جوانمرگی در نثر معاصر فارسی
شمارهی نوشته: ۵٠ / ١٢
سخنرانی هوشنگ گلشیری
جوانمرگی در نثر معاصر فارسی
امشب میخواهم گزارشی بدهم از نثر معاصر و این که چه بوده است، پس از این یا هماکنونش با من نیست، تکلیفش را تکتک شما، زنده بودنتان، تعیین خواهد کرد و نیز همهی آنها که دارند مینویسند و خواهند نوشت. چشم من و شما به دست آنان نیز هست تا بنویسند و حتمن بهتر از هدایت، آل احمد، به آذین، دانشور، ساعدی. ضمنن میخواهم بگویم که چرا خودکشی کردند یا چرا قد نکشیدند.
پس نخست گزارشی میدهم تند و سریع از گذشته. بعد میرسم به زندگان، آنها که اینجا هستند و در میان شما که ناچارم کوتاه بیایم، و حتا به ذکر اسامی بسنده کنم تا مگر در جای دیگر به مناسبت دیگر از میانشان دستچینی بکنم و آنها را که داستاننویس نمیدانم، حذف کنم و بگویم که چرا، و بر آثار با ارزش بعضیهاشان انگشت بگذارم.
اما مقصودم از جوانمرگی، مرگ -به هر علت که باشد- قبل از چهل سالگی است و کمتر، چه شاعر یا نویسنده زنده باشند یا مرده. یعنی ممکن است نویسنده یا شاعر همچنان زنده بماند، اما دیگر از خلق و ابداع در آنها خبری نباشد. خودشان را تکرار کنند و از حد و حدودی که در جوانی بدان دستیافتهاند فراتر نروند. و این که چهل سالگی را مرز میان جوانی و پختگی گرفتهاند علتش این است که اغلب شاهکارهایی که میشناسیم، بهویژه در داستاننویسی، پس از این دوره است، میان چهل و پنجاه، یعنی وقتی که نویسنده یا شاعر بیش و کم شهرتی پیدا کرده است، تثبیت شده است و دیگر کمتر از سر نیاز به جلب خواننده مینویسد، و حتا گاه میتواند با نوشتن ارتزاق کند، در ضمن میخواهد منظومهی نوشتههایش را کامل کند، جهانی با نظام بیافریند تا خوانندگانش نه با لحظههای درخشان و گاهگاهی، بلکه با ساختمانی که هر چیزش موید چیز دیگر است روبهرو بشوند، جایی برای زیستن، اندیشیدن و برتر و بزرگتر شدن، نه خطی شکسته و یا دایرهوار که حاصلش فرود و فرازهای اتفاقی یا دوارِ سر و سرگیجه. از شعر میگذرم که در تخصص من نیست، گرچه با همان اشاره به داستان، جوانمرگی را در شاعران هم خواهید دید.
نویسندگان ایرانی از جمالزاده تا کنون به چنین مرحلهای رسیدهاند، صریح تر این که اغلب در همان مرزهای بیست تا سی سالگی یا همان شکوفایی و درخششهای بین بیست تا بیست و پنج ماندهاند، دقیقن در حد و مرز خوانندگانشان -بهترین خوانندگانی که فعلن داریم-، یعنی دانشجویان و گاه محصلان سالهای آخر دبیرستان. برای نمونه هیچ احتیاجی به جستوجو نیست، هر جا دست بگذاری و روی هر کس، بیشوکم همین طورهاست. چند نفری تنها و با اما و اگر از این قاعده مستثنا میشوند.
بهترین کار جمالزاده همان «یکی بود یکی نبود» است. داستان «فارسی شکر است» در ١٣٠٠ و خود کتاب ١٣٠١ منتشر شده است. جمالزاده هم بیست و هشت یا بیست و نه ساله است. از این سالها تا ١٣٢١جمالزاده مقالاتی نوشته و کتابی هم در مورد روابط ایران و روس، و در ١٣٢١ «دارالمجانین» و «عمو حسینعلی» و «شاهکار» را منتشر میکند. میبینید بیست سال تمام وقفه در داستاننوشتن، و آنچه پس از ١٣٢٠منتشر کرده است نه تنها توقف که حتا بازگشت به قبل از یکی بود یکی نبود است. حالا هم همچنان مینویسد. دعا کنیم سالهای سال بنویسد، یعنی در حقیقت کاغذ سیاه کند، گرچه در همان ١٣٠١ و در عالم داستاننویسی تمام کرده است. روشنتر بگویم: در هر دورهی ده یا بیست ساله، یکی دو کار، معیار داستاننویسی محسوب میشوند و بقیه را مجبوریم با متر و میزانی که آن یکی دو کار به دست دادهاند، بسنجیم، یعنی مثلن وقتی جمالزاده «فارسی شکر است» یا «درد دل ملا قربانعلی» یا «دوستی خاله خرسه» را بنویسد، هما (١٣٠٤)، پریچهر (١٣٠٦)، آینه (١٣٠٧) از حجاری را باید با اینها بسنجیم و میبینیم که قبل از این که حجازی قلم بردارد، مرده است. و اما برای سنجیدن «دارالمجانین» و یا «عمو حسینعلی» (١٣٢١) دیگر معیار هدایت است و حتا برای سنجش فتنه (١٣٢١) و یکی دو داستان دشتی ١٣١۵ و ١٣١٦. و این آثار معیار در سه قطره خون اینهاست: «داش آکل» و «طلب آمرزش». جمالزاده پس از ١٣٢٠ نه تنها رماننویس نیست، یا داستان کوتاه نویس (انگار یکی بود یکی نبود را جسته بود) بلکه آدم داستانش را از روی گرتهی خود هدایت میسازد.
