسلی مرد، ایستادگی و پافشاری کردن، پیچیدن به پر و پا

راستکی واقعی

راست و حسینی رو راست، بی شیله پیله

راست و ریس موانع و معایب

راست و ریس کردن آماده کردن، به ظاهر درست کردن

راسته گوشت دو طرف ستون فقرات حیوان

راسته بازار بازار راست و مستقیم

راسته چینی چیدن ساده و آسان (دیوار یا حروف چاپ)

راسته کردن حساب گِرد کردن اعداد

راستی؟ واقعن؟ آیا درست است؟

راستی راستی حقیقتن، واقعن

رانده و مانده بدبخت و وامانده

رانندگی فن راندن وسایط نقلیه، اصول و قواعد راندن

راه افتادن آغاز راه رفتن کودک، آغاز به کار کردن، روشن شدن دستگاه، رونق یافتن کسب و کار

راه آمدن سازش کردن، همراهی کردن

راه انداختن به حرکت انداختن، به کار کردن واداشتن

راه انداختن کار کسی وسیله ی تسهیل انجام شدن کار کسی را فراهم کردن، رو به راه کردن کار کسی

راه اندازی نگا. راه انداختن

راه آهن دو خط آهن موازی که قطار بر آن حرکت می کند

راه باز است و جاده دراز اگر می توانی به قصد خود عمل کن

راه بردن بلد بودن، دانستن، اداره کردن، سامان دادن

راه بلد راهنما، آن که راه را خوب می شناسد

راه بندان حالت بسته بودن راه، قطع رفت و آمد

راه به جایی نبردن نتیجه ندادن، به جایی نرسیدن

راه به ده بردن حاصلی داشتن، موفق شدن

راه پله آن بخش از ساختمان که در آن پله ها طبقات را به یکدیگر می پیوندد

راه پیدا کردن جستن راه حل برای مشکل، به نحوی در جایی وارد شدن

راه حل آسپرینی راه حل موقت و غیر اصولی

راه خود را کشیدن و رفتن بی هیچ مقاومت و اعتراضی جایی را ترک کردن

راه دادن باز کردن راه عبور، کنار رفتن از سر راه، اجازه ی ورود دادن، رضایت دادن به عمل جنسی

راه داشتن چاره ای داشتن، داشتن ارتباط پنهانی، وجود داشتن راه مخفی با جایی

راه راه دارای خطوط موازی

زاهرو دالان، سرسرا

راه کج کردن مسیر خود را تغییر دادن، منصرف شدن

راه کشیدن چشم خیره شدن بی اراده به جایی بدون پلک زدن

راه گم کردن نه از روی میل و اراده بلکه اتفاقی به جایی آمدن

راه مکه کهکشان

راه نزدیک کردن میان بر زدن، مهمان شدن بر کسی که خانه اش نزدیک است

راه و چاه را شناختن دشواری های کار و زندگی را شناختن

راهی کردن روانه کردن، فرستادن

رایانه کامپیوتر

رای اعتماد رایی که نمایندگان مجلس در تایید به دولتی بدهند

رای دادن نظر دادن به انتخاب چیزی یا کسی

رای دیدن در داوری بی طرف نبودن و ملاحظه ی یکی از طرفین را کردن

رای کسی را زدن کسی را از تصمیمی منصرف کردن

رُب کسی را کشیدن کسی را به کار سخت واداشتن

رَب و رُب ندانستن ساده دل بودن، چیزی نفهمیدن

رب و رسول را یاد کردن به حد مرگ رسیدن

رتوش دستکاری و آرایش عکس

رجاله اراذل و اوباش

رج ردیف

رج بستن به ردیف کردن، دسته کردن

رجز خوانی لاف زنی، دعوی

رج زدن ردیف ایستادن، صف بستن، نوشتن مشق به ترتیب عمودی

رج کردن نگا. رج بستن

رحمت به . . .  صد رحمت به، هنگام برتری دادن چیزی به کار می رود: رحمت به آب حمام

رخت آویز جا رختی، چوب لباسی

رخت کسی کوک بودن رفاه داشتن

رخت و پَخت لباس ها، پوشاک

رخصت خواستن اجازه خواستن

رد پا جای پا، اثر

رد پای کسی را گرفتن رد کسی را برداشتن

رد خور رد شدنی، سزاوار ترک کردن

رد خور نداشتن قطعی بودن، حتمی بودن، قابل رد نبودن

رد دادن به غفلت کسی یا چیزی را از زیر دست رد کردن، صرف نظر کردن

رد زدن رد پای کسی را گرفتن، نشان به جایی بردن

رد شدن مردود شدن، پذیرفته نشدن

رد کردن برگردانیدن، پس دادن، رفوزه کردن، از سر باز کردن، پنهانی دادن، پنهانی عبور دادن

رد کسی را گرفتن از روی جای پا یا آثار دیگر کسی را دنبال کردن

رد گم کردن اثر چیزی یا کاری را از میان بردن، گمراه ساختن، نظر کسی را از چیزی منحرف کردن

رده حرف زشت یا نامربوط

ردیف کردن جور کردن، آماده کردن

رژیم داشتن برابر دستور پزشک غذا خوردن، برخی غذاها را نخوردن

رژیم غذایی دستور خوراک بیمار

رژیم گرفتن نگا. رژیم داشتن

رساندن خبر یا اطلاعاتی را محرمانه به کسی دادن

رسانه وسیله ی ارتباطی

رستم در حمام درشت اندام و پهلوان نما (ولی بی زور و جرات)

رستم صولت نگا. رستم در حمام

رُس کسی را بالا آوردن (کشیدن) کسی را اذیت و آزار کردن، لاغر و ضعیف کردن

رسوایی بالا آوردن کاری مایه ی رسوایی و شرمساری کردن

رسوخ کردن در دل اثر کردن، رخنه و نفوذ کردن

رسیدگی کردن سرکشی و وارسی کردن

رسیدن مواظبت کردن، مورد لطف قرار دادن

رسیدن به عرصه بزرگ شدن، به سن پختگی رسیدن

رشته موضوع و زمینه ی چیزی یا کاری: رشته تحصیلی، رشته ی افکار

رشته برشته حرف های بی هوده و بی معنی

رشته ی سر در گم وضع بغرنج، کار دشوار

رشته فرنگی ماکارونی

رشته ی کلام به دست گرفتن آغاز به سخن کردن، سخن را دنبال کردن

رشته ها را پنبه کردن کارهای انجام شده را به باد دادن

رشوه خوار کسی که برای انجام کاری ناروا دستمزد دریافت می کند

رشوه خواری دریافت دستمزد برای انجام کاری ناروا و غیرقانونی

رشوه گرفتن نگا. رشوه خواری

رشوه گیر نگا. رشوه خوار

رضا ترکی پارچه ی ابریشمی یزدی که در مشهد به آن علی شیر خدا می گویند.

رضا شدن راضی شدن

رضا قورتکی بی حساب و کتاب، بی اساس

رضایت دادن در گذشتن از شکایت و دنبال کردن قضیه، قبول کردن

رضایت نامه نوشته ی حاکی از رضایت

رَطب و یا بس گفتن سخنان درست و نادرست گفتن، آسمان و ریسمان به هم بافتن

رعایت کردن نگاه داشتن حق کسی

رعیت داری کردن حراست کردن از زیردستان، مورد نوازش و محبت قرار دادن زیردستان

رفتگار رفتنی، مردنی

رفتگر سپور، آشغالی

رفتن از رو خجالت کشیدن، شرم کردن، از میدان به در رفتن، مجاب شدن

رفتن از کیسه ضرر کردن، از سرمایه خرج کردن

رفتن آن جا که عرب نی انداخت به جای دور و بی بازگشت رفتن، به وضع ناجوری گرفتار شدن

رفتن بالای منبر برای کسی پشت سر کسی بد و بیراه گفتن، غیبت کردن

رفتن به کسی شبیه بودن به کسی (در ظاهز یا رفتار)

رفتن توی بحر چیزی یا کسی در چیزی یا رفتار کسی دقیق شدن

رفتن تو هم به فکر فرو رفتن، غمگین شدن، پریشان خاطر شدن

رفتن توی نخ چیزی یا کسی چیزی یا کسی را زیر نظر داشتن و پاییدن

رفتن با سر نهایت شوق و اشتیاق برای انجام کاری

رفتن ِ سر کسی از پرحرفی کسی خسته شدن، از صدای بلند کسی یا چیزی ناراحت شدن

رفتن گوش ناراحت شدن گوش از سر و صدا

رفتن و کشک خود را ساییدن پی کار خود رفتن و فکری به حال خود کردن

رفت و روب جارو و پارو، خانه تکانی، تمیز کردن منزل

رفته رفته کم کم، خرد خرد، یواش یواش

رفع و رجوع کردن  حل کردن، فیصله دادن

رفوزه رد شده در امتحان، مردود

رفیق باز دوست باز، کسی که به دوستان محبت بسیار می کند

رفیق بازی زیاده روی در دوستی کردن

رفیق گرمابه و گلستان دوست یکدل و صمیمی و وفادار، یار غار

رقاص خانه دشنام گونه ای برای برخی جاها، جاهای بی حساب و کتاب و شلوغ و پلوغ

رقاصی کارهای بی هوده و سبک

رقاصی کردن کارهای ناشایست و سبک کردن

رقصاندن بز هر دم بهانه گرفتن

رقص شتری رقصی که از روی قاعده نباشد، حرکات نابهنجار

رقصیدن به ساز کسی تابع سلیقه و خواست کسی بودن، از خود اراده ای نداشتن و از دیگری تبعیت کردن

رقصیدن توی تاریکی بی موقع یا بدون اطلاع کاری را انجام دادن

رقصیدن کلاه کسی در هوا بسیار شادی کردن، کلاه خود را به آسمان انداختن

رکاب دادن راهی جایی شدن

رکاب کش به تاخت، با سرعت

رکابی دارای رکاب، پیاده ای که به دنبال سواری بدود

رَکَبی گفتن به کسی متلک و حرف درشت گفتن

رک حرف زدن بدون پروا و ملاحظه حرف زدن، صریح و روشن سخن گفتن

رک رک نگاه کردن چپ چپ نگاه کردن، بر بر نگاه کردن

رُک زده زل زده، خیره شده

رک گو کسی که صریح و بی پروا حرف می زند

رک گویی صاف و پوست کنده حرف زدن

رک نگاه کردن نگا. رک رک نگاه کردن

رک و راست صاف و پوست کنده، صریح

رگ بسمل کسی خاریدن در معرض خطر و مرگ قرار گرفتن

رگ به رگ شدن ضرب خوردن و پیچیدن مفصل

رگ ترکی تعصب نژادی

رگ خواب نقطه ی ضعف، راه تسلط بر کسی

رگ خواب کسی را به دست آوردن نقطه ضعف کسی را پیدا کردن، کسی را تابع خود کردن

رگ خود را زدن به حق خود قانع بودن، ادعای زیاد نداشتن

رگ زدن بریدن شریان برای کشتن کسی

رگ کردن پستان سفت شدن پستان و جمع شدن شیر در آن

رگ و ریشه خویشاوندان و بستگان

رگه طبقه ای از مواد معدنی در درون خاک

رمباندن خراب کردن

رمبیدن خراب شدن، فرو ریختن

رمبیده خراب شده، فرو ریخته

رم دادن رماندن، فراری دادن

رم کردن رمیدن، گریختن

رمل انداختن پیش گویی کردن، فال برآوردن

رنجیده شدن آزرده خاطر شدن، آزرده دل شدن

رنجیده کردن آزرده ساختن، رنجانیدن

رنگ حیله، نقشه، تدبیر

رنگ آمیزی آمیختن رنگ های گوناگون به هم

رنگ انداختن رنگ دلخواه را پیدا کردن

رنگ به رنگ شدن از خجالت یا خشم سرخ و زرد و سفید شدن

رنگ پریدگی بی رنگ شدن چهره از ترس یا خشم یا بیماری، رنگ باختگی

رنگ دادن و رنگ گرفتن نگا. رنگ به رنگ شدن

رنگ شدن گول خوردن

رنگ کردن کسی گول زدن، فریب دادن کسی

رنگ گذاشتن و رنگ برداشتن نگا. رنگ به رنگ شدن

ر ِِنگ گرفتن ضرب گرفتن، آهنگ رقص نواختن

رنگ نداشتن حنای کسی اعتباری نداشتن حرف یا عمل کسی

رنگ و رو آب و رنگ، جلا و درخشندگی

رنگ و رو رفته کهنه، فرسوده، کارکرده

رنگ و وارنگ رنگارنگ، به رنگ های گوناگون، از همه نوع

رنگی دارای رنگ، آلوده بودن به رنگ

رو وقاحت، دل و جرات، پوشش

رو آب انداختن فاش کردن، آشکار کردن

روی آب نشستن سوار قایق یا کشتی شدن

روادید اجازه ی ورود به یک کشور، ویزا

رو افتادن علنی شدن، آشکار شدن

رو آمدن به جایی رسیدن، ترقی کردن، ثروتمند شدن

روان بودن از حفظ بودن، از بر بودن

رو انداختن تقاضا و خواهش کردن

رو انداز لحاف

روان کردن از بر کردن

روانه کردن فرستادن اعزام کردن، گسیل داشتن

رو آوردن مراجعه کردن، دست به دامن شدن، پناه جستن

رو به راه آماده، مهیا، منظم

رو به راه شدن آماده و مهیا شدن

رو به راه کردن آماده و مهیا کردن

رو به رو شدن برخورد کردن، ملاقات کردن، مواجهه شدن

رو به رو کردن در برابر هم وادار به اظهار عقیده کردن

روبند شدن با رودربایستی ناگزیر به انجام کاری شدن

روبند کردن کسی را به رودربایستی به کاری واداشتن

روبنده نقابی سیاه رنگ برای پوشاندن چهره

روبوسی به مناسبتی روی یکدیگر را بوسیدن

رو به قبله بودن در خال مرگ بودن

رو به قبله کردن کسی را که درحال مرگ است رو به قبله خواباندن

رو پنهان کردن خود را مخفی کردن

روی تاب گذاشتن سپردن شرط بازی به نفر سوم برای جر نزدن حریفان

روی چوب کردن کسی کسی را برای کاری تحریک کردن

روی حرف کسی حرف نزدن با حرف کسی مخالفت نکردن

روخوانی از روی کتاب و نوشته خواندن

رو دادن گستاخ کردن، جسارت دادن

رو داشتن گستاخ و وقیح بودن

رودربایستی ملاحظه، مراعات، شرم و حیا

رودربایستی داشتن ملاحظه کردن، پروا داشتن

رودرواسی نگا. رودربایستی

رو دست بالا آمدن رقابت کردن، پیشی گرفتن

رو دست خوردن فریب خوردن، خام شدن

رو دست زدن فریب دادن، خام کردن

رو دست کسی بلند شدن از کسی پیشی گرفتن، با کسی رقابت کردن

رو دست کسی گذاشتن خرج کسی را در خرج انداختن

رو دستی نوعی دستکش، ضربه ی روی دست، حقه، کلک

رودل سنگینی معده

رودل کردن به سنگینی معده دچار شدن

روده بر شدن سخت خندیدن، از شدت خنده بی حال شدن

روده دراز پر حرف، وراج

روده درازی پرحرفی، وراجی

روده درازی کردن پر حرفی کردن، وراجی کردن

روده کوچکه ی کسی روده بزرگش را خوردن کنایه از شدت گرسنگی

روده گشاد کردن سکسکه کردن

رو راست پوست کنده، آشکارا، صریح، بدون ابهام

رو رفتن بر زمین افتادن اسب از جلو و بر زانو ها

روز بد نبینی امیدوارم به سرت نیاید

روز پنجاه هزار سال روز قیامت

روز مبادا روز سختی و پریشانی

روزه ی کله گنجشکی روزه ای که بچه ها تا نیمه های روز می گیرند

روز هفتاد هزار سال روز قیامت

روزه ی گنجشک نگا. روزه ی کله گنجشکی

رو زیاد کردن پر رو شدن، توقع زیادی داشتن

رو شدن آشکار شدن، فاش شدن

رو شدن دست کسی مچ کسی باز شدن، حیله ی کسی آشکار شدن

روشن شدن نشئه شدن، مست شدن، سرحال آمدن

روشن کردن چراغ اول نخستین پولی که معرکه گیران از تماشاچیان می گیرند

رو شور سفیداب

رو شویی ظرف یا دستگاهی که برای شستن دست و صورت نصب می کنند

روضه خواندن سخنان بی فایده گفتن، آه و ناله کردن

روغن از ریگ کشیدن کاری محال انجام دادن

روغن حیوانی روغنی که از جوشاندن و تصفیه ی کره به دست می آورند، روغن زرد

روغن داغ روغن گداخته

روغن ریختن و عسل جمع کردن نهایت پاکیزگی و نظافت

روغن زرد نگا. روغن حیوانی

روغن کاری روغن زدن به هر نوع دستگاه

روغن کرمانشاهی روغنی که در کرمانشاه از شیر گاو و گوسفند به دست می آورند و به ترین روغن زرد است

روغن گرفتن از آب از هر اتفاق خوب یا بدی به سود خود بهره گرفتن

روغن مالی روغن زدن به دستگاه

روغنی آلوده به روغن

رو قوز آمدن سر لج افتادن

روکار روی بنا، نمای عمارت، آن چه که در بیرون چیزی کار شده است

روکاری کار روی بنا یا چیزی

رو کردن روی آوردن، آشکار کردن، به رخ کشیدن

روکش پوشش یا ورقه ای که روی چیزی می کشند

روکش درکش کردن ساخت و پاخت کردن

رو کشیدن به کسی برای نزدیکی کردن تکلیف کردن

رو گرفتن چهره ی خود را پوشاندن

روگیر کردن در رودربایستی ناگزیر به انجام کاری کردن، نگا. روبند کردن

روگیری چهره پوشاندن از نامحرم، شرم و حیا

رومیزی منسوب به میز (ساعت رومیزی)، پارچه یا نایلونی که روی میز می گسترانند

رو نشان دادن چهره نمایاندن

رونما هدیه ای که داماد یا پدر داماد به عروس می دهد، دیدن روی عروس در نخستین بار

روی باد هوا بودن سست و بی پایه بودن

روی پا بند نبودن آرام و قرار نداشتن

روی پای خود ایستادن به خود متکی بودن، به دیگران نیاز نداشتن

روی چشم اطاعت می شود !

روی خود کشیدن نگا. رو کشیدن

روی خون افتادن زن آبستن بچه انداختن

رویخی فرنی، نوعی دسر که از نشاسته و شکر درست می کنند

روی داریه ریختن رسوا و بی آبرو کردن، برملا کردن، آشکار کردن

روی دایره ریختن نگا. روی داریه ریختن

روی دست کسی بلند شدن کاری را به تر از کسی انجام دادن

روی دست کسی گذاشتن به کسی تحمیل کردن

روی دست کسی ماندن به فروش نرفتن، باد کردن

روی دوش کسی سوار شدن بر کسی مسلط شدن

روی زمین سفت نشاشیدن به مقاومتی بر نخوردن

روی سر گذاشتن و حلوا حلوا کردن نهایت احترام و حق شناسی را در حق کسی نشان دادن

روی سگ کسی بالا آمدن تندخویی کردن، ناسازگاری کردن

روی شاخ بودن مسلم بودن، قطعی بودن

روی شکم سیری بدون تعهد، از سر بی خیالی

روی علت افتادن (در مورد زنان) بر اثر ترس یا هیجان به خونریزی دچار شدن

روی غلتک افتادن جریان دلخواه و طبیعی را به دست آوردن، دور برداشتن و سرعت گرفتن

روی کسی به زمین افتادن شرمسار شدن به علت رد شدن تقاضا

روی چیزی (کسی) حساب کردن به چیزی ( کسی ) امیدوار بودن، اعتماد داشتن

روی کسی را به زمین انداختن درخواست کسی را رد کردن

روی کسی نشدن خجالت کشیدن

رویم به دیوار هنگام گفتن مطلب ناخوشایندی می گویند

روی هم رفته جمعن، بر روی هم

روی هم ریختن توطئه کردن برای پیش بردن کاری، توافق در امری، رابطه ی عاشقانه و جنسی با هم پیدا کردن

روی هم گذاشتن چشم بستن چشم، خوابیدن، گذشت کردن، صرف نظر کردن

رها کردن به امید خدا دست کشیدن و به جریان روزگار واگذار کردن

ریپال کسی را در آوردن پدر کسی را در آوردن

ریپ آمدن فخر فروختن، به دروغ بر خود بالیدن

ریپ زدن نامیزان کارکردن موتور

ریخت شکل و قیافه، سر و وضع

ریختگی ریزش

زیختن آب پاک روی دست کسی یکسره نومید کردن کسی

ریختن پشم و پیله ی کسی از میان رفتن قدرت کسی، ضعیف شدن کسی

ریختن توی دست و پا فراوان یودن، همه جا پیدا شدن

ریختن روی دایره نگا. روی داریه ریختن

ریختن مو سخت وحشت کردن

ریخت و پاش اسراف، گشاده دستی، افراط در مصرف

ریخت و روز سر و وضع، شکل و حالت

ریخته پاشیده درهم برهم، شلوغ پلوغ

ریز خرد، کوچک

ریز حساب جزییات صورت حساب، اقلام جزء سیاهه

ریز بار باران ریز، ابری که باران ریز دارد

ریز بافت پارچه یا فرش طریف

ریز بین نکته سنج، بسیار دقیق، باریک بین

ریز بینی نکته سنجی، دقت

ریز ریز خرد شده، کاملن خرد

ریز ریز کردن کاملن خرد و کوچک کردن

ریز نقش دارای اندام کوچک و ظریف

ریزه پیزه کوچک اندام، ریز نقش

ریزه خوانی کردن غرغر کردن، نق زدن، ایراد گرفتن

ریزه خورده خرده ریزه، وسایل کم بهای خانه

ریزه کار باریک بین، دقیق، زیرک

ریزه کردن خرد خرد کردن، قطعه قطعه کردن

ریزه میزه نگا. ریزه پیزه

ریسک کردن به کاری خطرناک دست زدن

ریسمان را طناب کردن یک کلاغ چهل کلاغ کردن، اغراق کردن

ریسه رفتن احتیار از دست دادن و پیچیدن نفس در گلو بر اثر خنده یا تاثر

ریسه شدن پشت سر هم قرار گرفتن، به دنبال هم به جایی رفتن

ریسه کردن ردیف کردن، قطار کردن، پشت سر هم قرار دادن

ریش از دست کسی خلاص کردن خود را رها کردن، در رفتن

ریش بابا نوعی انگور درشت دانه

ریش بز گیاهی همیشه سبز و پرشاخه

ریش پروفسوری ریشی که فقط روی چانه یلند شده است

ریش تپه پر ریش، دارای ریش انبوه

ریش تراش دستگاهی دارای تیغ برای تراشیدن ریش

ریش توپی نگا. ریش تپه

ریش چیزی درآمدن کهنه و منسوخ شدن

ریش خود را در آسیا سفید نکردن تجربه داشتن

ریش دادن و ریش گرفتن ضمانت کردن، متعهد شدن

ریش در دست کسی دادن اختیار خود را به دیگری سپردن، کار خود را به دیگری واگذار کردن

زیش ریش تار تار، از هم جدا شده

زیش ریش شدن دل سخت ناراحت شدن، به گریه افتادن و از حال رفتن

ریش سفید مرد سالخورده و محترم

ریش شدن نگا. ریش ریش شدن

ریش کسی را چسبیدن یقه ی کسی را چسبیدن

ریش کسی را در دست داشتن از کسی نقطه ی ضعف در دست داشتن، از کسی گروی در دست داشتن

ریش کسی سر بالا رفتن به مرگ نزدیک بودن کسی

ریش گذاشتن نتراشیدن ریش، ریش بلند کردن

ریش گرفتن دست به ریش کشیدن، پادر میانی کردن، تقاضا و خواهش کردن

ریش گرو گذاشتن ار احترام و اعتبار خود برای وساطت در کاری بهره گرفتن، ضمانت کردن

ریشو دارای ریش بلند

ریش و پشم موهای صورت، ریش و سبیل

ریش و قیچی را دست کسی دادن اختیار کاری را به دست کسی دادن

ریش و گیس بافتن با هم مشورت کردن، عقل ها را روی هم ریختن

ریشه دار با سابقه، قابل اطمینان، محکم

ریشه داشتن سابقه ی خوب داشتن، محکم بودن

ریشه کردن قوام یافتن، جایگیر شدن، مستحکم شدن وضع

ریش و پشمی به هم زدن بالغ شدن، صاحب ریش و پشم شدن

ریغ مواد درون امعا و احشا

ریغ افتادن اسهال گرفتن، به تر و ور افتادن

ربغ رحمت را سر کشیدن مردن

ریغ زدن خراب کردن، کثافت کاری کردن

ریغماسی ضعیف و مردنی، مریض و کم مقاومت

ریغو مردنی، ضعیف مزاج، کم مقاومت

ریق افتادن نگا. ریغ افتادن

ریق رحمت را سر کشیدن نگا. ریغ رحمت را سر کشیدن

ریق زدن نگا. ریغ زدن

ریقش درآمدن بیرون زدن مواد درون امعا و احشا

ریقش را در آوردن بیرون آوردن مواد درون امعا و احشا

ری کردن زیاد شدن و برکت کردن برنج و آرد و مانند آن ها پس از ریختن آب بر آن ها

ریگ تو کفش داشتن خرده شیشه داشتن، رو راست نبودن، با شیله پیله بودن

ریگ دندان کسی شدن مزاحم کسی شدن

ریم رام رام رام، اسم صوت برای بیان آوای ساز و نوای موسیقی

 

 

 

اصطلاحات حرف د ، بخش نخست

 

شماره ی نوشته : ١- ۹ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

د

 

بخش نخست

 

د ِ ؟ واقعن ؟،  راستی ؟

د ِ پس، آخر ( د ِ بخور )

د ِ حرفی برای بیان مداومت ( سر طناب را گرفت و د ِ بکش )

د ِ زود باش ! ( د ِ بیا !، د ِ بشین ! )

دادار دودور عِرض و ناموس زن، آلت تناسلی مرد، هارت و پورت

داداش برادر، لفظی برای ابراز صمیمیت

داداشی برادر در زبان کودکان

دادستان ستاننده ی داد، مدعی العموم

دادستانی دادخواهی، کار دادستان

داد سحن دادن سخن رانی کردن، پر حرفی کردن، حق مطلب را ادا کردن

داد کشیدن عصبانیت و خشم نشان دادن

داد و بی داد جار و جنجال، هیاهو

داد و قال داد و فریاد، قیل و قال

داد و هوار داد و فریاد

دار داربست قالی، چوبه ی اعدام

دارا ثروتمند

داراشکنه سمی قوی از گروه کلرور جیوه

دارایی ثروت، وزارت خانه ای که امور مالی کشور در آن رسیدگی و برنامه ریزی می شود

داربست چوبی چند که معماران روی آن ایستاده و کار می کنند، چوب بست، داربند

دار زدن اعدام گناهکار با آویختن از چوبه ی دار

دار کشیدن نگا. دار زدن

دار و دسته پیروان و اطرافیان

دار و دسته راه انداختن برانگیختن یاران و طرفداران، ترتیب دادن گروه هواداران

دار و دیزی لوازم اندک و ناچیز و ارزان خانه

دار و ندار کل دارایی، تمام هستی

داریه حلقه ای چوبی که روی آن پوست کشیده و رامشگران به همراه دیگر سازها می نوازند

داریه زدن نواختن داریه، دایره زدن

داریه زنگی دایره ای دارای سنج های کوچک که چون آن را بنوازند از آن ستج ها آواز بر می آید

داریه نم کن کسی که پوست داریه را نم می زند تا نیکو بنوازد، چاپلوس

داش لوطی، مشدی

داشتن مشغول بودن (داشت نامه می نوشت)

داشم اصطلاح داش مشدی ها به معنی برادرم

داش مشدی لوطی محل، آن که غرور جوانی دارد

داغ مصیبت، اندوه، سخت گرم، سوران

داغان از هم پاشیده، پریشان

داغان شدن از هم پاشیدن، متفرق شدن

داغان کردن از هم پاشاندن، متفرق کردن

داغ باطل خوردن از کار افتادن، از رونق و رواج افتادن

داغ باطل زدن از کار انداختن، از رونق و رواج انداختن

داغ به دل کسی گذاشتن کسی را عزادار کردن (یکی از عزیزان کسی را کشتن)

داغ به دل یخ گذاشتن کاری بی هوده و بی اهمیت کردن

داغ چیزی را به دل کسی گذاشتن کسی را از چیزی محروم ساختن و در حسرت آن گذاشتن

داغ چیزی به دل کسی ماندن آرزوی چیزی را داشتن و به آن نرسیدن

داغ دیدن شاهد مرگ عزیزی شدن

داغ دیده مصیبت رسیده، کسی که شاهد مرگ عزیزی شده است

داغ کردن پشت دست توبه کردن، برای نکردن کاری با خود شرط کردن

داغ کسی به دل کسی ماندن عزادار شدن کسی به دلیل مرگ عزیزی

داغ کسی را به دل کسی نهادن غزیز کسی را کشتن

داغ کسی را تازه کردن کسی را به یاد مصیبتش انداختن

داغ و درفش کردن مجرمی را برای اقرار کردن داغ کردن

دال خمیده، کج

دالبُر بریده چون دال، منحنی وار بریدن

دال به دال پشت سر هم

دالنگ و دلونگ صدای زنگ چارپایان

دالی دالی کردن خود را مرتب پنهان کردن و سپس نشان دادن

داماد مرد تازه زن گرفته

داماد سرخانه دامادی که در خانه ی پدر زن زندگی می کند

دامب و دومب آوای ضرب و تنبک

دام پزشک پزشک حیوانات

دامن بر آتش زدن فتنه ای را شدیدتر کردن

دامن به کمر زدن آماده شدن، آستین بالا زدن

دامنگیر کسی بودن کسی را گرفتار کردن

دامنگیر کسی شدن چیزی گرفتار شدن کسی به چیزی

دامنی پارچه ای که با آن دامن می دوزند

دان دانه، چینه

دان پاشیدن دانه ریختن، به قصد گرفتار کردن کسی به او امتیازات دادن

دان دان متفرق و پراکنده

دان دان بیرون زدن ظاهر شدن دانه ها بر پوست (در سرخک و آبله مرغان و مانند این ها)

دان دان شدن دانه بستن عسل و شیره و روغن و مانند این ها

دانش جو دانش پژوه، آن که در دانشگاه درس می خواند

دانش سرا آموزشگاه تربیت معلم

دانش سرای عالی آموزشگاه تربیت استاد

دانش سرای مقدماتی آموزشگاه تربیت دبیر

دانشگاه محل آموزش دانش و فلسفه و هنر

دانشگاهی کسی که در دانشگاه کار می کند، اعضای هیات علمی

دانگ یک ششم، سهم، قسمت

دانگی انجام کاری با پرداخت سهم خود از هزینه ی آن

دانه دانه یک یک

دانه دانه شدن دانه ها از یکدیگر جدا شدن

دانه ی درشت برچیدن به دستمزد کم قانع نبودن

داو نوبت بازی

دانه کردن دانه های میوه ای را جدا کردن، پراکنده کردن

داوطلب خواستار، نامزد

دایر شدن بر پا شدن، رواج یافتن، آباد شدن

دایر کردن بر پا کردن، رواج دادن، آباد کردن

دایه زن شیر دهنده، قابله، پرستار بچه

دایه ی مهربان تر از مادر پرستاری که بیش از مادر مواظب کودک است، کسی که تظاهر به دل سوزی می کند

دایی برادر مادر، لقبی برای ابراز صمیمیت

دایی اوغلی پسر دایی

دایی قزی دختر دایی

دبش گس، دارای مزه ی ترش و گزنده

دبنگ احمق، کودن

دبور بی سر و پا، لات، ولگرد، آسمان جل

دبوری بی سر و پایی، ولگردی

دبه ظرف، کوزه

دبه دسته هایی از اراذل در قدیم  که با یکدیگر شوخی های زشت می کردند

دبه خایه مبتلا به فتق بیضه

دبه در آوردن جر زدن، از قول خود سر باز زدن، اظهار پشیمانی کردن پس از عقد قرارداد

دبه در پای شتر انداختن در میان مردم فتنه انگیزی کردن

دبه کردن نگا. دبه در آوردن

دبه ی کسی را روغن کردن با دادن پول و هدیه کسی را راضی کردن

دبیر آموزگار دبیرستان، فرد صاحب مقام در یک حرب، وزارت خانه یا سفارت

دبیرستان آموزشگاه برای دریافت دیپلم متوسطه

دخالت کردن در آمدن در کاری

دخانیات کشیدنی ها مانند توتون و تنباکو و مانند آن ها

دختراندر نادختری، دختری که از شوهر یا زن دیگری باشد

دختر بچه دختر کم سن و سال

دختر خانم خطابی احترام آمیز برای دختران

دختر خوانده نادختری، دختری که به فرزندی پذیرفته شده است

دختر دم بخت دختری که هنگام شوهر کردن او رسیده باشد

دختر سعدی دختری که بیش تر در بیرون از خانه و کم تر در خانه است

دخترکی دوشیزگی، بکارت

دخترینه دختر، مونث

دخل موجودی صندوق، صندوق مغازه، برداشت

دخل چیزی (یا کسی) را آوردن چیزی (یا کسی) را نابود کردن، کسی را شکست دادن (مفتضح کردن)

دخل داشتن ربط داشتن، مربوط بودن

دخل کسی آمدن کلک کسی کنده شدن، کار کسی ساخته شدن، نابود شدن

دخل و خرج کردن درآمد بیش از هزینه شدن، سود بردن

دخیل پناه برده، توسل جسته به

دخیل بستن بستن پارچه ای به ضریح یا سقاخانه به نیت برآمدن حاجتی

دخیل بودن خواهش و التماس کردن از کسی برای انجام ندادن کاری

دَدَر بیرون، کوچه

ددر برو نانجیب، زن بدکاره

ددر رفتن بیرون رفتن

ددری کسی که همیشه می خواهد بیرون برود، زن بدکاره

ددم وای وای پدرم، برای اظهار تاسف یا مزاح و شوخی گفته می شود

دده سیاه نوکر، نوکر سیاه

دده مطبخی آدم کثیف و بد بو

دراز به دراز تعبیری برای کسی که مدتی دراز خوابیده است

دراز کش افتاده، خوابیده

درازکش کردن رو در روی زمین دراز کشیدن

دراز کشیدن خوابیدن، به پشت خوابیدن، مدتی کوتاه خوابیدن

دراز نوشتن مطلب را طول دادن، طومار نوشتن

در آستین داشتن حاضر و آماده داشتن

در آسمان جستن و در زمین یافتن چیزی یا کسی مورد علاقه را غیر منتظره یافتن و دیدن

در آش رشته گوشت دیدن چیزی غیرمنتظره و دور از انتظار دیدن

دُرافشانی کردن مشتی یاوه به هم بافتن

درآمد مقدمه ی سخن و نوشته یا قطعه ی از موسیقی  

درآمد عایدی

در آمدن از آب نتیجه دادن، تربیت شدن، روشن شدن حقیقت

در آمدن از جلوی کسی با کسی مقابله به مثل کردن، در برابر کسی مقاومت کردن

در آمدن از زیر بته خانواده و اصل و نسبی نداشتن

در آمدن گند کاری برملا شدن افتضاح پنهان شده

دراندشت وسیع، بی سر و ته

در آوردن از خود دروغ پردازی کردن

در آوردن پول برای به دست آوردن پول و درآمد کوشیدن

در آوردن تقلید ادای کسی را در آوردن، مسخره کردن

درآوردن دلی از عزا پس از مدت ها گرسنگی غذای مفصل و مطبوعی خوردن، به خوشی و راحتی ساعتی را گذراندن

درآوردن شکلک ادا در آوردن

در باغ سبز نشان دادن وعده های فریبنده دادن، امید واهی برای کسی ایجاد کردن

در بحر چیزی بودن تمامن به چیزی اندیشیدن

در بحر چیزی رفتن در چیزی دقیق شدن، سخت متوجه ی چیزی شدن

در به در شدن آواره شدن، بی خانمان شدن، جا و منزل مناسبی نداشتن

در به دری بی خانمانی، آوارگی

در بردن بیرون بردن، گذراندن

دربست یک جا، به طور کامل، به طور کلی

دربند کوچه ی بن بست، مانع در محل ورود

دربند چیزی بودن در خیال چیزی بودن

درب و داغان خرد و متلاشی، پریشان

در پسی ماندن عقب ماندن، موفق نشدن

در پوست کسی رفتن سخت مزاحم کسی شدن، از کسی بد گفتن

در پوست نگنجیدن از خوش حالی از شادی سر از پا نشناختن، بسیار شاد بودن

در تاریکی رقصیدن در غیبت کسی رجز خواندن و ادعای بی خود کردن

در تاریکی روشنایی را پاییدن به طور نهانی مراقب کسی یا چیزی بودن

در تشک پر قو خوابیدن از هر جهت آسوده و بی خیال بودن

در تنور چوبی نان پختن  خیال خام در سر داشتن، کار ناشدنی انجام دادن

در ثانی ثانیا، دوم

در جا زدن پاها را بدون راه رفتن به نوبت چپ و راست به زمین کوبیدن، ترقی نکردن

در جای خود خشک شدن مات و مبهوت ماندن

درجه تب سنج، مرتبه ی نظامی

درجه دار درجه های نظامی پایین تر از سروان

در چاه افتادن فریب خوردن

درچین و ورچین جمع و جور کردن، مرتب کرد

درخت اگر امید پوچ و واهی

درخت مراد درختی که به آن به عنوان نذری چیزی می بندند

در خط چیزی بودن در فکر و نقشه ی کاری بودن

در خود را گذاشتن سکوت کردن، خفه شدن

درد نفرینی مانند کوفت، زهرمار، مرض

در دار دارای سرپوش

دُردانه لوس، ننر، عزیز بی خودی

دردانه ی حسن کبابی بچه ی لوس

درد دل غم و اندوه درونی

درد دل کردن غم و اندوه خود را با دیگری در میان گذاشتن

دردر کردن چو انداختن، شایع کردن

در دست آماده، حاضر

دردسر گرفتاری، سرگردانی

دردسر تراشیدن ایجاد زحمت و گرفتاری کردن

دردسر دادن ایجاد مزاحمت کردن، با پر حرفی وقت کسی را گرفتن

دردش بودن درد زاییدن زن گرفتن، هنگام زاییدن زن رسیدن

در دل آمدن به دل برات شدن، به خاطر خطور کردن، احساس واقعه ای خوب یا بد کردن

دِردو سر زبان دار، ناقلا و زرنگ

درد و بلا نفرینی است چون زهر مار، کوفت، مرض و مانند این ها

درد و بلای کسی به جان خوردن تعبیری تحقیرآمیز برای مقایسه ی دو نفر با یکدیگر که این یکی صفات آن دیگری را نداشته باشد

در دهان افتادن چیزی مشهور شدن چیزی، فاش شدن، رسوا شدن

در دهان را چفت کردن خاموش شدن، رازداری کردن

در دهان ها افتادن شایع شدن، شهرت یافتن

دررفت خرج و هزینه، مقابل درآمد

دررفتگی حالت در رفته، از بند بیرون آمدن استخوان

در رفتن خشمگین شدن، جا به جا شدن مفصل و استخوان، پاره شدن نخ های پارچه های کشباف (مانند جوراب)، فرار کردن، گریختن، رفع شدن (مانند خستگی)، شلیک شدن بی اراده ی گلوله، از زیر کار شانه خالی کردن

در رفتن از جا کنترل خود را ناگهان از دست دادن، ناگهان خشمگین شدن

در رفتن با کسی رفع اختلاف کردن با کسی، آشتی کردن

در رفتن پاتیل کسی تاب نیاوردن، ناتوان شدن

در رفتن تلنگ باد صدادار در کردن، کنایه از ضعیف و ناتوان شدن

در رفتن سخن از دهن سخنی بی اراده گفتن

در رفتن کار از دست کسی قافیه را باختن، اراده ی کار از دست کسی خارج شدن

در رو راه خروجی، مخرج، بیرون شد

درز شکاف، محل اتصال یا دوخت

درز را آب دادن از راه به در شدن

در زدن کوبیدن در خانه

درز کردن فاش شدن، آشکار شدن

درز گرفتن کوتاه کردن سخن، اصطلاح خیاطی برای کوتاه کردن اندازه ای در لباس

درز گرفته کوتاه کرده

درزن دوجین، دوازده تا از چیزی

درز و دوز شکافتن و دوختن، راست و ریس کردن کار

درسته یکجا، یکپارچه، کاملن

درس خوان شاگرد زرنگ و کوشا

درس خود را از بر بودن موقعیت و وضعیت را خوب دزیافتن، به کار خود وارد بودن، بیدار و هوشیار بودن

درس گرفتن پند آموختن، عبرت گرفتن

درشت حرف زشت، دشنام

درش را گذاشتن سکوت کردن، خاموش شدن

در عالم هپروت سیر کردن دارای خیالات واهی بودن، کاملن بی خبر بودن

در غورگی مویز شدن هنوز تازه کار بودن ولی ادعای مهارت و استادی کردن

در قال را گذاشتن به سکوت برگزار کردن، مسکوت گذاشتن

درق درق صدای خوردن دو چیز سخت به هم

درق دروق نگا. درق درق

در قوطی هیچ عطاری یافت نشدن به کلی نایاب بودن

درقی صدای افتادن چیزی بر زمین یا کوفتن چیزی به چیزی

دَرَ ک در کوچک، برای نشان دادن بی اعتنایی نسبت به رویدادی بد به کار می رود (به معنی به جهنم)

دَرَ ک رفتن برای مردن کسی می گویند که از او تنفر دارند

در کردن بیرون کردن، کم کردن، الک کردن

در کردن شلیک کردن، خالی کردن

در کشتی نشستن و با ناخدا جنگیدن ناسپاسی کردن

در کوزه گذاشتن و آبش را خوردن بی ارزش و بی اعتبار دانستن

در کون کسی را چسبیدن دنباله رو کسی بودن، تابع و مقلد کسی بودن

درگاهی آستانه

درگذشت مرگ

درگذشتن صرف نظر کردن، مردن

در گرفتن آغاز شدن، گل انداختن و گرم شدن گفت و گو یا منازعه

در گوش کسی یاسین خواندن اندرز بی هوده دادن، نصیحت کردن به کسی که نشنود

در گوشی با زمزمه، پچ پچ وار

درگیر شدن گرفتار شدن، دچار آمدن، برخورد کردن

درگیری گرفتاری، نزاع، جنگ

در لاک خود فرو رفتن کاری به کار دیگران نداشتن

در لفافه سخن گفتن پوشیده و کنایه آمیز سخن گفتن

درمالی مالیدن آتش روی حقه ی وافور برای کشیدن بقایای تریاک

درمانگاه جای درمان بیمار

در معامله را گذاشتن نگا. در قال را گذاشتن

در نتیجه سرانجام، عاقبت

دَرَنگ صدای شکستن چیزی یا زدن سیلی

دروازه دروازه مانندی در دو سوی میدان فوتبال، گُل

دروازه بان محافظ دروازه در فوتبال، گلز

در و تخته دو دوست خوب، زن و شوهر جور

در و تخته به هم خوردن متناسب هم بودن، لایق هم بودن، با هم جور بودن

در و تخته را مهر کردن سکوت کردن، دست کشیدن

دروغ به هم بافتن سر هم کردن، از خود درآوردن

دروغ درآمدن معلوم شدن که دروغ است

دروغ دسته نقاشی دروغ گنده، دروغ شاخدار

دروغ دون مطالب نادرست و سراسر دروغ

دروغ شاخ دار دروغ بزرگ

درو کردن پشت سر هم با گلوله زدن و انداختن

درویش کردن چشم ها نادیده انگاشتن، نگاه نکردن

در هچل افتادن دچار درد سر شدن، به درد سر افتادن

در هچل انداختن به درد سر انداختن، به مخمصه انداختن

در هم به هم آمیخته، سوا نکرده

در هم بودن پریشان بودن، پکر بودن، نگران بودن

در هم رفتن در فکر فرو رفتن، خشمگین شدن

در هم رفتن سگرمه گره بر ابرو افتادن، اوقات تلخ شدن

در هم لولیدن توی هم رفتن

در هم و بر هم آشفته، پریشان، آمیخته

دریا زدگی حالت تهوع در اثر حرکت کشتی

دریافت گرفتن، ادراک

دریافتی حقوق (مقابل پرداختی)

دریدگی وقاحت، بی شرمی، پر رویی

دریده وقیح، بی شرم، پر رو

در یک جوی نرفتن آب کسی با کسی همداستان شدنشان ممکن نبودن، با هم نساختن

درینگ صدای خوردن مضراب یا ناخن با ساز

درینگ درینگ صدای شکستن شیشه، صدای برخورد پیاپی چیزی به فلز یا شیشه

دری وری سخن بی سر و ته، چرند و پرند

دری وری گفتن سخنان نامربوط گفتن، چرند و پرند گفتن، آسمان و ریسمان به هم بافتن

دزد بازار  پر هرج و مرج، جایی که در آن دزدی زیاد می شود، جای بی قانون

دزد حاضر و بز حاضر می توان همه چیز را دید و داوری کرد

دزد زدن مورد دزدی قرار گرفتن

دزد زده سرقت شده

دزد سر گردنه کاسب نادرست و گران فروش

دزدکی پنهانی، یواشکی، مخفیانه

دزد و حیز نادرست و مکار

دزد و دغل نادرست و مکار

دزدیدن قد خود را برای دیده نشدن خم کردن

دزدیده نگا. دزدکی

دزدیده نگاه کردن زیر چشمی نگریستن، بدون آن که طرف بداند او را زیر نظر گرفتن

دزدی گرگی  دله دزدی

دُز کردن فروختن چیزی که پیش از آن فروخته شده بوده است

دست بار، دفعه، مرتبه، واحد وسایل گوناگون (یک دست کارد و چنگال)، یک دور بازی (یک دست شطرنج)

دست آخر سرانجام، آخر سر، آخر کاری

دست از پا خطا نکردن هیچ کار اشتباهی نکردن، تکان نخوردن

دست از پا دراز تر مایوس شده، ناموفق

دست از جان شستن از جان گذشتن، پروای جان نکردن

دست از سر کچل کسی بر نداشتن کسی را به حال خود نگذاشتن

دست از سر کسی برداشتن کسی را رها کردن، به حال خود گذاشتن

دست از همه جا کوتاه شدن بی چاره و بی پناه شدن

دست آمدن به دست آمدن، پیدا شدن، حاصل شدن

دست آموز تربیت شده، آموخته

دست آموز کردن تربیت کردن (حیوان)

دست انداختن ریشخند کردن، مسخره کردن

دست انداختن به روی چیزی چیزی زا غاصبانه تصرف کردن

دست انداز ناهمواری راه و جاده

دست اندر کار دارای سهمی در انجام کاری، مشغول به کار

دست اندر کار شدن آغاز به کاری کردن

دست اول نو و تازه

دست آویز بهانه، مستمسک، عذر

دست باف بافته با دست

دست بالا حداکثر

دست بالا را گرفتن  حداکثر را فرض کردن

دست بالا کردن پیش قدم شدن، آستین بالا زدن

دست ِ بالا گرفتن حدکثر را فرض کردن

دست بده داشتن بخشنده بودن

دست بردار دست بردارنده، ترک کننده

دست بردار نبودن پافشاری کردن، رها نکردن

دست برداشتن صرف نظر کردن، چشم پوشی کردن، به حال خود رها کردن

دستبرد زدن دزدیدن، غارت کردن

دست بردن در چیزی چیزی را تغییر دادن

دست بر قضا از قضا، به طور غیر منتظره، ناگهان

دست بلند کردن بالا بردن دست به نشانه ی آمادگی پاسخ گویی، اعلام رای و نظر

دستبوس زیارت، دیدار، شزفیابی

دست به آب داشتن ادرار، دستشویی، توالت

دست به آب رسانیدن به دستشویی رفتن، به توالت رفتن

دست به جیب بخشنده، خرج کن

دست به چماق چماق در دست، آماده ی چماق زدن

دست به چیزی شدن بی درنگ آن چیز را برداشتن، آماده ی استفاده از آن چیز شدن

دست به دامان کسی شدن به کسی پناه آوردن، به کسی متوسل شدن

دست به دست دادن دست عروس را در دست داماد گذاشتن

دست به دست کردن تردید کردن، کوتاهی کردن، وقت کشتن

دست به دست گرفتن از یکدیگر پشتیبانی کردن

دست به دست گشتن هر از گاهی نزد کسی بودن، از دستی به دست دیگری رفتن

دست به دست مالیدن تردید نشان دادن، هیچ کاری نکردن

دست به دل کسی گذاشتن با یادآوری خاطره ای دل کسی را اندوهگین کردن

دست به دهن کسی که به اندازه ی مخارجش درآمد روزانه دارد، آدم کم درآمد و تهی دست

دست به دهن رسیدن چیزی اندک ولی کافی برای معاش داشتن

دست به روی کسی بلند کردن کسی را کتک زدن

دست به ریش کشیدن با التماس خواهش کردن

دست به ریش گرفتن ضمانت و تعهد دادن

دست به سر کردن کسی کسی را به بهانه ای برای انجام کاری بیرون فرستادن، کسی را رد کردن

دست به سر و روی چیزی کشیدن چیزی را تعمیر و  تمیز کردن

دست به سر و روی کسی کشیدن کسی را نوازش کردن، کسی را اندکی آرایش کردن

دست به سیاه و سفید نزدن به هیچ گونه کاری نپرداختن، ابدن کاری نکردن

دست به سینه آماده ی فرمان، در نهایت ادب و احترام

دست به سینه ایستادن در نهایت ادب و آماده ی فرمان ایستادن

دست به عصا راه رفتن با احتیاط رفتار کردن، بسیار محتاط بودن

دست به فرار کسی خوب بودن در گریختن استاد بودن

دست به کار شدن آغاز به کار کردن

دست به کار نرفتن حال کار کردن نداشتن، برای کار بی حوصله بودن

دست به کیسه شدن آماده ی پرداخت پول شدن

دست به گردن در حال معاشقه، سریع الوصول

دست به گریبان شدن با هم به جدال پرداختن، گلاویز شدن

دست به نقد بی درنگ، زود، فورن

دست به یقه شدن نگا. دست به گریبان شدن

دست به یکی کردن همدست شدن، متحد شدن

دست پاچگی شتاب زدگی، اضطراب

دست پاچه شتاب زده، مضطرب

دست پاچه شدن مضطرب شدن، دست و پای خود را گم کردن

دست پاک درستکار

دست پایین را گرفتن کم ارزش و ناتوان فرض کردن

دست پخت شیوه ی پختن، هنر پختن

دست پیش گدا

دست پیش را گرفتن خود را محق وانمود کردن

دست پیش گرفتن پیشدستی کردن، سبقت گرفتن

دست تنها بی یار، تنها

دستِ چپ سمت چپ

دست چپ از دست راست ندانستن هر را از بر تشخیص ندادن

دست چپی از جناح چپ، مخالف حکومت

دست چین گزیده، منتخب

دست کسی را خواندن یه اندیشه و نقاط ضعف کسی پی بردن

دست خالی برگرداندن نا امید کردن، پاسخ رد دادن

دست خالی بودن تهی دست بودن، بی چیز بودن

دست خدا به همراه در پناه خدا

دست خر کوتاه فوضولی موقوف !، دخالت نکن ! دست نزن !

