( آریا ادیب )

شماره‌ی نوشته: ٢۵ / ١١

دکتر محمدعلی سجادیه

انتقال فرهنگ ایران از راه زبان

(وام‌گیری دانش پژشکی از زبان فارسی)

 

دکتر محمدعلی سجادیه (تهران-١٣٢٣)، چشم‌پزشک، استادیار پیشین دانشگاه تهران، شاعر و پژوهش‌گر تاریخ و زبان، بیست‌وهفتم شهریورماه ١٣٨٣ خورشیدی، مهمان انجمن افراز در فرهنگ‌سرای نظامی ‌گنجوی بودند. «واژه‌های ایرانی در زبان انگلیسی»، «نفوذ زبان فارسی در زبان‌های مغولی»، «نیاکان سومری ما» و «تبار مشترک ایرانیان و تورانیان» گوشه‌ای از جمله پژوهش‌های استاد سجادیه است. هم‌چنین نگارش و ترجمه‌ی (از زبان‌های فرانسوی و انگلیسی) شماری کتاب‌های تخصصی پزشکی، ترجمه‌ی منظوم «حیدر بابایه ‌سلام»ِ استاد شهریار به فارسی و بیش از ۴٠ سال پژوهش حرفه‌ای درباره‌ی سیر واژگان فارسی، و آشنایی با زبان‌ها و گویش‌های متعدد، از پیشینه‌ی پربار دکتر سجادیه در زمینه‌ای که در انجمن سخن‌رانی کردند، حکایت دارد. عنوان اصلی سخن‌رانی ایشان «انتقال فرهنگ ایران از راه زبان» بود که ما آن را با توجه به درون‌مایه‌ی سخن‌رانی، به «وام‌گیری دانش پزشکی از زبان پارسی» تغییر دادیم. شوربختانه، باید اشاره شود که استاد به‌خاطر کسالت نتوانستند خود به تصحیح متن سخنرانی‌شان بپردازند. برای ایشان از پروردگار، خواهان تن‌درستی هستیم.

چندی پیش در یکی از ماه‌نامه‌ها، نوشتاری آمده بود زیر عنوان «حذف زبان فارسی از عرصه‌های علمی». اگر چه این مقاله با دل پرسوزی نوشته شده و برخی واقعیت‌ها را در بر داشت اما به هیچ‌وجه نشان‌دهنده‌ی عظمت و گستردگی واقعی زبان فارسی نبود. ازاین‌رو نوشتاری برای آن ماه‌نامه در زمینه‌ای که سال‌ها تجربه و شناخت دارم، تهیه کردم و گروهی از واژه‌های دانش پزشکی کنونی جهان را که ریشه‌ای ایرانی دارند، معرفی نمودم. با این کار نشان دادم زبانی که زبان دانش بود و هنوز هم زبان فرهنگ است، برخلاف باورهای رایج این توانایی را دارد که دوباره زبانی مطرح در جهان شود. شوربختانه مسؤولان و پژوهش‌گران ما در غفلت به‌سر می‌برند و به این باور غلط تن داده‌اند که زبان فارسی همین است که هست. برای این نشست همین موضوع را گسترش داده‌ام تا دانسته شود چه‌اندازه با میراث خود بیگانه‌ایم.

نخستین واژه‌ای که به آن اشاره می‌کنم واژه‌ی «میترال» (Mitral) است که به معنی دریچه‌ی دو لتی قلب به‌کار می‌رود. میان این واژه با میترا فرشته‌ی ایرانی، پیغمبر ایرانی یا ایزد ایرانی شباهت می‌بینید. حال چرا این دریچه‌ را میترال نامیدند؟ چون‌که کاهنان میترایی کلاه‌های دو لتی بر سر می‌گذاشتند که امروزه همان کلاه کاهنان کاتولیک است. دریچه‌ی میترال، یعنی دریچه‌ی میترامانند.
مهم‌ترین واژه‌ی پزشکی «تریت» (Treat)  به معنای درمان‌شده و نیز «تریت‌مِنت» (Treatment) به معنای درمان است که بدون تردید از نام تریته، پزشک باستانی ایران که نامش در اوستا آمده و می‌توان او را بنیادگذار پزشکی در جهان دانست، گرفته شده است.

واژه‌ی «سِمِتَر» (Scemetar) که در طب کاربرد دارد و به معنای شمشیر است و بیش‌تر در پزشکی کودکان یا کاردیولوژی به‌کار می‌رود، برگرفته از واژه‌ی پارسی شمشیر است و بسیاری از فرهنگ‌های پزشکی نیز به این امر اعتراف کرده‌اند.

در پزشکی واژه‌ی دیگری است به نام «میتریداتیسم» (Mithradatism)، شبیه به میتریدات که ما می‌دانیم میتریدات، شاه پونت بوده است. پونت جایی در آسیای کوچک - ترکیه‌ی کنونی - بوده که شهریارانی از تبار داریوش هخامنشی داشته که برجسته‌ترین آنها مهرداد ششم بوده است. مهرداد ششم از اعجوبه‌های زمان خود بود که با رومی‌ها در جنگ بوده و آن‌ها در نهایت با نیرنگ توانستند بر او غلبه کنند. او حتا آتن را نیز فتح کرده بود. مهرداد ششم از ترس دشمنان زیادی که داشت سم را کم‌کم می‌خورد تا اگر به خوردش دادند علیه آن مصون باشد. او تا حدی علیه سم مصون شده بود که وقتی رومی‌ها محاصره‌اش کردند و به خاطر این‌که به دست دشمن اسیر نشود سم زیادی خورد، سم در او اثر نکرد، پس، از یکی از وفاداران خود خواست تا او را بکشد. خوردن تدریجی سم و مصون شدن در برابر آن به طوری که سیستم بدن به سم عادت کند را میتریداتیسم گویند (میتریدات گونه‌ی دیگر مهرداد است).

واژه‌ی دیگر که می‌توان به آن اشاره کرد واژه‌ی «آنگورپکتوریس» (Angorpectoris)  است که خیلی شایع است. کسانی که قلبشان درد می‌کند می‌گویند آنژین قلب کرده و مقدمه‌ی سکته یا انفارکتوس است. آنگور همان «آََََََََنگره‌مینو» است که در استوره‌های ایرانی، نیروی بد یا اندیشه‌ی بد است در برابر سپنتامینو (نیرو یا اندیشه‌ی خوب). انگره‌مینو، با اضطراب و هراس همراه است، از این‌رو «آنگور» از آن گرفته شده چون با حالت خفگی و اضطراب و هراس همراه است، درست همان حالتی که در آنژین رخ می‌دهد. «پِکتور»، واژه‌ای لاتینی و به معنای سینه است. واژه‌ی نگرانی هم از آنگور گرفته شده است.
واژه‌ی بعدی یکی از گونه‌های لیزر است که به آن «سفیر» (Saphir)  می‌گویند. در بعضی از کتاب‌ها نوشته شده که این واژه، عبری است در حالی‌که برخلاف ظاهر عبری آن، فارسی سره (خالص) است. لیزر کبود را سفیر می‌گویند و از سپهر فارسی گرفته شده که به معنی آسمان بوده و کبود است و از زبان فارسی وارد عبری شده است. فراموش نکنیم عبری‌ها همیشه خود را وام‌دار کوروش بزرگ می‌دانند. غربی‌ها که این واژه را نتوانستند تلفط کنند، به‌آن سفیر گفتند.

اگر از همدان عبور کرده باشید نام زیارتگاه «استر و مردخای» را شنیده‌اید که مانند امام‌زاده‌ای برای کلیمیان است. استر، ملکه‌ی ایران بوده و اسم عبری حداسا داشته ولی پس از آمدن به دربار خشایارشا او را اِستِِر می‌نامند یعنی ستاره و واژه‌ی استوره هم در برخی جاها که به‌کار برده می‌شود که مثلن فلانی استوره‌ی زمان خود است از همین واژه گرفته شده، یعنی ستاره‌ی زمان خود است. هم‌چنین بیماری‌ای داریم به نام هیستِریا یعنی کسی که هیستری پیدا می‌کند و آن همان ستاره‌زدگی است. البته واژه‌ی دیگری به معنای تاریخ داریم، هیستوری (History) . ایرانیان باستان به تاریخ «کین» می‌گفتند شاید این همان «کیان» بوده که فردوسی هم به آن اشاره دارد و دوره‌ی باستانی ایران، دوره‌ی کیانی بوده. واژه‌ی «هیستوری» هم به استر مربوط می‌شود که در دوره‌ی باستان هم ستاره‌شناسی داشته‌اند و هم وجود ستارگان برای تاریخ، نقش مهمی داشته است. برای نمونه می‌گفتند فلان ستاره در فلان برج قرار داشته که فلان رویداد رخ داده است.

در پزشکی اصطلاحی داریم به نام «ویر» (Vir) به معنای مرد، یعنی مردنمایی و مرد شدن و به زن هم «گینه» (Gyne) می‌گفتند که عینن واژه‌هایی اوستایی هستند. در پزشکی اصطلاح‌های ویریسم (مردگرایی) و گینه‌کولوژی (طب زنان) هم داریم.

«آکیناکس» که هرودت هم به آن اشاره می‌کند به معنای شمشیر ایرانیان بوده است و ما می‌دانیم که آکناک از آک به معنی «درد» گرفته شده. در انگلیسی، «اِیک» (Ache) یعنی درد، در کردی ای‌شی یعنی درد و به جایی که درد کند می‌گویند ای‌شی. در عربی به صورت «آق» وارد شده است. شنیده‌اید که وقتی بچه‌ای را پدر و مادر بخواهند نفرین کنند می‌گویند آق والدین شده که این واژه همان آک به معنای درد است. در ژاپنی هم این واژه به همین معنا به‌کار می‌رود، برای نمونه «آکوشو» یعنی بوی بد، «آکومو» یعنی شیطان، «آکوشین» یعنی نیت بد، «آکوتنی» یعنی پول حرام و «آکو» یعنی بددهنی. این تصادفی نیست که یک واژه در ژاپن و ایران باستان و انگلستان مشترک باشد.

دندان در فارسی باستان دِنتان بوده است و در اوستا هم آمده که کسانی که دندان خراب دارند نماد اهریمن هستند. البته این تمثیلی است و ما می‌بینیم: «دنتولوژی» (Dentology) یعنی دندان‌پزشکی و «اورتودنسی» (Orthodontia)  یعنی صاف کردن دندان‌ها.

 واژه‌ی «پولیس»، یعنی «شهری» و نمونه‌ی‌ آن پرس‌پولیس است یعنی شهر ایرانی یا شهر پارسه. [از همین‌ روست که واژه‌ی «شهربانی» برای نیروهای نگه‌بان شهر، در ریشه و رسایی بسیار درست‌تر از واژه‌ی «پلیس» که امروزه به‌کار می‌رود، است] این واژه از واژه‌ی پور یعنی شهر گرفته شده، و شهرهایی در جهان و به ویژه در هندوستان داریم که به «پور» معروف هستند، هم‌چون سنگاپور یعنی شهر شیر - چون سنگ به معنای شیر بوده - و کوآلالانپور که به‌معنی شهر کوآلا است و یا بمپور در بلوچستان ایران. دو واژه‌ی پُل و پال هم در ایران وجود داشته است. در ایلام شهری بوده به نام «پِل‌آپات» که همان نام جندی‌شاپور است و نخستین‌بار شادروان علی پرتو، معروف به «ش. پرتو»، یکی از نویسندگان بزرگ ایران به آن اشاره داشتند. «پِل‌آپات» یعنی شهر آجری و آپات همان «آباد» است. در اورارتو هم برخی از شهرهای پیرامون رودخانه‌ها «پل» (Pal) نامیده می‌شده و یونانی‌ها این‌ را از زبان فارسی دارند که در آن‌جا پولیس شده، به معنای شهری.

واژه‌ی دیگری که اکنون یونانی‌ها به آن خیلی افتخار می‌کنند، «آپولو»ست و فکر می‌کنند نام یکی از خدایان آن‌هاست، خدای پزشکی. در صورتی که خدایان یونانی نام‌شان یونانی نیست و برخی‌ می‌گویند که آن نام‌ها از مصر آمده اما در سنگ‌نوشته‌‌های مصری این واژه‌ها دیده نمی‌شود. در واقع نام خدایان یونانی از ایلام باستان و ایران گرفته شده است. «ایزد آپولیتی» که در ایلامی بوده و امروزه موشک آپولو شده، ریشه‌اش ایرانی است.
«نپ» در واژه‌ی نپتون که نام سیاره‌ا‌ی است که به‌آن فروزان هم می‌گویند از اوستا و ایلام باستان آمده که به خدایانشان «نَپیر» (Napir)‌ - به معنی خدا - می‌گفتند و در اصل «تابناک» معنی می‌دهد و نپتون یعنی سیاره‌ی فروزان که در اوستا هم آمده است. در فارسی واژه‌ی نفت را داریم که از همین ریشه گرفته شده چون نفت هم مشتعل است و هم فروزان، و «ناپ» بوده که تبدیل به نفت شده است و واژگانی مانند «نوه» - فرزندِ فرزند - از همین ریشه هستند.

 واژه‌ی دیگری که در ترکی هم زیاد از آن استفاده شده، «کَند» است یعنی خانه و در اصل، دهکده و کشور است. در انگلیسی کانتری داریم به معنای کشور و روستا، اگر دقت شود می‌بینیم که از ریشه‌ی کنده شدن است مانند سمرقند که سمرکند بوده و تاشکند، یعنی منطقه‌ای که می‌کندند تا سکونت کنند.

 

در انگلیسی به شهر، «سیتی» (City)  می‌گویند که از ریشه‌ی «کت» فارسی است و در انگلیسی Cy و Ci را «سی» می‌خوانند مانند نام کوروش که سیروس و سایروس می‌گویند.

روستا یعنی ده، در انگلیسی «رستیک» (Rustie) گفته می‌شود، یعنی روستایی. در اسلاوی هم به همین معناست.

«پرس» یعنی فارس که از همین واژه، واژه‌های دیگر ساخته شده است. در زبان آلمانی به هلو «پرزیش» می‌گویند، در ایتالیایی «پرسیکو». چون هلو میوه‌ای است که از ایران به آن‌جا رفته و در زبان عبری به آن «فارسک» می‌گویند. هم‌چنین یکی از قهرمانان استوره‌ای یونان «پرسئوس» نامیده می‌شد که همان واژه‌ی پرس است.

در عربی واژه‌ی فردوس را داریم که در اصلِ فارسی باستان به باغ‌های دیواردار می‌گفتند پردیس، و در عبری هم پردیس به معنای بهشت وارد شده است. این واژه در انگلیسی «پارادایز» شده است.
واژه‌ی «منگ و بنگ» ایرانی است و هم واژه‌ی مغول که ما می‌بینیم نام او از نام جدش «بودونچر مونکتاق» گرفته شده، چون او خودش را به منگی می‌زده و منگ تبدیل به مونکتاق شده و ریشه‌ی اوستایی دارد. مونکتاق کسی است که خودش را به منگی زده و از این واژه، واژه‌هایی مانند مونگول گرفته شده است.

اصل واژه‌ی بانک فارسی است که در ایتالیایی لاوانکا می‌گویند و بنگاه واژه‌یی است که ما داریم و به بانک نزدیک است و ما می‌دانیم که نخستین سکه‌ها و صرافی‌ها در ایران بوده است.
چک هم یک واژه‌ی ایرانی است که در متن‌های باستانی به شکل صک و زک و به معنی پرداخت است. این واژه واژه‌ای ایلامی باستانی است که به معنای پول دادن است و داریوش وقتی به خدمت‌گزاران خود می‌خواسته حقوق دهد می‌نوشتند «چک» یا «صک» یا «زک» به دلیل تلفظ‌های متفاوت.
کُت «کُرته» بوده که روی شانه می انداختند و در متن‌های باستانی زیاد به چشم می‌خورد.

«دُن» به معنای «آب» است که در اروپا «دن آرام» داریم - که کتابی است اثر میخاییل شولوخف - یا رودخانه‌ی دنپر و دنا و دانوب که همه‌، ریشه‌ی فارسی دارند. اردن هم یک واژه‌ی فارسی است و یکی از دانشمندانی که به دستور کلیسا زنده سوزاندندش نامش جردانو برونو بود که می‌بینید از همان واژه‌ی دن به معنای آب گرفته شده است. واژه‌های دیگر چون ناودان و تنگ آب که همان دُنگ بوده از این ریشه گرفته شده است. واژه‌ی دنیز ترکی به معنای دریا نیز از این ریشه است.

واژه‌ی باختاکور یا پخته‌کار را که در فارسی تاجیکی داریم و حتا به زبان ازبک‌ها هم به دلیل نزدیکی با تاجیک‌ها داخل شده است، همان پنبه‌کار و واژه‌ی فارسی سره است.
واژه‌ی دیگر واین (Wine)‌ به معنای شراب است که واژه‌هایی چون آونگ و ونک نیز با آن هم‌ریشه‌اند.

واژه‌ی سواد نیز فارسی است برخلاف این‌که فکر می‌کنند عربی است. در ایتالیایی «ساپیر» (Sapire) داریم یعنی دانستنی و در فرانسه ساژ به معنای دانا. در زبان پراکریت منشعب از سانسکریت، ساوِد به معنای دانستن است و واژه‌های سانسکریت و اوستایی هم‌ریشه‌اند.
در انگلیسی پِن (Pen) داریم که به قلم می‌گویند، در فارسی هم پناق به معنای قلم‌زن (منشی) وجود داشته است.
سوسن، نام دختر است که از واژه‌ی شوش یا شوشن - پایتخت ایلام - گرفته شده که نام خدایان ایلام هم است. این واژه به عبری رفته و شوشیناک و شوشن شده و در انگلیسی هم سوزان شده است. در ایران باستان ایزد شوشیناک، به معنای ایزد رعد و برق هم بوده و شوشین‌دخت نام ملکه‌ای ایرانی در دوره‌ی ساسانی بوده است.

در این که واژگان الکل، زعفران، صابون و... تباری ایرانی دارند بحثی نیست و در این‌باره در کتاب‌های مختلف بحث شده است. همین‌طور مسلم است دانش الگوریتم از نام الخوارزمی – ریاضی‌دان برجسته‌ی ایرانی و واضع جبر و مقابله – گرفته شده. اگر کمی اندیشه شود می‌توان میان واژه‌ی فارسی داختن که به معنای دانش آموختن است و دکترا و دکترین (Doctrine) رابطه‌ی مستقیمی پیدا کرد. در گویش ترکی آذری به دکتر، دُختر می‌گویند.

به طور کلی بسیاری از واژگان مورد استفاده در دانش‌ها، ریشه‌ی فارسی دارند ولی مدعیان فارسی‌شناسی با این واقعیت بیگانه‌اند. مثلن به کاریز (Caries)  به معنای پوسیدگی دندان اشاره می‌کنم که ریشه‌ی فارسی آن در لغت فرس اسدی و دیگر فرهنگ‌های کهن فارسی به‌صورت کره و کروه آمده است و دقیقن همان معنای پوسیدگی دندان را می‌دهد. شاید در شاهنامه هم به این واژه‌ برخورد کرده باشید. در کتاب علامه مجلسی هم به آن اشاره شده و به راه از بین بردن این پوسیدگی دندان اشاره شده که چه موادی را باهم مخلوط کرده و استفاده کنند. البته در آن کمی جلوه‌ی مذهبی به این کار داده شده است که با خواندن فلان سوره همراه باشد.

 آن‌قدر واژگان فارسی دیرینگی دارند و برگه‌هایی در دست، این دیرینگی را نشان می‌دهند که جای بحث نمی‌ماند. امروز با این پرسش رودرروییم که برای زبان فارسی چه بکنیم؟ خیلی بی‌قاعده شده و هر واژه‌ای به آن وارد می‌شود در حالی‌که زبان فارسی آن‌قدر زمینه دارد که بتوان از خودش واژه درست کرد. برای نمونه هم‌اکنون هم می‌توان برای برخی بیماری‌ها و داروها واژه‌ی فارسی پیدا کرد که صحیح‌تر و گویاتر از اصل آن واژه‌ها باشد. برای نمونه برای بیماری اِم‌اِس یا اسکلروز آن‌پلاک یا Multiple Scleros که هر دو ایراد دارند و با اصل بیماری برابر نیستند می‌توان واژه‌ی فارسی پِی‌خوره (خوره‌ی عصب) را گزین کرد چون این یک بیماری عصبی است و میلین  (Myelin)، غلاف آن را از بین می‌برد که هم با آسیب‌شناسی (پاتولوژی) بیماری برابر است و هم نام عصب در آن گنجانده شده. در حالی که در آن دو واژه‌ی فرنگی، نام بیماری دیده نمی‌شود. و برای شیلدر که مشابه اِم‌اِس در کودکان است نیز می‌توان اصطلاح پی‌خوره را به‌کار برد.

در بیش‌تر زمان‌ها حتا واژه‌های جاافتاده‌ی خودمان را هم به‌کار نمی‌بریم. برای نمونه، در برابر واژه‌ی ازدواج می‌توانیم واژه‌ی فارسی خودمان، «زناشویی» را به‌کار ببریم. اگر ما فرهنگستان خوبی داشتیم این کارها روند سریع‌تر و به‌تری به خود می‌گرفت. کتابی به‌تازگی چاپ شده است به نام سنوژیان یا «خاطرات» که در آن اوستایی و پهلوی هر لغت آمده، اما نویسنده‌ی آن دچار افراط شده و حتا برای واژه‌هایی که برابرهای فارسی دارند مانند بستگان یا خویشان به‌جای فامیل نیز لغت درست کرده که باید این‌ها با مطالعه و دقت رویشان کار شود.

 

برگرفته از مجله افراز (نامه درونی انجمن فرهنگی ایران‌زمین)، سال هشتم، شمارهه‌ی دهم، از پاییز ١٣٨٦ تا زمستان ١٣٨٨ خورشیدی، صفحه ۷۵ تا ۷۷

از آریا بوم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 


شماره ی نوشته: ٢۴ / ١١

کریم امامی

لحن در ترجمه

 

چه گفت؟ چه‌جور گفت؟ جدی گفت یا شوخی؟ خودمانی گفت یا لفظ قلم؟ ژولیت نیست که دایه‏‌ی پیغام‌‏رسان خود را درباره‌‏ی کرشمه‏‌های لفظی رومئو سؤال‌پیچ کرده است بلکه خواننده‌‏ی پرتوقع امروزی است که از مترجمان دست‌به‌قلم‏‌ کاری بیش از برگرداندن ساده‏‌ی «چه گفت» انتظار دارد. درست است که هنوز عده‌‏ای در خیل روزافزون مترجمان ممکن است حتا از همین کار ابتدایی هم ناتوان باشند، اما دیگر روز و روزگاری نیست که مترجمی فقط به‌دلیل این که مفهوم پیغام را درست به ما رسانده است به‏‌به و چه‏‌چه تحویل بگیرد.

اجازه بدهید مطلب را با نقل چند سطر از متن فارسی شده‏‌ی “The Catcher in the Rye” اثر J. D. Salinger از حالت کلی‏‌گویی بیرون بیاورم. این کتاب امریکایی که محصول دهه‏‌ی پنجم این سده است در سال‌های اخیر شهرتی عالم‏‌گیر یافته است تا بدان‌جا که در کشور ما نیز به همت بنگاه فرانکلین و به ترجمه‏‌ی آقای احمد کریمی(١) به زیور طبع آراسته شده و در دسترس دوست‌داران ادبیات قرار گرفته است. چند سطر اول کتاب از این قرار است:

«اگر واقعن می‏‌خواهید در این مورد چیزی بشنوید، لابد اولین چیزی که می‏‌خواهید بدانید، این است که من کجا به دنیا آمدم و بچگی نکبت‏‌بارم چه‌طور گذشت و پدر و مادرم پیش از من چه کار می‏‌کردند و از این مهملاتی که آدم را به یاد دیوید کاپرفیلد می‌‏اندازد. اما راستش را بخواهید من میل ندارم وارد این موضوع‏‌ها بشوم. چون‌که اولن حوصله‏‌اش را ندارم و در ثانی اگر کوچک‌ترین حرفی درباره‏‌ی زندگی خصوصی پدر و مادرم بزنم هردوشان چنان از کوره به در می‌‏روند که نگو ...». (صفحه ١- «ناطوردشت»، انتشارات مینا ـ تهران ١٣۵٤)

من از خواندن این سطرها و سطرهای پس از آن در صفحات اول کتاب نه‌تنها به یاد اصل انگلیسی کتاب سلینجر که قبلن خوانده بودم، نیفتادم، بلکه بیش‌تر به یاد ترجمه‏‌ی فارسی همان «دیوید کاپرفیلد» افتادم که شبحی از آن در خاطرم مانده بود. اجازه بدهید چند سطر هم از صفحه‏‌ی اول این ترجمه نقل کنم:

«بر من معلوم نیست که در زندگانی خویش نقش قهرمان را خود به عهده خواهم داشت یا این نقش را دیگری ایفا خواهد کرد. درهرصورت این صفحات باید این را روشن کند. حالا برای این که شرح احوال خویش را از آغاز تولد شروع کنم می‏‌نویسم که من (چنان‌که به من گفته شده و آن را صحیح می‌‏پندارم و باور دارم) جمعه شب ساعت دوازده به دنیا آمدم. می‏‌گفتند در همان آن که ساعت شروع به زنگ‌زدن کرد من نیز بلافاصله گریه را سر دادم ...».

(صفحه‌ی ٩ـ «داوید کاپرفیلد» ـ ترجمه‌‏ی مسعود رجب‏نیا، انتشارات پرستو ـ ١٣٤٢ ـ تجدید چاپ اول ، ١٣٢٩)

چنان‌که می‌‏بینید شباهت زیادی موجود است؛ یعنی در هر دو، گوینده‌‏ای به بیان شرح حال پرداخته است و در هر دو یک جور فارسی کتابی از زبانشان جاری است و حتا چنین به نظر می‌‏رسد که پرش از یکی به دیگری کار ساده‌‏ای باشد و بدون ناراحتی عبور از روی دست‌‏انداز تغییر سبک انجام بگیرد. شاهد من این پاراگراف حرام‌زاده است:

«لابد اولین چیزی که می‏‌خواهید بدانید این است که من کجا به دنیا آمدم و بچگی نکبت‌بارم چه‌طور گذشت و پدر و مادرم پیش از من چه کار می‏‌کردند. من جمعه شب ساعت دوازده به دنیا آمدم. می‏‌گفتند در همان آن که ساعت شروع به زنگ‌زدن کرد من نیز بلافاصله گریه را سر دادم».

بنابراین خواننده‏‌ی فارسی‌زبان ـ که اصل سلینجر و دیکنز را ندیده باشد ـ می‌تواند پیش خود فکر کند که این دو نویسنده در این دو اثر خود نثری به وجود آورده‌‏اند که به هم نزدیک است. ببینیم آیا واقعن چنین است:

اول متن سلینجر:

“If you really want to hear about it. The first thing you’ll probably want to know is where I was born, and what my lousy childhood was like, and how my parents were occupied and all before they had me, and all that David Cooper-field kind of crap, but I don’t feel like going into it. In the first place, that stuff bores me, and in the second place, my parents would have about two hemorrhages a piece if I told anything pretty personal about them…”

(p. 5, Penguin edition, 1966)

و اینک متن دیکنز:

“Whether Is all turn out to be the hero of my own life, or whether that station will be held by anyone else, these pages must show. To begin my life with the beginning of my life, I record that I was born (as I have been informed and believe) on a Friday, at twelve o’clock at night. It was remarked that the clock began to strike, and I began to cry, simultaneously”.

(p. 49, Penguin edition, 1966) (چاپ اول به‌صورت جزوه‌‏های مسلسل: 50-1849)

حاشا که سلینجر و دیکنز آدم‏‌های خود را به یک سبک و یک لحن به زبان آورده باشند. خواننده‌‏ی انگلیسی‌دان از همین چند سطر می‌‏تواند فاصله‏‌ی یک سده را بین دو نوشته حس کند. مخلوق دیکنز پرتکلف است، جمله‏‌ی اول خود را کوشیده است در یک قالب ادیبانه بریزد و عبارت‏‌ها و کلمه‌های کهنه و برای امروز نامأنوس به‌کار می‌‏برد، مانند:

that station و I record و یا it was remarked.

مخلوق سلینجر، برعکس، امریکایی امروزی است. زبانش به عصر ما خیلی نزدیک است. and all را که به عبارت‏‌های خود می‌چسباند، lousy را که برای وصف چیزهای ناخوشایند به‌کار می‏‌برد و یا that … kind of crap را که نه فقط برای دیوید کاپرفیلد بلکه در صفحات بعد برای چیزهای امل و قدیمی دیگر هم بر زبان می‏‌آورد، همه یک نوجوان آزاد امریکایی را برای ما مجسم می‏‌کند که هرچند رک‏‌گو و شاید هم به‌زعم ما بی‏‌تربیت باشد، اما بسیار زنده و نزدیک و قابل‌لمس است.

پس طبیعی است که فارسی این دو باید متفاوت باشد و اگر دیوید کاپرفیلد شق‌‌ورق و لفظ‌قلم شبیه به گویندگان سابق رادیو ایران صحبت می‏‌کند، Holden Caulfield قهرمان تین‌ایجر سلینجر باید به زبان بی‏تکلف امروز سخن بگوید.

مسأله‏‌ی لحن و توجه به مشخصات نثر یا نظمی که در دست ترجمه است از اکتشافات نگارنده نیست و تکلیفش از دیرباز در کشورهای راقیه و غیرراقیه روشن بوده است، حتا در ایران خودمان که کار ترجمه نیم سده‌ای است ادامه دارد.

به قول جناب نجف دریابندری «نهضت ترجمه ... در نثر جدید فارسی تأثیر مفید و مطلوب داشته است و به یمن این تأثیر است که ما اکنون می‌‏توانیم آثار نویسندگان گوناگون از سروانتس و تولستوی و همینگوی گرفته تا فروید و انیشتین و راسل را به زبان فارسی بخوانیم و احساس کنیم که نه‌تنها مضامین و معانی آثار آنان در حین ترجمه صدمه‏‌ی فراوانی ندیده، بلکه مشخصات سبک و لحن این نویسندگان نیز کمابیش در زبان فارسی بازتاب یافته است ...»

(از گفتاری تحت عنوان «ترجمه‌ی داستان» که در سمینار ترجمه کابل، ـ برگزار شده در تابستان ١٣٤۵ ـ ایراد شده است).

من خوش‌بینی جناب نجف، سر ویراستار فرانکلین را نسبت به توفیق کامل ترجمه‏‌های مذکور ندارم، ولی خوب متوجه‌ام که در کار ترجمه‏‌ی اداری و تجاری مسأله‏‌ی لحن یا آن‌قدرها مطرح نیست و یا آن‌که تا حد لازم رعایت می‏‌شود. در ترجمه‏‌ی ادبی هم تا آن‌جا که به آثار سده‌های گذشته مربوط می‏‌شود، گرایش به سوی به‌کاربستن زبان فخیم و ادبی است و اشکال‌های فنی چندانی وجود ندارد؛ توفیق هر کس بسته به استعدادش و تسلطش به دو زبان و عمق برداشتش از اثر اصلی است. شکسپیر را همه سعی می‏‌کنند به زبان سنگین و اصیل و در قالب عبارت‌های مقید ترجمه کنند. تنها در مورد کتاب‏‌های ادبی امروزی است که اشکال و اختلاف‌نظر پیش می‌‏آید و مسأله‏‌ی لحن از نو مطرح می‏‌شود.

باید دید که آیا کتابی چون “The Catcher in the Rye” که از اول تا به آخر «تک‌سخن‌گویی» یک جوان بی‏‌شیله‌پیله و راحت است به زبان گفتار یک جوان ایرانی مشابه به‌تر درمی‌‏آید یا به زبان نیمه‌ادبی و لفظ‌قلم بیهقی که نظیرش را فقط در کتاب می‏‌توان دید و توی زندگی و حتا توی رادیو و تلویزیون و سینما هم دیگر معادلش را نمی‌‏شنوی یا کم‌تر می‏‌شنوی؟ آیا باید رک‏‌گویی‏‌های متن را به فارسی برابر تبدیل کرد و یا آن‌ها را در قالب الفاظ متحجر درز گرفت؟ من شخصن شکی در انتخاب راه ندارم، ولی این‌که مترجم محترم شق دوم را انتخاب کرده است (و انتشار کتاب به این صورت از طرف فرانکلین، به‌ناچار باید به‌صورت دلیل تأیید شیوه‏‌ی انتخابی مترجم از طرف سرویراستار باشد) تعجب می‌کنم.

و فکرش را که می‏‌کنم دلیلی برای مشی این آقایان جز دشمنی با فارسیِ گفتنی (فارسی خودمانی، فارسی کوچه یا هر فارسی دیگری که اسمش را بگذارید) و ارادت خاص ایشان به فارسی به‌اصطلاح ادبی نمی‏‌یابم. عدم‌اعتمادی به کلمه‌های عادی دارند، استعمال فرم‏‌های شکسته را روا نمی‏‌دانند، لابد به این خاطر که اگر خدای‌نخواسته قطره‌‏ای از جوهر خودنویس ایشان به‌صورت کلمه‌های حقیر غیرادبی بر صفحه‏‌ی کاغذ نقش بست، از ارزش ادبی کارشان کاسته می‏‌گردد و زحمتشان بی‌‏اجر می‏‌ماند. آخر مگر نه “The Catcher in the Rye” یک اثر صد در صد ادبی است و سلینجر هم ممکن است تا ده سال دیگر جایزه‌‏ی ادبی نوبل بگیرد.

اما در واقع این‏طور نیست، چون از همان کلمه‌های عادی و عامی نیز می‌‏توان ـ اگر بخواهیم و همت کنیم ـ عبارت‌های قشنگ و محکم و گوش‌نواز پدید آورد و می‏‌توان با استفاده از همین کلمه‌ها صاحب سبک شد، چنان‌که دیگران کرده‌‏اند و شده‌‏اند. و در زبان فارسی امروز هم بزرگ‌ترین تحولی که به‌وقوع پیوسته است، شکستن سدی است که روزی زبان کتابت و زبان مجالس رسمی را از زبان کوچه و بازار جدا می‏‌کرد. و این مورد منفردی نیست. مگر نه در شئون دیگر زندگی ما نیز همین شکستن حدود و قالب‏‌های پذیرفته به سرعت ادامه دارد. همه‌ی اندرونی‏‌ها و بیرونی‏‌ها دارند جزو کوچه می‌‏شوند و اگر خودشان هم ارتباط فیزیکی‏شان با کوچه بیش‌تر از پیش نشده باشد، ما خود داریم دنیای خارج را از راه تلفن و رادیو و تلویزیون و دیگر وسایل ارتباطی امروزی به درون چاردیواری‏‌های خود می‏‌کشانیم.

نفوذ زبان کوچه در کتابت دست‌کم این حسن را داشت که ناگهان انباز واژه‏‌های نویسنده و مترجم را دوچندان بزرگ کرد و به امکانات توصیفی زبان افزود. حال دیگر نویسندگانی چون هدایت (و جمال‌‏زاده)، آل احمد، چوبک و گلستان راه را نشان داده‌‏اند، نمونه‏‌های موفق را پدید آورده‌‏اند، و حقانیت و ارزش واژه‌‏های کوچه را ـ هرچند که قبلن فرم ثبت‌و‌ضبط‌شده‌ی آن‌ها در قاموس‌‏های حجیم دیده نشده بود ـ ثابت کرده‌‏اند. به‌طوری که ظاهرن شکی دیگر برای کسی باقی نباید مانده باشد، جز برای گروهی از اهل دعوی (و هم دعوا) که هنوز در کار ترجمه ـ و حتا آن‌جا که باید ـ استفاده از زبان کوچه را روا نمی‏‌دانند و حصن حصین پارسی ادبی را در همه‌جا بر زبان بی‏‌ادبی  مرجح می‏‌شمارند.

بگویید آغاز، بنویسید شامگاه، بنویسید هنگام، بگویید نخستین، بنویسید بامداد. قضیه همان قضیه‌‏ی قطعه‏‌های ادبی است و «نغمه‏‎های شاعرانه» و یک جور سنت‌تراشی جدید، براساس آن نیاز روانی دیرین به سرمشق، به قالب، به جاپای استاد، به تکیه‏‌گاه تاریخ، و قضیه همان قضیه‏‌ی فریادبرداشتن است تا کسی خواست به بیراهه بزند و نوجویی کند.

به زمین برگردیم و آزمایشی با همینگوی بکنیم. آن‌چه در زیر می‌‏بینید اولین پاراگراف از فصل اول آخرین کتاب منتشر شده‏‌ی اوست ـ “A Moveable Feast” ـ که شرح حال نویسنده است در پاریس سال‏‌های بیست، در تکاپوی کار و کیف و همدمی گرترود استاین (یا اشتاین) و اسکات فیتس جرالد.

“Then there was the bad weather. It would come in one day when the fall was over. We would have to shut the windows in the night against the rain and the cold wind would strip the leaves from the trees in the place Contrescarpe the leaves lay sodden in the rain and the wind drove the rain against the big green autobus at the terminal and the Café des Amateurs was crowded and the windows misted over from the heat and the smoke inside. It was a sad, evilly run café where the drunkards of the quarter crowded together and I kept away from it because of the smell of dirty bodies and the sour smell of drunkenness. The men and women who frequented the Amateurs stayed drunk all of the time, or all of the time they could afford it’ mostly on wine which they bought by the half-litre or litre. Many strangely named aperitifs were advertised, but few people could afford them except as a foundation to build their wine drunks on. The women drunkards were called POIVROTTES, which meant female rummies”.

(p.9, Penguin edition, 1966)

ترجمه‏‌ی این قطعه، در حد مرسوم ادبی، و حتا در حد بیش‌تر ترجمه‌هایی که از همینگوی شده است، چیزی می‏‌شود شبیه به متن زیر:

«سپس فصل هوای نامساعد بود. روزی که خزان پایان گرفته بود فرا می‏‌رسید. پنجره‏‌ها را می‏‌بایستی شب‏‌هنگام در برابر باران ببندیم و باد سرد درخت‏‌های میدان «کنتر اسکارپ» را از برگ برهنه می‏‌کرد. برگ‏‌ها خیس از باران افتاده بودند و باد باران را به سوی اتوبوس سبز بزرگ در توقفگاه آخر خط می‌‏راند و «کافه دزآماتور» شلوغ بود و پنجره‌‏ها از گرما و دود درون کافه مه‌گرفته بودند. این کافه‏‌ی محزونی بود که به نادرستی اداره می‏‌شد و مست‏‌های محله آن‌جا گرد می‌‏آمدند و من به‌علت بوی تن‏های کثیف و بوی ترشی مستی از آن احتراز می‌‏جستم. مردان و زنانی که زیاد به «دزآماتور» می‏‌رفتند همه‏‌ی وقت یا همه‏‌ی وقتی که استطاعتش را داشتند، مست می‌‏ماندند؛ بیش‌تر از شرابی که هر بار نیم لیتر یا یک لیتر آن را سفارش می‏‌دادند، «اپری‏تیف»های زیادی با نام‏‌های غریب آگهی شده بود، اما کم‌تر کسانی استطاعت خوردن آن‌ها را داشتند، مگر به‌صورت پایه‌‏ای که مستی شراب را بر روی آن بنا کنند. زن‏‌های مشروب‏‌خوار را poivrottes می‏‌نامیدند که معنی آن rum خوارگان زن است.»

بدک نیست (و در این مرحله امیدوارم دوستان صاحب‏‌نظر موارد ترجمه‏‌ی نادرست متن را بر بنده ببخشایند، چون صحبت از لحن کلی متن و تأثیر دسته جمعی کلمه‌ها روی خواننده است) ولی همینگوی نیست. یعنی همینگوی‏یی که به انگلیسی می‏‌خوانی و در حقیقت نمی‏‌خوانی، بلکه می‏‌شنوی و به تو نزدیک است و از آن سوی کلیشه‏‌های ادبی با تو حرف نمی‏‌زند و کلمه‌هایش را غربال کرده است و دهان‌‏پرکن‏‌هایش را برای کتاب‏‌های گردوخاک‌گرفته‏‌ی فضلا گذاشته است و ساده‏‌هایش را به‌آهنگ طبیعی کلام به هم جوش داده است.

براساس این احساس از نوشته‏‌های اوست و بر اساس این فکر که چون در متن و گفت‌وگوها یکدستی مطلق وجود دارد و برای رفتن از یکی به دیگری از قالب ادبی به محاوره‏ای نمی‏‌پری پس به‌ناچار این یکدستی را هم در متن فارسی ایجاد باید کرد ـ و نه به‌صورت ادبی‌کردن متن و گفتوگوها هر دو ـ که یک بار دیگر متن انگلیسی را ترجمه می‏‌کنم، به قصد خودمانی‌‏ترکردنش و نزدیک‌‏ترآوردنش، هرچند که از فرم‏‌های شکسته‏‌ی کلام کمک باید بگیرم و خواندنش ممکن است مشکل‏‌تر باشد و باز بی‏‌ هیچ ادعایی درباره‏‌ی شاهکاربودن و یا غوغابودن ترجمه و یا حتا بی‏‌عیب‌بودنش چون ما فقط داریم یک آزمایش «لحن» می‌‏کنیم:

«اون‌وقتش هوای خراب هم بود. یه روز که دیگه پاییز تموم شده بود سرش رو می‏‌کرد تو. شب مجبور بودیم پنجره‏‌ها رو از ترس بارون ببندیم و باد سرد تو میدون کنتراسکارپ برگارو از درخت می‏‌کند. برگا زیر بارون، خیس افتاده بودن رو زمین و باد بارونو لوله می‏‌کرد می‌زد به اتوبوس سبز گنده‏‌ی تو ایستگاه آخر خط  و تو کافه دزآماتور جای خالی نبود و پنجره‌‏ها از گرما و دود توی کافه بخار گرفته بودن. این یه کافه‏‌ی دلتنگی بود که با پدرسوختگی می‏‌چرخید و مست‏‌های محله جمع می‌شدن اونجا و من از بوگند تن‏های کثیف و ترشال مستی اون‌جا نمی‏‌رفتم. مردا و زن‌‏هایی که دزآماتور پاتوقشون بود، همیشه یا همه‌‏ی وقتی که پولشون می‌‏رسید مست بودن، بیش‌تر از شرابی که نیم‌لیترنیم‌لیتر یا لیترلیتر می‏‌خریدن. اپرتیف‌‏های زیادی رو با اسمای عجیب غریب اون‌جا اعلان کرده بودن ولی کم‌تر کسی پول خوردن اونارو داشت مگر به‌صورت شالوده‌‏ای که مستی شراب رو اون‌ ‏رو بسازه. زن‏‌های مشروب‏‌خور و poivrottes می‏‌گفتن که معنیش زن عرق‌خوره ...».

فکر می‏‌کنم آزمایش موفقی باشد و من شخصن لحن جدید «پاپا» را بیش‌تر می‌پسندم و حتا حس می‏‌کنم آهنگ کلام همینگوی در امتداد واوهای مکررش در متن دوم به‌تر درآمده است. آن‏‌گاه از خود می‌‏پرسم چه‌طور است که مترجمان دانشمندی که داستان‌های بلند او را به فارسی برگردانده‌‏اند، هیچ‌کدام در این روال آزمایش نکرده‌‏اند(٢) و متأسف می‌‏شوم که چرا خود در ترجمه‏‌ی «گتسبی بزرگ» جرأت بیشتر برای یکدست‌کردن متن و گفت‌وگوها به خرج نداده‌‏ام، هرچند که متن «محاوره‏ای» فیتس جرالد پیچیده‌‏تر و پردست‌‏اندازتر است.

و حال، در پایان بگذارید آزمایشی را که با همینگوی کردیم با سلینجر تکرار کنیم. لحنی را که من سعی می‏‌کنم در همین چند سطر اول کتاب به هولند کالفیلد بدهم بر اساس تصوری است که پس از خواندن همه‏‌ی کتاب در ذهن خود از او پیدا کرده‌‏ام و پس از پاسخ‌دادن به این سؤال که اگر پسربچه‏‌ای با مشخصات او در ایران بود، چه‌گونه حرف می‌‏زد. پیدا کردن لحن مناسب از وظایف بی‏‌چون‌وچرای مترجم است، و به کمک همین برداشت‏‌های ذهنی از متن اصلی است که صورت می‏‌گیرد. و گرنه این قسمت از کار را نادیده‌گرفتن و به جانشینی واژه‏‌های «معادل» اکتفا‌کردن کاری است که از عهده‏‌ی ماشین هم برمی‏‌آید.

و اینست هولدن فارسی زبان من:

«اگه راس‏راسی دلتون می‌خواد که شرح و تفصیلاتش رو بشنوین، احتمالن اولین چیزی که میخواین بدونین اینه که من کجا به دنیا اومدم، بچگی گندم چه‌جوری گذشت و بابا ننه‏‌م پیش از این‌که منو پس بندازن چه کارایی می‌کردن، و از این قبیل چرت‌وپرتای دیوید کاپرفیلدی، ولی من هیچ حال تعریف کردنشو ندارم. اولن که از این‌جور چیزا حوصله‏‌م سرمی‌ره و دومن اگه من چیزی راجع به بابا ننه‌‏م تعریف کنم که همچی خصوصی مصوصی باشه هرکدوم دو دفعه خون روش پیدا می‌کنن...».

در این لحظه ممکن است عده‏ای از علاقه‌مندان اتمسفر در ادبیات نگران شوند که ادامه‏‌ی این راه، مخصوصن به دست اشخاصی که بی‏‌پروایی دوبله‏‌چی‏‌های ما را داشته باشند، ممکن است ترجمه را به یک جور بومی‌کردن متن‌ها بکشاند و مثلن در نتیجه هولدن کالفیلد به جای نیویورک از چاله‌میدان سردربیاورد. البته این خطر هست، ولی حدنگاه‌داشتن هم هست و حفظ تعادل و با آگاهی به جنگ مشکلات کار رفتن. گفته‌‏اند، گفته‌‏ایم و خواهند گفت که ترجمه راهی است باریک و دشوار که برای گذشتن از آن آدم باید چابکی، نرمش و حس توازن یک بندباز را داشته باشد. اما چه کسی می‏‌تواند بی‏‌ آن‌که خود را به خطر بیفکند، از این راه باریک و دشوار به‌سلامت بگذرد؟

 

پی‏‌نوشت‏‌ها:

(١) ممکن است برای آن عده از خوانندگانی که بررسی آقای کریمی را در «انتقاد کتاب» (شماره‏‌ی ٨، دوره‏‌ی سوم) از ترجمه‏‌ی اخیر من («گتسبی بزرگ» اسکات فیتس جرالد) دیده باشند، این توهم پیش آید که من به‌قصد تلافی قلم به دست گرفته‌‏ام. این‌طور نیست و موضوع این مقاله اساسی‏‌تر از آن است که فدای این‌گونه جدال‏‌ها شود. من از این که آقای کریمی انگلیسی‏‌دانی بنده را پسندیده‌‏اند، سود می‏‌جویم و به عنوان عرض ارادت مقابل فرض می‏‌کنم که ایشان متن انگلیسی کتاب سلینجر را کاملن فهمیده‌‏اند و مفهوم کلام را هم درست برگردانده‌‏اند، چرا که آن‌چه فعلن مورد ایراد من است «لحن» ترجمه‏‏‌ی ایشان است.

(٢) یک آزمایش جدی در این زمینه، ترجمه‌‏ای است که ابراهیم گلستان از «هکلری فین» “Mark Twain” کرده است. اگرچه در جمله‏‌های متن قصه، فرم کلمه‌ها شکسته نیستند، ولی جاگرفتن کلمه‌ها در جمله و انتخاب آن‌ها بر اساس مشخصات «زبان مردم» انجام گرفته است.

 

از: جن و پری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

شماره‌ی نوشته: ٢٣ / ١١

ع. پارسا

آسیب‌شناسی وام‌واژه‌ها و روش‌های واژه‌سازی

 ساده‌انگاری است که بیندیشیم اگر واژه‌ی بیگانه‌ای را وام گیریم آسیبی به زبانمان نمی‌رسد و تاثیر چندانی بر زبانمان نخواهد داشت. برعکس، هر واژه‌ی بیگانه به محض ورود مانند ویروسی در پیکر زبان آغاز به تکثیر می‌کند. برای نمونه، روزی که واژه‌ی بیگانه‌ی “علم” به زبان پارسی پانهاد، هیچ کس فکر نمی‌کرد که به‌زودی واژه‌های هم‌خانواده‌ی “علم” نیز می‌آیند (یا دقیق‌تر بگویم لشکر می‌کشند). هر واژه متعلق به‌یک “واژه خوشه” است که اگر چنان‌چه ‌یک واژه از این خوشه را وام گیریم، دیر‌یا زود دیگر واژگان آن خوشه را نیز باید بپذیریم. واژگان بیگانه‌ی علم، علوم، معلم، عالم، معلوم، تعلیم، تعلم، علیم، علامه، اعلام، استعلام و .. همگی در‌یک خوشه‌اند و شوربختانه همه به زبان ما راه‌یافته‌اند. پس با آمدن هر واژه ده‌ها واژه‌ی دیگر می‌آیند و کم‌کم شمار این واژگان سر به فلک می‌کشند.

گاهی هم شنیده می‌شود که “زبان پویاست و با زبان‌های دیگر دادوستد می‌کند و هیچ زبان پاکی وجود ندارد و حتا انگلیسی هم شمار زیادی واژه‌ی بیگانه دارد…” و از این دست ژست‌های روشنفکرانه که بیش‌تر توجیه‌گر تنبلی ماست تا نتیجه‌ی اندیشه‌ورزی پیرامون زبان.

هدف پاک‌کردن زبان از هر واژه‌ی بیگانه نیست، بلکه برخورد خردمندانه با وام‌واژه و پاس‌داری از زبان پارسی است. برای نمونه، اگر همه‌ی وام‌واژه‌های پارسی، تازیک، هندی و .. را به نسبت همه‌ی واژگان زبان آلمانی بسنجید، خواهید فهمید که درسد وام‌واژه‌ها به بوم‌واژه‌ها در حد صفر است. ولی در زبان پارسی گاهی به ۸۰ درسد هم می‌رسد که قطعن نشانگر پویایی زبان نیست، بلکه گویای تنبلی ما و برخورد نااندیشمندانه با واژگان بیگانه است.

زبان پارسی زبانی است توانمند و اگر به وام‌واژه‌ها نیاز داشته باشد، این نیاز در حد نیازیست که هر زبان دیگر می‌تواند داشته باشد، و چه‌بسا کم‌تر از بسیاری از دیگر زبان‌ها نیازمند وام‌واژه‌هاست.‌ یا گفته می‌شود که “زبان جنگلی وحشی است و به‌طور طبیعی رشد می‌کند”. اتفاقن باید گفت در همین جنگل وحشی درختان بسیاری هستند که خودرو نبوده‌اند و فرهنگستان آن‌ها را کاشته و مردم نیز پذیرفته‌اند. جنگل‌وحشی‌دانستن زبان (به‌ویژه زبان علمی) به معنی درک‌نکردن رشد علمی و صنعتی روزافزون و چشم‌گیر بشر است. جنگل زبان علمی اتفاقن مصنوعی است. جالب این است این اظهارنظرهای به‌ظاهر اندیشمندانه فقط در مورد واژگان فارسی صدق می‌کند و همین اندیشمندان وقتی واژگان بیگانه‌ی “اطاله”، “اعاده”، “اضمحلال” و … (واژگانی که بیش‌تر مردم معنی آن را نمی‌دانند) را می‌شنوند بی‌آن‌که نگران آسیب‌های این درختان برای خاک این جنگل باشند می‌کوشند این درخت مصنوعی را به‌زور هم که شده در این جنگل خودرو به کارند. زمانی که برخی طلاب و فاضلان! گذشته درختان مصنوعی تعارض (conflict)، تناقض (contradiction)، “تنافر”، تطبیقی (comparative), متعالی (transcendental) و .. را در این جنگل بی‌صاحب می‌کاشتند، روان کسی نمی‌پریشید. ولی امروز که درختان طبیعی “هم‌ستیزی”، “پادگویی”، “هم‌گریزی”، “همسنجشی”، “ترافرازنده” را می‌کارند همه جنگلبان شده‌اند!

اگر ورود این‌همه واژه‌ی بیگانه (۸۰ درسد) به زبان ما ایرادی ندارد، پس بیاییم این ۲۰ درسد بازمانده (مشتی حرف‌های ربط و اضافه و …) را هم به‌کناری نهاده و به‌یکباره زبان بیگانه را برای خود برگزینیم تا ناچار نباشیم مرگ تدریجی زبانمان را به تماشا بنشینیم. چنان‌که بسیاری از کشورهای آمریکای لاتین، آفریقا و … چنین کردند. البته پیشنهاد من اینست که دست‌کم زبانی را برای خود برگزینیم که مشکلات کم‌تری داشته باشد و از پس واژگان دانشیک برآید، نه زبانی که خود تا گردن در مشکلات فرورفته و گویشورانش به این باور رسیده‌اند که بی‌هوده نکوشند و برای بازگفتن واژگان دانشیک از زبان دیگری بهره گیرند.

اگر از همان روز نخست واژه‌ی “علم” را به زبانمان راه نمی‌دادیم و در را به رویش می‌بستیم و از داشته‌های خود (دانستن) بهره می‌گرفتیم، امروز هیچ‌یک از واژه‌های بیگانه‌ی پیش‌گفته در زبان پارسی نبود. در واقع اگر پارسی می‌اندیشیدیم، واژگان پارسی دانش، دانا، نادان، دانسته، پیش‌دانسته، دانستنی، دانشمند، دانشور، دانشیار، دانش‌آموز، دانش‌جو، دانش‌پژوه، دانش‌آموخته، دانشگاه، دانشسرا، دانشکده، دانش‌بنیان، دانش‌نامه، دانش‌افزایی و  … را به جای واژگان بیگانه به کار می‌بردیم.

پس می‌بینیم که در آسیب نخستین، هر وام‌واژه، انبوهی از واژگان بیگانه‌ی دیگر را به دنبال خود می‌آورد و امروز زبان پارسی آکنده از واژگان تازیک شده است، به گونه‌ای که امروز حتا جای فعل‌های زیبا و ساده‌ی پارسی “فرستادن”، “کوشیدن”، “اندیشیدن”، “دیدن”، “دریافتن”، “انگاشتن”، “پنداشتن”، “افزودن”، “کاستن”، “پَناهیدن”، “رَستن/رَهیدن”، “تباهیدن”، “پذیرفتن”، “شگفتیدن [۱]“، “شرمیدن”، “شکیبیدن [۲]“، “شیویدن/شیفتن”، “شتافتن/شتابیدن”، “گماشتن”، “خَستن” و … را فعل‌های‌ترکیبی بیگانه‌ی “ارسال کردن”، “سعی کردن”، “فکر کردن”، “مشاهده کردن”، “درک کردن”، “تصور کردن”، “فرض کردن”، “اضافه کردن”، “کسر کردن”، “خلاص شدن”، “فاسد شدن”، “قبول کردن”، “تعجب کردن”، “حیا کردن”، “صبر کردن”، “عاشق شدن”، “عجله کردن”، “منصوب کردن”، “مجروح شدن” و .. گرفته است. و البته این پایان کار نبوده و ‌ترکیب‌های شگفت‌انگیز چند واژه‌ای مانند “در معرض نمایش گذاشتن” ، “به مرحله عمل درآوردن”، “تحت سلطه درآوردن”، “به منصه‌ی ظهور رساندن”، “مورد حمله قرار دادن” (تاختن)، “مورد تحسین قرار دادن” (ستودن)، “مورد تقبیح قرار دادن” (نکوهیدن)، “دچار استیصال شدن” (درماندن)، “ورود پیدا کردن” (درونیدن) و … نیز ساخته شده‌اند که شاهکارند!

آسیب دوم این وام‌واژه‌ها این است که ویژگی‌های آواییک زبان را می‌دگرانند. هر زبانی ویژگی‌های آواییک خود را دارد و واژگان نو‌ نیز هماهنگ با همان ساختار آواییک ساخته می‌شود. اگر وام‌واژه‌ها با ساختار زبان وام‌گیرنده هم‌خوانی نداشته باشند، کم‌کم ساختار آواییک زبان را می‌آشوبند، به‌گونه‌ای که امروز حتا نام زبانمان (پارسی) به “فارسی” دگریده است و ‌ترجیح می‌دهیم نام زبان خود را به زبان تازیک بگوییم! زبان ما دگرش‌های آواییک بسیاری را پذیرفته، چند واکه را از دست داده و چند واکه نیز دگرگون شده‌اند. مانند دگرش “گ” به “ج” در واژگان بروجرد (بروگرد)، امزاجزد (امزاگرد)، دستجرد (دستگرد) و .. در حالی که “گرد” در زبان پارسی معنی “شهر” را می‌دهد و با این دگرش، زایش واژگان نو با پسوندگونه‌ی “گرد” نیز فراموش و کم‌‌کم از میان رفته ‌است. نکته‌ی مهم‌تر این دگردیسی‌ها اینست که هر چه ساختار آواییک زبان بیش‌تر می‌گردد، راه را برای آمدن واژگان بیگانه‌ی‌ بیش‌تر هموار می‌کند و چه بسا گویشوران آن زبان پس از مدتی با ساختار آواییک زبان خویش بیگانه شوند و به ساختار دیگری خو بگیرند. برای نمونه، امروز بازگفتن واژگان بیگانه‌ی “محیرالعقول”، “مدعی‌العموم”، “حق‌التحقیق”، “مشمول‌الضمه”، “استغاثه” و … آسان‌تر از گفتن واژگان پارسی زیبا و خوش‌آوای “پادافره”، “اوژندن”، “بیوسیدن”، “نیوشیدن” و .. است.

آسیب سوم: این پایان داستان وام‌گرفتن واژگان بیگانه نیست که آغاز آنست. چرا که این واژگان بیگانه، در ظاهر مشتی واژه‌اند که وارد زبان شده‌اند ولی در باطن روش و تکنیک واژه‌سازی و ساختار زبان منبع است که وارد زبان می‌شود.‌ یعنی نه‌تنها وام‌واژه‌ها جا را برای واژگان پارسی تنگ می‌کنند (آسیب نخست) و ساختار آواییک آن‌ را به هم می‌ریزند (آسیب دوم)، که ساختار زبان را نیز می‌دگرانند و زایندگی آن را می‌گیرند. به گونه‌ای که امروز ما‌ ترجیح می‌دهیم “استخراج” را به جای “درآورش" و "درآوردن” به کار بریم و همچنین “مقایسه” (همسنجش)، “مصالحه” (همسازش)، “تعمیر” (بازسازش)، “تحلیل” (واکافت-واکاوش)، “نازل کردن” (فروفرستادن)، “سقوط کردن” (افتادن/فروافتادن)، “تکامل‌یافتن” (فَرگشتن) و بی‌شمار نمونه‌ی دیگر. در واقع ما برای ساختن واژه به‌سراغ روش‌های زبان خود نمی‌رویم، بلکه روش‌های آسان‌یاب‌تر زبان بیگانه را بر‌می‌گزینیم و این بیش‌تر و بیش‌تر ساختار زبان را به هم می‌ریزد و ذهن ما را با روش‌های بیگانه‌ی زایش زبانیک می‌پرورد. این هم‌افزایی شوم توان زایش زبان را می‌کاهد و به جایی می‌انجامد که ناچار می‌شویم مانند بسیاری از ملت‌های جهان زبان‌های انگلیسی، فرانسه، .. را برای خود برگزینیم. اگر چه امروز نیز بیش از ۵۰ درسد این توان فراموش شده ‌یا به کار نمی‌رود.

بااین‌که نیاز امروز ما به روش‌های فراموشیده‌ی واژه‌سازی زبانمان بیش‌تر از هر زمان دیگریست، ولی ازآن‌جاکه وام‌واژه‌ها دگرش‌های بنیادینی در زبان و اندیشه‌ی ما پدید آورده‌اند، زنده‌کردن آن روش‌ها دشوار و حتا ناشدنی می‌نماید (مانند پیشوندهای آ، اف، ن، اردا، اَپی..). همچنین، برخی از روش‌ها که توسط فرهنگستان زبان و زبان‌شناسان زنده شده است، هنوز نتوانسته‌اند ذهن زبانیک فرهیختگان و نویسندگان ما را بدگرانند، چه‌رسد به ذهن مردم عادی (مانند پیشوندهای پاد،‌ترا، پیرا، اندر, دش، هو و ..).‌

نکته‌ی دیگری که باید ‌یادآوری کرد، این است که حتا اگر واژگان بیگانه را پی‌رو دستور زبان فارسی کنیم و بتوانیم بر سر زبان مردم هم بیاندازیم (مانند فهمیدن)، برخلاف نظر برخی، باز هم نمی‌توان به‌طور کامل از ویژگی‌ها و توانمندی‌های زبان پارسی بهره برد. چرا پس از چند سد سال که از پذیرفتن ریشه‌ی “فهم” و برساختن فعل “فهمیدن” می‌گذرد، هنوز نتوانسته‌ایم واژگان “فهما”، “فهمش”، “فهمانش” و “فهمنده” را بسازیم؟ ولی ‌ترجیح می‌دهیم از “فهیم”، “مفهوم”، “تفهیم” و … استفاده کنیم؟‌ یعنی ساخت مصدر برساخته‌ی “فهمیدن” باعث نشد که نویسندگان واژگان “فهیم”، “مفهوم”، “تفهیم” و “استفهام” را به کار نبرند. همان‌گونه که داشتن چهار گزینه‌ی “هراسیدن”، “ترسیدن”، “باک” و “پروا” (که همگی زنده، آشنا و دم‌دست هستند) باعث نشد تا “خوف”، “مخوف”، “خوفناک” و “خائف” به زبان راه نیابد. پس به‌تر است اصلن خطر نکنیم و از آغاز با حساسیتی میهن‌پرستانه جلوی واژه‌ی بیگانه را بگیریم، حتا اگر پی‌رو دستور زبان پارسی شده باشد.

 

روش‌های بهکرد زبان

روش‌های زیر نتیجه‌ی‌ یک کار علمی زبان‌شناسانه و ‌یا ادیبانه نیست، بلکه نتیجه‌ی آشنایی و برخورد ده-دوازده ساله‌ی من با زبان انگلیسی است و برخی از مشکلاتی است که خود در دانشگاه و کار با آن‌ها درگیر بوده و هستم. این‌ها مشکلات واقعی‌یی هستند که هر دانش‌جویی به آن‌ها برمی‌خورد و خیلی زود به این نتیجه می‌رسد که فارسی زبان علم نمی‌تواند باشد و به قول معروف در برابر زبان پرتوان انگلیسی کم می‌آورد و نتیجه‌ی این کم‌آوردن‌ها در عرصه‌های گوناگون حال‌وروز امروز ایران ماست. بر این باورم که زبان پارسی می‌تواند زبان علمی باشد اگر ما بخواهیم و اگر بتوانیم ذهنمان را به برخورد علمی عادت دهیم و از بند تعصب برهانیم. پیاده‌کردن همه‌ی روش‌های زیر دشوار می‌نماید، ولی دست‌کم می‌توان در زبان علمی آن‌ها را به کاربرد تا کم‌کم به گفتار مردم نیز راه ‌یابد.

 

۱-  روش‌های ساخت صفت

ساختن صفت از اسم با افزودن “ی”: پیشنهاد می‌شود به دیس پهلوی آن (ایک) بازگردیم، چرا که روش کنونی (که ظاهرن تاثیر گرفته از زبان تازیک بوده است) با مشکلات بسیاری همراه است.

نخست این که “ی” در زبان پارسی (افزون بر صفت) هم برای ساخت “اسم” از “صفت” و هم برای ساخت “اسم نکره” به کار می‌رود و ابهام زیادی هنگام خواندن ایجاد می‌کند. شاید برای همه‌ی ما پیش ‌آمده باشد که ناچار شده باشیم برای فهمیدن جمله‌ای آن را دو بار بخوانیم [۳]. برای نمونه “آزمایشگاهی (ی نکره) از موش‌های آزمایشگاهی (ی صفت) برای اندازه‌گیری آزمایش‌پذیری (ی اسم) برخی نشانه‌های بیماری …”. اگرچه ‌یک واژه در نقش‌های اسم و صفت متفاوت است، ولی هم‌دیس هستند و این هم سرعت خواندن را کم می‌کند و هم در بسیاری از موارد ابهام ایجاد می‌کند. به نظر نمی‌رسد با کوشش‌های انجام‌شده برای بازنگری خط [۴]، بتوان این مشکلات را برطرف کرد.

دوم این که، ساختن فعل، قید و .. از صفت‌هایی که با روش کنونی ساخته می‌شوند، امکان پذیر نیست. در واقع روش کنونی راه را برای زایش بیش‌تر می‌بندد و زبان را سترون می‌کند. نمونه:

 

http://persianlanguage.ir/wp-content/uploads/2010/10/Bazdisi_Zabane_Parsi_011.jpg

 

درحالی که اگر صفت را با ‌یکی از روش‌های زبان خود مانند “ایک [ik]“، “ال [۵] [āl] “، “این [in] “، “ول [ul] ” و … بسازیم، می‌توان دوباره از این صفت فعل ساخت، برای نمونه:

 

http://persianlanguage.ir/wp-content/uploads/2010/10/Bazdisi_Zabane_Parsi_02.jpg

 

این دگرش سترون‌کننده، که اثر زبان بیگانه است، باعث شده که حتا برخی نیز به خطا روند و برای نمونه فعل‌های “فارسیدن” و “عربیدن” را به معنای فارسی شدن و عربی شدن گرفته‌اند در حالی که معنی فارس شدن و عرب شدن می‌دهند. مانند خیسیدن (خیس شدن)، خشکیدن (خشک شدن). آشکار است که ما از واژگانی که به “ی” ختم می‌شوند، نمی‌توانیم فعل‌های بیش‌تری بسازیم و این روش با زبان ما سازگار نیست و بی‌دلیل نبوده است که نیاکان ما صفت را با “ایک” و “این” می‌ساختند. در حالی که ساخت صفت با “ی” روشی است که با زبان وام‌دهنده (تازیک) کاملن سازگار بوده و آن را سترون نمی‌کند و جلو ساخت فعل‌های بیش‌تر را نمی‌گیرد. [۶]

 

۲- روش‌های ساخت اسم

روش ساخت اسم با افزودن کسره “ه”: نگاهی به نمونه‌های نوساخته‌ی زیر بیندازید:

 

http://persianlanguage.ir/wp-content/uploads/2010/10/Bazdisi_Zabane_Parsi_03.jpg

 

این جا نیز “ه” دست زبان را برای زایش بیش‌تر می‌بندد و این ارمغانی! است که زبان‌های بیگانه برای ما می‌آورند و برخی چنان متعصبانه به آن چسبیده‌اند که گویی زبان مادری آن‌هاست.

نتیجه‌ای که از روش‌های گفته در بندهای ۱ و ۲ می‌توان گرفت این است که اساسن واژگانی که به حرف‌های بی‌صدا ختم می‌شوند، مشکل‌زا هستند و اگر واژگان باستانی را واکاویم، می‌بینیم که غالبن به حرف‌های بی‌صدا ختم نمی‌شوند. مانند: تاگ(تا)، اباگ (با)، پیداگ (پیدا)، روستاک (روستا/رستاق)، ریشک (ریشه)، نامک (نامه)، زندگ (زنده) و برهنک (برهنه)، دهک (دهه). جالب این که هنگام جمع بستن واژگانی که به “ه” ختم می‌شوند “گ” می‌آید که خود نشانگر وجود پنهانی آن است: پرندگان، خوانندگان، نوازندگان و پروانگان و گذشتگان. در واقع زبان به نوعی به  اصل خویش باز‌می‌گردد. حتا “به” نیز “پد/ پاد” بوده و بی‌دلیل نیست که به جای “به او” واژه‌ی “بدو” به کار می‌رفته است. ‌یا واژگانی مانند پای (پا)، بوی (بو)، همای (هما)، ابرنای (برنا) که هنگام کاربرد در بسیاری از موارد باید حرف “ی” به پایان آن‌ها افزود (مانند پایش [pāyaš]، بویی [buyi]) و این نیز نوعی بازگشت به اصل واژگان است و به‌روشنی نشان می‌دهد که زبان پارسی این دگرش‌ها را برنمی‌تابد و پس از ۱۴۰۰ سال هنوز کاملن با آن‌ها کنار نیامده است. صفت‌ نیز با پیشوند “ایک” ساخته می‌شده ‌است مانند تاریک، نزدیک، تازیک (عرب)، پارسیک (فارسی)، پهلوانیک، زندیک (زندیق)… [۷]

سخن این نیست که این واژگان را به دیس کهن خود بازگردانیم، بلکه باید هنگام گزینش ‌یا ساخت واژگان نو، این نکته‌ها نیز در نظر گرفته شود. مانند واژه‌ی تاگ (دیس پهلوی تا) که برای clone گزیده شده است.

 

۳- روش‌های ساخت قید

ساخت قید از صفت: امروزه مترجمان برای بیش‌تر قیدهای انگلیسی که به ly ختم می‌شوند از فرمول‌های به‌طور..، به‌لحاظ ..، از منظر .. استفاده می‌کنند، به این نمونه‌ها بنگرید: به‌طور خودکار (automatically)، به‌طور تصادفی (randomly)، به‌طور مجانبی (asymptotically)، به‌طور مورب (diagonally)، به‌طور قطری (diametrically)، از منظر تکنولوژیک (technologically)، به‌لحاظ روانی (mentally)، به‌لحاظ قانونی (legally)، به‌لحاظ زبان‌شناختی (linguistically) و بی‌شمار نمونه‌های زشت و ناهنجار دیگر که در هر نوشته‌ی امروزین می‌توان ‌یافت. امروز حتا به‌جای واژگان ساده و زیبای گریان، خندان، دوان، .. از‌ ترکیب‌های ناهنجار درحالی‌که گریه می‌کرد، درحالی‌که می‌خندید و .. بهره می‌بریم!

اکنون به نمونه‌هایی که دکتر حیدری ملایری پیشنهاده‌ است بنگرید: ناهَمساویکانه (asymptotically)،‌تراکُنجانه (diagonally)،‌ترامونیکانه [۸] (diametrically)، نَزدینانه (approximately)، شیدیکانه/نوریکانه (optically)، زبان‌شناسیکانه (linguistically).

 

۴-  زنده‌کردن روش‌های کهن واژه‌سازی

زنده‌کردن و به‌کاربردن روش‌های ساخت ‌واژه در زبان‌های کهن ایرانی که نیاگان زبان پارسی برشمرده می‌شوند، مانند پارسی پهلوی، پارسی باستانی و پارسی اوستایی. برای نمونه پیشوندهای “پاد”، “تَرا”، “پیرا/پَر”، “هو”، ” دُش/ دُژ”، “ا”، “‌اَپی”، “اَردا/ اَرتا/اُردی" [۹]، “اَندَر” و … که فرهنگستان‌یا زبان‌شناسان آن‌ها را زنده کرده‌اند، بسیاری از ناتوانی‌های زبان پارسی را برطرف می‌کنند:

پادگفتن (to contradict)، پادشاریدن (conterflow)، پادفروغ (counterglow)، پادساعتگرد (counterclockwise)،‌ترادیسیدن (to transform)،‌ترابُردن (to transit)،‌ترانهادن (to transpose)،‌تراکنش (transaction)،‌تراگُسیلیدن (to transmit)،‌ترافرازیدن(to transcend)،‌ترانوشتن (to transliterate)،‌ترابُریدن (to transect)،‌ترادَمیدن (to transpiration)،‌تراکافتن (دیالیز کردن to dialyze),‌ترامون (diameter)، پیرامون (perimeter)، پَرناویدن (to circumnavigateto)، پَرگَشتن (to circumvolve)، پیراکشیدن/پَروشتن (to circumscribe)، پیراپوست (periderm)، پیراشاماس (pericarditis)، پیرابین (periscope)، پیرابر (pericarp)، پَرهون (circle)، پَربند (contour)، هومرگاندن (to euthanize), هومرگ (Euthanasia), هوهسته (Eucaryotae)، هونهنگ (Eubalaena)، هوگویش (eulogy), هوگُواری (eupepsia), هوپرورش (eutrophication)، دش‌پرورد (dystrophic)، دُژگُواری (dyspepsia)، دُش‌گویی (dysphasia)، اَبیراهی (aberration)، اَریخت (amorphous)، ‌اَپی‌‌زایش (epigenesis)، اَپی‌چرخه (epicycle)، اَرداکنج (orthogonal)، اَردابینیک (orthoscopic)، اَندَرکُنش (interaction)، اَندَرزنش (interference)، اَندَریابش (interpolation)، اَندراَبریک (intercloud)، اَندرکهکشانیک (intergalactic)، اَندراَختریک (intersteller).

واژگانی که با روش‌های پیش‌گفته برساخته ‌شده‌اند معنی دقیق‌تری دارند و به‌تر فهمیده می‌شوند. با دانستن معنی واژه‌ی “مون” (اندازه) و پیشوندهای “ترا” (سرتاسر/از میان) و “پیرا/پَر” (دور/اطراف)، روشن است که معنی “تَرامون”، “پیرامون”، “پَرهون” و “پَربند” بسیار به‌تر از “قطر”، “محیط”، “دایره” و “کانتور” فهمیده می‌شود و البته در زبان علمی دقیق‌ترند. در واقع بیش‌تر ما می‌دانیم “قطر” به چه می‌گویند ولی نمی‌دانیم که چه معنی‌ای می‌دهد! “پَرناویدن” دقیق‌تر است ‌یا “دور زمین را با کشتی پیمودن”؟ “پَرگشتن” به‌تر است ‌یا “دور چیزی گشتن”؟

آیا بدون زنده‌کردن این پیشوندها می‌توان این همه واژه ساخت؟ می‌توانید بینگارید چه توانی در زبان پارسی نهفته است؟ و چه اندازه از واپس‌ماندگی‌های زبانی و علمی خود را می‌توان جبران کرد؟

یکی از به‌ترین نمونه‌های این روش را می‌توان در کار پروفسور حیدری ملایری دید که با شناخت ژرفی که از زبان پارسی داشته واژگان بسیار زیبا و دقیقی را ساخته است. برای نمونه: دَرشَمیدن (absorb)، بَرشَمیدن (adsorb)، واوشتن (describe)، دَروشتن (inscribe)، نپاهیدن (observe)، اَفماردن، میازیدن، پَتواژیدن، ..

 

۵- استانداردسازی روش‌های واژه‌سازی

اگر در واژه‌گزینی روش‌های استاندارد و هماهنگی وجود نداشته باشد و هر کس ساز خود را بزند و روش خود را به کار برد، زبان بیش از آن‌که سامان ‌یابد، آشفته می‌شود. به نظر می‌رسد فرهنگستان حتا با خودش هم هماهنگ نیست چه رسد با زبان‌شناسان و اندیشمندان دیگر. نمونه‌های نوساخته‌ی گروه پزشکی فرهنگستان را ببینید:

دُش‌میزی (dysuria)، بی‌‌ادراری (anuria)، چرک‌میزی (pyuria)، کم‌ادراری (oliguria)، خون‌میزی (hematuria)، شب‌ادراری (nocturia)، صفرامیزی (choluria) و سرانجام میز‌یا ادرار! این آشفتگی در همه‌ی روش‌ها و واژه‌ها دیده می‌شود. مانند:

پیشوند “Bio” که به دو پیشوند “زیست” و “زی”‌ترجمه شده است (زیست‌فناوری، زیست‌شناسی، زیست‌بسپار، زیست‌سنجی [۱۰]، زیست‌مه [۱۱]، زی‌گونه [۱۲]، زی‌توده [۱۳]، زی‌سازند [۱۴])، پیشوند دوم به دلیل کوتاه‌تربودن مناسب‌تر است. همچنین کاربرد بن مضارع به عنوان پیشوند دارای پیشینه‌ی بیش‌تری ست تا بن ماضی! (مانند پیشوند “که” به معنی کوچک که بن مضارع کاهیدن است).

و ‌یا پیشوند “inter” که به پیشوندهای ” اَندَر”، “میان”، “درون” و “برهم” ‌ترجمه شده است. “درون” (مانند درون‌یابی) معنی نادرستی دارد چرا که inter به معنی "درون چیزی" نیست بلکه به معنی "میان دو چیز" است و نمی‌توان برای interatomic   ”درون‌اتمی” را به کاربرد، چرا که معنی آن "میان دو اتم" است نه درون آن. “برهم” (مانند برهم‌کنش) نیز  معنی inter را نمی‌دهد، interaction به معنی کنش میان دو چیز است نه کنشی “برهم”، “با هم”، ” به هم”‌یا “از هم” . آیا می‌توان برای intercollegiate از “برهم‌دانشگاهی” بهره برد؟ برخلاف “میان”، “درون” و “برهم” که در زبان محاوره به کار می‌رود، “اندر” در زبان محاوره به کار نمی‌رود و با توجه به هم‌معنایی و هم‌ریشگی واژه‌ ‌شناسیک و همانندی آواییک “اندر” با “Inter”، این پیشوند بخت بیش‌تری برای پذیرفته‌شدن در زبان علمی و محاوره دارد. همچنان که امروز در نام درس‌های آموزشی مقطع کارشناسی ارشد در دانشگاه‌های معتبر ایران به کار می‌رود: اندرکُنش سازه و آب، اندرکنش خاک و سازه، و اندرکنش سیال و سازه  [‏۱۰] و [‏۱۱].

 

۶-  ابهام‌زدایی در روش‌های واژه‌سازی

برای نمونه پیشوند “در” در زبان فارسی هم به معنی بیرون [out] (درآوردن، درکردن، دررفتن …) به کار رفته و هم به معنی درون [in] (درآمدن، درکشیدن). شاید به همین دلیل بوده که آقایان ملایری و ادیب سلطانی از پیشوند “اس” برای out  و ex/ec بهره برده‌اند.

نمونه‌ی دیگر پیشوند “پیش” است که دو معنی زمانی و مکانی دارد، در زمان به معنی “قبل” (مانند: پیشامدرن) و در مکان به معنی جلو (مانند: پیشرفت) است، این ابهام قطعن برای ‌یک زبان علمی مشکلاتی ایجاد می‌کند. می‌توان پیشوند “پار” و “پری” (در واژگان پارسال، پریروز، پریشب، پیرار و ..) را به جای “قبل” به کاربرد و “پیش” را به معنی “جلو”.

همچنین، پیشوند “خود” به جای سه پیشوند auto و  self/sui به کار رفته است. پیشوند Auto بیش‌تر نقش فاعلی دارد ولی self نقش مفعولی دارد. شاید به‌تر باشد به جای auto پیشوند “داو” [۱۵] را به کاربرد. مانند: داوطلب. معنی خودخواه [۱۶] (کسی که خودش را می‌خواهد) و داوطلب (کسی که خودش می‌خواهد) نیز کاملن متفاوت است با این که اجزای آن‌ها ظاهرن هم‌معنی هستند (داو=خود ، طلب=خواه).

 

۷-  آینده‌نگری و بازاندیشیدن در واژه‌گزینی

اگر در واژه‌گزینی بازنیاندیشیم، خیلی زود به بن‌بست رسیده و از واژگزینی ناامید می‌شویم. برای نمونه واژه‌ی Load در پارسی معنای بار، بار کردن، وار (در خروار) و بارکرد را دارد، ولی زایش واژگان نو از این برابرها شدنی نیست و هیچ‌یک از این برابرها نمی‌توانند پاسخ‌گوی نیاز امروز ما باشند، چرا که نمی‌توان برابرهایی برای واژگان reload، download، upload و دیگر مشتق‌های این فعل ساخت. روش خردمندانه این است که برای واژه‌ی Load‌ یک فعل ساخته شود و با پیشوندهای باز، فرو و اف (یا بر) فعل‌های دیگری ساخت. نمونه‌ی دیگر absorb ،adsorb ،resorb و desorb است که با پیشنهادهای دکتر حیدری ملایری (درشَمیدن، برشَمیدن، واشَمیدن [۱۷]) در جدول زیر همسنجیده می‌شوند.

 

http://persianlanguage.ir/wp-content/uploads/2010/10/Bazdisi_Zabane_Parsi_04.jpg

 

و نمونه‌ی دیگر: روشن است که وقتی به جای analysis ناآگاهانه واژه‌ی بیگانه “تحلیل/تجزیه” را برمی‌گزینیم بی‌آن‌که به معنی اجزای این واژه (ana [18] ، lysis) دقت کنیم، نمی‌توانیم از پس واژگان دیگری که با lysis (کافتن) ساخته شده‌اند برآییم. کسی که واژه‌ی “تحلیل” را برگزیده دانشش از زبان انگلیسی همانند دانشش درباره‌ی توان زبان خودش محدود بوده است.

 

http://persianlanguage.ir/wp-content/uploads/2010/10/Bazdisi_Zabane_Parsi_05.jpg

 

داوری با شما، ببینید بهره‌بردن از زبان بیگانه برای واژه‌سازی به‌تر است‌ یا زبان پارسی؟ کدام‌یک زبانمان را برآشفته است، کدام‌یک به‌سامان‌تر، زیباتر، علمی‌تر، با معنی‌تر و  گسترش‌پذیرتر است؟

این نکته را از نیز باید در نظر داشت که ‌ترجمه‌ی ‌یک واژه‌ی بیگانه ممکن است در ‌یک حوزه مناسب باشد، ولی باید دید در حوزه‌های دیگر نیز مناسب است؟ برای نمونه labyrinth ممکن است در ادبیات به “هزارتو”‌ترجمه شود و‌ ترجمه‌ی خوبی هم شمرده شود، اما با “هزارتو” نمی‌توان از پس واژگان labyrinthits، labyrinthotomy ، labirinthectomy  در حوزه‌ی پزشکی برآمد. واژه‌ی نوساخته‌ی “پیچال” (مصوب فرهنگستان) ‌ترجمه‌ای است که می‌توان با آن‌ها پیچال‌آماس (labyrinthits)، پیچال‌بَرداری (labirinthectomy)، پیچال‌برُی (labyrinthotomy)، پیچالیک (labyrinthic) و هر‌ترکیب دیگری را ساخت.

 

۸- بهره‌گیری از گویش‌های ایرانی

بهره‌گرفتن از همه‌ی گویش‌های پارسی و زبان‌های ایرانی مانند گیلکی، تبری، تالشی، لری، کردی، بختیاری و بلوچی و ..

این زبان‌ها تا حد زیادی دست‌نخورده مانده‌اند و به دیس کهن و باستانی خود نزدیک‌ترند و می‌توانند به توانمند‌کردن زبان پارسی کمک شایانی کنند، چه در عرصه‌ی واژگان و چه تکنیک‌های واژه‌سازی. مانند رُمبیدن [۱۹] (فروریختن و خراب‌شدن ناگهانی)، اشاندن [۲۰] (پرتاب کردن)، هشتن (نهادن، گذاشتن) در لهجه‌ی همدانی، که آقای ملایری به زیبایی از این فعل‌ها برای ساخت واژگان علمی اخترشناسی بهره برده ‌است: رمبش (collapse)، رمب‌اختر (collapsar)، اَندَرهلیدن (to intercalate)، اشاندن (to eject)، اشاناک (ejecta)، دراشاندن (to inject)، اشان (ject).

 

۹-  زنده‌کردن فعل‌های کهن پارسی

فعل‌ دستگاه عصبی هر زبانی‌ست و اگر این دستگاه از کار بیفتد، زبان فلج خواهد شد. از فعل می‌توان واژگان بسیار دیگری ساخت. برای نمونه‌ فعل پایه‌ی “شَمیدن” را دیدید که توانش (potential) ساخت چندین فعل (برشمیدن، درشمیدن، واشمیدن, بازشمیدن) و ده‌ها اسم و صفت و قید دیگر را به زبان می‌دهد. با ساختن فعل “فرگشتن (to evolve)” می‌توان “فرگشت‌‌باوری (evolutionism)”، “فرگشتیک (evolutionary)” و  ”فرگشتیکانه (evolutionally)” و … را ساخت وگرنه باید بگوییم “از روی قواعد تکامل”!

فعل‌ها سرمایه‌ی اولیه‌ی هر زبانی هستند که اگر این سرمایه‌ی اولیه ناچیز باشد، با به‌ترین روش‌ها و تکنیک‌ها هم نمی‌توان کار زیادی از پیش برد. برای نمونه فرهنگستان با زنده‌کردن فعل “وَرتیدن/وَردیدن” (to vary) واژگان ورتش (variation)، ورتندگی (variability)، ورتایی (variance)، ناورتایی (invariance)، هم‌ورتایی (covariance)، پادورتایی (contravariance) و .. را ساخته است. دوسیدن، ‌یاختن/یازیدن، شاریدن، تَنجیدن، سُنبیدن، اُوباردن، آهنجیدن، میزیدن (گمیزیدن) و … نمونه‌هایی هستند که امروزه در زبان علمی استفاده می‌شوند: هَمدوسش (coherence)، وایازش (regression)، اَبرشاره (superfluid)، تَنجش (spasm)، پیراشامه‌سُنبی (pericardiostomy)، دُش‌اوباری (dysphagia)، آهنجیده (abstract)، اَندرخَلیدن (interpenetrate)، پادمیزیک (Antidiuretic)، کم‌میزی، خون‌میزی.

نکته‌ی دیگر صرف‌کردن خود فعل‌ به‌جای صرف آن‌ها با فعل‌های کردن، نمودن، گردیدن و … است. مشکلی که هم‌اکنون وجود دارد، گرایش به استفاده از فعل‌های‌ترکیبی است. به عنوان مثال: هم‌گراییدن (همگرا شدن)، دریافتن (دریافت کردن)، درخواستن (درخواست نمودن)، بازخواستن (بازخواست کردن)، بازنگریستن (بازنگری کردن)، بازگفتن (بازگو کردن)، واریختن (واریز کردن)، برداشتن (برداشت کردن) و … . حتا برای فعل‌های ساده‌ هم می‌توان این روش را به کار برد. مانند: کاستن (کاهش دادن)، افزودن (افزایش دادن).

 

۱۰- پیشوند‌های فعلی

جدا نکردن برخی از پیشوندها (باز، بر، در، هم، وا و..) از خود فعل برای حفظ ‌یکپارچکی و هویت مستقل فعل ضروری است. برای نمونه:

هم‌می‌گراید–> می‌همگراید

وامی‌گراید–> می‌واگراید

پیشوندهای باستانی ‌ترا (در‌تراویدن)، ن (در نوشتن، نشستن، نگریستن و ..)، اف (در افراشتن)، پر (در پرستیدن، پراکندن)، فر (در فرسودن)، آ [۲۱] (در آوردن)، هَم/ هَن/ان (در انباشتن، اندودن، اندوختن) و .. به خود فعل می‌چسبند و هنگام صرف کردن از فعل جدا نمی‌شود. دقیقن نمی‌دانم چرا برخی از پیشوندها (باز، وا، در، بر ..) به فعل نمی‌چسبند و هنگام صرف جدا می‌شوند (شاید هم تاثیر زبان‌های بیگانه باشد!)، ولی آن‌چه که مسلم است گفتن “می‌ترادیسیم” از “ترامی‌دیسیم”! آسان‌تر و زیباتر است همچنین عمل “ترادیسیدن” هم بیش‌تر دیده، شنیده و فهمیده می‌شود. همچنین اگر دو تا از این پیشوندها با هم بیایند (بازفرآورش reprocess) دو حالت ممکن است: بازمی‌فرآوریم و بازفرمی‌آوریم! پس منطقی است که بگوییم می‌بازفرآوریم. همچنین تکلیف برخی پیشوندهایی که به تازگی به زبان علمی راه ‌یافته‌اند (هو [۲۲]، دش [۲۳]، اندر) نیز مشخص نیست، مانند هوپرورش [۲۴] که معلوم نیست “می‌هوپروریم” درست است ‌یا “هو‌می‌پروریم”!

البته “می” در فعل استمراری می‌تواند حذف شود: می‌دانستم/دانستمی، با این روش صورت مساله پاک می‌شود! همچنین تکلیف “ن” نفی نیز در فعل‌های‌ترکیبی (که ‌یک ‌یا چند پیشوند دارند) بر من دانسته نیست. برای نمونه فرنیاورد (مانند درنیآورد)! درست است ‌یا نفرآورد، البته در شعرهای کلاسیک پارسی هم گاهی این گونه جابه‌جایی‌ها دیده می‌شود. به نمونه‌ی زیر از عراقی بنگرید:

گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو             من به جان آمدم اینک تو چرا می‌نایی (نمی‌آیی)

 

۱۱- آموزش نیاکان زبان پارسی

می‌بایست زبان‌های کهن ایرانی در کتاب‌های درسی گنجانده شوند، همچنان که اروپاییان زبان لاتین را می‌آموزند (با این که برای آنان زبان بیگانه‌ای شمرده می‌شود). دانستن زبان‌های کهن، استفاده‌ از تکنیک‌های این زبان‌ها را نیز آسان‌تر و پذیرفتنی‌تر می‌کند. آن‌ها برای علمی‌کردن زبان خود دست به دگرش‌های بنیادینی زدند و بسیاری از تکنیک‌های زبان لاتین را وام ‌گرفتند و زبان خود را لاتینی کردند (latinization)، چه‌گونه است که ما استفاده از زبان‌های کهن خودمان را روا نمی‌دانیم؟ آقای آشوری در مصاحبه‌ای عیب کار آقای شمس‌الدین ادیب سلطانی را این دانسته است که آقای سلطانی از این نکته غافل است که زبان لاتین تا چند سده‌ی پیش زبان علم و فرهنگ اروپا بوده و به همین دلیل پذیرش این لاتینی‌کردن برای اروپاییان آسان‌تر بوده‌، ولی زبان‌های کهن ایران زبان‌های مرده‌اند و در نتیجه پذیرش آن دشوارتر است و ایستادگی‌ها بیش‌تر. اتفاقن کوتاهی از ماست و باید از خود بپرسیم چرا از هویت زبانی خود آگاه نیستیم؟ اگر ما نیز در مدارس به‌جای آموختن زبان‌های بیگانه زبان‌های کهن خود را بیاموزیم (یا دست‌کم آشنا شویم)، آن‌گاه تکنیک‌های این زبان‌ها نیز پذیرفتنی‌تر خواهند شد. حال اگر شوربختانه این امکان در کشور ما فراهم نیست، وظیفه‌ی نویسندگان و روشنفکران ماست که این غفلت را جبران کنند و کار آقای ادیب سلطانی در این زمینه بسیار شایسته و ستودنی‌ست. همچنین برخی گویش‌های زبان‌های ایرانی هنوز دیس باستانی خود را نگه داشته‌اند و نمی‌توان این زبان‌ها را زبان مرده شمرد.

اگر دانش‌آموزان ما بدانند که پیشوند دُش/دُژ/ دُز (در واژگان آشنای دشنام، دشوار، دشمن، دژخیم و دوزخ) چه معنی‌یی می‌دهند آن‌گاه از شنیدن واژگان نوساخته‌ی دش‌پرورد (dystrophic)، دش‌دمی (dyspnea)، دش‌رویش (dysplasia)، دش‌میزی (dysuria)، دژدود (fume)، دژگواری (dyspepsia)، دش‌آوایی (dysphonia)، دش‌نگاری (dysgraphia)، دش‌جنبی (dyskinesia)، دش‌زایی (dystocia)، دژآهنگی (dysrhythmia)، دش‌دشتانی (dysmenorrhea)، دش‌آمیزی (dyspareunia) و … در دوران دانش‌جویی نه تنها نمی‌شگفتند که معنی آن‌ها را نیز خوب درمی‌یابند و می‌توانند خود نیز چیزی بر آن‌ها بیافزایند (و ناچار نیستند اصطلاح‌های بیگانه، ناهنجار، دراز، زشت  و سترون “اختلال تنفس”، “عسرالبول”، “سوء هاضمه”، “اختلال قاعدگی”، “مقاربت دردناک”، “اختلال حرکت” و .. را به کاربرند). آیا دانش‌آموزان ما که توان ‌یادگیری صیغه‌های گوناگون و پیچیده‌ی فعل‌های عربی و قانون‌های مربوط به فعل‌های معتل و … را دارند، نمی‌توانند پیشوندها و پسوندها و تکنیک‌های واژه‌سازی زبان‌های باستانی خود را فراگیرند؟

 

۱۲- برساختن فعل از اسم

اگر چه مردم در به‌کاربردن این روش پیشرو هستند (ساخت فعل‌هایی مانند چتیدن، زنگیدن، تیغیدن، دردیدن و …) ولی روشنفکران و نویسندگان بهره‌ی چندانی نمی‌برند و فرهنگستان هم آغازی لاک‌پشتی داشته است: انبوهیدن-انبوهش (to aggregate-aggregation)، هنجیدن- هنجیده- هنج (to norm-normed-normate)، هنجاریدن (to normalize)، پپریدن-پیرش (to age- aging)، سامانش (systematization)، پایانیدن-پایانش (terminate-termination)، سردیدن (to quench)، پخشیدن (to diffuse).

و گاهی از برساختن فعل می‌پرهیزد، برای نمونه تاگ (دیس پهلوی تا) را به‌زیبایی برای clone برگزیده است ولی برای cloning تاگ‌سازی را پیش‌نهاده است. روشن است که تاگ‌سازی به‌تر و بامعنی‌تر از شبیه‌سازی است، ولی به‌تر این بود که تاگیدن/تاگش را برگزیند. اگر ناآشنا یا ناجور به نظرتان می‌رسد به فعل اباگیدن (از اباگ/با) در زبان پهلوی نگاهی بیاندازید (جدول بند ‏۱۵).

می‌توان برای بسیاری از اسم‌ها و صفت‌ها فعل برساخت مانند: نویدن، نواندن، درازیدن/درازاندن (to elongate)، پهنیدن/پهناندن (to widen)، سیاهیدن/سیاهاندن (to darken)، سفیدیدن/سفیداندن (to whiten)، سرخیدن (to redden), بزرگیدن/بزرگاندن (enlarge)، تاریکیدن (to darken)، روشنیدن (to brighten)، دیسیدن (to form)، جفتیدن (to couple)، واجفتیدن (to decouple)،  سوکیدن، جشنیدن، پندیدن و ….

در زبان پهلوی هم این روش دنبال می‌شده است. در این زبان از اسم (مرگیدن/مرگاندن)، صفت (نزاریدن/نزاراندن)، پیشوند (همیدن)، حرف اضافه (اباگیدن)، قید (فرودیدن) و حتا اسم مصدر [۲۵] فعل برساخته ‌شده است، ولی شوربختانه امروز هیچ نشانی از آن زایندگی به چشم نمی‌خورد.

با نمونه‌های برشمرده می‌توان فهمید برخورد با ‌یک زبان سامی چه بر سر زبان هندواروپایی پارسی آورده است و چه بلایی بر سر توان زایش آن آورده است. واژگان با معنی کامگارش (از کام+گار+ایدن)، بیرونش (از بیرون+ایدن)، پیداگش (از پیداگ+ایدن) و … را وانهاده و واژگان بیگانه‌ی “موفقیت”، “خروج”، “ظهور” را برگزیده‌ایم!

 

۱۳- بازنگری و بهکرد واژگان

بازنگری و بهکرد واژگانی که از سوی مردم‌یا نهادهای علمی پذیرفته نشده‌اند: برای نمونه اگر دیدیم پس از چند سال هنوز “لت لمسی” [۲۶] برای touchpad پذیرفته نشده است، بدانیم که مشکلی وجود دارد و واژه‌ی دیگری پیش‌نهیم. اگرچه در نگاه نخست می‌توان حدسید که چنین واژه‌ای پس از چند سده هم پذیرفته نمی‌شود. در واژگان پیشنهادی فرهنگستان در گروه‌های مختلف واژه‌گزینی ناهمگونی محسوسی دیده می‌شود و به نظر می‌رسد برخی از گروه‌های فرهنگستان (مانند زیست‌شناسی و پزشکی) بسیار پیشروتر و روشمندانه‌تر از دیگر گروه‌ها عمل می‌کنند.

یادمان باشد هیچ‌گاه برای برابرسازی واژگان بیگانه دیر نیست و نباید به دلیل رایج و متداول‌شدن ‌یک واژه‌ی بیگانه، حکم بر پذیرفتن قطعی آن واژه بدهیم. بسیاری از واژگان پذیرفته‌ی امروز، در واقع واژگان نوساخته‌ی ناپذیرفتنی دیروز بوده‌اند (پزشک، پرستار، بیمارستان، درمانگاه و …). حتا اگر واژگان پیشنهادی به‌سرعت در میان مردم رایج نشود، دست‌کم در نوشته‌ها و رسانه‌های رسمی به کار برده می‌شوند (کالابرگ، رزمایش، بالگرد، پیامک، شهرآورد، رایانامه، راهبرد و … ). برای برخی از واژگان نیز در گام نخست ممکن است برابر کوتاه و رسایی ‌یافته نشود، مانند: “کلمه‌عبور/رمزعبور” (password)، “قمرمصنوعی” (satellite)، “آنتی‌بیوتیک”، “تکامل”، “ماساژ”، “کروموزوم”، “کلون”، “سندروم”، “استعلایی/متعالی (transcendental)”، “جزر و مد”، “ماورالنهر” و … ولی پس از سال‌ها واژگان ساده، رسا و فارسی “گذرواژه [۲۷]“، “ماهواره”، “پادزیست”، “فَرگشت”، “ورزمان”، “فامتَن”، “تاگ [۲۸]“، “نشانگان”، “ترافرازنده [۲۹]“، “کشند”، “فرارود” ساخته شده و کم‌کم جای برابرهای نادرست پیشین را می‌گیرند. این روند فرگشتیک در زبان‌های دیگر هم رخ داده است چنان‌که واژگان “آنالوطیقا”، “متافوسیقا”، “ابوذقطیقایی”، “اریثماطیقی”، “استاطیقا” و … از سال‌های نخست ‌ترجمه از ‌یونانی به تازی در سال‌های پسین جای خود را به “تحلیل”، “ماوراالطبیعه” و “حساب”، “یقینی”،”حسیات” … دادند.

به ‌یادآوریم که از “حق‌الزحمه”، “قوس‌ و قزخ”، “معرفه الارض”، “میزان الضغطه”، “پاسپورت”، “احصائیه”، “جهاز هاضمه”و … آغاز کردیم و به “دستمزد”، “رنگین‌کمان”، “زمین‌شناسی”، “فشارسنج”، “گذرنامه”، “آمار”، “دستگاه گوارش” و … رسیده‌ایم.

یادمان نرود که روزگاری حتا رییس فرهنگستان شادروان محمدعلی فروغی دانشور فرهیخته “مزید مقدم” و “مزید موخر” را به “پیشوند” و “پسوند” ‌ترجیح می‌داده! و صادق هدایت نویسنده‌ی برجسته و ملی‌ ما واژگان فرهنگستان را (که بیش از ۸۰ درسد آن‌ها امروزه بر زبان مردم جاریست) مسخره می‌کرده است! پس، از نام‌ها و چهره‌ها نهراسیم که پرآوازه‌تر و فرزانه‌تر از فردوسی پاکزاد نیستند، از کنایه‌ها و ریشخندها و ژست‌های روشنفکرانه نترسیم و به هدف والای زبان علمی فارسی بیندیشیم و بس! همچنان‌که فردوسی ‌یک تنه ایستاد و شاهکاری آفرید که از باد و باران نیابد گزند. حتا پیکر او را پس از مرگ به گورستان مسلمانان توس راه ندادند (به گناه ستایش از ایران!) و امروز از شهر توس چه بازمانده است جز آرامگاه فردوسی؟!

 

۱۴- واژه‌سازی مکانیکی

برخی واژگان پیشنهادی نیز با ذهن سنتی و اندیشه‌ی فروبسته‌ی برخی اندیشه‌وران سازگار نمی‌افتد و با برچسب “مکانیکی” کنار نهاده می‌شوند. دانسته نیست چه‌گونه واژه‌ی “دژگواری” (dyspepsia) را ارگانیک می‌دانند، ولی “نپاهش” (observation) را مکانیکی می‌دانند؟!  با کدام سنجه‌ی علمی برخی واژگان پیشنهادی را رد می‌کنند؟ هر دو واژه ‌یک پیشوند باستانی دارند (دژ ، ن) و ‌یک فعل زنده‌ی پارسی. چه‌گونه است که پَرناوش (circumnavigation)، پَرگشت (circumvolution) و پروشتن (to circumscribe)، مکانیکی‌اند، اما “پَرستیدن” و “پَرآکندن” ارگانیک؟ شگفت‌تر این‌که ساخت مکانیکی واژه را برای علوم تجربی روا دانسته‌اند، ولی برای علوم فلسفی نه! “استحاله”، “جدلی‌الطرفین”، “علی‌الاطلاق”، “مانعه‌الجمع”، “مکتفی بالذات”، “بدیهی بالذات” پذیرفتنی هستند ولی “ترادیسی”، “خود‌بسنده”، “خودآشکار” مکانیکی و ناپذیرفتنی! اتفاقن مهم‌ترین فلسفه‌ی وجودی فعل‌های برساخته‌ی پیش‌گفته در زبان پهلوی (بند ‏۱۵)، تبیین زبان علمی، فلسفی و دینی بوده است نه تغییر گفتار مردم.

البته استدلال درستی که در این زمینه می‌شود، این است که بند ناف این واژگان نوساخته از زبان مرجع بریده نشده است. نکته این‌جاست که بیش‌تر واژگان پیشنهادی (به ویژه واژگان علمی) همین گونه‌اند و ‌یک دوره‌ی گذر را باید برای جاافتادن و مستقل‌شدن از زبان مرجع طی کنند و برای رسیدن به هدف زبان علمی فارسی چاره‌ای جز این نیست. زبان انگلیسی و فرانسه هم همین راه را پیموده‌اند و بند ناف خود را دو روزه از لاتین و ‌یونانی نبریده‌اند.

 

نتیجه ‌گیری

گفتیم ورود هر واژه منجر به ورود واژگان بسیاری به زبان می‌شود و این واژگان نوآمده کم‌کم واژگان اصیل پارسی را به کنار رانده و جای آن‌ها را خواهند گرفت. همچنین وام‌گیری ساختار زبان را نیز می‌دگراند و این دگرش‌ها خود باعث ورود بیش‌تر واژگان بیگانه می‌شود. هر چه زبان از اصل خود دورتر می‌شود و به ساختار زبان بیگانه خو می‌گیرد، آمادگی بیش‌تری برای پذیرفتن واژگان بیگانه می‌یابد و این هم‌افزایی شوم به مرگ زبان می‌انجامد. دوم این‌که، واژگان بیگانه ساختار آواییک زبان را نیز می‌دگراند و هر چه ساختار آواییک زبان بیش‌تر می‌دگرد، از واژگان خودی دورتر و به واژگان بیگانه خو می‌گیرد.

زبان پارسی به همراه نیاگان (پارسی میانه، پهلوی و اوستایی) و خواهرانش (گیلکی، کردی، بلوچی و ..) دربردارنده‌ی مجموعه‌ای غنی از روش‌های واژه‌سازی است و تقریبن نیازی به وام‌واژه‌ها و روش‌های زبان‌های بیگانه ندارد. از آن‌جا که زبان پارسی با زبان‌های علمی روز دنیا هم‌خانواده و هم‌ساختار است، می‌توان امیدوار بود که بازگشت به اصل زبان پارسی تا حد زیادی ما را از پریشانی‌ها و آشفتگی‌های زبانیک برهاند. برخورد زبان پارسی با زبان‌های سامی به فراموش‌شدن بسیاری از توانایی‌های پارسی انجامید، ولی اندرکنش امروز زبان پارسی با زبان‌های علمی روز دنیا می‌تواند سازنده‌ باشد. هم‌خانوادگی و هم‌ریشگی این زبان‌ها با پارسی ما را به زنده‌کردن بخش‌های فراموش شده‌ی زبانمان واداشته است و ما را برای بازساختن ‌یک زبان پرتوان علمی برانگیزانده است.

 

بازبردها:

۱- داریوش آشوری، زبان باز

۲- داریوش آشوری، بازاندیشی زبان فارسی

۳- پروفسور حیدری ملایری، فرهنگ ریشه شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک

۴- محمد حیدری ملایری، بحثی درباره‌ی صرف فعل در زبان علمی فارسی

۵- فرهنگستان زبان و ادب پارسی، اصول و ضوابط واژه‌گزینی‌

۶- فرهنگستان زبان ایران، برابرهای فارسی پیشنهادی گروه‌های واژه‌گزینی

۷-‌یدالله منصوری، بررسی ساختار فعل‌های برساخته در فارسی میانه و دری

۸- دفتر ششم واژگان مصوب فرهنگستان

۹- دفتر هفتم واژگان مصوب فرهنگستان

۱۰- محمد حیدری ملایری، با خشت و گل نمی‌توان آسمان‌خراش ساخت

۱۱- جدول دروس اصلی و تخصصی الزامی مهندسی زلزله

۱۲- لیست دروس مهندسی ژئوتکنیک٫ دانشگاه شریف

۱۳- وبگاه شهربراز

[۱] چو افراسیابش به هامون بدید          شگفتید از آن کودک نورسید  (فردوسی)

[۲] چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند              نه دل ز مهر شکیبد نه دیده از دیدار. (سعدی)

[۳] میرزا ملکم خان در مقدمه‌ی گلستان سعدی می‌گوید: برای فهمیدن نوشته‌ای به زبان‌های غربی باید آن را نخست خواند، درحالی‌که برای خواندن نوشته‌ای به فارسی باید آن را نخست فهمید! اگر چه اشاره‌ی او بیش‌تر به کاستی‌های خط بوده است اما این کاستی‌ها در عرصه‌ی زبان هم دیده می‌شود.

[۴] پیشنهاد آقای آشوری برای استفاده از دو نشانه‌ی متفاوت ‌ی و‌ ی برای صفت و اسم نکره.

[۵] این پسوند امروزه در واژگان کهن چنگال، گودال، دنبال، پوشال، پیخال و واژگان نوساخته‌ی پیچال (labyrinth)، سنگال، تختال، برخال (fractal)، نگارال (graftal)  و … دیده می‌شود.

[۶] البته جای خوشبختی است که فرهنگستان با تصویب “خوارزمیک” برای “الگوریتمیک” حداقل “ایک” را به رسمیت شناخته است.

[۷] حتا برای ساخت اسم هم “ی” افزوده نمی‌شده بلکه  “ih”  افزوده می‌شود. مانند بندگی (bandagih)، آزادگی (āzātakih) ، پزشکی (bijashkih  ) ، پیروزی ( piruzih) و…

[۸]‌ترامون به معنی diameter (مانند پیرامون به معنی perimeter)

[۹] به معنی راست و مستقیم در واژگان اردی‌بهشت، اردستان، اردبیل و …

[۱۰] biometry

[۱۱] biofog

[۱۲] biospecies

[۱۳] biomass

[۱۴] Biocoenose

[۱۵] داوطلب

[۱۶] Self-interested، self-absorbed، self-regarding

[۱۷] daršamidan

[۱۸] پیشوند ana به معنی up، back again، throughout، against

[۱۹] rombidan

[۲۰] ešāndan

[۲۱] این پیشوند در واژگان “امرداد” ، “انوش”، “آناهید/آناهیتا”، “آوردن” …  نیز به صورت مرده بازمانده است.

[۲۲] هم ‌معنی Eu [Greek]

[۲۳] هم‌ معنی Greek]  Dys

[۲۴] از واژگان نوساخته‌ی زیبا و رسای مصوب فرهنگستان زبان برابر eutrophication

[۲۵] برساختن فعل ogrāyeŝnigistan از اسم مصدر ogrāyeŝn (گرایش)- دینکرد

[۲۶] تصویب فرهنگستان، دفتر ششم

[۲۷] چنان‌که امروزه ‌یک و نیم میلیون مورد در Google برای گذرواژه ‌یافته می‌شود.

[۲۸] Clone

[۲۹] پیشنهاد شمس‌الدین ادیب سلطانی

- - -

از: زبان فارسی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

شماره‌ی نوشته: ٢٢/١١

 آمده در وبلاگ منوچهر اکبرلو

آغاز ترجمه‌ی ادبیات نمایشی در ایران

 تاریخ ترجمه در ایران به سده‌ها پیش بازمی‌گردد. روزگاری که پادشاهان ایران، گاه در دفاع از مملکت و گاه در کشورگشایی‌هایشان مستقیمن با فرهنگ و زبانی دیگر رودررو قرار می‌گرفتند. به‌سبب همین برخوردهای نظامی بوده است که بیش از هر زبان دیگری، آثار زبان‌های لاتین و‌یونانی به فارسی برگردانده شده است. جنگ‌های صلیبی نیز باعث نیاز بیش‌تر به این تبادل زبانی شد. غربی‌ها که بر اثر جنگ‌های صلیبی به این سو کشیده شدند، خود را با دنیایی شگرف و جالب روبه‌رو دیدند و به این ترتیب تمدن مشرق‌زمین راهی نو پیش پای ملت‌های غرب گشود. از تماس و تلفیق دو تمدن شرق و غرب، مهاجرت‌ها، مسافرت‌ها، کشورگشایی‌ها، سفرنامه‌ها و خاطره‌نویسی‌ها رواج‌یافت. 

تاریخ ترجمه در ایران در دوره‌ی قاجار به علت‌های گوناگون سیاسی و اجتماعی به اوج خود می‌رسد و چون موضوع این نوشتار درباره ترجمه‌ی «ادبیات نمایشی» است، لذا سخن ما از دوره‌ی مشروطیت و پادشاهی قاجار آغاز خواهد شد.
مهم‌ترین عامل‌های ترویج زبان‌های اروپایی در ایران در این دوره، همکاری آموزگاران، مربیان، مهندسان و افسران فرانسوی و سپس دیگر کشورها، دایرشدن مدرسه‌های جدید آموزشی، تأسیس چاپ‌خانه، فرستادن محصل به اروپا، آموزش زبان‌های فرانسه و انگلیسی، ترجمه‌ی کتاب‌های گوناگون، تأسیس دارالفنون و ... هستند.
 

آشنایی گسترده‌ی ایرانیان با ادبیات و هنر فرانسه باعث نشد که از آثار دیگر نویسندگان غرب غافل بمانند. ویلیام شکسپیر از آن جمله است. ظاهرن نخستین تحصیل‌کرده‌ی ایرانی که از شکسپیر ذکری به میان آورده، میرزا صالح شیرازی است. وی جزو نخستین گروه محصلان ایرانی است که از طرف عباس میرزا ولیعهد فتح‌علی شاه قاجار به‌همراه چند نفر دیگر برای کسب علوم و فنون جدید راهی انگلستان شد. او قرار بود پس از بازگشت از فرنگ، مترجم دولت شود. ماحصل این سفر مطالعاتی، گذشته از علوم و فنونی که توسط این هیات فراگرفته شد، سفرنامه‌ای بود که توسط میرزا صالح شیرازی درباره‌ی خاطراتش از این سفر نوشته شده است که نسخه‌هایی از آن در اختیار افراد قرار می‌گیرد. سفرنامه‌ی میرزا صالح، اگرچه هرگز به‌چاپ نمی‌رسد، اما به‌سبب روابطی که وی با رجال و روشنفکران آن دوره دارد، بی‌شک مشاهداتش از عجایب و غرایب فرنگستان از جمله تماشاخانه، مفید واقع شده است. 

به‌هرحال آن‌چه که مشاهدات میرزا صالح را از نمایش فرنگستان اهمیت می‌بخشد، آن است که وی بعدها به پست وزارت می‌رسد و به‌این‌ترتیب آشنایی وی با تماشاخانه‌های غرب و نیز انتقال این اطلاعات به سایر رجال قاجار، بی‌شک در تأسیس تماشاخانه دارالفنون و ترغیب برخی از رجال زبان‌دان به ترجمه‌ی آثار نمایشی بدون اثر نبوده است. اصولن ‌یکی از جنبه‌های بسیار مهم دوره‌ی قاجار، حمایت از رواج و توسعه‌ی ترجمه است. ترجمه و انتشار آثاری در زمینه‌ی علوم، تاریخ، شرح احوال، سیاحت‌نامه و ادبیات توسط عباس میرزا آغاز و با حمایت شاهان بعدی پی‌گیری شد. این برنامه در زمان ناصرالدین شاه به اوج خود رسید و تحت نظارت وی، دارالترجمه‌ای برپا شد و در آن هیاتی به منظور ترجمه‌ی آثار اروپایی و تشکیل روزنامه‌های ادواری به زبان فارسی گرد آمدند. همه‌ی مطالب توسط شاه خوانده و سپس اکثر آن‌ها منتشر می‌شد و در دسترس قشر تحصیل‌کرده قرار می‌گرفت. دامنه‌ی ترجمه‌ها گسترده بود. از آثار بوکاچیو، مولیر و شکسپیر گرفته تا علوم نظامی و از ترجمه‌ی مقاله‌های روزنامه‌‌هایی چون تایم، توردو موند گرفته تا مقاله‌های بیش‌تر روزنامه‌های ترکیه، روسیه و قفقاز به فارسی ترجمه شد.

با گسترش روابط سیاسی و فرهنگی میان دربار و دنیای غرب و رفت‌وآمدهای هیات‌های سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، آشنایی طبقه‌ی تحصیل‌کرده روشنفکر ایران با شکسپیر بیش‌تر شد و آنان در سفرهایی که به فرنگ داشتند، نامی از شکسپیر می‌شنیدند و ‌یا‌ یکی دو نمایش‌نامه‌ی او را تماشا می‌کردند. راه آشنایی دیگر با شکسپیر، روسیه‌ی تزاری بود. در روسیه‌ی تزاری و به‌ویژه شهرهای مسکو، پترزبورگ و نواحی جنوب روسیه، آثار شکسپیر به‌طرز گسترده‌ای به نمایش گذارده می‌شد و طبقه‌ی اشراف ثروتمند و حتا مردم عادی و تهی‌دست بسیاری از آثار شکسپیر را در تماشاخانه‌های معروف روسیه تماشا می‌کردند. با توجه به این امر که روسیه راه ارتباطی ایران با غرب بود و بسیاری از مسافران که قصد مسافرت به آلمان، اتریش، فرانسه‌ یا انگلستان را داشتند، باید از راه بندر انزلی به روسیه می‌رفتند، و از آن‌جا به مقصد خود عزیمت می‌کردند. 

در این مسیر است که سفرنامه‌نویسانی چون میرزا صالح شیرازی دیده‌های خود را شرح داده‌اند. از سویی تحصیل‌کردگان ایرانی ساکن در جنوب روسیه می کوشیدند تا در نوشتن، ترجمه و اجرای آثار غربی، سبک آن‌ها را ایرانی کنند و با فضا و محیط خود منطبق سازند، از آن‌جمله است میرزا فتح‌علی آخوندزاده که در آثار خود تأثیر به‌سزایی از شکسپیر گرفت. وی با بیش‌تر نمایش‌نامه‌های مهم و معتبر صحنه‌های روس از جمله نوشته‌های گوگول و استرفسکی آشنا شد و نیز از شکسپیر و مولیر الهام می‌گرفت. انتشار آثار آخوندزاده‌ یعنی تمثیلات، تأثیر عمیقی بر ادبیات نمایشی در ایران داشت، به‌طوری که نخستین نمایش‌نامه‌نویس ایرانی، میرزا آقا تبریزی مستقیمن تحت تأثیر و حتا زیر نظر وی نخستین آثار خود را پدید آورد.

با آغاز جنبش مشروطیت در ایران و استقرار ناپایدار نهادهای غربی و رشد و گسترش روابط فرهنگی و ارتباطی با غرب، استقبال از شکسپیر بیش‌تر شد و حتا در شهرستان‌ها برخی از آثارش به روی صحنه رفت. به ‌عنوان نمونه در تبریز گروه آکتورال طاشچیان به سرپرستی و مدیریت مگرویچ طاشچیان، چندین نمایش‌نامه شکسپیر را به زبان‌های ارمنی و ترکی آذری به نمایش گذارد.

تأسیس و انتشار مجله‌ی ادبی و هنری بهار در سال ١٣٢٨ توسط‌ یوسف اعتصامی ملقب به اعتصام‌الملک را باید نقطه‌ی عطفی در شناخت گسترده و درست از شکسپیر در ایران دانست. یوسف اعتصامی پدر پروین اعتصامی در این مجله، آثار منتخبی از نمایش‌نامه‌های شکسپیر را به فارسی برگرداند و منتشر کرد. وی در شناساندن درست شکسپیر به نویسندگان ایرانی از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است. در سال اول انتشار مجله‌ی بهار، نخستین زندگی‌نامه‌ی مفصل شکسپیر به فارسی انتشار داده شد و تحصیل‌کردگان ایرانی با شرح و احوال و نام آثار شکسپیر آشنا شدند. 

در بخشی از مقاله درباره‌ی زندگی شکسپیر در این مجله آمده است:‌ «ویلیام شکسپیر در ٢٢ آوریل ١۵٦۴ در قریه استراسفورد متولد گردید. پدرش از تجار متوسط‌الحال بود. او پسرش را در مدرسه‌ی مجانی گذاشت... در ١۵٨٣ به‌جهت کثرت اولاد و فقدان معاش فرار کرده خود را به لندن رسانید. و در آن‌جا به اداره‌ی بازیگران تئاتر برای نمایش رفت. وقت اندکی بر این نگذشت که دسته‌ی تئاتری برای خود ترتیب داده، اداره‌ی آن را بر عهده گرفت. متن‌هایی که در اداره‌ی وی اجرا می‌شد، اغلب از آثار قدما بود و به اقتضای حال در آن‌ها تصرفی به عمل می‌آورد. شکسپیر در آثار خود رسوم و عادات طبقات اجتماعی لندن و حوادث جاریه را به مقاصد ادبی و نکات اخلاقی طوری آمیخته بود که نظر دقت و ستایش همه را به سوی خود متوجه کرد. از این رو ستاره‌ی اشتهار شکسپیر در آسمان فضل و ادب درخشیدن گرفت. در سال ١۵٩۷ الیزابت ملکه انگلستان به تماشای نمایش‌نامه‌های وی حاضر شد و مدیریت و اعضای تئاتر را تحت حمایت خود قرار داد. این ملاطفت ملوکانه بر اعتبار شکسپیر افزود. در سال ١٦١١ گویی آتش فکر شکسپیر خاموش شد. دیگر چیز نمی‌نوشت و به استراحت محتاج بود. بدین روی به استراتفورد برگشت و ٢٣ ماه آوریل سال ١٦١٦ زندگی را وداع گفت.» 

اعتصام‌الملک همچنین لیست آثار شکسپیر را ترجمه کرد و در مجله‌ی خود انتشار داد. ترجمه‌ی آثار شکسپیر توسط اعتصام‌الملک تحت عناوین زیر آمده است. «رومئو و ژولیت، شارل سوم، تاجر ونیزی، بدبختی در عیش، خیالات‌ یک شب تابستان، هر چیز که عاقبتش خوب باشد خوب است، هیاهوی زیاد برای هیچ چیز، ژول سزار، ماکبث، پادشاه لیر، حکایت زمستان و...»

از آن پس شکسپیر برای مردم ایران نامی آشنا شد و هر از چند گاهی به مناسبتی نام و‌ یا بخشی از آثارش در روزنامه‌ها و مجله‌های ایران منتشر می‌شد. اهمیت شکسپیر در ادبیات نمایشی دوره‌ی مشروطیت چنان است که حتا خبر جشن تولد شکسپیر و نمایش ‌یکی از آثار وی (هیاهوی زیاد برای هیچ) در شهر استراسفورد، در روزنامه‌ی رعد به چاپ می‌رسد.

توجهی که در دوره‌ی ناصری به مولیر می‌شد، در دوره‌ی مشروطه معطوف به شکسپیر شد. گرچه فقط دو سه نمایش‌نامه از آثار وی و آن هم فقط در اواخر مشروطه به فارسی ترجمه شد. اما مقاله‌های بسیاری درباره‌ی هنر نمایش‌نامه‌نویسی وی در روزنامه‌ها و مجله‌ها به چاپ رسید. در همان مجله‌ی بهار که مطلبی از آن در بالا نقل شد به تاریخ نمایش و تعریف انواع نمایش پرداخته شده است و در آن جا نیز از شکسپیر به‌ عنوان ‌یکی از «اعاظم شعرا و اساتید ارباب نظم و نثر» نام برده شده است که «با اشعار و مولفات خود کار تئاتر را به جایی رسانیدند که این فن جلیل، در اروپا به‌صورت‌ یکی از عوامل فعاله تربیت و تهذیب اخلاق شمرده می‌شود.»

در این مجله همچنین بخش‌هایی از نمایش‌نامه‌های خیالات تابستان و ماکبث نقل شده است. از جمله مطالب دیگر درباره‌ی زندگانی و آثار شکسپیر، مقاله‌ی سلیمان سلیم در مجله‌ی ادبی است که شماره‌ی اول آن در سال ١٣٣٦ به چاپ رسیده است. برای آشنایی با دیدگاه ایرانیان در آن دوره نسبت به شکسپیر بخشی از مقاله‌ی سلیمان سلیم نقل می‌شود:
«... درام را البته خود شیک اسپیر ابتکار ننموده. قبل از او شعرای دیگر، درام‌های مفروح و محزون نوشته بودند و شیک اسپیر هر چند از آن‌ها تقلید نموده ولی عبارات و مضامین او را لطافت و بلاغتی است که سایر معاصرین و متقدمین را میسر نبوده، کلمات او را به کلمات ایشان همان نسبت است که انسان ذی‌روح را به جسد مرده، چه مواضیع به منزله جسم و صنایع لطیفه و آنچه کلام را بلیغ می‌کند به مثابه روح باشد و نیز معلوم است ابتدای این تراژدی‌ها و کمدی‌ها در‌ یونان است و نویسندگان معروف آن سرزمین از قبیل سوفوکلیز، اسکیلوس و اریس توفانیز و غیره به این طرز درام‌ها نوشته‌اند. اما در درام‌های انگلیسی، شیک اسپیر را با درام‌های‌یونانی آن‌ها تفاوت از زمین تا آسمان است. شیک اسپیر در این نوشتجات مقاصد خود را فدای قافیه ننموده، بی‌تکلف صفحات خود را مملو می‌کند. اروپاییان، کلام او را شعر می‌خوانند و لازمه شعر را قافیه نمی‌دانند فقط به داشتن سجع و بحر اکتفا می‌کنند و این سبک شعر که می‌توان آن را شعر المنثور نامید در ادبیات ایران ظهور ننموده است...»

تأثیرپذیری از شکسپیر حتا در ترجمه‌های آثار دیگران نیز به چشم می‌خورد. به‌ عنوان نمونه نمایش‌نامه‌ی تئاتر ضحاک نوشته‌ی سامی بیک عثمانی است که توسط میرزا ابراهیم خان ملقب به امیر تومان صورت گرفت. سامی بیک در مقدمه‌ی نمایش‌نامه‌ی خود توضیح می‌دهد: «... این ‌یک قصه‌ی تاریخی است. در قسم تئاتر ادبیات ادبای غربی که استادان ما هستند به‌خصوص مثل شکسپیر و هوگو، استادان سخن، قصه‌هایی را که مستند به تاریخ است لزوم صدقش را به وقایع تاریخیه به حکم‌ یک قاعده صحیحه‌ای گذاشته‌اند...»

نکته‌ی قابل‌تأمل این است که با وجود اشتهار شکسپیر در میان اهل ادب و هنر تا سال‌ها پس از مشروطیت، هیچ اثری از او به‌طور کامل ترجمه نشده است. به نظر می‌رسد ‌یکی از علت‌های عدم استقبال از ترجمه‌ی کامل آثار شکسپیر، مشکل بودن این امر است. ‌یکی از ویژگی‌های آثار شکسپیر، ادبی‌بودن و منظوم‌بودن و استفاده زیاده از صنایع ادبی است. این زبان ادبی که به قول سلیمان سلیم، «شعر المنثور» است در ادبیات ایران وجود نداشته است. برگرداندن شعرهای او به فارسی با حفظ اصالت و قالب اصلی کاری است مشکل که تسلط کاملی را بر زبان و ادبیات انگلیسی و فارسی می‌طلبد.

نخستین کسی که متن کامل دو اثر شکسپیر را از انگلیسی به فارسی برگردانده، ناصرالملک است. در واقع حاصل تمام جست‌وجوها، سیاه‌مشق‌ها و تجربه‌ها را در زمینه‌ی ترجمه‌ی آثار نمایشی فرنگی از زمانی که گزارش مردم‌گریز در استانبول و توسط میرزا حبیب اصفهانی به فارسی برگردانده شد تا دوره‌ی مشروطه که آثار بسیاری از نمایش‌نامه‌نویسان گوناگون به فارسی ترجمه شد، باید در ترجمه‌ی داستان غم‌انگیز اتلو مغربی در وندیک جست‌وجو کرد. زیرا که مترجم به اظهار ناقدان، برگردانی زیبا، شیوا و تا حد ممکن دقیق از اثر جاودانی شکسپیر به فارسی ارایه داده است.

ناصرالملک‌ یکی از رجال مشهور دوره‌ی قاجار است. ابوالقاسم خان‌ قره‌گوزلو همدانی ملقب به ناصرالملک که در سال ١٢٨٢ ه.ق متولد شد و در سال ١٣۴٦ ه.ق در سن شصت ‌و چهار سالگی دیده از جهان فرو بست. از نخستین ایرانیان تحصیل‌کرده در دانشگاه آکسفورد بود که مشاغل بسیار مهم و حساس سیاسی نیز بر عهده داشته است. وی در سال ١٣٢۵ از سوی محمدعلی شاه مأمور تشکیل کابینه می‌شود و پس از دو ماه استعفا می‌دهد. محمدعلی شاه او را زندانی کرد اما با دخالت سفارت انگلیس آزاد شد و سپس رهسپار اروپا گردید.

در سال ١٣٢٨ ه.ق به‌نیابت سلطنت برگزیده شد و پس از تاج‌گذاری احمد شاه دوباره رهسپار اروپا شد تا سال ١٣۴۵ ه.ق در آن جا اقامت کرد. در همین فاصله دست به ترجمه‌ی اتللو زد. فرزند او حسین‌علی قراگوزلو درگذشته به تاریخ تیرماه ١٣٣۷ در پاریس انگیزه‌ی دست‌زدن به ترجمه‌ی اتللو را چنین ذکر می‌کند: «مرحوم ابوالقاسم خان ناصرالملک پس از پایان تصدی نیابت سلطنت در سال ١٢٩٣ ه.ش به سن پنجاه و هشت سالگی عازم اروپا گردید. شبی در حضور جمعی از دوستان که نزد ایشان گرد می‌آیند و از هر دری سخن می‌راندند، صحبت از شاعر انگلیسی، ویلیام شکسپیر به میان آمد و ‌یکی از حضار اظهار نمود که ترجمه منظومات و نقل معانی و عبارات آن شاعر شهیر به زبان فارسی امکان‌پذیر نمی‌باشد. ناصرالملک با این عقیده موافق نبود و از راه آزمایش تفنن در صدد برآمد چند سطر از‌ یکی از آثار آن نویسنده را ترجمه نماید و به این منظور تصادفن نمایش‌نامه‌ی اتللو انتخاب گردید. تفریح ‌یک شب و ترجمه چند جمله، ایشان را بر آن داشت که تمام داستان را به فارسی درآورد و به فاصله‌ی چند سال بر اثر اصرار دوستان به ترجمه‌ی بازرگان و ندیم پردازد.»

در دنباله‌ی مطلب، حسین‌علی قراگوزلو به بیان تفاوت‌های زبان فارسی و انگلیسی به منظور بیان اشکالات ترجمه شکسپیر می‌پردازد. در قسمت دیگری بیان می‌دارد که: «زبان فارسی از زمان سعدی بلکه از دوره‌ی رودکی تا کنون چندان تغییر نکرده و اصطلاحات شعرا و نویسندگان آن عصر در زبان امروزه جاری و متداول است. ولی زبان انگلیسی در این مدت تحولات زیادی نموده و درک آثار نویسندگان قدیم آن سرزمین بدون مطالعه‌ی مخصوص میسر نمی‌‌باشد. گرچه در دوره‌ی شکسپیر، پایه‌ی زبان امروزه گذاشته شده بود، با این حال در سه سده و نیم سده اخیر، ‌یعنی از عصر شکسپیر تا امروز نیز تغییرات مهمی در زبان انگلیسی راه‌یافته و‌ یکی از اشکالات ترجمه‌ی شکسپیر، همان الفاظ و عباراتی است که بعضی از آن‌ها منسوخ گردیده و برخی نیز تغییر معنی داده‌اند.»

حسین‌علی قراگوزلو در بخشی دیگر از نوشته خود به توضیح وظیفه‌ی مترجم می‌پردازد و رعایت امانت و فصاحت را دو شرط ترجمه می‌شمارد و در بخشی چنین می‌نویسد: «در امر ترجمه، وظیفه‌ی هر مترجم است که دقت و صداقت کامل به کار برد و در حدود امکان از معنی و عبارات اصل تجاوز نکند و دور نشود و مطلب را با کلامی هرچه نزدیک‌تر به اصل بیان کند و درعین‌حال به‌طوری رعایت فصاحت را نماید که شیوه‌ی زبان ترجمه حفظ شود تا متن ترجمه برای خواننده به کلام عادی ماند. به پی‌روی از این قاعده، مرحوم ناصرالملک کوشیده است این دو نمایش‌نامه را به فارسی ساده و روان نقل کند و حتا‌المقدور از گفتار اصل دور نشود.»

ناصرالملک در دی ماه ١٣٠٦ ه.ش در تهران از دنیا می‌رود و پنج سال بعد ‌یعنی در ١٣١١ ه.ش هنرپیشه‌ای روسی به نام پاپازیان، به تهران می‌آید و تصمیم می‌گیرد نمایش‌نامه‌ی اتللو را به زبان فارسی نمایش دهد. به توصیه‌ی حسین علاء، فرزند ناصرالملک متن ترجمه را به پاپازیان می‌سپارد. پاپازیان که در نمایش آثار شکسپیر شهرتی کسب کرده است شبی در حضور جمعی، اتللو را با همکاری دسته‌ای از بازیگران جوان به‌روی صحنه می‌برد.

پس از این اجرا، کسانی که به وجود این ترجمه پی‌برده‌‌اند، در ترجمه‌های بعدی خود از آن استفاده می‌کنند. ناصرالملک در مدت توقف در اروپا چندین بار به تصحیح و اصلاح ترجمه‌ی خود می‌پردازد و نخستین نسخه‌ی تصحیح‌شده در سال ١٢٩٦ ه. ش به خط میرزا عیسی خان چاپ نخستین ترجمه‌ی اتللو در پاریس انجام می‌پذیرد. در سال ١٩٦١م. «مطبعه ملی پاریس» این ترجمه را تحت نظر‌ هانری ماسه، رییس مرکز زبان‌های شرقیه، به‌چاپ می‌رساند. در دیباچه‌ی کتاب، ناصرالملک توضیحاتی را ذکر می‌کند. برای آشنایی شیوه‌ی برخورد وی و در نتیجه معاصران او با ادبیات نمایشی غرب و به‌ویژه شکسپیر، نگاهی به این دیباچه می‌اندازیم.

ناصرالملک در آغاز به تاریخ «صنعت نگاشتن افسانه ‌یا داستان برای نمایش در تماشاخانه» می‌پردازد و از دو «شکل اصلی» نمایش ‌یعنی «غم‌انگیز و فرح‌آمیز» سخن می‌گوید و آن‌ها را تعریف کرده و به تأثیرات هر یک می‌پردازد. پس از آن از شکسپیر سخن به میان می‌آورد: «ویلیم شاکسپیر که‌ یکی از سخنوران بزرگ و شعرای معروف انگلستان است، در این صنعت تصرفات تازه کرده و پایه‌ی سخن را به جایی بلند رسانیده است. پس از سده‌ها که پی‌روی پیشینیان دایره را محدود کرده بود، مبتکر سبکی جدید گردید و منظره‌ی وسیع به عالم طبایع و اخلاق گشوده گویی نظر دقیق او به هر گوشه و بیغوله‌ی دل انسانی راه برده که نکته‌ای از اسرار مکنون در آن، بر او پوشیده نیست‌ یا صور حقیقت در آیینه ضمیرش منعکس گردیده و در بیانات او جلوه‌گر آمده. لطافت طبعش از الفاظ شیرین صورت‌انگیز و ترکیبات خوش‌الحان و دلپذیر نظم او هویدا است. گاهی به چند کلمه‌ی رنگین‌ نقشی می‌نگارد که گویی روح در آن دمیده شده است. در کلام اندک معنی بسیار گنجانیدن از خصایص او است و پاره‌ای از عباراتش مانند امثال در زبان انگلیسی جاری. در نظم خود تصنعاتی نموده از قبیل ترک قافیه، استعمال سکته ملیح (به اصطلاح عروض)، انتقال دنباله و وقفه کلام از شعری به شعر دیگر، بالجمله نکاتی چند به کار برده است برای آن که جریان شعر بر ‌یک منوال طبع را ملامت نیاورد و گفتار شبه گفتار عادی ماند و نیز گاهی به اقتضای حال، قافیه‌ یا نثر سنجیده آورده است.»

در دنباله‌ی مطلب، ناصرالملک به شرح زندگانی شکسپیر و دیگر آثارش می‌پردازد و در پایان از ترجمه‌ی خود و دعوت دیگران به ادامه‌ی این کار سخن می‌گوید. او می‌نویسد: «ترجمه‌ی ناقصی را که در این اوراق مسطور گشته به چیزی نتوان شمرد، جز آن‌که اول ترجمه است از ‌یک منظومه‌ی شاکسپیر به این زبان. هرگاه با همه‌ی بی‌رنگی که در انعکاس نظم به نثر ناگزیر است، اندک نشانه‌ای از اصل دهد، امید آن که دانشمندان ایران را مایل سازد که پاره‌ای از دیوان این شاعر بزرگ را به فارسی درآوردند و‌ یا سخنوران آن سرزمین موزون را برانگیزد که به روشنی افکار او پی به معانی بدیع برده و در الفاظ دری را به سبک او به رشته نظم کشند و بوستان ادبیات فارسی را با گل‌های نوشکفته آرایشی تازه بخشند. از آن‌جا که پیشینیان شعرای ما، هر ‌یک در عرصه‌ی خود، گوی سبقت ربوده، کس را ‌یارای نبرد نگذاشته‌اند، هر آینه کوشش در میدان آن‌ها سعی بی‌هوده است و جز آن که طبع را خسته و نازاد گرداند، نتیجه‌ای نتواند داد. پس اگر معاصرین راه تازه پیمایند و عرصه‌ی دیگر جویند، باشد که از‌ یافته‌ی خود گوهرهای شایگان بر گنجینه‌ای که رفتگان نهاده‌اند، بیفزایند.»

از دیگر مترجمانی که بخشی از آثار شکسپیر را به فارسی برگردانیده‌اند، ایرج میرزا، شاعر معروف دوره‌ی مشروطیت است. آریان‌پور درباره‌ی ترجمه‌ی او می‌نویسد: «روایتی از افسانه‌ی ونوس و ادونیس را که شکسپیر مطابق ذوق و سلیقه‌ی مردم زمان خود در ادبیات انگلیسی زنده کرد، ایرج میرزا آن را از شاعر انگلیسی گرفته و قسمت اول داستان را به نام زهره و منوچهر به شعر فارسی درآورده است.»

به این ترتیب مشاهده می‌شود که شکسپیر علاوه بر تأثیر بر ادبیات نمایشی ایران، بر شعر فارسی عصر مشروطیت نیز تأثیر گذاشته است. ایرج میرزا در اقتباس خود مهارت بسیار به خرج داده و فضای داستان و همچنین شخصیت‌ها را کاملن ایرانی کرده است. آریان‌پور عقیده دارد: «... ایرج در نقل داستان به زبان فارسی چنان استادی هنرمندانه به کار برده و مضامین را که از شاعر انگلیسی به‌عاریه گرفته، چنان با صحنه‌های عادی معمولی زندگانی ایرانی درآمیخته که خواننده هرگز احساس نمی‌کند که موضوع داستان و صحنه دیدار و گفت‌وگوی قهرمان از ‌یک اثر خارجی ترجمه ‌یا اقتباس شده است...»
قسمت پایانی این منظومه، به نقل از کتاب از صبا تا نیما چنین است:
گرچه همه عشق بود دین من   باد بر او لعنت و نفرین من
داد داد به من چون غم و زحمت مباد  قسمت او جز غم و زحمت مباد
تا بود افسرده و ناکام باد  عشق خودش آغاز و بد انجام باد
یا ز خوشی میرد ‌یا از ملال  هیچ مبیناد رخ اعتدال
باد چو اطفال همیشه عجول  بی‌سببی خوشدل و بیخود ملول
باد گرفتار به لا و نعم  خوف و رجا چیره بر او دم‌به‌دم
صبر و شکیبایی ازو دور باد  با گله و دغدغه مشهور باد

این ترجمه‌ی ناتمام در آخرین سال زندگی ایرج میرزا ‌یعنی ١٣٣۴ ه.ق صورت گرفت.
بعدها با گسترش نهادهای نوین غربی در ایران و توسعه‌ی روزافزون روابط فرهنگی بین ایران و انگلستان، سیر ترجمه‌ی آثار شکسپیر و نمایش آثار وی افزایش‌یافت.

پی‌نوشت:
١. برای آشنایی بیش‌تر با سیر ترجمه در ایران، رجوع شود به: نوابی، داود. تاریخچه‌ی ترجمه در ایران، چاپ اول، تهران، ١٣٦٣.
٢. نخستین آشنایی‌ها با ادبیات غرب به زبان فرانسه صورت گرفت.
علت آن را می‌توان چنین ذکر کرد که چون فرانسه از ایران دور بود و ایرانیان اطلاعات کافی از فرانسوی‌ها نداشتند و از نقل‌قول‌ها، آن‌ها را به خون‌گرمی می‌شناختند و احتمالن تجانس اخلاقی بین آن‌ها و ایرانیان وجود داشت (به همین علت آثار مولیر به‌راحتی منطبق می‌شود). از طرفی سرخوردگی و عدم دل‌خوشی ایرانیان از روس‌ها و انگلیسی‌ها باعث شد گمان برند که دوستی با فرانسویان سودمندتر خواهد بود و دولت فرانسه غرض سیاسی خاصی ندارد. عوامل دیگر ازجمله آوازه فتوحات ناپلئون در اروپا و نفوذ فرانسه در لبنان و فلسطین و سوریه از زمان جنگ‌های صلیبی به این اعتماد و خوش‌باوری کمک می‌کرد. به علت اطناب سخن، علاقه‌مندان را به کتاب‌های تاریخی عهد قاجار ارجاع می‌دهیم.
٣. او مولیر و شکسپیر را تحت عبارت «مصنفان عالی فن دراما و مستحق تعظیم» معرفی می‌کند.
٤. از جمله این اجرا، نمایش‌نامه‌ی اتللو است.
٥. درباره‌ی فعالیت‌های اعتصام‌الملک مراجعه شود به:
آرین‌پور،‌ یحیی. از صبا تا نیما، تهران، کتاب‌های جیبی، ١٣۵۷، ج ٢، ص ١١٣؛
و درباره تأثیر او در آشناکردن ایرانیان با ادبیات اروپایی مراجعه شود به:
زرین‌کوب، عبدالحسین، نقد ادبی، تهران، ج ٢، ص ٦۴۵.٦. امیرکبیر، ١٣۵۴، عدم‌ترجمه‌ی ‌یکسان اسامی خاص زبان‌های دیگر (اسامی افراد، مکان‌ها، آثار و...) از مسایلی است که پرداختن به آن، همت ادیبان را می‌طلبد.
٧. توضیح این ترجمه‌ها، در دنباله‌ی مطلب خواهد آمد.
٨. بعدها، نیما «شعر نو» را ارایه می‌دهد.
٩. این نمایش‌نامه، نخستین نمایش‌نامه‌ای است که به فارسی ترجمه شده است و جالب آن که به زبان شعر کلاسیک به فارسی برگردانیده شده است.
١٠. ارزش ترجمه بیش‌تر از نظر ادبی است و نه از نظر نمایشی.‌ یکی از مشکلات اجرای آثار ترجمه‌شده، ترجمه‌شدن آن‌ها به وسیله‌ی ادیبان و نه تئاتری‌هاست. به عنوان مثال ترجمه‌ی دیالوگ‌های ‌یک شخصیت عامی با بیان ادبی و فاخرانه، بدیهی است کار شخصیت‌پردازی توسط کارگران را دچار مشکل می‌سازد.
١١. بدیهی است که این سخن، صرفن نظر ناصرالملک است و بحث روی آن و مقایسه‌ی فارسی با زبان‌های دیگر در حد این مقال نیست. علاقه‌مندان را به کتاب‌های تاریخ ادبی ایران ارجاع می‌دهیم.
١٢. وی برای اجرای چند نمایش به نفع بینوایان، از سوی جمعیت شیر و خورشید سرخ به ایران دعوت شد. از جمله نمایش‌های اجراشده‌ی دیگر او، هملت و دون‌ژوان بود. پاپازیان چون فارسی نمی‌دانست، به فرانسه حرف می‌زد و بقیه‌ی بازیگران به فارسی سخن می‌گفتند!
١٣. عبارات داخل علامت «» استفاده از اصطلاحات خود ناصرالملک است.
١٤. در این نوشته، هنگام نقل قول‌های مستقیم از منابع، هیچ گونه تغییری در رسم‌الخط و طرز تلفظ اسامی داده نشده است.
١٥. دو ترجمه دیگر از اتللو وجود دارد که البته هر دو مترجم آن به تأثیرپذیری خود از ناصرالملک اذعان دارند. این دو ترجمه عبارت‌اند از:
شکسپیر، ویلیام. اتللو، مترجم داریوش شاهین، تهران، مهرگان، ١٣۵۴، و چاپ دیگر آن: بارانی، ١٣۴۴.
شکسپیر، ویلیام، اتللو، مترجم محمود اعتمادزاده (به‌آذین)، تهران، نشر اندیشه، چاپ اول، ١٣۷۷.
١٦. ایرج میرزا (١٢٩١ ـ‌ ١٣۴۴ه.ق)
١٧. فهرست نسبتن کاملی از ترجمه‌ی آثار شکسپیر به زبان فارسی در کتاب (شهریاری، خسرو. نمایش، تهران، امیرکبیر، دفتر دوم، ص ۵٣۴ ـ ۵٣٨ آورده شده است.)

منابع
:
١. آدمیت، فریدون، اندیشه‌های آخوندزاده، چاپ اول، تهران، خوارزمی، ١٣۴٩.
٢. آرین‌پور،‌یحیی، از صبا تا نیما، چاپ پنجم، تهران، کتاب‌های جیبی، ١٣۵۷.
٣. حسینی، سید قاسم، «آشنایی با شکسپیر»، کیهان ادب و هنر، ش ۴٣۵٨.
۴. سپانلو، محمودعلی، نویسندگان پیشرو ایران، چاپ اول، تهران، نگاه، ١٣٦٦.
۵. شکسپیر، ویلیام، داستان غم‌انگیز اتللوی مغربی در وندیک، ترجمه ابوالقاسم خان ناصرالملک (قراگوزلو) زیر نظر حسین‌علی قرارگوزلو، تهران، چاپ اول، زمان، ١٣۴۷.
٦. شهریاری، خسرو، کتاب نمایش، چاپ اول، تهران، زمان، ١٣۴۷.
۷. گوران، هیوا، سیری در صد سال تئاتر ایران، تهران، آگاه، ١٣٦٠، .
٨. لمبتون، تاریخ‌نگاری در ایران، ترجمه‌ی ‌یعقوب آزند، تهران، گستره.
٩.ملک‌پور، جمشید. ادبیات نمایشی در ایران، ج ١و٢، تهران، توس، ١٣٦٣، .
١٠. نوابی، داود، تاریخچه ترجمه در ایران، تهران، ١٣٦٣.

- - -

از: ماهنامه صحنه، شماره‌ی ٩٦

برگرفته از: تازه‌های ادبی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۲۱ / ۱۱

شهربراز

تدوین و ویرایش: آریا ادیب

دلشوره های واژه سازی

سیدعباس سیدمحمدی خواسته است که درباره‌ی واژه‌سازی بحث کنیم. متاسفانه سرم خیلی شلوغ است و نمی‌رسم وارد بحث مفصل بشوم. دو سه روز پیش هم سیدمحمدی در نظری که پای نوشته‌ی پیشین من درباره‌ی ریشه شناسی عامیانه گذاشته، نظر داریوش آشوری را درباره‌ی کارهای دکتر حیدری ملایری نقل کرده است. از این رو می‌خواهم کمی به این دو مطلب بپردازم.
نخست سخن سیدمحمدی را که در وبلاگش نوشته، نقل می‌کنم:

«ممکن است آن استاد در زمینه‌ی ساختارهای زبانی بسیار کار کند و اطلاعات واژگانی و ریشه‌شناسی و دیگر اطلاعات زبانی‌اش از زبان های ایران باستان قابل توجه باشد، ولی واژه‌سازی‌اش غیرشفاف و بدون بخت قبول باشد، مانند استاد دکتر محمد حیدری ی ملایری، که واژه‌ی "دیسول" را در برابر فرمول می‌سازد، و واژه‌ی "نپاهشگاه" را در برابر رصدخانه می‌سازد (به راستی، چه ضرورت ادبی یا زبانی یا علمی برای برساختن واژه‌ای به جای «رصدخانه» هست؟) و واژه‌ی "هموگش" را در برابر equation / معادله می‌سازد. ...
واقعن وقتی دکتر محمد حیدری ی ملایری ی عزیز واژه‌ی "دیسول" را در برابر فرمول می‌سازد، و توضیح می‌دهد که دیسول از دیس به معنای صورت و شکل است و پسوند نخست آن است که در زنگوله و کوتوله و مشکوله و تُنگوله (تُنگ کوچک) و گلوله و گوله و جاشوله (در کُردی = خَر ِ کوچک) است، آیا واقعن مخاطبان خود را ایرانیان فعلی می‌داند، یا مخاطبان خود را قومی می‌داند بازمانده از زمان هخامنشان یا اشکانیان یا ساسانیان، که هنوز سخن گفتنشان این گونه است:
«او م دیبریه اُوُن کو خوب نیبـِگ اود رَگ نیبـِگ باریک دانیشن کاماگ کار انگوست اود فرزانیگ ساخوان هِم.»
بنده قبلن هم به جناب عالی عرض کردم، آیا دانستن زبان های اوستایی و پهلوی و مانند آن ها، باید به ما سعه‌ی صدر و دید ِ وسیع تر بدهد، یا هول هولکی هرچی از اوستایی و پهلوی بلد شده‌ایم بیاییم وارد فارسی ی نوین کنیم؟ »

به نظر من یکی از ویژگی‌های مهم کار دکتر حیدری که سبب شد توجهم به کار او جلب شود همین توضیح و ریشه‌شناسی واژه‌های پارسی پیشنهادی است. من با خواندن این ریشه‌شناسی‌ها به میزان زیادی با زبان خودم بیش تر آشنا شدم. درباره‌ی ضرورت ساخت واژه‌ها نیز در پیشگفتار فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک به اندازه ی  کافی توضیح داده شده است و من قصد تکرار آن را ندارم.

نکته‌ی مهم دیگر در کار دکتر حیدری یاری گرفتن از زبان‌های دیگر ایرانی مانند کردی و لری و گیلکی و گویش‌های محلی است، کاری که دکتر صادق کیا در دهه‌ی ۱۳۴۰ آغاز کرد. من نمی‌دانم «سعه‌ی صدر و دید وسیع» چه گونه در واژه‌سازی بازتابیده می‌شود؟ با سری به تایید تکان دادن و ادامه‌ی همان راهی که پیش تر می‌رفتیم؟ آیا جز این که از دانسته‌هایمان برای ساختن واژه‌های جدید کمک بگیریم؟ یعنی همین کاری که دکتر حیدری ملایری می‌کند؟ دکتر حیدری ملایری با دادن نمونه‌های کاربردهای پساوندها و پیشاوندهای فراموش شده در زبان شناخته شده و امروزی (برای نمونه «-اول/-اوله» در کوتوله و زنگوله) دارد به ما نشان می‌دهد که ما این پساوندها و پیشاوندها را در زبان امروزی‌مان هم داریم. پس می‌توانیم آن را در ساختن واژه‌های نو مانند «دیسول» به کار ببریم. و این سخن گفتن به زبان اوستایی و پهلوی نیست!
من مطمئنم که دکتر حیدری مخاطب خود را مردم زمان هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان نمی‌داند. مخاطبش من و شماییم که در دنیای امروزی زندگی می‌کنیم و برای زبان‌مان دل می‌سوزانیم و می‌خواهیم در زمینه‌ی علمی واژه‌سازی کنیم. (شاید اگر مخاطبش آنان بودند کم تر مشکل داشت! نمی‌دانم.) کسی نیز نمی‌خواهد ما به زبان‌های کهن سخن بگوییم. مگر هنگامی که در زبان‌های اروپایی از لاتین و یونانی کمک می‌گیرند می‌خواهند مردم به زبان رومیان و یونانیان باستان سخن بگویند؟ نمونه‌ای از زبان‌های کهن ایرانی نوشته‌اید. کاش نمونه‌ای هم از حرف زدن ارستو و امپراتوران روم می‌نوشتید و نشان می‌دادید چه اندازه زبان آنان با زبان گفتار روزانه‌ی مردم در امریکا و اروپا نزدیک است. برایتان چند خط نخست داستان بوولف (Beowulf) را نقل می‌کنم که به زبان انگلیسی کهن است یعنی زبان سده‌ی ۱۱ میلادی (یعنی ۱۵ سده پس از ارستو. یعنی همان زمانی که فردوسی شاهنامه را سرود):

Hwæt! We Gardena in geardagum,
þeodcyninga, þrym gefrunon,
hu ða æþelingas ellen fremedon.
Oft Scyld Scefing sceaþena þreatum,

این هم متن انگلیسی امروزی آن:

LO, praise of the prowess of people-kings
of spear-armed Danes, in days long sped,
we have heard, and what honor the athelings won!
Oft Scyld the Scefing from squadroned foes,

شادروان دکتر غلامحسین مصاحب در دهه‌ی ۱۳۴۰ شجاعانه ساختن فعل بسیط (مانند یونیدن و قطبیدن) را در واژه‌سازی علمی به کار برد و دکتر حیدری ملایری هم در دهه‌ی ۱۳۵۰ مقاله ای در همین زمینه نوشت. اما من هنگامی که می‌بینم پس از ۳۰-۴۰ سال هنوز هستند کسانی که این کار برایشان سنگین است تعجب می‌کنم و آن گاه است که می‌فهمم چرا پیشرفت ما این اندازه کند است. این همه دست‌انداز و تلف کردن انرژی برای چه؟ چرا ما هنوز باید سر این شایستگی‌های طبیعی زبان‌مان برای هم استدلال کنیم؟
اما پاسخ داریوش آشوری به پرسش سیدمحمدی درباره‌ی کارهای دکتر حیدری ملایری:

«در مورد کار واژه‌سازی آقای حیدری ملایری پرسیده بودید. باید بگویم که من هم مانند شما ضرورتی برای ساختن واژه‌ی جانشین برای رصدخانه و واژه‌هایی از این دست نمی‌بینم، آن هم با مایه‌های دوردست زبان‌های کهن ایرانی که جز گروهی کوچک از زبان دانان و زبان‌شناسان با آن‌ها آشنا نیستند. آقای ملایری از مکتب آقای شمس الدین ادیب سلطانی ست. در این مکتب توجه بیش تر به مرفولوژی لغت است و به زمینه‌ی فرهنگی و تاریخی زبان توجهی، یا توجه چندانی، نمی‌شود.
البته این نکته را نیز باید گفت که کارِ گرانِ آقای ملایری در زمینه‌ی ترم‌شناسی اخترفیزیک، از نظر به دست دادن مایه‌های واژگانی برای توسعه‌ی زبان علمیِ فارسی در خور قدردانی ست و در همه‌ی زمینه‌های علوم طبیعی می‌توان از آن بهره‌مند شد . همچنین از نظر ریشه‌شناسی واژگان فارسی بسیار مایه‌ور است و برای واژه‌شناسان کارامد. اما این که واژگان پیشنهادی ایشان با این روش تا چه اندازه شانس رواج در آن حوزه‌ی علمی را دارد، مسأله‌ای ست که آینده باید داوری کند.
من در مورد این روش حرف هایی دارم که این جا مجال بازگفتن آن ها نیست و در ویرایش دوم کتاب «زبان باز» طرح خواهم کرد.»

داریوش آشوری از یک سو می‌گوید نباید دنبال «زبان راحت‌الحلقوم» بود و نیاز به مایه‌های زبانی تازه داریم. می‌گوید باید زبان را کارآمد کرد و واژه‌سازی را «سیستمانه» کرد. اما از سوی دیگر درباره‌ی کارهای دکتر ادیب سلطانی و دکتر حیدری ملایری معیارهای خود را به کار نمی‌برد و به نوعی محافظه‌کاری متوسل می‌شود. آیا این که دکتر حیدری در فرهنگ خود (و نیز ادیب سلطانی در برابر‌های خود) به ریشه‌شناسی و کاربرد واژه‌ها در زبان توجه می‌کنند و نمونه‌هایی از ریشه‌ها و پساوندها در همین زبان پارسی دری و گویش‌ها و دیگر زبان‌های رایج ایرانی نشان می‌دهند بی‌توجهی یا کم‌توجهی به زمینه‌ی فرهنگی و تاریخی زبان است؟! یا شاید منطور آشوری از «جنبه‌های فرهنگی زبان» تن دادن به "تنبلی زبانی"  مردم و "نوواژترسی"  آنان است که پیش تر درباره‌ی آن نوشته‌ام؟
آیا فعل پاییدن و پاستن و پاسبان و ... - که ما در زبان روزمره و گفتار هم به کار می‌بریم - «مایه‌های دور زبانی» است؟ فعل نپاهیدن و واژه‌های نپاهشگر و نپاهشگاه چه اندازه دورند؟ آیا نمایشگر و نمایشگاه نیز زمانی «مایه‌های دور» نبودند؟ ارتش به جای قشون، دادگستری به جای عدلیه، شهرداری به جای بلدیه، چگالی به جای «دانسیته» و ... نیز زمانی «مایه‌های دور زبانی» بودند. آیا هنگامی که در زبان‌های اروپایی از «مایه‌های دور زبانی» لاتین و یونانی باستان برای ساختن واژه‌ها یاری می‌گیرند کسی چیزی می‌گوید؟ یا در زبان‌های اروپایی این نیاز را پذیرفته‌اند که برای واژه‌سازی به این مایه‌ها نیاز داریم؟ قبلن هم مثال زدم که آیا پیشاوند -acro (سر) - که در ساختن واژه‌ی acronym به کار رفته - از مایه‌های نزدیک زبانی مردم انگلیسی‌زبان است؟
البته من نمی‌گویم هر واژه‌ای را که ساخته می‌شود باید پذیرفت. اما باید معیارهایمان روشن و علمی و یکنواخت باشد. متاسفانه مشکل ما در واژه‌سازی بیش تر وقت‌ها مشکل فرهنگی است تا زبانی. اگر یک واژه‌ی عجیب و غریب فرنگی را بشنویم بی هیچ درنگی آن را به کار می‌بریم و گاه مایه‌ی پُز دادن و فخرمان هم می‌شود که مثلا «بله! من کتابی درباره‌ی هرمنوتیک خوانده‌ام» و هیچ گاه هم نمی‌رویم ببینیم این «هرمنوتیک» از کجا آمده است. لابد چون فرنگی است پس درست است. برای بسیاری پراندن واژه‌های فرنگی نشان شخصیت و پیشرفته بودن و ... است. مثالی را خواننده‌ای در همان مطلب پیشین نوشته که در ایران گروهی دانش جو نام تیم ورزشی خود را wavelet (موجک) گذاشته‌اند! اما هنگامی که به یک واژه‌ی پارسی برمی‌خوریم می‌خواهیم مو را از ماست بکشیم. ناگهان دلشوره‌های زبانی‌مان گل می‌کند و می‌شویم نگاهبان خستگی‌ناپذیر زبان، زبانی که بیش ترمان به دلیل مطالعه نکردن یا بی‌توجهی به تاریخ و ادبیات و نوشتار آن، تنها با زیرمجموعه‌ی بسیار کوچکی از توانایی‌ها و مایه‌ها و ذخیره‌ی واژگانی آن آشنا هستیم. بگذریم....
من که پس از خواندن کتاب «زبان ِ باز» و در نقدی که بر آن نوشتم، گفتم منتظر ویراست تازه‌ی آن خواهم ماند. این پاسخ آشوری انگیزه‌ی بیش تری برای انتظار من خواهد بود.

- - -

دکتر جلیل دوستخواه یادداشتی فرستاده‌اند که هم در بخش نظر منتشر شده و هم در این جا به صورت پی‌نوشت آن را منتشر می‌کنم:

«دوست گرامی،
درود.
برداشت من این است:
به باور من، در گفتمان ِ واژه‌سازی ی فارسی، بیش تر دوستانی که به ساختار ِ واژه‌های نوپیشنهاده، انتقاد می‌کنند و آن ها را به دور از پسند و پذیرش ِ مردم می‌شمارند، به رده‌بندی ی ِ کاربُردی ی ِ واژگان، رویکردی ندارند.
آشکارست که یکایک ِ واژگان یا همکردهای (ترکیب‌های) نوپیشنهاده، از سوی همه‌ی فارسی زبانان به کار برده نمی‌شود و -- به دیگر سخن -- در گستره‌ی نیازهای ِ زبانی آنان جایی ندارد و هر کس، به دلیل‌های گوناگون، با شماری از آن ها سر و کار پیدا می‌کند. تنها بخشی از این واژه‌ها بسامد ِ بالا و همگانی دارند و نه همه‌ی آن ها.
هنگامی که فرهنگستان یکم، واژه‌های پذیرفته و پیشنهادی‌اش را نشر داد، با واکنش ِ منفی ی بسیاری از کسان که این تَرک ِ عادت و نوآوری ناگهانی را برنمی‌تافتند، رو به رو شد و حتا نویسنده‌ی پیشرویی همچون صادق هدایت، در نوشته‌ای طنزآمیز به ریشخند آن ها پرداخت و نقیضه‌هایی خندستانی برای شماری از آن ها ساخت. ( نگا. نوشته‌های پراکنده‌ی صادق هدایت). امّا دیری نگذشت که بیش تر واژه‌های ِ نوپیشنهاده از سوی ِ بیش ترین ِ فارسی زبانان پذیرفته شد و کاربردهایی پربسامد در زندگی ی روزمرّه ی آنان یافت و برابرهای پیشین ِ آنها از یادها رفت و در بایگانی ی ِ تاریخ ِ زبان ماند.
در همان حال، برخی از واژه‌های ِ نوپیشنهاده، مانند ِ دورگو (به جای تلفن) و خودرَو (به جای اتومبیل/ ماشین)، پذیرفته نشد و به زبان مردم، راه نیافت.
واژه‌های نوپیشنهاده ی امروز هم (خواه از سوی فرهنگستان ِ محافظه کار ِ کنونی، خواه از جانب ِ پژوهندگان ِ پویا و پیشرو ِ ناوابسته)، همین فرارَوَند را از سر خواهند گذراند و سامان ِ گسترش و گزینش بر آن ها فرمان خواهدراند
بیش تر واژه‌های ِ نوپیشنهاده ی کسانی مانند زنده‌یادان دکتر امیرحسین آریان پور و دکتر غلامحسین مصاحب و نیز آقایان دکتر ادیب سلطانی، دکتر آشوری، دکتر حیدری ملایری و هم‌تراران‌شان، در زمره ی واژگان ِ ناهمگانی و دارای کاربردهای ویژه در گستره‌های دانشی و پژوهشی و فرهنگی، رده‌بندی می‌شوند و هرگاه عموم فارسی زبانان، آن ها را نپسندند، حرَجی بر این استادان فرهیخته و دلسوز نیست و چیزی از ارج  کوشش و کنش ایشان، کاسته نمی‌شود. پس باید پذیرفت که «هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.» به برکت دست آوردهای ارزنده ی این جویندگان ِ پوینده، زبان فارسی ی امروز بسیار سرشارتر و کارآمدتر از زبان ِ تنگ مایه ی یک سده (و حتا پنجاه سال) پیش ازین است. «باش تا صبح ِ دولتش بدمد.»
پس بر ماست که در این گستره، مانند ِ همه ی عرصه‌های فرهنگی، شتاب‌زده و کم‌حوصله و نزدیک‌بین نباشیم و افق ِ فراخ ِ زبان ِ ارجمندمان را چشم‌انداز ِ خود گردانیم و با سینه ی ِ گشاده (یا -- به تعبیر ِ پیشینیان -- «سعه ی صدر») بدین منظر بنگریم. چُنین باد! بدرود. ج. دوستخواه»

- - -

پس از مطلب "دلشوره های واژه سازی"  - که به پرسش سیدعباس سیدمحمدی و پاسخ داریوش آشوری درباره‌ی واژه‌ی «نپاهشگاه» و به طور کلی بحث واژه‌سازی می‌پرداخت - دکتر محمد حیدری ملایری نیز یادداشتی برایم فرستاد تا در پاسخ یا توضیح آن مطلب منتشر شود:

دکتر محمد حیدری ملایری:

با خشت و کاهگل نمی‌توان آسمانخراش ساخت

هدف از این یادداشت توضیح کوتاهی است درباره‌ی چرایی و چه گونگی ساخت واژه‌های نپاهیدن و نپاهشگاه که "فرهنگ ریشه شناختی اختر شناسی و اختر فیزیک"  پیش نهاده است. گرچه توضیح‌های لازم در آن فرهنگ زیر درآیه‌ی observe آمده‌اند چنین می‌نماید که برخی منتقدان رغبتی به خواندن آن توضیح‌ها ندارند. البته انتقاد لازم است و بحث سودمند. ولی انتقاد هنگامی سازنده خواهد بود که انتقادگر به همه‌ی داده‌ها توجه کرده باشد. از سوی دیگر هستند کسانی که آن توضیح‌ها را دریافته‌اند و آن واژه‌های پیشنهادی را به کار می‌برند.
مساله این است که ما در فارسی واژه‌‌ی فراگیری برای مفهوم observation نداریم. نخست این مفهوم را بازنماییم تا روشن باشد درباره‌ی چه بحث می‌کنیم. این مفهوم را می‌توان چنین تعریف کرد: «پاییدن، زیر نظر گرفتن، و توجه مرتب به منظوری خاص، بیش تر دانشی، به ویژه از راه اندازه‌گیری». observation بنیادی‌ترین مفهوم دانش‌های آروینی (تجربی) است. پایه‌ی دیگر این دانش‌ها theory (نگره) است که در این مختصر به آن نمی‌پردازیم.
حال که مفهوم را شناختیم پیش از هر چیز ببینیم واژه‌ی observe از کجا آمده است. واژه‌ی observe در حوالی سال ۱۳۸۶ م. از زبان فرانسوی به انگلیسی میانه راه یافته است. زبان فرانسوی خود آن را از لاتینی observare گرفته است به معنای «نگاه کردن، نگاه داشتن، پاس دادن، مراقبت کردن»، از پیشاوند -ob «بر، به» و servare «پاس داشتن، نگاه داری کردن». این واژه‌ی لاتینی هم ریشه است با اوستایی -har «نگاه داشتن، پاس داشتن، توجه کردن»، haraiti «نگاه می‌دارد»، -harətar «نگاه دارنده، پاس دار»، -harəθra «نگاه داری، پاس، مراقبت». این واژه‌ی اوستایی ریشه‌ی واژه‌ی فارسی «زنهار» است به معنای «پناه، امان». همچنین هم ریشه است با یونانی heros «نگاه دارنده، پهلوان، قهرمان». ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی -ser* «نگاه داری کردن».
چنان که گفتیم، در فارسی واژه‌ی عامّی برای این مفهوم نداریم. در اخترشناسی آن را «رصد» می‌گویند، ولی بیرون از اخترشناسی برای آن واژه‌های دیگری به کار می‌برند: «مشاهده، مشاهده‌گری، ملاحظه، نگرش، و دیگرها». این وضع زاینده‌ی دست کم سه مساله است:
۱) این برابرهای دوم هر چه باشند مفهوم observation در فارسی دستخوش بُریدگی (dichotomy) است. واژه‌های نماینده‌ی این بریدگی (از یک سو «رصد» و از سوی دیگر «مشاهده، ملاحظه، نگرش») هیچ ربط واژگانی با هم ندارند. این نکته نشان می‌دهد که شیوه‌ی رویکرد فارسی‌زبانان به مفهوم های دانشی، روش‌شناسی دانشی، و شناخت‌شناسی پیچیده و مساله‌دار است.
به سخنی دیگر، فارسی‌زبانان خودکارانه درنمی‌یابند که پایه‌ی آن چه اخترشناس می‌کند با آن چه زیست‌شناس، جانورشناس، یا مردم‌شناس می‌کند، در اصل یکی است. این چنین بریدگی مانعی است در راه ساختن اندیشه‌ی روشمندانه و دانشی. و ای کاش این تنها مورد ِ سنگ بر سر راه خود انداختن و لقمه را دور سر گرداندن در زبانی می‌بود که به دقت نیازمند است.
۲) واژه‌ی «مشاهده» به معنای observation در فارسی پیشینه ی چندانی ندارد و از اصالتی برخوردار نیست. برابری است که برخی مترجمان بی آن که به امکان های زبان فارسی توجه کرده باشند با سهل‌انگاری به کار برده‌اند. این واژه در مقایسه با واژه‌هایی چون خوردن، پریدن، خواندن، دویدن، دیدن معنای دقیقی ندارد.
به فرهنگ‌ها روی آوریم: «ادراک با چشم و بینش و نگاه و نظر. معاینه کردن. نظارت. دیدار. یکدیگر را رویاروی دیدن.» مشاهده همچنین اصطلاحی است عرفانی: «نزد عرفا عبارت از حضور است». وجود این همه معنا برای «مشاهده» نشان می‌دهد که واژه‌ی دقیقی نیست. مشاهده در اصل واژه‌ای است دوطرفه، مانند مجادله (با هم جدل کردن)، مقابله (با هم رو به رو شدن)، معامله، مذاکره (با هم گفت و گو کردن)، مکاتبه (براى هم نوشتن)، مشاهده: یکدیگر را دیدن. اما در observation تنها یک سو، یعنی انسان، است که نگاه می‌کند و خبری از «نگاه به همدیگر» نیست.
افزون بر این کاستی‌ها، «مشاهده» واژه‌ای است چهارهجایی که فعل بسیط ندارد. بدین معنا که «مشاهده کردن» از پویایی، نرمش، و توانایی لازم برای ساختن جداشده‌ها برخوردار نیست. در زبان دانشی وجود همکردها دشواری مهمی است. برای آگاهی بیش تر نگاه کنید به مقاله‌ى "بحثی درباره ی صرف فعل در زبان علمی فارسی" (از همین نگارنده به سال ۱۳۵۲ خ).
چنین مفهوم بنیادینی در دانش به برابر ِ فارسی ِ استوار، سنجیده، و دقیقی نیاز دارد. برای پدید آوردن راژمان (سیستم) ِ زبانی توانایی که پاسخ گوی نیازهای دانشی و فنی باشد، باید از چنین سهل‌انگاری‌ها و بی‌دقتی‌ها دوری گزید. گزاره‌ی شماره‌ی ۲ در پیشگفتار «فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک» لازم می‌داند که مفهوم های بنیادی دانشی برابر ِ فارسی ِ مناسب داشته باشند. و این وظیفه‌ی علاقه‌مندان به نگاهداشت و توانایی فارسی است که چنین برابری را بیافرینند، با یاری گرفتن از همه‌ی امکان ها از جمله دست آوردهای زبان شناسی، به ویژه زبان شناسی تاریخی و مقایسه‌ای.
۳) برابر ِ دیگر ِ observation واژه‌ی «رصد» است (در عربی به معنای «مواظبت، نگهبانی، مراقبت») که تنها در اخترشناسی به کار می‌رود. این واژه در پزشکی، روان شناسی، هواشناسی، جامعه‌شناسی، و ده ها رشته‌ی دیگر که با observation سروکار دارند به کار نمی‌رود. مثلن گفته نمی‌شود «رصد گروه های اجتماعی»، «رصد بیمار»، «رصد رفتار جانوران». همچنین «رصدخانه» تنها در اخترشناسی کاربرد دارد و در فارسی با برابرهایی چون «رصدخانه‌ی بیماران»، «رصدخانه‌ی دانش های انسانی و اجتماعی» و «رصدخانه‌ی حقوق بشر» رو به رو نمی‌شویم، مگر در کار کسانی که برای ترجمه تنها از نرم‌افزار استفاده می‌کنند.
بر پایه‌ی این تجزیه و تحلیل و به پی روی از روش‌شناسی ِ دانشی و نیاز به روشن‌اندیشی و دقت، منطقی می‌نماید که برای مفهوم بنیادین observation واژه‌ی یگانه‌ای در فارسی داشته باشیم. فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک وظیفه‌ی خود دانسته است که به این نیاز پاسخ گوید. برابر فراگیری که می‌توانست برای مفهوم observation به کار رود واژه‌ی «پاییدن» است که ابوریحان بیرونی گاه به جای «رصد» به کار برده است: «و بپای تا به دایره اندر آید» (التفهیم، برگ ۶۴)، «و بپای ارتفاع آفتاب را» (التفهیم، برگ ۳۱۳). شادروان جلال‌الدین همایی در واژه‌نامه‌ی «التفهیم» می‌گوید: «پاسیدن و پاییدن: رصد کردن و مراقبت کردن در احوال ستارگان».
در این جا برای روشنی باید به کالبدشکافی این واژه بپردازیم. پاییدن از فارسی میانه -pātan/pāy می‌آید به معنای «نگاه داری کردن، مراقبت کردن»، سغدی p’y «پاییدن، مراقبت کردن»، فارسی باستان -pā «مراقبت کردن»، -patā «نگاه داشته، مراقبت شده»؛ اوستایی -pā «نگاه داری کردن»، pati «نگاه می‌دارد»؛ -(nipā(y «پاسیدن، مراقبت کردن»، -nipātar «نگاه دارنده، مراقبت‌کننده»؛ -nipāθri «زن مراقبت‌کننده»؛ بسنجید با سنسکریت -pā «نگاه داری کردن، مراقبت کردن»، tanū.pā «تن‌پا، محافظ بدن»، -paś.pā «چوپان»؛ یونانی poma «سرپوش، در، کلاهک»، poimen «چوپان»؛ لاتین pascere «چراندن»، pastor «چوپان»؛ ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی -pā* «نگاه داری کردن، خوراندن». پاییدن در فارسی به چند دیسه‌ی دیگر به کار می‌رود: پاهیدن (گویش‌های لاری و گراشی)، پاسیدن، پاستن (گیلکی). تبدیل فونم‌های h و i و s به هم در زبان های هند-و-اروپایی فراوان است (هیدروژن/ئیدروژن، سند/هند).
اما به کار بردن پاییدن برای observe خالی از اشکال نیست، زیرا این واژه در فارسی معنای دیگری دارد که «ادامه داشتن، پایدار ماندن» است و در آن معنا بسیار به کار می‌رود: «... اما نور تنها یک لحظه پایید» (سیمین دانشور، «جزیره‌ی سرگردانی»، برگ ۵). همچنین پاییدن به این معنا در زبان دانشی ِ فارسی کاربرد بسیار دارد: پایا، دماپای، پای داری، پایندگی. وجود این معنای دوم، به احتمال، به سبب بر هم افتادن -pātan/pāy بر -pattutan/pattāy «استمرار داشتن» در فارسی میانه است.
به این دلیل‌ها، برای توانا کردن زبان علمی فارسی، فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک نپاهیدن (nepāhidan) را برابر (observe (v پیش نهاده است. این واژه از دو بخش ساخته شده است: پاهیدن که همان پاییدن است، چنان که در بالا آمد و پیشاوند -ne. این پیشاوند به معنای «پایین، به سوی پایین» در فارسی در واژه‌های «نگاه، نگر، نشستن، نهفتن، نفرین» وجود دارد. ریشه‌ی آن به اوستایی/فارسی باستان -ni «پایین، در» برمی‌گردد، و هم ریشه است با سنسکریت -ni «پایین»، یونانی neiothen «از پایین»؛ همچنین انگلیسی nether (برای نمونه در نام انگلیسی کشور هلند: Netherlands نام آن در فرانسوی Pays-Bas)، آلمانی nieder؛ ریشه‌ی پوروا-هند-و-اروپایی *ni- «پایین، زیر».
با پذیرفتن نپاهیدن برای observe منطقی است که همه‌ی جداشده‌های این مفهوم را با آن بیان کنیم: نپاهش، نپاهیده، نپاهشگر، نپاهیدنی، و نپاهشگاه برای رصدخانه.
البته ممکن است کسانی این رویکرد را بی هوده بدانند و بپندارند به چنین کوشش‌هایی نیاز نیست. برای نمونه استاد ارجمند داریوش آشوری در پاسخ به پرسنده‌ای گفته‌اند: «باید بگویم که من هم مانند شما ضرورتی برای ساختن واژه‌ی جانشین برای رصدخانه و واژه‌هایی از این دست نمی‌بینم، آن هم با مایه‌های دوردست زبان‌های کهن ایرانی که جز گروهی کوچک از زبان دانان و زبان‌شناسان با آن ها آشنا نیستند.»
این سخن ایشان بدین معناست که بحث‌های بالا زایدند، یعنی نیازی به این گونه تجزیه و تحلیل روش‌شناسانه و زبان شناسانه نیست، زیرا واژه‌های مشاهده و رصد و رصدخانه نیازهایمان را برآورده می‌کنند. با توضیح‌هایی که در بالا آمدند داوری در این باره بر عهده‌ی خواننده است. در ضمن بد نیست اشاره شود که واژه‌های نپاهیدن و نپاهشگاه را کسی که با اخترشناسی و دانش دقیق بیگانه است پیشنهاد نکرده، بلکه از سوی فیزیک دان، اخترفیزیک دان و اخترشناسی است که می‌کوشد در حیطه‌ی تخصصی‌اش دشواری های پایه‌ای فارسی را در پدید آوردن راژمان زبان علمی بشناسد و از میان بردارد. واژه‌ی نپاهیدن دست آورد چند دهه پژوهش در زبان فارسی، گویش‌های آن، پیشینیانش، ارج‌گذاری به میراث‌های کهن آن، و اعتقاد به توانایی ذاتی ِ پیوستار فارسی است که بسیاری از آن ها ناآگاهند.
بگذریم. با واژه‌های بی‌بندوبار نمی‌توان زبان دانشی داشت، و این گونه تجزیه و تحلیل که برای «نپاهیدن» آمد، بی‌شک لازم و سودمند است. این کار نقطه‌های ضعف اصطلاح‌های فارسی را آشکار می‌کند و سبب به تر شناختن و فهمیدن مفهوم‌ها می‌شود. در فراروند این سبُک سنگین کردن ها مفهوم زبان اروپایی (در این جا observation) کالبدشکافی می‌شود. همچنین توضیح ِ روش ِ یافتن ِ برابر فارسی آگاهی‌های فراوان درباره‌ی جنبه‌های گوناگون زبان فارسی به خواننده می‌دهد و توانایی‌های ناشناخته‌ی زبان فارسی را از تاریکی به روشنایی می‌کشاند.
اعتقاد به این که این بحث‌ها ضرورت ندارند، به معنای محروم ساختن خود و فارسی‌زبانان از آموختن و شناختن و آموزشگری است. فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک برابرهایی را که پیش می‌نهد به همین روش تجزیه و تحلیل می‌کند تا خواننده با بیش ترین داده‌ها درباره‌ی آن ها داوری کند. این گونه هشدار درباره‌ی بی‌ضرورت بودن شامل حال واژه‌هایی چون شهرداری، شهربانی، دادگستری، واژه، و ده ها نمونه‌ی دیگر هم می‌شده، که به جای بلدیه، نظمیه، عدلیه، لغت، و دیگرها نشسته‌اند. ولی نباید به هیچ روی از رها کردن این واژه‌ها تاسف خورد. فزون آن که هر واژه‌ی نو با خود امکان های تازه‌ای برای ساخت واژه‌های دیگر می‌آورد.
روش مقابل عبارت است از پذیرفتن واژه‌های نامناسب یا برابرهای اروپایی آن ها بی آن که کوشش لازم برای یافتن برابر فارسی آن ها بشود. برای روشن شدن مثالی بزنیم. فرض کنیم که با مفهوم های object و subject رو به رو باشیم. چنان که در بالا دیدیم جست و جوی برابر فارسی برای این مفهوم ها بسیاری آگاهی‌ها درباره‌ی خاستگاه این واژه‌ها به دست می‌دهد. این کار همچنین انگیزه‌ای خواهد بود برای پژوهش درباره‌ی راه های تازه در حلّ دشواری های واژگان دانشی فارسی. میرشمس‌الدین ادیب سلطانی در ترجمه‌ی «سنجش خرد ناب» کانت واژه‌های «برون‌آخته» و «درون‌آخته» را برای آن مفهوم ها به کار می‌برد. فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک «برآخت» و «درآخت» را ترجیح داده است. برای آگاهی بیش تر درباره‌ی چرایی و چه گونگی این واژه‌ها به آن اثر نگاه کنید.
در مقابل، پذیرفتن واژه‌های فرانسوی «ابژه» و «سوژه» آفرینندگی چندانی ندارد، از ابتکار تهی است، و هیچ کمکی به حل دشواری های پیش روی اصطلاح‌شناسی فارسی نمی‌کند. همچنین اگر بخواهیم از استدلال «مانوس بودن» ِ واژه‌ها برای مردم استفاده کنیم (که این هم داستان دیگری است) باید گفت ایرانیانی که با زبان فرانسوی آشنایی دارند بسیار در اقلیت اند. همه در مدرسه انگلیسی یاد می‌گیرند، انگلیسی زبان بین‌المللی ِ چیره است، و بنابراین «آبجکت» و «سابجکت» برتری‌های خود را دارند و نباید آن ها را دست کم گرفت.
نکته‌ی دیگری که در گفته‌ی استاد آشوری نیاز به باز کردن دارد «مساله»ی مایه‌های دوردستی است که گروه کوچکی آن ها را می‌شناسند. در کجای نپاهیدن چنین چیزی هست؟ چنان که آمد، نپاهیدن همان پاییدن، پاهیدن، پاسیدن است که در فارسی کنونی به کار می‌رود. پیشوند -ne هم چنانکه دیدیم در فارسی وجود دارد. کسی که نمی‌داند، به آسانی می‌تواند بیاموزد. در فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک توضیح‌ها آمده‌اند. البته این فرهنگ همچنین واژه‌هایی را پیش می‌نهد که ناشناسند. چرایی این در پیشگفتار آن اثر به گستردگی بازنموده شده است. این خرده‌گیری هنگامی می‌توانست به جا باشد که آن واژه‌های نو توضیح و تشریح لازم را به همراه نمی‌داشتند. فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک به روشنی و به شیوه‌ای آموزشگرانه ناشناخته‌ها را بازنموده است.
چرا باید اصل را بر نافهمی و ناتوانی مردم گذاشت و بدین وسیله دست و پا را بست و پیشرفت را مانع شد؟ چرا نباید اصل بر این باشد که فارسی‌زبان هوشمند است و توانایی فهمیدن دارد؟ جوانان تشنه‌ی آموختن اند، درمی‌یابند و دانسته‌ها را به دورتر می‌برند. کسی که می‌داند سزاست که آموزشگری کند و به دیگران آزادی گزینش دهد. این که ما برای دیگران تصمیم بگیریم که آنان نخواهند فهمید، و در نتیجه خود را سانسور کنیم، به داستان رقت‌انگیزی می‌ماند که بازنمودنش فرصت دیگری می‌خواهد.
چیزی که محافظه‌کاران را می‌آزارد، به کار گرفتن الگوهایی است که در محدوده‌ی سنتی نمی‌بینند. فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی و اخترفیزیک به پی روی از ابراهیم پورداود، بهرام فره‌وشی، محمود حسابی، و میر شمس‌الدین ادیب سلطانی بر این باور است که امکان های زبانی ما به فارسی دری کران‌مند نمی‌شوند و باید از همه‌ی منبع‌های پیشینه‌ی فارسی و گویش‌های آن بهره گرفت. تنها از این راه است که می‌توان به فارسی توانایی لازم را برای بیان مفهوم های دانشی و فلسفی نوین داد. این گمان که تنها با فارسی ادبی پس از اسلام می‌توان از پس ِ نیازهای روزافزون اصطلاح‌شناسی امروزین برآمد سرابی بیش نیست. روش سنتی، که خود را به زیرمجموعه‌ی کوچکی از کل زبان فارسی مقید می‌کند، خرده‌کاری ساده‌انگارانه است. تنها با یاری گرفتن از زبان های مادر فارسی دری و امکان‌هایی که گویش‌ها فرامی‌نهند می‌توان راژمان واژگانی ِ دقیق و پویا پدید آورد.
کار سنت‌گرایان را می‌توان به کوشش برای ساخت آسمانخراش با خشت و گل همانند کرد. این کار نشدنی است، همچنان که رفتن به ماه با نردبان. برای بر پا کردن آسمانخراش باید از تکنیک‌ها، روش‌ها و مصالحی استفاده کرد که معمار سنتی با آن ها ناآشناست.

- - -

از : شهربراز                                                                                                

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۲۰ / ۱۱

تلفظ و نوشتن نام های بیگانه در زبان فارسی

نام های خارجی را، که مهم ترین آن ها نام مکان یا شخص است، می توانیم به سه گروه بخش کنیم:

گروه نخست نام هایی است که در گذشته با تلفظ هایی معیّن در زبان فارسی تداول پیدا کرده، وارد فرهنگ زبانی شده و دیگر صلاح نیست که به سلیقه ی یا حکم کسی تغییر کند. مثلن کشور یونان از وقتی که در زبان فارسی پس از اسلام ذکر آن رفته است، همیشه «یونان» بوده است و به سه فیلسوف بزرگ آن کشور هم می گفته ایم سقرات، افلاتون و ارستو. کار نداشته ایم که یونانی ها خودشان نام این فیلسوف ها را چه گونه تلفظ می کرده اند یا می کنند. در متن های ادبی، فلسفی و تاریخی کلاسیک فارسی گاهی به جای ارستو نوشته اند «ارسطاطالیس»، ولی این تلفظ تداول پیدا نکرده است. ضمنن چون این گونه نام ها از راه ترجمه ی متن های عربی وارد فارسی شده است، ما تا کنون  همان املای عربی آن ها را حفظ کرده ایم، هر چند که برخی از واج های (phoneme) آن ها را مانند عرب ها ادا نمی کنیم. مثلن حرف «ط» در ارسطو در فارسی «ت» تلفظ می شود و اکنون باید این نام را به صورت «ارستو» بنویسیم.

گـروه دوّم، کـه غـالـبن نام هـای مکـان یا جـغرافـیایی اسـت، به دلیل های گوناگون در چند سده ی گذشته تغییر کرده است و دیگر نمی توانیم از آن مکان ها با نام های «عتیق»  آن ها یاد کنیم. مثلن زمانی در ایران از دریای سرخ با نام «دریای قلزم» یاد می کردند. سپس آن را با نام «بحر احمر» شناختند، و حالا مدّتی است که به آن «دریای سرخ» می گویند، همان گونه که به «بحر اسود» هم «دریای سیاه» می گویند.

برخی از نام های مکان از کلمه هایی ساخته شده است که مفهوم آن ها به زبان های دیگر قابل ترجمه است، مثل «بحر الاحمر» عربی که در انگلیسی  Red Sea، در فرانسوی  Mer Rouge، در اسپانیایی  Mar Rogo و در فارسی «دریای سرخ» نامیده می شود. امّا صورت عربی این نام مکان، یعنی «بحر احمر»، مدّتی دراز در فارسی تداول یافت، در حالی که نخستین بار اگر با توجّه به معنای نام، به آن «دریای سرخ» گفته بودند، همان کاری را کرده بودند که در دیگر زبان های معتبر جهان شده بود، و این بلاتکلیفی پیش نمی آمد که امروز برخی از فارسی زبانان به آن «بحر احمر» بگویند و برخی «دریای سرخ». همین امر در مورد نام «بحر المیت» صدق می کند که در انگلیسی  Dead Sea، در فرانسوی  Mer Morte، در اسپانیایی Mar Muerto است، و در فارسی هم می توانیم به آن «دریای مرده» بگوییم، امّا هنوز هم این نام جغرافیایی برای بسیاری از فارسی زبانان به صورت «بحرالمیت» مانده است. آن چه در مورد این نام ها مهمّ است، کاربرد همگانی یکی از آن ها و منسوخ شمردن دیگری است تا ضبط آن در همه جا و برای همه یکسان باشد. مثلن «اقیانوس آرام» (Pacific Ocean) در فارسی «اقیانوس کبیر» هم خوانده می شده است، و صلاح آن است که امروز فقط از آن با نام «اقیانوس آرام» یاد کنیم.

مشکل بزرگ امروزه برای بسیاری از نویسندگان و مترجمان این است که با بسیاری از نام های خاص مکان و برخی از نام های خاص کسان، از راه مطالعه ی یک زبان خارجی، به ویژه زبان انگلیسی آشنا شده اند و در فارسی چندان مطالعه ای ندارند تا به فارسی معمول این نام ها برخورده باشند. مثلن به تلفظ انگلبسی «ترابلس» واقع در لبنان را «تریپولی» (Tripoli) و «صیدا» در لبنان را «صیدون»  (Sidon)، «سیبری» را «سایبریا»  (Siberia)، «لیبریه» را «لایبریا»  (Liberia)، «مقدونیه» را «ماسدونی» یا «مسدونی»  (Macedonia)، «نیجریه» را «نایجریا»  (Nigeria)، «لتونی» را «لاتویا»  (Latvia)، «لیتوانی» را «لیتوانیا»  (Lithuania)، «استونی» را «استونیا» (Estonia) می گویند و مانند این ها.

گروه سوم نام های خاصّ کسان یا مکان های جغرافیایی جدید است که املا و تلفظ آن ها در فارسی هم مانند زبان های دیگر سابقه ای ندارد و از آغاز ورود این نام ها به فرهنگ زبانی فارسی، باید برای املا و تلفظ آن ها از قاعده ای ثابت پی روی کرد، بدین معنی که آن ها را باید  تا آن جا که واج های بی آوا (consonants) و واج های آوایی (vowels) فارسی اجازه می دهد، نزدیک به تلفظ زبان بومی نوشت و تلفظ کرد. مثلن ممکن است که در گزارش یا خبری به Maubeuge  بربخوریم که نام شهری است در شمال فرانسه. باید کاری به این نداشته باشیم که این نام را در انگلیسی یا زبان های دیگر چه گونه تلفظ می کنند، و آن را «موبوژ» بنویسیم و تلفظ کنیم تا به اصل فرانسوی آن نزدیک باشد. یا اگر نام یک شخصیت عرب در انگلیسی به صورت Abdul Razak نوشته شده باشد، آن را به «عبدل رازاک» تبدیل نکنیم، بلکه به صورت «عبدالرزّاق» که تلفظ  نام این شخص در عربی است بنویسیم.

می دانیم که برخی از نام های خاصّ، به ویژه نام هایی که زمینه ی مذهبی دارد، در میان قوم های گوناگون، با تلفظ های گوناگون، به کار می رود. مثلن «یوسُف» که ما آن را از عربی گرفته ایم و خود معمولن «یوسف» (با کسر سین) تلفظ می کنیم، در انگلیسی «جوزف» Joseph تلفظ می شود و در فرانسوی «ژوزف» و در روسی Yossif است با تلفظ «یوسیف»، در آلمانی با تلفظ «یُسِف»، در اسپانیایی Jose است با تلفظ «خوزه» و در زبان های دیگر با املا ها و تلفظ های دیگر. بنابر این اگر در یک متن انگلیسی مثلن به Joseph Chenier، شاعر فرانسوی، برخوردیم، آن را نه به صورت «جوزف شنیه»، بلکه به صورت «ژوزف شنیه» می نویسیم، و اگر به Joseph Adamov بر خوردیم، درست آن است که این نام را در فـارسی با تلفظ انگلـیسی آن که «جـوزف آدامـوو» است، ننویسیم و آن را به تلفظ روسی آن یعنی به صورت «یوسیف آداموف» برگردانیم. البته در مورد نام های خاصّی که در آغاز نه از راه زبان بومی، بلکه از راه زبان های دیگر وارد فرهنگ زبانی فارسی شده است، از جمله فرانسوی و انگلیسی، دیگر صلاح نیست که آن ها را با املا و تلفظ بومی بنویسیم، از آن جمله نام کوچک «استالین» که در فارسی به ندرت با تلفظ روسی و به صورت «یوسیف» نوشته و تلفظ شده است، بلکه آن را به صورت های «جوزف» و «ژوزف» نوشته اند.

در گذشته ما بسیاری از نام های گوناگون را یا از راه عربی می گرفتیم، یا از راه زبان فرانسوی. زبان عربی برای فارسی در حکم زبان لاتین است برای زبان انگلیسی و از راه ادبیات و به وام گیری کلمه ها و خطّ ، با زبان فارسی پیوندهایی ناگسستنی دارد. زبان فرانسوی هم پیش از انگلیسی و زبان های دیگر برای ایرانیان تحصیل کرده و فرهیخته زبان علم و فرهنگ جهانی بود ، و از این گذشته از حیث آهنگ کلام، کم و بیش، از هر زبان دیگری به فارسی نزدیک تر است. برای مثال به چند لغت که با تلفظ فرانسوی وارد فارسی شده است، نگاه می کنیم:

آباژور  (abat-jour)، کمد  (commode)، کراوات  (cravate)، آپارتمان  (appartement)، پارلمان  (parlement)، آسانسور ( (ascenseur، شیمی  (chimie)، فیزیک  (physique)، فیزیولوژی  (physiologie)، رادیولوژی  (radiologie)، رادیوگرافی  (radiographie)، هیپنوتیزم  (hypnotisme)، ماشین  (machine)، مبل  (meuble)، ماساژ (massage) ، گاراژ  (garage)، سرنگ  (seringue)، آمپول  (ampoule)، آژانس  (agence)، و بسیار و بسیار کلمه های دیگر. این کلمه ها مثلن با تلفظ انگلیسی از حیث لحن و آهنگ اصلن نمی تواند در جمله ی فارسی بنشیند، در حالی که فرانسوی زبان هم آن ها را تقریبن همان گونه تلفظ می کند که ما فارسی زبانان تلفظ می کنیم. و حالا برای مثال به چند لغت که از راه عربی وارد فارسی شده است، نگاه می کنیم:

قانون (یونانی)، اقلیدس (یونانی)، اسطرلاب (یونانی)، منجنیق (یونانی)، اقلیم (یونانی)، فلسفه (یونانی)، هندسه (فارسی: اندازه)، قیصـر (لاتینی)، موسـیقی (یونانی)، کیـمیا (یونانی)، سـفسـطه (یونانی)، جغرافیا (یونانی)، اقیانوس (یونانی)، ناموس (یونانی)، لغت (یونانی)، ققنوس (یونانی)، اکسیر (یونانی)، بوطیقا (یونانی)، فردوس (فارسی: پردیس)، خندق (فارسی، کنده، کندک)، اسفنج (یونانی)، ابریق (فارسی: آبریز)، اسطبل (لاتینی)، ساباط (سریانی)، شاغول (عبرانی). این ها و بسیار کلمه های دیگر نخست از سوی عرب ها از یک زبان غیر عربی، به ویژه یونانی، گرفته شد و سپس فارسی زبانان آن ها را از عربی گرفتند. از شگفتی های حیطه ی زبان یکی هم این است که فارسی زبانان حتا برخی از کلمه های در اصل فارسی را فراموش کردند و بعد «معرّب» شده ی آن ها را به کار بردند.

یک نکته ی دیگر هم درباره ی نام های خاصّ باید گفته شود و آن مربوط به آن نام های مرکّب عربی است که بسیاری از مسلمانان کشورهای غیر عربی جهان در نام گذاری از آن ها استفاده می کنند، مثل عبد الرّحمان، شمس الحقّ، منیب الرّحمان، شمس العالم، ضیاءالحق، مجیب الرّحمان، ریاض الحق، مجیب الاسلام، رضوان الدیّن و مانند این ها. در روزنامه های چاپی و اینترنتی معمولن املای لاتینی این نام ها را به صورت هایی می آورند که با اصل عربی آنها تطابق ندارد. از این گذشته چون با معنای این نام ها آشنایی ندارند، جزء های ترکیبی آن ها را تشخیص نمی دهند. در نتیجه تصوّر می کنند که مثلن «منیب الرّحمان» که آن را «Munibur Rahman» می نویسند، شامل دو نام است: یکی «منیبُر»  (Munibur)، و دیگری «رحمان»  (Rahman)، و آن وقت در ادامه ی خبر از او فقط با «Munibur»  (منیبُر) یاد می کنند. در خبری درباره ی یک تصادف می خوانید:

«...twenty passengers, including Mujibul, injured.»

بیست مسافر از جمله مجیبــّـل، مجروح شدند.» در مقدمه ی خبر این شخص «Mujibul Haq» (مجیب الحق) معرفی می شود و سپس خبرگار به خیال خود از او با یکی از دو نامش یاد می کند، که باید «مجیب» باشد، ولی می شود «مجیبـول». مترجمان فارسی زبان در برخورد با این نام ها باید توجّه داشته باشند که هیچ وقت یک نیمه از این نام های مرکب «عربی- اسلامی» را، آن هم به صورتی که در انگلیسی نوشـته می شود، به خط فـارسی برنگـردانند، بلکه تمام نام را بیاورند. بسیاری از نویسندگان و گویندگان رسانه های گروهی انگلیسی ناآگاهانه تصوّر می کنند که نام هایی مانند   «Abdul»، «Shamsul»، «Ziyaul»، «Munibur»، «Abdur»، «Riyadhul»، «Mujibur»، «Uddin»  و مانند این ها وجود دارد، حال آن که این نام ها به ترتیب عبدالرّحمان، شمس الحق، شمس العالم، ضیاء الحق، ضیاء الرّحمان، منیب الرّحمان، عبدالرّحمان، ریاض الحق، مجیب الرحمان، و رضوان الدّین بوده است.

ظاهرن این جور نام ها امروزه برای برخی از خود مسلمان های غیر عرب و همچنین عرب های مسلمان و غیر مسلمان هم مشکل ایجاد می کند. مثلن یک داور فوتبال سنگاپوری هست که نام غیر بومی او در انگلیسی به صورت «Shamsul Maidin»  و «Maidin Shamsul» می آید. من به «Search Engine» فارسی گوگل مراجعه کردم و در سایت های فارسی و عربی به این ضبط های متفاوت برخوردم:

سایتهای فارسی: شمسول مایدین، میدین شمسول، شمسول محیی الدین، معایدین شمسول، شمس الماعدین، شمسول مائدین...

سایتهای عربی: شمسول مایدن، شمسول مادنین، معایدین شمسول، ماعدین شمسول، شمسول مایدین، مایدین شمسول، شمسول مادین، میدین شمسول، شمسول محیی الدین، شمسول مادیان، شامسول مادین...

کوتاه آن که این جور نام های عربی که از دو کلمه ترکیب شده است، هر دو کلمه ی آن ها با هم یک معنای واحد دارد و باید هر دو کلمه همیشه با هم بیاید و آوردن یک کلمه ی آن ها به تنهایی، آن هم در ترکیب با حرف تعریف «ال» (definite article)، درست نیست. مثلن نام مرکّب «شمس الواعظین»، «شمسول»، «واعظین»، «شمس» یا «الواعظین» نیست، بلکه همیشه «شمس الواعظین» است.

حرف تعریف «ال» و حرفهای شمسی و قمری:

حرف تعریف (definite article) در زبان عربی «اَل» است که بر سر نام می آید و آن را معرفه می کند، مانند: العالم، الکتاب، الشمّس، القمر، المعتصم، و مانند اینها. حرف های زبان عربی به دو گروه تقسیم می شود، یکی گروه «شمسی» و دیگری گروه «قمری».

حرف های شمسی آن گروه از حرف های الفبای عربی است که هرگاه حرف تعریف «ال» بر سر نامی بیاید که با یکی از این حرف ها آغاز شود، «ل» حرف تعریف تلفظ نمی شود، ولی حرف نخست آن نام که شمسی است، مشدّد می شود، یعنی دوبار تلفظ می شود، مانند کلمه ی «شمس» که حرف نخست آن از حرف های شمسی است و «ال» که بر سر آن بیاید، با اینکه به صورت «الشّمس» نوشته می شود، آن را «Ash-Shams» تلفظ می کنند. نام این حرف ها را هم از همین کلمه ی «شمس» گرفته اند. حرف های شمسی عبارت است از: ت ، ث ، د ، ذ ، ر ، ز ، س ، ش ، ص ، ض ، ط ، ظ ، ل ، ن. اکنون به نمونه های زیر نگاه می کنیم:

- ت: تصمیم، التـّصمیم،  At-Tasmim
- ث: ثبات، الثـّبات،  As-Sabat
- د: دهر، الدّهر، Ad-Dahr
- ذ: ذلیل، الذ ّلیل، Az-Zalil
- ر: رمضان، الرّمضان،  Ar-Ramazan
- ز: زهراء، الز ّهراء، Az-Zahra'
- س: سلیم، السّلیم،  As-Salim
- ش: شمس، الشـّمس، Ash-Shams
- ص: صواب، الصـّواب، As-Savab
- ض: ضرب، الضـّرب، Az-Zarb
- ط: طلب، الطـّلب، At-Talab
- ظ: ظاهر، الظـّاهر، Az-Zaher
- ل: لطیف، الـّطیف، Al-Latif
- ن: نظام، النـّظام، An-Nezam

حرف های «قمری» حرف هایی است که هرگاه حرف تعریف «ال» بر سر نامی بیاید که با یکی از حرف های قمری آغاز شود، «ل» حرف تعریف تلفظ می شود، مانند کلمه ی «قمر» که با «ال» حرف تعـریف به صـورت «القـمر» نوشته می شود و آن را Al-Qamar  تلفظ می کنیم. نام این حرف ها را هم از همین کلمه ی «قمر» گرفته اند. حرف های قمری عبارت است از ب ، ج ، ح ، خ ، ع ، غ ، ف ، ق ، ک ، م ، ه ، و ، ی. در این جا نمونه هایی می آوریم:

-  ب: بصر، البصر، Al-Basar
-  ج: جواب، الجواب، Al-Javab
-  ح: حمد، الحمد، Al-Hamd
-  خ: خسیس، الخسیس، Al-Khasis
-  ع: عین، العین، Al-Ayn
-  غ: غریب، الغریب، Al-Gharib
-  ف: فرار، الفرار، Al-Farar
-  ق: قمر، القمر، Al-Qamar
-  ک: کاسب، الکاسب، Al-Kaseb
-  م: معمول، امعمول، Al-Ma'mul
-  ه: هلال، الهلال، Al-Helal
-  و: وادی، الوادی، Al-Vadi
-  ی: یوم، الیوم، Al-Yowm

امّا کلمه ی «آل» به معنی «خاندان» که در آغاز برخی از نام های خاصّ عربی می آید، ربطی به حرف تعریف «ال» ندارد و همیشه به عنوان یک کلمه ی مستقل می آید و نباید آن را با حرف تعریف «ال» اشتباه کرد. هنگامی که در زبان انگلیسی نامی باحرف های لاتینی نوشته می شود، مترجمان در برگرداندن آن نام به خطّ فارسی باید به این تفاوت توجّه داشته باشند و آن نام را به صورتی نادرست ننویسند و به صورتی نادرست تلفظ نکنند. برای مثال چند نام خاصّ عربی را که از گوگل فارسی گرفته ام، در این جا می آورم. کلمه ی «آل» در این نام ها «ال» حرف تعریف نیست و به معنی خاندان است، همان گونه که در این موردها در فارسی به جای «آل» از پسوند نسبی «ی» استفاده می کنیم و مثلن می گوییم شاه عبّاس صفوی (آل صفی).

نمونه ها:جنام آل ثانی، شیخ صالح بن فوزان آل فوزان، محمّد بن راشد آل مکتوم، شیخ علی آل محسن، شیخ عبدالله بن محمّد آل ماجد، عبدالعزیز بن عبالرّحمن بن فیصل آل سعود، نهیان بن زائد آل نهیان، شیخ صالح آل طالب، الشّیخ نهیان بن مبارک آل نهیان، شیخ حمد بن خلیفه آل ثانی، شیخ جابر الصـّباح آل صباح.

در گزارش های انگلیسی غالبن نویسندگانی که با زبان عربی آشنایی ندارند، یا آشنایی شان با آن بسیار کم است، در بازنویسی (transliteration) نام های عربی به خطّ لاتینی، تفاوتی میان «آل» به معنی خاندان و «ال» در مقام حرف تعریف قایل نمی شوند. مثلن «عبدالعزیز الحکیم» را که «ال» آن حرف تعریف است، به این صورت ها می نویسند: Al-Hakim, Al Hakim, al-Hakim, al Hakim  و «خلیفه آل ثانی» را که «آل» آن به معنی «خاندان» است، به این صورت ها می نویسند:Al-Thani, Al Thani, al-Thani, al Thani  و این خود گواهی است بر این که تفاوت حرف تعریف «ال» با «آل» به معنی خاندان را درک نمی کنند، امّا از مترجم و نویسنده ی فارسی زبان انتظار می رود که متوجّه ی این تفاوت باشد.

نام ماه های فرنگی در فارسی:

در فارسی ایرانی ماه های فرنگی با تلفظ فرانسوی آن ها به کار می رود، امّا برخی از مترجمان، به ویژه آنانی که زندگی در محیط انگلیسی زبان در زبان فارسی گفتاری آنان تأثیر گذاشته است، برخی از ماه ها را با تلفظ انگلیسی و برخی را با تلفظ فرانسوی به کار می برند. به تر است که همه ی ماه ها را با تلفظ فرانسوی به کار ببریم. در فارسی افغانستان گونه ای از تلفظ انگلیسی برای ماه ها تداول پیدا کرده است.

فارسی افغانی -  فارسی ایرانی:
جنوری -  ژانویه
فبروری -  فوریه
مارچ - مارس
اپریل - آوریل
مِی - مِه
جون - ژوئن
جولای - ژوئیه
اگست : اوت
سِپتامبـِر - سپتامبر (با «ب» ساکن)
اکتوبـِر - اکتبر (با«ب» ساکن)
نوامبـِر - نوامبر (با «ب» ساکن)
دسامبـِر - دسامبر (با «ب» ساکن)

نام کشورها، ملت ها و صفت های نسبی:

برای توضیح درباره ی این موضوع نخست به چند نمونه از کاربردهای نادرست در مورد نام کشورها، قوم ها، ملت ها و صفت های نسبی آن ها نگاه می کنیم. این نمونه ها را از گوگل فارسی گرفته ام. صورت درست این کاربردها را در دو کمانک می آورم.

- پنجهزار و پانصد افغانی (افغان) در استان بوشهر ساکن هستند.
- بیش از دو و نیم میلیون افغانی (افغان) در فصل بسیار سخت زمستان این کشور با کمبود شدید موادّ غذایی روبه رو خواهند شد.
- افغانی های (افغان های) مقیم ایران.
- دوستداران موسیقی افغان (افغانی) در تاجیکستان امروز...
- عبدالرّحمان موسیقی افغان (افغانی) را خوب می شناسد.
-  سابقه ی نشر ادبیات افغان (افغانی) در نشریات فارسی زبان.
- این رمان مملوّ از واژه ها و عبارات افغان (افغانی) است و با دستور زبان افغان (افغانی) روایت می شود.
- چندین رادیوی عرب زبان (عربی زبان) که برنامه های خود را در کشور فرانسه پخش می کنند...
- با آمدن اسلام به ایران تأثیرات زیادی در موسیقی عرب (عربی) و ایران (ایرانی) صورت گرفت.
- برنامه هشتادمین سال انتشار کتاب نمونه ادبیات تاجیک (تاجیکی) برگزار می شود.
- رمانس در واقع آثاری است که به زبان رومانی (رومانیایی) نوشته شده اند (شده است)
- اکثر این صعودها توسّط افراد روسی (روس) انجام پذیرفت.
- او در حاشیه ی کارهای علمی خویش مدّتی در فنون ادبی زبان روس (روسی) به مطالعه و تحقیق برخاست (!).
- دیگر اهمیتی به زبان و فرهنگ ترک (ترکی) نمی داد.
- موسیقی ترک (ترکی) و عرب (عربی) و هند (هندی) و ایران (ایرانی) یک موسیقی بی لهجه ای (!) است.

باید توجّه داشت که «افغان»، «عرب»، و «ترک» نام قوم است و هر چیزی که به این قوم ها نسبت داده شود، به صورت صفت نسبی (نام قوم + پسوند نسبی «ی») بیاید. ملت هایی که امروز در کشورهایی با مرزهای معین زندگی می کنند، نام هایی دارند که در همه ی موردها با نام قومیت آن ها ارتباط مشخّصی ندارد. مثلن کشور «چین» داریم که در مورد مردم، زبان، فرهنگ و دیگر چیزهای وابسته به آن صفت نسبی «چینی» را به کار می بریم. امّا کشورهای متعدّدی داریم که ملت های آن ها خود را قومن «عرب» می دانند. این کشورها به گونه ی عامّ «کشورهای عربی» هستند و زبان و فرهنگ و ادبیات و موسیقی آن ها «عربی» است. آمریکا نام یک کشور است. ملیت مردم آن «آمریکایی» است، زبان آن «انگلیسی» و مثلن ادبیات آن «آمریکایی» است.  بدین ترتیب اگر به هنگام یاد کردن از کشورها، ملت ها، زبان ها، فرهنگ ها و دیگر چیزهای وابسته به ملت ها، به این نکته توجّه داشته باشیم، مثلن نخواهیم گفت «زبان رمانی»، و خواهیم گفت «زبان رمانیایی».

 - - -

برگرفته از: شورای گسترش زبان فارسی 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۱۹ / ۱۱

میر شهاب شهابی

دكتر عبدالحسین صراف زاده

ترجمه ی ماشینی

در این مقاله، خلاصه ی پژوهش های انجام شده در زمینه ی پردازش زبان فارسی اعم از واكافت ساختواژی، دستوری و معنایی،‌ شیوه ی ی بازنمایی معنای جمله ها و به كارگیری دانش بازنمایی شده، درك متن فارسی و ساختار دستور زبان فارسی و نیز نظریه ی گشتاری چامسكی در ساختار زبان فارسی و پژوهش هایی از این دست گردآوری شده اند. این مجموعه می تواند در ارایه ی راه به پژوهشگرانی كه هدفشان پژوهش در حوزه ی پردازش ماشینی زبان فارسی است، كمك موثری باشد. در ضمن، به موانع موجود به ویژه در زمینه ی ابهام معنایی اشاره شده و در پایان راه حل مناسبی برای ترجمه ی ماشینی زبان فارسی مورد بررسی قرار گرفته است.

درآمد
ترجمه ی خود كار متن ها، جزو نخستین كاربردهای غیر محاسبه ای كامپیوتر است. ایده ی ترجمه ماشینی نخستین بار در بحثی میان وارن ویور و آندره بوث شكل گرفت (بوث، ۱۹۵۳م). مدل آنان بر پایه ی جدول هایی طراحی شده بود كه در آن ها برای رمز گشایی، از تواتر واژه ها و حرف ها استفاده می شد.
با پیدایش تكنیك هایی چون جست و جوی دودویی و روش تقلیل مسأله در الگوریتم های برنامه سازی و ایده ی ویرایش ثانویه در ترجمه، اعتقاد به عملی بودن ترجمه ی ماشینی نیرو گرفت. در پایان دهه ی ۵۰ و اوایل ٦۰، COMIT به عنوان نخستین زبان همه منظوره ی پردازش نماد مطرح شد و برنامه های كمكی واژه پرداز به مرحله ی پیاده سازی رسید. از سوی دیگر در زمینه ی زبان شناسی، نسبت به ساخت جمله های زبان، دید الگوریتمیكی تحت عنوان دستور زبان گشتاری مطرح شد. (چامسكی، ۱۹۷۵)
نتیجه ی پروژه های دهه ی ٦۰ كه بیش تر از آن ها برای هدف های سیاسی استفاده می شد، پیدایش دو شاخه ی اصلی در روش های ترجمه ی ماشینی بود. یكی از این روش ها استفاده از فرم های اصلاح شده ی دستور زبان گشتاری و دیگری استفاده از اطلاعات آماری در مورد نقش واژه ها در جمله و ترجمه ی آن ها بود. در پایان دهه ی ۷۰، اعتقاد عمومی بر آن بود كه ترجمه ی ماشینی باید پیچیده تر از جابه جایی و جای گذاری صرف واژه های زبان مبدا برای رسیدن به زبان مقصد باشد و ماشین باید به نوعی از معنای هر دو نوشتار فهم پیدا كند. این اعتقاد راه را برای استفاده از تكنیك های جدید هوش مصنوعی و به ویژه پردازش زبان طبیعی در ترجمه ی ماشینی هموار كرد.
در این مقاله با مرور بر ادبیات پژوهش، نخست به پژوهش هایی كه در زمینه ی درك متن فارسی و چه گونگی واكافت واژه ای، ساختواژی، دستوری و معنایی صورت گرفته است، اشاره شده و سپس اجزا و اركان یك سامانه ی مترجم فارسی معرفی و مهم ترین ركن آن یعنی رفع ابهام معنایی از واژه های جمله های فارسی، مطرح شده است. در ضمن، روش های گوناگون حل این مشكل به اختصار بررسی و در پایان به موانع کار پرداخته شده است. از آن جا كه در زمینه ی ترجمه ی ماشینی زبان فارسی كم تر مطالعه شده است، این پژوهش تلاش در تعمیم این مطالعات به زبان فارسی دارد.

پردازش زبان فارسی
در سال ۱۳۷۲، در آزمایشگاه پردازش زبان طبیعی داشنگاه صنعتی شریف، مهرنوش شمس فرد (۱۳۷۳) سامانه ای به نام "دنا" را طراحی و پیاده نمود. در این سامانه با به كارگیری نظریه ی وابستگی مفهومی شنك (۱۹۷۵)، جمله های فارسی به شبكه ای از مفهوم ها و روابط میان آن ها تبدیل می شوند. گام های گوناگون پردازش جمله ها عبارت اند از: واكافت واژه ای، واكافت ساختواژی، واكافت دستوری، واكافت معنایی و استنتاج.
پس از آن، سه پروژه ی دیگر با تمركز بر بخش های گوناگون سامانه ی دنا (۱) تعریف و اجرا شدند. هر یك از این پروژه ها تلاش در گسترش یكی از بخش های این سامانه داشت. یكی از آن ها پروژه ای است كه روی پردازش دستوری جمله های نسبتن پیچیده ی زبان فارسی از جمله گروه های اسمی و جمله های مركب متمركز بود ( مهدیه، ۱۳۷٦). پروژه ی دیگر به طراحی و پیاده سازی بخش واژگان و نیز اركان ساختواژی پرداخته است (رضا نیا، ۱۳۷٦) و سرانجام سومین پروژه، بخش استنتاج گر را با عمق بیش تری مورد توجه قرار داده است ( امامی، ۱۳۷٦)
برای درك جمله های زبان فارسی، پس از برداشتن گام های گوناگون در زمینه ی پردازش ساختواژی و دستوری و پیش از به كارگیری شیوه های استنتاج باید برای بازنمایی معنای جمله ها چارچوب مناسبی در نظر گرفته شود تا ضمن پردازش معنایی، جمله ها به این زبان بازنمایی تبدیل شوند. با توجه به اهمیت پردازش معنایی در یك سامانه درك متن و ضرورت كار بیش تر در این زمینه، پروژه ای برای بررسی شیوه های بازنمایی معنا و گزینش یك شیوه مناسب برای سامانه دنا (۲) تعریف شد و در طی اجرای پروژه با بررسی برخی شیوه های بازنمایی معنا، به دلیل تمركز شمار زیادی از سامانه های زبان طبیعی بر آن، روش "گراف های مفهومی" به عنوان شیوه ی مناسب تر برای بازتمایی معنا برگزیده شد ( فضلی، ۱۳۷۷)
در پژوهش دیگری (شهابی، ۱۳۷٦)، نخست،‌ جمله های فارسی معینی در محدوده ی معنایی خاص (درخواست اشتغال به كار افراد برای یك سازمان ) توسط سیستم طراحی شده گرفته شد که در گام نخست آن، پردازش روی شناخت واژه های آن، یعنی واكافت واژه ای صورت گرفت كه هر نشانه از جمله با حرف های آن خوانده می شد و تشخیص داده می شد كه چه كلمه ای است و آیا جزو واژه های با معنی زبان است یا خیر؟

در گام دوم واكافت ساختواژی آغاز می شد. یعنی آیا كلمه های مركب از تركیب درستی تشكیل شده اند یا خیر؟ پس از آن، گام سوم یعنی واكافت دستوری صورت می گرفت. یعنی آیا كلمه های تشكیل دهنده ی جمله، دستور زبان فارسی را رعایت كرده اند؟ و آیا این جمله  متعلق به زبان فارسی است یا خیر؟ این كار را سیستم به كمك دستور زبانی كه برای جمله های فارسی در آن تعبیه شده است انجام می دهد. این دستور زبان همه ی آن جمله هایی را شامل می شود که پایانه های آن به كلمه ای فارسی پایان می پذیرد (باطنی، ۱۳۷۴)، پس از این كه جمله ی اصلی تشخیص داده شد، برای به دست آوردن جمله های سوالی یا مجهول و غیره نیاز به نوعی گشتار هست كه ژرف ساخت را به رو ساخت تبدیل کند. ( مشكوة الدینی، ۱۳۷۴) در این جا سیستم با وجود گشتارهای موجود روی زبان با تبدیل ژرف ساخت به رو ساخت به جمله ی مزبور می رسد و واكافت دستوری پایان می یابد. گام بعدی، واكافت معنایی یا استنباط معنا از جمله است. در این مرحله از یك شبكه ی معنایی به عنوان بازنمایی دانش موجود در معنای جمله استفاده شده است.
در یك پژوهش دیگر (شریفی، ۱۳۷٦) که درك معنای جمله ها در ترجمه ی ماشینی به شكل دیگری صورت گرفته است، از هیچ یك از روش های بالا برای رسیدن به معنای جمله استفاده نشده است. در این روش کوشش شده است روشی برای ماشینی كردن عمل ترجمه از یك زبان محاوره ای به زبان محاوره ای دیگر ارایه شود. برای رسیدن به این مقصود با توجه به پیدایش شاخه های جدید هوش مصنوعی در زمینه ی شبیه سازی رفتار انسان و یادگیری ماشین، چه گونگی پیاده سازی مترجم در قالب یك سیستم یادگیرنده ارایه شده است. این مترجم با استفاده از تجربه های قبلی خود در زمینه ی ترجمه ی تك تك واژه ها و ترتیب قرار گرفتن آن ها در جمله،‌ ترجمه جمله ها با ساختارها و واژه های جدید را حدس می زند و به صورت پویا به تكمیل دانش خود در این زمینه می پردازد. از آن جا كه در این روش ترجمه، برای طراحی الگوریتم های ارایه شده برای ایجاد پایگاه دانش و استنتاج دانش از آن از هیچ گونه اطلاعات پیش فرضی در زمینه ی چه گونگی ساختار جمله های زبان های مبدا و مقصد و نقش واژه ها در جمله استفاده نشده است، این مترجم مستقل از زبان های مبدا و مقصد، توانایی انجام ترجمه از هر زبان به زبان دیگر را دارد.

ترجمه ماشینی
برای این كه بتوان جمله ای را از یك زبان ترجمه و به زبان دیگری تبدیل کرد ، نخست به یك روش برای تشخیص واژه ها یا واكافت واژه ای و واكافت ساختواژی نیاز هست، به طوری كه واژه های ساده و مركب آن زبان از واژه های ورودی تشخیص داده شود. سپس باید تركیب واژه ها از نظر دستوری صحیح باشد تا جمله ی متعلق به آن زبان را ایجاد کند. حال برای این كه این جمله به زبان دیگری برگردانده شود، باید نقش و معنای هر كلمه مشخص و با توجه به دستور زبان مقصد و ترجمه ی كلمه با توجه به نقش آن، جمله ی زبان مقصد تولید شود. از این رو مهم ترین بخش، مشخص كردن نقش و معنای واژه ها است و نقش واژه ها با توجه به محل قرار گرفتن آن ها در جمله مشخص می گردد، اما مساله ی مهم معنی واژه ها است؛ جرا كه شماری از واژه ها دارای چند معنی است و این ابهام باید به روش مناسبی رفع گردد ( مانینگ و شوتس، ۲۰۰۰ ). در ترجمه ی ماشینی ابهام هم در معنای واژه های زبان مبدا وجود دارد و هم در زبان مقصد و این باعث می شود تا روند ترجمه دچار مشكل شود. در دنباله ی سخن، ما بیش تر به روش های حل این مشكل و موانعی كه در زبان فارسی برای آن وجود دارد، می پردازیم.

رفع ابهام معنایی واژه ها
یكی از نخستین مشكلاتی كه هر سیستم پردازش زبان طبیعی با آن درگیر است، مساله ی ابهام معنایی و ساختاری واژه ها است. بخش عمده ای از این ابهام به كمك شیوه ای به نام "نشانه گذار بخش كننده ی جمله ها" كه برای تعیین نقش واژه ها در جمله به كار می رود، از میان می رود. ( دلماس و زاورل، دمتریو و اتول، ۲۰۰۰م؛ ویلكس، ۱۹۹۷م ). این روش با تعیین نقش كلمه، ابهام ساختاری آن را از میان برداشته و در یافتن معنای درست واژه ها كمك شایانی می کند. ابهام معنایی واژه ها البته خیلی پیچیده تر از ابهام ساختاری آن ها است و برای رفع آن به روش های پیچیده تری نیاز است، ولی روش "نشانه گذار بخش كننده ی جمله ها" در پیدا كردن معنای دقیق كمك می كند و مراحل نخستین آن را انجام می دهد. در واقع، رفع ابهام از معنای یك كلمه بر می گردد به این كه آن كلمه در چه جمله ای به كار رفته و با چه واژه های همنشین شده است؛ زیرا كلمه ای که در یك جمله یك معنی می دهد، در جمله ی دیگری معنای دیگری می تواند به خود بگیرد.
رفع ابهام از معنای واژه های جمله های یك زبان، از سه راه كلی می تواند انجام پذیرد كه هر راه خود روش های متعددی دارد: اول روش ابهام با مربی یا سرپرست است كه مبنای آن مجموعه آموزشی برچسب دار است. روش دوم رفع ابهام بر مبنای منابع لغوی مانند فرهنگ لغت و یا فرهنگ تساروس است ( ویلكس و استیونس، ۱۹۹۷ و ۱۹۹۸). و سرانجام روش سو م رفع ابهام بدون مربی یا سرپرست است كه در این حالت تنها مجموعه ی لغات و متن ها بدون برچسب در دسترس است (كیت و ویلكس، ۲۰۰۰م)

الف ) روش "رفع ابهام با سرپرست"
در این روش مجموعه ای از لغات ابهام زدایی شده برای آموزش در دسترس است. این مجموعه، دارای نمونه ی واژه هایی است كه هر كدام یك كلمه مبهم (W ) است و هر معنی آن ها با یك برچسب معنایی متناسب با متنی كه در آن قرار می گیرند تعریف شده است. (SK)
این كار باعث می شود كه بتوان یك طبقه بندی آماری با سرپرست روی واژه ها انجام داد. وظیفه اصلی این روش، ایجاد یك روتین طبقه بندی كننده است كه واژه ها جدید را بر پایه ی متن هایی كه قبلن تعریف شده اند ( CI ) در طبقه ی مناسب خود قرار می دهد. در "رفع ابهام با سرپرست" روش های گوناگونی وجود دارد كه از جمله ی آن ها می توان "طبقه بندی بیس" ( دیو و دلمانس، ۲۰۰۰ ) و "نظریه ی اطلاعات" ( مانینگ و شوتس، ۲۰۰۰م) را نام برد.

ب )‌روش رفع ابهام بر مبنای فرهنگ لغت
اگر اطلاعاتی در مورد طبقه بندی معنایی یك كلمه وجود نداشته باشد، در این صورت می توان از مشخصات عمومی معنای یك كلمه در فرهنگ لغت استفاده کرد. در این روش، تا كنون از سه نوع اطلاعات استفاده شده است. نوع اول روش"لسك" است كه در آن مستقیمن از تعریف معنای واژه ها در فرهنگ لغت استفاده می شود. نوع دوم كه نشان می دهد چه گونه از اطلاعات طبقه بندی شده ی موجود در فرهنگ لغت می توان طبقه بندی معنایی یك كلمه را با توجه به متنی كه آن كلمه در آن وجود دارد، به دست آورد. (یارافسكی، ۱۹۹۲م ) و سوم اطلاعاتی است كه از ترجمه ی یك كلمه به كمك یك فرهنگ لغت دو زبانه به دست می آید و استفاده از معنای كلمه در زبان مقصد برای رفع ابهام از معنای كلمه.

ج ) رفع ابهام بدون سرپرست
در این روش بدون اینكه اطلاعاتی در زمینه ی معنای واژه ها به كار رفته در متن موجود باشد، نخست واژه ها از نظر معنایی خوشه بندی و سپس بررسی می شود كه هر كلمه ی جدید به كدام خوشه نزدیك تر است و به آن تعلق دارد؟ و با توجه به این كه به هر خوشه معنای خاصی اختصاص داده شده است، آن معنی برای آن لغت در نظر گرفته می شود و در ترجمه مورد استفاده قرار می گیرد. در دو روش قبلی، برای رفع ابهام به یك سری اطلاعات اولیه از معنای لغات نیاز بود، اما گاه وضعیتی اگر چه نادر، پیش می آید كه هیچ گونه اطلاعاتی از معنای واژه ها در دسترس نیست؛ مثلن در مورد اصطلاحات فنی و یا پزشكی كه در فرهنگ های لغت عمومی پیدا نمی شود. در این حالت های ویژه است كه روش رفع ابهام بدون سرپرست مناسب است و در به دست آوردن معنای صحیح كلمه با توجه به متن كمك زیادی می کند (‌كیت و ویلكس، ۲۰۰۰ ؛ مانینگ و شوتس، ۲۰۰۰)

موانع ترجمه ی ماشینی زبان فارسی
همان گونه كه در بالا توضیح داده شد،‌ مهم ترین بخش یك سامانه ی مترجم ماشینی، تشخیص نقش واژه ها در جمله و تشخیص معنای درست آن ها با توجه به متنی است كه آن كلمه در آن قرار گرفته است. دیدیم که برای تشخیص معنای درست واژه ها از سه روش می توان استفاده کرد: در روش نخست برای آموزش سامانه به یك مجموعه ی واژه های فارسی ابهام زدایی شده نیاز است تا از روی آن بتوان عمل رفع ابهام برای واژه ها جدید را در متن های گوناگون انجام داد كه متأسفانه هنوز این مجموعه به صورت یك فرهنگ فارسی قابل خواندن برای ماشین تهیه و تدوین نشده است. یعنی این اطلاعات به صورت دستی وجود دارند، اما نسخه رایانه ای از آن ها با یك استاندارد معین برای تعریف هر كلمه و معنی و نقش های گوناگون آن وجود ندارد. بدیهی است برای این كار نخست باید یك مركز زبان شناسی معتبر، استاندارد ذخیره سازی اطلاعات و انواع آن را تدوین کند و سپس نسخه ای رایانه ای از این اطلاعات برای استفاده های بعدی تهیه شود.
در روش دوم نیز سامانه، مستقیمن از یك واژه نامه استفاده می كند، باز هم در مورد زبان فارسی این مشكل وجود دارد كه هنوز واژه نامه های فارسی رایانه ای با یك استاندارد مشخص تهیه نشده اند. این در حالی است كه در زبان انگلیسی فرهنگ های متعددی مانند net LDOCE, Word یا Roget’s International Thesaurus به صورت MRD یا نسخه های قابل خواندن توسط رایانه وجود دارند كه سامانه های گوناگون مترجم ماشینی با یكی از روش های رفع ابهام از آن ها بهره می جویند.
از روش سوم رفع ابهام نیز همان گونه كه دیده شد صرفن برای واژه های خاص و محدود فنی یا پزشكی استفاده می شود، نه برای همه ی واژه های فارسی و چون متأسفانه هنوز استفاده از اصطلاحات فنی فارسی متداول و رایج نشده است، این روش رفع ابهام در زبان فارسی زیاد موفق نخواهد بود. از این رو برای این كه بتوان از یك مترجم فارسی قوی و بدون مشكل بهره مند شد، نخست باید مقدمات بر شمرده را فراهم آورد و این خود تلاش گروهی متشكل از زبان شناسان، مترجمان، ادیبان و متخصان رایانه را می طلبد كه سرآغازی خواهد شد برای رسیدن به این هدف ملی.

نتیجه گیری و جمع بندی
فرا روند ترجمه ی ماشینی عبارت است از: واكافت واژه ای، واكافت ساختواژی، واكافت دستوری، واكافت معنایی، تشخیص نقش واژه ها در جمله، تشخیص معنای درست واژه ها ( با توجه به جمله حاوی و رفع ابهام از واژه ها دارای معنی مشابه و یافتن معنی معادل كلمه در زبان مقصد و تبدیل جمله ی زبان مبدا به جمله ی زبان مقصد با توجه به دستور زبان مقصد و در صورت نیاز به کارگیری گشتارهای مناسب برای تبدیل جمله های مقصد به شكل روساختی آن. در این راستا مهم ترین بخش یك مترجم كه دقت در آن سبب بالا رفتن دقت ترجمه می شود،‌ رفع ابهام معنایی از واژه های جمله های زبان مبدا و نیز رفع ابهام از ترجمه ی آن ها به زبان مقصد است. برای رفع ابهام معنایی واژه ها سه روش كلی وجود دارد كه عبارت اند از: (الف) رفع ابهام با سرپرست. (‌ب) رفع ابهام بر مبنای فرهنگ لغت، و (ج) رفع ابهام بدون سرپرست.
در روش نخست، مجموعه ای ازواژه های  ابهام زدایی شده وجود دارد كه سامانه با آن واژه ها آموزش داده می شود و اگر در حین ترجمه با لغت جدیدی برخورد كرد، ‌با توجه به اطلاعات آموزش دیده تشخیص می دهد كه كلمه ی مزبور با توجه به متنی كه در آن قرار گرفته در چه طبقه ای قرار می گیرد و معنای درست آن كدام است و آن را در ترجمه به كار می برد. در روش دوم برای هر كلمه از واژه نامه استفاده می شود و با توجه به نقش كلمه و دیگر مشخصات آن با كمك واژه نامه معنی درست آن متناسب با جمله ای كه در آن قرار گرفته است،‌ به دست می آید. روش سوم كه روش رفع ابهام بدون سرپرست است، مخصوص واژه هایی است كه در واژه نامه های معمولی وجود ندارند (‌اصطلاحات فنی یا پزشكی و ... ) و باید از واژه نامه های تخصصی و یا دایرة المعارف ها بهره جست.
اما مشكل اصلی بر سر راه رفع ابهام از واژه های فارسی این است كه اگر از دو روش نخست استفاده شود، به یك نسخه رایانه ای از مجموعه لغات همراه بانقش های گوناگونی كه می توانند به خود بگیرند و معانی گوناگونی كه باتوجه به نقش های گوناگون و یا همنشینی با واژه های گوناگون به خود می گیرند، نیاز هست كه متأسفانه این نسخه رایانه ای و همچنین استاندارد ذخیره سازی این دسته از اطلاعات وجود ندارد و باید با كار گروهی متشكل از زبان شناسان، ادیبان و متخصصان رایانه ایجاد و برای سیستم های مترجم زبان فارسی، صورت بگیرد. استفاده از روش سوم رفع ابهام نیز ویژه ی لغات فنی است كه در زبان فارسی هنوز كاملن جا نیافتاده است . بنابراین با توجه به این كه دقت در رفع ابهام از معنای واژه ها دقت مترجم را بالا می برد،‌ هنوز نمی توان سامانه های مترجم فارسی مناسبی را تهیه و از آن ها بهره برداری کرد.

- - -

منابع:
امامی. "بررسی مسایل درك متن فارسی و پیاده سازی نمونه هایی از آن". پایان نامه كارشناسی ارشد، دانشكده مهندسی كامپیوتر، دانشگاه صنتعتی شریف، ۱۳۷٦.

Booth, A. D (1953), Machine Translation, Computer and Automation, Vol2, no4,

Chomsky, N., (1975), Reflection on Language, New York: Pantheon Books.

Daelemans, W., Zavrel , J. Berck P., Gillis. ( 1996 ), MBT: A Memory – Based Part – of – speech Tagger Generator, Proceeding at 4th Workshop on Very Large Corpora, Copenhagen.

Demetriou,G, Atwell, E.s., (2000), A domain Independent Semantic Tagger for the study of meaning Associations in English text. IWCS – 4 Program.

De Pauw, g ., Daelemans, W. ( 2002 ), The Role of Algorithm Bias Vs information Source in Learning Algrithms for

morphosyntactic Disambigution, Proceeding of cnoll-2000 and LLL-2000, Pages 19-24, Lisbon, Porugel.

Kit, C., Wilks, ( 1999 ), Unsupervised Learning of World Boundary Length Gain. Computational Natural Learning.

Manning, C.D. Schutze, H. (1999), MIT Press, Cambridge, MA.

Scjamlk, R.C. ( 1975 ), Conceptual Information Processing North Holland, Publishing Company, Amsterdam.

Wilks, Y., Stevenson, M. ( 1998 ), Word Sense Disambiguation Using Optimized Combining Weak Knowledge Sources for Sense Disambiguation. Proceeding of the third conference of Recent Advances in Natural Language Processing Conference, PP. 1-7.

Wilks, Y . in N. Ide ( Ed ) ( 1997 ), Senses and Texts, computers & G . humanities, vol. 31, PP. 77-90.

Yarawsky, D . ( 1992 ), Word Sense Disambiguation Using Statistical Models of Roget’s Categories Trained on Large Corpora, COLING 14, 454-460.l

 

برگرفته از: مجله ی زبان شناسی

از: شورای گسترش زبان فارسی 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۱۸ / ۱۱

دكتر احمد كریمی حكّاك
ترجمه ی دكتر مجدالدین كیوانی

تاریخ و سنت ترجمه در ایران

زبان فارسی كه امروز در ایران، افغانستان و بخش هایی از آسیای مركزی صحبت می‌شود یكی از شاخه های هند و آریایی خانواده ی هند و اروپایی زبان ها، و دنباله ی مستقیم فارسی باستان و میانه است. افزون بر هزار سال، این زبان وسیله ی عمده ی گفتار روزانه و همچنین زبان علم، هنر و ادبیات در سرزمین ایران بوده است. پیش از سلطه ی استعمار، فارسی زبان تشكیلات دولتی، قضا، و فرهنگ در شبه قاره ی هند نیز بود. در زمان های گوناگون طی دوران های گذشته، فارسی در بخش هایی از قفقاز و در دربارهای عثمانیان زبان ادبیات بوده است. در حال حاضر، همه ی ایرانیان و تاجیكان، و اكثریتی از افغانان این زبان را به كار می‌برند. همچنین به دنبال انقلاب سال ۱۳۵۷ ایران، جنگ داخلی در افغانستان، و فروپاشی‌ِ اتحاد شوروی، فارسی به تدریج به صورت زبان جمعیت عظیم ـ و در حال رشدی ـ از مهاجران فارسی‌زبان در میان ملت های دیگر درآمده است.
ترجمه به فارسی تاریخچه‌ای دراز و پرماجرا دارد و در تكامل تمدن های ایرانی و ایرانی شده در سراسر آسیای غربی و فراسوی آن نقش مهمی ایفا كرده است. اطلاعات درباره ی ترجمه پیش از ظهور اسلام در سده ی هفتم میلادی بسیار ناچیز است. در ایران سده‌های میانی، داد و ستد میان عربی و فارسی، ویژگی اصلی و تعیین‌كننده ی فعالیت های مربوط به ترجمه بود. در پی‌‌ِ یورش های مغول و تاتار در سده‌های هفتم تا نهم هجری كنش و واكنش های تازه‌ای میان فارسی از سویی و شماری از زبان های هندی و تركی، از سویی دیگر، پدید آمد، و موجب پیچیده و گونه‌گون‌تر شدن این تاریخچه شد. از میانه‌های سده سیزدهم قمری، چه در ایران چه در سرزمین های فارسی زبان خارج از ایران، ترجمه از زبان های اروپایی بخش جدانشدنی از برنامه‌های گوناگون  امروزی‌سازی بوده است.

شاهنشاهی ایران‌ باستان
طبق دقیق‌ترین اطلاعات ما، پارسی باستان در هزاره ی دوم پیش از میلاد بر اثر امواج گونهه های مهاجم استپ های سیبری و شمال اروپا به فلات ایران راه یافت، و سرانجام زبان هخامنشیان (۵۵۹ ـ ۳۳۰ م) شد، سلسله ی پادشاهانی كه بزرگ‌ترین و نیرومندترین امپراتوری را در دنیای قدیم بنیاد نهادند. با این همه، پارسی باستان عمدتن در پرسیس، یعنی منطقه ی جنوب مركزی ایران امروزی، كه اكنون به فارس معروف است، صحبت می‌شد. تصور می‌رود كه ادبیات این زبان به طور شفاهی منتقل شده است، چون هیچ سابقه ی مكتوبی از آن نداریم. البته ما اوستا را دراختیار داریم، و آن كتابی دینی نوشته شده به زبانی است كه پژوهشگران آن را اوستایی نامیده‌اند، زبانی كه پیوستگی نزدیكی با پارسی باستان دارد.  گرچه اوستا در سده ی چهارم پیش از میلاد نگاشته شده است، دربردارنده ی پاره‌ای سرودهای زرتشتی است كه گمان می‌رود به زبان های ایرانی كهن‌تری است.
به تدریج پارسی باستان جای خود را به زبان های دیگر، از جمله پارتی و مادی (۱) داد. با این حال، در سراسر دوره ی میان هخامنشیان و ساسانیان، اوستایی زبان اصلی دین و فرهنگ زرتشتی باقی ماند. شاهنشاهی‌ِ هخامنشی چند زبانه بود، و بسیاری از اسناد آن نه تنها به زبان های گوناگون شاهنشاهی، بلكه به بابـ‌‌ِلی و عیلامی نیز نوشته می‌شد. باز هم اطلاعات ما درباره ی فعالیت های ویژه ی مربوط به ترجمه در میان این زبان ها آن اندازه کم و ناقص است كه امكان هیچ بحث فراگیری در زمینه ی روندها و الگوهای ترجمه را نمی‌دهد.
با بنیادگذاری سلسله ی ساسانی در ایران (۲۲۴ـ ٦۵۲ م) و ظهور فارسی میانه، معروف به پهلوی، رفته رفته آن اندازه اطلاعات درباره ی تبادل فرهنگی [میان گروه‌های زبانی] به دست می‌آوریم كه می‌توانیم بحث و بررسی های بسیار انجام دهیم. از پاره‌ای بخش های اوستا ترجمه‌هایی به فارسی‌ِ میانه در دست داریم، هر چند كه این ترجمه‌ها تحت‌اللفظی‌اند و در برخی جاها ابهام دارند. در اواخر دوره ی ساسانی، شمار این گونه ترجمه‌ها بسیار افزایش یافت؛ این شاید یكی از راه های مقابله با ظهور گرایش های انحرافی در آیین زرتشتی بود. بسیاری از ترجمه‌های باقی مانده از اوستایی به فارسی میانه خصلت دینی دارند و عنصرهای سامی به وفور در آن ها یافت می‌شود. برخی از آن ها در بردارنده ی برگردان هایی از اوستا و دیگر كتاب ها است كه یا به الفبای‌ِ اوستایی معروف به پازند (۲) نوشته شده، یا به خط عربی كه در سده‌های بعدی به كار گرفته شد.
همچنین می‌دانیم كه شاهان ساسانی مشوق ترجمه از یونانی و لاتین بودند. ایرانیان اطلاعات تاریخی بسیاری را كه در نتیجه ی هرج و مرج‌ِ پس از فتح ایران به دست اسكندر (۳۳۰ ق.م.) از دست داده بودند، از طریق این ترجمه‌ها باز به دست آوردند. شاپور اول فرمان داد تا ترجمه‌های زیادی از آثار یونانی و هندی صورت گرفته، در مجموعه‌هایی از متن های دینی گنجانده شود. شاپور دوم بر پایه ی اوصاف ارایه شده توسط تاریخ نویسان یونانی، مدعی بخش هایی از امپراتوری رم شد.
مهم‌تر این كه رواج گسترده ی فلسفه و علوم یونان در ایران درست پیش از ظهور اسلام می‌تواند در اصل نتیجه ی ترجمه‌هایی باشد كه اكنون به طور عمده از میان رفته است. در اوایل سده ی ششم میلادی، خسرو اول معروف به انوشیروان به تأسیس یك بیمارستان و یك مدرسه ی پزشکی در شهر گُندی شاپور فرمان داد. در آن جا فیلسوفان و پزشكان یونانی و سوری در كنار هم كاران ایرانی خود به كار مشغول شدند. این پادشاه همچنین دستور داد پَنْجه تَنْتَره به پهلوی ترجمه شود؛ این مجموعه حكایت های هندی پایه ی آثار بی‌شماری در ادبیات ایران پس از اسلام قرار گرفت.
بعدها، این اثر، شاید از راه ترجمه‌ها یا تلخیص‌های متأخرتری كه به سریانی صورت گرفته بود، بنیاد داستان های فراوانی در اروپای قرون وسطا شد. دایره المعارف های عربی و وقایع نامه‌ها نام چندین منبع مهم را كه دارای اطلاعاتی تاریخی درباره ساسانیان است آورده، و اطلاعات مندرج در آن ها را ضمیمه ی اطلاعات خود کرده‌اند. بر طبق این منابع، در اوایل سده ی اول هجری بسیاری از آثار ادبی هندی نیز به فارسی میانه برگردانده شد. افزون بر پَنْجه تَنْتَره، كه بعدها در آن تغییرهایی داده شد و به صورت كلیله و دمنه در آمد. این آثار هندی ، افزون بر حكایت های متعدد دیگر، شامل دو كتاب از كتاب های سندباد نیز بود.

ایران سده‌های میانی
در نیمه ی دوم سده ی اول هجری، اسلام به تدریج ولی پیوسته و بی‌وقفه در سرتاسر فلات ایران گسترش یافت. این رویداد نه تنها به لحاظ دینی، بلكه از نظر فرهنگی و زبانی نیز در زندگی ایرانیان نقطه ی عطف بی‌نظیری است. زبان فارسی ملموس‌ترین حلقه ی اتصال میان فرهنگ های پیش و پس از اسلام است. درست است كه فرو گذاشتن خط پهلوی ـ و گزیدن خط عربی به جای آن ـ به تغییرهای مهم زبان‌شناختی انجامید، خط جدید بسیار ساده‌تر و پیش رفته‌تر بود. افزون بر آن، هر جا خط عربی دارای حرف های بی صدای فارسی نبود، نشانه هایی برای آن ها به خط عربی افزوده شد. خلاصه، گزینش خط عربی برای فارسی، آن گونه كه برخی اصلاح‌طلبان نوگرا گمان كرده‌اند، باعث گسستگی های قابل ملاحظه‌ای نشد.
طی دو سده بعد، گروهی از ایرانیان فرهیخته تلاش هایی را در حوزه ترجمه رهبری كردند كه هدفش حفظ متن های ایرانی پیش از اسلام بود. آنان مهم‌ترین سندهای پهلوی ـ ادبی، دینی و جز آن ـ را به عربی برگرداندند به امید آن كه مندرجات آن سندها را در تنها شكلی كه احتمال باقی ماندنش وجود داشت، محفوظ نگه دارند. روزوه یا روزبه، كه به نام اسلامی اش عبدالله بن مقفّع (کشته شده در حدود ۱۴۲ ق) بیش تر شهرت دارد، پنجه تنتره و خوتای نامك (مجموعه‌ای از داستان های استوره‌ای از شاهان و قهرمانان ایرانی) را به عربی ترجمه كرد. به احتمال زیاد، او مسؤول ترجمه ی گزارش های مربوط به مزدك، اصلاحگرای سده ی ششم، و گزارش های مربوط به پی روانش، به عربی نیز هست.
چنین متن هایی، كه بعدها باز از عربی به فارسی نوین ترجمه شد، پایه ی شمار زیادی اطلاعات‌ِ مربوط به فرهنگ پیش از اسلام، به ویژه متن های آن، گردید. در میان متن های فارسی باقی مانده، سیاست‌نامه از سده ی پنجم هجری، و فارس نامه، از سده ی ششم هجری، به روشنی نشان می‌دهند كه ترجمه‌هایی از آثار كهن‌تری به فارسی،‌ یا عربی بوده‌اند. آن متن های قدیم‌تر، كه اكنون بیش ترشان مفقوداند، احتمالن خودْ برگردان هایی از فارسی میانه بوده‌اند. بنابراین، در طول سده‌های دوم و سوم هجری، كه دوران سیطره ی عرب بر حیات فرهنگی و سیاسی در فلات ایران بود، انگیزه ی فعالیت ها در حوزه ی ترجمه شوق به حفظ تمدن كهن بود؛ می‌توان آگاهی هایی را كه درباره ی فرهنگ ایرانی پیش از اسلام حاصل كرده‌ایم مرهون همین فعالیت ها دانست.
فارسی، كه افزون بر هزار سال در پهنه ی فلات ایران به آن سخن گفته شده، تغییرهای كمی پذیرفته و اساسن در مرحله ی واج‌شناختی ثابتی باقی مانده است. نزدیكی زبان های همسایه كه متعلق به خانواده‌های زبانی متفاوتی هستند (تأثیر قوی‌تر عربی در غرب ایران، و ازبكی و دیگر زبان های تركی در شرق ایران)، كشمكش های ملی‌گرایانه، و ۵۰ سال تجربه ی الفبای سریلی در تاجیكستان شوروی (۱۹۴۰ـ ۱۹۹۰) اثر‌ِ ناچیزی بر پیوستگی های ساختاری در میان گونه‌های گوناگون این زبان داشته است. البته، از لحاظ معناشناسی، این گونه‌های گوناگون بازتاب دهنده ی فرایندهای پیچیده‌ای از جذب و دخل و تصرف های زبان‌شناختی هستند. با وجود این، هیچ كدام از این فرایندها چندان قابل ملاحظه نبوده كه زبان جدیدی خلق كنند.
هر بحثی از سنت ترجمه در زبان فارسی باید با رابطه بسیار پر پیچ و خم و چند جانبه ی عربی و فارسی در سده‌های دوم و سوم هجری آغاز شود. در این بحث باید دو فعالیت موازی را در نظر داشت. نخست، همان‌گونه كه پیش تر ذكر شد، شامل یك رشته ترجمه‌هایی است كه از متن های بر جای مانده به عربی ترجمه، و چندی بعد باز به فارسی برگردانده شد. دومین فعالیت كه تازه مسلمان های ایرانی آن را بر عهده گرفتند، به طور عمده به صورت نگارش شرح هایی بر قرآن ظاهر شد. قرآن، به عنوان كلام خداوند، غیر قابل ترجمه به شمار می‌رفت. پس، مسلمانان فارسی زبان متن های مهمی عرضه كردند تا پیام الاهی را به مؤمنانی كه عربی نمی‌دانستند ابلاغ كنند. این متن ها، گرچه از لحاظ فنی تفسیر به شمار می‌آمد، دارای شمار زیادی ترجمه‌های لفظ به لفظ بود. شارحان مسلمان ساختار جمله ها و نحو آیه های قرآنی را كما بیش دست نخورده نگه می‌داشتند و آن ها را با تفسیرها و توضیح های زیادی تكمیل می‌كردند. این گونه ترجمه‌ها اغلب احساس بیگانگی در خوانندگان می‌آفرید، و خصلت ناآشنای زبانی را كه خداوند پیام خود را به آن نازل كرده بود، نشان می‌داد.
كهن‌ترین متن های باقی مانده به زبان فارسی، افزون بر نخستین نمونه‌های سنت نوشكفته ی شعری، شامل شماری ترجمه است. از جمله ی این ها می‌توان دو سند مهم را برشمرد كه با خط هایی جز از خط عربی‌ِ اصلاح شده و برای نگارش فارسی نوشته شده است. یعنی: شرحی بر كتاب حزقیال نبی به خط عبری و ترجمه‌ای از مزامیر داوود به خط سریانی.

افزون بر این ها، ترجمه ی کتاب های غیردینی از عربی بود كه از همه ی نمونه‌های قدیم اهمیت بیش تری داشت. مثلن، حدود العالم، كتاب كهن بسیار مهمی از مؤلفی ناشناس، ترجمه‌ای است از برخی بخش های تاریخ طبری. این گونه آثار، از لحاظ لغوی مرز مجاز برای كاربرد واژگان عربی را در فارسی تعیین كردند، و به عنوان متن های ترجمه شده الگویی از نثرنویسی به دست دادند كه سده ها بعد مورد استفاده بود.
در سده‌های چهارم تا ششم، ترجمه به فارسی شتاب زیادی گرفت، و از این رهگذر مجموعه ی بسیار بزرگی از رشته‌های گوناگون دانش، از پزشکی، نجوم، جغرافیا گرفته تا تاریخ و فلسفه دراختیار خوانندگان فارسی زبان قرار گرفت. فضای تحمل دینی و بحث و جدال های نظری كه به همت خلیفه های عباسی در بغداد ایجاد شد، الگویی به دست حكم رانان محلی در بخش های گوناگون ایران، به ویژه در منطقه های شمال شرقی یعنی خراسان و ماوراءالنهر، داد. در سایه ی پشتیبانی دربارهای سلطنتی، آثاری از یونانی،‌ لاتین، سریانی،‌ آرامی، حتا چینی و سانسكریت ـ اغلب از راه منابعی كه قبلن به عربی ترجمه شده بود ـ رفته رفته به فارسی درآمد.
در همه ی این فعالیت ها، کتاب ها را با توجه به سودی كه داشتند، با دیدی مصلحت‌گرایانه ترجمه می‌كردند. مترجمان به ترجمه ی آثاری كه لازم، مهم یا سودمند می‌دیدند می پرداختند؛ این كار را هم بی‌جار و جنجال و بدون خودنمایی انجام می‌دادند. متن ها دستخوش تغییرهایی قرار می‌گرفتند: به بیانی ساده‌تر بازنویسی می‌شدند، افزوده هایی بر آن ها نوشته می‌شد، کوتاه می‌شدند، به كمك تكمله‌هایی اصلاح هایی در آن ها صورت می‌گرفت، یا به گونه ای جرح و تعدیل می‌شدند كه مناسب نیازهای ویژه ی خوانندگان جدید بشوند. مترجمان متن های غیردینی بیش از مترجمان قرآن و دیگر متن های اسلامی، به ویژگی ‌های دستوری فارسی توجه نشان می‌دادند. در نتیجه، دو رویكرد نسبتن متفاوت به ترجمه رونق گرفت، یكی مناسب‌ِ گفتارهای دینی و فلسفی و دیگری، كه رویكردی آزادتر بود،‌ مناسب ترجمه‌های علمی.
نمونه‌های نوع اخیر به اندازه ای زیاد است كه نمی‌توان آن ها را شمارش كرد، ولی دو مورد از آن ها در این جا شایان ذكر است. در میان سال های ۴۷۲ـ۴۸۲ هجری، محمد بن منصور گرگانی، معروف به زرّین‌دست، برپایه ی كتاب عربی‌‌ِ تذكره الكحّالین از دانشمندی مشهور به علی بن عیسی، كتابی راهنما در چشم پزشكی با عنوان نورالعیون نوشت. مترجم برای آن كه این اثر را برای خوانندگان فارسی‌زبان سودمندتر سازد، اصل عربی كتاب را در قالب جدیدی از پرسش و پاسخ ریخت. وی همچنین اطلاعات زیادی كه بر اثر تجربه ی عملی در رشته ی جراحی های چشم پیدا كرده بود به این كتاب افزود. همین طور، هنگامی که پژوهشگر سده ی ششمی ابونصر احمد قُبادی سرگرم‌ِ ترجمه ی تاریخ بخارا، تألیف نَرشَخی (سده ی چهارم هجری) به فارسی بود، این اثر را با افزودن ضمیمه‌ای روزآمد كرد. این هر دو كتاب بعدها از میان رفت و فقط گریده هایی از اثر دوم (ترجمه فارسی) كه پس از مرگ مؤلف به كتاب دیگری پیوست شده، بر جای مانده است.
این رویكرد به ترجمه، اطلاعات علمی فراوانی برای ایرانیان سده‌های میانی فراهم آورد. شاید به ترین نمونه دانش نامه ی علایی، اثر دایره المعارف‌گونه است كه به دست پزشك نام دار، پور ‌سینا، آغاز و به کوشش شاگردش، جوزجانی، كامل شد. این كتاب دانش نامه‌ای است کوتاه از رشته‌های گوناگون كه به علوم متمایل‌تر است تا به ادبیات و هنر. دانش نامه ی علایی، به شیوه‌ای كم و بیش نظام‌مند، به هر حوزه ی قابل‌ِ تصور از فعالیت های بشری می‌پردازد، از نجوم و شاخه‌های گوناگون آن گرفته تا فلسفه، الاهیات، علم الاخلاق و عرفان؛ و نیز دارای اطلاعاتی است درباره خاصیت های اجسام انسانی و حیوانی،‌ گیاهان و اشیاء، سم ها، پادزهرها و پیش گویی‌ها و نوادر و غرایب بی‌شمار. به لحاظ تاریخی، دانش نامه ی علایی، نخستین نمونه از آثار دایره المعارف‌گونه ی متعدد فارسی است كه كوشش می‌كنند تركیب یا سنتزی از دانش های موجود، چه نظری چه عملی، به دست دهند. پدید آمدن چنین آثاری بدون وجود سنت ترجمه، آزاد از محدودیت های مربوط به انتساب [آثار به مؤلفان آن ها] و عرف و آداب اجتماعی، احتمالن ناشدنی بوده است.
عربی، در ایران سده‌های میانی، همچون در دیگر نقاط جهان اسلام، زبان مشترك بود. تقریبن همه ی نویسندگان و دانشمندان ایرانی دو زبانه بودند،‌ و شمار بسیار زیادی از اهل دانش و فیلسوفان، همگی یا عمدتن همچنان به عربی می‌نوشتند. به جز طبری‌ِ مورخ و پور سینای پزشك و فیلسوف، سه تن از بزرگ‌ترین دانشمندان دینی ـ فقیه شیعی، محمد توسی (د. ۴٦۸ق)، اصلاحگر سنّی،‌ غزالی (د. ۵۰۵ ق) و زمخشری‌ِ معتزلی مشرب (د. ۵۳۹ ق) كه نحوی و لغوی بزرگی نیز بود ـ همچنین فقیه و فیلسوف معروف فخرالدین رازی (د. ٦۰٦ ق) را می‌توان در زمره ی این گروه شمرد. این افراد برخی اوقات از آثاری كه اصلن به عربی نوشته بودند خود ترجمه گونه‌های فارسی فراهم می‌كردند، یا شاگردان خویش را در انجام چنین كاری هدایت می‌كردند؛ این دلیلی است بر این كه چرا مرزِ‌ میان ترجمه و اصل، به شكلی كه در آن فرهنگ تصور می‌شده، به نظر ما مبهم و نامشخص می‌رسد.
این انعطاف‌پذیری به دانشمندان و فیلسوفان ایرانی امكان داد تا هم زمان هم نویسندگانی مبتكر باشند هم مترجم. نبود نگرانی بابت حق مالكیت‌ِ اثر در آن روزگاران پایه ی تلاش هایی را كه امروزه برای متمایز كردن تألیف از ترجمه می‌شود سست می‌كند. اعمال اقتباس، جرح و تعدیل و انتحال به شیوه‌هایی صورت می‌گرفت كه در مقوله‌بندی های امروزی نمی‌گنجند. مجموعه ی آثار فلسفی و علمی فارسی پر است از متن های دو زبانه یا تركیب های عربی ـ‌ فارسی،‌ و متن هایی كه در آن ها نوشته ی اصلی و تفسیر آن به دو زبان گوناگون است. متن های فراوان دیگری هم هست كه خصلتی بینابین دارند؛ این گونه آثار را هم می‌شود و هم نمی‌شود کتاب هایی اصیل به شمار آورد زیرا بعدها تفسیرها یا ترجمه‌هایی با حاشیه و افزوده به آن ها الحاق شده است. منشأ چنین آثاری را با توجه به اوضاع ایران سده‌های میانی، باید عربی دانست، مگر آن كه عكس آن ثابت شود. این کتاب ها معمولن در زمان های بعد، از فارسی به تركی،‌ اردو یا هندی ترجمه می‌شد.
شاید بتوان به گرایشی در این جا اشاره كرد: پیش از یورش مغول در سده ی  هفتم هجری، فارسی اساسن زبان ادبیات و عربی عمدتن زبان دانش بود. ایرانیان سده‌های میانی را، كه عمومن به عربی می‌نوشتند، می‌توان متولیان و وارثان سه سنت پیش از اسلام در نگارش های علمی شمرد: ایرانی باستانی، یونانی هلنیستی،‌ و هندی. آنان آثار علمی را از عربی ترجمه می‌كردند و آراء خود را به آن می‌افزودند. بدین ترتیب نصرالدین طوی (د. ٦۷۳ ق) درس نامه‌های اصلی ریاضی و هندسه، از جمله اصول اقلیدس و اُكَر (۳) تئودوسیوس (۴) ، را به عربی برگرداند، و احكام نجوم بطلمیوس را از عربی به فارسی ترجمه كرد. او در هر مورد، آرا خود را به ترجمه‌ها افزود. خواجه نصیر نیز بر پایه ی آثاری هندی كه بر ما ناشناخته است، چند رساله ی فارسی در حساب نوشت.
و بدین ترتیب دومین روند [در تاریخچه ی ترجمه] دیده می‌شود: در سده‌های میانی،‌ فارسی از حیث اهمیت دومین زبان جهان اسلام بود، مرتبه‌ای كه تاكنون آن را حفظ كرده است. فارسی مهم‌ترین زبانی است كه از طریق آن دانش های اسلامی به اروپا راه یافتند، به ویژه در دوره ی پس از هجوم مغول. در آن زمان، نوشتن کتاب های علمی اصلن به زبان فارسی آغاز، و بعدها به عربی ترجمه می‌شد. در فهرست این نوع آثار می‌توان آن کتاب های نجومی را جای داد كه بر مشاهده های مستقیم استوار است و در آذربایجان سده ی هفتم هجری به امر هلاكو، یا زیر نظارت الغ بیگ، فرمان روای دانشمند سمرقندی در سده ی نهم هجری، ثبت و ضبط شد. هر چه بر اهمیت این روند در تكامل ترجمه در شبه قاره ی هند تأكید شود ، نمی‌تواند زیاده از حد باشد.

دوران پس از مغول
تا پیش از سده ی هفتم هجری، فارسی به عنوان زبان علم، دین، ادبیات، حقوق، و نیز وسیله ی ارتباط در هندوستان كاملن جای خود را باز كرده و ترجمه ی شماری از آثار مهم از سانسكریت و دیگر زبان‌های هندی به فارسی آغاز شده بود. سده ها سلطه استعماری بریتانیا در هند و اعتلای نوگرایی و اید‌ئولوژی های ملی‌گرایانه در ایران و دیگر جاها در جهان‌ِ فارسی زبان، باعث شده است اهمیت این آثار شناخته نشود. با این حال، پاره‌ای از ترجمه‌های مهم‌تر برای ما شناخته شده است. از جمله ی آن ها به این موردها می‌توان اشاره كرد: ترجمه ی عزیز نوری دهلوی از كتاب نجومی‌ِ وَرَهْرا مِهِرا (د. ۵۸۷ م) كه در سده ی هشتم هجری صورت گرفت؛ ترجمه‌ای مربوط به سال ۹۹۵ هجری از لیلاواتی (۵) (رساله‌ای در حساب و هندسه تألیف دانشمند سده ی ششمی هندی بهاسكارا)، و رساله‌ای در باب جبر با نام ویجا گانیتا (٦)، كه در سال ۱۰۴۴ هجری ترجمه شد. به ده ها ترجمه ی كم‌اهمیت‌تر نیز می‌توان اشاره كرد، كه معروف‌ترین آن ها رساله ی در جبر و مقابله (۱۲۲۹ق) از نجم‌الدین ككوراوی است.
یكی از مرکزهای بسیار مهم ترجمه دربار امپراتور اكبر بزرگ در نیمه ی دوم سده ی دهم هجری بود در ۹۹۰ هجری، وزیر اكبر، ابوالفضل، با صدور فرمانی فارسی را زبان رسمی دولت‌ِ امپراتوری مغول اعلام كرد. در نتیجه، فارسی بر سرتاسر شبه قاره ی هند تا بنگال سیطره یافت و کتاب های ادبی بسیاری از سانسكریت به فارسی ترجمه شد. از مهم ترین این ها ترجمه‌های عبدالقادر بدائونی از مهابهاراتا و رامایانا است كه در سال های ۱۵۹۰ـ۱٦۰۰م انجام گرفت. متقابلن چندین كتاب مهم نیز از فارسی به سانسكریت ترجمه شده، و بدین ترتیب فارسی دروازه ی ورود به دانش های اروپایی نیز شد.
به چند دلیل، میان سده‌های دهم و سیزدهم هجری مراكز فرهنگی فارسی خارج از ایران رونق بسیار پیدا كرد. رسمی شدن تشیع در ایران در سده ی دهم هجری كانون توجه در ترجمه را باز به متن های دینی منتقل كرد، به ویژه متن های مربوط به سنت های پیامبر و سخنان امامان. نهج‌البلاغه مظهری از كمال مطلوب در فصاحت و بلاغت شد که  سخنان حكیمانه ی آن در بردارنده ی صنایع بلاغی گوناگونی است كه حفظ آن ها در ترجمه بسیار مشكل است. در شبكه ی در حال گسترش‌ِ حوزه‌های علمیه شیعی در قم، اصفهان، و دیگر شهرهای ایران، ترجمه ی نهج‌البلاغه و متن های شیعی‌ِ مشابه به زبان فارسی نه تنها اوج توفیق ادبی بلكه خدمتی بزرگ به امت اسلامی به شمار می‌آمد.
در هند، رویكرد به ترجمه با آن چه در ایران رواج داشت بسیار متفاوت بود. چند زبانگی در هندوستان به مراتب گسترده‌تر از ایران بود، و این وضعیت در رویكردهای ترجمه بازتاب داشت. تبادل كلمه ها میان فارسی و زبان های دیگر آزادانه‌تر صورت می‌گرفت، و مقداری آسان گیری نسبت به كاربردهای مخلوط پیدا شد. این به نوبه ی خود فاصله‌ای میان فارسی ایران و فارسی هند و آسیای مركزی پدید آورد. افزون بر این، نه فقط از عربی بلكه از زبان های هندی، تركی و نیز انگلیسی و روسی نیز ترجمه صورت می‌گرفت.
سرانجام، تحول های گوناگون تاریخی به یك دلیل اصلی،‌ یعنی پیدایش تشیع در ایران که قبلن اشاره رفت، به ایجاد شكاف هایی میان فارسی زبانان انجامید.. استعمار بریتانیا در هند و دست درازی روس ها به داخل آسیای مركزی نیز كم‌اهمیت‌تر نبود. در ۱۸۳۲م. انگلیس ها حركتی را آغاز كردند كه نتیجه‌اش عملن محو‌ِ فارسی از شبه قاره ی هند بود. همچنین،‌ با افتادن آسیای مركزی به چنگ روسیه در اواخر سده ی نوزدهم،‌ تقریبن همه ی فعالیت های مربوط به ترجمه در آسیای مركزی فارسی زبان، با زبان های جَغَتایی (بعدها اوزبكی) و روسی هماهنگ شد.
این ها همه بر كار ترجمه در ایران تأثیر گذاشت، و ویژگی بین‌المللی این زبان را سخت ضعیف كرد. این وضعیت در عصر جدید در نتیجه ی چندین عامل وخیم‌تر شده است؛ از جمله ی این عامل ها قرار گرفتن فارسی‌ِ آسیای مركزی،‌ كه روس ها نام آن را به تاجیكی تغییر دادند، در ارتباطی جدید با زبان های ازبكی و روسی و پیدایش جنبش اصلاح زبان در ایران است كه هیچ توجهی به عواقب بیانیه‌ها و اقدامات خود در مورد فارسی نداشته است. نتیجه ی چنین وضعی، بروز بحرانی در تفاهم‌ِ زبانی‌ِ متقابل بوده است و انبوه عظیم ترجمه‌های انجام شده به فارسی امروزی‌ِ ایران را در بیرون از مرزهای این كشور تقریبن بی‌ثمر كرده است. با توجه به این واقعیت كه در سده ی اخیر، هیچ حركت مهمی در حوزه ی ترجمه در افغانستان یا در بخش های فارسی زبان‌ِ آسیای مركزی شكل نگرفت، می‌توان گفت که در پایان سده ی بیستم سرنوشت فارسی به عنوان زبانی بین‌المللی در نقطه ی حساسی قرار گرفت که همچنان ادامه دارد.

دوران جدید در ایران
در سال های پایانی سده ی نوزدهم، شماری از تحول ها به پیدایش یك رنسانس ترجمه در ایران انجامید. پس از یك سده و نیم بی‌ثباتی سیاسی، سلسله ی قاجار (كه از ۱۲۱۰ تا ۱۳۴۴ ق حكومت كردند) در اوایل این سده ثباتی ظاهری در جامعه ی ایرانی برقرار كرده بودند و با فرستادن دانش جویان ایرانی به اروپا، كم و بیش تماس های فرهنگی منظم با اروپا آغاز شد، و این، نیاز فوری به برقراری تماس میان دولت ها را تشدید كرد. شیوه ی چاپ سنگی راه خود را به ایران یافت، به دنبال آن مطبوعات فارسی و صنعت نوپای تولید كتاب آغاز شد و این ها همه به آشنایی بیش تر با زبان های اروپایی و رواج‌ِ دوباره ی کار ترجمه انجامید.
انگیزه ی جنبش جدید ترجمه اساسن نیازی بود كه برای دست یابی به علوم و فن‌آوری اروپایی احساس می‌شد. دولت قاجار كه علاقه‌مند به نوسازی ارتش و نظام اداری ایران بود، در پی اعزام گروه‌هایی از دانش جویان به خارج دارالفنون را كه بر پایه ی  الگوی مراكز آموزش عالی اروپایی طرح‌ریزی شده بود، به سال ۱۲٦۸ق. در تهران بنیاد نهاد که نقش بسیار مهمی در نوسازی ایران ایفا كرد. برای آموزش موضوع های گوناگون، آموزگاران اروپایی استخدام شدند، و ایرانیان غالبن در مقام دستیار و مترجم با آنان همكاری می‌كردند. این آموزگاران همچنین شماری کتاب های درسی در دانش های گوناگون تدوین كردند كه بیش تر بر آثار علمی اروپایی استوار بود. به این ترتیب، ترجمه نیز كم‌كم نقش مهمی در تكامل فعالیت‌های آموزشی‌ِ ایران نوین پیدا كرد.
بسیاری از نخستین مترجمان آثار اروپایی دانش‌آموختگان دارالفنون بودند. مهم ترین آنان محمد حسن خان بود كه به اعتمادالسلطنه معروف است و این آخرین لقبی بود كه دربار به وی داد. از ۱۲۸۸ تا ۱۳۱۴ هجری، اعتمادالسلطنه رییس اداره ی جدیدی در دولت با نام "دارالترجمه" بود كه هدفش هماهنگ كردن و سرپرستی‌ِ کار ترجمه‌هایی بود كه در عهده ی نظارت دولت بود. زیر نظر اعتمادالسلطنه، بسیاری از آثار مهم اروپایی در دسترس ایرانیان قرار گرفت، این ترجمه‌ها غالبن از فرانسه صورت می‌گرفت و بیش تر آن ها برگردان های آزادی بود كه به اقتباس نزدیك بود.
دیری نپایید كه ترجمه به سوی رشته‌هایی چون تاریخ، سیاست و ادبیات كشیده شد و بخش لازمی از برنامه‌های گوناگون نوسازی شد. تقریبن همیشه ترجمه با این نیت انجام می‌گرفت كه ایرانیان را با عنایت به گذشته ی شكوهمند خود، متوجه ی عقب افتادگی اشان بكنند. بیش از یك سده بود كه خاورشناسان اروپایی با شوق و علاقه به مطالعه ی ادبیات فارسی و تاریخ ایران اشتغال داشتند. گویندگان رمانتیك، فرهنگ و تمدن ایرانی، به ویژه ایران باستان را می‌ستودند. اگر قرار بود ایرانیان شكوه فرهنگ كهن خویش را باز یابند، می‌بایستی از این گونه آثار [اروپاییان] با خبر می‌شدند.
جنبش جدید ترجمه از لحاظ تأثیر فرهنگی دست كم به اندازه ی خود دانشی كه منتقل یا خلق می‌كرد اهمیت داشت. در میان مجموعه ی متنوع کتاب هایی كه در دهه‌های آخر سده ی نوزدهم به فارسی ترجمه شد می‌توان به داستان های تاریخی ولتر در باره ی اسكندر كبیر، پتر كبیر، شارل دوازدهم، کتاب های مردم گریز و طبیب اجباری مولیر،‌ تاریخ ایران مَلكُم و نیز آثاری از برخی از معروف‌ترین نویسندگان آن زمان اروپا، از جمله دومای پدر، فنلون (۷) ، لوساژ (۸) ، برناردن دو سَن پیر (۹) ،‌ ژول‌ورن و دانیل دُفو اشاره كرد. وجود این گونه کتاب ها رفته رفته بر همه ی جنبه‌های فرهنگ ایرانی، از سبك نگارش گرفته تا موقعیت‌ِ زنان در جامعه، تأثیر گذاشت.
اكنون كه پس از گذشت یك سده به ترجمه‌های فارسی اواخر سده ی نوزدهم می‌نگریم، این ترجمه‌ها مخلوط عجیب و غریبی از اید‌ئولوژی و خیال‌پردازی، قصه و تاریخ به نظر می‌آید با وجود این، چنان چه به این پدیده با توجه به نیاز ایران به بازسازی و اصلاحات بیاندیشیم، شاید برای ارزیابی نقشی كه این گونه آثار از لحاظ تاریخی ایفا كرده‌اند، در موضع به تری قرار بگیریم.
از لحاظ كیفیت زیباشناختی، در میان همه ی ترجمه‌های سده بیستم،‌ یك اثر برجستگی بیش تری دارد: ترجمه ی میرزا حبیب اصفهانی از"ماجراهای حاجی بابا اصفهانی" The Adventures of Haji Baba Esfahani نوشته ی جیمز موریه. این كتاب موریه، كه در ۱۸۲۴م نوشته شده است، از جامعه ی ایرانی بسیار تند انتقاد كرده و به عنوان اثری واقعگرایانه هیچ‌گاه مورد پذیرش ایرانیان نبوده است. ترجمه ی حبیب اصفهانی كه در ۱۸۷۲م از متن فرانسوی صورت گرفته از بسیاری جهات بی مانند است. مترجم با استفاده از انواع تكنیك به این اثر حال و هوای بومی داده است: متن را به سبك محاوره‌ای نوشته و ضرب‌المثل‌های فارسی بسیار به كار برده و در جای جای اثر، شعر و طنز فارسی گنجانده است. این شیوه ی كار چنان موفق بود كه پس از اندك زمان این نظریه پیدا شد كه كار موریه احتمالن بر پایه ی اصل فارسی نوشته شده است. از آن جایی كه این نظریه این تسكین خاطر را به ایرانیان می‌داد كه انتقاد موردنظر شاید از سوی یك ایرانی صورت گرفته باشد، قوت و اعتباری پیدا كرد. این نظریه اكنون به كلی ردّ شده است.
تا پیش از پایان سده ی نوزدهم بخش قابل ملاحظه‌ای از علوم و هنرهای اروپایی از طریق ترجمه در دسترس ایرانیان قرار گرفت، و ترجمه ی ادبی‌ِ آثار اروپایی به حركت های تازه‌ای با هدف امروزی ساختن ادبیات فارسی انجامید. بدین ترتیب، ایران با اشتهای سیری‌ناپذیرش برای ترجمه كه به سبب تشنگی شدید برای بازسازی نظام حكومتی، اجتماع و فرهنگ از نوع الگوهای اروپایی پدید آمده بود، وارد سده ی بیستم شد. شرح و وصف های انقلاب فرانسه كه به فارسی ترجمه شده بود نقشی مهم در جنبش مشروطیت (۱۳۲۳ـ۱۳۲۹ق) ایفا كرد و ترجمه ی فارسی‌ِ قانون اساسی‌ِ ۱۸۳۱م بلژیك به عنوان سندی در پیش‌نویس قانون اساسی ایران كه به سال ۱۳۲۴ قمری به تصویب رسید، به كار رفت. در ