"فارسی" یا "دری"؟


شماره‌ی نوشته: ١۴ / ٣
 "فارسی" یا "دری"؟
                              
 (آیا فارسی، دری و تاجیکی سه زبان جدا از‌ هم‌اند؟)


١. احمد یاسین (فرخاری)

اختلاف وضع‌‌ها «بیدل» لبـاسی بیش نیست   ورنه یکرنگ است خون در پیکر طاووس و زاغ
درمورد این‌كه چرا این زبان را دری و یا فارسی می‌گویند، سخن بسیار است. در متون كلاسیك، اسمایی چون: دری، پارسی، فارسی، فارسی دری، پارتی دری و‌... به زبان مذكور اطلاق شده است؛ ولی از‌ آن‌جایی كه مطالعات نشان داده، در اوایل دور اسلامی‌ این زبان را جایی فارسی، جایی دری و جایی دیگر فارسی دری می‌خواندند.
در گذشته‌‌ها عده‌یی زبان دری را منسوب به«دره» و«دربار» می‌دانستند و مدعی بودند چون این زبان، زبان رسمی‌ دربار‌ها بوده، به این لحاظ «دری» نامیده شده است. چنان‌که در روایات ابن مقفع، یاقوت حموی، حمزه‌ی اصف‌هانی و برخی دیگر از‌ دانشمندان، از‌ آن به عنوان دو زبان جداگانه یاد شده، كه «دری» را زبان مختص دربار و درگاه و «پارسی» یا «فارسی» را زبان موبدان، دانشمندان و اهل فارس خواند‌هاند؛ چنان‌که «ابن الندیم» از‌ قول «عبدالله بن مقفع» دركتاب خویش می‌نویسد‌:
« قال عبدالله بن المقفع: لغات الفارسیه‌ی‌: الفهلویه‌ی و الدریه‌ی و الفارسیه‌ی و الخوزیه‌ی و السریانیه‌ی. فأما الفهلویه‌ی فمنسوب الی فهله‌ی‌: اسم یقع علی خمسه‌ی بلدان و هی اصف‌هان و الری و همدان و ماه ن‌هاوند و اذربیجان؛ و اما الدریه‌ی فلغه‌ی مدن المدائن و ب‌ها كان یتكلم من بباب الملك و هی منسوبه‌ی الی حاضره‌ی الباب و الغالب علی‌ها من لغه‌ی اهل خراسان و المشرق لغه‌ی أهل بلخ؛ و اما الفارسیه‌ی فیتكلم ب‌ها الموابذه‌ی و العلماء و أشباههم و هی لغه‌ی أهل فارس‌....»
یعنی‌: « عبدالله فرزند مقفع گفت‌: زبان‌‌های فارسی‌، عبارتند از‌‌: پهلوی‌، دری‌، فارسی‌، خوزی و سریانی‌. و پهلوی منسوب به (پهله) است و این اسمی‌ است كه بر پنج شهر اطلاق می‌شود‌، و آن (پنچ شهر)‌: اصف‌هان‌، ری‌، همدان‌، ماه ن‌هاوند و آذربایجان است‌. و اما دری زبان شهر‌های مداین است وكسانی بدان سخن می‌گویند كه در دربار شاه هستند و آن (دری) منسوب به مقربان دربار است‌. كه از‌ میان زبان‌‌های مردم خراسان و مشرق‌، زبان ا‌هالی بلخ بر آن غالب است‌. و اما فارسی زبان موبدان‌، دانشمندان و اشباه آن‌‌هاست‌، كه آن زبان ا‌هالی فارس می‌باشد‌.»
از‌ سوی دیگر تحقیقات خاورشناسان از‌ جمله «کریستینسن» دانمارکی و «دینینگ» انگلیسی در این مورد چنین داوری دارند که در اصل کلمه‌ی دری، «د‌هاری» بوده و «د‌هار» نام اصلی سرزمینی است که ما امروز آن را به نام      «تخار» می‌شناسیم. و «تخار» تعریب شده از‌کلمه‌ی «د‌هار» است. زبان این سرزمین هم در نخست «د‌هاری»، سپس «دهری» و سرانجام «دری» شده است. ] چنانکه واژه‌ی «کهن دژ» به مرور زمان «کهندژ ← کندژ ← کندز و قندز» شده است. م [  
با وصف این همه، قابل‌تذکر می‌تواند بود که اگر این زبان در نخست دری بوده و در دربار‌ها از‌آن به عنوان زبان تشریفاتی استفاده به عمل می‌آمده، بعد‌ها به‌حیث زبان علمی‌ و ادبی در سرزمین پارس (ایران کنونی) درمیان مردم مورد استفاده قرار گرفته، كه از‌این لحاظ «پارسی» شده است. و هنگامی‌ كه عرب‌‌ها بر این سرزمین تسلط یافتند، چون در الفبای زبان عربی حرف {پ} وجود نداشت، به‌جای آن از‌حرف { ف} استفاده نمودند، كه ناچار«پارسی» به      «فارسی»  تغییر شکل یافت. و باز‌ این نکته قابل‌‌تأمل است که پس از‌انتقال مركز سلطنتی پارت‌‌ها از‌خراسان غربی به غرب فلات ایران، زبان ایشان آهست‌هاهسته در میان مردم راه نفوذی برای خویش گسترده و در‌ اندك زمانی در صفحات مركزی و شمالی ایران انتشار یافت. از‌آن‌جایی که آن‌‌ها به نام «پارت» ‌‌‌‌ها شناخته می‌شدند، پس زبان آن‌‌ها نیز «پارتی» گفته شد که به مرور زمان واژه‌ی «پارتی» به «پارسی» تغییر شکل داد و بالاخره با تسلط اعراب بر این سرزمین‌‌ها واژه‌ی «پارسی»‌، «فارسی» شد.
در افغانستان پندار ناهمواری در میان بعضی از‌مردم ما وجود داشت و دارد که «زبان دری، تاجیکی و فارسی سه زبان جداگانه است» ؛ اما با نگرشی پژوهشگرانه درمی‌یابیم که این پندار اساس علمی‌ ندارد؛ زیرا هر سه لهجه جزو یک زبان واحد است. اگر ما چنین تصنیفی را بپذیریم که زبان دری، زبان تاجیکی و زبان فارسی سه زبان جداگان‌هاند، پرسش‌‌های بسیاری مورد بحث قرار می‌گیرد؛ زیرا عده‌یی از‌شاعران ما زبان اشعار خود را زبان فارسی گفت‌هاند؛ مانند: ملک الشعرا قاری عبدالله که در ابیات زیرین این زبان را فارسی خوانده است‌:
گر بگذری به جـانب لندن صبا بگوی   ایـدن وزیـر خـارجـه‌ی انگلـیس را
آن بـا خبـر ز لهجـه‌ی اشعـار فـارسی   آن صـاحب سلیـقـه و ذوق نفـیس را
آورده است بـر سر تحـریـر بی‌گمان   ذوق تـو بـاز‌ خامه‌ی ندرت‌نویس را
اینک بـه پیشگاه تـو تقـدیم می‌کند کلک من، این سفینه‌ی شعر نفیس را
و یا «امیرعلی شیر نوایی» آن‌جا که می‌گوید:
معنی شیرین و رنگینم به ترکی بی‌حد است   فارسی هم لعل و در‌های ثمین گر بنگری
گویـیـا در رستـه‌بـازار سخن بگشود‌هام   یک طرف دکان قنادی و یک سو زرگری
و یک عده از‌شاعران که از‌ لحاظ جغرافیایی به ازبکستان، قفقاز‌ و ایران کنونی ارتباط دارند، زبانی را که با آن شعرسرود‌هاند یا نثر نوشت‌هاند، آن را «دری» نامید‌هاند. مثلن:
«رشیدی سمرقندی» شاعر قرن ششم (که اهل سمرقند است و سمرقند در ازبکستان موقعیت دارد) چنین گفته است:
بهانه‌‌هاست به ماندن مرا و یک آن است   که هست مردن من مردن زبان دری
نظامی‌ گنجوی، شاعر قرن ششم که از‌گنجه است و گنجه در قفقاز‌موقعیت دارد، می‌گوید:
نظامی‌ که نظم دری کار اوست   دری نظم‌کردن سزاوار اوست
و یا حافظ شیراز‌ی (که شیراز‌ درمحدوده‌ی جغرافیایی ایران کنونی موقعیت دارد) می‌گوید:
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه   که لطف طبع و سخن‌گفتن دری داند
و در جایی دیگر می‌گوید:
چو عندلیب فصاحت فروشد ای حافظ    تو قدر او به سخن‌گفتن دری بشکن
و از‌ معاصرین، آن‌جا که ملک‌الشعرا «ب‌هار» می‌گوید:
شعر دری گشت ز من نامجوی   یافت از‌آن شاعر و شعر آبروی
این‌جاست که دیده می‌شود شعر شاعران محدوده‌‌های مختلف جغرافیایی منطقه برای مردمان سرزمین‌‌های مختلف این محدوده قابل‌‌فهم است. پس باید زبان‌شان یکی باشد تا معانی آن اشعار را درک کنند؛ درغیرآن اگر زبان دری و فارسی و تاجیکی سه زبان مختلف می‌بود، درک معانی این اشعار برای مردمان این محدوده‌‌های جغرافیایی جز به کمک ترجمان میسر نبود.
همچنان اگر بپذیریم که زبان دری، تاجیکی و فارسی سه زبان جداگانه است، مشکل دیگری نیز عرض وجود خواهد نمود‌: درمورد نگارندگان و سخن‌سرایان پارسی‌گوی که در شبه‌قاره (هند و پاکستان) نثر نوشتند یا شعر سرودند، زبان آن‌‌ها را چه بنامیم؟ مثلن: بیدل، میرزا غالب، امیرخسرو، علامه اقبال لاهوری و‌... به کدام زبان شعرگفت‌هاند؟ زبانی را که این‌‌ها بدان شعر سرود‌هاند، فارسی بدانیم؟ یا دری؟ و یا هندی و پاکستانی؟ پس معلوم است که زبان، واحد است. چون این زبان در مقاطع گوناگون تاریخ، زبان رسمی‌ دربار‌های طاهریان، سامانیان، فریغونیان، چغانیان، غزنویان و غیره بوده، سرزمین‌‌های بسیار وسیعی را فرا می‌گرفته است که از‌ شط‌العرب شروع تا تمام ایران و سراسر افغانستان کنونی و ماورای قفقاز‌ و خود قفقاز‌ و آسیای میانه و ترکستان چین را دربرداشته است و گاهی هم زبان رسمی‌ سراسر قاره‌ی هند و در دوره‌‌هایی زبان رسمی‌ امپراتوری عثمانی بوده است.
نکته‌ی دیگر این‌که برخی از‌ دانشمندان عقیده دارند که زبان فارسی یا دری،  زبانی است که در روزگار خلافت خلفای راشدین، از‌ بقایای زبان پهلوی ساسانی و اشکانی و بقایایی از‌ فُرس باستان یا زبان اوِستایی در اثر امتزاج آن‌‌ها به وجود آمده است. و نخستین بار هم لهجه‌یی که در تخارستان بوده (د‌هاری) تعمیم یافته و در همه‌ی سرزمین‌‌هایی که امروز در شمال افغانستان موقعیت دارد و در آسیای میانه گسترش یافته است. اما چنان‌که تحقیقات نشان داده، زبان دری زبانی نیست كه پس از‌ نابودشدن پهلوی ساسانی، از‌ بقایای آن به میان آمده باشد؛ بلكه هر دو مواز‌ی هم در یك عصر و زمان یكی درفارس و دیگری در افغانستان پرورش یافته و در سیر زمانه‌‌های معین در قلمرو‌‌های یكدیگر نفوذ حاصل نموده و دامنه‌ی گسترش گشود‌هاند. برای مدلل‌شدن این نكته‌، دلایل فراوانی موجود است‌، که جهت اختصارسخن به نمونه‌‌هایی از آن اکتفا می‌ورزیم و عبارات و جملاتی را كه از‌ قول شاهنشا‌هان ساسانی و بزرگان آن عهد و اوایل دوره‌ی اسلامی‌ در كتب عربی نقل شده‌، اقتباس می‌نماییم‌:
ابن قتیبه در«عیون الأخبار» از‌ قول علی بن هشام چنین روایت می‌كند‌: «درشهر مرو مردی بود كه برای ما قصه‌‌های گری‌هاور نقل می‌كرد و ما را می‌گریانید‌. پس از‌ آستین طنبوری برآورد و چنین می‌خواند‌: ابا این تیمار باید ‌اندكی شادی‌.‌.‌.»
طبری از‌ قول اسماعیل بن عامر – از‌ سرداران خراسان كه مروان بن محمد‌، آخرین خلیفه‌ی اموی (١٢۷ – ١٣٢)‌، را تعقیب كرد و در مصر به او رسید و مروان در آن جنگ كشته شد – گوید‌: اسماعیل به خراسانیان گفت‌: «دهیذ یا جوانكان!» و جای دیگر هم از‌ قول او آرد‌: «یا أهل خراسان‌، مردمان خانه‌بیابان هستید‌، برخیزید!»
از‌ سوی دیگر قول عبدالله بن مقفع كه آن را ابن ندیم در كتاب خویش چنین آورده بود‌: «زبان‌‌های فارسی‌، عبارتند از‌‌: پهلوی، دری‌، فارسی‌، خوزی و سریانی‌. و پهلوی منسوب به (پهله) است و این اسمی‌ است كه بر پنج شهر اطلاق می‌شود‌، و آن (پنچ شهر)‌: اصف‌هان‌، ری‌، همدان‌، ماه ن‌هاوند و آذربایجان است‌. و اما دری زبان شهر‌های مداین است و كسانی بدان سخن می‌گویند كه در دربار شاه هستند و آن (دری) منسوب به مقربان دربار است‌. كه از‌ میان زبان‌‌های مردم خراسان و مشرق‌، زبان ا‌هالی بلخ بران غالب است‌. و اما فارسی زبان موبدان‌، دانشمندان و اشباه آن‌‌هاست‌، كه آن زبان ا‌هالی فارس می‌باشد‌.»
از‌ خلال این گفته‌‌ها به‌صراحت برمی‌آید‌، كه دری زبان شهر‌های مداین بوده و زبان دیگری هم در کنار آن موجود بوده که پهلوی نام داشته و منسوب به (پهله) بوده است. پس از ا‌ین گفته‌‌ها چنین نتیجه به دست می‌آید که زبان فارسی دری و زبان پهلوی دو زبانی بود‌هاند كه هردو مواز‌ی هم موجودیت داشت‌هاند نه آن‌كه پس از‌ نابودشدن پهلوی، زبان فارسی دری به میان آمده و زاده‌ی آن پنداشته شود، كه این نكته را خود زبان پهلوی چنین تأیید می‌نماید‌:
.‌.‌. در نامه‌ی پهلوی (خسرو كواتان اریتك وی) بند (۵٠)‌، آمده‌:
«انارگیل كه اپاك شكر خورند‌، په هیندوك انارگیل خوانند‌، په پارسیك‌، گوچی هیندوك خوانند‌.» یعنی‌: نارگیل را – كه با شكر می‌خورند -‌، به زبان هندی نارگیل خوانند و به پارسیك گوچی هیندوك نامند‌.
بنا به مفاد این عبارت‌، پارسیك به زبانی گفته می‌شده‌، كه «گوچی- هیندوك» از آان زبان بوده و بدون شك این مضاف و مضاف‌الیه پهلویست‌، و پارسی آن «گوز هندی» است‌.
با این همه دلایل و شواهد‌، نمی‌توان اشعار و سروده‌‌های شعرایی را كه در اوایل عهد اسلامی‌ سروده شده و اكنون قدیم‌ترین نمونه‌‌های آن را ما در دست داریم‌، نادیده گرفت‌. هرچند این اشعار مربوط به دوره‌‌های آغاز‌ین اسلام است و اثر مقدم‌تری نسبت به آن در دست نیست ؛ ولی برای اثبات این نكته كافیست كه گفته شود متانت‌، ابهت‌، برجستگی و  پرمایگی این آثار مبین این رمز است كه این زبان در آغاز‌ دور اسلامی‌  و در روزگارخلافت خلفای راشدین به‌صورت یكبارگی به میان نیامده؛ بلكه سابقه‌ی چندین قرن داشته تا به این سرحد پختگی‌، لطافت و فصاحت رسیده است. منتهی رسم‌الخط این زبان این رسم‌الخطی نبوده که ما امروز از‌ آن استفاده می‌کنیم ؛ بلکه این زبان از‌ رسم‌الخط پهلوی استفاده می‌کرده است؛ اما پس از آن که مردمان این مناطق به آیین اسلام گرویدند، استفاده از‌ رسم‌الخط پهلوی را که از‌ یادگار‌های مجوس و دوره‌‌های آتش‌پرستی بود، مکروه پنداشته و برای نوشتار خویش رسم‌الخط عربی را برگزیدند که تا امروز ادامه دارد.
با یاد آن‌چه گذشت و نگرشی دیگر در آثار باستانی و كنونی این زبان، كوچك‌ترین مورد اختلافی را نمی‌توان دریافت كه روی آن، زبان مورد بحث را به فارسی، دری یا تاجیکی تقسیم نمود. و این كه از‌ زبان مذكور لهجه‌‌ها و گویش‌‌های متعددی شاخه كشیده، نمی‌‌شود آن را دلیلی برای انقسام این زبان به دری، فارسی و تاجیکی انگاشت.
در زیر نمونه‌‌هایی از‌قدیم‌ترین آثار می‌آوریم، که در آن‌‌ها این زبان را جایی «پارسی» گفته‌اند، جای دیگری «دری» و در مواقعی دیگر از ‌آن به نام «پارسی دری» یاد کرد‌ه‌اند:  
 
اطلاق (پارسی) به زبان مورد بحث‌:
كس بدین منوال پیش از‌ من چنین شعری نگفت   مـر زبان  پارسـی را هست تـا ایـن نـوع بیـن
(ابوالعباس مروزی/ قرن دوم)
بسی رنج بردم درین سال سی   عجم زنده كردم بدین پارسی  (فردوسی/ قرن چهارم)
اما صحا به تاز‌یست و من همی‌   به پارسی همی‌ كنم اما صحای او  (منوچهری/ قرن پنجم)
پارسی نیکو ندانـی حک آز‌ادی بجـو   پیش استاد لغت دعوی زبان‌دانی مکن  (سنایی غزنوی/ قرن پنجم)
گر پارسـا زنـی شنـود شعـر پارسیـش    وان دست بیندش كه بدانسان نواز‌نست
آن زن ز بـینـوایی چندان نـوا زنــد   تاهركسیش گویـد كاین بیـنـواز‌نـسـت  (یوسف عروضی)
زبان پارسی را می‌نـدانـسـت   سخن‌‌ها فهم‌کردن کی توانست  (شیخ عطار/ قرن ششم)
پارسی گوییم‌، هیـن تـاز‌ی بهـل   هندوی آن ترك باش از ‌جان و دل  (مولانا/ قرن هفتم)
خوبان پارسی‌گو بخشندگان عمرند   ساقی بده بشارت‌، رنـدان پارسـا را   (حافظ/ قرن هشتم)
مردمان بخارا به اول اسلام در آغاز‌ قرآن به‌ پارسی خواندندی و عربی نتوانستندی آموختن. تاریخ بخارا               (ابوبکرمحمد النرشخی/ قرن چهارم)
 
اطلاق (دری ) به همین زبان‌:
كجا بیـور از‌ پهلوانی شمار   بـود در زبان دری ده هزار  (فردوسی/ قرن چ‌هارم)
دل بدان یافتی از ‌من كه نكودانی خواند   مدحـت خواجه‌ی از‌اده بـه الفاظ دری (فرخی سیستانی/ قرن پنجم)
صفات روی وی آسان بود مرا گفتـن   گهی به لفظ دری و گهی به شعر دری  (سوزنی سمرقندی / قرن پنجم)
مدایح تـو به لفـظ دری همی‌ گویـد   که از‌مدیح تو پاکیزه گشت لفظ دری  (امی‌رمعزی/ قرن ششم)
سمع بگشاید ز شرح لفظ او جذر اصـم   چون زبان نطق بگشاید به الفاظ دری  (انوری ابیوردی/ قرن ششم)
دید مرا گرفته‌لب‌، آتش پارسی ز تـب   نطق من آب تاز‌یان برده به نكته‌ی دری  (خاقانی شروانی/ قرن ششم)
من آنم که در پای خوکان نریزم   مرین قیـمتـی دُر لفـظ دری را  (امیرخسرو/ قرن هفتم) 
ارثنگ، كتاب اشكال مانی بود و‌ اندر لغت دری همین یك ثاء دیده ام، كه آمده است.  (اسدی طوسی/ قرن پنجم)
دری]  به كسر دال[ (به فتح دال هم می‌گویند)‌: و معنای دقیق آن، زبان درباریان (در) ]مخفف دربار یا درگاه[ است و به زبان فارسی معاصر اطلاق می‌شود. (دایره‌ی المعارف اسلامی)
 
اطلاق (پارسی دری) به همین زبان‌:
بـفـرمـود تا پـارسی دری   نبشتند و کوتاه شد داوری  (فردوسی/ قرن چهارم)
دایر‌ه‌المعارف اسلامی‌ چنین می‌نگارد‌: «دری (و یقال دری بفتح الدال)‌: و معنا‌‌ها علی وجه التحدید، لغ‌هالبلاط (در) وهی تطلق علی اللغه‌ الفارسیه ‌الحدیثه‌. و جاء فی الترجمه ‌الفارسیه ‌المختصره‌ لرسائل اخوان الصفا (بومبای ١٨٠۴) أن هذه اللغه‌ قد ترجمت الی لسان «پارسی دری» ‌به امر تیمور لنك‌.‌.‌.‌ »
یعنی‌: دری] به كسر دال[ (و گفته شده‌، دری به فتح دال)‌: و معنای آن بر وجه تحدید زبان درباریان (در) ]مخفف دربار یا درگاه[ است و به زبان فارسی معاصر اطلاق می‌شود‌. در ترجمه‌ی فارسی كوتاهی كه از‌ رسایل اخوان صفا ( ١٨٠۴ – بمبیی)‌، (صورت گرفته) آمده است‌: این زبان به امر تیمور لنگ به پارسی دری ترجمه شده است‌، (كه شاید منظور از‌ مسمی‌ نمودن آن باشد‌.)
و باز‌ در خود «رسایل اخوان الصفا» واژه‌ی «پارسی دری» را چنین درمی‌یابیم: «پس رأی مجلس سامی‌ سید اجل ب‌هاء الدین سیف الملوك شجاع الملك شمس الخواص امیرتیمور گورگان چنین اتفاق افتاد كه این كتاب (اخوان الصفا) را این ضعیف به پارسی دری نقل كند و هرچه حشو است از‌و دور كند‌...»
با نظر داشت آن‌چه گفته آمدیم، ما به این تصنیف علمی‌ دست می‌یاز‌یم که زبان رایج در افغانستان، تاجیکستان و ایران‌، سه شاخه یا سه گویش یا سه لهجه از‌ یک زبان واحد یعنی زبان فارسی- دری است، نه سه زبان جداگانه. همان‌گونه که زبان عربی در همه‌ی کشور‌های عربی ( عربستان سعودی، عراق، سوریه، اردن، فلسطین، مصر، کشور‌های شمال افریقا، الجزایر، تونس، سودان، بحرین، امارات و یمن) به همان یک نام «اللغه‌ العربیه‌« یاد می‌شود. یا زبان انگلیسی که در امریكا، كانادا، انگلستان، زیلند جدید، هند، پاکستان، بنگلادش، استرالیا و‌... یگانه زبان رسمی‌ و یا یکی از‌ زبان‌‌های رسمی‌ ایشان است که در همه اطراف و اکناف این کره‌ی خاکی به همان یک نام English یاد می‌شود و نام بومی‌ به خود نگرفته، زبان فارسی – دری نیز همان یک زبان واحد است با لهجات و گویش‌‌های متعدد. پس نشاید كه آن را به نام‌‌های دری، فارسی و تاجیكی مسمی‌ نموده، وحدت آن را زیر سوال قرار دهیم؛ زیرا‌:
سـه نگـردد بـریشم ار او را   پرنیان خوانی و حریر و پرند
 

برگرفته از‌ جلد اول کتاب‌: زبان و ادبیات دری در دراز‌نای زمانه‌‌ها

 ---
 
٢. فضل‌ا‌لله زرکوب
 باید یاد‌آورشوم که این نوشته فرآورده‌ی احساس‌‌های ناشی از‌ کشاکش پارسی‌ستیزی در خراسان تاریخی یا افغانستان امروز نه بلکه بخشی از‌ پژوهش دراز‌دامنی است پیرامون ریشه‌‌های تاریخی „‌‌‌زبان پارسی“‌‌‌ و اصطلاح „‌‌‌دری“‌‌‌ (که صفتی است برای این زبان). البته منگنه‌ی شرایط مجبورم ساخت تا خلاصه‌ی آن را پیشکش دوستان واقع‌بین کنم تا بلکه مقداری از‌ تنش‌‌های سیاسی ایجادشده با استفاده‌ی ابزاری از‌ زبان را بتواند با طرح واقعیت‌‌های مبتنی بر منابع و مآخذ فرهنگی و متون ادبی؛ کاهش دهد و مستمسکی باشد استوار برای اهل منطق. گرچه در این نوشته بحث اصلی ما این نیست؛ اما برای پیش‌گیری از‌ پَرِیشان‌وارگی و مُغالَطه پیرامون واژه‌ی „‌‌‌پارسی“‌‌‌ و توَهُّم اختصاص آن تن‌ها به قلمرو جغرافیایی ایران امروز و ادعای موهوم و دانش‌ستیزانه‌ی انقسام یک زبان زیر سه عنوان: „‌‌‌زبان تاجیکی“‌‌‌، „‌‌‌زبان فارسی“‌‌‌ و „‌‌‌زبان دری“‌‌‌؛ ایجاب می‌‌کند که نوشته‌ام را با دیباچ‌های فشرده پیرامون این موضوع آغاز‌ کنم:
فربه‌ترین و پارینه‌ترین زایشگاه و بالشگاه واژه‌ی „‌‌‌پارسی“‌‌‌ که معرب آن „‌‌‌فارسی“‌‌‌ و کهن‌ترین ریشه‌ی باز‌مانده‌ی آن „‌‌‌پارثی“‌‌‌ و „‌‌‌پارتی“‌‌‌ و „‌‌‌پرثوه“‌‌‌ می‌باشد با توجه به مدارک و اسناد و کتیبه‌‌های کشف‌شده؛ مرکز اصلی خراسان بزرگ یا محدوده‌ی شمالی بین رودبار‌ها، دره‌‌ها، وادی‌‌ها و جلگه‌‌های کوهپایه‌‌های هندوکش و سالنگ امروزی به‌ویژه دامنه‌‌های سرسبز سمنگان‌زمین؛ پیرامون تخت رستم و امتداد آن تا آبگیر‌ها و مرتع‌های آبنوش آمودریا و فرسنگ‌هایی فراتر از‌ آن تا فرودگاه تیر اساتیری آرش کمانگیر؛ „‌‌‌آریاناویژه“‌‌‌ یا „‌‌‌ایران‌ویژ“‌‌‌ و „‌‌‌ایریه“‌‌‌ یا „‌‌‌ایریا“‌‌‌ که همان هریوای امروز و به قول استاد گرامی‌ جناب دکتر عبدالحسین زرین‌کوب „‌‌‌بهشت گمشده‌ی آریایی“‌‌‌ است که سپس به حوزه‌‌های دیگر؛ گسترش یافته است. در این بحث به وجه نام‌گذاری پرشیا، پارس و ایران معاصر و ارتباط آن‌‌ها با „‌‌‌ایران“‌‌‌ بزرگ، „‌‌‌آریاناویژه“‌‌‌ و „‌‌‌پارت“‌‌‌به دلیل عدم ارتباط مستقیم موضوع نیز؛ کاری ندارم و آن را موکول می‌کنم به فرصتی دیگر. اما لاز‌م است که چند نکته را یادآور شوم:
 
١ ــ وقتی در متون کهن به واژه‌ی „‌‌‌ایران“‌‌‌ بر می‌خوریم؛ به مفهوم ایران معاصر و محدوده‌ی جغرافیایی ایران امروز نیست بلکه منظور؛ قلمرو تمدنی بزرگی است با فرهنگ و تاریخی مشترک بیش از‌ پنج هزار سال که قدیمی‌‌‌ترین و نزدیک‌ترین شکل باقی‌مانده‌ی نام آن „‌‌‌آریانا“‌‌‌ است و اکنون به چندین پارچه تقسیم شده که „‌‌‌خراسان بزرگ“‌‌‌ و „‌‌‌ایران شرقی“‌‌‌ (که بیش‌ترین قسمت‌های افغانستان امروز را در بر داشته) نیز قسمتی از‌ آن را تشکیل می‌داده. جالب است که رفیقی سیرجانی شاعر عهد صفویه پس از‌ سقوط شا‌هان ترک‌تبار صفوی؛ محمود افغان را که پارسی‌گوی و برانداز‌نده‌ی این خاندان است در قصید‌های مدح و با افتخار تمام از‌ او به نیکی یاد می‌کند که امروز روز عزت و افتخار ماست زیرا این پادشاه؛ قند پارسی را جانشین زبان بیگانه‌ی ترکی ساخت: امروز روز عزت و دیهیم و افسر است عهد بلند پایه و دور مظفر است دیروز بود لهجه‌ی دربار؛ اجنبی امروز قند پارسی آن‌جا مکرر است.
 ٢ ــ تا پیش از‌ فروردین‌ماه (حمل) سال ١٣١۴ هجری شمسی؛ تقویم ایران بر مبنای سال‌های هجری قمری محاسبه می‌شد و نام ایران معاصر به نام پارس و „‌‌‌پرشیا“‌‌‌ یا „‌‌‌پرسیا“‌‌‌ معروف بود. اما برای نخستین بار طرح نام‌گذاری این سرزمین به „‌‌‌ایران“‌‌‌ در یکی از‌ حلقه‌‌‌های روشنفکری و سکولار پان‌ایرانیست به رهبری آقایان سعید نفیسی، محمد علی فروغی و سید حسن تقی‌زاده مطرح و توسط سعید نفیسی یکی از‌ مشاوران مخصوص رضاخان؛ شاه ایران به وی پیشنهاد گردید. گرچه در همان زمان توسط حلقه‌‌های دیگر فرهنگی و سیاسی از‌ هر دو کشور؛ تبصره‌‌ها و مخالفت‌هایی در برابر رسمیت‌بخشیدن به این نام صورت گرفت اما رضاخان در تاریخ یادشده از‌ مجرای وزارت امور خارجه هم نام این سرزمین را به ایران و هم تاریخ آن را از‌ هجری قمری به هجری شمسی تبدیل کرد.
 ٣ ــ خلاف تصور‌های نادرستی که بنا بر دلیل‌های سیاسی مختلف بر ذهن‌های غیر پارسی‌زبانان تزریق شده؛ نه تنها زبان پارسی اختصاص به قلمرو ایران معاصر ندارد، بلکه بر مبنای منبع‌ها و ماخذ‌های متقن و موثق؛ زادگاه و پروشگاه اصلی آن همین افغانستان امروزی است که پیش از‌ افغانستان‌شدن به نام „‌‌‌خراسان“‌‌‌ یاد می‌شد و بلخ و مرو و هرات و نیشاپور چهار مرکز بسیار مهم آن بود. این‌که نام‌گذاری این قلمرو بزرگ چند ملیتی به نام یک قوم چه‌قدر می‌تواند مشروعیت حقوقی داشته باشد و آیا این نام تا چه مایه موجب اتحاد یا افتراق ملی شده و می‌شود؛ نیاز‌مند طرح یک سلسله مبحث‌ها و استدلال‌های فرهنگی، تاریخی و اجتماعی اکادمیک و علمی ‌توسط صاحب‌نظران دلسوز به ر‌هایی از‌ کشمکش‌ها و رشد و شکوفایی این سرزمین است.
۴ـ در طول تاریخ؛ با وجود استفاده از‌ زبان‌‌های مختلف دیگر ــ گذشته از‌ مقطع‌های حساس تاریخی ــ زبان رسمی ‌فرهنگی و علمی‌ کل قلمرو خراسان بزرگ همین زبان پارسی بوده و با توجه به محیط‌های بسته که نبودن راه‌ها و عدم ارتباط‌های قوی فرهنگی مزید بر آن است باشندگان هر منطقه لهجه‌ی ویژه‌ی خودشان را داشتند و لذا هرجا اصطلاحی به نام „‌‌‌دری“‌‌‌ بر این زبان به کار رفته؛ منظور؛ همان گونه‌ی معیاری و همه‌کس‌فهم این زبان یعنی زبان نوشتاری و فرهنگی و ادبی آن است که شاعران، نویسندگان، درباریان، کارمندان دولتی و اقوام مختلف؛ در مجامع عمومی ‌و خطابه‌‌های مذهبی و فرهنگی و سیاسی خود به کار می‌بردند؛ حتا زمامدران پشتون یا „‌‌‌افغان‌تبار“‌‌‌ از‌ احمدشاه درانی گرفته تا محمد داوود خان ضمن این‌که در مواردی خاص به زبان محلی افغانی خود یعنی پشتو صحبت می‌کردند در مکاتبه‌‌ها و محفل‌های رسمی ‌همین زبان معیاری پارسی را به کار می‌بردند و گهگاهی هم برای پشتوزبانانی که زبان پارسی را خوب درنمی‌یافتند و گاهی نیز از‌ روی مصلحت؛ بخشی از‌ سخن‌رانی‌هایشان را به زبان پشتو ایراد می‌کردند و هرگز پارسی را زبانی بیگانه نمی‌پنداشتند. حتا حاکمانی چون نور محمد ترکی و حفیظ‌الله امین و داکتر نجیب‌الله و حامد کرزی رییس جمهور کنونی بدون استثنا از‌ این روش پی‌روی کرد‌ه‌اند. اما آن‌چه را به نام „‌‌‌زبان دری“‌‌‌ به تزویر بر پارسی‌زبانان افغانستان تحمیل کرد‌ه‌اند، غلطی است فاحش و دامی‌ پنهان برای خلع هویت و به‌حاشیه‌راندن و در نهایت؛ محو تدریجی زبان پارسی از‌ این کشور توسط کسانی که وفاق‌شان را در نفاق و عیش‌شان را در طیش دیگران می‌جویند. این از‌ بدیهیات است که „‌‌‌دری“‌‌‌ و „‌‌‌پارسی“‌‌‌ دو زبان مستقل نیستند بلکه همان‌گونه که یاد شد „‌‌‌دری“‌‌‌ صفتی است برای „‌‌‌زبان پارسی“‌‌‌. وقتی از‌ این زاویه واژه‌ی „‌‌‌دری“‌‌‌ را در تمام متون کهن زبان پارسی بررسی کنیم؛ متوجه می‌شویم که هرجا سخن از‌ „‌‌‌لفظ دری“‌‌‌ یا „‌‌‌لغت دری“‌‌‌ رفته است، منظور لهجه‌ی معیاری زبان پارسی است. با توجه به این تحلیل وقتی آموزگاری در یکی از‌ آموزشگاه‌ها مانند دبستان، دبیرستان یا دانشگاه می‌گوید: „‌‌‌ما به زبان دری صحبت می‌کنیم“‌‌‌ مفهوم این جمله در اصل این است که: ما به زبان معیاری یا استاندارد حرف می‌زنیم نه به لهجه‌‌های خاص و محلی آن و از‌ نظر منطقی چنین استدلال می‌شود که معلوم نیست منظور گوینده کدام زبان است و این می‌تواند زبان از‌بکی دری، زبان پش‌های دری، زبان بلوچی دری، زبان پشتوی دری، زبان پارسی دری یا لهجه‌ی معیاری زبان دیگری باشد. کاربرد اصطلاح „‌‌‌پارسی دری“‌‌‌ زمانی معقول و منطقی و دارای مصداق است که منظور گوینده؛ همان لهجه‌ی معیاری مورد نظر باشد نه دیگر لهجه‌‌های رایج این زبان و ذهن شنونده بی‌درنگ به سمت معیاری و همه‌کس‌فهم‌بودن سخن هدایت شود نه این که زبانی مستقل به نام „‌‌‌دری“‌‌‌ در برابر „‌‌‌پارسی“‌‌‌. با تاسف که تمام کسانی که زبان پارسی افغانستان را همراه با صفت „‌‌‌دری“‌‌‌ به کار می‌برند حتا استادان رشته‌ی به‌اصطلاح „‌‌‌زبان و ادبیات دری“‌‌‌ نمی‌توانند دلیلی ارائه کنند که تفاوت سخن‌رانی‌ها یا کار‌های پژوهشی „‌‌‌زبان و ادبیات دری“‌‌‌ شان چه مزیت و رجحان یا اختلاف انگشت‌نمایی با سخن‌رانی‌ها یا کار‌های پژوهشی استادان „‌‌‌زبان و ادبیات تاجیکی“‌‌‌ و „‌‌‌زبان و ادبیات پارسی“‌‌‌ در دانشگاه‌های تاجیکستان و ایران دارد. البته اصطلاح زبان و لفظ و لغت „‌‌‌دری“‌‌‌ در متون کهن پارسی بر اثر کاربرد زیاد همه‌جا همنشین „‌‌‌زبان پارسی“‌‌‌ به معنی فصیح آن شده است.
 ۵ ــ زبان وسیله‌ای است برای برقراری ارتباط بین موجودات که البته انسان با توجه به آگاهی‌های ما تا این زمان مالک پیشرفته‌ترین نوع آن است. اصطلاح زبان مستقل وقتی برای یک دستگاه واژگانی به کار می‌رود که از‌ خود دارای واژگان و ساختار مستقل دستوری باشد و این استقلال نیاز‌مند داشتن یک واژه‌نامه و فرهنگ لغت و اصطلاح‌های کاملن مستقل از‌ زبان‌‌های مشابه نیز می‌باشد و زمانی ما می‌توانیم از‌ نظر علمی ‌به وجود زبان‌‌های مستقلی به نام‌های „‌‌‌ پارسی“‌‌‌، „‌‌‌دری“‌‌‌ و „‌‌‌تاجیکی“‌‌‌ قایل شویم که برای فهم هر کدام نیاز‌مند به مترجم و مراجعه به لغت‌نامه‌ی مخصوص همان زبان باشیم. درحالی‌که یک واژه در لغت‌نامه‌‌های دهخدا و معین و آنندراج و دیگر واژه‌نامه‌‌ها عین معنی را دارد و هرکس پارسی را بداند دری و تاجیکی را نیز می‌داند و در این‌جا کاربرد اصطلاح‌ها و واژگان بیگانه در صورتی مصداق پیدا می‌کند که از‌ یک زبان به زبان دیگری وارد شود مانند این که واژه یا اصطلاحی از‌ یکی از‌ زبان‌‌های مستقلی چون عربی، انگلیسی، چینایی، پشتو، از‌بکی، فارسی و امثال آن وارد زبان دیگری گردد.
 ۶ ــ چنان‌که گفتم؛ پیرامون این دو اصطلاح „‌‌‌پارسی“‌‌‌ و „‌‌‌دری“‌‌‌ پژوهش دراز‌دامنی دارم که بیش‌ترین منابع و مآخذ آن را گرد آورده‌ام اما آن‌چه مرا از‌ رفتن به سوی آخرین مراحل ویرایش آن باز‌ داشته؛ عدم دسترسی به اصل یا متن کامل کتیبه‌‌ها و آثار و منابع و مآخذ دست‌اولی است که بتواند در ریشه‌یابی دقیق آن‌‌ها از‌ لغزش؛ نگهداریم کند.
 ۷ ــ بسیاری از‌ پژوهشگران به این نکته پرداخته‌اند و درست نیست که گفته‌‌های ایشان را باز‌نویسم از‌ جمله شاعر، محقق، زبان‌شناس و استاد پیشین رشته‌ی زبان و ادبیات پشتو در دانشکده‌ی زبان و ادبیات دانشگاه کابل جناب پروفیسور مجاور احمد زیار که اکنون در انگستان اقامت دارند به‌صراحت بیان داشته‌اند که اصطلاح „‌‌‌دری“‌‌‌ صفتی است برای زبان „‌‌‌پارسی“‌‌‌ و اعتقاد به وجود زبان مستقلی به نام „‌‌‌زبان دری“‌‌‌ اعتقادی است باطل و بی بنیاد. همچنان؛ استادان مسلم زبان پارسی چه در افغانستان و چه در ایران به اتفاق؛ اصطلاح „‌‌‌دری“‌‌‌ را صفتی برای زبان „‌‌‌پارسی“‌‌‌ می‌دانند که مراد از‌ آن همان لهجه‌ی أفصح و أحلا و أشهای تمام لهجه‌‌های دیگر زبان پارسی در کل قلمرو امپراتوری بزرگ آن است. علاقه‌مندان می‌توانند به نوشته‌‌ها و تقریر‌های استادان و بزرگوارانی چون ملک الشعرا بهار، استاد جلال همایی، دکتر ذبیح‌الله صفا، دکتر پرویز ناتل خانلری، دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، پروفیسور جاوید، پروفیسور عبدالحی حبیبی، پروفیسور عبدالرحیم الهام، پروفیسور رسول رهین، پروفیسور حسین یمین، پروفیسور واصف باختری، پروفیسور علی اکبر شهرستانی، دکتر اسدالله حبیب، پژوهشگر پرتلاش جناب میر نجیب مایل هروی، شاعر و‌اندیشمند و پژوهشگر و ویرایشگر پرکار جناب محمد کاظم کاظمی ‌و ده‌ها محقق دیگر مراجعه کنند.
 ٨ ــ پس از‌ شکل‌گیری افغانستان و تاجیکستان و ایران معاصر و برخی نقاط دیگر به عنوان کشور‌های مستقل و جداشده از‌ پیکره‌ی آریانای کهن یا ایران بزرگ و خراسان‌زمین تسمیه‌ی بخشی از‌ این بدنه یعنی ایران امروزی به نام اصلی حوزه‌ی تمدنی و فرهنگی تمام ایران اساتیری و خراسان تاریخی؛ ایران معاصر وارث نام و در نتیجه تمام افتخار‌های این تبار بزرگ معرفی شد و برادران و خواهران دیگر آن به دلیل نبودن نام پدر در شناسنامه‌‌هایشان به حاشیه رانده شدند و آهسته‌آهسته با فرورفتن در زیر لایه‌ی سنگینی از‌ ماسه‌‌های سیال توفان‌‌های سهمگین باز‌ی‌های سیاسی؛ چیستی یا هویت چند هزارساله‌ی خویش را فراموش و با چیستی و هویت جعلی تحمیلی جدید عادت کردند و بی‌خبر از‌ ترفند‌های کمین‌گرفته در پشت آن؛ مؤمنانه و باورمندانه در قطار مدافعان سرسخت آن نیز قرار گرفتند.
 
