تبليغاتX
زبان و ادبیات فارسی
( آریا ادیب )
 

شماره ی نوشته: ٦ / ۲۲

یونس تراکمه

درختان ایستاده می‌میرند

صد سالی می‌شود. از انقلاب مشروطه به ‌بعد نسلی نبوده است که در امان باشد از این دو همراه همیشگی «شور» و «یأس». وقتی‌که در یکی از همین روزهای تاریخی در میدان توپخانه به‌دوست شاعر و فیلمسازم رسیدم، او با نوک پای راست زمین زیر پایش را نشان داد و گفت: «مدرنیته ی ایرانی از همین جا شروع شد». اشاره‌اش به «شوری» بود که انقلاب مشروطه در دهخدا و هم رزمان و هم نسلانش ایجاد کرده بود؛ و من با سر و نگاه به‌ جایی دورتر، به ‌میدان بهارستان، اشاره کردم و گفتم: «یأس تاریخی و لعنتی آن ها و ما هم از آن جا شروع شد»، و بغضم را فرو خوردم و با اشاره ی دستی از او خداحافظی کردم. بغضم از همه ی این «یأس»های جانکاه ِ بعد از آن «شور»ها بود. آن یأس عظیمی که شب به ‌توپ بستن مجلس موهای سر و روی دهخدا را یکباره سفید کرد، و آن یأس‌های ریز و درشت فراوان این ۱۰۰ سال. از به ‌توپ بستن مجلس و استبداد صغیر بگیر تا کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ و بیا تا... و تا... (حالا جوان‌ها چه خوب شعر «زمستان» اخوان را می‌فهمند).

کی و کجا قرار است این پایان تکراری عوض بشود؟ دیگر شرطی شده‌ایم، همه‌مان. دیگر هیچ شور و هیجانی کاملن مهیج نیست برایمان. در اوج «شور»مان منتظر فرود آمدن ضربه ی مهلک «یأس» هستیم. فکر نمی‌کردم پسر و دخترم را سردرگم و کلافه ی یأسی دیگر ببینم، همان کلافگی که خودم در سن و سال آن ها تجربه کرده بودم. نه، تقدیری در کار نیست، اما چرا این جریان بی‌هیچ کم و کاستی هی دارد تکرار می‌شود؟ این‌بار آیا ممکن است نه در همان نقطه ی محتوم، که چند قدمی جلوتر تمام شود؟ می‌شود امیدوار بود؛ هر چند برگذشتن از آن نقطه ی لعنتی و یأس‌آور پایان به‌عیان اتفاق نیافتد، اما انگار درون این جوان‌ها هنوز منکوب این «یأس» مشئوم نشده است. چنین بادا!
در همین سردرگمی‌ها بودم که به‌ یاد مصاحبه‌ای با بهرام صادقی افتادم. ۴۳ سال قبل صادقی هم از مشروطه تا زمان خودش را نگاه می‌کند و خدنگ‌وارهای ایستاده‌ای را بررسی می‌کند که چه گونه هر کدام‌شان را نشاندند یا خودشان نشستند. وقتی با زحمت توانستم برگه‌های وارفته و زرد شده ی مجله ی فردوسی را پیدا کنم، دیدم خواندن کفایت نمی‌کند، انگار باید رونویسی‌اش کرد و مشق‌وار دوباره نوشتش، و از نو این بخش از مصاحبه را نوشتم (تایپ کردم) و دیدم این زخم چه کهنه است و چه عمیق و چه مدام سر باز می‌کند و خون تازه از آن بیرون می‌زند.

رابطه‌ی  «نشستن» و قصه نوشتن ؟!
بخشی از گفت و شنود ِ "علی‌اصغر ضرّابی" با «بهرام ‌صادقی»

(مجله‌ی  فردوسی، شماره ی ۷۹۵، آذرماه ۱۳۴۵)

... بله، افسوس که خوب شروع شد و ناگهان، یا شاید هم به‌تدریج، فروکش کرد. «دهخدا» در «چرند و پرند» چنان حدت ذهن، تیزبینی و ایجاز و طنز جالبی را نشان می‌دهد که آدم آرزو می‌کند ‌‌ای کاش به داستان‌نویسی می‌پرداخت، یا حتا «چرند و پرند» را مثلن به ‌صورتی دیگر ادامه می‌داد ولی نه، چه می‌بینیم؟ تحقیق و تتبع... عکسی از آن مرحوم دیده‌ام که خیلی گویا و رقت‌آور است. دهخدای پیر با زیرشلواری روی تشک نشسته و کاغذ را روی زانو گذاشته و دورش را مقدار زیادی کاغذ (گویا به آن ها فیش می‌گویند) فرا گرفته است. حتا در عکس معلوم می‌شود که زیر شلواری‌اش از پارچه‌های معمولی راه‌راه است. کمی قوز کرده است و از زیر عینک به آدم نگاه می‌کند. این همان نگاه سوزانی است که می‌گفت «یاد آر ز شمع مرده، یاد آر»؟ و این همان دست‌هایی است که شلاق بی‌امان طنز را فرود می‌آورد؟ ولی خب، کار تحقیق و تتبع خیلی بی‌دغدغه و بی‌دردسر است.
بی‌خطر و بی‌دغدغه برای یک‌طرف و بی‌ثمر و بی‌دردسر برای طرف دیگر. حالا دیگر انقلاب مشروطیت می‌خواست میوه پس بدهد. بعد عکس دیگری دیده‌ام، شما هم دیده‌اید، از «مرحوم عشقی» است. درست است که خیلی سانتی‌مانتال و رمانتیک است اما لااقل ایستاده است. کنار میزی ایستاده است. از شعرهایش که بگذریم- چون بحث شعر در میان نیست- او همان است که نمایش نامه‌های «اکبر گدا» و جز آن و «عید خون» را نوشته است. شما چه فکر می‌کنید؟ کسی که ایستاده است، باید بنشیند. «اگر ننشست باید نشاندش!». این جا بلافاصله به‌یاد «سید محمدعلی جمال زاده» می‌افتم. عکسی از آن وقت او ندیده‌ام، اما او را در مقدمه و در داستان‌های «یکی بود یکی نبود»ش دیده‌ام. ظاهرن او هم ایستاده است، یا شاید بدتر... حتا حرکت می‌کند، می‌آید، می‌رود و جوان است. خیلی خب، او هم باید بنشیند، لااقل که خستگی سفر را در بکند و اگر هم نخواست بنشیند چه؟ معلوم است دیگر! باید نشاندش! و می‌دانید که در دنیا راه‌ها فراوان و گوناگون است. یکی در کریاس در خانه‌اش ناگهان می‌نشیند و به‌خود می‌پیچد و دست‌‌هایش را به‌شکمش می‌گیرد و می‌فشارد و خون از آن فواره می‌زند و دیگری روی نیمکت جالبی کنار دریاچه ی زیبایی که شاعران در وصفش شعرها گفته‌اند، می‌نشیند، و زیر لب شعر «بهار» را زمزمه می‌‌کند که: «ملک جهان چون سویس باغ ندارد». آن‌وقت کسی هم که در هوای خوب نشسته باشد و دور از «گزند و تیررس ابر و رعد و باد- و ز قوافل ایام رهگذر» - شعر را درست خواندم؟- به‌سرش می‌زند که گاه به‌گاه یا پشت سر هم چیزهایی بنویسد که حوصله‌اش سر نرود. ولی آن که در خون نشسته، دیگر بلند نمی‌شود، آن‌هم که زیرشلواری پوشیده و خودش را لای کتاب و کاغذ مخفی و غرق کرده اگر هم بلند شود، برای قضای حاجت است.
این است که نوول‌نویسی ما، پس از انقلاب مشروطیت به ‌قول شما، شما این را تاریخ و مبدایی قرار دادید یادتان باشد، وارد دوره ی «نشسته» می‌شود. چند جورش را گفتم، باز هم می‌توان فکر کرد و پیدا کرد. مثلن یک جور نشستن هم داریم، که معذرت می‌خواهم، چندین خاصیت دارد: هم مفرح و مکیف است، هم آرام بخش است و هم در اغلب موارد نتیجه‌بخش و پر محصول و پُر بار. یک نوع نشستن هم داریم که سر مستراح باشد، و همان طور که اجابت مزاج ساعات معین ِ معلومی دارد، استحصال ادبیات، یا کلی‌گویی نکنم، استحصال داستان کوتاه نشسته، در این نوع هم وقت معین دارد، مثلن ماه به ماه است، یا ۱۵ روز یک‌بار، یا هفته‌ای یک‌بار، (ثانین) و البته مفرح و مکیف هم هست چون از عشق و عفت و ناموس و ... سخن می‌گوید. «ثالثن» و آن‌وقت است که مثلن در مصاحبه‌ای که با فرضن «حسینقلی‌خان» یا چه می‌دانم ایکس یا ایگرگ به‌عمل آمده، آدم می‌خواند که: بله، من اصلن از خانه بیرون نمی‌روم، همه‌اش در خانه‌ام و می‌نویسم، و آدم حظ می‌کند که تئوری‌اش زیاد هم بی‌پروپا نبوده، می‌گوید که در این سال‌‌های دراز داستان‌نویسی همیشه در خانه بوده‌ام، در خلوت خانه، و معلوم است که مقصود از خانه همان مصونیت است و هرچه باشد مستراح خانه که به تر از مستراح‌های عمومی است، یا حالا حسینقلی‌خان گفتم؟ بله. مثال بود زدم؛ یکی دیگر: کمی شاعرانه حرف بزنیم، فلق، یا امواج، یا سحر چشمان تو، (این ها مثلن اسامی مستعار هستند) بله آدم می‌شنود و باز هم در مصاحبه های عدیده می‌خواند که: من چون مجبورم هر هفته برای ۱۰ مجله داستان دنباله‌دار بنویسم ماشین تایپ خریده‌ام. شب‌های زمستان می‌روم لای کرسی و تایپ را می‌گذارم روی لحاف و می‌نویسم، نگویید مستهجن شد، کمی فکر کنید؛ کرسی که خودمانیم، دست کمی از مستراح ندارد. یک‌جور دیگر هم نشستن داریم، باز توجه می‌دهم که این نشستن‌های اجباری و اختیاری و دل‌بخواه و دل‌نخواه همه پس از ایستادن‌های مشروطیت شما پیش آمده، یعنی در واقع قعودهای پس از قیام است (ببینم، قعود معنی نشستن می‌دهد؟) و این جواب شماست درباره ی تحول و تطور نوول‌نویسی... این را هم بگویم که ایستادن اگر آدم را زود خسته می‌کند، زیاد طولی نمی‌کشد، برعکس، نشستن چون به مزاج می‌سازد خیلی هم طولانی می‌شود، پنج سال، ده سال، بیست سال و بیش تر.
بله، یک‌جور دیگر نشستن، نشستن در محبس است. اما البته محبس داریم تا محبس، یک‌وقتی محبسی داریم مثل زندان مسعود سعد سلمان و یا فلان و بهمان و... که اسم نمی‌برم، چون‌سرتان درد می‌گیرد و خود من‌هم که دردسر مزمن دارم، و یک‌وقت محبس‌های آبکی داریم که در تاریخ باید نمونه‌هایش را خواند. گویا در دوران «قره قوروت خان انیاغلو» نسل پنجم چنگیزخان بود که «امیر ترشیز ابن جاظ» را مدتی در قلعه «قهقه» یا «زکیه» (روایات مختلف است) حبس کرد، برای این که کمی جلا بیاید و عضلاتش انعطاف پیدا کند و بعد هم درش آورد و دبیر دیوان کل شد (برای تفصیل باید رجوع کرد به تاریخ انیاغلویان، نسخه ی منحصر به‌فرد که در بریتیش میوزیوم طی شماره ی ۰۰۷ ضبط شده است). به‌هر حال کسی‌که داستان‌نویس و ادیب باشد البته «ایام محبس» را به‌بطالت نمی‌گذراند، سوانح آن ایام را می‌نویسد و بعد که بیرون آمد و سر و سینه‌اش جلا پیدا کرد مسلم است که دست به ‌قلمش به تر شده است. دیگر فتنه به‌پا نمی‌کند، و هر دو هم از قضا آبکی است و هیچ ربطی به من و تو ندارد. یک دنیای عجیبی هست که محبس و مجلس عیش و زنان زیبا و سایه‌های زیبا و غیره‌اش به‌هم می‌خورند و دردی از من و تو دوا نمی‌کنند.
بله، البته نشستن «بودا» هم هست و بودا که بود؟ شاه زاده‌ای که همه چیز برایش مهیا بود یا می‌توانست مهیا باشد؛ از خانواده‌ای اشراف و... بعد یک ‌روز آمد در خیابان، مدت‌ها بود که در قصر زرنگارش زندگی می‌کرد، و دید که عجب! چه قدر کور و کچل و جذامی هست، یکباره «شوکه» شد. روز دیگر آمد، دید مردی را می‌زنند و شکنجه می‌کنند و می‌برند بکشندش. باز «شوکه» شد. روز سوم یک پیر دید و روز چهارم هم یک تابوت (من این قصه را از کتاب غیرت بودا که آقای «قائمیان» ترجمه کرده یاد گرفته‌ام)، بودای جوان به‌سرش زد که ‌هارت و پورت بکند، آن‌روز هنوز لغت "عصیان" در نیامده بود. اما پدرش و خانواده و خلاصه دوروبری‌هایش همه غصه ی او را می‌خوردند و می‌خواستند که باز به قصر رزنگار برگردد و روی این حساب‌ها چماق به‌دست‌ها و شمشیر به‌کف‌ها را در اطراف او ولو کرده بودند. بودای بیچاره یکهو جا خورد، رفت گوشه‌ای نشست و زانوهایش را گذاشت روی هم و نشست. اما مگر می‌توانست از حکمتی که به‌دست آورده بود سخن نگوید؟ گیرم کسی گوش نکند، لااقل با سایه خودش که می‌توانست حرف بزند... و حرف زد!
در این میان یک‌جور نشستن دیگر هم بود که به‌نظر می‌آمد با ایستادن همراه است، چیزی شبیه ورزش سوئدی، آن‌هم حرکاتش مثلن در محبس انجام می‌شد. خیلی امید بود که ورزشکاران خوبی بیرون بدهد. مثل فوتبال و والیبال که یک تیم هست که کاپیتانی دارد و معلمی و... و صندوق و چمدانی که مایحتاج افراد تیم را در آن می‌ریزند، اما بعدها معلوم شد که به‌قول معروف «اندر آن صندوق جز لعنت نبود» و خوشمزه تداعی این چند معنی است که چند روز پیش باز مطلبی را که از بس نوشته و گفته‌اند دیگر مبتذل شده است در کیهان ورزشی می‌خواندم که چرا در ایران ورزش‌‌های دسته‌‌جمعی موفقیت ندارد، برعکس ورزش‌های انفرادی؟ چه می‌دانم، شما هم چه می‌‌دانید؟ بله؟ اینطور نیست... این چیزها به‌ما نیامده است.
به‌هر حال نوول‌نویسی با کمال حقارت از دوران «نشستگی» خودش گذشت، و بعد فکر می‌کنید چه شد؟ مسابقه‌ای آغاز شده بود، یک مسابقه ی دو... و سوت داور هم ناگهان و بی‌مقدمه به‌صدا درآمده بود. اول از همه ورزشکاران از خط شروع گذشتند، خیلی‌ها که به زمین میخ‌دوز شده بودند و لبخند می‌زدند، چون تازه سال ِ باد فتق درآوردن «قتلغ‌خان» را پیدا کرده بودند. یک عده جوان هم تازه از راه می‌رسیدند، خلاصه گرد و خاک عجیبی به‌هوا بلند شد، هی هل دادند، عرق کردند و با چشم‌های بسته دویدند اما فقط شتاب و خامی.
کار به‌جایی کشیده بود که بودا هم به‌دویدن پرداخته بود. قاطی‌پاطی شدند و بلبشوی عجیبی بود، بگذریم که مستراحی‌ها و سالنی‌ها همچنان کارشان را می‌کردند و پول‌شان را می‌گرفتند و محصولات نیمکت روبه‌روی دریاچه هم زیاد شده بود.
تا این که... دیگر شما بگویید، تا این که نوول کم‌کم خودش را - اگر چه خیلی کم و ناقص- توانست بقبولاند و دوره‌ای پیش آمد و آدم‌هایی و جوان‌هایی که اگر چه هیچ مکتب صحیح انتقادی نداشتند و ندارند، اگر چه معلومات و مطالعاتشان و آگاهی‌شان از ادبیات امروز جهان اندک است و اگر چه سرخورده و بی‌پناه و سرگردانند، اما با دو چشم، یا حتا با هزار چشم خیره، من و تو و او را می‌پایند و می‌خواهند و می‌طلبند. آن ها دیگر از تو چیزی می‌خواهند که خیال می‌کنند تویی که ادعا می‌کنی و کار می‌کنی، باید بهشان بدهی و اگر ندادی، می‌فهمند که چند مرده حلاجی. آن ها از روی گرده‌نشسته‌ها و نیم‌خیزها و ایستاده‌های دروغی می‌گذرند. تو آن ها را نمی‌بینی و نمی‌شناسی، اما در کنارت هستند، در شب‌گردی‌های بی‌هدف، در سرگردانی‌هایت در بعدازظهرهای تنهایی و اندوهت و در چه کنم، چه کنمت همراه و همدل و همدرد تو هستند.
بله، آقای ضرابی! داستان‌نویسی امروز ما و همچنین شعر امروز ما، اکنون به این مرحله ی خطیر و مقدس و عجیب رسیده است که آن ها، یعنی شعر و داستان، بله، آن ها دیگر خود تو هستند و اگر دروغ بگویی یا بد و ناقص بگویی، یا بخواهی گول بزنی، زود می‌فهمند و تنهایت می‌گذارند. «داستان» و «خواننده» امروز همه یکی شده‌اند، همه در یک هیئت و در یک قالب شب‌‌های غربت و سرگردانی را می‌گذرانند، همه با هم از کوچه‌های تاریک می‌گذرند، در حالی‌که در کوچه پهلویی «شعر» راه می‌رود، همان طور غمگین و سرگردان و صدای پایش با صدای پای تو و من می‌خواند. البته همه چیز داریم، از نقص و شتاب‌کاری و نشیب و فراز گرفته تا کمال و انسجام و درخشش، اما دروغ نداریم، دیگر تفنن و سرگرم‌کنک و وقت‌گذرانی و قصه‌گویی از عشق و عفت و تاریخ و افتخارات نداریم، آن ها خیلی پایین رفته اند، به پایین‌های مرداب و لجنزار خود رسیده‌‌اند و این جاست که هر نویسنده‌ای باید هوشیار باشد و صادق و صمیمی، زیرا اگر جز این باشد، مردم او را سر کوچه می‌گذارندش و رد می‌شوند،... و او فقط مجبور است صدای همزادان شعر و داستان، این دو سرگردان آواره را بشنود که بی‌هیچ رحم و شفقتی از او دور می‌شوند، حتا هر قدر زنجموره کند.