میبینید که جمالزاده در همان ٢٨ سالگی تمام است. اما اگر بگویید مثلن قسمتهایی از «صحرای محشر» یا «قلتش دیوان» جالب است، باید گفت نویسندهی چنین کارهایی از ابتداییترین اصول مطرحشده و تثبیتشده توسط هدایت بیخبر است، و به مفهوم درست قصهنویس است، حکایتنویس است نه داستان یا رماننویس.
مشفق کاظمی هم رمان تهران مخوف را در بیست و سه سالگی نوشته است، در ١٣٠١، همان سال انتشار یکی بود یکی نبود، و «افسانه»ی نیما. همزمان بودن انتشار این آثار که یکی از آغار رماننویسی است، یکی داستان کوتاه و یکی شعر نو، اتفاقی نیست. سالهای پس از استبداد صغیر تا سال انتشار این آثار از شکوفاترین دورههای ادب ماست. عشقی هم در همین سالهاست که میشکفد و سرانجام جوانمرگ میشود. خب، تهران مخوف نسبت به آنچه در پیش داشتهایم قدمی به جلوست. دیار شب کاظمی توقف است، و بعد هم دیگر خبری نیست. هنوز هم هستش.
نیما هم پس از افسانه ١٣٠١سکوت میکند و درست در اواخر این دوره، یعنی ١٣١٨ تا ١٣٢٠چند شعری میآورد و اوجش را پس از ١٣٢٠ آغاز میکند، یعنی نمیمیرد، از زیر برف و یخ زیباترین گل این حوالی سر میزند، ریشه میدواند و با آقا توکا، کاکلی، جغد و سنگپشت و رودخانه و کاج و برگ و سنگهایش و آنهمه نغمهها و آبشارهای خروشانش جنگل بزرگ شعر نو را میسازد.
مشکل اصلی بحث بر سر هدایت است. متاسفانه اوج هدایت در ١٢١۵ در بوف کور، در سگ ولگرد (١٣٢١) هنوز زنده است، ولی از آن اوج فرود آمده است، انگار بگوییم خودکشی هدایت از همان ١٣١۵ شروع میشود و دیگر با نوشتن حاجی آقا (١٣٢٤) هدایتی وجود ندارد. اگر هم متواضع باشیم هدایتِ نویسنده نه مرکز جمع روشنفکران زمانه یا مترجم آثار کافکا هنوز غنیمت بوده است. به تعبیر خود هدایت، باید گفت از ١٣١۵تا ٢۵ مرگ قسمت اثیری هدایت است، تکهتکه شدن اوست که همان جنبهی خلاقیتش باشد که بایستی از بوف کور میگذشت و نگذشت، و از ١٣٢۵ تا ٣٠ تکهتکه شدن قسمت لکاتهی هدایت است: تن بیروح، گوشتی به قنارهی زندگی آویخته. خودکشی او در ١٣٣٠ کشتن کسی بود که قبلن کشته شده بود، تکهتکه شده بود.
همین جا بگویم که این سخن من نفی هدایت نیست، پس از این هم از هر کس بگویم نفی او نخواهد بود، بلکه میخواهم انگشت بگذارم بر یک مسالهی اساسی، همان جوانمرگی. در اینجا، مثلن در مورد هدایت باید گفت که او بهجرات نسل پیش از من و حتا مرا تربیت کرد. اگر او نبود نگاه من به داش آکلها، باجیها، کولیها، نیمچه روشنفکرها، حتا به مینیاتور یا فولکلور یا حتا کافکا و سارتر فرق میکرد. من از طریق هدایت است که سالهای ١٣٠٩تا ١٣٢۵ را میشناسم، آنها نه از برون که از درون، انگار که در آن زمان زیسته باشم، گزمهها و مستها از کنار پنجرهام گذشته باشند و آدمهای مسخشده، قوزیهای لبشکری در همهی اطرافم بودهاند و نیز آن سرفهها، زنان دوپارهای که در دنیای واقع لکاتهاند، اما در شعر و مینیاتور (بالاخره هنر) اثیری میشوند. اینها و حتا نگاه من به مرغ، به سگ، به پردهی قلمکار از سرچشمهی هدایت آب میخورد. بزرگ علوی از ١٣١١ شروع میکند و بعد با "چمدان" ادامه میدهد. ورقپارههای زندان را در ١٣٢٠ و نامهها و چشمهایش را در ١٣٣٠ منتشر کرده است.
از میان ورقپارههای زندان در نویسندگی حتا در مقایسه با هدایت تازگیها دارد، هنوز هم از نظر تکنیک داستاننویسی قابل توجه است. داستان کوتاه «گیله مرد» (١٣٢٦) یکی از بیست تا سی داستان خوب معاصر است، یعنی اگر از همهی داستانهای معاصر بخواهید بیست تا انتخاب کنید «گیله مرد» جزو اولین داستانهایی است که باید انتخاب کرد. چشمهایش (١٣٣٠) درخشان است و وقتی که در کنار آثار علوی بگذاریم و با آثار هدایت مقایسهشان کنیم (گرچه در ابتدا «چمدان» و حتا «یه ره نچکا»ی نامهها همان راه و رسم و شگرد هدایت را دارد) خواهیم دید که توسع نظر و برشهای علوی یعنی نگاهش به جهان و نحوهی چیدن حوادث کنار هم و تداخلشان با هدایت تفاوت میکند. میخواهم بگویم بوف کورِ هدایت، درِ بسته است، پروازی است بلند و از آن راه رفتن به در بسته خوردن است، آثاری که به تقلید از بوف کور نوشته شده و بسیار هم، موید این نظر است. اما چشمهایش و دختر رعیت به آذین راه گشایند، شروعی دیگرند. دید علوی عالم رمز و اشارات نیست، صراحت است. نثرش هم با همهی نکثیها نثری است در خور این گونه رمانها، یعنی نمیشود چشمهایش را با برشهای بوف کوری یا مثلن سووشون را با نثر آل احمد نوشت.