برگرفته از‌ وبلاگ وزین خانم نادیه فضل
http://nadiafazel.persianblog.ir
---

٣.  استاد واصف باختری

 در چند روز آخر یک خبر واقعن موجب نگرانی و موجب تکدر خاطر یک عده از‌ فرهنگیان و هواخوا‌هان فرهنگ کشور ما شده‌، و این خبر ناخجسته؛ کیفردیدن شماری از‌ نویسنده‌گان و روزنامه‌نگاران افغانستان است‌، به‌اصطلاح به گناه به‌کاربردن کلمات بیگانه‌.
اتخاذ چنین تصمیم نامیمون از‌ طرف مقامی‌ که اصولن باید پاسدار و حافظ ارزش‌های فرهنگی و میراث‌های گران‌بهای فرهنگی سرزمین ما باشد؛ از‌ یکسو عجیب‌، شگفتی‌انگیز و از‌ سوی دیگر سخت ناراحت کننده است‌.  بنده به پی‌روی یک عده از‌ استادان و دانشمندان که از‌ سال‌ها در باب یک مقوله‌، یک مساله به تعبیر فردوسی یکی داستانیست پر از‌ آب چشم(
صحبت‌های دیگری هم کردیم که شاید بخش‌های آن مکرر باشد، اما رویداد آخر همه‌ی این مسایل را یک بار دیگر در دستور روز از‌ لحاظ اهمیت قرار می‌دهد.  یک بار دیگر به عرض می‌رسانم و دلایل خودرا متعاقبن به پیشگاه شما تقدیم می‌کنم که ؛ این‌که زبان فارسی زبان دیگریست و زبان تاجیکی زبان دیگریست‌، یک‌اندیشه‌ی کاملن باطل است ؛ و ما باید برای همیشه چنین ‌اندیشه‌ی باطل را از‌ صحیفه‌ی ذهن خود بزداییم‌، فرو بستریم، و ذهن خود را از‌ این اباطیل پاک بساز‌یم. همه‌ی اشخاصی که در سنین بالاتر از‌ ۵٠ سالگی قرار دارند‌، گواه هستند، گوا‌هان عادل که ما همه درس خوانده‌گان افغانستان در نصاب آموزشی آن سال‌ها مضمونی به‌ نام قرائت فارسی داشتیم‌. بعد از‌ سال ١٣۴۴ و انفاذ قانون اساسی دوران ظاهر شاه در قانون اساسی به‌جای فارسی‌، بنابر ملحوظات سیاسی کلمه‌ی دری گنجانیده شد‌. انصافن باید گفت که کسانی‌که به‌جای کلمه‌ی فارسی‌، کلمه‌ی دری را در قانون اساسی گنجانید‌ه‌اند‌، مردم زیرک و زیرک‌ساری بودند ؛ زیرا از‌ یک‌طرف زبان فارسی یا زبان دری با عین معنا در تمام متون کهن ما به کار رفته‌، و علی‌الظاهر گناهی نیست که به‌جای فارسی در قانون اساسی کلمه‌ی دری گنجانیده شود. اما در آن‌سوی این واقعیت سیاستی نهفته بود که باید در میان یک زبان واحد دیوار‌‌های احداث شود‌. همان‌گونه که باز‌هم بر اساس سیاست‌‌های نادرست در جمهوری تاجیکستان پس از‌ به وجود آمدن جمهوری تاجیکستان اصطلاح غلط تاجیکی را در مورد زبان به‌کار بردند.  زبان تاجیکی !در حالی‌که کلمه تاجیک و قوم تاجیک سابقه‌ی تاریخی و طولانی دارند‌، اما زبان تاجیکی یک تعبیر و یک نام‌گذاری بسیار مستحدث بود، که در سال‌های دهه‌ی ٣٠ سده‌ی بیستم در تاجیکستان رایج شد، و با تاسف تا حال رایج است‌.  اگر متون گذشته‌ی ادبی خودرا ورق بزنیم هرگز چنین نبوده که کلمه‌ی فارسی‌، زبان فارسی منسوب به فارس بوده باشد؛ این یک غلط مشهور است‌. امروز غالبن محققین‌، زبان‌شناسان و دانشمندان به این عقید‌ه‌اند که این زبان پارتی است‌، و پارت یکی از‌ نام‌های کهن خراسان است‌. و اما برای دریافت حقیقت لاز‌م نیست رنج زیادی را متقبل شویم. در تمام کتب به‌اصطلاح معجم و در کتب اعلام هنگامی ‌‌که به کلمه‌ی پارت رجوع شود، در میان معانی و مفاهیم مختلفی که این کلمه دارد یکی از‌ این معانی و مفاهیم خراسان است‌.  و در یک جغرافیای بسیار پهناور‌، از‌ کناره‌‌های دجله تا قفقاز‌ و از‌ قفقاز‌ تا ترکستان چین‌، در نیم‌قاره‌ی هند‌، در قلمرو عثمانی همیشه دری و فارسی به یک معنی به کار رفته است‌.  و از‌ همه جالب‌تر این‌که‌: کلمه‌ی دری در آثار نویسندگان و شاعرانی که از‌ شهر‌‌ها و سرزمین‌‌های گوناگون ایران امروز نشات کرد‌ه‌اند‌، بیش‌تر به کار رفته تا در شعر و نثر شاعرانی که از‌ هرات و بلخ و غزنین و بدخشان و تخارستان و غرجستان‌، و اینجا‌‌ها نشات کرده باشد. ما از‌ قدیم‌ترین نمونه‌‌ها اگر در مورد تذکر بدهیم شهنامه فردوسی است:
بفرمود تا فارسی دری  بگفتند و کوتاه شد داوری
 ما در سعدی می‌‌خوانیم‌:
هزار بلبل دستان‌سرای عاشق را  بباید از‌ تو سخن گفتن دری آموخت
در حافظ می‌‌خوانیم‌:
چو عندلیب، فصاحت فروشد ای حافظ  تو قیمتش به سخن‌گفتن دری بشکن!
یا‌:ز شعر دلکش حافظ کسی شود آگه  که لطف طبع و سخن‌گفتن دری داند
و در شعر معاصر ایران می‌‌خوانیم که ملک الشعرا بهار فرموده‌:
گفت پیغمبر که دارد اهل فردوس برین  بر زبان لفظ دری جان زبان مادری
بی‌گمان پس خاز‌ن فردوس فردوسی بود  کو بود بی‌شبهه عرب‌النوع گفتار دری
یا از‌ همین شاعر است که می‌‌گوید‌:
شعر دری گشت ز من نامجوی   یافت ز من شاعر و شعر آبروی
همچنان ما یکی دو مورد در حکیم ناصر خسرو قبادیانی بلخی با کلمه‌ی دری روبه‌رو  می‌شویم که معروف‌ترین آن‌:
من آنم که در پای خوکان نریزم   مر این قیمتی دُر، لفظ دری را
باز‌هم از‌ همین شاعر می‌‌خوانیم که‌:
در کلام فارسی امروز شخص اولم
یا در سرگذشت قطران شاعر تبریزی در سفرنامه می‌‌نویسد‌:
که او به زبان فارسی شعر نیکو می‌‌گفت اما زبان فارسی را نمی‌دانست‌.
ما در مکتوبات یا در مجالس سبعه یا در فیه مافیه مولانا جلال الدین بلخی می‌‌خوانیم‌:
مگر زبان فارسی را چه شده است‌، این‌همه لطایف و ظرایف که در زبان فارسی است!
و ملک‌الشعرا قاری عبدالله خان استاد مسلم و محرز دوران معاصر، هنگامی ‌‌که انتونی آیدن وزیر خارجه‌ی انگلیس شعر‌‌هایش را می‌خواهد و مطالبه می‌کند و به لندن فرستاده می‌شود‌، در مورد شخص مذکور سروده‌:
آن آشنا به لهجه‌ی اشعار فارسی   آن صاحب سلیقه و ذوق نفیس را !
یعنی قاری عبدالله خان شعر خود را شعر فارسی می‌داند‌. بنابراین نباید دیوار چین احداث کرد میان دری ـ فارسی ـ و تاجیکی‌. این‌ها سه لهجه‌اند از‌ یک زبان‌.
اگر کلمات و اصطلاحات خاصی در هر لهجه وجود دارد‌، این یک مساله‌ی کاملن طبیعیست و در هر زبان هست‌. مثلا کسی در کابل زیسته و به‌طور مثال گاهی از‌ شهر کابل هم خارج نشده است ؛ اگر به عزم سفر به سوی شمال از‌ کوتل خیر خانه عبور نماید‌، در نواحی مثل حسین کوت و کاریز میر ناگهان با یک تعداد اصطلاحاتی برمی‌‌خورد که از‌ یک تعداد زیاد اصطلاحات و نام‌های جدید که در ذهن دوست کابلی ما در ذهن مسافر کابلی ما معانی دیگری این الفاظ داشتند، یا آن اشیا را به نام‌های دیگری یاد می‌کردند‌.  و بسیار جالب است‌، بحث سر کدام کلمات است؟
یکی از‌ کلماتی که نویسنده یا خبرنگاری از آن کیفر می‌بیند و جزا می‌بیند و مورد توبیخ قرار می‌گیرد و حتا فیصله می‌کنند که در سابقه‌ی کاری‌اش نیز این مساله تذکر داده شود‌. و از‌ دیدگاه خود و از‌ نقطه‌نظر خود این را یک ننگ و عیب بزرگ می‌شمارند‌، کلمه‌ی دانش‌جوست‌.  کلمه‌ی دانش‌جو در جامع‌الحکمتین حکیم ناصر خسرو بلخی قبادیانی به کار رفته است‌، نه یک بار‌، چندین بار به کار رفته است‌.
در جامع‌الحکمتین در چند مورد شخص بنده با کلمه‌ی دانش‌جو برخورد کرده‌ام. و چه بسا در آثار دیگر منظوم و منثور این شخصیت بزرگ و فرهنگی و علمی ‌کشور ما این اصطلاح به کار رفته باشد‌.  سخن بر کلمه‌ی دبیر است‌. باز‌ هم به حکیم ناصر خسرو قبادیانی بلخی رجوع می‌کنیم که اولین سطر سفرنامه‌ی حکیم ناصر خسرو چنین است‌:
من مرد دبیرپیشه بودم و از‌ اعمال سلطانی‌. و در شعرش می‌‌خوانیم‌:
به گاه نثر دانشور دبیرم   به وقت شعر جولانگر سوارم
و در مورد کلمه‌ی دری آن‌گونه که استادان معظم ما در دوران ثانوی مکتب برای ما تدریس می‌فرمودند و گناهی هم نداشتند‌، در زمینه تحقیقات جدی نشده بود‌. آنان همیشه می‌فرمودند که کلمه‌ی دری،  زبان دری منسوب به دربار یا دره است‌، که تحقیقات جدید دانشمندان‌، شرق‌شناسان‌، خط نسخ و بطلان بر چنین عقیده‌ای می‌کشند‌. بدین معنی که عده‌ی زیادی از‌ مستشرقین فعلن به این عقید‌ه‌اند که زبان دری‌، زبان تخاریست‌. و تخار که عرب‌ها گفته‌اند اصل کلمه د‌هار  است د‌هار یا د‌هاری و این کلمه دری شده است‌.  و چنان‌چه از‌ فردوسی و از‌ ناصر خسرو و دیگران مثال‌هایی آوردم. یک مثال دیگر؛ در قفقاز‌ این کلمه به کار رفته است در شعر شاعر بزرگ قرن ششم نظامی ‌گنجوی در شهر گنجه نظامی‌می‌‌گوید:
نظامی‌که نظم دری کار اوست   دری نظم‌کردن سزاوار اوست
زبان دری‌، زبان پارتی‌، زبان فارسی از‌ نواحی سمت شمال افغانستان‌، از‌ نواحی تخار و بلخ و سغدیانه که امروز در جمهوری از‌بکستان موقعیت داشته باشد‌، این زبان به‌ طرف غرب رفته و گواه بسیار عادل‌، مدرک بسیار محکم و مستدل ما اینست که نخستین گویندگان و شاعران بزرگی که به زبان فارسی دری شعر سرود‌ه‌اند از‌ نواحی سیستان و بلخ و ماورالنهر بود‌ه‌اند‌.  مثلن محمد بن وصیف سجستانی معاصر یعقوب لیث‌، که ما داستان وی را در تاریخ سیستان می‌خوانیم‌، که هنگامی‌‌که شاعران برای یعقوب به زبان تاز‌ی یعنی به زبان عربی شعر سرود‌ه‌اند او به زبان عربی عالم نبود و ‌اندر نیافت، و گفت چیزی که من ‌اندر نیابم چرا باید گفت؟
که بعدن محمد بن وصیف سجستانی مطابق آن‌چه که در تاریخ سیستان است‌، قصیده‌ای که ابیاتی از‌ آن در بعضی از‌ کتب تاریخ و تذکره وجود دارد در مدح یعقوب لیث سرود.  یا حنظله بادغیسی که از‌ بادغیس است و ما امروز در تشکیلات افغانستان ولایت بادغیس داریم‌، با شعر معروف خود‌:
یارم سپند اگر چه به آتش همی‌فگند   کز چشم‌زخم تا نرسد مرو را گزند
او را سپند و مجمر ناید همی ‌به‌کار   باروی همچو آتش و با خالی چون سپند 
و کتاب‌‌های بسیار کهن به زبان فارسی دری‌. مثلن حدود‌العالم که نویسنده‌ی آن با کمال تاسف شناخته نیست‌، ما می‌دانیم که محققان بنابر دلایلی و بنابر قراینی تشخیص داد‌ه‌اند که از ‌مردم جوزجانان است‌.  یا کتاب الابنیه ؛ یکی از‌ مهم‌ترین کتب در زمینه‌ی طب قدیم که در شهر هرات نوشته شده است‌.  دعوای دیگری بر سر کلمه‌ی باز‌رگان است‌. باز‌رگان‌: ما مثلن در خواجه عبدالله انصاری می‌‌خوانیم که آفریدی رایگان‌، روزی دادی رایگان‌، بیامرز رایگان که خدایی نه باز‌ارگان‌. در ناصر خسرو می‌‌خوانیم که‌:
چو باز‌ارگان می‌خورد گاه‌وبیگاه    فرو ماند از‌ کار باز‌ارگانی
در مثنوی معنوی می‌‌خوانیم‌: قصه بود باز‌رگان و او را طوطیی طوطیی باز‌ارگانم من مدام طوطیان هند را گویم سلام.  یک عده در کابل چنین استدلال کرد‌ه‌اند که کاربرد چنین کلماتی مانند‌، دبیر‌، دانشگاه‌، و باز‌رگان و دانشکده و دانش‌جو و این‌ها خلاف قانون اساسیست‌. صریحن به عرض می‌‌رسانم که‌: یک ماده قانون اساسی یا بخش‌های از‌ قانون اساسی اگر واقعیت‌های تاریخی یک جامعه را به‌درستی منعکس نمی‌ساز‌د و این مساله یا در اثر غفلت و بی‌خبری از‌ واقعیت‌‌های فرهنگی و تاریخی‌ پیشینه‌ی ماست یا در این کار‌، عمدی نهفته است‌. در هر صورت؛ تاریخ‌، فرمان تاریخ بر آن بخش‌های قانون اساسی یا امروز یا فردا خط بطلان خواهد کشید. هر چیزی که خلاف واقعیت‌های جامعه‌، خلاف تاریخ باشد‌، تاریخ قهارانه و جبارانه بر آن‌‌ها خط بطلان و خط نسخ می‌کشد.  مساله‌ی دیگر وحدت ملی‌: این در ضمن آن‌که یک مساله بسیار مبرم است همچنان برای ما و برای کشور ما بسیار مهم است و تقدس ملی باید برای ما داشته باشد‌، اما وحدت ملی چه‌گونه در عمل متجلی شود؟ انعکاس عملی‌، مفهوم و مدلول وحدت ملی چه‌گونه باید باشد؟ به قول شاعر‌:
ای همه کار تو شیرین و همه جای تو خوش وقتی‌که ما از‌ افغانستان هستیم‌، باید به همه گوشه‌‌های افغانستان‌، به همه اقوام افغانستان‌، به همه زبان‌‌های افغانستان‌، به رسوم و عنعنات پسندیده همه مردم افغانستان‌، در هر ولایتی و در هر بخشی از‌ افغانستان که زندگی می‌‌کنند باید احترام داشته باشیم‌.  اگر به همه اقوام افغانستان و به همه زبان‌‌های افغانستان و به سنن و رسوم و عنعنات و فرهنگ همه اقوام افغانستان اگر احترام نداشته باشیم‌، این مغایر اصول وطن‌خواهی‌ست.  افغانستان سرزمین واحد و تجزیه‌ناپذیر ماست‌، ما به گوشه‌گوشه‌ی افغانستان‌، به همه اقوام افغانستان‌، باید ارزش یکسان قایل شویم‌. و حتی بسیار عجیب است که باز‌ می‌‌خواهند‌... کسانی می‌‌خواهند و مراجعی می‌‌خواهند که دوباره کلمه‌ی کلتور را جایگزین کلمه‌ی فرهنگ‌، یک کلمه‌ی اصیل زبان فارسی دری بساز‌ند‌.  کلمه فرهنگ گذشته از‌ آن‌که در شعر همه بزرگان ما؛ حکیم ناصر خسرو قبادیانی‌، حکیم سنایی حکیم بزرگ غزنه و دیگر بزرگان ما به‌ کار رفته‌، در ادبیات کلاسیک پشتو نیز کلمه‌ی فرهنگ به‌ کار رفته است‌. دراین‌جا؛ برای این‌که ذکر خیری باشد و از‌ تحقیقات یک دانشمند هم‌وطن ما سپاس‌گزاری به عمل آید‌، از‌ بحثی که سال‌ها پیش در کابل برانگیخته شد ؛ بحثی بر سر کلمه‌ی فرهنگ که عده‌ای این کلمه را بیگانه قلمداد می‌کردند؛ از‌ استاد محمد صدیق روهی یادآور می‌شوم‌:
جاودان‌یاد استاد محترم محمد صدیق روهی که از‌ دانشمندان و محققان دست‌اول زبان پشتو بودند و همچنان در ادب کهن زبان فارسی دری اطلاعات و آگاهی‌های گسترده داشتند‌، مقاله‌ای نوشتند؛ و در این مقاله مثال‌هایی ارایه فرمودند که کلمه فرهنگ در شعر شاعر و شخصیت بزرگ ادبی و فرهنگی زبان پشتو خوشحال ختک به کار رفته است.
بیگانه دانستن یک کلمه و غیرملی دانستن یک کلمه (بسیارصریح عرض می‌کنم) که مستلزم داشتن  سطح بسیار بالای آگاهی از‌ یک زبان و تاریخ یک زبان و فرهنگ است و کار هرکسی نیست‌. هرکسی دراین زمینه صلاحیت این گپ را ندارد. مثلن یک کلمه امروز در ایران رایج است؛ کلمه‌ی „‌‌‌ لوس „‌‌‌  به معنای ناز‌دانه‌ی بی‌جا‌، یاکسی که ناز‌‌های بی‌جای سرد می‌کند. با آن‌که شاید یک بار و دو باری حدیقه‌الحقیقت حکیم بزرگ غزنه حضرت سنایی را از‌ نظر گذشتانده بودم‌، با این کلمه برنخورده بودم‌. از‌عجایب است که این کلمه به همین معنایی که همین امروز در ایران مروج رایج است؛ به همین معنا در شعر حکیم سنایی آمده است. خوب اگر قرار چنین باشد؛ اگر برای یک لحظه دچار توهم شویم – تکرار می‌کنم توهم‌، پندار یا‌ اندیشه‌ی باطل که زبان فارسی خاص ایران است‌، زبان دری خاص افغانستان است و زبان تاجیکی خاص تاجیکستان‌. نویسندگان افغانستان‌، شاعران و فرهنگیان و پژوهندگان افغانستان‌، حق مسلم‌شان است تمام کلماتی که در شعر دقیقی بلخی‌، در شعر ابوالحسن شهید بلخی‌، در شعر رابعه بلخی‌، در آثار منظوم و منثور حکیم ناصر خسرو قبادیانی بلخی‌، در شعر و نثر رشیدالدین وطواط بلخی در آثار خواجه عبدالله انصاری هروی‌، ارزقی هروی‌، حضرت سنایی غزنوی‌، سید حسن غزنوی‌، مختاری غزنوی‌، عبدالواسع جبلی غرجستانی‌، ابوالفضل بیهقی‌، نصرالله منشی غزنوی‌، عبدالحی گردیزی در آثار این‌ها به‌ کار رفته است؛ این آثار میراث به‌جامانده از‌ آن بزرگان‌، برای فرهنگیان و دانشمندان و نویسندگان و شاعران کنونی افغانستان است‌. ما باید در این مورد عمیق بیندیشیم‌. آیا تنها نام  ابن سینا از‌ ماست‌، نام ابوعبید جوزجانی از‌ ماست‌، نام ابوالفضل بیهقی از‌ ماست؟ نام سنایی و مولانا از‌ ماست؟ یا آثار آن‌‌ها هم جزو مواریث بسیار مهم فرهنگی ما هست. این‌ها به یک زبان نوشتند؛ به زبان فارسی دری نوشتند و زبان از‌ کلمات به‌وجود می‌آید‌، کلماتی که این‌ها به کار برد‌ه‌اند وکلمات و مثال‌هایی که به محضر شما به عرض رساندم و  کلماتی که در آثار این نخبه‌گان و نامداران به کار رفته است نیز از‌ ماست. اگر کسی این کلمات را بیگانه و غیرملی و حتا ضدملی و مختل‌کننده‌ی هویت ملی قلمداد می‌کند؛ از‌ دو حال خارج نیست‌، یا ناآگاهی بسیار ترحم‌آور است، یا قصد و غرضی در کار است ؛ و من به خدمت یک عده از‌ کسانی‌که دانش و فهم در این مسایل دارند‌، اما یک سلسله مسایل‌، خودبینی‌های در بعضی موارد و یا نادیده‌گرفتن بعضی واقعیت‌ها ایشان را به راه‌های باطل کشانیده‌، عرض می‌کنم که یکی از ‌‌اندیشه‌وران بسیار بزرگ جهان گفته است که‌: کسی که حقیقت را نمی‌داند و بر ضد حقیقت به پا می‌‌ایستد نادان است‌، و کسی که حقیقت را بداند و برضد حقیقت به پا ایستد تبه‌کار است‌. ببینید؛ اگر از‌ مساله فارسی و دری ما بگذریم‌، مثلن یک عده شعرا در نیم قاره شعر گفته‌اند‌، مثلن غنی کشمیری که در کشمیر زیسته و در کشمیر شعر سروده‌، شعر غنی کشمیری به زبان فارسی هست یا به زبان دری؟ اگر این؛ دو زبان است؛ شعر بیدل به کدام زبان است؟ مثلن در این بیت از‌ غنی کشمیری‌:
 چو استعداد نبود کار از‌ اعجاز‌ نگشاید   مسیحا کی تواند ساخت بینا چشم سوزن را
یک ادب‌دوست افغانستان‌، یک اهل ادب ایران و یک فرهنگی تاجیکستان و فارسی‌زبان‌‌ها در سراسر جهان معنی یکسانی از‌ این شعر در ذهن خود دارند و همه یکسان درک می‌کنند‌. مثلن اقبال لاهوری به اقتضای وزن در یک شعر خود در دو بیت متعاقب فرموده که‌: گر چه اردو در عزوبت شکر است طرز گفتار دری شیرین‌تر است فارسی از‌ رفعت ‌اندیشه‌ام برخورد با فطرت ‌اندیشه‌ام  وی در این ابیات هم دری می‌گوید و هم فارسی‌، اما او به یک زبان واحد نظر دارد.
اگر کسانی چنین می‌‌فرمایند که اقبال هم به زبان دری شعر سروده و هم به زبان فارسی؛ پس ما از‌ ایشان با کمال احترام استدعا می‌کنیم که لطفن تفکیک کنند‌. کدام شعر‌‌های اقبال فارسی است و کدام شعر‌هایش به زبان دری است؟ مثلن:
آتشی در سینه دارم از‌ نیاکان شما  چون چراغ لاله سوزم در بیابان شما
یا‌:
هنوز هم نفسی در چمن نمی‌بینم   بهار می‌رسد و من گل نخستینم
یا:
حلقه بستند سر تربت من نوحه‌گران   دلبران‌، زهره‌وشان‌، گل‌بدنان‌، سیم‌بران
در چمن قافله‌ی لاله و گل رخت گشود   از‌ کجا آمد‌ه‌اند این‌همه خونین‌جگران
این اشعار به فارسی است یا به دری؟
چون این اشعار در افغانستان‌، در تاجیکستان و در ایران به چاپ رسیده و بنابر برخی ملحوظات تا حدود سی و‌ اند سال پیش‌، چهل سال پیش شعر‌‌های حضرت ابوالمعانی بیدل در ایران خواهنده و خواننده‌ی زیاد نداشت‌، اما امروز ما می‌بینیم که کرارن شعر بیدل در ایران به چاپ می‌رسد.

خوب سخن را کوتاه می‌کنیم ؛ من شخصن مراتب تاسف خودرا از‌ چنین تصمیم غیرواقعبینانه ابراز‌ می‌کنم و امیدوار هستم که از‌ درس‌های تاریخ عبرت گرفته شود و ما کار‌هایی کنیم در جهت وفاق ملی به پیش برویم‌، نه خدای نخواسته در جهت نفاق‌.

برگرفته از‌‌: Normal 0 21 false false false DE X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

http://video.google.com/videoplay?docid=-3997829579734653876&hl=en

آسیب‌شناسی زبان فارسی

شماره‌ی نوشته: ١٢ / ٣

استاد ابوالحسن نجفی

دکتر نصرالله پورجوادی

آسیب‌شناسی زبان فارسی

١-  استاد ابوالحسن نجفی:

در جلسه‌ی گذشته‌ی شورای فرهنگستان، آقای دکتر پورجوادی نگرانی خود را از نادرست‌هایی که در رادیو و تلویزیون و رسانه‌ها پخش می‌شود، بیان کردند و گفتند فرهنگستان باید به این کار رسیدگی کند. نگرانی ایشان از بابت نادرست‌های فراوان در رادیو و تلویزیون است که رسانه‌های خارجی هم عینن از این نادرست‌ها تقلید می‌کنند. در هر حال، من در چند مرحله مسایل را مطرح ‌کنم: مرتبه‌ی واژگان، صرف، نحو، ترکیب‌ها و جز این‌ها.
 
در مرتبه‌ی واژگان،‌ یکی تلفّظ نادرست است، البته می‌دانم که حتا ادیبان می‌گویند چه اشکالی دارد ثَبات را ثُبات تلفّظ کنیم، بنابراین آن را مطرح نمی‌کنم، چیزهایی را که می‌گویم مسلّمن از بی‌سوادی گویندگان رادیو و تلویزیون است. عمده‌ی چیزهایی که‌یادداشت کرده‌ام با تأکید بر رادیو و تلویزیون است و پس از آن هم تا اندازه‌ای روزنامه‌ها:
رُویان‌شناسی که اصلن توجه ندارند که از رویش و روییدن گرفته شده و تقریبن روُیان تلّفظ می‌کنند؛ اِثنا عشر را اَثنا عشر تلفظ می‌کنند؛ بالِن و بالُن را اغلب به‌جای هم به کار می‌برند؛ از همه بدتر می‌گویند در مُورِّخ به‌جای مُورَّخ. از این جور تلفّظ‌های برعکس فراوان است.
 
پس از آن واژه‌های نادرستی است که به کار می‌برند. من به مناسبت سمتی که در شورای ویرایش صدا و سیما دارم، به رادیو و تلویزیون از بابت همین مساله توجه داشتم و دقت می‌کردم، و واقعن نفهمیدم که چه شد پس از انقلاب به‌جای کلمه‌ی ادامه کلمه‌ی تداوم پیدا شد! به‌جای این که بگویند ادامه بدهم می‌گویند تداوم بدهم و ‌یا تداوم ببخشم! در هواشناسی و حتا صحبت معمولی و نوشتاری، کلمه‌ی تداوم معلوم نیست که از کجا پیدا شده و چنین کلمه‌ای در عربی امروز که نیست، اگر در عربی قدیم هم بوده به معنی مداومت نیست، به معنی دوام هم نیست! من نفهمیدم این کلمه از کجا پیدا و رایج شد و ادامه را از صحنه خارج کرد. همه فکر می‌کنند اگر بگویند ادامه‌یافت، چیز مبتذلی گفته‌اند و باید بگویند تداوم‌یافت.
 
دیگری کلمه‌ی انجام به معنی پایان است. در برخی مواقع جمله‌های مضحکی گفته می‌شود، به‌عنوان مثال: «انجام این مراسم در تاجیکستان به دلیل جنگ‌های داخلی به تعویق افتاد» (اخبار رادیو و تلویزیون). انجام این مراسم‌ یعنی پایان مراسم. ‌یا می‌گویند انجام امر که به‌جای اجرای امر، پایان امر معنی می‌دهد. از همه‌ی این‌ها که بگذریم، در بسیاری از جمله‌ها اساسن انجام زاید است؛ به‌جای این که بگویند «انجام این کار دشوار است» می‌شود گفت «این کار دشوار است». این‌ها شاید جزیی به نظر بیاید و ‌یا برخی از واژه‌ها که بسامد بالایی ندارد مثل ثَبات و ثُبات، شاید زیاد اشکال نداشته‌باشد، ولی فعل‌های پربسامد را وقتی تغییر می‌دهند و چیز دیگری می‌کنند، واقعن جای تأسف است.
 
ببخشید که می‌خواهم این را بگویم، پس از انقلاب اصرار داشتند واژه‌های رکیک از رادیو و تلویزیون گفته نشود و ‌یا به نظرشان می‌آمد که بیان برخی واژه‌ها رکیک است.‌ یکی فعل معینِ کردن بود که برداشتند و به‌جایش داشتن گذاشتند و اکنون تقریبن فعلِ "کردن" کنار رفته و همه‌جا به‌‌جای آن ‌یک نوع عفت‌گرایی می‌کنند و می‌گویند داشتن. به‌جای «سلام کردن» می‌گویند «سلام داشتن» و می‌گویند «سلام و عرض ادب داریم»، به‌جای «سفر کردن» می‌گویند «سفر داشتن»، «نگاه داشتن» که معنی دیگری می‌دهد، به‌جای «نگاه می‌کنیم به خلاصه‌ی اخبار» می‌گویند «نگاهی داریم به خلاصه‌ی اخبار» که نادرست است. «حمله داشتن»، «اشاره داشتن»، «تغییر داشتن»، «تشکر داشتن»، «قدردانی داشتن»، «مشورت داشتن»، «مشاهده داشتن»، «مبارزه داشتن»، می‌گویند «فلان کس مبارزات زیادی داشته ‌است». «مرور داشتن»، می‌گویند «مروری داریم بر خلاصه‌ی اخبار». «خدمت داشتن»، می‌گویند «امیدواریم در آینده بتوانیم خدمات بیش‌تری داشته‌باشیم» و معلوم نیست خدمات بیش‌تر را به خودش می‌خواهد بدهد ‌یا به دیگری. «ایجاد حساسیت داشتن»، در برنامه‌ی پزشکی: «این دارو ایجاد حساسیت دارد»، «کمک داشتن» که خلاف مقصود گوینده است،‌ یعنی «کمک گرفتن». «تلفن داشتن»، «اقدام داشتن»، «مراجعه داشتن»، «راهپیمایی داشتن»، «پیاده‌روی داشتن»، «مقایسه داشتن»، «سلب آسایش داشتن» که باز هم خلاف مقصود گوینده است. «افتتاح داشتن»، «رییس جمهوری امروز نیروگاه فلان را در بندرعباس افتتاح خواهند داشت!»، «استقبال داشتن»، «جست‌وجو داشتن»، «خیرمقدم داشتن»، «صرفه‌جویی داشتن»، «اگر ما در مصرف برق صرفه‌‌جویی داشته‌ باشیم، خاموشی‌ها کم‌تر خواهد شد».
 
مساله‌ی بعدی کاربرد نادرست حرف اضافه است. به‌جای این‌که بگویند «این چیز با آن چیز متفاوت است» می‌گویند متفاوت از؛‌ یعنی  different from انگلیسی را عینن برمی‌دارند و متفاوت از می‌گویند. به‌جای تأثیر در می‌گویند تأثیر بر به تقلید از انگلیسی، بارها و بارها شنیده‌ایم که «از فلان کس اعاده‌ی حیثیت کردند»، درحالی‌که باید بگویند «به او اعاده‌ی حیثیت کردند»، ‌یعنی «حیثیت او را برگرداندند» نه «اعاده‌ی حیثیت از کسی کردن و حیثیت را از او گرفتن» و بدتر از همه باور داشتن به، به‌جای معتقد بودن به که اهل دانش هم به کار می‌برند، در‌حالی‌که «باور داشتن» مفعولِ رایی می‌گیرد و دقیقن به معنی «اعتقاد داشتن» است. مثال:
• گاو را دارند باور در خدایی عامیان/ نوح را باور ندارند از پی پیغمبری        (سنایی)
• گوئیا باور نمی‌دارند روز داوری/ کاین‌همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند (حافظ)
 
یک مورد دیگر از کاربرد نادرست حرف اضافه در عنوان کتاب‌ها و مقاله‌هایی است که چاپ می‌شود. می‌گویند: کتابی درآمده ‌است به نام "تحلیلی از نمایش‌نامه‌ی مکبث". ما از چیزی تحلیل نمی‌کنیم، چیزی را تحلیل می‌کنیم. می‌شود گفت تحلیلِ نمایش‌نامه‌ی مکبث ولی نمی‌شود گفت تحلیلی از نمایش‌نامه‌ی مکبث.
این هم چند نمونه از حروف اضافه‌ی بدل: در مورد ترکیب‌ها به‌جای با وجود این که می‌گویند با این وجود. چیزی که همگانی است به‌جای ضرب و جرح می‌گویند ضرب و شتم! «شتم» دشنام دادن است. رنج بردن به‌جای مبتلا بودن. مثلن در ‌یکی از نمایش‌نامه‌های تلویزیونی، مادری کودکش را برده‌بود پیش دکتر. دکتر او را معاینه کرد و به مادر گفت: «فرزند شما از سرطان خون رنج می‌برد»، درحالی‌که آن بچه هیچ احساس دردی ‌یا رنجی نمی‌کرد. در مورد ترکیب‌ها، چیزهایی که به کار می‌برند ـ اگر نادرست نباشد ـ زاید است. هرگز نشد که بگویند کشتگان به‌جای کشته‌شدگان. هرگز فکر نمی‌کنند به‌جای پذیرفته‌شدگان می‌شود گفت پذیرفتگان.
 
از چیزهایی که ناگهان در رادیو و تلویزیون پیدا شد، اصطلاح زمان بردن است، زمان‌بَر به‌جای وقت‌گیر. می‌گویند: «زمان می‌برد»،‌ یعنی باید برایش صرفِ وقت کرد! ترجمه‌ی تحت‌اللفظیِ it takes time.‌ یکی از بدترین چیزهـایی که رایج شده این است که به‌جـای به مناسبتِ می‌گویند به بهانه‌ی و متوجه نیستند که بهانه معنی‌اش چیست. مثلن می‌گویند «به بهانه‌ی دوم اردیبهشت، روز هفتادسالگی رادیو، امروز جشنی برپا می‌کنیم». در بهانه تظاهر به دروغ هست، ‌یعنی باطن ما چیز دیگری است و آن‌چه ظاهر می‌کنیم چیز دیگری. مثال:
• مستی بهانه کردم و چندان گریستم/ تا کس نداندم که گرفتار کیستم
• مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو/ مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
 
در مورد گرته‌برداری که منظور این است که در زبان فارسی واژه‌های مرکب خارجی را به اجزایش تجزیه می‌کنند و برای هر جزیی برابر فارسی می‌گذارند و سپس ‌یک کلمه‌ می‌سازند که برخی از این کلمه‌ها خیلی خوب است و باعث تقویت زبان می‌شود. مثلن کلمه‌ی Chemin de fer فرانسه را گرفته‌اند و شده راه‌آهن. اما گاهی چیزهای ناجوری به کار می‌برند.‌ یکی از موردهایی که فراوان به کار می‌رود ترکیب اجتناب‌ناپذیر است و ‌یا غیرقابل‌اجتناب که در ترجمه‌ی کلمه‌ی inevitable انگلیسی به کار می‌رود. اولن تأسف من از بابت این است که واژه‌های بسیاری در زبان فارسی هست که می‌شود به‌جای این به کار برد، مانند: قهری، اجباری، ناگزیر، ناچار و غیره. ممکن است برخی‌ها بگویند که اجتناب‌ناپذیر که نادرست نیست! تأسف من از این بابت است که برابر‌های فارسی‌اش فراموش می‌شود که به‌ترینش ناگزیر و ناچار است. من گمان نمی‌کنم از نظر لغوی به قیاسِ خلل‌ناپذیر ‌یعنی خلل را نمی‌پذیرد، بتوانیم بگوییم اجتناب‌ناپذیر،‌ یعنی اجتناب را نمی‌پذیرد و بگوییم در این صورت معنی ضروری می‌دهد. من شعری می‌خوانم که کلمه‌ی ناچار دقیقن به‌ معنای کلمه‌ی inevitable انگلیسی به کار رفته ‌است. شعر از عبید زاکانی است:
• رفتم از خطّه‌ی شیراز و به جان در خطرم/ وه کزین رفتن ناچار چه خونین‌جگرم
دقیقن ناچار به معنی چیزی است که امروز می‌گویند اجتناب‌ناپذیر! حتا می‌توانند بگویند: ناگزیر، ضروری... .
 
باز از موردهای دیگر گرته‌برداری که کم‌کم در آداب ‌و رسوم هم وارد می‌شود، این که در رادیو و تلویزیون همه به‌جای خداحافظ به هم می‌گویند می‌بینمت و انگلیسی را عینن ترجمه می‌کنند. مردم هم در حرف‌زدن روزانه به‌جای خداحافظی می‌گویند می‌بینمت!‌ یا مثلن در رادیو و تلویزیون می‌گویند: «آخر هفته‌ی خوبی داشته‌ باشید» کـه دقیقن ترجمه‌یa good weekend  Have  است، درحالی‌که دست‌کم می‌توانند بگویند «آخر هفته به شما خوش بگذرد» ‌یا بگویند «پنجشنبه و جمعه‌ی خوبی را برایتان آرزو می‌کنم» و مانند این‌ها و اگر این‌گونه بگویند فکر می‌کنند اُمّلی است و مادربزرگشان این‌گونه حرف می‌زده‌است.
 
یکی از اشتباه‌هایی که فراوان هم هست و متأسفانه در نوشته‌های اهل قلم و حتا اهل ادب هم پیدا می‌شود، این است که در زبان فرانسوی de unes fois plus و در انگلیسیthan once  more ترجمه‌ی تحت‌اللفظی‌اش می‌شود «بیش از‌ یک بار»، اما آن معنی بیش از ‌یک بار را نمی‌دهد. «بیش از ‌یک بار»‌ یعنی دو بار‌ یا سه بار؛ درحالی‌که آن واژه‌ها دقیقن به معنی بارهاست، و تأسفم از این است که بزرگان علم و ادب هم این‌گونه به کار می‌برند؛ مثلن مرحوم زرین‌کوب در کتاب "از کوچه‌ی رندان" می‌گوید: «بیش‌تر از‌ یک بار شاعر از این کشف شگرف خویش سخن می‌گوید و بیش از ‌یک بار می‌کوشد تا از این راه خواننده را قرین اعجاب و حیرت سازد.»
 
در مرحله‌ی صَرف (مورفولوژی)، صفت مؤنث در فارسی آوردن، مثل: «نامه‌های وارده»، «بدهی‌های معوّقه»، «کاغذ باطله»، «نامه‌ی مورّخه»، «دستور لازمه» و جز این‌‌ها.‌ یکی از این‌ها که خیلی خنده‌دار است به خود اختصاص دادن است که فراوان شده: «جایزه‌اش را به خود اختصاص داد» و غیره، که معنی‌اش در فارسی متعلق به خود دانستن است و‌ یا به تصرف خود درآوردن. در برنامه‌ی پزشکی کودکان دیدم که می‌گوید «کودکانی که مادرانشان سیگار می‌کشند، بزرگ‌ترین درصد مرگ‌ و میر را به خود اختصاص می‌دهند»‌ یا حتا یک چیز خنده‌دار دیگر که می‌گفت: «این ورزشکار مدال طلا را به خود اختصاص نداد!» ‌یعنی موفق نشد مدال طلا را بگیرد!
 
در مرتبه‌ی جمله، وجه وصفی، که فراوان به کار می‌رود، به ویژه در هواشناسی؛ مثلن: «روز جمعه (چهارشنبه است که این حرف را می‌زند) هوای ابری و بارانی شمال کشور را ترک کرده و به‌طرف شمال شرقی خواهد رفت»، این‌یعنی «هوای ابری پس‌فردا شمال کشور را ترک کرده‌است»! ‌یکی از چیزهایی که واقعن جای تأسف دارد و در نوشته‌های بزرگان علم و ادب هم‌ یواش‌یواش وارده شده، به اندازه‌ی کافی است که در ترکیب‌های ویژه به کار می‌رود. من چند مثال را که‌یادداشت کرده‌ام می‌خوانم. می‌گوید: «رشد جمعیت به اندازه‌ی کافی زیاد هست که نشود آن را از نظر دور داشت.» این عبارت به‌کلّی بی‌معنی است. اگر جمعیت جهان به اندازه‌ی کافی است پس چرا زیاد است؟ ساده‌تر نبود که گفته شود رشد جمعیت جهان آن‌ اندازه زیاد است که نمی‌شود آن را نادیده گرفت؟‌ یک مثال دیگر، می‌گوید: «خطوط چهره‌اش منظّم و به حدّ کافی زیبا، ولی کاملن بی‌حالت بود.» زیبایی که حد ندارد که چون به آن حد برسد کفایت بکند. به‌جای آنکه بگوید نسبتن زیبا، گفته‌است به حدّ کافی زیبا. مترجمی‌‌که در مقاله‌ای در مورد ترجمه‌ی ادبی و شیوه‌ی ترجمه‌ی خودش از داستان بحث کرده، این جمله را آورده ‌است (همه‌ی این‌ها هم سندش هست): «از جمله‌ی اوّل داستان شروع کنیم که به اندازه‌ی کافی نفس‌گیر و طولانی است. اگر از عهده‌ی ترجمه‌ی آن برآییم می‌توانیم امیدوار باشیم که باقی متن را هم ترجمه کنیم.» از این سخن چنین برمی‌آید که گویی هر جمله‌‌ای لزومن باید طولانی و نفس‌گیر باشد و اکنون خوشبختانه جمله‌ی اوّل داستان به اندازه‌ی کافی ـ و نه بیش‌تر ‌یا کم‌تر ـ دارای چنین ویژگی‌ای است. می‌خواسته بگوید «جمله‌ی اوّل نسبتن نفس‌گیر و طولانی است» و به‌جای آن گفته به اندازه‌ی کافی که این هم گرته‌برداری است.
 
مانع شدن با فعل منفی، که درست معنی خلاف از آن برمی‌آید. می‌گوید: «آمدن پدربزرگش مانع نخواهد شد که او به سفر نرود»، درحالی‌که بایست می‌گفت به سفر برود. همین بلا بر سر بدون این که هم می‌آید. فعلی که به دنبال این می‌آید باید به صیغه‌ی مثبت باشد وگرنه معنای عکس می‌دهد. در برنامه‌ی نجوم در تلویزیون گوینده چنین می‌گفت: «ما نمی‌توانیم به فضا نگاه کنیم بدون این که به زمان‌های گذشته برنگردیم!» باید گفته شود برگردیم!
 
مصیبت بزرگِ «را» پس از فعل که معروف شده‌ بود به «را»ی سرگردان، درحالی‌که ابدن سرگردان نیست، فقط آن را از جای خودش برمی‌دارند و می‌گذارند پس از فعل. مثال را من ساخته‌ام ولی نظیرش را فراوان شنیده‌اید، می‌گوید: «من این مردی را که قرار است فردا بیاید را نمی‌شناسم»، به‌جای این که بگوید «من این مردی را که قرار است فردا بیاید، نمی‌شناسم». گاهی اوقات هم توقفی پس از فاعل می‌کنند تا را کاملن آشکار بشود.‌ یکی از بدترین چیزها در برنامه‌های ورزشی رادیو و تلویزیون ـ که بینندگان و شنوندگان فراوان دارد و تأسف هم این‌جاست که روزی هم نیست نادرستی فاحشی به کار نبرند ـ این است که حرفِ تا را که ناظر به نتیجه است، به صورتی به کار می‌برند که ناظر به هدف است. مثال: «فلان تیم بازی را واگذار کرد (خود واگذار کردن هم نادرست است به‌جای «شکست خورد». برای این که شکست خوردن توهین نباشد می‌گویند واگذار کردن)، تا به رده‌ی آخر جدول سقوط کند». این چه تصمیمی‌‌است: واگذار بکند که برود ته جدول؟! ‌یک توطئه‌ای بوده که باید از آن‌ها سئوال کرد چرا این کار را کردید که بروید آخر جدول! به هر برنامه‌ی اخبار ورزشی که در رادیو و تلویزیون گوش کنید، این را می‌شنوید. در مورد سطحِ معنی هم اشکال‌های فراوان هست. می‌گوید: «خراسان که ‌یکی از بزرگ‌ترین استان‌های کشور محسوب می‌شود، تا قبل از انقلاب از محرومیت بیش‌تری برخوردار بود».
 
نتیجه‌ای که می‌خواهم از صحبتم بگیرم این است که ما با این کار داریم دنبال معلول می‌رویم، علّت را باید از بین برد. علّت اصلی هم این است و سال‌به‌سال هم بدتر می‌شود: آن‌هایی که از مدارس ما بیرون می‌آیند، مدرسه‌ی ابتدایی که جای خود، راهنمایی و حتا زمانی هم که دیپلم و لیسانس می‌گیرند، چیزی که ‌یاد نمی‌گیرند فارسی‌نویسی است. چون به آن‌ها فارسی‌نوشتن را‌ یاد نداده‌اند. اغلب این‌ها متخصّصان خیلی خوبی هم هستند، ولی وقتی می‌خواهند ‌یک صفحه به فارسی بنویسند، اعمّ از‌یک نامه ‌یا ‌یک گزارش در مورد کار تحقیقی و علمی، ناتوان هستند، تا چه برسد به این که بخواهند مقاله‌ای برای مجله‌ای بنویسند و جای تأسف است. قطعن این افراد کارهایی کرده‌اند که باید بتوانند خودشان را عرضه کنند، ولی نمی‌توانند و این از آغاز و از مدارس شروع می‌شود که فارسی نوشتن را به آن‌ها ‌یاد نداده‌اند.
- - -
٢-  دکتر نصرالله پورجوادی:
ما می‌دانیم که زبان فارسی دایمن در حال تغییر و تحول است. این زبان در طی سده‌های بسیار تغییرهایی کرده، از جمله در سده‌های سوم و چهارم و به‌ویژه پس از حمله‌ی مغول. این‌ها مراحلی است که می‌بینیم زبان فارسی دچار تحول‌هایی شده ‌است، ولی آن دسته تغییرهایی که در سده‌ی اخیر و در ٦٠ـ٧٠ سال گذشته در این زبان صورت گرفته، به نظر بنده بی‌سابقه است. بنده می‌‌کوشم این تغییرها را چه از نظر جمله‌بندی دستور زبان فارسی و چه از نظر تغییرها و واژه‌ها، تقسیم‌بندی کنم. بدین ترتیب آن‌ها را در هفت دسته طبقه‌بندی کردم.
 
نخستین دسته تغییرهایی است که بر اثر ترجمه از زبان‌های فرنگی صورت می‌گیرد. برخی از این تغییرها آگاهانه است و برخی غیرآگاهانه. به‌عنوان مثال از زمره‌ی تغییرهای آگاهانه جمله‌ای است که فاعل آن بعدن معلوم می‌شود و این ساخت،‌ یکی از شیوه‌های نگارش در زبان انگلیسی است و مترجم عینن همان ساختار زبان انگلیسی را می‌آورد در زبان فارسی. مثلن می‌گویند: «درحالی‌که می‌لنگید، بهرام از در وارد شد»، به‌جای «بهرام درحالی‌که می‌لنگید از در وارد شد» ‌یا «بهرام لنگ‌لنگان از در وارد شد». مثال دیگر به‌کاربردن "اما" در وسط جمله است. مثلن این جمله: «کارمندان همه ساعت هشت سر کار می‌روند، من اما ساعت نُه می‌روم»، درحالی‌که در زبان فارسی سابقه نداشته ‌است "اما" را در وسط جمله به کار ببریم و گمان می‌کنم نخستین بار شاملو بود که در شعری اما را به این سبک به کار برد. گاهی هم این کار توسط مترجمان ناآگاهانه صورت می‌گیرد. ‌یکی دیگر از بارزترین مثال‌هایی که می‌شود گفت، ترجمه‌ی a‌ یا an از انگلیسی به "یک" در زبان فارسی است و شاید این جزو نخستین اشتباه‌های دانش‌آموزان در کلاس انگلیسی باشد. مثلن می‌گویند:  This is a pencil و چنین‌ یاد می‌گیرند که بگویند «این ‌یک مداد است». آن‌ها a را به "یک" ترجمه می‌کنند، درصورتی‌که "یک" ترجمه‌ی a نیست و «این مداد است» کافی است. ‌یکی دیگر از مسایلی که ناآگاهانه صورت می‌گیرد، این است که اکنون همه فکر می‌کنند که ما برای فاعل بی‌جان باید فعل جمع  را به کار ببریم. چون این مساله در زبان انگلیسی قاعده است و فکر می‌کنند در فارسی هم باید همین‌گونه باشد و اصرار دارند که آن را به‌صورت‌ یک قاعده دربیاورند. نکته‌ی دیگر به کار بردن‌ یک کلمه به‌جای کلمه‌ای دیگر با ‌یک معنای دیگر‌ یا به‌صورت دیگر است. مثال آن به کار بردن لفظ نظر است به‌جای توجه. این کلمه ‌یکی از واژه‌های پربار فارسی است و برخی فکر می‌کنند "نظر" با کلمه‌ی "توجه" مترادف است.
 
مثلن من گهگاه شنیده‌ام ــ و گویا این روزها خیلی هم متداول شده‌است ــ که می‌گویند نظر زدن، درحالی‌که ما در گذشته این لفظ را نداشتیم (چشم زدن را داشتیم). نظر ‌یک مفهوم مثبت است و در تصوف و عرفان هم آن چیزی که باعث رشد می‌شود نظر است: «یا رب نظر تو برنگردد»؛ درحالی‌که چشم‌زخم و چشم زدن منفی است. ‌یا به‌جای این که بگویند «من توجه شما را به این موضوع جلب می‌کنم»، می‌گویند «نظر شما را به این موضوع جلب می‌کنم». نمونه‌ی دیگر تعبیرهای کلیشه‌ای هستند که ما عینن آن‌ها را ترجمه می‌کنیم. مثلن می‌گویند «این ‌یک چیز است و آن ‌یک چیز دیگر» که امروز هم خیلی متداول شده‌است؛ درحالی‌که اگر شما در متن‌های فارسی دوره‌ی قدیم نگاه کنید، همیشه می‌گفته‌اند «این‌ یک چیز دیگری است و آن چیز دیگر» ‌یا «این دیگر است و آن دیگر». تفاوت در به‌کار‌بردن "دیگر" است که آن را در هر دو لنگه به کار می‌بردند.
 
یکی از نکته‌هایی که شاید مترجمان به آن توجه نمی‌کنند، این است که فکر می‌کنند که لفظ one در زبان انگلیسی همیشه برابر "یک" است؛ درحالی‌که one در زبان انگلیسی نقش‌های گوناگون دارد که برخی از آن‌ها را نمی‌توانیم در زبان فارسی به ‌یک ترجمه کنیم، اما مترجم به‌صورت مکانیکی هر جا که one می‌بیند آن را به ‌یک ترجمه می‌کند و ما رفته‌رفته نقش‌هایی را که one در زبان انگلیسی دارد در قالب لفظ ‌یک به فارسی منتقل می‌کنیم و انتظار داریم که دیگران هم آن را به این صورت به کار ببرند.
 
من پیش‌تر درباره‌ی ضرورت صحبت کرده‌ام و این که به‌هرحال اقتضا می‌کند که تغییرهایی در زبان فارسی داده ‌بشود. در تجربه‌ای که در مرکز نشر دانشگاهی داشتم دو نکته را گفتم:‌ یکی شیوه‌ی جمله‌بندی‌های کتاب‌های علمی‌‌ و‌ یکی هم کاربرد نشانه‌های اختصاری بود. نوع به‌کار‌بردن نشانه‌های اختصاری در زبان فارسی‌ ‌یک‌مقدار مشوش است و تا حدودی دارد تحت تأثیر زبان‌های بیگانه قرار می‌گیرد و همه‌ی این مسایل فقط به دلیل ترجمه نیست. گاهی اوقات به دلیل تنوع‌طلبی و حس نوآوری است. برخی‌ها فکر می‌کنند در جمله‌های خود دایمن باید ‌یک چیز جدید بگویند و ‌یک مطلب را مدام تکرار نکنند.‌ یک مثال بارز این است که می‌گویند به بیان دیگر ‌یا به سخن دیگر به‌جای این که بگویند به‌ عبارت ‌دیگر. شاید مترجمان فکر می‌کنند تنوع و نوآوری خوب است ‌یا فکر می‌کنند واژه‌ای ‌یا اصطلاح و عبارتی عربی است و باید فارسی به جایش بگذارند و در بیش‌تر اوقات توجه نمی‌کنند که لفظی را که دارند به کار می‌برند دقیقن مترادف نیست. مثلن مُد شده‌است که به‌جای به هر صورت ‌یا به هر وجه می‌گویند به هر شکل. شاید به دلیل این که فکر می‌کنند صورت ‌یعنی رو و بنابراین شکل دقیق‌تر است.
 
مثال دیگر به کار بردن لفظ توانمند است به‌جای توانا. توانا از قدیم در زبان فارسی بوده: «توانا بود هر که دانا بود»، ولی اکنون کم‌تر کسی آن را به کار می‌برد؛ به‌ویژه هنگامی ‌‌که می‌خواهند ‌یک‌مقداری شیک باشند، لفظ توانا را به کار نمی‌برند و به‌جایش توانمند را به کار می‌برند. اشکال این کار در این است که شما‌ یک لفظ را که سابقن در زبان فارسی جاافتاده و پدرومادردار بوده ‌است کنار گذاشته‌اید و لفظی را که برای‌ یک معنای خاص‌ قرض شده بوده، به‌جای آن گذاشته‌اید و به‌کلی غرض اولیه را نقض کرده‌اید. مثال دیگر "چه هست" و "چه کسی هست" است که به‌جای چیست و کیست که خیلی هم مُد شده ‌است. من بعید نمی‌دانم که این به دلیل خطی باشد که ما امروزه به کار می‌بریم و در آن است‌ها را جدا می‌کنیم و چون "است" به‌صورت جدا گاهی اوقات خوشایند نیست، هست را به کار می‌بریم. این کاربرد اشکال دارد و اشکالش این است که بین هست و است تفاوت آشکار وجود دارد. "است" ‌یک رابط است و "هست"‌ یک فعل. تغییر دیگر به علت تنبلی ذهنی است. واژه‌های مانند مراد، مقصود و منظور جای خود را به هدف داده ‌است و واژه‌های چون دل‌پذیر، دل‌انگیز، دیدنی، شنیدنی، خواندنی و جز این‌ها جای خود را به کلمه‌ی جالب داده ‌است و به‌جای به‌منزله‌ی و به‌مثابه‌ی، فقط از به‌عنوان استفاده می‌کنند.
 
نکته‌ی دیگر تمایل به زیاده‌گویی است. مثلن این جمله: «این ‌یک مساله‌ی مهمی ‌‌است».‌ یک در این جمله زاید است. نمونه‌ی دیگر فراموش‌کردن معنای اصلی‌ یک لفظ است. مانند دست زدن و کف زدن. کف زدن تعبیر درستی است درحالی‌که دست زدن برابر touch انگلیسی است و معنای دیگری دارد. گمان می‌کنم این تغییر از آن‌جا آغاز شده ‌است که خواننده‌ها با عبارت «دست، دست» از شنونده‌های خود می‌خواستند که کف بزنند.
 
تقوای زبانی نیز از جمله‌ی عامل‌های ایجاد تغییر در زبان است. مثلن به‌کار‌بردن فعل‌های داشتن و نمودن به‌جای کردن که استاد نجفی درباره‌ی آن توضیح دادند،‌ یا به‌کاربردن سینه به‌جای پستان که بسیار غیرعلمی ‌‌است.
تمام این مثال‌ها ایجاب می‌کند که تمام تغییرهایی را که دارد در زبان فارسی صورت می‌گیرد، اصلاح کنیم. ما باید این تحول‌ها را تقسیم‌بندی و شناسایی کنیم. این تحول‌ها در هر زبانی در دنیای امروز صورت می‌گیرد و بسیاری از آن‌ها باعث ابهام می‌شود. به‌هرحال، زبان هرچه درست‌تر و به اصل خودش نزدیک‌تر باشد، سالم‌تر است.
 
دو سخن‌رانی بالا درسال ١٣٨٩ در  سیصد و شصت‌ و نهمین نشست شورای فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی انجام شده است. 

نام زبان فارسی در انگلیسی

 

شماره ی نوشته: ۱۱ / ۳

دکتر کامران تلطف

استاد مطالعات خاور نزدیک در دانشگاه آریزونا

نام زبان فارسی در انگلیسی

نام زبان ما فارسی است. در انگلیسی به آن پرژن (یا پرشن) (Persian) می گویند. اگر چه این گفته ساده می نماید، ولی در سال های اخیر در زبان انگلیسی به گونه ای روز افزون به جای واژه ی پرژن  (Persian)، از واژه ی فارسی (Farsi)  استفاده می شود. در این گفتار کوتاه، می خواهم توضیح دهم که چرا چنین جایگزینی صورت می گیرد، چه کسانی آن را انجام می دهند، و سرانجام این که زیان های این جایگزینی کدام است. پیش از این دیگران در این باره نکاتی را مطرح کرده اند و بحث های بسیاری هم انجام گرفته است اما به نظر می رسد که مساله هنوز حل نگردیده و هر روز هم جدی تر می شود.