- - -

از: روزنامه ی اعتماد ملی، چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۸۸
 

برگرقته از: کانون پژوهش های ایران شناختی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

 شماره ی نوشته: ۵ / ۲۲

جلیل دوستخواه *

زمان و زندگی فردوسی

(و پیوندهای او با همْ‌روزگارانش)

جای بسی دریغ است كه از زندگی‌ شخصی‌ حكیم ابوالقاسم فردوسی سراینده ی شاهنامه و آفریدگار ساختارِ كنونی حماسه ی ملّی ِ ایران ــ كه اكنون افزون بر یك هزاره از روزگار ِ او می‌گذرد ــ آگاهی‌های فراگیر و روشنگر و رهنمونی نداریم. تنها از راه باریك بینی در پاره ای از رویكردها و اشاره های برخی از هم‌ْ‌ روزگارانش و یا نزدیكان به دوره‌ی او و نیز آن چه خود وی در میانْ‌پیوست‌های داستان‌های سروده اش در بیان حال و دردِ دل و نمایش چه گونگی گذران ِ زندگی  خویش آورده است، می توانیم چهره ای نه چندان دقیق از وی و نموداری نارسا از زندگی‌نامه اش را در ذهن خود بازسازیم.
بیش تر  آن چه تاریخ نگاران و تذكره نویسان ِ سده‌های پس از فردوسی درباره ی زندگی  او و پیوندهای وی با همْ‌روزگارانش نوشته اند، پایه و بنیاد ِ پژوهشی‌ِ درست و استواری ندارد و از گونه‌ی افسانه‌پردازی‌هایی ست كه نمونه‌های فراوانی از آن‌ها را در سرتاسر تاریخ فرهنگ و ادب ما درباره‌ی بزرگان و نام آوران می توان یافت. انبوه ِ این افسانه‌ها با شرح حال راستین و پذیرفتنی‌ شاعر، دیگرگونگی و فاصله ی بسیار دارد.
امروزه نیز با همه‌ی كوشش های فردوسی شناسان و شاهنامه پژوهان و روش‌مندی ی نسبی ی جُستارها و بررسی هاشان ، به سبب در دست نبودن خاستگاه ها و پشتوانه های بسنده ، رسیدن به برآیندی سزاوار در این راستا كاری ست بس دشوار. هم ازین روست كه بیش تر پژوهندگان، به حق بر این باورند كه در این زمینه باید سخت با پروا و احتیاط سخن گفت و از هرگونه خیال پردازی پرهیخت. (١)
آن چه امروز می دانیم و – كم و بیش – بررسیده و پژوهیده و پذیرفتنی ست، این ست كه فردوسی در یكی از سال های دهه ی دوم ِ سده ی ِ چهارم هجری خورشیدی در خانواده ای «دهقان» (٢) در روستای «پاژ» (/پاز/باز/فاز) از بخش تابَران (/ طابَران/ طَبَران) شهر «توس» زاده شد. از اشاره های خود شاعر و نوشته‌های كسانی چون نظامی‌ ِعَروضی (٣) برمی آید كه خانواده ی فردوسی، همچون دیگرْ خاندان های دهقان در آن زمان ، دارای ثروت و مُكنت و آب و زمین كشاورزی بوده و می‌توانسته اند از راه درآمد زمین های خود، در آسودگی و كام روایی ی نسبی به سر برند.
از چه گونگی ی آموزش و پرورش و بالندگی‌ِ اندیشگی و فرهنگی‌ِ فردوسی در روزگار كودكی و جوانی، هیچ گونه آگاهی به ما نرسیده است. امّا با روی‌كرد به بازتاب اندیشه، خِرَدوَرزی، هنر، فرهنگ و زبان‌آوری‌ والای شاعر در آفرینش اثرِ یگانه و شگرفی همچون شاهنامه و با به دیده گرفتن این آگاهی كه در آن روزگار، كار آموزش و پرورش ، بیش تر در خانواده های توانگر و در آن میان دهقانان – كه پاسداران نهادهای فرهنگی‌ ایران بودند – رواج داشت ، می توانیم بدین برآیند ِ منطقی و باوركردنی برسیم كه دوران كودكی و جوانی چُنین بزرگْْ‌مردی در چُنان خانواده‌ی گشاده دست و بهروز و فضای فرهنگ پروری، به بی هودگی نگذشته و او با رهنمونی‌ِ استادان و پرورشگرانی فرهیخته و دل‌سوز به كار آموزش و پرورش فرهنگی و ادبی و هنری سرگرم بوده است. هنگامی كه در سال ٣٥٩ ه. خ. دقیقی سراینده ی هزار بیت ِ گُشتاسْپ نامه، در رویدادی كشته شد، فردوسی سی و نُه یا چهل سال داشت و بی گُمان تا آن زمان آزمون هایی را در كار حماسه سرایی و ساختار هنری بخشیدن به روایت های پهلوانی ی دیرینه از سر گذرانده و به احتمال زیاد، نخستین نگارش برخی از داستان ها را به پایان رسانده بود. (٤) او با دریافت ویژگی‌ها و تَنِش های زمانه، ضرورت ِ تدوین ِ بی درنگِ حماسه‌ی ملّی و احرازِ هویت ِ قومی و فرهنگی و زبانی‌ ایرانیان را به خوبی احساس می كرد و تشخیص می داد و توانایی‌ی لازم برای بر دوش گرفتن بارِ امانتی چُنین بزرگ و سنگین را در خود می دید. از این رو، كار ِ ناتمام ْمانده‌ی شاعر ِ پیشْ‌گام ِ خود را بر دست گرفت و این راه دشوار و سنگلاخ را تا پایان پیمود و بار را به شایستگی به منزل رساند. (٥)
به هر روی ، آشكارست و نیاز به تأكیدِ چندانی هم ندارد كه در چُنان حال و هوا و موقعیتی، مردی اندك مایه و نافرهیخته نمی‌توانست پای در چُنین میدانی بگذارد و كاری تا بدین پایه خطیر و شگرف را بر عهده بگیرد. یگانه مردی در اوج ِ پختگی‌ی اندیشه و آراسته به همه‌ی ارزش‌های فرهنگی و هنری و زبانی و بیانی بایسته بود تا بتواند شهسوار چابك و تیزتك این میدان شود و به زودی چشمان ِ جهانی را به خود خیره سازد. فردوسی چُنین نادره مردی بود و در گُستره‌ی كار خود، نشان داد كه به راستی سزاوار ِِ به سرانجام رساندن ِ چُنین كارِ سترگی بوده است.
از آن پس، همه ی زندگی ی فردوسی در مدّت ِ سی تا سی و پنج سال، یكسره در كار ِ عظیم ِ سرودن ِ شاهنامه و سامان و ساختاری یكْپارچه بخشیدن به یادمان‌های پراكنده‌ی پهلوانی‌ی ایرانیان در هزاره‌های سپری‌شده، گذشت و او این مهم ّ را در دهه‌های پایانی‌ سده‌ی چهارم هجری‌ خورشیدی (دهه‌های یكم و دوم سده‌ی یازدهم میلادی) به پایان رساند و تا سال ٣٩٩ یا ٤٠٤ ه. خ. كه – بر پایه‌ی گزارش‌های گوناگون– سال ِ خاموشی‌ اوست ، به بازنگری و ویرایش ِ شاهكار جاودان خویش سرگرم بود.
چُنین است آگاهی های به نسبت درست و پذیرفتنی كه به قرینه‌ی پاره ای از اشاره های خود شاعر در دیباچه و جاهایی از متن شاهنامه و نیز از راه یادكردهای پراكنده ی دیگران، از زندگی‌ی حماسه سرای بزرگ ایران به دست آمده است. امّا بی گُمان هركس كه با شاهنامه اُنس و اُلفتی داشته باشد و چهره‌های شهریاران و پهلوانان این حماسه را بشناسد و آوردگاه های بزرگ و لشكركشی های پردامنه و جنگ های خونین ِ انبوه ِ سپاهیان و رزم آوران و نبردهای سهمگین ِ تن به تن ِ دِلیرْْمردان و بزم ها و شادخواری ها و مهروَرزی های زنان و مردان و گُستره ها و تنگناهای گوناگون و پیچ و تاب ها و رنج و شكنج های روان آدمیان را در بازآفرینی‌ها و وصف‌های گاه شورانگیز و گاه اندوه‌بار شاعر از برابر چشم بگذراند، چهره ی راستین و فروزه های روان ِ شكوهمند فردوسی را نیز تواند دید و شناخت؛ چرا كه او عمری با جان و دل ِ شیفته و شورمند ِ خود، زندگی‌ی پر تب و تاب ِ یكایك زنان و مردان شاهنامه را زیسته و در فرازهای شكوه و پیروزی و شادمانگی با دهان و روان همه‌ی آنان خندیده و در هنگامه‌های ناكامی و شكست و سوگواری، با چشم و دل ِ تك تك ِ آن ها گریسته و در همه‌ی رزم ها و بزم‌ها، همْ‌دوش رزم آوران و همْ‌نشین و همْ‌نوش ِ بزمْ‌آرایان و نوش خواران بوده است.
از این دیدگاه، شاهنامه نه تنها آیینه‌ی تمام ْنمای همه‌ی فروزه‌های اندیشگی و فرهنگی و آرمان‌های والای انسانی‌ ایرانیان در درازنای هزاره هاست؛ بلكه زندگی‌نامه‌ی درخشان و گویای سراینده‌ی آن نیز به شمار می آید. به راستی كسی كه چُنین جام ِ جهان‌ْنمای رازگُشایی را به دست ایرانیان و جهانیان داده است، چه نیازی به فلان تذكره‌نویس یا بَهمان خیال‌باف و افسانه‌پرداز دارد كه آسمان و ریسمان را به هم ببافد تا به پندار ِ خود «شرح احوال و آثار» شاعر را از كیسه‌ی مارگیری یا جعبه‌ی جادویی‌ِ خویش بیرون‌آورد؟!
امّا گذشته از چشم انداز گسترده و دلپذیری كه شاهنامه از زندگی‌ آفریدگارش به خواننده و پژوهنده‌ی ژرف نگر نشان‌می‌دهد، شناخت ِ زمان ِ زندگی  فردوسی از راه ِ بررسی‌ پاره ای از داده‌های پراكنده‌ی تاریخی نیز می‌تواند پرده‌ی رازْگونگی را تا اندازه ای از برابر ِ چهره‌ی حماسه‌سرای بزرگ ِ میهن ِ ما به كنار زند و پایگاه ویژه‌ی او را نمایان‌تر کند.
می دانیم كه ایرانیان در چند سده‌ی نخست ِ پس از تازش و ایرانْ‌گشایی‌ تازیان، هم در بخش‌های گوناگون ِ ایران‌زمین و هم در میان قبیله‌ها و طایفه‌های عرب و در پایگاه‌های فرمان روایی‌ فرستادگان و گماشتگان خلیفگان و – حتّا– در خود ِ دستگاه خلافت، كوشش‌های گسترده‌ای برای بازپس‌گرفتن ِ آزادی و سَرْوَری و سالاری‌ی قومی‌ خود می ورزیدند كه گاه رنگ و روی آرام ِ اندیشگی و فرهنگی داشت و زمانی چهره‌ی خشن ِ ستیزه و جنگ به خود می‌گرفت.
در درازنای این سده های پرآشوب و گیر و دار، چیرگی‌جویان ِ بیگانه همواره می كوشیدند تا ایرانیان را به هر وسیله‌ای سر بكوبند و در زمینه‌های گوناگون اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و اقتصادی، فرمان‌ْبُردار ِ خویش کنند و فرصت هرگونه آزادزیستن و آزاداندیشیدن و پویایی و پیشرفت و بالیدن را از آنان بازگیرند. از كشتار روزبه پسر دادویه (مشهور به ابن ِ مُقَفّع)، ابو سَلَمِه‌ی ِ خَلاّل، ابو مُسلم ِ خراسانی و دیگرْ بزرگان گرفته تا به خون كشیدن ِ جنبش و خیزش بزرگ ِ بابك ِ خُرّم دین و بندی‌كردن و شكنجه و كشتار ِ برمكیان ِ ایرانی‌تبار و دیگران، همه نشانه‌های كشمكش و ناسازگاری‌ ژرفی در میان مردم ایران و فرمان روایان عرب بود.
از واپسین سال‌های سده‌ی سوم بدین سو، به رَغْم ِ دستگاه خلافت، رفته رفته كوشش‌هایی برای بنیادگذاری‌ امیرنشین‌ها و فرمان روایی‌های محلّی در گوشه و كنار ایران به كار آمد و پاره‌ای از کُنِش‌های اجتماعی و فرهنگی این فرمان روایی‌ها، از جمله برپایی ی جنبش فارسی نویسی در دستگاه‌های دیوانی و ترجمه‌ی كتاب‌ها و رساله های گوناگون و حتّا تفسیرهای قرآن از عربی به فارسی‌ دری ، به شدّت مایه‌ی نگرانی و دلواپسی‌ دستگاه خلافت شد و با به‌كارگیری‌ِ نیرنگ‌های گوناگون و نفوذ ِ گماشتگان خود، كوشیدند تا مانع از گسترش دامنه‌ی این جنبش شوند و آب رفته را به جوی بازگردانند و گاه در این راستا به كام یابی هایی نیز دست یافتند. امّا جَوّ و حال و هوای زمانه، درمجموع به سودِ بازدارندگان نبود و بیداری و پویایی‌ فزاینده‌ی ایرانیان، می‌رفت تا به چیرگی‌ زورگویانه و ستم‌گرانه‌ی بیگانگان بر میهن ِ كهن‌سال ایشان پایان بخشد و كیستی‌ی ِ ازدست‌رفته را به مردم این سرزمین ِ آسیب دیده بازگرداند.
در چُنین وضعیتی بود كه گروهی از ترك‌تباران در منطقه‌ی فرازرود (٦) به سوی قدرت خزیدند و سپس حكومت ِ غزنویان با تأیید ِ مستقیم ِ دستگاه خلافت بغداد (كه برای مهاركردن جنبش رهایی‌خواهانه‌ی ایرانیان نیاز به بازویی نیرومَند، داشت) به دست سبكتگین بنیادنهاده‌شد و او و پسرش محمود، در دوران فرمان روایی شان، امیرنشین‌ها و فرمان روایی‌های محلّی‌ ایران‌زمین را (كه هركدام یك كانون زبان فارسی دری و فرهنگ ایرانی بود)، یكی پس از دیگری از میان ‌برداشتند. (٧)
محمود كه خود را «سلطان» و «سلطان ِ غازی» می خواند و اَلقادرُ بالله، خلیفه‌ی عبّاسی، لقب «یمین‌الدّوله» (٨) بدو داده‌بود، با چیرگی‌ قهرآمیز بر بخش‌های بزرگی از سرزمین‌های ایرانی و كشورهای همسایه، حكومتی نیرومند و توانا و مستقل‌نما با دربار و دستگاهی پُرحشمت و شكوه و دارای زرق و برقی خیره‌كننده تشكیل داد كه اگر نه فرمان‌‌بُردار، هم‌كار تمام‌عیار خلافت عبّاسیان بود و قدرت رو به زوال آن را كه هم از سوی ایرانیان خواهان آزادی و استقلال و هم از جانب دستگاه خلافت ِ رقیب فاطمیی مصر و مردمان و فرمان‌روایان محلّی‌ دیگرْ سرزمین‌های زیر ِ سُلطه تهدید می‌شد، پاس‌می‌داشت. (٩)
در هنگامه‌ی لشكركشی‌های محمود به گوشه و كنار ایران‌زمین، بسیاری از اندیشه وَران و دانشمندان بزرگ كه در حوزه‌های فرمان‌روایی‌ی محلّی به كارهای علمی و فرهنگی‌ی خویش سرگرم بودند، یا مانند ابوسهل مسیحی از میان رفتند یا همچون ابوعلی سینا به بیرون از قلمروِ محمود پناه بردند و یا مِثل ِ ابوریحان بیرونی گرفتار وی شدند و تا پایان عمر در دستگاه ظاهرساز و پرهیاهو، امّا بی ریشه و بنیادِ فرهنگی‌ وی به سختی دوام آوردند. (١٠)
تسلّط محمود، مبارزه با آسان گیری و رواداری مذهبی و فلسفی را كه از آخرین سال های فرمان روایی ی سامانیان به دست برخی از كارگزاران خشك مغز و جَزم باور دستگاه خلافت آغازشده بود، دامنه ی بسیار گسترده و هول انگیزی بخشید. در این دوران دسته دسته مردم اندیشه ور و پژوهنده و فرهنگی و اهل گُفتمان علمی و فلسفی را به نام «قرمطی» به سیاهچال ها می انداختند و شكنجه می كردند و گاه به فجیع ترین وضعی می كشتند؛ چُنان كه در حمله ی محمود به شهر ری ، دویست تن از این گونه مردم را بر دار كشیدند و پیكرهاشان را با آتش زدن ِ كتاب های آنان در زیرِ دارها سوزاندند! (١١)
