شماره ی نوشته: ۹ / ۱۷
ب. نیكیتین B. Nikitine
رمان تاریخی در ادبیات معاصر ایران *
(بخش نخست)
پیدایش رمان تاریخی نوین فارسی کاملن تازگی دارد. نخستین آزمایش در این نوع ادبی، چنانکه پروفسور ادوارد براون (۱) در جلد چهارم اثر استادانه خود در ادبیات فارسی (برگ های ۴۶۴- ۴۶۶) نشان داده، به قلم شیخ موسی همدانی، مدیر مدرسه نصرت در شهر همدان بوده است. رمان عشق و سلطنت او ظاهرن در سال ۱۳۳۴ قمری نوشته شد و سه سال بعد در همدان به چاپ رسید.
آقای چایکین (۲) نویسنده ی کتاب شرحی مختصر درباره ادبیات فارسی نوین (۳) که به زبان روسی در مسکو چاپ و منتشر شده است، از رمان شیخ موسی خبر نداشته و در این نوشته ی خود، اثر صنعتیزاده به نام دام گستران یا انتقام خواهان مزدک را که در سال ۱۹۲۱م در بمبئی منتشر شده (۴) نخستین رمان تاریخی معاصر ایران معرفی کرده است. برتلس (۵) نیز در پژوهش خود درباره ی کتاب «رمان تاریخی قرن بیستم فارسی» نوشته ی ادواردویچ (۶) مینویسد این رمان را صنعتیزاده در زمانی که بیش از چهارده سال سن نداشته نوشته است، ولی آن را در سال ۱۹۲۱م در بمبئی و سپس در سال ۱۳۰۴ش در تهران به چاپ رسانده است. پروفسور ادوارد براون، از این رمان، بیآن که آن را نخستین رمان تاریخی بشمارد، یاد میکند و عنوانش را به عبارت “Ensnarers:or the Avengers of Mazdak” به زبان انگلیسی برمیگرداند و اظهارنظر میکند که آن ناتمام است. چون در صفحه آخر آن ذکر شده است: «به اتمام رسید جلد اول» و معلوم نیست چند جلد دیگر به دنبال دارد.
ما نمیدانیم شیخ موسی، که به قول ادوارد براون وعده ی انتشار دو جلد دیگر رمان خویش را داده، به آن وفا کرده است یا نه (۷) اما میتوانیم خبر دهیم که جلد دوم دام گستران در سال ۱۳۰۴ ش در تهران منتشر شد.
ذکر این نکته نیز برای شرق شناسان سودمند است که درست همان تذکر کوتاه پروفسور براون درباره ی جلد نخست دام گستران بود که نویسنده را به انتشار دنباله ی اثر تشویق کرد. مجتبی مینوی تهرانی در مقدمه ی جلد دوم (برگ ح) در اینباره چنین مینویسد:
«در آن اوقات که مرا عهد صحبت آقای صنعتیزاده دست داد، نخستین چیزی که به خاطرم آمد این که از ایشان اقدام به طبع جلد دوم این داستان را خواستار شوم، لیکن ایشان که به واسطه ی مغلوط و مشوش شدن جلد نخستین دلسرد و افسرده شده بودند، در قیام بدین کار خیر مسامحه مینمودند ...»
صنعتیزاده در این توقف مُصِرّ بود تا آن که جلد چهارم اثر پروفسور براون به تهران رسید. آن گاه چنان که مینوی [همان جا] نوشته: «شرحی که آن مرد بزرگ راجع به داستان دام گستران در آن کتاب مرقوم داشتهاند مشوق ایشان گردید...»
با این حال ، بنا بر مفاد نامهای از خود صنعتیزاده، باید این نکته را بیافزاییم که ارزشسنجی کلی پروفسور براون درباره ی رمان تاریخی در ایران با عنوان“Two rather ambitious attempts” (دو تلاش نسبتن بلندپروازانه) از نظر یکی از مؤلفان دور نمانده که مینویسد: پروفسور براون دام گستران را از آثار متعلق به دسته سوم شمرده است.
صنعتیزاده، در سال ۱۳۰۵ش، رمان تاریخی دیگری منتشر ساخت، باز مربوط به عصر ساسانیان، به نام داستان مانی نقاش (۸). این نویسنده ما را از عنوان های آثار دیگری که نوشته اما هنوز منتشر نشدهاند آگاه میسازد. آن ها رمان هایی هستند درباره ی اخلاف یزدگرد سوم (مادر غمدیده)؛ احوال آقا قلی شاه سلطان حسین و پایان عمر سلسله صفوی (عشق نهانی)؛ و مربوط به آثار باب، میرزا یحیی (صبح ازل)، و میرزا حسین علی بهار (زنده دان). در کتاب اخیر تصویرهای متعددی از دستنویس های باب درج شده است.
در تابستان سال ۱۹۳۳م، رمان تاریخی تازهای از صنعتیزاده به نام سلحشور (۹) به ما ارمغان شد که درباره ی اردشیر، موسس سلسله ساسانی است.
چون صنعتیزاده، افزون بر این ها، نویسنده ی چند اثر دیگری است که در مقوله مورد بحث ما نیستند، وی را احتمالن میتوان از زمره ی پرثمرترین ادیبان نو آور ایران شمرد.
رمان های تاریخی دیگری که میشناسیم به شرح زیرند: عروس مِدی (۱۰) از عباس آریانپور کاشانی، تهران، آبان ۱۳۱۷ش؛ لازیکا از حیدرعلی کمالی، تهران ۱۳۰۹ش؛ شهربانو (۱۱)، از رحیمزاده صفوی که نخست در پاورقی روزنامه ی ستاره ایران و سپس به صورت کتاب منتشر شد. از این نویسنده همچنین نوشتهای بسیار دقیق در تاریخ مختصر ایران میشناسیم که در سال نامة پارس ۱۳۰۹ش منتشر شد و از آشنایی نویسنده با آثار معتبر و عمده ی اروپایی حکایت دارد.
سیاهه ی ما بدون ذکر رُمانی به نام داستان شمس و طغرا از محمد باقر میرزا کرمانشاهی (۱۲)، که در مقدمه ی جلد دوم دام گستران به عنوان رمان تاریخی از آن یاد شده، ناقص خواهد بود. آقای برتلس به فهرست رمان های تاریخی خود، اثر حسن خان نصرت الوزاره بدیع به نام داستان باستان را میافزاید که در سال ۱۲۹۹ش نوشته شد و در سال ۱۳۰۰ ش در تهران انتشار یافت. سرانجام، از رمان دیگری به قلم حیدرعلی کمالی به نام ترکان خاتون به ما خبر داده شده، که در مجله ی آینده (شمارههای دو سال اول) منتشر شده، همچنین از رمان سعید نفیسی به نام فرنگیس.
ما در وارد کردن اثر معروف حاجی زینالعابدین به نام سیاحت نامه ابراهیم بیک، که به زبان آلمانی ترجمه شده، در فهرست رمان های تاریخی مُردّدیم. هر چند پروفسور ادوارد براون آن را در همین مقوله جای داده است. در حقیقت، ما این اثر را بیش تر به ادبیات دارای گرایش هجایی و سیاسی مربوط میدانیم که ویژه ی دوران پیش از انقلاب ایران بوده است. میدانیم که این کتاب در شکلبندیِ روحیه ی سیاسی نو در ایران بسیار مؤثر بوده است.
ما از همه ی این آثار، داستان مانی نقاش و عروس مِدی را برای بررسی مشروحتر برگزیدیم. لذا، به هیچ روی دعوی آن نداریم که با دقت تمام به موضوع اعلامشده بپردازیم. مقصود ما تنها این است که توجه خوانندگان را به جلوه ی نو بیان ادبی در زبان فارسی جلب کنیم و بکوشیم تا جنبه ی ادبی و اجتماعی آن را بشناسیم.
هر چند، با وجود ناملایمات تاریخی که ایرانزمین با آن ها آشنا گشته، نیاز به شناخت گذشته و حفظ سنت ها، که باید آن را یکی از پایدارترین شکل های میهندوستی شمرد (۱۳) همواره در وجدان ایرانیان با استواری جا گرفته، شیوه های بیان آن در دوران های گوناگون فرق کرده است.
عاطفه ی ملّی ایرانیان همواره توانسته است در ادبیات کشور عناصری سراغ گیرد که شدّت و نیروی آن ها پیوسته تجدید میشده است. بیآنکه از منظومههای تاریخی دیگر، که از دیرباز موضوع مطالعات عمیق ایرانشناسان بوده یاد کنیم، کافی است از حماسه ی شاهنامه نام ببریم که به نوعی با وجدان ایرانی عجین شده است.
به قول آقای مینوی، که پیش از این نقل شد، شاهنامه کاملترین اثر حماسی جهان است ... که از باد و باران نیابد گزند ... تعبیری شرقی معادل aere perennius . وی همچنین از منظومههای نظامی، در زمره ی آثاری یاد میکند که با مردم ایران از اعمال و حرکات نیاکانشان سخن میگویند.
میهندوستی ایرانی، که ناظرِ سطحینگر چهبسا آن را محو گشته یا دستکم رخوتیافته پنداشته باشد، تا عصر کنونی، در اعماق روح ملی ایرانیان جا خوش کرده و به ندای شاعران، که آثارشان طیّ سده ها پایدار مانده، زنده و بیدار میشده است.
این طبع ایرانی، که بسیاری از ایران شناسان به نشان دادن عمومیت و خصایص آن در همه ی قلمروهای فکری و آفرینش هنری همت گماشتهاند، باید امری مسلّم و مقرّر در نظر شرق شناسان تلقی شود.
باید دید که بر این شالوده ی پایدار، دگرگونی های ناشی از گذشت زمان و سیر حوادث چه سهم و نقشی داشته است. برای جستوجوی آغازگاههای شکلبندیِ روحیه ی کنونی در ایران، باید به اوایل این سده بازگردیم.
در حقیقت، در همین دوران، یعنی در زمان سلطنت آخرین شاهان قاجارـ ناصرالدین شاه، مظفرالدین شاه، محمدعلی شاه، و واپسین شاه این سلسله، احمد شاه ـ است که نشانههای بیداری عاطفه ی میهندوستی و ملی رفتهرفته نمودار میگردد.
ما در صدد آن نیستیم که تاریخچه ی جنبش انقلابی در ایران را بازگوییم تا آن جا که به مضمون سخن ما مربوط است، بررسی انقلاب ما را به ویژه در فهم این معنی یاری میکند که نسل روشنفکر امروزی ایرانی چه گونه شکل گرفته است.
ایران فئودالی و پدرسالار، آن چنان که در نیمه ی نخست سده ی بیستم وصف شده است، از آن تاریخ، به آهستگی دگرگونی را آغاز کرده است. نظام کشاورزی آن اندکاندک تغییر یافت. مالکیت ارضی، که تا آن زمان در دست خان ها یا دولت متمرکز بود، رفتهرفته به دست طبقه ی بازرگانان شهری و روحانیت افتاد. وضعیت مالیاتی و قانونی کشاورزان، که تا آن زمان به ویژه با احکام شریعت نظم و ترتیب یافته بود، رو به وخامت نهاد (۱۴). مالکیت کوچک و متوسط کاهش یافت و جای خود را به تمرکز مالکیت سپرد. دیری نگذشت که به جز کشاورزان اجارهدار محروم از مالکیت زمین تقریبن اثری در روستا نماند. طبقات بازرگانی و سرمایهدار به زیان طبقات دیگر نیرو گرفتند و این جریان با رشد داد و ستد با کشورهای بیگانه شدت یافت. نارضایی تودههای روستایی که از مالکیت زمین محروم شده بودند و نیز به ویژه نارضایی محافل شهری که زیر فشار این دگرگونیِ اجتماعی و اقتصادی بودند، افزون شد. در مراکز عمده ی بازرگانیِ کشورهای همسایه ی ایران، مهاجرنشینهایی از بازرگانان شکل گرفت که در آن ها افکار نو سرشته گردید و نیاز به تجدّد و رِفُرم احساس شد. ادبیاتشناسی ویژه ای، در جنب روزنامههایی چون حبلالمتین بمبئی، چهرهنمای اسکندریه یا کتابهایی چون سیاحت نامة ابراهیم بیك، سیاح هندی و جز آن، پدید آمد که قاچاقی وارد ایران میشدند و به دگرگونی افکار کمک میکردند.
سرانجام نخستین انقلاب روس در سال ۱۹۰۵م روی داد و دیری نگذشت که جنبوجوش تودههای همنژاد و هم کیش قفقازی در ایران بازتاب یافت. نه تنها نشریات باکو، به ویژه مثلن ملانصرالدین، روزنامه ی هجایی مصوّر که در آن برخی از عیب های جامعه ی مسلمان عقبمانده به باد انتقاد گرفته میشد، به بیداری افکار کمک کردند و بهخصوص در رشت، نزدیکترین شهر ایران به باکو، پژواک مساعدی یافتند بلکه انقلابیون قفقاز مأمورانی مخفی به ایران فرستادند که در رویدادها سهم فعالی کسب کردند. دراینباره میتوان به بروشوری مراجعه کرد که در سال ۱۹۱۰م، با عنوان سوسیال دموکراتهای قفقاز در انقلاب ایران، در پاریس و در سال ۱۹۲۵م در مسکو انتشار یافت.
بدون آن که بیش از این در این دوره درنگ کنیم، تنها به این نکته اشاره کنیم که وجدان ملی بس حساس است و این حساسیت به ویژه در مطبوعات جلوهگر میشود، که رونق فوقالعاده مییابد، و نیز در نوشتههای دارای گرایش سیاسی و نظایر آن که هم نظام استبدادی را آماج میسازد و هم سلطه و نفوذ بیگانه را.
بدینسان، ما شاهد شکلگیری روحیه و فکری نو در انجمنهایی (۱۵) هستیم که تنها در تهران، پس از اندک زمانی یعنی در سال ۱۲۸۵ش شمار آن ها به ۱۴۰ میرسید. این انجمنها، بیانیهها و اعلامیههایی خطاب به مردم پخش می کردند و روزنامههای بیشماری، به جز چند تا از مهمترها عمری کوتاه داشتند، با آن ها همصدا شدند.
این نخستین تکان ها، نه تنها آنچنان که میهندوستان ایرانی با آن همه شوق و شور انتظار داشتند، این بیماری ها را درمان نکرد و به مشکلات سیاسی و اقتصادی بسیار جدی و سرخوردگیهای تلخی نیز منجر شد.
هنوز لازم بود سال هایی بگذرد تا انقلاب ایران، در پرتو مساعدت اوضاع و احوال و جلوس شخصیتی بر تخت کیانی، بتواند نیروی ملی را به سوی کاری سازنده هدایت کند. با این حال، میهندوستی ایرانیان، که در میراث تاریخی بس پُرمایهای ریشه دارد، در این سال های انقلابی پیش از جنگ، عبور از مرحله ی مهمی را در پیش رو داشت که با حدّت و شدّت همراه بود.
آقای برتلس، زمینه ی جوانه زدن رمان تاریخی معاصر در ایران را چنین تحلیل میکند:
«بورژوازی رفتهرفته احساس میکند که زیر پایش سفت و محکم است، لیکن، انقلاب به پایان منطقی خود نرسیده است و در راه کمال، دو چیز مانع آن شده است: از سویی، ضعف طبقه ی سرمایهداری ایرانی که بیش تر افراد آن جز به داد و ستد فرآوردهها نمیپردازند در حالی که از صنعت تقریبن خبری نیست. از سوی دیگر، فشار امپریالیسم غربی که آشکارا حامی و پشتیبان فئودال هاست. سپس عامل دیگری بر این دو افزوده میشود و آن ترس از جنبش انقلابی تودههای زحمتکش است که چون آغاز گردد، چه بسا از چارچوب انقلاب سرمایهداری فراتر رود و به محو خود طبقه ی سرمایهدار منجر گردد. بدین ترتیب چرخش ناگهانی به راست و خیز به سوی «قدرت» و استبداد پدیدار شد که با دیکتاتوری نظامی آغاز شد که می توانست، از سویی، فئودال ها را به اطاعت وا دارد و از سوی دیگر، جنبش انقلابی تودهها را از ریشه محو و نابود سازد و به طبقه ی سرمایهداری امکان رشد دهد. این گرایش ها به آن منجر شد که بخشی از طبقه ی سرمایهداری ظهور رضاخان را، که در شخص او مدافع منافع خود را می دید، جشن گرفت. ولی این آرزوها همه برآورده نشد، چون رضاخان، با همه ی سرکوب بیرحمانه ی جنبش دهقانی و کارگری، نشان داد که در واقع مدافعِ منافعِ زمینداران بزرگ و خادمِ وفادارِ امپریالیسم بریتانیایی است و به سرنوشت طبقه ی سرمایهداری ایرانی چندان علاقهای ندارد. با این همه، در این هنگام، بورژوازی از بد و بدتر، بد را برگزید و آگاهانه از هرگونه حرکت تهاجمیِ کمابیش فعالی خودداری کرد.» (همان اثر، برگ ۱۱۳)
آقای برتلس نظر خود را به صراحت چنین بیان میکند:
«... در انقلاب ۱۹۰۶ ـ ۱۹۱۱م [انقلاب مشروطه]، کارمندان و افسران جزء، مصممانه به صف بورژوازی میپیوندند. این محافلاند که، در آغاز سده ی بیستم، به صورت فعالان اصلیِ «انقلاب ادبی» خودنمایی میکنند و قاطعانه در مقابل شاعر درباری قرار میگیرند که ترجمان ایدئولوژی اشرافیت فئودالی بود. نخستین وظیفه ی اینان، که دستاندرکار ادبیات بودند، آن بود که مضمون های مرسوم و همیشگی فئودالی را در هم شکنند و از قید قالب هایی که ادبیاتِ هزارساله مقرّر داشته بود رها شوند. اما وارد کردن مضمون های تازه و دگرگون ساختن شیوههای ادبی با استفاده از همان زبان ادبی کهن امکان پذیر نبود، به گونهای که مساله، در اثر ضرورت آفریدنِ زبانی ادبی که برای نیل به مقاصد مقرّر مناسب باشد، باز پیچیده میشد. زبان ادبیات کلاسیک کهن، که در سده ی نوزدهم زبان ادبی مرسوم شده بود، در خورد آن نبود. این زبان، که محصول نمونهوار فئودالیسم شمرده میشد، متحجر بود و تعبیرهای قالبی فسردة آن نمیتوانست ترجمان گفتار زنده ی بورژوازی باشد.» (همان اثر، برگ ۱۱۴)
در این زمینه، بی جا نیست اگر، حاشیهوار، از شرح حال نویسندگان دو رمان داستان مانی نقاش (صنعتی زاده) و عروس مِدی (آریان پور کاشانی) اطلاعاتی به دست دهیم.
در شرح حال صنعتیزاده آمده است که پدرش، حاجی علیاکبر صنعتی، برای گریز از اخّاذی ها و باج گیری ها و آزارهای رژیم سابق، در سال ۱۳۲۵ق، کرمان را به قصد قسطنطنیه ترک گفت و در آن جا با سید جمالالدین اسدآبادی، رجل تاریخی معروف، عهد مودّت بست؛ با شخصیتی که، از جمله به گفته ی پروفسور ادوارد براون، در جنبش انقلابی ایران تأثیر و نفوذ نیرومندی داشت. سید جمال او را مأمور ساخت که به ایران بازگردد و روزنامه ی قانون و دیگر اوراق مخفی را برای رساندن به دست انقلابیون همراه خود ببرد. شرح حال او حاکی از آن است که در این زمان هر کس که جرات اظهار علاقه به مشروطیت میکرد به بابیگری متهم و از این راه آماج کینهجویی مردم میشد. پدر صنعتیزاده نیز، در بازگشت به کرمان، به همین بلا دچار شد. و، چون ادامه ی بازرگانی برایش ممکن نبود، کوشید کارهایی آزمایشی در زمینه ی آب رسانی انجام دهد که ورشکست شد.
صنعتیزاده این خاطره را نقل میکند که در هفت سالگی، روزی گرسنه از مکتب به خانه آمد و از پدر نان خواست و پدر چرخی آهنی از ماشین [سه چرخه] در دستِ ساختِ خود را به او داد تا در بازار بفروشد. (۱۶) بدینسان، از همان کودکی برای تلاش معاش آماده شده بود. وی ابتدا با چند شاهی «سرمایه» گام در راه نهاد و در کوی و برزن کبریتفروشی کرد. آنان که خانوادهاش را میشناختند با لبخند تمسخر به او مینگریستند. وی میگوید:
«اما میدانستم که کار و زحمت شرافت دارد و از تنپروری و گدایی به تر است.»
شش ماه بعد وی توانست چای خانه ی محقری باز کند. در پرتو معاملهای خوشثمر در خرید قسطیِ چای از یکی از تاجران، به کسب و کار خود وسعت میدهد. بدبختانه اندک پولی را که فرزند به چنگ آورده بود پدرِ خیالپرور در کار تازهای خرج کرد. وی می خواست پرورشگاهی دایر کند و در آن به کودکان بیسرپرست حرفه و سواد بیاموزد. در آغاز کار، حاکم از او حمایت کرد و قطعه زمینی از زمین های موات دولت به او داد. برخی از هم شهریانش نیز با وعدههایی دلگرمش ساختند و او دست به کارهای ساختمانی زد. اما دیری نگذشت که، تحت تأثیر تلقین های دشمنانه ی برخی از روحانینمایان، همه او را تنها و بیپشتیبان رها کردند. در این جا، صنعتیزاده مجلس دیداری را وصف میکند که توانسته بود، پس از اقدامات بسیار، اجازه ی آن را، برای خود و پدرش، از حاکم بگیرد:
«حاکم بر مسند خود نشسته بود و قلیان میکشید. در حالی که سرشناسان و رجال کرمان در برابر او به پا ایستاده بودند. با تکبّر به پدرم نظر افکند و گفت: «چه میخواهی؟» پدرم مشکلات خود را برایش گفت و آیهای از قرآن خواند که در آن، حمایت از یتیمان به مسلمانان سفارش شده است. سپس گفت: «من از کسی کمک نمیخواهم، فقط تقاضا دارم با نیّات من مخالفت نکنید و اجازه دهید تا این یتیم خانه را راه بیندازم.» حاکمِ سفیه سبیلش را تاب داد و پس از اندکی تأمل گفت: «دستور دادهام در این قطعه زمین زندانی بسازند.»
صنعتیزاده، در سخنان خود به حاکم گفت که مشتریان زندان ها دقیقن همان کسانی هستند که از کودکی بیسرپرست ماندهاند و با تأسیس یتیم خانه میتوان با این آفت مبارزه کرد. وی خواست، از این راه، حاکم را به رحم آورد. اما حاکم از آن همه گستاخی برآشفته شد و پدر و پسر را بیرون راند.
خلاصه آن که صنعتیزاده، مصمّم در راه نیل به مقصود، پای پیاده عازم تهران شد و چون، برای امرار معاش، به پایتخت رسید، به کتاب فروشی دست زد. و در همان حال، با خواندن، به تکمیل معلومات خود پرداخت و اقامتش در تهران طولانی شد.