خوب، پس انگار میخواهم بگویم آغاز راستین رماننویسی بوف کور است. از یک نظر که دنبالهاش را در ملکوت صادقی میبینید و از نظر دیگر تهران مخوف است، دختر رعیت و چشمهایش. و نیز این که چشمهایش (١٣٢٠) پایان است یا نقطهی نزدیک به پایان. چرایش را بعدن میگویم.
من از شین پرتو، ابوالقاسم پرتو اعظم و نمیدانم مرحوم سعید نفیسی حرفی نمیزنم. برای این که خبری نیست. دشتی را هم که بهکل داستاننویس نمیدانم یا مستعان را که باید جای دیگری مطرحش کرد، در مقولهی پاورقینویسان مجلات که درخشانترینشان هم اوست. زنده باشد. دیگران هم تجربههایی دارند که اگر نمیداشتند ضرری به جایی نمیزد.
چوبک چی؟ همان سالهای جوانی تمام میکند. خیمه شب بازی (١٣٣٤)، انتری که لوطیش مرده بود (١٣٢٨)، بازهم دارد: سنگ صبور، تنگسیر، چراغ آخر. اما «شبی که دریا توفانی شد» شاهکار مسلم است. در همان کتاب انتری که لوطیش مرده بود. بخوانیدش. ولی که چی؟ همینیکی؟ دو تای دیگر را در «خیمه شب بازی» بگوییم است، مثلن «گلهای گوشتی» یا «درخشان» است. اما مگر نویسنده همین است؟ چند کار، یکی عالی و بقیه متوسط، و تازه پشت آن آثار چه شخصیت گرانقدری هست؟ چه جهان بینی ِ نظامی؟ برای این که روشنتان کنم بیایید -مثلن قیاس معالفارق هم باشد- جهانبینینداریِ چوبک را با نیما مقایسه کنید. پشت هر شعر نیما، هر سطرش آدمی نشسته است که جهت دارد، هر سنگ و برگ شعرش اشارتی است به یکی از قلههای سلسلهی جبالش، به در، به سقف و یا به پنجرهی ساختمانش و همهاش را هم نمیتوانید با فرویدیسم یا چیز دیگری تطبیق دهید و خیالتان را راحت کنید، و تازه وقتی در ادبیات جهان ژرمینال زولا باشد -گرچه دیر ترجمه شد اما باز هم غنیمت است - دیگر نمیشود با هزار من سریش هم چوبک را ناتورالیست دانست.
خلاصه این که چوبک انگار ریش و سبیلش سفید شده است، اما هچنان در حد و حدود فرویدیسم، آن هم در همان مرز پنج مقاله ای که در زمان جوانیش خوانده بود، مانده است و هنوز هم فکر میکند ناتورالیسم یعنی رفتن سراغ هر چه زشت است و همین. در «سنگ صبور» فاطمه سلطان را در اتاقی میکارد که هم تنش کرم گذاشته است و هم خودش را مدام کثیف میکند و ذهنیاتش هم ترکیبی است از مسایل جنسی و مذهب که برای این که بفهمید چه میگویم باید "مالون میمیرد" بکت را بخوانید، بعد مقایسه کنید.
آل احمد با دید و بازدید (١٣٣٤) شروع کرد، «از رنجی که میبریم»، «سه تار»، زن «زیادی»، «سرگذشت کندوها» را بعدن منتشر کرد. داستانهای «بچهی مردم» و «گناه» از مجموعهی «سه تار» خواندنی است. یا با «مدیر مدرسه» (١٣٣٧) به جد مطرح شد، «نون و القلم» حدیثی دیگر است و «نفرین زمین» ادامهی همان مدیر مدرسه است. اوجش را باید در مقالهی «پیرمرد چشم ما بود» دید و در چند داستان کوتاه. «جشن فرخنده» -اگر اصطلاح به آذین را به قرض بگیرم –رشکبرانگیز است و تا حدی «خواهرم عنکبوت» و بعد «گلدسته و فلک». از این میان «جشن فرخنده» معیار داستاننویسی امروز محسوب میشود، نشاندهندهی آدمیاست که هم آگاه به شگردهای داستاننویسی و هم جهتگیر در مقابل وضع حاکم، یعنی آزادکردن زنان و مراسم گردهبرداران از عترت و عصمت خلق خدا. پس باید گفت آل احمد در اوج مُرد، کسی که «جشن فرخنده» را نوشت، دیگر استاد بود و دریغ است که دیگر نباشد.
نثر آل احمدی برای لحظهای پر و شتابان چون برق لامع که مثلن اگر بخواهید با آن نوشیدن یک فنجان چای را بنویسید یا فنجان خواهد شکست و یا چای خواهد ریخت، اما اگر از فاجعهای بخواهید عکسی بگیرید یا چشماندازهای مسافر قطار را ثبت کنید، بهترین نثر است. نمونهاش را میشود در «نفرین زمین» دید. همان جا که راوی داستان با فاجعهی خوردهشدن محصلش توسط گرگها روبهرو میشود (چون کتاب را به امانت گرفته بودند عینن نتوانستم نقلش کنم)، اما بخوانیدش و ببینید چهگونه با نشاندادن بههمریختگی برف و کهنهپارههای لباس و شاید یک کفش و دو قطره خون بر برف فاجعه را نشان داده است. به همین دلیل است که این نثر در داستان کوتاه بهتر میتواند خودش را نشان بدهد، بهخصوص اگر نظر گاه داستان، اول شخص مفرد باشد.