سلطان محمود در لشكركشی‌های چندین‌گانه‌ی خود به هندوستان، به كشتارهای همگانی‌ عظیم و تباهكاری های فاجعه‌آمیزی در آن سرزمین، دست زد و ثروت افسانه ای و هنگفتی از آن جا به یغما برد. در ایران نیز می رفت تا با كشتار و جنایت و بازداری‌های اندیشه كُش، كوشش‌های چهارصدساله ی ایرانیان و دست‌آورد ِ آن همه خون ِ بی‌گناه بر زمین ریخته را بر باد دهد و از این سرزمین، گورستانی آرام با مردگانی زنده‌نما بسازد؛ بی هیچ گونه کیستی و تاریخ و فرهنگ و استوره‌ و حماسه‌ و زبانی كه جز به میل ِ امیرالمومنین (؟!) بغدادنشین و فرمان جابرانه‌ی یمین الدّوله (؟!) ی غزنین‌نشین او رفتار نكنند! (١٢)
فردوسی فرزند ِ هوشیار و دردمند ِ چُنین روزگار هراس‌آوری و وجدان ِ بیدار و بی‌قرار ِ چُنین زمانه‌ی پرآشوبی بود. او از همان اوان جوانی نگران ِ سرنوشت قوم و فرهنگ مردم زادبوم خویش و شاهدِ عینی‌ِ بسیاری از كشمكش‌ها و آشفتگی‌ها بود و با چشمان تیزبین و دورنگر خود، از یك سو گذشته ی پر فراز و نشیب میهن و دست‌آوردِ رنج و شكنج ِ ایرانیان را در پس ِ پُشت می دید و از سوی دیگر، دورنمای تاریك ِ آینده‌ی ایران و فضای زهرآگین ِ خشك‌اندیشی و جزم ْباوری و یك‌سونگری و فرهنگ‌ستیزی را در افق ِ رو به رو می نگریست و در جست و جوی راهی به بیرون از دیار ِ تاریكی بود.
دهقان زاده ی فرزانه ی توس در این هنگامه، سه راه در پیش ِ رو داشت:
ــ یكم آن كه در گوشه‌ی روستای خود به آب و مِلك ِ خانوادگی دل خوش كند و بایسته های عیش و نوش و «خور و خواب و جهل و شهوت» را فراهم آورد و با قدرتمندان و باج گیران ِ زمانه هم به گونه ای كنار آید و بدین سان عمری را در باطل ْ ماندگی ، به هیچ و پوچ سپری‌كند و كاری به كارِ گذشته و اكنون و آینده ی ایران و تاریخ و زبان و فرهنگ قوم و میهن خود نداشته باشد.
ــ دوم آن كه همچون فَرّخی ها و عُنصری ها به خدمت خودكامگان درآید و كُنش های دُژمَنِشانه و انسان‌ستیزانه‌ی آنان را بستاید و در برابر ِ دارهای شعله وری كه پیكرهای آزادگان و اندیشه وران بر سرِ آن ها می سوزد، در مدح ِ سلطان ِ دیوخوی مردم‌ستیز بانگ ‌برآورد كه: «... دار فرو بردی باری دویست / گفتی كین درخورِ خوی شماست / هركه ازیشان به هوا كاركرد/ بر سرِ چوبی خشك اندر هواست ...» (١٣)
ــ سوم آن كه شاهین‌وار بر چَكادِ اندیشه و فرهنگِ قوم خویش به ‌پرواز درآید و با چشمان ِ همه ی دردمندان، گذشته و اكنون و آینده‌ی میهن را بنگرد و خروشان از غرور ِ آزادگی و سرشار از شور زندگی و بهروزی و شكوفان از خِرَدوَرزی و مهربانی ، حماسه‌ی بزرگ ملّی را بسراید و مرده‌ریگ ِ ارجمند ِ نیاكان را به آیندگان بسپارد. فردوسی هوش‌مندانه و آگاهانه، راه سوم (دشوارترین و تاب سوزترین راه) را برگزید. او به راستی سیمرغ بلندپرواز كوهسار حماسه بود و پژواك سرود شكوهمند او پس از هزار سال، هنوز همچون یك سمفونی  عظیم تار و پودِ جان ِ آدمیان را به لرزه درمی آورد.
در گزارش رویدادهای زندگی فردوسی و پیوندهای او با هم‌روزگارانش، چه گونگی‌ رابطه‌ی فرضی‌ِ او با محمود و دربارش، بیش از هر چیز دیگری بحث‌انگیز بوده و هنوز هم به هیچ برآیندِ روشن‌گر و پذیرفتنی نرسیده‌است. آن چه تذكره نویسان قدیم و پاره ای از هم عصران ما درباره‌ی گونه‌ای پیوستگی یا وابستگی‌ شاعر به دربارِ سلطان ِ غزنه نوشته‌اند، از دیدگاه پژوهش ِ دانشگاهی‌ امروزین ، ارزش انتقادی ندارد و از نظر دریافت فضا و ساختار شاهنامه و گوهر اندیشه و هنر ِ فردوسی و پایگاه اجتماعی و فرهنگی ی او نیز باریك بینی و ذوق و ظرافتی در آن‌ها به چشم نمی‌خورد.
گزارش پندارها و افسانه‌های پیشینیان در این زمینه، در‌ بسیاری از كتاب‌های قدیم آمده است و برخی از شاهنامه پژوهان ِ روزگار ما نیز آن ها را بی هیچ گونه بررسی و تحلیل ِ انتقادی، در نوشته‌های خود نقل كرده‌اند و اگر هم در پایه و بنیاد داشتن افسانه ها شكّی ورزیده باشند، در درستی ِ اصل ِ روایت ِ پیوندِ فردوسی با دربارِ غزنه و اصیل‌بودن ِ ستایش‌نامه های ویژه‌ی محمود (كه در همه‌ی دست‌نوشت‌های شاهنامه نگاشته‌شده‌است) كم ترین تردیدی به خود راه نداده اند!
شگفت این كه برخی از پژوهندگان ِ باختری نیز از افسون ِ این افسانه‌ها بر كنار نمانده و در نگارش زندگی‌نامه ی شاعر، آن ها را دست‌مایه‌ی كار خود قرار داده و حتّا «هجونامه»ی آشكارا ساختگی و به هم بافته را نیز از فردوسی شمرده اند! (١٤)
در این جا نیازی به بازآوردن افسانه‌ها نمی بینم و چُنین می انگارم كه خواننده‌ی این گفتار، آن‌ها را خوانده است یا در دسترس دارد و می‌تواند بخواند.(١٥) پس تنها با اشاره به نكته‌هایی از آن ها به تحلیل و نقدشان می پردازم.
محور ِ همه‌ی افسانه‌ها چه گونگی‌ پیوند ِ انگاشته میان فردوسی و محمود و دربار او و نیز مدیحه‌های موجود برای محمود در دست‌نوشت های شاهنامه است. بر این پایه، از شاخ و برگ افسانه ها درمی گذرم و یكسره به سراغ همین محور می‌روم.
١) كسانی نوشته اند كه شاعر پس از آماده‌كردن دست‌نوشت دوم و كامل شاهنامه در واپسین دهه‌ی زندگی‌ خود، آن را به نام محمود كرد و مدیحه‌های او را بر دیباچه و جاهایی در میانه‌ی بخش‌های كتاب افزود و آن را با خود به غزنه برد و یا بدان جا فرستاد. (١٦)
ــ می پرسم كه كدام سندِ تاریخی ی معتبری رفتن ِ فردوسی به غزنه و یا فرستادن شاهنامه بدان جا را تاییدمی‌كند و اگر شاعر می خواست این كار را بكند، چرا در همان اوان ِ اقتدار محمود نكرد و بسیار دیرهنگام، در واپسین روزهای پیری بدین كار دست زد؟
٢) هرگاه بخواهیم این برداشت پاره‌ای از پژوهندگان را بپذیریم كه شاعر در روزگار پیری و تُهی دستی ناچار شده بوده‌است بدین كار دست‌بزند، باز هم این پرسش اصلی بی پاسخ می‌ماند كه ناسازگاری و تناقض آشكار میان مدیحه‌های افزوده بر شاهنامه با گوهر و سرشت این حماسه از یك سو و تقابل چشمگیر آن ها با برخی از كنایه های رساتر و روشن تر از آشكاره‌گویی‌ِ خود ِ شاعر در نكوهش ِ مَنِش و كُنش ِ محمود در متن كتاب را از سوی دیگر چه گونه می‌توان توجیه كرد؟
آیا باوركردنی و پذیرفتنی است كه نكوهنده‌ی دُژمَنِشی و آزكامگی و بیدادگری‌ِ ضحّاك ها، سلم ها، تورها، افراسیاب ها، كاووس ها و گُشتاسپ ها، همان ستاینده‌ی محمود در روزگار خویش باشد و از جبّار ِ قَهّار ِ آزاده‌كُش و كتاب‌سوزی انتظارداشته‌باشد كه شاهنامه را بخواند یا بشنود و پیام انسانی و درون‌مایه‌ی فرهنگی‌ آن را دریابد؟
آیا فردوسی ی ساخته و پرداخته‌ی افسانه‌سازان، می تواند همان فردوسی ی راستینی باشد كه به كالبَدِ كاوه ی آهنگر در میان بارگاه ِ بیداد ِ ضَحّاك ِ آدمی‌خوار همچون شیری غُرّان می‌خروشد و «مَحضَرِ» دروغین ِ دادگری ِ آن پَتیاره ی  اهریمنی را برمی دَرَد و زیرِ پا لِه‌می‌كند و به سرداری مردم ِ دادخواه، درفش ِ شورش بر دوش می گیرد و طومارِ هزاره‌ی سیاه ِ بیداد و كشتار و تباهی را درمی نوردد؟ آیا هموست كه در پیكرِ رستم، قامت ِ بلند ِ آزادگی و سرفرازی‌ِ ایرانی می‌شود و همچون آتشفشانی از خشم بر دُژمَنِشی و بیداد ِ كاووس‌ها و گُشتاسپ ها می‌خروشد و دست به بند و تن به بندگی و خواری نمی دهد؟ به راستی آیا این همان فردوسی است كه به تن ِ بزرگ‌مرد و سالاری چون پیران ِ ویسه، در دشوارترین هنگامه‌ها و هولناك ترین كارزارها همواره در پایگاه والای پهلوانی و آشتی‌جویی و مهرورزیی ِ خود پایدار می‌ماند و سرانجام نیز با پذیرش ِ مرگِ برگُزیده ی انسانی والا و پهلوانی بی‌همتا، نام ِ بلندِ خود را به ننگِ زنهارخواهی و عافیت‌جویی نمی‌آلاید؟ (١۷)
آیا سازنده‌ی مدیحه‌ها و پردازنده‌ی «هَجونامه» می تواند همان فردوسی باشد كه شهریارِ آرمانی ی حماسه اش ــ كیخسرو ــ در پاسخ به وعده ی «گنج و تخت و كلاه» از سوی افراسیاب، می گوید: «بدان خواسته نیست ما را نیاز/ كه از جَور و بیدادی آید فراز»؟ (١٨) و مگر فردوسی از بیدادِ محمود و فراهم آمدن ِ ثروت او از راه ِ چپاول ِ دارایی های مردم آگاهی نداشت و یا در پرهیز از چْنین «لقمه‌ی شُبهه» ای، از «قاضی‌ی شهرِ ِ بُست» كه دست به «زَر» به اصطلاح «حلالِ» فرستاده‌ی مسعود پسر ِ محمود نیالود، پایگاهی فروتر داشت ؟ (١٩)
بیش تر شاهنامه پژوهان، در برابر ِ همه یِ این شك‌ورزی‌ها و چون و چراها، بودن ِ مدیحه‌های محمود در همه‌ی دست‌نوشت‌های یافته‌ی شاهنامه را حُجّتی كامل و بُرهانی قاطع بر اصیل بودن آن ها می‌شمارند و بحث در باره‌یِ درستی‌ِ انتساب آن‌ها به فردوسی را مانند چون و چرا درباره ی نسبت داشتن ِ كُل ّ شاهنامه بدو لغو و زاید می دانند.
امّا اگرچه این دلیل ــ به تعبیرِ حقوق دانان ــ «مَحكَمِه پَسند» می نماید، آزمون و پژوهش نشان داده است كه همواره و در همه جا درست درنمی آید. (٢٠) به دیگرْ سخن ، هرگاه رهنمودها و قرینه های دیگری نارسایی و نااستواری بُنیادین ِ برهان را نشان ندهند، می توان آن را سندی برای اثبات ِ درستی ِ نگاشت ِ هریك از بیت ها یا بخش های شاهنامه كه درهمه ی دستنوشت ها آمده است، به شمار آورد و می دانیم كه در عمل چُنین نیست.
نگارنده ی این گفتار، بر آن نیست تا به دلیل ِ دلبستگی ژرف ِ خود به شاهنامه، از سراینده ی آن یك اَبَرمَرد یا بُت بسازد و پیچ و تاب های احتمالی در زندگی ِ هر آدمی زاده ای را در كارِ او یكسره انكار كند. امّا بر این باورست كه در پرداختن به زندگی نامه ی فردوسی، پُرسمان ِ درستی یا نادرستی ِ پیوند او با محمود و دربارش و اصیل یا نااصیل بودن ِ مدیحه های محمود در دستنوشت های شاهنامه، تاكنون به طورِ جدّی به بحث و كاوِش گذاشته نشده یا ــ به تر بگویم ــ كسی ضرورت و اهمیت ِ آن را درنیافته است.
هرگاه در پی ِ جُستار و پژوهشی دامنه دار و فراگیر و با رهنمودهایی روشن و پذیرفتنی به اثبات برسد كه فردوسی نوعی پیوند با دربارِ غزنه داشته و ستایش نامه های محمود در دستنوشت های بر جا مانده ی شاهنامه به راستی سروده ی شخص ِ اوست و در وضعیت ِ خاصّی آن ها را بر حماسه ی خود افزوده است ، البته به احتجاج در این زمینه پایان داده خواهدشد و چُنان اثباتی، ناگزیر كارِ شاعر را به گونه ای واقع بینانه و در چهارچوبی تاریخی توجیه خواهد كرد و دیگر هیچ جای چون و چرایی نخواهد ماند.
امّا امروز كه چُنین امری تحقّق نیافته است و برعكس، نشانه ها و دلیل هایِ فراوان ِ خلاف ِ آن، ذهن ِ هر خواننده و پژوهنده ای را به چون و چرا وامی دارد، پرسیدنی است كه هرگاه كردارِ شاعر در برخورد و پیوندِ او با همروزگارانش ، سازگار و همخوان با گفتارِ بلند و شكوهمند و آزاده وارِ او نباشد، آیا اندرزِ حكمت آمیزِ او: «دوصد گفته چون نیم كردار نیست!»، طعنه ی تلخی به كارِ خودِ او شمرده نمی شود و یا گفته ی دیگرش: «... سخن ها به كردارِ بازی بود!»، ریشخندی بر عُمری سخنوری فرهیخته ی او به شمار نمی آید؟
من ــ كه جلیل دوستخواه اصفهانی ام ــ بر این باورم كه چُنین شبهه هایی در كارِ خداوندگارِ حماسه یِ ملّی ی ایران راهی ندارد و یگانگی و استواری گفتار و كردارِ او در سرتاسرِ شاهنامه و در همه ی زندگی پُر رنج و شكنج ، امّا بَرومَندِ وی، جای ِ هیچ گونه طعنه و ریشخندی باقی نگذاشته است و به گفته ی خودِ او: «به من بر، بر این جای پَیغاره نیست!» (٢١)
در پایان این گفتار، تنها به دو نكته ی دیگر اشاره می كنم و می گذرم. یكی این كه تاریخ رونویسی ِ كهن ترین دستنوشت ِ یافته ی شاهنامه (نسخه یِ موزه ی فلورانس) ٦١٤ ه. ق.، یعنی دویست سال پس از خاموشی ِ شاعرست. پس نمی توان احتمال ِ دستبردِ رونویسان یا دارندگان ِ این دستنوشت و دستنوشت ِ مادر و زنجیره دستنوشت های پیوسته به دستنوشت سراینده را یكسره نادیده گرفت و هرچه را كه در آن هست، به صِرف ِ كهن ترین بودن ِ آن در میان ِ دستنوشت های بازیافته، درست و اصیل و سروده ی بی چون و چرای خودِ شاعر دانست. بر این پایه، ناگزیر تا زمانی كه دستنوشت یا دستنوشت های كهن تری را بازیابیم ( كه البته امكان ِ آن بسیار ناچیزست)، باید برای ِ شناخت ِ درست ِ هر بیت و هر بخش از متن، به سَنجه های گوناگون ِ ساختار شناختی در كُل ّ حماسه و پیوندِ انداموارِ جزء به جزءِ آن و دیگر قرینه ها و رهنمودها روی آوریم و بسیار سخت گیرانه و باپروا رفتار كنیم.
دیگر این كه برای راه یابی به رازواره های زندگی شاعر، بیش از پیش به پژوهش در نوشته ها و سروده های هم روزگاران و نزدیكان ِ به دوران ِ او (و همانا نه خیال بافی ها و قصّه پردازی ها) اهتمام بورزیم تا بلكه بتوانیم سرِ نخ ِ تازه ای برای گشودن ِ این كلاف ِ سردرگُم و دست یابی به مقصود بیابیم. از میان ِ نامداران ِ هم روزگار با فردوسی، اشاره می كنم به حكیم ناصرِ خُسروِ قُبادیانی اندیشه ور و چكامه پرداز (٣٩٤ - ٤٨١ ه. ق.) كه دوران كودكی و اوان ِ جوانی ِ او با سال های ِ پیری فردوسی برابر بوده است. وی در چكامه ی بلندآوازه اش با مَطْلَع ِ: «نكوهش مكن چرخ ِ نیلوفری را...» به نقدِ تند و سرزنش آمیزی از عُنصری ستایشگرِ محمود می پردازد و خشمگینانه بر او بانگ می زند كه:

«...

به علم و به گوهر كنی مِدحَت آن را / كه مایه ست مَر جهل و بدگوهری را

به نظم اندر آری دروغ و طمع را / دروغ است سرمایه مَر كافِری را

پَسندَه ست با زُهدِ عَمّار و بوذَر / كُند مدح ِ محمود، مَر عُنصری را؟»  (٢٢)
امّا همین ناصرِ خُسرو، هیچ اشاره ای به مدیحه سرایی فردوسی برای محمود ندارد. باوركردنی ست كه حكیم ِ قُبادیان در همان اوان جوانی خود، شاهنامه را اگر نه از روی دستنوشت ِ شخص ِ شاعر، دست ِ كم از روی یكی از نخستین دستنوشت های بازنوشته از روی آن ، خوانده بوده باشد. آیا اگر او نشانی از مدیحه های ویژه ی محمود در آن دستنوشت دیده بود، با رویكرد به درونمایه ی شاهنامه و آن همه ستایش آزادگی و خِرَدوَرزی و نكوهش ِ بندگی و خوارمایگی و فرمان بُرداری از بیدادگران در سراسرِ آن، چُنان وصله های ناهمرنگی را بر این جامه ی زَربَفت نادیده می گرفت و به سادگی از این كارِ ناهمخوان با ساختار و گوهرِ حماسه درمی گذشت؟ و آیا در چُنان صورتی، فردوسی را هم بر كرسی اتّهام نمی نشاند و بسیار سخت تر و تلخ تر از موردِ عُنصری، از وی بازخواست نمی كرد؟
با رویكرد به آن چه در این گفتار آمد و خاموش ماندن ِ پُرمعنای ِ ناصرِ خُسرو درباره ی مدیحه های نسبت داده شده به فردوسی ، آیا نمی توان بدین برآیند رسید كه این مدیحه ها را كسی یا كسانی پس از خاموشی  شاعر بر یك یا چند دستنوشت شاهنامه افزوده اند و سپس مانندِ دیگرْ افزوده ها، به همه ی دست نوشت ها راه یافته و پاره های جدایی ناپذیری از پیكرِ حماسه ی ایران انگاشته شده و كسی هم گُمان به افزودگی  آن ها نبرده است؟
من در این جا پاسخی قطعی و نهایی بدین پرسش نمی دهم و پژوهش در زندگی نامه ی فردوسی را – كه در این گفتار تنها به گوشه هایی از آن پرداختم – پایان یافته نمی انگارم و نه تنها خود، این جُستار مهمِ فرهنگی را پی خواهم گرفت؛ بلكه چشم به راه ِ دستاوردهایِ روشنگرِ دیگرْ پژوهندگان در این راستا خواهم ماند. (٢٣) و (٢٤)
*
امّا در فراسوی این گفتمان، این احتمال را نیز نمی توان یکسره مردود شمرد که شاعر، در پایان کار ِ حماسه سرایی‌اش، با آزمون های تلخی که از کتاب سوزی ها و فرهنگ ستیری های محمود و کارگزارانش داشته، نگران و دل واپس ِ از میان رفتن ِ شاهنامه بوده و ناخواسته و ناگزیر، ستایش نامه های آن جبّار ِ قهّار را بر چند جای اثرش افزوده باشد تا سلطان به اعتبار آن ها، دست بدان نیازد و گنج شایگان ِ دانش و فرهنگ و ادب و هنر و آزادگی  ایرانیان را تباه نکند. چیزی که این گمان را نیرو می بخشد، لحن و بیان ِ تا حدّ ِ خندستانی بودن، اغراق آمیز ِ ستایش نامه هاست که در سرتاسر ِ متن ِ اصلی  شاهنامه، همتایی برای آن ها نمی توان یافت. به راستی جز محمود – با اشتهای سیری ناپذیرش برای شنیدن ِ مدحیّه های عنصری ها و فرّخی ها – چه کسی می تواند بیت هایی همچون:

«جهاندار محمود، شاه ِ بزرگ / به آبشخور آرد همی میش و گرگ

...

 چو کودک لب از شیر ِ مادر بشست / ز گهواره محمود گوید نُخُست» (٢٤)

را بخواند یا بشنود و ریشخند نزند؟ و این محمود همان کسی است که شاعر، در پایان ِ شاهنامه، در پوشش ِ نامه ی رستم فرّخ زاد، با یادکرد از سال ِ ۴۰۰ ه. ق. (هنگام اوج قدرت او) می گوید:
«...

به ایرانیان زار و گریان شدم / ز ساسانیان نیز بریان شدم

دریغ این سر و تاج و این داد و تخت / دریغ این بزرگیّ و این فرّ و بخت

کزین پس شکست آید از تاریان / ستاره نگردد مگر بر زیان!

برین، سالیان چارصد بگذرد / کزین تخمه گیتی کسی نسپرد

...

رهایی نیابم سرانجام ازین /خوشا باد ِ نوشین ِ ایران زمین

 ...

