توجه: خوانندگان ارحمند من پس از پایان این بخش که بخش دوم از چندین بخش موضوع "آیا می دانستید که . . . ؟" است، می توانند بخش نخست و نیز بخش سوم این مطالب آموختنی و جالب را در موضوع شماره ی ١۳ (در آرشیو موضوعی) یا در "فهرست همه ی نوشته های تارنما" (در آرشیو موضوعی) یافته و بخوانند و آرزو می کنم که در میان این مطالب چیزی برای آموختن از زبان و ادبیات فارسی برای آنان فراهم آورده باشم. ایدون باد. با سپاس  آریا ادیب

شماره ی نوشته : ۲ / ١٣

 

بخش دوم ( دنباله)

 

آریا ادیب

 

 

پیش گفتاری کوتاه برای خوانندگان ارحمند :

 

مراد ما از انتشار مطالبی که خوانندگان ما در این صفحه در پایین تر می خوانند، سوای آن اطلاعاتی که نکات جالب به شمار می آید، در آن بخش هایی که نادرست بودن ِ واژه، عبارت و یا کاربردی در زبان فارسی را نشان می دهد، درخواست از فارسی زبانان برای دگزگون ساختن بی درنگ شیوه ی گفتار و نوشتار خود نیست (که کاری ناشدنی و ساده پنداری است). این گونه واژه ها و عبارات و یا کاربردها که به دلایل معینی ( که در بخش های دیگر این تارنما مورد بحث قرار گرفته اند) در طی زمانی دراز و به نادرستی وارد زبان فارسی شده است، امروز به علت گردش فراوان و دراز مدت در زبان فارسی بخشی از ربان ما به شمار آمده و نمی توان حکم نمود که آن ها را باید از امروز به فردا  از زبان فارسی بیرون کرد. ما در کنار آن که  می پذیریم که زبان فارسی نیز به مانند بسیاری از زبان های مهم جهان غلط هایی در خود دارد، وظیفه ی خود را تنها در آن می  بینیم که این  غلط ها را مشخص ساخته و چرای آن ها را نیز توضیح دهیم تا هم آنانی که دقت ویژه ای در نوشتن دارند نوشته های خود را پاک شده  از آن ها بنویسند، و هم این خودآگاهی  در فارسی زبانان پدید آید که بدانند چیزهایی را  اشتباه می نویسند ( حتا اگر بزرگانی نیز آن ها را به کار برده باشند) تا اندک اندک از دامن زدن بیش تر به این گونه نادرستی ها پرهیز نمایند. بیرون کردن این گونه اشتباهات رایج از زبان فارسی به زمانی بس دراز و به آن خودآگاهی همگانی نیاز دارد که ما بر آن تاکید داریم و به آن اشاره نمودیم.

بر ما این نکته نیز روشن است که نویسندگان و شاعرانی که می کوشند هرگز از حدود پیشین پا را فراتر نگذارند و تنها قواعد و قوانینی را که با آثار بزرگان پیشین ساخته شده است، به تمامی مراعات نمایند، نیازهای جدید زبان و زمان را نادیده می گیرند و مانع از پیشرفت زبان می گردند. آنان باید بدانند به مکتب رفتن برای آموختن امری لازم است، ولی تا پایان عمر هم نمی توان در مکتب ماند.  

لیکن از سوی دیگر  نیز نمی توان به  لگام گسیختگی و زیاده روی تجدد خواهانی که بسیاری شان حوصله ی چندانی نیز برای نشستن در مکتب ندارند و در گفتار و نوشتار خود از به کار گیری بی در و پیکر واژه ها و ساختارهای دستوری غیر فارسی هیچ ابایی ندارند ، میدان داد و برخی از خواست های آنان را که با عنوان ترقی و پیشرفت ارائه می شود و با آن دیگران را به پس روی فرهنگی متهم می سازند، پذیرفت. بسیاری از آنان که تنها می خواهند " کامنت " های خود را به جای " توضیح و نظر " به دیگران قالب و بر آنان غالب کنند، هنری جز یافتن اشتیاهات "تایپی" دیگران ندارند که البته این یاری آنان به "تایپ"  کنندگان، جای سپاس گزاری دارد.

در نوشتن باید بیش از گفتن دقت کرد و قواعد دستوری و ادبی نیز به همین منظور پدید آمده است. یعنی این قواعد،  ویژه ی نوشتن درست شده است، وگر نه لالان هم با اشاره می توانند مراد خود را به یکدیگر بفهمانند. از این رو نمی توان بی پروا همه ی آن چه را که بر زبان عامه جاری است بی چون و چرا در آثار ادبی وارد کرد. آن ها را البته باید ثبت کرد و به منظور های معین به کار برد، ولی نویسنده وظیفه دارد این الفاظ و تعبیرات را همچون صراف و زرگر به محکی دقیق بزند و اجزای آن را با دقت تمام به شیوه ای به جای خود بنشاند که در مجموع آن ها،  تناسب، زیبایی و درستی وجود داشته باشد.

نویسنده باید بتواند مواد تازه و نوی را که عامه ی مردم بر حسب نیاز خود به کار می گیرند بر حسب اصول زبان که در طی سده ها پدید آمده و نزد اهل فن پذیرفته شده است مرتب سازد و تا آن جا که می تواند خود  از دامن زدن به بهره گیری از واژه ها ، عبارات و ساختاری که خود می داند گرچه رایج ولی نادرست است، خودداری کند و این هنر از کسی ساخته است که  هم دانش زبان و هم ذوق و هنر و هم اندریافت مستولیت داشته باشد.

ما برای آشنایی خوانندگان ارجمندمان با توضیحات مربوط به اشتباهات رایج در زبان فارسی، به سبب دراز شدن سخن که جای آن در این بخش نیست، آنان را به خواندن مقالات توضیحی و جامعی که به قلم زبان شناسان نام آور و شناخته شده ی زبان فارسی  فراهم شده است و همگی، بر خلاف تصور برخی از خوانندگان ما، نه به عهد سامانیان، غزنویان، صفویان و قاجار تعلق دارند، بلکه هم دوره با ما هستند، در بخش های دیگر این تارنما ( به ویژه در بخش های : در باره ی آیین درست نویسی و درباره ی فارسی نویسی ) فرا می خوانیم و از ایشان می خواهیم با شکیبایی این نوشته ها و دیگر نوشته های مربوط به زبان فارسی را از منابع دیگر نیز خوانده و بررسی نمایند و سپس ما را، نه آن گونه که برخی با زگ گردن و گشودن زبان به ناسزاگویی (که تنها نشان دهنده ی عیار آنان در برابر همگان است)، و یا تنها با ادعایی خشک و خالی و بدون دلیل  که فلان گفته یا نوشته تان نادرست است، بلکه با دادن نظر مشروح و  استوار بر دلیل و مدرک، حتا اگر وارونه ی نظری از ما باشد، در کار آشنا ساختن نسل مشتاق و علاقه مند، با فرهنگ ایرانی و فراگیری به تر و ژرف تر زبان فازسی، یاری دهند.  

آنانی که قصد انتقاد دارند شایسته است که بدانند انتقادی که ضرورت تاریخی موضوع مورد انتقاد را نبیند و خود شیوه ای برای غلبه بر نارسایی پیشنهاد نکند، نه انتقاد،  بلکه ایرادگیری پوچ و ویرانگری است که تنها به چند خطاب خشم آلود و فضل فروشانه بسنده کرده است. این انتقاد راه نشان نمی دهد و ما را با این گونه منتقدان کاری نیست. آنان دوچرخه ی چوبی می سازند و خبر ندارند که دوچرخه ی آهنی مدت ها است که وجود دارد.

این نکته را نیز ناگفته نگذارم که تارنمای آریا ادیب دارای بخش های گوناگونی  است که موضوع " آیا می دانستید که . . . ؟ " تنها یکی از این بخش ها به شمار می آید و هدف ما در این تارنما تنها نه آن، بلکه در حقیقت هدف والاتری است که آن را در پیش گفتار صفحه ی نخست تارنما روشن نموده ایم و من از این رو دوست داران زبان و ادبیات فارسی را فرا می خوانم تا به این دیگر بخش ها نیز نظر افکنده و سپس با در میان نهادن آگاهی های خود در این زمینه های گوناگون و یا در هر زمینه ای که خود پیشنهاد می کنند، ما را در دست یابی به آماج خود که همانا یاری رساندن به رشد و غنای زبان فارسی، عادت به بررسی و برخورد علمی، یافتن دید سامانمند و عدالت خواهانه در نقد های ادبی و در یک کلام، توانمندتر ساختن زبان فارسی برای هم گامی به تر با کاروان رشد و پیشرفت جهانی است، یاری کنند. ایدون باد،  آریا ادیب

 

                                                     آیا می دانستید که . . . . . . . ؟

 

٣۹- آیا می دانستید که فارسی زبانان که هنوز ناگزیر از به کاربردن خط عربی و بسیاری از واژه ها و عبارات عربی در زبان خود هستند به دلیل آشنا نبودن با این زبان، گاه در نوشته های خود چیزهایی را می نویسند که نه فارسی است و نه عربی و گاه نه مورد پذیزش فارسی زبانان، نه مورد قبول عربی دانان ؟

 

این به کارگیری واژه ها و عبارات نادرست دارای انواع و اشکال گوناگون است و از آن جمله اند :

 

به کارگیری تنوین که ابزار ساختن قید در زبان عربی  است برای واژه های فارسی

مانند : گژارشا، ناچارا، زبانا، دوما، سوما

دادن تنوین به واژه های عربی که در عربی هرگر تنوین نمی گیرد

مانند : اقلا ( به جای حداقل و یا دست کم)، اکثرا ( به جای بیش تر)

جمع بستن وازه های فارسی با علامت جمع و یا قواعد عربی

مانند: گزارشات ( به جای گزارش ها) ، آزمایشات (به جای آزمایش ها)، باغات ( به جای باغ ها)، اساتید (به جای استادان)

بهره گرفتن از "جات " برای جمع بستن واژه های فارسی

مانند: کارخانجات ( به جای کارخانه ها)، شیرینی جات ( به جای شیرینی ها)، میوه جات ( به جای میوه ها )

جمع بستن اسامی جمع عربی با علامات جمع فارسی، یعنی جمع اندر جمع  

مانند: امورات ( امور خود جمع امر است)، جواهرات ( جواهر خود جمع جوهر یعنی گوهر است)، ارکان ها ( ارکان خود جمع رکن است)، اخبارها ( اخبار خود جمع خبر است)، اسلحه ها ( اسلحه خود جمع سلاح است و نیازی به جمع شدن ندارد)

نوشتن واژه های فارسی به صورت عربی

مانند:

نوشتن ارابه که واژه ای فارسی است به شکل عربی عرابه

نوشتن واژه ی فارسی انتر ( به معنی بوزینه) به شکل عنتر ( که در عربی نه به معنی بوزینه، بلکه به معنی نوعی مگس است و مجازن معنی شجاع نیز دارد)

نوشتن واژه ی فارسی تاس (به معنی کاسه ی مسی و یا استخوان مکعب شکل) به شکل عربی طاس

نوشتن واژه ی فارسی تراز ( به معنی زینت و آرایش) به شکل عربی طراز

نوشتن آزوقه به شکل نادرست آذوقه ( که این یکی ترکی است)

 به کار بردن نادرست پیشاوند فارسی بُل ( به معنی بسیار و فراوان) برای واژه های عربی

معنی "بسیار و فراوان" در زبان فارسی با پیشاوند بُل برای واژه های فارسی نشان داده می شود، مانند: بُلکامه ( یعنی پر آرزو) و یا بُلغاک ( یعنی پر شور)

برای نشان دادن همین معنا برای واژه های عربی باید از پیشاوند عربی ابو ( که کوتاه شده ی آن بو است) بهره گرفت، مانند بوالهوس ( یعنی پر هوس) یا بوالعجب ( یعنی پر شگفتی)

بنابراین نوشتن واژه ای مانند بلهوس که در آن پیشوند فارسی برای واژه ی عربی به کار رفته است نادرست است.

چسباندن حرف اضافه ی فارسی "به " به واژه ها، مانند حرف جَر عربی  " ب "

در زبان عربی حرف جر " ب " را هـمیشـه باید به واژه ی بعدی که مجرور نامیده می شود چسبیده نوشـت، اما در زبان فارسی حرف اضافه " به" را باید همواره جدا از واژه ی بعدی نوشـت. مگر در اشکال کهن مانند:  بدین ( یعنی به این)  و بدو ( یعنی به او)

اگر این قاعده رعایت نشود، آن گاه در موارد بسیاری امکان به جای یکدیگر گرفته شدن واژه ها و معانی وجود دارد ( که به آن التباس معنی می گویند)، مثلن "به نام" و  "بنام " که هر کدام کاربرد ویـژه ای دارد. به این نمونه ها دقت کنید:

" او نویسـنده ی بنامی بود " و یا " من او را به نام نمی شـناختم". 

به همین ترتیب  اگر  " به روی" را  " بروی"  بنویسیم، آشکار نخواهد شـد که مراد چیسـت؟ آیا منظور از " بروی"  فعلی از مصدر رفـتن اسـت، مانند برو، بروی و... .یا آن که مثلن می خواهـیم بنویسـیم که: " این قـلم به روی میز اسـت ."