دست خوش ! آفرین

دست دادن پیش آمدن

دست داشتن توانایی داشتن، وارد بودن

دست داشتن در کاری پنهانی شرکت داشتن در کاری

دست دراز کردن به حریم و حقوق دیگران تجاوز کردن

دست دست کردن تردید داشتن، وقت کشتن، وقت را هدر دادن

دست دستی سرسری، بی هوده، سطحی

دستِ دلبر گران قدر، عزیز

دست دوم کار کرده، مستعمل

دست را بند کردن به کاری مشغول کردن

دستِ راست سمت راست

دست راستی از جناح راست، موافق حکومت

دست روی دست گذاشتن وقت گذراندن، به کاری دست نزدن

دست زدن کوبیدن دو دست به یکدیگر همراه با نوای موسیقی یا برای تشویق

دست زدن لمس کردن

دست زیر بال کسی کردن کسی را یاری کردن

دست شستن از چیزی از چیزی دست کشیدن، از داشتن چیزی ناامید شدن

دست شما درد نکند از شما سپاس گزارم

دست شما را می بوسد انجامش به عهده ی شماست

دستشویی توالت، مستراح

دست علی به همراه علی یارت باد

دست فرمان مهارت در رانندگی

دست فروش دوره گردی که کالای خود را روی دست انداخته و می فروشد

دست فروشی شغل دست فروش

دستک دفتر حساب

دستکاری دست بردن در چیزی

دست کج نامطمئن، دزد

دستک دمبک بهانه، دستاویز، پاپوش

دستک دمبک درآوردن پاپوش دوختن، اشکال تراشی کردن

دست کردن دست فرو بردن

دست کسی افتادن گیر کسی افتادن

دست کسی آمدن آگاهی پیدا کردن، فهمیدن، بو بردن

دست کسی به دهانش رسیدن از تهی دستی بیرون آمدن، محتاج نبودن

دست کسی در کار بودن شرکت داشتن در کاری

دست کسی را از پشت بستن از کسی در کاری پیشی جستن

دست کسی را پس زدن دور کردن، نپذیرفتن، رد کردن کسی

دست کسی را توی پوست گردو گذاشتن  کسی را گرفتار مشکل و سختی کردن

دست کسی را توی حنا گذاشتن کاری را به کسی تحمیل کردن

دست کسی را بند کردن به کاری گماشتن (مشغول کردن)

دست کسی را خواندن  از نقشه ی کسی با خبر شدن

دست کسی را کوتاه کردن کسی را از چیزی یا کاری کنار گذاشتن

دست کسی رو شدن مچ کسی باز شدن، حیله ی کسی آشکار شدن

دست کشیدن از کار کار را تعطیل کردن

دست کم حداقل

دست کم گرفتن کم بها دادن، اهمیت ندادن، حقیر شمردن

دست گرفتن کسی مسخره کردن، به ریشخند گرفتن

دست گرفتن برای کسی خطای کسی را مرتب به رخ او کشیدن

دستگیر شدن فهمیدن، متوجه شدن، بو بردن، عاید شدن، بازداشت شدن

دستگیره وسیله ی باز و بسته کردن در و پنجره، کهنه ای در آشپزخانه برای برداشتن دیگ از روی اجاق

دستگیره ی خطر وسیله ای حلقه مانند در قطار برای بازداشتن قطار از حرکت به هنگام خطر

دستمال ابریشمی چاپلوسی، تملق

دستمال ابریشمی برداشتن چاپلوسی کردن، تملق کردن

دستمال به دست چاپلوس، متملق

دستمال به دست بودن چاپلوس بودن، متملق بودن

دستمال سفره پارچه ای که کنار سفره می نهند تا با آن دست و لب را از غذا پاک کنند

دستمال کاغذی قطعات کوچک کاغد که به جای دستمال پارچه ای به کار می برند

دستمالی دست مالیدن

دستم به دامنت به یاری ات سخت نیاز دارم

دست مریزاد آفرین !، دستت درد نکند !

دست مزد اجرت، مزد کار

دست من و دامن تو نگا. دستم به دامنت

دست نخورده استفاده نشده، چنان که نهاده باشند

دست نشانده زیر دست، مطیع، فرمان بردار

دست نگاه داشتن توقف کردن در انجام کار، معطل شدن و منتظر ماندن

دست نماز وضو

دست ننه ات درد نکند به تمسخر به کسی که کار نادرست کرده است می گویند

دست و بال دور و بر، اطراف

دست و بال کسی تنگ بودن تنگدست بودن، فقیر بودن

دست و پا توانایی، عُرضه

دست و پا پنبه ای دست و پا چلفتی، بی عرضه، بی دست و پا

دست و پا توی هم رفتن بی پول شدن، گرفتاری مالی پیدا کردن

دست و پا چلفتی بی عرضه، نالایق، بی دست و پا

دست و پا شکسته ناقص، ناتمام

دست و پا کردن فراهم آوردن

دست و پا گیر مزاحم، مانع از کاری

دست و پا نمدی نگا. دست و پا پنبه ای

دست و پای خود را جمع کردن ترسیدن و مواظب گفتار و کردار خود شدن

دست و پای خود را گم کردن دست پاچه شدن

دست و پنجه نرم کردن گلاویز شدن، جنگیدن

دست و دل باز بخشنده، جوانمرد

دست و دل کسی به کار نرفتن میل به کار نداشتن

دست و رو شسته بی شرم، وقیح

دست و رو نشسته ناکس، ناچیز

دسته جمعیت سینه زن

دسته ساعت دوازده (ظهر یا شب)

دسته اش را در کردن تصفیه حساب کردن، جبران کردن کاری

دسته بازی حزب و گروه راه انداختن

دسته پل الک دولک

دسته جمعی باهم، گروهی

دسته چاقو نشستن  نشستن روی دو پا و بغل کردن دو رانو، چمباتمه نشستن

دسته دیزی قوم و خویش دور

دسته راه انداختن دسته و جمعیت ترتیب دادن

دسته کلید مجموعه ی کلیدها در یک حلقه یا بند

دسته کوک ساعتی که از محل دسته کوک می شده است

دسته گل به آب دادن کاری به خطا انجام دادن

دسته هاون استوانه ای فلزی یا چوبی برای کوبیدن چیزها در هاون

دستی پول نقدی که به عنوان وام کوتاه مدت از کسی می گیرند

دستی به عمد، از روی تعمد

دستی از دور بر آتش داشتن از حقیقت امری بی خبر بودن، قضاوتی سطحی از چیزی داشتن

دستی به سر و صورت کشیدن خود را مرتب کردن، آرایش کردن

دستی پز نانوایی که در خانه نان می پزد

دستی پس، دستی پیش سخت تهی دست، بی چیز

دستی دستی به دست خود، آگاهانه، عمدی

دست یکی داشتن همدست شدن، متحد شدن

دس دس کردن دست زدن، طول دادن، وقت گذراندن

دس دسی خطابی همراه با دست زدن به کودکان نوپا

 

پایان بخش نخست اصطلاحات حرف د

 

ادامه دارد . . .

 

حوانندگان ارجمند من می توانند  بخش دوم اصطلاحات حرف د را در پایین این بخش یا در آرشیو موضوعی (موضوع شماره ی ۷) و یا به طور مستقیم در فهرست همه ی نوشته های تارنما آورده و بخوانند با سپاس، آریا ادیب

 

اصطلاحات حرف د ، بخش دوم

 

شماره ی نوشته :  ٢- ۹ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

د

 

بخش دوم

 

 

دشت فروش اول کاسب، نخستین پول دریافتی کاسب

دشت کردن فروختن اولین جنس، نخستین بار پول گرفتن

دشت کسی را کور کردن اولین فروش کاسب را نسیه خریدن

دعوا مشاجره، نزاع، بازخواست و سرزنش

دعوا راه انداختن سبب جنگ و جدال شدن

دعوا کردن نزاع کردن، زد و خورد کردن

دعوا مرافعه جنگ و جدال بر سر چیزی

دعوت حق را لبیک گفتن مردن

دعوت نامه نامه یا کارتی با درخواست شرکت در یک مجلس یا مراسم، اعلام آمادگی برای پذیرش مهمان در یک کشور دیگر

دفتر جایی که دبیران، منشیان و کارمندان کار می کنند

دفتر روزنامه دفتری که در آن ریز همه ی داد و ستدهای روزانه را ثبت می کنند

دفتر کل دفتری که در آن انواع کلیه معاملات و خلاصه ی هر کدام را در آن وارد می کنند

دفتر یادداشت دفتر ثبت رئوس مطالب که جنبه ی یادآوری دارد

دق غصه و ناراحتی، نوعی بیماری روحی که بیمار را رنجور می کند و از بین می برد

 دق دل دلخوری، کینه، دشمنی

دق دل در آوردن (خالی کردن) انتقام گرفتن

دق دلی نگا. دق دل

دق کردن از غصه مردن

دق کُش آن که از غصه و اندوه بسیار بمیرد

دق کُش کردن سبب مردن کسی از غم و اندوه شدن

دق مرده گرفتار شده به بیماری دق، غمگین

دق مرگ نگا. دق کش

دقه دقیقه

دَقی صدای کوبیدن چیزی به چیزی

دقیانوس نام یکی از پادشاهان سامی که اصحاب کهف را تعقیب می کرد،  گذشته ی بسیار دور

دکان کسی را تخته کردن کسب کسی را از رونق انداختن، دست کسی را از چیزی کوتاه کردن

دکان و دستگاه به هم زدن سر و سامان یافتن، قدرت و ثروت پیدا کردن

دک شدن جیم شدن، ناپدید شدن

دک کردن از سر وا کردن

دکمه را انداختن دکمه ی لباس را بستن

دک و پوز دهان و لب و دندان

دک و دنده بالا تنه

دک و دهن نگا. دک و پوز

دگنگ چوب، چماق، اعمال زور

دل معده (دلم به هم حورد)، جرات (پر دل)، عاطفه و احساس (دلم سوخت، اهل دل)، قلب (دل و قلوه)

دل آب شدن برای چیزی بسیار مشتاق چیزی شدن

دلادل پُر، نهایت بزرگی، شکم زن آبستن

دل آشوبه گرفتن دچار حالت تهوع شدن

دلال بازی به شیوه دلالان از راه مبالغه و دروغ کاری را بزرگ جلوه دادن، واسطه گری

دلال محبت پا انداز، خانم بیار

دل آمدن به چیزی تن در دادن (دلم نیامد)، راضی کردن وجدان (چطور دلت می آید؟)

دل ای دل کردن آواز اندوهگین خواندن

دلبخواه به اختیار، بدون رعایت رسم و قانون

دلبخواهی نگا. دلبخواه

دل به دریا زدن بدون توجه به خطر به کاری اقدام کردن، هرچه بادا باد گفتن

دل به دل راه داشتن احساس متقابل داشتن

دل به دل رفتن دوستی و دشمنی از دو سو بودن

دل پایین ریختن ترسیدن، وحشت کردن

دلپخت پختن مغر چیزی

دل پُر داشتن کینه و دلخوری دیرینه داشتن

دل پَر زدن بسیار مشتاق بودن

دلپُری عقده ی دل، خشم و کینه ی انباشته شده

دل پیچه دل درد، فشار آمدن به معده و روده بر اثر بیماری های گوارشی

دل ترکیدن ترکیدن شکم بر اثر پر خواری

دل تو ریختن مضطرب و وحشت زده شدن بر اثر شنیدن خبر ناگوار

دل توی دل نبودن بی تاب و بی قرار بودن

دلجور همدل

دلچرک ناخوشایند، دارای اکراه

دلچرکی ناخوشایندی، اکراه

دلچرکین کسی که از چیزی اکراه پیدا کرده است

دلچسب دلپذیر، مقبول

دل خالی کردن کین خود را گرفتن، از رنج دشمن شاد شدن

دل خواستن آرزو داشتن، مایل بودن

دلخور رنجیده، ملول، گله مند

دلخور بودن  گله مند بودن، ناراضی بودن

دلخور شدن گله مند شدن، ناراضی شدن

دلخور کردن مایه ی گله مندی و نارضایتی کسی را فراهم کردن

دلخوری گله، شکایت، اوقات تلخی

دل خوشکنک مایه دلخوشی اندک، آن چه بی پایه ولی مایه ی خرسندی است، گول زنک

دل دادن دقت کردن، توجه کردن، عاشق شدن

دل دادن و قلوه گرفتن غرق گفت و گو و راز و نیاز بودن

دل دار  دلیر، شجاع، معشوق

دلداری دادن تسلی دادن

دل داشتن جرات داشتن، دلیر بودن

دل دل را خوردن عجله داشتن، بی تاب بودن

دل دل زدن نفس نفس زدن، تپیدن شدید قلب

دل دل کردن تردید داشتن، دو دل بودن

دل را آب کردن سخت آرزومند کردن، مشتاق کردن

دل رحم مهربان

دل سنگ آب شدن (کباب شدن) بسیار غم انگیز و. سوزناک بودن

دلسرد ناامید، مایوس

دلسرد کردن ناامید کردن

دلسردی ناامیدی، یاس

دلسوز غمخوار

دلسوزه سوختن دل از حسد و مانند آن

دل غشه گرفتن متاثر و ناراحت شدن، بی حال شدن، دچار ضعف شدن

دل فرو ریختن سخت وحشت کردن، بسیار ترسیدن

دل قرصی اطمینان

دل قرصی دادن اطمینان خاطر دادن

دلقک شخص مسخره

دلقک بازی مسخره بازی

دل کسی آب شدن به اوج تمنا رسیدن، بسیار مشتاق شدن، بی تاب شدن

دل کسی آمدن نگا. دل آمدن

دل کسی برای چیزی لک زدن بسیار آرزومند چیزی بودن، سخت در حسرت چیزی بودن

دل کسی تاقچه نداشتن بی نهایت رک و صریح بودن

دل کسی تو ریختن دچار دلهره ی ناگهانی شدن، وحشت کردن

دل کسی خون بودن سخت رنجیده بودن، بسیار اندوهناک بودن

دل کسی را آب کردن به اوج تمنا رساندن، بسیار مشتاق کردن، بی تاب کردن

دل کسی را به دست آوردن کسی را با نیکی و محبت از خود خشنود کردن

دل کسی را خون کردن کسی را سخت رنجاندن

دل کسی را زدن سیر شدن از چیزی، بی میل و رغبت شدن نسبت به چیزی یا کسی

دل کسی روی دل آدم بودن درد دیگران را درک کردن، با دیگران غمخواری کردن

دل کسی گرفتن غمگین شدن، متاثر شدن

دل کندن دست کشیدن، رها کردن

دل گرفتگی غم، غمگین بودن

دل گرفتن غمگین شدن، متاثر شدن

دلگرم علاقه مند، مشتاق

دلگرمی اطمینان خاطر، امیدواری

دلگشاد بیرون آمده از غم و اندوه

دل گُنده سهل انگار

دَلِگی هیزی، چشم چرانی

دلمه لخته، منعقد، سفت شده

دلمه شدن بسته شدن (مایعات)، لخته شدن

دلنگ و دلنگ صدای زنگ و ناقوس

دل واپس نگران، چشم به راه، مضطرب

دل واپسی نگرانی، اضطراب

دل و جگر چیزی را بیرون آوردن چیزی را به هم ریختن، نامرتب و درهم و بر هم کردن

دل و جگر زلیخا تکه تکه، پاره پاره

دلو حاجی میرزا آقاسی آدم بی قرار و پر تحرک

دل و حوصله آمادگی، حاضر بودن برای انجام کاری، شور و اشتیاق

دل و دماغ نگا. دل و حوصله

دل و دماغ نماندن برای کسی حال و حوصله ای در کسی نبودن

دل و روده بالا آمدن به حالت تهوع افتادن

دل و روده ی چیزی را در آوردن اجزای درون چیزی را به هم زدن و بیرون ریختن

دل و قلوه احشای گاو و گوسفند

دل و قلوه ای کسی که دل و قلوه می فروشد

دله ظرف حلبی

دله هرزه، چشم چران، پرخور

دله بازی رفتار آدم دله

دله دزد آفتابه دزد، دزدی که به چیزهای کم ارزش قانع است

دله دزدی عمل دله دزد

دله کاری پرداختن به کارهای پست و کم درآمد

دله کردن کسی را به دلگی عادت دادن

دلی از عزا درآوردن پس از مدت ها گرسنگی غذای مفصل خوردن، به خوشی ساعتی را گذراندن

دلِی دلِی حاشا، انکار

دم هنگام (دم مرگ)، پهلو، پیش، کنار، نزدیک (دم در)

دمار از کسی درآوردن کسی را سخت آزار دادن، کشتن

دماغ حال و حوصله، رغبت، علاقه، کبر و خودپسندی، مُف، خلط بینی

دماغ تیز داشتن شامه تیز داشتن

دماغ چاق بودن سر حال بودن، تندرست بودن

دماغ چاقی احوال پرسی

دماغ خشکی بی مغزی، دیوانگی

دماغ را بالا کشیدن اظهار نارضایتی کردن

دماغ سوختگی خجالت زدگی، ناکامی

دماغ سوخته خجالت زده، شکست خورده

دماغ سوخته شدن بور شدن، خجالت زده شدن، ناکام شدن

دماغ کسی چاق بودن سالم و تندرست بودن، سر حال بودن

دماغ کسی را سوزاندن کسی را ناکام کردن، در حسرت گذاشتن

دماغ گنده ثروتمند، سرشناس

دمامه زن خشن، زن بی حیا و پاچه ورمالیده، آپارتی

دَم باریک نوعی انبردست که نوک آن باریک و دراز است

دَم باز چاپلوس، متملق

دم بازی چاپلوسی، تملق

دَمب چیزی را چسبیدن کاری را پی گیری کزدن و ادامه دادن

دم ِ بخت دختری که به سن ازدواج رسیده است

دُم بریده زرنگ و ناقلا، بدجنس

دمبکی دمبک زن، بی ادب و نفهم

دمبل و دیمبو صدای دایره و دمبک، صدای بزن و بکوب

دم به تله ندادن با احتیاط رفتار کردن، خطر نکردن

دم به خمره زدن باده گساری کردن، شراب خوردن

دُم به دست دادن بهانه به دست دادن، خود را گیر انداختن

دم به ساعت هر ساعت، هر لحظه

دمپایی کفش راحتی خانه

دَم ِ پَر کسی رفتن نزدیک کسی رفتن، به کسی پناه بردن

دَم پهن نوعی انبر دست که نوک پهن دارد

دُم توی پا گرفتن شکست خورده رفتن، نامید و ساکت شدن

دُم توی تاقچه گذاشتن خود را گرفتن، لوس و ننر شدن

دم حجله کشتن گربه زهر چشم گرفتن برای نخستین بار

دم خروس از آستین کسی پیدا بودن آشکار بودن نشانه ی کار خلاف

دم خروس در دست داشتن بهانه داشتن

دم خود را روی کول گذاشتن گریختن، شکست خورده رفتن

دمخور مصاحب، معاشر، همنشین

دَم دادن دل دادن، جرات دادن، گستاخ کردن

دُم دار پر رو، وقیح، دریده

دَم دار هوای گرم و پر رطوبت

دُم در آوردن گستاخ شدن، پر رو شدن، جرات یافتن

دم ِ دست آماده، حاضر، در دسترس

دم دما نزدیک، حدود، حوالی

دمدمی دو دل، مردد، کسی که هر ساعت خوی و حالت دیگری دارد

دمدمی مزاج نگا. دمدمی

دَمَر دراز کشیده روی سینه و شکم

دمر خوابیدن روی سینه و شکم خوابیدن

دمرو کسی که دمر خوابیده

دَم ریز پشت سر هم، پیاپی، متوالی

دم زدن حرف زدن، اعتراض کردن، جیک زدن

دُم سیاه نوع مرغوب برنج گیلان، کبوتری که دم سیاه دارد

دُم سیخ شدن سقط شدن، مردن

دُم سیخ کردن نگا. دُم سیخ شدن

دُم عَلم کردن اظهار وجود کردن، حالت تعرض به خود گرفتن

دَمَغ  افسرده، ناراحت، خیت

دَم ِ قیچی بریده ها و ریزه های پارچه

دم کار گرفتن به کار واداشتن

دَم کردن ریختن آب جوش روی چای و مانند آن و حرارت دادن آن ها، گذاشتن برنج جوشانده بر روی آتش تا آب آن بخار شود

دَم کرده پر رطوبت، باد کرده

دُم کسی را توی بشقاب گذاشتن به طنز کسی را محترم شمردن

دَم کسی را دیدن رشوه دادن، نگا. آجیل دادن

دُم کسی را گرفتن از کسی پی روی و تقلید کردن، کسی را رها نکردن

دم کسی لای تله گیر کردن دچار سختی شدن، به بلا گرفتار شدن

دَم کشیدن رسیدن و پختن چای، برنج و مانند آن ها

دُم کلفت پول دار، مقتدر

دُم کله پز را گرفتن رفتن کسی بی سر و پا و آمدن کسی بی سر و پاتر به جای او

دَمکنی پارچه ای کلفت که برای جلوگیری از بیرون رفت بخار و دم کشیدن برنج یا چای بر روی دیگ یا قوری می گذارند

دم کوتوله کوتاه قامت، چیز کوچک

دم گاو به دست آوردن قدرت و موقعیتی به دست آوردن، وسیله ای برای معاش به دست آوردن

دَم گرفتن همنوایی کردن در خواندن و سرود، کنایه از توافق و پشتیبانی

دُم گرفتن پشت سر هم ایستادن

دُم لابه چاپلوسی، تملق

دم موشی هر چیز باریک و دراز

دَم نقد آماده، حاضر

دم و دستگاه ثروت، بیا و برو، تجمل، مکنت و دارایی

دم و دستگاه چیدن اسباب و آلات چیدن

دم و دود مجلس گرم مهمانی، دود تریاک و شیره و سیگار و چپق

دمه گیر خفه کننده، نفس گیر

دُم ِ هم کردن مطابق یکدیگر کردن، دو کناره ی چیزی را بر هم نهادن

دمیدن توی لوله ی شیپور خوابیدن و خرناس کشیدن

دنبال کردن تعقیب کردن، اصرار و پافشاری کردن، پی گیری کردن

دنبال کسی فرستادن کسی را احضار کردن

دنبال کسی گذاشتن در پی کسی دویدن، کسی را تعقیب کردن

دنبال کون کسی افتادن دنباله رو کسی بودن، تابع و مقلد کسی بودن

دنبال نخود سیاه فرستادن کسی کسی را از سر وا کردن، به دنبال چیزی واهی فرستادن

دنباله رو پی رو ، مقلد

دنبه تاو دادن برای کسی به کسی بی اعتنایی کردن، فخر فروختن به کسی

دندان گاز

دندان پر کردن ترمیم دندان آسیب دیده

دندان تیز کردن طمع کردن

دندات روی جگر گذاشتن طاقت آوردن، تحمل کردن، تاب آوردن

دندان شکن قاطع، محکم

دندان طمع از چیزی کشیدن از چیزی چشم پوشیدن، دست کشیدن، رها کردن

دندان عاریه دندان مصنوعی

دندان غروچه (قروچه) ساییدن دندان ها به یکدیگر به هنگام خشم یا در خواب

دندان کسی پیش کسی گیر کردن عاشق کسی شدن، شیفته ی کسی شدن

دندان کسی را شمردن رگ خواب کسی را به دست آوردن، کسی را تحت تاثیر و نفوذ قرار دادن

دندان گِرد طمع کار، آزمند، گران فروش

دندان گیر قابل خوردن و جویدن، قابل توجه، پر سود

دندانه دندانه دارای برجستگی ها و بریدگی هایی در کناره

دنده چاق کردن سرعت گرفتن به هنگام رانندگی

دنده کج کج خلق، یکدنده

دنده ی کسی خاریدن میل به کتک خوردن داشتن، کرم داشتن، تن کسی خاریدن

دنده کشیدن دنده ی اتوموبیل را پیاپی عوض کردن

دنده نهادن قبول کردن، رغبت کردن

دَنگ صدای به هم خوردن دو چیز

دَنگ حیران و آشفته، سرگشته و شیدا

دُنگ سهم، حصه

دَنگال جادار، بسیار فراخ

دنگ انداختن نزدیکی جنسی کردن

دنگ دنگ صدای برخورد دو چیز سخت به هم

دنگ کسی گرفتن هوس نابه جا کردن برای انجام کاری، تصمیم ناگهانی برای کاری گرفتن

دنگ و دیوانه خُل و احمق، سخت داغ

دنگ و فنگ طول و تفصیل، مقدمه چینی فراوان، تشریفات زیاد

دُنگی نگا. دانگی

دنیا آمدن زاده شدن

دنیا پسند آن چه که همه بپسندند

دنیا دست کیست؟ پرسش از کسی که کاملن بی خیال و بی غم زندگی می کند

دنیا دیده آزموده، سرد و گرم چشیده

دوا واجبی، مشروبات الکلی

دوا به خورد کسی دادن مسموم کردن، به زور به کسی دارو یا مشروب خوراندن

دو آتشه (نان) بسیار برشته، (مشروب) قوی، (آدم) متعصب

دوا خور معتاد به الکل

دوا خور کردن عرق خور کردن، مسموم کردن

دوا خوری عرق خوری، مجلس صرف مشروبات الکلی

دوا دادن دوا خوراندن، مسموم کردن، مشروب خوراندن

دوا درمان مداوا، معالجه

دوا شور شستن فرش با نوعی دوای جلا دهنده

دوا شور کردن شستن فرش با دوا

دوا گُلی دوا قرمز، پرمنگنات

دوا قرمز پرمنگنات

دُوال بازی کردن حقه بازی کزدن، فریب به کار بردن

دُوال پا آدم سمج

دوام آوردن استقامت کردن

دو آمدن دور برداشتن، شاخ و شانه کشیدن، قیافه گرفتن

دوام کردن نگا. دوام آوردن

دو بامبی دو دستی، با دو دست

دو به دو دو تا دو تا

دو برجی کبوتری که در یک جا بند نمی شود

دوبل دو برابر

دوبلاژ برگردان گفت و گوی فیلم به زبان دیگر

دوبلور دوبله کننده

دوبله دو برابر، نگا. دوبلاژ

دوبله ایستادن نگه داشتن اتوموبیل در کنار یک اتوموبیل دیگر

دو به دست کسی افتادن به دست آوردن فرصت برای اعمال نظر، قدرت نمایی یا انتقام جویی

دو به دست کسی دادن به کسی فرصت انجام کاری دادن، به کسی بهانه دادن

دو به هم انداز فتنه انگیز، سخن چین

دو به هم اندازی فتنه انگیزی، سخن چینی

دو به هم زن نگا. دو به هم انداز

دو به هم زنی نگا. دو به هم اندازی

دو پا داشتن، دو پا هم قرض کردن به چابکی گریختن

دو پا در یک کفش کردن سماجت و اصرار کردن

دو پشته دو ردیفه، دو ترکه

دو پشته سوار شدن دو نفری بر ستور یا وسیله ی نقلیه سوار شدن

دو پول مبلغ بسیار ناچیز و اندک

دو پولی کالای بی ارزش

دو پهلو دارای ابهام، کنایه دار

دو پهلو حرف زدن مبهم سخن گفتن

دو تا شدن خم شدن، دو لا شدن

دو ترکه سوار شدن نگا. دو پشته سوار شدن

دو پا انسان

دو پوسته دو چیز به هم پیوسته

دو جین دوازده تا

دوختن چشم زل زدن، با دقت چیزی را نگاه کردن

دوخت و دوز خیاطی

دوخته فروش کسی که پارچه بخرد، از آن لباس بدوزد و برای فروش عرضه کند

دود دخانیات، مواد مخدر

دود از کله ی کسی برخاستن سخت شگفت زده شدن، حیرت بسیار کردن

دو دانگ یک سوم، مقدار اندک، کم

دود چراغ کشیدن شیره

دود چراغ خوردن زحمت کشیدن، تحمل رنج کردن، استخوان خرد کردن

دود چیزی تو چشم کسی رفتن سودش به کسی و زیانش به دیگری زسیدن

دود دادن ضد عفونی کردن، گذاشتن گوشت و ماهی در معرض دود غلیظ برای فساد ناپذیر کردن آن

دود دادن سبیل کسی ادب کردن، تنبیه کردن، شکست دادن

دو دستگی اختلاف عقیده، عدم اتفاق

دو دستی با هر دو دست

دو دستی تقدیم کردن با رضایت خاطر و احترام دادن

دود شدن و به هوا رفتن گم و ناپدید شدن، آب شدن و به زمین فرو رفتن، محو و نابود شدن

دود ِ کلفت دود مواد مخدر

دود گرفتن پُک زدن

دود گرفته بوی دود گرفته، دودآلود، دود زده

دو دل مردد، بی تصمیم

دو دلی تردید، بی تصمیمی

دود ِ نازک دود سیگار و قلیان و چپق

دود و دم داشتن بساط چای و قلیان یا تریاک گستردن

دو دو زدن تکان تکان خوردن

دو دوزه بازی دو رویی، کلک زنی

دو دو کردن دویدن

دودی اهل دود، سیگاری، تریاکی، معتاد به دخانیات

دور بار، دفعه، نوبت

دورادور اطراف، پیرامون، گرداگرد

دور از جناب بلانسبت

دور از شما بلانسبت

دور افتادن فاصله گرفتن، پرت افتادن

دور افتادن نزد این و آن رفتن، با هر کسی دیدار کردن

دور اندیش پایان نگر، پیش بین، عاقبت اندیش

دور اندیشی پایان نگری، عاقبت اندیشی

دو راهی آن جا که راه دو شاخه می شود

دور برد دارای برد زیاد

دور برداشتن گرم شدن، مبالغه کردن، کش دادن، عصبانی شدن

دوربین انداختن دید زدن، چشم چرانی کردن

دور پرواز پرواز کننده تا فاصله های بسیار

دور تا دور گرداگرد، اطراف

دور تسبیح بسیار و بی شمار

دور چیزی را خط کشیدن چیزی را کنار نهادن، دست کشیدن از چیزی

دور چیزی را قلم گرفتن چیزی را ترک کردن، کنار نهادن

دورخیز کردن دویدن از دور برای پریدن از روی چیزی

دور دست جایی دور

دور ریختن دور انداختن، بیرون ریختن

دور زدن چرخیدن و تغییر جهت دادن

دور سر چرخاندن و دادن صدقه دادن

دور سر گرداندن بلاتکلیف گذاشتن، معطل گذاشتن

دور علم کسی جمع شدن دور کسی گردآمدن و از او پشتیبانی کردن

دور کسی  یا چیزی را خیط کشیدن با کسی قطع رابطه کردن، از خیر کسی یا چیزی گذشتن

دور کسی گشتن قربان صدقه ی کسی رفتن

دور گرفتن به چرخش افتادن، پشت سرهم سخن گرفتن

دو رگه از دو نژاد محتلف

دو رو لباسی که از هر دو طرف می توان آن را پوشید، آدم غیر صمیمی و فرصت طلب

دور و بر اطراف، پیرامون

دور و دراز فراخ و وسیع

دو رویی تزویر، عدم صمیمیت

دوره مهمانی، زمانه

دوره ی آخرالزمان روزگار آشفته و پر ظلم و فساد

دوره افتادن گرداگرد شهر گشتن، به دیدار هر کسی رفتن

دوره انداختن مهمانی ادواری میان عده ای برقرار کردن، کسی را به این سو و آن سو فرستادن

دوره کردن درسی را دوباره و سه باره خواندن، حلقه زدن به دور چیزی یا کسی

دوره گرد غیر ثابت، دست فروش

دوری ظرف غذاخوری پهن

دوری و دوستی دوری برای دوام و پایداری دوستی لازم است

دو زار دو هزار، دو قران، دو ریال

دو زاری سکه ی دو ریالی

دو زاری کسی افتادن به اشارات و کنایات پی بردن

دو رانو نشستن نشستن چون شتر که نشانه ی ادب است

دوز و کلک توطئه، مقدمات طرح کاری نامشروع

دوز و کلک سوار کردن توطئه چیدن، مطالبی را خلاف واقع جلوه دادن

دوستی خاله خرسه دوستی از روی نادانی که موجب زیان شود

دو سر قاف دشنامی زشت که گاه برای شوخی نیز گفته می شود

دو سره بار کردن از دو جا سود بردن، دو لپی خوردن

دوسیه پرونده

دو شاخ دارای دو شقه

دو شاخه چوب دو شاخه ی درخت که کودکان از آن تیرکمان می سازند، رابط میان وسیله ی برقی و پریز برق

دوش فروش ربا خوار

دوش فنگ نهادن قنداق تفنگ در کف دست و لوله ی آن بر دوش

دو شکمه آن که در بازی به جای دو نفر بازی می کند

دوش گرفتن زیر دوش ایستادن و خود را شستن

دوشیدن به ناحق و فریب از کسی پولی گرفتن

دو علی گلابی آمدن بچه ترساندن، تهدید توخالی کردن، توپ و تشر آمدن

دوغ و دوشاب یکی بودن فرقی میان خوب و بد نبودن

دو قلو دو بچه ی همزاد

دو قورت و نیمش باقی بودن با وجود بهره بردن فراوان هنوز ناسپاس بودن

دو کرپا چمباتمه

دوگلاسی سبیل نازک قیطانی

دول آلت مردی به زبان کودکان

دو لا دو لایه، دو تا، خمیده

دولاب گنجه، کمد، قفسه

دولابچه کمد کوچک

دو لا پهنا پارچه ای که عرض آن دو برابر عرض پارچه های معمولی است

دو لا پهنا حساب کردن دو برابر بهای خقیقی حساب کردن

دو لا شدن خم شدن، تعظیم کردن

دو لبه دارای لب کلفت

دو لُپه خوردن با خرص و ولع خوردن، لقمه های بزرگ برداشتن

دو لُپی خوردن نگا. دو لُپه خوردن، هم از آخور خوردن، هم از توبره

دولت سرا تعبیری احترام آمیز از خانه ی کسی

دولت منزل نگا. دولت سرا

دو لَتی در دو لنگه ای

دو لول اسلحه ای بلند دارای دو خانه برای فشنگ گذاری

دوما در ثانی، دیگر آن که، دوم آن که

دوم از آن در ثانی، دوم آن که

دومندش نگا. دوم از آن

دون برنج خوب نپخته، دانه هایی که به پرندگان می دهند

دون پاشیدن دانه دادن به پرندگان، در باغ سبز نشان دادن، وعده دادن

دوندگی سعی و کوشش

دو هوا شدن بیمار شدن به دلیل تغییر هوا

دویدن توی حرف کسی حرف میان حرف آوردن، حرف کسی را قطع کردن

دهان به دهان شدن بحث و مجادله کردن، با پست تر از خود جر و بحث کردن

دهان به دهان گذاشتن نگا. دهان به دهان شدن

دهان پر کن بدون ارزش و اهمیت واقعی

دهان کسی آستر داشتن قدرت خوردن خوردنی های بسیار داغ و تند را داشتن

دهان کسی بوی شیر دادن با وجود کوچکی کار بزرگ کردن و نتوانستن

دهان کسی چاک و بست نداشتن ناتوان بودن در رازداری

دهان کسی چاییدن آرزوی محال داشتن، از عهده ی چیزی بر نیامدن

دهان گیره غذای اندکی که میان دو غذای اصلی می خورند

ده کوره ده یا شهر کوچک عقب افتاده و بدون امکانات

دُهُل دریده بی شرم، ناپارسا

دهل کسی را زدن کسی را از کار برکنار کردن

ده مرده حلاج بودن بسیار زرنگ و کاری بودن

دهن واحد آواز خواندن

دهن بسته حیوان

دهن بین آن که به گفته ی این و آن عمل می کند

دهن پاره بد زبان، بی حیا، کسی که نمی تواند جلوی زبانش را بگیرد

دهن تر کردن اندکی نوشیدن، لو دادن

دهن خود را آب کشیدن دهان خود را طاهر کردن، استغفار کردن

دهن دره خمیازه

دهن کجی ادا و شکلک به قصد مسخره کردن، بی اعتنایی

دهن کجی کردن ادا و شکلک در آوردن برای مسخره کردن، بی اعتنایی کردن

دهن کسی آب افتادن به طمع افتادن، میل شدید پیدا کردن

دهن کسی را آب انداختن کسی را به طمع انداختن، میل شدید در کسی ایجاد کردن

دهن کسی را سرویس کردن کسی را خونین و مالین کردن، به حساب کسی رسیدن

دهن کسی گرم بودن خوش سخن و مجلس آرا بودن

دهن کسی لق بودن رازدار نبودن

دهن لق کسی که راز خود و دیگران را بازگوید

دهنه لگام چارپایان، دهانه ی بازار

دهنه سرخود بی بند و بار

دهنه ی کسی را کشیدن جلو حرف زدن کسی را گرفتن

دهنی شدن آب دهان خوردن به غذا یا چیزی

دهنی کردن آب دهان زدن به غذا یا چیزی

د ِهه ! کلمه ای برای پرسش به معنی چرا چنین می کنی؟ چرا چنین می گویی؟ یا برای بیان اعتراض به کاری

دیالله زود باش دیگه !

دیپلم مدرک پایانی دبیرستان، گواهی نامه، تصدیق

 دیپلمه کسی که دیپلم دارد

دید زدن چشم چرانی کردن، دور و بر را نگاهی انداختن

دیدن چیزی از چشم کسی از او دانستن، به حساب او گذاشتن

دیدن دم کسی نگا. دم کسی را دیدن

دیدن کردن عیادت کردن، زیارت کردن، ملاقات کردن

دید و بازدید ملاقات خویشان و دوستان با یکدیگر

دیر به دیر هر از گاهی، هر از چندی، دیر دیر

دیر جوش آن که دیر الفت و دوستی پیدا می کند

دیر چسب دیر آشنا

دیر دم آن چه که دیر دم می کشد

دیر رس میوه ای که دیر می رسد

دیر فهم کند ذهن، کودن

دیر کرد تاخیر، تعویق

دیر کردن تاخیر کردن

دیروزه (دیروزی) قدیمی، غیر متجدد

دیزی ظرفی سفالی یا فلزی که در آن آبگوشت می پزند، آبگوشت

دیزی پشت سر کسی بر زمین زدن بی اعتنایی کردن به قهر کردن و رفتن کسی

دیزی دِهناری آدم بی ظرفیت و کم طاقت

دیگ بار گذاشتن گذاشتن دیگ غذا بر اجاق

دیگ بخار دستگاه تولید بخار

دیگ به سر لو لو

دیگجوش خوراکی مانند آش که در شب های جمعه و عید می پختند

دیگ و بادیه را گرو گذاشتن بسیار تهی دست و بی چاره شدن

دیم زراعتی که از آب باران آبیاری می شود

دیم دیم ساز به زبان کودکان

دیم کار کشاورزی که کشت خود را دیم زراعت می کند

دیم کاری کشاورزی دیم

دیمی کشت که از آب باران آبیاری شود، بدون برنامه و حساب، بی هدف

دیمی حرف زدن سخن گفتن بدون اندیشیدن، حرف بی هوده و مفت زدن

دیوار به دیوار بی فاصله، به هم چسبیده

دیوار حاشا بلند است به آسانی می توان موضوع را انکار کرد

دیوار را یک طرفه کاه گل کردن یک طرفه قضاوت کردن

دیوار کوتاه کنایه از زبونی و ناتوانی 

دیوار کوب پرده یا فرشی که برای زینت به دیوار می آویزند

دیوار مردم بالا رفتن دزدی کردن

دیوان بلخ جای بی انصافی و ستم رانی

دیوان کردن انتقام گرفتن، قصاص گرفتن

دیوانه بازی انجام کارهای ابلهانه و نابخردانه

دیوانه ی کسی بودن عاشق بی قرار کسی بودن

 

ذ

 

ذات کسی خراب بودن بد اصل و نسب بودن، اصالت نداشتن، بد جنس بودن

ذات نداشتن نگا. ذات کسی خراب بودن

ذاق و زوق زن و بچه، سر و صدا و نق نق بچه

ذباله دانی هر مکان کثیف، بی نظم و بی ارزش

ذُق ذُق زدن سوزش داشتن زخم

ذُق ذُق کردن تیر کشیدن زخم، سوزش داشتن اندام دارای درد

ذُق زدن بهانه گرفتن و گریه کردن، نق زدن

ذکر گفتن پی در پی دعا خواندن

ذکر مصیبت بیان درد، یادآوری رنج های خاندان محمد و به ویژه حسین

ذِله آمدن به ستوه آمدن، خسته و عاجز شدن

ذِله آوردن به ستوه آوردن، خسته و عاجز کردن

ذِله شدن نگا. ذله آمدن

ذِله کردن نگا. ذله آوردن

ذلیل شدن خوار و زبون شدن، بیچاره شدن

ذلیل شده خوار و زبون، دشنام و نفرینی که زنان به کودکان بسیار شیطان خود می دهند

ذلیل مرده نگا. ذلیل شده

ذوق زده بسیار خوش حال

ذوق زده شدن ناگهان بسیار خوش حال شدن، از شادمانی بسیار و ناگهانی بیمار شدن

ذوق کردن خوش حال شدن، شاد شدن

 

اصطلاحات حرف خ

 

شماره ی نوشته : ٨ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

خ

 

خاتم کاری نشاندن استخوان در چوب برای نقش و نگار دادن

خاتون پنجره بازیچه ای که کودکان با پنج چوب می سازند

خاج پرست مسیحی، عیسوی، ارمنی، آشوری

خاج کشیدن صلیب کشیدن

خاربست دیوارمانندی از خار و خاشاک بر گرد چیزی

خارج از حد بیش از اندازه

خارج از محدوده بیرون از شهر که شامل خدمات شهرداری نمی شود

خارج از مرکز مزایایی که به کارمندان خارج از پایتخت داده می شود

خارج رفتن بیرون رفتن از خانه، رفتن به خارج از کشور

خار چشم کسی بودن مایه ی عذاب کسی بودن

خارش خاریدن، نام بیماری خاریدن نشیمنگاه

خارشک مردم آزار، سادیست

خارش گرفتن به خارش افتادن بدن

خاص و خرجی  ممتاز و معمولی

خاصه هر چیز ممتاز و از جنس عالی

خاصه پز نانوایی که نان خوب می پزد (در مقابل خرجی پز)

خاصه تراش آرایشگر مخصوص بزرگان

خاصه خان لقب آرایشگر شاهان قاجار

خاصه خرجی کردن استثتا کذاشتن، تبعیض قایل شدن

خاصه فروش فروشنده ی جنس های مرغوب و برگزیده

خاطر جمع مطمئن

خاطر جمع بودن مطمئن بودن، یقین داشتن

خاطرجمع شدن مطمئن شدن

خاطر خواه عاشق، دل باخته

خاطرخواه شدن عاشق شدن، دل باختن

خاطر داشتن به یاد داشتن

خاطر کسی را خواستن کسی را دوست داشتن

خاطر نشان کردن یادآوری کردن، تذکر دادن

خاطره یادگار

خاک اره ریزه های چوب که پس از اره کردن آن بر زمین می ریزد

خاک آلود آلوده به گرد و غبار و خاک

خاک انداز وسیله ای برای گردآوردن و حمل آشغال و زباله

خاک برداری بردن خاک های اضافی برای آماده کردن زمین ساختمان

خاک بر سر توسری خورده، داغ دیده، بدبخت

خاک بر سری بی آبرویی

خاک برگ برگ خشک خرد شده

خاک به دهنم زبانم لال

خاک به سر شدن  مصیبت زده شدن، داغ دیدن، از فدر و اعتبار افتادن

خاک به سر کردن به فکر چاره افتادن، چاره جویی کردن

خاک به سری همبستری زن با شوهر

خاک به سری کردن همبستر شدن زن با شوهر

خاک پاک زادگاه

خاک پای کسی بودن ذلیل کسی بودن، مرید کسی بودن

خاک تو سری مصیبت زدگی، گرفتاری، بدبختی

خاک تو سری کردن نزدیکی کردن زن با شوهر

خاکروبه زباله، آشغال

خاکروبه ای سپور، آشغالی

خاکسترمال کردن شستن ظرف با مالیدن خاکستر به آن

خاکستر نشین بدبخت، سیه روز، ذلیل

خاکشیر کنایه از خرد و ریز ریز

خاکشیر مزاج غلامباره، سازگار با هر جریانی

خاکشیر نبات دوستی و رابطه ی نزدیک، سوابق آشنایی

خاکشیر نبات به حلق کسی کزدن لطف و محبت بیش از اندازه به کسی کردن

خاکشیر یخ مال خاکشیر که با یخ سایند تا حوب سرد شود و به بیمار دهند تا اسهالش قطع شود