چو با تخت منبر برابر کنند / همه نام ِ بوبکر و عمّر کنند!

تبه گردد این رنج های دراز / نشیبی درازست پیش ِ فراز!

نه تخت و نه دیهیم بینی، نه شهر / از اختر همه تازیان راست بهر!

برنجد یکی، دیگری برخورَد / به داد و به بخشش کسی ننگرد!

...

ز پیمان بگردند و از راستی! / گرامی شود کژی و کاستی

رباید همی این از آن، آن ازین! / ز نفرین ندانند باز آفرین!

نهان بدتر از آشکارا شود! / دل ِ شاهشان سنگ ِ خارا شود!

...

شود بنده ی بی هنر شهریار! / نژاد و بزرگی نیاید به کار

 ...

از ایران و از ترک و از تازیان / نژادی پدید آید اندر میان

نه دهقان، نه ترک و نه تازی بُوَد / سخن ها به کردار ِ بازی بُوَد!

...

زیان ِ کسان از پی ِ سود ِ خویش / بجویند و دین اندر آرند پیش!

...

بریزند خون از پی ِ خواسته / شود روزگار ِ بد، آراسته!

... » (۲۵)

- - -

بازبُردها و پِی نوشت‌ها:
* از جلیل دوستخواه در گُستره ی شاهنامه شناسی نشریافته است:
یک) آیین ها و افسانه های ایران و چین باستان، گزارش ده گفتار پژوهشی از ج. ك. كویاجی ، پژوهشگر پارسی، فرانکلین و جیبی، دو چاپ، تهران - ۱۳۵۳ و ۱۳۶۲.
دو) پژوهش هایی در شاهنامه، گزارش ِ شش گفتار پژوهشی از ج. ك. كویاجی ، پژوهشگر پارسی، نشر ِ زنده رود، اصفهان- ١٣٧١
بنیادهای استوره و حماسه ی ایران (ترجمه ی شانزده گفتار پژوهشی از ج. ك. كویاجی ، پژوهشگر پارسی)، نشرِ آگه، دو چاپ، تهران - ١٣٨٠ و ١٣٨٣.
سه) هفتخان ِ رستم بر بنیادِ داستانی از شاهنامه ی فردوسی، انتشارات ققنوس، تهران - ١٣٧٦.
حماسه ی ایران ، یادمانی از فراسوی هزاره ها (بیست و هشت گفتار و نقدِ شاهنامه شناختی)، ویراست یکم نشر باران، سوئد- ١٣٧٧، ویراست ِ دوم، نشرِ آگه، تهران -١٣٨٠.
چهار و پنج) فرایند ِ تکوبن ِ حماسه ی ایران پیش از روزگار ِ فردوسی و شناخت نامه ی فردوسی و شاهنامه در مجموعه ی از ایران چه می دانم؟ دفتر پژوهش های فرهنگی، تهران -١٣٨٠.


۱. در این زمینه  دو مجموعه‌ی گفتارهای شاهنامه‌شناختی‌ِ استاد دکتر جلال خالقی مطلق با عنوان‌های گل ِ رنج های کهن، به کوشش علی دهباشی، نشر مرکز، چاپ دوم، تهران - ۱۳۸۷ و سخن‌های دیرینه، به کوشش علی دهباشی، نشر افکار، تهران – ۱۳۸۱.
۲.«دهقان» (عربی گردانیده ی واژه ی پهلوی ِ «دهیگان» است)

(D.A. Mac Kenzie, A Consise Pahlavi Dictionary, p.24)

درباره ی مفهوم «دهقان» در روزگار فردوسی و پایگاه اجتماعی طبقه یِ «دهقانان»،  پژوهش ارزشمند زنده یاد دكتر احمد تفضّلی در ایران نامه ١٥:٤، پاییز ١٣٧٦.
٣. نظامی عروضی ، چهارمقاله ، مقاله ی شاعری، حكایت نهم.
٤. دكتر ذبیح الله صفا، حماسه سرایی در ایران، چاپ دوم، برگ های ١٧٧ -١٧٩.
٥. بسنجید با دكتر فاطمه سیاح، نقد و سیاحت، توس، تهران ١٣٥٤، برگ ١٤.
٦. فرارود/ فرازرود/ ورارود/ وَرَزرود همان آسیای میانه ی كنونی است.
٧. یادآوری ِ این نكته ضروری است كه نگارنده تاكیدی نژادی بر ترك تبار بودن محمود ندارد و تنها خودكامگی او و ایران ستیزی اش را در همدستی با دستگاه خلافت می نكوهد و اگر هم ایرانی تبار بود و چنین می كرد، باز هم در خور سرزنش بود.

٨. یمین الدّوله یعنی دست ِ راست ِ دولت و به راستی كه خلیفه ی بغداد لقب مناسبی به همكار و گماشته ی سركوبگر و تباهكار خود داده بوده است.
٩. «من از بهرِ قَدرِ عبّاسیان انگشت دركرده ام در همه جهان و قرمطی می جویم و آن چه یافته آید و درست گردد، بر دار می كشند...» (گُفتاوَردِ از محمود غزنوی در تاریخ بیهقی، چاپ دكتر فیاض، برگ ٢٢٧).
١٠. دهخدا رفتار وحشیانه و جاهلانه ی محمود با دانشمند بزرگ ابوریحان بیرونی را شرح داده است. (لغت نامه ، آ - ابوسعد، برگ ٤٨٧). ١١. پیگرد و آزار و شكنجه و حبس و كشتار دیگر اندیشان و به ویژه اسماعیلیان (كه بعد ها لقب ِ قرمطی بدانان داده شد) از واپسین سال های دولت سامانیان آغاز شد و در دوره ی ِ غزنویان شدّت گرفت و در روزگار سلجوقیان ادامه یافت.
١٢. برای آگاهی  گسترده از جنایت های محمود و دستگاه و جانشینانش باید كتاب‌هایی همچون مُجمل التواریخ والقصص و تاریخ بیهقی و جز آن را به دقت خواند و بررسید.
١٣. دیوان فرّخی سیستانی، تصحیح دكتر دبیرسیاقی ، برگ ٢٠.
١٤. ژول مُل: دیباچه ی شاهنامه ، ترجمه ی جهانگیر افكاری، جیبی ، چاپ ٣، تهران - ١٣٦٣.
١٥.  دكتر محمّد امین ریاحی ، سرچشمه های فردوسی شناسی، پژوهشگاه ، تهران - ١٣٧٢، همچنین  نقد ِ نگارنده ی این گفتار بر این كتاب، در کتاب ِ حماسه ی ایران... (پیشین)، برگ های ٤٦٣ - ٤٧٦.
١٦. برای آشنایی با این گونه نوشته ها  سرچشمه ها... (همان).
١٧. --› گفتار «پیران ِ ویسه ...» در کتاب ِ حماسه ی ایران... (پیشین).
١٨. شاهنامه ، به كوشش جلال خالقی مطلق، ج ٤، برگ ٢٠٦، ب ٥٦٠.
١٩. تاریخ بیهقی (پیشین)، برگ های ٦٧٠ - ٦٧٢.
٢٠. برای دیدن نمونه ای از آمدن بیت هایی در همه ی دستنوشت های شاهنامه و با این حال مُحرَز بودن ِ افزودگی ِ آن ها  گفتارِ «رهنمودی دیگر به افزودگی چهار بیت در دیباچه ی شاهنامه» در کتاب ِ حماسه ی ایران (پیشین).
٢١. پَیغاره یا بَیغاره در زبان ِ شاهنامه به معنی سرزنش و نكوهش است.
٢٢. دیوان اشعار ناصرخسرو، تصحیح حاج سید نصرالله تقوی، تایید، اصفهان - ؟، برگ ١٤.
٢٣. درباره ی دروغین بودن افسانه های بیانگر وابستگی فردوسی به دربار غزنه ابوالقاسم پرتو اعظم: دروغی بزرگ درباره ی فردوسی و شاهنامه ، ناشر؟، تهران - ١٣٥٧. همچُنین برای آشنایی با جنبه های گوناگون زندگی ِ فردوسی،  ع. شاپور شهبازی: زندگینامه ی ِ انتقادی ی فردوسی (به زبان انگلیسی)، مزدا، كالیفرنیا-١٩٩١ و نقد نگارنده بر آن در کتاب ِ حماسه ی ایران... (پیشین).

٢٤.  شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، دفتر یکم، برگ ۱۷.
۲۵.  همان، دفتر هشتم، برگ های ۱۴- ۴۲۰.

 

از: کانون پژوهش های ایران شناختی 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۳ / ۲۲

نیما طاهری

اندیشه‌ی سیاسی سعدی

زمینه و زمانه‌ی سعدی
سعدی شیرازی (٦۰٦- ٦۹۰ه. ق) در دوره‌ای چشم به جهان گشود که ایران زمین از هر سو عرصه‌ی تاخت و تاز نیروهای ویرانگر زندگی اجتماعی قرار گرفته بود.
از سوی غرب صلیبیان، حکومت در حال زوال سلجوقیان را هر چه بیش‌تر به سوی نابودی می‌کشاندند. از سوی شرق مغولان از کشته‌ها پشته می‌ساختند، و از درون نیز، امیران و حاکمان محلی با باج و خراج و در گیری‌های خونبار داخلی، عرصه‌ی زیست اجتماعی را به جهنمی سوزان تبدیل کرده بودند. سعدی از زمانه‌ی خویش چنین یاد می‌کند:

ای محمد گر قیامت می برآری سر ز خاک /  سر برآور وین قیامت در میان خلق بین
زینهار از دور گیتی و انقلاب روزگار /  در خیال کس نیامد کانچنان  گردد چنین

در نیک اندیشی و بزرگ منشی سعدی همین بس، که در چنین زمانه‌ی خون ریزی از آموزه‌ی

 بنی  آدم  اعضای یک پیکرند /  که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضو ها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامد نهند آدمی

سخن به میان آورده است. هر چند نباید از یاد بُرد که نه سعدی خود توانست به این آموزه همواره پایبند بماند و نه در جامعه‌ی آن روز ایران این آموزه قابل تحقق بود. نکته‌ی مهم اما این بود که سعدی با این آموزه، افقی بسیار انسانی فرا راه ذهن و زبان جامعه گشود.
سعدی که آموزش‌های نخستین را در زادگاه خود فرا گرفته بود، در حدود سال ششصد و بیست ه . ق . یعنی زمانی که دو سالی از یورش مغولان به ایران می‌گذشت و به گفته ی سعدی، جهان چون موی زنگی آشفته و درهم شده بود، و اقلیم آرام فارس هم میدان تاخت و تاز پیر شاه، پسر محمد خوارزم‌شاه، شده بود؛ برای ادامه‌ی آموزش، راهی بغداد شد و در مدرسه ی نظامیه‌ی بغداد به فراگیری دانش پرداخت. اما چندی نگذشت که شور سوزان جهان گردی، هوای آموختن در مدرسه را از سر وی به در کرد و از بغداد راهی دیگر سرزمین‌های عربی شد. سفر به کوفه، بصره، ترابلس، شام، صنعا و حجاز هر یک برای او خاطره ها و تجربه های فراوانی به همراه داشت و از سویی موجب انس سعدی بـا زبان و ادب عربی شد. او افزون بر سرزمین های عربی به روم و شرق جهان اسلام نیـز سفر کرد. ره آورد این جهان گردی برای سعدی، افزون بر تجربه‌ی بی واسطه‌ی زیست جهان‌های متفاوت، آشنایی با انبوهی از روایت‌ها، قصه‌ها و اندوخته‌های متنوع مردمان سرزمین‌های گوناگونی بود که با این روایت‌ها و قصه‌ها زند‌گی کرده بودند. شاید به همین علت است که هر حکایت گلستان، پنجره ای رو به فهم زندگی می گشاید و گویی هر حکایت‌اش جمع بندی هزاران تجربه و آزمون زندگی عملی است. سعدی خود در این باره می‌گوید:

در اقــصای  عالم بــگشتم  بـــسـی /  به ســر  بردم  ایـام  با  هـر  کسی
 تـمّتـع ز هـــــر گوشه ای یـافـتــم /  ز هـر خرمنی  خوشه ای  یافتم

سعدی پس ازگذشت سی و پنج سال در حالی که آتش فتنه‌ی مغول رو به سردی نهاده بود و وی پنجاهمین سال گرم زندگی را تجربه می‌کرد، به گفته‌ی خویش که: به قدم از شیراز رفته بود، اکنون به سر به شیراز بازمی‌گشت. در ایامی که سعدی به شیراز بازگشت، اتابک ابوبکر، پسر سعد زنگی‌‌، بر این شهر حکومت می‌کرد. اتابکان توانسته بودند با سیاست و چاره اندیشی، سرزمین فارس را از گزند ویرانگر تاتار در امان نگه دارند. سعدی باقی عمر خود را در شیراز گذراند و سرانجام در سال ٦۹۰ ه . ق در شیراز جان سپرد و در جایی که امروزه به سعدیه معروف است به خاک سپرده شد.

