زبان دیوزدگی

 

شماره ی نوشته: ۴ / ۲۱

دکتر محسن حافظیان

گروه ایران شناسی، دانشکده ی پژوهش های دین ها، دانشگاه کنکوردیا، کانادا

زبان دیو زدگی

کتاب «زبان باز، پژوهشی در باره‌ی زبان و مدرنیّت» نوشته ی پژوهشگر نام آشنای ایرانی آقای داریوش آشوری است که نشر مرکز همین امسال در تهران به چاپ رسانده است. این کتاب بسیار خواندنی است و برانگیزاننده؛ خواندنی است چرا که برخی از رایج‌ترین کج‌فهمی‌ها از مقوله ی زبان را با نثر بسیار شیوایی بر آفتاب انداخته است؛ و برانگیزاننده است چرا که به مانند بیشینه ی نوشته‌های ایشان از زبان، این شاکله ی بنیادین هویت فردی و ملی، گفته به میان آمده است. در آن چه در پی می‌آید، به چند نکته از درونمایه ی این کتاب می‌پردازم، هم برای ادای دین به آنانی که آموزگارم بوده‌اند و هم به پاسداشت زبانی که دل در گرو آن داریم.

۱- سامانه ی زبان
زبان سامانه ای است اجتماعی و پویا که هم ریشه در تجربه‌های تاریخی و فرهنگی گویندگانش دارد و هم دریافت‌های برآمده از این تجربه‌ها را سامان می‌بخشد و در دادوستدهای انسانی در دسترس همگان می‌گذارد. به مانند هر سامانه ای، بر کارکرد و دگرگونی‌های تدریجی زبان بایسته‌ها و نابایسته‌هایی چیرگی دارند که کشف و دریافت و آموختنشان را نزد دستورنویسان، واژه‌شناسان، آواشناسان و ... می‌شود سراغ گرفت. از سویی، بر پایه ی همین دانسته‌هاست که می‌توان آگاهانه این یا آن فرآورده ی زبانی را پذیرفت، ساخت یا کنار گذاشت و از دیگر سو، این ناخودآگاه اجتماعی زبانی است که برآمد و ماندگاری و یا حذف فرآورده‌ای از فرآورده‌های زبانی را در درازای زمان باعث است. آرایش و پیرایش داده‌های زبانی تنها و تنها در درون امکان ها و بایسته و نبایسته‌های سامانه ی یادشده شدنی است و با پذیرش آن ها در زندگی هرروزه و یا در زمینه‌های تخصصی ماندگار. آن «تولید مکانیکی واژگان» که نویسنده به تکرار می‌گوید، هیچ گونه خویشاوندی با نگاه زبان‌شناسانه به زبان ندارد.
اندیشه‌ای که نویسنده در سراسر کتاب درباره ی پیوند «انسانِ مدرن» و «زبان» به قلم می‌آورد، از دو سو ناروا است. از سویی، پای در گلِ میراث سده ی ۱۸ باختریان، زبان را هم به مانند طبیعت میدان تاخت و تاز انسان «مدرن» می‌بیند و می‌خواهد: «کاری که ذهنیت مدرن با زبان کرده است می‌توان بنا کردن یک شاهراه زبانی نامید. شاهراه‌های مدرن همه‌ی راه‌بندهای طبیعی را از سر راه برمی‌دارند و زمین را هموار و آسفالت می‌کنند تا رانندگان بتوانند از سرراست‌ترین مسیر با بیش ترین سرعت به سوی سرمنزلی که می‌خواهند روانه شوند. شاهراه در مسیر خود اگر به رودخانه و دره بربخورد روی آن پل می‌زند؛ اگر به کوه بربخورد زیر آن تونل می‌زند؛ اگر به جنگل بر بخورد آن را می‌برد؛ یا آن را دور می‌زند و از کنارشان می‌گذرد.» (۱) آرزوی این که دست این «ذهنیتِ مدرن» را از زبان طبیعی کوتاه خواهیم، تا با زبان همانی نکند که با محیط زیست، در پی خراشیدن‌ها، تراشیدن‌ها و بریدن‌ها، در این سده‌های «مدرن» کرده است، آرزویی انسانی است. (۲) از دیگر سو، زبان نه در زایشش پدیده‌ای بیرون از انسان و از ذهن اوست، نه در بالیدنش و نه در کاربری‌اش. فهم انسانی در درون سامان های زبانی جوانه می‌زند، می‌بالد، شکل می‌گیرد و به زبان می‌آید. (۳) فروکاهیدن زبان به دستگاهی که تنها به کار واژگان چسبانی به مفهوم ها می‌آید، برآیند همان دید مکانیکی است که از توضیح ساده‌ترین نمودهای سامانه ی زبان وامی‌ماند.

۲- زبان طبیعی و زبان «علمی»
همچنان که از نام کتاب برمی‌آید و به تکرار، و به صد زبان، در درون کتاب هم خوانده می‌شود، نویسنده ی کتاب به گسستی ژرف میان دو بستر زبانی زبان طبیعی و «زبان علمی» باورمند است. این کژبینی آشکارا بر زمینه‌های نظری و پیش‌فرض های نادرستی استوار است که به آن می‌پردازم:

الف- زبان در سامانه ی خویش از لایه‌های گوناگونی شکل گرفته است که در سازوکار آن عهده‌دار نقش‌های گوناگونی در پیوند با یکدیگرند. در سراسر کتاب هر گاه که نویسنده از «زبان علمی» گفته است نمونه از واژه‌ها آورده است. اگر ایشان می‌توانستند دستکاریِ «زبان علوم و فنون مدرن» را که «زبانی ست، یا به تر است بگوییم، زبان مایه‌ایست که انسان در آن مانع‌های طبیعی زبان و محدودیت‌های آن را از میان برمی‌دارد یا آن ها را دور می‌زند و ...» (۴) در دیگر لایه‌های زبانی چون گزاره‌ها، آواها و ... هم نشان می‌دادند، کار به فرجام می‌رسید و گره بر زبان طاعنان فرو بسته می‌شد.

ب- پیش فرض وجود زبانی به نام «زبان علمی» از بیخ و بن نادرست است و تبیین‌ناپذیر. آن چه را که ایشان «زبان علمی» می‌خوانند، در واقع، گروهی از واژه‌های ساده و ترکیبیِ فنی و تخصصی اند که برای نامیدن مفهوم ها و پدیده‌های حوزه‌های دانش بشری برساخته شده‌اند و یا از دیگر زبان ها به وام گرفته شده‌اند. در تاریخ انسانی ساختن واژه‌های نو برای مفهوم ها و تجربه های تازه در درون و بر پایه ی داده‌های زبان طبیعی جاری پدیده‌ای نو نیست. واژگان تخصصی هر حوزه ی علمی (ستاره‌شناسی، فلزشناسی، ...) هم بنا به نزدیکی یا دوری به زندگی روزمره وارد زبان طبیعی گویندگانش شده‌اند یا در حاشیه مانده‌اند. زبان طبیعی بستری است که بر آن واژگان و گفتار تخصصی پدید می‌آیند و می بالند؛ پیچیده‌ترین فرمول های ریاضیات نیز به زبان طبیعی دریافته می‌شوند و به گفته می‌آیند. ناگفته نگذارم که وجود عبارت نادرست «واژه ی دانشورانه» (Mot savant) در واژگان‌نامه‌ها به جای عبارت‌هایی چون «واژه ی فنی» (Mot technique) و «واژه ی حرفه‌ای» (Jargon) خطایی آشکار است و رنگ و بوی فرادست‌خواهی فرهنگی سیاست‌گزاران فرآورده‌هایی مهم و تاثیرگذار از این دست است. گفتن بدین شیوه از «زبان علمی» پی‌‌آمدهای دیگری هم دارد.

ج- گفتن از «زبان علمی» برای اشاره به محتوای گفتار یا نوشتاری، در زبانی طبیعی، دریافتنی و پذیرفتنی است. گزافه‌گویی آن جاست که نویسنده از «شأن علمی» واژه ی یونانی -Dermo می‌گوید. (۵) از سویی، با چنین گفتی نویسنده به ماهیتی در این واژه، و در دیگر واژه‌های «علمی»، اشاره می‌کند که گویی در درون ناپیدای آن لانه کرده است. این همان باور ناسالمی است که نویسنده در سراسر کتاب، با عبارت‌هایی چون «دو زبان کهن مادر علم و فرهنگ اروپایی، یعنی یونانی و لاتینی،...» (٦) و «... زبان های مادر اندیشه و علوم و تکنولوژی مدرن...» (۷) می‌پراکند و از ریشه با نظریه ی قراردادی بودن داده‌های زبانی در تناقض است. از دیگر سو، اگر نویسنده مرادش از علمی بودن این دست واژه‌ها، کاربردشان در درون حوزه‌های تخصصی است که می‌بایستی بپذیرد که واژه‌هایی چون «داء» عربی در «داءالاسد»، «داء الثعلب»، «داء الخنازیر» و «میز» فارسی در «میزاب»، «میزک»، «میزراه» و «میزش» را هم واژه‌های علمی بداند که با دریافت های ایشان البته بعید می‌دانم چرا که این واژه‌ها از زبانی اند که، به زعم نویسنده، به «... زبان های پیش رو اندیشه و علم مدرن، یعنی انگلیسی و فرانسه و آلمانی...» (۸) تعلق ندارند.

