ریختشناسی داستانهای مینیمالیستی (۲)
شمارهی نوشته: ١٢/ ١۴
جواد جزینی
ریختشناسی داستانهای مینیمالیستی (۲)
در نيم سدهی گذشته، جهان داستان کوتاه آبستن شکلهای نوينی از روايت داستانی بوده است. گونهای که هر روز کوتاه و کوتاهتر میشود. اين خوشاقبالترين نوع ادبی مدرن، در طول اين سالها دستخوش تغييرهای مهمی بوده است. در مغرب زمين که زادگاه اصلی اين گونهی ادبیست، شکلهای تعريفشدهای از آن ثبت شده است. گونههای داستانی، انکدُت، طرحواره، يارن، مرشن و...
جنبش
فرماليسم که در دههی
١٩٢٠
شکوفا شد، به نوعی آفرینندهی اصلی نظريههای تئوريک دربارهی داستان
کوتاه بود. نظريهپردازانی چون بوريس آيخنباوم و ويکتور اشکلوفسکی و حتا روايتشناسانی چون
تسوتان تودورف و کلود برهمون و... در بسط و گسترش آن تأثير داشتند.
مينیماليستها
را میبايد فرزند خلف جنبش
فرماليستها
بهشمار آورد. گرچه در پديدآمدن آن خيزشهای فلسفی و
سياسی سالهای پس
از
جنگ جهانی دوم بیتأثير نبود.
فرماليسم تجلی روح صورت در ساخت اثر هنری بود که در حوزههای گوناگون هنر از جمله موسيقی، نقاشی، شعر،
داستان و ... نفوذ
کرد.
مينیماليسم
تجلی و بروز تلاش فرماليستها در ايجاد شکلهای جديد بود.
تلاشی در جهت
تجربههای نو در پديدآوردن شيوههای تازه که شعار اصلی فرماليستها بود. در فرهنگ بريتانيکا ذيل واژهی مينیماليسم
آمده است:
جنبشی
که در اواخر
دههی
١٩٦٠
در عرصهی هنرها، بهويژه
نقاشی و موسيقی در امريکا پا گرفت و بارزترين مشخصهی آن تأکيد
بر سادگی بيش از حد (صورت) و توجه به نگاه عينی و خشک بود. آثار اين هنرمندان گاهی کاملن از روی تصادف پديد میآمد و گاه
زادهی شکلهای هندسی ساده و مکرر بود. مينیماليسم در ادبيات سبک يا اصلی ادبیست که
بر پايهی فشردگی افراطی و ايجاز بيش از حدِ
محتوای اثر بنا شده است. آنها در
فشردگی و ايجاز تا آنجا پيش میروند که فقط عناصر
ضروری اثر، آن هم در کمترين و کوتاهترين شکل
باقی بماند. به
همين
دليل برهنگی واژگانی و کمحرفی از اصلیترين ويژگیهای اين آثار بهشمار میرود.
نخستین جُستار تئوريک دربارهی داستان کوتاه که به قلم ادگارالنپو نوشته شده، مبنای مهمی در
تکوين ساختار داستانهای مينیماليستی بهشمار میآيد. او در مقدمهی کوتاه
خود بر مجموعهداستان قصههای بازگفته ناتانيل هاثورن اصول سهگانهی خود را در توضیح ساختار
داستان کوتاه تشريح کرد.
الن
پو بحث وحدت تأثير را در
ساختار
داستان کوتاه پيش میکشد و راه رسيدن به وحدت را تنها در سايهی ايجاز مناسب مسير میداند. همچنين او محدوديت مکان را نيز شرط ايجاز
میشمارد و تأکيد میکند
تمام
جزیيات روايت بايد دقيقن تابع کل داستان باشد.