با نامهای که از پدرش رسید شیر شد و پس از اندک زمانی به نزد رییسالوزرا رفت و توانست قضیه ی پدرش را به عرض او برساند. رییسالوزرا صنعتیزاده را به جلسه هیئت وزیران برد که، در آن، دولت طرح تأسیس دارالایتام (یتیم خانه) را تصویب و دستورهایی تلگرافی به کرمان صادر کرد. صنعتیزاده، در بازگشت به زادبوم خود، به شغل کتاب فروشی در آن مشغول شد. دکان کتاب فروشیاش مدرسهاش نیز بود: وی شب و روز کتاب میخواند. در همین اوان بود که وی، در سن پانزدهسالگی، نخستین رمان خود را نوشت و به هزینه ی خود در بمبئی به چاپ رساند. وی مینویسد:
«تا آن زمان کسی در ایران به طرز مغربزمینیها ننوشته بود و چون این شیوه جاذبه ی خاصی داشت، مقداری از آن را خریدند که موجب تشویق و علاقة من به این کار شد.»
صنعتیزاده دو سال در کرمان به شغل کتاب فروشی ادامه داد و دکانش پاتوق نخبه ی روشنفکران این شهر بود. باز مینویسد:
«خود را همواره مدیون این کتاب فروشی میدانم.»
وی در این مدت کوشید تا نمایش نامهای بنویسد با مضمون «نتیجه ی معاشرت یک نفر اعیان با یک نفر شاعر» (۱۷) که نتوانسته بود برای آن بازیگرانی پیدا کند و سرانجام به استفاده از تعزیهخوانان رضا داد و با خرج سکه ی نقد (۱۸) بر موانع غلبه کرد و به مقصود نایل شد. «بدینسان نخستین نمایش تئاتر در کرمان برگزار شد» و با نمایش آن ... چهار تومان عاید صنعتیزاده شد. لیکن، علما که از این جریان به خشم آمده بودند بیکار ننشستند و شکایت به نزد حاکم بردند که «چنین ننگی در دارالایمان باورنکردنی است ...».
صنعتیزاده کرمان را به قصد پایتخت ترک میکند و در پرتو حمایت وکیلان مجلس، موفق میشود التزام کارمندان دولت به استفاده از منسوجات داخلی برای لباس خدمت را از تصویب مجلس بگذراند و به این منظور تجارت خانهای تأسیس میکند و برای کارگاهش مدالی جایزه میگیرد.
صنعتیزاده، سرانجام، جزییات سرنوشت یتیم خانه را نیز شرح میدهد و میگوید که پدرش، در پرتو سخت کوشی خود، توانست این موسسه را، بهویژه با سازمان دادن تدریجیِ کارگاه بافندگی، بر پایهای مستحکم استوار سازد. از جمع یتیمانی که با این اقدام نجات یافتند، اکنون دو تن بورسیه ی دولت ایران در فرانسه و بلژیکاند. به علاوه، ما گزارش چاپی بسیار جالبی از یتیم خانه ی کرمان دریافت کردهایم که نمونه ی درخشانی است از آن چه با ابتکار بلندنظرانه و روشنبینانه، با وجود همه ی موانع، میتوان انجام داد.
اطلاع ما از شرح احوال آریانپور کاشانی به مراتب کم ذتر است. همین اندازه میدانیم که او تحصیلاتش را در کالج آمریکایی تهران گذراند و در همان دوران تحصیل، علاقه ی شدیدی به شعر نشان داد. ماشاالله خان، پدرش، از میهندوستان معروف، در زمان کابینه ی وثوقالدوله به قتل رسید. نخستین کتاب آریانپور سگ باوفا نام دارد. وی همچنین رُمان سیِنکیویچ (H. Sienkiewicz) لهستانی به نام Quo Vadis کجا میروی؟ را به فارسی ترجمه کرده است.
تربیت فکری این نویسنده کاملن با صنعتیزاده تفاوت دارد.
نویسنده ی داستان مانی نقاش، از همان فصل نخست، قهرمان اثر را به ما میشناساند که از پدرش، فاتاک، جدا میشود و، به همراهی نوکر باوفایش، لیبای، سفری دراز در پیش میگیرد. مانی، در این سفر به نزد عموی خود، بابا شمعون، موبد زردشتی در دیر مِنِسا نزدیک بابل، میرود که قرار است کشورهایی را که باید به آن ها سفر کند به او معرفی نماید. مانی، در راه، دختر جوانی به نام زهیدا را از چنگ راهزنان رها میسازد و او را با خود به نزد عمویش میبرد. بابا شمعون به او توصیه میکند که برای آموختن نقاشی به چین برود. در همین اوان، به فرمان دهیِ شاه زاده هِرمیداس، تدارک لشکرکشی به امپراتوری چین صورت میگیرد.
بدینسان، پیرنگِ داستان شکل می گیرد و در دو سطح به گردش در می آید. یکی در سطح عاطفی که در آن میبینیم عشق مانی و زهیدا، که اوضاع و احوال آنان را از یکدیگر جدا ساخته و گرفتار ماجراهای گوناگون کرده است، سرانجام با چیرگی بر موانع بسیار، به پایان خوش میرسد. دیگری در سطح تاریخی که در آن، با افکار مانی آشنا میشویم و با پیشرفت سریع او در آموختن نقاشی در چین و همچنین پیدا کردن گنج در صحراهای ترکستان ـ که آن را به شاپور واگذار میکند و شاپور به جایش تعهد میکند که به آیین او درآید و آن را، به عنوان دین عالم گیر، به جهان تحمیل کند.
این است چکیده ی اثر که بسیار در هم تنیده و سرشار از حوادثِ دور از انتظار است. در این رمان، در کنار جنگ با چین، ما شاهد جنگ با والِریَن، امپراتور روم، نیز هستیم که به مقتضای پیرنگ، از واقعیات تاریخی سخت تخلّف شده است. از جمله نقل شده است که شاپور، با رایزن نزدیک و در عین حال بَدَل خود، اسفندیار، برای کار اکتشافی به قسطنطنیه میرود که فیروزِ خیانت کار، وزیر سابق او، در آن به سر میبرد. این مرد، که وابسته به اشکانیان است و به امپراتور چین پناهنده شده، به قسطنطنیه آمده، تا اتحاد با چین را به ضدّ ایران به والِریَن پیشنهاد کند. فیروز شاپور را لو میدهد و والِریَن به خیال خود او را در قفسی محبوس میسازد. اما آن کس که مزدوران والِریَن بر او چنگ انداختهاند شاپور نیست بلکه بدل او، اسفندیار، است. با این حال، والِریَن، همراه با اسیر بلند پایه اش، به جنگ با ایران میرود و گندی شاپور را محاصره میکند.
به دلیل مهارت روایتگر، همه چیز به خوبی و خوشی پایان میگیرد. زهیدا، که به دست مانی نجات یافته، در این داستان، در قبضه تسلط عشق، زور و قوت کمنظیری از خود نشان میدهد و پیروزمندانه دو شیر را از پای در میآورد و بر کلید گنجی که به گردن یکی از آن دو آویخته است دست مییابد. وی را در جستوجوی مانی، زمانی در خانبالغ میبینیم که در آن، هر چند محبوب خود را باز نمییابد، ولی شاه زاده هرمیلاس را نجات میدهد.
بازهم اوست ـ و در این جا باز به شاپور میرسیم ـ که به کمک بابا شمعون و دیگر موبدان، که بهصورت بدلیِ خنیاگر در آمدهاند، در اردوی رومیان و والِریَن رخنه میکند و اسفندیار را نجات میدهد و والِریَن را به جای او در قفس میاندازد. شاپور، همراه مانی، بر گنج دست مییابد و، در پایان رمان، جملگی، با مهارت تمامِ داستاننویس، یکدیگر را در آتشکده باز مییابند. خدمات زهیدا و مانی به ایران و پیوند آن دو پس از آن همه ناملایمات پاداش بسیار مییابد.
آقای ا. برتلس درباره ی، این رُمان چنین اظهارنظر میکند:
«در جنب قهرمان اصلی داستان، بار دیگر دو پادشاه را مییابیم: والِریَنِ ددمنش و مست و فاسد و شاپورِ، درست در نقطة مقابل او، پُرنیرو و با گرایش مردمی. چهره ی داستانیِ نمونهوارِ بسیار جالبی هم هست که شخصیتی فرعی است و آن مالک فئودال جوانی است که رعایای خود را بیرحمانه آماج ظلم و ستم میسازد. این چهره بیگمان از واقعیت زنده برگرفته شده است و تا به امروز نمونه های آن در ایران کم نیست. در این جا نیز، چنان که در دیگر رمان ها، از ماهیت موبدان، این «خرس های تنپرور»، پرده برداشته میشود که دستِ بالا، اگر شیّادانی موذی و زیان کار نباشند، طفیلی های بیمصرفاند».
پایان بخش نخست
ادامه دارد . . .
پینوشت ها:
* از "مجله ی آسیایی"، اکتبر – دسامبر ۱۹۳۳
این مقاله از «نامهی فرهنگستان ۸/۲» برگزیده شده است.
۱- E. Brown (۱۹۲۶- ۱۸۶۲) شرق شناس معروف انگلیسی، صاحب آثار متعدد درباره ایران از جمله "یک سال در میان ایرانیان" (۱۸۹۲)؛ "انقلاب و جراید و اشعار ایران"؛ "تاریخ ادبی ایران" (۴ جلد).
۲- کنستانتین ایوانویچ ( ۱۹۳۹- ۱۸۸۹)، مترجم سفارت شوروی در ایران در سالهای ۱۹۲۱- ۱۹۲۶. عضو آکادمی علوم اتحاد شوروی و انستیتوی خاورشناسی شوروی و صاحب آثاری درباره ادبیات ایرانی، از جمله "مقدمه و تعلیقات بهارستان جامی"، مقالاتی در باره خاقانی و نظامی.
۳- Kpatkии Hoboan weи nepcn Ackoh Jiutepa typbi
۴- مشخصات کتابشناسی آن در فهرست کتاب های چاپی فارسی خانبابا مشار چنین آمده است:
دام گستران یا انتقام خواهان مزدک، عبدالحسین صنعتیزاده کرمانی، بمبئی ۱۲۹۹ ش. سربی؛ چاپ خانه ی شرافت، بمبئی ۱۳۳۹ ق، برگ ۱۱۲؛ تهران ۱۳۰۳ ش، سربی، رقعی برگ ۱۴۲
۵- E. Berthels
۶- یوگنی ادواردویچ (۱۸۹۰- ۱۹۵۷)، شرق شناس روسی و متخصص در زبان و ادبیات فارسی، صاحب آثار متعدد درباره ایران و زبان فارسی از جمله "تئاتر در ایران" (۱۹۲۴م)؛ "ادبیات زبان فارسی آسیای مرکزی" (۱۹۴۸م).
۷- جلدهای دوم و سوم رمان "عشق و سلطنت" یا فتوحات کورش کبیر به نام های "ستاره لیدی" و "شاه زاده خانم بابلی" نوشته و چاپ شده است.
۸- مشخصات کتابشناسی آن در خانبابا مشار چنین آمده است: داستان مانی نقاش؛ عبدالحسین صنعتیزاده کرمانی، تهران ۱۳۰۵؛ سربی؛ رقعی؛ برگ ۱۲۶
۹- مشخصات کتابشناسی آن در خانبابا مشار چنین آمده است: سلحشور، عبدالحسین صنعتیزادة کرمانی، کتابفروشی اقبال؛ تهران ۱۳۱۲ ش؛ سربی؛ برگ ۲۱۲
۱۰- مشخصات کتابشناسی آن در خانبابا مشار چنین آمده است: عروس مِدی، عباس آریانپور کاشانی، بروخیم تهران ۱۳۰۸ ش، سربی، رقعی، برگ ۹۴
۱۱- مشخصات کتابشناسی آن در خانبابا مشار چنین آمده است: داستان شهربانو، رحیمزادة صفوی، تهران ۱۳۱۰ ش، سربی، برگ های ۱۶۹+۱۴۶+۳۱۶؛ ۱۳۲۷ ش، رقعی، ۱۵۰+۱۱۸+۲۵۰
۱۲- خسروی کرمانشاهی، جد مادری استاد رشید یاسمی. رمان شمس و طغرا را در اوت ۱۹۰۷م در کرمانشاه در زمان شورش بختیاری ها آغاز کرد. در آن زمان، او در یکی از روستاهای اطراف شهر مخفی شده بود و از فراغت خود برای نوشتن داستان بهره می برد. این داستان در سال ۱۳۲۷ق به پایان رسید (برتلس). مشخصات کتاب شناسی آن در خانبابا مشار چنین آمده است: شمس و طغرا، محمد باقر میرزا بن محمد رحیم (خسروی کرمانشاهی) ، جلد اول، کرمانشاهان ۱۳۲۸ ق؛ سربی
۱۳- (۱۸۸۹ – ۱۸۲۰) Fustelde coul Angesمورخ فرانسوی و صاحب اثر معروف و بسیار مهم تاریخ مؤسسات سیاسی فرانسه قدیم (شش جلد، ۱۸۸۲-۱۸۹۲)
۱۴- کتابچه حاجی سید محمود روحانی به نام "تسویه ی حقوق".
حاج سید محمود روحانی بنی هاشمی، که در رشت بسیار متنفذ و مورد احترام بود و از این شهر به وکالت مجلس مؤسسان (۱۳۰۴ش) و مجلس شورای ملی (دوره ی هفتم ۱۳۰۷ش) انتخاب شد، جد مادری دکتر عنایتالله رضا و داماد حاجی ملا محمد خمامی، یار نزدیک شیخ فضلالله نوری بود. در بازگشت از عتبات به سال ۱۳۲۳ ش، در قزوین درگذشت و در نجف در مقبره ی خانوادگی به خاک سپرده شد.
نسخهای از کتابچه ی "تسویه حقوق" در ۲۸ صفحه را اخیرن دکتر عنایتالله رضا، نوه ی دختری نویسندة آن، در میان انبوه کتابهای تازهوارد مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی (تهران) بازشناخته و تصویری از آن را در اختیار دکتر عبدالکریم گلشنی گذاشته و ایشان آن را عینن با مقدمهای حاوی شرح حال بسیار مختصر نویسنده و همچنین عکس او در شماره ۶ سال چهارم (بهار و تابستان ۱۳۸۵) مجله "رهآورد گیل" منتشر کردهاند. این سند قانونی پُرارزش که به تصویب اعضای انجمن ولایتی گیلان نیز رسیده است، از آگاهی کامل تهیهکننده ی آن به اصول و فروع و زوایای روابط مالک و زارع و رسم و عرف محلی در گیلان آن زمان و تجربه ی عمیق او حکایت میکند.
کتابچه مشتمل است بر مقدمهای کوتاه و سه فصل به شرح زیر: فصل نخست، در حقوق مالک به رعیت شامل سه قسم (حق مالک بر رعیت مستأجر در ۳۰ ماده؛ حق مالک بر رعیت مناصفهکار در ۱۸ ماده؛ حقوق مشترک مالک بر عموم رعایا اعم از مستأجر و مناصفه کار در ۱۹ ماده)؛ فصل دوم، حقوق رعیت بر مالک در ۲۱ماده؛ فصل سوم، حقوق مالکین هر یک به دیگری در ۱۰ ماده.
کتابچه با نام خدا و آیه های ۳۳ و ۳۴ و ۳۵ از سوره یس که مضمون آن ها با موضوع سند مناسبت تام دارد آغاز و با عبارت زیر ختم می شود:
«آن چه در این کتابچه ذکرشده ممکن است که به اقتضای وقت بعد از چندی تغییر و تبدیل نماید با امر مهمی از نظر محو شده باشد به وسیلة روزنامة انجمن محترم ملی گیلان ابلاغ و اعلام میشود فی شهر رمضان المبارک قوی ئیل ۱۳۲۵ محمود الحسینی. کتابچة "تسویة حقوق" رشت خیابان ناصریه در مطبعة عروةالوثقی جناب آقا یحیی تاجر رشتی زید مجده به طبع رسید ـ شهر رمضان المبارک هزار و سیصد و بیت و پنج سنة ۱۳۲۵ قیمت یک نسخه یک تومان است.»
غلط هایی عمومن چاپی در تصویر این سند به نظر رسید به شرح زیر (ضبط درست داخل پرانتز): برگ ۱ المینة (الْمَیتَة)، فاخرجنا (وَاَخْرَجنا)، و منه (فَمِنْهُ)، از قبل (از قبیل)؛ برگ ۶ پله (پیله)؛ برگ ۷ مزنه (مظنه)؛ برگ ۹ مصامحه (مصالحه)؛ برگ ۱۶ درز آید از (در زاید از)؛ برگ ۱۸ گوج (کوچ)؛ برگ ۱۹ مصامحه (مسامحه)؛ برگ ۲۰ذرع (زرع)؛ برگ ۲۳ وارث (ورّاث).
ضمنن واژهها و اصطلاحاتی محلی یا منسوخ در سند به کار رفته که به تر میبود برای استفاده ی ناآشنایان، معنی شود. مثل پاپیروس، عباسی، مرابعه، تخم جو، وادخ، رجا، بحرین، پاکچین، درز برنج، اریا، رمش، ورجینه، اسطلخ، ایلجار، کندوج، کروج، توسه، آزاد (درخت)، فاکون، لیغ، نوبین.
۱۵- از این پس کلمات و عباراتی که با حروف سیاه در ترجمه آمدهاند جملگی در متن اصلی به زبان و خط فارسی نقل شده اند.ـ مترجم.
۱۶- شرح ماجرا در زندگی نامه ی صنعتیزاده به این شرح گزارش شده است: «روزی این تهیدستی مانند عفریتی مهیب سر از گریبان ما در آورد به نوعی که به اندازة آن که وجهی برای خرید نان لازم داشتیم در بساط نبود. نزدیک ظهر [پدرم] مرا صدا زد و یکی از همان چرخ های آهنی که برای سه چرخهای ساخته بود نشان داده گفت این چرخ را ببر بازار درب دکان آهنگری بفروش و پولش را بیاور تا نان بخریم. با این که ده سالی از سنّم بیش تر نمیگذشت، به قدری این عمل از برای من شاقّ بود که همیشه از یادآوری آن ساعت ناراحت میشوم. به زحمت آن چرخ را در کوچهها حرکت میدادم و غصه و اندوه گلویم را فشار میداد. همین که به دکان آهنگری رسیدم، آهنگر با استهزا آن چرخ را به قیمت خیلی نازلی یعنی از قیمت آهن هم ارزانتر خرید و وجه مختصری را که او داد صرف خرید قرص نان شد که به خانه آوردم.» (صنعتیزاده کرمانی، روزگاری که گذشت، چاپ خانه گیلان، اسفند ۱۳۴۶، برگ ۷۰). ـ مترجم.
۱۷- شرح مطلب در "روزگاری که گذشت" چنین آمده است: «چون چند دفعه به تئاتر رفته و از تماشای بازیکنان بسیار خوشم آمده بود، نخست به این فکر افتادم پیسی را بنویسم که کمدی باشد و بالاخره این کار را انجام دادم و نام پیس را "نتیجة معاشرت یک نفر اعیان با یک نفر شاعر" گذاردم.» (برگ ۱۴۷).ـ مترجم
۱۸- در "روزگاری که گذشت" آمده است: «اولین کار مشکل تربیت بازی کنان بود و چون به هرکس گفتم حاضر نشد هنرپیشه باشد، خیالم به این رسید که دست به دامن تعزیهخوانها شده، با وعده و نوید و پول، آن ها را که واقعاً در هنرپیشگی با سابقه بودند راضی کنم.» (برگ۱۵۴).ـ مترجم.
از: سوره مهر
ترجمه: احمد سمیعی (گیلانی)
شماره ی نوشته: ٨ / ١۷
یحیی آرین پور
نخستین گام های زنان در ادبیات معاصر ایران (٢)
به طور کلی زن در ادبیات فارسی مقام شایسته ای نداشته است. شعر كلاسیك ایران زن را به صفت یار و دلدار و دلبر شناخته و اغلب از او به بی وفایی و مكر و خیانت یاد كرده است و در دیوان های شاعران و كتاب های نویسندگان بسیار به ندرت می توان به وصف زنان خوب و فرمانبر و پارسا برخورد. (١)
• زن ایرانی در دوره ی قاجاریه
در سرتاسر دوره ی سلطنت قاجار، نامی از زن و حقوق و آزادی زن نیست و هر چند به كنایه نیز ذكری از
این مقوله نمی رود.(٢)
سفرهای ناصرالدین شاه به فرنگ و تحولات نسبی كه در نتیجه ی آشنایی شاه و رجال ایران به اوضاع اروپا در كشور پدید آمد، هیچ گونه تغییری در سرنوشت زن ایرانی به وجود نیاورد و قیدهای مذهبی و شرایط اجتماعی همچنان به زن اجازه نداد كه نه تنها در بیرون از خانه، بلكه در چهاردیواری خانه ی خود، از حقوق و آزادی برخوردار گردد.
تا پیش از جنبش مشروطه و مدت ها پس از آن، زنان ایرانی روی از مردان نامحرم، یعنی غیر از پدر و برادر و عمو و دایی، حتا از پسرعموها و پسردایی ها، می پوشاندند و چون می خواستند از خانه بیرون روند، شلواری بلند و سیاه و گشاد به نام "چاقچور" بر پا و چادری غالبن سیاه و گاهی به رنگ های دیگر به سر می كردند و روبنده و سپس پیچه بر روی می انداختند، چنان كه هیچ عضوی از اعضای آنان نمایان نبود، و اگر زنی در این كار غفلت و سستی می نمود، بی حیا و بی عفت شناخته می شد و چه بسا میان دو همسایه و یا دو برادر بر سر این كه یكی به زن دیگری نگاه كرده است، نزاع درمی گرفت. دلبستگی مردم بدین رسم و عادت چنان بود كه در آغاز مشروطیت، دولتیان مردم آزادی خواه را به طرف داری از رفع حجاب متهم می كردند، تا مردم آنان را سست عقیده و بی دین شناسند و از مشروطه و آزادی رویگردان شوند.
میرزا حسین خان عدالت، از مردان آزادی خواه آذربایجان كه سال ها در بیرون از كشور گذرانده بود، چون به ایران آمد، در شماره ی ٤ روزنامه ی «صحبت»، كه در سال ١٢٨٨ش به زبان آذربایجانی در تبریز دایر كرده بود، مقاله ای نوشت كه اشاره به افسانه ی خلقت زن از دنده ی چپ مرد داشت و در آن مقاله از رفع حجاب زنان و بهبود وضع آنان سخن گفت. این مقاله خشم روحانیان و مردم را برانگیخت و به دستور انجمن، روزنامه اش توقیف و نویسنده به حبس و جریمه محكوم گردید.(۳)
معمولن زنان و دختران ایرانی در كوچه و بازار كم تر آفتابی می شدند و جز برای رفتن به حمّام و دیدن خویشان و نزدیكان از خانه بیرون نمی آمدند. در این اوقات، به آموزش و پرورش زنان نیز چندان توجه نمی شد. دبستان های دخترانه وجود نداشت و دختران در مكتب حاضر نمی شدند و تنها دختران خانواده های اشرافی پیش ملای سرخانه، كه اغلب زن بود، قرآن و تا اندازه ای خواندن و نوشتن زبان فارسی را یاد می گرفتند. تا سال ١٢٩٠ ش. تنها دو آموزشگاه دخترانه در تهران وجود داشت كه امریكاییان و فرانسویان مقیم تهران دایر كرده بودند و بیش تر دختران ایرانی غیرمسلمان، از ارامنه و اقلیت های مذهبی دیگر، در آن ها تحصیل می كردند.
اما همین كه مدارس دخترانه باز شد، چاقچور و روبنده یكی پس از دیگری از میان رفت و تنها چادر و پیچه بر جای ماند كه زنان با آن ها تنها نیمی از صورت خود را پوشیده می داشتند.