و یا اگر ما " به درد " را " بدرد " بنویسـیم بازهم شباهت معـنا رخ می دهد، زیرا " بدرد " : یعنی پاره کند و " به درد " یعنی به غم و اندوه.  به همین گونه اند صد ها واژه که باید به هنگام نوشـتن آن ها با احتیاط بود، مانند:

به دل و بدل، به شـتاب و بشـتاب، به کار و بکار، به گردن و بگردن، به کس و بکس، به همان و بهمان، به گردش و بگردش، به چشم و بچشم، به هر و بهر، به خر و بخر، به دوش و بدوش، به بار و ببار، به خواب و بخواب و غیره

چسباندن حرف اضافه ی فارسی  "به" به حرف تعریف عربی " ال "

یکی از هنرنمایی ها و اختراعات واژه نویسان فارسی زبان، چسباندن حرف اضافه ی فارسی " به " به حرف تعریف عربی " ال " است و بدین ترتیب واژه های من در آوردی، عجیب الخلقه و بی هویتی ساخته اند که برخی از آن ها هنوز در زبان فارسی هستند تا هنگامی که فارسی زبانان با ساختن برابر های فارسی، زبان خود را از آن ها پاک کنند. از آن جمله اند مثلن بالطبع، بالاخص، بالقوه، بالفعل و مانند این ها. خوشبختانه برابر های بسیاری از این واژه ها ساخته شده و رفته رفته جای خود را در زبان فارسی یافته و به کار برده می شوند.  از آن جمله اند : سرانجام برای واژه ی من درآوردی بالاخره، واژگون یا وارونه برای بالعکس و خود گوهر یا سرشتین برای بالفطره. ( برای آشنایی با برابر های این گونه موجودات ناقص الخلقه و البته بسیاری از واژه های بیگانه می توانید به واژه نامه ی بیگانه – فارسی آریا ادیب نگاه کنید).

به کار بردن همزه ی عربی برای واژه های فارسی

گروه بسیاری از پارسی نویسان روزانه ده ها بار همزه ی عربی  را در نوشته های خود به کار می برند و نمی دانند که این نشانه ی نوشتاری ِ عربی در زبان پارسی جایی ندارد. بر این پایه نوشتن واژه هایی مانند " پائیز " ، " پائین " ، "موئین " ، "روئین" ، " آئین " ،" پر گوئی" ، " چائی "،  " امریکائی " و... نادرست است و باید پاییز ، پایین ، مویین ، رویین ، آیین ، پر گویی ، چایی،  آمریکایی  و چون این ها نوشت.

نوشتن واژه های عربی به صورتی که در زبان عربی اصلن وجود و معنی ندارد

مانند:

نوشتن واژه ی عربی ازدحام ( به معنی انبوه شدن جمعیت) به صورت فارسی ازدهام که واژه ای کاملن بی معنی است

نوشتن واژه ی عربی جرات ( به معنی دلیر شدن و بی باکی ) به صورت جرئت که در عربی اصلن وجود ندارد

نوشتن واژه ی عربی رتیل ( به معنی عنکبوت زهردار) به صورت رطیل که عرب اصلن آن را نمی شناسد

نوشتن واژه ی عربی زکام ( به معنی بیماری واگیرِ آمده از سرماخوردگی) به صورت ذکام که در عربی وجود ندارد

نوشتن واژه ی عربی سوال ( به معنی پرسش) به صورت سئوال که نادرست است

نوشتن واژه ی عربی شرایین ( که جمع شریان و به معنی سرخ رگ است) به صورت شرائین که مایه ی شگفتی عرب زبان ها است.

نوشتن واژه ی عربی فطیر ( به معنی خمیر ور نیامده و تخمیر نشده ) به صورت فتیر که در هر دو زبان اصلن وجود ندارد

نوشتن واژه ی عربی قفص ( به معنی جایگاهی برای پرندگان و حیوانات وحشی)به صورت قفس که دیگر جا افتاده است

نوشتن واژه ی عربی مساله ( به معنی مطلب یا درخواست) به صورت مسئله که نادرست است

نوشتن واژه ی عربی مسئوول ( به معنی خواسته شده یا دارای وظیفه) به صورت مسئول که دیگر جا افتاده است

نوشتن واژه ی عربی وهله ( به معنی نوبت و دفعه) به صورت وحله که در عربی اثری از آن وجود ندارد

به جای هم نوشتن واژه های مشابه عربی

آذان / اذان: آذان (جمع اذن به معنی گوش است) و  اذان اعلام کردن و خبردادن وقت نماز است.

بها / بهاء : بها به معنی قیمت ، ارزش و نرخ چیزی است، اما معنی بهاء روشنی ، درخشندگی ، رونق ، زیبایی و نیکویی است و به معنای فر وشکوه و زینت و آرایش نیز به کار رفته است . مانند بهاء الدین یا بها ء الحق و یا بها ء الملک که معنای آن ها رونق دین ، شکوه دین و شکوه کشور است

ثواب / صواب: نوشـتن یکی از این واژه ها به جای دیگری نیز نادرست اسـت. ثواب اسـم است به معـنی " مزد و پاداش " ، اما صواب صفت اسـت به  معـنی  "درسـت، به جا و مناسـب".  

جذر/ جزر: برخی ها در کاربرد درسـت این دو واژه نیز  اشـتباه می کنند.  جذر به معـنای ریشـه اسـت و در ریاضی نیز عددی اسـت که آن را در خودش ضرب می کنند. مانند عدد ٣ که وقتی آن را در خودش ضرب کنند عدد ۹ به دست می آید که آن را مجذور می گویند.  جزر اما فرو نشـسـتن آب دریا، بازگشـتن آب دریا و ضد مد است.

حایل / هایل: این دو واژه را نیز برخی با یکدیگر اشـتباه کرده و به جای هم به کار می برند. حایل اسـم اسـت به معـنای چیزی که پرده وار میان دو چیـز قرار گرفته و مانع از اتصال آن دو گردد. اما هایل صفـت اسـت به معنی ترسـناک:

شـب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل / کجا دانند حــال ما سـبکـسـاران سـاحل ها ( حافظ )

ذِ لت / ز َ لّت:  معـنای ذلت خواری ( متضاد عزت)  است، اما زلت یه معنای سـهو و خطا اسـت.

زرع / ذرع:  زرع  به معـنای " کشـت" و " کاشـتن " اسـت، در حالی که ذرع مقـیاس قـدیم یرای طول و برابر با یک دهم از چهارمتر بوده اسـت.

غیظ / غیض:  در عربی غیظ، خشـم و غضب را گویند و غیض به معنی کاهـش آب اسـت

فترت/ فطرت:  معنای فترت، رکود وسـسـتی و بی حاصلی اسـت میان دو دوران خوشـبختی، یا فاصله ی میان دو دوره ی فعالیت. اما فطرت به خصوصیت هر موجود از آغاز خلقتش می گویند و به سـرشـت و طبیعت او

کُحل / کــَهل: کُحل اسم است به معنای " سـرمه"  اما کَهل ، صفتی اسـت برای مرد میان سـال  

محظور/ محذور:  واژه ی محظور به معـنای " ممنوع و حرام" اسـت و محذور، هم به معـنای " آن چه از آن می ترسـند" و هم به معنای "مانع و گرفـتاری"  آمده اسـت. یعنی در مواردی که مراد گرفـتاری و مانع و حجب وحیای اخلاقی باشـد باید محذور نوشـت مانند: " محذور اخلاقی " و یا  " در محذور قرار گرفتم و پیشـنهاد اورا پذیـرفـتم

هیز / حیز:  واژه ی هـیـز به معنای بدکار و بی شـرم اسـت، مانند: او نگاه هـیـز و دریده ای داشـت. و حیز به معنی  جا و مکان است.

هیئت / هیأت: واژه ی هیئت به معنی شـکل و صورت چیزی و یا به معنی عـده و دسـته ای از مردم است و  هیأت  جمع آن اسـت و نباید یکی را به جای دیگری به کار برد.

در پایان این نکته را نیز بیافزایم که فارسی زبانان کار را حتا به آن جا رسانده اند که خود دست به ساختن و اختراع واژه هایی درعربی زده و در فارسی به کار برده اند که اصلن در زبان عربی وجود ندارد، از آن جمله است واژه ی قیمومت یا قیمومیت به معنی قیم و سرپرست بودن که شنیدن آن ها تنها موجب شگفتی عرب زبانان می گردد.

 

۴۰- آیا می دانستید که فارسی زبانانی که هنوز عبارت " دری وری " را به معنی حرف پوچ و بی معنی به کار می برند در واقع به زبان فارسی یعنی به زبان مادری خود توهین کرده و آن را کوچک می کنند ؟

 

نخست باید دانست که در زبان فارسی این رسم وجود دارد که مردم بسیاری از واژه ها را به صورت جفتی و دو تایی به کار می برند که واژه ی نخست آن را که معنی دار است مستعمل و واژه ی دوم را که با واژه ی نخست هم وزن و قافیه است ولی هیچ معنایی ندارد مهمل می نامند. مانند: پول مول، بچه مچه، زغال مغال، ریزه میزه ، کوچولو موچولو و بسیار مانند این ها ( اصطلاح مهمل گویی یا مهمل بافی نیز از همین جا است ).

دیگر آن که زبان پارسی باستان (فرس قدیم) در زمان هخامنشیان زبان  مردم پارس و زبان رسمی پادشاهان هخامنشی بوده است.

حمله اسکندر و تسلط یونانیان و مقدونیان سبب گردید که زبان پارسی باستان از میان برود و زبان یونانی تا سیصد سال در ایران رواج پیدا کند.

ادامه ی پارسی باستان،  فارسی میانه بود که به شکل زبان های پهلوی اشکانی در زمان اشکانیان و پهلوی ساسانی در زمان ساسانیان دوباره در ایران رایج گردید و زبان فارسی دری به عنوان شاخه ای از زبان پهلوی ساسانی در دربار ساسانی رواج پیدا کرد. یعنی زبانی شد که پادشاهان ساسانی در دربار بدان سخن می گفتند و به همین علت نیز "دری" نامیده شد.

پس از شکست ساسانیان به دست اعراب،  یزدگرد پادشاه ساسانی که هزاران تن درباری دیگر را نیز با خود همراه کرده بود از تیسفون خارج شده و در مشرق به مرو رفت و بدین ترتیب مرو مرکز زبان فارسی گردید و سپس در سراسر خراسان رواج یافت و جای لهجه ها و زبان های محلی مانند خوارزمی، سغدی و هروی را نیز گرفت.

خراسانیان که نخستین کسانی بودند که از زیر نفوذ عرب خارج شده و اعلام استقلال کردند، زبان محلی خود را نیز که اکنون زبان دری بود زبان زسمی خود و سراسر ایران اعلام نمودند که همان زبانی است که ما امروز با آن سخن می گوییم و به خط عربی می نویسیم.

سلسله هایی مانند طاهریان، صفاریان و سامانیان که همگی از خراسان و ماوراالنهر برخاسته بودند به رواج زبان دری ، یعنی فارسی امروز بسیار یاری رساندند و در ترویج آن کوشیدند.

لیکن همان گونه که گفته شد این زبان تنها در منطقه ی خراسان و ماوراالنهر رواج داشت و تا قرن هشتم هجری سایر مردم ایران با آن آشنایی نداشتند و اگر کسی غیر خراسانی آن را می دانست بدان افتخار می کرد. ناصر خسرو در سده ی پنجم هجری با سرافرازی و افتخار می گوید:

من آنم که در پای خوکان نریزم / مرین قیمتی دُر نظم دری را

و حافظ شیرازی به دانستن زبان دری می بالد و می گوید:

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه / که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

و در جای دیگری می گوید:

چو عندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ / تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن

بدین ترتیب به مدت پانصد سال  تا قرن هشتم هجری، زبان دری به جز برای مردم خراسان و ماوراالنهر یزای ایرانیان دیگر مفهوم نبود و کسی آن را درک نمی کرد و از این رو مردم مناطق دیگر ایران  هنگامی که زبان دری را از زبان کسی در میان خود می شنیدند چون  آن را نمی فهمیدند به رسم زبان فارسی و با استفاده از مهمل " وری " می گفتند:  فلانی دری وری می گوید که منظورشان این بود که : به زبانی حرف می زند که نامفهوم و مهجوز است.

این عبارت امروز به هیچ روی دیگر مصداقی ندارد و  زبان دری نه تنها زبان رسمی و ملی همه ی ایرانیان، بلکه به یکی از گران بها ترین سرمایه های معنوی جهان تبدیل گردیده است و گام به گام می رود تا به مرحله ای از تحول و تکامل برسد که نمونه ای برای آن نتوان شناخت.

  

۴١- آیا می دانستید که پیدایش ضرب المثل "دست و پای کسی را در پوست گردو گذاشتن " نتیجه ی حیوان آزاری مشتی انسان های بیمار و بی انصاف بوده است ؟

 

هنگامی که شخص زودباوری را به انجام کاری تشویق کنند و او بدون دوراندیشی و بررسی به آن اقدام کند و بدین ترتیب در بن بستی گرفتار آید، درباره ی او می گویند که: « دست و پایش را در پوست گردو گذاشتند» یعنی کاری دستش داده اند که نمی داند چه بکند.

ضرب المثل "دست و پای کسی را در پوست گردو گذاشتن" پیش از پیدایش آن، درباره ی انسان نبوده و کاربردی برای او  نداشته است، بلکه به جای واژه ی کسی در این اصطلاح، واژه ی گربه قرار داشته است. یعنی این دست و پای گربه بوده است که توسط افرادی بی انصاف و حیوان آزار در پوست گردو نهاده می شده است.