گروهی
از منتقدان ادبيات
داستانی
اين مقالهی ادگارالنپو را نخستین بيانيهی غيررسمی
مينیماليستها بهشمار آوردهاند. بیآنکه تأثير آثار کسانی چون روبرت والزر، فرانتس کافکا، برتولت
برشت و ساموئل
بکت و ... در پديدآمدن اين جريان ناديده گرفته شود.
در
تکوين ساختار
داستانهای
مينیماليستی آثار دو نويسندهی ديگر شايد بيشترين تأثير را داشته است. آنتوان چخوف با ابداع صورتی از داستان کوتاه که در آن برشی
کوتاه از زندگی روايت
میشد
و ارنست همينگوی با داستانهای کوتاهش) بهویژه داستانهايی که در دو دههی بيست
و
سی نوشت (که در حداقل توصيف و
گفتوگو سامان پذيرفته بود و انتخاب سادهترين زبان برای بيانِ طرحی بدون پيچيدگی را سبک خود کرده بود، و
بعدها آثار نويسندگانی چون
فردريک
بارتلمی، دونالد بارتلمی، آن بيتی، جان چيور، ريموند کارور، بابی آن ميسون، توبياس وولف، ماکس
فريش، توماس برنهارد، پيتربيکسل و پتر هانتکه و... آثار اين نويسندگان با وجود تفاوتهای
عمده، وجوه اشتراکی داشتند که اغلب از آنها به عنوان ويژگیهای اين نوع
داستانها نام برده میشود. اين گونهی هنری، در آغاز تکوين اقبال چشمگيری پيدا کرد و دامنهی نفوذ آن در شعر، نقاشی، معماری، موسيقی و فيلم هم کشيده شد. باوجوداين بارها
منتقدان هنری و ادبی اين نوع گرايشها را به باد انتقاد گرفتند و در نقد آثار پيروان
مينیماليست، از آنها با القابی چون
«نوهمينگوييسم بدوی»، «رئاليسم کثيف»، «مينیماليست پپسیکولايی»،
«ادبيات سوپرمارکتی» و ... ياد کردند.
فردريک بارتلمی (که از نويسندگان مينیماليست بهشمار میآید) اتهامهايی را که به مينیماليستها میزنند
اين
چنين برمیشمارد:
١- حذف
ايدههای
فلسفی بزرگ
٢- مطرحنکردن مفاهيم تاريخی
٣- عدمموضعگيری سياسی
۴- عميقنبودن شخصيتها به اندازهی کافی
۵- توصيف ساده و پيشپاافتاده
٦- يکنواختبودن سبک
۷- بیتوجهی به جنبههای اخلاقی
و
سپس میافزاید که خيلی عجيب است اگر داستانی همهی
اين چيزها را نداشته باشد و به اين خوبی باشد که اينها
میگويند، پس اين دادوفريادها برای چيست؟ .
جان بارت در بررسی و توضیح ساختار داستانهای
مينیماليستی، لذت مطالعهی اثر
داستانی اميلی ديکنسون، صفر بيخوبن به عنوان يک
مينیماليست را در کنار رودهدرازیهای گابريل گارسيا مارکز در صد سال تنهايی
میگذارد و میگويد: «مطمئنن بيشتر از يک
راه ورود به بهشت وجود
دارد.
هر چند من ميان مينیماليستها و «ماکسیماليستها» از خوانندهای يا شنوندهای گله دارم
که آنچنان به يکی میپردازد که از مزهکردن ديگری باز میماند.» او تلاش
میکند بدون تعصب ميان مينیماليستها و ماکسیماليستها آشتی ايجاد کند.
يان
ريد اما از اين گونهی داستانی با عنوان
«قطعهای که با خست تلخيص
شده» نام میبرد و میگويد:
«دشوار
میتوان تصور کرد که چهگونه چيزی کمتر از يک يا دو صفحه میتواند چيزی بيش از يک طرح کلی خشک و خالی از
وقايع به دست بدهد. »
در مقابل آنها، گروهی
از منتقدان از داستان مينیماليستی با عنوان «اتم شکافتهشدهی داستان
کوتاه» نام بردهاند.
آثار
پديد آمدهی مينیماليستی در
جهان آنقدر با هم متفاوت است که کمتر میتوان اصلهای متباينی در آنها يافت. به همين دليل اين داستانها اغلب کمتر شبيه به
هم درمیآيند. اما میتوان در ميان «صورت»های متفاوت، يک مخرج مشترک ساختاری پيدا کرد.
نخستین و ظاهرن آشکارترين ويژگی داستان مينیمال، حجم آن است. داستان مينیماليستی، همانگونه که از نامش برمیآيد، داستانِ کوتاه کوتاه است.
اگرچه
گفتهاند: «داستان مينیماليستی کوتاهتر از بلندی
يک تار مو است و
آن را نوشتاری کوتوله خواندهاند و حدود آن را بين دو و دستبالا سه صفحه تعیين کردهاند.» اما حد و مرزش با داستان کوتاه روشن نشده است. بهویژه با
داستانهای
کوتاهی
که از سر اتفاق کوتاه شدهاند.
در
جُستارهای تئوريک داستان هم اصل «کوتاهی»
تلقی چندان روشنی نيافته است.
در
اصطلاح امروزی، داستان کوتاه معمولن به هرگونه روايت منثور گفته میشود که از رمان کوتاهتر باشد.
گروهی از منتقدان
شمارش
کلمههای به کار رفته در اثر را معيار بازشناسی آن
قرار دادهاند. ادگار النپو در توضیح ساختار داستان کوتاه گفته بود «داستان کوتاه،
داستانی است که میتوان آن
را
در يک نشست خواند.» اما انتقادی که به
اين نظريه وارد است، همان تلقی «ويليام سارويان» است که
گفته بود «زمانی که هر فرد میتواند يک جا بنشيند، با هم متفاوت است.»
يان ريد در کتاب داستان کوتاه ايراد گرفته است
که يک نوع ادبی را نمیتوان
با
توسل به علم حساب تعريف کرد و بعد اشاره میکند که ارستو هم معتقد بود طرحتراژدی بايد حجم معينی داشته باشد، اما هرگز
کوشش نکرد اين حجم را با دقت رياضی اندازهگيری کند و سپس میگويد: «يک داستان کوتاه بايد از اختصار معينی برخوردار باشد. محبوسکردن آن
در ابعادی مشخص، کاری عبث است.»
گفتهاند
رابرت براونينگ
برای
نخستین بار اصطلاح (کم هم زياد است) را به کار برد و بعدها بزرگانی چون والتر گروپيوس، آلبرتو
جياکومنی، هنری گوديه برژسکا، کنستانتين برانکوزی و ... بارها و بارها آن را به عنوان
شعار اساسی مينیماليستها به کار بردند. شعاری که به جهت کوتاهی نمودی از تمايلات زيباشناسانهی آنان در توصيف صرفهجويانه
و سرسختانه در بيان
داستان
بود.
جان بارت در تعريف هنر مينیماليستها
میگويد: «عقيدهای در هنر
که
بهطور خلاصه میگويد کم هم زياد است.«
البته
اين بدعت و انديشهی تازهای در عرصهی تئوری
داستان نبود چرا که پيش از آنان مارک
تواين در روزگار نفوذ تاموتمام کلاسيسم اين شعار را «از حذف و زوايد پرهيز کنيد» سر داده
بود.
هنری
جيمز در مقدمهی رمانش گفته بود: «نشان دهيد. حرف نزنيد و يک کلمه بيشتر از آن چه بهشدت ضروریست نگوييد.» ارنست همينگوی هم گفته بود: «اگر از عمل حذفی
که انجام میدهيد
مطمئن
هستيد، میتوانيد همه چيز را حذف کنيد. به يکباره قسمت حذفشده قدرت بيشتری
به
داستان میدهد و خوانندگان آن چه را
نمیفهمند، احساس خواهند کرد.»