در مصر و تركیه و قفقاز و ایران كتاب های بسیار و مقالات بی شمار به تركی و عربی و فارسی در «لزوم تستر و تحجّب» زنان نوشته می شد (٤) و مؤلفان به برخی از آیات قرآنی استناد می جستند. (۵) از سوی دیگر، كسانی مانند قاسم امین در مصر و بسیار كسان در تركیه، و روزنامه های «ملانصرالدین» و «تكامل» در قفقاز و شاعران و نویسندگان آن كشورها سرنوشت غم انگیز زنان شرق را در خانه و جامعه موضوع بحث قرار می دادند و برخی از آن ها جهت اقناع گروه مخالف، در مقام تفسیر آیه های قرآن برمی آمدند و به كتب احادیث و اخبار، از جمله «كتاب الرّوض» امام شافعی و «تبیین الحقایق» توسل می جستند. (٦)
در ایران، چنان كه گفتیم، از روزی كه زمزمه ی آزادی بلند شد، تأمین حقوق زنان جزو آرزوهای تجددخواهان بود. اما آنان بسیار با احتیاط سخن می گفتند و پس از تأسیس مدرسه های دخترانه هم تا مدت ها اجازه نمی دادند آموزگاران مرد در سر كلاس ها حاضر شوند و اگر موردی پیدا می شد، آموزگار یا بسیار پیر یا نابینا بود، و یا دختران روپوشیده درس می خواندند.
• زن و انقلاب مشروطه
تاریخ نویسان از شركت زنان در شورش های مشروطیت ایران و دلیری های آنان در راه آزادی، سخن ها گفته اند.
ایوانف، از خاورشناسان روس، در مقاله ای می نویسند: «در بیستم ژانویه ١٩٠۷م (١٩دی ١٢٨۵ش) میتینگی از بانوان در شهر تهران تشكیل شد كه در آن ده ماده از خواسته های زنان و از آن جمله تأسیس مدارس دخترانه و تعدیل و تخفیف در میزان صداق به تصویب رسید.» (۷)
در رساله ای كه تریا، پاولوویچ و ایرانسكی به نام «انقلاب مشروطه ی ایران» نوشته اند، (٨) می خوانیم: «در نهضت مشروطه ی ایران، زنان ایرانی نیز پای در میان داشتند. عكس یك دسته ی شصت نفری از زنان چادر به سر و تفنگ به دست اكنون در اختیار ماست. اینان نگهبانان یكی از سنگرهای تبریز بودند.»
و باز در همان كتاب از قول روزنامه ی «حبل المتین» نقل شده است: «در یكی از زد و خوردهای انقلابی معروف ستارخان با لشكریان شاه، در میان كشته شدگان انقلابیون جنازه ی بیست زن مشروطه خواه در لباس مردانه پیدا شده است.»
و هم در آن كتاب آمده است: «در میتینگ های مربوط به مبارزه ی مشروطیت ایران، زنان ایرانی به تعداد زیادی دست داشتند و بسیاری از مبارزان ایرانی از كمك های ذیقیمت خواهران و زنان خود برخوردار می شدند.»
از تاریخ نویسان ایران احمد كسروی، در ذكر رویدادهای روز یكشنبه ٤ خرداد ١٢٨٦ش. می نویسد: «امروز زنان تهران نیز در خیزش پا در میان داشتند و، چنان كه "حبل المتین" نوشته، پانصد تن از ایشان در جلوی بهارستان گردآمده بودند ». (٩)
به گفته ی شوستر، مستشار امریكایی ایران، در آن اوان، سازمان ها و باشگاه های زنانه در تهران وجود داشته (١٠) و اعضای این سازمان ها سوگند یاد كرده بودند كه با استقراض از روس و انگلیس، كه استقلال كشور را به خطر می انداخت، مبارزه نمایند. (١١)
• زن و مطبوعات
مساله ی تربیت زن و آزادی او همیشه روشنفكران و آزادی خواهان ایران را نگران می داشت. میرزا یوسف خان اعتصامالملك، پدر پروین اعتصامی و صاحب مجله ی «بهار»، گویا نخستین كسی است كه به گفته ی دهخدا «لوای این حریت را برافراشته و بذر این شجر بارور را كشته است.» (١٢)
میرزا یوسف خان، چند سال پیش از مشروطیت، در مرداد ١٢۷٩ش كتاب «تحریرالمرئة»، تألیف قاسم امین مصری، را در حقوق و آزادی زنان به فارسی ترجمه و به نام «تربیت نسوان» در تبریز چاپ كرد؛ و طالبوف، پس از دریافت نسخه ی این كتاب، چند ماه پس از آن، به مترجم آن نوشت: «صد مرحبا بر آن سلیقه ی معنوی كه سنگ گوشه ی بنای عمارت بزرگ تمدن لابُدّ مِنه وطن را گذاشتی كه در آتیه در مجالسی كه نسوان ایران دعوی تسویه ی حقوق خود را با نطق های فصیح و كلمات جامعه اثبات می کنند، از مترجم "تربیت نسوان" تذكره و وصّافی خواهند نمود.» (١۳)
به راستی ترجمه و طبع چنین كتابی، به ویژه در تبریز آن روزی، «یكی از نوادر شجاعت های ادبی بود، همسنگ... ابرام در حركت كره ی ارض در مجمع انكیزیتورهای نصاری». (١٤)
اما پس از عهد مشروطیت، نخستین كسی كه موضوع حقوق زنان را پیش كشید، دهخدا، نویسنده ی روزنامه ی «صور اسرافیل»، بود. او در مقالات «چرند و پرند»، در چند جا، به این مطلب پرداخت و مساله ی ازدواج های اجباری و نا به هنگام، ظلم و استبداد پدر و مادر و شوهر، تعدّد زوجات، و خرافات و تعصبات زنانه را با لحن طنز و طعن مورد بحث و انتقاد قرار داد.
همچنین، در آن زمان، سید اشرف الدین حسینی، مدیر روزنامه ی «نسیم شمال»، برخی از شعرهای خود را به تربیت و حقوق زنان و دختران ایرانی وقف كرد.
ناگفته نماند كه در دوران انقلاب ایران، روزنامه ی «ملانصرالدین» قفقاز، در صفحات خود، جایگاه شایسته ای برای مساله ی زن و زنان شرق باز كرد كه به روشن كردن افكار و ادامه ی این بحث در جراید و مطبوعات ایران كمك مؤثری می نمود.
چندی نگذشت كه روزنامه ها و مجلات زنانه در مطبوعات فارسی پدید آمد. نخستین نشریه ای كه به دست خود زنان برای بیدار كردن توده ی زنان منتشر شد، مجله ی «دانش» بود، كه آن را خانم دكتر حسین خان كحّال، در سال ١٢٨٩ش، در تهران بنیاد نهاد.
پس از «دانش»، روزنامه ی مصور «شكوفه»، در سال ١٢٩١ش، در تهران انتشار یافت كه مدیر آن خانم مزین السلطنه، رییس مدرسه ی مزینیه، بود.
در سال های نزدیك به كودتای رضا شاه، بر شمار مطبوعات بانوان افزوده شد. در اصفهان، بانو صدیقه دولت آبادی، خواهر حاجی میرزا یحیی دولت آبادی، در شهریور ١٢٩٨ش)، روزنامه ی «زبان زنان» را منتشر كرد؛ و چون این كار بر مردم عوام متعصب گران افتاد، خانه اش را سنگسار كردند و او ناچار به تهران آمد، و در خرداد ١۳٠٠ش آن را، به صورت مجله، دوباره در تهران انتشار داد.
در سال ١٢٩٩ش، چند مجله ی دیگر از این قبیل در عالم مطبوعات پدید آمد. در مهرماه آن سال مجله ی «عالم نسوان»، به همت شاگردان مدرسه ی رنان امریكایی تهران، منتشر گردید و ظاهرن دوازده سال، تا آبان ١۳١١، دوام داشت. در هر شماره ی این مجله، شعر یا عبارتی، به نام شعار مخصوص، درج می شد. (١۵)
در همان سال، «نامه ی بانوان»، به مدیری شهناز آزاد، همسر ابوالقاسم آزاد مراغه ای، در تهران انتشار یافت. خانم شهناز از پیشقدمان جنبش بانوان بود و در این راه صدمات زیاد دید و خود و شوهرش به جرم رهبری جنبش آزادی زنان گرفتار حبس و زندان شدند.
و نیز در اواخر همان سال (بهمن ١٢٩٩ش)، خانم فخرآفاق پارسا «جهان زنان» را در شهر مشهد دایر كرد؛ و تنها چهار شماره از آن منتشر شده بود كه دارنده ی آن به تهران آمد و شماره ی پنجم را در مهرماه ١۳٠٠ش انتشار داد. مندرجات این شماره، كه چیزی جز لزوم آموزش و پرورش زنان نبود، غوغایی در تهران برپا كرد و جمعی آن را مخالف دین دانسته، مجازات نویسنده را خواستار شدند؛ و سرانجام، خانم فخرآفاق و همسرش به اراك تبعید گردیدند.
روز دهم بهمن ماه ١۳٠١ش، شاهزاده خانم ملوك اسكندری، مدیر مدرسه ی شماره ی ۳۵ دولتی، از جمعی بانوان برای حضور در جشن امتحانات شاگردان دعوت نمود، و در آن جلسه نطق پرهیجانی ایراد و ترقیات زنان ملل فاضل و زنده ی دنیا را با وضع زنان ایران مقایسه كرد، و از بی حسّی و پس افتادگی زنان ایرانی و از خطراتی كه برای آینده ی ملت و مملكت در پیش است شكوه سر داد، و بانوان را به ترویج معارف تشویق نمود؛ و در همان مجلس، بانوان پیمان فداكاری بسته، جمعیتی به نام «جمعیت نسوان وطن خواه» به وجود آوردند و مجله ای به همان نام دایر كردند كه از سال ١۳٠٢ش منتشر شد و تا درگذشت بنیادگذار آن (تیرماه ١۳٠٤ش) دایر بود.
در همه ی این جراید و مجلات، از آموزش و پرورش كودكان بحث می شد و مقاله هایی درباره ی خانه داری و كارهای بهداشتی و مانند آن ها درج می گردید؛ ولی هنوز زود بود كه از موضوع آزادی زنان و روابط مرد و زن و الغای شرایط سخت زندگی زنان در اندرون خانه، آشكارا سخنی به میان آید. (١٦)
• زن در ادبیات معاصر ایران
چنان كه دیدیم، از همان آغاز مشروطیت، وضع زنان ایران همیشه مورد توجه و اعتراض روشنفكران ایران بود، و در این كوشش ها شاعران و نویسندگان در صف اول قرار داشتند.
پس از جنگ جهانی اول و نتایج مهمی كه به بار آورد، مساله ی زن در ادبیات ایران بازتاب گسترده ای یافت؛ و با پیشرفت و تحول در شئون اجتماعی، اصلاح وضع زنان جزو مسایل جدی قرار گرفت.
در سال های ٩٩ / ١٢٩٨ش، دو تن از دانشمندان آذربایجان یك سلسله مقاله های سودمند درباره ی زنان نوشتند و این مقالات با امضای مستعار «فمینیست» و «فمینا» در روزنامه ی «تجدد»، ارگان "حزب دمكرات آذربایجان"، منتشر گردید. (١۷)
در آن سال ها شاعران و نویسندگان بنام ایران هر یك مقداری از آثار خود را به موضوع تربیت و آزادی زنان و تساوی حقوق آنان در خانواده و جامعه اختصاص دادند، به طوری كه می توان گفت در این اوقات، هیچ شاعر و نویسنده ای نیست كه كمابیش به این مطلب نپرداخته باشد. لاهوتی، ایرج، عشقی، پروین، كمالی، بهار، شهریار و دیگران هر یك شعرهای زیبای فراوانی به مساله ی زن وقف و همگی با موهومات و خرافات و تعصب هایی كه بر دوش زنان سنگینی می كرد، مبارزه و جهاد نموده اند.
لاهوتی در قصیده ی مفصلی، كه در بهمن ١٢٩٦ش در استانبول سروده و قدیمی ترین شعر او در این زمینه است، دختران ایران را به دانش و آزادی و انجام دادن وظایف اجتماعی دعوت كرده است. (١٨)
عارف نیز از پیشقدمان دفاع از حقوق و آزادی زنان بود، كه در غزل ها و تصنیف های خود به طور جدی به حمایت زنان برخاست.
عشقی هم در اشعار خود گوشه ای از سرنوشت فلاكتبار زن ایرانی را نشان داده است.
ایرج بیش از هر كسی حق زنان را ادا كرده است. قطعه ی «مادر» و بیت های زیادی از مثنوی «عارف نامه» و چندین غزل و قطعه و مثنوی او همه گل های زیبایی هستند كه شاعر به پای پیكره ی آزادی و رهایی دختران ایران نثار كرده است.
در آثار نویسندگان این دوره نیز مسایل ازدواج نامتناسب و اجباری، كه گاهی منجر به عواقب وخیمی می شد، و دیگر بدبختی ها و بیچارگی های زنان، جایگاه اول را دارد. نویسندگانی مانند مرتضی مشفق كاظمی، یحیی دولت آبادی و عباس خلیلی دیگر نه از دلبری و دلربایی، بلكه از جهان معنوی زنان سخن می گویند. «مهین»، «عفت» و «جلالت» در «تهران مخوف»؛ «وسیله خانم» در «انتقام»؛ و «شهرناز» در رمانی به همین نام، همگی، زنانی هستند كه از بدبختی های اجتماعی زجر می كشند.
• كوشش در راه آزادی زنان
اما نه تنها ارباب مطبوعات و شاعران و نویسندگان، بلكه تمام دانشمندان و روشنفكران و هنرمندان و خلاصه همه ی كسانی كه وضع نابسامان زنان را درك كرده بودند، در این امر همآواز بودند. یكی از هواداران جدی و سرسخت آزادی زنان میرزاابوالقاسم آزاد مراغه ای بود كه مدت ها در هندوستان اقامت داشت؛ و پس از آمدن به ایران دست به كار زد؛ و در سال ١٢٩٨ش، انجمنی، در خانه ی خود و سپس در منازل دیگران، از مرد و زن تشكیل داد. جلسات آن انجمن از روی احتیاط پنهانی دایر می شد.
سید احمد كسروی، كه بعدها یكی از تاریخ نویسان و محققان بنام ایران گردید و در همان سال ١٢٩٨ش در تبریز تدریس می كرد، درویش های دوره گرد را واداشته بود كه در كوچه و بازار شهر، به جای خواندن قصیده های مذهبی، شعرهایی درباره ی آزادی زنان بخوانند. (١٩)
در چند سال نخست سلطنت رضاشاه، تبلیغات بر ضد حجاب به اوج رسید. در روزنامه ی «ایران جوان»، كه ارگان رسمی جمعیتی بدین نام بود و اعضای آن یك عده جوانان فرنگ دیده و از اروپا برگشته بودند كه بعدها كارهای حساس مملكت را در دست گرفتند (٢٠)، مبارزه ی پیگیر و شدیدی بر ضد حجاب تحت عنوان «نامه های بانوان» آغاز گردید. بیش تر این نامه ها به امضای یك بانوی فرضی فرانسوی مقیم تهران بود كه برای دوستش به پاریس فرستاده می شد.
در اواخر سال ١۳١١ش، نور حماده، رییس «مؤتمر النسائی الشرقی» (كنگره ی زنان شرق)، با نمایندگانی از مصر و شام و بیروت به ایران آمد و كنگره در تهران تشكیل و مقرراتی وضع شد. (٢١)
در بهار سال ١۳١۳ش، رضاشاه به تركیه سفر كرد و با مشاهده ی آزادی هایی كه به بانوان ترك داده شده بود، لزوم اقدامی مشابه را در ایران حس نمود. هواداران آزادی زنان از كوشش بازنایستادند و در این زمینه تصنیف ها و ترانه ها ساختند و صفحات گرامافون از آن ها پُر شد و در رهگذرها و قهوه خانه ها به گوش مردم رسید كه از آن جمله تصنیفی بود كه استاد محمدعلی امیرجاهد (٢٢) ساخت و شعر آن از ملك الشعرای بهار بود، با این مطلع:
عروس گل از باد صبا / شده در چمن چهره گشا
• روز هفدهم دی ماه ١۳١٤ش
این جریان كار را به آن جا كشانید كه در سال ١۳١۳ش زنان آموزگار و دختران دانش آموز از چادر به سر كردن ممنوع شدند و افسران از راه رفتن با زنانی كه چادر به سر داشتند، خودداری كردند. در مهرماه ١۳١٤ش، كانون بانوان در تهران تأسیس شد و زن ها گشاده رو با مردان معاشرت و مجالست كردند و سرانجام در ١۷ دی ماه آن سال، رضاشاه فرمان «رفع حجاب» را صادر كرد. (٢۳)
در این روز، شاه با ملكه و شاهدخت ها، كه همه بی چادر بودند، در جشن فرهنگی دانشسرای تهران حضور یافت؛ و پس از گوش دادن به خطابه ی خانم هاجر تربیت، دستور رفع حجاب را صادر و به وزیران و نمایندگان مجلس و امیران ارتش فرمان داد كه از او پی روی كرده، همسران خود را بی چادر در مراسم شركت دهند.
وی جنبش بانوان را چنین اعلام كرد:
«بی نهایت مسرورم كه می بینم خانم ها، در نتیجه ی دانایی و معرفت، به وضع خود آشنا شده و پی به حقوق و مزایای خود برده اند. زن های این كشور، به واسطه ی خارج بودن از اجتماع، نمی توانستند استعداد و لیاقت ذاتی خود را بروز دهند، بلكه باید بگویم نمی توانستند حق خود را نسبت به كشور و میهن عزیز خود ادا نمایند؛ و بالاخره، خدمات و فداكاری خود را، آن طور كه شایسته است، انجام دهند. حالا می روند، علاوه بر امتیاز برجسته ی مادری كه دارا می باشند، از مزایای دیگر اجتماع هم بهره مند گردند. ما نباید از نظر دور بداریم كه نصف جمعیت كشور ما به حساب نمی آمد، یعنی نصف قوای عامله ی مملكت ما بی كار بود. هیچ وقت احصائیه ای از زن ها برداشته نمی شد، مثل این كه زن ها افراد دیگری بودند و جزو جمعیت ایران به شمار نمی آمدند... شما خانم ها باید از فرصت هایی كه دارید برای ترقی كشور استفاده نمایید. شما خواهران و دختران من، حالا كه وارد اجتماع شده اید و قدم برای سعادت خود و وطن بیرون گذارده اید، بدانید وظیفه ی شماست كه در راه وطن خود كار كنید. سعادت آتیه در دست شماست، شما تربیت كننده ی نسل آتیه خواهید بود. انتظار من از شما خانم های دانشمند، در این موقع كه می روید به حقوق و مزایای خود آگاه شوید و خدمت خود را به كشور انجام دهید، این است كه در زندگی قانع باشید و كار نمایید، به اقتصاد و صرفه جویی در زندگی عادت كنید و از تجمّل و اسراف بپرهیزید!»
بدین ترتیب، ایران پس از تركیه، دومین كشور مسلمانی بود كه رسمن حجاب سنتی را ممنوع ساخت. از آن پس، دختران و بانوان به مدرسه ها و آموزشگاه های عالی و خدمات عمومی راه یافتند و در امور تولیدی و اداری دخالت و شركت كردند.
* * *
پی نوشت ها:
١- من صدها كلمه از سخنان گویندگان و نویسندگان را از دوره های مختلف تاریخ ادبی ایران در دفتری به نام «زن و ادبیات» گرد آورده ام كه اگر همه ی این سخنان، از مثبت و منفی، جمع زده شود، رویهمرفته، به سود زن نخواهد بود.
٢- سر جان ملكم گوید: «در حقیقت وضعی كه زنان در ایران دارند، غالبن خطاهاشان مقتضی سیاست زیاد نیست، لكن به همه جهت در معرض ظلم و تعدّی خانگی هستند و مكرر شده است كه زنان بی گناه در عقوبت پدران و شوهران گرفتار گشته اند و این بیش تر مخصوص است به زنان بزرگان. مكرر اتفاق افتاده است كه به خیال این كه از پول مخفی خبر دارند زنان را شكنجه و عقوبت كرده اند و بسیار است كه اگر امیری یا وزیری را كشته اند، زنان و دختران او را مانند كنیزان به دیگران بخشیده اند و بعضی اوقات به پست ترین مردم داده اند، چنان كه متعه و زن بزرگان را به قاطرچیان داده اند.» (تاریخ سر جان ملكم، بمبئی، برگ ٢۳٠)
۳- كسروی (تاریخ مشروطه ی ایران)؛ تریا، پاولوویچ و ایرانسكی (انقلاب مشروطه ایران)؛ براون (تاریخ مطبوعات و ادبیات ایران).
٤- مانند اساس الایمان فی وجوب الحجاب علی النسوان، اسدّاد الرغاب، فلسفةالحجاب، طومار عفت، كشف الغرور، وجوب النقاب، وجوب با برهان در تحجّب نسوان، سدول الجلباب فی فوائد الحجاب، الرّجل و المرئة، وجوب الحجاب بنصّ الكتاب، الحجاب و السفور...
۵- از صریح ترین آنهاست: نور: ۳١، ٢٤ و احزاب: ۵۳، ۳۳ و ۵٩.
٦- این بحث و جدال در قفقاز شدیدتر و پردامنه تر بود. روحانیان ادعا می كردند كه خداوند آن ها را ضعیف و مظلوم و ناتوان خلق كرده و چادر برای زن پرده ی عفاف و عصمت است. روزنامه نویسانی مانند صبری بیگ زاده و شاعر بدنام روزنامه ی «شلاله» زنان را فرشته و پری می نامیدند و از قدسیت حجاب سخن می گفتند و اعلام خطر می كردند كه آزادی زنان آنان را به راه های ناشایست رهبری خواهد كرد و حتا كسانی از خود بانوان مثل خدیجه علی بیگوف، مدیر روزنامه ی ایشیق (نور)، از حجاب و چادر دفاع می كرد و در مقاه های خود می نوشت: «ما از راهی كه دین و آیین نشان داده برنخواهیم گشت.» در مقابل این گروه، جلیل محمد قلی زاده و عبدالرحیم حق ویردف، از نویسندگان، علی نظمی و میرزا علی اكبر صابر، از شاعران، و عزیزبیگ حاجی بیگوف، از نمایش نامه نویسان، از لزوم آموزش و پرورش زن و تساوی حقوق زن و مرد دفاع و از تعدد زوجات انتقاد می كردند.
۷- ایوانف، «تأثیر انقلاب ١٩٠۵ روسیه در انقلاب ١٩٠۵ - ١٩١١ ایران»، مجله ی یادداشت های علمی، جلد ١، ١٩٤٩م، برگ ٢٤٤.
٨- این كتاب را م. هوشیار به فارسی ترجمه و در سال ١۳۳٠ش چاپ كرده است.
٩- كسروی، «تاریخ مشروطه ایران»، بخش دوم، تهران، برگ ۳٤٤.
١٠- W. Morgan Shuster, The Strangling of Persia.
١١- «انقلاب مشروطه ایران»
١٢- علی اكبر دهخدا، «تاریخچه ی زندگانی یوسف اعتصامی»، مقدمه بر چاپ دوم مجله ی «بهار».
١۳- از نامه ی مورخ ٢٨ آذز ١٢۷٩ش طالبوف به میرزا یوسف خان اعتصامالملك.
١٤- «تاریخچه ی زندگانی یوسف اعتصامی».