ولی آل احمد را نباید با متر داستاننویسها سنجید،کار او و حیاتش در این محدوده که من حرف میزنم، نمیگنجد.
به آذین، «یادداشتهای پراکنده» و «به سوی مردم»اش را ندیدهایم. «دختر رعیت» را در (١٣٢٧) منشرکرد و بعد مهرهی مار (١٣٣٤) شهر خدا (١٣٤٩) و «از آن سوی دیوار» (١٣۵١). در مورد کتاب آخرش «مهمان این آقایان» بی اطلاعم، در خارج منتشر شده است. «دختر رعیت» را اگر در زمان خودش قرار بدهیم، یعنی قبل از «چشمهایش» و با توجه به کارهای قبلی دیگران، همان «تهران مخوف» که گفتیم یا «جنایت بشر» (ع.راصع) سر آغاز جدی رمانهای اجتماعی محسوب میشود، یعنی اولین بار است که در پس یک رمان واقعهای تاریخی است و ما آن واقعه (قیام میرزا کوچک خان) را در پس پشت خانهای، رابطهی دختری دهاتی و پسر ارباب میبینیم، درست همان کاری که در «سووشون» شده است، واقعهی اشغال ایران و حضور متفقین در شیراز، یا همان «همسایهها»ی احمد محمود و دیگران. داستان کوتاه «مهره مار» به آذین، داستان باارزشی است. به آذین هنوز هم مینویسد. ترجمههایش سبب شد تا ما از طریق او با بالزاک، رومن رولان، شولوخوف، شکسپیر و دیگران آشنا شویم که خود منظومهای دیگر است. دستش توانا باد.
ابراهیم گلستان، «آذر ماهِ آخر پاییز است» (١٣٢٨) «شکار سایه» (١٣٣۴) و «جوی و دیوار تشنه»، «مد و مه» و این آخریها هم فیلمنامهی «اسرار گنج درهی جنی» که جمع شد. ترجمه هم کرده است و گمانم این اولین کسی است که همینگوی را معرفی کرد با زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر. دو ترجمهی دیگر از مارک تواین و چند داستاننویس. از این میان «طوطی همسایهی من»، «ماهی و جفتش»، «از روزگار رفته حکایت» نمونههای عالی داستاننویسی امروز است. اما میماند آن چه موزون است و نمیدانم مفاعیلن مفاعیلنها را قطار کرده است و یا فیلمنامهی «اسرار گنج» همه غبن است، آدمی با آن همه دانش و حضور و غیابش در آن همه اتفاقات، زیادی فقیر است، هنوز هم مینویسد، نمایشگاه هم میگذارد و همچنان پسربچه مانده است با همهی ادا و اطوارهایی که بیست سی سال پیش مد بود، روشنفکرانی که با یکی دو داستان یا چند ترجمه از زبانهای فرنگی فکر میکردند نوبرش را آوردهاند، پیفپیف هم میکردند و بر سر خلق خدا منت هم میگذاشتند. خوب، گفتم که چند داستان خوب دارد، یکی دوتاش واقعن عالی است. فیلم «اسرار گنج» هم دیدنی بود.
بهرام صادقی از حدود ١٣٣۵تا ٤١ و یکی دو تا هم ٤٨ مینویسد. «سنگر و قمقمههای خالی» او نشاندهندهی درخشانترین نویسندهی دورهی خودش است. اوج کارش نه در «ملکوت» که در داستانهای کوتاه اوست. در ملکوت هم اوج هست و هم نشانههای مرگ خلاقیت. هنوز هستش. گاهی هم مینویسد، که آدم واقعن گریهاش میگیرد.
تقی مدرسی «یلیکا و تنهایی او» را در ١٣٣٣ در بیست و دو سالگی مینویسد، کاری است درخشان و هنوز هم خواندنی. بعدها «شریفجان شریفجان» و یکی دو داستان کوتاه، یک نمایشنامهی چاپنشده هم از او خواندهام. هنوز هم زنده است در امریکا.
محمد علی افغانی «شوهر آهو خانم» را در ١٣٤١منتشر کرد. گفتند آغاز رمان فارسی است. مقصودشان این بود که اگر «بوف کور»، «دختر رعیت» و «چشمهایش» را نادیده بگیریم و یا اگر تنها این کشور وجود میداشت و مثلن میشد بالزاک را از تاریخ ادب جهان حذف کرد. اما «شوهر آهو خانم» با همهی عیوبش و اینکه افغانی بهکلی از شگرد رماننویسی بیاطلاع است و غریزی مینویسد و یک قرن پیش کاش به دنیا میآمد، خواندنی است، مثلن «رقص هما»، یا تجزیه و تحلیل شخصیت سید میران. اما بعد؟ «شادکامان درهی قره سو» و این آخری نمیدانم «شلغم، میوهی بهشت». یکی دو صفحهاش را خواندم و نماز میتش را خواندم. میماند ساعدی، سیمین دانشور، احمد محمود، دولت آبادی، بابا مقدم، م.درویش، جمال میر صادقی، غ. داود، پارسی پور، ترقی، امیر شاهای، شمیم بهار، پاینده، تنکابنی، رضا دانشور، اسلام کاظمیه، ابراهیمی. باز هم هست: پهلوان، امین و ابوالقاسم فقیری، یاقوتی، گلابدرهای، کلباسی، شمس آل احمد و موذن که دارند مینویسند یا یکی دو کار دارند: حمید صدر، تقوایی، شهدادی، دانش آراسته، سپانلو، کاظم تینا، براهنی یا فقط یکی: بهروز دهقانی ملخها، درویشیان «از این ولایت» و بسیاری دیگر که کارهای خوبی هم دارند: مثلن زکریاهاشمی (طوطی) باز هم زندهاند: فصیح، حکیم، شاپور قریب، غلامحسین غریب، فرسی، کیانوش، علی مدرس نراقی، صادق همایونی، سادات اشکوری، ابراهیم رهبر. و باز: خیر، خرسندی، ناصر ایرانی. یا زندهاند به ظاهر رسول پرویزی و بسیاری دیگر از جمله یکی هم که خودم باشم که پارتیبازی میکنم و از مرگش حرف نمیزنم.