تفاوت داستان کوتاه با داستان مينیمال را نبايد تنها در اندازهی حجم آن جستوجو کرد. چرا
که ويژگیهای
ديگری جز کوتاهی حجم در اين آثار به چشم میخورد. تفاوت عمدهی اين دو بيش از آن که کمی
باشد کيفی است.
از
ویژگیهای مهم اغلب داستانهای مينیماليستی داشتن طرح ساده و
سرراست است. در اين نوع داستانها طرح چندان پيچيده و تودرتو نيست. تمرکز روی يک حادثهی اصلی است که عمدتن رويداد شگرفی هم بهشمار نمیآيد. در برخی داستانها طرح چنان
ساده میشود که به نظر میرسد اصلن حادثهای رخ نمیدهد، که البته پيچيدهنبودن طرح را
نبايد به بیطرحی تعبير کرد.
از ویژگیهای ديگر داستانهای
مينیماليستی محدوديت زمان و مکان است. به دليل کوتاهی حجم روايت داستان، زمان رويداد
و حوادث بسيار کوتاه است. اغلب داستانهای مينیماليستی در زمانی کمتر از يک
روز، چند ساعت و گاهی چند لحظه، اتفاق میافتد، چون زمينهی داستانها ثابت است و گذشت زمان بسيار کم است. تغييرهای مکانی هم بسيار ناچيز و بهندرت رخ میدهد. به همين دليل اغلب
يک موقعيت کوتاه و برشی از زندگی برای روايت داستانی انتخاب میشود. اين اصل مسالهی انتخاب «طرح» و «روايت» را در اين گونه داستانی پراهميت میکند.
کانون طرح در داستانهای مينیماليستی يک
شخصيت واحد يا يک رویداد خاص است و نويسنده بهجای دنبالکردن سير تحول شخصيت، يک لحظهی خاص از زندگی او را به نمايش میگذارد و اين همان زمان مناسب برای تغيير و
تحول است.
ايان روايت به زمان حال از ديگر گرايشهای عمدهی داستاننويسان مينیماليست است. جان برين معتقد است در اين نوع
داستانها زبان برای لفاظی نيست، بلکه وسيلهای است برای تصويرسازی، تا خواننده حوادث را
در پيش رو ببيند. نوشتن يعنی ديدن و کار داستانپرداز، مجسمکردن اين حوادث است.
در
اغلب داستانهای مينیماليستی هدف نويسنده نشاندادن يک واقعهی بيرونی است. چنانکه خواننده احساس کند حوادث پيش رويش رخ میدهد. به همين دليل واسطهای ميان
ما و حوادث وجود ندارد.
آنچه در طرح اين گونه داستانها مهم است انتخاب لحظهی وقوع
حادثه است. چون هر برشی از زندگی نمیتواند تمامی اطلاعات طرح را منتقل کند.
بيان داستان به زمان حال نيز در تصويریکردن
موقعيت بسيار مؤثر
بوده
است. زبان داستان مينیماليستی زبانی ساده و بیآلايش است و در آن هر لفظی تنها بر معنای حقيقی
خودش دلالت میکند. به همين دليل در روايت اينگونه داستانها هر قيد يا صفتی که
دلالت بيرونی ندارد زايد و اضافی است.
درونمايهی داستانهای مينیماليستی اغلب دغدغههای کلی انسان است: مرگ، عشق،
تنهايی و... و کمتر به روايت رويدادهای اقليمی
میپردازد.
انديشههای
سياسی و فلسفی و اعتقادی راهی به دنيای اين داستانها ندارد. چرا که کوتاهی حجم داستان اجازهی
پرداختن به اين انديشهها را به نويسنده نمیدهد.
قصه در داستانهای مينیماليستی مانند مادهی منفجره است. هرچند مقدار اين مواد کم است اما چون در محفظهی بسته و کوچکی قرار
میگيرد، انفجار
بزرگی را ايجاد میکند.