١۵- مانند الجنة تحتَ اقدام الامّهات؛ یا
بود چشم ابنای آن خانه كور / كه بانوی آن باشد از علم دور
گر جوی غیرت بُوَد ما را ودیعه در نهاد / بهر اثبات حقوق خود نماییم اجتهاد.
١٦- ك. چایكین، «تاریخ مختصر جدیدترین ادبیات ایران»، مسكو، ١٩٢٨م.
١۷- «فمینیست» دكتر رفیع خان امین و «فمینا» تقی رفعت، سردبیر روزنامه ی تجدد و مجله ی آزادیستان، بود.
١٨- به مطلع:
من از امروز ز حُسن تو بریدم سر و كار / گو به دیوانگیم خلق نمایند اقرار
١٩- از جمله شعری بود از یك شاعر قفقازی كه ترجمه ی آن چنین است: اگر دختران پا به میدان ننهند، تأمین آینده ی فرزندان وطن كاری بس دشوار خواهد بود.
(وطن اولادینون تامین استقبالی مشكل دُر/ خانم قیزلار اگر چیخما سالارمیدانه مردانه)
٢٠- مانند علی اكبر سیاسی، حسین نفیسی مشرفالدوله، محسن رئیس، مشفق كاظمی، علی سهیلی، اسماعیل مرآت، محسن سیاح، عبدالحسین میكده و دیگران.
٢١- نور حماده نماینده ی زنان بیروت بود. نمایندگی زنان مصر را خانم حنینه خوری، و نمایندگی زنان سوریه را خانم فاطمه سعیدمراد برعهده داشتند.
٢٢- این مرد شاعر و ترانه سرا و نویسنده و موسیقی دان، پس از سال ها خدمت صادقانه، در اردیبهشت سال ١۳۳٦ش رخت از جهان بربست.
٢۳- در میان رجال سرشناس آن زمان چه بسیار كسانی مانند مخبرالسلطنه ی هدایت بودند كه عقیده داشتند (مرام و قصد از این كار) تزلزل اسلام است و تعقیب سیاست دیرینه... و به مصداق "مَن تشبّهَ بقوم فهُوَ مِنهُم" همه را همرنگ خود می خواهند... در تركیه مقصود حاصل شده، نوبت ایران است!» و همین بزرگوار بود كه عیال خود را از رفتن بی چادر نماز به اندرون منع و به شاه ایران توصیه می كرده كه به جای چادر «روپوش نجیب و محترمی برقرار شود كه زینت زن جز صورت و كفین پوشیده باشد.» (خاطرات و خطرات، برگ های ۵١٠ و ۵١٩
كتابنامه :
-
از كتاب «از نیما تا روزگار ما»
تاریخ صد و پنجاه سال ادب فارسی، جلد سوم از كتاب «از صبا تا نیما»،
یحیی آرین پور، تهران، زوار، چاپ چهارم، ١۳٨٢ش.
شماره ی نوشته: ۷ / ١۷
حسن میر عابدینی
نخستین گام های زنان در ادبیات معاصرایران (١)
از دوره ی قاجار تا سال ١۳٢٠ش (سقوط رضا شاه)، كه دوره ی پيدايش ادبيات معاصر ايران است، شمار نويسندگان زن در حدی نيست كه بتوان از كار آنان بهعنوان يك جريان ادبی قابل توجه ياد كرد.
در آن دوره ی زمانی، محدوديتهای اجتماعی، خانوادگی، تحصيلی و شغلی، فضا را برای آفرينش های زنانه تنگ می كرد. زنان يا چنان گرفتار امور خانه بودند كه نمی توانستند كارهايی را هم كه توانايی خلقشان را داشتند بيافرينند و يا هنوز به صرافت داستاننويسی نيافتاده بودند. برخی هم كه می نوشتند، موجوديت خود را پشت نامهای مستعار پنهان می كردند. فضا چنان بود كه آنان اگر هم می خواستند، به نوشتن ترغيب نمی شدند زيرا امكانی براي نشر آثار خود نمی دیدند. کوشش زنان در آن دوره صرف كسب حقوق اوليه ی خويش می شد و هنوز امكان گشايش درهای مراكز ادبی را به روی خود نيافته بودند. شركت آنان در جنبش ادبی بستگی به موقعيتی داشت كه در جامعه بهدست می آوردند. در اوايل سده ی بيستم ميلادی، گروه كوچكی از زنان تحصيل كرده كه در راه بهدست آوردن كم ترين امكانات با مخالفتها و تهديدهای بسيار رو به رو می شدند، آغاز به گشودن مدارس دخترانه ی خصوصی در شهرهای بزرگ و تدريس در آن ها كردند، كانونهاي زنان را بنياد نهادند و مجله های ويژه ی خود را منتشر كردند (١).
* * *
پس از جنگ جهانی اول، مدرسه های دخترانه ی جديد و نشريات زنان دو عامل اساسی در روشنگری برای آزادی زنان بودند. خانم دكتر حسين خان كحال نخستین نشريه ی زنان را با نام دانش در سال ١٢٨٩ ش منتشر كرد. پس از او، مريم عميد مزينالسلطنه، مدير مدرسه ی مزّينيه، «به منظور بيداری توده ی نسوان... و تربيت دوشيزگان و تصفيه ی اخلاقی زنان»، شكوفه را در طی سالهای ١٢٩٢ تا ١٢٩۷ش در تهران چاپ می كرد. در پی آنان، نشريات گوناگون زنان در شهرهاي اصفهان، مشهد، رشت، شيراز و بندرانزلی انتشار يافتند. صديقه دولتآبادی در ١٢٩۷ش در اصفهان زبان زنان را منتشر می کرد که داستان هایی رقتانگيز را به شكل پاورقی در آن چاپ می كرد. اما ديرپاترينِ اينگونه نشريات عالم نسوان بود كه از سال ١٢٩٩ تا ١۳١۳ش به مديريت نوابه خانم صفوی زير نظر «مجمع فارغالتحصيلان مدرسه عالی اناثيه امريكایی ايران» منتشر می شد. هر دو ماه يك بار شمارهای از این نشریه در ۳٨ صفحه به قطع كوچك خشتی در تهران به چاپ می رسيد که مطالب آن در زمينه های پزشكی، اداره ی امور خانه و آشپزی، نمونههای مد لباس از مجله های امريكا و اروپا، خبزهای ترقی زنان و «مقالات ادبی و آثار منظوم و منثور محترمات اديبه ايرانی» بود (٢).
پيش از اين، در دوره ی مشروطيت، نشريات ايرانی خارج از كشور ـ از قبیل اختر و حبلالمتين ـ انديشههای تجددطلبانه و ترقیخواهانه ی روشنگران ايرانی را درباره ی «مساله ی زن» مطرح می كردند. و بهطوركلی، اين مساله بهعنوان راهی براي حل عقبماندگيی اجتماع، مورد توجه نخبگان فرهنگيی جامعه بود و بهتدريج چنان اهميتی يافت كه اغلب روزنامههای پيشرو بخشهايی را به زنان اختصاص دادند.
اما کوشش گسترده ی خود زنان ترقیخواه برای اصلاح نگرش حاكم بر جامعه نسبت به زن، به دوره ی پيش از تشكيل مجلس شوراي ملی (١٢٨۵ش) و انتشار روزنامههای مشروطهخواه در تهران بازمیگردد. (۳)
در سال ١٢٨٦ش نخستين مدرسه ی دخترانه ی ايرانی به نام "دبستان دوشيزگان" توسط بیبیخانم وزيرف، همسر موسیخان ميرپنج، كه زاده ی قفقاز و دانشآموخته ی آن سامان بود، در تهران گشايش يافت اما ميزان مخالفتها با اين مدرسه به اندازه ای رسيد كه بیبی خانم ناچار از تعطيل كردن آن شد. در همان سال طوبی خانم آزموده «دبستان ناموس» را بنیاد نهاد. اين روند ادامه يافت بهطوری كه در سال ١٢٩١ ش در تهران بيش از ٦۳ مدرسه ی دخترانه با ٢٤۷٤ دانشآموز فعاليت می كردند.(٤) موانع تحصيل زنان به مخالفت مردان سنتگرا محدود نمی شد، بی علاقگی و بی اعتنایی بسياری از زنان به تحصيل نيز مزيد بر علت بود. بهطوری كه تاجالسلطنه در خاطرات خود از فقر فرهنگی مادرانی انتقاد می كند كه با وجود برپا شدن مدارس جديد، از تحصيل دختران خود جلوگيری می كنند.
* * *
در آستانه ی سال ١۳٠٠ ش تعدد نشريات زنان نشان از افزايش اوقات فراغت و رشد سوادآموزی زنان طبقه ی متوسط شهری و شرکت آنان در شغل های تازهای مانند روزنامهنگاری، دارد. آنان همگام با تحولات اجتماعی جديد، از كنج اندرونی ها به عرصه ی جامعه آمدند و در زمينههای گوناگون فرهنگی آغاز به فعاليت كردند. ولی اغلب آنان در آغاز مدافع برنامه ی ناسيوناليستی و تجددطلبانه ی رضاشاه بودند، زيرا اعتقاد داشتند كه چنين دولتی میتواند اصلاحاتی را كه انقلاب مشروطه در انجام آن ها ناكام مانده بود تحقق بخشد. اما «اصلاحات از بالا»ی رضاشاهی از سال ١۳١٤ش به بعد «به زيان هرگونه ابتكار مستقل فردی بر صحنه ی كشور» تمام شد. شاه وقتي پايههای اقتدار خود را استوار كرد، نشريات و سازمانهای باقيمانده ی زنان را ممنوع و «كانون بانوان» دولتی را جانشين آن ها كرد.(۵)
البته فعاليت ادبی زنان محدود به روزنامهنگاری نبود؛ عده ی قابلملاحظه ی زنان شاعر نشان از گستردگی شعر زنانه در این دوره دارد. ناگفته نماند كه شعر بیش تر آنان از تشخص و زبان زنانه بهرهای نبرده است و خواستهها و مطالباتشان هم همان است كه در شعر مردان آن روزگار هست. (٦)
زنان برخی رساله های سنتشكن را هم نوشتهاند، مثلن بی بی خانم استرآبادی در سال ١٢۷٤ش معايبالرجال را در پاسخ به رساله ی تأديبالنسوان نوشت. نويسنده ی آن رساله كوشيده بود درخواست های جديد براي تغييرات اجتماعی و تحول در روابط میان زن و مرد را پس براند و به شکل های گوناگون زنان را از شركت در فعاليتهای اجتماعی نهی كند.
نگارش اين رساله را می توان بازتابی از اضطراب درونی جامعه از تحولات روزافزون در دوران پرتنش مشروطيت دانست.
بی بی خانم كتاب خود را در پنج فصل در مذمت آداب و اخلاق مردان با زبانی گزنده و پرطنز نوشت و با نوعی بيی پروايی در بهكارگيری لغات مصطلح در محافل مردانه، توصيف دقيقی از مشغوليات و مشغلههای مردان بهدست داد. بی بی خانم، ضمن توصيف وضعيت زنان، به عوامل سدكننده ی پيشرفت آنان می پردازد: «ما زنان از كار و كسب معرفت دور ماندهايم و ممنوع از تمام مراودات و تحصيل و محسنات و ادب و تربيت گشتهايم... كارمان فقط با صدمات و زحمات خانهداری و بچهگذاری میگذرد.» (۷)
اين كتاب را می توان گزارش زندهای از تنش پديدآمده در فرهنگ و زبان روزگاری متحول دانست و از ديدگاه جامعهشناختی و زبانشناختی مورد توجه قرار داد. آدميت آن را «بحث و انتقاد زنی هوشمند در سنت تربيت زن و خانواده» می داند. (٨)
* * *
در سالهای مورد نظر ما (دوره ی قاجار تا سال ١۳٢٠ش) نخست زنان درباری و سپس زنان برخاسته از خانوادههای ممتاز (از نظر مالی يا فرهنگی) شانس نوشتن يافتهاند، زيرا هم امكان تحصيل داشتند و هم فراغت مالی، بهدليل موقعيت ممتازشان مجبور نبودند با مشكلات زنان معمولی دستوپنجه نرم كنند و استقلال رأی و اعتمادبهنفس بيش تری داشتند. فخرالدولــه و تاجالسلطنه دختران ناصرالدينشاه بودند، تاجماه آفاقالدوله و بی بی خانم فرزند سركردگان نظامی عصر قاجار بودند و كلثومخانم نيز از طريق شوهر به دربار وابستگی داشت.
هرچند در تاريخ ادبيات ايران، داستانسرا در مقايسه با شاعر اعتبار كم تری داشت، اما پژوهشگران احتمال می دهند كه در ايران باستان، زنان نيز به داستانسرايي در دربار شاهان میپرداختهاند؛ زيرا قصهگويی شفاهي هنر زنان بود و شهرزاد قصهگو، راوی هزار و يك شب، چهرمان صاحبنام اين گروه است.(٩)
با اينهمه، اميرارسلان (نوشتهشده در سالهای آغازين دهه ی ١٢٦٠ش) از نخستین آثار روايی موجود است كه يك زن ايرانی در پديد آمدن آن نقش مؤثری داشته است. زمانی كه نقيبالممالك داستانسرايی شبانه ی خود را آغاز می كرد تا ناصرالدينشاه را خواب درربايد، فخرالدولـه پشت در نيمهباز اتاق خواجهسرايان جا می گزيد و گفتههای نقیب الملک نقالباشی را با دخل و تصرف در جزیيات می نوشت. او زنی تحصيل كرده و شيفته ی رمانهای فرانسوی بود و در جوانی بر اثر ابتلا به بيماری سل درگذشت. (١٠)
اميرارسلان اثری بينابينی و حاصل يك مقطع تاريخی در حال دگرگونی است. اثری است دوپاره كه بخشی از آن واقعگرايانه و در توصيف زندگی روزمره ی مردم است و بخشی شگفتانگيز و آكنده از ماجراهای جادويی.
فخرالدولـه به اندازه ی نقالباشی در شكل گرفتنِ اين "آخرين رمان سنتی و طليعه ی رمان نو فارسی" نقش دارد. حضور يك زن در جايگاه داستاننويس نشان از عمق تغيير و تحولات جامعه ی ايرانی در اواخر سده ی نوزدهم ميلادی دارد. (١١)
اهميت خاطرات تاجالسلطنه (١٢)، كه ديرتر (١٢٩٢ش) نوشته شد، در حسبحالگونه بودن آن است. او از خود بهعنوان يك زن سخن می گويد و ويژگی هاي روحی و دردهای درونی خود را توصيف می كند. در جامعه ی بسته ی عهد قاجار، تاجالسلطنه ـ چون به قصد انتشار نمی نوشت ـ با بی پروايی از خود می گويد. او اثر خود را با جزءنگاری و خودكاوی داستانپردازانهای نوشته است و از طريق بيان تجربههای فردی در قالب خاطرات، به رشد زبان نقل و روايت كمك كرده است. كوشش براي تصوير كردن مكانها و دقيق شدن در حالات روحی و خصوصيات شخصيتها نشان از تأثير رمانهاي فرنگی بر نويسنده دارد: «خيلي ميل داشتم مانند ويكتور هوگو يا موسيو روسو مصنف قابلی باشم و اين تاريخ را وقالعاده شيرين و مطبوع بنويسم». اخيرن برخی محققان انتساب اين اثر به تاجالسلطنه را مورد ترديد قرار دادهاند. (١۳)
از ديگر زنان فاضل اين عصر، كلثومخانم، همسر عبداللطيف طسوجي تبريزي، بود كه «در دورانی كه از هزار مرد یکی سواد نوشتن و خواندن نداشت و خط آموختن به زنان را گناهی غيرقابل بخشايش می دانستند، وی با شوهر خويش در ترجمه ی هزار و يك شب مشاركت داشت... او در اين كار سهمی بزرگ دارد». (١٤)
اما شايد بتوان تاجماه آفاقالدوله را «نخستین بانوی مترجم ايران» ناميد. او نمايش نامه ی نادرشاه، اثر نريمان نريمانف، را در سال ١٢٨۵ش از تركی به فارسي ترجمه كرد و در مقدمه ی آن درباره ی زندگی خود نوشت: «كمينه تاجماه آفاقالدوله، همشيره آقای ابراهيمخان آجودانباشی [مترجم تياتر ضحاك، اثر سامی بيك در ١۳٢۳ ق] عيال فتحاللهخان ارفعالسلطنه اين كتاب تياتر نريمانف را از زبان تركی به پارسی ترجمه نموده، اگر سهو و خطايی ديديد، اميد است ببخشيد». چنان كه ديده میشود، به لحاظ تسلط فرهنگ پدرسالاری تاجماه به جای معرفی خود، از برادر و شوهرش میگويد. هر چند اين نشانهها نيز میتوانند تا حدودی موقعيت زندگی خانوادگی و اجتماعی او را ترسيم كنند. (١۵) در دورهای كه ترجمه ی نمايشنامههای اروپايی رايج بود، ويژگی كار آفاقالدولـه انتخاب اثری از نمايش نامهنويسان شرق، با مضمونی از تاريخ ايران است.
بعدها به نام های زنان مترجم ديگری نيز برمی خوريم، ازجمله می توان به جميله فرخ اشاره كرد كه مترجم داستان در دوره ی دوم گاهنامه ی افسانه بود (١۳٠٩ش) و در دهه ی ١۳۳٠ش چند اثر ويكتور هوگو را هم به زبان فارسی برگرداند و جا دارد از دكتر فاطمه سياح هم ياد كنيم كه در سالهای پس از ١۳١٠ش در زمينه ی نقد ادبی فعال بود و نخستين زن ايرانی است كه بر كرسی استادی دانشگاه تهران تكيه می زند. (١٦)
* * *
بهتدريج با ورود زنان به عرصه ی فعاليتهای فرهنگی، شخصيتهای زن در آثار ادبی نقش بارزتری پيدا كردند. همانطور كه زنان نيز فراغت و امكان بيش تری برای رمان خواندن يافتند. رمانهای اجتماعی دهه ی ١۳٠٠ش، مانند تهران مخوف مشفق كاظمی و شهرنازِ يحيی دولتآبادی، نشانگر دلمشغولی نويسندگان به مساله ی زن است، درعينحال برخاسته از الگوبرداری های آنان از رمانهای احساساتی اروپايی هم هست. اين مشغلههای ذهنی همراه با پیدایش مؤسسه های آموزشی جديد و برخورداری زنان از فرصتهای آموزشی همسان با مردان، پديد آمدن نشريات زنان و نقش فعال آنان در جنبش درخواست حقوق خود، زمينهساز پيدايش نويسندگان زن شد. اختصاص ستونی به زنان در اغلب مجله های اين دوره، می تواند نشانه ی آن باشد كه زنان بخش قابل توجهی از خوانندگان این نشریه ها را تشكيل می دادند. بهتدريج زنان كه هم خواننده و هم موضوعِ رمان ها بودند، به خلق آن نیز دست زدند. زيرا برای ساختن هويت خود، به رمان ـ یعنی محل مناسب كشف دنيای درون ـ نياز داشتند. داستانهای آنان بازتاب نگرانی و ديدگاههای گروههای گوناگون اجتماعی درباره ی زندگی دختران و زنان در وضعيت جديد است و گاه دشواری هايی را بازگو میكند كه دختران و زنان با آن ها دستوپنجه نرم می كردند.
نخستين نويسندگان زن هدف از داستاننويسي را تربيت و تهذيب اخلاق همجنسان خود میدانستند و میكوشيدند «كتابهايی اخلاقی برای دختران بنويسند و با دادن پند و اندرز مستقيم، آنان را از خطرهايی كه در پيرامونشان وجود دارد آگاه سازند».» رمان در دست آنان همچون «تازيانه ی عبرت» است. از اين رو «پايان اندوهبار» داستانهای عاشقانهشان را «بهگونهای طراحی كردهاند كه حس نفرت و پشيمانی را در دختران مخاطب دامن بزند.» (١۷) آنان، تحت تأثير رمانهای اجتماعی نويسندگان مرد، آثار خود را با مضمون «فريب خوردن دختران و گرفتار شدن آنان در دام عشق جوانان هوسران» نوشتند و به نمایش سقوط عقوبتآميز زنان ازدسترفته پرداختند و آنان را همچون قربانيان تيرهروزی تصوير كردند كه سرنوشتشان جنبهای آموزنده میيابد. در واقع، روال اندرزنامههاي مألوف را كه برخی اخلاقی بودند و برخی انتقادی اجتماعی، ادامه دادند و نوشتنِ داستان را فرصتی برای انجام وظيفه ی اخلاقی خود دانستند. «اگرچه اين رمانها از جنبه ی موضوع و درونمايه با رمانهايی كه مردان در اين باره نوشتهاند، تفاوتی ندارند، اما دارای ساختاری متفاوت هستند. در رمانهايی كه زنان نوشتهاند، هشدارها و اندرزها به سرتاسر داستان راه می يابند و داستان را به بيانيهای اخلاقی تبديل می كنند. در پی هر رخدادی، اندرزها و هشدارهای هدايتكننده پديدار میشوند.» (١٨) ايراندخت تيمورتاش و زهرا كيا ـ نخستین زنانی كه كتاب داستان منتشر كردهاند ـ «درست هنگامی كه شخصيت اصلي به تنگنا میافتد بهناگاه در مقام اندرزگو به صحنه» می آيند و «زنگ خطر را به صدا درمی آورند». (١٩)
مثلن تيمورتاش داستان خود را این گونه آغاز می كند:
«يك داستان عجيب! برای عبرت خانمهای جوان. عاطفه. محبت، عاطفه، احساسات، عشق، پاكطينتی، سعادت و هزاران كلمات نظاير اين ها دامهای فريبنده ی جوانانی هستند كه بوی انسانيت به مشامشان نرسيده و از همه ی عوالم دنيوی محروم و جز شهوت رانی و هوا وهوس چيز ديگری نمی دانند». (٢٠)
نويسنده، مانند اغلب رماننويسان آن روزگار، برای مستندنمايی كار خود مدعی است كه داستان دختر تيرهبخت و جوان بلهوس (١۳٠٩ش) را بر پایه ی رویدادی كه در همسايگی او اتفاق افتاده، نوشته است. مريم، دختر چهاردهساله احساساتی و زودباور، با سنتهايی كه خانواده مظهر آن هاست درگيری دارد. او در راه مدرسه، فريب جوان زبانباز خوشظاهری را می خورد و به خانه ی او می رود. پس از چند روز موفق به رهايی از دام و بازگشت نزد خانواده می شود. اما چون پدر و مادر او را نمی پذيرند، بهناگزير نزد جوان بازمی گردد و زندگی اش را به تباهی ميكشاند.
تيمورتاش اين سرگذشت را «درس عبرتی» می داند «از برای دخترهای بی تجربه، از برای خواتين احساساتی... كه نبايد گول احساسات گرم جوانان بوالهوس را خورده و خود را اسير پنجه ی بدبختی سازند». (٢١)
ماجرای داستان، كه از زبان مريم روايت می شود، در داستاننويسی آن روزگار تازگی ندارد. بهويژه آن كه نويسنده جا و بی جا در داستان حضور می يابد، هشدار می دهد و موعظه می كند و رذايل بشری را به باد حمله می گيرد، بی آن كه کوششی در راه ساختن شخصيتهای اثر خود ـ مريم و جوان ـ بكند و كشش داستانی لازم را پديد آورد.
تأكيد نويسنده بر نشان دادن فريبكاری «مردان قسیالقلب و بیعاطفه» است كه «جنس زن در نظر آنان پست و حقير می باشد». از سوی ديگر، نگاهی ترحمآميز به زنانی دارد كه به شكل اغراقآميز سادهانديش و زودباورند.