د- باید از نویسنده ی کتاب «زبان باز» پرسید که این کتاب را به «زبان علمی» نوشته است یا به زبان طبیعی. اگر به زبان نخست نوشته است که باید بدانیم که آیا علمی بودن آن را باید در حوزه ی مورد گفت و گو و محتوایش جست و جو کنیم یا در به کارگیری پاره‌هایی از «زبان های پیش رو» در واژه‌های برساخته ی ایشان چون «ناسیستمانه» و «مدرنگری». اگر هم می‌پذیرند که کتاب را به «زبان طبیعی» نوشته‌اند به معنایی که برای آن برشمرده‌اند؛ «... «زبان طبیعی» چیزی جز همان زبان آشنا و عادی نیست که در هر حوزه‌ای بی اندیشه و زحمت به کار می‌رود» (۹) ، خواننده ی نوشته ی ایشان را جز تسلیم و رضا کو چاره‌ای.

۳- سامانه ی واژه سازی زبان
نویسنده با نوشتن «با پیدایش زبان های باز دست انسان برای دستکاری در زبان گشوده می‌شود»، (‍۱۰) «زبان مایه‌ی علمی و فنی و نظری، [...] نیازمند دستگاه واژگانی آزاد از محدودیت‌های زبان طبیعی و ادبی ست» (۱۱) و «به عبارت دیگر، زبان علمی یک منطقه ی «آزاد زبانی» در اندرون زبان طبیعی پدید می‌آورد که از پی روی از حکم‌های دستوری و معنایی زبان طبیعی آزاد است و از حکم‌های خود – که مکانیکی به کار بسته می‌شود - پی‌روی می‌کند؛ یعنی کاربرد یکدست و بدون استثنای آن حکم‌ها.»، (۱۲) چشم بر سامانمند بودن زبان بسته و محدودیت هایی چون محدودیت های ساختاری و معنایی ناشی از آن را هم از یاد برده است. به چند نکته در این زمینه اشاره می‌کنم:

الف- نمونه‌های برآمد محدودیت های یاد شده در ساختن واژه‌ها بسیارند. برای نمونه می‌توان از پسوند لاتینی Ablilis گفت که در گونه‌های able و ible تنها به پایان فعل هایِ گذرایِ زبان فرانسه درمی‌آید که به er و ir پایان می پذیرند، و از وند ure، که تنها به فعل هایی در زبان فرانسه افزوده می‌شود که به کاری محسوس اشاره دارند (Casser → Cassure (شکستن)) و در نتیجه، نمی‌توان آن را به فعلی مانند Concevoir (درک کردن،...) افزود. به همین شیوه، هیچ سوادداری وند «ناک» را به واژه ی «جالب» نمی‌چسباند و نمی‌گوید که «کتاب جالبناکِ زبان باز».

ب- نظریه ی «واژه‌سازی مکانیکیِ» نویسنده ی کتاب بر این توهم استوار است که شماری واژه ی پایه پیشوند و پسوند تک معنایی وجود دارد و هر کس می‌تواند مکانیک‌وار این‌ها را به هم بچسباند و واژه ی جدیدی با معنایی «سرراست» برای مفهوم های جدید بسازد. در کتاب می‌خوانیم « پیشوندهای وام گرفته از یونانی و لاتینی آن چنان از آن سرمایه‌ی واژگانی این زبان شده است که به آسانی هر کسی می‌تواند آن ها را بر سر هر واژه‌ای از هر سرچشمه‌ی زبانی که آمده باشد بنشاند.» (۱۳) در این سطح گفتار اصلن نیازی نیست که از بار معنایی انضمامی واژه‌ها و تنثیر متن بر برآمد معنا و پیوندهای معنایی سازه‌های شاکله ی واژه ی مرکب بگویم. با اراده‌ای معطوف به راستی، ایشان هم می‌توانند در واژگان‌نامه‌های در دسترسشان ببینند که واژه‌های «علمی» ایشان هم می‌توانند به دام چندمعنایی در آیند؛ Astrolabe با دو معنی، Astronomique با سه معنی و Atome با سه معنی در «فرهنگ کوچک روبر» آمده‌اند. فراتر از آن وندهای اشتقاقی هستند که بیش از یک معنا دارند. برای نمونه، وند یونانی تبار ana در واژه‌های فرانسوی که در پی می‌آید به ترتیب دارای معناهای «از پایین به بالا»، «در پشت»، «در حاشیه» و «نو» است: Anachorète و Anaglyphe و Anaphylaxie و Anabaptiste. وندهای یونانی cata) cat) و وندهای لاتینی (dé (dés و dis هم نمونه‌های دیگری از وندهای چندمعنایی یاد شده‌اند.

ج- واژه‌های موجود یک زبان، همه ی واژه‌های ممکنی نیست که در سازوکار سامانه ی زبان می‌توانسته‌اند پدید آیند؛ واژه‌های Acception و Aspiration و Nomination به ترتیب بر مبنای واژه‌های لاتین Acceptio و Aspiratio و Nominatio در روند واژه‌سازی زبان فرانسه ساخته شده‌اند و واژه‌های همگن دیگری چون Effectio و Offentio و Scriptio تا امروز از این روند اشتقاقی برکنار مانده‌اند. همه ی زبان های طبیعی توان بهره‌وری از امکان های به کار گرفته‌نشده‌شان را در واژه‌سازی دارند. با توجه به پیوند تنگاتنگ زبان و اندیشه، هر واژه و پدیده‌ای که از زبان و فرهنگ بیگانه دریافت شود و به اندیشه آید می‌تواند به زبان ملتی دیگر برگردان شود و یا توضیح داده شود و اگر نیازش باشد به آفرینش واژگانی نو در همان زبان بیانجامد. زمزمه ی «میدان تنگ زبان های طبیعی» (۱۴) زمزمه ی ناخجسته ی اندیشه‌ای است که زبان خودی را فرودست می‌بیند و می‌خواهد.
د. در داده‌های زبانی همه ی زبان ها، از جمله واژگان، شمار اندکی از سازه‌های استثنایی هم وجود دارند. برای نمونه، می‌توان از واژه ی Futurible (شدنی در آینده) گفت که از واژه ی لاتینی Futur (آینده) و وند ible- ( شدنی) ترکیب شده است و این در حالی است که وند لاتینی ible تنها به بن فعلی افزوده می‌شود. این استثناها، که در زبان فارسی هم هست و نویسنده ی کتاب به چند نمونه از آن ها اشاره کرده است (ص ۲۹)، نه دلیلی بر ناکارآمدی زبان های طبیعی اند و نه حجتی بر فرا و فرودست بودن این یا آن زبان.

هـ- نوشته‌اند که زبان های انگلیسی و فرانسوی «با بهره‌گیری از سرچشمه ی زبان های کلاسیک» شش برابر برای پیشوند «هم» فارسی دارند. پیشوندهای ششگانه را هم نوشته‌اند: co ،con ، com و نیز sym ، syn و syl. نخست این که وندهای cor و col را از قلم انداخته‌اند. سپس این که ایشان باید بدانند که این وندها گونه‌های دو وند پایه اند (-Co و -Sy) که بنا به متن آوا-نوشتاری نویسه‌هایی به خود می‌گیرند، به همان گونه که «گی» در واژه ی «خانگی» گونه‌ای از وندپایه ی «ی» است. سوم آن که همیشه این وندها به معنای «هم» نیستند؛ Sy در واژه‌های synarchie و synclinal و Co در واژه‌های coefficient و cofacteur به ترتیب به معنی «باهم»، «دارای»، «شمار، درصد» و «شریک» هستند.
پشتِ صحنه ی نمایش شعبده ی زبان مدرنی که نویسنده ی کتاب سخت شیفته‌اش شده است، همین قانون‌های وزن و رنگ و جا به جایی زندگی هرروزه ی زبان جاری است.