و از اینها که اسم بردم یا یادم نیامد، کسانی هستند که میشود به خاطر جرم داستاننویسی جریمه شان کرد که صد بار از روی داستان «گدا»ی ساعدی بنویسند یا «جشن فرخنده»ی آل احمد، یا «مهرهی مار» به آذین، «امام» از درویش، «شبی که دریا طوفانی شد» چوبک، «ماهی و جفتش» گلستان، «گیله مرد» علوی.
از بعضیها هم ذکری میکنم که مجال اندک است:
ساعدی هنوز مینویسد، اوج و حضیض بسیار دارد، چرا که ذاتن نویسنده است، حرفهای است و نه متفنن، قدش هم از همهی دیوارها بلندتر است. از میان کارهایش «عزاداران بیل»، «ترس و لرز»، «واهمههای بینام و نشان»،یا مثلن «گدا»، یا «خاکسترنشینها»، «دو برادر»، معیار داستاننویسی امروزه روز است. هنوز هم زنده است در عالم خلق و ابداع، دستش قوی باد و چشمش بینا تا «مقتل»اش را هم بنویسد و بسیاری دیگر.
سیمین دانشور، «سووشون» در ١٣٤٨منتشر شد. قبلن «آتش خاموش» و «شهری چون بهشت» را نوشته بود. سووشون معیار رماننویسی است و حضورش بر بسیاری از رمانهای پیش از آن خط میکشد و رمانهای پس از آن را باید سنجید، داستان کوتاه هم دارد.
احمد محمود با «همسایهها»یش درخشید، کاری است با ارزش و نشان دهندهی جوشش و شعور و درک صحیح.
از دولت آبادی «آسونهی بابا سبحان»، «گاوارهبان»، «مرد»، خواندنی است و ارزشمند. از شهرنوش پارسی پور «سگ و زمستان بلند» پروازی است بلند در همان زمینهی همسایهها، سووشون و چشمهایش. از اسلام کاظمیه داستان کوتاه «غلومی»اش را حتا میشود چند بار خواند.
«کتیبه» از مجابی و بهویژه «نماز میت» رضا دانشور را نمیتوان نادیده گرفت. داستان «من چه گوارا هستم» از خانم ترقی از کتابی به همین نام ماندنی است. و از شمیم بهار «ابر بارانش گرفته است». از ابراهیمی یکی فقط «باد، باد مهرگان». از امیر شاهی: «لابیرنت» و داستان «سارا و بیبی خانم». از کلباسی «جنگ تنبهتن آقای فراست».
صمد بهرنگی در زمینهی دیگری یعنی ادبیات کودکان آغازکننده است. «ماهی سیاه کوچولو»، «الدوز و کلاغها» واقعن درخشان بود.
تنکابنی هنوز هم مینویسد. یکی دو کارش در خاطرم مانده است (کتابهایش را امانت بردهاند) «ماشین مبارزه با بیسوادی» و یکی هم که یادم بود اسمش را از خودش پرسیدم گفت: «کابوس». «روزگار دوزخی ایاز» براهنی را نخواندهام، ندارم. و از یاقوتی «چراغی بر فراز مادیان کوه» را در یک نشست میشود خواند.
خوب میبینید اگر از مجموعهی آثار نثر معاصر برای منتقد دست شکستهای چون من فقط مجموعهی کارهای حجازی را باقی گذاشته باشند، قفسههای خالی و حجازی، انگار دو بار کتاب برده باشند، نتیجهاش همین حرفهاست: نخواندهام، ندارم، بگذریم .....
میدانم خسته شدهاید، پس برویم بر سر علل این جوانمرگیها، که فهرستوار ذکر میکنم، گرچه مومنی گفت و خوب و مرتب هم جوانمرگی را تکرار کرد.
۱- توقف در مرحلهی انقلاب مشروطه: با توجه به انقلاب مشروطیت و مسالهای به اسم قانون اساسی ایران، ما هنوز در همان مرحلهای هستیم که میرزا آقا خان کرمانی بود، شیخ احمد روحی بود که دهخدای «چرند و پرند» بود که سید جمالالدین اسد آبادی بود. یعنی هشتاد سالی است با همان آرمانها داریم سر میکنیم، بگوییم صد سالی است در جا میزنیم. خوب، اوج و فرودهایی هم بوده است و همین اوج و فرودها، افت و خیزها، بر خاک افتادنها، دل به دریا زندنها بوده است که به ادبیات معاصر اینچنین قدرت داده است تا شما را اینجا بیاورد. در همین افت و خیزهاست که جوانمرگیها هم رخ میدهد. موارد مشابه پیدا میشود: میرزا آقا خان کرمانی یا شیخ احمد روحی همان بهرنگی است، سید جمالالدین اسد آبادی شریعتی است، سید حسن مدرس آل احمد است.