سده ها است که در غرب از واژه ی پرژن (Persian) استفاده می کنند که اصل آن به واژه های "پارس" و "پارسی" بر می گردد. هنگامی که هزار سال پیش از میلاد مسیح قوم های آریایی به سرزمین پرسیس مهاجرت کردند پارس و زبان آنها نیز پارسی شناخته شد. این زبان از آن هنگام تا کنون دچار دگرگونی های بسیاری در دوره های گوناگون شده است که نتیجه ی آن پدیداری پارسی کهن (که تا سه سده پیش از میلاد زنده بوده)، پارسی میانه یا پهلوی (که تا سده ی نهم پس از میلاد رایج بوده) و پارسی نو که پس از تسلط عرب ها "فارسی"  نامیده شد، چرا که در زبان حاکمان جدید صدای "پ" وجود نداشت. اگر این صدا وجود داشت و یا اگر ایرانیان پشتکار بیش تری در نگهداری نام واقعی آن می کردند، با توجه به تشابه آن با نام آن در زبان های غربی کار امروز ما به یقین ساده تر می بود.  ولی ایرانیان از شکل عربی این واژه که همان "فارسی" است برای نامیدن زبان خود استفاده کردند. اما در غرب از همان دوران یونان و رم باستان این زبان پرژن (Persian) - یا با تلفظی شبیه به آن بسته به نوع زبان اروپایی- خوانده شد. فارسی در دوران امپراتوری اسلامی همچنان اهمیت خود را حفظ کرد و در کنار عربی به یک زبان جهانی به ویژه در فلات ایران، در آسیای میانه، و تا همین سده های اخیر به عنوان یک زبان رسمی در هند تبدیل گردید. در این دوران حجم بزرگی از آثار تاریخی، شعری، ادبی، اجتماعی و علمی به فارسی نوشته شد. امروزه نیز فارسی همچنان نه تنها زبان رسمی ایران، بلکه یکی از زبان های رسمی افغانستان و جمهوری تاجیکستان و هنوز هم زبان مردم بسیاری در سایر نقاط آسیای میانه است.
اما سخن اصلی ما بر سر نام این زبان در زبان انگلیسی است نه تاریخچه ی آن. مساله این است که چرا ناگهان در امریکا و نیز در بسیاری از کشورهای اروپایی به جای نام انگلیسی (Persian) یا فرانسوی (Persane) یا آلمانی Persisch)) آن، واژه ی "فارسی" (Farsi)  که در واقع نام بومی زبان ما در ایران یا کشورهای فارسی زبان است، به کار برده می شود و چه کسانی به این کار دامن می زنند ؟ و اشکال آن چیست؟
برای کسانی که به روزنانه ها، کتاب ها، و نشریات انگلیسی یا اروپایی در دوره های پیش از دهه ی هشتاد میلادی (و چاپ خارج از ایران) دسترسی دارند و یا برای کسانی که آن سال ها را به یاد می آورند، روشن است که این زبان در آن روزگار در انگلیسی به طور عمده پرژن (Persian) خوانده می شد و نه فارسی ((Farsi  ولی  پس از انقلاب ۵٧ بود که به گونه ای گسترده و ناگهانی از این زبان در انگلیسی و سایر زبان های اروپایی به عنوان فارسی (Farsi) نام برده شد. پیش از آن به ندرت و در موارد خاصی این واژه به چشم می خورد و قطعن مردم عادی غرب (به جز عده ای جهانگرد یا فرستاده های سیاسی و آن هم به دلیل بی اطلاعی دوستان بومی اشان) از آن آگاه نبودند. در آن زمان واژه ی فارسی (Farsi)  تنها به معنای نام محلی زبان ما در زبان های غربی وجود داشت. انقلاب ایران در بسیاری زمینه ها به ویژه در رابطه با چه گونگی تولید فرهنگ و گسترش آن، تولید ایدئولوژی و ارتقاء آن، تولید هنر و تبلیغ آن، و نیز در زمینه ی چه گونگی عرضه داشت، هویت ایرانی رابه طور بنیادی در جامعه دگرگون کرد. در سطح عمومی، دیگر این گونه تولیدات در انحصار یک گروه برگزیده ی اجتماعی نبود، بلکه بسیاری از مردم عادی نیز فرصت یافتند به این گونه فعالیت ها بپردازند. از جمله مثال های موفقیت آمیز آن شرکت انبوه بی شماری از زنان ایرانی در فعالیت های ادبی، سینمایی و نقاشی است. هم زمان، انقلاب موجب تبعید، کوچ اجباری، یا کوچ آزادانه بسیاری از ایرانیان با زمینه های اقتصادی و فرهنگی گوناگون به غرب شد. همه ی این دگرگونی ها به نوعی در بازعرضه داشت هویت ایرانی که پیش از این بیش تر در رابطه با ایران تاریخی بود تاثیر گذاشت. از نتایج این دگرگونی ها یکی هم رواج واژه فارسی (Farsi) به عنوان نمام این زبان در خارج از کشور بود. نخست باید دید که کسانی که (با انگیزه و دلایل گوناگون) به رایج کردن این واژه در زبان های خارجی کمک کردند که بودند و از کدام خواستگاه دست به این کار زدند.
نخستین گروه، مدیران کشوری پس از انقلاب بودند که در اخبار انگلیسی و دیگر زبان های خارجی، در نشریات انگلیسی، در بروشورهای جهان گردی، و در اعلامیه های انقلابی به زبان های خارجی و در هر کجا که لازم بود از واژه فارسی (Farsi) استفاده کردند. این البته به این معنا نیست که در رژیم پیشین هیچ کس هیچ گاه از نام بومی این زبان در زبان های خارجی استفاده نمی کرد. بودند شماری که این کار را می کردند. ولی با انقلاب بهمن و سپس با رویداد گروگان گیری، ایران نا گهان در مرکز توجه قرار گرفت. اکنون دیگر همه به این توجه داشتند که مسئولان انقلاب ایران چه می گفتند. اینان گاه از سر بی توجهی از واژه ی فارسی (Farsi) در ارتباطات خود استفاده می کردند و گاه نیز انگیزه های ایدئولوژیک آنان را به این کار وا می داشت. البته برخی از مخالفان فرهنگ غربی می دانستند که زبان ما برای مثال در انگلیسی پرژن (Persian) خوانده می شد و نیز می دانستند که عرب ها آن را الفارسی می خوانند و نیز تا حدی به رابطه ی واژه پرژن (Persian) با تاریخ ایران باستان آگاهی داشتند بنابراین نمی توان گفت که تمام حرکات آنان نا آگاهانه بوده است. رواج واژه ی فارسی (Farsi) برای این گروه نه تنها عملی در مخالفت با غرب بود، بلکه از نظر ایدئولوژی نیز باعث ایجاد فاصله هر چه بیش تر با فرهنگ ایران باستان می گردید، درست بر خلاف کاری که برخی از مسئولین رژیم پیشین در صدد آن بودند، یعنی گزافه گویی پیرامون ایران باستان و اهمیت آن در زندگی روزمره مردم دوران ما. شاید هم اینان صادقانه باور داشتند که باید این نام را تغییر داد که در این صورت درست این بود که دلایل این باور خود رابه بحث عمومی قرار می گذاشتند. برای مثال حتا امروز نیز دریک تارنمای رسمی کشور بخشی وجود دارد به نام "فارسی سرویسس" (Farsi Services). هنگامی که نهادی رسمی زبان خود را در انگلیسی فارسی بخواند، طبعن بسیاری از وابسته های سیاسی کشور های دیگر که در ایران اقامت دارند نیز آن را به همان نام می خوانند. به ویژه اگر آنان از کشورهایی باشند که در آن جا نیز به زبان ما فارسی می گویند (برای مثال کشورهای عربی، پاکستان، ترکیه و غیره). این افراد نیز به پیروی از مقامات رسمی ما هنگام سخن گفتن به زبان انگلیسی زبان ما راFarsi  می نامند.
گروه دیگری که به رواج استفاده از واژه فارسی (Farsi) در زبان انگلیسی کمک کردند، برخی از خبرنگاران خارجی بودند که برای تهیه ی گزارش به ایران سفر می کردند. با توجه به زمان محدودی که ایشان در آن جا می گذراندند، شگفت آور نبود که تنها کلمه ای را که حتمن یاد می گرفتند همین واژه ی "فارسی" بود به ویژه که از مسئولان هم هنگام انگلیسی صحبت کردنشان به انگلیسی، کلمه ی پرژن را نمی شنیدند. این خبرنگاران پس از بازگشت، از همه معلومات تازه خود را، از جمله نام زبان کشور ایران، در نوشته هایشان استفاده می کردند تا خوانندگان خود را به تر تحت تاثیر قرار دهند. هنوز هم برخی از آنان به این کار ادامه می دهند و از به کار بردن نام درست این زبان در زبان خود خودداری می کنند. روشن است که رفتار مقامات ایرانی با نام بین المللی زبان خود نیز در مورد رفتار خبرنگارا بی تاثیر نبوده است. آنان گزارشگرند و هر چه را بشنوند تکرار می کنند.
گروه بعدی که از واژه ی فارسی (Farsi) برای نامیدن این زبان در انگلیسی استفاده می کنند برخی از زبان شناسان هستند. این ها معتقدند که برای تشخیص زبان هایی که در ایران، افغانستان، و تاجیکستان رایج است به تراست که زبان ایران را فارسی  (Farsi)، زبان افعانستان را دری  (Dari) و زبان تاجیکستان را تاجیک (Tajik) بنامند و اطلاق واژه پرژن (Persian) به همه ی آن ها درست نیست. و این اعتقاد بر این پایه استوار است که این ها سه زبان مختلف، یا بر طبق نظرات برخی دیگر از آنان، دست کم سه گویش گوناگون هستند. در این که این ها سه زبان مختلف هستند جای بحث فراوان وجود دارد و ممکن است کسی بگوید که این گونه نام گذاری کار این گروه از پژوهشگران را کمی آسان می کند، ولی این کار باعث ایجاد سردرگمی در میان غیر متخصصان می گردد. از آن گذشته دلایل بسیاری نیز برای رد این نظریه ی زبان شناسانه وجود دارد. برای مثال زبان انگلیسی در انگلستان و انگلیسی در آمریکا با یکدیگر تفاوت هایی دارند (اگر چه به نسبت بسیار کمتری) اما این دو گونه را دو زبان مختلف به نام های انگلیسی و امریکایی نمی خوانند بلکه در صورت لزوم به آن ها انگلیسی (English) و انگلیسی امریکایی (American English) اطلاق می کنند. به همین روال فرانسوی فرانسه و فرانسوی کبک (در کانادا) با یکدیگر تفاوت های فاحشی دارند، اما هر دو فرانسوی هستند:   French  و Canadian French. . از این ها گذشته اگر قرار باشد این منطق زبان شناسانه را به مقوله ی نام گذاری تعمیم دهیم، باید برای تمام لهجه های فارسی در ایران و افغانستان و تاجیکستان یک نام ویژه پیدا کنیم که در این صورت ما صاحب "زبان هایی" خواهیم شد از قبیل اصفهانی و شیرازی که برای فارسی زبانان بسیار آسانند و به فارسی تهرانی نزدیک و "زبان هایی" همچون سیاه کوهی و اردکانی که فهم آنها برای تهرانی ها کمی مشکل تر است. بنابراین چرا برای مثال از این نام گذاری استفاده نمی کنند: Persian و Dari Persian و Tajik Persian . این گونه نام گذاری به خوبی این سه گونه ی  مختلف زبان فارسی از هم جدا می کنند. برای اطمینان خاطر این را هم اضافه کنم که حتا در خود زبان فارسی و در تاجکیستان، ادیبانی مانند محمد جان شکوری از عبارت "فارسی تاجیکی" برای نامیدن این زبان استفاده می کنند.
واقعیت دیگر هم این است که در سطح ادبی نیز این سه کشور دارای میراث ادبی مشترکی هستند (Persian literature)   که به ما اجازه ی نام گذاری های دلبخواهی زبان ها را نمی دهد. چنان چه همه ی ایرانیان و ایران شناسان سه واژه ی Persian و Dari Persian و Tajik Persian را به رسمیت بشناسند، ادارات دولتی و به ویژه ادارات مهاجرت نیز به تدریج آن را پذیرفته و در اسناد خود آن را بازتاب خواهند داد و بدین ترتیب یک امر فرهنگی دراز مدت فدای منافع کوتاه مدت چندین مترجمی که برای این ادارات کار می کنند نخواهد شد. جالب است که یک نویسنده ی افغانی در کتاب تازه ی خود می گوید داشتن دو نام برای یک زبان در دو كشور ایران و افغانستان برای فرهنگ و ادبیات مشترک دو کشور مضر بوده است. وی در پژوهش خود نشان می دهد که هیچ گاه ضرورت تاریخی برای کاربرد واژه های "دری" و "فارسی" وجود نداشته است و از این راه این باور را كه زبان مردم افغانستان دری و زبان مردم ایران فارسی است، مورد تردید قرار می دهد.
کسان دیگری که از این و اژه  برای نامیدن این زبان در زبان های دیگر تا حدی به طور طبیعی استفاده می کنند،عبارتند از آنان که نام این زبان در زبان مادری اشان نیز فارسی است. این ها شامل هندی ها، پاکستانی ها، عرب ها، ترک ها، پنجابی ها، و غیره هستند که در هنگام مکالمه به انگلیسی تمایل دارند که از همان واژه آشناتر در زبان خود استفاده کنند. این عمل نشانه بی احترامی آنان نسبت به این زبان نیست. بلکه در مواردی با این کار انگار که می خواهند احساس نزدیکی خود را به فرهنگ ایرانی نشان دهند. کسانی که در دانشگاه ها به آموزش فارسی مشغولند حتمن به این گونه دانش جویان برخورد کرده اند. اما جالب این است که با یک بار یاد آوری، این دانش جویان از واژه پرژن  (Persian)  استفاده می کنند.
گاه سازمان های دولتی و ارتشی در کشورهای غربی و به ویژه در آمریکا نیز برای مشخص کردن نواحی مورد نظرشان از واژه ی فارسی (Farsi) در متن انگلیسی استفاده می کنند. این کاربرد به ویژه پس از رویداد ۱۱ سپتامبر افزایش یافته است. ولی اثر فرهنگی آن هنوز بسیار ناشناخته مانده است. احتمالن با آرام شدن اوضاع سیاسی در خاورمیانه، دیگر نیازی به این گونه فعالیت های امنیتی دست کم در مورد ایران وجود نداشته باشد. اما جالب است بدانیم که در آگهی های استخدام این سازمان ها، برای گزینش متخصصان مورد نظر خود در افغانستان، کماکان از واژه ی فارسی (Farsi)  استفاده می کنند. به گفته ی دیگر، استفاده نکردن از واژه ی پرژن (Persian) لزومن به تفکیک میان فارسی ایران و فارسی افغانستان نمی انجامد.
گروه بعدی و عامل عمده ی رواج واژه ی "فارسی" در زبان انگلیسی، مهاجران و پناهندگان سیاسی / اقتصادی پس از انقلاب هستند. این گروه از همه بزرگ تر بوده و دسترسی به آنان برای گفت و گو پیرامون نام زبان فارسی در زبان های خارجی نیز از همه دشوارتر است. بیش تر این افراد به هنگام ورود به غرب به هیچ زبانی به جز فارسی  آشنایی نداشته اند و برخی از آنان هنوز هم زبان کشور میزبان را به خوبی فرا نگرفته اند. آنان هنگام پر کردن درخواست نامه های اداره های مهاجرت در امریکا و کانادا و کشورهای اروپایی و در برابر پرسش "زبان مادری شما چیست؟" می نوشتند فارسی (Farsi) و نمی دانستند یا هنوز هم نمی دانند که نام زبان آنان در انگلیسی یا دیگر زبان های اروپایی فارسی (Farsi) نیست. نتیجه این که که در سال های اخیر ما شاهد ظهور این واژه در اسناد و ادبیات اداره های مهاجرت کشورهای غربی بوده ایم. این هم میهنان حتا اگر بر حسب اتفاق با نام زبان خود در انگلیسی آشنا باشند، آن را ممکن است به اشتباه پرشیین یا پرشیان تلفظ کنند و هنگامی که مخاطب آنان از وجود چنین زبانی به دلیل تلفظ نا جور آن اظهار بی اطلاعی می کند،  ترجیح می دهند به کاربرد همان واژه فارسی بسنده کنند حتا اگر مخاطب آنان از وجود چنین زبانی هم بی اطلاع باشد.

اگر چه ممکن است بیش تر کسانی که واژه ی فارسی (Farsi) در زبان های اروپایی به کار می برند، با توضیح کوتاهی به کنه مطلب پی ببرند، ولی برخی از افراد این گروه نسبتن تازه وارد به جهان غرب، در مورد کاربرد واژه ی فارسی متعصب باقی می مانند. آنان بر این باورند که با به کار بردن واژه فارسی (Farsi) هنگام حرف زدن به زبان انگلیسی، کاری میهن پرستانه می کنند. بنابر این انتظار دارند که غربی ها با به کار بردن کلمه ی "فارسی" سعی کنند به تر فرهنگ ایرانی را به رسمیت بشناسند. آنان گاه به تئوری توطئه نیز متوسل می گردند و می گویند که خارجی ها ما را ناگزیر کرده اند که نام زبان خود را عوض کنیم. آنان غافل از این هستند که با این کار خود، مانع بزرگی در راه ارتقاء فرهنگ خود ایجاد می کنند که بدان خواهیم پرداخت. در این جا تنها این را نی افزایم که همان گونه که اشاره شد، خود واژه ی فارسی (Farsi) عربی شده ی واژه پارسی (Parsi) است که این دومی در حقیقت به (Persian) از نظر آوا و شکل به همان اندازه نزدیک است که کلمه اولی. بنابراین این ادعای ناسیونالیستی هم که ما باید نام بومی زبان خود را که همانا فارسی است به این خارجی ها و به جامعه ی بین المللی تحمیل کنیم نیز بر ناآگاهی استوار است. جالب است که این دسته از افراد آگاهی بسیار نا چیزی از فرهنگ ایران، به ویژه فرهنگ باستانی ایران، نکات ضعف آن، و سایر مشکلات سنتی رایج در جامعه دارند و در این رابطه هم فکر می کنند تمامی عقب ماندگی ایران ناشی از تبانی های غربی هاست.
گروه بعد و در ادامه گروه قبلی، ایرانیان نسل دوم هستند. اینان از پدر و مادر خود شنیده اند که نام زبان مادری اشان فارسی (Farsi) است و این احتمالن همان چیزی است که در مدارس آخر هفته که برخی از آنان برای فراگیری زبان فارسی در آن شرکت می کنند نیز بدان ها آموزش داده شده است که همه ی این ها البته طبیعی است، چون این روند فراگیری نام زبان تمامن به زبان فارسی صورت گرفته است.ا ولی از آن جایی که بسیاری از جوانان نسل دومی مطالعه ی چندانی در باره ی زبان و فرهنگ خود به زبان انگلیسی ندارند، هیچ گاه این فرصت را نیافته اند که نام زبان خود را در کشور دومشان کشف کنند. اینان هنگامی که وارد دانشگاه می شوند و از روی علاقه، نیاز، یا کنج کاوی به دنبال درس های زبان یا ادبیات فارسی می گردند و آن ها را نمی یابند بسیار نا امید می شوند. غافل از این که این درس ها در دانشگاه های عمده ی امریکا و اروپا به طور مرتب تحت عنوان Persian Language ویا Persian Literature در همه سطح های ابتدایی، متوسط، و پیشرفته ارایه می شود. از این ها گذشته، برخی از نسل دومی ها بنا به عادت، هنگامی که به زبان دیگری سخن می گویند، از واژه های زبان دیگر استفاده می کنند و واژه های فارسی هم از این عادت مصون نیست و رفت و برگشت بر سر آن از یک زبان به زبان دیگر به آسانی صورت می گیرد.
مجامع علمی، فرهنگی، هنری و دانشگاهی از همان واژه ی پرژن (Persian) در زبان انگلیسی و سایر زبان های اروپایی استفاده می کنند. برای مثال، شما می توانید در دانشگاه ها درس " Persian 101" را بگیرید اما از Farsi 101 خبری نیست. در این میان ایران شناسان غربی که از زمره ی نخستین کسانی هستند که به مطالعه ی علمی و نظام مند فرهنگ ایران باستان و ادبیات فارسی کلاسیک پرداختند، در استفاده از نام درست زبان فارسی در زبان های خارجی نهایت دقت را به خرج داده و به ندرت کسی را می توان یافت که از این قاعده خطور کرده باشد.
اما اکنون بپردازیم به این که چه اشکالی دارد که ما مثلن در انگلیسی به جای پرژن (Persian) بگوییم یا بنویسیم فارسی (Farsi) . مگر نه این که در ایران و برخی دیگر کشورها این زبان را فارسی می نامند؟ آیا دانشگاهیان و پژوهشگرانی که به لزوم کاربرد پرژن (Persian) پافشاری می کنند و همه ی آنان هم لزومن ایرانی نیستند، در رویای بازگشت به دوران ایران باستان بسر می برند؟ آیا آنان در برابر موج عظیم توده های خارج از کشور که ترجیح می دهند در هنگام انگلیسی حرف زدن از کلمه ی فارسی (Farsi) استفاده کنند بی هوده دست و پا می زنند؟

پاسخ به این پرسش ها منفی است. آنان نه ناسیونالسیت هستند، نه مبلغ یک جهان بینی خاص، و نه در رویای بازگشت کورش کبیر. مساله ی بنیادی این است که بنا به دلایل زیر در زبان انگلیسی کاربرد پرژن (Persian) از کاربرد فارسی (Farsi) به تر است و منجر به منسوخ شدن کاربرد پرژن (Persian) نخواهد شد، و این استدلال در مورد استفاده از نام درست این زبان در سایر زبان های اروپایی نیز صدق می کند.
یکم: از نظر تاریخی کار برد واژه ی فارسی (Farsi) در زبان انگلیسی اشتباه است. اشتباه است چون هیچ گاه غربی ها این واژه را به طور روزمره در امور فرهنگی و علمی به کار نبرده اند. تا پیش از انقلاب بهمن، این واژه بیش تر متعلق به دانش نامه ها و فرهنگ واژه ها بود، آن هم برای این که توضیح دهند که نام بومی و محلی این زبان چیست. ولی در سال های اخیر این واژه به آن ها تحمیل شده است و این تحمیل در بازشکل گیری هویت ایرانیان تاثیر خواهد گذاشت. و این هویت یک پدیده ی ایستا نیست، بلکه دایم در حال باز نویسی خودش است. هویت هم زمان با دگرگونی های اجتماعی و به دنبال تاثیر پذیری از سایر فرهنگ ها تکامل می یابد. در این روند و در این بازنویسی می توان نقش داشت و حفظ میراث گذشته و نمادهایی که میراث گذشته را ارتقا می دهند از جمله تدابیری هستند که در این روند تاثیر مثبت می گذارند.
دوم: کاربرد واژه فارسی هنگام سخن گفتن به زبان انگلیسی نقص هماهنگی با آن زبان و نیز تجاوزی است به صرف و نحو آن زبان. برای یک لحظه تصور کنید که کسی به فارسی به شما بگوید:«من انگلیش، فرنچ و پُولیش حرف می زنم»  این جمله هماهنگی نحوی زبان فارسی را به هم می زند چرا که ما خود برای این زبان ها در زبان فارسی نام های دیگری داریم. درست این جمله این است: "من انگلیسی، فرانسوی و لهستانی حرف می زنم." یا این که یک انگلیسی زبان به انگلیسی به شما بگوید: «I went to Paris last year and there I learned Francais  ». (سال گذشته به پاریس رفتم و در آن جا فرانسوی یاد گرفتم)
درست این است که این شخص بگوید French چرا که استفاده از جمله بالا به غیر از اشتباه زبانی آن کمی خود نمایی نیز القا می کند. همه این ها در گوش شنونده ناخوش آیند هستند. به همین ترتیب نام زبان آلمان در خود این زبان دویچ (Deutsch)  است ولی در انگلیسی بدان جرمن  (German)می گویند. و یا ما در فارسی به زبان یونانی ها "یونانی" می گوییم، در حالی که در خود یونان آن را الینیکا (Elinika) و در انگلیسی گریگ (Greek) می نامند.
سوم: خود واژه ی Farsi در زبان انگلیسی یک واژه خوش صدا نیست. شنونده را به یاد واژه هایی از قبیل Farce و Farcical  به معنای لودگی، نمایش مسخره، و کارهای مضحک می اندازد. در فرانسه کار برد واژه ی Farsi به جای Persan  حتا بد آواتر است و شنونده ی فرانسوی را به یاد Farci (stuffed) و Farce (joke) می اندازد.
چهارم و از همه مهم تر این که در ضمیر آگاه یا نا خود آگاه یک انگلیسی زبان و یا یک غربی به طور کلی، واژه ی پرژن (Persian)  مرتبط با و یاد آورنده ی بسیاری از جنبه های مثبت فرهنگی ماست . برای مثال هنگامی که آنان این واژه را می شنوند حتا اگر فورن بدان فکر نکنند جایی در ته ذهنشان ته نشین هایی و جود دارد از قبیل:
Persian Empire, Persian Mosques, Persian poetry, Persian mysticism, Persian miniature, Persian carpets, Persian cats, Persian pistachio, Persian caviar, Persian food, and Persian Gulf
شعر، ادبیات، مسجد، غذا، خاویار، گربه، مینیاتور، قالی، پسته و خلیج فارس مفاهیمی هستند که در این کشورها با نام زبان ما به عنوان یک صفت عجین گردیده اند. در ذهن مردم غرب، Persia and Persian  به هم نزدیک بوه،  یکی نام کشور و ملیت و دیگری نام زبان ماست. از همین روی است که بسیاری بر این باورند که تغییر نام بین المللی کشورمان از Persia به ایران نیز زیان آور بوده است چرا که نام جدید تاریخ کهن سال کشور را تداعی نمی کند. در واقع، خود رضا شاه که این کار را کرده بود، بنا به اسناد تاریخی بعد ها از کار خودش پشیمان گردید اما دیگر جامعه بین المللی به نام جدید (که البته در خود ایران جدید نبود چون کشور همیشه به همین نام خوانده می شد) عادت کرده بود. بنابراین پرژن (Persian)  ضمن این که نام زبان ماست، به عنوان صفت،  هنوز ملیت ما را نیز در زبان های اروپایی توصیف می کند (مانند واژه ی روسی که نام زبان مردم روسیه است و هم توصیف کننده ملیت آنان). این یک نکته مثبت است که باید آن را غنیمت شمرد، به ویژه آن که همه ی نمونه های بالا همگی خوبند. این تصور وجود دارد که امپراتوری ایران باستان به فرهنگ بشریت کمک کرده و حتا از طریق دین های زردشت و مانی تاثیراتی بر مسحیت نیز بر جای گذاشته است. شعر کلاسیک فارسی را همه دوست دارند. امریکایی های قدیمی تر هنوز هم رباعیات خیام را که توسط فیتز جرالد به انگلیسی ترجمه شد، از حفظ دارند و در سال های اخیر با کمک کلمن بارک، شعرهای مولوی بسیار رایج شده است. نمی گویم که ما باید در گذشته زندانی باشیم و عمر خود را با پز دادن در باره ی اندک میراثی که از گذشته برایمان باقی مانده هدر دهیم. باید بیش تر به آینده نگریست. اما در عین حال هویت ما را همین اندکی که داریم تعیین می کند و ما نباید به از طریق نام گذاری های اشتباه به فراموش شدن آن کمک کنیم، چرا که تمدن بشری مجموعه ای است از تمامی دست آوردهای فرهنگی و تاریخی تمامی قوم های جهان و در این رهگذر، چه بخواهند چه نخواهند، ایران باستان نیز سهمی داشته است.
این نکته را هم فراموش نکنیم که نمی شود جلو تغییرات زبانی را گرفت. گاهی واژه هایی در یک زبان از میان می رود، واژه هایی دیگر زاده می شود، و گاه نیز واژه هایی نو جایگزین واژه ها کهن می گردد. این روند اغلب مستقل از اراده ی افراد صورت می گیرد. ولی در گفتار ما موضوع بر سر تغییر در خود زبان ما نیست، بلکه از زبان انگلیسی سخن می گوییم که هیچ گونه کنترلی بر آن نداریم. درست است که ما در تحلیل نهایی نمی توانیم تعیین کننده ی سرنوشت نام زبان فارسی در انگلیسی باشیم، اما دست کم می توانیم در دامن زدن به فراموشی واژه ی تاریخی و پر معنای پرژن(Persian)  شرکت نداشته باشیم.
من هیچ گونه توهمی در باره عظمت، شکوه، و بزرگی فرهنگ ایران باستان ندارم و به نظرم در این باره اغراق گویی بسیار شده و می شود. قضیه نام زبان ما در زبان انگلیسی مقوله ای است که بنا به دلایل بالا به زندگی امروز ما ربط دارد. و این را می افزایم که این تنها یکی از مشکلات مربوط به عرضه داشت یا ارایه ی فرهنگی هویت ایرانی در برابر جهانیان است (برای کسانی که در غرب زندگی می کنند مقوله "ارایه" بسیار مهم است). هنوز هم قضیه ی تغییر نام کشور در مجامع جهانی برای برخی هضم نگردیده و هر از چند گاهی توسط افرادی مطرح می گردد. هنوز هم ابتدایی ترین دشواری های مربوط به حروف الفبای فارسی مورد بررسی کامل قرار نگرفته است. در این باره نیز هر چند سالی عده ای دلسوزی می کنند و سپس قضیه به دست فراموشی سپرده می شود. دشواری ها، پیچیدگی ها، و نارسایی های الفبای فارسی هنوز نیاز به بررسی دارد و باید در مورد آن نیز از راه پژوهش های بنیادی و در یک روند دمکراتیک تصمیماتی تاریخی گرفته شود. قضیه الفبا ، تنها یک مساله ی تکنیکی نیست، بلکه آن هم مربوط است به فرهنگ، هویت، آموزش و پرورش، پیشرفت و هماهنگی با پیشرفت های فن آوری مدرن. به ویژه در حوزه ی اطلاع رسانی، و سرانجام به روان شناسی اجتماعی. به عبارت دیگر، به این گونه مسایل باید با رویکردهای چند رشته ای برخورد کرد.
در رابطه با این گفتار باید البته مساله ی زیبایی شناسی و شفافیت زبان را نیز در نظر داشت. همان گونه که گفته شد، کاربرد واژه ی فارسی در زبان انگلیسی هرگز به زیبایی و فصاحت در زبان انگلیسی کمک نمی کند. بلکه موجب ایجاد واژه های غریبی می گردد از قبیل Farsi Night ، Farsi Food ، Farsi Easts، Farsi Services ، Farsi Conference، Farsi Library، Farsi Club، Farsi Mother Land، Farsi Cinema  و ده ها مثال دیگر که این روزها بر روی صفحات شبکه های جهانی ایرانیان و تارنماهای گوناگون ظاهر می گردند.

-----------

از: شوزای گسترش زبان فارسی 

تکامل و تغییر زبان فارسی

 

شماره ی نوشته: ۱۰ / ۳

دکتر تقی ارانی

تکامل و تغییر زبان فارسی

چند سال است که از تغییر زبان فارسی سخن می رود و این جنبش امروز به ویژه شدت پیدا کرده است. جنبش برای تغییر زبان فارسی مخلوط امروز، دو دلیل کاملن متضاد دارد که نباید با هم مخلوط شود.

۱- جنبش شووینیسم

۲- جنبش ترجمه ی علوم ملت های غربی به فارسی

شووینیسم را نمی توان میهن پرستی ترجمه کرد. میهن پرستی مادی با شرایط معلوم و در موارد ویژه با خط مشی مجله ی دنیا موافقت کامل دارد و عبارت از این است که مردمی که از زمین و آب و آفتاب و معدن یک سرزمین ضروریات زندگی خود را تامین می کنند و در آن جای دارند، بدان سرزمین علاقه ی مادی دارند.

اگر دست خارجی بخواهد از محصولات این سرزمین که از تبدیل رنج اهالی آن به کالا به وجود آمده است، استفاده ی غاصبانه کنند، آن مردم با آن دست خارجی می جنگند. این علاقه، میهن پرستی مادی، یعنی میهن پرستی حقیقی است. اما اگر این حقیقت، حالت عرفانی و پرستش روحانی پیدا کرده و زیر پای تجسم های مجازی محو گردد، این علاقه ی مادی، به پرستش رنگ ها، خاک، اسم و روح شخص مبدل می شود، یعنی اگر حالت پرستشی مانند بت پرستی، روح پرستی و جن پرستی را پیدا کند، آن را شووینیسم می نامند. از این گفته آشکار می شود که میهن پرستی حقیقی یک علاقه ی حساب شده ی منطقی و مادی، و شووینیسم یک نوع بت پرستی است. اکنون به موضوع برگردیم.

نخستین جنبش در زبان فارسی پس از عرب، در زمان صفاریان است که محمد بن وصیف را وادار می کند برای یعقوب لیث به فارسی شعر بگوید (اگر چه لغت های عربی زیاد مخلوط دارد). علت مادی این جنبش فورن به هر فکر منطقی می رسد. یعقوب با شمشیر برای حفظ ریاست خود و خانواده ی خود بر ضد حکومت مرکزی خلافت قیام کرده بود. این عمل (یعنی فارسی نویسی) هم قیام ایدئولوژیک او بود (ایدئولوژیک را اگر غلط ترجمه کنیم، باید بگوییم قیام فکری) و این گام نخست بود که برداشته شد و عملی شد.

به همین ترتیب علت مادی قیام فارسی سره ی دقیقی و فردوسی نیز آشکار می شود. این قیام هم عملی شد و یک شاهنامه ی به نسبت پاک از عربی به وجود آمد. ولی چرا از آن پس مردم با فارسی شاهنامه سخن نگفتند؟ لغت هایی که پیش از آن زمان هم معمول بود و متروک نشده بود و توسط رودکی و دیگران به کار برده شده بود، از آن به بعد هم معمول ماند، ولی لغت های "دژ" به جای "قلعه" و زوبین و خشت و مانند آن ها معمول عموم نشد.

دلیل مادی این امر هم بر متفکر مادی آشکار است. چون قدرت مرکزی خلفا از میان رفت و دیگر علتی برای مخالفت با عرب نمانده بود. از سوی مرکز فشاری نبود تا از سوی ملت زیردست واکنشی پیدا شود. مذهب اسلام هم که با اوضاع اجتماعی قرون وسطا مطابقت داشت. امیر محلی به وجود یک مذهب در مردم نیاز داشت و مردم مسلمان بودند و از سوی مرکز اسلام هم فشار مادی وجود نداشت، پس امیر محلی دیگر چه دعوتی داشت که قیام کند؟ بر عکس، از آن روز به بعد باز عربی دانستن، گفتن، نوشتن و وارد کردن مثل ها، عبارت ها و لغت های عربی در میان روابط فارسی جزو هنرها شمرده می شود. کتاب هایی مانند "کلیله و دمنه" ترجمه ی ابوالمعالی و "دره نادری" پیدا می شود. سعدی به زبان عربی هم (زبانی که در محیط فارسی زبانان بدان عربی گفته می شود) شعر می گوید. نفوذ عربی نتیجه ی نیاز آن دوره به یک مذهب و نبودن ضررهای مادی از سوی اسلام بوده است.

در دوره ی جدید با نفوذ تمدن اروپایی در ایران، باز یک جنبش جدید درباره ی زبان فارسی دیده می شود. در اوایل سده ی بیستم میلادی هنوز میهن پرستی شعار مهم ملت های اروپایی است و این شعار به ایران هم نفوذ می کند. از آن پس به ویژه یک عده به غلط گمان می کنند که مانع پیشرفت ایران فقط مذهب اسلام است. در این عده ی معدود که تا حدی روشنفکر ترقی خواه به شمار می آیند، احساسات میهن پرستی به جوش می آید. همه ی تقصیرها را به گردن عرب می اندازند. می گویند اگر عرب کتابخانه های ما را آتش نزده بود، مردم می دیدند که همه ی اکتشاف های امروز در کتاب های زمان داریوش ضبط بوده است. از این احساسات، خروارها در گفته ها و نوشته های این دسته دیده می شود. اما روشن است که این عده خیلی کم بودند و بیش تر مردم که در دین خود متعصب بودند، به این حرف ها پشت پا می زدند.

در این دوره برخی کتاب ها به زبان فارسی خالص و ناب منتشر می شود. مثلن کتابی در سال ۱۲۷۳ منتشر می شود به نام "پروز نگارش فارسی" که بد نیست پشت جلد آن را در این جا نقل کنیم:

«پروز فارسی

کارخانه

میرزا رضا خان بیکشلو قزوینی که از پی نگارش پارسی، آویژه برای نمونه از هر گونه نوشته است

چاپ دوم

مخصوص است به کتابخانه معارف -  قیمت پنجهزار در خارج بعلاوه اجرت پست -  عنوان مکاتیب تهران – مقابل شمس العماره کتابخانه شیخ محمد علی بهجت دزفولی»

این پشت جلد را ما برای این در این جا نقل کردیم که نشان دهیم در زمان انتشار این کتاب، "فارسی آویژه" که نصف پشت جلد کتاب با آن نوشته شده است در چه حالی بوده است. از عبارت: «مخصوص است . . . » تا پایان پشت جلد، نزدیک به ۲٦ کلمه است که از آن ۱۸ کلمه عربی، یک کلمه ی "پست" اروپایی و ٧ کلمه فارسی است.

از این جا می توانید حدس بزنید که اگر شما این کتاب را بخوانید آن را نخواهید فهمید، زیرا مانند این است که کتابی به کجراتی یا ترکی جیغتو می خوانید و شاید اگر پشت جلد کنده شود، شما در فارسی بودن کتاب هم شک کنید. ولی با وجود این می بینید که این کتاب چاپ دوم هم دارد (شاید هم بیش تر از این هم چاپ شده باشد). از این جا باید نتیجه بگیرید که انتشار این کتاب نتیجه ی بوالهوسی یک شخص نبوده، بلکه یک جنبش موافق با این فکر وجود داشته است و چنان چه گفتیم این جنبش از نفوذ تمدن ازوپایی در مردمی که نسبت به مذهب شک و تردید پیدا کرده بودند پیدا شد و  این جنبش گاه شدید و گاه ضعیف ادامه داشته است.

امروز ما در یک مرحله ی جدید جنبش اصلاح زبان فارسی هستیم که باز با دوره های پیشین فرق دارد. امروزه ما در این موضوع یک چیز را خوب فهمیده ایم: حتمن باید تمدن اروپایی را فرا بگیریم و خود را مانند یک ملت متمدن مسلح کنیم.

ببینیم تمدن اروپایی یعنی چه؟

یعنی علم اروپایی، صنعت اروپایی و هنر اروپایی. آیا مهد علم و صنعت اروپایی یکی از کشورهای اروپا است؟ اکنون اروپا و امریکا و ژاپن تمام عامل پیشرفت تمدن هستند. فلان تحقیق علمی یا صنعتی که در فلان گوشه ی دنیا انجام می شود، فورن در همه جا منتشر می شود. علت آسانی این ارتباط علمی با وجود تفاوت زبان های ملت های متمدن چیست؟ علت عمده این است که زبان علمی این دنیا در حقیقت یکی است و لغت های علمی که در همه ی این زبان ها به کار می رود، در همه مشترک و همگی ریشه ی لاتین و یونانی دارند و چون به تدریج زندگی علمی با زندگی عادی توام می شود، اسباب های علمی جزو لوازم و ضروریات خانه ها می شود. لغت های علمی بین المللی هم به تدریج لغت های بین المللی عادی می گردد. کسبه ی فرانسه و دهقان آلمان و ماهی گیر روسی همگی اسباب اندازه گیری درجه ی حرارت را "ترمومتر" می گویند. این لغت و این اسباب دیگر در چهار دیوار آزمایشگاه محبوس نیست، بلکه در میان مردم به طور گسترده رایج است. همه "فون" را به معنی صدا می دانند و هر اسباب که اختراع می شود و "فون" جزو نام آن است، مانند تلفون، میکروفون، گرامافون، فونوگراف و فونولیت، همه جای دنیا می داند که به صدا مربوط است و اگر "فوتو" در نام خود داشته باشد، مربوط به نور است و و و .

دانش های گوناگون مانند پزشکی، فیزیک، شیمی و دیگر فنون به اندازه ای نام گذاری دقیق دارند که اگر هر زبانی بخواهد برای خود اصطلاحات جدید وضع کند، علم بین المللی که هنوز به دلیل تفاوت زبانی در انتشار و پیشرفت خود دچار اشکال است، بدتر دچار زحمت خواهد شد. از این جا علت نخست جنبش برای اصلاح زبان فارسی روشن می شود: چون ما احتیاج به علوم و صنایع اروپایی داریم باید برای لغت ها و اصطلاحات علمی و فنی فکری بکنیم.

اما یک موضوع دیگر که باز در حقیقت نتیجه ی نفوذ تمدن اروپایی است، میل مفرط ما به صرفه جویی وقت در آموختن و به کار بردن خط و زبان است. ما اگر بخواهیم با ملت های متمدن همدوش باشیم، باید همان دقت و ظرافتی را که آن ها در موضوع خط و زبان به کار می برند، ما هم به کار بریم و یکی از موضوع های مهم در میان این ملت ها صرفه جویی از وقت و از کار است.

بدین ترتیب روشن شد که عامل مهم جنبش امروزی برای اصلاح زبان فارسی نفوذ تمدن اروپایی به ایران، به ویژه احساس نیاز به لغت ها و اصطلاحات علمی و صرفه جویی وقت است. حال ببینیم سمت و سوی حرکت این جنبش چه گونه باید باشد؟

مجله ی دنیا عقیده ی خود را در سرمقاله ی نخستین شماره ی خود در عبارتی کوتاه ولی دقیق و عمیق به روشنی نوشت که: «ما به موقع خود لغت های فرنگی و عربی را به کار برده و در عین حال از اصول فرنگی مآبی و عربی مآبی خودداری خواهیم کرد . . . ». در این جا این عبارت را که چهار جزء دارد کمی تفسیر کنیم:

نخست آن که زبان فارسی ناگزیر است از کلمه های فرنگی استفاده کند. شما امروز دیگر گرامافون و رادیو و پست و پاکت و میکروسکوپ و اتم و لنف و مانند آن ها را از زبان فارسی نمی توانید بیرون کنید. اگر بخواهید اسم بیماری لنفو گرانولو یا آنالیز، دیالیز، الکترولیز، الکترود، کاتد، آند، انرژی پتانسیل و غیره را به فارسی ترجمه کنید به شما می خندند، زیرا وقتی یک مبتدی این لغت های خارجی را یاد گرفت، در عین حال لغت های معمول چندین زبان را آموخته است، ولی اگر ترجمه ی آن ها را یاد بگیرد حتمن غلط و نارسا هستند، زیرا زبان فارسی اصلن این مفاهیم علمی را ندارد، از این رو در فهم کتاب های علمی بین المللی دچار اشکال خواهد شد.

این بخش نخست از گفته های ما البته مورد مخالفت هم شووینیست ها و هم متعصب های مقدس است. دسته ی نخست مخالف است چون تصور می کند زبان فارسی کامل ترین زبان ها است، یعنی در این جا اتفاق غریب و ناگهانی درباره ی زبان فارسی روی داده است: یک سلسله از زبان های آریایی همگی از سانسکریت مشتق شده اند. یکی از آن ها دچار حمله ی عرب و غیره شده و زبان های دیگر زیر رهبری آکادمی ها و در مهد علم و صنعت و ذوق هنری بیش تر رشد کرده است، ولی با این وجود زبان فارسی، به علت های نامعلوم، از همه ی خواهران خود برای بیان هر مقصود کامل تر است ! این اخلاق عمومی شووینیست ها که خود را گول می زنند، از جو الاغ خود می دزدند، هر چیز خود را بالاتر و حتی گوش خود را درازتر از هر حیوان می پندارند، شاید هم در یکی از این تصورات ذیحق باشند، ولی حقیقت مسلم این است که زبان فارسی بدون لغت های فرنگی نمی تواند نیاز یک فارسی زبان متمدن امروز را برطرف کند.

ولی مرد مومن مقدس از یک نقط نظر دیگر با این گفته ی ما مخالف است. او گمان می کند عربی کامل ترین زبان است و کامل ترین مطالب هم در همین زبان گفته شده است و اگر خبری به زبان دیگری بود دیگر قاطع است، به ویژه اگر به شعر و سجع و قافیه دار باشد. این مرد زبان های اروپایی را ناقص و کاربرد آن ها را کفر می داند.

برای ما این دو دسته ی مخالف با آن که با هم مخالفند، یک صف واحد را تشکیل می دهند. ما هر دو را زیر سرپوش کهنه پرستی جای می دهیم. یکی کهنه ی هزار و چهار صد ساله را می پرستد ، دیگری کهنه ی چندین هزار ساله را. کجی خط مشی دسته ی دوم البته زننده تر است، زیرا مقدسین، نمی توانند خود را از چنگال تعصب موجود رها کنند. دسته دوم می خواهد با مته های الکتریکی از اعماق زند و اوستا لغت بیرون بیاورد. اگر با این تعصب، ما معادن خود را به جای خرافات از زیر زمین بیرون آورده بودیم، در عمل از ملت های درجه اول می شدیم.

یک غلط فاحش در عمل شووینیست ها این است که از برادران فاشیست خود تقلید کرده و می خواهند بخشی از تاریخ را از میان ببرند. فاشیست ها می گویند ما جنگ جهانی و عواقب آن را از تاریخ خود حذف می کنیم و فرض می کنیم که ما دنباله ی همان زمان پیش از جنگ را تعقیب می کنیم. واقعن حرف از این پوچ تر نمی شود. شووینیست ها می گویند ما سعدی و امثال او را که به فارسی مخلوط چیز نوشته اند از تاریخ خود دور می کنیم. گلستان کتاب ادبی نیست و برای فارسی ارزشی ندارد. واقعن بی مغزی این گفته هم کم تر از گفته های رفقای فاشیست نیست. هنگامی که مجله ی دنیا صحبت از پیشرفت کرد، درست است که ادبیات گذشته را نفی کرد، ولی نفی دیالکتیک. نفی دیالکتیک را در "ماتریالیسم دیالکتیک" بخوانید. ما ادبیات و تاریخ گذشته را نابود نمی کنیم، بلکه آن را نفی می کنیم. یعنی آن را از بین برده و جزو مرحله ی کامل تر می کنیم. کهنه پرستان چون این را نفهمیدند، هلهله و ولوله در گرفت که آثار ملی ما را می گیرند. حال آن که ما به روشنی گفتیم که مرحله ی کامل بدون مرحله ی قبل به وحود نمی آید. ما آن چه را که نفی می کنیم، در مرحله ی کامل تر دوباره جذب می کنیم.

فاشیسم از محصولات جنگ جهانی و فارسی امروز محصول ادبیات قرون وسطا است. چه گونه می توان مخالف ادبیات فارسی قرون وسطا بود و از آثار هزاران سال پیش طرف داری کرد؟ این دیگر مرده پرستی صد در صد است. صد رحمت به کفن دزد قدیم. صد رحمت به آن کهنه پرستی که می خواهد با همان فارسی پاره پاره ی قرون وسطایی بسازد. این شووینیست می خواهد با آن فارسی هم مخالفت کند. به قول خودش عرب ملعون آثار تمدن (؟!) او را از میان برده است.

خلاصه آن که شووینیست می خواهد این ملت را بی همه چیز کند. آثار قرون قدیمه که نداشت، آثار قرون وسطا را هم از دستش بگیرد. به باور شووینیسم، زبان فارسی نباید با زبان های شرقی و اروپایی کلمه های مشترک داشته باشد. پس چاره جز واژه بافی نیست. بدین ترتیب بازی با کلمات و "نومینالیسم" در میان شووینیست ها آغاز می شود. فراگیری علوم و فنون صنعتی جای خود را به لغت گذاری می دهد. جوانانی که نه زبان خود و نه زبان بیگانه را می دانند، برای یک مفهوم علمی که هنوز علم آن را فرا نگرفته اند لغت وضع می کنند.

خط مشی درست مجله ی دنیا کاربرد اصطلاحات بین المللی را ضروری می داند. نه آن که مجله ی دنیا این راه را پیشنهاد می کند، بلکه این راه چون طبیعی است به خودی خود آغاز شده است و ناگزیر بدین ترتیب هم پیش خواهد رفت.

همان گونه که گفته شد مجله ی دنیا کاربرد کلمه های عربی را هم حایز می داند. ولی باید فهمید که کدام کلمه های عربی؟ بر خلاف عقیده ی نژادپرست ها، هیچ نژادی ساده نیست و هیچ زبانی هم جامد و برابر حالت روز اولیه ی خود نیست. ما امروز مجموعه ای از کلمه های عربی داریم مانند: قلم، فهم، حاضر، لباس و غیره که بیرون کردن آن ها از فارسی هم اشتلاه و هم محال است. مگر زبان های اروپایی ایت همه کلمه های لاتین و یونانی ندارند؟ در ضمن تکامل و تغییرات زبان فارسییک سلسله کلمه های عربی هم وارد آن شده است و امروز چه لزومی هست که این کلمه ها را بیرون کنیم؟ اگر این کار را کردیم، پس باید یک انجمن دیگر هم تشکیل دهیم تا تشخیص دهد از کلمه های فارسی قدیم کدام یک به ریشه ی زبان پارتی و غیره ارتباط دارد و آن ها را هم بیرون کنیم. اگر نکنیم مخالف خط مشی شووینیستی خود رفتار کرده ایم.

اما شووینیست این اندازه هم دقیق نمی تواند فکر کند. چون فاشیسم در فلان نقطه ی دنیا ضد یهود است، پس ما هم باید در این جا ضد عرب باشیم. فکر کنید ما کلمه های عربی ساده ی موجود را به جرم سامی بودن محکوم به اعدام کردیم و با خروارها چسب و سریشم به زور تعدادی کلمه های مرکب به حای آن ها گذاشتیم، خیال می کنید زبان فارسی به تر شده است؟ نه! هر اتدازه شمار لغت بیش تر باشد و اختلاف های دقیق و ظریف میان کلمه ها بیش تر باشد، زبان برای گفتن افکار دقیق رساتر است. جوان خوش ذوق مدتی فکر می کند که در فلان مورد عبارت "نفع و ضرر" یا "خوب و بد" را به کار ببرد و سرانجام هیچ کدام را به کار نمی برد، چون "خیر و شر" برای منظور او از هر دو مناسب تر است.

کلمه ها با هم اختلاف های باریکی دارند که ذوق سلیم در برابر اختلاف تاثیر آن ها حساس است. بدیهی است که کلمه های مشکل عربی که با وجود داشات برابر فارسی آسان و معمولی در نتیجه ی تعصب یک مشت مقدس رایج شده است باید از میان برود. اگر به خارجی ها نگاه کنیم خواهیم دید مثلن انگلیسی ها هم بسیار ملت پرستند، ولی هیچ این فکر را پیدا نکزرده اند که کلمه های لاتینی را از زبان انگلیسی خارزج کنند.

با بیرون کردن این کلمه ها، ما ادبیات گذشته را هم برای خود نامفهوم می کنیم. یعنی گم می کنیم، آزادی و میدان تعبیر اندیشه ها را به زبان فارسی (که امروز هم کم است) سلب می کنیم. برای وضع عده ای کلمه های تازه ی غیر لازم وقت تلف می کنیم.

شووینیسم اندیشه های متضاد و پریشان دارد. به ملیت و آثار ملی می تازد، سعدی و مولوی را از خود دور می کند، خود را بالاترین و کامل ترین ملل می داند (گنجشک هم شوهرش را قوی ترین حیوانات می پندارد) ولی در عین حال به ملت دیگر هم که در همین اشتباه غوطه ور است حق می دهد.

اکنون برویم به بخش آخر عبارت مجله ی دنیا که نوشتیم ما در عین خال از اصول فرنگی مآبی و عربی مآبی پرهیز خواهیم کرد. منظور چیست؟

اگر ما به ماندن کلمه های عربی ساده ی معمولی در فارسی کنونی رای می دهیم، مرادمان این نیست که بگوییم در زبان فارسی به روی کلمه های عربی و فرنگی باز است و هر فکلی که یک کتاب لکتور تمام کرد یا هر بچه آخوند که دو روز یک کتاب از معقول یا منقول زیر بغل گرفت، حق دارد هر لغت غیر ضروری یا ناهنجار عربی و فرنگی را به کار برد. هر کلمه های عربی یا فرنگی که فارسی شناخته می شود، معین می گردد و تابع کامل دستور زبان فارسی می گردد. یعنی کاربرد کلمه های خارجی (چه عربی و چه اروپایی) به جز آن چه که بدین ترتیب صورت گرفته است نادرست به شمار می رود.

خلاصه ی این گفتار را می توان در چند نکته ی زیر یان کرد:

۱- کلمه ها و اصطلاحات علمی اروپایی وارد زبان فارسی خواهد شد.

۲- کلمه های معمولی و آسان عربی در زبان فارسی بر جای خواهد ماند

۳- کلمه های ناهنجار عربی که کاربردی ندارد از زبان یک مشت کهنه پرست و همچنین کلمه های غیر ضروری فرنگی از زبان یک مشت فکلی از بین خواهد رفت.

۴- در صورت نیاز به ساختن کلمه های نو در زندگی روزانه، به جای کلمه های غلیظ، کلمه های ساده ی فارسی رایج خواهد شد.

و این نکته ها را ما پیشنهاد نمی کنیم، بلکه این همان مسیر خرکت خود زبان فارسی است و ما تنها باید بکوشیم که این تکامل ناگزیر دستخوش شووینیسم نشود.

در پایان این را نیز می افزاییم که چنین جنبشی برای فراگرفتن خط لاتین موجود است و نیرومندتر هم خواهد شد، زیرا اصلاخ خط نیز یک گام بزرگ در جهت آسان کردن آموزش و صرفه جویی در وقت است. به ویژه با تقلید خط لاتین، اشکال املای زبان فارسی نیز که از آثار زبان عربی است، از میان خواهد رفت.

 

از: انتشارات علمی، فلسفی، اجتماعی و هنری برای همه، تهران ۱۳۳۰

 

آسیب شناسی جنبش سره نویسی

 

شماره ی نوشته:   ٩ / ۳

 

بهرام روشن ضمیر

 

آسیب شناسی جنبش سره نویسی

 

یکی از جنبش های ایرانیان پس از انقلاب مشروطه جنبش سره یا پاک نویسی در زبان فارسی است. جنبشی که از همان آغاز همراهان و دشمنان بسیار جدی داشته است و امروز پس از یک سده، نه می توان گفت که این جنبش پیروز شده است و نه می توان دستاوردهای آن را نادیده گرفت. این که زبان در ایران در سده ی بیست و یکم از زبان آغاز سده ی بیستم فارسی تر است دستاورد همین جنبش است، درحالی که سره نویسان در میان نویسندگان (چه در آن زمان و چه امروز) اقلیتی کوچکند. برای آسیب شناسی این جنبش، به تر است اندکی با تاریخچه ی نثر فارسی دری آشنا شویم.

زبان "فارسی دری" وارونه ی دیدگاه سنتی، نه زبانی مربوط به پس از اسلام، بلکه یکی از زبان های دوران ساسانی است و خاستگاه آن را خراسان می دانند. پس از اشغال ایران به دست عرب ها، کم کم عربی جایگزین پهلوی گردید و پیوسته از شمار پهلوی نویسان کاسته شد، به شکلی که پس از دو سده، پهلوی نویسی منحصر به دانشمندان زرتشتی گشت که دفترهای دینی خود را به این زبان و دبیره می نوشتند. در این دوره، ایرانیان که دست به مقاومت پیروزمندانه ی فرهنگی در برابرعرب ها زده بودند، زبان های محلی خود را نگه داشته بودند. دانشمندان ایرانی، عربی را از خود عرب ها به تر می دانستند و دفترهای پهلوی و سوریانی و ... را به عربی ترجمه می کردند، ولی عوام هرگز عرب زبان نشده بودند و بر پایه ی گزارش های تاریخی، مسلمانان ایرانی حتا نماز خود را نه به عربی، بلکه به زبان محلی خود (یک زبان ایرانی) می خواندند. به این دلیل که نخستین دولت ایرانی و ایران دوست، سیستانی ها (یعقوب لیث صفاری) و خراسانی ها (سامانیان) بود، زبان محلی این سرزمین (زبان دری) با پشتیبانی این دو دولت حالت دانشیک (علمی) و دیوانی به خود گرفت و در نثر و نظم (به ویژه نظم) در زمانی کوتاه به چنان شکوهی رسید که همه ی ایرانیان آن را به عنوان زبان ملی ایران برای نظم و نثر پذیرفتند و نام "فارسی" را بر آن نهادند (همچنانکه در دوران ساسانی نیز به زبان پهلوی، "پارسیک " می گفتند. درحالی که خاستگاه پهلوی نیز مانند دری نه از پارس که از شرق ایران بوده است). بدین ترتیب ادب فارسی (دری) از سده ی نهم میلادی آغاز شده است و امروز زبان ما با تاریخ ادبیاتی ١٢٠٠ ساله یکی از کهن ترین زبان های هنوز زنده ی جهان به شمار می آید.

 نثر فارسی در دوران سامانی با "ترجمه تفسیر تبری" از قرآن و "تاریخ بلعمی" خیلی زود قدرت نمایی کرد و پس از آن حتا به رقابت با نثر عربی که پشتیبانی دولت ها را داشت و محبوب همه مسلمانان از هند تا مراکش بود، پرداخت. 

نثر فارسی که در سده ی ١٠ و ١١ میلادی با تاریخ بلعمی و تاریخ بیهقی و سپس "قابوس نامه" ی عنصر المعالی کیکاووس و "سفرنامه" ی ناصر خسرو و امام محمد غزالی ... به اوج استواری خویش رسیده بود، ناگهان به بلایی به نام "نثر متکلف و مصنوع" دچار شد. "عربی دانی" امتیازی ویژه شد که نویسندگان به آن فخر می فروختند. دشواری و پیچیدگی نثر هرچه بیش تر و واژگان عربی آن افزون تر، سواد نویسنده را بیش تر می دانستند! بدین ترتیب از سده ی ١٢ میلادی (٦هجری) شاهد نثری هستیم که اگر چه نامش فارسی بود ولی بیش از نیمی از واژگان و اصطلاحات آن عربی و باقی هم کمی ترکی – مغولی و اندکی فارسی بود. آثار عطار و به ویژه سعدی اوج این دوران است. با این حال این آثار هرچه بودند زیبا بودند و استوار و به گفته ی کارشناسان فن درباره ی نثر سعدی، "سهل و ممتنع" . هیچ کس نیست که گلستان سعدی را زیبا نداند. و در زمینه ی شعر، ملی گراترین ایرانیان امروز نیز عاشق حافظ هستند که می دانیم واژگان عربی در شعرش نسبت به پیشینیانش بیش تر است. ولی با گذشت زمان عنصر زیبایی نیز کنار رفت و زبان فارسی چنان آشفته و مغشوش گردید که در دوران مشروطه و با بیداری روشنفکران جامعه، جنبش "پارسی سره" برای مقابله با آن وضعیت فجیع ایجاد شد. نویسندگان فارسی از صفوی تا پهلوی خود نمی دانستند که چه می کنند. ولی پژوهشگران پسین تر با اندکی اندیشه در دفترها و نامه های فارسی به ریشه ی این مشکل پی بردند. فرهنگستان یکم (در دوره ی رضا شاه) نه ادامه جنبش پارسی سره، بلکه تاثیر پذیرفته از آن بود و با مقاومت هایی از سوی ادیبان سنتی ایران و همچنین متجددان روشنفکر رو یه رو شد. ولی گذشت زمان، درستی مسیر این جریان را اثبات کرد.

اعضای فرهنگستان یکم ستارگان ادب و فرهنگ ایران معاصر و برخی از نویسندگان بزرگ جهان بودند که جا دارد به نام برخی از آنان اشاره شود: ملک‌الشعرای بهار، علی‌اکبر دهخدا، محمدعلی فروغی، ابوالحسن فروغی، سعید نفیسی، سید نصرالله تقوی، رضازاده شفق، بدیع‌الزمان فروزانفر، علی‌اصغر حکمت، عبدالعظیم‌خان قریب، حسین گل‌گلاب، رشید یاسمی، ادیب‌السلطنه سمیعی، صدیق اعلم، قاسم غنی، ابراهیم پورداود، عباس اقبال آشتیانی، محمد قزوینی، محمد تدین، مسعود کیهان، جلال همایی، غلام‌علی رعدی آذرخشی، احمد بهمنیار، حسنعلی مستشار، سرهنگ مقتدر، علی‌اکبر سیاسی، پروفسور محمود حسابی، محمدعلی جمالزاده، فخر ادهم، پروفسور آرتور کریستن‌سن (دانمارک)، پروفسور هانری ماسه (فرانسه)، یان ریپکا (چکسلواکی)، منصور بیک فهمی (مصر)، آرتور پوپ (آمریکا)، اقبال لاهوری (پاکستان)، ربتس وپولووسکی (روسیه)، ر. نیکلسون (انگلیس)، هادی حسن، محمد رفعت پاشا و محمد حسنین هیکل (مصر).

جریان ادبی دوره ی پهلوی، زبان فارسی را خانه تکانی کرد و پس از آن دیگر هیچ خردمند فارسی دوستی نبود که فارسی پیش از آن را ادامه دهد. نثر دوره ی قاجار به ویژه آثار دینی آن دوره نشان می دهد که نزدیک به ٩٠ درسد واژگان دفترهایی که از آن زمان به دست ما رسیده است فارسی نیست و آن ١٠درسد دیگر نیز چیزی نیست جز حرف های ربط (از، که، را، تا، برای، چون، در) یا ضمیرها (من، تو، او، ما، شما، ایشان) یا فعل های اصلی (است، بود، شد، گشت، گردید) یا قیدها و عددها و کاری که در دوران پهلوی به شکل رسمی انجام شد پس از انقلاب بهمن توسط فرهنگستان امروز به صورتی ناقص انجام می گیرد. یعنی واژگانی که از غرب می آیند را به فارسی برمی گرداند (که کاری سودمند است) ولی به واژگان عربی پیشین دست نمی زند. نتیجه ی این رفتار این می شود که ، هر استاد و دست به قلمی، (چون جامعه خواهان آن است) خود تصمیم می گیرد که فلان واژه ی فارسی یا تازه ساخته را به جای یک واژه ی عربی به کار بگیرد که این همان آشفتگی در زبان است زیرا این کار صورت رسمی ندارد. از سوی دیگر، هنوز کسانی آثاری ارایه می کنند که در آن ها به جایگزین های جا افتاده ی چند دهه گذشته بی اعتنا بوده و همان واژگان عربی کهنه را به نام واژه های اصیل!! به خورد جامعه می دهند. نگاهی به کتاب های حقوقی و کتاب های قانونروشن می سازد که هیچ کوششی برای اصلاح زبانی قوانین نمی شود و قوانینی که امروز ساخته می شود نیز به این دلیل که باید مکمل قوانین پیشین باشد، همچنان به زبانی جدا از زبانی که مردم بدان سخن گفته و می نویسند نوشته می شود. برای نمونه نگاهی به بخش جرم های سیاسی کنید: "اقدام علیه امنیت ملی از طریق اضرار به غیر"، "نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی"، "افترا"، "سب نبی" و ... .

بنابراین اگر از سره نویسی انتقاد می کنیم، حتمن باید از نوشتن فارسی سنتی نیز انتقاد کرده و به همگان تذکر داد که دستاوردهای سال های گذشته را هدر ندهند و وارونه ی جریان آب شنا نکنند. گاه می بینم که برخی با اشاره به میراث مکتوب ما، سخن از تغییر ندادن زبان می گویند و نمونه می آورند که انگلیسی زبانان امروز چیز زیادی از گنجینه ی ادبی شکسپیر نمی فهمند و ما نباید کاری کنیم تا زبانمان از زبان میراث فرهنگی مان دور بیافتد. این استدلال همه جا درست نیست. چرا که بخشی از میراث ما به زبان عربی است. ولی این اصلن دلیل نمی شود که ما امروز عربی سخن بگوییم تا بچه های ما "آثار الباقیه" و "التفهیم" بیرونی و یا تاریخ های عربی را بفهمند!  "فارسی سنتی" نیز گوهری گران بها در خود دارد. ولی این دلیل خوبی نیست که ما تا ابد به فارسی سنتی با ۵٠ تا  ٩٠ درسد واژگان عربی سخن بگوییم. جهانیان ما را مسخره خواهند کرد.

از سوی دیگر  "پارسی سره" نیز به چند دلیل نمی تواند و نباید در دستور کار قرار گیرد. زبان پارسی سره آن قدر از زبان فارسی سنتی دور است که اگر خودمان را گول نزنیم باید بگوییم که دو زبان جدا هستند. یعنی اگر در فارسی سنتی واژگان غیر ایرانی را کنار گذاشته و پارسی سره را که پاک شده از واژگان غیرایرانی است جایگزین آن ها کنیم. بدین ترتیب نه تنها ادبیات کلاسیک بلکه بسیاری از آثار معاصر (برای نمونه آثار دکتر زرین کوب یا ...) را نیز باید ترجمه کنیم!

در زبان فارسی واژگان فراوانی که اصل فارسی دارد معرب شده و مطابق دستور زبان عربی صرف می شود. دوستی به جای "زمان" می گفت "گاه" که نادرست نیست ولی هنگام سخن گفتن نامانوس و گاه خنده دار می شد. وی می گفت : "شما فردا گاه دارید"؟! یا "من گاه می ذارم با شما سخن بگم"! و خنده ی من بر او تاثیری نداشت، چون سره گویی را وظیفه ی خود می دانست. تا این که به او نشان دادم که "زمان" فارسی است و وجود واژه هایی چون  "ازمنه" و "مزمن" دلیل بر عربی بودن ریشه ی آن ها نیست.

مشکل دیگر این که ما برای برخی واژگان که در عربی بودنشان گمانی نیست، یا برابر فارسی نداریم و یا اگر داریم، برابری جا افتاده نیست. برای نمونه "دلیل" عربی است. برابر آن در فارسی چیست؟ هفته نامه ی امرداد "شوند" را به جای آن به  کار می برد، ولی من ندیدم که هیچ استاد صاحب قلمی آن را بپذیرد و تا آن جا که می دانم در نثر فارسی "شوند" پیشینه ندارد. اگر بگویید "دانشگاه"، "بیمارستان"، "ایستگاه"، "خودرو"، "بزرگراه"، "همایش"، "ترابری"، "پاسبان"، "هواپیما"، "فرودگاه" و ده ها واژه ی دیگر نیز که امروز خیلی خوب جا افتاده است در ادب فارسی پیشینه ندارد. پاسخ آن این است که این ها را همان فرهنگستان به شکل رسمی اعلام کرده است. ولی امروز برابرگزینی برای واژگان عربی را فرهنگستان انجام نمی دهد که کار خود را محدود به برابرگزینی واژگان غربی کرده است. از این رو اگر هر کسی به صورت غیر رسمی و شخصی بخواهد سره بنویسد، یعنی به هر شکلی که شده برای واژگان غیرایرانی برابری ایرانی بیابد یا بسازد، چون به یکپارچگی نظری و توافق همگانی نمی رسد، زبان را آشفته می کند.

و دشمنان زبان ایران در تبلیغات خود علیه زبان فارسی می گویند که این زبان اصلن زبان نیست، لهجه است! و چنین ادعا می کنند که اگر واژگان عربی را از این زبان بگیریم، این زبان بسیار فقیر و بی چیز شده و نمی توان منظور را با آن رساند!. درحالی که چنین نیست. نگاهی به فرهنگ های لغت نشان می دهد که در فارسی چند معادل برای یک منظور می تواند به کار رود و به کار رفته است که در بیش تر موارد دست کم یکی ایرانی است. به گمان من این اصلن بحثی ملی نیست که در میان چند واژه ی برابر، واژه ی فارسی را بر عربی، غربی و غیره برتری دهیم و آن را برگزینیم. و باید تکلیف خود را روشن کنیم که می خواهیم به فارسی بنویسیم یا به زبانی دیگر؟ اگر به فارسی می نویسیم، این طبیعی، منطقی و معقول است که واژه ی فارسی را بر برابر بیگانه ی آن برتری داده و آن را برگزینیم.

حال که نه پارسی سره می تواند آرمان باشد و نه فارسی سنتی، چه می توان کرد؟

به گمان من اگر چیزی میان "پارسی سره" و "فارسی سنتی" را برگزینیم، آن گاه نه تنها قادر به درک آثار ادب گران مایه ی کلاسیک خود از سعدی به بعد خواهیم بود، بلکه زبانی خواهیم داشت بسیار نزدیک به ادب فارسی پیش از سعدی. در نظم بسیار نزدیک به فردوسی و در نثر نزدیک به آثار پیش از سعدی. یعنی تاریخ بلعمی یا بیهقی یا سفرنامه ی ناصر خسرو و ... را بخوانیم و سپس آن ها را با کلیله و دمنه، مرزبان نامه و ... بسنجیم تا خود داوری کنیم که زبان کدام گروه به تر است.

اکنون برای درک به تر، نگاهی به بخشی از تاریخ بلعمی که مربوط به نثر فارسی نخستین است، می اندازیم و یادآوری می کنیم که نویسنده ی تاریخ بلعمی هیچ کوششی در عربی زدایی نداشته است. تازه به دلیل این که این نوشتار ترجمه ای از یک نوشتار عربی است، مترجم بسیاری از اصطلاحات عربی را نگاه داشته است. با این حال ببینید که درسد واژگان عربی آن تا چه اندازه کم است :

«پس چون وقت مرگ سلیمان بیامد، بیت المقّدس شد بدان مزكت، و دو ماه آنجا بود. نان آنجا خوردی و نماز آنجا كردی و اندر نماز كردن به یك ركعت روزی و شبی ببردی. و آن وقت كه نماز كردی، هیچ كس به نزدیكش نیارستی شدن: نه آدمی و نه دیو و نه پری. و اندر آن وقت كه نماز كردی، اگر دیو آنجا شدی، از آسمان آتشی آمدی و دیو را بسوختی و به محرابِ سلیمان اندر هر روز درختی برستی كه سلیمان هرگز ندیده بودی، ‌و سلیمان نماز می‌كردی، و درخت با او به سخن آمدی. سلیمان او را گفتی: « تو را چه خوانند و چه كار را شایی؟» درخت بگفتی سلیمان آن را بركندی و بگفتی تا جای دیگر بنشاندندی و بفرمودی تا به كتب اندر نوشتندی كه این فلان كار را شاید. پس روزی سلیمان درختی دید نورُسته، پرسید كه:«تو را چه خوانند؟» گفت: «خروب خوانند.» گفت كه: «تو چه كار را شایی؟» گفت: «من خرابی بیت المقّدس را رُسته‌ ام، یعنی كه تو از من عصایی كن و بر او تكیه كن.» سلیمان بدانست كه او مرگ را نزدیك آمد. آن درخت ببرید و از وی عصایی كرد، و چون نماز كردی، بر آن عصا تكیه كردی تا بتوانستی ایستادن. و سلیمان دانست كه مزكتِ بیت‌ المقّدس را عمارت بسیار مانده است كه چون او بمیرد،‌ دیوان كار نكنند و سلیمان را دل بدین مشغول شد. پس گقت: «یارب، مرگ من از دیوان و پریان پنهان كن تا این مزكت تمام كنند. خدای، عزّوجلّ، دعای او را اجابت كرد و هنوز كارِ یكساله بمانده بود. چون عمر سلیمان تمام شد، ایستاده بود و نماز همی كرد، خویشتن از برِ‌ آن چوب افكنده، چنان كه پیش از آن بودی، و بمرد. و همچنان ایشان ندانستندی كه سلیمان مرده است. دیوان شب و روز كار همی كردند و ستون‌ های سنگین همی بریدند و همی آوردندی تا مزكت را بنا تمام شد و خدای، عزّوجلّ، چمنده را بفرستاد تا عصای سلیمان را بخورد، و چون سیصد و شصت روز بگذشت، آن عصا خورده آمد و بنای مزكت تمام كرده بودند دیوان. سلیمان، علیه السّلام، بیفتاد.»

و با جایگزین کردن "زمان" به جای "وقت"، "ساختمان" به جای "عمارت"، "پذیرش" به جای "اجابت"، "به پایان رسید" به جای "تمام شد" همین درسد تک رقمی واژگان عربی نیز باز هم کم تر می شود.

بخشی کوتاه از تاریخ بیهقی :

«و خواجه بزرگ روی به حسنک کرد و گفت خواجه چون می باشد و روزگار چه گونه می گذرد؟ گفت جای شکر است. خواجه گفت دل شکسته نباید داشت که چنین حال ها مردان را پیش آید. فرمان برداری باید نمود به هرچه خداوند فرماید که تا جان در تن است امید سد هزار راحت است و فرج است. بوسهل را طاقت پرسید گفت خداوند را که را کرد که با چنین سگ قرمطی که بر دار خواهند کرد، به فرمان امیر المومنین، چنین گفت؟ خواجه به خشم در بوسهل نگریست، حسنک گفت : سگ ندانم که بوده است، خاندان من و آنچه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت جهانیان دانند، جهان خورده و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است. اگر امروز اجل رسیده است کس باز نتواند داشت که بر دار کشند یا جز دار.»

بخشی از زندگی و مهاجرت آریایی ها از استاد فریدون جنیدی :

«در پیشگفتار این کتاب یادآور شدم که ایرانیان حتا پیش از اسلام نیز از بستگی نژادی خود با اروپاییان و هندیان و ایرانیان آسیای میانه آگاهی داشتند. و این جا باید اشاره ای در جهت تایید آن بکنم.

این بستگی نژادی همواره با نژاد فریدون نشان داده می شده و دورترین اشاره بدان (البته پس از ایرج و منوچهر) در زمانی است که ایرانیان برای نخستین بار پس از فریدون در برابر توران شکست خورده و مدت ها بدون پادشاه روزگار می گذرانده اند.»

آن زمان استاد جنیدی هنوز به جرگه ی سره نویسان نپیوسته بودند.

اکنون به ترین نمونه های نثر "فارسی سنتی" را از نظر می گذرانیم تا انصاف را رعایت کرده و به ترین نمونه از این گونه را به نمایش گذارده باشیم.

گلستان سعدی :

«مراد از نزول قرآن تحصیل سیرت خوب است نه ترتیل سورت مکتوب. عامی متعبد پیاده رفته است و عالم متهاون سوار خفته. عاصی که دست بردارد به از عابد که در سر دارد.»

واعظ کاشفی نویسنده عصر صفوی :

«یونانیان را رسم آن بوده که حاکم ایشان کسی باشد که علم و حکمت او از همه علما و فضلای زمان بیشتر بود یا کسی که منظور نظم و محکوم حکم مردی علیم و حکیم باشد تا از اثر صحبت او انوار فضیلت بر صفحات حال او لایح گردد که صحبت را اثر عظیم است... ملوک فارس را قاعده آن بود که هرگز صحبت ایشان از حکما و فضلا خالی نبودی و هیچ حکم بی مشورت نکردندی و از این جهت بنای سلطنت بر عدالت و راستی نهاده اند و مملکت ایشان چهار هزار سال و کسری در کشید.»

پله پله تا ملاقات با خدا اثر دکتر زرین کوب :

«در نزد مولانا قصه به هیچ وجه ناظر بر دفع ملال مستمع نیست، ناظر بر رفع اشکال اوست. حتا هزل او هم برای مجرد تفریح خاطر مخاطب نیست. ورای ظاهر رکیک آن، تعلیمی هست که گوینده صورت هزل را نقاب آن می سازد و مخاطب را با کمال حیرت از ورای یک قصه آمیخته به هزل و طنز با یک حقیقت عمیق و عبرت انگیز مواجه می سازد.»

بخشی از یکی از مباحثات قلمی دکتر سروش فیلسوف ایرانی:

«متکلمان شیعی نیک می‌دانسته‌اند که راز آن را تنها با توسّل به الفاظی مبهم چون وراثت و "پاسداری از علم پیامبر" و شارح بودن امامان و... نمی‌توان گشود و عادات فکری و ظنون متراکم و تعلّقات ایمانی غیر مدلّل و مأثورات فربه و نامنقّح را به حّل آن نمی‌توان گماشت.

رضی خوانساری در کتاب "مائده سماویه" که کتابی فقهی است، پس از ذکر احکامی چند (چون حکم خوردن تربت حسین (ع) که نشانی از آنها در زمان پیامبر نبوده و بر زبان رسول خاتم جاری نشده) به طرح این پرسش می‌پردازد که "تا این جهان به نور وجود حضرت خیرالبشر منور بود، این احکام ظاهر نبود و از آن سرور به مردم نرسیده بود و بعد از رحلت نبی و انقطاع وحی الهی، حکم شرعی متجّدد نمی‌تواند شد، پس قرار این نوع احکام شرعیه به چه نحو می‌تواند شد و علم به آنها از چه راه حاصل می‌شود" و آنگاه در جواب این "اشکال" وجوهی را ذکر می‌کند چون وراثت و تأویل قرآن و علم به جامعه و مصحف فاطمه و نیز بودن "روحی" با ایشان که با پیامبر هم بود و همه چیز را به او تعلیم می‌کرد و نزول ملائکه در شب قدر و اوقات دیگر بر ایشان، و... و نهایتاً به این جا می‌رسد که همان اختیاری را که خداوند به پیامبر داده بود تا احکامی را جعل و وضع کند به امامان هم داده است تا آنها هم چنین کنند: "و مکرّر حدیث وارد شده که تفویضی که خدای عزوجل به رسول فرموده بود و اختیاری که به او داده بود، بعد از او به ائمّه فرمود و اختیار به ایشان داد و بنابراین ممکن است که بعضی از احکام که در زمان رسول‌الله معلوم نشده باشد، ائمّه خود قرار آنها را بدهند و خدای عزوجّل اجازة‌ آن بفرماید. والله‌ اعلم باحکامه". و البته همه این وجوه را مستند به روایاتی از کتب "کافی" و "محاسن" و غیره می‌کند.»

پرسش این جاست که چیزی میان پارسی سره و فارسی سنتی یعنی چه؟ یعنی آن که واژگان ایرانی یک نوشتار ۷٠ تا ٨٠ درسد کل واژگان نوشتار را تشکیل دهد و عدد آن بستگی به متن دارد. هرچه متن ساده تر باشد کار ما برای گزینش واژگان آسان تر و درسد واژگان ایرانی آن بالاتر خواهد بود و هرچه متن تخصصی تر باشد ما ناگزیریم که به اصطلاحات ویژه ی آن دانش که ممکن است ایرانی نباشد، تن در دهیم و درسد فارسی مورد نظر ما پایین می آید.

پیشنهادهای من برای این کار این است :

١-  اگر یک واژه ی بیگانه، برابری ندارد به آن تن دهیم.

٢-  اگر برابر ایرانی یک واژه بیگانه را می دانیم ولی آن واژه کم تر شناخته شده و همه معنای آن را نمی دانند و کاربردی ندارد. یا آن را به کار نبریم، چون خواننده آن را  نمی فهمد. یا اگر هم بفهمد شگفت زده شده و یا ممکن است به خنده بیافتد که این قطع ارتباط خواننده و نویسنده است و یا اگر آن ها را به کار می بریم، معنی آشنای آن ها را در میان دو کمانک بنویسیم و بگذاریم این واژگان (اگر رسا و زیبا است) به مرور جا بیافتد و هنگامی که یک برابر فارسی رفته رفته پذیرفته شد و  استادانی آن ها را به کار بردند و در سخنرانی ها گفته شد و روشن شد که همه معنای آن را می دانند، آن گاه آن را بدون معنی کردن به کار ببریم. مانند "درود بر شما" ، "بدرود" ، "سپاس گزار" و ... که تا چند سال پیش به کارگیری آن دشوار بود، ولی امروز در شبکه های فارسی زبان و حتا در صدا و سیما نیز به کار می رود.

۳-  هنگامی که می دانیم یک واژه ی بیگانه، برابری ایرانی دارد که سرشناس و کاربردی است، در برگزینی واژه ایرانی درنگ نکنیم. گمان نکنیم که به کارگیری واژگان عربی یا غربی نشانه ی سواد است !. به گفته ی دکتر پرویز خانلری درباره ی پرهیز از عربی نویسی: «آن زمان عربی در جهان سروری داشت و طبیعی بود فخرفروشی به آن. دست کم زبان دانش جهانی بود. زبان تمدن بود. اکنون چه؟" اکنون بهره گیری از واژه ی ایرانی نشانه ی سواد است. چراکه روشن می کند که نویسنده هنگام نوشتن، می اندیشد و به منابع می نگرد».

اکنون همین متن بالا (شماره ی ۳) را به فارسی سنتی می نویسیم :

وقتی که می دانیم یک کلمه خارجی، معادلی ایرانی دارد که مشهور و قابل استفاده است ، در انتخاب آن تامل نکنیم. تصور نکنیم که استفاده از کلمات عربی یا غربی نشانه سواد است! به قول دکتر پرویز خانلری: "یک وقتی عربی در دنیا تسلط داشت. و طبیعی بود تفاخر به آن. حداقل زبان علمی عالم بود. زبان تمدن بود. حالا چه؟" حالا استفاده از کلمه ایرانی علامت سواد است. چرا که ثابت می کند که مولف به وقت تالیف تفکر می کند و به منابع رجوع می کند.

در متنی که آن را به فارسی سنتی نوشتیم، نزدیک به نیمی از واژگان عربی است. تازه واژگان فارسی هم چیزی نیست جز فعل ها (می دانیم، است، داشت، بود، می کند) و حرف های ربط و ... . درحالی که در متنی که نخست آمد، دیدید که واژگان عربی کم تر از ١٠ درسد بود و این رقم، درست برابر شمار واژگان عربی در شاهنامه ی فردوسی و در تاریخ بلعمی یا ... است. و آسانی کار در این جاست که ما بدون به کارگیری واژه ای مهجور و ناشناخته که ممکن است خواننده ای کم دانش آن را درک نکند، به این درسد خوب رسیدیم. و البته می توانستیم به روش سره نویسی به جای "عربی" تازی، به جای "تمدن" شهریگری، به جای "فخرفروشی"، ارزش فروشی و به جای "منابع" بن مایه ها بنویسم. برابر ایرانی "طبیعی" و "حتا" را هم نمی دانم. پس می بایست جمله را به گونه ای تغییر می دادم تا نیازی به این ها نباشد. پس ببینید نویسنده با چه دشواری روبرو می شود و دلیل رو نیاوردن مردم به سره نویسی هم همین است. و تازه فرجام کار چه بود؟ خواننده ی عامی ممکن بود به معنای درست دست نیافته و پیوندی با نوشتار و نویسنده برقرار نکند که این هم نشانه سستی نوشتار است.

٤-  و واپسین نکته این که از واژگان ترکیبی (ایرانی – عربی) نهراسیم (مانند:فهمیدن). ولی جمع بستن واژگان فارسی به عربی بسیار نادرست است (اساتید، تواریخ، دفاتر، اکراد و...) و هنگامی که ناگزیریم واژه ای عربی را به کار بریم، آن را فارسی جمع ببندیم (طبیعت ها به جای طبایع، کتاب ها به جای کتب، صنعت ها به جای صنایع، ارتباط ها به جای ارتباطات، فن ها به جای فنون. لذت ها به جای لذایذ و ده ها مورد دیگر). همچنین قاعده های عربی چون تنوین را برای واژگان فارسی به کار نبریم (گاها، دوما، سوما) و آوای آن را نیز به خط فارسی بنویسیم (مثلن به جای مثلا). یعنی واژگان بیگانه ای را که هنوز ناگزیریم به کار بریم در زبان خود حل کنیم و بر گردنشان افسار دستور زبان خود را بیافکنیم و آن ها را به سمت و سویی که فارسی می پسندد بکشانیم. ولی به گردن واژگان خود افسار زبانی بیگانه ننهیم. واژگان دو بهری که یک بهر ایرانی و بهر دیگر عربی است نیز چنین است (فخرفروشی، داوطلب، مثبت اندیشی، نسبی گرایی، استعمارستیزی، غرب گرایی، بی طرفی، بی خاصیت، جن گیر، جنایت کار، جرم شناس و یا نام هایی چون سحرناز، فرحناز و ... یا فعل هایی چون فهمیدن و ...). یعنی چون ترکیب ساخته شده به کار ما می آید و ما آن را می فهمیم، و از آن سو، عرب ها آن را نفهمیده و نمی توانند به کار برند، پس این دستور زبان فارسی است که به گردن واژه یا ریشه ای عربی افسار نهاده است. نمی دانم چرا برخی از استادان، این گونه ترکیب ها را نفی می کنند. البته آن جایی که می توان بهر عربی را هم کنار گذاشته و برابری ایرانی به جایش نهاد، ایرادی ندارد. ولی تا چنین نیست،  ترکیب عربی – ایرانی به کار ما می آید و جانشین یک ترکیب کاملن عربی است. 

 

از: روزنامک

 

مقوله هایی از زبان شناسی در زبان فارسی

 

شماره ی نوشته: ٨ / ۳

 

دکتر محمد زضا باطنی

 

مقوله هایی از  زبان شناسی در زبان فارسی

 

* شما در نوشته هایتان، هرگاه که به مساله ی خط پرداخته اید، همواره به اصلاح نظر داشته اید نه به تغییر. چون تغییر را کاری پر دردسر ارزیابی کرده اید. حال که اصلاح یک امر شدنی است، از نظر شما مهم ترین نقص خط فارسی کدام است، ‌به زبان دیگر مهم ترین اصلاحی که باید یا می تواند در خط فارسی صورت گیرد کدام است؟

-  من قبلن فکر می کردم اصلاح خط فارسی ممکن است و کم ترین اصلاحی که پیشنهاد کرده بودم این بود که سه نشانه برای سه مصوت زیر و زبر و پیش، در زنجیره ی خط وارد شود. ولی حالا نظرم را تغییر داده ام. به دو علت: یکی این که اگر این سه نشانه در زنجیره ی خط وارد شوند، ریخت کلمات تغییر می کند ؛ دوم این که حرف های "د، ذ، ر، ز، ژ" هیچ حرف دیگری را به دنبال خود نمی پذیرند و در نتیجه چنان چه برای سه مصوت بالا نشانه هایی هم در زنجیر ی خط وارد شود این حرف ها استثنا خواهند بود. می توان گفت که خط فارسی معایب ذاتی دارد و به هیچ روی سامان پذیر نیست. در واقع یا باید خط را عوض کرد یا با همین خط ساخت تا این که زمان برای تغییر آن فرا برسد. ولی یک اصلاح را شاید بتوان در خط فارسی وارد کرد و آن وارد کردن ِ نشانه ای برای "اضافه" در زنجیر ی خط است. با این کار، مشکل نحوی زبان به اندازه ی زیادی حل خواهد شد.

* یعنی همان کسره ی اضافه؟

-  بله کسره ی اضافه. ولی نمی گوییم کسره. برای این که به محض این که بگوییم کسره ی اضافه، می گویند خب لازم نیست، در صورتی که لازم است این کسر ی اضافه در زنجیر ی خط فارسی وارد شود. بگذارید مثالی بزنم. به گمان من یکی از دلایل کند خوانی ما این است که خیلی وقت ها مجبوریم جمله را تا آخر بخوانیم تا بفهمیم که آیا باید با کسره می خواندیم یا بدون کسره. یعنی شما باید برگردید از اول بخوانید. در بعضی مواقع بودن یا نبودن کسره ی اضافه، هر دو، جمله را معنی دار می کند، ولی با اختلاف معنی خیلی زیاد. مثلن اگر بگوییم: « اغلب، مردم این طور فکر می کنند»، ترجمه ی انگلیسی "اغلب" در این جمله می شود often، اما اگر بگوییم: « اغلبِ مردم این طور فکر می کنند »، ترجمه ی انگلیسی "اغلب" در این جا می شود most، و این دو تا معنا یشان بسیار متفاوت است. این جا از نظر خواندن مشکلی پیش نمی آید اما یک مشکل معنایی اتفاق می افتد. یک جایی هست که می بینید اصلن این کسره را نباید می گذاشتید، و موقع خواندن مجبورید برگردید دوباره بخوانید. بنابراین با وارد کردن یک علامت این مشکل را می توانید حل کنید.

این قضیه از نظر من این قدر مهم است که با وجود این که من با فرهنگستان هیچ گونه همکاری ندارم پذیرفتم که در زمین ی خط با آن ها همکاری کنم. در فرهنگستان کمیسیون های کوچکی هست که می نشینند درباره ی به مسایل کوچک گفت و گو می کنند. پس از آن که موضوعی در این کمیسیون تصویب شد می رود به شورای عالی. در شورای عالی به جز کسانی که در کمیسیون شرکت دارند عده ای هم هستند که به کلی خالی از ذهن اند و از تمام بحث هایی که منجر به این تصمیم شده بی خبرند. یعنی این که هرچه شما در ده جلسه رشته اید یکباره با یک "نه"، پنبه می شود.

من پنج شش جلسه رفتم و کمیسیون را مجاب کردم که این کم خرج ترین و آسان ترین اصلاحی است که می شود در خط کرد. ولی این پیشنهاد که در کمیسیون خط پذیرفته شده بود، در شورای عالی فرهنگستان رد شد و "تو گفتی که بهرام هرگز نبود".

* آیا اصلاح یا تغییر خط کاری است که صرفن دولت می تواند انجام دهد؟

-  بله، کارهایی که در حوزه ی برنامه ریزی زبان باشد باید از سوی دولت انجام شود. یعنی کارهایی که بنیادی باشد دولت باید انجام دهد و مسیری را باید پیش بینی کند که بی آن که فشاری بر مردم وارد آورد، کار به تدریج عملی شود. مثلن در اسراییل، خط و زبان عبری مرده بود و می خواستند یک خط و زبان مرده را احیا کنند. مردمی هم که به اسراییل مهاجرت کرده بودند، از جاهای مختلف، از اروپا و آفریقا و جاهای دیگر آمده بودند. دولت گفت هر کس به هر زبانی که دوست دارد، صحبت کند ولی اگر سروکارش با ادارات دولتی افتاد، باید به زبان عبری بنویسد. به جای داغ و درفش، مکانیسمی پیش بینی کردند که کم کم بتوانند به هدف خود برسند.

این جور چیزها سیاست های نرمی می خواهد تا به تدریج بتوانید یک چیزی را جا بیندازید. اصولن برنامه ریزی زبان،‌ به هر گونه، باید از سوی دولت و تحت حمایت دولت باشد. الان هم می بینیم که واژه های تازه ای را که می سازند اگر تلویزیون مرتب به کار ببرد، جا می افتد. مثلن واژه س "سامانه" را ما خیلی وقت پیش برای چیز دیگری پیشنهاد کرده بودیم که کسی تحویل نگرفت ولی از وقتی که در برنامه ی هواشناسی تلویزیون، "سامانه" را به جای "سیستم" به کار می برند، جا افتاده است. حالا درست و غلط آن مهم نیست.

* آیا فرهنگستان واژه هایی را که مثلن مترجم ها می سازند رواج می دهد؟

- اگر بپسندند بله. اگر نپسندند خودشان یک چیزی درست می کنند. اگر تأیید شد، فهرستی از واژه های تازه فراهم می شود و به امضای رییس جمهور می رسد.

* ولی آیا این شیو ی درستی است برای واژه سازی؟ مگر در کشورهای انگلیسی زبان که این همه واژه ساخته می شود، فرهنگستانی به این معنا وجود دارد؟

-  نخیر. در واقع کار فرهنگستان در مورد لغت سازی هم به جایی نمی رسد، مگر آن هایی که واقعن زور پشت سرشان باشد. مثلن درفرهنگستان اول چون هم رضاشاه به این کار به طور جدی علاقه مند بود و هم خود فرهنگستان با استفاده از عناصر زنده ی زبان، راه و روش معقولی برای واژه سازی در پیش گرفته بود، خیلی از واژه ها جا افتاد. مثلن "شهربانی" که از شهر گرفته شده بود، خیلی معقول بود. تجربه نشان داده است که فارسی زبان، حاضر نیست عناصر مرده را بپذیرد ولی اگر عناصر زنده باشد و معقول هم باشد، با آن راه می آید. مثلا answering machine را در نظر بگیرید، وقتی این ترکیب آمد، تاجرها معطل نماندند تا فرهنگستان لغت بسازد، از همان اول گفتند "منشی تلفنی". بعد فرهنگستان آمد به جایش "پیام گیر" را گذاشت که جا افتاد و حالا همه می گویند پیام گیر. فرهنگستان دوم نوعی تعصب نسبت به سلطنت و ایران باستان و لغت های مهجور ِ آن زمان داشت. کارشان نبش قبر بود. مثلن برای transportation که "حمل و نقل" می گفتند و هنوز هم می گویند، گذاشتند "ترابری"؛ به این اعتبار که - trans یعنی "ترا" و portation – هم یعنی "بردن". پس transportation می شود "ترابری". اما این لغت از آن زمان تا کنون جا نیفتاده و رایج نشده است. اسم یک وزارتخانه را هم گذاشته اند " وزارت راه و ترابری". مردم "راه" را می گویند اما "ترابری" را نمی گویند. یا مثلن در مقابل "ضد حمله"، "پاتک" را ساخته اند، به این اعتبار که "پا" یعنی ضد، و "تک" یعنی حمله. در هشت سال جنگ هم شب و روز تلویزیون می گفت "پاتک" اما مردم همچنان می گفتند "ضد حمله".

یکی دیگر از لغت هایی که به همین گونه ساخته شد اما فرهنگستان سوم آن را جا انداخت، "رایانه" است. حالا دلیلش این است که در انگلیسی compute به معنی حساب کردن است و computing یعنی حسابگری، ولی چون این ها از لغت عربی گریزان بودند و نمی خواستند بگویند حسابگر، آمدند از روی الگوی فرانسه اش ساختند. در فرانسه به کامپیوتر می گویند ordinateur، یعنی چیزی که نظم می دهد. بعد آمدند گفتند که "رایانیدن" به همین معنی در فارسی میانه وجود داشته و کامپیوتر را بگوییم رایانه. اما رایانه جا نیفتاد تا اینکه فرهنگستان سوم روی آن صحه گذاشت و حالا رایانه و کامپیوتر مترادف هم به کار می رود.

این را هم بگویم که فرهنگستان سوم هم مثل فرهنگستان اول اگر لغتی بسازد از روی عناصر زنده می سازد. حتا در شیوه نامه شان نوشته اند که باید خوش آوا باشد، تنافر حروف نداشته باشد، و از این قبیل که برخی از آن ها خیلی معقول است. مثلن "یارانه" و "فناوری" خیلی خوب ساخته شده اند. ولی در مورد "بالگرد" تعصب وجود دارد.

* آیا به ترنیست اگر لغتی در یک ناحیه ی فارسی زبان ساخته شد، ما همان را بگیریم و با ساختن یک لغت دیگر آشوب بیش تری درست نکنیم؟

-  چرا. تاجیک ها به "هلی کوپتر"، "چرخ بال" می گویند و لزومی نداشت فرهنگستان "بالگرد" را بسازد.

* وجود واژه های بیگانه در یک زبان، تا چه حد در نا بسامان کردن آن زبان موثر است؟

-  بسیار بسیار کم و حتا هیچ. اگر این طور بود زبان انگلیسی که این همه واژ ی خارجی به خود جذب کرده باید تا کنون متلاشی شده باشد. من در یکی از مقاله هایم نوشته ام آن چه اساس یک زبان را تشکیل می دهد، دستور زبان و نظام صوتی آن است. مثلن شما نمی توانید به فرمان فرهنگستان یا هر مقام دیگری، تثنیه را از دستگاه شمار زبانی که مفرد و تثنیه و جمع دارد حذف کنید. این کار عملی نیست. یا بگویید همان جوری که عرب ها بین "س" و "ص" و "ث" در تلفظ تفاوت می گذارند شما هم بگذارید. این کار عملی نیست. در حالی که واژه ها مثل مسافری هستند که یک شب در شهری درنگ می کنند و صبح بعد می زنند به چاک. یعنی واژه ها اساس زبان نیستند. چه بسا واژه ها که آمده و رفته اند. اساس زبان، دستور آن است و نظام آوایی آن. سال ها طول می کشد که مصوتی از زبان بیرون برود و مثلن تلفظ شیر( محصول لبنی) و شیر (حیوان) یکی شود. شیر خوردنی و شیر بیابان در تلفظ با هم فرق داشته است چنان که هنوز هم در کردی و برخی گویش های دیگر فرق دارد. اما این مصوت از فارسی بیرون رفته است و البته چند سده طول کشیده تا بیرون برود. این جور تغییرات وقتی بخواهد در زبان پیش بیاید برای چندین دهه دو تلفظ به صورت رقیب به کار می روند، بعد یکی، دیگری را از میدان به در می کند. یعنی این جوری نیست که تغییرات آوایی را بتوانید در مدت کوتاهی انجام بدهید.

ولی واژه ها وقتی مصداق شان از بین رفت، خودشان هم آهسته آهسته از میان می روند. مثلن واژه هایی مانند آرخالق و ملکی دیگر کم و بیش از میان رفته است. چون مصداق هایشان دیگر وجود ندارند. ولی وقتی پدیده ای وارد می شود لغت آن، چه درست و چه غلط فوری ساخته می شود و تا زمانی که آن پدیده هست آن لغت به کار برده می شود. وقتی آن پدیده از بین رفت لغت آن هم کم کم از بین می رود. گاهی لغتی می ماند، اما محتوای آن عوض می شود. مثلن "شبستان" که در قدیم به معنی حرم سرا بوده، امروز به بخشی از مسجد گفته می شود. یعنی واژه مانده اما معنی آن تغییر کرده است.

* شما در یکی ازمقالاتتان با عنوان کلمات تیره و شفاف نوشته اید که با این که امکان واژه سازی در زبان فارسی وجود دارد متاسفانه مقاومت روانی در برابر واژه سازی بسیار نیرومند و بازدارنده است. این چه جور مقاومتی است؟

-  این یک خُلق فرهنگی است. مثلن در آلمانی، راحت لغت می سازند و مردم هم راحت می پذیرند. زبان انگلیسی اصلن هراسی ندارد از این که لغتی در آن وارد شود. اکنون بسیاری از مفاهیم فقهی ما در فرهنگ های انگلیسی هست. مثلا "فتوا"؛ تعریف آن را هم از خود ما می گیرند و هراسی هم ندارند ولی ما هراس داریم. یعنی لغت جدید را راحت نمی پذیریم. در برابر لغات جدید همواره نوعی مقاومت وجود دارد. می گوییم: «این دیگرچه چیزی است که ساخته اند!».

خود لغت که تازه ساخته می شود فقط صوت است و وقتی به کار می رود مثل بهمنی که از کوه سرازیر می شود، دور خودش مدام بار معنایی جمع می کند. این خلق و خوی فرهنگی ماست که در برابر لغات جدید همواره مقاومت می کنیم. تجربه من این جور نشان می دهد. البته خود مردم هم لغت زیاد می سازند ولی بین نویسندگان ما مقاومت کم نیست. یعنی چیزهایی را که مردم می سازند به زور وارد مباحث ادبی می کنیم. مثلن مردم می گویند ماسیدن، سُکیدن، چربیدن، شوتیدن ولی هنگام نوشتن نمی نویسند شوتیدن. خوشبختانه اکنون یک عامل میانجی پیدا شده است و آن داستان نویسی است. داستان نویسان از زبان عامیانه بهره می گیرد و این تقریبن پلی شده است میان چیزهایی که مردم ساخته اند و زبان استاندارد. فرض کنید "الم شنگه" که در کتاب های لغت نبود. سپس در کتاب های داستان به کار رفت و حالا دیگر همه جا می تواند به کار برود. با وجود این واژه های ساخته شده ای هم هستند که خیلی خوب جا افتاده اند. مثلن "ماهواره" که نخست قمر مصنوعی می گفتند، سپس ماهواره ساخته شد. یا جشنواره که هر دوی این ها خیلی زود به زبان گفت و گو راه پیدا کرد، برای این که خیلی زود به فریادش رسیدند. اگر واژه ای مدتی بماند و رسوب بکند، دیگر مردم حاضر نیستند عوضش کنند. مثلا همین "پیام گیر" و "تلفن همراه" و این جور چیزها را خیلی زود به فریادش رسیدند.

* از سه دوره فرهنگستان کدام یک بیش تر واژه ساخته است؟

-  به نظر من فرهنگستان اول.

* چه وقت احساس می شود که باید برای واژه ی بیگانه ای، برابر فارسی ساخته شود؟

-  هیچ واژه ای آیینه ی تمام نمای چیزی که به آن دلالت می کند، نیست. کلمات مانند برچسب است. مثلن وقتی می گویید "اگزیستانسیالیسم"، این کلمه به شما نمی گوید این چه مکتبی است و چه می گوید. در برخی زمینه ها که برابر فارسی، چیزخوبی از آب در نمی آید به تر است آن را به همان صورت نگه داریم. فرض کنید "پلیمر" از کلماتی است که نباید ترجمه شود. ولی یک آقای با ذوقی آمده درست کرده "بَسپار". بس به معنای بسیار و پار هم یعنی تکه. پلیمر هم یعنی همین، یعنی ملکولی که تکه های بسیار دارد. یکی از کارهایی که سازمان های فرهنگ نویسی می کنند این است که کارهای ترجمه شده را در مقابل خود می گذارند تا ببینند آن ها چه کار کرده اند و خیلی از فرهنگ ها به همین ترتیب گرد آمده است. اما در ایران به کار مترجمان به انداز ی کافی اعتنا نمی شود. این که در نخست یک مترجم حرفه ای احساس کند که این کلمه باید خودش بماند یا آن که باید ترجمه شود، مسأله ای است که به شم زبانی او مربوط می شود. چه بسا درست به هدف می زند. در هر حال این کار قاعد ی بی برو برگردی ندارد که بگوییم کلمه ای ترجمه باید بشود یا نشود. اگر بخواهم مثالی بزنم کارهای آقای آشوری است. مثلا sex distribution یعنی توزیع جنسیت. آقای آشوری آمده گفته سکس را به فارسی نمی شود ترجمه کرد، بنابراین ترکیب این دو واژه را در ویراست اول ترجمه کرده است به "پخشار سکسانه". خب،‌ این خیلی بد است. در زبان از هر طرف که به جانب افراط بروید کار خراب می شود. در حد تعادل همه چیزش خوب است. عربی گرایی بیش از اندازه، فارسی گرایی بیش از اندازه، فرنگی گرایی بیش از اندازه، هیچ کدام خوب نیست.

* سرعت تغییر زبان نشانه ی چیست؟ آیا نشانه ی پیشرفت است؟

-  سرعت تغییر زبان نشانه ی تحولات اقتصادی و  اجتماعی است. یعنی هر قدر که در جامعه تحولات بیش تر باشد، زبان بیش تر تغییر می کند. اگر ما هنوز شاهنامه را می فهمیم معنی اش این است که در ظرف هزار سال، تحولات اقتصادی و اجتماعی در ایران به نسبت خیلی کم بوده است. اگر ما خیش، یا گاو آهن را می فهمیم برای این است که در دهات ما هنوز همان جوری کار می کنند که هزار سال پیش. ولی در زبان انگلیسی با این که از زمان شکسپیر حدود چهارصد سال بیش تر نمی گذرد باید نوشته های او را برای دانش جوی انگلیسی توضیح بدهید و تفسیر کنید. این هیچ افتخاری نیست که بگوییم ما زبان اجدادمان را می فهمیم چون معنی اش این است که هنوز مثل اجدادمان زندگی می کنیم. البته من خیال می کنم آن ها که می گویند فردوسی را می فهمند، این را  ادعا می کنند و در خواندن و فهمیدن آن در می مانند، ولی به هر حال افتخاری نیست. صحبت خوبی و بدی نیست، موضوع تشریح یک وضعیت است. تحولات زبان با تحولات اقتصادی و  اجتماعی سخت در ارتباط است.

* در گفتگو با روزنامه ی شهروند کانادا گفته اید که نثر فارسی برخلاف تصور برخی ها در برآیندی کلی رو به بهبود است. می خواهیم بدانیم بهبود نثر یعنی چه و نشانه های آن کدام است؟

-  من با این که خیلی قاطع صحبت نمی کنم، ولی این حرف را در مقابل کسانی مطرح کرده ام که می گویند فارسی خراب شده است. امروز در بسیاری نوشته ها ساختار نحوی زبان رعایت می شود. ترکیبات عربی خیلی کم تر شده است. جملات کوتاه تر شده است. فارسی گرایی، بی آن که تحمیلی باشد زیادتر شده است. تصنع وجود ندارد و نثر امروز حالتی روان به خود گرفته است. مثلن در زبان فارسی، فعل در آخر جمله می آید و با فعل است که معلوم می شود فاعل چه کار کرده است. وقتی که طول جمله زیاد باشد خواننده یا شنونده باید همه ی مطلب را در ذهن نگه دارد تا به فعل برسد. بنابراین اگر طول جمله زیاد باشد پردازش آن برای شنونده مشکل می شود و هر قدر که جمله ها کوتاه تر باشند و روان تر، راحت تر پردازش می شوند. در فارسی امروز گرایش به این است که جمله ها کوتاه و روان باشند. به هر حال پنج شش عامل هست که در بهبود نثر موثر واقع شده است.

* آیا ترجمه در این میان تأثیر گذار بوده است؟

- البته. ترجمه و به ویژه ترجمه های خوب، در بهبود نثر فارسی موثر بوده است.

* آیا می شود گفت کامل ترین زبان جهان کدام است؟

-  هیچ زبانی برای بیان پدیده ها و مقاصدی که در فرهنگ آن زبان وجود دارد ناکارآمد نیست، و تنها زمانی در می ماند که مفاهیمی از خارج وارد آن شود. انگلیسی و آلمانی و دیگر زبان های غربی که سال هاست تکنولوژی و فلسفه در آنها رشد کرده، هیچ کدام ناکارآمد نیستند ولی اگر هم ی آن ها را یکباره بخواهید وارد فارسی یا اردو کنید، شدنی نیست و زبان درمی ماند.

مثلن زبان فارسی برای بیان مفاهیم عرفانی هیچ ناتوان نیست. برای این که عرفان در این جامعه رشد کرده است ولی همین ها را اگر بخواهید به زبان های اروپایی برگردانید با اشکال رو به رو می شوید.

* شما در بیش تر مقالاتتان هرگاه به مشکلات اشاره کرده اید راه حل هایی هم ارایه داده اید. آیا تا به حال پیشنهادهای شما به گوش گرفته شده است؟

- خوشبختانه در بخش تدوین کتاب های درسی وزارت آموزش و پرورش چند نفری هستند که با زبان شناسی آشنا هستند. یعنی یا دکترای زبان شناسی گرفته اند، یا این که برخی واحدهای زبان شناسی را گذرانده اند و یا این که به علت علاقه ی شخصی با زبان شناسی خیلی آشنا هستند. این ها بسیاری از این پیشنهادها را به گوش گرفته اند.

من و چند نفر از همکارانم به این ها گفتیم زبان فارسی و ادبیات فارسی همان قدر از هم جدا هستند که تاریخ و جغرافی. همان طور که در قدیم اشتباه بوده که یک نفر را می گذاشتند هم تاریخ درس بدهد، هم جغرافی؛ حالا هم اگر زبان فارسی و ادبیات فارسی را به یک معلم بسپرید، اشتباه کرده اید. خوشبختانه این را به گوش گرفتند. الان کتاب های ادبیات فارسی و کتاب های زبان فارسی از هم جداست. ولی گیری که پیدا شده این است که بیش تر این دبیران خودشان با مفاهیم زبان شناسی آشنا نیستند. بنابراین کتاب های زبان فارسی را خودشان هم نمی فهمند. قدم مثبتی که برای حل این مشکل برداشته اند این است که هر سال برای چنین دبیرانی کلاس های تابستانه می گذارند. به این ترتیب ده پانزده سال که بگذرد مساله حل خواهد شد. البته هنوز هستند کسانی که گرایش دارند سر کلاس زبان فارسی، به جای این که درباره ی ساخت زبان فارسی حرف بزنند، شعر بخوانند.

* با این که به نظر می رسد سطح علمی دانشگاه ها پایین آمده، چرا زبان شناسی در این سال ها تا این حد گسترش پیدا کرده است؟

-  وقتی که شما تعهد را به جای تخصص بگذارید، همین پیش می آید که آمده است و چون گفته اند تعهد بر تخصص مقدم است، سطح علمی دانشگاه ها افت کرده است. هنوز هم می گویند که دانشگاه ها به انداز ی کافی استاد متعهد ندارند. یعنی می خواهند دانشگاه ها تبدیل به حوزه شود، حوزه ای که فیزیک و شیمی هم در آن تدریس شود. این چیزی است که در نظر دارند.

اما در مورد زبان شناسی باید بگویم که این رشته رشد کمی کرده است، نه کیفی. وقتی جمعیت ۳۵ میلیونی می شود ۷۰ میلیون، و بیش از چهل سال هم هست که زبان شناسی در این کشور پا گرفته ، با این مدرک گرایی که در بین ما وجود دارد، معلوم است که تعداد دانش جویان زبان شناسی زیاد هم می شود. برایتان نمونه بیاورم. چند سال پیش از انقلاب، کاری که من در رشته ی زبان شناسی می کردم این بود: منشی بخش زبان شناسی دانشگاه برکلی که من به آن جا رفته بودم، خیلی آدم خوبی بود و تا آن جا که امکانات به او اجازه می داد به دیگران کمک می کرد. وقتی من داشتم بر می گشتم به من گفت اگر این جا کاری داشته باشید من برای شما انجام می دهم. من خیلی استقبال کردم و پس از بازگشت به ایران، هر چند وقت یک بار از تهران به او نامه می نوشتم که کاتالوگ سال آینده شان را برای من بفرستد. آن خانم هم هر بار یک کاتالوگ برای ما می فرستاد. نگاه می کردیم ببینیم کدام درس ها را می توانیم دایر کنیم و یا از کتاب های درسی که در برنامه گذاشته اند، از کدام شان می توانیم استفاده کنیم. این جا هم یک کتاب فروشی بود که از خارج کتاب وارد می کرد. به او می سپردیم که مثلن سی تا از این کتاب و چهل تا از آن کتاب برای ما بیاورد. کتاب ها اواسط تابستان می رسید، و سال تحصیلی که شروع می شد، کتاب ها حاضر بود. آن ها را می گذاشتیم پیش مستخدم بخش زبان شناسی، هر دانش جویی که می رفت با پرداخت سی چهل تومان کتابش را دریافت می کرد. نتیجه این می شد که ما همان درسی را که در دانشگاه برکلی داده می شد در حد توانمان این جا هم درس می دادیم. این سبب شد که دانش جویانی که از این جا به خارج می رفتند با کتاب ها و درس های آن جا آشنا باشند.

آقای دکتر دبیر مقدم که رییس گروه زبان شناسی دانشگاه علامه است وقتی وارد آمریکا شده بود به من نوشت که من از نظر مفاهیم زبان شناسی هیچ از بچه های آمریکایی عقب نیستم، منتها زبانم هنوز در آن حد نیست که به سرعت آن ها بتوانم یادداشت بردارم، یا به سرعت آن ها بخوانم، و گرنه همان کتاب ها را که در دانشگاه تهران می خواندیم این جا هم درس داده می شود. یا خانم دکتر سیمین کریمی که اکنون استاد زبان شناسی دانشگاه آریزوناست همین مطلب را در مقاله ای نوشته است. او می گوید: «وقتی برای ادامه ی تحصیل به امریکا آمده بودم، دیدم در زمینه ی زبان شناسی از بچه هایی که از سراسر آمریکا یا از انگلیس آمده اند و یا کسانی که در به ترین دانشگاه های آسیا درس خوانده اند، جلوترهستم.» خب این کیفیت بود. ولی اکنون در ایران از این خبرها نیست.

* زبان شناسی در دیگر کشورهای فارسی زبان یعنی افغانستان و تاجیکستان در چه سطحی است؟

-  درست نمی دانم. ولی فکر نمی کنم چیز مهمی در این مقوله وجود داشته باشد. افغانستان که آن قدر گرفتار وضع خودش است که گمان نمی کنم به زبان شناسی برسد. چیزی هم اگر باشد در حد فقه اللغه است. تاجیکستان خوشبختانه رابطه اش با فرهنگستان خوب است، ولی نمی دانم زبان شناسی در آن جا چه وضعی دارد. گمان نمی کنم چیز مهمی باشد.

* نظریه های مهم زبان شناسی امروز کدام اند؟ آیا چامسکی را هنوز می توان از بزرگان زبان شناسی دانست؟

-  البته. امروز در کل می توان زبان شناسان را به دو دسته تقسیم کرد: عده ای را فرمالیست ( Formalist ) یا صورت گرا می گویند. عده ی دیگر را فانکشنالیست ( functionalist) یا کاربردگرا یا نقش گرا می نامند. فرمالیست ها که چامسکی سردسته شان است به زبان به صورت یک نظام منطقی نگاه می کنند، فارغ از جامعه و فردی که آن را به کار می برد؛ کم و بیش به صورت یک سیستم ریاضی. فرمالیسم در زبان شناسی سابقه ی طولانی دارد و خیلی قدیمی تر از چامسکی است، ولی چامسکی آن را به حد افراط رساند. در واقع او منطق صوری را برد در زبان شناسی. نقش گرایان هم کسانی هستند که می گویند زبان بدون توجه به بافت اجتماعی که در آن به کار می رود بی معنی است. آنان در واقع می گویند معنا را باید از بافت جامعه ( context ) استنباط کرد. سردسته ی این گروه در فرانسه آندره مارتینه و در انگلستان مایکل هالیدی است.

* همان مایکل هالیدی که شما پیش او درس خواندید؟

-  بله، او هنوز خوشبختانه زنده است و امروز هم تراز چامسکی به شمارمی آید. بد نیست در نظر داشته باشید که این مرزبندی به این روشنی هم که گفتم نیست. یعنی بین خود صورت گراها گاه تفاوت آن قدر زیاد است که از تفاوت بین صورت گراها و نقش گراها بیش تر است. این نکته در پیشگفتار کتاب من با عنوان "نگاهی تازه به دستور زبان" تشریح شده است. به هر حال مکتب های زبان شناسی مهم این دو تا هستند ولی در درون این ها، شاخه هایی هستند که گاهی از تنه ی اصلی تنومندتر شده اند. بسیاری از شاگردان چامسکی امروز خودشان یلی هستند و برخی به کلی با حرف های چامسکی مخالفند و نظرات هالیدی که در زمان دانش جویی ما تحت الشعاع نظرات چامسکی بود الان دارد رو می آید. همین جا در ایران چندین رساله ی فوق لیسانس و دکتری نوشته شده است که متکی بر نظرات هالیدی است.

* شما خودتان به کدام از این مکتب ها باور دارید؟

-  من نظرات چامسکی در زبان شناسی را نمی پسندم. البته در کتاب "نگاهی تازه به دستور زبان" یک فصل به چامسکی اختصاص داده ام ولی این به این دلیل است که او و نظریاتش را معرفی کرده باشم. من بیش تر طرفدار نظریات هالیدی هستم چون معتقدم که بررسی زبان بدون توجه به بافت فرهنگی – اجتماعی زبان و بدون توجه به بافت کلامی که در آن به کار می رود (یعنی بررسی زبان به شیوه ی چامسکی) کاری بی هوده و بی معنی است.

 

از: بی بی سی

bbc.co.uk

 

 

فارسی زبانی عقیم شده در ساخت دانشواژه ها

 

شماره ی نوشته: ۷ / ۳

دکتر محمد رضا باطنی

فارسی زبانی عقیم شده در ساخت دانشواژه ها

درباره ی زیبایی، شیرینی، گنجینه ی ادبی و دیگر محاسن زبان فارسی سخن بسیار شنیده ایم. اکنون شاید وقت آن رسیده باشد که با واقع بینی به مطالعه ی توانایی های زبان فارسی بپردازیم و ببینیم آیا این زبان می تواند جوابگوی نیازهای امروز جامعه ی ما باشد؟ آیا در آن کاستی هایی یافت می شود و اگر یافت می شود چه گونه می توان آن ها را برطرف ساخت؟

یکی از ویژگی های زبان، زایایی یا خلاقیت آن است. خلاقیت زبان را از جنبه های گوناگون می توان بررسی کرد ( از جنبه ی ادبی، نحوی، واژگانی و شاید هم از جنبه های دیگر). بحث ما دراین جا به خلاقیت یا زایایی در واژگان زبان محدود می شود. زایایی واژگانی به اهل زبان این امکان را می دهد تا همراه با تغییراتی که در جامعه رخ می دهد، واژه های تازه بسازند و کارایی زبان خود را با نیازمندی های خود هماهنگ کنند.

از نظر زبان شناختی، زایایی واژگانی به مبحث اشتقاق یا واژه سازی مربوط می شود ( ما ازاین پس به جای زایایی واژگانی،" زایایی" به کار می بریم ). اشتقاق یعنی این که ما بتوانیم از اسم یا صفت فعل بسازیم. از فعل اسم یا صفت بسازیم و مانند آن. با اندکی تسامح می توان گفت اشتقاق یعنی گذر از یک مقوله ی دستوری به مقوله ی دیگر. بنابراین، اگر بخواهیم به میزان زایایی یک زبان پی ببریم و احتمالن آن را با زایایی زبان های دیگر مقایسه کنیم، باید ببینیم در آن زبان با چه درجه از سهولت می توان از یک مقوله ی دستوری به مقوله ی دیگر رفت. از میان تغییرات اشتقاقی گوناگون، آن که از همه مهم تر است گذر از مقوله ی اسم یا صفت به مقوله ی فعل است، یا به بیان ساده تر، ساختن فعل از اسم و صفت است. دلیل این امر آن است که فعل خود از زایایی زیادی برخوردار است و می توان از آن مشتق های دیگری به دست آورد. مثلن در زبان انگلیسی از ion " یون" که اسمی است از اصطلاحات فیزیک و شیمی، فعل می سازند و سپس از آن مشتق های دیگر به ترتیب زیر به دست می آورند:
ion , ionize, ionizable, ionizability, ionized, ionization, ionizing, ionizer

و سپس از راه ترکیب این مشتق ها با واژه های دیگر اصطلاحات جدیدی می سازند:
ionization chamber, ionization energy, ionization potential, ionization track, ionizing radiation, ionized gas

به طوری که می بینیم، پس از این که ion با استفاده از پساوند ize به فعل تبدیل شد، می تواند منشاء هفت مشتق یا واژه ی جدید باشد که خود می توانند با واژه های دیگر نیز ترکیب شوند و شش اصطلاح جدید بسازند که جمعا ۱۳ واژه و ترکیب می شود، و این به هیچ وجه پایان ِ زایایی فعل ionize نیست.
اما ببینیم در زبان فارسی وضع چه گونه است:

۱-  در فارسی فقط فعل های ساده یا بسیط هستند که زایایی دارند، یعنی می توان از آن ها مشتق به دست آورد.

۲-  در فارسی امروز دیگر فعل ساده ساخته نمی شود، یعنی نمی توان به طور عادی از اسم یا صفت فعل ساخت.

۳-  شمار فعل های ساده ای که زایایی دارند و از گذشته به ما رسیده اند بسیار اندک است.

۴-  از این شمار اندک نیز بسیاری در حال از بین رفتن و متروک شدن هستند و جای خود را به فعل های مرکب می دهند. ولی فعل های مرکب عقیم هستند و نمی توان از آنها مشتق به دست آورد.

۵-  از "مصدرهای جعلی" فارسی، چه آن ها که از اسم های فارسی ساخته شده اند و چه آن ها که از واژه های عربی ساخته شده اند، مشتقی به دست نمی آید. به بیان دیگر، مصدرهای جعلی زایایی ندارند.

۶-  نتیجه: زبان فارسی، در وضع فعلی برای برآوردن نیازهای روزمره ی مردم با مشکلی مواجه نیست، ولی برای واژه سازی علمی (ساخت دانشواژه ها) از زایایی لازم برخوردار نیست و نمی تواند یک زبان علمی باشد، مگر این که برای کاستی های آن چاره ای اندیشیده شود.

ما در دنباله ی این مقاله می کوشیم نکاتی را که فهرست وار در بالا برشمردیم با شواهد کافی همراه کنیم و در پایان نیز توصیه هایی را که سودمند به نظر می رسند، ارایه دهیم:

۱- گفتیم در فارسی فقط فعل های ساده هستند که زایایی دارند، یعنی می توان از آن ها مشتق به دست آورد. اثبات این امر بسیار ساده است. به عنوان مثال فعل " نمودن " را در نظر بگیرید. ما از این فعل مشتق های زیادی به دست می آوریم: نمود، نمودار، نموده، نمونه، نما، نمایان، نمایش، نماینده ( و مشتق های دیگری نظیر: نماد، نمادین، نمادگری، نمایه، که به تازگی ساخته و رایج شده اند و نیز مشتق های درجه دومی نظیر: نمایندگی، نمایشگاه، نمایش نامه، نمایشی، که با افزودن پسوندی به مشتق های درجه ی اول ساخته شده اند. ) با این همه " نمودن " به معنایی که سعدی در این شعر به کار برده است:

دیدار می نمایی و پرهیز می کنی / بازار خویش و آتش ما تیز می کنی

در گفتار و نوشتار امروزه بسیار کم به کار می رود تا جایی که می توان گفت این فعل از بین رفته یا در شرف از بین رفتن است. در زبان فارسی متداول فعل مرکب " نشان دادن " جانشین معنی متعدی آن شده و فعل های مرکب " به نظر آمدن " و " به نظر رسیدن " نیز جانشین معنی لازم آن شده اند. ولی این فعل های مرکب عقیم هستند و هیچ مشتقی از آنها به دست نمی آید. به بیان دیگر، اگر ما فعل ساده ی "نمودن" را از اول نداشتیم و از همان آغاز این فعل های مرکب به جای آن به کار رفته بودند، امروزه هیچ یک از مشتق هایی که در بالا برشمردیم در فارسی وجود نداشت.

به عنوان مثال دیگر، می توان "فریفتن" و "فریب دادن" را مقایسه کرد. از "فریفتن" که مصدری ساده یا بسیط است می توان مشتق هایی به دست آورد: فریفته، فریفتگی، فریب، فریبا، فریبایی، فریینده، فریبندگی. ولی از "فریب دادن" که مصدری مرکب است مشتقی به دست نمی آید. "فریفتن" در گذشته به صورت لازم و متعدی هر دو به کار می رفته است. ولی امروزه معنی لازم خود را به کلی از دست داده است و در معنی متعدی نیز کاربرد زیادی ندارد. بسامد یا فراوانی کاربرد " فریب دادن" از " فریفتن" بسیار بیش تر است و اگر روند تبدیل فعل های ساده به مرکب همچنان ادامه یابد، در آینده جانشین بلامنازع " فریفتن " خواهد شد.

۲- در فارسی امروز دیگر فعل ساده ساخته نمی شود، یعنی به طور عادی نمی توان از اسم یا صفت فعل ساخت. زبان فارسی به ساختن فعل های مرکب گرایش دارد و برای مفاهیم تازه نیز از همین الگو استفاده می کند. ذکر چند مثال موضوع را روشن خواهد ساخت. در انگلیسی از television فعل televise و در فرانسه فعل televiser را ساخته اند. درعربی هم از آن فعل می سازند و می گویند تلفز، یتلفز. اما ما در فارسی می گوییم " از تلویزیون پخش کرد". در انگلیسی واژه ی telephone را به صورت فعل هم به کار می برند. در فرانسه نیز از آن فعل telephoner را ساخته اند. در عربی هم از آن فعل می سازند و می گویند تلفن، یتلفن. اما ما در فارسی از فعل مرکب " تلفن کردن " استفاده می کنیم. در انگلیسی از واژه ی philosophy " فلسفه" فعل Philosophize و در فرانسه از philosophie فعل philosopher را ساخته اند. در عربی هم از فلسفه فعل می سازند و می گویند تفلسف، یتفلسف. اما ما در فارسی اگر مورد قبول واقع شود، می گوییم " فلسفه پرداختن" یا "به فلسفه پرداختن".

وقتی دکتر محمود هومن مصدر " فلسفیدن" را ساخت و در نوشته های فلسفی خود به کار برد، مورد پسند قرار نگرفت و آن را " دور از ذوق سلیم" دانستند. در انگلیسی از صفت polar فعل polarize و در فرانسه از صفت polaire فعل Polarizer را ساخته اند. در عربی نیز از قطب فعل می سازند و می گویند استقطب، یستقطب. ولی ما ترجیح می دهیم بگوییم " قطبی کردن" و مصدر " قطبیدن" را جعلی و مشتقات آن را "جعلیات" می دانیم. در انگلیسی از iodine "ید" فعل iodize و در فرانسه از iode فعل ioder را ساخته اند. در عربی نیز از آن فعل می سازند و می گویند یود، ییود. ولی ما در فارسی ترجیح می دهیم بگوییم "با ید معالجه کردن" یا "ید زدن به".

مثال های بالا کافی است که نشان دهد زبان فارسی به ساختن فعل های مرکب گرایش دارد و فعل بسیط جدید نمی سازد. از فعل هایی که در انگلیسی و فرانسه و عربی ساخته می شوند، ‌ونمونه های آن ها در بالا ذکر شدند، به راحتی می توان مشتق های جدیدی به دست آورد، همان گونه که درباره ی مشتق های ionize در بالا مشاهده کردیم. ولی ما در فارسی به راحتی نمی توانیم از "عبارت های فعلی" خود مشتق های جدید بسازیم ( به طوری که از مثال ها نیز فهمیده می شود. در این جا منظور ما از فعل مرکب، فعل های پیشوند دار نیست).

۳-  شمار فعل های ساده ای که زایایی دارند و از گذشته به ما رسیده اند بسیار اندک است. آقای دکتر خانلری در کتاب"تاریخ زبان فارسی" فهرست افعال ساده را "اعم از آن چه در متن ها مکرر آمده است و آن چه در زبان محاوره ی امروز به کار می رود " به دست داده است. (۲)

در این فهرست فقط ۲۷۷ فعل وجود دارد. اما یک نگاه گذرا به فهرست یاد شده نشان می دهد که شمار زیادی از فعل های درج شده نه در گفتار امروز به کار می روند و نه در نوشتار. فعل هایی از این قبیل: غارتیدن، آهیختن، اوباشتن، بسودن، چمیدن، خستن، خلیدن، سپوختن، زاریدن، سگالیدن، شکفتن، گساردن، کفیدن، طوفیدن، مولیدن، گرازیدن، موییدن، خوفیدن و بسیاری دیگر.

در واقع تعداد فعل های ساده ی فارسی که فعال هستند، یعنی در گفتار و نوشتار به کار می روند، از رقم ۲۷۷ بسیار کم تر است. در سه بررسی جداگانه که سه دانشجوی رشته ی زبان شناسی (۳) در دوره ی تحصیل شان در گروه زبان شناسی دانشگاه تهران انجام داده اند و فعل های ساده را از متن گفتار و نوشتار روزمره استخراج کرده اند، بالاترین رقم ۱۱۵ بوده است. با افزودن فعل هایی که بسامد آن ها کم تر است، ولی هنوز در نوشتار به کار می روند این رقم بین ۱۵۰ و ۲۰۰ قرار می گیرد. یعنی در زبان فارسی حد اکثر ۲۰۰ فعل ساده ی فعال وجود دارد که از آن ها می توان مشتق به دست آورد! دکتر خانلری پس از ذکر شمار اندک فعل های ساده ی فارسی، در پانوشت صفحه ۲۵۸ همان اثر می نویسد: «مقایسه شود با شماره ی فعل ها در زبان فرانسوی که به ۴۱۶۰ تخمین شده است.»

در زبان انگلیسی که گذر از مقوله ی اسم به فعل بسیار آسان است و بسیار فراوان نیز رخ می دهد،‌ تعداد فعل های ساده و زایا بسیار بیش تر است. من با مراجعه به فرهنگ انگلیسی Random House توانستم در بین واژه هایی که با پیشوند tele ساخته شده اند و فقط ۵/۱ صفحه از ۲۲۱۴ صفحه ی این فرهنگ را تشکیل می دهند، ١٦ فعل ساده پیدا کنم که همه دارای مشتقات ویژه ی خود هستند. اگر این نمونه برداری "مشتی نمونه ی خروار" باشد، ‌در این صورت می توان گفت در فرهنگ گفته شده در حدود ۲۳۰۰۰ فعل ساده وجود دارد (۴).

این که فعل های ساده در فارسی کم اند و به تدریج جای خود را به فعل های مرکب می دهند توجه دیگران را نیز جلب کرده است. محمد رضا عادل در مقاله ای با عنوان "فعل در زبان فارسی" در شماره ی بهار و تابستان ۱۳۶۷ مجله ی آموزش ادب فارسی، چنین می نویسند: «همان گونه که گفته شد، افعال ساده روز به روز رو به کاهش دارد و استعمال افعال مرکب فزونی می یابد. این امر تا بدان پایه است که گاه در چند جمله ی متوالی نشانی از فعل ساده نیست...» و نمونه هایی نیز در تایید گفته ی خود ارایه می کنند.

یک پژوهش ِ نمونه برداری از فعل های مرکب، فراوانی کاربرد آن ها را در زبان فارسی نشان می دهد و در طی آن تقریبن سه هزار فعل مرکب به دست آمده است که از این تعداد، ۱۰۵٦ فعل آن با " کردن " ساخته شده اند مانند: آزمایش کردن، گود کردن، نامزد کردن و غیره.  (۵)

۴- از این شمار اندک فعل های فارسی که به ما رسیده اند نیز بسیاری در حال از بین رفتن هستند و جای خود را به فعل های مرکب می دهند. ولی فعل های مرکب عقیم هستند و نمی توان از آنها مشتق به دست آورد (٦). قبلن گفتیم که فعل " نمودن " در حالت متعدی جای خود را به " نشان دادن " و در حالت لازم به " به نظر آمدن " و " به نظر رسیدن " داده است، که همه فعل های مرکب عقیم هستند. نیز گفتیم که در برابر فعل ساده ی " فریفتن " فعل مرکب" فریب دادن " و " گول زدن " قرار دارند که کاربرد آن ها بسیار بیش تر از " فریفتن " است و احتمال دارد در آینده این فعل ساده را به کلی از میدان به در کنند و جانشین آن گردند. در این جا به چند نمونه ی دیگر اشاره می کنیم:

فعل "شایستن" امروز به کلی از بین رفته و جای خود را به "شایسته بودن" داده است. مشتق های " شایسته "، " شایستگی "، " شایان " و " شاید" بازمانده ی روزگار زایایی این فعل هستند. فعل " بایستن " به کلی از بین رفته و جای خود را به فعل های مرکب " لازم بودن"، " واجب بودن " و نظایر آن داده است. " باید " ( و صورت های دیگر آن مانند " بایستی " و غیره ) و " بایسته " تنها بازماندگان این فعل هستند. فعل " خشکیدن " و متعدی آن " خشکاندن " بسیار کم و در برخی از لهجه ها به کار می روند، و فعل های مرکب " خشک شدن " و " خشک کردن‌" جانشین آن ها شده اند. واژه های " خشک " ، " خشکه " و " خشکی " مشتق های بازمانده ی این فعل هستند. فعل " گریستن " بسیار کم به کار می رود و جای خود را به " گریه کردن " داده است، و صورت متعدی آن " گریاندن " نیز جایش را به " به گریه انداختن" واگذار کرده است. واژه های " گریان " و " گریه " تنها مشتق های بازمانده از فعل " گریستن " هستند. " آمیختن " تقریبا از استعمال افتاده است. معنی لازم آن به کلی از بین رفته و در معنی متعدی هم جای خود را به " مخلوط کردن " یا " قاتی کردن " داده است. واژه های " آمیزش " و " آمیزه " تنها مشتق هایی هستند که از این فعل باقی مانده اند. فعل " نگریستن " از استعمال افتاده و جای خود را به " نگاه کردن " و " مشاهده کردن " داده است. صورت های " نگران "، " نگرانی " و " نگرش " مشتقات رایج این فعل هستند که باقی مانده اند. " شتافتن " دیگر به کار نمی رود و جای خود را به " عجله کردن"، " شتاب کردن"، " با شتاب رفتن " و مانند آن داده است ‌و "شتاب" و " شتابان " مشتق های بازمانده ی آن هستند. البته در زبان پهلوی نیز فعل های مرکب وجود داشته است، مانند "نیگاه کردن"، "ایاد کردن" به معنی "به یاد آوردن"، "به خاطر آوردن" ولی تعداد این فعل های مرکب بسیار کم و ناچیز بوده است (۷).

کاربرد فعل های ترکیبی نخست در فارسی کهن رایج شده و با گذشت زمان شتاب بیش تری گرفته است. آقای دکتر علی اشرف صادقی می نویسند: «این گرایش در دوره های بعد بسیار زیادتر شده... » و نیز « به نظر می رسد که زبان فارسی هنوز در مسیر این تحول پیش می رود. شاید امروز دیگر نتوان افعال مختوم به " ییدن " را با قاعده شمرد، چه دیگر هیچ فعل جدیدی به این صورت ساخته نمی شود. برعکس، ساختن افعال گروهی با " کردن"، "زدن" و جز آن بسیار شایع است: تلفن کردن ( زدن )، تلگراف کردن ( زدن )، پست کردن و غیره. » (۸). آقای دکتر خانلری در اثر یاد شده در صفحه ۳۳۱ می نویسند: «از قرن هفتم به بعد پیشاوندهای فعل به تدریج از رواج افتاده و فعل مرکب جای آن ها را گرفته است» و نیز در صفحه ۳۳۲  « فعل مرکب در فارسی امروز جای بسیاری از فعل های ساده و پیشوندی را گرفته است». شماره ی بسیاری از فعل های ساده در فارسی جاری امروز به کلی متروک است و به جای آن ها فعل مرکب به کار می رود... ». دکتر خانلری سپس فهرست ۵۲ فعل ساده ی آشنا را که به کلی متروک شده اند به دست می دهد.

گرایش به ساختن فعل های مرکب آن قدر زیاد است که در برابر مصدرهایی که از اسم یا صفت ساخته شده اند و به آن ها " مصدر جعلی" می گویند نیز اغلب، فعل مرکبی وجود دارد مانند " جنگ کردن " در برابر " جنگیدن"، "خم کردن" یا "خم شدن" در برابر "خمیدن"، " ترش شدن" در برابر "ترشیدن" و غیره. امروز صورت مرکب این فعل ها کاربردی بسیار بیش تر از صورت بسیط آن ها دارد، به طوری که می توان گفت صورت بسیط آن ها تقریبا از استعمال افتاده است.

درباره ی علت این گرایش یعنی ساختن فعل مرکب، با قطعیت نمی توان چیزی گفت. ولی احتمال می رود که از لحاظ تاریخی ساختن فعل از واژه های قرضی عربی، مانند رحم کردن، بیان کردن و غیره، اگر نه تنها علت، دست کم یکی از علل عمده ی آن بوده باشد. ظاهرن ساختن فعل مرکب از واژه های دخیل عربی، به تدریج گسترش یافته و به واژه های فارسی نیز سرایت کرده تا جایی که تنها الگوی ساختن فعل در فارسی شده است.  (۹)

۵ - چنان که قبلن گفته شد، در زبان فارسی امروز گذر از مقوله ی اسم و صفت به فعل معمول نیست، یعنی نمی توان از اسم و صفت فعل بسیط ساخت. با وجود آن که برخی از فعل هایی که از این راه ساخته شده اند قرن هاست در فارسی رایج هستند و بزرگان ادب فارسی نیز آن ها را به کار برده اند، مانند " دزدیدن "، " طلبیدن "، با این همه بسیاری از ادبا و دستور نویسان آن ها را " مصدر جعلی " می نامند ، که خود نشانه ی اکراه و ناخشنودی آن ها از این نوع افعال است ( ما برای پرهیز از کاربرد این اصطلاح، فعل هایی از این دست را " فعل تبدیلی " می نامیم و منظورمان این است که اسم یا صفتی به فعل تبدیل شده است).

ماده ی فعل تبدیلی می تواند اسم یا صفت فارسی باشد، مانند " بوسیدن" و "لنگیدن" و نیز می تواند از اصل عربی هم باشد، مانند " بلعیدن". ساختن فعل های تبدیلی در گذشته بیش تر معمول بوده و با ذوق فارسی زبانان سازگاری بیش تری داشته است، به طوری که شمار زیادی از آن ها را در آثار قدما می بینیم که اکنون از استعمال افتاده اند. مثلن " تندیدن"، " خروشیدن " (۱۰) و بسیاری دیگر:

بتندید با من که عقلت کجاست / چو دانی و پرسی سوالت خطاست              بوستان سعدی

ز مرغان چون سلیمان قصه بشنید / بتندید و بجوشید و بکالید                        بلبل نامه ی عطار

خروشید گرسیوز آنگه به درد / که ای خویش نشناس و ناپاک مرد                      فردوسی

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است / چون از این غصه ننالیم و چرا نخروشیم  حافظ

ولی نباید تصور کرد که فارسی زبانان امروز اصلن فعل تبدیلی نمی سازند. چیزی که هست اکثر این فعل ها عامیانه هستند و کم تر به گفتار رسمی و از آن کم تر به نوشتار راه می یابند. این ها نمونه ای از آن فعل ها هستند: سلفیدن، توپیدن، تیغیدن، پلکیدن، پکیدن، شوتیدن، ماسیدن، چاییدن، تمرگیدن، شلیدن، کپیدن، سکیدن ( به معنی نگاه کردن)، چپیدن، چپاندن، لنباندن، لمیدن، لولیدن، سریدن، چلاندن، قاپیدن، لاسیدن و بسیاری دیگر.

آن چه برای گفتار ما مهم است این است که از فعل های تبدیلی، چه آن ها که از واژه های فارسی ساخته شده اند و چه آن ها که از اصل عربی هستند، مشتق به دست نمی آید. این فعل ها، با آن که ساده هستند، زایایی ندارند و جز معدودی از آن ها که به صورت "اسم مصدر ِِ شینی" ساخته شده است ( مانند: چرخش، غرش، رنجش ) بقیه مشتقی ندارند یا به ندرت مشتقی از آن ها رایج شده است.
به بیان دیگر، فعل های تبدیلی نیز مانند فعل های مرکب عقیم هستند.

۶- نتیجه: تصویری که از زبان فارسی اکنون می توان به دست داد چنین است: در زبان فارسی فقط فعل های ساده یا بسیط هستند که می توانند زایایی داشته باشند، یعنی می توان از آن ها مشتق به دست آورد؛ تعداد این فعل ها در زبان فارسی به طور شگفت آوری کم است؛ از این شمار اندک نیز عده ای در حال از بین رفتن و متروک شدن هستند؛ در زبان فارسی، دیگر به طور عادی فعل ساده ی جدید ساخته نمی شود، بلکه گرایش به ساختن فعل های مرکب است؛ فعل های مرکب و نیز فعل های تبدیلی هیچ کدام زایایی ندارند، یعنی نمی توان از آن ها مشتقات فعل ساده را به دست آورد. زبان فارسی در وضع فعلی البته برای برآوردن نیازهای روزمره ی مردم با مشکلی مواجه نیست، ولی این زبان برای واژه سازی علمی زایایی لازم را ندارد و نمی تواند یک زبان علمی باشد، مگر این که برای رفع کاستی های آن چاره ای اندیشیده شود.

با این همه زبان فارسی می تواند یک زبان علمی باشد، به شرط این که قل و زنجیری را که ما به پای آن زده ایم باز کنیم. زبان فارسی زایایی لازم را بالقوه دارد. منتها ما این توانایی را از قوه به فعل نمی آوریم. ولی‌ پیش از آن که در این بحث وارد شویم، باید به چند نکته توجه داشته باشیم.

الف واژه های علمی (دانشواژه ها) برای مردم کوچه و بازار ساخته نمی شوند، بلکه برای گروهی کارشناس و اهل فن و دانش جویانی که در رشته ی خاصی تحصیل می کنند، ساخته می شوند. بنابراین اگر انتظار داشته باشیم که واژه های تازه را همه بفهمند و احتمالا خوششان هم بیاید، انتظار بی‌جایی است. شما یقین داشته باشید معنی ionize و دیگر مشتقات آن را که در آغاز این مقاله برشمردیم جز گروهی اهل فن، حتا انگلیسی زبان های معمولی هم نمی دانند و شاید هم هیچ گاه نشنیده باشند.

ب برنامه ریزی زبانی ( language planning ) از کارهایی است که بسیاری از کشورها به آن دست می زنند. در برنامه ریزی زبانی آگاهانه در مسیر زبان دخالت می کنند؛ برخی روندها را تند و برخی دیگر را کند می کنند تا برآیند آن متناسب با نیاز جامعه باشد. برای این که سوء تفاهمی پیش نیاید باید افزود که این دخالت ها از آن گونه نیست که مثلن مردم نباید بگویند "حمام گرفتن" بلکه باید بگویند "به حمام رفتن" و مانند آن، بلکه مسایلی درحیطه ی برنامه ریزی زبانی قرار می گیرند که به خط مشی کلی زبان مربوط شوند: مثلن دادن پاسخ به این سوال که آیا در واژه سازی علمی باید فقط از عناصر زنده ی زبان استفاده کرد یا می توان ریشه ها و پیشاوندها و پساوندهای مرده را نیز احیا کرد و به کار گرقت؟ یا این که آیا می توان از واژه های وام گرفته شده نیز فعل ساخت و مثلا گفت "تلویزیدن" ؟ و "تلویزیده" ؟ و مانند آن.

پ نکته ی مهم دیگر این است که مشکل واژه های علمی را باید یکجا و به طور خانواده ای حل کرد. مثلن اگر قرار باشد برای ۱۳ اصطلاحی که در آغاز این مقاله برشمردیم و در انگلیسی همه از ion ساخته شده اند برابرهایی ساخته شوند باید شیوه ای به کار گرفت که نه تنها جوابگوی آن ۱۳ اصطلاح باشد، بلکه اگر به شمار آن ها افزوده شد نیز همچنان کارساز باشد.

ما با توجه به نکاتی که در بالا گفته شد، اکنون راه هایی را که برای واژه سازی‌علمی مفید به نظر می رسند به بحث می گذاریم. در واقع آن چه که من می‌خواهم بگویم حرف تازه ای نیست و دیگران قبلن آن ها را گفته و حتا عمل کرده اند. منظور من در حقیقت توجیه درستی راهی است که آنان رفته و بر طرف کردن سوء تفاهماتی است که از این رهگذر در ذهن برخی از افراد به وجود آمده است.

۱- مهم ترین راه و بارورترین روش برای ساختن دانشواژه ها، ساختن مصدر تبدیلی یا به اصطلاح "مصدر جعلی" است. ما در فارسی نیز مانند انگلیسی، فرانسه، عربی و بسیاری از زبان های دیگر باید از اسم یا صفت فعل بسازیم تا بتوانیم مشتقات لازم را از آن به دست بیاوریم و گره کار خود را بگشاییم. تنها با ساختن فعل است که می توان مشکل واژه های علمی را به طور گروهی حل کرد. مثلن اگر از "یون" با پسوند فعل ساز " یدن " فعل "یونیدن"ساخته شود، می توان تمام برابرهای لازم را برای ۱۳ اصطلاحی که در آغاز این مقاله برشمردم به دست آورد: یونیدن، یونیده، یوننده، یونش، یونیدگی، یونش پذیر، یونش پذیری، اتاقک یونش، انرژی یونش، پتانسیل یونش، ردِ یونش، گاز یونیده، تابش یوننده، و نیز بسیاری دیگر که ممکن است بعدن مورد نیاز باشند.

چنان که پیش تر گفته شد، این حرف تازه ای نیست: آقای دکتر محمد مقدم در آینده ی زبان فارسی (۱۱) همین پیشنهاد را می کنند، منتها ایشان معتقدند که ماده ی فعل نیز باید از اصل فارسی باشد. پیش تر به دکتر محمود هومن و گرایش او به ساختن فعل های تبدیلی نیز اشاره کردیم. ولی نخستین کسی که به این فکر جامه ی عمل پوشانید دکتر غلامحسین مصاحب بود که در "دایرة المعارف فارسی" فعل هایی مانند " قطبیدن "، "اکسیدن"، "برقیدن"، "یونیدن" را به کار برد و الحق که به کار درستی دست زد. امروز نیز گروه های واژه سازی در مرکز نشر دانشگاهی از همین خط مشی پیروی می کنند. در این جا برای رفع سوء تفاهم بد نیست چند نکته را توضیح بدهیم.

الف - من به "فارسی سره" که در آن هیچ واژه ی عربی یا فرنگی نباشد، معتقد نیستم زیرا آن را غیر عملی می دانم. تلاش برای یافتن برابری فارسی برای "یون" کاری است عبث. ولی معتقد نیستم که "یونیزاسیون" و " یونیزه " و دیگر مشتقات آن باید در فارسی به کار روند. زیرا زبان فارسی خود توانایی ساختن این مشتقات را دارد. از سوی دیگر، من معتقد به طرد واژه های متداول عربی در زبان فارسی نیز نیستم. برخی از این واژه ها سده هاست که در فارسی به کار رفته اند و امروز جزو واژگان زبان فارسی هستند، همان طور که شمار بسیاری از واژه های فارسی به صورت معرب در عربی به کار می روند و امروز جزء لاینفک زبان عربی هستند. احمد احمدی در "ماهیت، ساخت و گستره ی زبان فارسی" می نویسد: «در مورد تاثیر زبان فارسی بر عربی از خود قرآن سخن آغاز می کنیم. می بینیم کلمات فارسی فراوانی در این کتاب آمده و باز می بینیم که برخلاف خوی ملی گرایی و تعصب عرب ها یا ایرانیان یا هرنژاد دیگری که می گویند باید زبان را از واژه های بیگانه پیراسته کرد، این کتاب از کلمات غیر عربی و از جمله فارسی ‌استفاده کرده است» (۱۲). بنابراین وقتی صحبت از واژه سازی می شود نباید این توهم به وجود آید که منظور عربی زدایی است.

ب برخی از ادیبان ما وقتی رواج واژه هایی نظیر "قطبیدن" را ( که در برابر polarize به کار رفته ) و یا " قطبش" و نظایر آن را می بینند دچار تشویش می شوند که «این جعلیات زبان شیرین فارسی را خراب می کنند، به گنجینه ی پر ارزش ادب فارسی لطمه می زنند، رابطه ی ما را با بزرگان ادب فارسی چون حافظ و سعدی قطع می کنند، در آثار قدما کی چنین چیزهایی آمده است؟ » و نگرانی‌ های دیگری از این دست.

در پاسخ این بزرگواران باید گفت: نخست آن که " قطبیدن" از نظر ساخت هیچ فرقی با " طلبیدن" ندارد که عنصری و ناصرخسرو و خیام و سعدی و مولوی و حافظ و دیگر بزرگان ادب فارسی آن را به کار برده اند ( نگاه کنید به مدخل "طلبیدن" در لغت نامه ی دهخدا). دوم، واژه هایی مانند polarize ، iodize ، ionize و مانند  آن ها نیز در آثار بزرگان ادب انگلیسی مانند شکسپیر و میلتون و بایرون و جز آن دیده نمی شوند. ولی ساخته شدن این مصدرها در زبان انگلیسی و ده ها مشتقی که از آن ها به دست می آید هیچ زیانی به گنجینه ی ادب زبان انگلیسی وارد نکرده است. امروز شور و شوق برای خواندن آثار شکسپیر شاید بیش از روزگاری باشد که این واژه ها ساخته نشده بودند. در واقع این دو قضیه هیچ ارتباطی با هم ندارند و سوم، چنان که پیش تر گفته شد و شواهدی نیز در تایید آن آورده شد، زبان عربی که در نظر بسیاری از مردم زبان متحجری است، اصطلاحات علمی را به باب های مناسب می برد و برای خود مشتق های لازم را از آن ها به دست می آورد.

اگر چنین است، پس چرا ما از توان زبان فارسی استفاده نکنیم، فعل های تبدیلی نسازیم و مشتق های لازم را به دست نیاوریم؟ در این میان کار واژه سازی زبان انگلیسی از همه جالب تر و آموزنده تر است. زبان انگلیسی واژهً ion را ( که به معنی "رفتن" است ) از یونانی عاریه می گیرد و در معنای علمی کاملن جدیدی به کار می برد. سپس پساوند ize را که از طریق لاتین و از یونانی به دست آورده است بر آن می افزاید و فعل ionize را می سازد. در مرحله ی بعد، پسوند able را که از طریق فرانسه از لاتین به ارث برده به آن اضافه می کند و صفت ionizable را می سازد، و هیچ کس هم ایرادی نمی گیرد. ولی ما بعد از قرن ها هنوز می گوییم "طلبیدن" مصدر جعلی است، و اجازه نمی دهیم در زبان فارسی فعل جدیدی ساخته شود، آن هم با پساوند فعل سازی که متعلق به خود زبان فارسی است!

باری، نگرانی های ادیبان ما گرچه از روی دلسوزی است، ولی ریشه در واقعیت ندارد. شاید وقت آن رسیده باشد که برچسب "جعلی" و "جعلیات" از روی واژه های تازه پاک شود. اگر جز این کنیم، فارسی از لحاظ واژگان علمی زبانی عقیم باقی خواهد ماند.

۲- یکی دیگر از راه هایی که باید برای واژه سازی علمی مورد استفاده قرار گیرد، بهره گرفتن از مشتقات فعل هایی است که هم اکنون در فارسی به کار می روند، یعنی ساختن مشتق از راه قیاس، اعم از این که آن مشتق ها در گذشته به کار نرفته باشند یا اکنون متداول نباشند: مثلن ساختن " نوشتار" به قیاس "گفتار" یا "رسانه" به قیاس "ماله" و مانند آن.

دکتر محمد مقدم در "آینده ی زبان فارسی" جدولی از ده فعل فارسی به دست می دهد که از هر کدام می توان بالقوه هفت مشتق به دست آورد که جمعن هفتاد صورت می شود. او می نویسد: «از هفتاد صورتی که در این جدول داریم می بینیم که چهل و پنج صورت را به کار نمی بریم در حالی که به همه ی آن ها نیازمندیم. اکنون به آن بیافزایید صدها واژه ی همکرد ( مرکب ) را که با آن ها نساخته ایم و هزارها واژه ی دیگر را که می توانیم تنها از این چند ریشه با گذاشتن پیشاوند و پساوند های گوناگون... بسازیم». از زمانی که دکتر مقدم این سخن رانی را ایراد کرد ( سوم دی ماه ۱۳۴۱ ) و سپس به صورت دفتری چاپ شد، تاکنون سه صورت از آن هایی که به کار نمی رفته است به کار افتاده اند: نوشتار، ساختار و سازه ( مهندسی سازه ).

ما امروزه صفت " کُنا " را به کار نمی بریم، در حالی که از " کُن + آ " ساخته شده است مانند: گویا، شنوا، روا، توانا و جز آن. از این گذشته این صفت در گذشته به کار رفته است: " اگر اندر ذات وی بود، وی پذیرا بودی نه کنا " (۱۳) . همچنین است "کنایی" که به قیاس " توانایی"، " گویایی " و مانند آن ساخته شده است، و در گذشته نیز به معنی " کنندگی " به کار رفته است. نیز فعل " کنانیدن " در گذشته به صورت متعدی سببی به کار رفته است (۱۴). حال با استفاده از این امکانات زبان فارسی ما می توانیم مشکل یک گروه از اصطلاحات شیمی را چنین حل کنیم:
کناننده
activating کنا active
کناننده
activator کنایی activity
کنانش
activation کنانیدن activate
انرژی کنانشی
activation energy کنانیده activated

منظور از این مثال این نیست که بگوییم اصطلاحاتی که شیمیدان ها در فارسی به کار می برند غلط است و باید آن ها را دور بریزند و به جایش این مجموعه را به کار برند؛ بلکه منظور از آن نشان دادن امکانات ناشناخته ی زبان فارسی و به ویژه نشان دادن اهمیت قیاس در واژه سازی علمی است. در مثال بالا، " کنا "، " کنایی " و " کنانیدن " همه قبلن در فارسی به کار رفته بودند. ولی فرض می کنیم که هیچ کدام از آن ها به کار نرفته بودند. در آن صورت نیز ما می توانستیم همین مجموعه را یا نظایر آن را از روی قیاس بسازیم و به کار ببریم. حتا اگر ناچار بودیم می توانستیم این مجموعه را با واژه ای از اصل عربی بسازیم: فعال، فعالایی ( یا فعالیت )، فعالانیدن، فعالاننده، فعالانش، فعالانشی، و اشتقاق های لازم دیگر.

کوتاه آن که ما باید خود را با نیازهای واژه سازی علمی بیش تر آشنا کنیم و باید این حرف را فراموش کنیم که ساختن " مصدر جعلی " جایز نیست. باید از این فرض نادرست دست برداریم که کاربرد واژه امری است "سماعی" و نه قیاسی. زبانی که قدما به کار برده اند، جوابگوی نیازهای آن روز جامعه ی ما بوده است. ما می توانیم و باید اندوخته ای را که آن ها برای ما گذارده اند دست مایه قرار دهیم، ولی نمی توانیم تنها به آن بسنده کنیم. باید قل و زنجیری را که ندانسته به پای زبان فارسی زده ایم باز کنیم و بگذاریم زبان همگام با نیازها و تحولات شگرف جامعه ی امروز آزادانه پیش برود. این جاست که نیاز به وجود یک "فرهنگستان علوم" کاملن احساس می شود، فرهنگستانی که با چشم باز به جهان واقعیات نگاه کند و بتواند سنجیده و خردمندانه گام بردارد.

پی نوشت ها:

۱ - فرهنگ معین یکی از معانی "نمودن" را انجام دادن، عمل کردن و کردن ضبط کرده است، همان گونه که امروز به کار می رود. مثلن: "تسلیم نمودن" به جای "تسلیم کردن". دکتر معین یادآور می شود که برخی از محققان این کاربرد را درست نمی دانند، ولی اضافه می کند: " باید دانست که بزرگان آن را استعمال کرده اند:

پس سلیمان آن زمان دانست زود / که اجل آمد، سفر خواهد نمود  مثنوی

۲ - ناتل خانلری، پرویز، تاریخ زبان فارسی، جلد دوم، پیوست شماره ی ۱. بنیاد فرهنگ ایران ۱۳۵۲.

۳ -  خانم پریوش غفوری، خانم اکرم شیرزاده فرشچی و آقای دکتر عنایت الله صدیقی ارفعی.

۴ -  Random House Dictionary of the English Language ۱۹۸۶    

۵ - ژاله رستم پور، پژوهشی درباره افعال مرکب، پایان نامه ی فوق لیسانس زبان شناسی ۱۳۵۹.

۶ - از برخی از فعل های مرکب گاه مشتقی رایج شده است، ‌ولی تعداد آن ها بسیار اندک است.

۷ - از آقای دکتر رحمت حقدان سپاس گزارم که مرا در گردآوری اطلاعات لازم که به زبان پهلوی مربوط می شد یاری کردند.

۸ - صادقی، علی اشرف، " تحول افعال بی قاعده ی زبان فارسی "، مجله ی دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی مشهد، شماره ی زمستان ۱۳۴۹.

۹ - از گفت و گو با آقای دکتر احمد تفضلی در این زمینه بهره مند شده ام. از ایشان سپاس گزارم.

۱۰- اکثر این شاهدها از لغت نامه ی دهخدا گرفته شده اند.

۱۱- مقدم، محمد، آینده ی زبان فارسی، انتشارات باشگاه مهرگان، دیماه ۱۳۴۱.

۱۲- احمدی، احمد " ماهیت، ساخت و گستره ی زبان فارسی "، زبان فارسی، زبان علم، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۶۵.

۱۳- نگاه کنید به مدخل های مربوط در فرهنگ معین.

۱۴- لغت نامه ی دهخدا

 

از تارنمای بی بی سی  bbc.co.uk

 

 

فارسی شناسی

 

شماره ی نوشته: ٦ / ۳

دکتر علی اشرف صادقی

فارسی شناسی

 * ثبت و مطالعه گویش‌ها و لهجه‌های زبان که شما برایشان از اصطلاح" گونه‌های غیر معیار" استفاده می‌کنید، اساسن چه فایده‌ای دارد؟
دکتر علی اشرف صادقی: به دو دلیل این ها باید ثبت شوند، زیرا، هم تاریخ زبان فارسی خودمان را روشن می‌کنند و هم به روشن شدن نکات مبهم و حل نشده از زبان‌های میانه و قدیم کمک می‌کنند. ما هنوز نتوانسته‌ایم معنای برخی از کلمات پهلوی را در متون تشخیص دهیم. معنی این ها با مطالعه ی گویش‌های فارسی روشن می‌شود. خیلی از این کلمات هنوز زنده هستند. حتا زبان دورافتاده و خاموشی مانند اوستا که دو هزار سال است که مرده است و معنای برخی از کلماتش مشخص نیست، با مطالعه ی این گویش‌ها روشن می‌شود. کلمه‌ای در اوستا بود به صورت «سُونو». می‌دانستند که نام حیوانی است. نخستین بار سید حسن تقی زاده مقاله‌ای به انگلیسی نوشت و نشان داد که این کلمه آخرش افتاد و شده «سُون». این «سُون» با تبدیل [u] به [i] که در خیلی از گویش‌های ایرانی هست (مثل این که «خون» را در برخی جاها «خین» می‌گویند)، شده است «سین» و در متن های ما ثبت شده و ما امروز به آن «سِن» می‌گوییم، یعنی همان حشره ی آفت گندم و حبوبات که «سِن» نامیده می‌شود و در متن ها «سین» نوشته شده است. این «سین» تغییر یافته ی آن «سون» است و از این راه معنی این واژه اوستایی روشن شده است.
بنابراین برای شناخت بیش تر از تاریخ زبان‌های ایرانی، این ها باید ثبت شوند تا بعدها بتوان به کمک این مطالعات و مطالعات دقیق تر زبان‌های دوره میانه یعنی پنج زبان پهلوی، پارتی، سغدی، سکایی، ختنی و بلخی اطلاعاتی به دست آوریم و شکل قدیمی‌تر این زبان ها را بازسازی کنیم. این از جنبه فایده‌ای که مطالعه ی گویش‌ها برای تاریخ زبان‌های ایرانی دارد.
اما مطالعات گویشی برای نظریه‌های عمومی زبان هم می‌توانند دستاوردهایی داشته باشند. مثلن مطالعه ی زبان‌های کرانه ی دریای خزر نشان می‌دهد که این زبان‌ها از نظر رده شناسی بیش تر OV هستند و با فارسی و گویش‌های داخل فلات تفاوت هایی دارند.
مطالعه ی سایز زبان‌ها و گویش‌های ایرانی نشان می‌دهد که در هر کدام از آن ها از نظر رده‌شناسی رد پایی از حالت OV  قبلی هست که گیلکی و مازندرانی به تر آن ها را حفظ کرده‌اند و همچنین تالشی که آن هم در آن سوی کوه‌ها قرار دارد و کم تر تحت تاثیر زبان‌های داخل فلات قرار گرفته است. خوب ما هر چه به تر این گویش‌ها را مطالعه کنیم کمکی هم به شناخت کل زبان‌های دنیا کرده‌ایم و در نتیجه، مطالعه ی این گویش‌ها می‌تواند بر نظریه‌هایی که بر مطالعه ی زبان بشری به طور کلی ارایه می‌شوند، اثر بگذارد. می‌گویند که این نظریات باید عام و کامل باشند که بشود همه ی زبان‌ها را با آن ها مطالعه کرد.

* ضرورت برنامه ریزی زبانی در ایران چیست؟، در حالی که عده‌ای از زبان شناسان از جمله خود شما معتقدید که زبان آزادتر از آن است که به چنین بایدها و نبایدهایی تن دهد و از راهی که در پیش گرفته است باز بماند؟ شما در جایی از جشن‌نامه‌تان گفته‌اید وقتی صحبت از برنامه ریزی زبانی به میان می‌آید، پای کشورهایی در میان است که هنوز در آن ها زبان رسمی جا نیفتاده است و زبان معیار وجود ندارد. در جایی دیگر می‌گویید هر زبانی در طول تاریخ راه خودش را می‌رود. در این صورت، برنامه ریزی زبانی در ایران چه توجیه و چه ضرورتی دارد؟
-  من در مقاله‌ای در مجله "زبان شناسی" سال‌ها پیش این مطلب را بیش تر شکافته‌ام و گفته‌ام زبان از یک طرف دائمن در حال تغییر و تحول است و این ذاتی زبان است و کار خودش را انجام می‌دهد. از طرف دیگر نیرویی آگاهانه‌ به نام تثبیت و معیارسازی در کار است. یعنی زبان رسمی به دلیل این که باید ارتباط بین سخن گویان را سهل‌تر و آسان‌تر کند ناچار است تثبیت شود و کم تر متحول گزدد و تا آن جا که می توان از ابداع نوآوری های بی‌جهت در آن خودداری شود. بنابراین، یک عده‌ای پیدا می‌شوند که سعی می‌کنند زبانی را معیار کنند، یعنی آن را تثبیت کنند. این دو نیرو در برابر هم قرار می‌گیرند، ولی در عین حال پا به پای هم پیش می‌روند و نیروی تحول ذاتی زبان است که قطعن غلبه می‌کند. این نیرو زبان را به جلو می‌برد و دگرگون می‌کند و به همین دلیل هم هست که ما الان می‌بینیم زبان‌های مهم دنیا از جمله فارسی با وجود سنت‌های ادبی نیرومندی که دارند، با هزار سال گذشته‌شان تفاوت پیدا کرده‌اند. ولی با آن که شکسپیری در انگلستان بوده است و نویسندگان بزرگی در فرانسه و آلمان بوده‌اند، زبانی که مردم این کشورها  الان دارند با زبان این نویسندگان یکی نیست. اما در ایران تصادفن در طول این هزار ساله، زبان فارسی بسیار کم تر متحول شده است. این را همه متوجه شده‌اند و تصریح کرده‌اند. یعنی ما الان وقتی تاریخ بیهقی، سیاست نامه ی خواجه نظام الملک، چهار مقاله و مانند این ها را می‌خوانیم، می‌بینیم که آن ها را  کاملن می‌فهمیم و به استثنای برخی لغات یا فرم‌های دستوری، تقریبن تغییری نکرده است. ما آثار گذشتگانمان را می‌توانیم بخوانیم، با شعرا و نویسندگان بزرگمان می‌توانیم هم فکر باشیم، افکارشان را بفهمیم و تجزیه و تحلیل کنیم، در حالی که برای یک انگلیسی، امروز باید شکسپیر را ترجمه کنند.

*   اصلا نمایش‌نامه‌های شکسپیر را در آمریکا نمی‌توانند روی صحنه ببرند و این رابطه قطع شده است.
-  این رابطه قطع شده است. ولی اگر بیاییم داستان "حسنک وزیر" را نمایش نامه کنیم خیلی راحت فهمیده می‌شود؛ حتا با زبان بیهقی که کهنه گراست. امروز مهم ترین دستگاه تثبیت زبان و معیار سازی، فرهنگستان زبان است. یکی از وظایف فرهنگستان این است که زبان را تثبیت کند و بر شکل‌های پذیرفته شده و تحول یافته مهر صحت بزند. ما از زبان عربی کلمات بسیاری را گرفته‌ایم و غالبن، هم معنایشان را عوض کرده‌ایم و هم تلفظشان را. حالا ادیبان تصورشان این است که به دلیل قداست زبان عربی که به زبان دین اسلام است باید کلماتش در زبان فارسی به عینه، یعنی همان طور که در خود آن زبان است، تلفظ شود که این نظریه‌ای کاملا رد شده است، به دلیل این که هیچ زبانی نیست که عنصری را از زبان دیگری بگیرد و آن را با قواعد آوایی و صرفی و نحوی خودش تطبیق ندهد. خود زبان عربی کلمات زبان‌های دیگر را می‌گیرد و مُعرب می‌کند. ما هم کلمات زبان‌های دیگر مانند کلمات انگلیسی و فرانسه و عربی را گرفته‌ایم و آن ها را با تلفظ زبان خودمان تطبیق داده‌ایم، منتها خیلی به آن آگاهی نداریم. مثلن در انگلیسی کلمه ی «کلاس» را می‌گویند کِلَس [klæs] ولی ما ایرانی‌ها نمی‌توانیم آن را این گونه تلفظ کنیم و آن را تغییر می‌دهیم. اگر برای این کارمان اصطلاح قدیمی‌ را بخواهیم به کار ببریم، باید بگوییم که ما آن را «مُفَرس» کرده‌ایم (در مقابل مُعَرب). یعنی آن را فارسی کرده‌ایم. یا مثلن sport که ما آن را «اِسپرت» تلفظ می‌کنیم، یعنی یک مصوت آغازین و در آن اولی ( کِلَس) یک مصوت میانجی گذاشته‌ایم. عرب هم همین کار را می‌کند و وقتی «گ» ندارد، «گ» را تبدیل به «ج» می‌کند. یعنی روزنامگ ِ پهلوی را «روزنامج» می‌کند، جمع آن را هم «روزنامجات» می‌کند. یا «گوارب» فارسی را «جوراب» می‌کند. خیلی از کلماتی که ما الان داریم، دو مرتبه آن ها را از عربی گرفته‌ایم. یعنی اصلش از خودمان بوده است، سپس به عربی رفته و معرب شده و بعد فضلای ما دوباره آن را از عربی گرفته‌اند.
ما هم می‌گوییم «عَطر» مُفرس «عِطر» است و  اگر بخواهیم آن را عربی تلفظ کنیم، باید «ع» را حلقی بگوییم و «ط» آن را هم همین طور، ولی هیچ ایرانی‌ای نمی‌تواند این طور تلفظ کند. پس ما حتا اگر بگوییم «عِطر»، باز هم آن را مُفرس کرده‌ایم.

* همین جا این پرسش پیش می‌آید که وقتی یک واژه وام گرفته می‌شود، تغییرات آوایی و حتا گاهی معنایی در آن به وجود می‌آید. ولی آن چیزی که شما فرمودید، درباره ی آن واژه‌هایی است که قرض گرفته شده و بعد تثبیت شده‌اند و دیگر جای خودشان را در فارسی پیدا کرده‌اند. با این حال گاه نوعی اصرار آشکار و آگاهانه و تصنعی دیده می‌شود برای بازگرداندن تلفظ جا افتاده ی این کلمات به تلفظ به اصطلاح اصیل عربی‌شان. مثلا «عِدالت» را به اصرار می‌گوییم «عَدالت». آیا این می‌تواند توجیهی معناشناختی داشته باشد؟ مثلن آیا می‌توان گفت که «عَدالت» در مقایسه با «عِدالت»، چون در گفتمان و موقعیت خاصی به کار می رود، لابد باید معنای ضمنی متفاوتی داشته باشد؟ اگر این طور است، چرا تلفظ آن را کاملن عربی نکنیم تا تفاوت معنایی‌اش هم بیش تر به چشم بخورد؟ «جَنوب» و «شِمال» هم از این دست است.
-  بگذارید پرسش قبلی را که نیمه تمام ماند، تمام کنم و بعد به این پرسش برگردم. آن جا صحبت از این بود که یک دستگاه رسمی باید زبان را تثبیت کند و آن فرهنگستان است. می‌خواهم تاکید کنم که فرهنگستان باید تلفظ این کلمات بیگانه خواه عربی، خواه اروپایی را که وارد زبان فارسی شده و تلفظش تغییر کرده، مطابق عادات زبانی ما تثبیت کند و مُهر صحت بر آن ها بزند و بگوید که این ها درست است. یعنی یکی از کارهایش مثلن این است که بگوید تلفظ فارسی «عید  id» عِید  eydو تلفظ  «عِطر  etr» عَطرatr  است یا تلفظ فارسی قِمار، قُمار است. در مورد کلمات فرنگی هم همین طور. باید تثبیت کند و بگوید در فارسی «اِسپرت» درست است نه «سپرت» که ایرانی اصلن نمی‌تواند آن را تلفظ کند. همان طور که عده‌ای عربی دان تصور می‌کنند که ما باید کلمات عربی را مثل خود عرب‌ها تلفظ کنیم، عده‌ای فرنگی‌دان‌ هم تصور می‌کنند که ما باید کلمات اروپایی را مثل خود سخن گویان این زبان‌ها که صامت آغازین در کلماتشان دارند، تلفظ کنیم. من می‌گویم هر زبانی عاداتی دارد که جزو قواعد و اصول و پایه‌هایش است. البته این قواعد ممکن است به مرور زمان عوض شود. ما البته در قدیم در زمان ساسانیان، صامت آغازین داشته‌ایم که تحول پیدا کرده است. فرهنگستان کارش این است که تمام این تلفظ‌ها را که تغییر یافته و عده‌ای این ها را دستاویز فضل فروشی و احیانن تحقیر دیگران می‌کنند تثبیت کند و این دکان را ببندد و بگوید که تلفظ فارسی این ها چیست.