نويسنده درعينحال از جامعه ی سنتی انتقاد می كند كه با سخت گيری هايش سقوط فريبخوردگان را شتاب می بخشد. او معتقد است که «قسمت عمده ی اين ابتلائات از جهالت پدر و مادرهاست» زيرا جامعه و خانواده بايد از نظر روحی و اخلاقی جوانان را تربيت كنند. «آن مادری كه از روی جهالت طفلش را از اقدام به كارهای زشت منع نمیكند، مادر نيست، بلكه جنايتكاری است موذي و...». (٢٢)
تيمورتاش، پس از دختر تيرهبخت و جوان بلهوس، ديگر رمان ننوشت و پس از سقوط رضاشاه، به خونخواهی پدرش عبدالحسين تيمورتاش، سياستمداری كه در دوره ی رضاشاه مغضوب و مقتول گردید، درگير سياست شد و چندی روزنامه ی رستاخيز ايران را منتشر كرد و بعدها زندگی در پاريس را برگزيد. (٢۳)
زهرا كيا (خانلری) در پروين و پرويز (١۳١٢ش)، تغييرات پديدآمده در خانوادههای اعيانی بر اثر رخدادهای انقلاب مشروطه را توصيف می كند. او با نثری ساده و بی پيرايه و از ورای سرگذشت شخصيتهايی كه پرداخت پيچيدهای ندارند و گاه در حد يك نام خلاصه شدهاند، می كوشد به سرچشمه ی بدبختی زن (سادگی و بی تجربگی دختران و ازدواجهاي اجباری) برسد. داستان را نويسنده، راوی دانای كل، روايت می كند و در پس هر حادثهای در مقام اندرزگو ظاهر می شود و كتاب را به بيانيهای اخلاقی بدل می كند و درعينحال می كوشد، با نقل نامههای پروين و بتول به يكديگر، بر تنوع روايت بيافزايد.
پروين، دختر كارمندی عالی رتبه، با بتول، دختری از قشر پايين جامعه، دوست است. بتول ازدواج می كند و به شهرستانی می رود. او در نامههايی كه به پروين می نويسد از زندگی خود ابراز رضايت می كند. اما پروين، كه روشنفكر و اهل مطالعه و در پی كسب حقوق مساوی با مردان است، تحصيلات خود را نيمهكاره می گذارد و به اصرار پدر و مادر همسر صاحبمنصبی نظامی می شود. پدر در زمان استبداد صغير می ميرد و شوهر در حمله ی قوای عثماني به غرب كشور كشته می شود. بدبختی از پی بدبختی فرا می رسد: خانواده دچار فقر و پريشانی می شود، فرصتطلبان املاك پدر را غصب می كنند و پروين، ناخواسته، همسر كارمندی عياش و قمارباز می شود و پس از چندی طلاق می گيرد. پايانبخشِ داستان، مرگ مادر و برادر و سرانجام خود پروين است.
كيا داستان خود را با پختگی بيش تری، در مقايسه با تيمورتاش، روايت می كند؛ به تلاشهای پروين برای غلبه بر محدوديتهای جامعه می پردازد و رفتارهای ناپسند اجتماعی را نقد می كند. او از نگاه دختر روشنفكری از طبقه ی اعيان، «به انتقاد از اشراف و قضاتی می پردازد كه مستبدين ضدمشروطه را بهدليل ظلم و تعدی از بين بردند، اما خود مستبد ديگری شدند».(٢٤)
كيا در کتاب رهبر دوشيزگان (١۳١۵ش) (٢۵) داستان دو دختر به نامهای ژاله و لاله را می گويد كه، در سال قحطی دوره ی جنگ جهانی اول، به فرزندخواندگی دو خانواده ی متفاوت، يكي فهيم و ديگری عامی و بی سواد، پذيرفته می شوند. ژاله تحصيل می كند و خوشبخت می شود، و لاله پس از ازدواجی ناموفق، به منجلاب بدنامی سقوط می كند. نويسنده به شيوه ی خوگرفته ی خود، داستان را از ديدگاه دانای كل روايت می كند و با آوردن نامههای دو دوست به يكديگر، در جهت نمايش زندگی درونی و تحليل روانشناختی آنان می كوشد. اهميت اين شگرد از نظر ساختاری اين است كه ديدگاه متمركز راوی دانای كل را به ديدگاه درونگرايانه ی اولشخص تبديل ميكند، تا ذهنيات و درونيات فرد را مورد توجهی رمانی قرار دهد. او در سير ماجراها دخالت می كند تا به خواننده هشدار دهد و نتيجه ی اخلاقی باب طبع خود را بگيرد و نظر خود را درباره ی آزادی و كار زنان و روابط زن و شوهر بيان كند.
شخصيتها بر پایه ی ويژگی هایی تيپيك عمل می كنند: ژاله و ناپدری اش روشنفكرانی منزهاند، و لاله و نامادری اش نشانه ی مجسم جهالت و بی فكری. نويسنده از دیدگاه ژاله، وضعيت آموزشی، عقبماندگی اجتماعی و خرافهپرستی عامه را مورد انتقاد قرار می دهد. درعينحال تجملپرستی و ظاهربينی را نيز می نكوهد. او جهل و بی سوادی را مانع رشد زنان، و تحصيلِ همراه با عمل درست را عامل رهايی آنان می داند. كيا هم فرد و هم جامعه (بهويژه خانواده) را در تعيين سرنوشت جوانان مؤثر می داند.
فخر عادل ارغون (خلعتبری) كه در مدرسه های ناموس و ژاندارك درس خوانده بود، هم ازجمله ی زنان نويسندهای بود كه در داستانهايش به سختی های زندگي دختران و زنان می پرداخت. در داستان ازدواج اجباری كه از نخستين شماره ی سال دوم روزنامه ی آيندة ايران (١۳١٠ش) به شكل پيوسته منتشر می شد، سرگذشت غمبار دختری روايت می شود كه پدرش از روی ناآگاهی او را به ازدواج با مردی ناشايست وامی دارد.
پس از انتشار چندين فصل از اين داستان، فخر عادل داستان ديگری با عنوان سرگذشت يك زن نوشت كه به گفته ی او «تاريخچه ی حيات زنی شاعر و دارای نكات اخلاقی و ادبی و اجتماعی و مطالب شيرين و متناسبی است و بهعنوان درس آموزنده و الگويی برای دختران جوان منتشر می شود». (٢٦) همچنين می توان از ماهطلعت پسيان، مترجم و نمايش نامهنويس، ياد كرد كه در سالهاي پايانی حكومت رضاشاه، همراه شوهرش ـ حسينقلی مستعان ـ مجله ی راهنمای زندگی (٢٠ ـ ١۳١٩ش) را منتشر می كردند.
نويسندگان مجله ی عالم نسوان يك دهه پیش از تيمورتاش و كيا شروع به داستاننويسی كردند و مانند آنان «فقط به زنان شهری توجه داشتند... و از هرگونه توجه يا بحث جدی در مورد زنان دهقان يا عشايری كه بهطور مختلط در كنار مردها كار میكردند، پرهيز داشتند ». (٢۷) اما فضای داستانهايشان واقعگرايانهتر و گاه برخوردار از طنزی گزنده است. اين داستانها را می توان نوعي «موردنگاری اجتماعی» به شيوهای روايی دانست. نويسندة اغلب داستانهای نشريه، یعنی دلشادخانم چنگيزی، گاه در داستان حضور دارد و گاه راوی آن است، نامی كه بهنظر میرسد مستعار باشد. (٢٨) برخی از داستانهای نشریه را نيز «بدرالملوك [بامداد]» نوشته است.
نثر آنان گاه شعاری و احساساتی می شود، اما عمدتن روان و بهرهمند از اصطلاحات عاميانه است. هر داستان را اغلب زنی خطاب به زنی ديگر روايت می كند كه نويسنده لحن زنانه ی او را، به نسبت، خوب ساخته و میان زبان شخصيتهای گوناگون داستان خود تفاوت گذاشته است. اما شخصيتها تيپيك و در تقابل با يكديگرند (بی سواد و با سواد ـ ترقی خواه و خرافی) و اسامی شان نشانهای از ويژگی نوعی شان است، مثل ميرزا ابوالهوس (برای خواستگار) يا قديمالحكما (برای حكيم عقبمانده).
نويسندگان عالم نسوان داستانها و گزارشهای تلخی از آسيبديدگی زنان بر اثر ازدواجهای اجباری می نوشتند و مهمترين هدف خود را تبليغ ازدواجِ مبتنی بر عشق و تفاهم، از طريق ارتقای آموزش و تحصيل زنان و افزايش نقش آنان در حيات اقتصادی، می دانستند.
آنان به سرنوشت زنانی می پرداختند كه بر اثر ابتلای شوهر به امراض مسری و مقاربتی بيمار شدهاند. از اين رو، در داستانهایی مانند «نمونهای از دختران امروزی» بر ضرورت گواهی سلامتی مرد و زن برای ازدواج تأكيد می شود.
تحصيل علم و ارتقای شخصيت زنان بر اثر آموزش، بهعنوان راهی برای رهايی از وضعيت موجود، در كانون توجه نويسندگان نشريه قرار دارد (مثلن در داستانهای «تحصيلات جديد» و «مرض مدرسه»)، زيرا آنان معتقدند خرافاتی كه ميان زنان رواج دارد و مانع رشد فردی و اجتماعی آنانست، با تحصيل رفع می شود. از ديگر مضمون های داستانهاست اهميت نقش مادر در تربيت دختران («يك تصادف مفيد») و احساس حقارت زنی بی سواد در جمع زنان باسواد («نخود توی شلهزرد»). (٢٩)
* * *
در نخستين داستانهای نويسندگان زن، عشق موضوع ممنوعی است و روابط زنان و مردان تنها برای هشدار دادن به دختران و كريه نشان دادن باطن مردان توصيف می شوند. اين طرز دید هم نشانگر واقعيتی اجتماعی است که هم تأثير داستانهای احساساتی غربی را نشان می دهد و هم بیان کننده ی هراس زنان از ورود به عرصه ی جذاب اما ناشناخته ی جامعه و پرتاب شدن به فضايی بازتر اما ناامن است. نويسندگان زن، نخستين گامهای خود را در عرصه ی ادبيات داستانی با ترديد برمی دارند. آنان تحت تأثير باورهای ريشهدار و درونی شده، و درعينحال نگران از واكنش كسانی كه ورود زنان را به عرصههای اجتماعی باعث گمراهی آنان می دانستند، بر گرته ی شيوههای ادبی مردان قلم می زنند و سپری از داستانهای خانوادگی و اخلاقی می سازند تا نشان دهند هوشيارند و از فساد بيزارند تا راه خود را به جامعه ی فرهنگی باز كنند، به رسميت شناخته و تأييد شوند.
آنان داستانهای خود را بر پایه ی مبارزه ی خير و شر ـ زنان سادهدل و مردان فريبكار ـ نوشتهاند، بی آن كه قواعد زيبايی شناختی داستاننويسی را رعايت كنند. زيرا قصدشان پديد آوردن نوعی حسن سلوك يا نحوه ی رفتار پسنديده برای زنان، از طريق بازگويی سرنوشتهاي عبرتآموز است. «در پارهای از اين داستانها نويسنده ادعا می كند كه ماجرا واقعيت دارد اما چفت و بست داستانها آنقدر سست است كه بيش تر به تخيلات ساخته و پرداختة ذهن يك دختر نوجوان رمانتيك شباهت دارد». بهواقع نيز چنين است، تيمورتاش و كيا داستانهای خود را وقتي محصل بوده اند نوشتند و بعدها ديگر داستان ننوشتند و به روزنامهنگاری يا ترجمه ی داستان و تحقيقات ادبی پرداختند.
نخستین داستانهای زنان، با همه ی خامدستی هايی كه در شيوه ی نگارش يا صناعت آن ها مشاهده می شود، از نظر سنت نويسندگی زنانه اهميت دارند. اهميت اين داستانها در آن است كه نويسندگان آن ها پا به محدودهای گذاشتند كه قلمروِ مردان شمرده می شد. از همين رو، به تشويشها و مشغلههای خود در قالبي مذكر شكل دادند و هنگام تصوير كردن زنان آثار خود، شيوههای ادبی و نحوه ی نگاه نويسندگان مرد به موضوع را تقليد كردند. آثار شعاری نوشتند و درباره ی خودشان باورهايی را بيان كردند كه طی سده ها به آنان قبولانده شده بود. اما بعدها ـ كه خودآگاهی و استقلال رأی بيش تری می يابند ـ ياد می گيرند حرفهايشان را لابهلای داستانهايی كه می گويند به شكلی هنرمندانهتر بيان كرده و جسورانهتر و صادقانهتر درباره ی خود بنويسند.
پینوشتها:
١ - ياسمين رستمكلايی، «برنامه گسترده برای زنان ايران نو»، «رضاشاه و شكلگيری ايران نوين»، استفانی كرونين، ترجمه ی مرتضی ثاقبفر، جامی، ١۳٨۳، برگ ٢٤۵
٢ - محمد صدر هاشمی، «تاريخ جرايد و مجلات ايران»، اصفهان، ١٣٦۳، ج ٤، برگ ٢
۳ - محمدحسين خسروپناه، «هدفها و مبارزههای زن ايرانی در دوره اول مجلس شورای ملی»، نگاه نو، ش ٤١، تابستان ١٣۷٨، ب ٨١
٤ - همان، ب ۷۷ و ٨٠
انتخاب نام مدرسه های دخترانه ـ مانند ناموس، عفاف، تربيت ـ «گويای نگرانی ها و واكنشهای اجتماعی در مقابل گشودن مدرسه های دختران بود و بنيادگذاران اين مدرسه ها با انتخاب این گونه نام ها می کوشیدند اطمينان و اعتماد جامعه را به خود جلب كنند». سهيلا ترابی فارسانی، «اسنادی از مدارس دختران از مشروطه تا پهلوی»، سازمان اسناد ملی ايران، ١۳۷٨، ب ١۵
۵ - ياسمين رستمكلايی، همان پيشين، ب ٢۳۷
٦ - نگاه كنيد به كاميار عابدي: «بهرغم پنجرههای بسته»، شعر معاصر زنان، تهران، نشر كتاب نادر، ١۳٨٠، و بنفشه حجازی: «شرح احوال و شعر شاعران زن در عصر قاجار تا پهلوی اول»، تهران، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان قصيدهسرا، ١۳٨٢
۷ – بی بی خانم استرآبادی، «معايبالرجال»، ويراستار افسانه نجمآبادی، سوئد: نشر باران، ١۳۷٢
٨ - فريدون آدميت و هما ناطق: «افكار اجتماعی و سياسی و اقتصادی در آثار منتشرشده دوران قاجار»، تهران، انتشارات آگاه، ١۳۵٦، ب ٢٢
٩ - زهره زرشناس، «ميراث ادبي روايی در ايران باستان»، تهران، دفتر پژوهشهای فرهنگی، ١۳٨٤، ب ۷٦.
١٠ - دوستعلي معيرالممالك، «رجال عصر ناصری»، يغما، س ٨، ١۳۳٤، ب ۵۵٦
١١ - كريستف بالایی، «پيدايش رمان فارسی»، ترجمه ی مهوش قويمی و نسرين خطاط، تهران، انتشارات معين و انجمن ايرانشناسي فرانسه، ١۳۷۷
١٢ - تاجالسلطنه، خاطرات، به كوشش منصوره اتحاديه و سيروس سعدونديان، نشر تاريخ ايران، ١۳٦١
١۳ – از جمله ايرج افشار، «رجوع به تاجالسلطنه»، ايرانشناسی، س ١٦، ش ١، بهار ١۳٨۳؛ مقاله ی سيروس سعدونديان «در گلزار خاموش»، يادنامه بانو راضيه دانشيان، به همت گلبن، ١۳۷٩
١٤ - محمدجعفر محجوب، «ادبيات عاميانه ايران»، به كوشش حسن ذوالفقاری، تهران، نشر چشمه، ١۳٨۳، ب ۳٩٦
١۵ - محمد گلبن: «نمايش نامه نادرشاه»، فصل نامه تئاتر، س ١، ش ٢ و ۳، تابستان و پاييز ١۳٦۷، ب ٢٢۳ و ٢٢۵
١٦ - نگاه كنيد به: «فاطمه سياح و دو برداشت از نقد جامعهشناختی»، حسن ميرعابديني، زنان، ش ۷٢، بهمن ١۳۷٩
١۷ - محمدهادی محمدی و زهره قايينی، «تاريخ ادبيات كودكان ايران»، ج ۵، تهران: نشر چيستا، ١۳٨١، ب۳٩٨
١٨ و ١٩ - همان، ب ٤٠٠
٢٠ - ايراندخت تيمورتاش، «دختر تيرهبخت و جوان بلهوس»، طهران: مطبعه دانش ناصريه، ١۳٠٩، ب ٢
٢١ - همان، ب ٦
٢٢ - همان، ب ١٤
٢۳ - ايراندخت تيمورتاش (١٢٩۵ـ١۳۷٠) در دهه ی ١۳٢٠ روزنامه ی رستاخيز ايران را منتشر می كرد. از ١۳٤٠ مقيم پاريس شد و از دانشگاه سوربن در رشته ی فلسفه دكترا گرفت. شش سال وابسته ی مطبوعاتی سفارت ايران بود و بقيه ی عمر را بهعنوان محقق آزاد گذراند.
٢٤ - زهرا كيا (خانلری): «پروين و پرويز»، طهران، مطبعة مطبوعات، ١۳١٢
٢۵ - زهرا كيا (خانلری): «رهبر دوشيزگان»، چاپخانه مركزی، تهران، ١۳١۵؛ و «تاريخ ادبيات كودكان ايران»، ج ۵، ب ٤٠١ ـ ٤٠۵
٢٦ - تاريخ ادبيات كودكان ايران، ج ۵، ب ٤٠٠
٢۷ - ياسمين رستمكلايی، همان، ب ٢٤۵
٢٨ - «مقالههای خوبی نيز به امضای دلشادخانم در آن منتشر می شد كه نويسنده ی آن يك آقا بود ـ گويا ابراهيم خواجه نوری- او، مثل سعيد نفيسی، ازجمله روشنفكرانی بود كه با انجمنها و نشريات زنان همكاری می كرد.» مهرانگيز دولتشاهی: «زن ايرانی در كشاكش نوگرايی»، ايرانشناسی، امريكا، س ١۷، ش ٤، زمستان ١۳٨٤، ب ٦٤۷ـ ٦٤٨
٢٩ - عالم نسوان، شمارههای ۳ تا ٦ از سال اول (جدی ١٢٩٩ تا سرطان١۳٠٠) و شمارههای ١ تا ٦ از سال دوم (سنبله ١۳٠٠ تا جوزای ١۳٠١)
برگرفته از مجله ی زنان
از: شورای گسترش زبان فارسی
خوانندگان ارجمند من می توانند بخش های نخست و دوم این رساله را با عنوان " سرگذشت نثر معاصر" که ادبیات معاصر را از دوره ی مشروطه تا کودتای رضا شاه و سپس در دوران رضا شاه تا سقوط وی مورد بررسی قرار داده است، نیز در همین بخش (تاریخ ادبیات معاصز) بخوانند. با سپاس، آریا ادیب
شماره ی نوشته : ٦ / ١٧
تاریخ ادبیات معاصر
بخش سوم :
از سال ١٣٢٠ تا ١۳٤٠ش
محمد علی سپانلو
سرگذشت نثر معاصر
(برگشت موج)
١- بازگشت محصلان اعزامی به خارج
بازگشت تدریجی محصلانی که دولت جهت تحصیل به خارج از کشور اعزام داشته بود، در کلیه ی شئون کشور تاثیری قطعی نهاد، به طوری که ما یکی از تاثیزات آن را "تحول در ادبیات و فرهنگ" می دانیم. این فارغ التحصیلان افزون بر دانش نو، فکر نو و هوای تازه ای نیز با خود آوردند که در ماهیت خود علیه استبداد مسلط بود.
سعید نفیسی در باره ی آن دوران در "تاریخ معاصر ایران" می نویسد:
«نکته ی دیگری که نماینده ی پیشرفت معارف در این دوره است، اعزام عده ی کثیری از جوانان ایرانی برای فراگیری علوم و فنون جدید به کشورهای مختلف اروپاست. برای این کار قانون مخصوصی از مجلس گذشت و از سال ١۳٠٨ش به جز سال هایی که مصادف با جنگ جهانی دوم شد، هر سال صد تن از جوانان ایران که دوره ی متوسطه یا قسمتی از دوره ی عالی را پیموده بودند، برای افزایش معلومات خود به خرج دولت به اروپا رفتند و در کشورهای مختلف مانند فرانسه، آلمان، انگلستان، سویس و بلژیک تحصیلات خود را به پایان رسانیدند و در بازگشت چه در دانشگاه و چه در کارهای دیگر در راس امور قرار گرفتند.
نه تنها وزارت فرهنگ در هر سال صد تن را به اروپا فرستاد، بلکه وزارت خانه های دیگر و موسسات و ادارات دولتی نیز برای کارهای فنی خود خرج تحصیل عده ی کثیری را تحمل کردند . . . می توان گفت که در این دوره بیش از ده هزار تن از حوانان ایرانی برای مهم ترین کارهای فنی و علمی جدید به خرج دولت ایران در اروپا تربیت شدند». (تاریخ معاصر ایران، کتاب فروشی فروغی، برگ های ١٤۳- ١٤٤)
بازگشت این عده که نفیسی نقل می کند بی گمان می توانست در تاریخ معارف و فکر ایران چه از نظر کمی و چه کیفی منشا دگرگونی گردد. در این زمینه تحقیق منظمی در دست داریم که ارقام و تحلیل روشن تری ارایه می کند. این تحقیق "نقش و اثر تحصیل کردگان خارج از کشور در جامعه ی ایران" نام دارد نوشته ی حسین مرادی نژاد و پرویز پژوم شریعتی ناشر موسسه ی مطالعات و تحقیقات اجتماعی، چاپ سال ١۳۵٢ که ما به برخی از داده های آن در زیر اشاره می کنیم :
«بر اساس تصویب مجلس ایران، از سال ١۳٠٨ تا ١۳١٢ش سالانه یک صد محصل به خارج اعزام شده اند و بعد از سال ١۳١٢ شکل کار به صورت اعزام شاگردان اول در آمده است. در فاصله ی سال های یاد شده، افرادی که برای اعزام به خارج انتخاب شده بودند، جوانانی ١۷ تا ۳٠ ساله و در مجموع به طور متوسط ۳/٢١ سال داشته اند. درباره ی محل تولد آنان ١/٨٠ درصد متولد تهران و مراکز استان ها بوده اند و از این عده ١/۵٩ درصد از تهران و ٢١ درصد از مراکز استان ها و شهرهای بزرگ هستند».
در مورد منشا اجتماعی اعزام شدگان و تعلق آنان از نظر خانواده و طبقه می خوانیم:
«اکثریت قابل توجه افراد مورد بررسی به ترتیب پرورش یافته ی خانواده های اداری (۷/۳٢)، بازرگانان (٨/١٦)، صاحبان مشاغل عالی تخصصی (۳/١۳) و سرانجام مالکان (۷/١١) هستند که مسلمن عامل ثروت نزد پدران بازرگان و مالک و رفاه نسبی پدران مشاغل تخصصی عالی و اداریان و روشنفکری نسبی و میل به تحرک و ارتقای اجتماعی در گروه های اخیر از عوامل موثر در تشویق فرزندان به کسب دانش بوده است. محصلین اعزامی پس از اتمام تحصیلات عالی از سال ١۳١٠ به بعد به تدریج به ایران باز گشته اند».