خاک عالم تکیه کلامی برای اظهار تعجب و شرمندگی و ناراحتی

خاک کردن دفن کردن، در گور نهادن، پشت حریف را در کشتی به زمین رساندن

خاک مالیدن پستان از شیر گرفتن کودک با مالیدن خاک بر سر پستان

خاک و خُل گرد و غبار، آشغال

خاکه خرده ی هر چیزی

خاکه رو خاکه پی در پی کاری را انجام دادن یا چیزی را خریدن

خاکه زغال ریزه ی زغال

خاکی فروتن و متواضع

خال نقطه ی سیاه، لکه

خال اُغلی پسر خاله، رفیق نزدیک

خال باز کسی که ورق ها را با تردستی می اندازد و مردم را فریب می دهد

خال به خال خال خال

خالچه و میخچه گذاشتن شاخ و برگ دادن، شرح و تفصیل بیش از اندازه دادن

خال خالی خالدار، دارای خال های بسیار

خال زدن پیدا شدن خال در جایی از بدن یا لکه در چیزی، خال کوبی کردن

خال گوشتی نقطه ی برجسته ای از گوشت بر پوست بدن

خال مَخال خال خال

خالو دایی، کلمه برای خطاب در جنوب ایران

خاله بی بی نوعی آش

خاله جان آقا یکی از چهار زن کلثوم ننه

خاله خاک انداز همنشین سر و زبان دار

خاله خامباجی نگا. خاله خاک انداز

خاله خرسه دوست نادان

خاله ی خر عمه ی گاو بسیار نفهم، از اصل و نسب نادان

خاله خُمره زن کوتاه قد و چاق

خاله خواب رفته آدم شل و بی حال و وارفته

خاله خوانده زنی که با همه طرح دوستی می ریزد

خاله خواهر خوانده نگا. خاله خاک انداز

خاله در هم همیشه نگران، همیشه اخم کرده

خاله رورو زنی که به علت چاقی یا آبستنی به زحمت راه می رود

خاله زنک زن امل و دنیا ندیده، بی سواد و عامی، کسی که همواره درباره ی دیگران حرف می زند

خاله سوسکه دختران خردسالی که ادای زنان بزرگسال را درمی آورند

خاله شلخته زن شلخته و بی احتیاط

خاله قدومه نگا. خاله سوسکه

خاله قزی دختر خاله، خویشان و بستگان

خاله گردن دراز شتر، آدم فضول که در هر کاری سرک می کشد

خاله ماستی آدم بی اهمیت و بی ارزش

خاله وارَس آدم فضول

خاله وارسی فضولی، تحقیق بی مورد

خاله وارفته آدم شل و ول و شلخته

خالی بستن چاخان کردن، بلوف زدن

خالی بند چاخان، دروغ گو

خالی خالی بدون چیز دیگری

خالی کردن تفنگ شلیک کردن

خالی کردن دل کسی کسی را ترساندن

خام سوخته از درون ناپخته، از بیرون برشته

خام شدن فریب خوردن، اغفال شدن

خام طمع پر طمع و حریص، پر توقع

خام عقلی حماقت، دیوانگی

خام کردن فریب دادن، اغفال کردن

خان خانی پر هرج و مرج، ملوک الطوایفی

خانم زن بدکاره، هرزه

خانم آوردن پا اندازی کردن

خانم باجی همشیره، خواهر خوانده

خانم باز مرد معاشر با زنان هرزه

خانم بازی معاشرت با زنان هرزه

خان خانم ها  محترم ترین خانم ها، بیش تر به دختر بچه گفته می شود

خانوار مجموع اعضای یک خانواده

خانه آباد عبارتی برای تحسین است

خانه آبادان عبارتی به عنوان سپاس

خانه به دوش بی خانمان، آواره

خانه به دوشی بی خانمانی، آوارگی

خانه بستن در بازی نرد دو مهره را در یک خانه قرار دادن تا حریف نتواند در آن جا بنشیند

خانه تکانی پاکیزه کردن خانه و وسایل خانه به صورنی اساسی در آغاز هر سال

خانه ی خاله جای راحت و خودمانی، ملک شخصی

خانه خانه سوراخ سوراخ، شطرنجی

خانه خراب بدبخت شده، بی چیز شده، زیان دیده

خانه خراب کردن بدبخت کردن، بی چیز کردن

خانه خراب کن بدبخت کننده، زیان رساننده

خانه خرابی بدبختی، زیان بسیار

خانه خمیر نگا. خانه خراب

خانه دار رنی که اداره امور خانه را بر عهده دارد، کدبانو، زنی که شاغل نیست

خانه زاد نوکر، خدمت گزار

خانه شاگرد پسربچه ی خدمت گزار در خانه

خانه گرفتن نگا. خانه بستن، اجاره کردن خانه

خانه نشین شدن از کار بی کار شدن، معزول شدن

خانه یکی صمیمی و یکدل

خاور زمین قاره ی آسیا

خاور شناس دانا به فرهنگ شرق

خایه بیضه، جرات

خایه ی چپ کسی بودن به تمسخر: نزد کسی اعتبار و احترام داشتن

خایه دار با جرات، شجاع

خایه دستمال کردن چاپلوسی کردن، منت کشیدن

خایه ی غول را شکستن به تمسخر برای کوچک کردن و ناچیز شمردن کار کسی می گویند

خایه قوچی نوعی شیشه ی کوچک بیضی شکل

خایه مال چاپلوس، متملق، دستمال به دست

خایه مالی کردن چاپلوسی کردن، نگا. دستمال ابریشمی داشتن

خبر  گزارش رویداد

خبر کسی یا چیزی را آوردن مرگ و نابودی کسی یا چیزی را اعلام کردن، مردن، نابودی

خبر چین سخن چین، جاسوس

خبرچینی کردن سخن چینی کردن، خبر از جایی به جایی بردن، جاسوسی کردن

خبردار اصطلاح نظامی برای آماده کردن سربازان برای انجام فرمان

خبر داغ خبر بسیار مهم

خبرکش سخن چین

خبرکشی کردن سخن چینی کردن

خبر گرفتن پرسیدن

خبرگزاری موسسه ی خبرگیری و انتشار خبر

خبر مرگش خدا مرگش بدهد

خبرنگار آن که برای روزنامه، مجله، یا رادیو و تلویزیون کسب خبر می کند

خبرنگاری کار خبرنگار

خبره ماهر، استاد

خبط کردن اشتباه کردن، به خطا افتادن

خپله چاق و کوتاه قد

ختم شدن پایان گرفتن

ختم قرآن کردن یک بار قرآن را از اول تا آخر خواندن

ختم گذاشتن مجلس ترحیم گذاشتن

ختم گرفتن نگا. ختم گذاشتن

ختنه سوران جشنی که به هنگام ختنه کردن نوزاد پسر بر پا می کنند

ختنه نکرده آزمند، پول پرست، نامسلمان، پدر سوخته

خجالت دادن کسی را شرمسار کردن

خجالت زده شرم زده، شرمگین

خجالت زده شدن شرمسار شدن، شرمنده شدن

خجالت زده کردن شرمنده کردن، خجالت دادن

خجالت کشیدن شرمنده شدن

خجالتی کم رو، پرحیا

خدا بسیار زیاد، فراوان

خدا به دور پناه بر خدا

خدا به رد در پناه خدا

خدا برکت خدا بیش ترش کند

خدا برکت بده نگا. خدا برکت

خدا به همراه خدا خافظ

خدا بیامرز مرحوم، مغفور

خدابیامرزی درخواست بخشش

خداپسندانه مورد پسند خدا

خدا حافظ به درود، در پناه خدا، خدا نگهدار

خداحافظی کردن به درود گفتن

خدا خدا کردن بسیار آرزومند چیزی یا کسی بودن و آن را از خدا خواستن، پناه به خدا بردن

خدا داده دیم کاری

خدا داده به فلانی بختش یار بوده

خدا را بنده نبودن بی نهایت عصبانی بودن، کفران کردن

خدا رسانده مفت و مجانی به دست آمده

خدا روز بد نده چشم بد دور، روز بد نبینید

خدا به سر شاهده خدا بالای سر شاهد است

خدا قوت خدا قوت بدهد، خسته نباشی

خدا کند ای کاش

خدا گرفتن به عذاب خدا گرفتار شدن، بدبخت شدن

خدا گرفته بدبخت شده، به عذاب خدا گرفتار شده

خدا نکرده امیدوار این طور نباشد

خدا نگهدار خدا حافظ

خدانگهداری کردن خداحافظی کردن

خدا و خرما را با هم خواستن از دو محل سود بردن، دو سره بار کردن

خدا وکیلی صادقانه، راست و درست

خدمت رسیدن به حضور رسیدن

حدمتکار مستخدم

خدمت کردن دوره ی سربازی را طی کردن

خدمت کسی رسیدن به حضور کسی رسیدن، کسی را تنبیه کردن

خدیجه خبرکش خبر چین و دو به هم زن

خر نفهم و کودن، بزرگ، زیاد

خِر حنجره، گلو

خراب از کار افتاده، دارای اختلال، فاسد، منحرف اخلاقی

خراب شدن از کار افتادن، منحرف (اخلاقی) شدن

خراب شدن بر سر کسی نزد کسی بار و بندیل گشادن و ماندن

خرابکار اخلالگر، تروریست

خرابکاری به هم زدن نظم، ایجاد اختلال، آلودن بستر و لباس، تروریسم

خراب کردن زرد کردن، آلودن لباس، نظم کار چیزی را به هم زدن

خراب کردن دختر دختری را منحرف کردن

خرابی بار آوردن بی آبرویی بار آوردن، کاری کردن که نتیجه ی بد بدهد

خرابی بالا آوردن کثافت کاری کردن، آلودن بستر یا لباس

خرابی کردن نگا. خرابی بالا آوردن

خراشه تراشه، خرده ی چوب

خرافاتی آن که به خرافات باور دارد، عقب مانده

خر آوردن بدبخت شدن

خر آوردن و باقالی بار کردن برای جتجال و دعوایی آماده شدن

خر با تشدید بسیار احمق، الاغ تمام عیار

خربازار شلوغ بازار، بی حساب و کتاب

خربان صاحب خر، خرکچی

خربزه قاچ کردن با اتوی شلوار بسیار آراسته بودن و به خود پرداختن

خِر به خِر گرفتن گلاویز شدن

خر بی یال و دم احمق، نادان

خرپا چوب بندی زیر سقف یا پل

خر پاپو وسیله ای دارای چرخ برای آموزش راه رفتن به کودکان نوپا

خرپا کوب کسی که کارش ساختن خرپا است

خر پشته پشته ی بزرگ سقف شکم داری که روی ایوان و راه پله می سازند

خر پول دارای پول زیاد، تروتمند

خرت به چند کی از تو پرسید؟ به حساب آوردن، اعتنا کردن

خر تب کرده به تمسخر به کسی می گویند که در هوای گرم لباس بسیار کلفت بپوشد

خرت و پرت اثاثه ی کم بها، خرده ریزه

خر تو خر پر هرج و مرج، بی نظم

خرج هزینه، پول مصرف روزانه ی خانواده

خرج اتینا کردن پولی به مصارف بی هوده رساندن

خرج از کیسه ی خلیفه کردن از مال دیگران خرج کردن

خرج برداشتن پول لازم داشتن

خرج تراشی هزینه درست کردن

خرج جیب توجیبی، خرج غیر لازم

خرج دادن مهمانی دادن در جشن های دینی یا ایام سوگواری

خرج در رفته خالص، ارزش پس از کسر مخارج لازم

خرج راه هزینه ی سفر

خرج رو دست کسی گذاشتن کسی را در خرج انداختن

خرج شدن مصرف شدن، به کار رفتن

خرج کردن هزینه کردن، صرف کردن

خرج و برج خرج و متعلقات آن

خرج و دخل کردن برابر شدن هزینه و درآمد

خرجی پول لازم برای گذران روز

خرجی دادن دادن پول لازم برای گذران روزانه

خر چسونه در مقام تحقیر به شخص خقیر و ناقابل می گویند، نام حشره ای است

خرچنگ قورباغه کج و معوج، درهم و برهم

خرچه در مقام توهین به بچه می گویند

خرحمال کسی که فقط کارهای دشوار می کند

خرحمالی بیگاری، کار پر زحمت و کم مزد

خرحمالی کردن کار کردن بی اجر و مزد

خرخاری همدیگر را خاراندن

خِرخِر آواز کشیدن چیزی سنگین بر زمین، صدای ناهنجار و گوش خراش

خُرخُر آواز نفس شخص خوابیده

خُرخُرو آن که در خواب بسیار خرناس می کشد

خِرخِره حلق، حلقوم

خرخره ی کسی را جویدن به شدت از دست کسی عصبانی شدن

خَرخَری کردن حرکات ابلهانه از خود درآوردن، خل بازی درآوردن

خر خود را راندن تنها به فکر خود بودن، به کار خود ادامه دادن

خرخور چیزی که قابلیت خورده شدن را از دست داده است

خر دادن و خیار گرفتن چیز گرانی را با چیز ارزان مبادله کردن، فریب خوردن در معامله

خر داغ کردن ناامید شدن، ناکام شدن

خر در چمن آوای ناهنجار، هرج و مرج

خُردمُرد شکسته و ریزه میزه

خُردمُرد شدن ریزه ریزه شدن

خردمرد کردن ریزه ریزه کردن

خرد نکردن تره برای کسی کم ترین اهمیتی برای کسی قایل نشدن

خرد و خاکشیر ریز ریز و ذره ذره شده، از پا درآمده

خرد و خمیر نگا. خرد و خاکشیر، له و لورده

خرد و خمیر شدن بسیار خسته شدن، له و لورده شدن

خرده بُرده مشکل، اختلاف

خرده بورژوا مالک ابزار تولید ولی ناگزیر به کار برای دیگران

خرده پا کاسبان جزء و کم سرمایه

خرده حساب طلب مختصر، دشمنی قبلی

خرده حساب با کسی داشتن با کسی دشمنی قبلی داشتن

خرده خر کسی که آذوقه ی خانه را روز به روز می خرد نه یکجا

خرده خرجی خرج های اندک

خرده خرده کم کم، رفته رفته

خرده ریز اثاثه ی اندک و کم مصرف، آشغال

خرده شیشه داشتن جنس کسی بدحنس بودن، آب زیرکاه بودن

خرده فرمایش فرمانی که از فرمانده ی نالایق و کوچک تر صادر شود، دستور بی جا

خرده فرمایش داشتن دستورهای بی جا دادن

خرده فروش فروشنده ی اجناس در اندازه های کم

خرده قرض بدهی اندک

خرده کاری کار جزیی

خرده مالک مالک زمین کشاورزی کوچک

خر ِ دیزه لج بازی که به خود ضرر بزند

خُردینه بچه ی خردسال

خر رنگ کن خوش طاهر بد باطن

خر زور نیرومند، پرزور

خرس چاق و درشت، تنومند

خرسک نوعی فرش

خرس گنده برای تحقیر به کسانی که اداهای خارج از سن خود در می آورند گفته می شود

خر شدن عقل خود را باختن، فریب خوردن

خر غلت زدن مانند خر بر خاک غلتیدن

خرفت نادان، ابله، کند ذهن

خرفهم فهماندن به ابله، شیر فهم

خرکار پرکار

خرکاری پرکاری، مفت کاری

خرکچی چارپادار

خر کردن کسی کسی را با چاپلوسی فریفتن

خر کریم را نعل کردن رشوه دادن، راضی کردن

خر کسی از پل گذشتن گره کار باز شدن، از گرفتاری خلاص شدن

خر کسی از کرگی دم نداشتن از حق خود گذشتن، از حرف خود برگشتن

خِر کسی را چسبیدن گریبان کسی را گرفتن و چیزی از او طلب کردن

خِر کسی را گرفتن نگا. خر کسی را چسبیدن

خر کسی را نعل کردن رشوه دادن، سبیل کسی را چرب کردن، راضی کردن

خر کسی رفتن  دارای اهمیت و اعتبار بودن

خرکی سخت بی ادبانه، خارج از ظرافت

خر گردن گردن کلفت، بی عار

خر گرفتن کسی کسی را احمق حساب کردن

خز گیر آوردن نگا. خر گرفتن کسی

خر لنگ خود را به منزل رساندن با وجود سختی کار را به پایان رساندن

خرمن انبوه و پرپشت

خرناس نگا. خُرخُر

خرناس کردن خرخر کردن در خواب

خرناس کشیدن نگا. خرناس کردن

خروار کنایه از مقدار زیاد

خر و پف نگا. خرناس

خروجی جای بیرون رفتن، مالیاتی که هنگام خارج شدن از کشور به دولت می پردازند

خروس بی محل وقت نشناس، کسی که بی جا سخن می گوید یا بی موقع کاری می کند

خروس جنگی کسی که به اندک چیزی به ستیزه برمی خیزد

خروس خوان هنگام سحر

خروس قندی آب نباتی به شکل خروس

خروس کسی خواندن شاد و شنگول بودن، روزگار بر وفق مراد بودن

خریت نادانی، حماقت

خرید خدمت فروختن خدمت کارمند به اداره، پرداخت پول برای نرفتن به خدمت سربازی

خرید و فروش کردن بازرگانی کردن، سوداگری کردن

خزانه کردن نشاء و قلمه ی درختی را در زمین کاشتن تا پس از سبز شدن در جای دیگر بنشانند

خسارت دیدن زیان دیدن

خستگی در کردن استراحت کردن

خسته و مرده درمانده، وامانده، قدرت از دست داده

خِس خِس صدای تنفس کسی که نفس تنگی دارد

خس و خاش آشغال، خس و خاشاک

خش صدای گرفته، خراش

خش افتادن خراش افتادن

خشت انداختن لاف زدن، گزافه گفتن

خشت به قالب زدن نگا. خشت انداختن

خشتک وسط درز دو پا در شلوار

خشتک پاره کردن قیامت به پا کردن، داد و بی داد کردن، رسوا کردن، شدت عمل نشان دادن

خشتک دراندن نگا. خشتک پاره کردن

خشتک کسی را جر دادن نگا. خشتک پاره کردن

خشتک کسی را سر او کشیدن نگا. خشتک کسی را پاره کردن

خشتک نشور آدم پست و بی ارزش

خشت مال دروغ گو، لاف زن

خشت مالیدن چاخان کردن، لاف زدن

خشخاشی نان خشخاش زده

خش خش صدای برخورد چیزهای خشک به یکدیگر، صدای راه رفتن روی برگ های خشک شده

خش خشه نوعی اسباب بازی کودکان که به هنگام تکان خوردن صدای خش و خش از آن می آید

خشک بدون انعطاف، بی عاطفه، خشن

خشکبار میوه های خشک مانند پسته، بادام، گردو و فندق

خشک خشک توش کردن در مقابل کسی شدت عمل به خرج دادن، کسی را سخت آزردن

خشک زدن مات و مبهوت ماندن

خشک شدن شیر کسی به کسی که زیاد حرص می خورد و جوش می زند می گویند

خشک شدن قر در کمر به پایان نرساندن خودنمایی و جلوه گری

حشک شویی شستن لباس با مواد شیمیایی با کمی یا بدون آب

خشک کن دستگاه گرفتن رطوبت و خشک کردن لباس و پارچه

خشک و خالی مختصر و ناچیز

خشکه مزد نقدی بدون غذا و لباس، غذای بدون پخت، لباس بدون دوخت

خشکه بار نگا. خشکبار

خشکه بی آب نوعی فولاد که آهن و چدن را با آن می تراشند

خشکه پز نانوایی که نان هایی از قبیل نان روغنی، قندی، شیرمال، پنجه ای و مانند آن ها می پزد

خشکه پلو  کته

خشکه مقدس متدینی که جز اطاعت از ظاهر احکام دینی به چیزی تن نمی دهد

خشکه نان نانی که بیش از اندازه در تنور مانده و خشک شده است

خشکی انعطاف ناپذیری، سخت گیری، حالت پوستی که آب و چربی خود را از دست داده است

خش و خش نگا. خش خش

خصوصی مقابل عمومی

خط راه، مسیر، مشی و مرام، مسلک، کنایه از نامه

خط افتادن  خراش افتادن

خط انداختن خراش به جا گذاشتن

خط آوردن مدرک کتبی ارایه کردن

خطایی نوعیز آجر

خِطَب جزیی از جهاز شتر

خطب کسی کج بودن نگا. پالان کسی کج بودن

خط خطی درهم، خراب، متشنج، با خطوط زیاد روی آن ناخوانا شده

خط خطی شدن اعصاب خرد شدن اعصاب، خراب شدن اعصاب

خط دادن سرمشق دادن، فکر کسی را هدایت کردن

خط در میان حرف زدن آرام آرام و شمرده سخن گفتن

خط زدن با خط کشیدن روی چیزی آن را باطل کردن

خط کش وسیله ای برای زسم خط

خط کشیدن دور چیزی چیزی را کنار نهادن، دست کشیدن از چیزی

خط و نشان کشیدن تهدید کردن

خط هوایی راه هوایی، مسیر هواپیما

خط یازده سوار شدن پیاده رفتن

خِفت نوعی گره

خفت افتادن تنگ شدن، در تنگنا افتادن

خفت انداختن تنگ کردن، در تنگنا قرار دادن

خفتی نوعی گردن بند از جواهرات، شلواری مانند چاقچور ولی بدون جوراب

خفگی حالت فشردگی گلو و تنگی نفس

خفه خون خفقان

خفه خون گرفتن دم بر نیاوردن، ساکت شدن

خفه شدن سکوت کردن، کسل شدن از تکرار حرفی

خفه کردن  آتشی را خاموش کردن، خاموش شدن موتور، با اصرار در کاری کسی را کسل کردن

خُل نیمه دیوانه، سفیه

خُل آتش زیر خاکستر، خاک و کثافت

خِل خلط بینی

خلا مستراح

خلاص خارج از دنده بودن موتور

خلاص تمام شد، مُرد

خلاص کردن تمام کردن، کشتن

خلاصه نویسی کوتاه کردن مطلب

خلاف جرم

خلاف شرع ضد قانون شریعت

خل بازی حرکات غیر منطقی و غیر عاقلانه

خل بازی درآوردن مثل دیوانه ها رفتار کردن

خلق الله مردم

خُلق تنگ عصبانی، خشمگین

خلق تنگی عصبانیت، خشمگینی

خلق کسی تنگ شدن عصبانی شدن، بی حوصله شدن

خُل و چل مثل دیوانه ها، ساده لوح

خل و ول دیوانه، ساده لوح

خلیفه مبصر مکتب خانه، ارشد کلاس

خلیلی نوعی غل و زنجیر، نوعی انگور

خم به ابرو نیاوردن رنجی را تحمل کردن

خم شدن دولا شدن

خم گرفتن فنی از کشتی

خمیازه کشیدن دهن دره کردن

خمیره سرشت، ذات

خَنج ناخن کشیدن بر چیزی

خنج انداختن پنجول انداختن، خراشیدن پوست دیگری با ناخن

خنجر زدن از پشت به نامردی به کسی آسیب رساندن یا او را از پای درآوردن

خندق بلا شکم

خنده ی قبا سوختگی خنده ای که برای پنهان کردن خشم و کینه می کنند

خنده ی نخودی خنده ی لوس و بی مزه

خندیدن به ریش کسی کسی را مسخره کردن

خندیدن تو روی کسی به کسی که بسیار گستاخ است می گویند

حنز پنزر نگا. خرت و پرت

خنزرپنزری کسی که چیزهای خرده ریزه و کم بها می فروشد

خنِس و فنِس گرفتاری و ناراحتی

خنسی گرفتاری، تنگدستی

خنک بی مزه، بی نمک، نچسب

خنکای صبح سحرگاه

خنک شدن دل آسایش خاطر پس از گرفتن انتقام

خنک کردن سرد کردن

خنگ نادان، ابله، کودن

خنگ خدا نادان و کودن

خواب از سر کسی پریدن نگا. پریدن خواب از سر کسی

خواب آلود آن که کاملن بیدار نشده است

خواب آور مخدر، بی هوش کننده

خواب به خواب شدن خواب از سر پریدن، بدخواب شدن

خواب به سر شدن نگا. خواب به خواب شدن

خواب دیدن برای کسی نقشه کشیدن برای استفاده یا کوبیدن کسی

خواب زده خواب آلود، خواب گرفته

خواب گرد کسی که در خواب راه می رود

خوابگوشی سیلی، کشیده

خواب ماندن دراز شدن خواب بر خلاف میل و به قراری نرسیدن

خواب نامه کتابی که در آن تعبیر خواب ها نوشته شده است

خواب و بیداری در حالت بین بیداری و خواب

خواب و خوراک خورد و خواب

خوابیدن خراب شدن، فرو ریختن

خواربار ارزاق، خوراک

خوار و حقیر بی اعتبار، بی ارزش، ناچیز

خوار و خفیف ذلیل، بدبخت

خوار و ذلیل نگا. خوار و خفیف

خوار و ضعیف نحیف، ناتوان

خواری و زاری پریشان حالی

خواستگار کسی که به پسندیدن و گُزیدن دختر یا زنی می فرستند

خواستگاری رفتن به دیدن دختر یا زنی برای برگزیدن و همسری پسر یا مردی

خواهر خوانده دوست صمیمی (بین زنان، در مقام شوخی و تحفیر برای مردان نیز به کار می رود)

خواهر کسی را گاییدن دخل کسی را آوردن، کلک کسی را کندن

خواهر و مادر عرض و ناموس، خانواده

خواهر و مادر گفتن دشنام خواهر و مادر به کسی دادن

خواه و ناخواه از روی میل یا اجبار ( بیش تر اجباری)

خواهی نخواهی نگا. خواه و ناخواه

خوب کافی، بسیار

خوب شدن شفا یافتن، تندرست گشتن

خوب کاشتن از عهده ی کاری خوب برآمدن

خوب کردن  درمان کردن، شفا دادن

خودافتاده عاجز، کسی که موجب بیچارگی خود باشد

خودآموز بدون آموزگار

خودتراش تیغی که می توان تیغه ی آن را عوض کزد

خودخور کسی که غم خود را در دل می ریزد و با کسی در میان نمی گذارد

خودخوری حالت خودخور

خودداری امتناع، خویشتن داری، شکیبایی

خود را از تک و تا نیانداختن به روی خود نیاوردن، به اشتباه اعتراف نکردن

خود را باختن دست و پای خود را گم کردن، مضطرب شدن

خود را بستن پول دار شدن

خود را به آب و آتش زدن به هر وسیله ای متوسل شدن، هر خطری را استقبال کردن

خود را به آن راه زدن خود را به نادانی زدن، به عمد بی توجهی کردن، خود را بی اطلاع نشان دادن

خود (یا چیزی) را به رخ کسی کشیدن خود یا چیزی را با افاده به دیگری نمودن

خود را به شغال مردگی زدن خود را مظلوم وانمود کردن

خود را به کرگوشی زدن به نشنیدن تظاهر کردن

خود را به کسی بستن خود را به کسی نسبت دادن

خود را به کوچه ی علی چپ زدن خود را بی اطلاع نشان دادن

خود را به موش مردگی زدن خود را ناتوان ( یا بی گناه) معرفی کردن

خود را به ناخوشی زدن تمارض کردن

خود را به نفهمی زدن تظاهر به نفهمیدن کردن

خود را جستن جست و جو در لباس خود برای یافتن و کشتن حشرات موذی مانند شپش

خود را خراب کردن خود را کثیف کردن

خود را خوردن رنج بردن

خود را سبک کردن خود را حقیر کردن، دست به کاری پایین تز از شان خود زدن

خود را شناختن به حد بلوغ رسیدن

خود را گرفتن فخر فروختن، کبر و نخوت نشان دادن

خود را گم کردن خود را برتر از آن که هست دانستن، سابقه ی خود را فراموش کردن

خودرنگ دارای رنگ طبیعی

خودرو آن چه بی اسب رود

خودسر گستاخ، سرکش

خودشیرینی خوش رقصی، خود را صمیمی وانمود کردن

خودفروش فاحشه، خائن

خودفروشی فاحشگی، خیانت

خودفروشی کردن فاخشگی کردن، خیانت کردن

خودکار دستگاهی که نیازی به مراقبت انسان ندارد

خودکرده کاری که بدون مشورت شده باشد

خودکشی کردن با رنج فراوان کاری را به پایان بردن

خودمانی صمیمی، یکدل

خودم جا، خرم جا تکیه کلام کسانی که همه چیز را از دریچه ی منافع شخصی می بینند. من که دارم گور پدر بقیه

خودنویس  قلمی که جوهرش را با خود دارد

خودی آشنا

خوراک مصرف یک دوره ی معین (این مقدار کاغذ خوراک یک ماه چاپخانه است)، مایحتاج

خوراکی خوردنی ها جز غذای روزانه، تنقلات، خوردنی

خورد دادن درخیاطی کم کم قسمت اضافی را از بین بردن، به زور به کسی خوراندن

خورد رفتن از بین رفتن قسمت اضافی در خیاطی، جذب شدن و حل شدن در چیزی

خورد کردن ریز ریز کردن، له کردن

خوردگی ساییدگی، فرسودگی

خوردن مغلوب شدن، شکست یافتن، فرودادن ( حرف یا خنده و از این قبیل)

خوردن بلا به جان اصابت بلا با جان

خوردن چیزی به چیزی جور بودن چیزی با چیزی

خوردن حرف نگا. حرف را خوردن

خوردن سر کسی سبب مرگ کسی شدن، کسی را دق مرگ کردن، در نتیجه ی پرحرفی کسی را کلافه کردن

خوردن کسی با نگاه نگا. با نگاه کسی را خوردن

خوردنی غذا، قابل خوردن

خورد و برد افراط و زیاده روی، ریخت و پاش، تعدی و تجاوز

خورد و خوراک خوردنی، آذوقه

خورده برده ملاخظه و پروا

خورش خوری ظرفی که در آن خورش می ریزند

خورش دل ضعفه داشتن هیچ گونه خوردنی نداشتن

خورند لایق، درخور، به اندازه ی، طرفیت

خوره جذام، آکله

خوشاب میوه ی پخته در آب و شکر، کمپوت

خوش آب و رنگ سرخ و سفید چهره، زیبا و ملیح

خوش آب و هوا معتدل، کنایه از جایی که در آن وسایل خوشی فراهم باشد

خوشا به حال ماهی خیلی تشنه ام

خوش آمدگویی به تازه وارد "خوش آمدی" گفتن، مجازن: تملق و چاپلوسی

خوشان خوشان نهایت خوشی و لذت

خوش اندام خوش هیکل، خوش اندازه و برازنده

خوش انصاف با انصاف، منصف

خوشایند مطبوع، پسندیده

خوش باور آن که هر گفته ای را راست می پندارد

خوشبختانه از حُسن اتفاق

خوش برخورد خوش محضر، خوش معاشرت

خوش برش جامه ای که اندازه و برازنده ی قامت دوخته شده است

خوش بنیه سالم و قوی

خوش بیار آن که کار و روزگار بر وفق مرادش می گذرد، خوش شانس

خوش پنجه آن که آلات موسیقی را نیکو می نوازد

خوش پوش شیک پوش، آن که همواره لباس تمیز و برازنده می پوشد

خوش تراش خوش اندام، خوش قد و بالا

خوش ترکیب نگا. خوش تراش

خوش جنس خوش باطن، سلیم النفس

خوش حرکت خوش رفتار، طناز

خوش حساب خوش معامله، آن که بدهی خود را به هنگام بپردازد

خوش خدمتی خودشیرینی، چاپلوسی

خوش خرید کسی که چانه نمی زند و نقد معامله می کند

خوش خور کسی که همیشه غذای خوب بخورد

خوش خوراک نگا. خوش خور

خوش خوشان اندک اندک، به تدریج، کم کم

خوش خوشان کسی شدن بسیار لذت بردن

خوش خوشک یواش یواش، آهسته آهسته

خوش خیال آن که به دل بد راه نمی دهد، بی خیال

خوش خیالی خوش دلی، بی خیالی

خوش داشتن دوست داشتن، علاقه مند بودن

خوش دست خوش پنجه، خوش نواز، آن که در بازی شانس می آوزد

خوش دست و پنجه نگا. خوش دست

خوش دوخت لباسی که به اندازه و برازنده دوخته شده باشد

خوش ذوق خوش سلیقه، خوش مشرب

خوش رقصی کردن چاپلوسی کردن، خود شیرینی کردن

خوش رو زیبا، خندان

خوش ریخت دارای هیکل برازنده

خوش سر و زبان خوش سخن، شیرین گفتار، حراف

خوش سلیقه خوش ذوق، نیکو طبع

خوش شانس خوش اقبال، خوش طالع

خوش صحبت شیرین زبان، خوش کلام

خوش ظاهر دارای ظاهر آراسته، کنایه از بدجنس

خوش عیار خوش ذات، خوش جنس

خوش غیرت در زبان لوطیان گاه نشانه ی اعجاب و گاه دشنامی است به جای بی غیرت

خوش غیرتی زیاده غیرت نشان دادن، به طنز یعنی بی غیرتی کردن

خوش قد و بالا خوش اندام، بلند بالا

خوش قلق رام، خوش خوی

خوش قواره خوش اندازه، متناسب

خوش ِ کسی بودن به هنگام شگفتی مانند چشمم روشن! گویند ( خوشم باشه !)

خوشگل دل پذیر، تو دل برو، زیبا

خوشگلک با خوشگلی اندک

خوش گوشت آن که زخم تن او زود بهبود می یابد، خوش ادا، خوش اخلاق

خوش لباس نگا. خوش پوش

خوش لعاب زود جوش، خوش مشرب

خوش محضر شیرین سخن، خوش مجلس

خوشمزگی شوخی کردن، بذله گفتن

خوشمزه آدم اهل شوخی، بذله گو

خوش مسلک خوش روش، نیکو طریقت

خوش مشرب خوش معاشرت، اهل گفت و گو

خوش معامله خوش حساب، کسی که آلت تناسلی قوی دارد

خوش منظره خوش نما، زیبا

خوش نشین کسی که هر جا خواست اقامت می کند، ساکنان غیر زارع ده

خوش نقش خوش اقبال، پارچه یا قالی که نقش های زیبا دارد

خوش نقش و نگار نگا. خوش نقش

خوش و بش خوش آمد گویی و احوال پرسی، چاق سلامتی کردن

خوش وعده آن که به وعده اش وفا می کند

خوشوقت شدن شاد شدن، راضی شدن

خوشی زیر دل کسی زدن به بخت خود پشت کردن، موقعیت خوب را با ندانم کاری از دست دادن

خون به پا کردن دعوا و آشوب راه انداختن، سر و صدا و جنجال کردن

خون به راه انداختن آشوب و فتنه ی سخت به پا کردن

خون جگر  رنج بسیار، غم فراوان

خون جگر خوردن رنج بسیار کشیدن، غم فراوان خوردن

خون خون کسی را خوردن بسیار خشمگین شدن و چیزی نگفتن

خون دماغ شدن خون از بینی جاری شدن

خون دیدن زن عادت ماهانه شدن زن

خون راه انداختن نگا. خون به پا کردن

خونسرد آرام، بی خیال

خون سیاوش انگیزه ای که سبب نابودی دو خانواده، دو شهر یا دو کشور شود

خون کردن قتل کردن، آدم کشتن

خون کسی از خون دیگری رنگین تر بودن همسان و هم ارز نبودن، کسی بر کسی ترجیح داشتن

خون کسی در نیامدن بی نهایت خشمگین بودن

خون کسی را به جوش آوردن کسی را بسیار خشمگین ساختن

خون کسی را به شیشه کردن کسی را رنج و آزار بسیار دادن

خون کسی را حلال کردن کسی را کشتن

خون کسی را کثیف کردن کسی را بسیار عصبانی کردن

خون کسی را مکیدن مال کسی را به تزویر غارت کردن، به کسی تعدی و ستم کردن

خون کسی کثیف شدن به شدن خشمگین شدن

خون گرفته آن که قتلی کرده و نگرانی آن او را از حال عادی خارج کرده است

خون گرفته ی کسی بودن در برابر کسی مسئول بودن

خون گرم خوش برخورد، با عاطفه، پر مهر

خون مردگی حالت مردن خون در زیر پوست، کبودی

خون مردن منجمد شدن خون در زیر پوست بر اثر ضربه

خونی قاتل، دشمن سخت، مخالف شدید

خونین و مالین زخمی، خونی شده

خیابان گرد بی کاره، ولگرد

خیابان گردی بی کاری، ولگردی

خیابان گز کردن ول گشتن

خیار چنبر نوعی خیار

خیار شور خیار سبز که مدتی در آب نمک بخوابانند

خیارک ورم و آماسی که در کش ران و بغل پیدا شود

خیالاتی وسواسی، آن که پندار و توهمات بی جا دارد

خیال باف مالیخولیایی، کسی که همواره در عالم خیال به سر می برد و عملی نمی کند

خیال کسی تخت بودن آسوده خیال بودن، کاملن مطمئن بودن

خیال کسی را راحت کردن موجب اطمینان خاطر کسی شدن، به کسی جواب رد دادن

خیت شدن شرمنده شدن، کنفت شدن، بور شدن

خیت کردن شرمنده کردن، کنفت کردن، بور کردن

خیرات کردن چیزی را (اغلب خوردنی) تهیه کردن و برای آمرزش مردگان به مستحقان دادن

خیر باشد پس از شنیدن خواب کسی به فال نیک به او می گویند

خیر ببینی دعایی است در حق کسی که کمکی کرده باشد

خیر مقدم خوش آمد

خیر ندیده نفرینی است به معنی امیدوارم خیر نبیند

خیره بی شرم، پر رو

خیز ورم، آماس

خیز برداشتن جستن، آماده ی حمله شدن

خیز گرفتن آماده ی حمله شدن، در نظر گرفتن مسافتی برای اطمینان از رسیدن به مقصد

خیس آب شدن سر تا پا تر شدن

خیساندن در آب فرو بردن، در آب گذاشتن، خیس کردن

خیس خوردن آب به خود گرفتن، با مایعی مخلوط شدن

خیس شدن تر شدن

خیس کردن ادرار کردن به خود

خیس کردن برنج در آب ریختن برنج

خیس کرده تر کرده، در آب قرار داده

خیس گذاشتن در آب ریختن آرد برای تهیه ی خمیر

خیسیدن خیس خوردن، خیس شدن

خیسیده چیزی که آب در آن نفوذ کرده است

خیط شدن نگا. خیت شدن

خیط کاشتن خطا کردن

خیط کردن نگا. خیت کردن

خیط کشیدن خط کشیدن

خیک آسمان پاره شدن کنایه از بارش تند و سیل آسا

خیک باد باد کرده، شکم آورده، آبستن

خیک کسی پر بودن سیر بودن

خیک محمد آدم چاق و فربه

خیکی آدم چاق و فربه

خیلی آب خوردن گران تمام شدن، هزینه ی سنگین داشتن

خیمه شب بازی نمایش عروسکی، حیله و تزویر

خیمه شب بازی درآوردن ادا و اطوار در آوردن، حیله و تزویر به کار بردن، خلاف واقع جلوه دادن

 

اصطلاحات حرف ح

 

شماره ی نوشته : ۷ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

ح

 

حاتم بخشی گشاده دستی، سخاوتمندی

حاج بادام گونه ای شیرینی از آرد و بادام و شکر

حاج خانم عنوان احترام آمیز برای زنان مسلمان سالمند

حاجی به زیارت مکه رفته، نوعی خطاب عام

حاجیت بنده (در مقام فروتنی یا ریشخند)

حاجی ارزانی گران فروش

حاجی حاجی مکه دیر به دیر به دیدار کسی رفتن

حاجی خرناس لولو

حاجی فیروز مردی که در روزهای آخر سال خود را سیاه کرده و با رقص و آواز مردم را به خنده و شادی واداشته و آمدن سال نو را مژده می دهد

حاجی لک لک لک لک، شخص بلند قد

حاجی من شریک کسی که خود را داخل کاری می کند و مدعی شراکت می شود

حاشا زدن انکار کردن امر مسلم

حاشا کردن نگا. حاشا زدن

حاشا و کلا هرگز، ابدن، به هیچ وجه

حاشیه بندی  گل کاری کردن در باغچه، مرز بندی

حاشیه دار کناره دار

حاشیه رفتن سخنان دور از موضوع گفتن، منحرف شدن از مطلب

حاشیه نشین تهیدستان ساکن در کناره های شهر

حاضر و آماده آماده

حاضر جواب کسی که برای هر موردی پاسخ آماده دارد

حاضر کردن از بر کردن، روان کردن

حاضر و غایب کردن خواندن نام افراد برای تعیین حاضران و غایبان

حاضری غذایی که پختن نمی خواهد و به سرعت آماده می شود

حاضر به یراق حاضر و آماده

حالا حالاها مدت دراز

حال آمدن بهبود یافتن، سرحال شدن، چاق شدن

حال آوردن جگر بریدن صفرای جگر با چیزهای ترش مزه

حال آمدن دل بازیافتن نشاط، برطرف شدن خستگی

حالا نه و کی از دست ندادن فرصت، غنیمت شمردن فرصت

حال آوردن به هوش آوردن، از ناراحتی بیرون آوردن، کتک زدن

حال کردن لذت بردن

حال کسی را جا آوردن نگا. حال آوردن

حال کسی را گرفتن کسی را ناراحت کردن، شادی کسی را به هم زدن

حال نداشتن مریض بودن، بی حال بودن

حال و احوال وضعیت، کیفیت

حال و احوال کردن سلام و احوال پرسی کردن

حال و بار وضع زندگی

حال و حوصله نگا. حال و احوال

حالی به حالی شدن منقلب شدن حال، غلبه یافتن شهوت

حالی شدن فهمیدن، درک کردن

حالی کردن فهماندن

حاملگی آبستنی

حَب قرص

حُباب سرپوشی که بر چیزی بگذارند

حَب جیم را خوردن گریختن، فرار را بر قرار ترجیح دادن، جیم شدن

حبه پاره ی شکسته از قند یا نبات

حبه ی انگور دانه ی انگور

حَبه را قُبه کردن کاهی را کوه کردن

حبه کردن دانه دانه کردن

حتم داشتن یقین داشتن

حُجره دفتر کار در بازار و تیمچه

حِجله گنبد مانندی که همراه با آیینه های ریز و گوی های صیقلی بر گور افراد جوانمرگ شده می گذارند

حجله بستن به پا کردن و آراستن حجله

حجله خانه اتاق شب زفاف

حدس زدن پنداشتن، گمان کردن

حرام خور کسی که پای بند به حلال و حرام شرعی نیست، کم فروش، ربا خوار

حرامزادگی بد ذاتی، مکر

حرامزاده فرزند نامشروع، آدم بسیار زرنگ و مکار

حرام شدن بی فایده شدن، بی نتیجه شدن

حرام کردن تلف کردن، از میان بردن نتیجه و فایده

حرام و حرس ریخت و پاش

حَرَج مسئولیت، تکلیف

حرز جواد دعایی منسوب به جواد امام محمد تقی

حرز جواد با خود کردن همیشه با خود داشتن

حرز جواد کسی بودن پیوسته با کسی بودن

حرص خوردن عصبانی شدن

حرص زدن زیاد خواستن، کم صبری کردن

حرص کسی را درآوردن کسی را خشمگین کردن

حرص گرفتن ناراحت شدن، لج کردن

حرص و جوش عصبانیت

حرف سخن، گفتار، کلام

حرف از دهن کسی قاپیدن سخن کسی را به نام خود قلمداد کردن

حرف انداختن در سخن کسی دویدن

حرف بَری کردن سخن چینی کردن،خبرچینی کردن

حرف به حرف کردن موضوع گفت و گو را عوض کردن

حرف بی ربط سخن نامربوط

حرف پوچ سخن بی معنی

حرف پهلودار سخن کنایه آمیز

حرف تو حرف آوردن سخن کسی را قطع کردن، مطلب دیگری را پیش کشیدن

حرف توی دهن کسی خشک شدن از سخن گفتن باز ماندن (بر اثر ترس، تعجب یا شرم)

حرف توی دهن کسی گذاشتن سخنی را به کسی یاد دادن، تلقین کردن

حرف چند پهلو سخن مبهم و دارای چند معنی

حرف خود را به کرسی نشاندن نظر خور را به کسی قبولاندن یا تحمیل کردن

حرف در آوردن شایعه ساختن، سخن دروغ شایع کردن

حرف دو پهلو نگا. حرف پهلودار

حرف دو نبش نگا. حرف پهلودار

حرف دهن خود را نفهمیدن مزخرف گفتن، حرف بی ربط زدن

حرف را خوردن ناگهان سخن را بریدن و خاموش شدن (از شرم یا ترس)

حرف روی حرف کسی آوزدن برخلاف حرف کسی چیزی گفتن، با حرف کسی مخالفت کردن

حرف زدن پشت سر کسی بدگویی کردن، وراجی کردن

حرفشان شدن مشاجره ی لفظی پیدا کردن، اختلاف پیداکردن بر سر چیزی

حرف شنو سر به را، مطیع

حرف شنوی سر به راهی، تبعیت، نصیحت پذیری

حرف کسی در رو داشتن دارای نفوذ بودن

حرف کسی را با شکر بریدن انتقاد مودبانه از کسی که سخن آدم را قطع می کند

حرف کسی شدن با کسی با کسی مشاجره پیدا کردن

حرف کشیدن از کسی کسی را به سخن گفتن واداشتن

حرف گوش کردن حرف شنوی داشتن

حرف گوش کن حرف شنو

حرف مفت سخن بی هوده و پوچ

حرف نشنو خیره سر و یکدنده

حرف های صد تا یک قاز حرف های بی ارزش و بی معنی

حرف های گنده تر از دهان ادعاهای زیادی، سخنان خارج از توانایی

حرف پراندن بدون اندیشیدن چیزی گفتن

حرم خانه درون خانه که زنان زندگی می کنند

حریم گرفتن از کسی پروا داشتن، احترام کسی را نگه داشتن

حساب هزینه، مخارج، میزان طلب

حساب انگشت بالا حساب ساختگی

حساب باز کردن افتتاح حساب بانکی

حساب باز کردن برای کاری (یا کسی) پیش بینی کردن کار یا شخصی

حساب با کسی نداشتن مدیون کسی نداشتن

حساب بالا آوردن بدهکار شدن

حساب بردن پروا داشتن، اطاعت کردن

حساب بی حساب سر به سر، این به آن در، مساوی، هیچ به هیچ

حساب پس دادن جواب دادن به مسئول، دادن صورت ریز مخارج

حساب پس گرفتن به روشن کردن حساب واداشتن

حساب تراشیدن خرج درآوردن، حساب غیر واقعی نشان دادن

حساب حاج هادی زغالی حساب ساختگی

حساب خرده اختلاف کوچک، خرده حساب، بدهکاری مختصر

حساب داشتن حساب بانکی داشتن

حساب راسته حسینی رو راست، بی شیله پیله

حساب سازی خرج تراشی، تقلب در حساب داری

حساب سرانگشتی حساب ساده و روشن

حساب سوخته بدهی قدیمی

حساب کار را داشتن متوجه موضوع بودن، جوانب کار را در نظر داشتن

حساب کتاب رسیدن به محاسبات، نظم و قانون

حساب کردن پرداختن خرج

حساب کردن روی کسی (یا چیزی) به کسی (یا چیزی) امیدواری داشتن (اعتماد داشتن)

حساب کسی با کرام الکاتبین بودن گرفتار وضعی شدن که فقط خدا می تواند آدم را نجات دهد

حساب کسی پاک بودن کار کسی خراب و زار بودن

حساب کسی را رسیدن از کسی انتقام گرفتن، کار کسی را ساختن

حساب کشیدن حساب خواستن

حساب کهنه نگا. حساب سوخته

حسابگر کسی که در کارها سود و زیان خود را در نظر می گیرد

حساب ماست بندان یزد حساب ساختگی

حساب و کتاب نگا. حساب کتاب

حساب و کتاب از دست کسی خارج شدن اداره و نظم امور از دست کسی در رفتن

حسابی معقول، مورد اعتنا، کاملن

حسرت آرزوی سخت، خواهش بزرگ

حسرت به دل آن که دیری است آرزوی چیزی را دارد

حسرت به دل ماندن به آرزوی خود نرسیدن

حسرت به دلی آرزومندی شدید

حسن دله آدم ولگرد و بیکاره

حسن سینه چاک کسی که به سر و وضع خود توجه نمی کند

حسینقلی خانی با هرج و مرج، بی قانون

حشر و نشر داشتن نشست و برخاست داشتن دوستی و رفت و آمد داشتن

حشری شهوت ران، پر شهوت

حشل خطر

حضرت عباسی راست و درست

حضرت فیل شخصی موهوم با تیروی بسیار زیاد

حضوری رو در رو

حظ کردن لذت بردن

حق باج سبیل، رشوه

حق آب و گل امتیاز، اعتبار

حق آب و گل داشتن دارای امتیاز و اعتبار بودن

حق البوق رشوه

حق التدریس مزد آموزگار

حق الزحمه دستمزد

حق السکوت آن چه که یرای پنهان نگه داشتن رازی به کسی می دهند

حق القدم پای مزد، پای رنج، حق ویزیت پزشک

حق بردن رشوه بردن، از راه حق و حساب گرفتن، درآمدی منظم داشتن

حق به جانب دارای ظاهر مظلومانه و دروغین

حق دادن تایید کردن

حق شناس سپاس گزار

حق شناسی سپاس گزاری

حق کسی بودن سزاوار و مستحق چیزی بودن

حق کسی را دادن آن چه سزای کسی است به او دادن

حق کسی را کف دست کسی گذاشتن کسی را به سزای کار خود رساندن

حق گرفتن نگا. حق بردن

حق نشناس نا سپاس

حق و حساب باج سبیل، رشوه

حق و حساب دادن رشوه دادن، آجیل دادن

حق و حساب دان لوطی منش، پای بند به آداب و رسوم اجتماعی

حقوق بگیر کسی که ماهانه دستمزد می گیرد

حُقه زرنگ و ناقلا

حقه باز شعبده باز، تر دست، مکار

حقه به کار بردن کسی را فریب دادن

حقه به کار زدن نگا. حقه به کار بردن

حقه زدن فریب دادن

حقه سوار کردن فرو کردن چوب وافور در دهانه ی حقه، فریب دادن

حکایت بسیار مهم، چیز عجیب

حکم حکم نادر و مرگ مفاجا حکم صد در صد لازم الاجرا

حِکِه ای مردم آزار، کرمکی، ناراحت

حکیم باشی پژشک تجربی و مدرسه نرفته

حکیم باشی را دراز کردن مجازات کردن بی گناه

حکیم جواب کرده یتیم

حکیم فرموده فرمان قاطع و لازم الاجرا

حلاجی کردن بررسی کردن، به تفصیل توضبح دادن

حلال زن یا شوهر

حلال یابی طلبیدن نزد دیگران تقاضای گذشتن از تقصیر خود را کردن

حلال بودی نگا. حلال به زنده ای

حلال به زنده ای در پاسخ به حلالم کن می گویند، یعنی حلال می کنم و امیدوارم زنده باشی

حلال زادگی حلال زاده بودن، درست کردار بودن

حلال زاده پاک و نجیب

حلال طلبی نگا. حلال یابی طلبیدن

حلال کردن از تقصیر کسی گذشتن، طلبی را به کسی بخشیدن

حلال وار به صورت حلال

حلال واری نگا. خلال وار

حلال و حرام کردن پای بند نبودن به دستورات شرعی

حلبی کنایه ازجنس آهنی کم مقاومت

حلبی آباد آلونک نشین های خارج از شهر

حلق آویز به دار کشیده

حلقه واحد چیزهای گرد مانند دو حلقه فیلم، دو حلقه چاه

حلوا جوزی آدم ساده دل و سر به راه، پر حوصله و مطیع

حلوا حلوا کردن نهایت احترام و حق شناسی را کردن

حلوا خور مرده خور، کسی که همیشه برای خوردن به مجالس ترحیم می رود

حلوای تن تنانی نوعی حلوا

حلیله و ملیله چیز موهوم، داروی بی خاصیت، روغن میخ طویله

حلیم روغن هریسه، غذایی از گوشت و گندم و روغن داغ کرده و شکر

حلیم روغن خوردن کنایه از تشنگی بسیار داشتن

حمال باربر، ناشی و مبتدی، بی مهارت و بی استعداد

حمال باشی به تخقیر به آدم ناشی و بی عرضه می گویند

حمالی کار مفت و مجانی، کار پر زحمت

حمام زنانه جای پر سر و صدا و شلوغ

حمامک مورچه داره کنایه از تردید و دو دلی

حمام گرفتن منظور دوش گرفتن است

حمامی گرمابه دار

حمله بیماری غش، صرع

حمله ای مبتلا به بیماری غش

حمله کردن یورش بردن

حمله گرفتن غش کردن

حمله ور شدن یورش بردن

حنای کسی رنگ نداشتن اعتبار نداشتن، دارای نفوذ نبودن

حواس پرت پریشان حواس، فراموش کار

حواس پرتی پریشان حواسی، فراموش کاری

حواس نداشتن گیج و منگ بودن، حواس پرت بودن

حواله ی روی یخ نگا. حواله ی سر خرمن

حواله ی سر خرمن وعده به آینده ی نامعلوم

حوصله داشتن حال مساعد داشتن، تحمل داشتن

حوصله ی سر خاراندن نداشتن گرفتاری و کار زیاد داشتن

حوصله ی کسی سر رفتن خسته و کسل شدن، بی تاب شدن

حول و حوش دور و بر، گوشه و کنار

حول و ولا تقلا، دست و پا زنی

حیا را خوردن و آبرو را قی کردن بسیار بی حیا و گستاخ بودن

حیاط خلوت حیاط کوچکی در جلو یا پشت خانه

حیدری و نعمتی گروه های دشمن هم

حیص و بیص گیر و دار، مخمصه

حیف شدن حرام شدن، نفله شدن، از فایده افتادن

حبف و میل ریخت و پاش

حیف و میل کردن زیاده روی در مصرف و خرج کردن

حیوان نوعی دشنام به کسی که کاری را از روی بی شعوری کند

حیوانکی کلمه ای در مقام تاسف خوردن به حال کسی

حیوانی نگا. حیوانکی

حی و حاضر آماده

حیوون نگا. حیوان

حیوونکی نگا حیوانکی

حیوونی نگا. حیوانکی

 

 

 

اصطلاحات حرف چ

 

 

شماره ی نوشته : ٦ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

چ   

 

چاپچی دروغ گو، لاف زن

چاپ خوردن به چاپ رسیدن

چاپ زدن چاپ کردن، دروغ گفتن

چاپی حرف دروغ و بی اساس

چاتمه  چند تفنگ که یه صورت ضربدر به هم تکیه داده اند

چاتمه زدن چند تفنگ را به شکل چاتمه در جایی گذاشتن

چاچول حقه باز، شارلاتان

چاچول باز حقه باز ، شیاد

چاچول بازی حقه بازی، هوچی گری، لاف زنی

چاچول زدن گشت و گذار بی هوده، ول گردی

چاچولی زبان بازی، حقه بازی

چاخان دروغ، دروغگو، چرب زبان

چاخان بازی حقه بازی، چرب زبانی، دروغ بافی

چاخان پاخان دروغ

چاخانچی کسی که همیشه دروغ بافی می کند

چاخان کردن دروغ گغتن، چُسی آمدن

چاخان گفتن دروغ و گرافه گفتن

چادر پوشش زنان مسلمان ایرانی که پارچه ای است نیم دایره که دنباله ی آن تا پشت پا می رسد

چادر چاقچور لباس بیرون رفتن زن با حجاب ایرانی در گذشته

چادر خانه چادری که زن در خانه می پوشد

چادر دَران کردن از رفتن زن مهمان جلوگیری کردن

چادر درانی جلوگیری از رفتن زن مهمان

چادر رختخواب چادر شب، پارچه ای که رختخواب را در آن می پیچند

چادر سر کردن چادر پوشیدن

چادر شب پارچه ای که رختخواب را در آن می پیچند

چادر نماز چادری که زنان هنگام خواندن نماز بر سر می کنند

چار کوتاه شده ی عدد چهار، مترادف چشم (مانند چشم و چار)

چار انگشتی آدم بی دست و پا، چلفتی

چارپایه صندلی کوچک و بدون پشتی

چارچار زدن بی حیایی کردن

چار چار کردن داد و فریاد راه انداختن

چار چشم  کسی مه عینک می زند

چار چشمی با دقت و مراقبت کامل

چار چنگولی سفت و محکم، با دست ها و پا ها

چارچوب قاب، چهار چوب که چیزی را در بر گیرند

چارخانه شطرنجی

چارخیابان میدانی که چهار خیابان به آن باز می شوند

چار خیابان زدن موی سر تراشیدن مو به شکل + که برای تنبیه دانش آموران انجام می گرفت

چار دست و پا رفتن راه افتادن کودکان که تازه به راه افتاده اند

چار دستی قمار چهار نفری

چارده معصوم پیامبر اسلام و دخترش فاطمه و امام علی و یازده امام دیگر شیعیان

چار دیواری خانه

چار راه محل تقاطع دو راه

چار زانو نشستن نوعی نشستن به طوری که زانوها در راست و چپ و پای راست زیر زانوی چپ و پای چپ زیر زانوی راست قرار گیرد،نهایت ادب و نزاکت

چار ستون بدن استخوان بندی، اسکلت بدن

چار سر حرف مفت، متلک

چار سری گفتن متلک گفتن، کلفت بار کسی کردن، حرف مفت زدن

چار سو چهار راه، جایی از بازار که در هر چهار سمت آن دکان و مغازه باشد

چار شاخ ماندن بی حرکت ماندن به علت درد کمر یا از روی ترس یا تعجب

چار شانه دارای شانه های پهن، کنایه از مرد خوش اندام

چار طاق به طور کامل

چار طاق باز گذاشتن کاملن باز گذاشتن

چارقد روسری زنانه

چارقد قالبی نوعی چارقد که آن را آهار می زدند تا راست و منظم بایستد

چارک یک چهارم

چارگوش مربع، دارای چهار زاویه، چهار خانه

چارلا چهار لا، چهار تو

چار میخ اذیت و آزار سخت

چار میخ کشیدن سخت اذیت و آزار کردن

چار نعل به سرعت، به تاخت

چار نعل رفتن تند رفتن ، به تاخت رفتن

چاروادار کسی که چهار پا را کرایه می دهد، آدم بی اصل و بی تربیت

چاروادار قمی بودن هم از توبره خوردن، هم از آخور

چاروادارکُش جنس تقلبی، چیز بد

چارواداری زشت، وقیح، بی ادبانه

چاره درمان

چاره ساز خداوند

چاسان فاسان آرایش، بزک

چاشت صبحانه، ناشتایی

چاشت بندی صبحانه، غذای اندک

چاشته بندی ته بندی

چاشت یک بنگی خوردنی کم با پول اندک

چاشنی آن چه که برای به تر کردن مزه ی غذا در آن می ریزند، آن چه که برای منفجر شدن در چیزی کار می گذارند

چاشنی زدن ریختن یا زدن چاشنی به غدا

چاشنی کردن چیزی را با چرب زبانی به کسی قالب کردن

چاقالو چاق، فربه

چاقاله چغاله، میوه ی هسته دار نارس

چاق بودن دماغ کسی سالم و سرحال بودن

چاق بودن غلیان آماده بودن غلیان

چاقچور شلوار گشاد و بلند و کف دار زنانه که آن را بر روی شلیته و تنبان می پوشیدند

چاقچوری زنی که چاقچور می پوشد، زن باحجاب

چاق سلامتی کردن احوال پرسی کردن

چاق شدن بهبود یافتن، درمان شدن

چاق شدن قال گرم شدن دعوا، اوج گرفتن بگو و مگو

چاق کردن سر حال آوردن، درمان کردن

چاق کردن دعوا دامن زدن به دعوا

چاق کردن دنده به دنده گذاشتن اتوموبیل

چاق کردن غلیان آماده کردن غلیان برای کشیدن

چاق کردن کاری رو به راه کردن کاری، راه انداختن کاری

چاق و چله سر حال، سر دماع، فربه، سالم و شاداب

چاقو دسته کردن از سرما لرزیدن

چاقوکش کسی که با چاقو به مردم حمله می کند، آدم شزیر و عربده کش

چاقوکشی عربده کشی و حمله با چاقو

چاک پشت اسبی که در کمر خود فرورفتگی دارد و شانه و کفلش برآمده است

چاک خوردن شکافته شدن، پاره شدن

چاک دادن شکافتن، پاره کردن

چاک دهن را چفت کردن بستن دهان، سکوت کردن

چاک زدن نگا. چاک دادن

چاک کردن نگا. چاک دادن

چاک و بست نداشتن دهان دهان لغ بودن، رازدار نبودن

چاک و چیل لب و لوچه، پک و پوز

چال گودی، حفره

چال افتادن گود شدن

چال حوض (چاله حوض) استخر، حوضی از آب سرد در حمام های قدیم برای شنا کردن

چال شدن گود شدن، دفن شدن، در زیر خاک گذاشته شدن

چال کردن گود کردن، دفن کردن، به خاک سپردن

چاله گودال کوچک، دردسر، اشکال

چاله چوله جای پر از گودال، زمین ناهموار

چاله خر کُشی یکی از گودهای تهران که پناهگاه مردم فقیر و بی نوا بود

چاله سیلابی نگا. چاله خر کشی

چاله میدان نگا. چاله خرکشی

چاله میدانی صفت آدم های بی ادب و بی فرهنگ

چانه گلوله ی خمیر نان

چانه انداختن جان کندن، حرکت پیش از مرگ

چانه در چانه ی کسی گذاشتن هم صحبت شدن، بحث و جدل کردن

چانه زدن پرگویی و اصرار برای تخفیف خواستن

چانه شل دهن لغ، کسی که حرف در دهانش بند نمی شود

چانه کردن تقسیم کردن خمیر نان به گلوله های مساوی

چانه گیر کسی که خمیر را چانه می کند

چانه لغ نگا. چانه شل

چانه لغی راز داری نکردن

چاووش کسی که به هنگام رفتن زایر به زیارت اشعار مناسب می خواند

چاه ویل جایی که اگر کسی یا چیزی برود دیگر بر نگردد

چای خانه محلی که وسایل چای را در آن جا می گذارند، قهوه خانه

چای خوری وسایل چای خوری، سرویس چای خوری

چای دان جای نگهداشتن چای خشک

چای دبش چای مرغوب که دهان را گس کند

چای دیشلمه چای تلخ که با قند یا خرما و مانند این ها بنوشند

چای صاف کن وسیله ای نوردار برای صاف کردن چای به هنگام ریختن به استکان یا فنجان

چای صافی نگا. چای صاف کن

چای قندپهلو نگا. چای دیشلمه

چای کار کشت کننده ی چای

چای کاری کشت و زرع چای

چایمان سرما خوردگی

چایمان کردن سرما خوردن، چاییدن

چای نیک قوری و کتری چای

چاییدن سرما خوردن، زکام کردن

چاییده سرما خورده، زکام گرفته

چپ لوچ، مخالف حکومت

چپ افتادن با کسی مخالف شدن با کسی، پیله کردن به کسی

چپ اندر قیچی نامنظم و نامرتب، بی نظم و قاعده

چپاندن چیزی را به زور و فشار در چیز دیگری جا دادن، تپاندن

چپ بُر نوعی اره ی دستی

چپ بودن چپ دست بودن، لوچ بودن، مخالف یودن

چپ بودن خواب زن خلاف شدن آن چه زن در خواب بیند

چپ چپ ( یا به چپ چپ) فرمان چرخیدن به سمت چپ در آموزش نظامی

چپ چپ به کسی نگاه کردن با اوقات تلخی،بدبینی یا اعتراض به کسی نگاه کردن

چپ چُس اصطلاحی تحقیرآمیز برای خطاب

چپ دادن رد کردن

چپ دست کسی که کارهایش را با دست چپ می کند

چپ رو تند رو

چَپَری بی درنگ، به سرعت

چپری آمدن زود آمدن

چپکی از طرف چپ، خشم آلود

چَپَل کسی که خود را به چیزهای ناشایست آلوده کند، نکبتی

چپو غارت، تاراج

چپ و راست کردن زیر و رو کردن، مشت باران کردن

چپو شدن غارت شدن

چپو کردن چاپیدن، غارت کردن

چپه کجی به یک سمت

چپه شدن واژگون شدن به یک سمت، برگشتن 

چپی مخالف حکومت، وابسته به چپ

چپیدن به زور جا گرفتن

چتر باز مهمان ناخوانده به وقت غذا

چتر شدن بر سر کسی خراب شدن، ناگهانی مهمان رسیدن

چتری به شکل نیم دایره، قوسی

چتوَل یک چهارم

چتولی نشستن جمع و جور نشستن

چته ؟ تو را چه می شود ؟

چَخ ( یا چِخ) صدایی برای نهیب زدن و راندن سگ

چَخ چَخ عیش و عشرت

چِخ کردن راندن سگ

چِخه نگا. چِخ

چِخی سگ

چُر ادرار

چراغ پولی که معرکه گیران درخواست می کنند

چراغ الله نگا. چراغ

چراغان جشن و سرور پر چراغ

چراغان شدن جشن گرفتن

چراغان کردن جشن گرفتن

چراغانی روشن کردن چراغ در جشن

چراغانی کردن جشن گرفتن

چراغ اول نخستین پولی که معرکه گیران از مردم می گیرند

چراغ باران چراغانی

چراغ پا حالتی که اسب دو دست خود را بلند کند و راست بایستد

چراغ پا ایستادن به انتظار ایستادن

چراغ پا شدن بر روی دو پا ایستادن اسب

چراغ پریموس چراغ تلمبه ای، نوعی اجاق نفتی

چراغ پیه سوز چراغی فتیله ای که سوخت آن از پیه بود

چراغ توری چراغی نفتی که نور آن با توری مخصوصی پخش می شود

چراغ چشمک زن چراغی که خاموش و روشن می شود

چراغ خواب چراغ کم نوری در اتاق خواب

چراغ دستی چراغ قابل حمل با دست

چراغ روشن کردن ارزان کردن جنس

چراغ زنبوری نگا. چراغ توری

چراغ موشی هر چراغی که به کمک حلبی یا چیزی مانند شیشه ی مربا به عنوان مخزن نفت و یک فتیله درست شود

چرب دست ماهر، زبر دست

چرب زبان خوش سخن، چاپلوس

چرب کردن روغن یا کرم مالیدن

چرب کردن سبیل رشوه دادن، حق السکوت دادن

چرب و چیلی پر چربی، پر روغن

چرب و نرم غذای پر روغن و خوشمزه، سخن دلنشین، آدم متملق

چربیدن برتر بودن، پیش بودن

چِرت حرف بی معنی و نامربوط

چُرت خواب کوتاه

چرت بردن کسی را غالب شدن حالت خواب بر کسی

چرت زدن گرفتار غلبه ی خواب بودن

چرت کسی پاره شدن ناگهان از خواب پریدن

چرت کسی را پاره کردن ناگهان کسی را از خواب بیدار کردن

چرت و پرت حرف مفت، حرف بی خود

چُرتی اهل چرت زدن، ضعیف، مردنی

چَرچَر اسباب عیش و عشرت

چرچر کردن از ثروت بادآورده ای روزگار گذراندن

چرچر کسی را به راه انداختن اسباب عیش و نوش کسی را فراهم کردن

چرچری کردن خوردن و عیش کردن

چرخ پایی چرخ خیاطی که با پا به حرکت می افتد

چرخ خوردن به دور خود چرخیدن

چرخ دستی چرخ خیاطی که با دست به حرکت می افتد

چرخ ریسی پنبه رشتن با چرخ ریسندگی

چرخ زدن گردش کردن، به عنوان تفریح یا تماشا حرکت کردن

چرخ کار کسی که با چرخ خیاطی کار و زندگی می کند

چرخ کردن دوختن با چرخ خیاطی، خرد کردن گوشت با چرخ گوشتی

چرخ کسی را چنبر کردن به اصرار کسی را به کار واداشتن، پیله کردن

چرخ گوشت چرخ گوشت خرد کنی

چرخ و فلک وسیله ای دایره شکل برای بازی با جایگاه هایی آویخته که هر یک یا چند تن بریکی از آن ها می نشیند و آن دایره بر گرد خویش می چرخد

چرخی کبوتری که در آسمان معلق می زند، کسی که روی چرخ و گاری چیزی می فروشد

چرخیدن در روی یک پاشنه تغییر نکردن وضعیت، گذشتن وضع به منوال سابق

چَرس حشیش، گرد، بنگ

چرس رفتن حشیش کشیدن

چرسی آدم معتاد، افیونی

چرق چوروق صدای جویدن آدامس و مانند آن

چرک کثیف

چرکتاب پارچه ای با رنگ خاکستری یا قهوه ای که چرک را زود نشان نمی دهد

چرک کردن عفونت کردن زخم

چرک گرفتن کثیف شدن، پاک کردن چرک

چرکمُرد پر چرک و کثیف

چرکمرد شدن آن قدر چرک که با شستن هم چرک نرود

چرکمرده نگا. چرکمُرد

چرک نویس نوشته ی نخستین که ممکن است بازبینی و ویرایش شود

چرکو آدم کثیف

چرک و خون چرک آلوده به خون

چرکوندی لکه دار کثیف

چرم پاره خرده های چرم در دکان کفاشی

چرمی از جنس چرم

چرند حرف پوچ و بی معنی

چرند اندر چرند پرت و پلا

چرند بافتن یاوه گفتن، حرف بی هوده زدن

چرند گفتن نگا. چرند بافتن

چرند گو یاوه گو

چرند و پرند پرت و پلا، حرف های مزخرف

چرندیات سخنان بی هوده و مزخرف

چروک چین و شکن

چروک افتادن چین افتادن، ناصاف شدن

چروک انداختن چین انداختن

چروک خوردن نگا. چروک افتادن

چروک خورده چین خورده، ناصاف شده

چروکیدن چین دار شدن

چروکیده چین دار شده، ناصاف

چریدن راه افتادن کار و کاسبی

چزاندن ضعیفی را آزار دادن

چِز دادن روی آتش گرفتن پوست برای سوزاندن موها و پرها

چُس افاده افاده ی بی جا

چس آمدن در حالت عصبانیت به جای خوش آمدی می گویند چس آمدی

چسبیدن لذت دادن

چسبیدن خِر کسی گریبان کسی را گرفتن و به اصرار چیزی خواستن

چسبیدن در کون کسی دنباله رو کسی شدن، از کسی تبعیت کردن

چُس بی طهارت آدم حقیری که پایش را از گلیمش بیرون می گذارد

چس خور آدم خسیس، بخیل

چس خوری خست، بخل

چس دماغ پر افاده، پر ادعا

چسش دادن کاری را لفت و لعاب دادن، بیش از اندازه مهم وانمود کردن

چس فیل ذرت بو داده، نقل پیرزن

چُسک دمپایی، کفش سبک و راحت

چُسَکی کم دوام و سرهم بندی شده

چس گرگی پا شدن صبح زود برخاستن

چس گره زدن نهایت خست به خرج دادن

چس مال کردن لباس یا ظزفی را سرسری و با بی دقتی شستن

چس مثقال بسیار اندک، سبک و کم وزن

چس محل کردن بی اعتنایی کردن

چس ناله آن و ناله ی ساختگی برای جلب توجه

چس نفس پر حرف، کسی که حرف های بی سر و ته و ملال آور می زند

چس نفسی پر حرفی، روده درازی

چسو ترسو، بزدل، آن که بسیار چس دهد

چس و فس اسباب خرده ریزه ی ناقابل، خرت و پرت

چسونه پست و نالایق، دشنامی برای تحقیر

چسی آمدن به دروغ یا احمقانه به خود بالیدن، قمپز در کردن

چسی در کردن نگا. چسی آمدن

چسی درکن آدم پر مدعا

چسی مالیات داره به کسی می گویند که قمپز در می کند

چُش کلمه ای که خر را ار رفتن و حرکت باز می دارند

چش شده ؟ او را چه شده است ؟

چش چشم

چشتان بالا بالا و پایین کردن بچه و قربان صدقه ی او رفتن

چشته خور کسی که پس از یک بار کمک گرفتن همیشه توقع کمک دارد

چشته خور شدن بهره و نصیب بردن از کسی

چشته خور کردن کسی کسی را از لطف خود بهره مند کردن

چُش گفتن جلوگیری کردن، مانع شدن

چشم کسی آب خوردن امیدوار بودن، احتمال دادن

چشم از کاسه درآمده چشم وزقلمبیده، چشم بیرون زدن

چشم انتظار منتظر، چشم به راه

چشم انداختن نگاه کردن (سرسری)

چشم انداز منظره

چشم باباقوری نابینا، کور

چشم بازار را درآوردن چیز بسیار بد و نامرغوب خریدن

چشم برداشتن زضا دادن، قبول کردن

چشم بلبلی دارای چشم گرد، نوعی لوبیا

چشم بندی شعبده بازی، تر دستی

چشم به دهان کسی دوختن مطیع محض کسی بودن

چشم به روشنایی افتادن سودی را در جایی گمان کردن و به آن طمع کردن

چشم به هم زدن زمان بسیار کوتاه، یک آن

چشم پوشیدن از چیزی صرف نظر کردن از چیزی

چشم چپ به کسی انداختن دشمنی کردن با کسی

چشم چران کسی که چشمش به دنبال زیبارویان باشد

چشم چرانی هرزه نگاهی، به رن و دختر مردم نگاه کردن

چشم چشم را ندیدن سخت تاریک بودن

چشم چیدن  چشم زخم را دفع کردن

چشم خوردن نظر خوردن

چشمداشت توقع، انتظار

چشم دراندن دقت زیاد کردن

چشم دریده خیره، درآمده

چشم دوختن زل زدن، با دقت چیزی را نگاه کردن

چشم دو دو زدن تکان تکان خوردن چشم

چشم دیدن کسی را نداشتن تاب دیدن موفقیت و خوشی کسی را نداشتن، از کسی بدش آمدن

چشم را بستن و دهان را باز کردن  با بی شرمی دشنام دادن

چشم را چهار کردن دقت بسیار کردن، انتظار شدید بردن، تعجب زیاد کردن

چشم را درویش کردن جلوی نگاه خود را گرفتن، نگاه نکردن

چشم روشن شدن شاد و خرسند شدن

چشم روشنی چیزی که برای خوشامدگویی برای کسی می برند

چشم روی هم گذاشتن نادیده گرفتن، گذشت کردن

چشم زاغ بی شرم

چشم زخم اثر بد از نگاه یا کلام، آسیب اندک

چشم زخم زدن چشم زدن، آسیب رساندن

چشم زخم میرزا مهدی خانی شکست بزرگ

چشم زدن چشم زخم زدن، ترسیدن

چشم زهره ترس

چشم زهره رفتن با خشم نگاه کردن

چشم زهره گرفتن ترسانیدن

چشم سفید گستاخ، حرف نشنو، پر رو

چشم سفیدی کردن پر رویی کردن، گوش به حرف ندادن

چشم شور آن که چشم زخم زند

چشم ِ غربال  سوراخ های غربال

چشم غره رفتن نگاه خشم آلود کردن

چشمک ایما و اشاره به چشم

چشم کار کردن دیدن

چشم، کرایه خواستن کار کودکی که هر چه ببیند بخواهد

چشم کردن چشم زدن

چشمک زدن بر هم زدن چشم به قصد ایما و اشاره

چشمک زن نگا. چراغ چشمک زن

چشم کسی آلبالو گیلاس چیدن نگاه کردن و ندیدن

چشم کسی چهارتا شدن سخت تعجب کردن، انتظار شدید برد

چشم کسی را خون گرفتن سخت خشمگین شدن

چشم کسی را دزدیدن هنگام غفلت کسی کاری را انجام دادن یا چیزی را برداشتن

چشم کسی راه کشیدن خیره ماندن به جایی و پلک نزدن

چشم گرم کردن چرت زدن، اندکی خوابیدن

چشم گود شدن لاغر شدن

چشمگیر جالب توجه، با ارزش

چشم مالیدن هوشیار شدن، از غفلت در آمدن

چشمم روشن از تو انتظار نداشتم

چشم نازک کردن ناز و افاده کردن

چشم نداشتن برای دیدن کسی تحمل نکردن کسی، از کسی بدش آمدن

چشم نم نمی کسی که چشمش آب پس نمی دهد

چشم و ابرو زیبایی چهره

چشم و ابرو آمدن دلبری کردن، عشوه آمدن

چشم و ابرو نازک کردن ناز و افاده کردن

چشم واسوخته چشم برتافته

چشم و چار چشم، دید، بینایی

چشم و چار کسی را درآوردن بک کسی کینه ورزیدن

چشم و چراغ شخص مورد علاقه، محبوب

چشم و دل پاک کسی که به دیده ی بد به ناموس دیگران نگاه نکند

چشم و دل دویدن چشم چرانی کردن، هوس رانی کردن

چشم و دل سیر کسی که به مال و منال دنیا بی اعتنا است

چشم و دل کسی دویدن حریص بودن

چشم ورقلمبیده چشم بیرون زده

چشم وزغ نگا. چشم ورقلمبیده

چشم و گوش باز کسی که همه چیز را می فهمد، آگاه و با تجربه

چشم و گوش بسته بی تجربه و بی اطلاع

چشم و گوش کسی را باز کردن کسی را با مسایل اجتماعی آشنا کردن

چشم و همچشمی رقابت

چشمه نوع، قسم

چشمه آمدن گوشه ای از مهارت خود را نشان دادن

چشمه چشمه سوراخ سوراخ، مشبک

چشه ؟ او را چه شده ؟

چغاله بادام بادام نارس

چغاله بادامی چغاله بادام فروش

چُغُل سخن چین

چغل خور سخن چین

چغل خوری سخن چینی

چُغُلی سخن چینی، غیبت، شکایت

چغلی کردن شکایت کردن

چغندر پخته لبو

چفت چسیده، تنگ، زنجیر در

چفت کردن با زنجیر بستن

چفت کردن دهان خاموش شدن، رازداری کردن

چفت و بست قفل و زنجیر در یا صندوق

چفت و بست نداشتن دهن راز نگهدار نبودن

چقال مهمل بقال

چَک سیلی، کشید

چکشی جواب دادن محکم و قاطع پاسخ دادن، تند و برخورنده پاسخ دادن

چِک کردن وارسی و بازبینی کردن

چِک کشیدن حواله کردن با بانک به وسیله ی چک

چِککی فوری، به سرعت

چک و چانه کنایه از دهان

چک و چانه زدن چانه زدن، وراجی کردن، مذاکره ی فراوان کردن

چک و چیل لب و لوچه

چَکه شوخ و بذله گو

چَکی وزن نکرده، یک جا

چگور پگوری خوشگل، جذاب

چِل خل و دیوانه

چُل آلت مرد

چلاق دست و پا شکسته یا بریده

چلاق شده نوعی نفرین است

چلاندن فشار دادن برای آب گرفتن

چِل بسم الله لوحه ی کوچکی که در آن آیات قرآن می نوشتند و برای دفع چشم زخم بر گردن کودک می آویختند

چِلپ چِلپ صدای برخورد دست یا پا با آب

چل پله آب انباری که دارای چهل پله است

چل نکه پارچه ای که از انواع پارچه های بریده شده سر هم دوخته شده باشد

چلچل خال خالی، ابلق

چلچلی دیوانگی، بیعاری

چل زن زن کوتاه قد

چل ستون شبستان مسجد

چلغوز فضله ی مرغ و کبوتر، آدم کوتاه قد و بی عرضه

چلک بازی بازی الک دولک

چُل کلید جام درویشان

چل گُل روغنی با خاصیت دارویی

چل مرد مرد کوتاه قد

چُلمن پخمه، کسی که زود گول می خورد

چلو برنج آب کشیده

چل و چو خبر دروغ، شایعه

چل و چو افتادن شایعه در دهان مردم افتادن

چل و چو انداختن منتشر کردن شایعه

چلو چو انداز شایعه پخش کن

چلو خورش غذایی مرکب از چلو و یک نوع خورش

چلوزیدن خشک شدن، پلاسیدن

چلو صاف کن آبکش

چلو کباب غذایی مرکب از چلو و کباب

چل و یک منبر روشن کردن چهل و یک شمع نذری در چهل و یک مجلس روضه خوانی

چله چاق، چرب و چیلی

چله اش افتادن آبستن نشدن زن

چله بُران جشن حمام رفتن زن پس از گذشت چهل روز از زاییدن

چله بُری کردن رفت و آمد بسیار کردن

چله ی بزرگ چهل روز میان هفتم دی ماه و شانزدهم بهمن ( چله ی بزرگ زمستان ) یا چهل روز میان پنجم تیرماه تا یازدهم مرداد ( چله ی بزرگ تابستان)

چله ی تابستان گرمای سخت

چله خانه محل ریاضت کشیدن

چله دادن برای مراسم چهلم مرگ کسی غذا دادن

چله دار کسی که در روز چهلم مرگ عزیزی عزاداری کند

چله داری عزاداری در روز چهلم مرگ کسی

چله داری کردن مراسم عزای چهلم کسی را به پا داشتن

چله داشتن عزادار بودن در روز چهلم مرگ عزیزی

چله ی زمستان سرمای سخت

چله ی کوچک بیست روز میان هفدهم بهمن و پنجم اسفند ( چله ی کوچک زمستان) یا بیست روز میان دوازده مرداد و اول شهریور ( چله ی کوچک تابستان)

چله گرفتن نگا. چله داری کردن

چله نشستن بیرون نیامدن از خانه، خانه نشین شدن

چله نشین کسی که از خانه بیرون نمی آید، خانه نشین

چله نشینی خانه نشینی

چم رگ خواب، عادت مخصوص هر کسی

چماق چوبدست، گرز

چماق دار زور گو، کسی که با زور مقصود خود را به دیگری تحمیل کند

چمباتمه حالت روی دو پا نشستن و زانوان را بغل کردن

چمباتمه زدن نشستن روی دو پا و بغل کردن دو رانو

چمچاره در پاسخ به پرسش احمقانه می دهند

چم کسی را به دست آوردن رگ خواب کسی را دانستن، نقطه ی ضعف کسی را دانستن

چم کسی را گرفتن دل کسی را به دست آوردن

چم گرفتن رونق گرفتن، سر و سامان گرفتن

چم و خم آداب و رسوم، فن، ناز و عشوه

چموش سرکش، یکدنده

چنار امام زاده صالح متلک بد

چنار تجریش متلک بد

چنار عباس علی متلک بد

چنبره زدن حلقه زدن

چنته خورجین چرمی، فکر، سینه

چند پیرهن بیش تر از کسی پاره کردن بیش تر از کسی تجربه داشتن

چندر  رگ و ریشه ی گوشت

 چندر غاز پول بسیار کم

چندش  لرزش ناگهانی بدن، حالت نامطبوع

چندش آور تکان دهنده، دل به هم زن

چندش شدن حالت چندش دست دادن

چند مرده حلاج بودن چه اندازه جسارت و توانایی داشتن

چند منه ؟ به شوخی به کسی که دیر می آید و زود می رود می گویند: آمدی بگی چند منه ؟

چنگ انداختن چنگ زدن

چنگ به دل نزدن ارزش نداشتن، قابل اعتنا نبودن، جالب نبودن

چنگک قلاب آهنی نوک تیز

چنگک شدن چنگ شدن

چنگلوک مچاله شده، درهم و برهم، بی قواره

چنگ مالی کردن چیزی را زیاد دست مالی کردن

چنگول چنگولی مجعد، حلقه حلقه، پر چین و شکن

چنگول زدن پنجه زدن

چنگولک سست و ضعیف

چو شایعه

چو افتادن شایع شدن، شهرت یافتن

چو انداختن شایعه پراکندن

چوب واحد پول در معاملات بازاری برابر با هزار تومان

چوب آخر را زدن پایان کاری را اعلام کردن، مانند در حراج

چوب الف نشانه ای که با کاغذ می سازند و لای کتاب می گذارند، لاغر و باریک

چوب بست داربست چوبی، چوب بندی

چوب بندی داربست

چوب به آستین کسی کردن به سختی تنبیه کردن، به سزای عمل رساندن

چوب به سوراخ زنبور کردن شوراندن و تحریک کردن عده ای

چوب به مرده زدن از پا افتاده ای را آزار دادن، موضوع کهنه ای را تازه کردن

چوب پا دو چوب بلند که پا در میان آن ها کنند و با آن ها راه روند

چوب پنبه چوبی سبک برای بستن سر بطری

چوب پوش کردن با چوب پوشاندن

چوب پیش کسی گذاشتن منع کردن کسی از کاری، بازداشتن کسی از انجام کاری

چوب تو کون کسی کردن نگا. چوب به آستین کسی کردن

چوب تو ماتحت کسی کردن نگا. چوب به آستین کسی کردن

چوب چوبی دیوار یا در مشبک و چوبی

چوب حراج چیزی را زدن در برابر تاراج و غارت قرار دادن

چوب حرفی چوب کوچکی که به دست کودکان می دادند تا روی سطر های کتاب بگذارد و آن ها را بخواند

چوب خط چوبی که پس از هر بار بردن کالا روی آن خطی می کشیدند تا بعد شمارش کنند

چوب خط زدن نشانه نهادن بر چوب خط

چوب خوردن تنبیه شدن

چوبدار گله دار، گوسفند دار

چوب در چیزی کردن تحریک کردن

چوب دو سر طلا منفور از هر دو طرف، از این جا مانده و از آن جا رانده

چوب دو سر گُهی نگا. چوب دو سر طلا

چوب دو سر نجس نگا. چوب دو سر طلا

چوب را از پهنا پرتاب کردن ناشیانه عمل کردن

چوب رخت چوبی افقی که جامه را بر آن می آویزند

چوب زدن با چوب تنبیه کردن

چوب زیر دم کردن تحریک کردن

چوب سیگار نی سیگار

چوب شدن ساکت و بی حرکت شدن، از ترس یا تعجب بر جای ماندن

چوب علی موجود چوب کج و معوج درویشان

چوبک خرده های چوب که برای شستن لباس به کار می رود

چوب کاری کردن از کسی پذیرایی زیاد کردن، به کسی محبت بسیار کردن، کتک زدن بیش از حد

چوب کسی (یا چیزی) را خوردن به گناه کسی مجازات شدن

چوب لای چرخ گذاشتن سنگ پیش پا انداختن، ایجاد مانع کردن

چوبه ی اعدام تیری که محکوم به اعدام را به آن می بندند

چوبه ی دار تیری که محکوم به مرگ را از آن می آویزند

چوبی رقصیدن رقصیدن با دوستمال در دو دست

چوچول باز دغل، بی حیا

چوچوله باز زنباره، دوست دار زنان بدکاره

چوروک چین و شکن

چوروک افتادن چین پیداکردن چیزی

چوروک خوردن چین برداشتن

چوروکیدن چوروک خوردن، چین برداشتن

چوروکیده پر چین و چوروک

چوری جوجه ی تازه از تخم درآمده

چوغ چوب

چوق چوب، تومان

چول بیابان

چول شدن بور شدن در بازی، شرمنده شدن

چول کردن شرمنده کردن

چهار ابرو دارای ابروهای کلفت و پر پشت

چهار پادار کسی که حیوانات باربر دارد و با آن ها کار می کند

چهارتا شدن چشم کسی سخت تعجب کردن کسی، خیره ماندن از تعجب

چهار تخمه جوشانده ای از چهار دانه برای سینه درد و سرماخوردگی: بارهنگ، قدومه، سپستان و بهدانه

چهار چشم عینکی، بسیار مشتاق، منتظر، مراقب

چهار چشمی با دقت و مراقبت کامل

چهار چشمی پاییدن با دقت مواظب بودن

چهار چنگول شدن خشک شدن اعضای بدن

چهار چنگول ماندن نگا. چهار چنگول شدن

چهار چوب محدوده، قاب

چهار چوب ملا حیدر جای تنگ و ناراحت کننده

چهار خانه شطرنجی، خشت خشتی

چهار دستی فراوانی

چهاردیواری اختیاری هر کس در میان چهار دیوار خانه اش آزاد است

چهار دیواری کسی نشست کردن بدبخت شدن، از کار و زندگی ساقط شدن

چهار شاخ آلتی چهار شاخه و دسته دار که با آن خرمن را باد می دهند تا کاه از دانه جدا شود

چهار صبا ( چهار صباح) مدت کوتاه، دو سه روز

چهار طاقی فضای سقف دار و بدون در

چهار عمل اصلی جمع و تفریق و ضرب و تقسیم

چهار قُل چهار سوره ی قرآن که با قُل آغاز می شود، سوره های ١٠٩، ١١٢، ١١٣ و ١١٤

چَه چَه صدای بلبل

چه چه زدن خواندن بلبل، سخت خوش آواز خواندن

چهره شدن مورد توجه قرار گرفتن، گل کردن

چهره کردن نگا. چهره شدن

چه صیغه ای است ؟ چه معنی داد ؟

چه غلط ها ! چه فضولی ها !

چه کشکی چه پشمی ! در هنگام انکار گفته می شود

چهلم چهلمین روز درگذشت کسی

چهل منار تخت جمشید

چه مرگته ؟ چه دردی داری ؟

چی چه، چیز

چیدن و واچیدن آراستن، در جای خود گذاشتن

چیز آلت تناسلی

چیز به هم بافتن راست و دروغ سر هم کردن

چیز خور مسموم شده

چیز خور شدن مسموم شدن

چیز خور کردن خوراندن سم یا موادی که رمالان و دعانویسان تجویز می کردند

چیز دار ثروتمند

چیز سرش بشو آدم چیز فهم

چیز فهم عاقل و فهمیده

چیزی فاصله ای، راهی، زمانی

چیزی بار کسی نبودن علم و آگاهی نداشتن، شعور نداشتن

چیزی را به کسی زهرمار کردن مانع از لذت بردن از چیزی شدن

چیزی را در کوزه گذاشتن و آبش را خوردن بی ارزش و اعتبار اعلام کردن چیزی

چیزی شدن اهمیت و اعتباری پیدا کردن، به جایی رسیدن

چیزیش شدن رازی در دل داشتن، حال غیر عادی داشتن

چیل آدم بد بیار

چیلک دان چینه دان

چیلک دان کسی را تکاندن کسی را وادار با افشای رازش کردن

چیله هیرم، خاشاک

چیله جمع کردن گردآوردن چیله

چیلی بدبیاری

چین یک بار درو، بک بار چیدن

چین چین پر از چین

چین چینی پر چین

چین خوردن چروک شدن

چین دادن تابدار و شکن دار کردن

چین و چوروک چین و شکن

چین و خم پیچ و تاب

چینه دیوار گلی

چینه چینه خوردن ریزه خواری کردن

چینه کش بنایی که دیوار گلی می سازد

چینه کشی شغل چینه کش

چینه کشیدن ساختن دیوار گلی

چینی در یک رده قرار دادن آجرهای دیوار

چینی بند چینی بند زن

چینی بند زدن کاسه دوختن، به هم چسباندن تکه های ظروف شکسته

چینی بند زن کسی که تکه های شکسته ی ظزوف را به هم می چسباند

چینی بند زنی عمل چینی بند زدن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زبان عامیانه و اصطلاحات، حرف ج

 

شماره ی نوشته : ۵ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

ج   

 

جا  رختخواب، بستر

جا آمدن حال بهبود یافتن، سرحال آمدن

جا آمدن حواس به هوش آمدن

جا افتادن  سر جای خود آمدن ( استخوان)، لعاب انداختن و پختن ( غذا)، به سن پختگی رسیدن، جایگیر شدن، از قلم افتادن

جا افتاده آدم متین و با تجربه

جا انداختن به سر جای خود آوردن (استخوان)

جا به جا فورن، کسی که از جایی به جایی منتقل شود

جا به جا کردن (شدن) تغییر مکان دادن

جاپایی برای خود باز کردن خود را به جایی بند کردن

جاپیچ جاکش، دلال محبت

جاجا آوازی که با آن مرغ را به لانه اش می رانند

جاجا کردن مرغ را با جا جا به لانه کردن

جا خالی دادن در بازی هایی مانند والیبال و فوتبال توپ را به جایی انداختن که دست یازیگر حریف به آن نرسد

جاخالی رفتن به دیدن خانواده ی مسافر رفتن

جاخالی کردن خود را کنار کشیدن

جا خوردن یکه خوردن، تعجب زیاد کردن، غافلگیر شدن

جا خوش کردن در جایی که معمولن نباید ماندن اقامت کردن

جا دار وسیع، فراخ

جا در جا فورن، جا به جا

جا دکمه سوراخی که دکمه ی لباس در آن جا می گیرد

جادو و جنبل دعاهایی که برای قضای حاجات  یا دفع بیماری و از این قبیل می خوانند

جاده خاکی راهی که با وسایل فنی ساخته نشده است

جاده صلف کن کسی که موانع را از سر راه بر می دارد، آلت دست

جاده کشیدن راه درست کردن

جاده کوبی راه صاف کردن

جار چلچراغ، شمعدان

جارچی کسی که حرف در دهانش بند نمی شود، دهن لق

جارچی گری کردن دهن لقی کردن، خبری را منتشر کردن

جا رختی چوب رختی، چیزی که رخت را به آن می آویزند

جار زدن سر و صدا راه انداختن، همه را با خبر کردن، رازی را بر ملا کردن، فریاد کشیدن

جا رفتن مغلوب شدن، خود را کنار کشیدن

جار و جنجال داد و فریاد، نزاع و کشمکش

جارو کردن زیر پای کسی را موجب اخراج کسی از کاری یا جایی شدن

جاری زن برادر شوهر

جا زدن چیزی بدلی را به جای اصلی قالب کردن، خود را به جای دیگری معرفی کردن

جاشو باربر

جاصابونی ظرفی که صابون را در آن می گذارند

جاکش پا انداز، دلال محبت

جاکن شدن به حرکت در آمدن

جاکن کردن به حرکت درآوردن، کسی را از مقامی دور کردن

جا گذاشتن چیزی را در جایی فراموش کردن، چیزی را سر جای خود قرار دادن

جا گرفتن مستقر شدن، پنهان شدن

جاگرم کردن در جایی ماندن

جاگیر شدن در جای خود ثابت شدن، قرار گرفتن

جالباسی کمد لباس، جا رختی

جا ماندن فراموش شدن

جام زدن شراب نوشیدن، باده خوردن

جامغولک حقه، حیله

جامغولک بازی حقه بازی، فریب کاری

جامهر کیسه ای که مهر نماز را در آن می گذارند.

جامهر گذاشتن مهری که به نشانه ی مشغول بودن در جایی بگذارند

جامه شور رختشوی

جان از کون در رفتن مردن (به تحقیر)

جانانه محکم، کامل، بزرگ، شدید

جان به جان آفرین تسلیم کردن مردن، درگذشتن

جان به جان کسی کردن محبت بی اندازه به کسی کردن

جان بر لب نهادن به کاری خطرناک اقدام کردن، آماده ی مرگ شدن

جانب کسی را گرفتن از کسی پشتیبانی کردن

جان به سر شدن بی قرار شدن، سخت نگران شدن

جان به عزراییل ندادن بسیار بخیل بودن، دیر مردن، سخت جان بودن

جان به لب آمدن (آوردن) به ستوه آمدن (آوردن)

جان به لب رسانیدن صبر و طاقت کسی را تمام کردن

جان به لب رسیدن به ستوه آمدن، طاقت از دست دادن

جان پناه محل امن، آن چه جان را حفظ کند. پناهگاه

جان جان معشوق، محبوب ( بیش تر در معنی تحقیر و توهین)

جان جانی صمیمی، یکدل

جان دادن برای چیزی برای چیزی سخت مناسب بودن

جان در یک قالب نهایت دوستی و صمیمیت

جان کُرد کردن سخت گیری کردن، مقاومت کردن

جان کُردی سخت گیری، مقاومت

جان کسی به نانش بسته بودن بسیار خسیس بودن که حاضر باشد جان بدهد نان ندهد

جان کسی را به لب آوردن سخت آزار دادن، به کسی انتظار دراز دادن

جان کلام اصل مطلب

جان کندن رنج بسیار بردن، با سختی فراوان کاری را انجام دادن

جا نماز سجاده، فرش کوچکی که بر آن نماز می خوانند

جانماز آب کشیدن تظاهر به پرهیزکاری کردن، خود را بی گناه وانمودن

جان من و جان شما سوگند به جان من و شما

جانمی کلمه ای که در مقام خوش آمد و تقدیر از کسی می گویند

جانور کرم شکم و معده

جا نیاوردن کسی را نشناختن

جاهل جوان، نادان

جاهل پسند چیزی که جوان ( جاهل ) آن را می پسندد

جای ارزن نبودن بسیار شلوغ بودن، جای سورن انداختن نبودن، سگ صاحبش را نشناختن

جای پا اثر، نشانه، رد

جای دشمن کنایه از نشیمنگاه، ماتحت

جای سفت وضعیت سخت

جای سوزن انداختن نبودن پر بودن، بسیار شلوغ بودن

جای شکرش باقی است باید سپاس داشت که از این بد تر نشده است

جای کسی را خالی کردن در جایی از کسی یاد کردن و آرزو کردن که کاش می بود

جای کلاه سر آوردن آن قدر ضعیف کش بودن که که اگر از او کلاه کسی را بخواهند سر او را به درگاه برد

جای مهر گذاشتن چیزی را به عمد در جایی گذاشتن تا به آن بهانه دوباره به آن جا آمدن

جایی مستراح، توالت

جایی را جارو کردن همه ی موجودی جایی را با خود بردن

جایی که عرب نی انداخت جایی پرت که در آن جا خبری از کسی نمی آید

جبهه میدان جنگ

جببه گرفتن در مقابل کسی با کسی مخالفت کردن، در برابر کسی مقاومت کردن

جبهه ی جنگ میدان جنگ

جَخ تازه، هنوز، فوقش

جَخت متضاد صبر

جَخت آمدن دومین عطسه که با آن به کار ادامه می دهند (متضاد صبری که با عطسه ی نخست می کنند)

جدا جدا یکی یکی، جداگانه

جد کمر زده در نفرین به سید می گویند، یعنی جدش او را به سزایش برساند

جد و آباد آبا و اجداد، پدر و پدر بزرگان

جد و آباد درآوردن و گفتن دشنام دادن، ناسزا گفتن

جد و آباد کسی را گفتن آبا و اجداد کسی را دشنام دادن

جدول کشی خط کشی و شبکه بندی

جَر پیچ و خم راه

جِر اوقات تلخی، لج

جَرّ کشمکش دعوا

جرات دادن دل دادن، دلیر کردن

جرات داشتن دلیر بودن، جسارت داشتن

جرات کردن گستاخی کردن، دلیری کردن

جِر آمدن اوقات تلخ شدن، زیر مقررات بازی زدن

جِر انداختن کسی را اوقات کسی را تلخ کردن، خشمگین کردن کسی

جراندن جر دادن، پاره کردن

جُربزه قدرت، توانایی

جِر جِر کردن چیزی را پاره پاره و ریز کردن، مانند کاغذ و پارچه

جِر خوردگی بریدگی، پارگی

جِر خوردن پاره شدن

جِر دادن پاره کردن، در مقام تهدید نیز می گویند

جرز شکاف میان دو بخش دیوار، ستون، بلند بی مصرف

جِر زدن دبه درآوردن، گردن نگرفتن، تقلب کردن در بازی

جِر زن کسی که در بازی یا کاری دبه در می آورد

جِر گرفتن کسی را اوقات کسی تلخ شدن

جِرم ته نشست هر چیز، آن چه از دود چسبنده بماند

جِرِ ِنگ جِرِ ِنگ صدای برخورد چیزهای فلزی

جرنگی نقد، یکجا، یک کاسه

جرواجر کردن پاره پاره کردن

جر و بحث مجادله ی شدید گفتاری

جر و بحث کردن مجادله را به درازا کشاندن

جریحه دار زخمی، دل شکسته، رنجیده

جریحه دار شدن زخمی شدن، دل شکسته شدن، رنجیده شدن

جریحه دار کردن زخمی کردن، رنجاندن، دل شکستن

جَری شدن خشمگین شدن، جسور شدن

جَری کردن رو. دادن، گستاخ کردن

جرینگ صدای سکه های پول

جِز صدای تماس آب با آتش، صدای تف دادن چیزی در روغن

جزاندن آزار و اذیت کردن

جزیی فروش کسی که که کالا را در اندازه های کوچک می فروشد

جز جگر سوختگی دل بر اثر اندوه و مصیبت

جز جگر زدن نفرینی است به معنی به بلا گرفتار شدن، دل سوختن بر اثر اندوه و مصیبت

جز جگر زده نفرینی است به معنی دل سوخته بر اثر اندوه و مصیبت، گرفتار به بلا

جز زدن ناله و زاری کردن

جزغاله سوخته، زغال شده

جزغاله شدن سخت سوختن، زغال شدن

جز و وز اظهار عجز و ناراحتی، شرح غم و اندوه، صدای سوختن چیزی

جز و ولز نگا. جز و وز

جزوه کتابچه، دفترچه

جزوه دان آن چه که دفترچه و کتابچه را در آن می گذارند

جزوه کش کسی که در مجالس ترحیم جزوه های قرآن را پخش می کند

جست زدن پریدن، خیز برداشتن

جُستن چیز گمشده را یافتن

جَستن چشم پریدن پلک چشم

جسته جسته یواش یواش، کم کم، به تدریج

جسته دوزی نوعی دوختن

جسته گریخته گاه گاه، اتفاقی

جشن گرفتن سور بر پا کردن

جشنواره جشن فزهنگی، فستیوال

جعبه تقسیم فابی سرپوش دار که محل تقسیم انشعاب های الکتریکی است و دست رسی به سیم های فاز و نول در آن جا ضروری است

جعبه دنده دستگاهی در اتوموبیل شامل چندین چرخ دنده برای تغییر سرعت و جهت حرکت

جعبه ی هزار پیشه جعبه ای که در آن بشقاب و استکان و قوری و کارد و چنگال و قنددان و فنجان و غیره هر یک جای مخصوص دارد و در سفر همراه می برند

جعفر خان از فرنگ برگشته فرد کم مایه ای که فضل فروشی کند و چند واژه ی بیگانه را نیز چاشنی کلام خود نماید

جُعلق آدم بی سر و پا و بی ادب

جغ جغ صدای به هم خوردن چند چیز، صدای همهمه

جغجغه بازیچه ای برای کودکان که چون آن را به حرکت در آورند صدا می کند

جَغُل مغل شکمبه، سیرابی

جِغله آدم کوچک و ریزاندام ولی زرنگ و ناقلا

جغور بغور جگر و دل و قلوه ی گاو یا گوسفند که خرد کرده و با پیاز در روغن سرخ کنند

جفت به هم چسبیده، جا افتاده، مرتب، نر و ماده، دو گاو که برای شخم زدن به کار می برند،

جَفت چوب بست انگور

جفت بودن در جای خود قرار داشتن

جفت جنین جفت نوزاد که پرده و غشای دور جنین است

جفتک لگد حیوان که با هر دو پا بزند، کنایه از خودداری از انجام کاری

جفتک انداختن لگد زدن، از انجام کاری خودداری کردن

جفتک پراندن لگد زدن، بد رفتاری کردن، مخالفت کردن

جفتک چارکش زدن کنایه از جفتک زدن

جفت کردن کفش های کسی بیرون کردن کسی از جایی

جفت کردن صدا با ساز هماهنگ کردن صدای ساز توسط کوک

جفتک زدن  نگا. جفتک انداختن

جفتک زن لگد زن

جفت گیری کردن جماع کردن حیوانات

جفت و جلا تکاپو و تلاش، دوز و کلک

جفت و جلا کردن مرتب کردن، حقه جور کردن

جفنگ یاوه، سخن بی هوده، هرزه

جفنگ گفتن یاوه گفتن، هرزه درایی

جفنگیات سخنان یاوه

جک و جانور جانوران موذی مانند عقرب و رطیل و کرم و مانند آن ها

جگر عزیز، عزیز دلم

جگر پاره فرزند، جگر گوشه

جگر خون کردن رنج بسیار دادن

جگر را سرمه کردن دل کسی را سوزاندن، بسیار غم دادن

جگرک نگا. جغور بغور

جگرکی جگر فروش

جگر گوشه فرزند

جگری به رنگ جگر

جُل پوششی که روی اسب و خر می اندازند، لباس کهنه، میوه های بته ی مرده

جلا دادن مفید بودن، شفا دادن، صیقل دادن

جَلَب حقه باز، موذی، تقلبی، زن نا به کار

جلبی حقه بازی، فاحشگی

جَلد چابک، چالاک، کبوتر دست آموز

جَلدی بی درنگ، به چالاکی

 جلز نگا. جز

جلز و ولز سوز و گداز

جلف سبک، کسی که حرکات سبک دارد

جلو بُر شدن مورد حمله قرار گرفتن

جل و پلاس اثاثیه ی ناچیز و کم بها

جل و پلاس خود را پهن کردن در جایی اقامت کردن

جل و پلاس کسی را بیرون ریختن کسی را از جایی بیرون کردن

جلو پوزه ی کسی را تیغه گرفتن جلو فضولی های کسی را گرفتن

جلودار کسی بودن از پس کسی بر آمدن، مانع کسی شدن

جلو کسی درآمدن با کسی مقابله کردن، حق کسی را کف دستش گذاشتن

جمال کسی را عشق است کسی را دوست داشتن، دیدار کسی را  به فال نیک گرفتن

جُم خوردن تکان خوردن، برای انجام کاری آماده شدن

جمع کردن گرد آوردن

جمع و جور منظم و مرتب

جملگی تمامن، سراسر

جناغ استخوان جلو سینه ی مرغ

جناغ شکستن شرط بندی کردن با جناغ مرغ

جنب و جوش فعالیت، کوشش و تقلا

جن بو داده نوعی دشنام است

جنبه داشتن (یا نداشتن) ظرفیت داشتن (یا نداشتن)، شایستگی داشتن (یا نداشتن)

جنجال هیاهو، داد و فریاد، غوغا

جنجال آفریدن زمینه ای برای هیاهو و آشوب به وجود آوردن

جنجالی آن چه موجب هیاهو شود، آن چه بر سر زبان ها افتد

جن زدگی  دیوانه شدن، از حال طبیعی خارج شدن

جن زده دیوانه

جنس کالا، کالای قاچاق، مواد مخدر مانند هرویین، تریاک و مانند آن ها

جنس بد بیخ ریش صاحبش کالای بد به فروشنده اش باز می گردد

جنس کسی خرده شیشه برداشتن آب زیر کاه بودن، حقه باز بودن

جنسی آن چه که به سکس مربوط باشد

جُنگ کتابی که نوشته های گوناگون از نویسندگان گوناگون در آن باشد

جنگ حیدری و نعمتی جنگ میان دو تن یا دو دسته

جنگ زرگری دعوای دروغین، جنگ مصلحتی

جنگل مولا جایی بی نطم و ترتیب، شهر بی قانون

جواب دندان شکن جواب قاطع و صریح

جواب دوپهلو جواب نامشخص و مبهم

جواب سربالا جواب منفی، جواب طفره آمیز

جواب کردن به کار کسی پایان دادن، از کار اخراج کردن

جواب گو مسئول، آن چه یا آن که با امری مقابله می کند

جوال پنبه آوردن حرص و طمع زیاد داشتن، میل و علاقه ی فراوان داشتن

جوال رفتن با کسی  با کسی درافتادن

جوان مرگ شدن در جوانی مردن

جوان مرگ شده نفرینی است به شخص جوان

جوجه خروس جوان تازه به دوران رسیده

جوجه خوردن مرفه بودن، در ناز و نعمت زیستن

جوجه فکلی تازه کار و نا آزموده

جوجه مشدی تازه کار و نا آشنا با آداب و رموز مشدی گری

جوخه کوچک ترین یگان نظامی شامل هشت نفر

جوخه ی آتش جوخه ای که مامور تیراندازی است

جوخه ی اعدام جوخه ای که محکوم به اعدام را تیرباران می کند

جود یهودی، حهود

جود بازی درآوردن ننه من غریبم بازی درآوردن، از امری که ترسناک نیست اظهار وحشت کردن

جور هم طراز، اخت، هم زبان

جوراب شلواری جوراب همراه با شلواری از همان جنس و چسبیده به آن

جوراجور دارای انواع گوناگون

جور آمدن اجزای لازم کاری با یکدیگر سازگار آمدن

جور به جور نگا. جوراجور

جور در آمدن نگا. جور آمدن

جور شدن اخت شدن، انس گرفتن، هماهنگ شدن

جور کردن یکسان کردن، فراهم کردن

جور کسی را کشیدن کاری را به جای کسی برای او کردن

جوز علی نامی با تحقیر برای صدا زدن کسی

جوش آمدن به خشم آمدن، کج خلقی سخت کردن

جوش آوردن  نگا. جوش آمدن

جوشانده دارویی که آن را در آب می جوشانند و عصاره ی آن را به بیمار می دهند

جوش خوردن لحیم شدن، به هم پیوستن، معاشرت کردن با دیگران

جوش خوردن معامله انجام شدن معامله، منعقد شدن قرارداد

جوش خوردن زخم به هم آمدن سر زخم و پوست نو آوردن

جوش زدن عصبانی شدن، داد و فریاد بیجا زدن

جوش زدن دل نگران و مضطرب بودن، در دلهره به سر بردن

جوش جوانی جوشی که بر صورت یا کمر جوان ها می زند، جوش غرور

جوشکار کسی که قطعات فلزی را به هم جوش می دهد

جوشکاری جوش دادن قطعات فلزی

جوشی تند مزاج، زود خشم، عصبانی

جوشیدن با کسی با کسی انس و الفت گرفتن، با اخلاق کسی جور درآمدن

جوشیدن دل ( مثل سیر و سرکه) بسیار دلواپس و نگران بودن

جوشی شدن عصبانی شدن

جوشی کردن خود خود را عصبانی کردن

جوغ جوی آب

جوکی مرتاض هندی، آدم لاغر و مردنی، آدم معتاد و مریض

جو گندم  جویی که به گندم شباهت دارد، یک در میان بودن دو چیز

جو گندمی مویی که تک تک سفید شده است، موی سیاه و سفید

جون جونی نگا. جان جانی

جوی خون راه انداختن کشتار بسیار کردن

حهاز کشتی بزرگ

جهان پهلوان بزرگ ترین پهلوان دنیا، پهلوان جهان

جهل کردن در انکار چیزی پافشاری کردن

جهنم کلامی که آن را به هنگام بی اهمیت دانستن چیزی می گویند

جهنم دره جای نامناسب و عذاب دهنده

جهود یهودی، مقتصد

جهیز اسباب خانه و زندگی که عروس به خانه ی شوهر می برد

جهیزیه نگا. جهیز

جیب بر  دزدی که در جیب دیگران دست می برد

جیب بری دست بردن در جیب دیگران به قصد دزدی، شارلاتانی، حقه بازی

جیب خالی پز عالی کسی که در عین تهی دستی افاده دارد و خودش را با ظاهرسازی بگیرد

جیب کسی را خالی کردن پول های کسی را ربودن

جیب کسی را زدن محتوای جیب کسی را ربودن

جیب کسی سوراخ بودن ولخرج بودن، غالبن پولی در جیب نداشتن

جیب کَن کسی که کارش اخاذی و تلکه است، کسی که دیگران را می دوشد

جیب کنی اخاذی، به خرج انداختن دیگران

جیبی قابل گنجاندن در جیب، مربوط به جیب

جی جی خار پشت، جوجه تیغی

جی جی باجی صمیمیت بسیار زیاد ولی غیر واقعی

جیر جیر سر و صدا، فریاد بی هوده، آواز گنجشک و برخی حشرات

جیر جیرک آدم پر سر و صدا، اهل داد و فریاد

جیر جیر کردن داد و فریاد عاجزانه کردن برای میانجی طلبی

جیر و ویر داد و بی داد، سر و صدا، نوعی خوراک که از اسفناج پخته و تخم مرغ می پزند

جیر و ویر راه انداختن  داد و فریاد راه انداختن

جیره  سهم معین

جیره بندی سهم بندی

جیره خوار کسی که از جایی یا کسی جیره و مزد دریافت می کند، مامور

جیره ی کسی را روی یخ نوشتن و جلو آفتاب گذاشتن با کسی دشمنی کردن

جیز اسم صوت در زبان کودکان به معنی سوختن

جیز رفتن کش رفتن، دزدیدن چیزهای کم ارزش

جیز شدن سوختن در زبان کودکان

جیز کردن سوراندن به زبان کودکان

جیز گر ربا خوار، کسی که از دیگران برای دادن مکان غیرقانونی پول می گیرد

جیزگر خانه محل رباخواری و قرض دادن پول در برابر اموال منقول

جیش ادرار در زبان کودکان

جیغ فریاد، صدای نازک و بلند

جیغ جیغو اهل داد و فریاد، پر سر و صدا

جیغ زدن فریاد کشیدن، داد زدن

جیغ کشیدن نگا. جیغ زدن

جیغ و داد داد و فریاد

جیغ و ویغ داد و فریاد

جیک صدا، آواز

جیک جیک آواز پرندگان، سخنی که فهمیده نمی شود

جیک جیک کردن غرغر کردن، جویده جویده حرف زدن

جیک در نیاوردن صدایی در اعتراض بر نیاوردن، کم ترین اعتراضی نکردن

جیک زدن اعتراض کردن، صدا در آوردن

جیک و بیک دو روی قاپ، دوستی صمیمی

جیک و بیک کسی را دانستن دانستن همه ی اسرار کسی

جیگر نگا. جگر، خطابی میان دوستان صمیمی به معنی عزیزم، عزیز دلم

جیم الف جا آدم ریزه میزه

جیم شدن بدون سر و صدا فرار کردن

 

 

زبان عامیانه و اصطلاحات، حرف ت

 

 

شماره ی نوشته : ۴  / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

ت  

 

تا لنگه، همتا

تا توانایی (مانند تک و تا)

تاب طنابی که از دو سو بر درخت یا دو ستون می بندند و در میان آن می نشینند

تاب کجی چشم،  طاقت و تحمل

تاب بازی بازی کردن با تاب

تاب برداشتن خم شدن، شکم دادن، لوچ شدن چشم

تابتا  (تا به تا) ناجور، لنگه به لنگه

تاب خوردن بازی کردن با تاب، پیچ و خم برداشتن

تاب دادن سرخ کردن در روغن، پیچیدن، خم کردن

تا برداشتن تا شدن، خم شدن

تابوت خشکه بسیار لاغر و ناتوان

تاپاله سرگین خشگ شده ی گاو برای سوختن

تاپاله چسباندن بوسدن محکم و پی در پی

تاپ و توپ سر و صدای ضربه، داد و فریاد

تاتوله هوا کردن به حیرت دچار کردن، به سکوت واداشتن

تاتی کردن در زبان کودکان: راه رفتن

تاج گل به سر کسی زدن کار نیکی در حق کسی کردن

تاخت زدن عوض کردن چیزی با چیزی

تا خرخره زیر قرض بودن  وام بسیار داشتن

تا خوردن کج شدن، خم شدن، انحنا برداشتن

تاخیر بردار قابل عقب انداختن

تار از محلی راندن ( مانند تار و مار)

تاراغ و توروغ آوایی که از برخورد دو چیز برخیزد

تارتنک عنکبوت، کارتنک

تار و تنبک وسایل موسیقی، آلات ضرب و نوازندگی

تار و تنبور همه گونه آلات نوازندگی

تار و مار متفرق، پراکنده

تاریخچه تاریخ مختصر

تاریک خانه  اتاق تاریک برای ظهور و چاپ فیلم

تازگی  طراوت، خرمی، اخیرن

تازه اکنون، پس از این همه حرف ( تازه می پرسد . . . . )

تازه به دوران رسیده نو کیسه، کسی که تازه  به ثروت یا به جایی رسیده است

تازه داماد پسری که تازه ازدواج کرده است

تازه عروس  دختری که تازه ازدواج کرده است

تازه کار کم تجربه، مبتدی، ناشی

تازه کردن گلو چیزی نوشیدن و سرحال آمدن

تازه نفس دارای نیروی مصرف نشده

تازه وارد کسی که تازه وارد شده است

تا شدن دو لا شدن، جمع شدن

تاشو آن چه روی هم تا و جمع شود

تافته ی جدا بافته بر تر و به تر از دیگران

تا فیها خالدون تا پایان، همه و همه

تاق و توق آواز بر هم خوردن دو چیز

تا کردن دو یا جند لا کردن، رفتار کردن

تاکسی تلفنی نوعی تاکسی که تلفنی درخواست می شود

تاکسی سرویس نوعی تاکسی که در مسیر ویژه ای رفت و آمد می کند

تا کش به کشمش می خوره هنوز چیزی نشده، سر کوچک ترین بهانه

تا گلو زیر بار قرض بودن  قرض بسیار داشتن

تامین آتیه پیش بینی و اندوخته برای زندگی آینده

تبانی کردن  پنهانی پیمان بستن، ساخت و پاخت

تب خال جوشی که از شدت تب دور لب پدید آید

تب خال زدن در آمدن تب خال دور دهان

تبدیل به احسن کردن چیزی را با چیز بهتری عوض کردن

تبرک کردن با برکت ساختن، خجسته کردن

تبریک گفتن خجسته باد گفتن، دعای برکت کردن

تب کردن خر پوشیدن لباس ضخیم در هوای گرم

تب و تاب سوز و گداز

تَپ تَپ  آواز خوردن چیزی به چیز نرم

تُپ تُپ صدای تپش قلب بر اثر ترس و هیجان

تِپ تِپ صدای تپش قلب بر اثر ترس و هیجان

تپق گرفتگی زبان

تپق زدن بیرون شدن بی اراده ی کلمه از زبان، چیزی جز مقصود گفتن

تپل چاق، گوشت آلود

تپل مپل چاق و چله

تپلی گرد و چاق

تَپوک ضربه ی دست یا پا

تپه تپه چیزهایی که بی نظم کنار هم انباشته باشند

تپه گذاشتن  بول کردن

تپه ماهور زمین ناهموار

تپیدن به زور و با پر رویی وارد جایی شدن

تت و پت لکنت زبان

تت و پت کردن شکسته سخن گفتن، لکنت پیدا کردن

تته پته لکنت زبان

تجدید شدن قبول نشدن در پایان سال تحصیلی و تکرار برخی از درس ها در شهریور ماه

تحت الشعاع بودن زیر نفوذ و تاثیر دیگری بودن

تحت الشعاع قرار دادن زیر نفوذ و تاثیر قرار دادن

تحت اللفظی کلمه به کلمه (در ترجمه)

تحصیل کرده درس خوانده

تحفه (با تحقیر) آدم خنگ و بی مزه

تحفه ی نطنز چیز نفیس و با ارزش، ( در تحقیر: آدم خنک و بی ارزش)

تحویل دار کسی که در بانک از مشتری پول می گیرد و یا به او پول می دهد

تحویل سال سال گردش، لحظه ی وارد شدن به سال نو

تحویل گرفتن به کسی احترام گذاشتن، از کسی پذیرایی کردن

تخت آسوده، رضایت بخش، صاف و هموار

تخت پایی صاف بودن کف پا

تخت خوابیدن راحت و آسوده خوابیدن

تخت سینه وسط سینه

تخت شدن صاف و هموار شدن، کاملا نشئه شدن

تخت قاپو کردن چادر نشینان را در جایی ساکن کردن

تخت کردن هموار کردن، پر کردن، کامل کردن

تخت و تبار خوب و رو به راه

تخت و تبارک با آسودگی خیال

تخته بند شدن زمین گیر شدن ، ناتوان از حرکت اعضای بدن شدن

تخته پاک کن چیزی که با آن تخته سیاه را در کلاس پاک می کنند

تخته پوست زیرانداز پوستی

تخته پوست انداختن زمانی دراز نزد کسی ماندن، کنگر خوردن و لنگر انداختن

تخته پوش کردن پوشانیدن سقف و مانند آن با تخته

 تخته پِهِن پهن خشک شده که برای خوابیدن زیر حیوانات می گذارند

تخته زدن پنبه زدن

نخته شدن تعطیل شدن، بسته شدن، از رونق و اعتبار افتادن

تخته کردن تعطیل کردن، بستن، از رونق و اعتبار انداختن

تخته کم داشتن ناقص عقل بودن

تخته گاز با سرعت تمام راندن اتومبیل

تُخس ناقلا، شیطان، شرور

تخسی شیطنت، شرارت، ناقلایی

تَخم مهمل تَخم ( مانند اخم و تخم)

تُخم اصل هرچیزی، دانه

تخم پس انداختن بچه ساختن، بچه به دنیا آوردن

تخم جن حرام زاده

تخم چشم مردمک چشم

تخم چهارشنبه حرم زاده ، ناسزایی برای  بچه های شریر

تخم چیزی را برانداختن ریشه کن ساختن

تخم چیزی ورافتادن ریشه کن شدن

تخم حرام حرام زاده، شرور، شیطان

تخم دو زرده چیز بسیار عزیز و گرامی

تخم دو زرده کردن کاری بزرگ انجام دادن

تخم سگ نوعی دشنام است مانند پدر سگ

تخم شر مردم آزار،  شرور

تخمش را ملخ خورده نایاب است

تخم طلا گذاشتن کنایه از چیز گران بها آوردن، کار بسیار مهمی انجام دادن

تخم لق شکستن فرصت دادن، رو دادن، کسی را به طمع انداختن

تخم مرغ عسلی تخم مرغی که در آب گرم نیم پز شده است

تخم مرغ کسی زرده نداشتن حقه باز بودن

تخم نابسمل لا حرام زاده

تخم و ترکه ( با تحقیر) فرزند، نسل

تخمه بو دادن برای کسی چاپلوسی کردن برای کسی

تخمی به درد نخور، بی مصرف

تراشیده نازک، قلمی، لاغر

تراشیده شدن لاغر شدن

تِر تِر آواز بیرون آمدن فضولاتِ  بیمار اسهالی

تر تری کسی که اسهال گرفته است

ترتیب  اثر دادن به حساب آوردن، اهمیت دادن

ترتیب کسی را دادن  کسی را تنبیه کردن، به حساب کسی رسیدن

تر دست ماهر، شعبده باز

تردستی مهارت، شعبده بازی

تر دماغ  سرحال، شنگول

تِر زدن خراب کردن کار

ترس بر داشتن کسی را از وارد شدن به کاری بیم داشتن

ترش ابرو عبوس

ترشرویی بد خویی، اخمو بودن

ترش کردن عصبانی شدن

ترشی انداختن ترشی درست کردن، بی استفاده گذاشتن و به کسی ندادن چیزی

ترشیده غذایی که فاسد و ترش شده است، دختر خانه مانده و شوهر نکرده

ترق و تروق سر و صدای به هم خوردن دو یا چند چیز

ترقه فرنگی بچه ی شرور

ترک بیلمز آدم نادان

تر کردن لب چیزی آشامیدن، به یک اشاره ترتیب کاری را دادن، حرف زدن

ترکمون زدن یا کردن دست به آب رساندن، ناشیانه کاری را انجام دادن، زاییدن

ترکمون زده  نوعی دشنام است. توهینی برای زاییدن یا خراب کاری

ترک نشاندن پشت سر نشاندن کسی

ترکه آدم باریک و بلند

ترکه مرکه زن لاغر و خوش اندام

ترک هوا شکستن کاهش یافتن شدت سرما

ترکیدن بغض نگا. بغض کسی ترکیدن

ترکیدن دل از چیزی سخت ترسیدن

ترگل ورگل خوش سر و وضع، تر و تمیز

تِرمال کردن خراب کاری کردن، کثافت کاری کردن، گُه مال کردن

تر و تازه شاداب، شسته و رفته

تر و چسب بی درنگ، بی معطلی، فرز و چابک

تر و خشک کردن رسیدگی کردن، پرستاری کردن

ترور کردن کشتن به دلیل سیاسی

تر و فرز چست و چابک

تره بار میوه ها و سبزی ها

تره خورد نکردن برای کسی کم ترین اهمیتی برای کسی قایل نشدن

تریاک خوردن خود را با تریاک مسموم کردن

تریاک مال کسی که تریاک را برای فروش لوله می کند

تریاکی معتاد به تریاک

تریاکی ِ چیزی بودن سخت به چیزی معتاد بودن

تریت نگا. تلیت

تریج آن جاکه آستر درونی جامه با رویه ی آن به هم می پیوندد

ترید نگا. تلیت

تریش پارچه یا پوست بلند و باریک

تزریقات بخش ویژه ی تزریق آمپول

تزریقات چی کسی که کارش تزریق آمپول است

تزئیناتی کسی که کارش تزیین است

تسبیح انداختن یک یک دانه های تسبیح را از زیر انگشتان گذرانیدن

تسمه از کدوی کسی بیرون کشیدن پاپیچ نشدن، دست برداشتن

تسمه از گرده ی کسی کشیدن کسی را به سود خود بی رحمانه به کار واداشتن

تسمه ای آدم لاغر و باریک ولی نیرومند

تسمه پروانه تسمه ای که پروانه ی موتور را به گردش در می آورد

تسویه حساب تلافی ، پاک کردن دل خوری

تشت رسوایی کسی به صدا درآمدن  نگا. تشت کسی از بام افتادن

تشت کسی از بام افتادن رسوا شدن، آشکار شدن راز

تَشَر پرخاش، عتاب، سرزنش آمیخته با فریاد

تشر تو شور کردن هرت و پورت کردن

تشر زدن سرزنش کردن با فریاد، توپیدن

تشریف آوردن ( با احترام) وارد شدن، آمدن

تشریف بردن (با احترام) رفتن

تشریف داشتن حضور داشتن

تشریک مساعی با کسی همکاری کردن

تشنه بودن به خون کسی خواهان مرگ کسی بودن

تشنه ی چیزی بودن یه چیزی سخت اشتیاق داشتن

تصدق شدن کسی را  بلاگردان کسی شدن، قربان صدقه ی کسی رفتن

تصدق کسی رفتن نگا. تصدق شدن کسی را

تظاهر نمودن وانمود کردنف ظاهر سازی کردن

تعارف آب حمامی تعارفی که خرج و مایه ای ندارد

تعارف دادن هدیه فرستادن، پیشکش کردن

تعارف شاه عبدالعظیمی تعارف زبانی و غیرجدی

تعارف کردن کسی را به گرفتن چیزی خواندن

تعارفی کسی که بیش از اندازه اهل تعارف است، قابل پیشکش

تعریف کردن به نیکی یاد کردن، ذکر خیر کردن

تعریفی قابل توجه، عالی

تعزیه گردان کسی که در امور همگانی دخالت می کند و سود خود را می برد.

تعطیل بردار تعطیل شدنی

تعطیلی روز تعطیل، زمان دست کشیدن از کار

تعلیمی عصای کوچک

تغ تغ صدای برخورد دو چیز به هم

تغ و لغ چیزی که نظم خود را از دست داده است، سست

تُف به دهن حیرت زده

تف به روی تو زهی بی شرم که تویی

تَفت دادن کمی سرخ و برشته کردن، بی روغن حرارت دادن

تف توی یخه ی خود انداختن خود را بد نام کردن

تف سر بالا چیزی که مایه ی سرشکستگی و ننگ خود آدم باشد

تُف کار بچه باز

تف انداختن تف کردن، سخت اظهار نفرت کردن

تف مالی سرسری شستن و اندکی آب زدن، هنگام بوسیدن، آب دهان و لب ها را به صورت کسی زدن

تفنگ انداختن تیراندازی با تفنگ

تفنگ بادی تفنگ ویژه ی بازی کودکان

تفنگ ته پر تفنگی که با فشنگ شلیک می کند

تفنگ دار جنگنده ی مسلح به تفنگ

تفنگ در کردن تیراندازی با تفنگ

تفنگ سر پر تفنگی که باروت و گلوله را از سر لوله به درون تفنگ می گذاشتند و با سمبه آن ها می فشردند

تفنگ شکاری تفنگ ویژه ی شکار ( در برابر تفنگ جنگی)

تفنگ کشیدن روی کسی با تفنگ به سوی  کسی نشانه گرفتن

تفنگ کمر شکن تفنگی که از قنداق خم می شود

تَق صدای برخورد دو چیز به یکدیگر

تقاص پس دادن تاوان پس دادن

تقاص گرفتن انتقام گرفتن

تق تق کردن آواز برخورد پیاپی دو چیز به یکدیگر

تق چیزی در آمدن گند کاری بالا آمدن، فاش شدن امری پنهان

تقدس مآبی خود را به دروغ پارسا و پرهیز کار وانمود کردن

تق سرما شکستن نگا. تک سرما شکستن

تقلا دست و پا زدن، کوشش زیاد

تقلا کردن کوشش زیاد کرد، دست و پا زدن

تق و پوق سر و صدا، بگیر و ببند

تق و توق سر و صدای کار یا حرکت

تق و لق بی رونق، کاسد، بی مشتری

تقه زدن کوبیدن چیزی با ضربات پیاپی چکش و مانند آن

تَک  بی نظیر، مفرد، تنها

تُک منقار مرغ، تیزی سر چیزی

تکان خوردن ناگهان ترسیدن، جاخوردن، از جا حرکت کردن

تکان دادن ناگهان ترساندن، حرکت دادن

تکان نخوردن آب از آب نگا. آب از آب تکان نخوردن

تک پا زمان کوتاه، در فرصتی بسیار اندک

تک پا راه رفتن بی سر و صدا راه رفتن، کنایه از چابکی

تک پَر نوعی حرکت در ورزش باستانی

تک پران زن نانجیب

تَک تَک  یکی یکی، جدا جدا

تِک تِک  صدای کارکردن ساعت

تک خال به ترین در میان هم ردیف های خود

تک روی عمل بدون توجه به جمع

تُک زبانی حرف زدن لکنت داشتن ، گرفتگی زبان داشتن

تَک سرما شکستن از شدت سرما کاسته شدن

تکلیف شدن به سن بلوغ رسیدن

تک مضراب زدن سخن ناموافق و ناهنجار گفتن

تک و پو زدن به هر دری زدن، با تمام درماندگی کوشیدن

تک و تا جنب و جوش

تک و تنها یکه و تنها، به تنهایی

تک و تو توان و قدرت، شتاب

تک و توک  به ندرت، کمی

تکه پاره ای از چیزی، زن زیبا و خوشگل، لقمه

تکه پاره کردن پاره پاره کردن، تکه تکه کردن

تکه ی کسی بودن مناسب کسی بودن

تکه گرفتن برای کسی کاری برای کسی فراهم کردن

تکیه محلی برای روضه خوانی، پشت به چیزی دادن

تکیه کلام آن چه که در موضوع اثری ندارد ولی پی در پی تکرار کنند

تگری بسیار خنگ، یخچالی

تک و دو دوندگی، درماندگی

تل انبار توده، انباشته

تلپی برای نشان دادن افتادن بدون مقاومت به کار می رود

تلخه تریاک، سوخته

تلق و تولوق صدای ناهنجار

تلقین گفتن مسائل دینی که بر سر گور کسی می گویند

تِلِک و پِلِک رخت و وسائل ناچیز خانه

تِلِک و تُلُک کار مختصر و محقری داشتن

تلَکه پول یا چیزی که با فریب و چاپلوسی از کسی بگیرند

تلکه بند شدن نگا. تلکه کردن

تلکه بندی چیزی سرهم بندی شده و آسیب پذیر

تلکه کردن پول یا چیزی را به زور، چاپلوسی و یا فریب از کسی گرفتن

تلمبار نگا. تل انبار

تلنگ یشکن، باد صدا دار، ضربه ی صدا دار

تلنگ در رفتن باد صدادار در کردن، کنایه از ضعیف و ناتوان شدن

تلنگر سر انگشت که به چیزی بزنند

تل و بل جا به جا کردن، بالا و پایین کردن

تلو تلو  حرکت به چپ و راست در حین راه رفتن بر اثر سستی

تله کاشتن پیش پای کسی به کسی کلک زدن، کسی را گیر انداختن

تلیت نان خیسانده در غذای آبکی

تلیت کردن خیساندن نان در غذاهای آبکی

تمام عیار کامل، خالص، بدون نقص

تمام کردن مردن

تمام وقت شامل تمام ساعت های کار

تمام و کمال کامل، به تمامی

تمدن شهری گری،  مجازن:  تربیت و ادب

تمدن داشتن دارای تربیت بودن

تمرگیدن  با تحقیر و خشونت نشستن

تنابنده انسان، آدم، ضعیف ترین بنده ی خدا

تنبان درآر بی حیا، دریده

تنبان فاطی نگا. برای فاطی تنبان نشدن

تن به کار دادن زیر بار کار و مسئولیت رفتن، برای کار آماده شدن

تنبل خان تن پرور

تن خواه پول نقد، زر و مال

تن خواه گردان پول نقدی که در موقع لزوم خرج هرینه های فوری می شود

تن خود را چرب کردن برای دردسری آماده شدن، پیه چیزی را به تن مالیدن

تند بسیار تلخ و تیز، سخت و شدید، پر رنگ

تند تیز شتابان، خشمناک، ستیزه جو

تن در دادن به کاری حاضر شدن، انجام کاری را پذیرفتن

تند رفتن دور برداشتن، زیاده روی کردن، از حد خود تجاوز کردن

تند کردن سریع شدن در رفتار و حرکت، زبان گز کردن غذا

تند نویس کسی که سریع می نویسد

تند نویسی سریع نویسی

تند و تیز نگا. تند تیز

تندی بلافاصله، به سرعت، مانند : تندی رفت

تن زدن سرپیچیدن، نپذیرفتن

تنقل انداختن جا خوش کردن، پلاس شدن

تن کسی خاریدن خواهان آزار بودن، دنبال دردسر بودن

تنگ بسیار نزدیک، چسبیده

تنگاب آمدن به جان آمدن

تنگاتنگ بسیار نزدیک به هم، بدون فاصله

تنگ آفتاب درست در لحظه ی طلوع خورشی

تنگ بودن قافیه مشکل بودن کار

تنگ بودن وقت دیر شدن

تنگ دل کسی نشستن بسیار نزدیک کسی نشستن، از کسی جدا نشدن

تنگ شدن خلق عصبی شدن، بی حوصله شدن، خشمگین شدن

تنگ غروب نزدیک غروب، آفتاب زردی

تنگ کسی افتادن در مجاورت کسی قرار گرفتن

تنگ کسی گرفتن احتیاج فوری به قضای حاجت داشتن

تنگ کلاغ پر نزدیکی های صبح

تنگ گذاشتن زیر فشار قرار دادن

تنگ هم چسبیده به هم

تن لش به ناسزا: تنبل، بی مصرف، بی کاره

تن نما نازک و نشان دهنده ی تن

تنوره دودکش، آتشخانه ی سماور و مانند آن

تنوره زدن چرخ زدن و گرد شدن ( مانند گردباد)

تنوره کشیدن در حال چرخیدن به هوا پریدن

تنوری پخته شده در تنور

تنه خوردن وارد شدن فشار تنه ی کسی به تن کس دیگر

تنه زدن با تنه به کسی ضربه زدن

تنه ی کسی به تن آدم خوردن عادت و خوی کسی را پذیرفتن

تو آستین بودن حاضر و آماده بودن، آماده داشتن

تو آسمان ها سیر کردن در خیال و تصور بودن، در عالم هپروت بودن

توالت مستراح، دستشویی، آرایش، بزک

توالت رفتن به دستشویی رفتن،

توالت کردن آرایش کردن

تو به تو گوناگون، لا به لا

تو بحر چیزی رفتن در چیزی دقیق شدن، سخت متوجه ی چیزی شدن

توبره ی گدایی کیسه ی گدایی

تو بمیری  سوگندی در مقام تهدید

تو بوق زدن رازی را فاش کردن

توپ پرشده، کامل، بی نیاز

تو پای کسی پیچیدن مزاحم کسی شدن

توپ بستن به مال حیف و میل کردن مال، ولخرجی کردن

توپ ِ توپ ثروتمند، بی نیاز

توپ در کردن توپ انداختن

تو پر دارای اطلاعات زیاد، آدم سنگین

توپ زدن روی دست حریف برخاستن، کلک زدن

توپ علی گلابی زدن بلوف زدن، بی پول سر قمار نشستن

توپ مروارید توپ بزرگ در ارگ تهران که در گذشته زنان در روز چهارشنبه سوری از زیر آن می گذشتند تا بخت شان گشوده شود

توپ و تشر تهدید، هارت و پورت، داد و فریاد

توپ و تشر آمدن تهدید کردن، با فریاد کسی را خطاب کردن

توپ و تشر زدن سخنان درشت به کسی گفتن، بر سر کسی فریاد زدن

تو پوزی تو دهنی

تو پوزی خوردن تو دهنی خوردن، دمغ شدن، نا امید شدن

تو پوزی زدن تو دهنی زدن، با سخن تندکسی را نا امید کردن

تو پوست کسی افتادن کسی را وسوسه کردن

توپیدن پرخاش کردن، تشر زدن

تو تاریکی رقصیدن بدون آگاهی کاری را کردن، بی موقع کاری را کردن

تو جلد کسی رفتن کسی را برای انجام کاری وسوسه کردن

تو جوال رفتن با کسی با کسی به مبارزه برخاستن

تو جیبی پول مختصری برای برخی هزینه های روزانه

توجیهی برنامه های توضیحی (در مراکز آموزشی و پادگان ها)

تو حرف کسی دویدن حرف میان حرف آوردن، حرف کسی را قطع کردن

تو حساب بودن وارد بودن، به مسائل آگاه بودن

تو خالی دروغین، غیر واقعی، بی عرضه، دارای ظاهر غلط اندار

تو خشت افتادن  به دنیا آمدن

تو خط چیزی بودن در کاری وارد بودن، در کاری تحقیق کردن

تو خیک کسی فرو رفتن کلاه سر کسی گذاشتن، به کسی قالب کردن

تو دار راز نگهدار

تو در تو نگا. تو به تو

تو دست و پا ریختن فراوان بودن، همه جا بودن

تو دل برو با نمک و گیرا، کسی که مورد توجه قرار می گیرد

تو دل شیر رفتن جرات فراوان داشتن

تو دل کسی رفتن به کسی حمله کردن، با اعتراض به کسی پاسخ دادن

تو دلی بره ای که هنوز زاده نشده و آن را از شکم مادرش درآورند

تو دماغی صدایی که بخشی از آن از بینی برآید

تو دوزی دوختن از درون

تو دو کشیدن کسی را وارد کاری کردن

تو دهن کسی زدن با سخنی درشت به کسی پاسخ دادن

تو دهنی ضربه ای که به دهان کسی بزنند، سخنی درشت در پاسخ کسی

تو ذوق زدن ناخوشایند بودن، بر خلاف میل کسی سخن گفتن

تو ذوق کسی خوردن از سخن یا رفتاری دمغ شدن

تور انداختن کسی گیر آوردن کسی علیرغم میل او

تور خوردن برخورد کردن، به پست کسی خوردن

تور کردن زن یا دختری را به دام انداختن

تو روی کسی ایستادن شرم و حیا را کنار گذاشتن و با کسی مخالفت کردن

تو روی کسی چیزی گفتن رو در روی کسی چیزی گفتن

تو ریختن دل سخت نگران شدن و ترسیدن بر اثر شنیدن خبر ناگوار

تو زدن حرف خود را پس گرفتن، از تصمیمی منصرف شدن

تو زرد از آب درآمدن بی ارزشی یا فساد چیزی آشکار شدن

تو سر چیزی زدن از ارزش واقعی چیزی کاستن

تو سر کسی زدن بر کسب منت گذاشتن، به رخ کسی کشیدن

تو سری تحمیل نظر به کسی با تحقیر و برای تنبیه،

تو سری خور آدم زور شنو، خوار و زبون

تو سری خورده آدم خوار و حقیر

تو سری زدن تحمیل عقیده با دشنام و اهانت

تو سی خودت، من سی خودم از تو به خیر و از ما به سلامت

تو عالم هپروت بودن نگا. تو آسمان ها سیر کردن

تو کَت کسی نرفتن زیر بار نرفتن، نپذیرفتن

تو کله ی کسی کردن چیزی را به سختی به کسی آموختن

توی کوک کسی یا چیزی رفتن کسی یا چیزی را زیر نظر داشتن، نگا. توی نخ چیزی رفتن

تو گذاشتن چیزی را مسکوت گذاشتن، از درون دوختن

تو گود ظرف عمیق برای آش و سوپ و جز آن ها

توی گود نبودن در متن موضوع نبودن، اطلاع دقیق نداشتن، در حاشیه بودن

توی گوش کسی گذاشتن به کسی سیلی زدن

توگوشی حرف زدن نجوا کردن، تنگ گوش کسی حرف زدن

تو لاک خود رفتن با کسی کاری نداشتن، توی عالم خود بودن

توله سگ در حالت تحقیر: بچه

تو مشت کسی بودن کاملا در اختیار کسی بودن

تو نخ کسی یا چیزی بودن یا رفتن کسی یا چیزی را پاییدن و زیر نظر داشتن

تو نگو من بگو مشاجره، بحث

تو هچل افتادن به دردسر افتادن، دچار مشکل شدن

تو هچل انداختن به دردسر انداختن، دچار مشکل کردن

تو هفت آسمان یک ستاره نداشتن در نهایت فقر و تنگدستی بودن

تو هم رفتن  اوقات تلخ شدن، ناراحت شدن

توی آش کسی آب سرد ریختن  عیش کسی را کور کردن، بساط کسی را به هم زدن

توی باغ نبودن کاملن از موضوع پرت و از آن بی خبر بودن

توی پیاز خوابانیدن برای فرصت لازم نگاه داشتن

توی دل قند آب کردن لذت بسیار بردن، شادی زیاد حس کردن

توی دل کسی خالی شدن ترسیدن، ناامید شدن

توی دل کسی را خالی کردن کسی را ترساندن، ناامید کردن

توی روغن بودن نان کسی رونق داشتن کار و بار کسی

توی مخ کردن به خاطر سپردن، از بر کردن

توی هم رفتن سگرمه گره بر ابرو زدن بر اثر خشم

توی هم لولیدن با هم و کنار هم ایستادن و حرکت کردن

ته استکانی (عینک) عینک ذره بینی بسیار قوی

ته آواز صدای نسبتن خوب

ته بر کردن از ته بریدن

ته بساط باقی مانده ی وسایل زندگی و کسب و کار

ته بندی خوراک کمی که پیش از غذای اصلی می خورند

ته تغاری آخرین فرزند خانواده

ته و توی چیزی را  در آوردن درباره ی چیزی تحقیق کردن

ته جرعه باقی مانده از نوشیدنی

ته چک بن چک، بنجاق، بخشی از دسته چک که پس از جداکردن چک باقی می ماند

ته چیزی را بالا آوردن تا آخر خوردن، تمام کردن

ته چین نوعی پلو که در آن گوشت بره یا مرغ پخته را در ته دیگ می گذارند

ته خانه  لوازم بی مصرف، بقایای اثاث خانه

ته خوار بچه باز

ته دار پایه دار (مانند جام و جز آن)