گربه حیوانی اهلی و ملوس و قشنگ و پاکیزه است و به شرط آن که آزارش ندهند دوست دارد با کودکان بازی کند.

در کشورهای غربی گربه را پرورش می دهند و جایشان نه در کوچه و خیابان، بلکه در میان مردم است و تقریبن خانه ای نیست که در آن گربه ای وجود نداشته باشد.

در کشورهای افریقایی و آسیایی، از جمله در ایران، به جز تعدادی که در خانه ها به صورت اهلی زندگی می کنند، مابقی گربه ها به صورت نیمه وحشی روی دیوارها و پشت بام ها رفت و آمد می کنند و با شکار موش و کبوتر و گنجشک و خوردن از زباله های مردم زندگی می کنند. این گربه ها در دزدی و ربودن خوردنی های مردم ورزیده هستند و می توانند از هر روزنه و سوراخی بگذرند و چون صدای پایشان را کسی نمی شنود، هرگاه فرصتی دست بدهد از در و پنجره های باز و نیمه باز خانه های مردم وارد شده و در آشپزخانه مرغ بریان و گوشت خام یا سرخ کرده را می ربایند و به سرعت از همان راهی که آمده بیرون می روند.

یکی از راه های دفع این گربه ها شیوه ای بوده است که شرح آن را از قول شادروان امیرقلی امینی در کتاب "فرهنگ عوام" ( برگ ۲۷۴ )  می خوانیم :

« . . . سابقن افراد بی انصافی بودند که وقتی گربه ای دزدی زیادی می کرد و چاره ی کارش را نمی توانستند بکنند، قیر را ذوب کرده در پوست گردو می ریختند و هر یک از چهار دست و پای او را در یک پوست گردوی پر از قیر فرو می بردند و سپس او را سُر می دادند. بیچاره گربه در این حال، هم به زحمت راه می رفت و هم چون حالا دیگر صدای پایش را همه ی اهل خانه می شنیدند، از انجام دزدی باز می ماند".

این گربه با این حال روزگاری پیدا می کرد که نه تنها دزدی از یادش می رفت، بلکه چون کسی هم چیزی به او نمی داد از شدت درد و گرسنگی تلف می شد.

این روش و ابتکار نابخردانه نسیت به این حیوان ملوس و پاکیزه " گرچه در نهایت بی انصافی بوده است"، رفته رفته شکل ضرب المثل یافته و اکنون در مواردی که کسی با تنگی و مشکلی رو به رو شود که " نه راه پیش داشته باشد و نه راه پس " در باره ی او به کار برده می شود.

  

۴۲- آیا می دانستید که در طی دست کم یک سده ی گذشته، برخی از " اهل قلم " که دود چراغ نخورده و تازه از گرد راه رسیده دست به قلم برده اند، بدون داشتن شناخت از معنا و کاربرد درست گروهی از واژه ها و عبارات فارسی، آن ها را به جای گروه دیگری از واژه ها و عبارات به کار برده اند که با گروه نخست معنا و مفهومی نزدیک داشته است و با این کار  امروز  موجب سردرگمی در دریافت برخی معانی و ازمیان رفتن دقت در بیان برخی مفاهیم شده و از آن بدتر سبب رایج شدن و جا افتادن کاربردهای نادرست بسیاری از واژه ها و عبارات در میان فارسی زبانان شده اند ؟

 

نسل جدید "اهل قلم" های دود چراغ نخورده،  که امروز به کار "نویسندگی" و "شاعری"  مشغولند، هرگاه با نادرستی های رایج در زبان فارسی آشنا می شوند کاری جز برافروخته شدن ندارند و با کسانی که با نیت پاس داری از شالوده و بنیاد زبان فارسی، بر دقت معنا و مفهوم و کاربرد درست واژه ها و عبارات فارسی پای فشاری می کنند، اغلب با این استدلال سست و نخ نما برخورد می کنند که این اشتباهات دیگر آن اندازه جا افتاده و بر زبان های جاری است که زدودن آن ها شدنی نیست.

افزون بر آن چه که ما در پیش گفتار خود در این بخش  گفته ایم، اگر نتوان این استدلال را راحت طلبی نامید، دست کم باید آن را برخاسته از نا آشنایی با دانش زبان و دگرگونی های آن و نداشتن اندریافت مسئولیت و نیز بی مهری نسبت به زبان مادری دانست.

آنانی که به پیروی از ترکان عثمانی واژه های اختراعی و دروغین عربی نمایی از قبیل : بر علیه، نظمیه، قیمومیت، بلدیه،  داخله، خارجه، متوسطه، تمدن، انقلاب، جامعه ، ابتدایی، تجاوز، تولید، خجالت، ملت، جمعیت، عرض اندام و . . . را که عرب با شنیدن آن ها کاری جز شاخ درآوردن از شگفتی ندارد، وارد زبان فارسی کردند، زمانی بلند ما را از داشتن برابرهای درست این وآژه ها محروم ساختند و آنانی که امروز "نگارنده" را به جای "نویسنده" به کار می گیرند و "معاصر" را "همروزگار" و "مجسمه" را "پیکر" یا "پیکره" معنی می کنند و با خیالی آسوده  "پیدا شد" را "پیدا گردید"  می نویسند و بدون توجه به شیوه ی گفتار پارسی زبانان "پیشوند" و "پسوند" را به جای "پیشاوند" و "پساوند" به کار می برند، بایسته است که مرور بیش تری بر معنی این واژه ها کرده و بر احتیاط خود بیافزایند.

شوربختانه جای نهاد رسمی صلاحیت داری که مراقب  کار برد درست زبان فارسی در همه ی سطوح باشد و با اتخاذ تدابیر لازمی بتواند از آموزش نادرست آن در مراکز آموزشی و کاربرد های ناروای آن در انواع رسانه های گروهی جلوگیری کند، در کشور ما خالی است و این وظیفه تاکنون تنها بر دوش بزرگان دلسوز ادب فارسی قرار داشته است که گرچه لازم ولی ناکافی بوده و البته همچنان ادامه دارد.

آن چه که ما در این بخش تاکنون آورده و در دنباله نیز خواهیم آورد، تنها تلنگری برای هشدار است تا آسوده خیالان قلم به دست به اهمیت کاری که می کنند و تاثیرات آن بر خوانندگانشان پی ببرند و نخست درباره ی آن چه که می خواهند در نوشته های خود به کار گیرند دو بار بیاندیشند و سپس  آن را بر کاغذ آورند.

ما از آنانی که بر این باورند که الفاظ تنها باید بر معنی دلالت کند و وقتی که طرف،  مراد ما را دریابد چه تفاوتی دارد که ما "شدن "بگوییم یا "گردیدن" و یا "آن" بگوییم یا "او" ، می پرسیم آیا شما حاضرید کلاه خود را واژگون به سر بگذارید یا نیم تنه ی خود را وارونه به تن کنید و در خیابان به راه بیافتید ؟ کلاه و جامه هر دو  پوشش سر و تن است، پس دیگر  کج یا راست بودن آن چه تفاوت دارد ؟

دکتر خانلری نیز درباره ی کاربرد واژه ها و عبارات نادرست می گوید: « می گویید چه عیبی دارد که آن را به این معنی تازه به کار ببریم ؟ هیچ عیبی ندارد، کفش را هم به جای کلاه و سر را به معنی پا به کار ببرید و آن وقت ادعا کنید که تجددی هم در زبان و ادبیات فارسی ایجاد کرده اید». ( دستور زبان فارسی، برگ ٣۵۴)

ما تردیدی نداریم که سرانجام فرزندان دانا و هشیار فارسی زبانان از میدان پاک سازی زبان فارسی از آلودگی های سده ها و سده ها سربلند بیرون خواهند آمد و زبان پارسی را برای همپایی هر چه بیش تر با کاروان پیشرفت و ترقی جهانی، دقت، نیزو و غنایی بیش تر و تازه تر خواهند بخشید.

با این توضیح کوتاه پیرامون اهمیت این مساله، در این جا من به توضیح نمونه هایی می پردازم که در بالاتر، از آن ها به عنوان مثال یاد کردم:

 

درباره ی نگارنده و نویسنده:

مدت هاست که واژه ی نگارنده به جای نویسنده به کار می رود. در حالی که این واژه  از ریشه ی نگارش و از معنای نقش و کنده کاری و تصویر است و اگر در شعر گاهی این واژه و مشتقات آن در موردی به جز اصل معنای خود به کار رفته باشد، برای اغراق در توصیفات شعری و به مجاز بوده است. لیکن در نثر های علمی و ساده هیچ گاه آوردن لفظ نگارنده به معنی نویسنده و دبیر درست نیست. نگارنده در واقع به معنی نقاش است نه نویسنده، در شعر نیز تنها در جایی که شاعر خود یا دیگری را به نقاش تشبیه کرده باشد این واژه را ذکر می کند.

تنها موردی که می توان کاربرد لفظ نگارنده را برای نویسندگی به جا دانست، در روزنامه نگاری و موارد مربوط به آن است، آن هم چون روزنامه خود چیزی ساخته و ایجاد شده است و چیزی را بر آن نقش می کنند، مانند فردوسی که خداوند را "نگارنده ی لاجوردی سپهر " آورده و نگارش را به معنی نقش و ایجاد به کار برده است.

 

درباره ی معاصر و همروزگار

روزگار، هم به معنی عصر و هم به معنی بخت و طالع و سرنوشت است. چون آن که می گوییم: روزگارم سیاه شد یا  من روز و روزگاری داشتم. از این رو نمی توان روزگار را به معنی عام که زمانه و عصر است گرفت و مثلن گفت: « مسیح و اشک پنجم همروزگار بودند »، یعنی حال و روز و بخت و سرنوشتشان شبیه یکدیگر بوده است، چرا که این ادعایی نادرست است و آن دو حال و روز و سرنوشتی شبیه به هم نداشته اند و در فارسی باید گفت: مسیح و اشک پنجم در یک روزگار می زیسته اند، یا هم دوره بوده اند.

 

درباره ی مجسمه و پیکر ( یا پیکره)

هرگاه شکل چیزی و یا نیمرخ (یا چهره ی کامل ) و یا اندام کسی را به صورت برجسته بر سنگ، چوب و یا گچ نشان بدهند در فارسی به آن پیکر و در فرنگی پارلیف می گویند.

مجسمه اما شکل کامل و تمام تنه ی چیزی یا انسان است که جوانب آن به جز پایه ی آن به جایی نچسبیده باشد و چون مجسمه شکلی شبیه به تنه ی چیزی  یا تن  انسان را نشان می دهد، به فارسی به آن  تندیس می گویند ( نه پیکر یا پیکره) زیرا معنی تن که معلوم است و "دیس" هم به معنی "شبیه و مانند" است. یعنی معنی مجسمه می شود "شبیه تن " که همان تندیس است.

 

درباره ی شدن و گردیدن

گردیدن و گشتن در زبان فارسی در جایی به کار می رود که مراد در آن نشان دادن تغییر و دگرگونی در چیزی و از حالی به حالی گشتن آن چیز باشد. مثلن می گویند:  کتاب ترجمه گشت ( یعنی پیش از آن به زبان دیگری بوده است) شهر ویران گردید ( یعنی پیش از آن آباد بوده است)، مرد پیر گشت ( یعنی پیش از آن جوان بوده است)، درخت سبز گشت ( یعنی پیش از آن نروییده بوده است)، چراغ روشن گشت ( یعنی پیش از آن خاموش بوده است) و . . .  که در همه ی این موارد می توان شدن را نیز به کار برد.

لیکن هر گاه نشان دادن تغییر و دگرگونی در چیزی مراد نباشد، نمی توان از گشتن بهره گرفت و باید شدن به کار برد. مثلن گفتن : « مداد پیدا گردید» نادرست است چرا که چیزی در مداد تغییر نکرده است. 

 

درباره ی پیشاوند و پساوند  

در زبان فارسی اغلب به هنگام ساختن واژه های مرکبی که از دو اسم، دو قید و  یا دو حرف و غیره تشکیل می شود بین آن دو یک الف گذاشته اند که آن را الف وقایه می نامند. انبوهی از این واژه ها در زبان فارسی وجود دارد که برخی از آن ها عبارت است از : جوراجور، سراسر، پشتاپشت، روآرو ( که رویارو شده)، دمادم، دورادور، ریشاریش ( که ریش ریش شده)، برابر، پیشاپیش، دمباوند ( نام اصلی دماوند) و بسیاری نمونه های دیگر.

در دهه های گذشته، پس از آن که ضرورت یافتن برابری برای واژه های Prefix و Suffix که معنای آن ها در دستور زبان فارسی مورد نیاز است، پدید آمد، بزرگان و صاحب نظران  ادب معاصر فارسی که همگی از مولفان فرهنگ های لغت و نویسندگان کتاب های دستور زبان فارسی هستند، مانند دکتر سعید نفیسی، ملک الشعرای بهار، استاد همیایون فرخ، دکتر حسن عمید و برخی دیگر، با توجه به شیوه ی گفتار فارسی زبانان و وجود قاعده ی الف وقایه که در بالا از آن یاد کردیم و نیز به دلیل وجود واژه ی پساوند در ادبیات فارسی که دیگر معنی گذشته ی خود را از دست داده است ( این واژه  "قافیه ی شعر" و به عقیده ی برخی دیگر "مقطع قصیده" معنی داشته است )، از آن برای معنی Suffix بهره گرفتند و پیشاوند را هم به همان قیاس برای معنی Preffix تعیین کردند و به کار بردند.

