اصطلاحات حرف د ، بخش دوم
شماره ی نوشته : ٢- ۹ / ۷
تدوین : آریا ادیب
زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی
( دنباله )
نگا. = نگاه کنید به
د
بخش دوم
دشت فروش اول کاسب، نخستین پول دریافتی کاسب
دشت کردن فروختن اولین جنس، نخستین بار پول گرفتن
دشت کسی را کور کردن اولین فروش کاسب را نسیه خریدن
دعوا مشاجره، نزاع، بازخواست و سرزنش
دعوا راه انداختن سبب جنگ و جدال شدن
دعوا کردن نزاع کردن، زد و خورد کردن
دعوا مرافعه جنگ و جدال بر سر چیزی
دعوت حق را لبیک گفتن مردن
دعوت نامه نامه یا کارتی با درخواست شرکت در یک مجلس یا مراسم، اعلام آمادگی برای پذیرش مهمان در یک کشور دیگر
دفتر جایی که دبیران، منشیان و کارمندان کار می کنند
دفتر روزنامه دفتری که در آن ریز همه ی داد و ستدهای روزانه را ثبت می کنند
دفتر کل دفتری که در آن انواع کلیه معاملات و خلاصه ی هر کدام را در آن وارد می کنند
دفتر یادداشت دفتر ثبت رئوس مطالب که جنبه ی یادآوری دارد
دق غصه و ناراحتی، نوعی بیماری روحی که بیمار را رنجور می کند و از بین می برد
دق دل دلخوری، کینه، دشمنی
دق دل در آوردن (خالی کردن) انتقام گرفتن
دق دلی نگا. دق دل
دق کردن از غصه مردن
دق کُش آن که از غصه و اندوه بسیار بمیرد
دق کُش کردن سبب مردن کسی از غم و اندوه شدن
دق مرده گرفتار شده به بیماری دق، غمگین
دق مرگ نگا. دق کش
دقه دقیقه
دَقی صدای کوبیدن چیزی به چیزی
دقیانوس نام یکی از پادشاهان سامی که اصحاب کهف را تعقیب می کرد، گذشته ی بسیار دور
دکان کسی را تخته کردن کسب کسی را از رونق انداختن، دست کسی را از چیزی کوتاه کردن
دکان و دستگاه به هم زدن سر و سامان یافتن، قدرت و ثروت پیدا کردن
دک شدن جیم شدن، ناپدید شدن
دک کردن از سر وا کردن
دکمه را انداختن دکمه ی لباس را بستن
دک و پوز دهان و لب و دندان
دک و دنده بالا تنه
دک و دهن نگا. دک و پوز
دگنگ چوب، چماق، اعمال زور
دل معده (دلم به هم حورد)، جرات (پر دل)، عاطفه و احساس (دلم سوخت، اهل دل)، قلب (دل و قلوه)
دل آب شدن برای چیزی بسیار مشتاق چیزی شدن
دلادل پُر، نهایت بزرگی، شکم زن آبستن
دل آشوبه گرفتن دچار حالت تهوع شدن
دلال بازی به شیوه دلالان از راه مبالغه و دروغ کاری را بزرگ جلوه دادن، واسطه گری
دلال محبت پا انداز، خانم بیار
دل آمدن به چیزی تن در دادن (دلم نیامد)، راضی کردن وجدان (چطور دلت می آید؟)
دل ای دل کردن آواز اندوهگین خواندن
دلبخواه به اختیار، بدون رعایت رسم و قانون
دلبخواهی نگا. دلبخواه
دل به دریا زدن بدون توجه به خطر به کاری اقدام کردن، هرچه بادا باد گفتن
دل به دل راه داشتن احساس متقابل داشتن
دل به دل رفتن دوستی و دشمنی از دو سو بودن
دل پایین ریختن ترسیدن، وحشت کردن
دلپخت پختن مغر چیزی
دل پُر داشتن کینه و دلخوری دیرینه داشتن
دل پَر زدن بسیار مشتاق بودن
دلپُری عقده ی دل، خشم و کینه ی انباشته شده
دل پیچه دل درد، فشار آمدن به معده و روده بر اثر بیماری های گوارشی
دل ترکیدن ترکیدن شکم بر اثر پر خواری
دل تو ریختن مضطرب و وحشت زده شدن بر اثر شنیدن خبر ناگوار
دل توی دل نبودن بی تاب و بی قرار بودن
دلجور همدل
دلچرک ناخوشایند، دارای اکراه
دلچرکی ناخوشایندی، اکراه
دلچرکین کسی که از چیزی اکراه پیدا کرده است
دلچسب دلپذیر، مقبول
دل خالی کردن کین خود را گرفتن، از رنج دشمن شاد شدن
دل خواستن آرزو داشتن، مایل بودن
دلخور رنجیده، ملول، گله مند
دلخور بودن گله مند بودن، ناراضی بودن
دلخور شدن گله مند شدن، ناراضی شدن
دلخور کردن مایه ی گله مندی و نارضایتی کسی را فراهم کردن
دلخوری گله، شکایت، اوقات تلخی
دل خوشکنک مایه دلخوشی اندک، آن چه بی پایه ولی مایه ی خرسندی است، گول زنک
دل دادن دقت کردن، توجه کردن، عاشق شدن
دل دادن و قلوه گرفتن غرق گفت و گو و راز و نیاز بودن
دل دار دلیر، شجاع، معشوق
دلداری دادن تسلی دادن
دل داشتن جرات داشتن، دلیر بودن
دل دل را خوردن عجله داشتن، بی تاب بودن
دل دل زدن نفس نفس زدن، تپیدن شدید قلب
دل دل کردن تردید داشتن، دو دل بودن
دل را آب کردن سخت آرزومند کردن، مشتاق کردن
دل رحم مهربان
دل سنگ آب شدن (کباب شدن) بسیار غم انگیز و. سوزناک بودن
دلسرد ناامید، مایوس
دلسرد کردن ناامید کردن
دلسردی ناامیدی، یاس
دلسوز غمخوار
دلسوزه سوختن دل از حسد و مانند آن
دل غشه گرفتن متاثر و ناراحت شدن، بی حال شدن، دچار ضعف شدن
دل فرو ریختن سخت وحشت کردن، بسیار ترسیدن
دل قرصی اطمینان
دل قرصی دادن اطمینان خاطر دادن
دلقک شخص مسخره
دلقک بازی مسخره بازی
دل کسی آب شدن به اوج تمنا رسیدن، بسیار مشتاق شدن، بی تاب شدن
دل کسی آمدن نگا. دل آمدن
دل کسی برای چیزی لک زدن بسیار آرزومند چیزی بودن، سخت در حسرت چیزی بودن
دل کسی تاقچه نداشتن بی نهایت رک و صریح بودن
دل کسی تو ریختن دچار دلهره ی ناگهانی شدن، وحشت کردن
دل کسی خون بودن سخت رنجیده بودن، بسیار اندوهناک بودن
دل کسی را آب کردن به اوج تمنا رساندن، بسیار مشتاق کردن، بی تاب کردن
دل کسی را به دست آوردن کسی را با نیکی و محبت از خود خشنود کردن
دل کسی را خون کردن کسی را سخت رنجاندن
دل کسی را زدن سیر شدن از چیزی، بی میل و رغبت شدن نسبت به چیزی یا کسی
دل کسی روی دل آدم بودن درد دیگران را درک کردن، با دیگران غمخواری کردن
دل کسی گرفتن غمگین شدن، متاثر شدن
دل کندن دست کشیدن، رها کردن
دل گرفتگی غم، غمگین بودن
دل گرفتن غمگین شدن، متاثر شدن
دلگرم علاقه مند، مشتاق
دلگرمی اطمینان خاطر، امیدواری
دلگشاد بیرون آمده از غم و اندوه
دل گُنده سهل انگار
دَلِگی هیزی، چشم چرانی
دلمه لخته، منعقد، سفت شده
دلمه شدن بسته شدن (مایعات)، لخته شدن
دلنگ و دلنگ صدای زنگ و ناقوس
دل واپس نگران، چشم به راه، مضطرب
دل واپسی نگرانی، اضطراب
دل و جگر چیزی را بیرون آوردن چیزی را به هم ریختن، نامرتب و درهم و بر هم کردن
دل و جگر زلیخا تکه تکه، پاره پاره
دلو حاجی میرزا آقاسی آدم بی قرار و پر تحرک
دل و حوصله آمادگی، حاضر بودن برای انجام کاری، شور و اشتیاق
دل و دماغ نگا. دل و حوصله
دل و دماغ نماندن برای کسی حال و حوصله ای در کسی نبودن
دل و روده بالا آمدن به حالت تهوع افتادن
دل و روده ی چیزی را در آوردن اجزای درون چیزی را به هم زدن و بیرون ریختن
دل و قلوه احشای گاو و گوسفند
دل و قلوه ای کسی که دل و قلوه می فروشد
دله ظرف حلبی
دله هرزه، چشم چران، پرخور
دله بازی رفتار آدم دله
دله دزد آفتابه دزد، دزدی که به چیزهای کم ارزش قانع است
دله دزدی عمل دله دزد
دله کاری پرداختن به کارهای پست و کم درآمد
دله کردن کسی را به دلگی عادت دادن
دلی از عزا درآوردن پس از مدت ها گرسنگی غذای مفصل خوردن، به خوشی ساعتی را گذراندن
دلِی دلِی حاشا، انکار
دم هنگام (دم مرگ)، پهلو، پیش، کنار، نزدیک (دم در)
دمار از کسی درآوردن کسی را سخت آزار دادن، کشتن
دماغ حال و حوصله، رغبت، علاقه، کبر و خودپسندی، مُف، خلط بینی
دماغ تیز داشتن شامه تیز داشتن
دماغ چاق بودن سر حال بودن، تندرست بودن
دماغ چاقی احوال پرسی
دماغ خشکی بی مغزی، دیوانگی
دماغ را بالا کشیدن اظهار نارضایتی کردن
دماغ سوختگی خجالت زدگی، ناکامی
دماغ سوخته خجالت زده، شکست خورده
دماغ سوخته شدن بور شدن، خجالت زده شدن، ناکام شدن
دماغ کسی چاق بودن سالم و تندرست بودن، سر حال بودن
دماغ کسی را سوزاندن کسی را ناکام کردن، در حسرت گذاشتن
دماغ گنده ثروتمند، سرشناس
دمامه زن خشن، زن بی حیا و پاچه ورمالیده، آپارتی
دَم باریک نوعی انبردست که نوک آن باریک و دراز است
دَم باز چاپلوس، متملق
دم بازی چاپلوسی، تملق
دَمب چیزی را چسبیدن کاری را پی گیری کزدن و ادامه دادن
دم ِ بخت دختری که به سن ازدواج رسیده است
دُم بریده زرنگ و ناقلا، بدجنس
دمبکی دمبک زن، بی ادب و نفهم
دمبل و دیمبو صدای دایره و دمبک، صدای بزن و بکوب
دم به تله ندادن با احتیاط رفتار کردن، خطر نکردن
دم به خمره زدن باده گساری کردن، شراب خوردن
دُم به دست دادن بهانه به دست دادن، خود را گیر انداختن
دم به ساعت هر ساعت، هر لحظه
دمپایی کفش راحتی خانه
دَم ِ پَر کسی رفتن نزدیک کسی رفتن، به کسی پناه بردن
دَم پهن نوعی انبر دست که نوک پهن دارد
دُم توی پا گرفتن شکست خورده رفتن، نامید و ساکت شدن
دُم توی تاقچه گذاشتن خود را گرفتن، لوس و ننر شدن
دم حجله کشتن گربه زهر چشم گرفتن برای نخستین بار
دم خروس از آستین کسی پیدا بودن آشکار بودن نشانه ی کار خلاف
دم خروس در دست داشتن بهانه داشتن
دم خود را روی کول گذاشتن گریختن، شکست خورده رفتن
دمخور مصاحب، معاشر، همنشین
دَم دادن دل دادن، جرات دادن، گستاخ کردن
دُم دار پر رو، وقیح، دریده
دَم دار هوای گرم و پر رطوبت
دُم در آوردن گستاخ شدن، پر رو شدن، جرات یافتن
دم ِ دست آماده، حاضر، در دسترس
دم دما نزدیک، حدود، حوالی
دمدمی دو دل، مردد، کسی که هر ساعت خوی و حالت دیگری دارد
دمدمی مزاج نگا. دمدمی
دَمَر دراز کشیده روی سینه و شکم
دمر خوابیدن روی سینه و شکم خوابیدن
دمرو کسی که دمر خوابیده
دَم ریز پشت سر هم، پیاپی، متوالی
دم زدن حرف زدن، اعتراض کردن، جیک زدن
دُم سیاه نوع مرغوب برنج گیلان، کبوتری که دم سیاه دارد
دُم سیخ شدن سقط شدن، مردن
دُم سیخ کردن نگا. دُم سیخ شدن
دُم عَلم کردن اظهار وجود کردن، حالت تعرض به خود گرفتن
دَمَغ افسرده، ناراحت، خیت
دَم ِ قیچی بریده ها و ریزه های پارچه
دم کار گرفتن به کار واداشتن