ته دل کسی قرص بودن خاطرجمع بودن، نگرانی نداشتن

ته دل کسی مالش رفتن احساس ضعف یا ترس کردن، حالتی شبیه به گرسنگی داشتن

ته دیگ برنج برشته شده و چسبیده به ته دیگ و یا چیزی که زیر برنج در ته دیگ بگذارند

ته ریش ریش اندک

ته ریش گذاشتن کمی ریش بر صورت نگهداشتن

ته صدا صدای خوش ولی کم مایه

ته کشیدن تمام شدن، به آخر رسیدن

ته کیسه آن چه که پس از دادن خرج ها در ته جیب و کیسه به جا می ماند

ته کیسه دارکسی که دارای مالی است و در برابر حوادث مادی دوام می آورد

ته گرفتن سوختن غذا

ته گیلاس نوشیدنی کمی که ته گیلاس مانده است

ته مانده آن چه که از خوردن باقی مانده است

ته نشست رسوب

ته نشین رسوب کرده

ته نشین شدن رسوب کردن

ته و تو کنه حقیقت، باقی مانده ی هر چیز

ته و توی چیزی را بالا آوردن به اصل چیزی پی بردن، چیزی را تمام کردن

تیار درست و آماده

تیار کردن آماده کردن

تیپا ضربه ای با نوک پا، اردنگی

تیپا خوردن رانده شدن

تیپا زدن با نوک پا ضربه زدن

تیپا کردن با اردنگی بیرون کردن

تیپ زدن شیک و پیک کردن، خود را آراستن

تیپ هم جور، هماهنگ، متناسب

تیپ یکدیگر زدن با هم دعوا کردن

تی تیش مامانی بزک کرده، تر و تمیز، شسته و رفته، عزیز دردانه

تیر به تاریکی انداختن بدون تامل اقدام به کاری کردن

تیر در کردن تیراندازی کردن

تیر رس میدان دید، منطقه ی نزدیک

تیر کردن نشان کردن

تیر کردن کسی کسی را تحریک کردن و به کاری واداشتن

تیر کشیدن درد کردن عضوی از بدن

تیر گذاشتن و تفنگ برداشتن نهایت عصبانیت، بد و بیراه گفتن

تیر مالی لاغر، باریک، ضعیف، دختر بلند بالا

تیر و ترقه شدن سخت خشمگین شدن، ناگهان از جا در رفتن و ناسزا گفتن

تیز بازار بازار گرم و پر مشتری

تیز بزی فورن، بی درنگ

تیز کردن گوش دقت کردن برای درست شنیدن سخنی مهم

تیشه به ریشه ی کسی یا چیزی زدن قصد نابودی کسی را داشتن

تیغ زدن باج گرفتن، پول گرفتن و پس ندادن، جیب کسی را خالی کردن

تیغ زن کلاه بردار، گوش بر

تیغ کسی بریدن اعتبار و زور داشتن،  نگا. خر کسی رفتن

تیغ کش چاقوکش حرفه ای، لات و جاهل

تیغه هر چیزی که مانند تیغ باشد، دیوار نازک

تیغی چیزی که با کلاه برداری از کسی گرفته باشند

تیک تیک صدای جنبش عقربه ی ساعت

تیک تیک لرزیدن به شدت لرزیدن

تیکه چیز جالب، نصیب و قسمت، زن زیبا و خوشگل

تیله ی کسی بودن  گوش به فرمان کسی بودن، زیر اراده ی کسی بودن

 

 

 

 

 

زبان عامیانه و اصطلاحات، حرف پ

 

 

شماره ی نوشته : ۳  / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

 پ

 

پا حریف

پا را از گلیم خود فراتر گذاشتن از حد خود گذشتن

پا افتادن اتفاق افتادن، پیش آمدن

پا انداختن واسطه گری کردن، کارچاق کردن به ویژه در امور غیر اخلاقی

پا انداز آن که وسایل عیش و عشرت دیگران را فراهم آورد، جاکش،  فرش جلوی در ورودی

پا اندازی واسطه ی اعمال نامشروع شدن، جاکشی

پا بَد بد قدم

پا بر جا ثابت قدم، استوار

پا بر جا کردن اثبات، مستحکم کردن

پا بر چین رفتن آهسته و آرام با نوک پا رفتن

پا برهنه بدون کفش

پا برهنه وسط حرف کسی دویدن کسی را قطع کردن، نگا. آفتابه برداشتن

پا بریده بودن ترک آمد و رفت کردن

پابند شدن دلبستگی پیدا کردن، به چیزی یا کسی گرفتار شدن

پابوس زیارت

پابوسی زیارت

پا به پا شدن تردید داشتن

پا به پا کردن مردد بودن، درنگ کردن

پا به دو گذاشتن به سرعت فرار کردن

پا به راه سر به راه، آدم اهل و درست و حسابی

پا به رکاب آماده ی رفتن

پا به زا حیوان یا انسانی که هنگام زایمانش نزدیک است

پا به سال گذاشتن بزرگ شدن

پا به فرار گذاشتن گریختن

پا به ماه آبستنی که در ماه آخر خود است

پاپاسی مبلغ ناچیز، پشیز

پا پتی پا برهنه

پا پس کشیدن عقب کشیدن،

پاپوش دوختن سخت حیله گر بودن

پاپوش درست کردن  پرونده درست کردن،  توطئه کردن

پاپی بودن دنبال کردن، اصرار ورزیدن

پا پیچ شکایت، سخن چینی، مزاحم

پا پیچ کسی شدن با کسی در آویختن، به کسی سماجت کردن

پاپی چیزی بودن چیزی را دنبال کردن، به چیزی محل گذاشتن

پا پی شدن تعقیب کردن، در صدد تحقیق بر آمدن

پاپی شدن کسی به کسی ایراد گرفتن، کسی را اذیت کردن

پا پیش گذاشتن پیشقدم شدن، آستین بالا زدن

پات بی آبرو، بی تربیت ( مانند لات و پات )

پاتال سالخورده، پیر ( پیر و پاتال )

پاتختی چارپایه ی کوچک کنار تختخواب، روز بعد از عروسی

پاترس ترساندن کودکان برای بازداشتن از کاری

پاتوغ  محل گرد آمدن

پا توی کفش کسی کردن با کسی در افتادن، به آزار کسی برخاستن

پاتی در هم و بر هم، نامنظم ( مانند قاتی و پاتی )

پاتی کردن باد دادن خرمن

پاتیل دیگ بزرگ مسی، مست مست

پاتیل در رفته پیر و شکسته

پاتیل شدن از مستی از پای در آمدن، دیگرگون شدن حال

پاتیل کسی در رفتن تاب نیاوردن، ناتوان شدن

پا جای پای کسی گذاشتن از کسی تقلید و پی روی کردن

پا جوش شاخ های فرعی متصل به ریشه ی درخت

پاچه ی کسی را گرفتن بی جهت و بی مقدمه برکسی آشفتن

پاچه گیر کسی که بی مقدمه کسی را بیازارد

پاچه لیز شدن از راه پیمایی خسته شدن

پاچه ورمالیده بی شرم و پر رو، حقه باز

پاچین دامن زنانه

پاخان پشت هم اندازی، سفسطه کردن ( مانند چاخان پاخان )

پاخت بند و بست، تبانی کردن ( مانند ساخت و پاخت )

پا خوردن فریب خوردن

پا خوردن فرش نرم و لطبف شدن فرش بر اثر رفت و آمد بر آن

پا خورشی وسایل لازم برای پخت خورش

پا دادن آماده شدن فرصت و وسایل کار، اتفاق افتادن

پادرازی نوعی شیرینی به اندازه ی کف پا

پادرختی میوه های خراب شده که خود از درخت می افتند

پا در رکاب حاضر و آماده

پادرمیانی کردن  میانجی گری کردن

پا در هوا بی اساس، بی اصل، غیر قطعی

پا در هوا بودن نامعلوم بودن تکلیف

پا دری فرشی که پای در می اندازند، سنگی که کنار در می گذارند تا باد در را حرکت ندهد

پادگان سربازخانه

پادو شاگرد دکان، کسی که کارهای سرپایی را انجام می دهد

پادویی کردن فرمان برداری از استادان در مورد کارهای سرپایی، فراهم آوردن مقدمات

پار فرسوده و اوراق، مجروح ( مانند لت و پار )

پا را توی یک کفش کردن پافشاری کردن روی عقیده ی خود، لج کردن

پارتی بازی حزب بازی، انجام کار از طریق سفارش و توصیه

پاردم ساییده کهنه کار، ناقلا

پارسنگ برداشتن عقل کسی خل بودن، دیوانه بودن

پا رکابی  شاگر شوفر اتوبوس

پارو زن پیر

پا روی پا بند نشدن بسیار خوشحال بودن

پا روی دم سگ گذاشتن خشم شخص پستی را برانگیختن

پا روی دم کسی گذاشتن کسی را آزردن و به کینه جویی برانگیختن

پا روی هم انداختن بی خیال بودن ، بی توجه بودن

پاره آجر شکسته ی آجر

پاره شدن بند دل بسیار ترسیدن

پاره شدن چرت با امری نامنتظر روبرو شدن، جا خوردن

پاره وقت کسی که تنها بخشی از روز یا هفته را کار می کتد ( در برابر تمام وقت )

پاری ها برخی، دسته ای از مردم

پا زدن حق را پایمال کردن، زیان رساندن

پازلفی سر خط، بخشی از موی سر که از شقیقه ها به پایین صورت می روید

پا سبک مبارک قدم، جلف و سبک

پا سبک کردن زاییدن، زایمان کردن

پا سست کردن آهسته کردن، از سرعت خود کاستن

پا سوخت پا بد، بد شانس

پا سوخته ی کسی شدن عاشق کسی شدن، زیان بردن به علت دوستی با کسی

پاسور زدن پاسور بازی کردن

پا سوز عاشق شیفته

پا شدن از جا برخاستن

پاشنه بخواب کفش راحتی

پاشنه بلند کفش زنانه با پاشنه های بلند

پاشنه ترکیده بی سر و پا، آدم پست

پاشنه ی خانه ی کسی را در آوردن کسی را با خواستن چیزی به ستوه آوردن

پاشنه ی در چارچوب در که لولا دارد و در روی آن می چرخد

پاشنه ی دهان را کشیدن دشنام فراوان دادن

پاشنه ی کسی را کشیدن با فریب کسی را به کاری برانگیختن

پاشنه ی کفش ور کشیدن آماده ی انجام کاری شدن

پاشنه کوتاه کفشی که پاشنه ی کوتاه دارد

پاشنه نخواب کنایه از مویی که از نیمه ی پشت بریده و سر آن رو به بالا باشد

پاشویه دیواره ی حوض، آبروی کنار حوض

پاشویه کردن شستن پای بیمار با آب گرم نمکدار برای پایین آورد تب

پاشیر گودال پای شیر آب

پافنگ نهادن ته تفنگ در کنار در حالت خبردار ایستادن

پاک به کلی، یکسره

پاکار امر بر، پادو، مباشر

پاکاری شغل پاکار

پا گذاشتن وارد شدن، رسیدن

پا گرد محل چرخیدن پله ها

پا گرفتن رشد کردن، استوار شدن، سر و سامان یافتن، رونق گرفتن

پا گشا نخستین دعوت خویشاوندان از عروس و داماد

پاگون سردوشی

پا گیر سگی که حمله می کند و گاز می گیرد

پاگیر کسی شدن ناخواسته رنجی به کسی رسیدن

پالان آفتاب گذاشتن کسی را معاف کردن، مرخص کردن

پالان خر دجال کار پایان ناپذیر

پالان خروس کنایه از چیزی که وجود ندارد برای نشان دادن نداری مطلق

پالان کردن کسی فریب دادن کسی

پالان کسی را لوخ کردن به قصد فریب از کسی تعریف کردن

پالان کسی کج بودن پاکدامن نبودن، ناپارسا بودن

پالان گذاشتن بر کسی کسی را خر کردن، فریب دادن

پا لب گور داشتن بسیار پیر بودن، در شرف مرگ بودن

پامال شدن از بین رفتن ( حق )

پا منبری شاگرد روضه خوان

پا منبری کردن دنبال حرف کسی را گرفتن، درباره ی سخن کسی توضیح دادن

پا ندادن امکانی پیش نیامدن

پا نوشت زیر نویس، آن چه که در پایین صفحه می نویسند

پا واکردن به راه افتادن بچه

پاورچین آرام و بی صدا راه رفتن

پایان نامه رساله ی پایان تحصیل

پایاپای خرید کالا با کالا، حساب کردن طلب های خود را به جای وام های گرفته

پایانه ترمینال، نقطه ای که یک داده وارد دستگاه می شود و یا از آن خارج می شود

پای پس عوض، تلافی

پای چوب ایستادن منتظر آغاز فروش در میدان یا بازار ماندن

پای چیزی ایستادن از چیزی دفاع کردن

پای چیزی را جور کردن وسیله ی انجام کاری را فراهم کردن

پای چیزی را خوردن تاوان کاری را پس دادن

پای خود را جای پای دیگری گذاشتن از کسی تقلید کردن

پای خود را کنار کشیدن دخالت نکردن

پا روی خِر کسی گذاشتن تنگ گرفتن بر کسی

پایش افتادن نگا. پادادن و پا افتادن

پای کسی بازشدن به جایی رفت و آمد کردن کسی به جایی

پای کسی به سنگ آمدن از سر بی تجربگی و خامی شکست خوردن

پای کسی حساب کردن به حساب کسی گذاشتن

پای کسی را از جایی بریدن آمد و رفت کسی را از جایی قطع کردن

پای کسی را گرفتن زیانی به کسی وارد شدن

پای کسی لب گور بودن به آخر عمر رسیدن، بسیار پیر شدن

پای کسی لنگیدن منحرف بودن، سست عنصر بودن

پای کسی نشستن در انتظار وصل کسی بودن

پای کسی جایی بند نبودن هیچ اعتباری نداشتن

پای کلاغ خط بد و ناخوانا، خرچنگ قورباغه ای، قلم چرا

پایگیر کسی شدن زیان یا جرمی به کسی افتادن

پای نقل کسی نشستن به حرف های کسی گوش دادن

پایه دار هر چیزی که پایه داشته باشد

پاییدن زیر نظر گرفتن، مراقبت

پایین آمدن از خر شیطان نگا. از خر شیطان پایین آمدن

پایین تنه از کمر به پایین، قسمت پایین لباس، کنایه از آلت تناسلی

پایین دست طرف پایین

پایین ریختن دل به شدت ترسیدن، زهره ترک شدن

پایین نرفتن چیزی از گلو از غصه غذایی نخوردن، مال حرام نخوردن

پَپِه بی عرضه، پخمه، بی سر و زبان، خجالتی، ترسو

پِت پِت بالا و پایین رفتن شعله ی چراغ

پت پت کردن صداکردن فتیله ی چراغ بر اثر تمام شدن روغن آن

پت پتی موتور سیکلت

پِتل پُرت بیان عامیانه ی پترزبورگ، جای بسیار دور

پت و پاره ژنده، فرسوده

پت و پهن دارای پهنای بیش از حد، کت و کلفت، گل و گشاد

پَتَه کاغذ مقوایی، مهره ی فلزی به جای پول، ژتون

پِتِه گرفتن زبان، لکنت،

پته بستن سد بستن در جوی های شیب دار

پته ی کسی را روی آب انداختن راز کسی را فاش کردن، کسی را رسوا کردن

پته ی کسی روی آب افتادن راز کسی فاش شدن، رسوا شدن

پَتی لخت، برهنه

پچ پچ نجوا، حرف زیر گوشی

پچ پچ کردن نجوا کردن، زیر گوشی حرف زدن

پَخ مسطح، بی ژرفا ( در برابر گود )، پهلو ( مانند چهار پخ = چهار پهلو )

پِخ صدایی برای ترسانیدن کسی

پُخ واژه ی ترکی به معنی مدفوع

پِخ پِخ کردن سر بریدن در زبان کودکان

پَخت لوازم مورد نیاز زندگی ( مانند رخت و پخت )، مسطح، پهن

پُخت هر نوبت از پختن ( به ویژه نان )

پُخت کردن پختن ( به ویژه نان )

 پختن کسی کسی را برای کاری آماده کردن

پخته با تجربه، دنیا دیده

پخته کردن کار مقدمات کاری را فراهم کردن

پَخ خوردن  تیزی چیزی ( با سوهان ) از بین رفتن

پَخ دار چیزی که تیزی لبه های آن گرفته شده باشد

پخش پراکنده

پخش و پلا پراکنده، تار و مار

پِخ کردن با گفتن پِخ کسی را ترساندن

پخمه بی عرضه، خجالتی، ترسو

پُخی بودن کاره ای بودن، مهم بودن

پُخی شدن کاره ای شدن، مهم شدن

پدر آمرزیده دعا یا خطابی برای آمرزیده شدن پدر کسی، پدرت ( پدرش )خوب

پدر در آوردن سخت انتقام گرفتن، گوشمالی دادن

پدر زن سلام نخستین دیدار داماد در خانه پدر زن

پدر سوختگی بد سرشتی، زرنگی، رندی

پدر سوخته بد سرشت، بسیار زرنگ و رند

پدر کسی در آمدن بسیار اذیت شدن، دخل کسی آمدن

پدر کسی پیش چشمش آمدن رنج و آزار بسیار دیدن

پدر کسی را در آوردن کسی را تنبیه کردن، بسیار آزار دادن

پدر کشتگی دشمنی شدید، کینه

پدر مادر دار نجیب، اصیل، آبرومند و خوب

پدر مرده یتیم، خطابی به هنگام خشم مانند پدر آمرزیده یا ننه مرده

پُر لبریز، کامل، سیر، زیاد

پر آب و تاب به تفصیل، با اوصاف بسیار

پر ادعا متکبر، از خود راضی، قمپز در کن

پر اشتها کسی که متمایل به خوردن زیاد است

پر افاده متکبر، مغرور

پراندن بی اراده حرف درشت و بی جایی در سخن آوردن، گاه گاه در نهان تباهی کردن زن

پر بدک خیلی بد

پر بودن خیک کسی سیر بودن

پر به پر کسی دادن نگا. بال به بال کسی دادن

پِر پِر در زبان کودکان : صدای پریدن پرنده

پِر پِر آمدن به لرزه افتادن

پَرپَر زدن به سختی جان کندن، بی تابی بسیار کردن

پر پر زده ور پریده، نفرینی با آرزوی جان کندن کسی

پر پر کردن نزدیک شدن بلا

پر پر کردن گل کندن و پراکندن  برگ های گل

پِر پِری سخت نازک و باریک و تنگ ( مانند لباس )

پر پری نشان دادن کسی را فریب دادن و از راه به در بردن

پُر پشت انبوه، بسیار روییده

پَرت بی معنی، مزخرف، دور افتاده، خلوت

پِرت اسباب خرده و متفرقه ( مانند خرت و پرت )

پُرتابل قابل حمل

پرت از مرحله دور از اصل موضوع

پرت افتادن دور و تنها افتادن

پرت شدن دور افتادن از مطلب

پرت شدن از جایی پایین افتادن از جایی

پرت شدن حواس از موضوع دور افتادن

پرت کردن چیزی را با شدت دور انداختن

پرت کردن حواس حواس را از اصل موضوع منحرف کردن

پرت گفتن حرف بی معنی زدن

پُر توپ خشمگین

پرت و پلا تار و مار، پراکنده، بی معنی ، مزخرف

پَر جبرئیل چیز کمیاب و نادر، پول

پرچانگی کردن پر گویی کردن، وراجی کردن

پرچانه پرگو، روده دراز، وراج

پرچ کردن فرو بردن میخ در چیزی و کوبیدن و پهن کردن سر آن

پرداخت کردن صیقل دادن، جلا دادن

پرداختی مبلغ داده شده

پَر دادن دل و جرات دادن، مفت و مسلم از دست دادن

پر در آوردن بسیار خوشحال و سبکبال شدن

پر رو بی شرم، وقیح، دریده

پر رودگی پر گویی، پر حرفی

پر روده پرچانه، روده دراز

پر رویی بی شرمی، وقاحت، دریدگی

پُرز دادن روی آتش گرفتن مرغ پر کنده برای سوزاندن پرهای ریز آن

پر زدن به چیزی یا کسی اشتیاق فراوان داشتن

پر زور بودن سمبه زیاد بودن فشار

پرس و جو کردن پرسیدن، خبر گرفتن

پُرسه مراسم دیدار با بازماندگان کسی که مرده باشد برای گرامیداشت او

پَرسه زدن همه جا را گشتن، ولگردی کردن

پر شر و شور پر غوغا، پر هیاهو

پر عائله کسی که اهل و عیال بسیار دارد

پَرِ قیچی پادو، کارگزار، طرفدار پر و پا قرص

پِرک بوی ترشیدگی، بوی ماندگی

پُر کار فعال، با پشتکار

پر کردن کسی کسی را تحریک کردن

پر کسی به پر کسی گرفتن برخورد مختصری با کسی داشتن

پُرکوب حرکت سریع و پر صدا

پر گو نگا. پر چانه

پَرِ گوش پره و لاله ی گوش

پر گویی روده درازی، پر چانگی

پر مدعا نگا. پر ادعا

پرند حرف بی هوده ( مانند چرند و پرند )

پرنده پر نزدن در جایی جایی دور افتاده و خلوت بودن

پر نفس پر چانه، پر حرف، کسی که در دویدن نفسش دیر تنگ شود

پروار فربه، چاق

پرواربندی پرورش گاو گوسفند برای سر بریدن

پر و بال امکان، فرصت

پر و پا دادن اتفاق خوبی افتادن

پر و پاچه پا، پاچه

پر و پاچه ی کسی را گرفتن بر کسی خشم گرفتن، به کسی دشنام دادن

پر و پا داشتن پایه و اساس داشتن

پر و پا قرص دارای اعتقاد محکم، استوار

پر و پخش پراکنده

پرونده سازی گردآوری سندهای دروغین برای متهم کردن کسی

پریدن از خواب  بیدارشدن ناگهانی در اثر آوازی سخت یا خوابی آشفته

پریدن خواب از سر کسی خواب نیامدن، هرچند وقت خواب باشد

پریدن لب پَر شدن، شکستگی کوچک در کناره ی چیزی

پزا زود پخت شونده

پُز دادن خودنمایی  بی جا کردن، فیس آمدن

پز عالی جیب خالی کسی که در عین تهیدستی افاده داشته باشد و خودش را بگیرد

پَس ناجور، خراب

پساب آبی که پیش از این در آن چیزی خیسانده یا جوشانده باشند

پس افت حقوق هنوز پرداخت نشده

پس افتادن عقب افتادن اجاره و مانند آن، بهم خوردن حال کسی در نتیجه ی ترس

پس افتاده بچه ی کسی

پس انداختن جمع کردن پول، بچه به دنیا آوردن، به عقب انداختن ( قرار )

پس انداز پول کنار گذاشته شده، صرفه جویی

پس انداز کردن پول کنار گذاشتن، صرفه جویی کردن

پس بودن عقب افتادن از دیگران

پس بودن هوا خراب بودن اوضاع، نامناسب بودن وضعیت

پس پس رفتن رو به عقب گام برداشتن

پس پسکی حالت کسی که رو به عقب گام برمی دارد

پس پناه جای خلوت در خانه یا کوچه، پستو

پستان به آسمان گرفتن نفرین کردن ( مادر )

پستان به تنور چسباندن تظاهر به دوستی بیش از اندازه کردن، خود را برای کسی هلاک کردن

پستانک وسیله ای لاستیکی به شکل سر پستان برای مکیدن کودک شیرخوار

پستان مادر خود را گاز گرفتن ناسپاس و بی وفا بودن

پست خوردن کسی با کسی رو به رو شدن

پس خور آن که بازمانده ی غذای دیگران را می خورد

پسرخاله ی دسته دیزی خویشاوندان نزدیک

پس دادن خریده ای را به فروشنده باز گردانیدن، باز دادن چیزی که گرفته اند

پس دادن درس پاسخ دادن به پرسش های درسی

پس دوزی دوختن پشت لباس با دست

پس دیدن هوا اوضاع را نامساعد دیدن، احساس خطر کردن

پس رفتن عقب رفتن

پس زدن کنار زدن، دور کردن، نپذیرفتن، رد کردن

پسکرایه بخشی از کرایه ی حمل که در مقصد دریافت می شود

پس کسی برآمدن حریف کسی بودن

پس کشیدن به عقب کشیدن

پس کله ی کسی زدن کسی را به کاری واداشتن

پس گوچه کوچه ی کوچکی که به کوچه ی کوچک دیگری پیوسته باشد

پس گذاشتن کسی از کسی جلو افتادن

پس گردنی زدن با کف دست به پشت گردن کسی

پس گوش انداختن مسامحه کردن، به تاخیر انداختن

پسله جای پنهان، در نهان

پسله خور آن که نزد دیگران کم می خورد و در نهان بسیار

پس مانده ته مانده، به کنایه به زن طلاق گرفته گفته اند

پس نشستن عقب نشینی کردن

پس هم بر آمدن حریف یکدیگر بودن، از عهده ی هم برآمدن

پشت نسل، فرزندان

پشت اندر پشت نسل اندر نسل

پشت بام سقف بیرونی بام

پشت بشقاب کشیدن تهدید کردن به قطع کمک

پشت بند به دنبال، در ادامه، چیزی که پس از چیز دیگری بنوشند یا بخورند

پشت بندی کردن به انتظار غذا چیز مختصری خوردن

پشت به کوه اُحد بودن پشت گرمی داشتن

پشت پا فنی از کشتی برای انداختن حریف

پشت پا به بخت خود زدن نگا. به بخت خود پشت پا زدن

پشت پا پزان آیین و رسم پختن آش پشت پا. نگا. آش پشت پا

پشت پا زدن به چیزی چشم پوشی کردن از چیزی

پشت چشم آمدن ناز و افاده کردن، نگا. ابرو نازک کردن

پشت چشم سنگین شدن  چیره شدن خواب

پشت چشم کسی باز ماندن انگار نه انگار، برای کسی فرقی نداشتن

پشت چشم نازک کردن پشت چشم آمدن

پشت چیزی گذاشتن با پشتکار دنبال چیزی رفتن، کاری را با اراده ی محکم دنبال کردن

پشت خاک انداز بسیار کم، به اندازه ی پشت خاک انداز

پشت دست را داغ کردن توبه کردن، برای نکردن کاری با خود شرط کردن

پشت دستی ضربه ای به عنوان تنبیه به پشت دست بچه

پشت دستی زدن برای تنبیه به پشت دست بچه زدن

پشت رو وارونه

پشت سر کسی حرف زدن در غیاب کسی از او بد گفتن

پشت سر کسی ایستادن از کسی پشتیبانی کردن

پشت سر کسی صفحه گذاشتن نگا. پشت یر کسی حرف زدن

پشت سر هم پیاپی متوالی

پشتک پرش از پشت

پشت کار داشتن داشتن نیرویی که انسان را به پایان دادن کار وا می دارد

پشت کاری را گرفتن دنبال کردن کاری به قصد به پایان بردن آن

پشتک چار کش نوعی بازی که کسی خم شده و کسی از پشت بر کمر او می جهد، جفتک چارکش

پشتک زدن معلق زدن، رنگ عوض کردن، تغییر عقیده دادن

پشت کسی باد خوردن دلسرد شدن از کاری پس از مدتی استراحت یا بیکاری، از دل و دماغ افتادن

پشت کسی را داشتن هوای کسی را داشتن، از کسی حمایت کردن

پشت گوش انداختن دیر انجام دادن ، اهمیت ندادن، امروز و فردا کردن

پشت گوش فراخ تنبل، اهل مسامحه و کوتاهی

پشت میز نشین کسی که کار اداری دارد، کارمند

پشت نویسی نوشتن در پشت سند یا حواله برای انتقال آن به دیگری

پشت و رو کردن برگرداندن جامه به صورتی که رو پشت و پشت رو شود

پشت و روی یک سکه دو چیز به ظاهر متفاوت ولی در واقع مانند هم

پشته کردن روی هم انباشتن

پشت هم انداز حقه باز، حیله گر

پشت هم اندازی حقه بازی، حیله گری

پشتی بالش، حمایت

پشتی کردن حمایت کردن، یاری کردن

پِشک نرمی و پرده های بینی

پشک انداختن قرعه کشیدن ( با انگشت)

پشکل سرگین حیوانات اهلی

پشکل برچین سخت بی سر و پا، بسیار حقیر

پشکل به تنور کردن ( به شوخی ) پی در پی خوردن

پشکل داخل مویز بی سر و پایی در میان اشخاص دارای عنوان

پشمالو دارای موهای بسیار

پشم بودن بی ارزش بودن، بی معنی بودن

پشم ریختن از میان رفتن توانایی و مقام

پشم علیشاه درویش بی قدر

پشم کسی ریختن از قدرت و مقام افتادن

پشم نداشتن کلاه کسی اعتبار نداشتن، کاری از کسی برنیامدن

پشم و پیله ریش

پشم و پیله ی کسی ریختن ناتوان شدن کسی، از میان رفتن ابهت کسی

پشه را در هوا نعل زدن در تیراندازی بسیار ورزیده بودن، بسیار زرنگ و فرصت طلب بودن

پشه زدن نیش زدن پشه

پشه کسی را  لگد زدن با دردی اندک بنای گله و زاری گذاشتن

پشه کوره پشه ی ریز

پِغِله ریزه میزه، کوچک و ظریف

پُف فوت، ورم، آماس

پف زدن ورم کردن، بالا آمدن

پف کردن ورم کردن، باد کردن، مغرور شدن

پف کرده بادکرده، ورم کرده

پفکی سخت بی دوام و ضعیف

پِق صدای خنده ی ناگهانی

پُک هر بار کشیدن سیگار و چپق و از این نوع

پکاندن ترکاندن

پَکَر افسرده، نومید، گیج، بی دل و دماغ، بی حوصله

پکر شدن کسل و عصبانی شدن

پُک زدن هر بار کشیدن سیکار و چپق و از این قبیل با نفس عمیق

پَک و پوزه ریخت و قیافه، شکل ظاهر

پَک و پهلو سینه و چپ و راست آن

پُکیدن ترکیدن

پلا ( با پخش )پراکنده، ( با پرت ) مزخرف

پلاس اثاث مختصر منزل

پلاس بودن ویلان و سرگردان بودن

پلاس شدن مدت زیادی در جایی ماندن، جایی را پاتوق خود کردن

پلاسیدن پژمرده شدن، از دست رفتن تازگی و شادابی

پلاسیده پژمرده، چروکیده

پل آن سوی رود بودن کاری  بی هوده بودن

پلیتیک زدن سیاست به کار بردن

پل خر بگیری محل آزمایش، جایی که گریز از آن ممکن نباشد

پل زدن در کار کسی مانع ایجاد کردن، رابطه ی دو کس را به هم زدن، روز میان دو تعطیل را تعطیل کردن

پُلُغ زده ورقلمبیده، برجسته

پلک روی هم نگذاشتن حتا لحظه ای نخوابیدن

پل کسی آن سر آب بودن کار کسی بسیار خراب بودن

پلکیدن  در جایی رفت و آمد کردن، آهسته و آرام رفتن، ول گشتن

پُلوغ ازدحام، بی نظمی ( مانند شلوغ و پلوغ )

پَلِه پول

پله خوردن دارای پله بودن

پمپ بنزین جایی که به وسایل نقلیه بنزین می دهند

پنبه از گوش در آوردن از غفلت در آمدن، هوشیار شدن

پنبه توی گوش کردن غفلت داشتن، هوشیار نبودن

پنبه شدن رشته باطل و بی هوده شدن کار

پنبه ی کسی را زدن کسی را افشا و بی اعتبار کردن

پنج تن محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین

پنج تن آل عبا نگا. پنج تن

پنج دری اتاقی که پنج در دارد

پنج زاری سکه ی پنج ریالی، پنج هزاری

پنجول پنجه ی گربه و مانند آن

پنجول زدن با ناخن های دست روی تن کسی را خراش دادن

پنجه انگشتان پنجگانه ی دست

پنجه ی ابوالفضل ورقه ی برنجی یا نقره ای که به شکل کف دست و انگشتان بریده شده است

پنجه بوکس سلاحی سردئ به صورت حلقه های به هم پیوسته و دارای برآمدگی های برجسته

پنجه کش نوعی نان برشته و نازک

پِندِر لوازم فرسوده و ناچیز و کم بها

پنزر نگا. پندر

پورت سر و صدا، داد و فریاد ( مانند هارت و پورت )

پوزخند تبسمی از روی تحقیر و استهزاء

پوز زدن دهان زدن

پوزه ی کسی را به خاک مالیدن کسی را شکست دادن

پوست از سر کسی کندن کسی را سخت آزار و گوشمالی دادن، کشتن

پوست انداختن از سختی چیزی به ستوه آمدن

پوست پلنگ پوشیدن سخت به دشمنی برخاستن

پوست پیازی نازک و بی دوام

پوست خربزه زیر پای کسی انداختن کسی را به دردسر انداختن

پوست سگ به روی خود کشیدن بی شرمی را به نهایت رساندن

پوست کسی را پر از کاه کردن به طرز فجیعی کشتن

پوست کلفت سخت جان، مقاوم

پوست کلفتی کردن مقاومت کردن، سخت جانی کردن

پوست کندن سخت تنبیه کردن

پوست کنده رک و بی پرده

پوست و استخوان شدن بسیار لاغر شدن

پوست هندوانه زیر پای کسی گذاشتن کسی را با تحریک حس غرورش به خطر انداختن

پوشال چیزهای سبک، میان تهی و بی ارزش

پوشالی بی ارزش،  بی مصرف

پوشک کهنه ی بچه

پول بالای چیزی دادن پول دادن و چیزی را خریدن

پول پارو کردن با رنج اندک پول بسیار به دست آوردن

پول پول شدن شکسته شدن ظرف چینی به تکه های کوچک

پول چای دادن انعام دادن

پول چایی انعام، بخشش

پول خرد پول سکه ای ( در مقابل اسکناس )

پول ساز کسی که کارهایش موجب در آمدن پول بسیار شود

پول سر راهی پولی که بزرگ تر ها به هنگام سفر به زیردستان یا کوچک تر ها می دهند

پول سیاه سکه ای از نیکل و مس

پولک زینت هایی دایره شکل و درخشان که به جامه می دوزند

پولکی آن که پول را دوست دارد، آن که رشوه می گیرد، آن چه که با گرفتن پول انجام گیرد

پولکی بودن عادت داشتن به گرفتن رشوه، بدون پول کاری را انجام ندادن

پول مول پول

پول و پله پول

پهلوان پنبه درشت اندام ولی بی زور، پهلولن دروغی

پهلو فنگ نگاه داشتن تفنگ به موازات و عمود بر زمین

پهلو گرفتن کشتی به ساحل رسیدن و  ایستادن کشتی

پَهن آباد پول بسیار ناچیز و کم ارزش

پِهِن بار کسی کردن آبرو و ارزش و اعتبار نداشتن

پِهِن پا زدن بیکاره و ولگرد بودن

پهن شدن آفتاب روز شدن

پِی دنبال

پی آتش آمدن زیاد نماندن، زود برگشتن

پیاده کنایه از آدم کم مایه و بی تجربه

پیاده بودن در کاری در کاری ناشی و بی تجربه بودن

پیاده رو دو سوی خیابان یا کوچه که محل گذر پیادگان است

پیاده روی راه پیودن با پای پیاده

پیاده شو با هم بریم این قدر تند نرو

پیاده کردن انجام دادن، تحقق بخشیدن، از هم باز کردن

پیاز خرد نکردن به ریش کسی از کسی ترسی نداشتن، به کسی اعتنایی نداشتن

پیاز کسی کونه کردن ماندگار شدن در جایی، میخ خود را کوبیدن

پیاز مو ریشه و بیخ مو

پیاله زدن می نوشیدن

پیاله فروش میخانه چی

پیاله فروشی میخانه

پی بردن دریافتن، آگاه شدن

پی پیش کسی که نوبت دوم بازی مال او است

پیت پیت کردن پچ پچ کردن، نجوا کردن

پی جور شدن دنبال نمودن، جستجو کردن

پی جوری کردن پی جویی کردن، دنبال نمودن

پیچ آن جا که را به سوی دیگری رود

پیچ افتادن در کار گره خوردن کار، مشکلی در کار پیدا شدن

پیچاندن کسی  کسی را گرفتار درد سر کردن، کسی را سوال پیچ کردن

پیچ خوردن در خلاف جهت، حرکت کردن، پیچانده شدن استخوان

پیچ دادن چیزی را پیچاندن، به گردش در آوردن

پیچ گرفتن ( خوردن ) دل درد گرفتن دل از اسهال

پیچ گوشتی وسیله ای که با آن پیچ را باز و بسته می کنند

پیچ و خم خوردن پیچ و تاب خوردن

پیچ و مهره ی کاری در دست کسی بودن کاری تنها از عهده ی او بر آمدن

پیچه نقابی که در گذشته زنان بر روی می گذاشتند

پیچه دل درد، مالش رفتن شکم

پیچیدن به پر و پای کسی با کسی بد رفتاری کردن، به کسی سخت گیری کردن

پیچیدن نسخه آماده کردن داروی نسخه ی دکتر در داروخانه

پیداش شدن نگا. آفتابی شدن، ظاهر شدن

پیداش کردن کسی را یافتن، گیر آوردن

پیراهن بیش تر پاره کردن بیش تر تجربه داشتن

پیراهن عثمان کردن بهانه قرار دادن

پیر بی خواب کسی که دیر یا کم بخوابد، کودک

پیر پاتال فرتوت، کهن سال

پیر شَوی عمرت دراز باد

پیر کردن کسی را بر اثر آزار زیاد فرسوده کردن

پیر کسی در آمدن سخت اذیت شدن، نگا. پدر کسی در آمدن

پیر ِ کفتار زن سالخورده ی بد اخلاق

پیر هافهافو سخت پیر، پبری که دندان هایش ریخته است

پیزر پوشال های نازکی که برای نشکستن ظروف شیشه ای میان آن ها می گذارند

پیزر به پالان کسی گذاشتن با دروغ و چاپلوسی کسی را فریفتن، هندوانه زیر بغل کسی گذاشتن

پیزر در جوال گذاشتن در فریبکاری مهارت داشتن

پیزری پوشالی، بی ارزش و بی مصرف

پیزه شُل آن که شکمش روان باشد، ضعیف، سست

پیزی مقعد، نیروی مقاومت و پشتکار

پیزی ِ کاری داشتن ( یا نداشتن ) نیروی انجام کاری را داشتن ( یا نداشتن

پیزی گشاد کون گشاد، تنبل و بی مصرف

پیس کسی که پوستش با لکه هایی دو رنگ می شود

پی سوز چراغ روغنی و فتیله دار

پیسی بد رفتاری، آزار

پیسی سر کسی در آوردن با کسی نهایت بدرفتاری را کردن

پیش برنده، آن که جلو است

پیشاب ادرار

پیش افتادن جلو زدن، سبقت گرفتن

پیش انداختن جلو انداختن، مقدم داشتن

پیشانی بخت و اقبال، طالع

پیش بُر کسی که زود کار را پایان می دهد

پیش بردن کاری را به انجام رسانیدن

پیش بودن جلو بودن، برتری داشتن

پیش بها بیعانه

پیش ِ پا جلوی رو

پیش پا افتاده کم ارزش، حقیر، معلوم، آشکار

پیش پای کسی لحظه ای پیش از آمدن کسی

پیش پرده نمایشی کوتاه پیش از آغاز نمایش اصلی

پیش پیش جلو جلو

پیش پیشکی از پیش

پیشت آوازی برای راندن گربه

پیش تختی پله مانندی برای رفتن به روی تخت مرتفع

پیش چشم داشتن در برابر چشم قرار دادن

پیش خر کردن پیش از موعد خریدن

پیش خودمان بماند به کسی مگو، نشنیده بگیر

پیش خور از پیش گرفتن حقوق مقرری

پیشدستی بشقاب کوچک، زیر دستی

پیش دستی کردن سبقت گرفتن در انجام کار

پیش رس زود رس

پیش زدن جلو زدن، سبقت گرفتن

پیش غذا آن چه پیش از غذای اصلی می خورند

پیش فروش کردن پیش از آماده کردن کالا آن را فروختن

پیش فنگ جلوی رو قراردادن تفنگ به طور عمودی

پیش قسط پرداختِ پیش از آغاز قسط بندی

پیشکار رییس دارایی شهر یا استان

پیش کرایه کرایه ای که در مبدا پرداخت می شود

پیش کردن راندن به جلو

پیش کردن در بستن در

پیش کردن گربه راندن گربه

پیش کسوت کسی که سابقه اش بیش تر از دیگران است

پیش کسوتی قدمت و برتری

پیش کنار بیضه، خایه

پیشکی جلوتر، از پیش، به طور مساعده

پیش گرفتن کاری کاری را آغاز کردن

پیشس گیری کردن جلوگیری کردن، دفع

پیشمرگ فدایی، کسی که برای مرگ پیشقدم می شود

پیشنماز کسی که پیشاپیش دیگران نماز می خواند و دیگران به او اقتدا می کنند

پیشنهاد  طرح

پیشنهاد دادن طرح کردن چیزی

پیشواز رفتن به دیدار کسی شتافتن، پیش از آغاز ماه رمضان روزه گرفتن

پیش و پس کار را نگاه کردن جوانب کار را سنجیدن         

پیشی گربه در زبان کودکان

پیگرد پی گیری، تعقیب

پی گرفتن دنبال کردن کار

پیل پیلی خوردن در راه رفتن به چپ و راست متمایل شدن

پیل پیلی رفتن نگا. پیلی پیلی خوردن

پیله مو ( مانند پشم و پیله )، نیرنگ و نادرستی ( مانند شیله پیله)، اصرار و پافشاری

پیله کردن دندان ورم کردن لثه

پیله کردن به کسی با مزاحمت اصرار و پافشاری کردن به کسی، پاپی کسی شدن

پیله ی کسی به کسی گرفتن کسی را اذیت کردن

پیمانکار آن که مطابق قرارداد انجام کاری را در زمان معین به عهده می گیرد

پیمانی استخدام غیر رسمی

پی نخود سیاه فرستادن کسی کسی را از سر خود باز کردن

پینکی رفتن چرت زدن

پی نوشت مطلبی که پس از پایان نوشته به آن افزوده می شود

پینه وصله، پوست سخت شده

پینه بستن سخت شدن پوست کف دست و پا

پینه بسته دارای پینه، کبره بسته

پینه زدن وصله کردن

پینه زده وصله کرده

پینه کردن نگا. پینه بستن

پیه آوردن چاق شدن

پیه چیزی را به تن مالیدن خود را برای چیزی آماده کردن

پیه دل باز کردن تحمل کردن

پیه سوز نگا. پی سوز

پیه گرگ مالیدن بر کسی کسی را از چشم دیگران انداختن

 

 

 

 

 

 

 

زبان عامیانه و اصطلاحات، حرف ب

 

 

شماره ی نوشته : ۲  / ۷  

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

ب

 

با آب و تاب با شرح و تفصیل

با آتش بازی کردن به کاری پر خطر پرداختن

با اشتها متمایل به غذا

باب مرسوم، معمول

بابا پدر، شخص، در خطاب به هر کسی : برو بابا

بابا بزرگ پدر بزرگ

بابا شمل لوطی، داش مشدی

بابا غوری نابینا، کور

بابا ماما همه کاره ی محل، بزرگ لوطیان

بابا ننه دار خانواده دار، اصیل، صاحب نام و نشان

بابت مورد، زمینه، موضوع

باب دندان مناسب طبع و حال

باب دهان موافق سلیقه، مطابق میل، خوشایند

باب شدن  معمول و رایج شدن

باب طبع موافق میل، مطابق سلیقه

با پا پس زدن و با دست پیش کشیدن  نگا. از بام خواندن و از در راندن

با پنبه سر بریدن با نرمی و تدبیر آزار و آسیب رساندن

باج به شغال دادن  به شخصی پست رشوه دادن

باج سبیل چیزی که به ناحق به اشخاص قلدر و مقتدر باید داد

باجناغ دو مرد که دو خواهر را به زنی گرفته باشند، همریش

باجه جای بلیت فروشی

باجی خواهر، زن ناشناس

با حال آدم سرحال و خوش، چیز یا جای دلپذیر

باخت آنچه باخته باشند، زیان

با خدا خداشناس، مومن

با خرس توی جوال رفتن با آدم ناجور همدم و همکار شدن

باد آورده مفت و رایگان، آنچه که بدون زحمت بدست آید

بادبادک مرغ کاغذی، اسباب بازی کودکان که به هوا می کنند

باد بُروت خودخواهی، غرور، تکبر

باد به آستین انداختن فخر فروختن، خودخواهی کردن

باد به آستین کسی کردن کسی را به کاری تحریک کردن  (شیر کردن)

باد به پشت کسی خوردن بر اثر بیکاری تنبل و تن پرور شدن

باد به غبغب انداختن تکبر کردن، خودخواهی نشان دادن

بادپا تند رو، تیز تک

باد توی گلو انداختن نگا. باد به غبغب انداختن

باد توی سرنا کردن اسرار کسی را فاش کردن

باد خوردن هوا خوردن

باد دادن تلف کردن، در برابر باد قرار دادن

باد در سر داشتن تکبر و غرور داشتن

باد رها کردن رها کردن باد شکم، تیز در کردن

باد زدن با ایجاد جریان هوا خنکی یا اشتعال پدید آوردن

با دست و پا آدم زرنگ

باد کردن به فروش نرفتن، کسی را به کاری سخت برانگیختن

باد کردن به خود بالیدن ، مغرور شدن

بادکش کردن بیرون کشیدن خون بوسیله ی بادکش

بادکنک کیسه ی نازک لاستیکی که آن را باد کنند و برای بازی به کودکان می دهند

باد گرفتن مغرور شدن

باد گلو زدن آروغ زدن

بادمجان دور قاب چین آدم چاپلوس ، متملق، سبزی پاک کن

با دم خود گردو شکستن سخت شادمان و خوشحال بودن

باد هوا وعده ی دروغ، چیز پوچ و بی اعتبار

باد هوا خوردن درماندگی و فقر کامل داشتن

بار آنچه برای پختن در دیگ بریزند، اجاق

بار آمدن تربیت شدن، به روشی عادت کردن

بار آوردن تربیت کردن، ایجاد کردن، تولید کردن، نتیجه دادن، سبب شدن

باران خوردن در زیر باران قرار گرفتن و خیس شدن

بار انداختن توقف و اقامت کردن

بارانداز جای پیاده کردن بار

بارانی اصطلاح دختران دانش آموز : دوست صمیمی و محبوب

باربند جای نهادن و بستن بار

بار خود را بار کردن  ( از راه نامشروع ) به پول و ثروت رسیدن

بار خود را بستن از منبعی استفاده کردن و توانگر شدن

بار خود را زمین گذاشتن زایمان کردن

باردار آبستن، حامله

بار زدن پر کردن وسیله ی نقلیه از بار، حمل کردن بار

بار سرکه نگا. ترش ابرو

بار شدن بر کسی به کسی تحمیل شدن، نگا. سربار کسی شدن

بار شیشه بار شکستنی، کودک در شکم مادر

بار فروش فروشنده ی میوه و خواربار در میدان

بارک الله آفرین خدا بر تو باد ، آفرین

بار گذاشتن نهادن ظرف غذا بر اجاق برای پخته شدن

بار کسی کردن دشنام دادن ، بد و بیراه گفتن،  نگا. کلفت بار کسی کردن

بار کسی نبودن شعور و آگاهی نداشتن

بار گردن کسی گذاشتن کاری را به زور و اصرار به عهده ی کسی گذاشتن

بار و بندیل اسباب و بساطی که کسی با خود می برد

بار و بنه وسایل سفر

باری از دوش کسی برداشتن  رنج و زحمت کسی را کم کردن

باری به هر جهت کردن در انجام کاری تعلل و تردید کردن

با ریسمان کسی به چاه رفتن با اعتماد به کسی به کاری دست زدن

باریک دقیق، حساس

باریک اندام لاغر و ظریف

باریک شدن دقت کردن، در بحر چیزی رفتن

بازار پسند مورد پسند خریدار و فروشنده، قابل فروش

بازارچه گذرگاه سرپوشیده با چند مغازه و دکان

بازار سیاه جایی که در آن اجناس غیر قانونی و گران می فروشند

بازار شام جای شلوغ و در هم و بر هم

بازار کوفه نگا. بازار شام

بازار گرمی کردن تعریف کردن از کالا برای فروختن آن

بازار مکاره بازار موقت

بازاری دارای شغلی در بازار، مبتذل

بازاریاب کسی که کارش پیداکردن مشتری برای کالای خاصی است

بازپرس کسی که از متهم پرس و جو می کند

بازتاب واکنش، برگشت نور، صدا یا حرارت

بازجو مامور تحقیق و بررسی پرونده

بازجویی کردن تحقیق و بررسی کردن

بازداشت توقیف موقت ، موقتا زندانی کردن

بازداشتگاه زندان موقت

بازداشتن منع کردن ، مانع شدن

بازداشتی  زندانی موقت

بازده محصولی که انسان یا ماشین در مدتی معین تولید می کند

بازرس مامور بررسی و کنترل

بازرسی بررسی و کنترل

باز شدن مچ  لو رفتن دروغ

باز شدن نیش کسی تبسم کردن از روی خوشحالی و خوشوقتی

بازم تو نسبت به دیگران تو بهتر بودی

باز نشسته کسی که بدلیل پیری و یا علل دیگر از کار کردن دست کشیده است و حقوقی دریافت می کند

باز و بسته ی امام هشتم بودن نیروی و قدرت خود را مدیون نظر مساعد امام هشتم بودن

بازوبند نواری که به نشانه ی معینی بر بازو می بندند

بازو دادن یاری دادن

باز و ولنگ گل و گشاد، بی نظم و ترتیب

بازی در آوردن بهانه آوردن، دبه در آوردن

بازی کردن لق بودن، جفت نبودن

بازیگر هنرپیشه ی سینما و تئاتر

بازیگوش شیطان و حرف نشنو، بازی دوست

بازیگوشی کردن بازی دوست بودن، سبکی کردن، شوخ بودن

با سر رفتن کنایه از داشتن نهایت شوق و اشتیاق برای کاری یا چیزی

با سگ به جوال رفتن دست و پنجه نرم کردن با مردم ناباب

با سلام و صلوات با تجلیل و بزرگداشت، با رعایت کامل آداب و رسوم

باش !  نگاه کن، ببین

باشگاه  محل گردهمایی گروهی برای ورزش، تفریح و از این قبیل

باطله چیزی که ارزش خود را از دست داده است

باعث و بانی عامل، محرک، سبب، حامی

باغ وحش جایی برای نگهداری انواع حیوانات غیر اهلی

بافتنی جامه ای  که با دست بافته شده باشد

با کاره کسی که هر کاری از او ساخته است

با کرم الکاتبین بودن حساب کسی گرفتار وضعی شدن که فقط خدا می تواند آدم را نجات بدهد

با کسی تلیت شب جمعه خوردن با کسی هم منفعت نبودن ( رقابت داشتن )

با کسی دهان به دهان شدن (گذاشتن)  با کسی بحث و مجادله کردن

با کسی سرشاخ شدن با کسی در آفتادن ( زورآزمایی کردن )

با کسی ندار شدن  با کسی خودمانی ( صمیمی ) شدن

باک کسی نبودن  اهمیتی ندادن، اعتنایی نداشتن

با کله دانا، چیز فهم، خردمند

بالا آمدن دل و روده به حالت تهوع افتادن

بالا آمدن کفر کسی بی نهایت خشمگین شدن

بالا آمدن گندکاری برملا شدن افتضاح پنهان شده

بالا انداختن نوشیدن مشروبات الکلی

بالا آوردن استفراغ کردن

بالا تنه از کمر به بالای بدن

بالا خانه اتاقی که بر روی آخرین طبقه ساخته می شود

بالاخانه را اجاره دادن تهی مغز بودن، افکار ابلهانه داشتن

بالا دست صدر مجلس، حریف چیره

بالا غیرتا  از راه جوانمردی و گذشت

بالا کشیدن مال کسی را به ناحق خوردن

بالای چشمت ابروست نگا. به کسی نگفتن که بالای چشمت ابروست

بالای چیزی پول دادن  برای چیزی پول خرج کردن

بالای منبر رفتن پر گویی کردن

بالای منبر رفتن پشت سر کسی از کسی غیبت کردن، پشت سر کسی بد و بیراه گفتن

بال بال زدن بی قراری کردن، دل واپس بودن

بال به بال کسی دادن جانب کسی را گرفتن

بال در آوردن به سرعت رفتن، بسیار خوشحال شدن

بالش نرم زیر سر کسی گذاشتن به کسی وعده های شیرین دادن

بالینی کلینیکی

بامب توسری

بامبول حقه، کلک

بامبول در آوردن حقه و کلک زدن

بامبول زدن حقه سوار کردن

بامبول سوار کردن  نگا. بامبول در آوردن

بامبه  توسری

با متانت با وقار

با محبت زود جوش و مهربان

با معرفت لوطی و جوانمرد، دارای قوه ی تشخیص خوب از بد

با نگاه کسی را خوردن با چشم خریدار یا شهوانی به کسی نگریستن

بانی خیر نیکوکار، کسی که اثر خیر از خود بجا گذاشته است

باور کسی شدن گرفتار توهم شدن، تحسین و تمجید دیگران را حقیقت دانستن

باهاس باید، بایست

با هم خواندن تطبیق کردن، هماهنگ بودن

با هم شیر و شکر بودن نهایت دوستی با هم داشتن

با هم کنار آمدن با هم ساختن

بای بسم الله  اول کاری، آغاز چیزی

بای دادن رشوه دادن، باج دادن

با یک دست چند هندوانه برداشتن در آن واحد چند کار انجام دادن

بِبُری  بمیری ! چقدر حرف می زنی !