اکنون ولی برخی ار حتا بزرگان زبان فارسی و دیگر نویسندگان، بدون توجه به همه ی نکات گفته شده در بالا و زحمات بزرگان زبان در این زمینه، به جای یپیشاوند و پساوند واژه های پیشوند و پسوند را به کار می برند و با این کار که با شیوه ی گفتار فارسی و دستور آن مطابقتی ندارد، نسلی را به غلط گویی عادت داده و همچنان می دهند.

 

 ۴٣- آیا می دانستید که بسیاری از مردم باشنیدن ضرب المثل " زاغ سیاه کسی را چوب زدن " بی درنگ به یاد زاغ که پرنده ای شبیه به کلاغ است می افتند و گمان می کنند که در این ضرب المثل لابد این پرنده بوده است که آن را چوب زده اند و فراری داده اند ؟

 

زاغ پرنده ای است شبیه به کلاغ که همه ی پرهایش سیاه است و در تابستان به جاهای سرد سیر می رود. ولی آن چه در ضرب المثل مورد نظر ما  چوب می خورد نه این پرنده، بلکه زاغ دیگری است که درواقع در فارسی به آن زاج (یا زاگ) می گویند و زاغ عربی شده ی آن است.

زاج ( یا زاغ ) نمکی معدنی و بلوری شکل است که در رنگ های گوناگون سیاه، کبود، سبز و یا سفید وجود دارد. ( چشم زاغ نیز اشاره به رنگ این نمک در نوع سبز و کبود آن است) این نمک که بی بو و بی مزه است و در آب حل می شود، در پزشکی و صنعت به کار می رود. نوع سیاه رنگ این نمک یعنی " زاغ سياه " بيش تر به مصرف رنگ نخ قالي و پارجه و چرم مي‌رسد.

در گذشته  اگر كسي از صنعتکاران می دید كه نخ يا پارچه و يا چرم سیاه  همكارش خوش رنگ‌تر، شفاف تر و یا براق‌تر از كارهاي خودش است،  درصدد بر مي‌آمد تا در فرصتی مناسب پنهانی خود را به ظرفي كه همکارش زاغ خود را در آن حل می کرد برساند و چوبي در آن بگرداند تا با ديدن و بویيدن و وارسی های دیگر پي ببرد كه در آن زاغ چه اضافه كرده‌اند و يا نوع و مقدار و نسبت تركيبش با آب يا چيز ديگر چيست. بدین ترتیب بوده است که مفهوم  این کار را که در آن زمان نوعی جاسوسی به شمار می آمد بعدها به صورت اصطلاحی برای هر گونه زیرنظر گرفتن و جاسوسی کردن به کار برده اند و  امروز نیز  اگر چه از آن زاغ به آن صورت دیگر خبری نیست، ولی برای سر در آوردن از راز کسی،  همچنان زاغ سیاه او را به صورت اصطلاحی چوب می زنند.

 

 

۴۴- آیا می دانستید که تقزیبن همه ی فارسی زبانان زیباترین واژه ی زبان فارسی را که در تاریخ زبان و ادبیات فارسی تقریبن همه ی شاعران و نویسندگان ما آن را در آثار خود به کار برده اند عربی دانسته اند و هنوز هم بسیاری آن را عربی می دانند ؟

 

زیباترین واژه ی زبان فارسی که درشعر و ادبیات فارسی و به ویژه عرفان ایرانی جایگاهی بلند و برجسته دارد واژه ی "عشق " است که تاکنون همه آن را عربی پنداشته و از پیشینه ی آن بی خبر بوده اند. ولی این واژه ریشه ی هند و اروپایی دارد و پیشینه ی آن بدین قرار است :

 

واژه ی "عشق" از  -iška  اوستایی  به معنی خواست، خواهش، میل ریشه می‌گیرد که آن نیز با واژه‌ی اوستایی  -iš   به معنای  "خواستن، میل داشتن، آرزو کردن، جستجو کردن" پیوند دارد.

واژه‌ی اوستایی -iš  دارای جدا شده‌ها ( مشتقات) زیر است :

: -aēša   آرزو، خواست، جستجو

 išaiti :  می‌خواهد، آرزو می‌کند

 -išta :  خواسته، محبوب

 -išti :  آرزو، مقصود.


پسوند ka- نیز که در -iška  اوستایی وجود دارد کاربرد بسیار دارد و برای نمونه در واژه‌های زیر دیده می‌شود:

mahrka   مرگ

 -araska  رشک، حسد

 -aδka  جامه، ردا، روپوش

 -huška  خشک

-pasuka   چهارپا، ستور

 -drafška  درفش

 -dahaka  گزنده ( ضحاک )


 واژه‌ی اوستایی -iš هم ریشه است با :

در سنسکریت :

 -eṣ آرزو کردن، خواستن، جُستن

 -icchā آرزو، خواست، خواهش

 icchati می‌خواهد، آرزو می‌کند

 -iṣta خواسته، محبوب

 -iṣti خواست، جستجو

در ِ زبان  پالی :

 -icchaka  خواهان، آرزومند

همچنین، به گواهی شادروان فره‌وشی، این واژه در فارسی ِ میانه به شکلِ  išt به معنی خواهش، میل، ثروت، خواسته و  مال باز مانده است.


خود واژه‌های اوستایی و سنسکریت نام برده شده در بالا از ریشه‌ی هند و اروپایی نخستین یعنی  -ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن می‌آید که شکل اسمی آن -aisskā به معنای خواست، میل، جستجو است.

در بیرون از اوستایی و سنسکریت، در چند زبان دیگر نیز مشتقاتی از واژه‌ی هند و اروپایی نخستین -ais  حفظ شده است، از آن جمله اند:

در اسلاوی کهن کلیسایی isko, išto جستجو کردن، خواستن؛ iska آرزو

در روسی iskat جستجو کردن، جُستن

در لیتوانیایی ieškau جستجو کردن

در لتونیایی iēskât جستن شپش

در ارمنی aic بازرسی، آزمون

در لاتین aeruscare خواهش کردن، گدایی کردن

در آلمانی بالای کهن eiscon خواستن، آرزو داشتن

در انگلیسی کهن ascian پرسیدن

در انگلیسی امروز  askپرسیدن، خواستن

 اما  لغت‌نامه نویسان سنتی ما  واژه‌ی عشق را به واژه ی عربی  عَشَق  (ašaq')  به معنای "چسبیدن" (منتهی‌الا‌رب)، "التصاق به چیزی" (اقرب‌الموارد) مربوط کرده اند. نویسنده‌ی "غیاث‌اللغات" نیز می‌کوشد میان "چسبیدن و التصاق" و "عشق"  رابطه ای  بر قرار کند و می نویسد:

« مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا می‌شود و گویند که آن مأخوذ از عَشَقَه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند چون بر درختی بچسبد آن را خشک کند. همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند».

از آنجا که عربی و عبری جزو ِ خانواده‌ی زبان های سامی‌اند، واژه‌های اصیل سامی معمولن در هر دو زبان عربی و عبری با معناهای همانند اشتقاق می‌یابند. و جالب است که واژه ی "عشق" همتای عبری ندارد و واژه‌ای که در عبری برای عشق به کار می‌رود اَحَو (ahav) است که با عربی حَبّ  َ (habba) خویشاوندی دارد. واژه‌ی دیگر عبری برای عشق  "خَشَق" (xašaq)  است به معنای خواستن، آرزو کردن، وصل کردن، چسباندن، لذت که در تورات عهد عتیق بارها به کار رفته است (برای نمونه: سفر تثنیه ۱۰:۱۵، ۲۱:۱۱؛ اول پادشاهان ۹:۱۹؛ خروج ۲۷:۱۷، ۳۸:۱۷؛ پیدایش ۳۴:۸).

بنا بر نظر  پروفسور اسکات نوگل از دانشگاه واشنگتن، امریکا : واژه‌ی عبری خَشَق xašaq و عربی عَشَق ašaq' هم ریشه نیستند. واک ِ "خ" عبری برابر "ح" یا "خ" عربی است و "ع" عبری برابر "ع" یا "غ" عربی، و آن ها با هم در نمی‌آمیزند. همچنین، معمولن "ش" عبری به "س" عربی تغییر می کند و بر‌عکس. خَشَق عبری به احتمال در آغاز به معنای "بستن" یا "فشردن" بوده است، آن گونه که برابر آرامی آن نشان می‌دهد.

همچنین، پروفسور ورنر آرنولد از دانشگاه هایدلبرگ، آلمان تأکید می‌کند که "خ" عبری در آغاز واژه همیشه در عربی به "ح" تغییر می کند و هرگز "ع" نمی‌شود.

نکته‌ی دیگر این که "عشق" در قر‌آن نیامده است و واژه‌ی به‌کار ‌رفته در آن  همان مصدر حَبَّ (habba) است که یاد شد با جداشده‌هایش مانند شکل اسمی حُبّ (hubb) .

در عربی امروز نیز واژه‌ی عشق کاربرد بسیاری ندارد و بیش تر حَبَّ (habba) و اشکال جداشده‌ی آن به کار می‌روند مانند: حب، حبیب، حبیبه، محبوب و دیگرها.

فردوسی  نیز که برای پاسداری از زبان فارسی از به کار بردن واژه‌های عربی آگاهانه و  کوشمندانه خودداری می‌کند ( اگر چه واژه هایی از آن زبان را به ناگزیر در این جا و آن جای شاهنامه به کار یرده است) با این حال واژه‌ی عشق را به آسانی و رغبت به کار می‌برد و با آن که آزادی شاعرانه به او امکان می‌دهد واژه‌ی دیگری را جایگزین عشق کند. واژه‌ی حُب را که واژه‌ی اصلی و رایج برای عشق در عربی است و مانند عشق نیز یک هجایی است و از این رو وزن شعر را به هم نمی‌‌زند، به کار نمی‌برد. خداوند شاهنامه با آن که شناخت امروزین ما را از زبان و ریشه‌شناسی واژه‌های هند و اروپایی نداشته است به احتمال قوی می‌دانسته است که عشق واژه‌ای فارسی است. و از جمله می گوید:

بخندد بگوید که ای شوخ چشم             ز عشق تو گویم نه از درد و خشم
نباید که بر خیره از عشق زال             نهال سر‌افکنده گردد همال
پدید آید آنگاه باریک و زرد             چو پشت کسی کو غم عشق خورد
دل زال یکباره دیوانه گشت             خرد دور شد عشق فرزانه گشت

این احتمال نیز وجود دارد که فردوسی خود واژه‌ی عشق را نه با  "ع"، بلکه به شکل  "اِشق" و یا حتا "اِشک" نوشته باشد که البته پی بردن به این نکته کار آسانی نیست، زیرا کهن‌ترین دستنوشت بازمانده‌ از شاهنامه به درحدود دو سده پس از فردوسی بر‌می‌گردد. دقیق تر گفته باشیم، این دستنوشت نسخه‌ای است که در تاریخ ۳۰ محرم ۶۱۴ قمری رونویسی آن به پایان رسیده است (برابر با دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ماه سال ۵۹۶ گاهشمار خورشیدی ایرانی و ۱۵ ماه مه ۱۲۱۷ میلادی).
ترادیسی ِ واک ِ فارسی ِ "ک" به عربی ِ "ق"  نیز کمیاب نیست، مانند: کندک ، خندق، زندیک ، زندیق، کفیز ، قفیز، کوشک ، جوسق.
 
کوتاه آن که واژه‌ی اوستایی –iš  که خود از ریشه‌ی هند و اروپایی ِ نخستین یعنی  -ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن می‌آید،  واژه‌ی –iška و بعد  išk را در فارسی میانه پدید آورده است و  سپس به عربی راه یافته است که  در‌باره‌ی چه گونگی گذر این واژه به عربی نیز می‌توان دو امکان را تصور کرد:

نخستین امکان آن است که išk در دوران ساسانیان، که ایرانیان بر جهان عرب تسلط داشته اند (به‌ویژه بر حیره، بحرین، عمان، یمن، و حتا حجاز) به عربی وارد شده است..( برای آگاهی بیش تر از چه گونگی تأثیر زبان فارسی بر عربی در دوران پیش از اسلام نگاه کنید به کتاب خواندنی آذرتاش آذرنوش "راه‌های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی"، چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۵۴)
امکان دوم این است که عشق در آغاز‌ دوران اسلامی به عربی وارد شده باشد و از آن جا که لغت‌نویسان و نویسندگان آن دوره از خاستگاه ایرانی این واژه آگاهی نداشته‌اند، که مفهوم "خواستن و جستجو کردن" را دارد، آن را با عربی عَشَق، که به معنی "چسبیدن" است، در‌آمیخته‌ اند.

یک نکته ی جالب در این رابطه کند و کاو در مفهوم عشق در عرفان ایرانی است که عشق را با "جستجو" و "گشتن" پیوند می‌دهد. به یاد آورید منطق‌الطیر عطار و جستجوی مرغان را در طلب سیمرغ و یا بیت معروف مولوی را:

هفت شهر عشق را عطار گشت /  ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم.

که نشان دهنده ی  مفهوم واژه ی عشق  با ریشه‌ی فارسی آن به معنی  "خواستن" و "جُستن" است،

 

سپاس گزاری :

نویسنده ی این مطلب از آقای اسکات ب. نوگل پروفسور پژوهش های انجیلی و باستانی در خاور نزدیک و ریاست بخش تمدن و زبان های خاور نزدیک از دانشگاه واشنگتن، امریکا برای پاسخ گویی پیرامون ریشه شناسی واژه ی xašaq. و همچنین از آقای دکتر ورنر آرنولد پروفسور پژوهش های زبان های سامی از بخش زبان ها و فرهنگ های خاور نزدیک از دانشگاه هایدلبرگ، آلمان و نیز جناب آقای دکتر جلیل دوستخواه پروفسور پژوهش های اوستایی برای تذکرات شان بر نخستین یادداشت های این نوشته سپاس گزاری می کند.