شباهت
ظاهری داستانهای مينیماليستی با دو گونهی داستانیِ «لطيفه» و «طرح» گاهی کار تشخيص اين انواع را
دشوار میکند. اين سه قالب
به
لحاظ کوتاهی حجم و روايت فشردهی حوادث
شباهت زيادی به هم دارند. اما چندگانگی و
تفاوتهای ساختاری آنها کاملن آشکار و روشن است. اصلیترين ويژگی لطيفه، رويکرد خندهآور و سرگرمکنندگی آن است. در حالی که اين، ویژگی هميشگیِ دو نوع ادبی ديگر نيست. درونمايهی
داستانهای مينیمال و طرح هم میتواند خندهآور و طنزآميز باشد. اما قالب لطيفه با
نداشتن اين ويژگی از فرم میافتد، چرا که
هدف لطيفه ايجاد سرگرمی
و
تفريح است.
«پايان
غافلگيرکننده» الگوی حتمی ساختار لطيفه بهشمار میآيد. در اينگونه داستانها واژه يا عبارتی پايان داستان را اعلام
میکند که بدون آن «طرح» کامل نمیشود و
داستان پايانی لذتبخش نخواهد يافت.
اما
«پايان غافلگيرکننده» در
داستانهای
مينیمال عنصر حتمی ساختاری بهشمار نمیآيد.
در اين گونه داستانها به
دليل
کوتاهی و فشردگی روايت، امکان ايجاد تعليق وجود ندارد، به همين دليل چرخش غيرهمنتظرهی طرح خيلی زود فرا میرسد. برای اين است که هر نوع پايانی در
اين داستانها
عمدتن قابلپيشبينی نخواهد بود. اما اين نامنتظرهبودن به معنای عنصر غافلگيرکنندگی در
ساخت لطيفه نيست.
لطيفه
هر چند ماهرانه نوشته شده باشد، اغلب بيش از يک بار خواندنش لطفی ندارد. الگوی ساختاری لطيفه بر
منطق واقعنمايی استوار
نيست
و همواره وقايعی نامحتمل و تصادفی الگوی حوادث را سامان میدهد. اين گونه داستان باوجود لذت شنيداری، معمولن معنا و مفهوم عميقی ندارد.
لطيفه سرگرمی خوبی است و طبعن نبايد از اين
جنبهی آن غافل شد. اما وجود دو عنصر در آن مانع از اين میشود تا در ميان ادبيات
جهانی از مرتبه والايی
برخوردار
شود. نخست اين که حتا
اگر به بهترين شيوه هم بازگو شده
باشد، نمیتوان آن را
با
لذتی مدام و فزاينده دوبارهخوانی کرد. زيرا زمانی که حادثه را میدانيم، نمیتوانيم بار ديگر
آن را تحمل کنيم. دوم حتا لطيفههای برجسته
هم غالبن باورکردنی
نيستند در فرهنگ ادبی، «طرح» را روايت
کوتاهی به نثر تعريف کردهاند که جزیيات و
شگردهای داستانی آن معمولن توصيفی است، به گونهای که به نظر
میرسد بعدن
گسترش
پيدا میکند.
اسکچ را «طرحواره» نيز ترجمه کردهاند. اين
گونهی ادبی به دليل کوتاهی و فشردگی روايت، اغلب با داستانهای مينیماليستی
اشتباه گرفته میشود.
تفاوت
عمدهی طرح و داستانهای مينیمال در اين است که طرح
داستانی خام است، تحولی در آن صورت نمیپذيرد و تنها روايت يک موقعيت بدون تغيير است.
طرح به معنای واقعی کلمه
کاملن
ايستا است و تنها توصيف برش کوتاهی از زندگی است، که ممکن است طرح شخصيت و يا حتا تصويری از
حالت ذهنی کسی باشد.