* آیا فرهنگستان با سیاست‌های زبانی‌ خود به ویژه از طریق واژه گزینی، عملن می‌تواند از زبان فارسی، هم در برابر چیرگی زبان‌های بیگانه حمایت کند، و هم این نکته را جا بیندازد که وقتی عنصری وارد زبان شد و در آن حل شد، دیگر نمی‌توان آن را به موقعیت اولش برگرداند؟
-  فرهنگستان با واژه‌های عربی‌ که وارد زبان فارسی شده است کاری ندارد. با لغاتی مثل تلفن، تلویزیون، رادیو، تاکسی، اتوبوس، و نظایر آن هم کاری ندارد و این ها را فارسی می‌داند و نمی‌خواهد برای این ها معادل فارسی بسازد. اما در رشته‌های علمی که اساسن کار فرهنگستان در همین قسمت متمرکز است، به واژه سازان کمک می‌کنند، یعنی استادان همان رشته‌ها هستند که واژه‌هایشان را به فرهنگستان می‌آورند و می‌گویند این مفاهیم علمی وجود دارد و ما برای این مفاهیم، این الفاظ را پیشنهاد کردیم. پس فرهنگستان برای واژه‌های علمی واژه گزینی می‌کند. علت این هم که خود استادان به این نتیجه رسیده‌اند که مثلن برای واژه‌های فیزیکی باید معادل فارسی انتخاب شود این است که واژه‌های علمی در زبان‌های انگلیسی و فرانسوی خوشه‌ای هستند. در نتیجه، با وندهای همان زبان‌ها به کار می‌روند. اگر قرار باشد این ها وام گرفته شوند، صورت‌های دیگر آن ها یعنی مشتقات آن ها هم به دنبالشان می‌آیند. اگر یک واژه‌ای منفرد باشد، به جایی ضرر نمی‌زند، یعنی فقط «رادیو» یا یک «تاکسی» می‌آید و به جایی هم ضرر نمی‌زند. ولی وقتی که «کانداکت»، «کانداکتی «، «کانداکتیویتی»، «کانداکتانس» را داریم، اگر قرار باشد که همه ی این ترکیبات با وندهای خود وارد زبان ما بشود، دستگاه ساختواژی، دستگاه صرفی و واژه سازی زبان فارسی مختل می‌شود و این نهایتن به مرگ زبان می‌انجامد. یعنی وقتی زبانی نتواند واژه بسازد و واژه هایش به آن چه که هست منحصر شود، رفته رفته یک زبان مرده می‌شود.

*  پیش از این برای واژه‌هایی که در زبان مردم جا افتاده بودند هم معادل‌هایی از سوی فرهنگستان پیشنهاد شده بود  ولی عملن این معادل‌ها بین مردم پذیرفته نشده اند. مثلن به جای آکواریوم، «آبزی دان» پیشنهاد شده، یا به جای پارک «بوستان»، یا به جای استامپ «جوهرگین»، یا به جای اولتیماتوم «زنهاره». قبلن که این طور بوده ولی حالا شاید سیاست جدید شورای واژه گزینی این است که فقط برای واژه‌های علمی معادل وضع کند.
-  ببینید! یک موقعی مجلس شورای اسلامی تصمیم گرفت قانونی را وضع کند که طبق آن، دستگاه‌های دولتی نباید هیچ واژه فرنگی را به کار ببرند. این تصمیم عجولانه‌ای بود که یک عده غیر متخصص گرفته بودند که مشکلات فراوانی را در دستگاه‌ها به وجود می‌آورد؛ مخارج هنگفتی را هم به آن ها تحمیل کرد که نامه‌ها و نوشته های خود را اگر کلمه ی فرنگی داشت، عوض کنند. این کار به هر حال، شدنی نبود و موجب آشفتگی می‌شد و بر می‌گشت به حالت اول. این بود که آقای حداد عادل که آن موقع رییس فرهنگستان بود و هنوز به مجلس نرفته بود، وقت گرفت و به مجلس رفت و با نمایندگان صحبت کرد و آن ها را متقاعد کرد که فقط کاربرد آن واژه‌های فرنگی‌ که در فارسی معادل دارند یا فرهنگستان برای آن ها معادل وضع کرده، مجاز نباشد. نتیجتن این مصوبه ی مجلس به این صورت در آمد. بعد دولت آمد یک لیستی را تقریبن با هزار واژه تهیه کرد که در مکاتبات اداری به کار می‌رفت و این را به فرهنگستان داد و گفت برای این ها واژه بسازید. حالا این که این ها در عمل به کار می‌روند یا نه، مساله ی او نبود. به هر حال ما در پاسخ به یکی از خواسته‌های دولت بود که این کار را کردیم  و سعی کردیم از یک کار دشواری زای بزرگ تری جلوگیری کنیم و مشکل را به حداقل رساندیم. قبول دارم که در میان این ها تعدادی واژه ی جا افتاده فرنگی هم هست که دیگر در زبان مردم جا باز کرده و اشکالی هم ایجاد نمی‌کند.

* آیا همان طور که در حال حاضر از گونه ی معیار زبان فارسی در برابر هجوم زبان‌های غربی چنین حمایتی می‌شود، در برابر عربی هم حمایتی صورت می‌گیرد؟ یا عربی یک استثنا به حساب می‌آید؟
-  نخست پرسشی را که قبلن بی پاسخ گذاشته بودم پاسخ می‌دهم و بعد می‌رسیم به این پرسش. اولن  این که آن جا که پرسیدید آیا زبان فارسی می‌تواند در مقابل هجوم زبان‌های بیگانه مقاومت کند یا نه، و آیا می‌تواند از آن ها تاثیر نپذیرد؟ باید بگویم که پاسخ این پرسش منفی است. برای این که ما الان در مقابل زبان نیرومندی به اسم انگلیسی قرار گرفته‌ایم؛ نه تنها ما بلکه همه‌ی زبان‌های جهان حتا زبان‌های نیرومندی مثل فرانسه و آلمانی هم همین وضع را دارند. مفاهیم علمی بیش تر در جامعه ی انگلیسی زبان آمریکا تولید می‌شود. بیش ترین کتاب‌ها و نشرییات علمی هم در آن جا چاپ می‌شود. کشورهای دیگر باید آن ها را وارد کنند و به آن زبان بخوانند. خواه ناخواه، مقدار زیادی لغات انگلیسی وارد این زبان‌ها می‌شود. یک مقداری هم ترجمه می‌شود، یعنی از زبان انگلیسی ترجمه‌های قرضی یا گرده برداری می‌کنند، یعنی از زبان انگلیسی الگوبرداری می‌شود. حتا زبان عربی هم مقدار زیادی ساخت‌های ترجمه‌ای دارد. زبان فارسی هم استثنا نیست. ما تا جایی که چاره پذیر باشد باید کوشش خود را برای برابر سازی بکنیم، به ویژه در آن جاهایی  که واژه‌ها خوشه‌ای هستند. ولی جاهای دیگری هست که تک واژه‌ها وارد زبان ما می‌شود و برای آن هیچ کاری هم نمی‌شود کرد و به زبان هم آسیبی نمی‌رساند، چون واژگان، روبنای زبان است؛ زیربنای زبان دستگاه آوایی و دستوری آن است. این ها آسیب نمی‌بیند. بنابراین، از دیدگاه من، این ها اشکالی ندارد. تا وقتی که یک زبان بیگانه به ساختار نحوی ما آسیب نرسانده مشکلی پیش نمی‌آید. به دستگاه آوایی و صرفی هم که نمی‌تواند آسیب بزند. ولی اگر کلمات بخواهند به صورت خوشه‌ای وارد شوند و بعد هم ساختار نحوی زبان ما عوض شود، آن جا جای نگرانی هست. پس فرهنگستان بیش تر نگران آن مفاهیم علمی‌ای است که واژه‌های آن ها به صورت خوشه‌ای وارد می‌شوند. ولی این به آن معنی نیست که زبان انگلیسی به هیچ وجه بر زبان ما اثر نمی‌گذارد. کما این که می‌بینیم الان فرضن دستگاهی به نام کامپیوتر یا رایانه وارد جامعه ما شده و تمام اصطلاحات خودش را هم از انگلیسی آورده است: دانلود کردن، چت کردن، رایت کردن و غیره. ما فقط توانسته‌ایم واژه‌های «سخت افزار» و «نرم افزار» و چند تای دیگر را بسازیم. برای «کامپیوتر» هم از زمان فرهنگستان دوم، «رایانه» را ساختند که تا حدودی جا افتاده. «ریزرایانه» و «ابررایانه» و «رایاسپهر» را هم از روی آن ساختند که این خودش کار خوبی بوده است. اگر این ها را هم نساخته بودند، مجبور بودیم باز انگلیسی‌شان را به کار ببریم. «تلفن همراه» به تدریج کلمه ای رسمی‌ برای «موبایل» شد. در نوشتار هم «تلفن همراه» کلمه‌ای رسمی است. خوب این بد نیست. تصور کنید اگر به پیامگیر می‌خواستیم «انسرینگ ماشین» بگوییم، مردم کوچه و بازار و مثلن یک شاگرد بقال یا رفتگر شهرداری این کلمه را چه جور تلفظ می‌کرد؟ الان یک کلمه خیلی شفاف به صورت «پیامگیر» ساخته شده است. اوایل عده‌ای می‌گفتند «منشی تلفنی» ولی وقتی که فرهنگستان کلمه ی «پیامگیر» را به صورت رسمی ابلاغ کرد، دیگر همه می‌گویند «پیامگیر» و همه هم آن را می‌فهمند. Message Short را هم می‌گوییم پیام کوتاه یا پیامک. جا افتادن این کلمات مدت‌ها طول می‌کشد. چنان که «خودرو» در زمان رضا شاه وضع شد و در ارتش به کار می‌رفت ولی در خارج از ارتش به کار نمی‌رفت. اما رفته رفته «خودرو» و «خودروسازی» و مانند این ها دارد در جامعه جا باز می‌کند. جا افتادن واژه‌های جدید هم منوط به گذشت زمان است. فرهنگستان باید در بدو ورود واژه‌ها، در سر گمرک شعبه بزند و وقتی ابزار جدید یا کالایی می‌خواهد وارد شود، مانند برخی از کشورها مانند فرانسه، بگوید که اول برایش معادل وضع کنید بعد آن را با آن اسم، وارد کنید، و بعد هم برایش تبلیغ کنید. اگر ما این قدرت را داشتیم و چنین کاری می‌کردیم و وقتی که فناوری‌های جدید می‌خواست وارد شود، برایش اسم می‌گذاشتیم و مثلن به فکس می‌گفتیم «دورنگار» می‌توانیم «دورنگاری» را هم بسازیم و مثلن بگوییم این دستگاه کارش دورنگاری است. یعنی خود اهل زبان می‌توانند بدون نیاز به دستگاه رسمی، مشتقات این کلمات را با امکانات واژه سازی زبان فارسی بسازند.
زبان عربی حدود هزار و دویست سال بر زبان فارسی تاثیر عمیق گذاشته. این مورد یعنی تاثیر عربی بر فارسی از آن موارد استثنایی است که عربی حتا بعضی از واج‌های خودش را هم به زبان فارسی داده است؛ در دستگاه صرفی زبان فارسی هم دخالت کرده و تقریبن نصف واژگان ما را هم عربی کرده است و نه تنها ما، بلکه آن بخش از جهان اسلام که تحت تاثیر ایران بودند (چون زبان دوم جهان اسلام، فارسی بود و این زبان از یک طرف تا شبه قاره ی هند و از یک طرف تمام آسیای مرکزی را گرفته بود و از طرف دیگر به بالکان رسیده بود)، عناصر و کلمات عربی را با تلفظ فارسی گرفتند، مثلن زبان‌های ترکی آسیای مرکزی و ترکیه و زبان اردو و غیره. در هر حال این واژه‌های عربی، جزیی از زبان ما شده‌اند. فرهنگ غنی ما با همین زبان و با همین واژه‌ها بیان شده است. ابزار انتقال آن مفاهیمی که ما در فرهنگمان داریم همین زبان آمیخته است. شما مولوی را ببینید، سعدی و حافظ را نگاه کنید، عطار و سنایی و ناصرخسرو و دیگران را نگاه کنید، این ها همه با همین زبان نوشته‌اند. واژه سازی هم با همین زبان انجام گرفته است. مفردات افعال را از عربی گرفته‌ایم و از آن ها یا با «-ییدن» یا با «کردن» فعل ساخته‌ایم. مثلن «فهم» را به «فهمیدن»، «رقص» را به «رقصیدن» و «بلع» را به «بلعیدن» بدل کرده‌ایم. این کلمات را در زبان خودمان هضم کرده‌ایم و کم کم بقیه مصدرهای عربی را که وارد شد با «کردن» ترکیب کردیم؛ فکر را دیگر «فکریدن» نکردیم، بلکه گفتیم «فکر کردن»، گفتیم «سعی کردن»، «استعمال کردن» و غیره. اما همراه با این ها تعدادی از ساخت‌های صرفی عربی هم وارد فارسی شد. مثلن پس از «فکر»، «تفکر» و «متفکر» هم وارد فارسی شده است . و در عوض، اسم فاعل و اسم مفعول فارسی برای بعضی از آن ها ساخته شد. مثلن در کنار «بحث»، «بحث کردن» و «بحث شدن»، در فارسی «بحث کننده» و «بحث شده» و غیره و حتا به جای «فهمیدن»، «فهم کردن» ساخته شد:
فهم سخن چون نکند مستمع / قوت طبع از متکلم مجوی

*  رقصان را هم می‌توانیم بگوییم.
-  بله! حتا کلمه ی «رقاص» وقتی که وارد زبان فارسی شد، از آن «رقاصک» ساخته شد، و انواع و اقسام ترکیبات دیگری که می‌توانیم از این عناصر عربی بسازیم. آن چه که ما در دوره ی ساسانی برای این ها داشتیم به تدریح فراموش شد و لغات و اصطلاحات غربی جای آن ها را گرفت و بعد هم ترکیبات زیادی با این ها ساخته شد.
بنابراین ما به این ها کاری نداریم. همه این ها جز زبان ماست. کما این که بیش تر لغات انگلیسی هم گرفته شده از لاتینی و یونانی و فرانسه است و هیچ استاد انگلیسی هم نمی‌ گوید این کلمات انگلیسی نیست.

* دیگر قابل انکار نیست که این ها با وجود این که از عربی آمده‌اند، جا افتاده‌اند و باید به کار برده شوند.
-  بله. جا افتاده‌اند و شناسنامه ی فارسی گرفته‌اند و تلفظشان فارسی شده و در یک شبکه ی معنایی - صرفی زبان فارسی وارد شده‌اند. برای نمونه، کلمات «سال» و «سنه» یا «عمر» و «زندگی» را در نظر بگیرید. ما در اصطلاح رسمی تا پنجاه سال پیش می‌گفتیم «در سنه ی فلان». هنوز هم می‌گوییم «سنوات خدمت» یا «سنش چقدر است؟»، و نمی گوییم «سالش چقدر است؟». این کلمات عربی وارد فارسی شده‌اند و می‌بینیم که جایشان را در اصطلاحات طوری باز کرده‌اند که هیچ وقت نمی‌شود معادل فارسی آن اصطلاح را برای آن به کار برد. مثلا وقتی کسی می‌میرد، می‌گویند «عمرش را داد به شما». ولی چون «عمر» را در فارسی می‌گوییم «زندگی»، اگر بگوییم «زندگی‌اش را داد به شما»، به کلی معنی دیگری می‌دهد. پس این ها وارد قلمروهای معنایی و حتا صرفی شده‌اند و با این ها ترکیباتی ساخته می‌شود. جای هیچ تردیدی نیست که ما نباید به این ها دست بزنیم. از طرف دیگر، تقریبن صد سال است که عربی تقریبن هیچ اثری در زبان فارسی نگذاشته است. عربی تا وقتی در فارسی اثر می‌گذاشت که ما علوم را از فرنگ نمی‌گرفتیم. به محض این که شروع کردیم به گرفتن علوم از فرنگ، دیگر زبان‌های فرنگی در فارسی تاثیر گذاشت. نخست روسی بود، سپس فرانسه و حالا هم انگلیسی. عرب‌ها هم خودشان از آن ها تاثیر گرفته‌اند. ما آن چه را که باید از علوم و معارف اسلامی بگیریم، گرفته‌ایم. نماز و روزه که فارسی است، ولی زکات و خمس و حج و احرام و تکبیر و اذان و اقامه و رکعت و سجده و امثال این ها را از عربی گرفته‌ایم و تمام شده. مفاهیم اداری هم خیلی‌هایش را به هر حال از قدیم گرفته بودیم: «دیوان»، «تدوین»، «مدون». هر چند که «دیوان» اصلش از پهلوی است و به عربی رفته و صرف شده و صورت صرف شده‌اش را هم ما دوباره گرفته‌ایم؛ مثل «روزنامه» که قبلن گفتم در پهلوی «روزنامگ» بوده و به عربی رفته و شده «روزنامج» و آن را با «-ات» جمع بسته‌اند و شده «روزنامه‌جات». بعد دو مرتبه برگشته به فارسی و به جای «روزنامه‌ها» می‌گوییم «روزنامه‌جات» و بعد هم به قیاس با این کلمه، «سبزیجات»، «کارخانه‌جات» و «اداره‌جات» را ساخته‌ایم. خلاصه این که یک پسوند عربی آمده و در فارسی جا باز کرده و زایا شده و خود به پسوند جدیدی تبدیل شده است. ما با «ترشیجات» و «سبزیجات» و «شیرینی‌جات» چه می‌توانیم بکنیم؟

* کاری نمی‌شود کرد چون خیلی ریشه‌دار است، ولی دیگر به این ها اضافه هم نمی‌شود!
-  نه!  اصلا! دارد کم تر هم می‌شود. گرایش جامعه این است که لغاتی را که می‌سازد با واژه‌های فارسی تبار بسازد. گرایش کلی جامعه این است. فرهنگستان هم به همین جهت در اساسنامه‌اش قید کرده که وقتی واژه‌ا ی می‌سازید، اول باید با ریشه‌های فارسی باشد؛ اگر نبود، با عربی‌های متداول؛ باز اگر نبود، با کلمات گویشی. یعنی فرهنگستان برای واژه‌سازی، سه درجه گذاشته است. چون گرایش جامعه این است، الان خود همین استادان هم که واژه می‌سازند، نخست می‌روند از ریشه‌های فارسی استفاده می‌کنند. پس عربی دیگر  واژه‌ای به ما نداده است ولی در همین مدت بیست و هشت ساله با این که گرایش ضد غربی وجود دارد، می‌بینیم که چه قدر واژه از انگلیسی وارد زبان فارسی شده است.

* استاد! به نظر می‌رسد که این سیاست‌های حمایتی از "فارسی معیار" نتیجه ی معکوس می‌دهد. یعنی به جای آن که از فارسی در برابر هجوم واژه‌های بیگانه پاس داری کند، آن را بر ضد گویش‌های غیرمعیار تقویت می‌کند و باعث می‌شود که گویش‌هایی مانند گیلکی و غیره در مقابل فارسی معیار به سرعت رنگ ببازد.
-  این یک امر ناگزیر در همه جای دنیا است که گویش‌ها تحت تاثیر رسانه‌ها از بین می‌روند. دلیل اجتماعی‌اش هم این است که اگر کسی به زبان فارسی معیار تسلط داشته باشد، در همه جای کشور می‌تواد شغل بگیرد. ولی اگر کسی فقط گیلکی بداند، از گیلان که بیرون بیاید دیگر نمی‌تواند در تهران با دیگران ارتباط برقرار کند. یا حتا اگر لهجه ی شدید محلی داشته باشد، ممکن است دیگران به دیده ی خاصی به او نگاه کنند. در نتیجه، چون مردم زبان معیار را دارای پرستیژ و اعتبار اجتماعی می‌دانند، خودشان تمایل دارند که این زبان را اختیار کنند. برخی ‌ها پیش بینی کرده‌اند که گویش مازندرانی با این که پشتوانه نیرومندی دارد، تا پنجاه سال دیگر از بین خواهد رفت. می‌گویند در منطقه ی وسیعی از مازندران مردم سعی می‌کنند در خانه با بچه‌هایشان به فارسی حرف بزنند و بچه‌ها دیگر مازندرانی نمی‌دانند. من خودم هم دیده‌ام که در آن جا مادران با بچه‌هایشان به فارسی حرف می‌زنند. خوب نتیجه این می‌شود که این بچه‌ها در همه جا حتا در بلوچستان می‌توانند به همین زبان حرف بزنند. ولی اگر فقط مازندرانی بلد باشند و به فارسی تسلط نداشته باشند، برایشان مشکل ایجاد می‌شود. اما کار زبان‌شناسان این است که هر چه زودتر این گویش‌ها و این گونه‌های فارسی را برای علم زبان‌شناسی و تاریخچه ی زبان‌های ایرانی، به کمک دستگاه‌های دقیق و با جزییاتشان ضبط و تدوین کنند و قواعدشان را به دست بدهند.

* آیا می‌توانیم در مورد گونه ی معیار فارسی هم چنین نتیجه‌ای را صادق بدانیم؟ یعنی آیا می‌توانیم بگوییم همان طور که گویش‌ها در برابر زبان‌های معیار رنگ می‌بازند، زبان‌های معیار هم در مقابل آن گونه ی جهانی که شما گفتید انگلیسی است، رنگ می‌بازند؟
-  بله. در مورد زبان‌های معیار ملی هم این وضع پیش خواهد آمد. احتمالن آثاری هم از آن ظاهر شده است، به این صورت که مثلن ما الان می‌بینیم در کشور آلمان که خیلی هم نسبت به زبانشان متعصب هستند و حتا برای تلفن و تلویزیون هم از ریشه آلمانی واژه ساخته‌اند، وضع طوری شده است که دانش جویان دکتری دانشگاه‌ها آن قدر به زبان انگلیسی مسلط هستند که ترجیح می‌دهند رساله‌هایشان را هم به این زبان بنویسند تا آمریکایی‌ها و سایر انگلیسی زبان‌ها هم بتوانند آن را بخوانند. اگر به آلمانی بنویسید، دیگر آن ها نمی‌توانند این کتاب‌ها را بخوانند. این گرایش در جامعه ی علمی به وجود آمده. در ایران هم گاهی جرقه‌هایی دیده می‌شود که بعضی‌ها می‌گویند ما هم زبان علمی‌مان را انگلیسی بکنیم که دانش جویانمان راحت شوند. اگر یک روزی صد سال - دویست سال دیگر، ارتباطات جهانی طوری بشود که زبان انگلیسی (یا هر زبان دیگری) کاملن مسلط شود، قدرت نظامی و فرهنگی و چیزهای دیگر هم ممکن است پشت سرش بیاید. اگر طوری بشود که همه ببینند اگر انگلیسی بدانند همه جا جایشان است، خوب همه سعی می‌کنند آن را یاد بگیرند و ممکن است دستگاه‌های آموزش و پرورش کشورهای مختلف هم سعی ‌کنند از دوره ی دبستان انگلیسی را پا به پای زبان‌های مادری آموزش بدهند که این به معنی مرگ سایر زبان‌هاست. یعنی یک زبان واحد جهانی ایجاد می‌شود. منتها الان با وضع کنونی در سده ی بیستم و بیست و یکم، که مساله سلطه اقتصادی و نظامی در جهان مطرح است و عده‌ای هم دارند با آن مبارزه می‌کنند، به دنبال این مبارزه سعی دارند زبان‌های ملی را هم تقویت کنند و آن سلطه را کمی خنثا کنند. ولی اگر قدرت‌های جهانی به جایی برسند که دیگر نخواهند سلطه پیدا کنند و با ملت‌ها هم با تسامح برخورد کنند، احتمال دارد که در جریان این جهانی شدن، یک زبان جهانی هم ایجاد شود. منتها تا وقتی که این برخوردهای قهرآمیز هست، مقاومت هم هست و چنین اتفاقی نمی‌افتد.


برگرفته و کوتاه شده از: مجله ی بخارا، شماره ی ٦۳

از: زبان فارسی

 

 

 

وضعیت آموزش زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه های ایران

 

 

 

شماره ی نوشته: ۵ / ۳

 

وضعیت آموزش زبان و ادبیات فارسی

در دانشگاه های ایران

 

حسن ذوالفقاري استاد دانشكده ی ادبيات دانشگاه تربيت مدرس و مولف كتاب‌هاي درسي در گفت‌و‌گو با خبرنگار ادبي فارس، درباره ی ضرورت بازنگري در رشته زبان و ادبيات فارسي در دانشگاه‌ها گفت: اکنون در مجموع در دانشگاه‌ها كهنه‌گرايي حكومت دارد و دانشگاه‌ها گورستان ادبيات شده‌اند و ذوق‌ها در آن پرپر مي‌شوند. به جاي اين كه ذوق‌ها با آخرين متد علمي به روز و مستحكم شوند.
مؤلف كتاب‌هاي درسي ایران ادامه می دهد: در وضعيت فعلي ما نتوانسته ايم هم سو با پيشرفت‌هاي علم، نيازهاي جامعه و ضرورت‌هاي آن، غنا و گسترش ادبیاتمان را پيش ببريم.
وي با بيان اين كه ادبيات در كشور ما،  اكنون به دو ‌صورت دانشگاهي و غير دانشگاهي حيات دارد، عنوان كرد: ادبيات در جايگاه غير دانشگاهي پيشروتر است. در دانشگاه‌ها دچار ركود هستيم و اين موضوع به عوامل زيادي بر مي‌گردد.
استاد دانشگاه تربيت مدرس در تشريح اين عوامل تصريح كرد: يكي از دلايل اين است كه استادان رشته ی زبان و ادبيات فارسي كم تر توانسته‌اند خود را با مباحث علمي جديد منطبق كنند.
ذوالفقاري بي‌توجهي به رشته‌هاي جديد و عدم تاسيس ميان- رشته‌ها را از ديگر عوامل ركود در دانشگاه‌ها برشمرد و اضافه كرد: رشته‌ها و گرايشات جديد هنوز با توجه به گستره ی ادبيات به وجود نيامده‌اند. الآن ما فقط رشته ی‌ ادبيات داريم و رشته‌هايي مانند ادبيات داستاني،‌ ادبيات عامه، نسخه پژوهي، ويراستاري، ادبيات كودك و ادبيات كاربردي هنوز تاسيس نشده‌اند.
وي درباره ی نقش استادان دانشگاه در دگرگون نشدن رشته ی ادبيات اظهار داشت: استادان سنتي معمولن با ايجاد تغييرات در رشته ی ادبيات، ميانه ی خوبي ندارند و در برابر آن مقاومت مي‌كنند. اين حركت بايد از گروه‌هاي زبان و ادب فارسي دانشگاه‌ها انجام شود و نسل جواني كه امروز به حوزه‌هاي جديد وارد شده است، قدرت دارد كه به تغيير دست بزند.
ذوالفقاري با اشاره به افراط و تفريط‌ در گرايش به ادبيات سنتي و مدرن اظهار داشت: گاهي به دليل همين افراط و تفريط‌ها به ادبيات سنتي ضربه‌هايي وارد شده است. به هر حال ما هنوز نتوانستيم بين سنت و مدرنيته پل بزنيم و از ظرفيت‌هاي هر دو استفاده كنيم.
مؤلف كتاب‌هاي درسي در پاسخ به اين پرسش كه سمينارها از جمله سمينار دانشگاه علامه (در ١۵ اسفند ١۳٨٦) چه نقش علمي و عملي در تغيير واحدها و متون رشته ی ادبيات دارد، تاكيد كرد: سمينارها دو وجه دارند، با ديد خوشبينانه می توان گفت که منجر به صدور بيانيه مي‌شوند و ضمنن خود برگزاركنندگان بايد به بايدها و نبايدها پايبند باشند و مقالات كارشناسانه ارایه دهند.
وي افزود: جنبه ی بدبينانه سمينارها هم اين است كه در طي چند روز افراد دور هم جمع مي‌شوند و حرف‌هاي قشنگي مي‌زنند كه درد دل همه است، ولي بعد از چند روز همه ی  آن حرف‌ها فراموش مي‌شود.
عباس‌علي وفايي دبير شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي و ریيس مركز گسترش زبان و ادبيات فارسي در گفت‌و‌گو با خبرنگار ادبي فارس گفت: به رشته زبان و ادب فارسي در دانشگاه‌ها پس از انقلاب و پس از تغيير و تحولات، به صورت جدي پرداخته نشده و واحد‌هاي درسي اين رشته حدود ۳٠ سال است كه تغييرات محسوسي بر حسب شرايط و ضرورت‌ها نداشته است.
وي افزود: ضرورت بازنگري اين واحد‌ها و نيازهاي دانش جويان، جمعي از استادان و دانش جويان  را بر آن داشت كه تمهيدي بينديشند و به همين سبب پيشنهاد برگزاري سميناري مطرح شد و در پایان قرار شد سميناري با عنوان «بايد‌ها و نبايد‌ها در رشته ی زبان و ادبيات فارسي» در روز ١۵ اسفند ١۳٨٦ در دانشكده ی زبان و ادبيات دانشگاه علامه طباطبايي برگزار شود.
دبير علمي اين سمينار با اشاره به اين كه به گروه‌هاي ادبي در شهرستان‌ها نیز  اطلاع‌رساني شده است، تصريح كرد: حدود ۵٠ نفر به عنوان اعضاي هيئت علمي و مشاور در اين سمينار شركت مي‌كنند و ما سعي كرديم از هرگروه زبان و ادبيات فارسي كشور يك نفر را به عنوان مشاور شرکت دهیم.
وفايي با بيان اين كه ٨٠ مقاله از دانشگاه‌هاي مختلف به دست ما رسيد، اظهار داشت: اغلب كساني كه مقاله فرستادند جوان بودند كه شامل استادان جوان و دانش جويان دوره ی فوق ليسانس مي‌شوند و اين نشان مي‌دهد كه آنان خواستار تغيير و تحولات در دانشگاه‌ها هستند.
استاد دانشگاه علامه طباطبايي از چاپ برگزيده ی مقالات سمينار خبر داد و اضافه كرد: پرويز ياحقي از دانشگاه فردوسي مشهد با رويكرد انتقادي به تغيير واحد‌هاي درسي رشته زبان و ادبيات فارسي سخن خواهد گفت و سعيد حميديان استاد دانشگاه علامه، محمود فتوحي، نعمت‌الله ايران زاده از اعضاي هيات علمي دانشگاه علامه، كاووس حسن لي از دانشگاه شيراز و آقاي نمين و بنده نيز از ديگر سخن رانان اين سمينار هستيم.
وفايي تصريح كرد: اين سمينار با همكاري دانشگاه علامه طباطبايي، مركز شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي، انجمن ترويج زبان و ادبيات فارسي، انجمن استادان زبان و ادبيات فارسي و وزارت علوم، تحقيقات و فن‌آوري برگزار مي‌شود كه قطعن در مراسم افتتاحيه سمينار جز چهره‌هاي نامبرده از مسئولان وزارت علوم و محمد‌رضا مخبر دزفولي دبير شوراي عالي انقلاب فرهنگي نیز دعوت به عمل مي‌آيد.
دبير علمي سمينار «بايدها و نبايدهاي رشته زبان و ادبيات فارسي» با انتقاد از وضعيت واحد‌هاي درسي اين رشته در دانشگاه‌ها تاكيد كرد: ما بعد از انقلاب دوره‌هاي مختلف شعر را داشته ایم كه از آن جمله مي‌توان به شعر مقاومت و پايداري اشاره كرد. همچنين قبل از انقلاب در ادبيات معاصر چهره‌هاي كمي نداريم و جاي تاسف است كه در دانشگاه فقط ٢ تا ٤ واحد درسي به ادبيات معاصر اختصاص مي‌دهيم كه عمده ی آن هم تاريخ ادبيات يعني زندگي نامه و آثار مؤلفان است و تحليل هيچ جايگاهي در آن ندارد.
وفايي ادامه داد: ادبيات داستاني و نمايشي دستخوش تغييرات محسوس شده است. اما ما چه مقدار از اين تغييرات بهره برديم. دانشجويان بايد ٢ واحد تئوري داستان داشته باشند و چند واحد ديگر بايد باشد تا آن ها را با تئوري‌هاي داستان آشنا كند و آن ها را به سمت تحليل ببرد.
وي همچنين از وضعيت دستور زبان در دانشگاه‌ها انتقاد و خاطرنشان كرد: در طي ٤ سال دانش جويان فقط ٤ واحد دستور زبان پاس مي‌كنند كه اكثر آن ها همان حرف‌هاي دبيرستان است. در حالي كه نام زبان بر تارك رشته زبان و ادبيات فارسي مي‌درخشد.
عنايت سميعي منتقد و شاعر در گفت‌و‌گو با خبرنگار ادبي فارس، درباره ی تغييرات متون و واحدهاي درسي رشته زبان و ادبيات فارسي، گفت: صرف جابه جايي متون چيزي را حل نمي‌كند. متون جديد مستلزم اين است كه استادان دانشگاه به آن‌ها اشراف داشته باشند كه اين طور نيست.
وي افزود: گنجاندن شعر معاصر در متون درسي رشته ی ادبيات دانشگاه‌ها مستلزم تغييرات ديگري نیز هست كه متأسفانه مورد بي‌توجهي قرار گرفته است. سيستم آموزش ما، يك سيستم مدرك‌ساز است كه در آن هم استاد و هم دانش جو در يك جهت حركت مي‌كنند.
اين منتقد اضافه كرد: شما اگر بخواهيد محتواي متون دانشكده ادبيات را تغيير دهيد چيزي حل نمي‌شود؛ چراكه شما در دانشگاه تهران كه يك دانشگاه مادر هست نگاه كنيد. استادي كه به شعر معاصر و موضوعات جديد ادبيات اشراف داشته باشد به تعداد انگشتان دست هم نمي‌رسد.
سميعي با بيان اين كه تغييرات در ادبيات از جنس تغيير در رشته ی رياضيات كه جزو علوم دقيقه است، نيست، تآكيد كرد: تغييرات در رشته‌هاي علوم انساني به فرديت خلاق احتياج دارد. تصور نمي‌كنم که در ادبيات، با تكنيك بتوانيم چيزي را عوض كنيم. تكنيك باید برخاسته از چيزي باشد كه دانش جو را متحول كند.
وي درباره ی تسلط ادبيات كلاسيك در دانشكده‌هاي ادبيات اظهار داشت: بي‌ترديد ادبيات ما منحصر به كلاسيك نيست و البته ادبيات كلاسيك پشتوانه و موتور حركت ادبيات ماست. اما نمي‌شود به اين اعتبار كل ادبيات معاصر را نديده گرفت. در هيچ جاي دنيا مثل اين جا نسبت به ادبيات معاصر بي‌ اعتنا نيستند. حتا در كشورهاي همسايه مثل تركيه از اين لحاظ وضع به تر است.
سعيد حميديان استاد دانشگاه و پژوهشگر در گفت‌وگو با خبرنگار ادبي فارس بيان داشت: اگر دانشگاه‌ها با افق‌هاي بيرون از جو خود در ارتباط نباشند منجمد شده و پويايي خود را از دست مي‌دهند. قشر هنرمندان و دانشگاهيان بايد با يكديگر در يك تعامل و تبادل اطلاعاتي قرار بگيرند.
وي در خصوص كمبود واحدهاي ادبيات معاصر در سرفصل‌هاي رشته زبان و ادبيات فارسي خاطرنشان كرد: اين جريان به روحيات افراد برنامه‌ريز بازمي‌گردد. براي مثال آنان اگر خودشان كهن‌گرا باشند و به ادب معاصر التفاتي نداشته باشند، كمبودي در تدريس واحدهاي معاصر به وجود مي‌آيد.
حميديان تصريح كرد: از حدود ١٤٠ واحد دوره كارشناسي رشته ادبيات تا چندی پیش تنها ٢ واحد به شعر معاصر با اين همه گستردگي‌اش اختصاص داده شده بود اما به تازگي ٢ واحد نثر معاصر نيز به اين سرفصل‌ها اضافه شده است اما بايد بگويم كه ادبيات معاصر ما نياز به توجه و التفات بيش از اين دارد.
استاد ادبيات دانشگاه علامه طباطبايي اظهار داشت: گوشزد كردن اين ضعف‌ها نكته ی جديد و تازه‌اي نيست، من به نوبه ی‌ خودم در چندين همايش در اين خصوص شركت كردم و نظراتم را بيان داشتم، اما حتا يكي از سياست گذاران اصلي آموزشي را در آن مجامع نديدم. اين طور كه مشخص است سياست گذاران آموزشي رابطه ی چندان خوبي با ادبيات معاصر ايران ندارند. از نظر من مسئولان آموزشي به واحدهاي جديد درسي با يك سوء ظن نگاه مي‌كنند.
وي با اشاره به اضافي بودن برخي از واحدهاي ادبيات كلاسيك در سرفصل درس‌هاي رشته ادبيات گفت: در ميان درس‌هاي ادبيات كهن هم كه تدريس مي‌شوند بعضي از سرفصل‌ها مانند انگشت ششم هستند، نه اين كه دردي را دوا كنند، بلكه نقصي هم اضافه مي‌نمايند.
وي در خصوص عدم تدريس نقد ادبي و نمايش نامه در دانشگاه‌ها بيان داشت: زماني كه به ادبيات معاصر خودمان عنايتي نمي‌شود نبايد هم توقع داشت كه به ادبيات ديگر كشورها پرداخته شود.

شاپور جوركش شاعر، منتقد و مترجم، در گفت‌وگو با خبرنگار ادبي فارس بيان داشت: مشكلي كه در شيوه ی تدريس ادبيات فارسي در دانشگاه‌ها وجود دارد اين است كه استادان، خود سنگر بزرگي براي دفاع از  ادبيات كلاسيك هستند و ادبيات كلاسيك را پرستش وار ستايش مي‌كنند و اجازه نمي‌دهند كه دانش جو كوچك ترين نظري را در خصوص ادبيات كلاسيك بدهد.
وي ادامه داد: اين سنگر مستحكم باعث اين مي‌شود كه ادبيات معاصر ياراي اين را نداشته باشد كه دانشگاه‌ها حضور بيابد. امروز در دانشگاه‌ها تنها به حفظ كردن يك سري از اشعار و متن‌هاي كلاسيك مبادرت مي‌شود كه اين مساله تنها ذهن دانش جوي جوان را خسته مي‌نمايد.
اين استاد دانشگاه خاطرنشان كرد: ادبيات كهن ادبياتي است كه نقش تاريخي خود را انجام داده ولي اكنون هم مي‌بينيم كه به عنوان محتويات ذهني دانش جويان ادامه پيدا كند. در صورتي كه مشكلي در اين نيست كه بايد آموزه‌هاي نغز ادبيات كلاسيك را مدنظر قرار دهيم اما با اين شرايط،  ادبيات معاصر كه مي‌تواند با دانش جوي امروز رابطه برقرار كند به دليل تعصبات، مهجور مي‌ماند.
مترجم كتاب «نقد و نظريه‌هاي ادبي از افلاطون تا بارت» با اشاره به اين كه هر ادبياتي روزي كلاسيك مي‌شود، گفت: بايد جايگاه ادبيات معاصر را شناخت و به آن بها داد. حفظ كردن ادبيات كهن به دلیل نقد كردن آن و گرته‌برداري از ‌آموزه‌هاي آن است. ما بايد ادبيات كلاسيك را بخوانيم و از آن براي جامعه‌اي كه در حال گذار از مدرنيته است آموزه‌هاي جديد بسازيم نه اين كه جوانان را تنها مجبور به حفظ آن‌ها كنيم كه فقط ذهن‌شان فرسوده شود.
جوركش در خصوص تدريس نقد و نظريه‌هاي ادبي مدرن در دانشگاه‌ها گفت: ما در زمينه ی نقد ادبي و حتا تدريس آن ضعف‌هاي خاص خودمان را داريم. براي پركردن اين شكاف‌ها لازم است كه يك سري نقدهايي كه در دنيا نوشته شده را ترجمه و آرشيو كنيم و در كنار خواندن آن‌ها به توليد نقد بومي خودمان دست بزنيم. ايران بايد بتواند نقد بومي خود را در كنار اين آرشيو به وجود بياورد، چون نقد هر كشوري مخصوص آن كشور است.
وي با اشاره به مساله ی «مرگ مؤلف» در نقد تصريح كرد: من معتقد نيستم كه مرگ مولف الان در ايران مي‌تواند كاربرد داشته باشد. در ايران ما، شخصيت‌هايي مثل سعدي، حافظ، مولانا و ... نقش اساسي داشته و دارند. مردم ما به فردوسي و ناصرخسرو لقب حكيم مي‌دهند تا از آن پيروي كنند. شخصيت مولانا اكنون بيش از اشعار مولانا بر ما تاثير دارد، تئوري «مرگ مؤلف» در ايران كاربردي ندارد، زیرا این تئوري‌هاي غربي این مراحل را در مملكت خود طي كرده اند و ما در ايران بايد بتوانيم با معيارهاي فرهنگي خودمان پيش برويم.
خالق «بوطيقاي شعر نو» راجع به تدريس نمايش نامه‌نويسي به عنوان يكي از شاخه‌هاي ادبيات اظهار داشت: در زمينه ی نمايش نامه نويسي و تدريس آن ايران واقعن ضعيف عمل كرده است. براي مثال در زمينه ی ادبيات دراماتيك كودك و نوجوان تنها يك مجموعه ی نمايشي را قبل از انقلاب ترجمه كرديم و در ادبيات نمايشي بزرگسال هم مي‌توان گفت كه تئاتر هنوز در مملكت ما جدي نشده است. يعني در واقع آن را به عنوان «تيارت» مي‌شناسند نه «تئاتر».
جوركش گفت: در واقع تئاتر هست كه می تواند ادبيات جامعه مدرن را  تشكيل دهد. شعري كه درونگرايي را در جامعه رشد داده در واقع اگر به سمت و سوي دراماتيك برود مي‌تواند تحول ايجاد كند چرا كه درك حضور ديگران (دموكراسي) را از طريق تئاتر و نمايش نامه مي‌توانيم رشد دهيم.
خالق كتاب «زندگي، عشق، مرگ از ديدگاه هدايت» در خصوص حضور به هم رساندن هنرمندان در صحنه تدريس در دانشگاه‌ها بيان داشت: نويسندگان، شاعران و مترجمان و منتقدان را بايد به نحوي تشويق كنيم كه در دانشگاه‌ها تدريس را شروع كنند. تنها راهي كه مي‌تواند ادبيات مدرن را به دانشگاه‌ها ببرد استفاده از كساني است كه در اين حيطه قلم مي‌زنند.

از: Parsnews.com

 

 

رفتارهای ناهنجار فارسی زبانان با زبان فارسی

 

شماره ی نوشته : ٤ / ٣

 

دکتر جليل دوستخواه

زبان فارسی از آشوب تا سامان

(رفتارهای ناهنجار فارسی زبانان با زبان فارسی)

درآمد

زبان فارسی يا فارسی دَری، ستون استوار تاريخ و فرهنگ و شناخت نامه‌ ی ايرانيان، افغانان، تاجيكان و برخی تيره‌های فارسی زبان در ديگر كشورهای آسيای باختری و مركزی، و سرمايه ی مشترك معنوی ملت‌ها و تيره‌های ياد كرده است. اين زبان، شاخه‌ای از زبان‌های ايرانی است كه خود به شاخه‌ی بزرگ تر گروه زبان های هندو - ايرانی می پيوندد و در كليد واژه‌های زبان شناختی، از آن به نام "فارسی نو" ياد می ‌شود (در برابر فارسی باستان / كهن، زبان روزگارِ هخامنشيان كه نوشته‌های اندك شماری به خط ميخی از آن بر جا مانده است و فارسی ميانه، زبان روزگار پارتيان/ اشكانيان که شمار بيش تری سنگ نوشته و كتاب به دبيره (خط) پهلوی ازآن در دست داريم).

اين زبان در زمان ساسانيان، همچون گويشی از زبان رايج روزگار (یعنی زبان پهلوی) و با تاثيرپذيری از ديگر زبان‌های كهن ايرانی شكل گرفت (١) و به تدريج نيرومند شد و در دوران پس از اسلام، با از رواج افتادن زبان پهلوی، به صورت زبان مشترك رايج درايران و سرتاسر سرزمين‌ها و تيره‌های ايرانی (فراگير افغانستان و فراز رود يا آسيای ميانه‌ی كنونی و بخش‌هايی از پاكستان و هندوستان كنونی) درآمد و تا دو سده تنها زبان گفتاری باقی ماند و اگر هم چيزی بدان نوشته شده بوده باشد، به دست ما نرسيده است. (٢)

باليدن و گسترش و كمال يابی زبان فارسی از سده‌ی سوم هجری و بر اثر به فرمانروايی رسيدن دودمان‌های ايرانی تبار در گوشه و كنار ايران زمين، به ويژه در‌خراسان و سيستان و ری، و كاهش نسبی قدرت و نفوذ گماشتگان دستگاه خلافت بغداد، شتاب بيش تری گرفت و با نگارش و نشر رسا له‌ها و كتاب‌ها و ديوان‌های زياد، در برابر زبان عربی (كه از سوی ايران گشايان عرب و دست نشاندگان آنان به عنوان زبان رسمی درباری وديوانی به ايرانيان تحميل شده بود) قد برافراشت و به زودی عرصه‌ی انديشه و ادب و هنر و فرهنگ را از آن زبان بيگانه باز پس گرفت.

با پديدارشدن شماری شاعران شاهنامه سرا و در نقطه‌ی اوج آن‌ها، حكيم ابوالقاسم فردوسی توسی و سرايش شاهنامه‌ی بزرگ او – كه نقطه‌ی عطفی بود در تاريخ زبان و فرهنگ ما – زبان فارسی به تمام معنی، زبان گفتار و نوشتار همه‌ی ايرانيان و ايرانی تباران و ايرانی فرهنگان شد و تمام تلاش‌هاي نهاد خلافت و كارگزاران ايرانی نمای آن برای بازگردانيدن آب رفته به جوی و رسمي و پايدار نگاه داشتن زبان عربی به جايی نرسيد و ايرانيان – بر خلاف بيش تر سرزمين‌ها و كشورهای تسخيرشده ازسوی تازيان – همچنان ايرانی و فارسی زبان باقی ماندند، يعنی درواقع، فارسی زبان ماندند تا ايرانی بمانند. آن "تخم سخن" كه دهقان فرزانه‌ی توس پراگند، بارور شد و در درازنای هزاره‌ی گذشته، گلزاری پرشكوه و باغی انبوه از دستاوردهاي فرهنگی فارسی زبانان، در گستره‌ی بزرگی، از دره‌ی سند در خاور تا ميان رودان و آسيای كهين در باختر و از خليج فارس در جنوب تا مرزهای روسيه در شمال، پديد آمد.

از ميان همه‌ی قوم‌های كهنی كه در نخستين موج‌های جهان گشایی تازيان نو مسلمان در سده‌های يكم و دوم هجری، به هر روی به جرگه‌ی پيروان اسلام در آمدند، ايرانيان درنگاهبانی از زبان و فرهنگ و كيستی قومی خويش، يگانه بودند. ديگر قوم‌های ساكن درمنطقه‌ای گسترده از ميان رودان تا دره‌ی نيل و بقيه‌ی سرزمين‌های شمال آفريقا، با همه‌ی پيشينه‌ی فرهنگ‌ها و تمدن‌های ديرينه‌ی خود، زبان عربی را همراه با دين اسلام پذيرفتند يا از سر ناگزيري بدان گردن نهادند و امروزه از آن ها به منزله‌ی "كشورهای عربی!" و "جهان ‌عرب!" ياد می شود و بسياری از آنان درعربی مآبی كاسه‌ی گرم‌تر از آش شده‌اند و بيش تر از عرب‌های اصلی ساكن نجد حجاز، سنگ عرب بودن خود را بر سينه می زنند!

زنده ياد مُحی الدّين عالم پور روزنامه نگار تاجيك، در سفری به مصر، هنگام ديدار با يكی از استادان ايران شناس آن كشور، از وی پرسيده بود:

"چه شد كه شما مصريان با آن پيشينه‌ی هزاران ساله‌ی تمدن و فرهنگتان زبان عربی را پذيرفتيد و عرب شديد و حتا نام صَوتُ الْعَرَب مِنَ القاهِرَه را براي راديو كشورتان برگزيده ايد ؟" استاد آگاه و هوشمند مصری، در پاسخ به عالم پور گفته بود:

"ما عرب شديم، بدين علت كه فردوسی و شاهنامه نداشتيم!"

نكته‌ای كه آن استاد مصری بر آن تاكيد ورزيده بوده، بنيادی و بسيار پر اهميت است و نقش كليدی و سازنده‌ی فردوسی و ديگر انديشه ورزان و فرزانگان تاريخ ما را در پايدار نگاه داشتن زبان و ادب و فرهنگ و درنتيجه، منش و كيستی ايرانی، به خوبی نشان می دهد.

 

 زبان فارسی در پويشی هزار ساله

زبان فارسی دری از روزگار كودكی و خامی ‌اش در يك هزار و چهار صد سال پيش از اين تا به امروز (كه نسبت بدان روزگار، زبانی رشيد و پخته و برومند شده)، در فرآيند رويش و بالش و كمال‌يابی ‌اش، مرحله‌های گوناگون و پيچ وخم‌ها و اُفت وخيزهای بسياری را از سر گذرانده و در واقع، تابعی از مجموع تاريخ پر تنش اجتماعي و سياسی ميهن ما بوده است.

از ساختارها و شيوه و شگردهاي زبان گفتاری مردم فارسی زبان در گوشه و كنار سرزمين‌های پهناور‌ زيستگاه آنان در دوره‌های گوناگون اين هزاره آگاهی چندانی نداريم (٣)، اما در دست بودن بخشی از مُرده ريگ شاعران و نويسندگان فارسی زبان، اين امكان را به ما مي‌دهد كه چندی و چونی آن‌ها را بررسيم و تصوير به نسبت روشنی از فرآيند ديگرديسی اين زبان از آغاز تا امروز و تاثيرگذاری سازه‌های گوناگون در ساخت و بافت آن به دست آوريم و با برخورداری از چنان پشتوانه‌ای، شيوه‌ی برخورد با گُفتمان زبان دراين روزگار را – كه از هر زماني پيچيده‌ تر است – طرح بريزيم.(٤)

دريك جمع بندي و نتيجه گيری كلی در‌ حد گفتاری كوتاه، می ‌توان گفت كه زبان فارسی فاصله‌ی هزارساله را سامانمند و آسان نپيموده، بلكه در روند تکامل تاريخی خود، دچار آشوب‌ها و آسيب‌هاي فراوان شده است. دراين راه نوردی دراز و دشوار، پويندگانی همچون رودكی، بلعمی، فردوسی، بيهقی، بيرونی، ابوعلي سينا، خيام، نظامی، مولوی، سعدی، حافظ و ديگران بوده‌اند كه با ژرفا كاوی درگنجينه‌ی زبان و فرهنگ و ادب نياگان و رويكرد به بايستگي‌های زمانه‌شان، كوشيده‌اند تا كولبار خود را از ميراث پيشينيان و آفرينش خويش هر چه سرشارتر سازند و به پسينيان بسپارند و در راه كمال بخشی به زبان ارجمند فارسی و فرهنگ والای مادران و پدران، چراغ رهنمون آيندگان باشند.(۵) آنان اگرچه در روزگار جهان شمولی زبان عربی و گرمی بازارعربی مآبی فاضل نمايان می‌زيسته و بخشی از اثرهای خود را ناگزير بدان زبان نوشته‌اند، در هنگام فارسی نويسی، بنياد و ساختار زبان خويش را پاس داشته و به وارونه‌ی رفتار زبانی برخي از هم روزگاران ديرآمده‌ی ما، هرگزعربی دانی را وسيله‌ی فاضل‌نمايی و فخرفروشی قرارنداده و پهنه‌ی زبان فارسي را تاختگاه عربی مآبی و چيستان نويسی و ملقمه‌ی "عربيفارسي" عرضه داشتن، نكرده‌اند.

اما كسان ديگری به پيروی از خواست‌های فرومايه‌شان و در پايگاه كارگزاری و گماشتگی فرمانروايان بيگانه يا بيگانه سرشتان خودی ‌نما، ارج نياگان را ناديده گرفته و نوشته‌هايی چون تاريخ وَصّاف، ظفرنامه‌ی تيموری، دُرّه‌ی نادره و جز آن را از خود بر جای گذاشته‌اند كه لكه‌های سياهی در كارنامه‌ی تاريخی زبان فارسی به شمار می ‌آيند. اين گروه از قلم به دستان (و – در واقع – قلم به مُزدان) با شيوه‌های نگارش غيرطبيعی و پر تكلف و پيچيده‌ی خود، به تدريج زبان شاداب و شكوفا و پويای فارسی سده‌هاي سوم تا هفتم هجری را از فرآيند تكامل طبيعی و رشد سالم خود دوركردند و زبانی ايستا وعليل و پژمرده را جای گزين آن گردانيدند و ميراث شوم آنان از نسلی به نسلی و از قرنی به قرنی انتقال يافت تا به آستانه‌ی عصركنونی رسيد و درپشت دروازه‌های تاريخ عصر جديد ايران، با شگفتی زدگی و پرسش بزرگ انديشه ورزان و نوجويان روزگار رو به رو شد.

هرگاه زبان فارسی يا – به تر بگوييم – آن چه تا پيش از آغاز جنبش نوجویی دو سده‌ی اخير به نام "زبان فارسی" شهرت داشت، به همان نژندی بيمارگونه و نابهنجار، به زندگانی بی رمق خود ادامه مي‌داد، هرگز از پس انجام خويشكاری ‌های امروزينش برنمی ‌آمد و بی‌گمان در برابر نيازهای فزاينده‌ی كنونی و فراگيری زبان‌های جهان شمول و نيرومند كنونی رنگ می باخت و زوال می پذيرفت.

اما از آن جا كه زبان هر ملت با ديگر نهادهای زندگی اجتماعی و سياسی ‌اش پيوندی انداموار دارد، همه‌ی جنب و جوش‌های نوجويان و رهايی خواهان و دوستداران پيشرفت و پويایی جامعه، در زبان آنان نيز باز می ‌آيد و انگيزه‌ی ديگرديسی و نوگرديدن آن می ‌شود، ما درجامعه‌ی ايران و در ميان همه‌ی فارسی زبانان نيز در دو سده‌ی پشت سر، شاهد پديداری و پيشرفت گام به گام چنين فرآيندی بوده و ديده‌ايم كه زبان عليلِ ميرزا بنويس های درباری و ديوانی و سنگواره های دخمه های خاموش تاريخ، به زبان زنده و پرخون و پويای شعر و داستان و نمايش نامه و زبان روشن و استوار و رهنمون دانش و پژوهش امروز ديگرگون شده و كاركردهای بسيار گسترده‌تر و متفاوت با گذشته يافته است و تازه در آغاز راهيم.

 

گرايش آرمان خواهانه (ایده آلیستی) به ايران باستان و سَرِه نويسي

در برابر ايستایی و پوسيدگی نهادهای گوناگون اجتماعی و سياسی و فرهنگی درجامعه‌ی ايران كه بيمارگونگی زبان آشوب زده‌ی فارسی برآيند آشكار آن بود، از نيمه‌ی دوره‌ی قاجار، كسانی به جست و جوی راه رهايی بر آمدند و برای روشنگری و تلاش به منظور باز يافتن كيستی از دست رفته و ساختن جامعه‌ای نو، درعرصه‌های گوناگون به تكاپو  پرداختند.

درحوزه‌ی زبان، اين كوشش و كُش با الهام گيری از پاره‌ای آگاهی ‌ها درباره‌ی نوسازی اجتماعی و فرهنگی در سرزمين‌های غربی از عصر نوزايش (رنسانس) بدين سو، از يك طرف و تاثيرپذيری از گرايش آرمانی به ايران باستان از طرف ديگر، آغاز شد. گويی گره روانی ناشی از شكست خوردگی و خوارمايه شدگی در برابر تازش تازيان به ايران ساسانی، پس از بيش از يك هزاره، جان و روان پريشان اين آرمان خواهان را در تنگنا و فشار گذاشته بود و آرمانشهر و آرامشگاه خيالی خود را در‌آن سوی رويداد قادسيه می جستند.

پويندگان اين راه، بی آن كه تحليل و دريافتی ژرف و فراگير از انگيزه‌های واپس ماندگی جامعه‌ی ايران و تيره روزی ايرانيان داشته باشند، همه‌ی كاسه و كوزه‌ها را بر سر نابهنجاری ‌های زبان می ‌شكستند و گمان می ‌بردند كه با پالودن زبان فارسي از وامواژه‌هاي عربی، يكباره درهای زندگانی نو و بهروزی و كامروایی به روی ايرانيان گشوده خواهد شد و ايران خواب زده و واپس مانده از كاروان پيشرفت و تمدن، يك شبه به جرگه ی كشورهای پيشرو جهان درخواهدآمد!

يكي از پرشورترين گرايندگان نخستين به اين رفتار و شيوه‌ی نگرش، شاهزاده جلال الدّين ميرزا، مشهور به پور خاقان، پنجاه و پنجمين پسر فتخ علي شاه (١٢٤٣- ١٢٨٩ ه. ق.) بود. وی كه در انجمن فراموش خانه با كسانی همچون ميرزا ملكم خان هم نشينی و هم سویی فكری داشت، بعدها با ميرزا فتحعلي آخوندزاده - كه از هواداران سرسخت عربی زدايی از زبان فارسي و تغيير خط بود -- نامه نگاری و داد و ستد فكری برقراركرد. او كتابی در زمينه‌ی تاريخ ايران و – در واقع – در بيان آرمان ايران دوستانه‌ی خود به نگارش درآورد و آن را – به پيروی از فردوسي (در ناميدن خاستگاه و پشتوانه‌ شاهنامه) – نامه‌ی خسروان ناميد.(٦)

نویسنده در ديباچه‌ی كتاب، خواست و هدف خود را به روشنی بازگفته است:

"... روزی در انديشه افتادم كه از چيست كه ما ايرانيان زبان نياگان خويش را فراموش كرده ايم و با اين كه پارسيان درنامه سرايی وچكامه گويی به گيتی فسانه‌اند، نامه‌ای در دست نداريم كه به پارسی نگاشته شده باشد. اندكي بر نابودی زبان ايرانيان دريغ خوردم و پس از آن خواستم آغازنامه‌ی پارسي كنم. سزاوارتر از داستان پادشاهان پارس نيافتم. از اين رو كوشيدم كه سخنان روان به گوش آشنا نگارش رود تا بر خوانندگان دشوار نباشد." (٧)

زبان نامه‌ی خسروان – چنان كه از همين نمونه‌ی كوتاه پيداست – زبانی است شسته رفته و روان و خالی از واژگان عربی و در تقابل كامل با زبان ديوانی و رسمی و نوشته‌های ادبی و تاريخی زمان نويسنده. می توان كار شاهزاده‌ی قاجار را نخستين گام بلند در راه ساده كردن زبان فارسي و رهايي بخشيدن آن از بختك عربي مآبی و پيچيده نويسی چندين سده‌ی پشت سر نويسنده و سرآغازی بر كاربرد زبانی آزادتر و طبيعی تر در دوره‌های پس از او دانست. کاری که پورِ خاقان با نوشتن نا‌مه‌ی خسروان آغازکرد و با مرگ زودرس او در ٤٦ سالگي ناتمام ماند، از يادها نرفت و به سختی تأثيرگذار بود. کسان ديگری همچون ميرزا آقاخان کرماني و سپس دهخدا، جمال زاده، هدايت، نيما و ديگران، رهرو راه او شدند و با اوج گیری کوشش‌های رهايی ‌جويانه و آزادی خواهانه در دوره‌ی جنبش مشروطه خواهی و پس از آن و گسترش انديشه ی ملی گرايی و رويکرد به ريشه و بنياد، نوشنن به فارسی خالی از واژه‌های عربی و يا با کاربرد شمار هرچه کم تری از آن‌ها، به دستور کار نويسندگان نوجو در عرصه‌ی مبارزه‌ی ملی برای رسيدن به ناوابستگی و آزادی و برقراری نهادهای يک جامعه‌ی مدنی و دولت مردم سالار و پيشروِ امروزين تبديل شد.

اين فرآيند – به رغم کار شکني‌ها و ناسازگاری‌های دستگاه‌های اداری و رسمی – گسترش و رواج روزافزون يافت و در واپسين دهه‌های فرمانروایی قاجاريان و تا چتد دهه پس از آغاز پادشاهی پهلويان ادامه يافت و گاه کار به افراط کاری‌های نابهنجار و درغلتيدن از سوی ديگر بام نيز کشيد که پرداختن به جزء به جزءِ آن در حد گنجايش اين گفتار نيست. (٨)

جدا از انگيزه‌ی آرمان گرايی و بنيادجويی در کار نويسندگان ايرانی – که بدان اشاره رفت تاثيرپذيری شماری از آنان از کارهای يکي از گروه‌های پارسيان هند به نام فرقه‌ی آذرکيوان در قالب کتاب‌هايي چون دساتير، چار چمن شهرستان و دبستان المذاهب، به گرايش‌های آرمان خواهانه‌ی نخستين، شور و گرمی بيش تری بخشيد. دراين کتاب‌ها، به ويژه در دساتير، نوشته‌ی "ملا فيروز" پارسی هزاران واژه‌ی بی بنياد و ساختگی آمده بود و اين واژه ها – که بعدها به نام دساتيری شهرت يافتند (٩) – با دامن زدن به اين گمان که آن‌ها واژه‌های بنيادينِ گُم بوده ی زبان فارسی ‌اند! رويکرد گسترده‌ی رهايی جويان از چيرگی واژگان تازی تبار بر زبان فارسی را به خود فراخواندند و تا چندين دهه نيز رواج فراوان يافتند و حتا در پاره‌ای از فرهنگ‌های فارسی به ثبت رسيدند.(١٠)

رفتار و گرايش احساسی و شورمندانه و زياده روانه به پالايش زبان فارسی از واژگان بيگانه، به ويژه واژه‌های عربی، درچندين دهه‌ی اخير نيز به سبب رويدادهای اجتماعی و سياسی با اُفت و خيزها و پيچ و تاب‌هايی، ادامه يافته است. دراين مدت، چنين تمايلی اکنون نه تنها درکارهای کسان و گروه‌های ويژه‌ای به چشم مي‌خورد، بلکه تا اندازه‌ای به کارکرد پاره‌ای از نهادهای اداری و دانشگاهی و فرهنگی نيز راه يافته است و حتا "عربي مآبی" عامدانه‌ی برخی از زير ْمجموعه‌های حکمرانی نتوانسته است بازدارنده‌ی اين پويش باشد.

گذشته از کسانی چون احمد کسروی، ذبيح بهروز، دکتر محمد مقدم، دکتز صادق کيا و پيروان آنان – که به چيزي کم تر از زبان فارسی سره، پالوده از هرگونه وامواژه‌ی بيگانه خرسند نبودند و نيستند – کُنش‌های دوفرهنگستان دولتی دوره‌ی پهلويان – هرچند محافظه کارانه‌تر و ميانه روانه تر – کم و بيش درهمان راستا بود. کارکرد "فرهنگستان" کنونی و آن چه تا کنون نشرداده است، به دليل جو اجتماعي و سياسی اين دوران، با کارنامه ی دو پيشگام آن يکسان نيست.(١١) اما نه آن دوگانه و نه اين سومين، با همه واژه سازی ‌ها و برابرگُزينی‌هایشان توانسته‌اند برای رهایی زبان فارسی از آشوب سده‌های پسين و باز آوردن سرِ شوريده ی آن به سامان، چاره‌انديشی نهايی کنند.

 

زبان فارسی و تركيب واژگان آن

پژوهش در تاريخ زبان‌های جهان و از جمله زبان‌های ايرانی و نيز تجربه‌اندوزی‌های زبانی ايرانيان در دو سده‌ی اخير، مي‌تواند رهنمودهای روشنی برای رفتار امروزين ما با زبان فارسی فراديد ما بگذارد. زبان ما، مانند هر يک از زبان‌هاي زنده و پوياي جهان، درسراسر زندگی و کارکرد خود، درحال داد و ستد با ديگر زبان‌ها بوده است و هست و هر اندازه پيوندها و هم زيستی های ما با ديگر قوم‌ها بيش تر شود، اندازه‌ی بده بستان‌هاي زبانی ما نيز فراتر می‌رود. (١٢)

جدا از هم ريشگی زبان فارسی با خانواده‌ی زبان‌های هندو - اروپايی – که مايه‌ی همانندی‌های نسبی يا کامل در ميان بسياري از واژه‌های آن‌هاست – هزاران وامواژه نيز از اين گروه زبان‌ها و ديگر گروه‌های زبانی جهان، به گونه‌ی سر راست به زبان ما راه يافته و يا از فارسی به فهرست واژگان آن زبان‌ها پيوسته است.

درچهارده سده‌ی پشت سر، زبان فارسی به دليل چيرگی عرب‌ها بر ايران در دو سده ی آغاز گسترش دين اسلام و همگاتی شدن آن در ميهن ما و عربی زبان بودن قرآن و حديث و ستت و ديگر متن‌ها و نيايش نامه‌های مذهبی از يک سو و رواج و کاربرد عربي به منزله‌ی زبان دربار و ديوان و بازرگانی و سياست و دانش و ادب از سوی ديگر، بيش ترين تاثير را از اين زبان پذيرفته است و امروز درصد بسيار بالايی از واژگان جاافتاده‌ی رايج درفارسی (هم گفتاری و روزمره و هم نوشتاری و ادبی و فاخر) وامواژه‌های عربي تبار و يا ترکيب واژه‌های فارسی- عربی‌اند. (١٣)

سَرِه نويسان و زبان پاک گردان های روزگار ما برآنند که همه‌ی واژه‌های عربی شناخته شده (١٤) را بی ‌هيچ گونه چون و چرا و استثنايی بايد از زبان فارسی بيرون ريخت و به جای آن‌ها واژه‌های فارسی درمعنی نزديک بدان‌ها را به کار برد و هرگاه چون این واژه‌هايی در فارسی کنونی يافت نشود، واژه‌های برجای مانده از زبان‌های باستانی ايران را برگزيد و يا از ريشه‌های آن ها در ترکيب با پيشاوندها و ميانوندها و پساوندها ساخت.

این شيوه ی رفتار و برخورد با زبان، اگر هم در موردهايی سودی در بر داشته باشد، در بيش ترين موردها به جای ياری رساندن به سرشاری و سامان و توان آن، مايه‌ی ناتوانی و نابسامانی هرچه بيش تر اين مهم‌ترين و طبيعيی ترين رسانه‌‌ی پيوند ميان آدميان خواهد شد. (واژه های زاید را باید پاک کرد، ولی نه همه واژه ها را، هواپیما را، با این که از "هوا" و "پیما" تشکیل شده و "هوا" به زبان تازی است نباید پاک کرد، چون با قاعده ی پارسی است، ولی "عسل" را نباید به جای "انگبین" استفاده کرد، زیرا "عسل" تازی است ولی "انگبین" پارسی .)

هيچ يک از زبان‌های زنده و توانمند امروز ( از جمله زبان ِگسترده و جهان شمول انگليسي) خالی از وامواژگان بيگانه تبار نيست، اما تاکنون نشنيده‌ايم که هيچ انديشه ورزِ دل سوزی از اهل آن زبان‌ها، به سبب بودن چنان واژگانی درآن‌ها، نکوهش‌ها و ناسزاهايی چون ناپاک و ناسرِه را بر زبان خود و نياگانش روا داشته و درصدد پاک و سَرِه گردانيدن آن برآمده باشد! زيرا هر انديشه ورزِ فرهيخته‌ای در هر زباني درمی ‌يابد که گنجينه‌ی واژگان آن زبان، دستاورد هزاره‌ها کوشش و پويش انديشه ورزان و گويندگان و سرايندگان و نويسندگان بدان زبان و سرمايه‌ی مشترک فرهنگی اکنونيان و آيندگان اهل زبان است و نمی ‌توان و نبايد برخوردی ناسنجيده و آشوبگرانه با آن داشت.

زبان سَره/ پاك كه افراطی ‌های روزگار ما خواستارِ آنند، تنها می ‌تواند زبان تيره‌های قومی‌ دور افتاده و جدا مانده از ديگر قوم‌ها و ملت‌ها باشد، و گر نه هر يك از ملت‌های زنده و پويای امروز، به ويژه در اين عصرِ جهان شمولی رسانه‌ها و گستردگی شبكه‌ ی فراگيرِ ارتباط های جهانی، ناگزير با زبان‌های ديگر و به ويژه زبان‌های جهانی شده و داراي بارهای فرهنگی و دانشی و اقتصادی سر و كار خواهد داشت و خواه ناخواه بر پايه‌ی ميزان داد و ستدهاشان، وامواژه‌هايی را از زبان های ديگر خواهند گرفت و وامواژه‌هايی را به ديگر زبان‌ها خواهند داد. چنين بده بستاني درهنگام ضرورت و ناچاری، نه تنها اشكالی ندارد، بلكه طبيعی است و برتوانگری و فراخ بالی زبان نيز خواهد افزود. آن چه ايراد و عيب دارد و زيان بار و تباه كننده است، واردكردن قاعده‌های دستوری و ساختاری زبان‌هاي بيگانه در زبان ملی است كه سرانجامی جز سلب كيستی و سرشت و منش زبان نخواهد داشت. برای مثال، كسانی كه از سده‌ها پيش نشانه‌هاي جمع عربی را در جمع بندی واژگان فارسی (بي رويكرد به بنياد و تبار واژه‌ها) به كار برده‌اند و هنوز هم مي‌برند و يا صفت و موصوف را در نرينه يا مادينه بودن با هم تطبيق می ‌دهند، ويرانگران زبانند و تيشه بر ريشه‌ی آن مي‌زنند!

رفتارها و برخوردهايی از اين دست با زبان، آشکارا تکامل ستيزانه است و می ‌تواند آن را دچار واپس‌گرايی و ايستايی گرداند و به مرزهاي پيشين آن و فراسوی زنجيره‌ی درازی از کوشش‌ها و کنش‌های کمال بخشان بدين گنج شايگان انديشه و فرهنگ در درازنای هزاره‌ها باز پس براند.

زبان فارسی نيز از قاعده‌ی کلی درآميختگی با وامواژه‌ها جدا نيست و با همين گنجينه‌ی واژگان کنونی‌اش (١۵) بسيار توانمندتر و برومندتر و کارسازتر از آن هنگام فرضی است که همه‌ی وامواژه‌ها را (از عربي و جز آن) از آن بيرون ريخته باشيم. به تعبيری ديگر و دقيق‌تر، واژه‌های بيگانه تبارِ پذيرفته در زبان فارسي، ديگر غريبه و ناخودي نيستند و پس از صدها يا ده‌ها سال حضور در گفتار و نوشتار ايرانيان و ديگر فارسی زبانان، اکنون ديگز واژه‌های فارسي يا دقيق‌تر بگوييم فارسي شده و شهروند سرزمين زبان و ادب فارسی ‌اند.

اين شهروندان، دارای گذرنامه‌ی با اعتبار و رواديد اقامت هميشگي‌اند، آن هم با امضای همه‌ی فارسي زبانانی که با آن‌ها هم زيستی زبانی و فرهنگی داشته‌اند و دارند، به ويژه صدها شاعر و نويسنده‌ای که بر بارِِ معنايی و ارزش انديشگی آن‌ها افزوده‌اند.

اين وامواژه‌های شهروند زبان فارسي شده، چه بسا که به سبب ديگرديسی ‌های گفتاری و نوشتاری و نيز پيچ و تاب‌های کاربردی و گسترده‌تر شدن بارِِ معنايی ‌شان در ساختار و بافتارِ زبان ما، ديگر برای صاحبان اصلی شان شناختنی نيستند و به چشم و گوش و هوش آنان بيگانه می ‌نمايند و حق هم جز اين نيست.

يادآوری اين نکته‌ی مهم بايسته است که خود زبان عربی هم تا پيش از اسلام و کشور گشایی عرب‌ها، زبان بومی و ابتدايی و فقيرِ تيره‌های عرب ساکن  نََجد حجاز يا شبه جزيره‌ی عربستان بود و تنها پس از سر و کار يافتن گويندگانش با قوم‌های دارای فرهنگ‌های کهن و زبان‌های پيش رفته و گسترده و توانمند درخاور و باخترِ جهان، به تدريج کمال يافت و با راه دادن هزاران وامواژه از زبان‌هاي ديگر (از جمله زبان‌های ايراني) به قلمرو زبانی و فرهنگی خود، سرشار و پر توان شد تا جايی که سده‌ها به صورت زبان جهانی دانش و فرهنگ و ادب درآمد و هنوز هم نه تنها زبان متن‌های دينی ميليون‌ها مسلمان در سراسر جهان، بلکه زبان رسمی بسياری از کشورها در باخترِ آسيا و شمال آفريقاست.

دامنه‌ی راه يابی واژه‌هاي بيگانه به زبان عربي تا جايی است که حتا قرآن نيز شمار زيادی از آن‌ها را در برمی ‌گيرد. (١٦)

خالی کردن زبان عربی کنونی از اين انبوه وامواژه‌ها (يا – به تعبيرِ خود عرب‌ها – "لغات دَخيل")، معنایی جز بازگردانيدن آن زبان به اندک مايگی ‌اش در دوران پيش از اسلام ندارد.

براين بنياد، هيچ خردمندی آن چه را که روزگاری در جزوِ دارایی کسان ديگری بوده و از ديرباز – به هردليل – به گنجينه‌ی نياگانش راه يافته و سپس به ارث بدو رسيده است، تنها به اين دليل سست و ناپذيرفتنی که اين ها از روزِ ازل از آن اين خانه و دودمان نبوده‌اند و يا به اين بهانه‌ ی خندستانی که صاحبان اصلی اين چيزها زمانی به خانه‌ی نياگان من تاخته و اين‌ها را از خود برجای گذاشته‌اند، بيرون نخواهد ريخت!

مگر مي‌شود امروز فارسی زبان بود و با يکايک وامواژه‌های بر جای مانده در اين زبان (از عربي و جز آن)، در ميان واژگان فارسی و گاه درآميخته و ترکيب يافته با آن‌ها، پيوند نداشت و بارهای معنايی و گونه گونی ‌های کاربردی آن‌ها را در سنجش با همتاها يا – به اصطلاح – مترادف‌های فارسي بنيادشان ناديده گرفت؟

مگرمي‌توان مدعی دمسازی با فرهنگ ايرانی بود و – براي نمونه – درونمايه‌ها و رهنمودها و خيا ل نقش‌های برآينده از کليد واژه ی گرانمايه‌ی عشق را درگنجينه‌ی دل و جان و زبان خود نداشت؟ مگر مي‌شود دم از فرهيختگي و ادب شناسي زد و رنگين کمان عاشقانه‌های فردوسی، فخرالدين اسعد گرگانی، نظامی گنجه‌ای، مولوی بلخی، سعدی، حافظ، جامی، هاتف، بهار، نيما ، شاملو، اخوان ثالث، سهراب سپهری، فروغ فرخ زاد و ديگران را از ياد برد؟ (١٧)

 

زبان فارسی و نيازهای کنونی

زبان فارسی کنونی با همه‌ی ديگرگونی ‌های مثبت و اميدبخشی که در دو سده‌ی اخير در راستای ساده شدن و پويايی و کارآيی برآوردن نيازهای پيچيده‌ترِ اين روزگار يافته، نه تنها هنوز يکسره از کابوس آشوب‌ها و پيچيدگی ‌های گذشته رها نگشته و به سامانمندی و يکپارچگی بايسته و دلخواه نرسيده، بلکه با دشواری ‌ها و سردرگمی ‌های تازه نيز رو به رو شده است.

از يک سو کساني را مي‌بينيم که گويی زمان سنج خود را به چاه انداخته باشند! اينان بی پروا به بايستگي‌ها و نيازهاي زمانه، هنوز هم پا بر جای پای پيشينيان می گذارند و"ره چنان می روند که رهروان رفتند"! و همچنان عربی مآبی و پيچيده نويسی را مايه‌ی فخر خود مي شمارند و نه تنها در ميهن که گاه درجاي دوري چون آمريکا هم در پايگاه استادِ زبان و ادب فارسي، "علامه بازی" در مي‌آورند. آنان درنوشتارهای خود – که در رسانه‌های امروزين و برای خوانندگان اين زمانی نشر می ‌يابد- از کاربرد واژگان عهد دقيانوس پروا و پرهيزی ندارند! گويي قصدشان ريشخند همه‌ی بزرگان فارسی نويس گذشته و امروز و سر در گم کردن ناآشنايان با اين گونه زبان های ايستا و پوسيده و سنگواره شده، باشد!

دراين جا، براي نمونه، شماری ازکاربردهای "فارسي"ی اين گونه فارسي نويسان را همراه با ترجمه‌ی فارسی آن‌ها - در ميان ( ) – می ‌آورم تا نشان دهم سخن من بر سرِ چيست و آن چه آنان "فارسی" می ‌انگارند، از چه قماشي است:

عَلی آَی ِحال (به هر روی/ به هرحال/ در هرحال/ به هرصورت/ درهرصورت)،

به اَقْرَبِ احتمالات (به نزديک‌ترين احتمال‌ها/ به احتمال زياد/ به احتمال نزديک به يقين)،

يالَلْعَجَب (شگفتا/ ای شگفت/ ای عَجَب/ عَجَبا)،

تصريحاً / صراحةً (آشکارا / به تصريح/ به صراحَت)،

تلويحاً / ضمناً (به تلويح / به اشاره / به گونه‌ای ضمني/ درضمن)،

مُتَّفِقُ الْقَول (هم سخن/ هم گفتار/ هم قول)،

اَساتيدِ مُتَقَدِِّم (استادان پيشين/ استادان قديم)،

طَلَبَه (دانشجو)،

ذال مُعْجَمَه (ذال نقطه دار)،

قِلَّتِ بِضاعَت (اندک مايگی/ کم مايگی/ کم بضاعتی)،

فِقْه الُّغَة (زبان شناسي)... (١٨)

درواقع، براي دريافت زبان اين گونه "فارسی نويسان"، نياز به يك فرهنگ فارسي به فارسي داريم!

از سوي ديگر، بسياری را نیز مي‌شناسيم و همه روزه با آنان سر و کار داريم که هرچند به طورِ کلی ساده تر از گروه يکم سخن می گويند و می نويسند، اما در‌کاربرد دستور زبان عربی در آن چه گفتار و نوشتار "فارسي" می نامند، همتا و همگام گروه يکم‌اند و افزون برآن، واژه‌ها و ترکيب‌ها و عبارت‌هایی از زبان‌هاي غربي (به ويژه انگليسي) را – که بيش ترشان برابرهای فارسی رسا و رايجی دارند و برای بقيه هم با اندکی دقت و دل سوزی می توان جای گزين‌های فارسی روشن و گويا و پذيرفتنی يافت - گاه به گونه‌ی اصلي زبانی با ترجمه‌ای لفظ به لفظ و سر و دست شکسته درمَعجون غريبی که بارِ بدنامی "فارسی بودن" را به دوش می‌کشد، می ‌آورند. اين آميزه‌ی درهم جوش که برخي به طنز نام "ِ فارگليسی" يا "پرزينگليش" بدان داده‌اند، يک آشفته کاری زبانی تمام عيار و يک دهن کجی و توهين آشکار به زبان فارسي و تاريخ و فرهنگ وادب درخشان ايراني است و براي هيچ فارسي زبان آگاه و دل سوزی سزاوار نيست که گوينده يا نويسنده و – حتا - شنونده و خواننده‌ی این گونه بدل زبان خندستانی و اهانت آميزی باشد.

در گفته‌ها و نوشته‌های اين بدل فارسی زبانان به نمونه‌های فراوانی از اين دست برمی ‌خوريم:

بَرات يه مِسِج گذاشتم رو اَنْسِرينگْ ماشين. (برات يه پيام گذاشتم رو پيام گير.)،

يه رايد به من میدی تا سِنْتِر؟ (مرا سوار می کنی و تا "مرکز" می رسونی؟/ مرا تا مرکز مي رسونی؟)،

اين دو تا پَکِج را برا من تا پُست آفيس دِليوِری می ‌کنی؟ (اين دو تا بسته را برای من تا پُست خونه مي‌بری؟)،

امروز خيلی بيزي‌ام، سه تا اَپُينْت مِنْت دارم. (امروز خيلی گرفتارم، سه تا وعده ی ديدار دارم.)،

همين ويکِنْد می رَم هاليدِی. (همين آخرِ هفته مي رم مرخصی.)،

يه بيزی نِس ِديگه‌م تو اون يکی مارکِت داره. (يه کسب و کارِ ديگه‌م تو اون يکی بازار داره.)،

ازين بی هِيوی يِرش خيلی اَپْ سِت شدم. (از اين رفتارش خيلی ناراحت / دلخور شدم.)،

چه سايزی می خوای؟ (چه اندازه‌ای مي‌خوای؟)،

مانی اِکسْ چِنْج می کنيم. (١٩) (پول/ ارز تبديل می کنيم.)

اين گونه رفتارها با زبان را به چيزی جز زبان پريشی (٢٠) يا – به تر بگوييم – زبان نژندی نمی ‌توان تعبير کرد و اين بيمارگونگی همانا برازنده‌ی زبان فارسی نيست.

زبان فارسی امروز مانند هر زبان زنده و پويای ديگری، گستره‌های کاربردی گوناگون دارد که از ساده‌ترين شکل‌ها درگفتار و نوشتارِ روزمره تا ساختارهای پيچيده و چندلايگی در شعر و داستان و نقد ادبی و متن‌های پژوهشی و دانشی و فنی را در برمی‌گيرد. آشکارست که چه گونگی برخورد با زبان در هر يک از بخش‌های طيف کاربردی آن با ديگر بخش‌ها تفاوت دارد و بی ‌پروايی نسبت بدين چندگونگی، می تواند مايه‌ی آشفتگی و نا بهنجاری درگفتار و نوشتار شود. برای ايمن نگاه داشتن زبان از درغلتيدن به هر يک از دو قطب افراط و تفريط در کاربرد عنصرها و يکان‌های ساختاری آن و دست‌يابي به زباني رسا و روشن و پويا و پرتوان، ناگزير از چاره انديشی های فراگير در بخش به بخش گونه‌های زبانيم.

در چندين دهه‌ی اخير با رويکرد به افزايش شتاب در پويش زبانی، جدا از پيش نهاده‌هاي نيم بند پاره‌ای نهادهاي آموزشی و فرهنگی رسمی – که درخورِ بررسی و نقدی کارشناختی است – گروهی از انديشه ورزان و پژوهندگان و فرهيختگان و نويسندگان و شاعران نا وابسته نيز جداگانه و به صرافـت خود و يا در همکاری با يکديگر، به چاره جويی پرداخته و کوشيده‌اند تا - دست کم – بخشی از سدهای بازدارنده بر سرِ راه آشوب زدايي و سامان بخشی به زبان فارسي را از ميان بردارند و دراين کوشش‌های بارآور خود، به کاميابی ‌های چشم گيری نيز دست يافته‌اند.(٢١)

اما سامان بخشی به زبان فارسی با پيشينه‌ی چهارده سده درگيری اش با زبان عربی و زبان‌های ديگر از يک سو و چالش دو سده‌ی اخيرش با زبان‌های جهان شمول غربی و انبوه کليد واژه‌های دانش و فن و ادب و فرهنگ و هنرِ نوين از سوی ديگر، کاری نيست که به تنهايی از عهده ی اين يا آن نهاد و يا کارشناسان چاره انديش جداگانه – هر اندازه هم که دل سوز و دقيق باشند – برآيد و به سرانجامی سزاوار برسد. بارِ اين خويشکاری بزرگ تاريخی را بايد همه‌ی فارسی زبانان در ايران و سرزمين‌های ديگر بر دوش بگيرند. کوشش دراين زمينه بايد هميشگی باشد و برآيند آن تدريجی و نسبی خواهد بود و تا زبان زنده و پايدارست، برهمه‌ی اهل زبان است که همواره در پاسداری از آن پويا و کوشا باشند.

زباني که ما فارسی زبانان امروز بدان سخن می گوييم و می ‌خوانيم و شعر می‌ سراييم و داستان می ‌نويسيم و دانش می ‌پژوهيم و روزنامه و مجله و کتاب نشر می ‌دهيم، آسان به پايگاه کنونی ‌اش نرسيده است. اين زبان چکيده‌ی هزاره‌ها انديشه و گفتار و کردارِ نياگان ما و گوهرِ جان و دل و روان آنان است و هر يک از ما بايد همواره خود را وامدار آن ديرينگان بداند و با همه‌ی توش و توان خويش به ادای دينی که از اين رهگذر بر عهده دارد، بپردازد و زبان پيشينيان را بسيار توانمندتر و کارآيندتر از آن چه بوده است، بسازد.

بر ماست که درهمه‌ی کاربردهای زبان، بيش ترين دقت را به خرج دهيم و از هر گونه آشفته کاری و بی ‌بند و باری در گفتار و نوشتار خودداری ورزيم و از راه دادن تعبيرها و ترکيب‌های بيگانه با ساختار و هنجارِ زبان به بافت آن و عرضه داشت گفتارها و نوشتارهای درهم جوش و ملقمه وار بپرهيزيم.

وظيفه‌ی ملی و فرهنگی همه‌ی ما فارسی زبانان، به ويژه اهل قلم و دست اندرکاران ادب و فرهنگ ايجاب می ‌کند که نه تنها پاسخ گوی همه‌ی رفتارها و رويکردهاي زبانی خود باشيم؛ بلکه نگرش انتقادی و نکته گيرانه در گفتار و نوشتارِ ديگران را نيز خويشکاری خود بدانيم. هر يک از ما با الهام گيری از وجدان و آگاهی فرهنگی ‌مان، ملزم هستيم که هيچ گونه نابهنجاری را در گفتارها و نوشتارهای ديگران برنتابيم و بررسی و نقد هيچ اثری را به ساختارِ ادبی يا هنری يا دانشی و پژوهشی و درونمايه و داده‌های آن محدود نگردانيم و از شيوه و شگرد نگارش فارسی آن آسان گير و بي پروا نگذريم و بر ناروايی ها چشم نپوشيم.

زبان فارسی شايستگی و گنجايش آن را دارد که نه تنها بزرگی و شکوهمندی شاهنامه وارِ خود را درجامه‌ی امروزين باز يابد، بلکه زبان فرهنگ و ادب و هنر و دانش و فن امروز شود و با ديگر زبان‌های زنده و پويای جهان امروز پهلو بزند. ما برای اين کارعظيم، همه‌ی سرمايه‌ها و بايستگی ‌های لازم را در اختيار داريم (٢٢) و تنها نيازمند همت و دل سوزی و کوششيم. پس اگر امروز دست به کار نشويم و اين کار خطير را به پيش نبريم و زبانمان در برابر جهان بيدار و پويای امروز، همچنان ايستا و آشوب زده و خواب آلوده بماند، فردا بسيار دير خواهد بود و آيندگان گناه اين سستی و درنگ تاريخي را بر ما نخواهند بخشود.

ما فارسی زبانان امروز، در هرجای جهان كه باشيم، وظيفه داريم كه زبان فارسی را با هزاران واژه و تركيب از ماده‌های بنيادين اين زبان و وامواژه های پذيرفته از ديگر زبان‌ها و جاافتاده و "فارسي شده" (٢٣) (خواه عربی تبار، خواه از تيره و تبارهای زبانی ديگر)، بی ‌هيچ تمايزی ميان آن‌ها، درچهارچوب ساختار و هنجار و دستور زبان فارسی، بگوييم و بنويسيم و برای يكايك واژه‌ها و تركيب‌های تازه كه در زبان‌های بيگانه بدان‌ها برمي‌خوريم و بر پايه‌ی ضرورت‌های زندگی امروز، ناگزير از كاربرد مفهوم آن ها در زبان خوديم، واژه‌ها و تركيب‌های زنده و رسا و خوش ساخت فارسي پيشنهاد كنيم و بي هيچ هراسی از نيشخند گران جانان و بی پروایی فرنگی مآبان، آن‌ها را به كار ببريم تا به ترين آن‌ها بر بنياد قانون گسترش و گزينش، از سوی بيش ترين مردم اهل زبان پذيرفته شود و كاربرد قطعی و همگانی بيابد. (٢٤)

در اين راستا، نه نياز به كاربرد واژه‌های جانيفتاده و "فارسي نشده"ی عربی (٢۵) و انگليسی و تركيب‌های بيرون از قلمروِ دستورِ زبان فارسی داريم و نه ضرورتی، ما را به پيروی از رفتار مشهور به "سره نويسی" ( يعنی گفتن و نوشتن آن گروه از واژگان مرده و فراموش شده‌ی زبان‌های باستانی ايران و يا واژه‌های كهن و از يادرفته‌ی روزگارِ آغازِ زبان فارسی دری كه با دستگاه آوايی و ضرباهنگ زبان امروزين و ساختارِ معنی شناختی آن همخوانی ندارند) ناگزير می‌كند. پاره‌ای از ريشه‌ها و واژه‌های كهن را هنوز هم می ‌توانيم درجاهايی – جداگانه يا در تركيب‌ها – به كار ببريم، اما اين كار را نمی ‌توان و نبايد همواره و در همه جا و بی دقت زبان شناختی و رويكرد به همه‌ی جنبه‌های امر و تنها بر پايه‌ی شورِ ميهنی و گرايش آرمان خواهانه كرد!

*

 

پی نوشت ها:

١ دكتر پرويز ناتل خانلری: زبان شناسی و زبان فارسی، بنياد فرهنگ ايران، تهران – ١٣٤٧ و همو: تاريخ زبان فارسی (دو جلد)، بنياد فرهنگ ايران، تهران – ١٣٥٢ و دكتر علي اشرف صادقی: تكوين زبان فارسی، دانشگاه آزاد ايران، تهران – ١٣٥٧.

٢  كهن‌ترين دست نوشت شناخته از زبان فارسی دری، ترجمه‌ی رساله در احكام مذهب حنفی از امام حكيم خواجه ابوالقاسم اسحاق بن محمد سمرقندی با تاريخ نگارش – دست کم - ٢٤٢ ه. ق. (= ٩٥٣م.) است.

٣  شايد دفترهای فراهم آورده از گويش های گوناگون زبان فارسی – كه شماری از آن ها در دهه‌های اخير نشر يافته اند – بتوانند تا اندازه‌ای رهنمون به دريافتی از چه گونگی زبان فارسی گفتاری در سده‌های پيشين باشند. همچنين است برخی از گفتاوردها از اين گويش ها در پاره‌ای از متن‌های تاريخی و ادبی؛ مانند آن چه راوندي در كتاب خود راحه الصّدور و آيه السّرور از گويش اصفهانی زمان خود آورده است.

٤  دراين زمينه بهار، محمد تقی، (ملك الشعراء): سبك شناسی (٣ جلد)، صفا، ذ.: دوره ی تاريخ ادبيات در ايران و محجوب، م. – ج.: سبك خراسانی در شعر فارسی با آوردن نمونه های بسيار از نثر و نظم فارسی هزاره‌ی گذشته، مي توانند سيمای زبان فارسی نوشتاری در اين هزاره را در برابر چشم ما نمايان گردانند.

۵  صائب تبريزی / اصفهانی مي گويد: " زين بيابان گرم تر از ما كسي نگذشته است / ما ز نقش پا چراغ مردم آينده‌ايم".

٦  درباره‌ی زندگی و كارنامه ی اين شاهزاده ی نوآور، نگا. دكتر عباس امانت: "پور خاقان و انديشهء بازيابی تاريخ ملی ايران: جلال الدين ميرزا و نامه‌ی خسروان" در ايران نامه ١٧: ١، مريلند، زمستان ١٣٧٧، برگ های ٥- ٥٤.

٧ نامه‌ی خسروان، چاپ دوم به همت هانری بارب و ميرزا حسن خداداد تبريزی، وين – ١٢٩٧ه. ق. (=١٨٧٩- ١٨٨٠م.، بخش يكم، برگ های ٥- ٦ (گفتاورد عباس امانت در ايران نامه، پيشين.)

٨  درباره‌ی ديگرديسی ‌های زبانی در اثرهای نويسندگان ايراني از روزگار جنبش مشروطه خواهی بدين سو، نگا. كامشاد، حسن: پايه گذاران نثر جديد فارسي، نشر نی، تهران- ١٣٨٤.

٩ درباره ی "فرقه ی آذر كيوان" و "ملا فيروز" و واژه هاي دساتيری، نگا. ابراهيم پورداود: دساتير در فرهنگ ايران باستان، انجمن ايران شناسی، تهران – ١٣٢٦، برگ های ٢٧- ٥١ و چاپ دوم آن در مقدمه ی لغت نامه‌ ی دهخدا، بخش يكم، برگ های ٤٠- ٦٢ و گفتار هانری كُربُن در زير درآمد آذر كيوان در دانشنامه‌ی ايران، ج ٣، برگ های ١٨٣- ١٨٧ و گفتار فتح الله مجتبايی در همان جا، ج ٦، برگ های ٥٣٢- ٥٣٤ زير درآم دبستان المذاهب و گفتاری ديگر از همو در همان جا، ج ٧، برگ ٨٥ زير درآمد دساتير و بهار، م. – ت. (ملك الشعراء) سبك شناسی، پيشين، چاپ ششم، تهران – ١٣٧٠، برگ های ٢٩٠- ٢٩٢.

١٠  از آن جمله‌اند برهان قاطع، آنندراج، انجمن آراي ناصری و فرهنگ نفيسی (ناظم الاطبّاء) كه شمار زيادي از واژه‌هاي ساختگی دساتيری را در بر دارند. (براي آشنايی با ديگر فرهنگ ها و كتاب های دربرگيرنده ی اين گونه واژه‌ها، نگا. خاستگاه های يادكرده در‌پی نوشت شماره‌ی ٩.

١١  دو فرهنگستان عصر پهلويان بيش تر به يافتن يا ساختن برابرهای فارسی برای وامواژه‌های بيگانه ( عربی و غربی) مي پرداختند. اما "فرهنگستان" كنونی، رويكردی به عربی زدایی از زبان فارسی ندارد و بيش تر به كار برابريابی برای واژگان فرنگی می ‌پردازد. (چه گونگی ها و تركيب های پيشنهادی اين "فرهنگستان"، خود جای بحث دارد و نيازمند گفتاری جداگانه است).

١٢  گفتنی است كه زبان شناسان و اديبان ايرانی در گسترش زبان عربی و غنا بخشيدن بدان، نقش درجه‌ی يكم داشتند و بدون كوشش های آنان، زبان عربی پر و بال نمی گشود. خود عرب ها نيز اهميت كارهای بزرگ كسانی چون سيبويه و فيروز آبادی و ديگران را ناديده نمی گيرند و همواره يادآور می شوند.

١٣  يادآوری اين نكته نيز ناسودمند نيست كه بسياری از وامواژه‌های به ظاهر عربی رايج در زبان فارسی،ريشه‌ی عربی ندارند و خود زمانی از فارسی به عربی رفته و ديگرديسی يافته و سپس با كالبد جديد خود به فارسی بازگشته‌اند. از آن جمله اند خندق ( از فارسي‌ی كندك)، هندسه (از فارسی  اندازه) و ابريق (از فارسی آبريز)،(و عشق از فارسی اِشک، آریا ادیب) و بسياري ديگر كه ساخت هاي اصلي آن ها به هيچ روی، بارِ‌هايی را كه ديگرديسه‌ی رايج كنونی شان دارند، برنمی تابند.

١٤  آنان تنها با پوسته و كالبد واژگان سر و كار دارند و نه با درونمايه و لايه‌های زيرين آن ها و گمان می برند كه آن چه اهل زبان از يك واژه درمی‌يابند، همان است كه در فرهنگ ها در برابر آن آمده و – براي نمونه – همين كه واژه‌ی "ناسَره / ناپاك" معنی را با انبر از درون فرهنگ واژگان زبان درآورند و واژه‌ی "سَره / پاك"ِچَم را با شور ميهني برجای آن بگذارند، كار تمام است! ايشان درنمی یابند كه در ميان هر واژه‌ی شنيده يا خوانده، با ذهن و ضمير شنونده يا خواننده، چنان پيوندهای رازآميزی هست كه شرح و وصف و روشنگری هيچ فرهنگی نمی تواند به تنهايی جايگزين و نمايشگر آن ها شود. آنان متن هر گفتار يا نوشتاری را كه درسرشت زبانی خويش، پيكری است يكپارچه و دارای پيوند انداموار در ميان یكايك جزء‌های خود با لايه‌های گوناگونش، تنها جمع عددی واژه‌ها می ‌دانند و متن را به گونه‌ی "جدول كلمات متقاطع" مي‌بينند!

١۵  اشتباه نشود؛ وقتی سخن از وامواژه‌ها می گويم، مقصودم واژ‌های بيگانه‌ای نيست كه دردهه‌های اخير، برخی از فارسی زبانان، آن ها را بی پروا و نادلسوزانه در بافت زبان فارسي به كار می برند، در حالی كه برابرهای فارسی رسا و روشن و پذيرفتنی براي آن ها هست يا می توان يافت. يكي از تازه‌ترين اين تركيب ها "اَنسِرينگ ماشين" است كه فارسی پيام گير را به جای آن داريم و دست بر قضا برای دستگاه ناميده، از اصل انگليسی ‌اش هم درست تر و گوياترست. (اين تركيب خوب را نخستين بار تاجيكان به كار بردند؛ اما بعدها فرهنگستان تهران در يكی ازگزارش‌هايش، ادعا كرد كه از برگزيده‌ها و تصويب كرده‌هاي آن دستگاه بوده است!)

١٦ سُيوطي نويسنده‌ ی كتاب مشهور الاتقان في علوم القرآن، در اين كتاب و نيز در كتاب های ديگرش مانند المُهَذَّب و المُتَوَكّلي به بحث درباره‌ی واژه‌های دخيل در قرآن پرداخته و آن ها را وام گرفته از يازده زبان و از جمله فارسي شمرده است. در اين باره و نيز براي آشنايی با يكايك اين وامواژه‌های بازشناخته در قرآن و ريشه يابی آن ها، نگا. آرتور جفری : واژه‌های بيگانه ی قرآن كه دكتر فريدون بدره‌ای آن را با عنوان واژه‌های دخيل در قرآن مجيد به فارسی برگردانده است (توس، تهران- ١٣٧٢). در باره ی تاثيرگذاری زبان فارسي در گسترش زبان عربی، نگا. آذرنوش آذرتاش: راه‌های نفوذ فرهنگ فارسی در فرهنگ و زبان تازی (پيش از اسلام)، دانشگاه تهران- ١٣٥٤ و سيد محمد علي امام شوشتری: فرهنگ واژه‌های فارسی در زبان عربی، انجمن آثار ملی، تهران- ١٣٤٧.

١٧  "سَره نويسان" كه با ديدن هر واژه‌ی عربي تباری در نوشتارهای فارسي، خون پاك ايرانی شان به جوش می ‌آيد و شتاب زده، جايگزينی "سَره / پاك" برای آن دست و پا مي كنند، آيا هيچ گاه انديشيده‌اند كه تفاوت اين واژه‌ها نه در تيره و تبار و وابستگي قومی شان، بلكه در زندگی و انديشه و احساس و عاطفه و دريافت گويندگان و نويسندگان آن ها در درازنای تاريخ و در پيچ و تاب هزاران آزمون تلخ و شيرين است؟

برای نمونه، آنان همواره واژه ی "مهر" را بديل بر گزيده ی خود به جای "عشق" مي دانند، اما آيا هرگز ژرفانگری كرده اند كه – برای مثال – چرا حافظ در سروده‌ای می گويد: "مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد / ..." و در سروده‌ای ديگر می گويد: "گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد / ..."؟ مگر در يكمين نمی ‌توانست بگويد: "مرا عشق سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد" و در دومين: "گويند رمز مهر مگوييد و مشنويد". پس اين كاربردهاي ‌دوگانه‌ی مهر و عشق را – كه در سروده‌های او ده ها نمونه دارد – نمی ‌توان در پوسته و كالبد اين دو واژه‌ی به اصطلاح مترادف و معنی ساده و قراردادی آن ها در فرهنگ ها جست و در ميان "مهر" و "عشق" نشان مساوی گذاشت.

١٨  ‌گزينه‌ای است از گفتار يك استاد ايرانی در يكی از دانشگاه های بيرون از ايران كه در يك فصل نامه ‌فرهنگی چاپ خارج درج شده است. از نويسنده و جای چاپ گفتارش نام نمی برم تا سخنم جنبه‌ی شخصي پيدا نكند.

١٩  اين جمله را چند سال پيش، در خيابان فردوسی تهران از زبان يك قاچاق فروش ارزهای خارجي شنيدم.

٢٠ اين تعبير از علي ميرفطروس است (هفت گفتار ...، نشر فرهنگ، فرانسه و كانادا – ٢٠٠١، برگ ١٩)

٢١  از جمله‌ی اينان، مي توان از احمد آرام، اميرحسين آريان پور، غلامحسين مصاحَب، داريوش آشوری، احمد اشرف، منوچهر بزرگمهر، اميرحسين جهانبگلو، محمود حسابي، نجف دريابندري، علي اكبر سياسی، فيروز شيروانلو، محمود صناعي، حميد عنايت، حسن كامشاد، فرهنگ مهر، محمد باقر هوشيار و شماری ديگر نام برد و كوشش ها و كنش هاي ارزنده و سازنده شان را قدرشناخت و ارج گزارد.

٢٢ زنده ياد دكتر محمود حسابی در شمارشي دقيق و رياضي از ريشه‌ها و پيشاوندها و ميانوندها و پساوندهاي زبان‌هاي هند و اروپايي – كه زبان فارسی هم يكی از آن هاست -- بدين برآيند رسيد كه می ‌توان از پيوندهای گوناگون آن ها با يكديگر ٢٢٦ ميليون تركيب واژه ساخت (دكتر محمود حسابی: فرهنگ حسابی، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و دانشگاه صنعتی اميركبير، واحد تفرش – تهران، ١٣٧٢، برگ های يازده – دوازده.

٢٣ گويم واژه‌های پذيرفته از زبان های ديگر تا آن ها را از تركيب ها جداكنم، زيرا هَنجار درست زبان، هيچ گاه به ما اجازه نمی دهد كه تركيب های زبان های ديگر را (جُز در هنگام گفتاورد) در زبان خود به كار ببريم. كاربرد اين گونه تركيب ها، به منزله ی پذيرش دستور آن زبان ها و ناديده گرفتن استقلال دستوری و ساختاری زبان خويش است.

٢٤ روزی كه فرهنگستان يكم تركيب های شهرداری، شهربانی، دارايی، دادگستری، بهداری، فرهنگ و آمار را به جای بلديّه، نظميّه، عدليّه، صحيّه، معارف و اوقاف و صنايع مستظزفه و احصائيّه پذيرفت و به مردم عرضه داشت، كهنه پرستان و عادت كردگان به نام هاي نابهنجار پيشين، برگزيده‌های تازه را جدی نگرفتند و كار فرهنگستان را ريشخند كردند. اما ديری نگذشت كه بيش تر مردم، نام های نونهاده را پذيرفتند و اين نام ها به درستی در زبان ما جا افتاد؛ به گونه‌ای كه امروز اگر كسی نام های گذشته را بگويد، نادريافتنی و مايه‌ی شوخی و خنده خواهدبود. همچنين اندك زمانی پس از روزی كه روس ها نخستين پيك زمينی را به گستره ی كيهان فرستادند، آن را به زبان خود سْپوتنيك ناميدند و به جهانيان شناساندند، در رسانه‌های خبری ايران نام تركيبی قمر مصنوعی را – كه ساختی ناسزاوار و ناخوشايند دارد – به جای آن به كار بردند؛ اما زنده ياد دكتر محسن هشترودي، تركيب واژه‌ی رسا و زيبای  فارسی "ماهواره" را به جای آن پيش نهاد كه بي درنگ با پذيره‌ی همگانی رو به رو شد و در بافت زبان جا افتاد و افزون بر آن، تركيب هايی چون ماهواره‌ی هواشناسی، ماهواره‌ی جاسوسی، ماهواره‌ی نظامي، ماهواره‌ی خبری و جز آن نيز بر بنياد آن ساخته شد و معمول گرديد. هرگاه پيشنهاد آن دانشمند نام دار پذيرفته نشده بود، ناگزير يا هنوز تركيب گوش آزار "قمر مصنوعی" را به كار مي‌برديم و يا "سَته لايت" انگليسی را كه جايگزين "سْپوتنيك" روسی هم شده است. (متاسفانه هنوز هم برخی از فارسي زبانان بی پروا و نادلسوز – به رغم رايج شده بودن "ماهواره"، در گفته‌ها يا نوشته های فارسی نمایشان، " سَته لايت" می گويند و می نويسند)

٢٥ منوچهری دامغانی چكامه سرای سده‌های چهارم و پنجم هجری – كه به عربی دانی خود مباهات بسيار می كرده و در جايی گفته است: " من بسی ديوان شعرِ تازيان دارم ز بَر..." – در يكی از سروده‌هايش، "عشيق" به معنی "معشوق" را به كار برده و با تكلف و عربي مآبی هرچه تمام تر گفته است: "غُرابا مزن بيش تر زين نَعيقا / كه مهجور كردی مرا از عشيقا". اما اين واژه‌ی "عشيق" در همان چكامه‌ی منوچهری زندانی ماند و هنرمندان و عاشقان خوش ذوق فارسي زبان، رواديد درآمدن به جمع دوستان و حضورِ مجلس اُنس خويش را بدين بيگانه ی ناآشنا و خودی نشده، ندادند؛ در حالی كه از همان بنياد و تيره و تبارِ زبانی، وامواژه‌های "عشق" و "عاشق" و "معشوق" و تركيب های دل پذيری از همزيستی آن ها با واژه ها يا "وَندها"ی فارسی، در اين زبان ماندگار شدند و چنان بار و توانی يافتند كه جداكردن آن ها از بافت زبان – به رغم ساده‌انگاری های "سَره نويسان"– شدنی نيست.

( البته اکنون دیگر آشکار گردیده است که واژه ی "عشق" در واقع واژه ای فارسی است که به زبان عربی رفته و دیگرگون شده دوباره به ما داده شده است . برای آگاهی بیش تر به رساله ی آورده شده در موضوع شماره ی ٨ نگاه کنید. آریا ادیب)

 

كانون پژوهش های ایران شناختی

www.iranshenakht.blogspot.com 

 

۩  ۩  ۩

 

* بخش کوچک پایانی از این نوشته که در آن، جناب استاد دوستخواه نظراتی اصلاحی برای بهبود خط کنونی فارسی ارایه نموده اند، (که از نظر ما تنها به باز هم پیچیده تر شدن اصول و قواعد کنونی این خط می انجامد و ایرادات بنیادی آن را برطرف نمی سازد، به دلیل نا همخوانی با نظر ما که معتقد به دگرگونی بنیادی در خط فارسی هستیم و دلایل آن و همچنین پاسخ به این گونه پیشنهادات را نیز به تفصیل در موضوع خط فارسی در این تارنما بازگفته ایم) در این مقاله آورده نشده است و خوانندگان علاقه مند به آشنایی با آن نظرات اصلاحی می توانند به تارنمای پایگاه پژوهشی ایران شناختی، که نشانی آن در بالا داده شده است، نگاه کنند. با سپاس، آریا ادیب

 

آسیب دیدگی های زبان فارسی

 

 

 

شماره ی نوشته : ٣/ ٣

 

دکتر پرویز ناتل خانلری

 

آسیب دیدگی های زبان فارسی

 

نویسندگی هنر خوب و زیبا نوشتن است. در نوشته هایی که مطلب، صریح و ثابت است و بر حسب ذوق و سلیقه ی کسی تغییر پذیر نیست، اندیشه ی نویسنده محلی برای جولان ندارد و هنر نویسندگی  به این محدود می شود که نوشته اش درست و ساده باشد تا خواننده هرچه زودتر و به تر مقصود او را دریابد.

اما در آن جا که مراد،  بیان اندیشه و خیال نویسنده است، میدان،  فراخ تر و مجال عرضه ی هنر، بیش تر است. نویسنده به معنی خاص کسی است که اندیشه یا خیالی در سر دارد که می پندارد در سر دیگران نیست و می خواهد این ساخته ی ذهن خود را به وسیله ی نوشتن به دیگران بنماید. در این معنی، نویسنده آفریننده است، یعنی  با ترکیب اجزایی صورتی می سازد که پیش از آن نبوده است. به موجب این تعریف است که نویسنده هنرمند شمرده می شود، زیرا که تعریف هنر جز همین آفرینش و ابداع نیست.

اما نویسندگی نیز مانند همه ی هنرهای دیگر دارای دو جنبه است که یکی معنا و دیگری صورت آن است. معنای هنر، اندیشه و خیالی است که ذهن هنرمند آفریده است و صورت آن، نشانه ها و الفاظی است که برای بیان اندیشه و القای آن به ذهن دیگران، به کار رفته است.

آن که معنی بدیعی در ذهن ندارد، هنرمند نیست و به تر است که در پی کسب و کار دیگری باشد. اما آن که ذهنش می تواند معانی بکر و بدیعی بیافریند نیز هنوز هنرمند و نویسنده شمرده نمی شود. او را هنگامی می توان نویسنده خواند که آن معانی را به زیباترین صورت ممکن جلوه دهد، یعنی خوب و زیبا بنویسد.

اندیشه و خیال نو و زیبا از قریحه ای تراوش می کند که ذاتی است و تاثیر آموختن در آن بسیار کم است، اما هنر بیان که باید به اندیشه صورتی متناسب و دل آویز ببخشد، بیش تر کسبی و آموختنی است.

آن چه که در آثار بسیاری از نویسندگان امروز ما بسیار سست و خام است، جنبه ی بیان آنان است. اگر ادبیات امروز ما ضعیف و ناچیز جلوه می کند، بیش تر از این رو است که همان اندک معانی تازه و زیبایی هم که هست آن اندازه که باید درست و خوب بیان نمی شود. این نقص از آن جا حاصل شده است که این نویسندگان کار بیان را پر آسان و سرسری گرفته اند.

حاصل این سهل انگاری آن است که زبان فارسی امروز، اگر چه بسیار بیش تر از دوران پیشین در نوشتن به کار می رود، از بسیاری جهات بسیار ناتوان و تهی دست شده است :

فقر زبان را از کم بودن شماره ی لغاتی که در آن رایج است  و به کار گرفته می شود می توان دریافت. اگر نمونه ی انواع نوشته های این زمان را از روزنامه و مجله و کتاب برداریم و لغت هایی را که در آن ها به کار می رود، بیرون بکشیم،  لغت نامه ای خواهیم داشت که شاید شمار لغات آن به پنج هزار نرسد. نویسندگان امروز ما با این مجموعه ی کم الفاظ همه چیز می نویسند. مقاله ی سیاسی و اجتماعی و خبر و بحث و انتقاد و داستان و شعر و نمایش و مطالب دیگر، همه با همین لغات نوشته می شود.

نویسنده ی امروز ما بسیار قانع است. هزاران لغت را که با معانی دقیق و رنگارنگ در ادبیات پهناور فارسی به کار رفته است به کنار می گذارد و هرگز به سراغ آن ها نمی رود و به همان لغت هایی که در دسترس اوست و هر روز در روزنامه می بیند قناعت می کند و نمی داند که این قناعت نشانه ی تنبلی و فرومایگی  اوست.

فردوسی برای سرودن شاهنامه که یک کتاب و به یک شیوه است و یک نوع معنی و مضمون در آن بیان می شود، نزدیک به ۹ هزار لغت به کار برده است و ما، شاید برای نوشتن هزار کتاب و هزار مضمون و معنی همان قدر لغت به کار می بریم.

حاصل این محدود بودن دامنه ی لغات و تعبیرات آن  است که شیوه ی نگارش ما همیشه یکسان و یکنواخت می نماید. بعضی از نویسندگان، کتاب های گوناگون می نویسند یا ترجمه می کنند، یکی داستانی می نویسد مربوط به زندگی امروز، یکی دیگر ترجمه ی منظومه ای پهلوانی مانند شاهنامه است، یکی تاریخ است، یکی بحث سیاسی و اجتماعی است، اما زبانی که در همه ی این آثار متعدد و مختلف به کار رفته است یکی است، یعنی خواننده از روی نوع لغات و کیفیت تعبیرات نمی تواند دریابد که موضوع کتاب از چه نوع است.

حاصل این فقر زبان آن است که اغلب نویسندگان در موارد مختلف و متعدد و برای معانی گوناگون، تنها یک لفظ را می شناسند و به کار می برند. همین روزها داستانی از نوشته های معاصران می خواندم. در دو سه صفحه ی آن چندین بار کلمه ی " به خاطر ِ " به چشمم خورد و خاطرم از فقر ذهن نویسنده ی بیچاره آزرد. یک جا آن را در معنی" برای " آورده بود و جای دیگر در مورد " به سبب " و یک جا به جای " به مناسبت " و در جاهای دیگر به معانی دیگر. این کلمه که نمی دانم کدام ذوق ترکانه ای آن را از خود درآورده و در دهان نویسندگان زبردست امروز انداخته است، در سراسر ادبیات گران بها و دل آویز فارسی یک بار هم به این معنی نیامده است . اما جناب نویسنده کجا فرصت و ذوق آن را دارد که به این نکته ها بپردازد؟ می خواهد با نخستین کلماتی که به خاطرش می گذرد کار خود را بگذراند و صفحه را به پایان برساند.

در ادبیات همیشه شیوه ی بیان، معرف نویسنده است. به این معنی که هر نویسنده ای سبک خاصی دارد که به آن شناخته  می شود و از سبک دیگران به کلی جدا است. برای مثال می توان گفت که دو کتاب کلیله و دمنه و قابوس نامه تقریبن در یک دوره تالیف شده است، ولی تفاوت شیوه ی انشای این دو کتاب را با خواندن چند سطر از هر یک به آسانی می توان باز شناخت. اما امروز کتاب ده نویسنده را که بخوانید و با هم بسنجید، می پندارید همه از یک دماغ تراویده و از یک قالب در آمده است.

استقلال شیوه ی بیان، نشانه ی استقلال اندیشه و ذوق است. بسیاری از نویسندگان ما با این بی مبالاتی که در اتخاذ شیوه ی خاص دارند، نشان می دهند که صاحب ذوق و اندیشه ی مستقلی نیستند و همه همرنگ جماعت اند.

ناهمواری نقص دیگری است  که در نوشته های امروز دیده می شود. گاهی نویسنده ای به گمان خود، می کوشد که دامنه ی لغات و تعبیرات خود را وسیع کند. کتابی از ادبیات قدیم می خواند و چند لغتی از آن به یاد می سپارد. اما نمی داند که این لغات را در کدام شیوه ی تعبیر و در کدام مجموعه ی الفاظ باید بگنجاند تا متناسب و به جا باشد. عبارتی می سازد که یک لغت آن  را در فلان کتاب کهن می توان یافت و لغت دیگر از آن، خاص عوام امروز است. این گونه عبارات " ناهموار " در نوشته های امروز کم نیست و از نشانه های خامی کار برخی از نویسندگان است.

چند روز پیش بود که در نوشته ی یکی از معاصران این عبارت را خواندم : « بی گمان ! هنوز هیچی نشده ! ».

" بی گمان " اصطلاح فردوسی و امثال او است، اما " هیچی نشده "  تلفظ بازاری امروز است.. جمع این دو اصطلاح مختلف در یک عبارت، درست مانند آن است که مردی کلیجه و ارخالق بپوشد و کلاه سیلندر بر سر بگذارد و در کوچه و بازار راه برود.

نویسنده باید بداند که برای هر نوع تعبیر، گنجینه ی خاصی از لغات و اصطلاحات هست. این گنجینه ها را با هم نمی توان آمیخت و مواد هر یک را با هم ترکیب کردن جز " بد ترکیبی " حاصلی نمی دهد.

عیب دیگر این گونه نویسندگان آن است که مفاهیمی را در جملات خود بیان می کنند که هیچ تناسبی با طرز فکر کسی که دارند توصیفش می کنند ندارد.

در نوشته ی یک نویسنده ی معاصر دیگر که از قول مردی عامی سخن می گفت، آمده است: « آخه چتو وجدونش راضی می شه ! »

این که کلمات " آخر" و "چطور"  و " می شود"  را به صورت " آخه"  و " چتو " و " می شه "  نوشته بود، مورد ایراد نیست. اما آخر کلمه ی " وجدان " چه گونه  به صورت " وجدون" در ذهن کسی که این طور حرف می زند وجود دارد؟ این کلمه را شاید آقای فکلی مدرسه رفته و اداره رو در عبارت های خود بسیار به کار ببرد، اما مردم ساده و عامی هرگز چون این مفهومی در ذهن شان نیست.

آن چه در نویسندگی دشوار است، پیدا کردن طرز تفکر خاص هر صنف و طبقه و یافتن تعبیراتی است که هر یک برای بیان اندیشه ی خود می آورد.

گوینده  یا نویسنده هر لفظی را  به عنوان نشانه ی مفهومی که در ذهن دارد ادا می کند یا می نویسد، به قصد آن که شنونده یا خواننده نیز از روی آن نشانه، همان مفهوم را در ذهن بیاورد. حال اگر آن چه به ذهن دومی می گذرد درست معادل و مطابق با آن چه در ذهن اولی بوده است، نباشد، ناچار باید پذیرفت که در نشانه نقصی هست، چون مقصود اصلی از آن حاصل نشده است و ناچار باید در پی یافتن نشانه ی دیگری بود. این نقص است که پژمردگی و بیماری الفاظ خوانده می شود.

این نقص در گفتگوی عادی روزانه چندان مهم نیست، زیرا که در این حال اغراض و مقاصد محدود است و گذشته از آن، گوینده و شنونده با هم رو به رو هستند و اگر ابهامی پیش بیاید، رفع آن میسر است. اما هنگام نوشتن، ناچار باید از این نقص پرهیز کرد، زیرا در بیش تر موارد غرض نویسنده مهم تر و دقیق تر است و خود او نیز همیشه همراه نوشته اش نیست تا اگر به توضیح و بیانی حاجت باشد ادا کند. خوانندگان هر نوشته هم گوناگون و بی شمارند و همه با نویسنده آشنایی و رابطه ندارند تا به اصطلاحات و شیوه های خاص او مانوس باشند.

اگر در زبان محاوره مثلن لفظ "دل " به معنی " شکم"  به کار می رود جای نگرانی نیست، زیرا ذهن شنونده با این تعبیر آشنایی دارد. اما در نوشتن نمی توان این سهل انگاری را کرد، زیرا از یک طرف معلوم نیست که همه ی خوانندگان با تعبیر نویسنده آشنا باشند و از جانب دیگر، به دلیل آن که غرض جدی تر و مهم تر است، ابهام و اشتباه نیز زیان بیشتری دارد. فرض کنید که بحثی پزشکی در میان باشد، در این جا باید درست و صریح معلوم شود که دل کدام است و شکم یا قلب کدام. و گر نه غرض نویسنده یکسره از میان می رود.

در ادبیات نیز مانند مباحث علمی لازم است که نویسنده برای هر یک از الفاظی که به کار می برد، معنی صریح و دقیقی در نظر بگیرد و مطمئن باشد که خواننده نیز درست همان معنی را که مقصود اوست از آن لفظ در می یابد، نه مفهومی که شبیه آن است و نه مفهومی که یکسره جز آن است.

اگر نویسندگان قومی از این نکته غفلت کنند و در استعمال الفاظ دقتی را که لازم است مراعات نکنند، کلمات زبان ایشان کم کم راست و روشن بر معانی دلالت نمی کند و پژمرده و بیمار می شود و بدین ترتیب است که لفظی ارزش واقعی خود را از دست می دهد و ناگزیر باید آن  را ترک کرد و برای اشاره به معنی مقصود خود به سراغ لفظ دیگری رفت که کار دلالت از آن برآید.

بسیاری از کلمات زبان فارسی اکنون بیمار و ناتوان شده است، زیرا نویسندگان ما از دیر باز پاس الفاظ را نگاه نداشته و به ارزش و اعتبار آن ها توجه نکرده اند.

این تجاوز و ستم در حق الفاظ از چند راه صورت گرفته است:

● یکی از این راه ها عادت به مبالغه است که نزد نویسندگان و شاعران ما رواج فراوان دارد.

معمول ما است که همیشه برای بیان امری یا حالتی، عبارتی بیاوریم که مفهوم آن چند بار شدیدتر از حقیقت واقع باشد. حاصل این کار آن است که آن تعبیر را  دیگر نمی توان برای بیان حالت شدید به کار برد و ناچار باید کلمه و عبارت دیگری برای آن جستجو کرد.

لفظ "خستن " در فارسی به معنی " مجروح کردن " است و در بسیاری از آثار ادبی منظوم و منثور فارسی این کلمه درست به همین معنی آمده است.

"خسته شدم" یعنی "مجروح شدم" ، اما  آن را آن قدر در مبالغه برای بیان ماندگی و کوفتگی عضلات به کار برده اند که امروز دیگر معنی اصلی آن به کلی از میان رفته است و امروز اگر کسی بخواهد " ماندگی بسیار " خود را بیان کند، لفظ خستگی به معنی مجروحی را ناتوان می بیند و گاهی کلمه ی "مردن" را دراین معنی می آورد.

و یا مبالغه ای که در استعاره و تمثیل می کنند. زمانی گوینده یا نویسنده ای حالت تاثر روانی و درونی را که بیان آن دشوار است، به تاثری جسمانی تشبیه کرده و تعبیر " سوختن دل " را پدید آورده بود. این بیان، نخست شدت بسیار داشت. اما دیگران بدان خرسند نشدند، خواستند تعبیر را شدیدتر کنند، فراموش کردند که آتشی در میان نیست و چیزی نسوخته است و مراد بیان حالتی معنوی است. و از آن جا که بالاتر از سوختن که ممکن است جزئی باشد، سوختن کامل ، یعنی کباب شدن وجود دارد، دل و جگر را از فرط تاثر کباب کردند و دیگران هم چون آن مفتون صورت ظاهر این تعبیر شدند که غرض اصلی از یادشان رفت.

شاعری مجلس مهمانی به راه انداخت و خیال معشوق را به کباب و شراب مهمان کرد و عذر هم خواست که چیز دیگری ندارد:

ز میهمان خیال تو شرمسارم از آنک / جز آب چشم و کباب جگر مهیا نیست

شاعر دیگری مجنون را در صحرای عربستان تصور کرد که از عشق لیلی دلش چون آن کباب شده که بوی کباب بیابان را برداشته و جانوران گرسنه به شنیدن آن بو دور مجنون بی چاره جمع شده اند :

بر بوی دل کبابش از کوه / بر وی دد و دام گشته انبوه

سوز دل مجنون که جای خود دارد، اکنون حتا برای بیان مختصر تاثری گفته می شود که « جگرم کباب شد» و معلوم نیست که اگر تاثر شدیدتری در کار باشد، چه باید بگوییم. شاید کلمه ی " جزغاله " موقتن به کار آید !

● کم دقتی و سهل انگاری ستم و تجاوز دیگری است که در حق الفاظ فارسی شده است و آن را  از دو راه انجام داده اند:

یکی آن که لفظ واحدی را برای معانی متعدد به کار برده اند تا آن جا که کلمه صراحت خود را به کلی از دست داده و مفهومی مبهم و کلی یافته است.

مثلن کلمه ی "خیال " نخست معنی صریحی داشته و آن " تصور امری موهوم"  یا " تجسم صورتی وهم آلود در ذهن " بوده است. اما به تدریج این لفظ را برای بیان همه ی امور ذهنی به کار برده اند، تا آن جا که اکنون این کلمه  در زبان عامه و در نوشته های برخی از معاصران، گاهی در معنی " گمان " می آید و گاهی به معنی "قصد و عزم" و گاهی به جای "فکر و اندیشه" و یک زمان در معنی "تصور" و شاید به بسیاری از معانی دیگر.

دیگر آن که الفاظ متعددی را که هر یک دارای معنی دقیقی بوده و با یکدیگر تفاوت داشته است همگی به یک معنی مبهم و کلی به کار گرفته اند.

در فارسی الفاظی که با "دل"  ترکیب می شود از صد و پنجاه متجاوز است و هر یک می بایست دارای معنی مشخص و دقیقی باشد، اما در نوشته های بسیاری از شاعران و نویسندگان ما بسیاری از این کلمات در یک معنی به کار رفته است. ظاهر کلمه و مناسبت های لفظی از قبیل وزن و قافیه بیش تر از دقتِ معنی مورد توجه نویسندگان و شاعران ما بوده است و در آثار  آنان دیگر میان دل آویز و دل نشین و دل پذیر و دل پسند و دل چسب و دل آرا و مانند آن ها فرقی نیست و اگر بخواهیم از روی متن آن آثار، تفاوتی میان دل آویز و دل نشین پیدا کنیم، شاید باید بگوییم که فرقش آن است که دل نشین با چین و دل آویز با چیز قافیه می شود.

حاصل این شیوه ی کاربرد آن است که همه ی این کلمات گوناگون در ذهن اهل زبان یک معنی کلی مانند "خوب و خوشایند" یافته است و اگر نویسنده ای از هر یک،  معنی دقیقی بخواهد دیگر توان بیان آن را ندارد.

در قرن های چهارم و پنجم و ششم شاعران و نویسندگان ما کلمات زبان خود را خوب می شناختند و هر یک را درست به جای خود می آوردند. مبالغه را از حد نمی گذراندند و در انتخاب لفظ برای بیان مقصود خود بی اعتنایی و سهل انگاری نمی کردند و مناسبت های الفاظ را بر بیان معنی که غرض اصلی از نویسندگی است رجحان نمی دادند. بعد ها ولی کم کم این دقت رو به کاهش گذاشت و در انتخاب کلمه لفظ بر معنی غلبه کرد و هر که آمد چیزی بر این نقص افزود تا کار به این جا رسید.

امروز جه در علم و چه در ادبیات به دقت و صراحت بیش تری نیاز داریم و ذهن مردم این روزگار را نمی توان به کلیات و مبهمات خرسند نمود. باید پژمردگی و بیماری الفاظ را درک و درمان کنیم.

راه درمان این بیماری نیز آن است که به تعبیر و بیان خود بیش تر توجه کنیم. نویسنده ی امروز باید بداند که برای بیان هر معنی تنها یک لفظ وجود دارد که در آن مورد خاص، از همه ی لفظ های دیگر مناسب تر و صریح تر و دفیق تر است. کار نویسنده آن است که آن لفظ را بجوید و همه ی نظایر آن را که هر یک به سببی نارسا  یا نامناسب بوده است به کنار بگذارد.

به این طریق است که می توان حق الفاظ را به آن ها پس داد و این ناتوانی و بیماری را که در کلمات فارسی پیدا شده است چاره و درمان کرد.

 

از :

زبان شناسی و زبان فارسی

 

 

 

 

 

مشکلات کنونی زبان فارسی

 

در پایان این مقاله می توانید نوشته ی زبر را نیز بخوانید :

پیرامون جایگاه سیاسی زبان فارسی

   

 

 

شماره ی نوشته :  ۲ / ٣

 

احسان طبری

 

مشکلات کنونی زبان فارسی و راه های حل آن ها

 

زبان پارسی در مرحله ی بغرنج گذار و تحول کیفی است. در کشور ما تا آن جا که مشاهده می شود یک سیاست علمی برای اداره ی آگاهانه ی سیر تکاملی زبان و تسریع این سیر در مجاری سالم و ضرور وجود ندارد. تلاش های انفرادی و یا گروهی جمعی از دوستداران زبان پارسی، هنوز به معنای آن نیست که در این زمینه آن کار جدی که باید یشود، شده است و یا می شود.

زبان پارسی اکنون از همه جهات، در زمینه ی فونتیک، گرامر، لکسیک و از جهت دانشواژه ها ( ترمین علمی ) دچار هرج و مرج شگرفی است که ناشی از سیر خود به خودی آن است. باید درباره ی مشکلات زبان و حل آن ها تصور روشنی داشت و بر اساس این تصور و راه حل علمی،  عملکرد و زبان را آگاهانه در مجرایی که به سود تکامل سالم و واقعی آن است سیر داد و به تکامل خود به خودی آن که همیشه با بیراهه ها و کژراهی ها همراه است و طی زمانی طولانی به ثمر می رسد، بسنده نکرد.

عمده ترین مشکلات زبان پارسی چون این هستند :

 

١-  مسئله ی خط

۲-  دانشواژه ها

٣-  کارواژه ها ( افعال )

۴-  لفظ عوام و زبان ولایات

۵-  درست نویسی و درست گویی

۶-  سمانتیک و دستور زبان

۷-  عرضه داشت ادب فارسی

 

١- مسئله ی خط

 

این بخش از نوشته ی  استاد فقید  احسان طبری،  در موضوع شماره ی ۶  این وبلاگ (یعنی در موضوع خط فارسی ) آورده  شده است.

 

۲- دانشواژه ها

 

دانشواژه یعنی مقولات و اصطلاحات علوم طبیعی و اجتماعی و تکنیک که در دوران ما با سرعتی حیرت انگیز و در جهات بسیار بسیار متنوع در حال بسط است و بیش از پیش بافت عمده ی زبان ها و رشته ی اندیشه ها را تصرف می کند و زبانی دقیق و دارای محتوای عینی را جانشین زبان مبهم و فاقد محتوای عینی می سازد.

اکنون مسئله بر سر این است که ما چه گونه زبان فارسی را که علاوه بر صدماتی که از انحطاط مدنی قرن ها ی اخیر تاریخ کشور ما دیده و از نظر بافت لغوی و قدرت مانور صرف و نحوی زبانی عمدتا قرون وسطایی است،  با مقتضیات عصر جوشان تکامل علم و فن و عصر انقلابات دوران ساز اجتماعی موافق سازیم و آن را به افزار شایسته ی یک تفکر دقیق بدل کرده و به سطح معادل دقیق ِ مهم ترین زبان های خارجی امروز برسانیم.

کسانی که با ترجمه ی متون علمی و یا ادبی از زبان های مهم جهان به زبان فارسی سر و کار دارند، در جریان ترجمه گام به گام احساس می کنند که در وجود زبان فارسی کنونی با افزاری نامناسب، نارس،  بدون قدرت مانور و فاقد ذخیره ی لازم لغوی سر و کار دارند که نمی تواند مجرای خوبی برای انتقال محتوای واقعی این زبان ها به فارسی باشد. لذا مترجمان ایرانی باید در جریان ترجمه، پایه ی " خلاقیت " را تا حد لغت سازی و یا گاه " ساخته کاری "  در متون اصلی برسانند و گاه نیز با ماستمالی و از زیرش در رفتن ها به نحوی از انحاء مطالب را منتقل کنند.

زبان های مهم جهان دچار چون این  مشکلاتی نیستند. آن ها می توانند عین مطالب را بی کم و زیاد و با دقت علمی لازم از یکدیگر منعکس سازند. زبان فارسی، هر قدر هم مترجم دقیق، با وسواس و در کار خود وارد و عالم باشد، حربه ی لازم را در اختیار وی قرار نمی دهد.

لذا مسئله ی مرکزی تکامل زبان فارسی اکنون مسئله ی دانشواژه هاست. در این جا ما دو  راه  در پیش داریم : یا عین دانشواژه را از زبان های اروپایی بگیریم ( از کدام زبان و بر اساس چه تلفظی ؟ ) و فارسی را از هزارها واژه ی اروپایی که از جهت فونتیک با بافت آن ناسازگار است بیانبانیم، یا آن که برای آن ها معادل سازی کنیم. این معادل سازی نیز می تواند به دو نحو باشد: یا ایجاد معادل های تماما فارسی ( به اصطلاح به فارسی سره ) و یا ایجاد معادل های عربی.

هیچ کدام از این راه حل ها را نمی توان مطلق کرد و دربست پذیرفت، بلکه باید راه حل مختلطی را قبول کرد. ما می توانیم بسیاری  از دانشواژه های اروپایی را عینا برداریم چون آن که عملا نیز همین کار را کرده ایم ( به ویژه در رشته ی تکنیک معاصر ). ما همچنین می توانیم معادل سازی کنیم که  این معادل ها به نظر این جانب ترجیح دارد واژه های اصیل فارسی باشد، ولی در این امر ابدا و اصلا تعصبی نباید داشت. اگر ایجاد یک ترکیب فارسی ِ رسا و شیوا و خوش آهنگ دشوار باشد  و می توان ترکیب عربی مناسب و ساده ای ایجاد کرد،  نباید از آن پرهیز داشت.

امری که به طور قاطع و بی برو برگرد باید انجام گیرد عبارتست از :

الف ) تنظیم فهرست دقیق و جامع دانشواژه های علوم طبیعی، اجتماعی و فنی

ب ) اتتخاب معادل های فارسی برای آن ها

ج ) یکسان ساختن متون بر اساس این معادل ها از مبدا معین تاریخی و خاتمه دادن به وضع کنونی که انواع معادل ها برای یک مفهوم متداول است.

در امر ایجاد معادل ها علاوه بر دانشمندان باید مترجمان پر کار و پر ثمر نیز شرکت کنند و مشکلات خویش را بیان دارند. تبدیل زبان علمی و فنی فارسی به زبان معادل زبان های مهم و دقیق اروپایی یک وظیفه ی مبرم روز است.  اجرای این وظیفه تحولی کیفی در زبان ایجاد خواهد کرد و آن را در پله ی تکاملی بالاتری قرار خواهد داد.

 

٣ کارواژه ها ( افعال )

 

کارواژه یا فعل عنصر بسیار متحرک و فعال در بافت زبان است و ضعف آن موجب ضعف عمومی ارگانیسم زبانی است. متاسفانه وضع در فارسی کنونی چون آن است که ذخیره ی افعال بسیط بسیار محدود است و باید به کمک مصادر معین،  افعال ترکیبی ساخت. قدرت مانور افعال ترکیبی کم است و لذا از نرمش جملات و تنوع و سایه روشن مفاهیم در آن کاسته می شود.

وضع در زبان پهلوی چون این  نبود. در آن زبان بسیاری از مصادر مرکب امروزی مصادر بسیطی داشت که به کمک پی افزود ها و سر افزود ها رنگ آمیزی فصیح و رسایی به زبان می داد.

وضع کارواژه ها حتی در فارسی دری در دوران اوج و رونق آن چون این نبود. در آثار ادبی پارسی، به ویژه در آثار منظوم، مصادر بسیط  فراوانی است که البته اکنون به کلی متروک شده است. مانند : اوساتدن ( طمع کردن )، پساویدن ( لمس کردن )، بسائیدن ( مایل بودن )، خلنجیدن ( به ناخن کندن )، زنجیدن ( نوحه گری کردن )، فرو مولیدن ( غفلت کردن )، نوئیدن ( نق نق کردن ) و غیره.

در زبان کنونی ما حتا مصادر بسیط فصیح و غیر متروک نیز مورد استعمال بسیار محدود و نادری دارند، مانند :  بالیدن، ستردن، زدودن، شیفتن، آلودن، سپردن، آگاهانیدن، انگاشتن، گراییدن، ستودن، ستیزیدن، گداختن و غیره و غیره و به جای آن ها مثلا رشد و نمو کردن ( برای بالیدن)، محو کردن ( برای ستردن)، پاک کردن ( برای زدودن)، عاشق شدن (برای شیفتن )، مطلع کردن ( برای آگاهانیدن )، فرض کردن ( برای انگاشتن )، اضافه کردن ( برای افزودن )، متمایل بودن ( برای گراییدن )، مدح کردن ( برای ستودن)، خصومت کردن ( برای ستیزیدن)، ذوب کردن ( برای گداختن ) و غیره به کار می رود و حتی کار به جایی رسیده است که که به جای گریستن گفته می شود گریه کردن !

احیاء مصادر بسیط اعم از متداول یا متروک و بسط دامنه ی استعمال آن ها و داشتن معادل برای عمده ترین مصادر زبان های مهم جهان، یکی از اموری است که باید به تدریج در فارسی انجام گیرد. این البته کاریست دشوار و لازمه ی آن اقدام جمعی نویسندگان در طی دوران های طولانی است تا بازگشت به مصادر بسیط یا مصادر ترکیبی خوش پیوند که با سر افزودها ایجاد می شود متداول گردد.

نخستین گام در این راه تنظیم واژه نامه ی مخصوصی از مصادر است و سپس آوردن مصادر بسیط در کتب درسی و کنترل استعمال آن ها در انشاء های مدارس و در مطبوعات.

رو به راه کردن کار مصادر موجب ایجاز زبان می شود. مثلا در فارسی دری به جای آن که بگویند : امیر سوار بر اسب شد، می گفته اند : امیر بر نشست. یا به جای آن که بگویند : به او ارتقاء مقام داد، می گفته اند : او را بر کشید و غیره.

 

۴- لفظ عوام و زبان ولایات

 

در کشور ما در کنار زبان رسمی و منشیانه ی ادبی، در کالبد زبان پارسی و یا به طور کلی در چارچوب زبان های ایرانی " زبان " های دیگری نیز وجود دارد. از آن جمله است " لفظ عوام"  که آن را در مقابل " لفظ قلم" می گذارند و مردم ساده ی شهر ها بدان تکلم می کنند. لهجه ها و زبان های ایرانی متداول در ولایات که برخی از آن ها مانند مازندرانی ( یا تاتی )، گیلکی، طالشی، لری،  بختیاری و سمنانی دارای ویژگی های لغوی و دستوری بسیارند و بعضی مانند کردی و بلوچی خود به صورت یک زبان ملی تکامل یافته و می یابند، نوع دیگر این پدیده است.

مسئله این جا است که باید دیواره های مصنوعی بین لفظ قلم و زبان منشیانه و لفظ عوام را ویران ساخت. این کار مدت ها است که شده است. از زمان قائم مقام و امیر نظام گروسی کاربرد برخی از مصطلحات عامه در زبان ادبی مرسوم گردیده و دهخدا، جمال زاده و هدایت این کار را با پی گیری بیش تری انجام دادند. اکنون دیگر بافت زبان ادبی از مصطلحات عامه، به ویژه ی متداول در تهران، انباشته شده و از این جهت زبان برد کرده است.

زبان عامه دارای مختصات فراوانی است. از جمله این خصیصه که متضمن انواع لغات و تعابیر دقیق برای بیان حالات روحی و نام گذاری اشیاء و حرکات مشخص است و بر خلاف زبان منشیانه ی  ساخت دربارهای صفوی و قاجاری که در آن " نوآنس" و سایه روشن های دقیق،  اندک و مبهمات و کلی بافی های بی شخصیت و تکرار مکرر های بی محتوا زیاد بود، زبان عامه در زیر فشار خود زندگی، رسائی شگرفی در چارچوب بیان مطالب مورد نیاز خویش کسب کرده است.

اما در مورد فروشکاندن دیوار بین زبان ادبی و زبان ها و لهجه های ایرانی مردم ولایات، این امر هنوز در مراحل آغازی است. نویسندگان معاصر مانند صادق چوبک، سیمین دانشور، محمد علی افغانی و دیگران بدین کار شروع کرده اند ولی آن چه که شده به هیچ وجه کافی نیست.

در زبان ولایات به ویژه ذخیره ی بسیار گران بهایی از نام گذاری مشخص برای گیاهان، جانوران و محصولات و اشیاء مورد مصرف وجود دارد که نظیر آن ها در زبان ادبی نیست. ادیب طوسی در " فرهنگ لغات بازیافته "  کوشیده است تا پاره ای از لغات و مصطلحات آشتیان، لنگه، بختیاری، بروجرد، بوشهر، تنکابن، توسرکان، جهرم، مشهد، خلخال، زنجان، سیستان، شمیرانات، گیلان، مازندران، کرمان، گرگان، لاهیجان، نطنز، نیشابور، سمنان، یزد و غیره را گرد آورد. این کار به عنوان آغاز مشکور است، ولی این کاری است که باید با اسلوبی منظم همراه با دقت بیشتر علمی انجام گیرد.

باید به تدریج این همه نام های زیبا که برای درختان، گل ها، مرغان، ماهیان، پدیده های طبیعی، اثاث زندگی و غیره در زبان و لهجه های ولایات وجود دارد ولی زبان ادبی فاقد آن ها است، وارد زبان ادبی شود و زبان از توسل شرم آور به عبارت" نوعی درخت است "  یا " نوعی پرنده است " و امثال آن نجات یابد و بر غناء ، رنگینی، تنوع، نرمش و قدرت مانور خود باز هم بیافزاید.

 

۵-  درست نویسی و درست گویی

 

یکی از مشکلات کنونی زبان ما درست نویسی و درست گویی یا بنا به اصطلاح متداول،  املاء و تلفظ صحیح است. در این زمینه یک هرج و مرج واقعی و گاه خنده آور وجود دارد. ما قصد بررسی تفصیلی این مسئله را نداریم. و به اجمال یادآور می شویم که برخی تصور می کنند صرف و نحو عربی و تلفظ فصیح عربی تنها ملاک واقعی برای درست نویسی و درست گویی در مورد آن واژه های عربی است که در فارسی متداول است و متاسفانه گاه تا  ۶۰ ۷۰  درصد زبان ما را در تصرف خود دارد. برخی نیز شیوه ی املاء و تلفظ کهن و سنتی متداول در پارسی دری را ملاک قرار می دهند. در این برخوردها نوعی محافظه کاری و آکادمیسم جامد دیده می شود، زیرا اصل تحول پذیری زبان در تمام شئون آن، از جمله در املاء و تلفظ و نیز اصل استقلال زبان فارسی از عربی و تمایز کیفی فارسی کنونی از پارسی دری فراموش می گردد. به همین جهت تلفظ متداول در نزد خود حاملان اصلی زبان که تنها ملاک واقعی است، اساس قرار نمی گیرد و مضحکاتی در تلفظ پدید می گردد که نویسنده ی فقید هدایت آن را به شوخی"  تُحریک بَذاق " ( به جای تحریک بذاق که صحیح است ) می نامید. در رادیو و تلویزیون دولتی، شخص غالبا به این شیوه ی خنده آور و فضل فروشانه ی " تُحریک بَذاق " برخورد می کند.

اگر خط فونتیک جانشین خط نیمه ایدئوگرامیک ما بشود مسئله ی درست نویسی و درست گویی در فارسی به ناگزیر حل خواهد شد، ولی در چارچوب خط کنونی حل این مسئله با اشکالات بزرگی رو به رو است.

راه منطقی حل هرج و مرج موجود در عرصه ی درست نویسی و درست گویی آن است که مجمع ذیصلاحیتی قواعد این کار را در مورد فارسی کنونی روشن کند. ضوابط و ملاک های لازم را بیابد، مشکلات و مسائل تنازع و بحث را حل نماید و در کنب درسی و نشریات این مقررات را به شکل یکسان وارد سازد. نویسندگان دائره المعارف فارسی ( به سرپرستی غلامحسین مصاحب ) خود راسا به این کار دست و قواعد درست نویسی و نقطه گذاری ( سجاوندی ) فارسی را تنظیم و آن را با دقت نسبتا زیادی در اثر حجیم خود مراعات کرده اند. شاید این تنها اثر چاپ شده ی فارسی باشد که در این حد بالا و درخورد تحسین فرهنگ زبانی نشر یافته است. ما نمی خواهیم آن چه را که این مولفین مقرر داشته اند دربست تائید کنیم، ولی شیوه ی کار آن ها که شیوه ی معاصر کار است، مورد تائید ماست.

اکنون به تعداد مولف در ایران، شیوه ی خودسرانه ی نقطه گذاری مرسوم است که در کنار هرج و مرج در املاء و تلفظ، عرصه ی دیگری از آشفتگی را نشان می دهد.

 

۶-  مشکلات سمانتیک و دستور زبان

 

مشکلات مربوط به لغات فارسی، حدود و معانی آن ها، قواعد تحول و ترکیب لغات و  قواعد دستور زبان  نیز از مشگلات یاد شده کم تر نیست و آشفتگی در این زمینه ها نیز به حد اعلاست. مرزهای لغوی زبان روشن نیست. علی رغم کوشش فوق العاده ارزنده ی شادروانان دهخدا و دکتر محمد معین و با تصریح سپاسی که پارسی زبا نان نسبت به این استادان خدمتگزار دارند، هنوز هم ما فاقد یک فرهنگ تفسیری جامع و متقن درباره ی لغت فارسی هستیم و نیز علی رغم کوشش پژوهندگان با صلاحیتی مانند بهار، قریب، همایون فرخ، همائی، دکتر خانلری، دکتر احمد شفائی و دیگران در زمینه ی تنظیم و تنسیق قواعد دستوری زبان فارسی، ما هنوز از این جهت نیز دچار سر در گمی های بسیاریم.

روشن است که در آغاز کار باید تدارکی وسیع به صورت تک نگاری ها برای بررسی لغات و قواعد دستوری ِ مهم ترین آثار ادبی ادوار گوناگون تاریخ کشور ما انجام گیرد. در این زمینه آثار جداگانه و گاه بسیار با ارزشی ( مانند اثر دکتر شفیعی درباره ی مختصات دستوری شاهنامه ی فردوسی ) نشر یافته ولی این کوشش ها منظره ساز نیست.

در زمینه ی ریشه شناسی فارسی، کار هنوز در مقدمات است. در فرهنگ های فارسی هنوز " منسوخ " و " معمول " و نیز " کهن " و " نوسازانه "  از هم متمایز نشده است. تحول تاریخی ِ محتوای سمانتیک لغات بررسی نگردیده است و غیره. این جا عرصه ی پژوهش و کاوش سخت فراخ است.

اگر رژیمی خلقی و متکی به شیوه ی کار دورنمادار و علمی در ایران بر سر کار بود، می توانست این وظیفه را در سنوات معدود انجام دهد، اما از آن جا که در کشور ما فرهنگ دچار سیر پر اعوجاجی است، کوشش های هماهنگ ِ عقبه دار و متشکل در این زمینه دیده نمی شود و ما آثار ارزشمند جداگانه را مرهون ابتکار و فداکاری مولفین با قریحه ای هستیم که گاه با خرید انواع رنج ها یک تنه به سراغ اجرای وظیفه ای می روند که تنها از عهده ی یک جمع متشکل و نقشه مند برآمدنی است.

این ایرانیان همان ایرانیانی هستند که در سده های نخستین تسلط اسلام برای تنظیم و تنسیق ( مرتب کردن. آ. ا. ) لغت، صرف و نحو و ادب زبان عربی به آن کوشش های ارجمند و پر ثمر برخاستند و زبان عربی را به اوج شگرفی در دوران خویش رساندند و آن را به افزار شایسته ی بیان دقیق ترین مطالب حکمی و دینی و علمی بدل کردند. اینک برای پرورش زبان مادری خویش اگر برایشان میدان و وسایل کار و رهنمود درست و اسلوب علمی و نقشه ی دورنمایی آماده باشد، مسلما نبوغی کم تر از پارینه ندارند.

 

۷-  عرضه داشت ادب فارسی

 

برای این که این فهرست شتابان مسائل و مشکلات زبان فارسی را تکمیل کنیم، سخنی چند درباره ی شیوه ی عرضه داشت ارثیه ی ادبی پارسی بیان داریم.

تردیدی نیست که انتشار متون انتقادی آثار منثور و منظوم فارسی با مقدمات تحقیقی و حواشی و تفسیرهای لغوی و تاریخی و فکری که در دهه های اخیر در ایران و خارج از ایران به وفور انجام گرفته است امری است فوق العاده ضرور، ولی مسلما عرضه داشت آثار ادبی منظوم و منثور، تنها به صورت این متون به جامعه، کاریست خطا.

این متون انتقادی باید به عنوان متون آکادمیک در نسخ معدود که مورد نیاز جهان علم است چاپ شود، ولی برای عامه ی مردم باید معتبرترین آثار ادبی نثر و نظم دستچین گردد و هر اثری نیز فقط در آن بخش هایی نشر یابد که واجد ارزش بزرگ هنری و متضمن مطالب و افکار سودمند است و اکسیر زندگی و جنبش است نه تریاک لختی و مرگ.

گناه را نباید پوشاند و باید اعتراف کرد که آثار ادبی ما از انواع افکار منحط یا فاسد،  مانند مدیحه های چاپلوسانه، عقاید مضحک خرافی، اغراق های ابلهانه، شکوه ها و ناله های روح شکن، اندیشه های مرتاضانه و درویشانه ی ناسالم، توصیف عشق های غیر طبیعی، طنزها و هجوهای زشت، فضل فروشی ها و لفاظی های لوس و توخالی، عربی بافی های ثقیل، اطناب های ملالت بار انباشته است و انتقال این مرده ریگ های ناسزاوار که محصول ادبارهای زمانه، دوران های خونین جبر و ستم، سرگشتگی و جهالت است، به نسل معاصر چه معنی دارد ؟

لذا عرضه داشت آثار ادبی با تنقیح (=  پاک کردن از عیب و نقص. آ. ا. )، همراه با توضیحات رسای لغوی، تاریخی، ادبی و فکری، به نحوی که کاملا متن را بر خواننده ی امروزی روشن سازد، تنها کاری است که سودمند است. ادیبان ما گاه به دشواری زبان آثار کلاسیک ما و تفاوت بسیار فراوانی که آن زبان ( فی المثل زبان کلیله یا حتی زبان گلستان ) با زبان متداول امروزی ما یافته است، توجه لازم را معطوف نمی دارند.

علاوه بر الفاظ آرکائیک ( مربوط به دوران گذشته و باستان.  آ. ا. ) به قدری اشارات گوناگون به قرآن و حدیث، اساطیر و حکایات تاریخی، اصطلاحات علوم متداول عصر، عقاید عرفانی و فلسفی و غیره در ادبیات ما وجود دارد که بدون اطلاع از مسائل مورد اشاره ی آن ها درک بسیاری از مطالب غیرممکن می شود.

شادروان فروزانفر در تفسیری که بر کتاب مثنوی مولوی نگاشته نمونه ی خوبی از توضیح این متون بغرنج کلاسیک را به دست داده است. نظیر این کار باید در مورد همه ی متون عمده ی کلاسیک ما که درخورد چون این تفسیرهایی است بشود. در این زمینه کارهای جداگانه ای که برخی بسیار با ارزشند شده است، ولی هنوز این کار به حد کافی و وافی انجام نپذیرفته است.

در مورد ارثیه ی ادبی ما نکته ی درخورد ذکر دیگر عبارتست از ضرورت یک تجدید ارزیابی درباره ی آثار شعر و نثر.

امروز ما با آشنا شدن با آثار گران بهایی مانند " سمک عیار " و " داراب نامه " می بینیم که نویسندگان گم نام این آثار، موافق استنباط امروزی ما از اثر هنری ، نوشته های به مراتب عالی تر از " مقامات حمیدی "  که در ادب سنتی ما حق اهلیت یافته است، ایجاد کرده اند. بر پایه ی استنباط امروز ما درباره ی آثار هنری، قضاوت های سنتی متداول درباره ی شعرا و نویسندگان ما و آثار آنان،  به ناچار سخت تغییر می کند. اگر گذشتگان زمانی مثلا عبدالحمید منشی را در"  کلیله و دمنه "  بیش تر می پسندیدند، امروز ما تمایل بیش تری به زبان زنده، ساده، پر اجزاء ، دقیق و " معاصر"  ابوالفضل بیهقی داریم.

در تاریخ های ادبی متداول کفه شعر بر نثر می چربد. طبیعی است که باید نثر ادبی کلاسیک فارسی را که دارای آثار فراوان و جلیلی است در مقام بایسته و شایسته ی خود نشاند. زائد است که بگوییم تحلیل روند ادبی در کشور ما جز در یک چارچوب مشخص و با نشان دادن زمینه های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، جز از طریق روشن ساختن چگونگی و علل و انگیزه های تحول آن، جز با جداکردن آثار خلاق از آثار تقلیدی، نمی تواند ارزش و معنایی داشته باشد. فعالیتی که در این زمینه آغاز شده است هنوز مدت ها باید ادامه یابد تا نتایج دلبستنی و احکام تعمیمی ِ قابل وثوق به تدریج به کف آید.

این نکته را نیز بیافزایم که محدود کردن تاریخ ادبی ایران به دوران های گذشته و کم بها دادن به فعالیت شاعران و نثرنویسان ما طی سده ی اخیر که سده ی رستاخیز و تکاپوی جامعه ی ایرانی است، به کلی خطاست. بر عکس، باید به تحلیل فعالیت ادبی دوران اخیر که از جهت زبان و موضوع با روح ما نزدیک تر است، به مراتب بیش از پیش پرداخته شود و از آن جمله با روشی جدی به نوپردازی در شعر و نثر فارسی که فصل کیفی مهمی در تکامل ادبی ماست،  برخورد گردد.

تردیدی نیست که در همه ی سبک ها غث و سمین ( درست و نادرست. آ. ا. )، صدف و خزف وجود دارد و در نوپردازی نیز چون این است و به همین جهت برخوردهای متعصبانه و دربست له و علیه را که برخوردی غیرعلمی و غیر جدی است باید به کناری نهاد.

به مصداق " العاقل یتعظ بالاشاره "  ( عاقل به اشاره ای در می یابد و می پذیرد. آ. ا. ) نظر خود را درباره ی ۹ مسئله ی مهم تکامل زبان فارسی به کوتاهی بیان داشتیم. امید است برای آنان که امکان و گشایشی برای تحلیل و تفکر و به ویژه اجرا و عمل دلرند، این نوشته در حد خود انگیزه ای و تذکاری باشد.

زبان جاوه گاه شخصیت یک ملت و افزار معنوی آفرینش و فرهنگ سازی اوست. و توجه به تکامل آن امریست ضرور و مشکور ( پسندیده و ستوده. آ. ا. ).

 

                                         ● ●

 

از :  مسائلی از فرهنگ، هنر، زبان

 

 

 

 

 

پیرامون جایگاه سیاسی زبان فارسی

 

شماره ی نوشته : ١ / ٣

آریا ادیب

پیرامون جایگاه سیاسی زبان فارسی

 

در این صفحه، مراد از گشودن باب گفتگو پیرامون قلمروهای گوناگون زبان فارسی،  نه تنها انگشت نهادن بر اهمیت آشنا شدن همه سویه، یادگیری درست و کاربرد شایسته ی  زبان فارسی برای دوستداران زبان فارسی  و نیز یاری رساندن به ادامه ی کار نوزایی این زبان، بلکه از دیدگاه سیاسی همچنین نمایش افزودگی روزافزون آن خودآگاهی سیاسی در به کارگیری زبان فارسی  نیز هست، که بیش از همیشه و از دست کم نزدیک به سه دهه ی پیش، موجب آن گردیده است تا بسیاری از به کارگیرندگان این زبان، البته نه با انگیزه ی  بیگانه ستیزی و یا با غرور نابجای ملی،  بلکه از جمله با هدف پیکار با  بی رمق سازان زبان فارسی و  بی رنگ کنندگان فرهنگ ایرانی، در این نبرد شرکت کنند و هرچه ورزیده تر از این زبان، به مثابه  جنگ افزاری کارا در برابر آنان،  بهره بگیرند.

در خدمت به  این نبرد دشوار و دیر پا، تنها نمایش دادن گوشه های شگفت آور زبان فارسی و آشکار ساختن توانایی های شگرف این زبان،  از طریق تنها  دلخوش ساختن  به طرح موضوعات مکتبی و گفتگوهای روشنفکرانه با اهل فن، سرگرمی و دل مشغول سازی ای بیش نیست و نزد ما جایی ندارد.

در راه نا آسان و پر از سنگلاخ دفاع  از زبان فارسی و فرهنگ ایرانی، که گذر در آن،  در تاریخ ادبیات مردمی ایران سنتی دیرینه و گرانبها دارد و بزرگواران بی شماری درآن عمر و خون و سر داده اند،  ما با  گروه هایی اجتماعی روبرو هستیم که همیشه  سازگار با منافع طبقاتی خود، به فرهنگی که تامین کنندگان  این منافع است، اجازه ی  یورش به زبان فارسی و فرهنگ ایرانی را می دهند.

دردوران پهلوی در راستای تامین منافع سرمایه داری وابسته،  در ضدیت با "عربیت"  و به نام "تجدد" و "مدرنیته" و با پذیرفتن لجام گسیخته و بی رویه ی فرهنگ غربی ، خروار خروار واژه و عبارت از زبان های اروپایی  را بدون اندکی تامل و درنگ در معانی آن ها و جستجوی کافی برای  برابرهای درخورد آن ها،  به زبان فارسی زورچپان کردند و پس از پایان یافتن آن دوران،  نوبت به گروه دیگری رسید تا دوباره و این بار نیز هماهنگ با منافع طبقاتی خود به فرهنگ دیگری روادید ورود دائمی به حریم زبان فارسی  و فرهنگ ایرانی  بدهد

وجه مشترک این کار در دو دوران یاد شده آن است که هر دو گروه در هر دو دوران در کنار آن چه که برای رشد زبان و فرهنگ ایرانی البته ضروری بود، با به کارگیری  رسانه های گروهی و همگانی و اعمال قدرت و اختیارات دولتی، در یک تهاجم فرهنگی،  میدان فراخی از عرصه ی  زندگی ایرانی را در اختیار نه پیشروترین، بلکه پس مانده ترین و خرافی ترین بخش های فرهنگ های غیر ایرانی قرار دادند و به قصد چیره ساختن  این بخش ها بر شیوه ی  زندگی و فرهنگ ایرانیان،  کوشیدند  از شیوه ی  لباس پوشیدن و  رفتار و کردار آنان گرفته، تا شیوه ی  اندیشه، آداب و رسوم و نیز جشن ها و مراسم سنتی آنان،  همگان را به شکل و شمایل دیگری درآورند.

پر روشن است که با به بالا کشیده شدن فرهنگ بیگانه و هرچه بیگانه تر شدن مردم با  آداب و سنن پیشین خود، ناگزیر بسیاری از واژه ها و عبارات مربوط به آن آداب و سنن نیز کمیاب ترشده و اندک اندک با بیرون رفتن از دفتر واژگان زبان، جای خود را به واژه های آداب و سنن فرهنگ از راه رسیده بدهد و بدین ترتیب توانایی زبان نیز برای ساختن معانی و مفاهیم نو که آن را به یاری واژه های اصیل در واژگان  خود انجام می دهد کاهش یابد و یا کار بهره گیری از آن ها به هنگام دیرتری ( یعنی به هنگامی که دوباره خودآگاهی فرهنگی،  سیاسی  و ملی جامعه پدیدار و استوار شود) افتد.( ما در نوشته های دیگر نمونه های این رویداد را در تاریخ زبان فارسی نشان خواهیم داد).

 نتیجه ی دیگر حمایت سیاسی از سلطه ی  یک فرهنگ بیگانه، امروز نیز به رسم دیرین، آن شده است که بسیاری کسان،  فرصت طلبانه و تنها به سیاق آنچه که باب روز و مردم پسند است و در پناه آن حمایت سیاسی، در دفاتر و مطبوعات آزاد و مجاز، با شاعر و نویسنده و هنرمند و دانشمند و نقاد و پژوهشگر خواندن خویش، چیزی  را بگویند یا  بنویسند و به بازار بیاورند که خود هرگز سر سوزنی از آن را حس نکرده و پژوهش و تجربه نکرده اند، بلکه تنها شنیدن و خواندن نوشته های آماده و جانبدارانه ی  سیاسی، آنان را به گفتن و نوشتن  آن مطالب کشانده است. ما از کار این گونه قلم بدستان  در صفحات  بسیاری از دفاتر، نشریات و مطبوعات مجاز و رسمی نمونه هایی انیوه داریم که در نوشته های دیگری، به جای خود، آنها را نیز مورد بررسی قرار خواهیم داد. .

آنان که در عمر خود حتی  سنگی پرتاب نکرده و یک سیلی دریافت نکرده اند، از گل نازک تر نشنیده و آب و نانشان  به جای خود بوده است،  نمی توانند از رنج شکنجه شدگان، ، گرسنگان، تهی دستان  و نکبت زدگان چیزی بدانند، چه برسد به آنکه اجازه داشته باشند تا  اشعار آتشین  و یا داستان های شور انگیز و جگرخراش در باره ی  آنان  بر کاغذ آورند.  ما هنگام  بررسی کار و تاثیر این ادبیات ساختگی که بر تجربیات نویسندگان خود استوار نیست و با ملاحظات سیاسی نگاشته می شود آشکار خواهیم ساخت که دست بر قضا اندازه ی  به کارگیری نادرست و ناشیوای زبان فارسی در کار انبوهی از این گونه قلم بدستان دروغین بسیار بالا و مایه ی شرمساری ایشان  است.

زبان فارسی که به دلایل تاریخی با زبان های گوناگونی،  به ویژه با زبان عربی، آمیخته شده است و اکنون دیگر بسیاری از واژه ها و عبارات این زبان ها را در دستگاه زبانی خود گوارده و از آن خود ساخته است، امروز به دنبال کوششی که از دست کم سه دهه ی  پیش  برای چیره ساختن قطعی و نهایی فرهنگ اسلامی بر زندگی و فرهنگ ایرانیان صورت می گیرد،  بیش از پیش  مورد آسیب قرار می گیرد و  به یاری فرزندان راستین خود با استواری و با پیگیری هوشمندانه ای در برابر یورش و تجاوزی که به حریم آن صورت می گیرد از خود دفاع می کند.

از میان  ابزار این یورش می توان از تاکید گزاف بر زبان عربی به بهانه ی  مسلمان بودن مردم ایران، ملاحظات سیاسی برای یافتن هم پیمانان مسلمان عرب زبان در منطقه برای صف آرایی در برابر دشمنان سیاسی  و نیز کوشش ایدئولوژیک برای اسلامی کردن زبان و فرهنگ ایرانی نام برد.

 مردم ایران از دیر زمان با تکیه برآکاهی سیاسی خود و عشق همیشگی به سنن فرهنگی و زبان خویش،  خردمندانه میان  زبان و فرهنگ خود با مذهب و سیاست روز درکشور مرزبندی نموده اند و داهیانه نشان داده اند که باور ایشان  به دین اسلام به معنی بی باوری به زبان نیرومند و فرهنگ دیر پا و پرمایه ی آنان نیست و این خصلت برجسته و ویژه ی  ایرانیان ، امروز هرچه پرشور و پر توان تر، و دم به دم چشمگیرتر می گردد.

ما در نوشته های این بخش، یعنی در بررسی جایگاه سیاسی زبان فارسی،  از یک سو خواهیم کوشید تا با دادن نمونه های مشخص،  آن موارد آسیب رسانی به زبان فارسی و فرهنگ ایرانی را که برخاسته از کوشش های سیاسی هواداران  فرهنگ اسلامی است آشکار سازیم،  و از سوی دیگر می کوشیم تا جایگاه و نقش سیاسی  زبان فارسی و فرهنگ ایرانی را به عنوان ابزاری در مبارزه ی جاری مردم ایران برای دستیابی به زندگی شرافتمندانه و بی دغدغه شان، تعیین و ارزیابی نماییم.

امید ما این است که در این راه از راهنمایی ها و یاری هم اندیشان ِدانای خود بی بهره نمانیم.      ایدون باد،        آریا ادیب