سعدی و دگرگونی مبحث صوفیانه
هر چند مبحث صوفیانه‌ی نخستین، که مبحثی زاهدانه بود، در دوران شکل‌گیری فرهنگ و تمدن اسلامی و در قلمرو اقلیم عربی نطفه بست. اما هنگامی که این مبحث به خراسان راه یافت، دگرگونی‌های بسیاری پذیرفت، زیرا در این فضای تازه از سویی با عناصر فرهنگ بودایی و مانوی، درهم آمیخته شد و در نتیجه جان و شکل دیگری یافت، و از سوی دیگر روح پهلوانی بازمانده از فرهنگ پارتی در این خطه از ایران، زمینه ساز رویکرد حماسی به عرفان شد. در تتیجه در تصوف خراسانی روح و زبان حماسی و شاعرانه ی آن یک عنصر چشمگیر بود. این زبان و حال حماسی را می‌توان در سخنان نخستین صوفی بزرگ خراسان، بایزید بسطامی، و سپس در همه ی سنت گفتار و ادب صوفیانه‌ی پرورش یافته در خراسان دید. در این بستر بود که استوره‌ی هبوط آدم به سفر حماسی آدم تبدیل شد و رابطه‌ی عابد و معبود، به رابطه‌ی عاشق و معشوق تبدیل شد و تا حدودی ترس زاهدانه جای به شور عاشقانه ‌سپرد. اما سرانجام در فضای فرهنگی- تاریخی فارس، به ویژه شیراز است، که ما شاهد دگردیسی تصوف حماسی ِ زاهدانه به عرفان عاشقانه و رندانه هستیم. به گفته ی دیگر، در سفر از خراسان به عراق عجم و فارس است که وجه صوفیانه‌، یعنی زاهدانه‌ی این عرفان هر چه کمرنگ‌تر و وجه شاعرانه‌ی آن پر رنگ‌تر می‌شود و شکوه حماسی گفتار صوفیانه‌ی خراسانی جای خود را به غزل‌سرایی عاشقانه می‌سپارد. صوفیان خراسان اهل کشف و کرامات‌ و اهل ارشاد و خانقاه دار و دارای دستگاه مرید پروری بودند. اما شاعران عارف درعرفان شاعرانه، داعیه‌های کشف و کرامات را فرومی‌گذارند و به فضل و هنر خود می‌نازند و حتا دعوی کشف و کرامت را به ریشخند می‌گیرند. اینان نه تنها خود را صوفی نمی‌نامند و نمی‌خوانند، بل با صوفی و زهد ریایی سر جنگ دارند. با این شاعران عارف، زبان شاعرانه‌ی این عرفان غزل‌سرا تر و روح شاعرانه نمایان‌تر می‌شود. سرحلقه‌ی بزرگ این عرفان شاعرانه شعر سعدی است و کمال شاعرانه و رندانه‌ی آن حافظ. و چنین است که در برابر عرفان پهلوانانه‌ی خراسانی با سنت زهد خانقاهی‌اش، عرفان شاعرانه و رندانه‌ی فارس با دو نماینده‌ی بزرگ آن، سعدی و حافظ، به عنوان دیدگاه تازه‌ای شکل می‌گیرد. هر چند نباید از یاد برد که به علت چیر‌گی عرفان زاهدانه و فلسفی‌مابانه و فضای رسمی خانقاهی، که همخوانی و داد و ستد بسیاری با باید و نبایدها و حاکمان زمانه‌ی نا به سامان خود داشت، عرفان شاعرانه و رندانه‌ی این دو شاعر به حاشیه رانده شد و هرگز مورد توجه واقع نشد.

سعدی نخستین شاعر بزرگ فضای فرهنگی- تاریخی فارس، به ویژه شیراز است. او پیشرو عرفان رندانه و شاعرانه است. عرفان زند‌گی دوست و رها از شطح و طامات و ادعای کشف و کرامات، عرفانی مرگ آگاه، نه مرگ پرست. سعدی با آز دنیا پرستی میانه‌ای ندارد، اما بی قرار کندن از زندگی و زمین نیست، بل زمین، این جلوه گاه نمود زیبایی ازلی و جایگاه شور و مستی زندگی را با اشتیاق تمام و روح شاعرانه ی سرشار خود دوست دارد. به گفته‌ی خود او: به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست / عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست. بر خلاف آن صوفیان شاعر، سعدی دریغ‌اش از این نیست که چرا به دنیا آمده و در غربت این عالم مانده است. بل گلایه دارد که چرا فرصت زند‌گی این همه کوتاه است. آیین اخلاقی او مدارا با خلق است و نیکویی و احسان به آنان و ستیز با خود آزاری زاهدانه و مردم آزاری حاکمان زر و زور پرست. با آموزه های شاعرانه و حکمت عملی اوست که رندی هم چون یک شیوه‌ی زیست، و هم چون یک جهان بینی در تار و پود فرهنگ جامعه تنیده می‌شود و به ویژه به حکمت عملی زندگی بسیاری از سرآمدن جامعه بدل می‌شود. با سعدی است که عرفان زمینی‌تر و شاعرانه‌تر می‌شود و در زمینه‌ی ذهن شاعر می‌نشیند. به همین دلیل، زندگی روزمره و روابط شخصی و آیین زیستن با دیگران و سامان دهی زندگی جمعی و راه و رسم کشورداری را جدی می‌گیرد و در باب آن‌ها دو کتاب درخشان، گلستان و بوستان، را به رشته‌ی تحریر درمی‌آورد.

حکمت عملی و اخلاق وضعیت مند و وظیفه گرایانه‌ی سعدی
گلستان و بوستان سعدی را به جرأت می‌توان از نقش آفرین‌ترین و تاثیر گذارترین متن‌های ادب فارسی بر ارزش‌ها و باورهای مردم ایران زمین دانست. تا پیش از سعدی، نگاه غالب اندیشه‌مندان ایرانی به حکمت عملی و اخلاق، نگاهی مطلق، انتزاعی، تجویزی و آرمانی بود. هر چند پیش از سعدی هم نویسند‌گانی بودند که در قالب حکایت‌هایی از زبان حیوانات، به بیان ظرایف حکمت عملی پرداخته بودند، کلیله و دمنه و مرزبان نامه دو نمونه از این آثارند. اما این سعدی بود که برای نخستین بار انسان مشخص اجتماعی را، هرچند در قالب تیپ‌های اجتماعی، در بطن شرایط و موقعیت‌های مشخص اجتماعی مد نظر و مخاطب حکمت عملی و اخلاقی خود قرار داد. سعدی آموزه‌های حکمت عملی و اخلاق اجتماعی خود را بر اساس واقعیت‌های روزمره‌ی جامعه و مصلحت اجتماعی افراد استنتاج می‌کرد. از این رو، به منطق زندگی روزمره و مسایل عملی و اخلاقی زندگی اجتماعی و آن‌چه به معاش و معاد مردمان مربوط بود می‌اندیشید. در نتیجه باکی نداشت که به صراحت اعلام کند دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز است. سعدی در گلستان و بوستان در چند و چون کار پادشاهی و درویشی، عاشقی و بند‌گی، کسب و کار و حتا آداب همسری، باریک بینانه می اندیشد و از اندرزهای کلی و انتزاعی اخلاق زاهدانه و فیلسوفانه پرهیز می‌کند. سعدی فلسفه‌ی اخلاق ازلی و ابدی نمی‌بافد، از سر انصاف و واقع بینی در طبع بشری خود و دیگران درنگ می‌کند و به گفته‌ی خود از بیم جان و امید نان انسان سخن می‌گوید. سعدی نه بارگاهی به پا کرد، نه مُراد حلقه ایی مُرید پرور بود، نه خلوت نشینی عافیت طلب. سعدی سودای طرحی نو درافکندن نداشت، درنتیجه دل سپرده‌ی هیچ مدینه‌ی فاضله ای نبود، وی به حاکمی فاضل و عادل دل خوش بود. حاکم آرمانی وی نه حکیم شاه، بل شاه اهل حکمت بود. سعدی مصلح بود، مصلحی راسخ قدم. نه اهل رشوه و عشوه بود، چنان که خود می‌گوید:

بگوی آن چه دانی که حق گفته به / نه رشوت ستانی نه عشوه ده

نه اهل خوف و طمع، چنان که باز خود می‌گوید:

سعدیا چنان  که می‌دانی بگو / حق نباید  گفتن  الا آشکار
هرکه را خوف و طمع در کار نیست / از خطا باک اش نباشد وز تتار

سعدی در پی برآوردن مُراد دل خود نبود، غم‌خوار دل بی مُرادان بود:

که مرد ار چه بر ساحل است ای رفیق / نیاساید و دوستانش غریق
من از بی مُرادی نیم روی زرد / غم بی مُرادان دلم خسته کرد

چو  بینم که درویش مسکین نخورد / به کام اندرم لقمه زهر است و درد

سعدی چون همه‌ی اصلاح گران با پذیرفتن بنیاد نظم موجود بر این باور بود که تنها راه به سامان کردن نابه سامانی‌های نظم موجود، این است که از درون همین شبکه‌ی سلسله مراتبی و هرم وار قدرت که در راس آن پادشاه قرار دارد و در قاعده‌ی آن رعیت، باید به اصلاح پندار و کردار شاهان و رعایا پرداخت. سعدی در همین راستا می‌کوشد چون حلقه‌ی واسطی میان دو قطب فرادستان و فرودستان، به تناوب و اقتضای حال و موقعیت به نمایند‌گی هر سوی این دو قطب با آن روی دگر سخن بگوید. سعدی به نفی رابط‌ه ی شبان- رمه گی نمی‌اندیشید و با اساس رابطه‌ی سلسله مراتبی و هرم وار فرادستان و فرودستان مخالفتی نداشت. ازین رو می بینیم که وی حتا باب‌های کتاب گلستان را نیز بر پایه ی رابطه‌ی سلسله مراتبی فرادستان و فرودستان تنظیم کرده است؛ بدین معنا که نخست به شرح وظایف و اخلاق پادشاهان و حاکمان اشاره می‌کند و سپس به سایر گروه های اجتماعی می‌پردازد. سعدی زندگی اجتماعی را مانند سرودن شعری در قالب رباعی می‌پندارد که دو مصراع اول آن را فرادستان می‌سرایند و دو مصراع بعدی آن را فرودستان. به زعم سعدی فرادستان در بیت خود از اقبال و بی غمی خود سخن می‌گویند و فرودستان نیز از ضرورت لطف و احسان و غم‌خواری حاکمان. و آن رباعی این است:

ما را به جهان خوشتر از این یک دم نیست / کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست

 ای آن که به اقبال تو در عالم نیست/ گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست.

سعدی بر این باور است که تاریخ ِ این سپنج سرای، یعنی جامعه‌ی بشری، چیزی جز تاریخ نوبتی حکومت پادشاهان نیست، بر این پایه امیدوار است که شاهان با توجه به ناپایداری حکومت خود، به عدالت رفتار کنند.

به نوبت‌اند ملوک اندر این سپنج سرای / کنون که نوبت تُست ای مَلک به عدل گرای.

سعدی بر این باور است که رعیت چو بیخ اند و سلطان درخت، در نتیجه به سلطان نهیب می‌زند که:

مکُن تا توانی دل خلق ریش / و گر می‌کُنی، می‌کَنی بیخ خویش

دگر کشور آباد بیند به خواب / که دارد دل اهل کشور خراب.

و یا در جایی دیگر می‌گوید: آگر جور در پادشاهی کنی پس از پادشاهی گدایی کنی. اما درباره‌ی پادشاهی که پاسدار رعیت است می‌گوید:

شهی که پاس رعیت نگاه می‌دارد / حلال باد خراج‌اش که مزد چوپانی ست.

بنابر این سعدی به پادشاهان توصیه می کند که پاسدار رعیت باشند:

برو پاس درویش محتاج دار / که شاه از رعیت بود تاج‌دار.

سعدی ستم بر رعیت را سبب ویرانی عالم و آدم می‌داند و به شاهان گوشزد می‌کند که:

خبر داری از خسروان عجم / که کردند بر زیر دستان ستم

نه آن شوکت و پادشاهی بماند / نه آن ظلم بر روستایی بماند

چو خواهد که ویران شود عالمی / کند مُلک در پنجه ی ظالمی.

سعدی تاکید می‌کند که خلل در ارکان تخت و مُلک نتیجه‌ی بی توجهی شاه در احوال شبان است:

در آن تخت و مُلک از خلل غم بُود / که تدبیر شاه از شبان کم بُود.

از سوی دیگر پایداری حکومت را، حتا به گاه حمله‌ی خصم، نتیجه‌ی صلح با رعیت و عادل بودن شاه می‌پندارد:

با رعیت صلح کن، وز جنگ خصم ایمن نشین /  زآن که شاهنشاه عادل را رعیت لشکر است.

در یک نگاه کلی شاید بتوان گفت سه اصل عدالت، واقع بینی و اعتدال‌گرایی از مهم‌ترین اصول حکمت عملی و اندیشه‌ی سیاسی سعدی به شمار می آیند. به باور سعدی عدل و احسان و انصاف خداوندان مملکت، موجب امن و استقامت رعیت است و عمارت و زراعت بیش اتفاق افتد. سعدی واقع بینی دشمنان را به تر از نیک بینی غیر واقع بینانه ی دوستان می‌داند.

از صحبت دوستی برنجم / که اخلاق بدم حُسن نماید

 عیبم هنر و کمال بیند / خارم گُل و یاسمن نماید

 کو دشمن شوخ چشم ناپاک / تا عیب مرا به من نماید.

در جای دیگر نیز می‌گوید:

ز دشمن شنو سیرت خود که دوست / هر آن‌چه از تو آید به چشمش نکوست.

سعدی اعتدال‌گرایی و پرهیز از افراط و تفریط را به منزله‌ی معیار و الگوی رفتار فردی- اجتماعی بارها توصیه کرده است. وی در این باره می‌گوید: زهد و عبادت شایسته است نه چندان که زندگانی بر خود و دیگران تلخ کند. عیش و طرب ناگزیر است نه چندان که وظایف طاعت و مصالح رعیت در آن مستغرق شود.

سعدی در زندگی خود کوشید با عدالت و واقع بینی و اعتدال‌گرایی به وظیفه‌ی انسانی خویش عمل کند. سعدی نمی‌خواست انسان کامل باشد، بل می‌خواست کاملن انسان باشد. از این رو نام سعدی ثبت است بر جریده‌ی عالم.

- - -

منابع:
-  آشوری، داریوش: عرفان و رندی در شعر حافظ .۱۳۸۲. تهران. نشر مرکز

-  حق جو، سیاوش: حکمت سیاسی سعدی. پژوهش نامه‌ی علوم انسانی و اجتماعی. سال دوم. شماره‌ی ششم و هفتم. سال ۱۳۸۱. برگ ۹۷- ۱۱۷

- عبادیان، محمود. وقتی، سعدی قانون می‌نویسد. روزنامه ی همشهری. بهمن ۱۳۸٦

از: گذرگاه، شماره ی۸۳ مهر ماه ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۲ / ۲۲

دكتر جمشید ایرانیان

مسایل جامعه شناسی ادبیات در ایران

موضوعی كه درباره ی آن باید سخن بگوییم، كمی پیچیده است؛ یعنی مساله ی ادبیات جامعه‌شناسی! در ایران امروز ”جامعه‌شناسی ادبیات“ است. محصول بزرگ جامعه ما در سطح بین‌الملل ادبیات ماست. مساله كشوری مانند انگلستان، سیاست؛ آلمان، فلسفه و ایران ادبیات آن است. بنابراین اگر كاری برای این مساله انجام می‌شود باید جدی و دور از ندانم كاری و سردرگمی باشد. البته این طور نیست كه فكر كنیم تنها در ایران سردرگمی درباره ی  "جامعه‌شناسی ادبیات" وجود دارد. حتا در فرانسه هم گاهی نویسندگانی چه بسا مشهور پیدا می‌شوند كه به این مساله درست نپرداخته‌اند.

به تر است در این جا نخست به وضعیت موجود بپردازم. نخستین مشكلی كه در ایران درباره ی جامعه‌شناسی ادبیات داریم سوء تفاهم درباره ی آن است. این سوء تفاهم تنها در سطح افراد معمولی نیست، بلكه در حوزه‌های آكادمیك و حتا در وزارت علوم نیز وجود دارد. اكنون درسی در سر فصل های درس های جامعه‌شناسی در وزارت علوم به نام «جامعه‌شناسی در ادبیات» وجود دارد. این اسم «مصوب» غلط است زیرا ادبیات یك شاخه ی هنری است و جامعه‌شناسی علم است. جامعه‌شناسی قاعده ها و روش خود را دارد و هنر نیز ضابطه ها و نظم خود را. ما نمی‌توانیم از كانت كه در دویست سال پیش، هنر را قاعده های نظم احساسات و علم را قاعده های نظم ادراكات تعریف می‌كند عقب‌تر باشیم. استادانی هم داریم كه درس می‌دهند و كتاب آن‌ها جزء كتاب های منبع برای تدریس است، اما می‌بینیم كه نام كتاب آن‌ها غلط است: ”جامعه‌شناسی در ادبیات“. در این عبارت كلمه ”در“ اضافی است و باید حذف شود. جامعه‌شناسی علمی است كه ادبیات و قوانین حاكم بر آن را بررسی می‌كند و ارتباط های درونی این ساختار ویژه ی معرفت انسانی را بررسی می‌كند تا بگوید تابع چه نظمی است و چه پیوندی میان گونه‌های ادبی و گونه‌های اجتماعی وجود دارد، جهان درون آن چه جهانی است و چه چیز را بررسی می‌كند.
اوایل دهه پنجاه، مرحوم دكتر صدیقی، استاد همه ما درسی داشتند به نام ”اجتماعیات در ادبیات فارسی“. این عنوان معنی‌دار است چرا كه اجتماعیات در ادبیات فارسی وجود دارد. او تلاش می‌كرد از درون متن های ادبیات فارسی برخی روابط، سازمان‌ها و نهادها و هر آن چه را كه می‌توان اجتماعی تعبیر كرد، استخراج كند تا به این طریق، چهره‌ای برای جامعه ی آن روزگار ترسیم كند. این كار ادعایی مبنی بر ”جامعه‌شناسی ادبیات“ بودن نداشت. هنگامی كه در سال ۱۳۵٦ تحصیلات خود را به پایان رسانده و به ایران بازگشتم، دكتر صدیقی از من خواست تا این درس را كه گرایش اصلی من بود در دانشگاه تهران آغاز كنم و برای نخستین بار ”جامعه‌شناسی ادبیات“ را تدریس كردم. از سال ۱۳۵۷ به بعد كلاس هایم آزاد بود و گاه پیش می‌آمد كه كلاس با سیصد نفر تشكیل می‌شد و من آن سال‌ها را  سال‌های پربار و شروعی خوب می‌دانم چرا كه از هر قشری ـ دانش جو، روزنامه‌نگار، نویسندگان و مترجمان از این درس استقبال كردند. اما امروز به دلیل وقفه‌ای كه در سال‌های گذشته پدید آمده است، این شاخه از جامعه‌شناسی رشد كافی نداشته، برداشت‌های گوناگون و اغلب نادرستی از آن وجود دارد و متأسفانه به دلیل عمق و دشواری كار، كم تر كسانی از فارغ‌التحصیلان جامعه‌شناسی به آن گرایش دارند.
دومین مساله‌ای كه وجود دارد نیودن درك درست از تفاوت میان "نقد ادبی" و "جامعه‌شناسی ادبیات" در میان اصحاب علوم اجتماعی و فعالان حوزه ی ادبیات است. میان نقد ادبی و جامعه‌شناسی ادبیات مرزهای شناخته شده‌ای وجود دارد و در جهان آن‌ها را می‌شناسند و قاعده های آن را رعایت می‌كنند. پیش از انقلاب شوروی، در روسیه ی تزاری، شماری از روشنفكران و فیلسوفان بسیار هوشمند و دقیق وجود داشتند كه بر روی ادبیات كار می‌كردند. چنشفسكی، پیسارف و ...، این افراد در عصر طلایی رمان‌نویسی روسیه یعنی زمان حیات تولستوی، داستایوسكی، تورگنیف و دیگر نویسندگان بزرگ، آثار ادبی را نقد می‌كردند و این نقدها همه علمی و با زمینه ی جامعه‌شناختی هستند. اما بعدها هیچ‌گاه و هیچ‌كس این نوشته‌ها را جامعه‌شناختی ندانست. اما از نظر من به ترین متن های جامعه‌شناختی ادبیات هستند. بعدها كسانی آمدند و معنای تازه‌ای به نقد و بررسی ادبیات دادند. آن‌ها به موشكافی در مورد این كه اصلن متن ادبی چیست و تفاوت آن با متن غیرادبی چیست، علت ماندگاری یك اثر چیست، گونه‌های مختلف ادبی چه گونه و در چه شرایطی پدیدار شدند و ... پرداختند.
پیشگام این حركت جوان لهستانی، گئورگه لوكاچ بود. لوكاچی كه هنوز ماركسیست نشده و كانتی بود. او در سن كم تر از بیست، كتابی نوشت به نام ”جان و كالبدها“. این كتاب دیدگاهی كانتی دارد، اما این مهم نیست، بلكه روش آن مهم است زیرا نخستین بار بود كه ادبیات به شكل دیگری بررسی می‌شد: روحی كه در این قالب است، چه معنایی به آن می‌دهد!
او در سن بیست و دو سالگی كتاب دوم خود ”تئوری رمان“ را از دیدگاه هگلی نوشت و نبوغی بی مانند از خود نشان داد. او در این اثر برای نخستین بار ارتباط میان فرهنگ اجتماع و قالب‌های اجتماعی و قالب‌های ادبی را نشان می‌دهد. برای نخستین بار هنگامی که می‌خواهد از حماسه سخن بگوید، از جهان با دیدگاه افلاتونی می‌گوید:
«خوشا زمان‌هایی كه سرنوشت بشر را در ؟؟؟؟ ستارگان دید». آسمان را به زمین پیوند می‌زند، و نشان می‌دهد كه بشر دوران حماسه چه قدر با معنویات آسمانی نزدیك بوده و میتولوژی چه اثری در زندگی روزمره‌اش داشته و سرنوشت را چه گونه می‌دیده است، این دوره دوره ی حماسه است. اما هنگامی كه از رمان سخن می گوید از جهانی تیره و تار و پر از تردید كانتی سخن می گوید. این فضا یا ژانر رمان است ـ تردیدها و گم گشتگی انسان و هدف‌های او، تسلط اشیا بر زندگی و به طور كلی، آثار مدرنیسم بر زندگی! لوكاچ كه متأسفانه در دوره ی‌ استالین ماركسیست می‌شود، بعدها پس از آن كه از حزب كمونیست اخراج و به دلیل آثارش تكفیر می‌شود، كتاب ”رمان تاریخی“ را می‌نویسد. در این كتاب او انسان آزادی است كه بینش و تفكر خود را دارد، هگلی یا كانتی نیست و در این اثر برای نخستین بار میان جنگل‌های ناپلئونی و گونه ی ادبی رمان تاریخی ارتباط برقرار می‌كند و نشان می‌دهد كه چه گونه انسان‌ها گذشته ی مشترك خود را در فرم‌های ادبی زنده می‌كنند و در اختیار گسترده ترین قشرهای اجتماعی قرار می‌دهند.
سال‌ها بعد لوكاچ كار خود را نقد و تكذیب كرد. در این میان فردی به نام گلدمن ظهور می‌كند كه با وجود این كه لوكاچ خود را نقد می‌كرد از موضع قدیمی او دفاع می‌ کند. اما به هر حال دوره ی لوكاچ به پایان می‌رسد و زمانی سپری می‌شود تا جامعه‌شناسی ادبیات وارد حوزه‌های آكادمیك شود. در اروپا، در سال‌های ٦۰ میلادی، با كارهای لوسین گلدمن بر روی رمان‌های آندره مالرو این اتفاق می‌افتد. گلدمن و گروه پژوهشی او، برای نخستین بار در كاری سیستماتیك با بهره گیری از جامعه‌شناسی بر پایه ی ساخت‌گرایی تكوینی، قالب‌ها و درون مایه‌ها را بررسی كردند و به نتیجه هایی تعمیم پذیر دست یافتند: این كه رمان، جست و جو برای حقیقت در جهان غیرواقعی است! و یا این كه اخلاق (Ethic) نویسنده در رمان بدل به یك مساله ی استاتیك می‌شود. حاصل كار این پژوهش در مجموعه‌ای به نام ”دفاع از جامعه‌شناسی رمان“ منتشر شد و زنده یاد جعفر پوینده آن را به فارسی برگردانده است.
از دیگر فعالان این حوزه جانت وولف انگلیسی است كه در دهه ی ۷۰ میلادی در این حوزه كار كرده است. موضوع پژوهش او ”فلسفه جدلی و جامعه‌شناسی هنر“ است. كار او با این كه پس از گلدمن بود، به لحاظ سبك كار ماقبل گلدمنی است. از آن دوره به بعد، حوزه ی جامعه‌شناسی ادبیات، جایگاه خود را پیدا كرد و به عنوان واحد درسی در دانشگاه‌ها ارایه شد.
هنگامی كه از فرانسه باز گشتم، به عنوان یك تازه كار در این حوزه مشغول به كار شدم. در آن زمان استقبال كنندگان از این رشته بسیار بودند اما متأسفانه روشنفكران، هنوز در قالب نقد ادبی و تكنیك‌های ادبی سخن می‌گفتند و به داوری ارزشی آثار ادبی می‌پرداختند. در حالی كه می‌باید به بنیاد ایجاد این تكنیك‌ها، فرم‌ها، محتواها و تفاوت آثار ادیبان كشور می‌پرداختند در حالی كه نقد ادبی به این مقوله ها نمی‌پردازد و با ورود به جهان یك اثر، كمی داوری ارزشی، كمی جانب‌داری و كمی تحلیل فنی می‌كند! ما به عنوان جامعه‌شناس، بر روی مسایل فنی زیاد تكیه نمی‌كنیم، همین اندازه به تكنیك‌ها می‌پردازیم كه سره را از ناسره و كار ادبی را از كار غیرادبی جدا كنیم.
به هر حال در سال ۱۳۵۹، جامعه‌شناسی ادبیات در ایران بنیادگذاری شد و عده‌ای در این حوزه فعال شدند و عده‌ای نیز به اشتباه آن را در مسیرهای دیگری پی گیری كردند و اکنون ۲۵تا ۳۰ درصد از كسانی كه در آن دوره آغاز به كار كردند، كارهایی ارایه داده‌اند كه معنای جامعه‌شناسی ادبیات می‌دهد و عده‌ای نیز همان سیستم سنتی با نگرش‌های قدیمی در قالب نقد ادبی یا اجتماعیات در ادبیات را دنبال كرده‌اند كه متأسفانه در میان استادان دانشگاه‌ها هم این افراد حضور دارند.
به نظر من، جدی گرفتن این شاخه از جامعه‌شناسی در ایران بسیار خوب است. اگرچه به لحاظ كمّی افراد بسیاری در این حوزه فعالیت می‌كنند اما حضور این عده قابل توجه بیش تر ناشی از جذابیت موضوع رشته است و نه مسایل دیگر! لازم است اتوریته‌هایی در این رشته داشته باشیم. زیرا كه به نظر من سپردن ادبیات بزرگ ایران به دست افراد ناشی تنها دریغ برای ما به جای خواهد گذاشت. فقط جامعه‌شناس بودن، یا فقط كمی از شعر و ادب سردرآوردن، شرط لازم و كافی برای كار در این حوزه نیست، كسی كه در حوزه جامعه‌شناسی ادبیات فعالیت می‌كند، حتمن باید اطلاعات بسیار گسترده‌ای از جامعه‌شناسی، فلسفه و تاریخ داشته باشد و اتفاقن به نظر من ادیب بودن یا نبودن او در این جا مطرح نیست تا بتواند هنگامی كه با یك اثر برخورد می‌كند بداند به لحاظ تاریخی، فلسفی و جامعه شناسی در كجای كار است و دست به تحلیل درست بزند. دوم این كه باید برای مصادیق، تعریف های روشن داشته باشد.
مساله ی مهم دیگر این كه به دلیل وابستگی دانشگاه‌ها به مراكز دولتی و وزارت خانه، باید در این مراكز، وضعیت واقعی این رشته را روشن و تعریف های مربوط به آن توسط متخصصان رشته اصلاح شود تا در دانشگاه‌ها به دانش جویان «غلط» آموزش داده نشود. چون دانشگاه مكانی نیست كه بتوان در آن اشتباه ـ آن هم در مساله‌ای با این اهمیت ـ كرد. دانشگاه جایی است كه در آن اصول علمی و مبانی، آموزش داده می‌شود و به همین دلیل باید در آن تعریف ها، اصول، چهارچوب‌ها و ... روشن و درست باشد.

- - -

 از: فرهنگ شناسی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۱ / ۲۲

دکتر محمد رضا جوادی یگانه

درآمدی بر جامعه شناسی ادبیات

«اجتماعیات در ادبیات» ایران به طور عمده به تلاش جامعه شناسان و نیز ادیبان علاقه مند به مسایل اجتماعی، در باره ی فهم عناصر اجتماعی در ادبیات ایران، و به ویژه شعر و متن های ادبی مربوط می شود. این درس از سال ۱۳۴۸ در دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران (و نخست توسط دکتر غلامحسین صدیقی) تدریس می شده است. دکتر روح الامینی معتقد است: «جامعه شناسی ادبیات، جامعه شناسی متن ادبی است اما پیدا كردن مسایل اجتماعی در آثار، «اجتماعیات در ادبیات» است. ما آن چنان محو ادبیات غرب شده ایم كه ادبیات كلاسیك خودمان را فراموش كرده ایم.» (روزنامه ایران، ۱ تیر ۱۳۸۱)

ادبیات ایران، هم به همه ی میراث نوشته ی پیشینیان اطلاق می شود و هم به ادبیات به صورت خاص. برخی از منابع ادبی مورد بررسی، به بُعدهای عام ادبیات باز می گردد، مانند کتاب های تاریخی، وقف نامه ها و ...(ر.ک. روح الامینی، ۱۳۷۵). اما با تاکید بر ادبی بودن موضوع مورد مطالعه، می توان «اجتماعیات در ادبیات» را به «جامعه شناسی ادبیات» پیوند زد.

از این رو بحث «اجتماعیات در ادبیات» را می توان در دو گستره ی بنیادی بررسی کرد:

- بازنمود اجتماع و مسایل اجتماعی در آثار ادبی: ابعاد اجتماعی یک اثر «ادبی»، ابعاد فرعی تری است که در نگاه اول چندان به چشم نمی خورد و البته هر چه این بعد قوی تر باشد، «بی مکانی» و «بی زمانی» اثر ادبی در معرض تردید قرار می گیرد و از این حیث، مشخص کردن این ابعاد اجتماعی، کاری است دشوار. یک طنز عبید زاکانی یا یک غزل سعدی یا حافظ از این منظر، کم تر بازنمود اجتماع است تا یک قصیده یا یک کتاب تاریخی.