 

The author is grateful to Dr. Scott B. Noegel, Professor of Biblical and Ancient Near Eastern Studies, Chair, Department of Near Eastern Languages and Civilization, University of Washington, for replying to his questions about the etymology of xašaq. The author is also indebted to Dr. Werner Arnold, Professor of Semitic studies, Department for Languages and Cultures of the Near East, University of Heidelberg, for helpful comments. The author also would like to thank Dr. Jalil Doostkhah Professor of Avestan studies, for his remarks on a preliminary version of this note

 

۴۵-  آیا می دانستید که بسیاری از  فارسی زبانان و حتا اهل قلم معمولن دو واژه ی بنیاد و بنیان را یکی می گیرند و  آن ها را بدون توحه به تفاوت اشان در محل کاربرد، به جای یکدیگر به کار می برند ؟

 

واژه ی بنیاد ( که واژه ای فارسی است) با واژه ی بنیان ( که واژه ای عربی است) هم معنی است و یا معنای این دو واژه به هم بسیار نزدیک است، ولی محل کاربردشان تفاوت اساسی دارد.

تفاوت کاربرد این دو واژه که به معنی اصل، پایه و شالوده است، در مادی یا معنوی بودن منظور گوینده قرار دارد. یعنی اگر کسی نخواهد همیشه واژه ی فارسی بنیاد را به کار برد و قرار باشد برای منظور خود یکی از این دو را برگزیند، واژه ی بنباد ( که در پهلوی بون یات است ) گرچه دارای معنی مادی نیز هست ولی بیش تر برای معانی معنوی و واژه ی بنیان تنها برای معانی مادی به کار برده شده است.

 

حافظ می گوید :

حالیا عشوه ی ناز تو ز بنیادم برد / تا دگر باره حکیمانه چه بنیاد کند

 

پس مثلا برای پایه گذاری و تاسیس  موسسه ای ( که وجود مادی دارد ) می توان بنیان گذار  گفت، ولی برای کسی که راه و روش یا مکتبی ادبی و از این قبیل را پایه گذاری کرده و یا سلسله ای را ناسیس نموده است ( یعنی هنگامی که نه معنای مادی و ملموس بلکه معنایی معنوی مورد نظر است ) باید بنیاد گذار گفت.

 

 ۴۶ – آیا می دانستید که خط عربی که پس از ورود عرب ها به ایران خط ایرانیان نیز شده است در آغاز نه دارای نقطه، نه حرکت و نه علامت بوده و  ترتیب قرار گرفتن حروف آن نیز مانند امرور نبوده است ؟

 

خط عربی پس از نفوذ و گسترش اسلام در ایران، همراه با زبان عربی به ایران آمده است. عرب ها خود این خط را مدت کمی پیش از ظهور اسلام از قوم های نبطی و سُریانی گرفته بودند که خط های آنان به ترتیب منشا خط های نسخ و کوفی شد.

خط عربی (کوفی) که در آغاز دارای ۲۲حرف بود بدون نقط و اِعراب بوده است و تازیان تازه در نخستین سال هجرت یک تا سه نقطه در پایین و بالای حرف های الفبای خود نهادند و چون این ۲۲ حرف برای ادای همه ی صداهای کلام عرب کافی نیز نبوده است، آنان شش حرف دیگر یعنی حرف های (ث، خ، ذ) و ( ض،ظ،غ) را نیز به آن افزودند و الفبایی با ۲۸ حرف پدید آوردند.و سپس برای آن که خواندن کتاب های عربی و به ویژه قرآن برای ملل دیگر که به اسلام دعوت می شدند آسان شود، سه حرکت فتحه، ضمه و کسره، سه تنوین، جزم، شد، مد و همزه را نیز به پایین و بالای حرف های الفبای خود افزودند و پس از این دو اصلاح، سرانجام نیز برای آن که نوآموزان حروفی را که دارای شکل یکسان هستند پهلو به پهلو ببینند و به آسانی فرا بگیرند ترتیب الفبای خود را نیز که پیش از آن در دسته های سه تا چهارتایی کنار هم قرار داشتند دگرگون کردند و به صورت امروزی در آوردند.

ترتیب دسته های سه تا چهارتایی حرف های عربی پیش از آخرین اصلاح این خط بدین صورت بوده است :

(ا، ب، ج، د)، (ه، و، ز)، (ح، ط، ی)، (ک، ل، م، ن)، (س، ع، ف، ص)، (ق، ر، ش، ت)، (ث، خ، ذ)، (ض، ظ، غ) که آن ها را برای آن که زودتر و به تر به ذهن سپرده شود چون این می نامیدند:

ابجد، هوز، حطی، کلمن، سعفص، قرشت، ثخذ و ضظغ که حتا هنوز هم برخی ها از آن ها برای دسته بندی مطالب خود بهره می گیرند.

ایرانیان پس از چیرگی عرب ها بر ایران و به علت نفوذ سیاسی و اجتماعی دین اسلام و آمیزش با تازیان و نیز به سبب دشواری ها و ایرادهای خط پهلوی، الفبای عربی را با همه ی وبژکی های آن پذیرفتند و به جای خط پهلوی قرار دادند، ولی چون برای ادای چهار صدای اصلی وبژه ی زبان پارسی به چهار حرف دیگر نیز نیاز داشتند که در زبان عربی حرفی برای آن ها پیش بینی نشده بود، این چهار حرف را نیز از میان همان حرف های الفبای عربی اختیار کردند و با افزودن چند نقطه و یک سرکش چهار حرف جدید پدید آوردند و با افزوده شدن این چهار حرف که عبارت بودند از پ، چ، ژ، گ الفبای زبان پارسی دارای ٣۲ حرف شد.

( برای آشنایی بیش تر با تاریخچه ی خط کنونی فارسی به کتاب های " از نیما تا روزگار ما ، جلد سوم، نوشته ی دکتر یحیا آرین پور و "سبک شناسی" بهار ، جلد نخست نگاه کنید. با مشکلات و ناتوانی های خط فارسی نیز می توانید در موضوع شماره ی ۶ این تارنما در صفحه ی اصلی آشنا شوید).

 

 ۴۷- آیا می دانستید که نیما یوشیج پدر شعر نو فارسی تخلص ادبی خود را نه آن گونه که برخی ها ادعا می کنند از " نام  یکی از اسپهبدان تبرستان " بلکه از " آقا امین " گرفته است ؟

 

علی اسفندیاری که در سال ١۲۷۶ هجری شمسی در روستای "یوش" مازندران به دنیا آمده است در ادبیات معاصر ایران پدیده ای است که به گفته ی خود او چوب در لانه ی مورچگان کرد و جماعت بی آزاری را که راحت و آسوده در گوشه ی امن خود آرمیده و "ستاره می شمردند " سراسیمه کرد.

علی اسفندیاری در میان دوستان و آشنایان خود به آقا امین شهرت داشته است و بسیاری از آنان همیشه او را امین اسفندیاری می نامیده اند.

اکنون به این گفتگوی استاد بدیع زاده آهنگ ساز، خواننده و موسیقی دان نام دار ایران که با نصرت الله نوح خبزگزار روزنامه ی کیهان انجام داده است گوش فرا دهید تا شما نیز از راز چه گونگی پیدایش تخلص " نیما " آگاه شوید.

استاد بدیع زاده می گوید:

« آفای امین دوست مشترک من و صبا و ابراهیم خان آژنگ بود. روزهایی که من به منزل ابوالحسن صبا می رفتم غالبن استاد محمد حسین شهریار و نیما یوشیج را نیز در منزل صبا می دیدم. صبا همیشه نیما را آقا امین صدا می کرد و کلمه ی نیما در حقیقت برعکس شده ی کلمه ی امین است که او بعدها آن را به عنوان تخلص ادبی اش برای خود انتخاب کرد». ( روزنامه ی کیهان، دوشنبه ۲۲ خرداد ماه ١٣۵۷ ).

  

۴۸-  آیا می دانستید که برخلاف نظر بسیاری که بر این باورند که برای واژه ی کتیبه برابری فارسی یافته اند و در این جا و آن جا بسیار هم آن را به کار می برند، این برابر که سنگ نبشته ( یا سنگ نوشته ) است، نخست نادرست و دوم نارسا است ؟

 

واژه ی کتیبه یکی از مهم ترین واژه های دانش زبان شناسی به شمار می آید و از روی بسیاری از کتیبه ها به راز زبان و فرهنگ و تاریخ بسیاری از مردمان گذشته و از جمله ایرانیان پی برده شده و می شود. از این رو واژه ی کتیبه در نوشته های پژو هشی و علمی زبان شناسان و تاریخ دانان جایگاه ویژه ی خود را دارد و برخی از کسانی که کوشیده اند برابری فارسی برای این واژه ی عربی یافته و به جای آن به کار ببرند برابر سنگ نبشته یا سنگ نوشته را برای آن برگزیده و در زساله های خود به کار برده و همچنان می برند. ولی این برابر هم از نظر ساختمانی نادرست است و هم از نظر معنایی برای معنی کتیبه نارسا است.

سنگ نبشته مرکب است از دو واژه ی سنگ که اسم است و نبشته که اسم مفعول فعل " نبشتن " است. فعل نبشتن در فارسی در اصل به معنای درنوردیدن و پیچیدن است. یعنی در مواردی که کاغذ یا پارچه ای را در هم بپیچند و لوله کنند به کار می رود و اگر نامه را نبشته ( یا نوشته) گفته اند به این علت بوده است که بعد از نوشتن آن را درنوردیده و لوله کرده و سرچسب می زدند و برای گیرنده اش می فرستادند ( مانند واژه ی لاتین رول Roll که در گذشته کاغذ یا پارچه ای را می گفته اند که لوله شده برای دیگری می فرستادند و به ویژه احکام و فرمان ها را روی آن می نوشتند که سپس بر سر میدان ها و محل های عمومی باز می کردند و در حالی که از بالا و پایین آن را می گرفتند برای مردم می خواندند. در تئاتر نیز نقش هر بازیگر را برایش روی چیزی نوشته و لوله شده ( به صورت رول Roll ) به دستش می دادند و از همین جا واژه ی رول ( یا رُل ) به معنی نقش پدید آمده است ).

کاربرد سنگ نبشته برای کتیبه نخست به این علت نادرست است که سنگ را نمی توان پیچید و لوله کرد و دوم آن که حتا اگر مجازن و با چشم پوشی کلی هم  آن را بپذیریم آن گاه تنها می توان آن را برای خطوطی که بر روی سنگ کنده یا نوشته شده است به کار برد، در حالی که کتیبه معنایی بسیار وسیع تر دارد و اختصاص به خط روی سنگ ندارد و اهل زبان و فن نوشته های روی کاشی، روی آجر، روی خشت خشک شده ( مانند دو کتابخانه که در شوش و تخت جمشید به دست آمده)، روی چوب، روی پارچه، در حاشیه ی نامه ها، روی سکه ها، گچ، حاشیه ی گنبدها، ته بشقاب ها و ظروف نقره و طلا و سایر فلزات و بسیاری چیزهای دیگر همه را کتیبه می نامند و نمی توان یکی را سنگ نبشته، دیگری را چوب نبشته، گچ نبشته، طلا نبشته ، مخمل نبشته و از این قبیل نامید.

از این رو باید گفت داستان یافتن برابری برای واژه ی کتیبه همچنان سر دراز دارد و باید برای آن فکر درست تری کرد و به سنگ نبشته ( یا سنگ نوشته ) نمی توان بسنده کرد.

  

۴۹   آیا می دانستید چرا فارسی زبانان برای نشان دادن حقیقت و درستی  گفتار خود به جای قسم و سوگند یاد کردن، قسم و سوگند را می خورند ؟

 

فارسی زبانان و به ویژه  ایرانیان بسیاری از امور زندگی خود را برابر با  آیین های نیاگان، به ویژه نیاگان زردشتی خود انجام می دهند و یا در گفتار خود از باورها و مراسم آنان بهره می گیرند.

مثلن چون بر خلاف بسياري از مناطق دنيا, وضعيت جغرافيایي و آب وهوایي در ايران به گونه اي نبوده است كه آب همیشه در محل زندگي مردم مهيا و در دسترس باشد به اين سبب ايرانيان در طول تاريخ همواره كوشيده اند كه آب را در كنار خود قرار دهند.

ايران به عنوان متمدن ترين كشور دنيا در زمينه ی كشاورزي و تامين و بهره برداري پايدار از منابع آب تجربه هاي گران قدري دارد و قدمت كاريزهای ایرانیان را به پيشداديان نسبت مي دهند و آمده است كه منوچهر شاه نخستين كسي بوده است كه كاريز كند و آب را با انديشه كردن از زمین بيرون اورد. دانش بومي ایرانیان در بهره برداري از آب و خاك شور  از گنجينه هاي علمي با ارزش دنيا است.

ایرانیان تلف كردن آب را گناهي بزرگ و حفاظت از آن را كرداري نيك ميدانستند. آب در آيين زرتشت و در بين پارسيان بسيار مقدس بوده و هست و قداست آب و حفاظت از آن با فرهنگ و كيش و آيين آنان در آميخته است

ارزش و احترام آب در چشم ایرانیان تا آن اندازه بوده است که مردم به پاس احترام به روح نياكان خود اگر آب می نوشیدند همیشه مقداری از آب را که مایعی پر ارزش بود بر زمين مي ريختند. این کار اكنون با كمي تغيير به این شکل در آمده است که مردم  سنگ قبر رفتگان خود را به پاس احترام به آنان با آب پاك مي شویند.