نوع اشتغال این افراد در کشور نیز به طور طبیعی دارای امکان نشر فرهنگ و افکار نو است. از قبیل مشاغل آموزشی، اداری، سیاسی و مطبوعاتی. بدین ترتیب فرزندان طبقه ی متوسط و مایل به بالای شهرنشین (بورژوازی) با اکتساب دانش ها و فنون نو و با شکلی روشنفکرانه در مشاغل حساس قرار گرفتند و برای نخستین بار کشور در اداره ی خود از یک کادر تحصیل کرده و ترقی خواه استفاده کرد که کم و بیش قیدهای کهن جامعه ی سنتی و استبدادی را نفی می کرد.
برای آگاهی بیش تر، نام گروهی از این بازگشتگان را که بعدها شهرتی یافتند و در زمینه های مختلف خوب یا بد تاثیر گذاشتند می آوریم :
مهدی آذر، دکتر محسن هشترودی، سید تقی نصر، علی شایگان، حسین پیرنیا، عبدالله ریاضی، احمد رضوی، محسن عزیزی، عبدالحسین نوشین، محمد صفی اصفیا، مهدی بازرگان، خلیل ملکی، نصرالله باستان، بزرگ علوی، صادق هدایت، فریدون کشاورز، مجتبی مینوی، مهدی بهرامی، دکتر تقی ارانی، راد منش، خیرخواه، جناب، جودت، صدیقی، انتظام، سپهبدی، وارسته، بقایی، سحابی، بهنیا، ابتهاج، عمید، زنگنه، سنجابی، وکیل، فروتن و . . .
در دل تمرکز موجود، خواه ناخواه زمینه های مادی یک جنبش اجتماعی فراهم آمده بود. تکامل نیروهای مولده موجب پیدایش طبقات نوینی در صحنه ی اجتماع ایران گردید و به ویژه در این میان بورژواری شهری رشد فرهنگی قابل ملاحظه ای کرد و فرزندان آن، نمایندگان و عوامل تغییری بودند که در سال های بعد بارور شد. این بورژوازی نوآگاه حتا بنیاد احزاب دست چپی را که عملن می بایست ضد بورژوازی باشد، بنا نمود که قهرن منجر به تضادهای تازه ای گردید.
در میان آن تحصیل کردگان به بسیاری از نویسندگان، صاحب نظران، بنیادگذاران، نظریه پردازان، رجال اجتماعی و فرهنگی و سیاستمداران بر می خوریم که بی شک اختلاط آنان با جامعه ی ایرانی تحولی اساسی در بافت جامعه ایجاد کرده و از آن جمله در فرهنگ و ادبیات اثر نهاده است. تحولات بعدی جامعه ی فرهنگی ایران گر چه از حوادث تاریخی و سیاسی نیرو گرفته است، ولی از نظر اصول، زیر نفوذ مستقیم و زنجیره ای همین بازگشتگان است که در همه ی شئون مقامات و مناسب، به عنوان گل سر سبد (پنهان یا آشکار) راه یافته، افکار و آرا و بنیادهای نو را (چه پنهان و چه آشکار) منتشر و مستقر کرده اند.
به عبارت دیگر، نطفه ی گشایش سیاسی و فرهنگی پس از سال ١۳٢٠ش (سال سقوط دیکتاتوری رضا شاه) در قبل از این تاریخ قرار داشته است. مثلن در سال ١۳١٢ش با انتشار مجله ی دنیا به سردبیری دکتر ارانی، و یکی از رویدادهای مهم ادبی که در نثر معاصر و تحول آن اثر ژرف داشته است، انتشار کتاب بوف کور صادق هدایت در سال ١۳١۵ش بوده است که خود یکی از محصلان یاد شده بود و همه ی رویدادهای اندیشه و ادب مترقی سال های بعد، دست کم به مدت ٢۵ سال دنباله ی متکامل این آغاز بوده است.
٢- تحول شیوه ها
با بازگشت فارغ التحصیلان، همپای فنون و دانش های نو، جبرن نسیم تحولی وزید که یک دوره ی ٢۵ ساله را از تازگی، شناخت ها و جست و جو ها درهم نوشت. در فرهنگ، ادبیات و هنر، ساخت های نوی به آزمایش گذاشته شد. آن هسته ی اندیشه ای که از اواخر دوره ی ناصری زوز به روز رشد کرده اما همچنان شکل ابتدایی داشت، اینک می رفت تا شکوفا گردد، و شد.
در قلمرو داستان نویسی زبده نویسندگانی چون صادق هدایت، بزرگ علوی و صادق چوبک آثاری بر پایه ی موازین تازه به جا نهادند که راه گشای نسلی شد. نفوذ این نویسندگان به اندازه ای بود که سیک واقع گرا در داستان نویسی غلبه ی همیشگی یافت.
نثر معاصر فارسی، در این دوران آخرین بازمانده ی میراث های کهن، صنایع مزاحم لفظی و ایهامات و اطنابات بی وحه را از خود دور کرد و به موازات آن، تحقیقات ادبی و تاریخی و مطالعات فلسفی و اجتماعی خون تازه ای یافت و در بسیاری موارد از جمود فرهنگستانی اش رها شد. به گفته ی نیما، «فلسفه سرانجام از حد قرن هفدهم پیش تر آمد» و مصنفین از نقب زدن در اعماق گذشته، نگاهی نیز به امروز افکندند و پایه های بررسی و تحلیل علمی و عینی مسایل روز نهاده شد. به ویژه که این بار پژوهنده می توانست بدون محافظه کاری، به خود حق داوری و انتقاد دهد.
سعید نفیسی افزون بر داستان هایی که با نثری سلیس و بی پیرایه نوشت، ده ها اثر تحقیقی پیرامون ادبیات قدیم و جدید منتشر کرد که ار آن جمله کوششی نمونه در گردآوری آثار رودکی است. در ترجمه ی "ایلیاد" اثر هومر نثر استوار نفیسی یک شاهکار فارسی نویسی معاصر است و طبع همیشه جوان او را می نمایاند.
همچنین است اسلوب برخی از استادان محقق این دوره، از جمله جلال همایی و بدیع الزمان فروزانفر پیرامون فرهنگ ایرانی و اسلامی و متفکرانی چون عطار، بیرونی، مولوی و غزالی. در این اسلوب تحولی دیده می شود، زیرا این بار شیوه ی نثر نویسی غلاوه بر افاده ی مرام، می کوشد از زیبایی های مدل مورد بحث خویش تقلید کند.
به گفته ی عبدالحسین زرین کوب در "نقد ادبی" :
«در بین تربیت یافتگان مکتب قدما، فروزانفر محققی کم مانند بود که بدون آشنایی با فرهنگ و ادب اروپایی توانست از شیوه ی نقد قدما چیزی موافق احتیاجات عصر خویش به وجود آورد». (نقد ادبی، امیر کبیر، ١۳۵٤، برگ ٦۵۷)
در همین ردیف است مجتبی مینوی که اندوخته های خود را از فرهنگ غرب در خدمت اسلوب پژوهش اسلوب های کهن قرار داد.
در خط تاریخ نویسی نیز برخی آثار، نمایشگر اختلاط شیوه ی تحقیقی قدیم و ارزیابی مدارک بر اساس تاریخ نگری نو است.
یادداشت های عبدالله مستوفی، اسلوب گزارشگرانه را در خدمت ثبت وقایع و چشم اندازهای از یاد رفته قرار می دهد. نصرالله منشی تاریخ زندگی شاه عباس را می نویسد که از لحاظ کاوش اغلب منابع موجود از سویی و دقت در داوری آن منابع از سوی دیگر، یک تاریخ نمونه است. در این اثر و همچنین پژوهش نیمه تمام "تاریخ مغول" از عباس اقبال آشتیانی، نثری بی تکلف و رسا ضرباهنگ هیجانات تاریخ را نیز حفظ کرده است.
محمد مقدم که در آغاز جوانی در جهت آفرینش نوعی شعر آزاد کوشیده بود، در ادامه ی تحقیقاتش درباره ی ایزان باستان و زبان پهلوی، خود نثری نسبتن مبتکرانه اختیار می کتد که دنباله ی منطقی پارسی سره نویسی دوران قبل به شمار می آید.
در این دوران ترجمه نیز فرصتی مناسب یافت. صدها اثر در زمینه های گوناگون اجتماعی، فلسفی، سیاسی و ادبی به فارسی برگردانده شده و اذهان کتاب خوانان ایرانی با آثار بزرگانی که حتا نام شان را نیز نشنیده بودند، آشنا گردید. به موازات این کار، در زمینه ی روزنامه نویسی نیز، برخورد شدید عقاید و افکار، هم سطح تجربه ی روزنامه نگاری را اعتلا داد و هم منجر به پیدایی شیوه ی نثر سیاسی شد.
۳- ادامه ی شیوه ی قدیم
هواداران اسلوب قدیم با وجود پسرفت کلی آن، کم و بیش در تمام قلمروها به فعالیت خود ادامه دادند و برخی از آنان در زمینه ی قصه نویسی در میان عامه شهرتی یافتند و پیروانی دست و پا کردند.
مکتب احساساتی و رومانتیک پیش از رئالیسم صادق هدایت که نمونه ی آن داستان "من هم گریه کردم" اثر جهانگیر جلیلی که رسم روز بود، در آثار نویسندگانی چون محمد حجازی، علی دشتی، جواد فاضل و برخی آثار مستعان و نیز سعید نفیسی به حیات خود ادامه داد و هواداران پر شوری داشت.
به طور کلی مشخصات اساسی آثار این گروه از نویسندگان به قرار زیر است :
الف ) انتخاب فضاهای به ظاهر واقعی که در دل آن روابط آدم ها غیر واقعی است، یعنی سرشار از حسیات مبهم، انگیزه ها و اعمال مبالغه آمیز، ظرائف و تعابیر ذهنی است. بدین ترتیب، اگر چه فضا آشنا است، اما اعمال و افکار قهرمانان داستان با زندگی غریبه است و خواننده ی این قصه ها، تنها بر حسب عادتی که از خواندن الگوهای غربی آن ها یافته است می تواند انگیزه ها یا واکنش های قهرمانان را برای خود توجیه کند.
ب ) اصرار و پافشاری بر ارایه ی مایه های اجتماعی یا ادعای استفاده از علم روان شناسی یا روان کاوی به سبک نویسندگان غرب. ولی این برداشت، به علت بی تجربگی نویسنده در شناخت موضوع یا الزامات و وابستگی های وی، به نتیجه نمی رسد.
مثلن در بسیاری از این آثار گرایشی به سوی محکوم کردن اشرافیت هست (در مقابل صداقت روستایی و صفای طبیعت)، اما لحن انشایی و پر وعظ و تبلیغ نویسندگان نمی توانست برای یک خواننده ی روشن ضمیر قانع کننده باشد. همین گونه است موعظه های پر شور آنان درباره ی تبعیض و محرومیت، بدون اشاره به ریشه های این عوارض.
ج ) حضور دایمی نویسنده در صحنه ها و ابراز نظر و قضاوت های وی نسبت به رویدادها و آدم ها، و این البته وضعی ناگزیر است، زیرا آدم ها زمینه ی عینی ندارند و احساسات لطیف آن ها از عشق، مردن، سوز و گدازها، تسلیم ها یا عصیان هایشان، همه غیر منطقی جلوه می کنند. به ویژه چون نویسنده نتوانسته است در طراحی وضعیت، آن دلایل تربیتی و اجتماعی را که ریشه ی این حکمت یا روان شناسی است باز گوید. از این رو نویسنده ناچار است با ظهور گاهگاه خود، خواننده ی متحیر را به سمت مقصود خود هدایت کند.
د ) اسلوب نگارش حوش آهنگ و رنگینی که اغلب سرشار از نغزگویی و نکته پردازی است.
اگر چه این شیوه ی نوشتن به علت بی رمقی، نداشتن خشونت به موقع و نداشتن هیجان ذاتی، بعدها به تدریج فراموش شد، اما مدت ها مورد توجه گروه های بسیاری بود و انتقادکنندگان این شیوه ی نگارش، آن را "ادبیات دختر مدرسه پسند" نامیده بودند، یعنی خوراک آنانی بود که می کوشیدند درباره ی دنیایی مبهم، تجاربی خیالی کسب کنند.
مشخصات اجتماعی و فرهنگی این دوره را می توان به صورت زیر جمع بندی نمود:
١- طرح مرام های جدید سیاسی و مسلکی با مایه های جهان وطنی
٢- رواج اندیشه های ضداستعماری و بازتاب آن در ادبیات
۳- رخنه ی دید انتقادی و اجتماعی و جبهه گیری سیاسی در فعالیت های قلمی و حتا در تحقیقات ادبی و تاریخی
٤- رواج قصه نویسی به سبک اروپایی که دست کم دو تن از بنیادگذاران این شیوه (هدایت و علوی) از گروه محصلان اعزامی بودند.
۵- توجه به ساخت های بومی ادب و هنر، فرهنگ عامه و ادبیات مردمی.
٦- چرخش روزنامه نگاری به شیوه های تند دوران مشروطیت و بارتاب آن در آثار ادبی
از : نویسندگان پیشرو ایران، تهران ١٣۷۴
● پایان بخش سوم●
اکنون پس از بررسی نوشته های استادان یعقوب آژند و محمد علی سپانلو در نخستین، دومین و سومین بخش از بررسی تاریخ ادبیات معاصر ایران، ما در گام چهارمی از این بررسی تاریخی، به ویژگی های نثر معاصر ایران در دوره ی بعدی، یعنی در دوره ی سال های ١۳٤٠ تا ١۳۵٠ش خواهیم پرداخت و ضمن بررسی ویژگی های این دوره با صاحبان آثار برجسته ی این دوره نیز آشنا خواهیم شد.
من نظر خوانندگان ارجمندم را به خواندن رساله ی ارزشمندی نیز که در این زمینه آماده شده و به زودی در بخش چهارم تاریخ ادبیات معاصر خواهد آمد جلب می کنم. با سپاس، آریا ادیب
خوانندگان ارجمند من می توانند بخش نخست این رساله با عنوان " ویژگی های نوزایی ادبی در دوره ی مشروطه " و بخش دوم آن با عنوان "حیات ادبی ایران در دوران رضا شاه" را به قلم استاد یعقوب آژند در همین بخش (تاریخ ادبیات معاصز) بخوانند. با سپاس، آریا ادیب
شماره ی نوشته : ۵ / ١۷
تاریخ ادبیات معاصر
بخش سوم:
از سال ١٣٢٠ تا ١۳٤٠ش
دکتر بعقوب آژند
جریان های ادبی
پس از سقوط رضا شاه تا دهه ی چهل
در نیمه ی دوم جنگ دوم جهانی، در پاییز سال ١۳٢٠ش رضا شاه ناگزیر به تبعید گردید و محمد رضا پسرش جای او را گرفت. کمی بعد گرایش های آزادی خواهی در ایران شروع به رشد کرد. شاخه های علوم جدید جهانی رو به توسعه گذاشت و تعداد ترجمه ها ار ادبیات غربی افزایش یافت. تعدادی نشریه و روزنامه نیز به عرصه رسیدند که فقط محدود به زمینه های ادبی نبودند و مسایل وبژه ی فعالیت های مهم فرهنگی و جدیدترین مسایل ( مثل هنر فیلم برداری) نیز در برخی از مجلات ویژه مطرح شدند.
کوشش هایی که هدفش به طور کلی نوگرایی در زبان بود و تا آن زمان با تاسیس فرهنگستان ایران در سال ١۳١٤ش ویژگی رسمی پیدا کرده بود، هر چه بیش تر در حیطه ی یک زبان علمی گسترش یافت. نشریات ادبی دانشکده های دانشگاه ها ( مانند دانشگاه های تهران و تبریز) این فعالیت ها را در مقالاتی که مورخین ادبی می نوشتند و نیز در ترجمه های جالبی از مطالعات علمی خارجی، بازتاب داد که از پیشروان آنان باید از فروغی، محمد قزوینی، غنی، بدیع الزمان فروزانفر، پرویز ناتل خانلری، رشید یاسمی و سعید نفیسی نام برد.
رویدادی که برای تالیفات ادبی و هنری و نمایندگان آن ها دارای اهمیت بسیاری بود، تشکیل نخستین کنگره ی نویسندگان ایران بود که در تیر ماه سال ١۳٢۵ش با ریاست محمد تقی بهار که در آن هنگام وزیر فرهنگ بود برگزار شد و بررسی جالبی از ادبیات نوین ایران را تا سال ١۳١٩ش ارایه نمود.
تلاش آگاهانه ای نیز برای تکمیل بازار کتاب از طریق ترجمه ی آثار مهم ادبیات جهان به راه افتاد و برای نخستین بار ترجمه هایی در زمینه ی داستان های پلیسی و جنایی نیز انجام گرفت که رفته رفته نزدیک به ٦٠ درصد همه ی ترجمه ها را تشکیل داد.
در مورد ادبیات جدی نخستین جا را ادبیات فرانسه اشغال کرده بود و پس از آن ادبیات انگلیسی، امریکایی، روسی و آلمانی و دیگران قرار داشتند. انتخاب موضوعان نیز بیش تر تصادفی بود تا یک مشی آگاهانه و منظم فرهنگی، چنان که در آن زمان ژان کریستف رومن رولان، رمان های پر رمز و راز کلود فاره، همینگوی و لانگ فلو، فرانسواز ساگان، دکتر ژیواگوی بوریس پاسترناک و تاراسبولبای گوگول و غیره همگی پهلو به پهلوی هم دیده می شدند و اگر توجه کنیم که در تالیفات جهانی کتاب در آن تاریخ، ایران در پایین ترین رده قرار داشت روشن می شود که در این زمینه چقدر مسایل انجام نشده باقی مانده بود. به ترین ترجمه ها نیز همان هایی بودند که در نشریات ادبی چاپ می شدند.
گرایش به داستان های پرماجرا نیز یکی از ویژگی های تالیفات این دوره است و در برخی از رمان ها گرایش شدیدی به سوی مسایل مهیج، اغلب غیرواقعی، قصه های احساسی نیم بند از زندگی بدکاره ها، عشق های ممنوع، بچه های سرراهی، قتل ها و خودکشی ها دیده می شود که به هیچ روی نشان دهنده ی یک رمان تاریخی یا اجتماعی جدی نبودند. با این وجود در میان آثار این دوره آثاری نیز به چشم می خورد که از لحاظ گستردگی مضامین و ارزش هنری شان نشانگر جهش عظیمی هستند و ما جداگانه به آن ها خواهیم پرداخت.
این مضامین جدید بیش تر از کوششی مایه می گرفت که برای درک مفاهیم جدید اجتماعی آغاز شده بود و نیز از کوشش هایی نشات می گرفت که برای روشن ساختن مسایل گوناگون اجتماعی ناشی از تحولات اجتماعی و اقتصادی جامعه انجام گرفته بود. مسایلی مانند زنان و پایگاه آنان در زندگی و جامعه، برخورد میان روش های سنتی تفکر و زندگی و روش های تمدن غربی، مسایل جوانان و تربیت آنان، وضع طبقات پایین کشور و غیره.
نویسندگان این دوره به نوشتن قصه های کوتاه و گزارش و غیره دست زدند. زبان ادبی این قصه ها نزدیکی زیادی با زبان محاوره ای داشت و با واژه هایی که از لهجه ها و اصطلاحات عامیانه گرفته شده بود غنی گردید و این شیوه که در آغاز، تنها یک نوآوری بود بعدها موضوع نثر نویسی عالی فارسی گردید.
الف – مطبوعات مهم ادبی و فرهنگی
هر چند که پس از تبعید رضا شاه نشریات روزانه به سرعت گسترش یافتند و از لحاظ تعداد تا حدی به پای نشریات عهد مشروطه رسیدند، با این حال هرگز دوباره دارای ویژگی احیای ملی نشدند. و حیات شعری عصر خود را نیز (آن گونه که بعدها انجام دادند) به نمایش نگذاشتند.
نشریه ی ارمغان به سردبیری وحید دستگردی با ادامه ی سنت جاافتاده و آگاهانه ی حفاظت از ادبیات کلاسیک راه تمام نوآوری های مبالغه آمیز را بسته بود و پس از مرگ وحید پسرش نسیم نیز این ویژگی را نگه داشت. این نشریه اشعار کلاسیک تازه یافته شده ای را نیز که در بررسی های خود از شعر کلاسیک به دست می آورد، چاپ می کرد.
در سال ١۳٢٢ش گروهی از نوگرایان ادبی نشریه ای به سردبیری پرویز ناتل خانلری با نام سخن به وجود آوردند که جدیدترین نوشته های شاعران و نثرنویسان نوین را مانند صادق هدایت، محمد علی جمال زاده ، صادق چوبک، بزرگ علوی، فرزاد و دیگران را چاپ می کرد. سخن فضای مناسبی را نیز به ترجمه هایی از ادبیات غربی از جمله آثار نوین و منتخب و خوب تفسیرشده ی آن ها ( مانند ترجمه های صادق هدایت از فرانتس کافکا) اختصاص داده بود و در زمینه ی نظریه های ادبی، مقالات و مسایلی از ادبیات نوین ایران و تاریخ ادبیات جهان و همچنین مقالاتی درباره ی شاخه های دیگر هنر همراه با نقاشی هایی از غرب چاپ می کرد. این مجله را باید یکی از مهم ترین نمایندگان آن قشر از روشنفکران ایران دانست که هدفشان شناساندن فرهنگ فارسی در جهان بود.
پنج سال بعد نشریه ی یغما در آمد که نحستین شماره ی آن درسال ١۳٢۷ش در صحنه ی مطبوعات ظاهر شد. نام این نشریه از نخستین طنز نویس فارسی در سده ی پیش از آن گرفته شده بود و نوه ی او یغمایی خود سردبیری آن را به عهده داشت. این نشریه با انتشار اطلاعاتی درباره ی دانش های جدید و مسایل نو جامعه شناسی، قوم نگاری، زبان شناسی و غیره جذابیت زیادی پیدا کرد. در این مجله مقالات انتقادی کوبنده ای نیز به قلم زبان شناسان ایرانی درباره ی مطالعات ایران شناسی غربی به ویژه از نظر وازه نگاری به چاپ می رسید. در میان نویسندگان این مجله نام های مشهوری چون رضاراده شفق، مجتبی مینوی، لطفعلی صورتگر، مهدی حمیدی، ایرج افشار و دیگران دیده می شوند.
گاهی نیز در نشریات تحقیقی مانند نشریه دانشکده های ادبیات دانشگاه های تهران و تبریز و نیز در نشریه ی فرهنگ ایران زمین آثار ادبی جدید و مسایل زبان شناسی منتشز می شد.
یکی از مجلات ادبی جالب مهر بود که سردبیری آن را در آغاز ایرج افشار به عهده داشت که کار ارزشمند او در زمینه ی کتاب شناسی محصولات ادبی معاصر ایران، بسیار برجسته است.
مجله ی یادگار به سردبیری عباس اقبال آشتیانی نه تنها به ادبیات، بلکه به مطالعات تاریخی می پرداخت.
آینده به سردبیری ایرج افشار نیز بیش تر با مسایل اجتماعی و سیاسی سر و کار داشت.
کمیته ی شورای صلح جهانی ایران نیز مجله ای با نام کبونر صلح که بعدها پیک صلح شد، با همکاری نویسندگان نسل جدید ایران منتشر می کرد و ترجمه هایی از آثار نویسندگان جهان را در امر صلح نظیر لویی آراگون و ایلیا ارنبورگ و دیگران و نیز بررسی های نظری را که هدفشان اشاعه ی صلح در میان ملل بود، چاپ می کرد.