دَم کردن ریختن آب جوش روی چای و مانند آن و حرارت دادن آن ها، گذاشتن برنج جوشانده بر روی آتش تا آب آن بخار شود
دَم کرده پر رطوبت، باد کرده
دُم کسی را توی بشقاب گذاشتن به طنز کسی را محترم شمردن
دَم کسی را دیدن رشوه دادن، نگا. آجیل دادن
دُم کسی را گرفتن از کسی پی روی و تقلید کردن، کسی را رها نکردن
دم کسی لای تله گیر کردن دچار سختی شدن، به بلا گرفتار شدن
دَم کشیدن رسیدن و پختن چای، برنج و مانند آن ها
دُم کلفت پول دار، مقتدر
دُم کله پز را گرفتن رفتن کسی بی سر و پا و آمدن کسی بی سر و پاتر به جای او
دَمکنی پارچه ای کلفت که برای جلوگیری از بیرون رفت بخار و دم کشیدن برنج یا چای بر روی دیگ یا قوری می گذارند
دم کوتوله کوتاه قامت، چیز کوچک
دم گاو به دست آوردن قدرت و موقعیتی به دست آوردن، وسیله ای برای معاش به دست آوردن
دَم گرفتن همنوایی کردن در خواندن و سرود، کنایه از توافق و پشتیبانی
دُم گرفتن پشت سر هم ایستادن
دُم لابه چاپلوسی، تملق
دم موشی هر چیز باریک و دراز
دَم نقد آماده، حاضر
دم و دستگاه ثروت، بیا و برو، تجمل، مکنت و دارایی
دم و دستگاه چیدن اسباب و آلات چیدن
دم و دود مجلس گرم مهمانی، دود تریاک و شیره و سیگار و چپق
دمه گیر خفه کننده، نفس گیر
دُم ِ هم کردن مطابق یکدیگر کردن، دو کناره ی چیزی را بر هم نهادن
دمیدن توی لوله ی شیپور خوابیدن و خرناس کشیدن
دنبال کردن تعقیب کردن، اصرار و پافشاری کردن، پی گیری کردن
دنبال کسی فرستادن کسی را احضار کردن
دنبال کسی گذاشتن در پی کسی دویدن، کسی را تعقیب کردن
دنبال کون کسی افتادن دنباله رو کسی بودن، تابع و مقلد کسی بودن
دنبال نخود سیاه فرستادن کسی کسی را از سر وا کردن، به دنبال چیزی واهی فرستادن
دنباله رو پی رو ، مقلد
دنبه تاو دادن برای کسی به کسی بی اعتنایی کردن، فخر فروختن به کسی
دندان گاز
دندان پر کردن ترمیم دندان آسیب دیده
دندان تیز کردن طمع کردن
دندات روی جگر گذاشتن طاقت آوردن، تحمل کردن، تاب آوردن
دندان شکن قاطع، محکم
دندان طمع از چیزی کشیدن از چیزی چشم پوشیدن، دست کشیدن، رها کردن
دندان عاریه دندان مصنوعی
دندان غروچه (قروچه) ساییدن دندان ها به یکدیگر به هنگام خشم یا در خواب
دندان کسی پیش کسی گیر کردن عاشق کسی شدن، شیفته ی کسی شدن
دندان کسی را شمردن رگ خواب کسی را به دست آوردن، کسی را تحت تاثیر و نفوذ قرار دادن
دندان گِرد طمع کار، آزمند، گران فروش
دندان گیر قابل خوردن و جویدن، قابل توجه، پر سود
دندانه دندانه دارای برجستگی ها و بریدگی هایی در کناره
دنده چاق کردن سرعت گرفتن به هنگام رانندگی
دنده کج کج خلق، یکدنده
دنده ی کسی خاریدن میل به کتک خوردن داشتن، کرم داشتن، تن کسی خاریدن
دنده کشیدن دنده ی اتوموبیل را پیاپی عوض کردن
دنده نهادن قبول کردن، رغبت کردن
دَنگ صدای به هم خوردن دو چیز
دَنگ حیران و آشفته، سرگشته و شیدا
دُنگ سهم، حصه
دَنگال جادار، بسیار فراخ
دنگ انداختن نزدیکی جنسی کردن
دنگ دنگ صدای برخورد دو چیز سخت به هم
دنگ کسی گرفتن هوس نابه جا کردن برای انجام کاری، تصمیم ناگهانی برای کاری گرفتن
دنگ و دیوانه خُل و احمق، سخت داغ
دنگ و فنگ طول و تفصیل، مقدمه چینی فراوان، تشریفات زیاد
دُنگی نگا. دانگی
دنیا آمدن زاده شدن
دنیا پسند آن چه که همه بپسندند
دنیا دست کیست؟ پرسش از کسی که کاملن بی خیال و بی غم زندگی می کند
دنیا دیده آزموده، سرد و گرم چشیده
دوا واجبی، مشروبات الکلی
دوا به خورد کسی دادن مسموم کردن، به زور به کسی دارو یا مشروب خوراندن
دو آتشه (نان) بسیار برشته، (مشروب) قوی، (آدم) متعصب
دوا خور معتاد به الکل
دوا خور کردن عرق خور کردن، مسموم کردن
دوا خوری عرق خوری، مجلس صرف مشروبات الکلی
دوا دادن دوا خوراندن، مسموم کردن، مشروب خوراندن
دوا درمان مداوا، معالجه
دوا شور شستن فرش با نوعی دوای جلا دهنده
دوا شور کردن شستن فرش با دوا
دوا گُلی دوا قرمز، پرمنگنات
دوا قرمز پرمنگنات
دُوال بازی کردن حقه بازی کزدن، فریب به کار بردن
دُوال پا آدم سمج
دوام آوردن استقامت کردن
دو آمدن دور برداشتن، شاخ و شانه کشیدن، قیافه گرفتن
دوام کردن نگا. دوام آوردن
دو بامبی دو دستی، با دو دست
دو به دو دو تا دو تا
دو برجی کبوتری که در یک جا بند نمی شود
دوبل دو برابر
دوبلاژ برگردان گفت و گوی فیلم به زبان دیگر
دوبلور دوبله کننده
دوبله دو برابر، نگا. دوبلاژ
دوبله ایستادن نگه داشتن اتوموبیل در کنار یک اتوموبیل دیگر
دو به دست کسی افتادن به دست آوردن فرصت برای اعمال نظر، قدرت نمایی یا انتقام جویی
دو به دست کسی دادن به کسی فرصت انجام کاری دادن، به کسی بهانه دادن
دو به هم انداز فتنه انگیز، سخن چین
دو به هم اندازی فتنه انگیزی، سخن چینی
دو به هم زن نگا. دو به هم انداز
دو به هم زنی نگا. دو به هم اندازی
دو پا داشتن، دو پا هم قرض کردن به چابکی گریختن
دو پا در یک کفش کردن سماجت و اصرار کردن
دو پشته دو ردیفه، دو ترکه
دو پشته سوار شدن دو نفری بر ستور یا وسیله ی نقلیه سوار شدن
دو پول مبلغ بسیار ناچیز و اندک
دو پولی کالای بی ارزش
دو پهلو دارای ابهام، کنایه دار
دو پهلو حرف زدن مبهم سخن گفتن
دو تا شدن خم شدن، دو لا شدن
دو ترکه سوار شدن نگا. دو پشته سوار شدن
دو پا انسان
دو پوسته دو چیز به هم پیوسته
دو جین دوازده تا
دوختن چشم زل زدن، با دقت چیزی را نگاه کردن
دوخت و دوز خیاطی
دوخته فروش کسی که پارچه بخرد، از آن لباس بدوزد و برای فروش عرضه کند
دود دخانیات، مواد مخدر
دود از کله ی کسی برخاستن سخت شگفت زده شدن، حیرت بسیار کردن
دو دانگ یک سوم، مقدار اندک، کم
دود چراغ کشیدن شیره
دود چراغ خوردن زحمت کشیدن، تحمل رنج کردن، استخوان خرد کردن
دود چیزی تو چشم کسی رفتن سودش به کسی و زیانش به دیگری زسیدن
دود دادن ضد عفونی کردن، گذاشتن گوشت و ماهی در معرض دود غلیظ برای فساد ناپذیر کردن آن
دود دادن سبیل کسی ادب کردن، تنبیه کردن، شکست دادن
دو دستگی اختلاف عقیده، عدم اتفاق
دو دستی با هر دو دست
دو دستی تقدیم کردن با رضایت خاطر و احترام دادن
دود شدن و به هوا رفتن گم و ناپدید شدن، آب شدن و به زمین فرو رفتن، محو و نابود شدن
دود ِ کلفت دود مواد مخدر
دود گرفتن پُک زدن
دود گرفته بوی دود گرفته، دودآلود، دود زده
دو دل مردد، بی تصمیم
دو دلی تردید، بی تصمیمی
دود ِ نازک دود سیگار و قلیان و چپق
دود و دم داشتن بساط چای و قلیان یا تریاک گستردن
دو دو زدن تکان تکان خوردن
دو دوزه بازی دو رویی، کلک زنی
دو دو کردن دویدن
دودی اهل دود، سیگاری، تریاکی، معتاد به دخانیات
دور بار، دفعه، نوبت
دورادور اطراف، پیرامون، گرداگرد
دور از جناب بلانسبت
دور از شما بلانسبت
دور افتادن فاصله گرفتن، پرت افتادن
دور افتادن نزد این و آن رفتن، با هر کسی دیدار کردن
دور اندیش پایان نگر، پیش بین، عاقبت اندیش
دور اندیشی پایان نگری، عاقبت اندیشی
دو راهی آن جا که راه دو شاخه می شود
دور برد دارای برد زیاد
دور برداشتن گرم شدن، مبالغه کردن، کش دادن، عصبانی شدن
دوربین انداختن دید زدن، چشم چرانی کردن
دور پرواز پرواز کننده تا فاصله های بسیار
دور تا دور گرداگرد، اطراف
دور تسبیح بسیار و بی شمار
دور چیزی را خط کشیدن چیزی را کنار نهادن، دست کشیدن از چیزی
دور چیزی را قلم گرفتن چیزی را ترک کردن، کنار نهادن
دورخیز کردن دویدن از دور برای پریدن از روی چیزی
دور دست جایی دور
دور ریختن دور انداختن، بیرون ریختن
دور زدن چرخیدن و تغییر جهت دادن
دور سر چرخاندن و دادن صدقه دادن
دور سر گرداندن بلاتکلیف گذاشتن، معطل گذاشتن
دور علم کسی جمع شدن دور کسی گردآمدن و از او پشتیبانی کردن
دور کسی یا چیزی را خیط کشیدن با کسی قطع رابطه کردن، از خیر کسی یا چیزی گذشتن
دور کسی گشتن قربان صدقه ی کسی رفتن
دور گرفتن به چرخش افتادن، پشت سرهم سخن گرفتن
دو رگه از دو نژاد محتلف
دو رو لباسی که از هر دو طرف می توان آن را پوشید، آدم غیر صمیمی و فرصت طلب
دور و بر اطراف، پیرامون
دور و دراز فراخ و وسیع
دو رویی تزویر، عدم صمیمیت
دوره مهمانی، زمانه
دوره ی آخرالزمان روزگار آشفته و پر ظلم و فساد
دوره افتادن گرداگرد شهر گشتن، به دیدار هر کسی رفتن
دوره انداختن مهمانی ادواری میان عده ای برقرار کردن، کسی را به این سو و آن سو فرستادن
دوره کردن درسی را دوباره و سه باره خواندن، حلقه زدن به دور چیزی یا کسی
دوره گرد غیر ثابت، دست فروش
دوری ظرف غذاخوری پهن
دوری و دوستی دوری برای دوام و پایداری دوستی لازم است
دو زار دو هزار، دو قران، دو ریال
دو زاری سکه ی دو ریالی
دو زاری کسی افتادن به اشارات و کنایات پی بردن
دو رانو نشستن نشستن چون شتر که نشانه ی ادب است
دوز و کلک توطئه، مقدمات طرح کاری نامشروع
دوز و کلک سوار کردن توطئه چیدن، مطالبی را خلاف واقع جلوه دادن
دوستی خاله خرسه دوستی از روی نادانی که موجب زیان شود
دو سر قاف دشنامی زشت که گاه برای شوخی نیز گفته می شود
دو سره بار کردن از دو جا سود بردن، دو لپی خوردن
دوسیه پرونده
دو شاخ دارای دو شقه
دو شاخه چوب دو شاخه ی درخت که کودکان از آن تیرکمان می سازند، رابط میان وسیله ی برقی و پریز برق
دوش فروش ربا خوار
دوش فنگ نهادن قنداق تفنگ در کف دست و لوله ی آن بر دوش
دو شکمه آن که در بازی به جای دو نفر بازی می کند
دوش گرفتن زیر دوش ایستادن و خود را شستن
دوشیدن به ناحق و فریب از کسی پولی گرفتن
دو علی گلابی آمدن بچه ترساندن، تهدید توخالی کردن، توپ و تشر آمدن
دوغ و دوشاب یکی بودن فرقی میان خوب و بد نبودن
دو قلو دو بچه ی همزاد
دو قورت و نیمش باقی بودن با وجود بهره بردن فراوان هنوز ناسپاس بودن
دو کرپا چمباتمه
دوگلاسی سبیل نازک قیطانی
دول آلت مردی به زبان کودکان
دو لا دو لایه، دو تا، خمیده
دولاب گنجه، کمد، قفسه
دولابچه کمد کوچک
دو لا پهنا پارچه ای که عرض آن دو برابر عرض پارچه های معمولی است
دو لا پهنا حساب کردن دو برابر بهای خقیقی حساب کردن
دو لا شدن خم شدن، تعظیم کردن
دو لبه دارای لب کلفت
دو لُپه خوردن با خرص و ولع خوردن، لقمه های بزرگ برداشتن
دو لُپی خوردن نگا. دو لُپه خوردن، هم از آخور خوردن، هم از توبره
دولت سرا تعبیری احترام آمیز از خانه ی کسی
دولت منزل نگا. دولت سرا
دو لَتی در دو لنگه ای
دو لول اسلحه ای بلند دارای دو خانه برای فشنگ گذاری
دوما در ثانی، دیگر آن که، دوم آن که
دوم از آن در ثانی، دوم آن که
دومندش نگا. دوم از آن
دون برنج خوب نپخته، دانه هایی که به پرندگان می دهند
دون پاشیدن دانه دادن به پرندگان، در باغ سبز نشان دادن، وعده دادن
دوندگی سعی و کوشش
دو هوا شدن بیمار شدن به دلیل تغییر هوا
دویدن توی حرف کسی حرف میان حرف آوردن، حرف کسی را قطع کردن
دهان به دهان شدن بحث و مجادله کردن، با پست تر از خود جر و بحث کردن
دهان به دهان گذاشتن نگا. دهان به دهان شدن
دهان پر کن بدون ارزش و اهمیت واقعی
دهان کسی آستر داشتن قدرت خوردن خوردنی های بسیار داغ و تند را داشتن
دهان کسی بوی شیر دادن با وجود کوچکی کار بزرگ کردن و نتوانستن
دهان کسی چاک و بست نداشتن ناتوان بودن در رازداری
دهان کسی چاییدن آرزوی محال داشتن، از عهده ی چیزی بر نیامدن
دهان گیره غذای اندکی که میان دو غذای اصلی می خورند
ده کوره ده یا شهر کوچک عقب افتاده و بدون امکانات
دُهُل دریده بی شرم، ناپارسا
دهل کسی را زدن کسی را از کار برکنار کردن
ده مرده حلاج بودن بسیار زرنگ و کاری بودن
دهن واحد آواز خواندن
دهن بسته حیوان
دهن بین آن که به گفته ی این و آن عمل می کند
دهن پاره بد زبان، بی حیا، کسی که نمی تواند جلوی زبانش را بگیرد
دهن تر کردن اندکی نوشیدن، لو دادن
دهن خود را آب کشیدن دهان خود را طاهر کردن، استغفار کردن
دهن دره خمیازه
دهن کجی ادا و شکلک به قصد مسخره کردن، بی اعتنایی
دهن کجی کردن ادا و شکلک در آوردن برای مسخره کردن، بی اعتنایی کردن
دهن کسی آب افتادن به طمع افتادن، میل شدید پیدا کردن
دهن کسی را آب انداختن کسی را به طمع انداختن، میل شدید در کسی ایجاد کردن
دهن کسی را سرویس کردن کسی را خونین و مالین کردن، به حساب کسی رسیدن
دهن کسی گرم بودن خوش سخن و مجلس آرا بودن
دهن کسی لق بودن رازدار نبودن
دهن لق کسی که راز خود و دیگران را بازگوید
دهنه لگام چارپایان، دهانه ی بازار
دهنه سرخود بی بند و بار
دهنه ی کسی را کشیدن جلو حرف زدن کسی را گرفتن
دهنی شدن آب دهان خوردن به غذا یا چیزی
دهنی کردن آب دهان زدن به غذا یا چیزی
د ِهه ! کلمه ای برای پرسش به معنی چرا چنین می کنی؟ چرا چنین می گویی؟ یا برای بیان اعتراض به کاری
دیالله زود باش دیگه !
دیپلم مدرک پایانی دبیرستان، گواهی نامه، تصدیق
دیپلمه کسی که دیپلم دارد
دید زدن چشم چرانی کردن، دور و بر را نگاهی انداختن
دیدن چیزی از چشم کسی از او دانستن، به حساب او گذاشتن
دیدن دم کسی نگا. دم کسی را دیدن
دیدن کردن عیادت کردن، زیارت کردن، ملاقات کردن
دید و بازدید ملاقات خویشان و دوستان با یکدیگر
دیر به دیر هر از گاهی، هر از چندی، دیر دیر
دیر جوش آن که دیر الفت و دوستی پیدا می کند
دیر چسب دیر آشنا
دیر دم آن چه که دیر دم می کشد
دیر رس میوه ای که دیر می رسد
دیر فهم کند ذهن، کودن
دیر کرد تاخیر، تعویق
دیر کردن تاخیر کردن
دیروزه (دیروزی) قدیمی، غیر متجدد
دیزی ظرفی سفالی یا فلزی که در آن آبگوشت می پزند، آبگوشت
دیزی پشت سر کسی بر زمین زدن بی اعتنایی کردن به قهر کردن و رفتن کسی
دیزی دِهناری آدم بی ظرفیت و کم طاقت
دیگ بار گذاشتن گذاشتن دیگ غذا بر اجاق
دیگ بخار دستگاه تولید بخار
دیگ به سر لو لو
دیگجوش خوراکی مانند آش که در شب های جمعه و عید می پختند
دیگ و بادیه را گرو گذاشتن بسیار تهی دست و بی چاره شدن
دیم زراعتی که از آب باران آبیاری می شود
دیم دیم ساز به زبان کودکان
دیم کار کشاورزی که کشت خود را دیم زراعت می کند
دیم کاری کشاورزی دیم
دیمی کشت که از آب باران آبیاری شود، بدون برنامه و حساب، بی هدف
دیمی حرف زدن سخن گفتن بدون اندیشیدن، حرف بی هوده و مفت زدن
دیوار به دیوار بی فاصله، به هم چسبیده
دیوار حاشا بلند است به آسانی می توان موضوع را انکار کرد
دیوار را یک طرفه کاه گل کردن یک طرفه قضاوت کردن
دیوار کوتاه کنایه از زبونی و ناتوانی
دیوار کوب پرده یا فرشی که برای زینت به دیوار می آویزند
دیوار مردم بالا رفتن دزدی کردن
دیوان بلخ جای بی انصافی و ستم رانی
دیوان کردن انتقام گرفتن، قصاص گرفتن
دیوانه بازی انجام کارهای ابلهانه و نابخردانه
دیوانه ی کسی بودن عاشق بی قرار کسی بودن
ذ
ذات کسی خراب بودن بد اصل و نسب بودن، اصالت نداشتن، بد جنس بودن
ذات نداشتن نگا. ذات کسی خراب بودن
ذاق و زوق زن و بچه، سر و صدا و نق نق بچه
ذباله دانی هر مکان کثیف، بی نظم و بی ارزش
ذُق ذُق زدن سوزش داشتن زخم
ذُق ذُق کردن تیر کشیدن زخم، سوزش داشتن اندام دارای درد
ذُق زدن بهانه گرفتن و گریه کردن، نق زدن
ذکر گفتن پی در پی دعا خواندن
ذکر مصیبت بیان درد، یادآوری رنج های خاندان محمد و به ویژه حسین
ذِله آمدن به ستوه آمدن، خسته و عاجز شدن
ذِله آوردن به ستوه آوردن، خسته و عاجز کردن
ذِله شدن نگا. ذله آمدن
ذِله کردن نگا. ذله آوردن
ذلیل شدن خوار و زبون شدن، بیچاره شدن
ذلیل شده خوار و زبون، دشنام و نفرینی که زنان به کودکان بسیار شیطان خود می دهند
ذلیل مرده نگا. ذلیل شده
ذوق زده بسیار خوش حال
ذوق زده شدن ناگهان بسیار خوش حال شدن، از شادمانی بسیار و ناگهانی بیمار شدن
ذوق کردن خوش حال شدن، شاد شدن
پست الکترونیکی: aryaadib2@gmail.com