یکی دیگر از رفتارهای ایرانیان آن بوده است که اگر کسی قصد عهد بستن با دیگری را داشت و یا می خواست حقیقت و درستی گفتار خود را نشان دهد و یا می بایست بی گناهی خود را از اتهامی که به او زده بودند ثابت کند، آبی می نوشید که در آن مقداری گوگرد زیخته بودند و بدین ترتیب حاضر می شد که جان خود را نیز به خطر بیاندازد تا گفتارش را باور کنند.

در زبان اوستایی واژه ی سوگند به معنی  گوگرد است و سوگند خوردن (یعنی گوگرد خوردن) بنا به رسمی که گفته شد کاری برای اثبات بی گناهی و برای اثبات درستی گفتار بوده است و بعدها در عهد اسلامی این فعل مرکب برای قسم یاد کردن و عهد بستن همچنان به کار برده شده است و جالب آن است که  ایرانیان قسم را نیز که واژه ای عربی است مانند سوگند می خورند که این یادگاری از همان آداب نیاگان ایرانی است.

این را نیز بیافزایم که ایرانیان سوگند خوردن را "ور " می نامیده اند و هر سخنی را که کاملن حقیقت داشت و حاضر بودند برایش سوگند بخورند با "ور" ، یعنی سوگند خورده شده، می نامیدند و واژه ی باور که به معنی یقین است از همین جا است. 

 

۵۰-  آیا می دانستید که نزدیک به ٣۵۰ سال پیش مردی مجهول الهویه و شیاد در هندوستان با جعل تاریخ و از خود درآوردن زبانی عجیب و غریب که تاکنون هیچ آدمی زادی به آن سخن نگفته است موجب گمراهی بزرگان زبان و ادب فارسی شده و ضربه ای به زبان فارسی وارد آورده است که آثار زخم آن تا امروز بر تن این زبان باقی است ؟

 

در دوره ی اکبر شاه ( ۹۶٣ – ١۰١۴) و جانشین او جهانگیر شاه نشر کتاب های فارسی و فرهنگ لغت در هندوستان تشویق می شد و اکبر شاه به دستورالعمل و تدوین شیخ ابوالفضل دکنی ( که از ادیبان هند و نویسنده ی فرهنگ لغتی به فارسی است) برای وحدت ملی هندوستان مذهبی تازه ای هم با نام مذهب آلهی ایجاد کرد که معجونی بود  از اصول ادیان گوناگون مانند برهما، بودا، زردشت و اسلام  و از این طریق می خواست میان هندیان و مسلمانان وحدت فکری ایجاد کند.

این گونه افکار و خیالات نوظهور موجب گردید که مردمی به هوس اختراعات عجیب و غریب افتاده و هرج و مرجی در عقاید پدید آید و جمعی از رندان که معلومات اندکی از حکمت مشایی، اشراق و لغت داشتند کتاب های بی اساسی بنویسند که یکی از آن ها کتابی است با نام دساتیر تالیف و ساخته ی شخصی ناشناس که خود را زردشتی می دانسته است ولی نه از زردشت چیزی می دانسته و نه از زبان اوستا و پهلوی آگاهی داشته است و تاریخی بی بنیاد و سخنانی پوچ و آمیخته به اصطلاحات فلسفی من درآوردی به نام گروهی از پادشاهان و پیامبران ایران باستان که وجود خارجی نداشته اند وضع کرده است.

ملا فیروز پسر کاووس زردشتی که مردی شاعر و صاحب دل بوده است نیز فریب خورده و این کتاب زا منتشز کرد. به دنبال آن در طی سده های یازده، دوازده و سیزده هجری کتاب های دیگری نیز مانند شارستان، آیین هوشنگ و دبستان المذاهب پشت سر هم پدید آمدند و در نتیجه ی آن برخی از فرهنگ نویسان دانشمند ایرانی مانند حکیم محمد حسین تبریزی متخلص به برهان  فریب این کتاب ها را خورده و پا در دام آن ها نهاده و یاوه گویی های آن ها را به نام لغت های واقعی در یکی از مشهورترین فرهنگ های لغت پارسی یعنی برهان قاطع وارد نمود و او فریب دیگری نیز خورد و آن این بود که در گردآوری لغات پارسی دست به دامان گروهی از زردشتیان بی اطلاع شد و آن گروه  نیز مشتی "هزوارش" را که فقط از پدران خود شنیده و معنای آن ها را نمی دانستند به مولف برهان قاطع سپردند و گفتند که لغات زند و پازند است و او آن هزوارش های پر غلط را در کتاب خود، برهان قاطع، ضبط کرد و این کتاب را در سال ١۰۶۲ منتشر ساخت. این لغات سپس رفته رفته وارد ادبیات ایران شد و در اشعار شاعرانی چون شیبانی و ادیب الممالک فراهانی داخل شد و بخش های نادرست تاریخی دساتیر نیز در کتاب هایی چون بستان السیاحه ی اردبیلی و ناسخ التواریخ و نامه ی خسروان داخل گردید.

از آن تاریخ به بعد بر پایه این خرافات لغوی و افعال و ترکیبات ساختگی و شیوه ی سست سبک تازه ای نیز پیدا شد که نمونه ای از آن هنوز هم در میان برخی از فارسی زبانان رایج است و آن همان فارسی سره است و حتا مردی نادان از آن گروه در سده ی سیزدهم گلستان سعدی را به پارسی سره نوشت و به گمان خود کار تازه ای از او سر زده و خدمتی به ادبیات کرده است. خود شیخ ابوالفضل دکنی در هندوستان کتاب کلیله و دمنه را  نیز از عربی پاک کرده، متن آن را کوتاه نموده و نام آن را بهار دانش نامیده است.

در زمان فتحعلی شاه قاجار که بررسی و پژوهش در زبان فارسی بیش تر شد جمعی از ادیبان و لغت دانان دانستند که برهان قاطع دارای غلط ها و اشتباهات فراوانی است و از این رو دست به تصحیح آن زدند و با بیرون کشیدن واژه های بی بنیاد و یاری گرفتن از فرهنگ جهانگیری  کتاب برهان قاطع را در اوایل پادشاهی محمد شاه دوباره به چاپ رسانیده و نام آن را برهان جامع نهادند. در هندوستان نیز گفتگو ها در گرفت و کتاب قاطع برهان بر رد برهان قاطع تالیف شد. در دوران ناصرالدین شاه نیز  رضا قلی خان هدایت کتاب انجمن آرای ناصری را در رد غلط های کتاب برهان قاطع تالیف کرد.

در یک کلام باید گفت که هیچ کتابی پس از  کتاب دساتیر، به اندازه ی کتاب برهان قاطع فارسی زبانان را به گمراهی نکشانده است، زیرا با وجود آن که نادرست بودن بسیاری از لغات این فرهنگ برهمگان آشکار شده بود باز هم مردم بنا بر این رسم که هرچه دیدن یا شنیدن یا خواندنش آسان تر باشد به تر قابل استفاده است، از برهان قاطع دست برنداشتند، به ویژه چون فرهنگ هایی نیز که خالی از اشتباه باشند در اختیار نداشتند و برهان قاطع نیز بیش تر از فرهنگ های موجود لغت داشت.  و تنها به تازگی بوده است که شادروان دکتر معین با تصحیح انتقادی خود واژه های دروغین این فرهنگ را مشخص ساخته و با توضیحات سودمند خود سرانجام  آن را به اثری قابل بهره برداری و مفید مبدل ساخته است.

  

۵١-  آیا می دانستید که علت این که تقزیبن همه ی ضرب المثل های زبان فارسی به شکل نظم است یا صورت زیبای ادبی دارد، این است که بسیاری از شاعران و نویسندگان کلاسیک ما ادبیات شفاهی مردم را پست و حقیر می شمرده و وقعی به آن ها نمی گذاشته اند و با تصرف در شکل و  مضمون آن ها شیوه ی بیان و آهنگ اصلی بسیاری از ضرب المثل های عامیانه ی ما را از میان برده اند ؟

 

زبان شیرین پارسی در نتیجه ی فکر موشکاف و طبع بذله گو و نکته سنج ایرانی از لحاظ امثال و جکم از غنی ترین زبان های زنده ی جهان است. این ضرب المثل ها که از زندگی مردم پدید آمده است و با زندگی آنان پیوند ناگسستنی دارد از دیرباز در ادبیات منظوم و منثور ما رخنه کرده و هیچ شاعر و نویسنده ی نام دار ایرانی نیست که در سخنان خود چیزی از آن ها را به کار نبرده باشد.

اما بیش تر شاعران و نویسندگان ایران که تقریبن همه از تربیت شدگان محیط های ادبی بوده اند ادبیات عامه را حقیر و پست می شمرده و بر آنان دشوار و ناگوار بوده است که آثار مربوط به زندگی روزمره ی مردم کوچه و بازار را به همان صورت اصلی که در دهان مردم جاری بوده است ضیط نمایند و بدین ترتیب اغلب آن ها را یا تصرف در مضمون و شکل شان در قالب نظم ریخته یا صورت زیبای ادبی داده اند. بدین سان بسیاری از ضرب المثل های فارسی با گذشت زمان یه کلمات قصار این شاعران و نوسندگان تبدیل شده و از این راه دوباره به ادبیات مردم عادی بازگشته است.

این نکته اکنون یکی از ایرادات بنیادی تقریبن همه ی مجموعه های گرد آوری شده از ضرب المثل های فارسی از جمله امثال و حکم دهخدا یه شمار می آید که در آن ها مفهوم ضرب المثل با جملات قصار و کلمات حکیمانه و اخلاقی بزرگان یکی گرفته شده و در هم آمیخته شده است. ( ما به برخی نواقص و ایرادات اثر نفیس دانشمند بزرگ علی اکبر دهخدا در نوشته ی جداگانه ای (در بخش سوم، شماره ی ۶۴  نگاه خواهیم کرد).

بی توجهی بزرگان ادبیات کلاسیک فارسی به ضرب المثل های عامیانه تا آن جا بوده است که در تاریخ ادبیات فارسی تا دوره مشزوط هیچ اثری که گردآورنده ی ادبیات عامه ی مردم باشد وجود ندارد و برخی از ضرب المثل ها که در جُنگ ها و مجموعه های خصوصی سده ی دهم هجری به بعد آمده است و نیز مقداری از ضرب المثل ها که تنها به عنوان شاهد مثال در فرهنگ های فارسی سده ی پنجم به بعد آمده است، همگی صورت های تغییر یافته ی گفتار عامیانه ی مردم است و در آن ها دخل و تصرف شده است.

نخستین کسانی که به گردآوری ضرب المثل های زبان فارسی پرداخته اند در واقع نه ایرانیان، بلکه دانشمندان غربی مانند توماس روبک و دکتر گونتر از اعضای انجمن آسیایی ( مجموعه ی امثال و حکم زبان فارسی در ایران و هندوستان، در سال ١۸۲۸ میلادی به انگلیسی)  و ایران شناس روسی میرزا عبدالله غفاراُف (مجموعه ی ضرب المثل های فارسی، در سال ١۹١٣ میلادی به روسی) بوده اند.

در سال ١۹۶١ میلادی نیز آکادمی علوم شوروی  کتابی به نام امثال و حکم فارسی تالیف خالق حسینویچ کوراوغلی انتشار داد که بر خلاف همه ی تالیفات ایرانی پیش از مشروطه و حتا دو تالیف غربی نامبرده در بالا، تنها ضرب المثل هایی را که زبانزد مردم ایران است به صورت اصلی خود با ترجمه و تفسیر آن ها به زبان روسی ضبط کرده و از امثال و حکمی که منشا کتبی و ادبی داشته است کم تر نقل کرده است.

تنها از دوره ی مشروطیت که در آن ادبیات به خدمت مردم درآمد و نویسندگان و شاعران ایران مجال آن را  یافتند تا به ادبیات عامه نزدیک تر شوند و از این چشمه ی دانش بهره بگیرتد بود که کسانی برآمدند تا امثال و حکم ایرانی را گردآوری و مدون نمایند.

این کار در ایران پیشینه ی تاریخی و اصول و شیوه ی مدونی نداشت و این گردآورندگان می بایستی کار خود را از همان گام نخست آغاز کرده و دانش نوی را در ادبیات فارسی پدید آورند. ( برای آشنایی با این کوشش ها به بخش  "دانش عوام(فولکلور) مردم ایران" ، موضوع شماره ی ١۸ نگاه کنید)

 

۵۲-  آیا می دانستید که تقریبن همه ی کسانی که کریم شیره ای، دلقک دربار ناصرالدین شاه قاجار را می شناسند، گمان می کنند که این لقب به این علت به این دلقک داده شده است چون او اهل تریاک و شیره کشیدن بوده است؟

 

در ادبیات فارسی ضرب المثلی هست که آن را هنگامی که کسی برای رسیدن مقصودش به کسی رشوه، باج و به اصطلاح "حق و حساب" بدهد، به کار می برند و می گویند فلانی " خر کریم را نعل کرده است" یعنی به متصدی کارش زشوه داده و او را راضی کرده است. ( برای آشنایی با ریشه ی این ضرب المثل و شناخت بیش تر از کریم شیره ای به یخش ریشه های اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی در موضوع شماره ی ۹ نگاه کنید).  

این کریم که در این ضرب المثل از او نام برده شده است کریم شیره ای دلقک دربار ناصرالدین شاه است که بسیاری از فارسی زبانان از روی لقبی که به او داده شده است گمان می کنند که وی مردی معتاد به تریاک و شیره بوده است، حال آن که در واقع چون این نیست و این لقب به علت دیگری به این مرد حاضر جواب و بذله گو و شیرین زبان داده شده است.

کریم اهل اصفهان و در آغاز معاون نقاره خانه بوده است و از اداره ی بیوتات که نقاره خانه را در اختیار داشت حقوق و مقرری دریافت می کرد و به همین علت نیز در آن هنگام او را "نایب کریم" می نامیدند. او همچنین بر چند دسته از مطرب ها  زیاست می کرد و از آنان نیز مبلغی دریافت می نمود.

نایب کریم چون در بذله گویی و حاضر جوابی ید طولایی داشت و در آن هنگام به دلیل متلک های نیش دارش به "کریم پشه "شهرت داشت، پس از چندی نظر ناصرالدین شاه را به خود جلب نمود و در دربار و خلوت او نفوذ پیدا کرد.

در واقع چون ناصرالدین شاه خود زیاد اهل شوخی نبود و به اقتضای موقع و سیاست روز می خواست که بتواند برخی از رجال و درباریان با نفوذ را با نیش زبان و متلک های تحقیر کننده خفیف کند نایب کریم را به عنوان دلقک دربار منصوب کرد تا این وظیفه را به عهده بگیرد.

درباره ی علت لقب شیره ای به این مرد شیرین زبان دو نظر وجود دارد:

نخست آن که وی پیش از آغاز کار در نقاره خانه و دریافت لقب نایب کریم، در اصفهان به شغل شیره فروشی مشغول بوده است و از همان هنگام کریم شیره ای نامیده می شده است.

نظر دوم که باید درست تر باشد آن است که این لقب به مناسبت شیرین زبانی و شیرین کاری های او در بذله گویی و حاضر جوابی هایش به او داده شده است و نشانه ی آن نیز این است که پسر او نیز که کریم نام داشته و در حاضرجوابی و شیرین زبانی دست کمی از پدرش نداشته است ( و البته هرگز به پای پدرش  نرسید) لقب کریم عسلی را برای خود برگزیده بود.

 

۵٣-  آیا می دانستید که بسیاری از نقاط جغرافیایی در جهان نام هایی فارسی و ایرانی دارند و حتا دریای سیاه و رودخانه های مشهوری چون دانوب و دُ ن در اروپا نام های خود را از ایرانیان گرفته اند ؟

 

نواحی اطراف دریای سیاه در دوران بسیار کهن مسکن اقوام و طوایف ایرانی بوده است.

در دوره های پیش از تاریخ، این نواحی گذرگاه اقوام ایرانی بوده است که از آسیای مرکزی به سوی اروپای شرقی در حرکت بوده اند و قبایلی از آن ها با نام های  "سکایی" و "سرمتی" در نواحی شرقی و شمالی در یای سیاه جای گرفته بودند و هنوز بقایای این اقوام ایرانی به صورت قوم اوسِت Osset که همان "آس" های قدیمی و تاریخی هستند، در آن حوالی سکنا دارند و دسته ی بزرگی از آنان اکنون خود را "ایرونی" Ironi می خوانند و سرزمین شان را "ارستان"  erestōn می نامند به معنی جای ایرانیان.

ناحیه ی " پونت" در اطراف دریای سیاه در دوره های تاریخی زیر نفوذ هخامنشیان درآمد و به هنگام پادشاهی داریوش اول، "ساتراپ" های هخامنشی بر آن جا فرمان روایی کردند و سپس "میتریدات" جانشین ساتراپ ها شد و در سال ٣۰١ پیش از میلاد یک سلسله ی پادشاهی در ناحیه ی پونت تشکیل داد و پادشاهی پونت تقریبن همه ی سواحل جنوبی دریای سیاه را فراگرفت و نوادگان میتریدات مدت های دراز در آن جا فرمان روایی کردند.

از این رو اقوام گوناگون ایرانی ساکن در اطراف دریای سیاه، به بسیاری از نواحی آن جا و از جمله به خود این دریا نام "دریای سیاه" دادند که ریشه ی ایرانی دارد.

نام این دریا به صورت " پونتوس آخینوس " Pontos Axeinos در نوشته های زیر آمده است:

- در نوشته ی " اوریپید " Euripide در سال ۴۸۰ پیش از میلاد

- در نوشته ی "پیندار " Pindar در سال ۴٣۸ پیش از میلاد

- در نوشته ی " استرابو "Strabon   در سال ۶۲ پیش از میلاد

در نام این دریا واژه ی " پونتوس " یک واژه ی یونانی و به معنی دریا است ولی واژه ی دوم یعنی " آخینوس " به معنی "سیاه و تیره" یک واژه ی ایرانی است که یونانیان آن را از مردم ایرانی ساکن سواحل دریای سیاه گرفته اند. ایرانیان این ناجیه این واژه را به صورت اوستایی " آخشینه " axšaĕna می گفتند و یونانیان آن را به شکل euxeinos و سپس axeinos گفتند.

واژه ی اوستایی آخشینه axšaĕna مرکب است از پساوند نفی a و واژه ی "خشینه" یا خشین xšaĕna  که گونه ی دیگری است از واژه ی xšaĕta  به معنی روشن و درخشان  که آن را می توان در :

نام خاص جمشید به صورت " ییم خشیت "Yima  xšaĕta   به معنی جم درخشان

و در نام خورشید به صورتhvarĕ  xšaĕta    به معنی هور درخشان

دید.

در عبارت یونانی – ایرانی Pontos Axeinos  اصل واژه ی Axeinos که صفتی به معنی تیره و سیاه است، ( بدونs  که در یونانی تنها نشان فاعلی است) axein بوده که سپس به صورت euxein و در تحول زبان های اروپایی یه شکل euxin در آمده است و خود این عبارت بعد ها در فرانسه mer noire و در انگلیسی  Blackseaبه معنی دریای سیاه ترجمه شده است.

در یک قطعه ی پهلوی در بخش دهم بندهشن چون این آمده است:

« از دریاهای شور ٣ دریا اصلی هستند و ۲٣ دریا کوچک. آن ٣ دریا یکی پوتیک، یکی کمرود و یکی خشن است ».

شکل واژه ی پهلوی خشین یا خشینه xšaĕna یا xšaĕn را می توان xšĕn یا axšĕn نیز خواند. " وسترگارد" این واژه را xšĕn خوانده که شکل تحول یافته ی axšĕn به معنی تیره و سیاه است که حرف نخست آن افتاده است.

در جای دیگری از همان بندهشن ایرانی آمده است که خشین در هروم ( یعنی روم) واقع شده است و مراد از روم در کتاب های پهلوی همیشه آسیای صغیر و بیزانس بوده است.

واژه ی خشین در واژه های فارسی و از جمله در "برهان قاطع" به دو صورت آمده است :

- خشین : هر چیزی که به کبودی مایل و سیاه رنگ و تیره باشد.

- خشی : چیزی را گویند که سفیدی آن به نهایت رسیده باشد، یعنی سفید سفید و بعضی گویند به معنی خشینه است که سیاه و تیره رنگ و به کبودی مایل باشد. 

این واژه در این جا همان گونه که دیده می شود هم به معنی سفید و درخشان آورده شده که همان xšaĕna است و هم به معنی نادرخشان و تیره که همان axšaĕna است.

بنابراین واژه ی اروپایی euxin از واژه ی ایرانی axšĕn گرفته شده و سپس نام باستانی آن ترجمه شده و در زبان های گوناگون دریای سیاه نامیده شده است.

 

شمار زیادی از نام رودهای کوچک و بزرگ در اطراف دریای سیاه نیز ریشه ی ایرانی دارد.

بزرگ ترین این رودخانه ها رودخانه ی دانوب است. که از جنگل سیاه در کشور آلمان سرچشمه می گیرد و پس از گذر از آلمان ، اتریش، مجارستان، چکسلواکی، یوگوسلاوی سابق، بلغارستان  و رومانی به دریای سیاه می ریزد. این رودخانه را در آلمان و اتریش  Donau، در چکسلواکی Dunay، در بلغارستان و یوگوسلاوی Dunav و در مجارستانDuna  می نامند. و همه ی این نام ها از ریشه ی اوستایی Dãnu به معنی رود است و Danuva در فارسی باستان به معنی جاری شدن است که در کتیبه ی فارسی باستان کانال سوئز که به فرمان داریوش بزرگ کنده شده است نیز به کار رفته است.

ریشه ی Dãn که به معنی جریان یا جریان آب است، هنوز در یک واژه ی فارسی امروز نیز باقی است و آن واژه ی "ناودان" است که مرکب است از "ناو" و "دان". واژه ی ناو در فرهنگ های فارسی به معنی جوی آب یا هز چیز دراز و میان تهی است و ناودان بر روی هم به معنی چیز دراز و میان تهی است که آب در آن جاری باشد و دانوب ( که در حقیقت داناب است) به معنی آب جاری است و شکل بلغاری و یوگوسلاوی این واژه که Dunav  است، ترکیب آن را به تر نشان می دهد. دوست داران موسیقی نام این رودخانه ی زیبا را از سمفونی دانوب آبی اثر آهنگساز برجسته ی اتریشی " یوهان اشتراوس " به خوبی می شناسند.

 

 همین واژه ی Dãn به معنی جریان آب، به صورت Don در نام رود بزرگ Donai که به دریای چین می ریزد، رودخانه های بزرگ شمال قفقاز مانند فیاگ دُن، گیزیل دُن، آردُن و نیز رودخانه ی Donetz در جنوب روسیه، همچنین در نام رودهای دیگری مانند Doniepr و Doniestr که به دریای سیاه می ریزند و سرانجام در نام مشهورترین رودخانه ی روسیه، یعنی رودخانه ی دُ ن Don  به چشم می خورد که بسیاری از ایرانیان با رمان مشهور  "دُن آرام " نوشته ی میخاییل شولوخوف با نام آن آشنا هستند.

 

۵۴-  آیا می دانستید که تقریبن همه فارسی زبانان که عبارت اصطلاحی "دمار کسی را در آوردن" را به کار می گیرند و مثلن در مقام تهدید به کسی می گویند: « دمارت را در می آورم " ، خود هیج تصوری از معنی این عبارت ندارند ؟

 

بسیاری از فارسی زبانان هنگامی که مرادشان تهدید کسی باشد یا هرگاه که بخواهند گزارش سختی کشیدن یا هلاک شدن کسی را بدهند، با بهره گرفتن از اصطلاح "دمار کسی را درآوردن" می گویند : «دمارت را در می آورم » یا " دمار فلانی را درآوردند".

نخست باید دانست که واژه ی عربی "دَمار" که به معنی تباهی و هلاک شدن است ارتباطی با این اصطلاح ندارد و دمار گفته شده در این عبارت کاملن چیز دیگری است.

دمار در فرهنگ لغت انوری "زردپی و رگ­ و ریشه ی گوشت" معنی شده است و به آن بافت‌های عصبی پی گفته می شود که مانند پوسته‌ای سفید رنگ روی راسته ی گاو و گوسفند دیده می‌شود و یکی از کارهایی که کباب‌پزها از جمله  برای آماده کردن گوشت کباب برگ باید انجام دهند آن است که «دمار آن را دربیاورند» یعنی پوسته ای را که نام بردیم از آن گوشت جدا کنند. به گفته ی دیگر،  "درآوردن "یا "کشیدن" دمار از مفاهیم رایج در میان کباب پزان بوده و هست و ایشان همیشه این عبارت را که برای آنان معادل اصطلاح " پوست کسی را کندن " و "پدر کسی را درآوردن" بوده است میان خود به کار برده اند. این اصطلاح سپس به تدریج از صنف کباب‌پزها وارد زبان عامه شده و از میان  واژه‌نامه ها و کلام استادان علم و ادب سر درآورده است !

 

۵۵-  آیا می دانستید که همه ی ایرانیان گمان می کنند که الفبای خط فارسی دارای ٣۲ حرف است ؟

الفبا مجموعه ای از نشانه ها است که یاد گیری آن ها برای خواندن و نوشتن ضروری است. هر نشانه، تلفظ یکی از صداهای هر زبان را نشان می دهد که مردمی که با آن زبان سخن می گویند ادا می کنند. در فهرست الفبای خط فارسی نام ٣۲ حرف آورده شده است که همگی فارسی زبانان با آن ها آشنا هستند، ولی هیچ فارسی زبانی نمی تواند با به کارگیری فقط این ٣۲ حرف حتا یک جمله بنویسد.

همه ی حروف الفبای فارسی بی صدا هستند و حرکات که حروف با صدا هستند، اگر چه در فهرست الفبای فارسی نامیده نمی شوند ولی به طور نامریی به کار می روند، زیرا که بدون آن ها حتا استادان دانشمند فارسی زبان نیز نمی توانند بدون سابقه ی ذهنی و آشنایی قبلی با یک واژه، آن را، به ویژه اگر در جمله ای قرار نگرفته باشد، درست تلفظ کرده، بخوانند و به کار ببرند. به عنوان مثال واژه ی " کرد" را به ١۲صورت و " بردم" را به ٣۶ صورت  می توان خواند. در حالی که مراد نویسنده تنها یکی از آن ها است. حرکات خط فازسی که هر کدام در حقیقت یک حرف است عبارتند از چهار صدای بالا، پایین، وسط و جزم و نیز صداهای مد، تشدید و تنوین.