۲- فقدان تداوم فرهنگی: در اینجا به هر دلیل مثلن قطعشدن جریانها و نهضتهای فکری و فرهنگی و یا تاثیر عوامل خارجی سبب شده است که هر جریان فرهنگی فقط چند سال یا یک دهه طول بکشد که بعد تبری یا داسی قطعش میکند و پس از چند سال باید دوباره از نو شروع کرد؛ مثلن در مشروطه حرکت از سطح به عمق میرسد. به کورهی سوزان امیر خیز تبریز، به دست ستارخان و باقرخان و حیدر عمواغلی، علی مسیو. اما بعد؟ تقیزاده است، سردار اسعد و سپهدار، یا مثلن در زمان خودمان به فرض اگر «کتاب هفته» به همت شاملو، حاج سید جوادی، مرحوم هشترودی و به آذین و دیگران در میآمد ادامه پیدا میکرد یا آرشهای طاهباز (سیزده شماره) و بعد کاظمیه (پنج شماره) یا جهان نویا، جنگهای شهرستانی مثلن جنگ اصفهان، بازار رشت، جنگ طرف و یا خوشههای شاملو، شبهای شعرخوانی، تا حالا حتمن جوانمرگی در میان نبود، بدهبستان زنده بود، جوشش و حرکت در فضایی راستین. خوب، برای همین خیلی آدم میخواهد که پس ار بیست سال سکوت نیما بشود و نه جمالزاده، و اغلب هم مرگ و میر هست، شبه وبا هست، وبا هست، به قول حافظ آن هم پس از امیر تیمور به شیراز و ساختن کلهی منارهها:
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت عجب که بوی گلی ماند و رنگ نسترنی
۳- رابطهی نویسنده و ممیزان: رابطهی نویسنده و خوانندهی کمتوقع درست شبیه است به رابطهی زندانی و زندانبانان. وقتی زندانی باشد، زندانبان هم زندانی میشود و بدهبستان میان آنها لامحاله سبب میشود تا پس از مدتی کوتاه یا طولانی (بسته به طرفین وضعیت دارد) از نظر اشتغالات ذهنی دو روی یک سکه بشوند. به قول کامو اگر آدمیرا در دخمه بگذاریم، پس از مدتی طولانی دیگر از افقهای وسیع در او خبری نخواهد بود، حتا ممکن است غرورش به دلیل همان پشت خم شدهاش جریحهدار بشود، بشکند. یا به تعبیری دیگر این رابطه شبیه «در جلو قانون» کافکا است، وقتی که زندانی حتا شپشهای نگهبانش را میشناسد، گرچه یک طرف نقبی بهسوی نور میزند و آن یک خشت بر خشت مینهد و دیوار پشت دیوار میسازد، یکی روی با انسان دارد و آن یک بر انسان. اما چار و ناچار، نویسنده همانگونه میاندیشد که تنها ممیز میفهمد، اگر هم از دست ممیزان به دست خواننده افتاد یا آنقدر پیچیده است که به قول شاملو:
این فصل دیگری است،
که سرمایش از درون
درک صریح زیبایی را پیچیده میکند
یا فقط میتواند خوانندهی کم توقع را که در همان سنین نویسندهی ریش سفید است راضی کند. به همین جهت است که شهرت و اعتبار بیشتر ماهانه و بهواسطهی این داستان یا آن یکی است، که بیشتر بهواسطهی مسایل جنبی است –فلان یا فلان بهمان واقعه- گرچه نویسنده چون مینویسد، کلام شهادتدهنده است و او را درگیر میکند از درون و برون در خلوتش در پهنهی جامعه، اما اگر کسی به خاطر مسایل جنبی داستان -که ممکن است در متن یک جامعه اصلی هم باشند- مطرح شد و در داستان و یا شعر چیز دندانگیری نداشته باشد، باید در همان مقوله مطرحش کرد. همهکاره است جز داستاننویس. انسان شریفی است، استاد و عالم است، اما در این حوزهی کوچک هیچکاره است یا مسافر است و دست بالاش بر سر این سفره مهمان خستهای است -قدم بر چشم- یکی دو لقمهای که خورد -گواراش باد- خواهد رفت. خلاصه کنم، اگر درست باشد که:
چون با کودک سر و کارت فتاد ....... هم زبان کودکی باید گشاد
پس اگر کسی مدام -در طی آن افتوخیزها- با کودکان سر و کار داشته باشد، با ممیزان، یا خوانندگان کمتوقع، و ناچار باشد زبان کودکی بگشاید و همانها را بگوید که آنها میدانند و یا پس از چند سالی بهترش را خواهند فهمید، مطمئنن پس از مدتی ذهنش، زبانش و موضوعاتش همان خواهد بود که بوده است. و باز مطمئنن توقف خواهد کرد، خواهد مرد.