بپا  مواظب باش، متوجه باش

بتمرگیدن نشستن به فرمان تحقیرآمیز

بته مرده بی اصل و نسب، بی کس و کار

بجا شایسته، در هنگام مناسب

بجا آوردن شناختن، دریافتن

بجایی رسیدن به مقصود رسیدن، مقام یافتن

بچاپ بچاپ  اوج سوء استفاده و دزدی

بچگی کردن بیخردانه ( کودکانه ) رفتار کردن

بچه ی  اهل ِ ( مانند بچه ی جنوب )

بچه افتادن سقط شدن جنین

بچه انداختن بچه ی نارس بدنیا آوردن

بچه باز  مردی که به پسربچگان تمایل جنسی دارد

بچه بازی لواط، کارهای کودکانه، ساده انگاشتن کار

بچه پس انداختن فرزند به دنیا آوردن

بچه ی سر راهی بچه ای که او را سر راه گذاشته اند تا برده شود

بچه گولزنک غیر واقعی، بی ارزش

بچه ننه بچه ی لوس و نازک نارنجی

بخار توانایی، شایستگی

بخاری از کسی بلند نشدن به حال دیگری سودی نداشتن، توانایی و برش نداشتن

بخت شانس، اقبال، شوهر

بخت آزمایی ترتیبی برای تقسیم جایزه میان خریداران بلیت

بخت، بخت اول برای هر زنی شوهر اول بهتر است

بخت برگشته تیره روز، سیاه بخت، بیچاره

بختک کابوسی به شکل هیکل که در خواب بر سینه ی شخص نشسته و مانع تنفس آزاد او می شود

بخت کسی گفتن خدا برایش ساختن، شانس آوردن

بخت گشا شانس آور، سبب خوش اقبالی، مایه ی سفید بختی

بخرج دادن نشان دادن، مصرف کردن، جلوه دادن

بخور بخور خوردن فراوان از مال دیگران

بخور و نمیر مقداری از غذا که تنها برای ادامه ی زندگی کفایت می کند

بخیر و خوبی صحیح و سالم، بسلامتی

بخیه به آبدوغ زدن کار بی هوده کردن

بخیه زدن آجیده کردن، دوختن شکاف جامه یا تن

بد آب و رنگ نازیبا، بی رونق، بی جلوه

بد اخم عبوس و ترشرو

بد ادا بد اطوار، بد گوشت، کسی که در بهانه جویی افراط می کند و به انجام تشریفات علاقه دارد

بد آمدن برخوردن به کسی، ناراحت شدن

بد آوردن بد شانسی آوردن، زیان دیدن بر اثر پیشامد بد

بد به دل آوردن (راه دادن)  فال بد زدن، پیشگویی بد کردن

بد بیاری بد شانسی، ناسازگاری بخت، چپلی

بد تا کردن بد رفتار کردن، بد معامله کردن

بد جنس بد ذات، بد نهاد، فرومایه

بد چشم شور چشم، آن که چشم زخم برساند، مردی که به زنان نامحرم با شهوت بنگرد

بد حرف کسی که پیوسته حرف های زشت می زند

بد خط کسی که ناخوانا می نویسد

بد خلق کسی که مدام عصبانی است و غر می زند

بد خواب شدن بی خواب شدن، خواب آسوده نکردن

بد دماغ کسی که زود رنج است و زود قهر می کند

بد دهن کسی که پیوسته فحش و ناسزا می گوید

بد ذات بد نهاد، بد گوهر، بد جنس، خبیث

بد ریخت بد شکل، بد هیکل، بد قواره

بد زبان نگا. بد دهن

بد سابقه بد پیشینه، دارای گذشته ی بد

بد سیرت کردن به دختری تجاوز کردن، بی عصمت کردن

بد شگون شوم، بد اختر، بد یمن

بد شیر متقلب، بد جنس

بد عنق کج خلق، بد اخلاق

بد قدم نامبارک، بد شگون

بد قلق بد عادت، بد ادا

بد قماش بد جنس، خبیث

بد قواره بد ریخت، بد ترکیب

بد قول بد عهد، آن که به قول خود وفا نکند

بدک نه چندان بد، (اغلب در نفی گفته می شود : بدک نبود)

بد کاره زن ولگرد و عصمت فروش

بد گل زشت، بد ترکیب

بد گوشت آدم نچسب، دیر پیوند، کسی که زخمش دیر بهبود یابد

بد لعاب بد گوشت، بد خلق

بدلی تقلبی، جنس بد

بد مروت نامرد، ناجوانمرد

بد مزاج عبوس، ترشرو، تندخو

بد مست کسی که هنگام مستی هرزه گویی کند و عربده بکشد

بد مصب بد مذهب، لاکردار، بی مروت

بد معامله آن که در معامله ناراستی کند

بد نما بد منظر، بد نمود، زشت

بدن نما جامه ای که بدن از پشت آن دیده شود، آیینه ای که تمام بدن را نشان دهد

بِدو دوان دوان، کسی که بسیار می دود، سریع

بِدو بِدو با شتاب، سریع

بد و بیراه ناسزا، حرف زشت، گفته ی رکیک ، متلک

بدون معطلی بی درنگ، فورا

بده اون دستت آی زکی !

بده بستان داد و ستد، معامله

بَده شدن از چشم افتادن، بد جلوه کردن

بدهکار نبودن گوش کسی سخنان را شنیدن و به آن اعتنا نکردن

بَده کردن کسی را بد وانمود کردن، کنفت کردن، از چشم انداختن

بد هوا کسی که به خیال های بلند تر از حد و حق خود افتاده باشد

برات شدن به دل کسی گواهی درونی پیدا کردن، گواهی دادن دل

برادر اندر برادر ناتنی، نا برادری

برادر تنی برادر حقیقی

برادر خواندگی ایجاد برادری با دیگری، دوستی بسیار نزدیک و صمیمی

برادر دینی هم کیش ، هم مذهب

برادر زاده فرزند برادر

برادر زن  برادرِ زن هر مرد

برادر شوهر برادرِ شوهر هر زن

بر ِ آفتاب رو به آفتاب، آفتاب رو

بر افتادن از کار بر کنار شدن، بی اعتبار شدن

بُراق خشمگین، عصبانی

بُراق شدن با خشم و غضب با کسی برخورد کردن

برآمده بزرگ شده، ورم کرده

بر انداز کردن کسی یا چیزی را عمیقا ( از سر تا پا ) نگریستن

برآورد تخمین

براه سازگار، اهل سازش، با گذشت

برای فاطی تنبان نشدن بدرد نخوردن، قانع کننده نبودن، فایده نداشتن

برای کسی آش پختن که یک وجب روغن داشته باشد زمینه ی تنبیه و گوشمالی برای کسی آماده کردن

برای کسی تره خرد نکردن از کسی حساب نبردن، به کسی اهمیت ندادن، برای کسی اعتبار قائل نشدن

برای کسی لقمه گرفتن برای کسی کار پر دردسری تدارک دیدن، کسی را بد معرفی کردن

برای هفت پشت کسی کافی بودن از تحمل کسی خارج بودن، بسیار زیاد بودن

بِر و بِر نگاه کردن خیره نگریستن

بر پا سرپا، استوار، بلند شوید ! ( فرمان به هنگام ورود شخصی مهم )

بر پا شدن ایجاد شدن

بَرج خرج های خارج از خانه ( مانند تفریح، ورزش، لباس، آرایشگاه و مانند این ها)

برج ریق برج نامیمون و نامبارک

برج زهر مار بسیار خشمگین، بسیار اندوهناک

برچسب نوشته ای دارای مشخصات که آن را روی چیزی می چسبانند، اتیکت

برچسب زدن تهمت زدن

بر خر مراد سوار شدن موفق شدن، به آرزوی خود رسیدن

برخورد بهم خوردن، تصادف

برخورد کردن تصادف کردن، دیدارکردن

برخورد کردن به تریج قبای کسی گران آمدن، بی دلیل ناراحت شدن، به کسی توهین شدن

برخورد کردن به رگ غیرت کسی  ناگوار آمدن حرفی یا کاری، گران آمدن، احساس اهانت کردن

برخوردن به کسی ، به نطر کسی ناپسند آمدن، به کسی گران آمدن، احساس اهانت کردن، با کسی دیدار کردن

بُرد قدرت پرتاب، پیروزی بر حریف

برداشت کردن فهمیدن، گرفتن پول از حساب، درو کردن محصول کشاورزی

برداشتن قبول کردن، اختیار کردن ( مانند : نمی خواهی خودم بر می دارم)، فرا گرفتن، پُر کردن ( مانند بو همه جا را برداشته بود)

برداشتن کلاه کسی  کسی را گول زدن، فریب دادن

بردن از رو  نگا. از رو بردن

بردن سر کسی با سر و صدا کسی را گیج و خسته کردن

برده خورده ملاحظه، پروا

برزخ شدن ناراحت شدن

بُر زدن مخلوط کردن ورق های بازی

برش لیاقت، زرنگی، کاردانی

برفک دانه های سفیدی که در دهان نوزادان پدید می آید، بخار یخ بسته، نقطه های سفید روی تصویر

برق از چشم کسی پراندن سخت ترسانیدن

برق از کسی پریدن سخت ترسیدن، جا خوردن

برقی دستگاهی که با برق کار می کند، به سرعت، با شتاب

برگ برنده ورقی که با آن بتوان بازی را برد، وسیله ی اثر بخش

بر گرده ی کسی سوار شدن کسی را زیر فرمان خود آوردن

برگ زدن حقه زدن، سر کسی کلاه گذاشتن، تقلب کردن

برگشتن ورق دگرگون شدن اوضاع، تغییر کردن حال و احوال

بر ملا شدن آشکار گشتن

بر و بچه ها زن و بچه، جماعت دوستان

بِر و بِر  زُل، نگاه یکریز

برو برگرد چون و چرا

بر و برگرد نداشتن مسلم، قطعی، بی چون و چرا

برو برو اوج خوش بیاری و کامکاری

برو برو داشتن دارای مال و قدرت بودن، مورد توجه بودن، نگا. بر و بیا داشتن

بر و بساط زندگی و لوازم آن، مقدمات کار

بر و بیا رفت و آمد، نگا. دم و دستگاه

بَر و بیابان دشت و صحرا

بر و بیا داشتن رفت و آمد بسیار داشتن، دم و دستگاه داشتن

بَر و رو قد و قامت، چهره

بروز دادن فاش کردن، آشکار ساختن، لو دادن

بر وفق مطابق، موافق

بره کُشان فرصت خوش گذرانی، هنگام استفاده های مالی

برهوت غیر مسکونی، خشک و بی انتها

بریدن از نفس افتادن، درمانده شدن، از حرکت باز ماندن

بریدن از کسی یا چیزی دست کشیدن از چیزی، ترک کردن، قطع رابطه و دوستی

بریدن از هم قطع رابطه کردن

بریدن پای کسی دوباره به جایی نرفتن، دوباره کسی را راه ندادن

بریدن شیر لخته لخته شدن شیر

بریده بریده منقطع، پاره پاره، گسسته

بریز و بپاش دم و دستگاه، خرج بسیار

بُز آوردن بد آوردن، بد شانسی آوردن

بز بگیر کسی که همیشه به دنبال جنس ارزان یا معاملات پر سود است

بز بیاری بد شانسی، بد بیاری

بز خر کسی که به قصد ارزان خریدن چیزی توی سر جنس می زند

بز دل ترسو

بز رقصاندن هر دم بهانه ی تازه ای آوردن

بزرگداشت احترام، تکریم

بز رو راه باریک و پرپیچ و خم در کوه و جنگل

بَزک آرایش، چسان فسان

بُز ِ گَر بزی که بیماریِ گَری ( جَرَب، کچلی ) دارد

بز گرفتن جنس ارزان و پر سود گیر آوردن

بزمجه سوسمار، درحالت دشنام به کودکان می گویند

بزن شجاع، دلاور، اهل دعوا و مرافعه

بزن بزن  زد و خورد شدید، کتک کاری

بزن بهادر اهل دعوا و مرافعه، قلچماق، پر زور

بزن قدش دعوت به دست دادن برای نشان دادن توافق و همدلی

بزنگاه نقطه ی ضعف، سر وقت، موقع حساس، زمان مناسب

بزن و برقص پایکوبی، ساز و آواز، رقص و آواز

بزن و برو کسی که در کار، دقت و دلسوزی ندارد

بزن و بکوب ساز و آواز و رقص، مجلس بزم

بساز آدم سازگار، صبور

بساز و بفروش ساختن خانه ی بدون استحکام به قصد فروش

بساط جایی در کنار خیابان که دستفروشان کالاهای خود را عرضه می کنند

بساط در آوردن الم شنگه راه انداختن، رسوایی به بار آوردن

بست محلی در جاهای مقدس یا دیگر که شخص در آنجا از تعرض در امان می ماند، تکه ی کوچکی از تریاک

بست نشستن پناه بردن به بست برای در امان ماندن از تعرض

بستری خوابیده در بستر، بیمار

بست زدن کشیدن یک بست تریاک

بستن یخ ردن، منجمد شدن، منعقد شدن، سفت شدن، ریختن بیش از اندازه، هدف قرار دادن

بستن کسی به دم خود همیشه کسی را همراه داشتن (با خود بردن)

بستن به ریش کسی زنی را به مردی انداختن، با فریب کسی را به کاری واداشتن

بستن به ناف کسی به کسی خوراندن، به کسی نسبت دادن

بستن خود به کسی خود را به کسی منتسب کردن (نسبت دادن)

بستن دست کسی از پشت در انجام کاری از کسی پیش بودن (بهتر بودن)

بستن زخم  بسته شدن سر زخم، التیام یافتن زخم، مرهم نهادن و پیچیدن زخم با وسایل زخم بندی

بسلامت همراه با تندرستی، تندرست، در پاسخ به خداحافظی گفته می شود

بسلامتی سلامتی دادن، هنگام نوشیدن شراب به یکدیگر می گویند

بسم الله جمله ای که هنگام آغاز به کاری و یا به هنگام تعجب و حیرت می گویند، بفرمائید ! این گوی و این میدان

بش باد حقش باشد، هنگامی که کسی به دشمنان دین لعنت بفرستد، شنوندگان این جمله را می گویند.

بشقاب پرنده سفینه ی بشقاب مانند که از کهکشان آمده است . چیز پرنده ی ناشناس

بشکن صدایی که در حال شادی و پایکوبی از بهم زدن انگشتان در می آورند.

بشکن بشکن وقت شادی و شادمانی، جشن و سرور

بشکن زدن برآوردن صدای انگشتان به هنگام شادی

بشور و بپوش جامه ای که پس از شسته شدن نیازمند اتو شدن نیست

بعد از نود و بوقی پس از مدتی دراز

بغداد آباد شکم سیر

بغداد خراب شکم گرسنه

بغداد کسی را آباد کردن شکم گرسنه ی کسی را سیر کردن

بغض کردن متاثر و غمگین شدن و به خود فرو رفتن

بغض کسی ترکیدن از حالت گرفتگی و تاثر به گریه افتادن

بغ کردن چهره درهم کشیدن، ترشرو شدن

بغل پر کن دختر یا زن چاق

بغل خوابی کردن نزدیکی کردن

بغل دست کنار دست، پهلوی دست

بغل زدن زیر بازو گرفتن

بغل گرفتن در آغوش گرفتن

بغلی چیز کوچکی که در بغل جا بگیرد، بطری کوچک

بفرما زدن تعارف کردن

بفهمی نفهمی مختصر، کم، نامحسوس، تااندازه ای

بقچه بندی ران چاق

بکسل کردن چیزی را به دنبال خود کشیدن و بردن

بکُش تا سر حد مرگ، بیش از حد توانایی

بکُش بکُش دعوا و مرافعه جمعی تا حد کشتن

بکن نکن امر و نهی

بکوب بکوب با شتاب، تند و تند

بگو بخند خوش مشرب، بذله گو

بگو مگو جر و بحث، مشاجره

بگیر بگیر بازداشت افراد بسیار، توقیف گروهی

بگیر و ببند توقیف و حبس، حکومت نظامی

بُل چیز مفت، موقع مناسب، بهانه

بلا آدم حیله گر، زرنگ، آسیب، زیان، آزار

بلا به دور بلاها دور باد

بلا به سر کسی آوردن کسی را به زحمت و دردسر انداختن، به کسی آسیب رساندن

بلا تکلیف کاری که معلوم نیست چه باید بشود، کسی که نمی داند چه باید بکند

بلا گردان چیزی یا کسی که جلوی آسیب و زیان را می گیرد

بلا گردان کسی شدن به جان خریدن بلای کسی

بلا گرفته گرفتار بلا، شیطان، شلوغ

بلا نسبت دور از جانب شما

بلایی به روز کسی آوردن به کسی آزار سخت رساندن

بلبشو هرج و مرج، شلوغی

بلبل زبانی کردن شیرین زبانی کردن، حاضر جوابی کردن، پرحرفی کردن

بلد راهنما، کسی که راه را می شناسد

بلغمی مزاج آدم خونسرد و اخمو

بلغور کردن سر هم ردیف کردن، حرف های قلمبه زدن، شکسته و نامفهوم حرف زدن

بلوف زدن لاف زدن، چاخان کردن، توپ خالی زدن

بُل گرفتن چیز مفت به چنگ آوردن، از فرصتی استفاده کردن، بهانه ای بدست آوردن

بلند بالا  قد بلند

بلند پروازی کردن جاه طلبی کردن، خودنمایی کردن

بلند شدن زیر سر کسی با کسی سر و سری داشتن، تحریک شدن

بلند کردن دزدیدن، بیدارکردن از خواب، تور کردن

بله بران قول و قرارهای پیش از ازدواج در میان خانواده های عروس و داماد

بله بُری گفتگو برای تعیین شرایط عقد و میزان حقوق زن و شوهر

بله قربان در حالت احترام در جواب مثبت می گویند، مجازا به معنی تملق است

بله قربان گفتن تملق بیش از حد گفتن

بله قربان گو چاپلوس، متملق

بله گرفتن رضایت عروس را گرفتن

بمیرم قربان بروم

بنا قرار

بنا بودن قرار بودن

بنا را بر چیزی گذاشتن قرار را بر چیزی گذاشتن، چیزی را ماخذ گذاشتن

بنا کردن شروع کردن

بنا گذاشتن قرار گذاشتن

بن بست کوچه ای که راه در رو نداشته باشد، مشکلی که راه حل نداشته باشد

بنجل جنس بدرد نخور، آدم بیکاره و بی مصرف

بند ریسمان، طناب، رشته

بند آمدن متوقف شدن

بند آوردن متوقف کردن

بند انداختن برچیدن موی چهره ی زنان با نخ تابیده

بند انگشت فاصله ی نوک انگشت تا نخستین خط آن

بند بودن روی پای خود به خود متکی بودن

بند بودن دست گرفتار بودن، مشغول به کاری بودن و به کار دیگری نرسیدن

بند تنبانی سست و رکیک، مزخرف و بی ارزش

بند دل پاره شدن بسیار ترسیدن، به وحشت افتادن

بند را آب دادن فرصتی را از دست دادن، خود را لو دادن، رسوایی به بار آوردن

بند زدن به یکدیگر وصل کردن، به هم چسباندن

بند شدن در جایی قرار یافتن، ساکن شدن، آرام گرفتن

بند کردن محکم کردن

بند کردن به کسی به پر و پای کسی پیچیدن، پیله کردن به کسی

بند کشی پر کردن درزهای آجرها و سنگ ها با سیمان و ساروج

بند نشدن سنگ روی سنگ نا آرام بودن اوضاع، وجود نداشتن نظم و امنیت

بند و بار قید های اجتماعی، آداب زندگی

بند و بساط اسباب مختصر زندگی

بند و بست ساخت و پاخت، توطئه

بنده زاده پسر من

بنده منزل خانه ی من

بنگی معتاد به حشیش

بو بردن حدس زدن، از روی شواهد فهمیدن

بو دادن بوی بد دادن، مشکوک بودن

بود و نبود آنچه می تواند وجود داشته باشد، مال و منال، همه ی دارایی

بور شدن دماغ سوخته شدن، خجالت زده شدن

بوسیدن و به تاقچه گذاشتن ترک گفتن، کنار گذاشتن

بوق زدن اعلام موافقت کردن ( در زبان داش مشدی ها )

بوق سحر نزدیک صبح، سحرگاهان

بوق سگ بسیار دیر وقت ( در شب )

بوق کسی را زدن از مقام افتادن، از دور خارج شدن

بو گرفتن بد بو شدن، بوی چیز دیگری را گرفتن

بوگندو آدم کثیف و بد بو

بومی  محلی، اهل همان سرزمین

بوی الرحمان کسی بلند شدن نزدیک به مرگ شدن، مردن

بوی حلوای کسی آمدن قطعی شدن مرگ کسی

بوی شیر از دهان کسی آمدن نادان و بی تجربه بودن، رشد جسمی و عقلی نداشتن، کودک و خام بودن

بوی قرمه سبزی دادن سر  با زدن حرف های خطرناک موجب خطر جانی یا دردسر خود شدن

بوی نا بوی ماندگی

به آب چسیدن از بین رفتن، نابود شدن، نتیجه نگرفتن

به آتش کسی سوختن به مکافات خطای دیگری مجازات دیدن

به آخر خط رسیدن به پایان کار ( یا عمر ) رسیدن

به اسم خود جا زدن از آن خود وانمودن

به امان خدا رها کردن اصلا به فکر نبودن، فراموش کردن

به باد فحش یا کتک گرفتن یک ریز فحش دادن یا کتک زدن

به باد دادن نگا. باد دادن

به بخت خود پشت پا زدن فرصت مناسبی را از دست دادن، از خوشبختی مسلمی چشم پوشیدن

به بیراهه زدن از بیراهه رفتن، از جاده ی اصلی منحرف شدن

به پای کسی زحمت کشیدن برای کسی زحمت کشیدن

به پر و پای کسی پیچیدن پیله کردن به کسی، با کسی در افتادن

به پول رساندن فروختن

به پیر و پیغمبر قسم خوردن سوگند بسیار یاد کردن

به پیسی افتادن دار و ندار خود را از دست دادن، فقیر و بیچاره شدن

به پیش فرمان نظامی برای حرکت سپاهیان به جلو

به تته پته افتادن به لکنت زبان افتادن

به تخته زدن در مقام تعریف و چشم نخوردن کسی بکار می برند

به تر تر افتادن اسهال گرفتن، دچار شکم روش شدن

به تنگ آمدن به ستوه آمدن، خسته شدن

به تنگ آوردن به ستوه آوردن، خسته کردن

به توپ بستن باران گلوله ی توپ بر جایی ریختن

به تور انداختن به چنگ آوردن، تصاحب کردن

به تور کسی خوردن سر راه کسی ظاهر شدن، گیر کسی آمدن

به تور زدن نگا. به تور انداختن

به ته دیگ خوردن کفگیر بی چیز شدن، تمام شدن سرمایه

به تیر غیب گرفتار شدن دچار حادثه ی ناگهانی شدن، ناگهانی فوت کردن

به جا آوردن شناختن

به جان آمدن به ستوه آوردن، به تنگ آوردن

به جلز و ولز افتادن به گریه و التماس افتادن

به جان هم افتادن با یکدیکر درگیر شدن

به جوش آوردن خون کسی کسی را به اوج عصبانیت رساندن

به جهنم به درک، خوب شد که چنین شد، خوب است که چنین بد است

به چاک زدن فرار کردن، جیم شدن

به چپ چپ فرمان نظامی برای گردش به چپ

به چشم اطاعت می شود

به چشم آمدن قابل توجه بودن، ارزش داشتن

به چوب بستن کسی کسی را با چوب تنبیه کردن، فلک کردن

به حال آوردن به هوش آوردن، به کسی شور و حال دادن

به حرف آوردن کسی کسی را به سخن گفتن واداشتن

به حرف کشیدن نگا. به حرف آوردن کسی

به حساب مثلا، یعنی

به حساب آوردن کسی برای کسی اهمیت قائل شدن، دخالت دادن کسی

به حساب کسی رسیدن از کسی انتقام گرفتن، کار کسی را ساختن

به حق پیوستن مردن

به حق چیزهای ندیده و نشنیده پس از شنیدن حرفی یا دیدن چیزی تعجب آور می گویند

به حول و ولا افتادن دستپاچه و مضطرب شدن، به تلاش و تقلا افتادن

به خاطر داشتن به یاد داشتن، از بر بودن

به خاک سیاه نشاندن بدبخت و ذلیل کردن

به خاک سیاه نشستن بدبخت و ذلیل شدن

به خانه ی بخت رفتن شوهر کردن

به خدا سپردن برای کسی آرزوی امنیت در پناه خدا کردن

به خرج کسی نرفتن بر کسی تاثیر نکردن، بر کسی موثر واقع نشدن

به خشت افتادن متولد شدن، به دنیا آمدن

به خط کردن به صف کشیدن

به خنس و پنس افتادن به وضع بد مالی دچار شدن

به خود پیچیدن ناخوش شدن، عتاب کردن

به خود گرفتن به خود پنداشتن، مربوط به خود دانستن

به خورد چیزی دادن نفوذ دادن، وارد کردن

به خورد کسی دادن به زور به کسی خوراندن، به کسی قالب کردن

به خون کسی تشنه بودن کینه ی کسی را سخت در دل داشتن، با کسی سر جنگ داشتن

به درد بخور مفید، چیز یا کسی که سودمند باشد

به درد خوردن مفید بودن، به کاری آمدن

به دردسر افتادن با مشکلی روبرو شدن، به مخمصه ای گرفتار شدن

به دردسر انداختن کسی کسی را به وضع دشواری دچار کردن

به درک نگا. به جهنم

به درک واصل شدن به درک رفتن، برای با نفرت خبر مرگ کسی را دادن بکار می رود

به دستبوس کسی رفتن  به خدمت کسی رفتن، شرفیاب شدن

به دست و پا افتادن به تلاش و تقلای زیاد افتادن

به دست و پای کسی افتادن با التماس تقاضای ترحم کردن، نهایت خاکساری کردن

به دق آوردن کسی تا سر حد بیماری روحی یا مرگ کسی را رنج دادن

به دل آوردن در خاطر نگاه داشتن، از یاد نیردن

به دل چسبیدن مطبوع و گوارا بودن

به دل خود صابون مالیدن به خود وعده ی خوش دادن

به دل گرفتن رنجیده خاطر شدن

به دم و دود رسیدن سر و سامان یافتن

به دندان کشیدن خون دل خوردن، کاری پر زحمت انجام دادن

به دو دو افتادن گود رفتن چشم بر اثر ضعف یا بیماری

به دهان کسی نگاه کردن مطیع به گفته ی کسی بودن، حرف کسی را بکار بستن

به دهان ها افتادن فاش شدن، بر سر زبان ها افتادن

به راست راست فرمان نظامی برای گردش به راست

به راه انداختن راه انداختن، به کار انداختن

به رخ کشیدن به چشم آوردن، یادآوری کردن

به رگ غیرت کسی بر خوردن سخن یا عملی بر کسی ناگوار آمدن

به روی کسی آوردن به چشم کسی آوردن، به کسی یادآوری کردن

به روز سگ افتادن بدبخت و بیچاره شدن، به فلاکت افتادن

به روز کسی افتادن وضعی مانند وضع کسی پیدا کردن

به روی خود نیاوردن اهمیت ندادن، به سکوت برگزار کردن، خود را به آن راه زدن

به روی کسی نیاوردن از طرح موضوعی خودداری کردن، به سکوت برگزار کردن

به ریش کسی خندیدن کسی را مسخره کردن

به زخم خود زدن دردی را درمان کردن، گوشه ای از گرفتاری خود را سامان دادن

به زمین انداختن روی کسی در خواست کسی را رد کردن

به ساز کسی رقصیدن بازیچه ی کسی شدن، از کسی فرمان بردن

به سر دویدن نگا. با سر رفتن

به سر کسی زدن ناگهان فکری به سر کسی آمدن، عقل خود را از دست دادن

به سر کشیدن یکباره نوشیدن، بالا انداختن

به سر و کول هم پریدن دعوا کردن، شلوغ بازی درآوردن

به سیم آخر زدن بی قید شدن، از روی ناامیدی کاری را که نباید کرد انجام دادن

به صرافت افتادن به فکر انجام کاری افتادن

به عرب و عجمی بند نبودن هیچ پشت و پناهی نداشتن

به عرصه رسیدن به سن پختگی رسیدن، بزرگ شدن

به عمل آوردن به اجرا در آوردن، برای استفاده آماده کردن

به غوره مویز شدن آموزش ندیده و بی تجربه ادعا داشتن

به قدر پشت خاک انداز بسیار کوچک و محقر

به قوزک پای کسی نرسیدن در برابر کسی بسیار حقیر و ناچیز یودن

به کارخوردن بدرد خوردن، کارآمد بودن

به کرسی نشاندن حرف سخن خود را تحمیل کردن، مقصود خود را ثابت کردن

به کسی رفتن به کسی شباهت داشتن

به کسی رو دست زدن به کسی حقه زدن، کسی را فریب دادن

به کسی نگفتن که بالای چشمت ابروست به کسی که ساده ترین مطلب را نمی پذیرد یا تحمل نمی کند و زود رنج یا زود خشم است نمی توان چیزی گفت

به کله ی کسی افتادن به سر کسی زدن، به وسوسه افتادن

به کله ی کسی زدن دیوانه شدن

به کوچه ی علی چپ زدن خود خود را به آن راه زدن، خود را به نادانی ( بی خبری )زدن

به کوری چشم کسی بر خلاف میل کسی

به کون کسی چسبیدن جدا نشدن از کسی، همیشه همراه کسی بودن

به کیشی آمدن و به خیشی رفتن بی اعتبار و بی ثبات بودن

به گرد کسی نرسیدن بسیار عقب بودن از کسی، فاصله ی بسیار با کسی داشتن

به گردن گرفتن  متعهد شدن، مسئولیتی را پذیرفتن

به گند کشیدن جایی یا کاری را خراب کردن، به لجن کشیدن، بی اعتبار کردن

به گوزی بند بودن سست و ناپایدار بودن

به گوزگوز افتادن پیر شدن، از خستگی زیاد از پای در آمدن

به گوش خر یاسین خواندن بی اعتنایی کردن به حرف و نصیحت، نگا. از این گوش گرفتن و از آن گوش در کردن

به گُه خوردن افتادن با خفت از کرده ی خود پشیمان شدن

به گُه کشیدن بی اعتبار کردن، با توهین خوار و خفیف نمودن

به لج انداختن به لجاجت انداختن

به لجن کشیدن مفتضح کردن، رسوا و بی آبرو کردن

به لعنت خدا نیارزیدن دارای هیچ ارزشی نبودن، به هیچ نیارزیدن، مفت نیارزیدن

به له له افتادن از شدت تشنگی مانند سگ زبان خود را از دهان خارج ساختن

بَهمان فلان

به محضِ  به مجرد ِ ، همان وقت که

بهم رسیدن  به وصال هم رسیدن

به مشروطه ی خود رسیدن به هدف خود دست یافتن

به مفت نیارزیدن هیچ ارزشی نداشتن

به نام نقی، به کام تقی سودی که از آن کسی است نصیب کس دیگری شود

به نعل و به میخ زدن دو جانبه رفتار کردن، نه سیخ بسوزد نه کباب

به نفس نفس افتادن نفس نفس زدن

به هدر دادن تلف کردن، تباه کردن، از دست دادن

به هدر رفتن تلف شدن، تباه شدن،  از دست رفتن

به هر تقدیر در هر صورت، خلاصه

به هر حال در هر حال، در هر صورت

به هر دری زدن جستجوی فراوان کردن، به هر جا و هرکس متوسل شدن

به هزار زحمت با رنج بسیار، با سختی فراوان

به هم بافتن سر هم کردن، از خود درآوردن

به هم خوردن حال استفراغ کردن، بالا آوردن

به هم زدن حال موجب بالا آوردن شدن

به هم زدن قطع رابطه کردن

به هم زدن دم و دستگاه سر و سامان دادن، درست کردن، تشکیل دادن

به همین نزدیکی به همین زودی، بزودی

به هوای کسی به آرزوی کسی، به سودای کسی

به هوس چیزی افتادن مایل به چیزی شدن، به یاد چیزی افتادن و آن را خواستن

به یک پول سیاه نیارزیدن نگا. به لعنت خدا نیارزیدن

به یک تیر دو نشان زدن با یک اقدام دو کار انجام دادن، با یک کار دو نتیجه گرفتن

به یک چوب راندن همه را به یک چشم نگاه کردن

بیا برو رفت و آمد بسیار، معاشرت فراوان

بیا بیا نگا. برو برو

بی اختیار بدون اراده و تصمیم

بی اُرس و پرس  بی مقدمه

بی اشتها بی میل به غذا

بی امان پیگیر، دائم، پیوسته

بیا و ببین تماشایی، بسیار جالب، قابل توجه

بیا و برو دم و دستگاه، قدرت و حشمت

بی باعث و بانی بی کس و کار، بی سرپرست

بی بته  بی اصل و نصب، بی پدر و مادر

بی بخار  بی خاصیت، بی عرضه، ناتوان

بی بخار بودن بی عرضه بودن، ناتوان بودن

بی برو برگرد بدون تردید، بی چون و چرا

بی بند و بار بی قید، بی اعتنا به آداب و رسوم

بی بو و بی خاصیت کسی که سود و زیانی ندارد

بی بی مادر بزرگ، زن سالخورده و محترم

بی بی قدومه دختر بچه ای که ادای مادر بزرگ ها را در می آورد

بی پا از تاب و توان افتاده، فرسوده

بی پایه دروغ، پوچ

بی پرده رک و صریح، آشکار

بی پیر آدم بد و تربیت نشده، چیز سخت، کار دشوار

بی تخم و ترکه بی فرزند، بی نسل

بی تفاوت بی اعتنا

بی جا نامناسب، بی مورد

بی چشم و رو  ناسپاس، حق ناشناس، ناشکر

بی چک و چانه بی گفت و شنود، بی کم و کاست

بی چیز تهی دست، فقیر

بی حال  فاقد نیروی لازم، بی حوصله، خسته

بی حوصله ناشکیبا، شتابزده

بیخ  کاملا نزدیک، تنگ چیزی

بیخ پیداکردن کار گره افتادن در کار، دشوار شدن کار

بیخ خِر  بیخ گلو

بیخ خِر کسی را چسبیدن کسی را مقصر شناختن

بیخ ریش کسی بستن به زور دادن، تحمیل کردن

بیخ ریش کسی ماندن روی دست کسی ماندن

بیخ گیس ماندن نگا. بیخ ریش ماندن

بیخود بی مصرف، بدرد نخور

بی خودی بی دلیل، بی جهت

بی خیال بودن اهمیت ندادن، نگران نبودن

بی خیالش  نگران نباش، اهمیت نده

بیدار خوابی خواب سبک، بیدار شدن پیاپی

بی داریه (دایره) رقصیدن آمادگی و شوق بسیار برای کاری داشتن

بید خورده کهنه و فرسوده

بی در رو  بن بست

بی در و پیکر ولنگ و واز، بی حساب و کتاب، بی نظم و قاعده

بی دست و پا بی عرضه، پخمه

بی دماغ افسرده، اوقات تلخ، دمق

بیراهه راه میان بر ولی دشوار

بیرق کسی نخوابیدن همواره کامروا بودن، پایدار بودن دولت و شکوه

بی رگ بی غیرت، بی حس

بیرون رفتن به توالت رفتن

بیرون روش اسهال، شکم روش

بیرون زدن ناگهان از جایی بیرون رفتن

بیرونی مقابل درونی، جایی از خانه که مردان و خدمتگزاران مرد می نشینند

بی ریخت زشت، بد ترکیب

بی ریخت کردن  کتک زدن ( در زبان داش مشدی ها )

بی ریش ناجوانمرد، نامرد

بی ریشه بدون اصالت، نا اهل، نا نجیب

بی زحمت لطفا، خواهش می کنم

بیسار فلان

بی سایه سر شدن بی صاحب ماندن، بیوه شدن

بی سر و پا پست، فرومایه

بی سر و ته بی معنی، بی هوده، بی نظم

بی سر و سامان مفلس، محتاج، آشفته، درهم ریخته، پریشان

بی سکه بی اعتبار

بی سکه کردن بی ارزش کردن، بی اعتبار کردن

بی سواد آن که نمی تواند بخواند و بنویسد، نادان و بی معلومات

بی سیرت بی آبرو

بی سیم دستگاهی که بدون سیم کار می کند

بیشتر از کوپن حرف زدن سخنان بالاتر از حد و مقام خود گفتن، پا را از گلیم خود فراتر نهادن

بی شوخی جدا، بدون شوخی

بی شیله پیله بدون حقه بازی، صاف و ساده

بی صاحاب مانده صاحب مرده، وامانده

بی صفت بی بهره از صفات خوب انسانی

بی طرف کسی که در دسته بندی گروهی شرکت و دخالت ندارد

بیعار کسی که شرم و ننگ نمی شناسد و از سرزنش شرمنده نمی شود

بی عرضه بی لیاقت، بی مصرف

بی غم بی خیال، لاقید، بی درد

بی فکر لاابالی، بی قید

بی فک و فامیل بی کس و کار

بی قابلیت بی ارزش، اندک، مختصر

بی قواره بد شکل

بی کتاب بی پیر، کار دشوار، بی دین، کافر

بی کلاه ماندن سر بی نصیب ماندن، چیزی بدست نیاوردن

بی کله نترس، شجاع، بی خرد، تهی مغز

بیگاری کار اجباری و بی مزد

بی گدار به آب زدن نسنجیده به کاری اقدام کردن، بی احتیاطی کردن

بیلاخ بالا بردن و نشان دادن انگشت شست به هنگام ناباوری به معنی :  آنچه که می گویی خیالی بیش نیست، فقط این انگشت به تو می رسد. مترادف شیشکی

بیلاخ نشان دادن حرف طرف را باور نکردن، شیشکی بستن

بیل را پارو کردن در کاری ناشیگری محض کردن

بی مخ بی عقل، شجاع

بی معنی نکا. بیخود

بی ملاحظه بی توجه، بی پروا

بی مناسبت نابجا، نامربوط

بی می خمار بودن نخورده مست بودن، برای انجام کاری آمادگی بسیار داشتن

بی ناخن بی انصاف، کسی که به زیردست سودی نمی رساند

بی نماز شدن گرفتار عادت ماهانه شدن، ( برای مسخره یا تحقیر به مردان نیز می گویند )

بی نمک نچسب، لوس، ننر، بد ریخت، بدون ملاحت

بی نور بی عرضه، بی مصرف، کسی که به دوستان کمکی نکند

بینی و بین الله میان من و خدا، انصافا، الحق

بی وقت نابهنگام، بی موقع

بی همه چیز آدم بد جنس، نادرست، کسی که صفت خوبی ندارد

بی همه کس بی پدر و مادر

بی هوا  ناگهان، غفلتا، نا غافل، یک مرتبه

 

زبان عامیانه و اصطلاحات، حروف آ و الف

 