براندر ماتيوز، نويسنده امريکايی، در کتاب " فلسفهی
داستان کوتاه" در تفاوت طرح و
داستان کوتاه میگويد: «طرح مثل نقاشی اشياء بیجان است، اما داستان همواره حادثهای در آن اتفاق
میافتد.»
افزون بر اين ويژگیهای ساختاری، نويسندگان داستانهای مينیماليست اغلب
شخصيتهای داستانهايشان
را
از ميان مردم عادی برمیگزينند و حتا در برخی موارد انسانهايی تنها، زخمخورده و مأيوس در جهان آثار
آنان حضوری هميشگی میيابند .
از آغاز پيدايش اين گرايش ادبی تاکنون، تمايلات مينیماليستی نفوذش را در ادبيات
جهان گسترش داده است. چنانکه امروزه حوزههای گوناگون
هنری مانند نقاشی، معماری، موسيقی، سينما و تئاتر
نيز منطقهی نفوذ مينیماليستها بهشمار میآيد.
در ادبيات کهن فارسی حکايتها و قصههايی وجود دارد که گاه در
برخی موارد به لحاظ ساختاری با الگوهای امروز داستان کوتاه برابری میکند. در ميان اين نمونهها حکايتهايی هست که به
لحاظ فنی با ساختار
داستانهای
مينیماليستی نزديکیهای غيرقابلانکاری دارد.
در
تاريخ نوين
داستاننويسی
ايران شايد کتاب "در خانه اگر کس است..." نخستین اثری بهشمار آید که
میتوان
تمايلات مينیماليستی را بهروشنی در آن يافت.
اين
کتاب بسيار کم حجم ٢٦
صفحهای،
دارای ده داستان کوتاه کوتاه از فريدون هدايتپور و
عبدالحسين نيری است. در
مقدمهی بسيار کوتاه کتاب آمده است:
شما
تا به حال داستانهايی به اين کوتاهی نخواندهايد، ولی از
اين پس زياد خواهيد خواند. .. اين ماييم که برای نخستين بار اين سبک را به
وجود آورديم.
تاريخ
چاپ کتاب، ١٣٣٩، حدودن برابر است با زمانی که جان آپدايک نخستین مجموعهی داستان خود را منتشر
کرد و پيتر بيکسل به دلیل نوشتن مجموعهی کوتاهترين داستان جايزه گرفت. اين کتاب همزمان با عصر طلايی داستاننويسی مينیماليستی در جهان، در ايران منتشر شده است.
مقدمهی کتاب از نوآوری کاملن آگاهانهی
نويسندگانش حکايت میکند.
اغلب داستانهای اين مجموعه تقريبن بسياری از ويژگیهای
داستانهای مينیماليستی را در خود دارد.
سر ظهر، دکان نانوايی شلوغ بود و حسن، پسر آقا رضا، مستخدم پير فرهنگ که يک راست از مدرسه به آنجا آمده بود، کتابهايش را زير بغل جابهجا کرد و بعد از مدتها معطلی، شش تا نان داغ و پرسنگ از نانگير گرفت و درحالیکه دستش میسوخت، با نگرانی چوبخطش را از جيب بغلش درآورد و به نانوا داد. نانوا چوبخط را با غيظ به آن طرف دکان پرت کرد و نانها را هم از دست حسن گرفت. آخر چوبخط ديگر جايی برای خطزدن نداشت.
البته تمايلات برای کوتاهنويسی در آثار صادق
چوبک بهویژه داستانهای "يک چيز خاکستری"، "چشم شيشهای" و "عدل"، و در "نقش پرنده" بهآذين،
"کشاورزان" از
سعيده
پاکنژاد، "غمهای کوچک" امين فقيری، "بازی هر
روز" پرويز مسجدی، آثار کسانی چون جعفر شريعتمداری و
احسان طبری و... همچنين رضا براهنی با "کوتاهترين قصهی عالم" و اغلب آثار زويا پيرزاد
و... ديده میشود.