- تاثیر آثار ادبی بر وقایع و تحولات اجتماعی: این مساله به ویژه از دوران مشروطه به بعد اهمیت بیش تری پیدا کرده است. شعرها در زمان مشروطه، دوران کودتای سیاه و آغاز به قدرت رسیدن رضاشاه، دهه ی آخر حکومت محمدرضا پهلوی، و جنگ تحمیلی از دوران هایی است که در آن ادبیات (و به ویژه شعر) در خدمت اجتماع بود و ادبیات سیاسی رشد چشم گیری داشت. نمونه هایی از این تاثیر، شعر «بوی جوی مولیان» رودکی است که شاه را از یک ییلاق سه ساله به مقر حکومت بر می گرداند و به یک بحران سیاسی پایان می دهد. نمونه ی دیگر، هجویه قائم مقام فراهانی است در باب فرار آصف با مطلع «بگریز به هنگام که هنگام گریز است / رو در پی جان باش که جان سخت عزیز است». و نمونه ی سوم تاثیری است که سیاحت نامه ابراهیم بیگ بر جریان مشروطه گذاشته است. ادبیات سیاسی دوره ی مشروطه، از نمونه های خوبی است که ورود ادبیات به عرصه ی اجتماع و تاثیرگذاری بر وقایع اجتماعی را نشان می دهد.

آن چه امروزه در اجتماعیات در ادب فارسی مطرح است، بیش تر بُعد اول است و به بُعد دوم، که امروزه در جامعه شناسی ادبیات بیش تر مطرح است، توجه کم تری می شود. اما با نگاهی کارکردگرایانه به ادبیات، می توان نقش ادبیات را جامعه ی ایران در گذشته بررسی کرد. موضوع هایی چون: نقش ادبیات و زبان فارسی در هویت ایرانی و تثبیت آن در ایران پس از اسلام، حضور وطن و تطور آن در ادبیات و... حضور پررنگ ادبیات در جامعه ی ایرانی در طول تاریخ، حاکی از کارکرد اجتماعی آن است.

البته موضوع اجتماعیات در ادبیات، در سال های اخیر اهمیت دوچندانی یافته است، و آن به دلیل پرسش هویتی ایرانیان و به ویژه پرسش مهم «ما چرا عقب ماندیم» است. رشد چشم گیر کتاب های در باب عقب ماندگی ایرانیان و عطف توجه به این موضوع در تاریخ دو سده ی اخیر، پاسخ به این پرسش را به سفرنامه ها و کتاب های تاریخی نگاشته شده در این دو سده کشانده است، اما ادبیات ایران، منبع غنی ای است که می تواند دست کم همپای دو منبع پیش گفته، مورد استفاده واقع شود و تاکنون کم تر به آن توجه شده است.

معرفی برخی منابع اجتماعیات در ادبیات فارسی

یکی از به ترین نمونه ها، کتاب نمودهای فرهنگی و اجتماعی در ادبیات فارسی نوشته ی دکتر محمود روح الامینی (۱۳۷۵. تهران: آگه) است. این کتاب که با استفاده از درس های دکتر غلامحسین صدیقی با نام "اجتماعیات در ادب فارسی" نوشته شده، دارای ۱۳ مقاله در سه بخش زیر است:

بخش نخست: پژوهشی مردم شناختی در منظومه ی درخت آسوریک؛ درآمد و هزینه ی سیستان در دوره ی خلافت عباسی؛ رفتارها و کردارهای ایرانیان در ارداویرافنامه؛ زبان فارسی و فرهنگ ایرانی در هندوستان.

بخش دوم: بازتاب قشربندی اجتماعی در دیوان حافظ؛ ساختار فرهنگی و اجتماعی ازدواج های شاهنامه؛ زن سالاری در ازدواج های شاهنامه؛ "دو شاعر، یک مضمون، دو زمان"؛ در خانه ی «رعیت» به روایت شاهنامه

بخش سوم: ارزش اجتماعی و فرهنگی نامه های خصوصی؛ پیشه وری بازار کرمان (به روایت وقف نامه گنجعای خان)؛ تحلیل یک وقف نامه بر خمسه مسترقه؛ تحلیل یک قباله ی سنتی

بخش های اول و سوم کتاب به ادبیات به معنای عام و بخش دوم به ادبیات به معنای خاص می پردازد. در مقاله «دو شاعر، یک مضمون، دو زمان» (برگ های ۱۸۱ تا ۱۹٦)، نویسنده به مقایسه ی دو قطعه از انوری و پروین اعتصامی می پردازد.

آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی / گفت کاین والی شهر ما گدایی بی حیاست (انوری)

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی / فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خواست (پروین اعتصامی)

وی افزون بر تفاوت های زبانی دو شعر، به عناصر اجتماعی متفاوت در آن می پردازد و معتقد است که تفاوت بنیادی این دو در بیت پنجم قطعه ی پروین است، آن جا که می گوید:

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است / این گرگ سال هاست که با گله آشناست

و در باره تفاوت نگاه به سلطان در فاصله انوری تا پروین بحث می کند.

نمونه ی دیگر از این تلاش، کتاب موج اجتماعی سبک هندی (۱۳٦۰. مشهد: ترانه) نوشته ی غلام فاروق فلاح استاد دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل است. وی در این کتاب، جدا از ذکر اندیشه های اجتماعی در شاعران سبک هندی، مقوله های زیر را نیز در شعر شاعران سبک هندی پیدا می کند:

- شرح تیره روزی و یاس روشنفکران به علت وضع زمان

- رسالت شاعران در این روزگار

- شاعران آگاه، زاهدان ریایی را که موجب فساد اجتماع و صید خلق اند، با سخنان نیش دار تمسخر و انتقاد می کند

- شاعر پرخاشگر این زمان، پدیده های زشت و منفعت پرستی و سودخواری و حرص و امساک را نکوهش می کند

- شاعر اجتماعی، مردم را به همبستگی، وحدت، ترک تعصب و خدمت به هم نوع دعوت می کند

- شاعر آگاه، زندگی و مبارزه را می آموزد. او مردم را به کار و فعالیت و راستی و وفاداری و جوانمردی می طلبد.

- شاعر آگاه، مظالم طبقه ی بالایی و محافل رهبری جامعه را شرح می دهد و بی اعتنایی خود را در برابر جاکمان اظهار می دارد.

- شاعر، جاکمان و مسندنشینان اریکه ی قدرت را از عواقب ظلم و بیدادگری شان هشدار می دهد.

- شاعر این زمان، با غرور تمام، مردم را در شکست قیود و رسم و رواج های فرسوده و جست و جوی راه نو، تشویق و تحریک می کند.

یک نمونه ی نه چندان موفق دیگر، کتاب جامعه شناسی ادبیات یا اجتماعیات در ادب فارسی نوشته ی دکتر غلامرضا سلیم (۱۳۷۷. تهران: توس) در ۱۷۹ صفحه است، که به ادعای مولف، "اولین نوشته ایست که در این موضوع برای دانش جویان رشته های علوم اجتماعی انتشار می یابد" (برگ ۸)، و در آن سرفصل های مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی را آورده است و در فصل های کتاب، مطالبی از: داستان سیاوش در شاهنامه فردوسی، بخش هایی از گلستان سعدی، چهار مقاله ی نظامی عروضی، اخلاق ناصری نوشته ی خواجه نصیر توسی، کیمیای سعادت غزالی، مثنوی مولوی، خمسه ی نظامی، شعرهای سیف فرغانی، غزلیات حافظ، طنز عبید زاکانی، شعرهای عبدالرحمان جامی، ناصر خسرو، صایب تبریزی، ملک الشعراء بهار و پروین اعتصامی آورده است. البته فقط متن های ذکر شده و کم تر شرح و تفسیر اجتماعی برای آن آورده شده است و ظاهرن متن درسی است که شرح و توضیح های آن باید در کلاس ارایه شود.

ادبیانی که متن های آن ها گزیده شده، بر پایه ی نظم خاصی نیست، نه ترتیب زمانی و نه بر حسب اهمیت در تاریخ ادبیات ایران. در متن های برگزیده از آن ها نیز، هیچ مبنایی نه ذکر شده و نه رعایت شده است. تنها نویسنده بخش هایی را به سلیقه خود برگزیده است. از این دیدگاه کتاب، به هیچ وجه مناسب نیست.

کتاب دیگر، مجموعه ی جهار جلدی ادبیات سیاسی ایران در عصر مشروطیت نوشته ی عبالرحیم ذاکر حسین (۱۳۷۷، تهران: نشر علم) است که از استقرار مشروطیت تا خلع قاجار را در بر می گیرد. نویسنده در این کتاب رویدادهای تاریخی را نقل کرده و برای هر کدام، آن چه از آثار ادبی در همان زمان صادر شده (به ویژه شعر) ذکر می کند.

کتاب دیگر و البته از دیدگاهی دیگر، کتابی است با عنوان جامعه شناسی در ادبیات، ترجمه و پژوهش (پایان نامه) معصومه عصام (۱۳۵۳. تهران: انجمن دانش جویان دانشگاه تهران). کتاب، که زیر نظر دکتر اسعد نظامی تهیه شده و توسط انجمن دانش جویان دانشگاه تهران (دانشکده علوم اجتماعی و تعاون) منتشر شده، برگرفته ازکار لوییس کوزر است که مفهوم های پایه ای جامعه شناسی را با نقل قطعه هایی از ادبیات جهان توضیح می دهد و عصام نیز آن ها را با قطعه هایی از نظامی، بومی می کند. کتاب پانزده مفهوم عمده ی جامعه شناسی مانند: فرهنگ (با قطعه «وداع پیرمرد»، نوشته ی دنیس دیدرو)، نظارت اجتماعی («شهر افتاب»، توماس کامپانلا)، اجتماعی شدن («یک پدر مقتدر»، سامویل باتلر)، من و دیگری («نوازش سبزه»، لوییجی پیراندلو)، پایگاه و نقش («دنیا همانند یک صحنه»، ویلیلم شکسپیر) را بیان می کند. نخست مختصری در باره ی آن مفهوم توضیح می دهد، و سپس یک قطعه ی ادبی را در شرح آن بیان می کند. عصام نیز در باره برخی مفهوم ها مانند فرهنگ، پایگاه و نقش، قدرت، نظام اقتصادی، جامعه شناسی سیاسی، و دید مذهبی از بیت های نظامی استفاده می کند.

ایده ی کار جالب است، اما نه متن های برگزیده توسط کوزر چندان قوی است، و نه کار عصام ارتباطی با ایده ی کوزر دارد. کار عصام، بیش تر اجتماعیات در ادب فارسی است، اما کوزر قصد دارد تا یک مفهوم را در یک قطعه بیان کند، یعنی یک کار کامل، در حالی که کار عصام، بیت هایی جدا و یکه از نظامی است و بیش تر شاهد مثال پیدا کرده است.

نمونه: وطن در ادبیات فارسی

در شعر فارسی از دیرباز، فراوان حبسیات و فراوان تر اخوانیات وجود داشته، اما وطنیات، در آغاز سده ی بیستم دجار دگرگونی های انقلابی شد. سید حسن غزنوی در سده ی ششم برای زادگاهش خراسان سرود:

هر نسیمی که به من بوی خراسان آرد / چون دم عیسی در کالبدم جان آرد

و حافظ در باره دوریش از شیراز گفت:

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار / که از جهان ره و رسم سفر براندازم

ولی د رچند دهه ی نخست سده ی بیستم پرشورترین وطنیات نه برای شهر یا ولایت زادگاه شاعر، بلکه برای ایران سروده شدند، که در تاریخ ادبیات فارسی کم تر پیشینه داشتند. سرایندگان آن ها نامی ترین شاعران زمان بودند: نه تنها ناسیونالیست هایی چون نسیم شمال، عارف، لاهوتی، عشقی و فرخی، بلکه افراد سنت گراتری چون بهار و ادیب الممالک. ایرج استثنایی بود که قاعده را ثابت می کرد. ....(کاتوزیان، ۱۳۸۴: ۱۱٦ - ۱۱۲)

برخی منابع دیگر در باره ی وطن در ادبیات فارس عبارت است از:

نجم آبادی، افسانه (۱۳۸۱) .حکایت دختران قوچان: از یاد رفته های انقلا ب مشروطیت. تهران: روشنگران و مطالعات زنان. بخش: گر از کوی وطن مهجور ماندیم (برگ های ۵۸ تا ٦۷). بحث در باره ی تغییر نگاه به وطن در ادبیات فارسی، به گونه ای که در نوشته های فارسی زبانان از اواسط سده ی نوزدهم به بعد، وطن پیکره ای زنانه، معشوقه یا مادر یافت.

شفیعی کدکنی، محمدرضا (بی تا) «تلقی قدما از وطن» الفبا ۱:۱. برگ های ۲٦- ۱.

برخی منابع دیگر

طباطبایی، سید جواد (۱۳۸۵) .مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی. تبریز: ستوده. فصل پنجم: تجربه های نو در زبان فارسی (برگ های ۳۳۵ تا ۴۲۵)

آرین پور، یحیی (۱۳۷۲) .از صبا تا نیما: تاریخ ۱۵۰ سال ادب فارسی. تهران: زوار (چاپ اول: ۱۳۵۰)

یوسفیان، محمدجواد (۱۳۷۷) "اجتماعیات در ادبیات: مباحثی اجتماعی در شعرهای فردوسی و بهار" فصل نامه علوم اجتماعی. شماره ی ۱۰: برگ های ۱۰۸- ۹۳.

محسنیان راد، مهدی (۱۳۷۲) "فهرست سفرنامه های ترجمه شده بیگانگان به زبان فارسی" فصل نامه علوم اجتماعی. شماره ی ۳ و ۴: برگ های ۳۵۸ - ۳۰۹.

وحیدا، فریدون (۱۳۷٦) "گامی در قلمرو جامعه شناسی در ادبیات" نامه انجمن جامعه شناسی ایران: مجموعه مقالات (۲). برگ های : ۴٦ - ۳۳.

خارابی، فاروق (۱۳۷٦) "عنصر سیاسی و اجتماعی در شعر عصر مشروطه" نامه علوم اجتماعی. شماره ی ۹ و ۱۰: برگ های ۱۴۸- ۱۱۷.

روح الامینی، محمود (۱۳٦۸) "بازتاب قشربندی اجتماعی در دیوان حافظ" نامه علوم اجتماعی. دوره ی جدید، شماره ی ۲، جلد اول. برگ های ۲۰۸- ۱۹۱.

- - -

از: تارنمای دکتر محمد رضا جوادی یگانه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  |