  شماره ی نوشته : ۱ / ۷
 
دکتر منصور ثروت / دکتر رضا  انزابی نژاد
تدوین : آریا ادیب
 
زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی
 
نگا. = نگاه کنید به
 
 آ
 
آب: عزت و رونق، طراوت و تازگی، روح،  شراب خالص
آبِ آب: آبکی، بی‌مایه، بیرنگ
آب آتش زده: اشک
آب آتش مزاج: می سرخ
آب از آب تکان نخوردن: رخ ندادن جنجال و هیاهو، آرام ماندن اوضاع
آب از آتش برآوردن: کار محال کردن
آب (ها) از آسیاب افتادن: فرو نشستن هیاهو، از یاد رفتن ماجرا
آب از لب و لوچه‌ی کسی سرازیر شدن: تمایل شدید داشتن، به طمع افتادن
آب از دریا بخشیدن: از کیسه‌ی خلیفه بخشیدن
آب از سر گذشتن: کار از چاره و تدبیر گذشتن
آب از گلو پایین نرفتن: غصه و ناراحتی شدید داشتن
آب اندام: زیبا تن و خوش‌رو
آب باریکه: درآمد اندک اما مرتب
آب بردار: دوپهلو، کنایه‌آمیز
آب برداشتن: هدف دیگری در پس کاری وجود داشتن
آب بستن در چیزی: آبکی و رقیق کردن
آب بندی کردن: آرام آرام به کار انداختن دستگاه نو
آب به آب شدن: تغییر آب و هوا دادن، بهبود یافتن به سبب سفر
آب به آسیاب کسی ریختن: با زحمت خود سود دیگری را فراهم کردن
آب پاکی روی دست کسی ریختن: کسی را کاملن ناامید کردن
آب‌تنی: شناکردن (بیشتر به قصد تفریح و بازی)
آب به چشم آمدن: طمع کردن
آب به ‌زیر کسی آمدن: سراسیمه شدن
آبِ بسته: شیشه، بلور، یخ، برف
آب تاختن: پیشاب کردن
آبِ جو(ب): مال دنیا، هرچیز فراوان و بی‌ارزش
آبجی خاک‌انداز: زن فضول و خبرچین
آب چشم گرفتن: ترسانیدن، به گریه انداختن
آب حیات: عشق و محبت، دهان معشوق
آبِ خشک: نگا. آب بسته
آب خنک خوردن: به زندان افتادن
آب دادن بند: خود را لو دادن، فرصت را از دست دادن
آبدار: سخت، شدید، سنگین
آب در جگر داشتن: توانایی مالی داشتن
آب در چشم نداشتن: شرم و حیا نداشتن
آب در هاون کوفتن: کار بی‌هوده کردن
آبدست: ماهر، استاد
آبِ دندان: حریف ساده
آب دندان خوردن: حسرت خوردن
آبدوغ خیاری: بی ارزش، بی اعتبار
آبدیده: جلا یافته، آزموده و مجرب
آب را گل آلود کردن: برای سود خود کارها را به هم زدن
آب رفتن: بی‌اعتبار شدن، کوچک شدن
آب رفتن زیر پوست کسی: پس از لاغری کمی فربه شدن
آب‌زیرکاه: حیله گر، فتنه انگیز، دو رو
آبستن فرزندکش: دنیا، روزگار
آبِ سیاه: نیمه کوری
آب سیر: جانور خوش‌رفتار
آبشان از یک جوی نرفتن: همداستان شدنشان ممکن نبودن، با هم نساختن
آب شدن: شرمنده شدن، رفتن آبرو، به فروش رفتن کالا
آب شدن قند توی دل: لذت بسیار بردن
آب شدن و به زمین فرو رفتن:  نگا. دود شدن و به آسمان رفتن
آب شیراز: شراب
آبغوره گرفتن: (به ریشخند:) گریستن
آبِ کبود: آسمان
آب کردن: جنس نامرغوب را فروختن
آبکش کردن: سوراخ سوراخ کردن
آب‌کور: کسی که سودش به دیگران نمی رسد
آبکی: بی‌ارزش، از روی بی‌علاقگی
آبگوشتی: بی‌ارزش، پیش پا افتاده
آب لمبو: چلانده‌شده، فشرده
آب مروارید: تار شدن عدسی چشم
آب مریم: شیره‌ی انگور، عصمت و طهارت
آب نخوردن: درنگ نکردن
آب نخوردن چشم: امید نداشتن
آب نکشیده: زشت، بد، نامفهوم
آب نمک زدن: با شیرین زبانی گفتن
آب و تاب: تکلف، لفت و لعاب، تفصیل
آب و خاک: میهن، دیار
آب و رنگ: طراوت و شادابی
آب و گاوشان یکی بودن: شریک و همدست بودن
آب و گِل: بر و رو، سرشت آدمی
آبی از کسی گرم نشدن: بهره‌ای از کسی نبردن
آپارتی: زن بی‌حیا و بدزبان، سلیطه، پاچه‌ورمالیده
آتش از چشم کسی گرفتن: ترسانیدن
آتشِ بسته: طلا
آتش به جان ( گور) گرفته: ذلیل‌شده، ورپریده
آتش به گور کسی باریدن: پس از مرگ دچار عذاب شدن
آتش به مال خود زدن: کالایی را بسیار ارزان فروختن
آتش بی‌باد: ظلم، می
آتش‌بیار معرکه: فتنه‌انگیز میان دو دشمن
آتش بی‌دود: آفتاب، غضب
آتش‌پا: فرز و چالاک، بی قرار
آتش‌پاره: شوخ و شنگ، فرز و چالاک، کرم شبتاب
آتشِ تر: شراب، لب معشوق
آتشخوار: ظالم، حرام‌خوار
آتش زیر پا داشتن: بی‌قرار بودن
آتش سوزاندن: شیطنت و شرارت کردن
آتش کردن (گشودن): شلیک کردن
آتشی: تندخو، زودخشم
آتشی شدن: از کوره در رفتن
آتو: بهانه، دستاویز، نقطه‌ضعف
آت و آشغال: وسایل کهنه و بی‌مصرف
آجرپاره: جواب کسی که به‌جای بله می‌گوید آره
آجر شدن نان: از بین رفتن درآمد
آجیل دادن: رشوه دادن، حق و حساب دادن
آجیل مشکل‌گشا: آجیلی که برای گشایش کار می‌خرند و بین مردم متدین پخش می‌کنند
آخر‌دست (سر): بالاخره، سرانجام
آخر و عاقبت: نتیجه‌ی خوب
آخرین تیر ترکش: آخرین تدبیر
آخش درآمدن: از درد نالیدن
آخرین تحویل: قیامت
آخِی: صوتی برای تاثر یا شادی
آدم: نوکر، امردی که بچه‌بازان نزد خود نگاه می‌دارند و مخارجش را می‌پردازند
آدم استخوان‌دار: کسی که  اراده و پشتکار دارد
آدم بگو بخند: شیرین‌زبان و بذله‌گو
آدم بی‌خود: بی‌شخصیت و بی‌معنی
آدم بی‌سر و پا: متضاد آدم درست‌وحسابی
آدم بی‌معنی: نگا. آدم بی‌خود
آدم ثانی: حضرت نوح
آدم چوبی: بی‌عرضه و دست‌وپاچلفتی
آدم دو قازی: شخص بی‌سروپای بی‌ارزش
آدم دیرجوش: کسی که به سختی با دیگران انس می‌گیرد
آدم سر به راه: شخص خوب و نجیب، کسی که مزاحم دیگران نیست
آدم شش‌درچهار: شخص کوچک اندام و ریزنقش
آدم عوضی: کسی که ظاهرش با باطنش یکی نیست، بدطینت
آدم‌قحطی: کمیابی آدم های کارآمد
آدم کردن کسی:  کسی را تربیت کردن، سواد آموختن
آدم مقوایی: بی‌اراده، کسی که هیچ‌کاری نمی‌کند
آدم نچسب: کسی که جاذبه‌ای ندارد و علاقه دیگران را جلب نمی‌کند
آرتیست‌بازی: انجام کارهای غیرعادی
آرد خود را بیختن و الک را آویختن: کسی که وظایف زندگی‌اش را انجام داده و دیگر توقعی از او نیست
آروغ بی‌جا زدن: نابه‌جا سخن‌گفتن، نسنجیده کاری کردن
آرواره‌ی کسی لق بودن: سرنگهدار نبودن، پرچانه بودن
آزار داشتن: انجام کاری به قصد اذیت دیگری، کرم داشتن
آزگار: زمان دراز
آستین از چشم برداشتن: آشکارا گریستن
آستین از دهان برداشتن: خندیدن
آستین افشاندن: رقصیدن، انکارنمودن، انعام دادن
آستین بالا زدن: آماده شدن، به کاری برخاستن، پا پیش گذاشتن
آستین بر چشم گذاشتن: پنهان گریستن
آستین تر داشتن: بسیار گریه کردن
آستین‌سرخود: هر چیزی که وسیله‌ی کاربردش همراهش است
آسمان با زمین دوختن: داشتن کمال مهارت در تیراندازی
آسمان به ابرو پوشیدن: پنهان ساختن امر آشکار
آسمان به زمین آمدن: رویدادی مهم و عجیب پیش آمدن
آسمان تا زمین: تفاوت بسیار
آسمان‌جل: ندار، بی‌چیز، کسی که رواندازش آسمان است
آسمان را به زمین آوردن (دوختن): کار شگفت‌انگیز کردن
آسمان را سِیر کردن: سخت خوشنود بودن، لذت بسیار بردن
آسمان سوراخ شدن: رویداد بزرگ پیش آمدن
آسمان (و) ریسمان: حرف‌های بی‌ربط و صد تا یک قاز
آسمان (و) ریسمان به هم بافتن: حرف‌های بی‌ سروته و بی‌ربط زدن
آسمان غرمبه: صدای رعد، تندر
آسمان گرفتن: فراگرفته شدن آسمان با ابر یا مه
آس و پاس: در نهایت تهیدستی ، بینوا، مفلس
آسیاب‌گردان: کسی که به‌خوبی از عهده‌ی کارها بر می‌آید
آش آلو شدن: خجالت‌زده شدن، سکه‌ی یک‌پول شدن، کنفت شدن
آش آلو کردن: خجالت‌زده کردن، کنفت کردن، سکه‌ی یک پول کردن
آش پختن برای کسی: کسی را برای آزار کسی برانگیختن، برای کسی توطئه‌ای ترتیب دادن
آش پشت پا: آشی که در روز سوم پس از رفتن مسافر بپزند و به فقرا بدهند
آش دهن‌سوز: هر چیز مطلوب و پسندیده
آش دهن سوزی نبودن: زیاد جالب نبودن، اهمیت زیادی نداشتن
آش شله‌قلمکار: بی‌نظم و قاعده
آشغالی: سپور
آش کشک خاله: کار ناگزیر، تکلیفی که بر عهده‌ی کسی باشد
آشنا روشنا: دوست آشنا
آشنایی به روشنایی انداختن: پس از مدت‌ها تصادفی آشنایی را دیدن
آشنایی دادن: خود را معرفی کردن
آش نذری: آشی که به نیت برآورده شدن دعایی بپزند
آشوب شدن دل: دچار تهوع شدن
آش و لاش: به‌کلی متلاشی‌شده، له‌ولورده
آش هفت جوش: قضیه‌ی پیچیده
آش همان آش و کاسه همان کاسه: چیزی تغییر نکرده
آشی بودن زندگی: نامساعد بودن حال و احوال
آشیخ روباه: آب‌زیرکاه، مکار
آشی شدن: سوراخ‌سوراخ‌شدن بدن از ترکش‌های فراوان
آغا‌پنبه: زن بسیار سفیدرو،  عروسک پنبه‌ای
آغبانو: لقبی برای زنان محتشم و بزرگ
آغ و داغ: سخت مشتاق و شیفته
آفت: زن عشوه‌گر و فتنه‌انگیز
آفتاب از کدام طرف در آمده؟: چه عجب از این طرف‌ها؟!
آفتاب از مغرب درآمدن: روز قیامت، رویدادی شگرف پیش آمدن
آفتاب برِ دیوار آمدن: به پایان آمدن عمر
 آفتاب به آفتاب: هر روز
آفتاب به ملاج کسی خوردن: دیوانه شدن، خل شدن
آفتابِ پس دیوار: شامگاه
آفتاب چریدن: بی‌کار بودن،  چیزی برای خوردن نداشتن
آفتاب خوردن: سختی کشیدن
آفتاب را به‌گز پیمودن: کوشش بی‌هوده کردن
آفتاب‌رو: جایی که آفتاب بر آن بتابد
آفتاب روی پشت بام جمع کردن: کاملا تنگدست بودن
آفتاب‌زردی: غروب آفتاب
آفتاب کردن: برای خشک کردن جلو آفتاب گذاشتن
آفتاب کسی به زردی رسیدن: به پایان رسیدن دوران زندگی و یا قدرت و نفوذ کسی
آفتاب گرفتن: زیر آفتاب خوابیدن
آفتاب گز کردن: ولگردی کردن
آفتابگیر: جایی که آفتاب بر آن بتابد، سایبان، چتر آفتابی
آفتاب لب بام: پیری نزدیک به مرگ
آفتاب‌نشین: بیکاره و تنبل
آفتاب‌نشین کردن کسی: کسی را از هستی ساقط کردن، خانه‌خراب کردن
آفتابه‌آب‌کن: پست ترین نوکر
آفتابه برداشتن: دست به آب رساندن، پابرهنه وسط حرف کسی دویدن
آفتابه خرج لحیم: بیشتر بودن هزینه‌ی تعمیر چیزی از بهای نو آن
آفتابه خرج لولهنگ کردن: چیز با ارزشی را در بهای چیز بی‌ارزش دادن
آفتابه‌دزد: دزدی که به ربودن چیزهای بی‌ارزش بسنده می‌کند
آفتابه گرفتن: آفتابه برداشتن
آفتابی شدن: پیدا  و آشکار شدن،  بیرون زدن آب قنات
آفتابی کردن: پدیدار کردن
آقا بالاسر: امر و نهی کننده و مراقب
آقا به کون کسی بستن: کسی را که شایسته‌ی احترام نیست آقا خطاب کردن
آقا چسونه: آدم حقیر و بی ارزش
آقا دایی: نشیمنگاه، کون
آقادایی را جنباندن: حرکتی به خود دادن
آقام که شما باشید: خدمت شما عرض کنم
آقایی فرمودن: لطف کردن، محبت کردن
آقبانو: نوعی پارچه‌ی نخی نازک
آک‌بند: نو واستفاده‌نشده، هنوز از جعبه بیرون‌آورده‌نشده، دست اول
آکَل: آقای کربلایی
آکِله: جذام،  زن سلیطه
آکله فرنگی: سیفلیس
آگوز: لقب ریشخندآمیز برای مرد ریزنقش و متکبر
آل: موجودات افسانه‌ای مانند جن و غول
آلاپلنگی: مثل پوست پلنگ، گل باقالی
آلاخون (و) والاخون: دربه‌در، سرگردان، آواره
آل آروادی: زن سخت بی‌حیا و بد‌رفتار
آلاف و الوف: مال و ثروت، جاه و مقام
آلا گارسون: اصلاح موی سر زن به سبک موی پسران
آلامد: باب روز، به‌رسم معمول
آلبالو گیلاس چیدن: نگاه کردن و ندیدن
آلت دست کسی شدن: مورد سوء استفاده قرار گرفتن
آلت فعل: وسیله‌ی انجام کار
آلکلی: معتاد به الکل
آلنگ دولنگ: چیزهای بی‌هوده‌ای که به‌عنوان زینت به چیزی می‌آویزند
آلونک‌نشین: ساکنان حواشی شهرها که در اتاقک‌های آلونک‌وار زندگی می‌کنند
آماده‌باش: حالت آماده بودن برای رویارویی با خطر
آمپر کسی بالا رفتن: از کوره در رفتن
آمد: فرخندگی، خوش‌قدمی
آمد داشتن: فرخنده و میمون بودن
آمدکار: شگون، فال نیک، خجستگی
آمد کردن: رخ‌دادن واقعه‌ای خجسته
آمدن: آغاز به کاری کردن
آمدن (چیزی) به کسی: تناسب داشتن (چیزی) به کسی
آمد نیامد: فرخنده بودن و نبودن
آمد نیامد داشتن: روی دادن واقعه‌ای که احتمال فرخنده و نحس‌بودن هر دو در آن هست
آمدیم (و) . . . : فرض کنیم که
آمده: شوخی و لطیفه
آمیزقلمدون: میرزا‌بنویس، کاتب
آنجا رفتن که عرب نی انداخت: به جایی دور و بی‌بازگشت رفتن
آن چنانی: چنانکه خود می‌دانی، بسیار گران‌بها، بسیار عجیب
آن روی کسی بالا آمدن: خشمگین شدن
آن سرش ناپیدا بودن: برای نشان دادن حد کمال و مبالغه به‌کار می‌رود
آن سفر: آن بار، آن دفعه
آنکادر کردن: اصطلاحی در ارتش برای جمع‌کردن رختخواب
آن‌کاره: اهل آن کار (کار بد)
آن‌ها را خانم زاییده، ماها را کلفت؟ : چرا آن‌ها را بر ما ترجیح می‌دهند؟ چرا به ما اجحاف می‌کنند؟
آوار شدن سر کسی: بی‌خبر نزد کسی در آمدن
آواز خر در چمن: آواز ناخوش و گوش‌خراش
آواز دادن: خواستن
آواز دهل: چیزی که تنها سخن‌گفتن درباره‌ی آن جالب است، نه خودش = چیزی که از آن سخن زیاد می‌گویند اما واقعیت آنچنانی ندارد
آواز شدن: شهره شدن
آواز کوچه‌باغی: آوازی که جاهل‌ها می‌ خوانند و یکی از گوشه‌های دستگاه شور است
آوردن: باعث شدن، ایجاد کردن
آویزان کسی شدن: طفیلی کسی شدن
آه از نهاد کسی برآمدن: نهایت تاسف به کسی دست دادن
آه در بساط نداشتن: سخت بی‌چیز بودن، بیچاره و بینوا بودن
آه نداشتن که با ناله سودا کردن: نگا. آه در بساط نداشتن
آهن کهنه به حلوا دادن: معامله‌ی پرسود کردن
آهنگ ریپ‌دار: آهنگی که یک ضرب آن کم باشد
آهو چشم: معشوق، شاهد
آهوی خاور: آفتاب
آهوی شیرافکن: چشم محبوب
آهوی مانده گرفتن: بی‌انصافی کردن، عاجزکشی کردن
آی زکی: در مقام ریشخند و تحقیر گفته می‌شود
آی زرشک: نگا. آی زکی
آیَم سایَم: گاه‌کاهی
آیینه‌ی اسکندری: آفتاب
آینه‌ی بخت: آینه‌ای که داماد همراه شمعدان برای عروس می‌فرستد
آینه‌ی دست: تیغ و خنجر
آینه‌ی دق: آینه‌ای که شخص خود را در آن عجیب و غریب می‌بیند – شخص عبوس و بدقدم
آینه‌ی زانو: برآمدگی  زانو
آینه‌ی کسی بودن: یکسره از کسی تقلید کردن
آینه‌ی هفت‌جوش: خورشید
آیه آمدن: سوگند یاد کردن، به قرآن سوگند خوردن
آیه‌ی یاس: آن که بدبینی را به کمال می‌رساند
آیۀ یاس خواندن: هرچیزی را پیش از بررسی محکوم به شکست کردن
 
                                    ■ ■ ■
 
 الف
 
ابتدا به ساکن: ناگهانی، بی‌مقدمه
ابرو آمدن: عشوه ریختن، غمزه کردن
ابرو انداختن: ابرو آمدن
ابرو پاچه‌بزی: دارای ابروی پهن و پرمو، ابرو قجری
ابرو تابیدن: گره بر ابرو افکندن
ابرو تنگ کردن: ناز و غمزه نمودن، افاده و بی‌اعتنایی کردن
ابرو زدن: رضا دادن،  اشاره کردن
ابرو فراخی: خوشدلی، گشاده‌رویی
ابرو کج کردن: خشم گرفتن
ابرو نازک کردن: ابرو تنگ کردن
ابریشم: زن نوازنده، مطرب
ابزارفروشی: فروشگاه وسایل خاص و ابزار یدکی
ابنه‌ای: کسی که با شوخی‌های زشت و حرکات جلف وسیله‌ی آزار خود را فراهم می‌آورد
ابوطیاره: اتوموبیل کهنه و فرسوده
ابوقراضه: ابوطیاره
اتر خان رشتی: آدم پرافاده
اَتَر زدن: فال بد زدن
اتصالی کردن: در یک مدار یا سیم‌های برق جریان ناخواسته روی دادن
اُتُل: شکم، اتوموبیل
اتوکشیده: با سر و وضعی شسته‌ورفته و مرتب
اتیکت: برچسب، آداب و رسوم، قاعده
اجابت کردن معده: قضای حاجت
اجاق: دودمان
اجاق کسی کور بودن: نازا بودن، بی فرزند بودن
اجاق‌کور: نازا، بی فرزند
اجباری: خدمت سربازی
اجباری بردن: کسی را به خدمت سربازی بردن
اَجق وَجق: چیزی با رنگ‌های تند و زننده، دارای ترکیب ناهماهنگ
اجل‌برگشته: کسی که مرگ به‌سراغش آمده
اجل معلق: مرگ ناگهانی
احتیاطی: نجس، ناپاک
احدالناس: کسی، فردی
اِحلیل خوردن: فریب خوردن
احوال گرفتن: جویای حال شدن
اَخ (به زبان کودکان): بد، بدطعم
اخت بودن: سازگار و هماهنگ بودن، مانوس بودن
اختر در پیراهن کردن: بی قرار کردن
اختر شمردن: شب‌بیداری
اختر- گذری: دیدار کوتاه، سرپایی
اخت شدن با کسی: مانوس شدن با کسی
اختلاط کردن: بی‌هدف از این در و آن در گفت‌وگو کردن
اخلاق سگی: تندخویی بیش از اندازه، ناسازگاری با همه
اخم و تخم: ترش‌رویی، کج‌خلقی
اخ و پیف کردن: اظهار ناراحتی کردن از بوی بد، منظره‌ی بد یا غذای بد
اخ و تف کردن: آب دهان بیرون افکندن
ادا اصول: ادا اطوار
ادا اطوار: پیچ و تاب و حرکات غیرطبیعی بدن برای جلب توجه
ادا در آوردن: مسخرگی کردن، تظاهر کردن، تقلید کردن
اداره بازی: پرداختن بیش از حد به تشریفات زاید اداری
ادب‌خانه: مستراح، طهارت‌خانه
ادب شدن: فهمیدن، با تنبیه عاقل شدن، تجربه آموختن، آدم شدن
ادب کردن: با تنبیه آموختن، آدم کردن
ادرار بزرگ: مدفوع
ادرار کوچک: شاش
اِرا: هنگامی که کسی نمی‌تواند و یا نمی‌خواهد به چرایی پاسخ دهد آن را به طنز می‌گوید
ارباب حجت: اهل منطق
اُرد: درخواست، سفارش، دستور
اردک از کون کسی پراندن: ریشخند نمودن، سبب حیرت شدن
اردک‌پرانی: از عهده‌ی جنگ با کسی برنیامدن
اردک رفتن، غاز آمدن: دست از پا درازتر برگشتن
اُرد کسی را خواندن: به حرف کسی گوش کردن، اهمیت دادن
اردنگ: تیپا، لگدی با نوک پا
ارزانی: بخشیدن، دادن
ارزیاب: کسی که بها و ارزش پولی چیزی را تعیین می‌کند
اُرس و پرس: پرسش و پاسخ
اُرُسی: کفش
ارنعوت: آدم ستبر و پرزور و بی‌انصاف
ارواح بابات: به هنگام سرزنش برای ناکام شدن در کاری گفته می‌شود
ارواح شکمت: ارواح بابات
اروای ننه‌ات: ارواح بابات
اره دادن و تیشه گرفتن: جنگ و دعوا داشتن
اُریب: کجکی، یک بر، یک ور
از آب درآمدن: نتیجه دادن، تربیت شدن، روشن شدن حقیقت
از آب درآوردن: عمل آوردن، انجام دادن
از آب روغن گرفتن: از هر اتفاقی بهره برداشتن
از آب کره گرفتن: از آب روغن گرفتن
از آب گل آلود ماهی گرفتن: از اوضاع درهم و آشفته بهره گرفتن
از آب و گل در آمدن: مراحل اولیه‌ی شکل‌پذیری را پشت سر گذاشتن، بزرگ شدن کودک
از آن نمد کلاهی به کسی رسیدن: بهره بردن از چیزی، نصیب بردن
از اوناش نبودن ( فقط به‌صورت منفی): از جمله‌ی کسانی نبودن که مخاطب گوینده‌ی جمله را از آنان پنداشته است
از این حرف‌ها: مطالبی از آن‌گونه که پیش از این گفته شد
از این حَسن تا آن حَسن صد گز رسن: در باره‌ی دو چیز گویند که ظاهری یکسان و بهایی بسیار متفاوت دارند
از این دنده به آن دنده غلتیدن: از درد یا فکر و خیال نخوابیدن
از این رو به آن رو شدن: یکسره دگرگون شدن، به‌کلی تغییر کردن
از این شاخ به آن شاخ پریدن: دائمن از موضوع منحرف شدن و به مطالب فرعی پرداختن
از این گوش گرفتن و از آن گوش در کردن: ظاهرن به حرفی گوش دادن ولی به آن عمل نکردن
از باران به ناودان پناه آوردن: از چاله در آمدن و به چاه افتادن، از ترس مار به دهان اژدها افتادن                            از بالای پشت بام دیدن: کسی را زیر دست خود انگاشتن، به کسی با دیده‌ی حقارت نگریستن
از بام خواندن و از در راندن:  خواستن و به بی‌میلی تظاهر کردن
از بای بسم الله تا تای تَمَت: از اول تا آخر، از سیر تا پیاز
از بر گفتن یا نوشتن: متنی به اتکاء حافظه
از بر بودن: مطلبی را در حافظه داشتن
از بز حرام‌زاده‌تر: سخت‌گریز و حیله‌گر
اُزبَک: بی‌ریخت، ژولیده، ازخودراضی
از بن دندان: از ته دل، با میل و رغبت
از بن گوش: کمال بندگی و خدمتکاری
از بن ناخن: ذخیره، بندگی، اطاعت
از بیخ: یکسره، به‌کلی، کاملن
از بیخ گوش کسی گذشتن: در برابر خطری قرار گرفتن و آسیب ندیدن
از بیخ عرب بودن: یکسره منکر شدن، به‌کلی زیر چیزی زدن
از بی‌کاری مگس پراندن:  بی‌کار و بدون سرگرمی ماندن
از بی‌کفنی زنده بودن: بی‌نهایت فقیر و نیازمند بودن
از پا درآمدن: افتادن، سخت خسته و درمانده شدن
از پا در آوردن: سخت فرسوده و از کار افتاده کردن
از پارو بالا رفتن پول: ثروت بسیار داشتن
از پاشنه در آوردن: به هر گوشه و کنار سر کشیدن
از پاشنه در کردن: پیاده راه درازی را طی کردن
از پا ننشستن: سماجت ورزیدن، از کوشش دست نکشیدن
از پس چیزی (کسی) بر آمدن: توان انجام کاری را داشتن، توان هماوردی با کسی را داشتن
از پشت خنجر زدن: به نامردی به کسی آسیب رساندن یا او را از پای در آوردن
از پشت کوه آمدن: بی‌خبر از آداب و رسوم بودن، دهاتی بودن
از پشه گوشت کبابی خواستن: خواهش یا انتظاری نابه‌جا و نشدنی داشتن
از پیش بردن: با موفقیت انجام دادن
از ترس مار توی دهان اژدها رفتن: از باران به ناودان پناه آوردن
از تعجب شاخ در آوردن: بسیار شگفت زده شدن
از تک و تا نینداختن خود: از رو نرفتن، جا نزدن، خود را نباختن
از تو به‌خیر و از ما به‌سلامت: ما را از این پس با یکدیگر کاری نیست
از تو چه پنهان: راستش را بخواهی
از ته دل: از سر صدق و صفا
از ته ریش گذشتن: فریب دادن
از جا پریدن: یکه خوردن، عصبی شدن
از جا در رفتن: کنترل خود را ناگهان از دست دادن، ناگهان خشمگین شدن
از جایی آب خوردن: ناشی از چیزی بودن
از جگر گذشتن: نامردی کردن
از جلوی کسی در آمدن: در برابر کسی مقاومت کردن
از جنب و جوش افتادن: آرام گرفتن، شور و هیجان خود را از دست دادن
از جیب خوردن: در آمد نداشتن، از بس‌انداز خرج کردن
از جیب رفتن: سود یا لذتی را از کف دادن
از چاله در آمدن و به چاه افتادن: از باران به ناودان پناه بردن
از چپ و راست: از همه سو، از همه جا
از چشم افتادن: مورد بی مهری قرار گرفتن ، بی‌اعتبار شدن
از چشم کسی برق پریدن: شدت ضربه‌ای را که به کسی وارد شده است نشان می‌دهد
از چشم کسی دیدن: کسی را مسئول چیزی دانستن
از چنگ دزد در آمدن و به دام رمال افتادن: از باران به ناودان پناه آوردن
از چیزی زدن: از مقدار چیزی کسر کردن
از چیزی (کسی) زده شدن: از چیزی (کسی) متنفر و بیزار شدن
از چیزی گلی چیدن: از چیزی بهره بردن
از حال رفتن: بی‌حال شدن، غش کردن
از حساب پرت بودن: در اشتباه بودن
از خاک برداشتن: کسی را نواختن و به جایی رساندن
از خجالت آب شدن: بسیار شرمنده شدن
از خجالت کسی در آمدن: محبت کسی را جبران کردن
از خدا بی‌خبر: ظالم، نابه‌کار
از خدا خواستن: در برابر پیشنهاد یا کاری قرار گرفتن که خود شخص در آرزویش بوده است
ازخداخواسته: آرزومند، مشتاق
از خر افتادن: نابود شدن، مردن
از خرس مویی کندن: از مردم خسیس چیزی درآوردن، هرچند ناچیز باشد
از خر شیطان پایین آمدن: از لجاجت دست برداشتن، از تصمیم نادرستی منصرف شدن
از خشت افتادن: بدنیا آمدن
از خنده روده بر شدن: از شدت خنده بی‌حال شدن
از خواب پریدن: بیدارشدن ناگهانی از خواب
از خود بودن: خودی بودن، محرم بودن
از خود در آوردن: دروغ‌پردازی کردن
ازخودراضی: متکبر، خود پسند
از خوشحالی در پوست نگنجیدن: از شادی سر از پا نشناختن
از خیر چیزی گذشتن: از چیزی صرفنظر کردن
از دروازه نگذشتن، از سوراخ سوزن گذشتن: حالاتی بی‌ثبات و بسیار متضاد داشتن
از دست برآمدن: ممکن و شدنی بودن، از عهده بر آمدن
از دست دادن: گم کردن
ازدست‌رفته: عاشق
از دست کسی در رفتن: کاری را بی‌اختیار و ناخواسته انجام دادن
از دست کسی کشیدن: از کسی در زحمت و رنج بودن
از دل و دماغ افتادن: شور و نشاط خود را از دست دادن، بی‌حوصله شدن
از دماغ فیل افتادن: بسیار متکبر و خودبین بودن
از دماغ کسی در آمدن: شادی و نشاطی را با اندوه و رنج تاوان دادن
از دندۀ چپ پا شدن: سخت عبوس و کم‌حوصله بودن
از دور دستی برآتش داشتن: آشنایی سطحی و ناکافی  با چیزی داشتن
از دولت سر: به لطف کسی، از برکت وجود کسی
از دهان در رفتن: پریدن حرفی از دهان، بدون پیش‌بینی سخن راندن
از دهان گنده‌تر حرف زدن: گفتن مطالبی که در حد گوینده نیست
از دهان مار بیرون آمدن: هیچ کجی در کسی نبودن، راست بودن
از دیوار مردم بالا رفتن: دزدی کردن
از ران خود کباب خوردن: با سختی چیزی به‌ دست آوردن
از راه به‌در بردن: فریب دادن، اغوا کردن
ازراه‌نرسیده: در همان لحظه‌ی رسیدن، به مجرد ورود
ازرق: چشم زاغ
ازرق شامی: اخمو، ترشرو
از رو بردن: خجالت دادن، مقاومت حریف را در هم شکستن
از رو رفتن: خجالت کشیدن، از میدان به‌در رفتن
از روی شکم‌سیری: از سر بی‌مسئولیتی، بدون تعمق
از روی معده حرف زدن: بدون تعمق و بدون منظور چیزی گفتن
از ریخت افتادن: تناسب خود را از دست دادن، بی‌جلا و جلوه شدن
از ریش برداشتن، روی سبیل گذاشتن: کار غیرمنطقی و بی‌نتیجه کردن
از ریش کسی دست برداشتن: کسی را به حال خود گذاشتن
از زبان افتادن: لال شدن
ار زبان کسی: از قول کسی
از زبان کسی مو در آمدن: کنایه از فرط تکرار و بی‌نتیجه بودن سخنی است
از زمین سبز شدن: ناگهان و بی‌خبر پدیدار شدن، به‌طور غیرمنتظره حاضر شدن
از زورِ: از شدت، از بسیاری
از زور پسی: از روی ناچاری، اجبارن
از زور پسی به گربه آقا عمو گفتن: با دشمنی که دفع آن نمی‌توان، مدارا کردن
از زیر بته عمل آمدن: خانواده و اصل و نسبی نداشتن
از زیر سنگ در آوردن: چیزی را هر چند نایاب و تهیه‌اش دشوار باشد به دست آوردن
از زیر کار در رفتن: تن زدن و نپذیرفتن کاری، کار را جدی نگرفتن
از سر باز کردن: دور کردن، رفع مزاحمت کردن
از سر دست: کار یا سخنی که فورا و بدون تامل بکنند یا بگویند
از سر کسی افتادن: عادتی را ترک کردن
از سر کسی زیاد بودن: بیش از حد توانایی و ظرفیت کسی بودن
از سرما چاقو دسته کردن: به پهلو دراز کشیدن و زانوها را روی شکم جمع کردن و دست‌ها را میان پاها فرو بردن
از سر نو: دوباره
از سر وا کردن: کاری را سرسری انجام دادن
از سر و کول هم بالا رفتن: برای دیدن چیزی ازدحام کردن (اشتیاق زیاد نشان دادن)
از سفیدی ماست تا سیاهی زغال: همه و همه چیز
از سکه افتادن: ار رونق افتادن، از دست دادن زیبایی
از سوز کون: از روی حسادت، به دلیل دیگر
از سیر تا پیاز: همه چیز، با همه‌ی جزئیات
از شوخی گذشته: حالا برسیم به مطالب جدی
از شیر گرفتن: به دوره‌ی نوزادی پایان دادن
از شیر مادر حلال‌تر: چیزی که در تعلق آن به کسی تردیدی نیست
از شیر مرغ تا جان آمیزاد: از سیر تا پیاز
از صدقۀ سرِ: از عنایت و لطفِ
از صرافت چیزی افتادن: از انجام کاری منصرف شدن
از عزا در آوردن: به دوره‌ی عزاداری پایان دادن
از غورگی مویز شدن: مقدمات کاری را فرانگرفته ادعای استادی کردن
ازقحطی‌درآمده: گرسنه‌چشم، آدم ندید‌بدید
از قدیم ندیم‌ها: از گذشته‌های دور
از قرار: ظاهرن، آن‌طور که پیدا است
از قلم افتادن: فراموش شدن، مورد بی‌مهری قرار گرفتن
از قلم انداختن: از یاد بردن، مورد بی‌توجهی قرار دادن
از قماش چیزی (کسی) بودن: از جنس چیزی بودن، از تیپ کسی بودن
از کار در آمدن: آزموده شدن، نتیجه دادن
از کاسه درآمده: بیرون‌زده، ورقلمبیده
از کرگی دم نداشتن خر: نهایت پشیمانی و انصراف از ادامه‌ی کاری
از کسی حساب بردن: از کسی ترس داشتن
از کسی خوردن: توانایی مقابله با کسی را نداشتن
از کسی رودست خوردن: از کسی فریب خوردن
از کسی کشیدن: از کسی رنج کشیدن
از کف دست مو برآمدن: روی دادن پیشامدی غیرممکن
از کفر ابلیس مشهورتر: گاو پیشانی‌سفید، نزد همه معروف
از کمر افتادن: از خستگی زیاد از کار افتادن، ناتوان شدن در امر جنسی
از کوره در رفتن: به خشم آمدن، آتشی شدن، از جا در رفتن
از کون آسمان افتادن: (به ریشخند :) شخص مهمی بودن
از کون خروس تنگ‌تر: چشم بسیار ریز و نازیبا
از کون درآوردن، توی دهان گذاشتن: بسیار خسیس بودن
از کون کسی خوردن: نوکرصفت، مداح و مدافع کسی بودن
از کون کیف بودن: حواس‌پرت بودن، در عالم دیگر بودن
از کون نفس کشیدن: (به ریشخند: ) در حال مرگ بودن
از کیسه‌ی خلیفه بخشیدن: از دارایی دیگران بخشیدن
از کیسه خوردن:  نگا. از جیب خوردن
از کیسه شدن: هدر شدن، ضرر کردن
از گرد راه رسیده: تازه‌وارد، هنوز به کار دیگری نپرداخته
از گردۀ کسی کار کشیدن: کسی را به سود خود بی‌رحمانه به کار واداشتن
اُزگل: بی‌سروپا، کم شعور و بی‌شخصیت
از گل نازک‌تر به کسی نگفتن: با کسی سخت مهربان و پرمحبت رفتار کردن
از گلیم خود پا را درازتر کردن: از حد (توانایی) خود تجاوز کردن
از لجِ: از سر لجاجت، از روی خشم
ازمابهتران: پریان، اجنه، (به طعنه:) نازپروردگان، توانگران
از مخ معاف بودن: دیوانه بودن
از مرحله پرت بودن: یکسره بی‌اطلاع بودن
از منبر پایین آمدن: از پرچانگی دست برداشتن، سخن را به پایان آوردن
از نافِ جایی آمدن: کاری را به‌خوبی اهل جایی انجام دادن
از نان خوردن افتادن:  نگا. نان کسی آجر شدن
از نفس افتادن: بسیار خسته و مانده شدن
از هفت خوان رستم گذشتن:  موانع و مشکلات متعددی را پشت سر گذاشتن
از هفت دولت آزاد بودن: شاد و آزاد بدون نگرانی از قضاوت دیگران زندگی کردن
از هول هلیم توی دیگ افتادن: از حرص و طمع زیاد به جای سود زیان دیدن
از یک قماش بودن: نگا. سر و ته یک کرباس بودن
اسباب‌بازی: وسیله‌ی بازی (به‌ویژه برای کودکان)
اسباب‌چینی: دسیسه‌چینی، توطئه‌چینی
اسباب زحمت: کسی یا چیزی که موجب دردسر و آزار شود
اسباب‌کشی: نقل اثاثه از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر
اسب چپ با همدیگر بستن: با هم کینه و دشمنی داشتن
اسب چوبین: تابوت
اسب را گم کردن دنبال نعلش گشتن: اصل را از دست دادن و دنبال فرع گشتن
اسپند روی آتش بودن: سخت نگران و دلواپس بودن، آرام و قرار نداشتن
استخاره کردن: (به کنایه:) وقت تلف کردن
استخوان‌بزرگ: شخص دارای اصل و نسب
استخوان‌بندی: درست کردن انگاره و طرح
استخوان ترکاندن: رشد ناگهانی اندام پس از رسیدن به سن بلوغ
استخوان جلوی سگ انداختن: با بخششی ناچیز دهان کسی را بستن
 استخوان خرد (نرم) کردن: با رنج و زحمت بسیار چیزی به‌دست آوردن، دود چراغ خوردن
استخوان‌دار: محکم، بااراده
استخوان در گلو داشتن: رنج و سختی کشیدن
استخوان را پیش گاو و کاه را پیش سگ انداختن: کار را به نااهل سپردن
استخوان سبک کردن: (به کنایه:) بخشوده شدن گناهان، به زیارت رفتن
استخوان‌فروش: ستایشگر آبا و اجداد
استخوان لای زخم گذاشتن: بلاتکلیف گذاشتن، کاری را کش دادن
استغفرالله: خدا نکند، خدای نکرده، هرگز
استکانی زدن: می‌خوارگی اندکی کردن
اسرار مگو: حرف‌های ناگفتنی
اسکلت‌بندی: طرح‌ریزی، زیرسازی
اسم درگوشی: نام دوم فرد مسلمان که نام یکی از امامان است
اسم شب: کلمه‌ی رمز برای عبور به هنگام شب
اسم شپش کسی منیژه خانم بودن: خودبزرگ‌بینی احمقانه داشتن
اسم کسی را روی سنگ کندن: (در مقام نفرین:) مردن
اسم‌ورسم: نام و مقام، شهرت و اعتبار
اُس و فُس: اصل، مایه، چهارستون بدن
اسیر خاک: مرده، تن‌پرور
اشتباه لپی: اشتباه لفظی
اشتر گربه: چیزهای نامتناسب با هم
اشرفِ خر: حریصی که زیان کند، نه خود خورد و نه به دیگران خوراند
اشکال‌تراشی: ایرادگیری، گره در کار اندازی
اشک تلخ: شراب، اشک عاشق
اشک تمساح: گریه ی دروغین
اشک خنک: گریه‌ی ساختگی
اشک کسی دم مشکش بودن: سخت زود رنج بودن، زود به گریه افتادن
اشکنک سرشکنک داشتن: با خطر همراه بودن
اشک کوه: یاقوت، لعل
اشهد را گفتن: برای مرگ آماده شدن
اصحاب منقل: اهل گفت‌وگو و سخن
اصلاح: تراشیدن ریش و آرایش موی سر نزد مردان
اصل‌ کاری: مهم‌ترین چیز یا شخص
اصول دین پرسیدن: سوال‌پیچ کردن
اطفال باغ: گل‌های تازه
افاده ای خودپسند، از دماغ فیل افتاده
اِف اِف (نام تجارتی:) در بازکن برقی
افتادگی: پریشانی، احتیاج
افتادن بچه: سقط شدن جنین
افتادن به گردن کسی: به کسی تحمیل شدن
افتادن تشت کسی از بام: رسوا شدن، باز شدن مشت کسی
افتادن توی پوست کسی:  کسی را وسوسه کرد
افتادن توی هچل: گرفتار دردسر و ناراحتی شدن
افتادن دست: از فرط کار زیاد در دست‌های خود احساس خستگی بسیار کردن
افتاده: فروتن، متواضع
افت کردن: کاهش یافتن، کم شدن
افسار پاره کردن: سرپیچی کردن، یاغی شدن
افسارسرخود: خود‌رای، افسارگسیخته
افسار کسی را شل کردن: به کسی آزادی کمی دادن
افسارگسیخته: سرکش
افسرده‌بیان: بی‌هوده و بی‌مزه‌گو
افسرده‌پستان: زن پیر و نازا
افطاری: خوراکی که برای گشودن روزه می‌پزند
افقی برگشتن: شهید شدن و روی دست‌ها تشییع شدن
افندی پیزی: به‌ظاهر شجاع و در واقع ترسو، پهلوان پنبه
اقبال کسی به برج ریق بودن: بداقبال بودن
اُق زدن: بالا آوردن
اُق گرفتن: حالت تهوع پیدا کردن
اقل‌کم: دست‌کم، لااقل
اکبیری: زشت، بی‌ریخت
اَکه ننه: آدم آب‌زیرکاه
اگر بمیری هم:  به‌هیچوجه، هرگز
اگر و مگر کردن: شرط و بهانه آوردن
الابختکی: اتفاقی، تصادفی
اَل اَمان: زینهار، پناه بر خدا
الانه: همین حالا، هم اکنون
الاو للا (به خدا که این است و جز این نیست) به هنگام اصرار و یکدنگی می‌گویند
البرز: بلندقامت، دلیر
التفاتی: داده شده، مرحمتی، اعطا شده
الحق: به‌راستی، حقیقتن
الحق و الانصاف: انصافن، حقن
الدرم بلدرم کردن: بد و بیراه گفتن، ناسزا گفتن
الدنگ: بیکاره، مفتخور، بی‌غیرت
الف: قاچ خربزه و از این قبیل، بچه‌ی کوچک، سیخ، راست
الف الف کردن: قاچ‌قاچ کردن
الف به خاک کشیدن: خجالت کشیدن
الفرار: گریز، بگریز !
الف شدن اسب: هر دو پا بلند کردن اسب
الف کوفی: چیز کج، آلت تناسلی
الکی: بی‌هوده، بی‌خود، دروغکی
الم‌شنگه: هیاهو، آشوب، جنجال، داد و قال
الو: شعله‌ی آتش، در پاسخ به زنگ تلفن یا خانه می‌گویند (یعنی می‌شنوم)
الواتی کردن: عیاشی و هرزگی کردن
الو گرفتن: آتش گرفتن،  (کنایه از شدت خشم و عصبانیت)
اله و بله: چنین و چنان
اله و بله کردن: لاف زدن، چنین و چنان گفتن
الیسون و ولیسون: وردی است که برای کسانی که منتظرشان هستند می‌خوانند
اما: اشکال‌تراشی، ایجاد شبهه
اما توی کار آوردن: شک و تردید درست کردن، اشکال‌تراشی کردن
امان دادن: کسی را پناه دادن، از گناه کسی گذشتن
امان کسی را بریدن: کسی را درمانده و بیچاره کردن
امروزه روز: این روزها، در این دوره و زمانه
امشی زدن: (به زبان داش مشدی‌ها) کنایه از کشتن، بی‌حال کردن
اُمُل: عقب‌افتاده، قدیمی
امن و امان: بدون بیم و هراس
انداختن:  فروختن جنس بنجل و ارزان به بهای گران، درست کردن
انداختن باد به غبغب: تکبر کردن، قیافه گرفتن
انداختن پشت گوش: سهل‌انگاری کردن، دیر انجام دادن، کوتاهی کردن
انداختن توی هچل: دچار دردسر و ناراحتی کردن
انداختنی: جنس نامرغوب
انسان: آدم خوب و پایبند به اصول اخلاقی
انسان بودن: شریف و درست بودن
اَنف کسی معیوب بودن: ابله بودن، خل بودن
اَنَک شدن: تحقیر شدن، خجالت کشیدن
اَنَک کردن: تحقیر کردن، خجالت دادن
انکر منکر: بسیار زشت و بدترکیب
انگار نه انگار: موضوع را نادیده بگیر!، گویی وجود نداشت
انگشت بر چشم نهادن: پذیرفتن، مسلم دانستن
انگشت بر حرف نهادن: ایراد گرفتن، نکته‌گیری کردن، اعتراض کردن
انگشت بلند کردن: اجازه‌ی سخن خواستن
انگشت به دندان گزیدن: متحیر شدن، حسرت خوردن
انگشت به دهان: حیرت‌زده، سرگشته
انگشت به دهان نهادن: متحیر ماندن
انگشت خوردن: افسوس خوردن، پشیمان بودن
انگشت در سوراخ مار کردن: دانسته خود را هلاک کردن
انگشتر پا: چیز بی‌ارزش
انگشت‌پیچ: نوعی گز رقیق
اگشت توی شیر زدن و مایه گرفتن برای کسی: برای کسی نقشه کشیدن، از کسی بد گفتن
انگشت رساندن: دست‌درازی کردن، دست زدن
انگشت روی چیزی گذاشتن: موضوعی را مورد توجه قرار دادن
انگشت زدن: انگشت در چیزی فرو بردن، امضاء کردن با اثر انگشت
انگشت‌شمار: کم، معدود
انگشت عسلی به‌دیوار کشیدن: هنگامه بر پا کردن، مردم را متوجه‌ی جایی کردن
انگشت کردن: نگا. انگشت رساندن
انگشت‌کوچکه‌ی کسی نشدن: بسیار فرودست تر از کسی بودن، اصلن با کسی قابل مقایسه نبودن
انگشت‌نگاری: ثبت کردن اثر خطوط روی انگشتان برای شناسایی در آینده
انگولک کردن: سر به سر گذاشتن، با انگشت به چیزی ور رفتن، نگا. انگشت رساندن
اوا خواهر: مرد زن‌نما، مردی که علائق زنانه دارد
اوت بودن: بی‌خبر بودن، از مرحله پرت بودن
اوت کردن: بیرون انداختن، بیرون کردن
اوراق: قراضه، اسقاط، ازکارافتاده
اوراق شدن: از هم پاشیدن، از کار افتادن
اوستا چسک: فضول و مزاحم، سرخر
اوستاکار: استادکار، ماهر و مسلط
اوضاع احوال: وضع و حال
اوضاع کسی را بی‌ریخت کردن: زندگی کسی را آشفته کردن، کاسه کوزه‌ی کسی را به‌هم ریختن
اوف شدن: (به زبان کودکان) زخم شدن، درد داشتن
اوقات‌تلخی: ترش‌رویی، عصبانیت
اول چلچلی: تازه به چهل سالگی رسیدن (اول بلوغ و خوشی)
اول دشت: (نزد کسبه) نخستین فروش بامداد
اهل بخیه: وارد در کار، اهل فن
اهل بیت: اهل خانه، خانواده
اهل حال: دوستدار تفریح و خوش‌گذرانی
اهل دود: سیگاری
اهل عمل: کسی که کم‌تر حرف می‌زند و بیش‌تر عمل می‌کند
اهل کاری بودن: وارد بودن در کاری
اهل کوفه: سست پیمان، بی‌وفا و غیرقابل اعتماد
اهل محل: همه‌ی کسانی که در یک محل کار یا زندگی می‌کنند
اهل نشست: تارک دنیا، گوشه‌نشین
اهل و نا اهل: کس و ناکس، نجیب و نانجیب
اهل هیچ فرقه‌ای نبودن: به کارها و چیزهایی که ناباب شمرده می‌شوند معتاد نبودن
ای داد بیداد: کلامی است که به‌هنگام حسرت و افسوس می‌گویند
ایراد بنی‌اسرائیلی: بهانه‎های بی‌خود و بی‌جهت
این به آن در: چیزی که عوض دارد گله ندارد، در مقام انجام عمل متقابل می‌گویند
این پا آن پا کردن: دودل بودن، وقت تلف کردن
این پهلو آن پهلو شدن: این دنده آن دنده شدن، غلتیدن از پهلویی به پهلوی دیگر
این تن بمیرد: سوگندی که یا در اصرار و یا در اثبات حرف خود یاد می‌کنند
این تن را کفن کردی: نگا. این تن بمیرد
این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست: از این گرفتاری به‌سادگی دفعات پیش رها نمی‌توان شد
اینجانب: تعبیر گوینده یا نویسنده از خود
این جور که بویش می‌آید: چنان که از ظواهر امر پیدا است، از فرار معلوم
این خاکدان: دنیا
این خط و این نشان: عبارتی تهدیدگونه برای منع کسی از چیزی یا انجام کاری، نگویی که نگفتم.
این در و آن در زدن: برای انجام کاری کوشش بسیار کردن
این دست و آن دست کردن: وقت تلف کردن، وقت کشتن، به عقب انداختن
این دنده آن دنده شدن: نگا. این پهلو آن پهلو شدن
این دو کله‌دار: خورشید و ماه
این سفر: این بار
این کلاه آن کلاه کردن: قرضی را با قرض دیگری پرداختن، از ریش برداشتن روی سبیل گذاشتن، کلاه تقی را سر نقی گذاشتن
این و آن را دیدن: برای انجام کاری از همه کمک گرفتن
این هلو این هم گلو: مثل آب خوردن، انجام این کار بسیار آسان است
ای والله: در مقام تایید و اعتراف به برتری کسی گفته می‌شود، آری به خدا
ای والله گفتن: به برتری کسی بر خود اقرار کردن
 
                                              ● ● ●
 
 اصطلاحات مربوط به حروف ب، پ و ت نیز آماده‌ی خوانده شدن است. (موضوع شماره ی ۷)
 
دنباله دارد . . . . .