تعداد مجلات زنان در این دوره رو به رشد گذاشت و کیفیت آن ها در پرتو کمک زنان نسل جوان که در عقاید آزادی خواهی و دموکراسی متجلی شده بود بالا رفت. بیداری ما، تشکیلات زنان و عالم نسوان از جمله نام های این نشریات بود که یادآور دوره ی نخستین آزادی زنان اروپایی بود.
با رشد حجم تالیفات ادبی، ضرورت ارایه ی اسناد سیستماتیک و منظم کتاب شناسی نیز مطرح گردید. نخستین گام دز این زمینه در سال ١۳۳٢ش توسط ایرج افشار در یک کتاب با عنوان کتاب شناسی ایران برداشته شد. دو سال پس از آن این کار توسط انجمن ناشران در کتاب های ماه دنبال شد و این نشریه ی ماهانه اگر چه در آن زمان هدف آگهی و تبلیغاتی داشت، ولی کمک ارزشمندی به حیات ادبی آن دوره نمود.
در سال ١۳۳٦ش یک بولتن کتاب شناسی با عنوان راهنمای کتاب به سردبیری ایرج افشار در صحنه ی ادبیات ظاهر شد. هر شماره ی این بولتن نزدیک به ٢٠٠ برگ بود که همه ی کتاب های تازه منتشر شده را با نقادی و طبقه بندی بر اساس موضوع ارایه می کرد. و شامل مقالات و نظرات عمومی درباره ی کتاب ها و نیز یررسی های کامل از نشریات مهم در زمینه ی آثار علمی و ادبی توسط نویسندگان ایرانی و آثار خارجی درباره ی ایران بود. نویسندگان این نشریه از شخصیت های علمی و ادبی ایران بودند.
ب- شعر معاصر فارسی در این دوره
در شعر این دوره بخش بندی سه گانه ای وجود داشت:
● در این دوره شاعرانی پیدا شدند که سنت کلاسیک شعر غنایی- فلسفی را دنبال می کردند. گرایش آنان به سوی مسایل تغییر ناپذیر فلسفی، اخلاقی و عشقی بود و شعر را بر پایه ی این مضمون ها در زمینه های خشک و قافیه های بی روح می سرودند.
این نوع شعر در اصل دارای خصیصه ی تقلیدی و رسمی بود و مانند گیاهان گلخانه محکوم به نابودی بود. خود شاعرانی که این راه را می رفتند این مساله را دریافته بودند و از این رو می کوشیدند به احساسات و تجربیات خود با مفاهیم هنری روح تازه ای ببخشند و حالات گوناگون طبیعت و غیره را با اشعار دل انگیزی رسم کنند. به ترین آنان کسانی بودند عاطفه و احساسشان برای شعر کلاسیک قدرت خلاقه شان را فرو نمی نشاند.
از آن جمله بودند: رشید یاسمی که شهرتش به علت شعر بازتابنده ی غنایی بود. مهدی حمیدی یکی دیگر از شاعران غزل سرا و محمد حسین شهریار تبریزی و نیز رهی معیری که همگی از کهن گرایان نسل جدید بودند.
● جریان دیگری خود را در شعر سیاسی متجلی ساخت که یا به طرف نکات آموزشی برخاسته از انقلاب گرایش داشت یا به سوی میهن پرستی و انتقاد از وضع موجود. این جریان که محصول ضرورت های عصر انقلاب مشزوطه بود، از این به بعد یکی از اجزای مهم شعر فارسی و آیینه ای از جنبه های تاریخ ملی معاصر گردید، یعنی کوشش های بی وقفه ی آن برای اصلاح و بهبود زندگی مردم به کار گرفته شد.
نمایندگان این جریان گروهی از شاعران سوسیالیست بودند که از پیشروان آنان می توان فرخی یزدی و لاهوتی را نام برد که هر دو گرایش متمایزی نسبت به مسایل رسمی شعر که به نظر آنان مساله ی درجه دوم بود، داشتند. این ویژگی تا به امروز این گروه از شاعران را مشخص کرده است.
یکی دیگر از شاعران این گروه روزنامه نگار مشهور و سردبیر نشریه ی چلنگر یعنی محمد علی افراشته بود که به عنوان نویسنده ی قالب های کوتاه منثور مشهور است. وی در شعر سیاسی ایران مسیر طنز را در پیش گرفت و شهرت او مدیون استفاده از مفاهیم پر مغز ادبیات عامه است.
● سومین گروه را شاعران نوگرا یعنی پیشروان سبک جدید و شعر آزاد تشکیل می دهند که از نظر تعداد، گسترش زیادی نسبت به دو گروه دیگر داشتند. رهبر این گروه نیما یوشیج دشمن آشتی ناپذیر کهنه گرایان کلاسیک بود. وی که زمانی در نشریه ی قرن بیستم رفیق و همکار عشقی بود، در اشعار نخستینش به شعر مکتب رمانتیک اروپا گرایش پیدا کرد ( که نمونه ی آن شعر طولانی افسانه است که آن را در اوایل سال های بیست سروده بود). اشعار عاشقانه ی او در آن دوره بدون تجربه و پیش پا افتاده و عاطفی بودند، ولی بعدها وی الگوی وزنی و ساخت بند بند شعر را تغییر داد و با این کار مورد انزجار خوانندگان و منتقدان کهنه گرا قرار گرفت.
نیما در دوره ی بلوغ هنری خود و در شعرهای غنایی- طبیعی و عشقی و اجتماعی اش سراتجام به نوعی یگانکی بیانی برجسته دست یافت که آن را در سایه ی کوشش های خود که برای این سبک به کار برد و در تعدادی از مقالات نظری تبلیغ کرد و بدین ترتیب تعدادی پیرو آگاه و ناآگاه پیدا کرد. در سال ١۳۳٤ش به کوشش جنتی عطایی منتخبی از شعرهایش چاپ شد که در مقدمه ی آن شرحی نیز درباره ی شخصیت شاعر و زندگی و شعر او نوشته شده بود. در بخشی از این مقدمه درباره ی نظر شاعر و بینش نظری او چون این نوشته شده بود: « سبک جدید در واقع نوع دیگری از عروض کلاسیک است، فقط روش شعری با آن فرق دارد. در این جا قالب باید فدای مختوا گردد و راه دیگری هم نیست».
از نماینگان این گروه در آن زمان می توان از نادر نادرپور، آ. صبح، صادق سرمد و فریدون توللی نام برد. فریدون توللی با انتشار مجموعه ی اشعارش با نام رها در سال ١۳۳۳ش خود را به عنوان یکی از به ترین نظریه پردازان سبک جدید نشان داد. وی شاعران را برای بیان شعری احساسات فردی و بیان ادبی که هدفش آیینه ی متحول اوضاع جامعه باشد به استقلال از شعر کلاسیک دعوت کرد.
مسعود فرزاد مترجم خوب آثار شکسپیر نیز از جمله شاعران نوگرای نسل جوان بود که نامشان در نشزیات ادواری و ادبی آن زمان آمده است.
ج- ویژگی های نثر معاصر فارسی در این دوره
١- مضمون های تاریخی در رمان ها و قصه های کوتاه
علاقه به گذشته ی ملی که انگیزه اش در مفهوم جدید ملت در دوره ی مشروطه و سپس ملیت گرایی رضاخان قرار داشت، به تعدادی از نویسندگان الهام بخشید تا در نوشته های خود از مضمون های تاریخی سود جویند.
در میان آثاری از این نوع، از نظر خصلت هنری تفاوت های اساسی به چشم می خورد:
برخی از نویسندگان مواد تاریخی را دستاویزی برای بیان ماجراهای تخیلی و ایجاد شور و هیجان قرار دادند. این حالت به عنوان مثال در رمان عشق و خون نوشته ی جواد فاضل یکی از نویسندگان پر کار دیده می شود. داستان های دیگر این نویسنده نیز ( مانند عشق و اشک، تقدیم به تو ، دختر همسایه) با سبک ساده و روان و با انگیختن احساسات، نوشته شده است که در آن زمان از محبوبیت بسیاری در میان خوانندگان زن ایرانی برخوردار شد.
ویژگی تاریخی این گونه آثار هیچ گاه به پای آثار لطف الله ترقی نرسید. تاریخ خونین برمکی ها و انتقام وحشتناک هوداران آنان در رمان شب های بغداد (١۳۳١ش) متجلی شد و اثر بعدی اش یعنی عشق بازی های ناصرالدین شاه که شرح لذت های شهوانی آشکار این پادشاه بود نیز از آن جمله است.
به تر از این ها، کوشش های علی جلالی بود در شرح زندگی و زمان کوروش و پسرش کمبوجیه در رمان شب های بابل که به صورتی خیالی نوشته شده بود. علی جلالی سیر و سیاحت دل انگیزی در متن تاریخ را در کتاب داستان های تاریخی اش با نام داستان های تاریخی یا هزار دستان جلالی و دو نمایش نامه ی تاریخی با نام های شاه عباس و رستم و سهراب به نمایش گذاشت که هر دو از موفقیت زیادی برخوردار شدند. نمایش نامه ی زستم و سهراب به فرانسه نیز ترجمه شد.
حسین رکن زاده آدمیت در اثر خود به نام دلیران تنگستان طرح پرماجرایی از توده ی مردم را به کار گرفت. موضوع این اثر اشغال ایران در جنگ اول جهانی بود که قیام مردم را به سرکردگی تنگستانی ها علیه سلطه ی قدرت های اشغالگر نشان می دهد. منتقدان ایران مانند سعید نفیسی و رحیم زاده صفوی که نظرشان در تکوین ادبیات معاصر موثر بوده است، به دلیل عقاید و نظرات مفصل آدمیت و میهن پرستی و انتقاد گزنده اش از "تمدن غرب " که : « با بمب و ارتش تمام توده های آسیایی را زیر ستم خود می کشند» استقبال گرمی از نوشته های آدمیت نمودند. دومین رمان آدمیت فارس و جنگ بین المللی ( که ماجرای آن در طی جنگ اول جهانی رخ می دهد) همان نطرات پیشین وی را نشان می دهد.
پهلوان زند نوشته ی شیراز پورپرتو نیز توجه منقدان را به خود جلب نمود. این رمان دوره ی پس از مرگ کریم خان را توصیف می کند که چه گونه جعفر و لطف علی بازماندگان او راه او را با روشنگری و عدالت در شیراز پی می گیرند. پس از یک دوره ی کوتاه مملو از صلح و آرامش که شیراز در آن آغاز احیای اقتصادی و فرهنگی را می چشید، مورد هجوم آغا محمد خان خواجه یکی از رهبران قبیله ی ترک قاجار قرار می گیرد و او که تخت و تاج را غصب کرده است با وحشی گری به قتل عام مردم می پردازد و مردم شهرهایی را که به لطف علی خان زند خاکم محبوب کمک کرده بودند به توبره می کشد.
شیراز پورپرتو در این کتاب عقیده ی ستیز بومیان با عناصر بیگانه یعنی ترکان قاجار را ابراز داشت و به عمد بر عقیده ی میهن پرستی پای فشرد تا مردم را برای مخالفت با دخالت بیگانگان در امور داخلی ایران آماده نماید. وی چند رمان احساسی دیگر مانند کوه عشق من، کام شیر، ویدا و چند قصه ی دیگر نیز نوشته است.
محمد علی خلیلی نویسنده ی مشهور دیگر نیز چندین رمان و قصه ی کوتاه نوشته است. رمان او با عنوان دختر کوروش تصویری از زمان هخامنشیان است که نویسنده در آن ماجرای قهرمان زیبای داستان کهن ایرانی را بر اساس شناخت خود از حقایق تاریخی توصیف می کند. خلیلی رمان دیگری نیز دارد که مضمون آن با اوضاع زمان خودش سر و کار دارد و از اهمیت زیادی برخوردار است. قهرمان این داستان به طور غیرعادی اول شخص مفرد است. اسم این رمان پریوش یا قیام سال ١۳١٤ش در خراسان است. این رمان واکنش مردم خراسان را در برابر نوآوری های اروپایی که رضا شاه ارایه می کرد (از قبیل تحمیل کلاه اروپایی و کشف حجاب و غیره) نشان می دهد. این قیام بی رحمانه سرکوب می شود و این رویداد مجالی برای انتقاد به نویسنده می دهد. خلیلی تنها نوآوری هایی را قبول دارد که سنت بومی مردم پشتیبان آن باشد.
از نویسندگان دیگر در این زمینه می توان از حسین مسرور با رمان ده نفر قزلباش که در قزوین و در عصر شاه طهماسب صفوی اتفاق می افتد و م. تقی کردانی با رمان دلیران خوارزم که موضوع غائله ی مغول در ایران را دارد، نام برد.
٢- مضمون های اجتماعی
از مضمون های دیگر این دوره که توجه رمان نویسان معاصر را به خود جلب نموده بود، آن هایی بودند که با جامعه ی ایران و مسایل آن رابطه داشتند و دیری نپایید که با بینش انتقادی بسیار جالبی به روی صحنه آمدند.
یکی از پیشروان در این زمینه محمد مسعود (م. دهاتی) روزنامه نگار و نویسنده بود که با مرگ زودرس و نا به هنگامی قزیحه و هنرش از جوشش باز ماند. بینش او از جامعه ی تهران بینشی بدبینانه بود که سوسویی از روشنایی و امید در آن دیده نمی شد. در نخستین اثر وی یعنی تفریحات شب که در سال ١۳٠٩ش در صحنه ی ادبیات ظاهر شد، قهرمانان او گروهی از جوانان با شغل های گوناگون ( یک کارمند دولت، یک نقاش، یک شاگرد بقال و غیره) هستند که در زندگی هدفی جز گردآوری پول و صرف آن در عشرتکده ها ندارند. در آنان ذره ای از اخلاقیات وجود ندارد. پیام اجتماعی رمان محکومیت تلخ جامعه ای است که قادر نیست برای جوانانش تعلیم و تربیت درست و زندگی سعادتمندی به ارمغان آورد. مسعود در دو اثر بعدی اش بینش خود را تغییر نداد. اشرف مخلوقات عنوان طنزآمیز اثری است که ناسزای شدید آن به سوی جماعت زنان به عنوان یکی از عوامل اصلی وضعیت غم انگیز جامعه ی نوین پرتاب می شود. تلاش معاش نشانگر تراژدی جوانانی است که جامعه شان قادر به تامین کار مناسبی برای آن ها نیست.
از آخزین اثر مسعود که تصویر انتقادآمیزی از حیات اجتماعی ایران در عصر رضاشاه ایست چندین جلد آماده برای نوشتن بود که تنها نخستین جلد آن با عنوان گل هایی که در جهنم می رویند زیر چاپ رفت و همان در سال ١۳٢۷ش نویسنده را قربانی ترور کرد. برخی محمد مسعود را به دلیل انتقادات تیزش از مفاسد اجتماعی قابل مقایسه با امیل زولا دانسته اند. لیکن باید گفت که وی دارای عینت یک فرد عقل گرا و یک بینش خالی از تعصب نبوده است که امیل زولا رمان نویس فرانسوی دارای آن بود و گرنه از جمله، زنان را یکی از عوامل اصلی وضعیت غم انگیز جامعه ی نو نمی دانست.
در نثر ابوالقاسم پرتواعظم گرایشی به سوی طبیعت گرایی (ناتورالیسم) بی آلایش دیده می شود. وی در رمان کاج کج تصویز بسیار جالبی از یک شخصیت متظاهر پیر رسم می کند. اثر دیگر او مردی که رفیق عزراییل شد نوعی تصویر طبیعت گرا از دهات ایران در زمانی است که تاثیر نامساعد شهر تازه می خواهد در آن نفوذ کند. پرتو اعظم در تراژدی بابک گشت و گذاری هم در تاریخ ایران کرده است. از نظر تاریخ ادبی جزوه ی او درباره ی صادق هدایت نیز دارای اهمیت است.
یکی از تحلیل گران زندگی عاطفی زنان طبقه ی بالای ایران محمد حجاری رمان نویس معروف است. مهم ترین آثار او سه رمان است که عنوان های آن ها نیز از نام قهرمانان زن داستان گرفته شده است. رمان هما داستان یک دختر ثروتمند و زیبا است و نویسنده در طی داستان خود در دفاع از تعلیم و تربیت اروپایی و آزادی زنان در قالب ستایش های مکرر سنگ تمام می گذارد دومین رمان او یعنی پریچهر هدفش تحلیل روانی از پیوند زناشویی یک زوج جوان است که زندگی عشقی پرماجرایی دارند. زن هوس باز است و مرد همه ی بی وفایی ها و هوس بازی های او را با عشقی که به سختی قابل درک است تحمل می کند. رمان سوم زیبا نام دارد که قصه ی یک جوان ناپخته و خوش آینده است که با زن جذاب ولی هوس باز و باتجربه که او را در زندگی کمک می کند آشنا می شود ولی این زن « به جای آن که قاتق نانش بشود، قاتل جانش می شود». این اثر نیز با نوعی بینش بدبینانه از جانعه ی آن عصز نوشته شده است. حجازی در کمدی سیاسی محمودآقا را وکیل کنید نیز تصویری از حیات سیاسی ایران ارایه می دهد.
محمد حجاری در نوشته های بی شمار دیگرش مانند آیینه، ساغر، آهنگ و غیره همیشه به صورت یک ناظر سرد و خشک در سرنوشت قهرمانانش هیچ شرکت عاطفی نداشت و دنیای آنان را به طور واقعی درک نکرد و از این لحاظ با صادق هدایت از زمین تا آسمان فرق داشت. این بینش که از نوع بینش طبقات بالای جامعه بود، هیچ محبوبیتی برای او کسب نکرد. سبک نویسنده هدفش بیان شعری همراه با موشکافی یک مینیاتوریست و غنای تفصیلات است که البته برای خوانندگانی که به جای زبان محاوره عمومی به سنت چسبیده اند بسیار جالب توجه است. و گاه گداری نیز با اصطلاحات عامیانه که در آن دوره به وفور در آثار دیده می شود نمک پاشی شده است. نقطه نظرهای آثار او هم مورد تایید مقامات رسمی بود و در سال ١۳۳٦ ش یک جایزه ی دولتی نیز دریافت کرد. آثار حجازی از جریان نثر نوین فارسی بسیار دور بود و نتوانست هیچ اثری در گسترش آن بر جای بگذارد.
با ظهور شوهر آهو خانم شور و احساس دیگری در حیطه ی ادبی پدید آمد. نویسنده ی آن محمد علی افغانی این کتاب را در سال ١۳٤٠ش به خرج خود به عنوان نخستین کار ادبی خود به چاپ رساند. ولی یک سال بعد انتشارات امیر کبیر دومین چاپ این اثر پرحجم را در ٨٨۷ برگ بیرون داد که در حیات ادبی ایران یک کار استثنایی بود و با آن رمان نویسی در ایران تکانی خورد.
مضمون اصلی این اثر وضع زن در جامعه آن دوره ی ایران است که به صورت شخصیت های اصلی تصویر شده و وضع سید سیران صاحب مغازه ی نانوایی و دو زن عقدی او آهو خانم و هما را بررسی می کند. آنان با تعدادی از بچه ها خانواده ای را تشکیل داده اند که مسایل پیچیده ای را در بطن خود نهفته دارد که نویسنده در یک گستره ی وسیع اجتماعی که در واقع قشرهای زیادی از جامعه را در بر می گیرد به نماشای آن می نشیند. بزرگ علوی در بررسی عمیقی از این اثر می گوید که :« در این رمان حالاتی وجود دارد که همانند وقایع قرون وسطایی می نمایند». وی از نظر تکنیک ساخت و زبان این رمان نیز انتقادات موجهی درباره ی آن ارایه می کند، ولی دیگر منتقدان با تحسین و ستایش به این اثر می نگرند و انتقادهای جدی درباره اش ابراز نداشته اند.
۳- برجسته ترین قصه نویسان این دوره
در این دوره قصه نویسی کوتاه به اوج هنری خود رسید.
* در میان نویسندگان این جریان باید از صادق هدایت نام برد که امروز در شمار برجسته ترین نویسندگان ادبیات جهان است. صادق هدایت در سال ١٢٨٢ش در یک خانواده ی اشرافی تهران به دنیا آمد و اجداد او شغل لله باشی (مربی کودکان درباری) داشتند. او تحصیلات خود را در تهران آغاز کرد و در بلژیک و فرانسه ادامه داد و به دنبال مشاغل متعددی کشیده شد که یکی از آن ها دندان پزشکی بود. لیکن از همان کودکی به ادبیات علاقه مند بود و ادبیات ایران و جهان را مطالعه کرده بود. به نویسندگان بزرگ فرانسه علاقه ی زیاد داشت و استیون تسوایک ، چخوف و داستایوسکی نیز نظرش را جلب کردند. ولی نویسنده ی محبوب او ادگار آلن پو، موپاسه و کافکا بودند. وی از آثار آنان خیلی چیزها یاد گرفت که برای هنرش ارزشمند بود و حتا الهام اثر مهمش (بوف کور) را از آن ها گرفت. وی هرگز روش تقلید آسان را در پیش نگرفت و خود چند قصه ی کوتاه کافکا را به فارسی ترجمه کرد. او به ترجمه ی خود از داستان "گروه محکومین" مقدمه ی جامعی با عنوان "پیام کافکا" نوشت که در آن نظرش را درباره ی نقش فرانتس کافکا در ادبیات نوین جهان بیان کرد (١۳٢۷ش).
هدایت نخستین قصه های کوتاه خود را در همان فرانسه نوشت. این قصه ها بعدها با عنوان های زنده به گور و سه قطره خون به چاپ رسیدند. نمایش نامه ی تاریخی پروین دختر ساسان و نیز چندین مقاله ی کم و بیش فلسفی که از حدود ادبیات فراتر نرفتند (مانند فواید گیاه حواری و مطالعه ای درباره ی انسان و حیوان و غیره) را نیز در زمان اقامت خود در فرانسه نوشت.
هدایت پس از بازگشت به ایران در جرگه ی یارانش به خلق آثار ادبی و فعالیت های ادبی پرداخت. وی در گروه ربعه ی ادبی شرکت کرد که سه پایه گذار دیگر آن مسعود فرزاد، مجتبی مینوی و بزرگ علوی بودند. بعدها کسان دیگری از نویسندگان، هنرمندان، نمایش نامه نویسان و نظریه پردازان هنر و ادبیات به آنان پیوستند که از میان آنان باید پرویز ناتل خانلری را که سردبیر نشریه سخن شد و در ایجاد گروه ربعه تاثیر زیادی داشت، نام برد.
هدایت در مطالعه ی کاملش از تاریخ ایران، مفهوم نوی از میهن پرستی را ارایه کرد. عصر ساسانیان برای او کشش ویژه ای داشت، از این رو زبان پهلوی را با مهارت فراگرفت و آثاری از آن را به فارسی ترجمه کرد. دانش او از تاریخ، نهادها، حیات و زبان این عصر منبعی بود که او با بهره گرفتن از آن ها قصه های تخت ابو نصر، آتش پرست و غیره را نوشت.
او در طی اقامتش در میان پارسیان بمبئی مطالعات خود را در زمینه ی زبان پهلوی و دین زرتشت تکمیل کرد. دو داستان وی که او آن ها را در این زمان نوشت سراسر الهام گرفته از محیط هند و فلسفه ی هند است.