هر حرف الفبای فارسی نیز خود باز دارای اشکال گوناگون است که تعداد آن ها برای برخی از حروف تا چهار شکل می زسد، مثلن حرف ب که دارای شکل تنها و اشکال اول، وسط و آخر است.

حال اگر همه ی این حروف صدادار و بی صدا و اشکال گوناگون آن ها را با هم جمع بزنید به عدد شگفت آور ١۲٣ حرف خواهید رسید. یعنی الفبای زبان فازسی ١٢٣ حرف دارد !!

اکنون این پرسش مطرح می شود که زبانی که برای ادای صداهای خود به بیست و چهار و پنج نشانه برای الفبای خود بیش تر نیاز ندارد چرا باید ١۲٣ نشانه به کار ببرد ؟ این پرسشی است که از ١۵۰ سال پیش تاکنون بزرگانی چون میرزا فتح علی آخوند زاده، میرزا ملکم خان ناظم الدوله، میرزا مستشارالدوله تبریزی، طالبوف، میرزا علی اضعر خان طالقانی، دکتر سعید نفیسی، رشید یاسمی، سید حسن تقی زاده، میرزا ابوالقاسم آزاد مراغه ای، ابوالقاسم آزاد، احمد کسروی، ، دکتر رحمت مصطفوی، دکتر پرویز ناتل خانلزی، یحیی آرین پور، احسان طبری و بسیاری دیگر از بزرگان ادب فارسی و فرهنگ ایرانی مطرح ساخته و برای تحقق آن کوشیده اند، لیکن هنوز مخالفان برداشتن این سد بنیادی که بر سر راه رشد زبان و ادب فارسی قرار دارد، با آوردن دلایلی که بارها و بارها پاسخ آن ها را دریافت کرده اند تاکنون موفق شده اند از برداشتن این گام اساسی و تاریخی جلوگیری نمایند و مانع از شکوفایی این زبان و راهیابی واقعی ادبیات آن به صحنه ی جهانی گردند. ( برای شناخت مشکلات و ایرادات خط فارسی و  آشنایی با سرگذشت کوشش های انجام شده برای تغییر خط فارسی در طی ١۵٠سال گذشته، به نوشته ی " سرگذشت فکر تغییر خط فارسی " در موضوع شماره ی ۶ نگاه کنید)

 

خط فارسی نه خط، بلکه از خط بالاتر است، نقاشی است، هنر است و یکی از زیبایی های کشور ما است. درست مانند داستان های هزار و یک شب، درست مثل بازارهای ایران، مثل زن های چادر و چاقچوری هشتاد سال پیش ایران و مثل حرمسرا ها و دزد بغداد که برای مردم جهان جالب است. اما همین نقش و نگار زیبا، هنگامی که در دفتر و  کتاب و روزنامه و مجله نوشته می شود و آن هنگام که مردم برای هم نامه می نویسند، دیگر به هیچ وجه به آن زیبایی نیست، بلکه مانند تار و پود وحشت آور دامی است که هفتاد و چند میلیون آدمیزاد در کشور ما در آن دست و پا می زنند که حتا دکترهای ادبیاتشان و استادان دانشگاهشان تا واژه ای را از پیش نشناسند از خواندن آن عاجزند.

 

 ۵٦- آیا می دانستید که بسیاری از اصطلاحات و ضرب المثل های زبان فارسی نخست تنها در میان گروه های محدود و صنف های معینی از جامعه رایج بوده است و بعدها به تدریج وارد زبان همه ی مردم و ادبیات فارسی شده است ؟

بسیاری از اصطلاحات و ضرب المثل های زبان فارسی پیش از آن که ورد زبان همه ی مردم شود، نخست تنها در میان گروه ها و صنف های معینی از مردم در گردش بوده است و بعدها  رفته رفته معنا و مفهوم شان به صورت کنایه ای یا مجازی توسط دیگر گروه های مردم به کار گرفته شده و کاربردشان همگانی شده است. نمونه هایی از این گونه اصطلاحات به قرار زیر است:

- خالی بستن : این اصطلاح در میان سربازان و نظامیان رایج بوده است و آنان هنگامی که به شوخی می خواسته اند رفقای خود را برای انجام کاری تهدید کنند، خشاب تفنگ خود را خالی و بدون فشنگ به تفنگ خود می بستند و با نشانه رفتن تفنگ، رفیق خود را تهدید می کردند. سربازانی که می دانستند خشاب تفنگ خالی به تفنگ بسته شده است، به شوخی می گفتند: طرف خالی بسته است یا خالی می بندد، یعنی ادعای بی جا می کند و تهدیدش تو خالی است و خطری ندارد.

- سه شدن : این اصطلاح در میان تعمیرکاران و مکانیک های اتوموبیل رایج است. هنگامی که در موتور اتوموبیل که ساده ترین نوع  آن دارای چهار سیلندر است، یکی از چهار سیلندر از کار بیفتد و موتور با سه سیلندر کار کند، صدای موتور و کار آن از حالت عادی خارج می شود و موتور به اصطلاح تعمیرکاران " ریپ " می زند و نیرو و بازده آن کاهش می یابد. تعمیرکاران در این گونه موارد برای نشان دادن این حالت می گویند: « سه شده است»، که منظورشان این است که موتور با سه سیلندر کار می کند و از حالت عادی خارج شده است. بعدها مردم برای گفتن این معنا که اوضاع از حالت عادی خارج شده است از این اصطلاح بهره گرفته اند.

- از کوره در رفتن : این عبارت از اصطلاحات رایج در میان آهنگران است. در کوره ی  آهنگری که برای جدا کردن آهن از سنگ آهن و یا گداختن آهن ( برای ساختن ابزار و آلات گوناگون ) روشن می شود، لازم است که درجه ی حرارت آرام آرام بالا برود تا آهن سرد به تدریج گرم و گداخته و مذاب شود، زیرا آهن این خاصیت را دارد که اگر  ناگهان در حرارت شدید قرار بگیرد، سخت گداخته شده و سپس با صداهای مهیبی منفجر  و  به بیرون از کوره پرتاب می شود، یعنی " از کوره در می رود ".

از این رو مردم برای  توصیف رفتار غیر طبیعی افراد خشمگین و از کوره ی اعتدال خارج شده که با  از کوره در رفتن آهن ِ ناگهان گداخته شده تشابه دارد، از این اصطلاح آهنگری استفاده کرده اند.

 

- دمار درآوردن : این اصطلاح نیز در میان کباب پزها رایج است. دمار به معنی "زردپی و رگ­ و ریشه ی گوشت" است و به آن بافت‌های عصبی پی گفته می شود که مانند پوسته‌ای سفید رنگ روی راسته ی گاو و گوسفند دیده می‌شود و یکی از کارهایی که کباب‌پزها از جمله  برای آماده کردن گوشت کباب برگ باید انجام دهند آن است که «دمار آن را دربیاورند» یعنی پوسته ای را که نام بردیم از آن گوشت جدا کنند. یعنی "درآوردن "یا "کشیدن" دمار از مفاهیم رایج در میان کباب پزان بوده و هست و ایشان همیشه این عبارت را که برای آنان برابر اصطلاح " پوست کسی را کندن " و "پدر کسی را درآوردن" بوده است، میان خود به کار برده اند. این اصطلاح سپس به تدریج از صنف کباب‌پزها وارد زبان عامه شده و از میان  واژه‌نامه ها و کلام استادان علم و ادب سر درآورده است !

 - ریش و قیچی به دست کسی دادن : این اصطلاح نیز از میان آرایشگران بیرون آمده است. ریش در میان عوام دارای اهمیت و حرمت بسیار زیادی بوده است، تا آن جا که یک تار موی ریش بیش تر از صد قباله و بنجاق و هزاران ضامن و متعهد ارزش داشته است و اصطلاح "ریش خود را گرو گذاشتن" نیز که به معنای ضمانت کردن برای چیزی یا کسی بوده است از همین جا است و از این رو نیز داشتن ریش جزو امتیازات مردان بوده است و پدید آمدن واژه ی "محاسن" برای ریش نیز به دلیل همین حسن و امتیاز آن بوده است. پس از اسلام نیز که به فرمان محمد پیامبر اسلام، مسلمانان در ایران بایست بر خلاف ایرانیان ساسانی که بدون ریش و با سبیل های بلند بودند، زیش ها را بلند و سبیل ها را کوتاه کنند، ارزش و حرمت ریش باز هم بالاتر رفت. با این توضیحات در میان ایرانیان برای صاحب ریش هیچ بلا و مصیبتی بالاتر از این نبود که کسی از روی دشمنی یا در مقام تنبیه به زور ریش او را بتراشد و از این رو دادن ریش و قیچی به دست آرایشگر و سلمانی نشانه ی اعتماد و اطمینان کاملی بود که آنان به آرایشگر نشان می دادند که ریش آنان را نه ار بیخ و بن، بلکه در حد آرایش کوتاه  کند. بدین ترتیب بعد ها مردم نیز این اصطلاح رایج برای آرایشگران را در معنی مجازی برای نشان دادن اعتماد و اطمینان به کسی و وکیل قراردادن او برای انجام کاری به کار بردند.

- سر و کیسه کردن : این اصطلاح به دلاکان حمام تعلق داشته است و در روزگاران قدیم که در آن مانند امروز از حمام خانگی و دوش و وان خبری نبود و مردم بایست به حمام های عمومی می رفتند کامل ترین شستشو و نظافت عملی بود که دلاکان حمام به آن "سر و کیسه کردن" می گفتند. یعنی اگر کسی می خواست کاملن پاکیزه شود، به سر تراشی و کیسه کشی توسط دلاک تن می داد. بدین ترتیب که دلاک نخست موهای او کوتاه می کرد و یا از ته می تراشید و سپس بدن او را خوب کیسه و صابون می کشید تا هر گونه چرک و کثافتی از وی زدوده شود و چیزی بر تنش باقی نماند. از این رو بود که رفته رفته مردم  این کار دلاکان، یعنی "سر و کیسه کردن" را در معنای استعاره ای در هنگامی که همه ی دارایی و موجودی کسی را از او بگیرند و چیزی برایش باقی نگذارند، برای او به کار بردند و گفتند: « فلانی را سرکیسه کردند».

- شاخ و شانه کشیدن: و این اصطلاح از میان گدایان ایران وارد زبان مردم و ادبیات فارسی شده است. نیازمندان و تهی دستان در گذشته و حال بر دو دسته بوده و هستند. دسته ی نخست آنانی هستند که با وجود تنگدستی شان آن را نشان نمی دهند و وارونه ی دسته ی دوم که گدایان هستند، در خانه و مسکن خود می مانند و عزت نفس شان اجازه نمی دهد که دست نیاز به کسی دراز کنند و به همین علت نیز آنان را "مسکین" نامیده اند، یعنی کسی که در مسکن خود می ماند و در کوچه و خیابان به راه نمی افتد.

دسته دوم، یعنی گدایان آنانی هستند که ندارند و می خواهند، گاهی هم دارند ولی باز هم می خواهند، بدون آن که از آن چه که دارند به کسی بدهند و اصطلاح " گدا صفت " نیز از همین جا است. در گذشته که زسم گدایی تا این اندازه پیشرفت نکرده بود که گدایان برای خود باند و گروه داشته باشند، آنان تنها چند چشمه بلد بودند و با آن ها پول در می آوردند و رفع گرسنگی می کردند که یکی از آن چشمه ها "شاخ و شانه کشیدن" بوده است. آنان در حالی که در یک دست یک شاخ گوسفند و در دست دیگرشان یک استخوان شانه ی گوسفند را می گرفتند، بر در خانه ی مردم یا جلوی دکان ها می رفتند و درخواست پول می کردند و اگر صاحب خانه یا دکان از دادن پول خودداری می کرد آن گاه گدای لجوج و سمج آن شاخ گوسفند را طوری بر شانه ی گوسفند می کشید که صدای چندش آوری از آن ها بر می خاست و آن قدر این کار را ادامه می دادند تا شنونده به ستوه می آمد و چیزی به آنان می داد تا آنان را از سر خود باز کرده باشد. رفته رفته مردم نیز عبارت "شاخ و شانه کشیدن" را در مقام تهدید کسی برای تامین مقصود خودش از گدایان گرفتند و به کار بردند.

برای آشنایی با دیگر اصطلاحات آمده از گروه ها و صنف های اجتماعی به بخش " ریشه های تاریخی اصطلاحات و ضرب المثل های زبان فارسی ( موضوع شماره ی ٩ ) نگاه کنید.

 

 توضیحی برای خوانندگان ارجمند:

 به علت زیاد شدن حجم مطالب مربوط به موضوع " آیا می دانستید که. . . ؟ " در این بخش و ناتوانی سیستم بلاگفا برای گنجانیدن ادامه ی مطالب در همین بخش، ما نیز ناگزیر هستیم مطالب مربوط به این موضوع را در بخش های سوم و بعد از آن ادامه دهیم. از این رو من خوانندگان گرامی ام را به خواندن دنباله ی این مطالب در بخش سوم و بخش های بعدی ( در موضوع شماره ی ١٣ یا در "فهرست همه ی نوشته های تارنما" ) فرا می خوانم و آرزو می کنم که در میان این مطالب، چیزی برای آموختن از زبان و ادبیات فارسی برای آنان فراهم آورده باشم. ایدون باد  آریا ادیب

 

  دنباله دارد . . . . . . .