۴- متفنن بودن: داستاننویسان ما بیشتر متفنناند، چون نمیشود با داستاننوشتن تامین شد. ناچار گاهگاه ترجمههای دیگران را صاف و صوف میکنند، به بچههای مردم درس میدهند، ترجمه هم میکنند، پشت میز هم هستند، و گاهی برای اجازهی کار و اشتغال باید گردن خم کنند و نمیدانم از حقوق اجتماعی محروم هم میشوند، ممنوعالقلم میشوند، ممنوعالخروج، ممنوعالمطلب (راستی یادم آمد: آل احمد و ساعدی و این آخریها شاملو و دیگران را ممنوعالمطلب کردند، یعنی نباید حتا اسمشان در رسانههای گروهی برده میشد. آخر مگر میشود آبروی فرهنگی را حفظ کرد؟ سراغ متون کهن هم رفتند. بردارید چاپ اول «رسمالتواریخ» را مقایسه کنید. اگر همین طور ادامه بدهند، باید تمام دواوین کهن را هم ممیزی کنند. تمام غزلهای حافظ را، بعد هم قمصر کاشان را به جرم داشتن آنهمه گلهای ممنوعه ممیزی کنند، کاشان را به جرم داشتن قمصر، و دست آخر ایران را از کرهی خاکی حذف کنند. تازه گیرم که این قلم آزاد شد، اما اگر در تبریز کتابی را جمع کنند، اگر در اصفهان هیچکدام از این کتابها، که این روزها در میآید: گورکی، شریعتی، آل احمد نباشد معنیاش چیست؟ گیرم که آنجا هم این کتابها را بردند، اما مگر آدم کتابخوان چهقدر پول دارد؟ آنهم با این کتابهای گران؟ گندم وارد میکنند٬ گوسفند، عطر و هزار کوفت و زهر مار، اما در مورد کاغد میگویند خودکفاییم، و نمیدانم چاپخانهها مدام در اشغال بولتنهای فرهنگ و هنر است، جشن توس، جشن سوگواری فرهنگ،
پس اصلن مساله این نیست که ممیزی بگوییم یا سانسور -قرار این بود که بگوییم ممیزی - میشود گفت x، میشود گفت قتل فرهنگ، قاتل ادب، یعنی وقتی کتابی را جمع میکنند، نویسندهای را جمع میکنند، شاعری را حذف میکنند، کتابخانههای تعاونی را میبندند، کتابهای نویسندگان و شاعران را میبرند و جایش نقابهای سیاه میگذراند)
خوب، میگفتم، ممنوعالمطلب میشوند، و ممنوعالنفس میشوند و گاهی اگر ماندند، از پس تندبادهای اسکندری، چنگیزی، یا به قول حافظ سمومهای امیر تیموری، کرایه و ترافیک و هزار کوفت و زهر مار دیگر هم هست، برای همین چند کار میگیرند. چنین آدمی خواهناخواه وقتی فراغت پیدا کرد -اگر پیدا کند- تازه یادش میآید یکی دو نفر مرا داستاننویس میدانند، یا ده هزار نفر -چه فرقی میکند؟- پس بنویسم، در مورد چی؟ خوب، همین دیگر، همان که آن دو نفر بپسندند، یا آن ده هزار نفر، همانکه میدانند و من هم میدانم، آنها در پرده میگویند، من آشکار. پس متفنن خودش را با همقدهایش میسنجد، خوانندگان بالفعلش که با اغلبشان سلام و علیک دارد، با همپالکیها، این شاعر با آن یکی، این نویسنده یا بهمان، غافل که در کل جهان داستاننویسی چه میگذرد و چه گذشته است. اگر یک داستان از فالکنر خوانده بود یا داستانهای چخوف را فهمیده بود، دیگر نمینوشت. حرفهایبودن، به این محدوه بسنده نکردن، فریب خوانندگان کمتوقع یا حتا همپالکیها را نخوردن، درگیرشدن با همهی آنچه اکنون حضور دارد و از آن برگذشتن و نه فراموشکردن، در چنبرهی ممیزان نماندن و... کاری است بس دشوار، و توقف و مرگ از همین جا شروع میشود. وقتی راضی شدند، تو هم راضی شدی، تکیه بر جایت میدهی، پایت را دراز میکنی و میگویی: «خوب، این منم!» در آینهات عکس میگیری برای تاریخ ادب امروز، بعد هم میخوابی درازبهدراز و میمیری.
۵- کوچهای اضطراری یا اجباری: وقتی نویسنده از اینجا میرود، آفتابی دیگر بر چهرهاش میتابد یا توریست میشود مثل جمالزاده که انگار برای مستشرقین مینویسد، مثلن ادوارد بروان یا ریپکا؛ و یا دیگر کلام و زبان را فراموش میکند، مسایل زنده را باواسطه میبیند. تازه عیب همهی این سفرکردهها این است که در مورد خودشان، هم تجربیاتشان، هم غربتشان نمینویسند. مدرسی، علوی از این جملهاند؛ یعنی اگر به افغانستان بروی یا به ترکیه یا مثل هدایت به هندوستان، شاید با بوف کور برگردی، اما به امریکا، به آلمان یا شوروی یا انگلستان نه.
- دورهی فترت ترجمه: ما هنور در دورهی فترت ترجمه بهسر میبریم، صد و بیست سالی است که هنوز مصرفکنندهی فرهنگیم و عزیزترین آدمهایی که داریم، جز چند شاعر و نویسنده و یکی دو محقق (مثل آدمیت، آریانپور، آشوری) و منتقد: مثل مسکوب، مقدمهای بر رستم و اسفندیار، سوگ سیاوش، هزار خانی، مثلن نقد ماهی سیاهش (که اولین و بهترین کار بود در مورد این کتاب و شهرت این کتاب را همین مقاله باعث شد) میگفتم عزیزترین آدمهایی که داریم همان مترجمانند که همهی سازمانهای فرهنگی و انتشاراتی، بولتنها، سوگوارهها و جشنوارهها، مجلات دولتی و نیمهدولتی را میچرخانند.
مختصهی مترجم صرف (استثناء به کتاب) غیرمتخصصبودن است، یعنی کسی که هیچ نمیداند، در هیچ موردی صاحبنظر نیست، تنها به ازای دانستن دو زبان یا سه تا و استفاده از این دایرهالمعارف و آن یکی، غارت این قسمت و آن قسمت و برگرداندنش مطرح میشود. مختصهی دیگرش این است که ریشهاش اینجا نیست، در مقابل وضع جهتگیر نیست، دست به دامان دیگران دارد، پایی اینجا پایی آنجا، و همین که اسمش را کنار کامو، داستایوفسکی، همینگوی و دیگران و به همان درشتی چاپ کردند، خودش را کامو میداند، خودش را...استغفرالله. درست شبیه مونتاژچی اقتصاد است یا بورژوازی وابسته، واردکنندگان محترم یخچال، اودکلن، مارچوبه و نه کاغذ و چاپخانه و صحافی. خوب، کاریش نمیشود کرد. ما هنوز باید ترجمه کنیم و ترجمه کنیم و آنچه ترجمه شده است یک از هزار است، کتابهای اصلی را هنوز نخواندهاند، چه برسد این که ترجمه کنند. آقای مومنی از سارتر گفت، انگار بگوید بقال سر محل. تازه به اعتبار کدام کتابش؟ کتابهای اصلی او جز یک سخنرانی و یک مصاحبه و ادبیات چیست؟ هنوز در نیامده است ( البته در زمینهی داستان و نمایشنامه غنی شدهایم و این را مدیون مترجمان صاحبنظر هستیم، یعنی: قاضی، به آذین، دریابندری، کشاورز، دانشور، پرویز داریوش، کاظم انصاری، مسکوب، نجفی، سید حسینی، رحیمی، حبیبی، یونسی، خبره زاده، میر علایی و دیگران).
اما باید گفت تا به زبان شیرین فارسی جمالزاده «فارسی شکر است» را ننوشت، تا هدایت «زنی که مردش را گم کرد»، «داش آکل» و داستان کوتاه «سه قطره خون» را ننوشت، داستان فارسی نداشتیم؛ تا نیمایی نباشد، شعری نداریم، حال اگر همهی شعرهای جهان را هم ترجمه کنیم کردهایم و نیز تا کسی به زبان فارسی نیاندیشد، ننویسد، فلسفهای وجود ندارد. پس دورهی فترت ترجمه هنوز هم ادامه خواهد داشت و حاصل آن آدمهایی خواهند بود التقاطی، خوشهچین، آدمهای دایرهالمعارفی، فرهنگستاننشین، لغت و معنی دربیار، و نه متفکر و اندیشمند...
خلاصه کنم: تا اینگونه است و این گونهایم، تا در این مرحله درجا میزنیم که صرف جمعکردن کتابی به آن ارزش میدهد و این که انسانی والا باشد، شهید باشد، داستاننویسش میدانیم، تا معیار ارزشهامان همانها باشد که ممیزان -ببخشید٬ x ، قاتلان فرهنگ و ادب - تعیین میکنند، تا مرتب و دور تسلسل باشد، جلاد و قربانی باشد، زندانبان و زندانی باشد، الاکلنگ باشد، پسرفت و پیشرفت، کار از همین قرار خواهد بود، یعنی آدمهایی خواهیم داشت نیممرده اما بهظاهر زنده، ترسخورده، یا همهچیز اما نه شاعر، همهکاره اما نه داستاننویس، و این دیگر بر عهدهی نویسنده نیست. برای گذار از این برزخی که صد سال است در آنیم، نویسنده یکی از هزاران،یک دست است و یک قلم. تکتک شما هم حتا مسئول کفزدنهاتان هستید، تشویقهایتان، تکذیبهایتان. پس اگر کار نویسندهای چاپ شد، اگر کمر خم کرد، ریشهاش قطع شد، یا شاخ و برگهایش ریخته شد، یا بر عکس فکر کرد، کافی است در داستانش عکسی پاره کند، چماقی به دست عابری بدهد، تفنگی به دست صیادی، غبنی است عظیم، غبنی چنان عظیم که میشود گفت کاش ماهیهای سیاه از این پس در ابتدای راه خورده نشوند، و حوضی، آبدانی چنین حقیر این بچهنهنگها را -که اسمشان مسلسلوار ذکر شد و تازه دارند شنا میکنند - خفه نکنند. چرا که میبینیم با همین نظر اجمالی که کردم، نثر معاصر دیگر راه افتاه است.
در همین پنجاه و چند سال ده - بیست داستان کوتاه عالی داریم، جاده دیگر کوبیده شده است، و ما، همهی ما، اگر خمیدهایم، اگر این گونهایم، حداقل اندکی هم به خاطر این تنگمیدانی وزن است و گرنه -بر خلاف فرمودهی این شاعر و آن تاریخنویس- با همهی فروتنیها که باید داشت، مطمئنن قدمان چند برابر این دیوارهایی است که ممیزان، همهی مقاطعهکاران خشت و دیوار در عصر مقاطعهکاران و دلالان، گِردمان ساختهاند. پس اگر نمانیم و نمانید، در جا نزنید، قطع نشویم، تداومیدر مقولهی فرهنگ پیدا شود، کتابهایمان منتشر شود و خوانندگانمان بخوانند و همینطور کتابها و کتابخانهها مصادره نشود، باور کنید میشود حداقل غنیترین ادبیات جهان سوم را بهوجود آورد، همان گونه که شعر نو چنین شده است، چنین باد!
- - -
این متن سخنرانی هوشنگ گلشیری که در سال ١٣۵٧ در "ده شب شعر کانون نویسندگان ایران" در انجمن فرهنگی ایران و آلمان انجام شده است، با عنوان "ده شب" توسط انتشارات امیر کبیر در کتاب "باغ در باغ" -انتشارات نیلوفر چاپ شده است که دو مجلد مجموعهمقالههای گلشیری را در بر میگیرد،.
از: تکلمه
پست الکترونیکی: aryaadib2@gmail.com