۴- زبان و «مدرنیت»
در چند و چون «مدرنیت» و پیوندش با «زبان باز» نویسنده با گشاده دستی و کرنشی از سر ارادت مکرر اشاره به زبان و فرهنگ یونانی-لاتینی دارد؛ «به کار گرفتن سرمایه‌ی واژگانی زبان های کلاسیک به صورت اصلی یا با بهره‌گیری از تکنیک‌های توسعه‌ی واژگان سبب شده است که زبان های مادر اندیشه و علوم و تکنولوژی مدرن از توانایی بی‌مانندی برخوردار شوند و زبان های دیگر را نیز بارور کنند.» (۱۵) «زبان یونانی حامل میراث پرارج و خیره‌کننده‌ی علم و فلسفه و فرهنگ یونان باستان، و لاتینی زبان نوشتاری کلیسا و علم و فرهنگ اروپای غربی از روزگار باستان تا سده‌ی هجدهم بود.» (۱٦) و ... باید از نویسنده ی کتاب باز هم پرسید که آن چه از زبان یونانی یا لاتینی زبان «علمی» ساخته است چیست؟ اگر این زبان ها در ماهیت و ذات خویش چیزی از «علمی» بودن دارند، چه گونه می‌تواند لاتین حامل اندیشه‌های کلیسا باشد؟ همان کلیسایی که، به گفته ی نویسنده، حدود یک هزاره فرهنگ محمول این زبان ها را به نام فرهنگ کفر سرکوب کرده بودند. (۱۷) اگر هم این زبان ها به مانند دیگر زبان های طبیعی حامل و شکل‌دهنده و از شاکله‌های اندیشه و فرهنگ دوره‌های گوناگون بوده است که این دستک زدن های «واژگان زبان های پیشاهنگ مدرنیت» و «ارزش والا و کشش بسیار نیرومند علم و فلسفه و هنر و ادبیات یونانی-رومی» برای چیست؟ در خط‌کشی‌های عالمانه ای که نویسنده میان «زبان های مدرن» و «زبان های پیشامدرن» ترسیم می‌کند، در هیچ کجای این افسانه از دورانی که زبان و فرهنگ یونان و رم به دوران پیش از دوران درخشان «مدرنیت» تعلق داشته‌اند نشانی نیست. گویی یونانیان و رومیان از همان غارهای پیش از تاریخشان منقل «مدرنیت» را می‌گیرانده‌اند.

۵- زبان ما
کژنگری نویسنده به پدیده ی زبان البته دامنه‌دار است و به تفسیر نادرست این یا آن داده ی زبانی بسنده نمی‌کند. ایشان می‌نویسند که «زبان در جامعه‌های بسته، همچون همه‌ی وجه‌های زندگی در آن ها، وابسته به عادت ها و سنت‌هایی ست که در نظر مردمان تقدس یافته‌اند. در نتیجه، صورت‌های کنونی نهادها و سنت‌ها، از جمله زبان، همخوان با یک صورت ازلی انگاشته می‌شود که سرپیچی از آن گناهی ست که سبب کیفر الاهی یا اجتماعی می‌شود». (۱۹) این که زبان طبیعی در کدام «جامعه ی بسته» همخوان با یک صورت ازلی انگاشته شده است یک پرسش است و این که نویسنده با استناد به کدام سند و مشاهده‌ای از کیفر الاهی برای سرپیچی از نهاد زبان در جامعه های یاد شده خبر می‌آورد پرسشی دیگر. این اندیشه ی بیگانه‌باور پیش از این هم به خوار شمردن زبان خودی رسیده است و هموست که از «واپس‌ماندگی زبان فارسی» (۲۰) از «زبان فارسی نمونه‌ای از همه ی زبان های جهان سوم» (۲۱) و «کاستی‌ها و لنگی‌ها و گنگی‌هایش» (۲۲) می‌گوید و هم نظر می‌دهد که زبان های علم و عالمیان ریزه‌خوار و جیره‌خوار «زبان های پیش رو اندیشه و علم مدرن یعنی انگلیسی و فرانسه و آلمانی» (۲۳) اند. اما چاره چیست؟ نویسنده به اشاره‌ای می‌نویسد که «یکی از راه‌های مهم توسعه‌ی واژگان همیشه وام‌گیری زبان ها از یکدیگر، به ویژه، از زبان های فرادست از نظر اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بوده است». (۲۴) چه شده است که نویسنده ی کتاب این بار به ما آن چه را تجویز نمی‌کنند که غربیان، به گفته ی ایشان، درباره ی سرمایه‌های واژگان سده‌ها و هزاره‌های گذشته‌شان کرده‌اند؟ از نگریستن و کاوش در سرمایه‌های واژگانی و فرهنگی خویش (۲۵) تا دریوزگی از آستان «زبان های فرادست» فاصله بسیار است و در این راه‌ها هر کسی بر طینت خود می‌تند.
زبان و اندیشه ی به کار رفته در این کتاب را به سان آن زنده یاد «غرب زده» نمی‌گویم، چرا که این عبارت در گذر زمان چالش‌های بسیار از سر گذرانده است و توانش هم در این باره اندک و نارساست. زبان و اندیشه ی این کتاب زبان آشفته ی دیوزدگی است، همین.

- - -

پی نوشت ها :

۱- نک. ص ۴۸ کتاب «زبان باز».
۲- ظاهرن گرد و غبار شوق و ذوق ساختن شاهراه‌های آسفالته ی «مدرن» راه بر پرسشی را که از سمت و سوی این شاهراه می‌پرسد بر ذهن نویسنده ی کتاب بسته است.
۳- تمثیل مولوی خواندنی است: «با زبان سبز و با دست دراز / از ضمیر خاک می‌گویند راز»
۴- نک. ص ۴۹ کتاب یاد شده.
۵- نک. ص ٦۴ کتاب
٦- نک. ص ۵۳ کتاب
۷- نک. ص ۷۱ کتاب
۸- نک. ص ۱۸ کتاب
۹- نک. ص ۵۷ کتاب
۱۰- نک. ص ۲۷ کتاب
۱۱- نک. ص ٦۸ کتاب
۱۲- نک. ص ۴۹ کتاب و همچنین صفحه های ۲۸، ۴۹، ۵۰ و ٦۹ کتاب یاد شده.
۱۳- نک. ص ۷۲ کتاب
۱۴:-نک. ص ۵۲ کتاب
۱۵:-نک. ص ۷۱ کتاب
۱٦:-نک. ص ۵۴ کتاب
۱۷:-نک. ص ۵۵ کتاب
۱۸- پرسش از این را که چه گونه می‌شود در این والگی، نقش دیگر تمدن ها و فرهنگ ها و زبان ها را در رشد دانش بشری نادیده گرفت و از نقبی چنین مستقیم از امروزه ی خویش به دوران باستانی رومی-یونانی زد می‌گذارم برای دیگران.
۱۹- نک. ص ۲۱ کتاب
۲۰- نک. ص ۱۸ کتاب
۲۱- نک. ص ۸ کتاب
۲۲- نک. ص ۸ کتاب
۲۳- نک. ص ۱۸ کتاب. در ادبیات ویژه‌ای از «سیاستمدار» و «روزنامه‌نگار» و ... جیره‌خوار خوانده و شنیده‌ایم. افتخار اختراع عبارت «زبان جیره‌خوار» البته کسی را جز نویسنده ی کتاب یاد شده نزیبد.
۲۴: نک. ص ۲۵ کتاب
۲۵- از پاک‌نهادانی می‌گویم که آستین بالا زده‌اند و با بهره‌گیری از توان و سرمایه‌های واژگانی زبان ملی خویش خشت بر خشت بنای اندیشه‌های نو می‌گذارند. در حوزه ی زبان فارسی، ارج ِ باشندگان فرهنگستان های ایران در دوره‌های گوناگون، و نیز فرهیختگانی چون دکتر محمود حسابی، دکتر محمد حیدری ملایری و دکتر میر شمس‌الدین ادیب سلطانی هر آن افزون باد!

 

دریافت شده با رایانامه (ایمیل) در دوشنبه دوم دی ماه ۱۳۸۷

ترهی نو در اندازیم

 

شماره ی توشته: ۳ / ۲۱

حمیرا بهادرانی باغبادرانی

ترهی نو در اندازیم

(درنگی در خط فارسی)

. . .

یکی از شاگردان من با علاقه و هیجان فراوان وارد بحث شد و گفت:

« من چند پیشنهاد درباره ی خط فارسی دارم:

۱- لطفاً واکه ها را بگذارید.

۲- یک راهی برای نشان دادن "اضافه" پیدا کنید.