یک جنبه ی دیگر از کارهای هدایت که در آن شهرت عظیمی یافت، علاقه اش به دانش عامه (فولکلور ) بود که دارای جنبه های علمی و نظری بود. وی ترانه های مخلی را گردآوری کرد. مقالاتی درباره ی آداب و رسوم عامه، سحر و جادوگری ایرانی و به طور کلی فولکلور نوشت. نوآوری های او در این زمینه برخاسته از دانش وسیع او از این موضوع بود. او استاد ربان فارسی نوین بود و آثار او گنجینه ای از مفاهیم، اصطلاحات، گفته ها و چم و خم های زبان محاوره ای بود که از واژه های عامیانه مایه گرفته بود. البته وجود این عناصر غیرعادی زبانی، اغلب خواندن آثار هدایت را دشوار کرده اند، لیکن این ویژگی برای غنای نثر نو فارسی از اهمیت برجسته ای برخوردار است. اهمیت دیگر وی تاثیری بود که او بر نسل جدید نثرنویسان بر جای گذاشت.
هدایت در گزینش مضمون ها نیز جریان نوی را در پیش گرفت. او برای کسب مواد اجتماعی به درون قشرهای پایین و ساده ترین مردم جامعه، یعنی کارگران بی ارزش و چاروادارها و غیره رفت. کاکا رستم لاف زن حیله باز توخالی، آبجی خانم مومن که از مال دنیا فقط یک چشم داشت، داش اکل قهرمان مردمی، زرین کلاه ساده دل که آرزویش مردی بود که عشقش را با کتک به او بفهماند و گل ببوی قاطرچی . . . همه و همه نمایشگاهی است پر از تابلوها که نشانگر استادی هدایت هستند. او با غم و غصه ها و شادی ها و سختی های این مردم به خوبی آشنا بود، توانست افکار آنان را درک کند و با زبان ویژه ی خودشان روی دایره بریزد. او از مشکلات، غم و اندوه و فقر زندگی آنان که با نیروهای تیره و تاری عجین شده است سخن رانده است و می کوشد همه ی خیالات باطلی را که مردم نسبت به گذشته، حال و آینده دارند در هم بریزد ولی خود با فکر بطالت وجود انسان و پوچی و بی هودگی او مواجه شده است و به نظرش مطمئن ترین راه فرار از آن مرگ داوطلبانه آمده است.
هدایت چون دیگر راه نجاتی برای خود ندیده بود، در بهار سال ١۳۳٠ش سرانجام ایران را به قصد فرانسه ترک کرد و در اتاق یکی از هتل های پاریس دست به خودکشی زد و در گورستان "پرلاشز" پاریس مدفون شد.
* سعید نفیسی (١۳٤۵- ١٢۷٦ش) استاد تاریخ ادبیات دانشگاه، در درحه ی اول، خود را وقف فعالیت های تحقیقی کرد و در عرصه ی ادبیات شاعر، مترجم و نویسنده بود. دلایلی وجود دارد که وی در نوشتن رمان فرنگیس که یک قصه ی عشقی در قالب نامه ها است از کتاب ورتر (Werther) گوته الهام گرفته باشد. مجموعه قصه های کوتاه او با عنوان ستارگان سیاه از قطعات طنزگونه ای سرشار است که زندگی مردم را که به دلیل تغییر شیوه ی زندگی با وضع غیرمنتظره ای رو به رو شده اند (مانند کشف حجاب و تراشیدن ریش و از این قبیل) نشان می دهد. مجموعه ی قصه های او با نام ماه نخشب دارای قصه هایی از شخصیت های تاریخی است که پس از فتح عرب در سده ی اول هجری می زیسته اند. وی یک گلچین ادبی نیز با عنوان شاهکارهای نثر فارسی معاصر تالیف کرد و در آن، ادبیات فارسی را بررسی کرد و در حریان آن، همگونی هایی میان تحول شعر فارسی با جریانات فلسفی ادبیات اروپایی پیدا نمود.
* یکی دیگر از نویسندگان برجسته ی این دوره که در بینش اجتماعی به پای مهارت هدایت رسیده است، نویسنده و مترجم مشهور محمود اعتمادزاده با نام مستعار به آذین است. وی به عنوان قصه نویس با نوعی علاقه ی گرم به توده های پایین اجتماع و زندگی روزمره ی آنان وارد صحنه ی ادبیات شد. انگیزه های انتقاد اجتماعی او با روش بسیار عمیق و واقعی ارایه شده است. زبان رسا و پخته ی او که از لحاظ هنری پر ارزش است بیش ترین الهامش اصطلاحات عامیانه است.
به آذین از نظر بینش فلسفی با استاد خود صادق هدایت تفاوت بسیار دارد. او بدبین نیست و به انسان و جهت مثبت طبیعت بشری و نیز آینده ی به تر طبقات پایین و تخت ستم که برای آنان می نویسد باور دارد. او در قصه هایش که در پراکنده ها و به سوی مردم گردآوری شده اند، مردمی را تصویر می کند که به نظر او در تعصبات اجتماعی، مذهبی و غیره گرفتار آمده اند ولی قدرت کافی را به دست خواهند آورد تا این قید و بندها را پاره کنند و برای آینده ی به تری برزمند. به آذین گاه در رسیدن به تاثیر کامل هنری از جمله در قصه ی غروب رمضان کامیاب شده است که در آن زن جوانی در زمان بزرگ ترین اضطراب و رنج و وحشت، احکام مذهبی را زیر پا می گذارد.
در قصه ی دختر رعیت گرایش اجتماعی نویسنده به خوبی به چشم می خورد. زمان وقوع داستان دوره ی پر آشوب سال ١۳٠٩ش است. قهرمان زن قصه، دختر فقیری است که در خانواده ی یکی از تجار ثروتمند بزرگ می شود و در همان جا کلفتی می کند. او هر چه بزرگ تر می شود از رفتار خشن و تحقیری که با وی می شود بیش تر رنج می برد. سرانجام نیز پسر خانواده او را فریب می دهد و او از فرط شرمساری دست به خودکشی می زند.
به آذین بلوغ خلاق خود را از نظر شناخت جهان و مردم و از دیدگاه قالب شعر و غزل سرایی در اثر کم حجمی با نام نقش پرند که به کلی با آثار پیشین او فرق دارد، به نمایش گذاشته است.
* بزرگ علوی که در نخستین آثار خود هدایت را الگوی خود قرار داده است نسبت به یاران و استاد خود راه به کلی متفاوتی را در پبش گرفت. او راهش را از یک بدبینی آمیخته با فردگرایی رمانتیک آغاز کرد و به سمت یک بینش سوسیالیستی ادامه داد که از آن صدای خوش بینانه ی او به گوش می رسد.
علوی در سال ١٢٨۳ش به دنیا آمد و در ایران و سپس در آلمان تحصیل کرد. این تحصیل او را قادر ساخت تا کتاب دوشیزه ی اورلئان اثر شیللر و حماسه ی ملی ایران از تئودور نولدکه و آثار دیگری را به فارسی برگرداند. وی کار ادبی اش را با نخستین اثرش که مجموعه ای از شش قصه با نام چمدان بود، آغاز کرد. علوی برای قصه هایش مردمی استثنایی را با شخصیت های غریب و تمایلات عجیب انتخاب می کند و از زندگی آنان تار و پود قصه هایی را می بافد که نوآوری و تخیل رمانتیک قابل توجهی را نشان می دهند. در برخی از داستان های علوی انگیره ی عمیق روان کاوی فرویدی به خوبی دیده می شود، این حالت از جمله در قصه ی سرباز سربی در رابطه ی غم انگیز میان یک کلفت و یک روشنفکر که دارای اختلال جنسی است و در داستان دیگری در رقابت پدر و پسری بر سر یک دختر دیده می شود.
اعتقادات علوی او را به یکی از گروه های جوانان سوسیالیست به رهبری دکتر ارانی نزدیک کرد. دستگاه پلیسی رضا خان در سال ١۳١٦ش این افراد را دستگیر ساخت و آنان را که علوی نیز جزو آنان بود، به چهار سال محکوم ساخت. محصول ادبی او در این زمان دو اثر است. اولی پنجاه و سه نفر که شرح حالی از زندگی گروه سوسیالیست از زمان دستگیری و بازجویی و زندانی شدن تا آزادی شان از زندان رضا شاه است که با عقیده ی پیروزی ایده ی سوسیالیستی نوشته شده است و دیگری مجموعه ی قصه های کوتاه ورق پاره های زندان است که قصه های پخته ای است از سرنوشت چند تن از هم بند های علوی که او در آن ها از تصویر خصایل شخصی این چند تن ویژگی های نمونه وار حیات اجتماعی آن دوره ی ایران را نمایش می دهد.
علوی پس از جنگ دوم جهانی همچنان به عقاید سوسیالیستی خود مومن باقی ماند. او درحیات فرهنگی برای اصلاح و بهبود اوضاع اجتماعی رزمید و ایده ی صلح جهانی و همکاری جهانی را تبلیغ کرد و از زبان انگلیسی آثار جرج برنارد شاو و از روسی ترجمه های تازه ای را ارایه نمود. وی پس از آن که به عنوان یکی از اعضای انجمن دوستی ایران و شوروی به ازبکستان شوروی سفر کرد، دیده ها و تجربیات خود را از این سفر در نوشته ای با عنوان ازبکان عرضه نمود. کمی بعد مجموعه ی دیگری از قصه هایش را که در نشریات ادواری و به ویژه در نشریه ی مردم منتشر شده بود با عنوان نامه ها و داستان های دیگر انتشار داد. در این مجموعه وی به جنبه های گوناگون زندگی معاصر ایران همراه با انتقاد شدیدی از دیوان سالاری، رشوه و بی عدالتی های اجتماعی توحه کرده بود.
علوی در نخستین رمانش با نام چشم هایش نشان داد که هنرمند موفقی است. این رمان داستان یک نقاش ایرانی است با عقاید اجتماعی که در یک گروه غیرقانونی فعالیت می کند و یک دختر جوان که از یک خانواده ی اشرافی است. عشق به نقاشی دختر را به سمت جوان نقاش می کشاند و یکی از اعضای گروه های چپ ایران می گردد. اما نقاش به عشق دختر و گرایش ایدئولوژیک او اعتماد ندارد و تصویری از او با چشمان مرموز می کشد. پس از مدتی نیز به زندان می افتد و با یک پایان غم انگیز رو به رو می شود.
علوی پس از آن که استادی زبان و ادبیات فارسی را در دانشگاه هومبولت آلمان به عهده گرفت، در کنار کار آموزشی به تحقیق درباره ی مسایل ادبیات فارسی به ویژه ادبیات نوین ایران پرداخت و ترجمه ی آثار هدایت را به آلمانی به چاپ رساند. وی آثار خود را نیز به آلمانی نوشت. او در کتاب سرزمین گل و بلبل (١۳۳٦ش ) به آلمانی، حیات فرهنگی و اجتماعی ایران را در گذشته و زمان خود با مهارت مورد تجزیه و تحلیل قرار داد.
چوبک همچنین ترجمه هایی از زبان انگلیسی دارد که از آن جمله آلیس در سرزمین عجایب اثر لویس کارول را می توان نام برد.
* یکی دیگر از نویسندگان این دوره که کتاب های خواندنی بسیاری نوشت علی دشتی بود. ایام محبس او تجربه های او را از دوران زندان نشان می دهد. با این حال این نویسنده محبوبیت خود را مدیون مجموعه ای از قصه های کوچکش است که عنوان فتنه یعنی یکی از قهرمانان زن قصه را بر خود دارد. دشتی در این اثر بیش تر با حالت روانی زنان طبقات بالای ایران سر و کار دارد که در آن تعلیم و تربیت جدید تضادهای داخلی و خواسته های فکری و عاطفی ایجاد کرده که محیط شان یا آن را حل و فصل نموده یا به نحوی با آن ها کنار آمده است.
یکی دیگر از آثار دشتی سایه است که باز هم مجموعه ای از قصه ها و مقالات است که منتقدین آن را به دلیل سبک و عقاید نو آن در شمار نخستین آثار نثر نو فارسی قرار داده اند.
* جلال آل احمد نیز زندگی ادبی خود را با چاپ قصه های ملموسی از قزبانیان بگیر و ببندهای سیاسی با عنوان از رنجی که می بریم آغاز کرد. در میان قصه نویسان خوب دیگر نیز که می توان آنان را از میان آثار چاپ شده ی آنان در نشریات ادواری، گلچین ها و یا کتاب هایشان قضاوت کرد باید از علی اصغر حاج سید جوادی، جمال شهران، م. ن. خرازی، مهدی حمیدی و افراشته طنز نویس معروف نام برد.
این دوره، هنوز دوره ی ستیز، بلاتکلیفی، آزمون و تحقیقات و تجربه بود و در بطن خود همه ی انگیزه های منفی و مثبتی را می پروراند. دوره ای که در آن "کهنه" رو به افول گذاشت و "تازه" هنوز در حال شکوفا شدن بود.
از: ادبیات نوین ایران، تهران ١٣٦٣
● ● ●
( ما در بررسی همین دوره ی از تاریخ ادبیات معاصر فارسی، در نوشته ی دیگری از استاد محمد علی سپانلو با عنوان " سرگذشت نثر معاصر، برگشت موج" از زاویه دیگری نیز به این دوره نگاه کرده و با گروه دیگری از شاعران و نویسندگان پیشرو ایران و چه گونگی تاثیر آثار آنان بر ادبیات معاصر کشورمان آشنا خواهیم شد که من نظر خوانندگان ارجمندم را به خواندن این رساله نیز که به زودی در دنباله خواهد آمد جلب می کنم. با سپاس، آریا ادیب )
خوانندگان ارجمند من می توانند بخش نخست این رساله را با عنوان " سرگذشت نثر معاصر" که ادبیات معاصر را از دوره ی مشروطه تا کودتای رضا شاه مورد بررسی قرار داده است، در همین بخش (تاریخ ادبیات معاصز) بخوانند. با سپاس، آریا ادیب
شماره ی نوشته : ٤ / ١٧
تاریخ ادبیات معاصر
بخش دوم:
از سال ١٣٠٠ تا ١٣١۵ خورشیدی
محمد علی سپانلو
سرگذشت نثر معاصر
(دوره ی فترت)
١- مشخصات دوران
تعلقات سیاسی که یکی از انگیزه های دوران مشروطه بود، در دوره ی فترت به تدریج فرو نشست و مباحثاتی که منجر به نگارش رسالات و مقالات و اشعار اجتماعی می شد، با غیبت خود، خلق این گونه آثار زا به بوته ی تعلیق افکند.
مهم ترین انگیزه ای که در این دوره همچنان کمی باقی ماند، بحث "تجدد ادبی" بود، ولی این بحث نیز که از حدود سال ١٢٩٧ش میان مجله ی دانشکده به مدیریت محمد تقی بهار و روزنامه ی تجدد تبریز به سردبیری تقی رفعت به طور جدی آغاز شده بود، کمی پس از آغاز دوره ی دوم یعنی در دوره ی فترت، فرو نشست.
متوقف شدن مشروطیت به عنوان وسیله و انگیزه ای برای تغییر به دست رجال سیاسی و سیاست قدرت های بزرگ، حاصلی جز فرسایش سخنگویان آن نداشت و ساخت های نویسندگی را منجمد ساخت و سخنگویان ادبی مشروطه که در بحبوحه ی استبداد ناصرالدین شاهی لب گشوده بودند، در بحبوحه ی پارلمانتاریسم از نفس افتادند.
یکی از نتایج فوری آرامش گورستانی پس از روی کار آمدن زضا شاه، غیر سیاسی شدن فعالیت های قلمی بود. تفکر اجتماعی مردم گرا و جنبه های تند و تیز ادبیات مشروطه جای خود را به خرده گیری از صورت های ناخجسته ی اخلاق فردی داد و چون نوعی ناسیونالیزم باستان گرا در سرلوحه ی حکومت رضا شاهی تشویق و تقویت می شد، تحقیقات ادبی و تاریخی با سیاست زمانه سازگار شد.
به طور کلی می توان مشخصات اساسی این دوران را به شکل زیر خلاصه کرد:
- رشد ناسیونالیزم باستان گرا
- اخلاق گرایی و مصالحه جویی
- پرهیز از مسلک های سیاسی بر اثر خفقان موجود
- احساسات گرایی و رومانتیسم
٢- تحقیقات ادبی و تاریخی
شواهد انتشار اندیشه های ایرانی گری و ناسیونالیزم را می توان در آثار این دوره مشاهده کرد:
- ترجمه متون پهلوی
- بزرگداشت مفاخری مانند فردوسی
- بازسازی مزار بزرگان ادب کهن
- نام گذاری اماکن با الهام از نام های باستانی
- جنبش پارسی سره نویسی
- رواج زرتشتی گری
- سرودها، چکامه ها و نمایش ها
تحقیق در فرهنگ و ادبیات ایرانی به شکل نو نخست از سوی انجمن علمی و ادبی ایرانیان مقیم برلین آغاز شد. از اعضای مهم این انجمن محمد قزوینی، کاظم زاده ایرانشهر و سید حسن تقی زاده بودند. به نوشته ی عبدالحسن زرین کوب: « آشنایی با طریقه ی تحقیق شرق شناسان بزرگ اروپا و استفاده از کتاب خانه های نفیس آن سامان بعضی از اعضای آن انجمن را به خط تحقیق درست انداخت. شعار نویسندگان کاوه یا لااقل مدیر موسس آن تقی زاده عبارت از " قبول بلاشرط و قید تمدن اروپا " با " اهتمام بلیغ در حفظ زبان و ادبیات فارسی" بود » ( نقد ادبی، برگ ٦٤، امیر کبیر ١٣۵٤).
بدیهی است که این قبیل تحقیقات در خود ایران نیز با همان حال و هوا دنبال می شد. نام و فعالیت برخی از سرشناس ترین محققان آن دوره به قرار زیر است:
- محمد علی فروغی تاریخ ایران را می نویسد. پیرامون شاهنامه و حافظ و خیام تحقیق می کند و سیر حکمت در اروپا را تا قرن ١٨ تدوین می کند و درباره ی حکمت بقراط و ابن سینا مقاله می نویسد.
- سید حسن تقی زاده که در گرماگرم مبارزات سیاسی مشروطه کنار رفته بود، به سیاست باز می گردد، ولی فعالیت های قلمی او معطوف می شود به تحقیق در تمدن های قدیم، پژوهش های ادبی یا تحقیق درباره ی گاه شماری و کیش مانی.
- محمد قزوینی در تصحیح آثار گذشتگان روش قیاسی را رد می کند و خود بر پایه ی کهن ترین متن ها آن ها را تصحیح می کند. روش وی الگوی اهل فن می گردد.
- ابراهیم پور داود اوستا را به فارسی ترجمه می کند و همه ی عمر خود را در گرو بازشناسی متن های پهلوی می گذارد. او حتا بعدها به دین ژرتشت می گراید.
- محمد تقی بهار نیز مانند اغلب معاصرانش در ادبیات پهلوی مطالعه می کند و منظومه های پهلوی را به فارسی بر می گرداند. متن های کهنه را تصحیح و چاپ می کند و درباره ی فردوسی می نویسد.
- حتا صادق هدایت جوان نیز پهلوی می آموزد تا کارنامه ی اردشیر پاپکان را به فارسی برگرداند و با دستیاری محتبی مینوی نمایش نامه ی ضد تازی مازیار را می نویسد.
- احمد کسروی در تاریخ مشروطه تا حدی "امروزی تر" است ولی او نیز از تحقیق درباره ی مسایل کهن، سکه ها، زبان های محلی و کیش های کهن باز نمی ماند و تعمدی نیز در پارسی نویسی سره و خودداری از کاربرد واژه های مصطلح عربی دارد.
در سایه ی فراغت از کار سیاسی تحقیقات با ارزشی در زمینه ی تاریخ ایران نیز صورت می گیرد که از میان تاریخ نویسان، آثار حسن پیرنیا، فروغی و کسروی چشمگیرتر است. ( برای آشنایی با محققان دیگر نگاه کنید به : "نقد ادبی" اثر زرین کوب، "نثر معاصر" اثر ایرج افشار ، "راهنمای تحقیقات ایرانی" اثر ایرج افشار و "سخنرانی دکتر پرویز ناتل خانلری" در نخستین کنگره ی نویسندگان ایران، ١٣٢۵).
به طور کلی تحقیقات ایرانی در این دوره در زمینه های تصحیح و انتشار متن های قدیمی فارسی، بررسی ، پژوهش و ترجمه ی متن های پهلوی و پیش از آن و تاریخ نگاری بوده است.
با همه ی این احوال، باید گفت که اغلب این استادان از لحاظ "شیوه ی نثر فارسی" چیزی به ادبیات فارسی نیافزودند و نثر آنان از نظر ادبی ارزش ویژه ای ندارد. این نثر البته صحیح ولی عمومن خنثا و بی روح بود. مخلوطی از شیوه ی انشای قدیمیانی چون بیهقی و ناصر خسرو با جمله بندی های فرنگی. نثری مندرس که در مقایسه با نثر ادیبان و محققان امروزی پوسیدگی بیش تری از آن آشکار می شود.
در این میان، تنها شیوه ی نثر کسروی کمی تازه تر است، به ویژه در " تاریخ مشروطه ی ایران " که لزوم گزارش لحظه به لحظه ی اوضاع، آن را گاهی به اسلوب داستان نویسی نزدیک می سازد. سبک کسروی چالشگر، جدلی و از نظر دقت انتقادی و آشتی ناپذیری ممتاز است. نثر او به علت دوری از کاربرد واژه های تازی و استفاده از واژه های مهجور فارسی کاملن مشخص است و با همه ی ایرادهایی که بر نثز او وارد است گویی این نثر با سرگذشت مشروطه ملازمت دارد.
٣- داستان نویسی در دوره ی فترت
گفتیم که از زاویه ی نوگرایی، نثر محققان این دوره چندان قابل بحث نیست. اینک نگاهی به شیوه نثر داستان نویسی در این دوران بیاندازیم.
داستان نویسی نیز در این دوره آن صراحت و روشنی نثر عهد مشروطه را از دست داده است. البته برخی از داستان نویسان می کوشند آثار خود را با عقاید انتقادی زینت دهند، ولی به طور کلی شیوه ی داستان نویسی این دوره از یک سو در بند افسانه پردازی به سبک قدیم و از سوی دیگر زیر نفوذ ترجمه ی ادبیات سلحشوری یا رومانتیک خارجی و نیز گرفتار قضایای خیالی و رویاهای پهلوانی یا عشق های جاودانی، فداکارانه و اندوهگین است. محکوم کردن عوارض نظام اجتماعی موجود مانند خودفروشی، رباخواری، بیعاری، ظلم به زنان، تعصبات مذهبی و بند و بست ها در این نثر کاهش یافته است و ترجمه ی داستان های پلیسی و کارآگاهی که از تازه های این دوره است، بیش از پیش قصه نویسان را به وضعیت های خیالی و پنداری راهنمایی می کنند.
سرچشمه ی این شیوه ی رایج در نثر این دوره، در ترجمه های آثار رومانتیک ادبیات خارجی، به ویژه فرانسه قرار دارد. این آثار از میان آن دسته کارهای رومانتیک انتخاب شده اند که در آن ها خصلت شورشی کم تر و جنبه ی احساساتی ( سانتیمانتالیزم) بیش تر است. از آن جمله اند:
- آتالا از شاتو بریان
- گرازیلا از لامارتین
- پادایان ها از میشل زواگو
- عشاق ناپل از الکساندر دوما
- یهودی سرگردان از اوژن سو
- بیعاران پاریس از پونسون دوترای
- ورتر از گوته