در طول سالهای گذشته آثار ارزشمندی از جريان داستاننويسی مينیماليستی در ايران ترجمه شده است. از آن ميان داستان "شمعدانیهای غمگين" نوشتهی ولفگاتگ بورشرت يک نمونهی عالی برای معرفی اين شيوهی داستاننويسی نوين است.
زمان آشنايی آن دو، هوا تاريک بود. زن او را
به آپارتمان دعوت
کرد.
مرد پذيرفت. زن، آپارتمان، روميزیها، ملافهها، حتا بشقابها و چنگالها را به او نشان داد. اما
همينکه در روشنايی روبهروی هم نشستند، چشم مرد به بينی زن افتاد.
با
خود انديشيد: انگار بينی را چسباندهاند. اصلن شبيه بقيهی بينیها
نيست.
بيشتر شبيه نوعی ميوه است. عجب! سوراخهای بينیاش
اصلن با هم تناسب ندارند.
يکی
خيلی تنگ و بيضیشکل است، يکی مثل حفرهی چاهی دهان باز کرده است. تيره و گرد و بیانتها.
با
دستمال عرق پيشانیاش را خشک کرد.
زن
گفت: «خيلی گرم است،
اينطور نيست؟»
مرد
نظری به بينی او انداخت و گفت: «آه، بله.» و دوباره به فکر فرو رفت: بايد آن را چسبانده باشند. وصلهی ناجوری است. رنگش هم با اين پوست فرق میکند. تيرهتر است. راستی، سوراخهای بينی هم
ناهماهنگند؟ يا شايد مدل جديد است؟ ياد کارهای پيکاسو افتاده بود.
مرد گفت: «شما کارهای پيکاسو را میپسنديد؟»
زن
گفت: «گفتيد
کی؟
پی ... کا...»
مرد
بیمقدمه گفت: «تصادف کردهايد؟»
زن
گفت: «چهطور مگر؟»
مرد
گفت: «خب...»
زن
گفت: «آهان، به خاطر بينیام میپرسيد؟»
مرد گفت: «بله...»
زن
گفت: «از اول همينجور بود. همينجور.»
مرد
میخواست بگويد: «عجب!» اما گفت:
«پس اينطور!»
زن
گفت: «من به تناسب خيلی اهميت میدهم. آن دو شمعدانی کنار پنجره را ببينيد! يکی سمت چپ و ديگر سمت راست
است. متناسب نيستند؟
باور
کنيد باطن من خيلی با ظاهرم فرق میکند، خيلی.»
و دستش را روی زانوی مرد گذاشت. مرد در عمق
چشمان زن آتشی را روشن
ديد.
زن
آرام و اندکی شرمزده گفت: «و مخالفتی هم با ازدواج و زندگی مشترک ندارم.»
از
دهان مرد پريد: «به خاطر تناسب؟»
زن
اشتباه او را با مهربانی
تصحيح
کرد: «هماهنگی... به خاطر هماهنگی.»
مرد
گفت: «بله، به خاطر هماهنگی.» و بلند شد.
زن
گفت: «داريد میرويد؟»
مرد
گفت: «بله، میروم.»
زن
او را تا دم در
بدرقه کرد. گفت: «باطن آدمها مهم است نه ظاهرشان.»
مرد
فکر کرد: «تو هم
با
اين دماغت» و گفت: «يعنی در باطن مثل قرارگرفتن شمعدانیها متناسبيد؟» و از پلهها پايين رفت.
زن
کنار پنجره با نگاه او را دنبال کرد.
ديد
که مرد آن پايين
ايستاد و با دستمال عرقهای پيشانیاش را پاک کرد. يک بار، دو بار و باری ديگر. اما نيشخند
فارغبال او را نديد، نديد چون اشک چشمهايش را پوشانده بود. شمعدانیها بوی غم میدادند.
از: کانون ادبیات ایران
پست الکترونیکی: aryaadib2@gmail.com