۳- فقط یک نشانه برای تمام حروف همصدا بکار ببرید.»

این شاگرد من که اسمش الیسابت است (اشتباه نکرده ام، الیزابت نیست.) تازه دو ماه است که فارسی می خواند. دو ماه ناقابل! او چندین زبان می داند ولی مقاله های باطنی و آشوری و... را نخوانده و زبانشناسی هم نمی داند. مشکلاتی که در آموختن زبان فارسی داشته او را به این نتیجه رسانده است.

حرف او مرا به فکر واداشت. راستی چطور دردی که حتا با دانش دوماهه ی زبان فارسی به راحتی قابل تشخیص است و چندین دهه است که زبانشناسان ما با آن کلنجار می روند هنوز درمان نشده است و تازه بدانجا رسیده ایم که پیش کسوتان  مان بگویند "خط فارسی معایب ذاتی دارد و به هیچ نوع سامان پذیر نیست"؟! (باطنی/ مصاحبه با بی بی سی/خط فارسی را نمیتوان اصلاح کرد)

من دلم می خواهد قرن بیست و یکمی فکر کنم. دوست دارم فکر کنم دردی نیست که درمان نشود. دوست دارم فکر کنم شاید زبانمان معایب ذاتی ندارد، ماییم که معایب ذاتی داریم. تسلیم و بی تفاوتی معایب بزرگی هستند .ما مثل آدمهایی هستیم که یک عمر با یک درد موروثی زندگی کرده اند، آنقدر که دیگر حسش نمی کنند. دیگر اهمیت نمی دهند اگر بقیه هم دچار این درد شوند و چه بسا که حتا دوستش دارند.

درست است! "اصلاح خط کار آسانی نیست. زیرا گذشته از اشکالات فنی، موضوعی است که درباره آن سوءتفاهمات زیادی وجود دارد و با احساسات شخصی و ملی افراد برخورد پیدا می کند. مساله اصلاح خط امری است زبان شناسی، اقتصادی، اجتماعی، روانی، ملی و آمیختگی این جنبه ها بحث آن را در هر کشوری به جدالی پرهیجان تبدیل می کند." (باطنی/ معایب خط فارسی)

ولی امروز من که از بچگی این حرفها را شنیده ام، به یمن همین حرفها، برای اصلاح زبان آماده ام. برای هر گونه اصلاحی. نه تنها گذاشتن "اضافه" و "واکه های کوتاه" که برای تغییرات بزرگتری هم آماده ام. من که ناگزیر، سالهای بچگی ام پر از کابوس "قسطنطنیه ها" بوده است و بسیار شب ها تا صبح بد خواب بوده ام که نکند فردا  سر امتحان " لذت" را با "ز" بنویسم و یک نمره سر لذتی که عذاب شده از دست بدهم و معلم و مادر و پدر بر سرم بکوبند که شاگرد خوبی نیستم. من که برای قبول شدن در کنکور رشته ادبیات مجبور بوده ام یک لیست از کلمات مشابه را حفظ کنم، چرا که برای من تعیین کرده بودند که شایسته ادبیات خواندن نیستم، اگر صواب را از ثواب تشخیص ندهم و ندانم تفاوت امل با عمل چیست . بازی بوده است انگار!

من آماده ام.

من که این همه انرژی صرف کرده ام، اگر حروف را هم عوض کنید مشکلی نخواهم داشت: هنوز"عزاب دادن مزلوم، عملی مزموم خواهد بود و در زمن قول می دهم از همیرا نوشتن اسمم دچار تقییر هویت نشوم و وقتی دچار قربت شدم ، به قربت فکر نکنم". شاید سرگیجه بگیرم ولی راهم را پیدا خواهم کرد.شاید اگر "مزموم بودن عزاب مزلوم" حالم را بد کرد من هم دچار تب سره نویسی شوم و "به نکوهیده بودن شکنجه ستمدیدگان " فکر کنم.  شاید بخشی از کلماتی را که  برای کنکور حفظ کرده بودم  از دست بدهم ولی باکی نیست مگر نصف آنها قبلاً از بین نرفته بود؟!  تنها چیزی که نسل من از دست می دهد شاید این است که دیگر نمی تواند آشکارا یا زیرجلی به بی سوادی این و آن که نمی دانند نمازشان را بگذارند یا بگزارند بخندد.

من آماده ام.

 تازه من نسل جوان یا نوجوان این زبان نیستم. باور دارم نسل جوان ما بسیار آماده تر است. پسرخواهر من که ۱۵ سال دارد و داستان می نویسد، اصلاً حال خاله اش را ندارد که با یک لذت پنهانی به او بگوید که شلوغ را با کدام "ق" می نویسند و او را نصیحت کند که اگر می خواهد مردم او را بپذیرند باید درست (؟!) بنویسد. می خواهد بداند چطور نوشته است. داستانش خوب است یا بد.

نسلهای جدید با خط جدید بزرگ می شوند. املای زبانشان را راحتتر یاد می گیرند و راحتتر می نویسند و بیشتر وقت خواهند داشت به مسائل مهمتر فکر کنند.کمتر گیج خواهند بود و شاید زبانشان باز تر شود، کلمه بسازند و به شیوه ی نگارش شان بیشتر توجه کنند. دیگر کسی به آنها نخواهد گفت چون شلوغ را شلوق نوشته اید بی سوادید و حرفتان ارزش شنیدن ندارد. حرف خواهند زد.

شاید سوال کنیم پس تکلیف ادبیات و آنچه تا کنون داریم چه می شود؟ رابطه نسل جدید با میراث گرانبهای ادبیات فارسی قطع نمی شود؟ من باور دارم نمی شود. معمولاً در این موارد از "فرهنگ واژگان" استفاده می شود. مگرما اشعار و متون قدیم را چطور خواندیم و می خوانیم؟ می شود راهنما داشت و راهنمایی کرد. تغییر داد و سازگار کرد...

"کوشش برای اصلاح شیوه ی نگارش فارسی و سازگار تر کردن این خط -که اصل عربی دارد- با زبان فارسی کوشش تازه ای نیست و دست کم از سده ی پنجم هجری مدارک آن را در دست داریم، یعنی از زمانی که کهنترین نسخه های خطی موجود نوشته شده است. این نسخه های خطی از آن زمان تا کنون نشان می دهند که در آغاز تا چند قرن با چه دودلیها و سرگردانیها با مسائلی همچون وارد کردن حرفهای ویژه فارسی( یعنی"پ" ،"ژ"،"چ" و"گ") و نوشتن "های غیرملفوظ و "یای اضافه" و جز آنها، روبرو بوده اند تا رفته- رفته به راه حلهای کنونی رسیده اند." ( آشوری، بازآفرینی زبان فارسی، ص ۱۳۱)

آسان نیست، می دانم. باید حوصله کرد. زمان می برد، نسلها، شاید. برای شروع ولی، من آماده ام.

اهالی فرهنگستان زبان فارسی، من  آماده ام!

 شما چطور؟

- - -

دریافت شده از: چند خطی از یک معلم زبان فارسی

۲۱ آذر ماه ۱۳۸۷

http://aboutpersian.blogfa.com/



 

نقد آقای احمد اکبری بر "درباره ی فارسی نویسی"

 

شماره ی نوشته: ۲ / ۲۱

احمد اکبری

نقدی بر "درباره ی فارسی نویسی"

(نوشته شده در بخش "دستور زبان و آیین درست تویسی")

(موضوع شماره ی ۵ )

یادآوری:

نوشته های درون "..." و «نقل قول مستقیم»، بجز موردهای درون [قلاب]، از آقای پورپیرار است.

- - -

در باره ی شیوه ی نگارش در فارسی نوشتارهای چندی وجود دارد که جنبه های مختلف درست نویسی را بررسی کرده اند. اینها علیرغم راهگشا بودن در مواردی ناقض یکدیگر اند. هیچ کدام از این توصیه ها جامع نیست و در برخی استثنا بر قاعده می چربد.

روشن است که با رسم الخط فعلی زبان فارسی بیشتر ناهنجاریها ی نوشتاری ذاتی و معلول رسم الخط عربی است. بنابراین هیچ دستور نگارش علمی جامعی قابل تصور نیست و باید در مواردی با ملاحظات زیباشناختی، قراردادی و توافقی برخی واژه های مرکب را پیوسته و گروهی دیگر را گسسته نوشت.

پورپیرار در جستار خود "در باره ی فارسی نویسی" شاید برای نخستین بار از "استقلال" و "تعیین حد واژه " سخن گفته است و بر "حذف استثناهای دست و پاگیر " اصرار می ورزد که در خور ستایش است.

از نظر پور پیرار حد واژه در واژه های مرکب عبارت است از « مفهوم و منظوری نو ]یگانه[  به طوری که معنی و منظور نو در واژه هایی که مصالح ساخت آن ترکیب بوده است وجود نداشته باشد.» و در نمونه هایی که آورده اند واژه های "جوانمرد، پیشخوان، دستپاچه، دستخوش، پیشکار، سرخاب، پایمردی، دلواپس، رختخواب، شبیخون، بازیگوش و . ." را واجد این تعریف دانسته اند. ایشان دسته دیگری از واژه های همبسته و مرکب را، همانند "آب میوه، جهان گرد، دانش آموز، دانش جو، گل برگ، شیمی دان، کوه نورد، باستان شناس، شاه زاده، پی آمد، ماه رو، سنگ دل، روان پزشک، پیش رفت، صاحب خانه، جمع آوری، دل خواه، خوش حال، خوش بخت، گم راه، نیم روز، نوش دارو، خوش آیند، دل آرام، گم نام "، برای گسسته نویسی نامزد می کنند. ایشان معتقد اند که «سر هم نویسی غیر ضروری واژه های مرکب مبنای زبان شناسی یا آواشناسی ندارد» بی آن که این "مبناها" را نشان دهد و مثالهای خود را در قالب آنها بریزد.

اما راستی کرانمندی یا همان حد واژه در زبان فارسی چیست؟

در زبان فارسی هر واژه خواه بسیط یا مرکب تنها یک فشار یا تکیه (stress) می پذیرد و این فشار همیشه روی بخش واپسین واژه است. با این تعریف واژه هایی که در بخش نخست جستار "در باره ی فارسی نویسی"  در دو رده ی پیوسته و گسسته آورده اند و نیز همه ی واژه هایی که با وندها (پیشوند، پسوند و میانوندها) ساخته می شوند مستقل و کرانمند اند. اما این که  کدام دسته از واژها را پیوسته و کدامین را گسسته باید نوشت بحث دیگری است.

١ – واژه های مرکب از دو اسم، اسم و صفت، اسم و فعل و گونه های دیگر

«جوانمرد [javânmard]، پیشخوان [piŝxân]، دستپاچه [dastpâce]، دستخوش [dastxoŝ]، پیشکار [piŝkâr] ، سرخاب [sorxâb]، پایمردی [pâymardi]، دلواپس [delvâpas]، رختخواب [raxtexâb]، شبیخون [ŝabixun]، بازیگوش [bâziguŝ] و . .»

«آب میوه [âbmive]، جهان گرد [jahângard]، دانش آموز [dâneŝâmuz]، دانش جو [dâneŝju]، گل برگ [golbarg]، شیمی دان [ŝimidân]، کوه نورد [kuhnavard]، باستان شناس [bâstânŝenâs]، شاه زاده [ŝâhzâde]، پی آمد [peyâmad]، ماه رو [mâhru]، سنگ دل [sangdel]، روان پزشک [ravânpezeŝk] ، پیش رفت [piŝraft]، صاحب خانه [sâhebxâne]، جمع آوری [gamåâvari]، دل خواه [delxâh]، خوش حال [xoŝhâl] ، خوش بخت [xoŝbaxt]، گم راه [gomrâh]، نیم روز [nimruz]، نوش دارو [nuŝdâru]، خوش آیند [xoŝâyand]، دل آرام [delârâm]، گم نام [gomnâm]»

«کلمه ی مرکبی به صورت اسم خاص مانند: میاندوآب [Miyândoâb]، دلارام (برای نام زن) [Delârâm]، گلندام  [Golandâm]، گلابدره [Golâbdarre]، آبعلی [Âbali] و غیره.»

در رسم الخط کنونی برای آسان نویسی، آسان خوانی و نیز برای رعایت اصل زیباشناختی ناچاریم اصل کرانمندی را فدا کنیم. در ترانویسی فارسی به لاتینی همه ی نمونه های آورده شده در جستار یادشده را باید پیوسته نوشت. ] نمونه های ترانویسی شده از ما ست[

۲ –  واژه های مرکبی که به وسیله ی پساوند ها و پیشاوند ها  از صورت واژه ی ساده خارج شده است

 پساوند ها

«پساوندی که دارای معنی مستقل نیست و جز در پیوند با واژه ی اصلی موجودیت و کاربرد لغوی ندارد: نمکدان [namakdân]، باغبان [baĝbân]، گلزار [golzâr]، کوهستان [kuhestân]، بازیچه [bâzice]، دانشور  [dâneŝvar]و غیره.»

«واژه ی اصلی که به ه غیر ملفوظ پایان می یابد ، مانند: سبزه زار [sabzezâr]، علاقه مند [alâqemand]، کوزه گر [kuzegar]، گریه وار [geryevâr]، نظام مند [nezâmmand]،

پساوند گاه به معنای زمانی اغلب به صورت واژه ای مستقل به کار برده می شود و حیات مستقل دارد. مانند: صبح گاه [sobhgâh]، شام گاه [ŝâmgâh]، چاشت گاه [câŝtgâh] و غیره.

لیکن گاه به معنای مکانی واژه ی مستقل مصطلحی نیست و از این رو مطابق قاعده ی کلی پساوندهایی که دارای معنی مستقل نیستند متصل به واژه ی اصلی نوشته می شود مانند :خوابگاه[xâbgâh] ، کمینگاه [kamingâh]، آرامگاه [ârâmgâh]، خرمنگاه  [xarmangâh]و غیره.

در این مورد نیز اگر واژه ی اصلی به ه غیر ملفوظ پایان یابد، "گاه" پسوند مکان،  باید جدا از واژه نوشته شود، مانند :  تکیه گاه [tekyegâh]، خیمه گاه [xeymegâh]، قبله گاه [qeblegâh] و غیره.»

پیشاوند ها

«پیشاوند عمومن جدا از واژه ی اصلی نوشته می شود، مانند : "هم شکل [hamŝekl]، بی گدار [bigodâr].  مگر آن که کلمه ی مرکب معنایی بسیط داشته باشد، یعنی با معنای اجزای خود یکی نباشد و با آن مفهومی تازه ساخته شده باشد. مانند : همسایه [hamsâye].

هم در معنی شباهت و یکسانی نیز باید جدا از واژه ی اصلی نوشته شود مانند: هم نام [hamnâm] ، هم رنگ [hamrang] ، هم عقیده [hamáqide]، همبستر [hambestar] ، همشیره [hamŝire، همسایه [hamsâye].

همین قاعده برای عدد یک صادق است، اما هنگامی که وازه ی یک در پیوند با واژه ی بعد از خود مفهومی تازه (بسیط) بسازد، در آن صورت دیگر استقلال ندارد و باید سر هم نوشته شود. مانند: یکدانه [yekdâne]، یکدست [yekdast]، یکسره [yeksare]، یکدنده [yekdande]، یکدلی [yekdeli]».

همه ی نمونه های داده شده را منطقن باید پیوسته نوشت.

٣ –  واژه های مرکبی که با علائم و ادات استفهام، نفی،  جمع و صفت های تفضیلی و عالی همراه شده است

«همه ی این گروه را می توان بنا بر قاعده ای مشخص و یکنواخت جدا از واژه ی اصلی نوشت :

 بی بنیان[bibonyân] ، بی برگشت [bibargaŝt]، بی بند و بار[bibandobâr] ،  بی باک [bibâk]، بی جا ] [bijâ، بی تاب [bitâb]، بی هوده [bihude]، بی چاره [bicâre]، بی خود [bixod]، بی درنگ [biderang]، بی موقع [bimwqeå]، بی برگ [bibarg]، بی کار [bikâr]، بی کس [bikas] و غیره.

همین طور است در مورد دیگر علائم زبان فارسی مانند های جمع و تر (علامت صفت تفضیلی ) و ترین ( علامت صفت عالی ). در این مورد نیز اگر از عادت ها صرف نظر شود تنها در جدا نویسی است که رعایت رسم الخط یکدست ممکن می شود و مشکلی علمی نیز از نظر آواشناسی ، زبان شناسی، ریشه شناسی و صرف و نحو پدید نمی آید. بلکه حتا از تعداد دندانه ها که از مشکلات خط فارسی است نیز کاسته می شود.»

این دستور و شیوه جز در موردهایی که توجیه زیباشناختی داشته باشد، به دلیلهای زیر منطفی نیست و باید از آن پرهیز شود:

-  واژها در حالت جمع، صفت برتر و صفت برترین از نظر آواشناسی یک واژه مستقل و کرانمند اند، )چشمان [ceŝ.mân]، سبزیجات [sab.zi.jât]، رونوشتها ŝt. ]  ru.na.ve ] ، گوشه گیر تر [gu.ŝe.gir.tar] نامناسبترین[nâ.mo.nâ.seb.ta.rin]  [ ( واژه ی هجی شده و بخش درشتنویسی شده محل تکیه را نشان می دهد.)

-  نامهای خاص برای مکان و اشخاص از آنها گرفته می شود،  گرگان [Gorgan]، ارسباران [Arasbârân]، محلات [Mahallat]، شمیرانات [Ŝemirânât] حاج رسولیها [Hâjrasulihâ]، بهرامیان [Bahrâmïân] )

-  از نظر زبانشناسی تطبیقی نیز، در سایر زبانهای همریشه با فارسی، چه آنها که اسم و صفت در آنها صرف می شود (مثل زبانهای اسلاویک) و چه آنهایی که در آنها اسم و صفت صرف نمی شود ( مثل انگلیسی، و زبانهای لاتینی) هرگز دیده نشده علامت جمع جدانویسی شود و علامت صفتهای برین و برترین نیز زمانی که از پسوندها استفاده می شود همیشه به صورت پیوسته نوشته می شود.

-  اگر جدانویسی را در این خصوص اساس قرار دهیم اصل زیباشناختی و آسان خوانی در مواردی زیرپا گذاشته خواهد شد. و این یعنی نقض غرض، (چارپای ان [cârpâyân]، تألم ات [taallomât]، لبنی یات  [labanïyat]دبیرستان ها [dabirestânhâ]).

-  از نظر اقتصاد زبانی نیز جدانویسی دراین مورد مزیتی ندارد.

در بخش دوم جستار به حرف اضافه ی "به" واژه ی "هیچ"، ضمایر اشاره ی "این" و "آن"،حروف و علائمی مانند "چه"، "که" و "می" و سرانجام  به "همزه ی عربی" که جای ی را در خط فارسی اشغال نموده است می پردازد.

١ – حرف اضافه ی  به

در این بخش نیز"به سامان" [besâmân] و "به درود" [bedrud] باید سر هم نوشته شوند.

پورپیرار معتقد است که "حرف اضافه ی "به" به جز در سه مورد واژه ای مستقل است و باید جدا نوشته شود". موردهای استثنا را به شرح زیر فهرست کرده اند:

-  «در آن جا که از صورت کهن تر فارسی استفاده می شود مانند: بدان [be d-ân]، بدین [be d-in]، بدیشان [be d-iŝân] و غیره". دراین مثال حرف "د" میانجی ست و نباید به تنه ی واژه ها ی پیش و پس از خود بچسبد.

-  در آن جا که تاکید مصدری ( به صورت فارسی کهن ) باشد مانند: بگفتن [begoftan]، بخفتن [bexoftan]، برفتن [beraftan]، و مصدر های فراوان دیگر". این مورد درست است و ایرادی برآن وارد نیست.

- در آن جا که (به نادرستی) حرف اضافه ی فارسی "به" با حرف تعریف عربی ال به هم متصل و مصطلح شده است. مانند: بالاخره ، بالعکس ، بالفطره و از این قبیل». از نظر آواشناسی و بر پایه اصل کرانمندی درسترین روش آن است که در نمونه هایی از این دست "بل" جدا از بدنه ی واژه ی پس از خود نوشته شود. یعنی:  بل اخره [bel axare]، بل عکس [bel aks]، بل فطره [bel fetre]،.....

ایشان همچنین می گویند که «قاعده ی کلی برای همه ی انواع حرف اضافه (بیشینه) این است که آن ها را جدا از واژه ی قبل یا بعد شان باید نوشت. مانند: آن را خریدم، حوصله اش به سر آمد» که حرف درستی است. ولی در مورد نشان مفعول صریح یعنی "را" چند استثنا وجود دارد مانند مرا [ma'râ] ، ورا  "[va'râ] و کرا [ke'râ] که نمی شود از این قاعده ی کلی پیروی کرد. در حقیقت در این موردها ادغام و فشردگی رخ داده و اصل این واژهها "من را"، "وی را"، و "کی را" بوده است.

۲- "ادات نفی [واژه ی] هیچ"

«در موارد بسیاری، از واژه ی هیچ که می توان آن را از واژه های مبهم نیز دانست معنا و مفهوم مستقلی برداشت می شود. این معنا و مفهوم البته در همه جا آشکار و واحد نیست.

... برداشت واژگانی از کلمه ی هیچ مایه ی لازم را برای حیات مستقل دارد و بی دلیل ( و تنها از روی عادت و یا زیبایی ) به جای نوشتن هیچ وقت، هیچ کس ، هیچ کدام و از این قبیل  نباید سر هم نوشت: هیچوقت [hic vaqt]، هیچکس [hic kas]، هیچکدام [hic kodam] و غیره.»

٣- ضمایر اشاره ی  این  و آن

«این و آن ضمایر اشاره به نزدیک و دور است و آن ها را باید همیشه جدا از واژه ی دیگر نوشت، به جز در آن جا که با پیشاوند هم همراه است و یا پس از شکل کهن حرف اضافه ی به ( یعنی بد ) می آید."  در این مورد ما نظر خود را به صورتی که داخل ]قلاب[ نشان داده شده است آورده ایم.

"آن چه [ân ce]، آن که [ân ke] آن ها [ânhâ]، چون آن که ( به جای چنان که ) [conân ke]، این ها [inhâ] (به جای اینها ) ، چون این (به جای چنین) [conin]، همین [hamin]، (یعنی  هم این) همان [hamân] ( یعنی هم آن )، (ولی هم و این هم آن [ham in va ham ân])، همچنین [hamconin] ( یعنی همچون این )، همچنان [hamconân]، (یعنی همچون آن که ) بدان سان [be d-ân sân] بدین گونه[be d-in gune].»

۴ – درباره ی چه، که و می

«چه پیوسته موجودیت مستقل واژگانی، نحوی و یا علامتی خود را دارد و باید جدا نوشته شود . این موارد چون این است:

-  چه ممکن است ادات استفهام به معنی چه چیزی باشد:

-  چه گاهی حرف ربط است و برای بیان تساوی میان دو چیز به کار می رود:

-  چه ممکن است به عنوان مبهمات مخفف واژه ی چیز یا چیزی که باشد:

-  چه ممکن است قید مقدار باشد

-  چه ممکن است قید کثرت و تعجب باشد:

"که" نیز مانند "چه" دارای استقلال معنا است و جدا نوشتن آن ضروری است. موارد استقلال معنایی که چون این است:

-  که [ke'] گاه ادات استفهام و به معنی چه کسی است  که گفتت برو دست رستم ببند؟ [ke' goft at bo rw dast e Rostam be band?]

-  که [ke]  ممکن است از مبهمات و به معنی کس یا کسی که باشد.

-  که [ke] ممکن است موصول یا حرف ربط باشد.

که همیشه باید جدا نوشته شود، مگر آن که بصورت ادغام بیآید. مثال: آنک (آن که) [ân'k]، آنچ (آن چه) [ân'c]، کامد (که آمد) [k'âmad].

می در افعال گذشته و حال و آینده علامت استمرار است و همان گونه که در بحث علائم گفتیم برای سهولت در معرفی فعل ِ همراه و آشنایی دستوری نوآموز با علامت استمرار جدا نوشتن آن ضروری است. استثنا: در جملاتی که فعل آن ها سالم نیست و صورت شکسته دارد می توان می را به فعل چسباند، زیرا در غیر این صورت گاهی فعل درست قابل خواندن نیست، مانند: میومد  [mï umad]،  میان  [mï ân]،  میزنن [mi zanan] ، میکنن  [mi konan]، میگن  [mi gan]، میره [mi re] ، میخونه [mi xune]».

می و همی واژه هایی مستقل اند و بی استثنا همیشه باید جدانوشته شوند.

۵ – درباره ی همزه عربی و ی فارسی

«هرچند همزه از حروف الفبای فارسی نیست، اما تعیین تکلیف و اخراج آن از خط فارسی اکنون شدنی نیست. همان گونه که هنوز نمی توان با تنوین یا تشدید در خط فارسی قطع رابطه کرد.

در موارد بسیاری، به ویژه هنگامی که همزه در میان واژه قرار داشته باشد اگر این جای گزینی به آوای شناخته شده ی واژه آسیب وارد سازد، همزه کاربرد خود را همچنان حفظ خواهد کرد. مانند: ارائه [erâe] رئوف ،  [rauf]، علائم [alâem]، مرئی [marí ]، خائن [xâen]،  آئورت [âurt]، برائت [barâat]، مسئول [masúl] .

لیکن نوشتن سایر [sâyer]، دسایس [dasâyes]، جایز [jâyez]، غایب ĝâyeb] ]، عایق [âyeq] و از این قبیل، با "ی" فارسی، شدنی و لازم است.

در مواردی که استفاده از همزه در خط کنونی فارسی همچنان ناگزیر است بر پژوهشگران و ادیبان زبان فارسی است که با حوصله و دقت به تدریج برابرهای لازم را برای این گونه واژه ها بسازند تا اخراج قطعی همزه از خط فارسی ممکن گردد.»

اگر فرض کنیم چنین شود و همزه ی عربی از زبان فارسی رخت بر بندد و همزه ی موجود در واژه های فارسی سره مثل پایین [pâin]، رویین  [ruin]،  پاییز [pâiz]،  آیین [âin] و مانند آن را با حرف ی نشان دهیم با همزه های وارداتی از زبانهای اروپائی چه کنیم؟ ]اروپائی، رئال، رئالیست، کلئوپاترا، ئیدرون، آئورت (که مورد آخری را خود مثال زده اند)[.

واقعیت این است که ما این حرف را داریم و در ادا کردن آن دچار مشکل هم نمی شویم. پس بر خلاف حروفی که شکل آنها را داریم ولی صدایی در زبان فارسی برای آنها نمی شناسیم مثل ح ، ع ، ص ، ض ،ط و ظ همزه را که از نظر آوایی در زبان وجود دارد باید حفظ کنیم. توجه داشته باشید که ع ساکن نیز نزد ما فارسی زبانان همزه خوانده می شود. نگاه کنید به نمونه های زیر:

مطبوع [matbuå]، شمع  [ŝamå]، اعتبار [eåtebâr]، مطاع [motâå]، معلول [maålul].

برای مقایسه لازم است یادآوری کنیم که بسامد حرف "ژ" در الفبای فارسی از یک هزارم هم کمتراست اما تا حالا شنیده نشده کسی منکر آن شود و یا ادعا کند که برای نشان دادن آن در زبان فارسی به یک حرف مستقل نیازی نیست.

تشدید یا تکرار حرف تنها متعلق به زبان عربی نیست و در زبان فارسی هم به وفور یافت می شود گر چه بسامد آن در عربی و ایتالیایی با فارسی قابل مقایسه نیست. بنا بر این کوشش برای نادیده گرفتن آن مشکلی را حل نمی کند.

موارد بسیار دیگری هم وجود دارد که به آنها اشاره ای نه شده و ما هم از آن می گذریم.

 

 ۱۱ آذر ماه ۱۳۸٧

نقد آقای دکتر حانمحمدی بر نظر آقای دکتر باطنی پیرامون تغییر خط فارسی

 

شماره ی نوشته: ۱ / ۲۱

دکتر علی اکبر خانمحمدی

نقدی بر نظرات دکتر محمّد رضا باطنی

بخشی از نظرات اخیر آقای باطنی درباره‌ی عقیم دانستن زبان فارسی است که دیروز آنرا بررسیدم و بخش دیگر نظرات ایشان در مصاحبه با بی بی سی به « اصلاح‌ناپذیر» بودن خطّ فارسی برمی‌گردد. طبیعی است که با توجّه با جایگاه ایشان، من با نگرانی خواندن مقاله را آغاز کردم چون به هرحال هم نمی‌توان دانش و درایت ایشان را انکار کرد و هم به این زبان علاقه دارم و سخت است ببینم که کسی درباره‌اش چنان می‌گوید که انگار تنها راه چاره، تغییر خط آن است؛ امّا با ادامه‌ی خواندن نوشتار، دلایل ایشان را دارای ضعف‌های زیادی دیدم که مهم‌ترین ِآن، زاویه‌ی دید ایشان به مسأله است.

دو گونه می‌توان با زبان برخورد داشت، یکی عالمانه و دیگری خلّاقانه. رویکرد اوّل مختصّ ادیبان و کسانی است که درباره‌ی زبان موجود- صرف نظر از امکانات بالقوّه‌ی آن- سخن می‌گویند و رو به گذشته دارند و دودیگر، رویکرد ِشاعران، داستان‌نویسان و در یک کلام خلّاقان عرصه‌ی معناست که زبان را به کار می‌گیرند و از ظرفیّتهای نهفته‌ی آن استفاده می‌کنند و به آن شکل می‌دهند. آقای باطنی حتّی اگر خود خلاف این بپندارد، به گروه اوّل تعلّق دارد و با توجّه به اینکه از معدود استادانی است که از زمان‌های دور، به اشراف بر زبان انگلیسی شهره بوده است، شیوه‌ی مواجهه‌اش با زبان فارسی به گونه‌ایست که گویی درباره‌ی زبان دوّم خود سخن می‌گوید. یادم هست از بیضایی در مصاحبه‌ای پرسیدند که با کاستی‌های زبان فارسی چه می‌کند، گفت من نقصی احساس نکردم، هرجا واژه داشتم یا به هرنحو توانستم معنا را بیان کنم ، کردم و هرجا نبود، ساختم یا راهی جدید پیدا کردم و این، نوع دوّم برخورد با زبان را نشان می‌دهد که البتّه کار هر کس نیست. عکسینه به جای آلبوم، آسان‌سر به جای آسانسور و پیدار به جای سریال، اندکی از واژگان برساخته‌ی بیضایی است و پرداختن به نحو و زبان مورد استفاده‌ی او، مجال دیگری می‌خواهد.

از آنجا که این مقاله از باطنی، جامع تمام اشکال‌های وی بر رسم‌الخطّ فارسی است، به ترتیب ِبندهای نوشتار، آنرا برمی‌رسم تا به مصاحبه‌ی بی بی سی برسیم.

۱- « مصوّت های زبر و زیر و پیش در خط فارسی نمایانده نمی‌شوند و امکان اشتباه زیاد است»

همان قدر که امکان اشتباه هست، امکان پرهیز از آن هم وجود دارد. جمله‌ی بالا در صورتی درست بود که می‌گفت: مصوّتی برای نشان دادن a و e و o در خط فارسی وجود ندارد. اجباری کردن گذاشتن حرکات زبر و زیر و پیش، نوشتن را دشوار می‌کند و در اکثر موارد نالازم است ولی می‌توان در مواقع لزوم از آن استفاده کرد؛ هرجا نویسنده ببیند ممکن است نداشتن ِحرکت موجب ابهام شود، از آن استفاده می‌کند.

در انگلیسی مصوّتها گذاشته می‌شود ولی اشکالی که وجود دارد، این است که همیشه یک صدا ندارند و مثلاً a گاهی به صورت فتحه و گاهی به صورت کسره تلفّظ می‌شود و برخی جاها به صورت ِصدای« آ». همین طور حرف e  گاهی به صورت کسره تلفّظ می‌شود و گاهی به صورت صدای «ای» و معیاری برای تفاوت نهادن بین آنها نیست و شناخت آنها سماعی است که این موضوع، امر آموزش را دشوار می‌کند. به نظرم در این زمینه خط فارسی بر انگلیسی برتری دارد.

۲- « ننوشتن علامت تشدید باعث اشتباه در خواندن کلمات می شود»

این مورد هم مثل مورد بالاست و اتّفاقاً برعکس ِکم گذاشتن حرکات، استفاده از علامت تشدید بسیار رایج است.

۳- « برای برخی از صداها بیش از یک علامت هست مانند« ز» و « ذ » و « ض» و « ظ» و ... که نامناسب است»

با تأیید مورد بالا و اعتراف به اینکه اگر چنین چیزی در خط فارسی وجود نداشت بسیار بهتر بود، عین همین مشکل در خط انگلیسی هم وجود دارد. مثلاً برای صدای ک در این خط علاوه بر علامت k ، بسیاری از اوقات از حرف  c استفاده می شود و بعضی اوقات از حرف q . تازه این به جز استثناهای عجیب و غریب انگلیسی است که مثلاً ch در school صدای ک می دهد. در این خط برای بسیاری صداها اصلاٌ علامت مجزّایی وجود ندارد و از علائم ترکیبی استفاده می شود که آن هم ثابت نیست. این چنین است که برای صدای ش گاهی sh به کار می‌رود و گاهی  tio ، ci یاsio . برای صدای چ، گاهیch  به کار می‌رود و گاهیt  در کلماتی مانند amateur و این باز جدای از استثناهای پرشمار این خط است. عربی نیز فاقد برخی صداهاست که امروزه سعی کرده‌اند به نحوی آنرا بر طرف کنند و مثلاً با کنار هم نهادن ت وش حرف چ را تلفّظ کنند و برای نمونه کشور چاد را تشاد می‌نویسند. با وجود این و برخی ابداعهای جدید باز من از برخی جوانان عرب شنیده‌ام که در چت‌ها و نوشته‌های محاوره‌ای از حروف فارسی برای رفع احتیاج خود استفاده می‌کنند. از آقای باطنی می‌پرسم، کدام خط و زبان ساده‌تر و برای یادگیری آسان‌تر است؟

۴- « بعضی حروف نماینده‌ی بیش از یک صدا هستند»

کاملاً درست است ولی مثالهای ایشان هم محدود است؛ امّا اگر به شیوه‌ی نگارش زبان بین‌المللی و قدرتمندترین زبان دنیا بنگریم اوضاع بسیار خراب‌تر از این است. در بند ۱ و ۲ – به ترتیب برای مصوّت‌ها و صامت‌ها- برخی از این آشفتگی‌ها را نشان دادم و می‌افزایم که دامنه‌ی استثناهای خط انگلیسی بسیار فراتر از این است؛ تا حدّی که حرف u گاهی صدای کسره می‌دهد (turban)، گاهی صدای آ (dust)، گاهی صدای او(educate) و گاهی صدای یو(during). برای صدای ج علاوه بر j از g در برخی حالات استفاده می‌شود و  گاهی نیز حرف d در مواردی مانند  education صدای ج می دهد، در همین کلمه، حرف  a صدای  ei  می دهد و این رشته سر دراز دارد.

۵- « حروف، بسته به جایگاه خود در کلمه به صورتهای متعدّدی نوشته می‌شوند.»

این مورد درست است و در صورت یکسان‌نویسی حروف، شیوه‌ی نگارش ساده‌تر می‌شد؛ امّا این امر در عربی – به عنوان یکی از زبانهای قدرتمند دنیا که بسیاری از نقص‌های نوشتاری فوق در آن یا نیست یا بسیار اندک است- نیز وجود دارد و من نشنیده‌ام کسی به فکر اصلاح یا تغییر خطّ زبان عربی بیفتد. در انگلیسی نیز حروف بزرگ و کوچک داریم که گاه اصلاً به هم شباهت ندارند مثلR  و  r یا A و a . صورت تحریری و چسبان حروف انگلیسی هم کاملاً متفاوت با حروف جدا هستند و انگلیسی در این زمینه با فارسی تفاوت فاحشی ندارد.

٦- « مسئله‌ی قطع و وصل حروف یکی از مشکلات خط فارسی است و گاهی در نوشتن با فاصله افتادن بین حروف ِیک کلمه، معنا عوض می‌شود»

مورد دوّم که از آن متّه به خشخاش گذاشتن‌های آن چنانی است و در هر خطی، از جمله انگلیسی هست و با درست‌نویسی حل می‌شود. امّا مورد اوّل کاملاً درست است و بعضی راه آنرا جدانویسی مطلق می‌دانند حتّی در کلماتی مانند دانشجو که به صورت سرهم جاافتاده است. با اینکه اگر معیار ثابتی باشد، یقیناً بهتر است و می‌توان هم برای آن راه حلّی نسبی پیدا کرد ولی از آنجا که منجر به عوض شدن معنا نمی‌شود، من آنرا خیلی مهم نمی‌دانم؛ چه بنویسیم دانشجو، چه دانش‌جو؛ فوقش می‌توان گفت که بعضی کلمات را در فارسی به دو گونه می‌توان نوشت و هر دو جور درست است. به نظر من، دوگونه نوشتن ِبعضی کلمات، اشکالی ندارد، گرچه می‌توان راههایی برای کم کردن ِمشکل و یک‌دست‌تر کردن شیوه‌ی نگارش خط فارسی یافت.

٧- « ننوشتن کسره‌ی ِاضافه، تلفّظ و فهم بسیاری از جملات را با مشکل مواجه می‌کند»

این بند تابعی از بند اوّل و دوّم می‌تواند باشد و با استفاده‌ی به موقع از این علامت، می‌توان از این اشکال جلوگیری کرد. علاوه بر آن، در دو مثالی که ایشان آورده‌اند، بدون گذاشتن کسره و با رعایت علائم سجاوندی می‌شود مشکل را حل کرد. مانند مثالی که در گفت‌وگوی بی بی سی هم تکرار کرده‌اند، با گذاشتن ویرگول پس از کلمه‌ی « اغلب» یا پس از کلمه‌ی « مردم» ، نیاز چندانی به آوردن حرکت اضافه نیست.

۸-  « فراوانی ِنقطه‌ها ایجاد اشکال می‌کند»

گذشته از اینکه تایپ در بیشتر موارد، جای نگارش با دست را گرفته و این اشکال را رفع کرده است ولی در نگارش دستی هم دیرزمانی است که نقطه‌های دوتایی ِهمراه مثلاً در حرف« ت» را به صورت یک خط کوتاه صاف و سه‌تایی‌ها را مثلاً در حرف« ث» به صورت خطّی منحنی نشان می‌دهند و این مشکل را تا حدّی حل کرده‌اند.

۹-  ایشان موارد مختلف دیگر را به اشاره می‌گویند و من هم اشاره‌ای کوتاه به یکی از برتریهای رسم الخطّ فارسی بر خطوط اروپایی می‌کنم و آن، این است که به جز استثناهایی مانند کلمه‌ی« خواهر» یا «ه» ای که کسره تلفّظ شود، ما حرفی که نوشته شود ولی خوانده نشود نداریم؛ امّا این امر در انگلیسی از فرط فراوانی و بی‌معیار بودن نیاز به مثال آوردن ندارد و در رسم‌الخطّ فرانسوی که اصلاً تبدیل به یک تراژدی می‌شود! ایشان می‌گوید هر جا دقّت مطرح باشد ( یعنی گاهی اوقات)، برای نشان دادن تلفّظ صحیح، باید کلمات را به لاتین نوشت و من می‌گویم که هر جا پای آموزش خط و زبان انگلیسی در کار باشد ( یعنی اغلب اوقات)، بدون رجوع مدام به آوانگاری کلمات، این امر ممتنع خواهد بود. 

فارسی تنها زبان لهجه‌دار جهان نیست و آشنایان به زبان عربی می‌دانند که زبان عربی ِشمال آفریقا برای ساکنان حاشیه‌ی خلیج فارس در ابتدای این قرن، تقریباً نامفهوم بود ولی پس از فراوانی و شیوع فیلم‌های مصری و گسترش برنامه‌های ماهواره‌ای، این معضل تا حدّ زیادی حل شده ولی نوشتن آنان به زبان گفتاری بسیار با هم متفاوت است. در زبان انگلیسی تفاوت لهجه‌ها بسیار زیاد است و این زبان از غرب به استرالیا و از شرق به جایی مثل ایرلند که می‌رسد واقعاً تفاوتهای عمده‌ای در نحوه‌ی تلفّظ  پیدا می‌کند ولی همه، خط معیار را خلاف لهجه‌ی خود می‌نویسند و کسی هم در پی تغییر خط نیست.

به دلیل طولانی شدن این ایما از خیر پرداختن مفصّل به مصاحبه‌ی ایشان با بی بی سی می‌گذرم ولی یک نکته در این مصاحبه برایم جالب بود. ایشان در جایی از این گفت‌وگو می‌گوید که زبان فارسی، برای بیان مفاهیم عرفانی کم و کاستی ندارد. این نکته بسیار حائز اهمیّت است چون این معنا را می‌رساند که اکثر اختلاف‌نظرها در زبان، ناشی از ضعف و سستی اندیشه‌ای است که آن زبان را به عنوان ابزار بیان، به خدمت گرفته است و با قوّت گرفتن آن اندیشه، زبان نیز قوی خواهد شد. همانطور که ایشان در این مصاحبه، به قوّت زبان فارسی در بیان مفاهیم عرفانی  اعتراف می‌کند، در صورت گسترش دانش‌ها و ازدیاد تبادل افکار و بروز خلّاقیّت‌ها در فنون و هنرهای مختلف، این زبان نیز به تبع آن، زایا و نیرومند خواهد شد. گاهی به نظر می‌رسد ما مسافرانی هستیم که مقدّمه‌ی سفر و تدارک آن را به حدّی طول داده‌ایم که از خود سفر بازمانده‌ایم و مشغول نزاع بیهوده بر سر چگونگی آغاز سفر و انتخاب وسیله هستیم؛ اگر راه بیفتیم، بسیاری از ابهام‌ها و اختلاف‌ها در مسیر حل خواهد شد.

 - - -

 دریافت مقاله در ۳ آذر ماه ۱۳۸٧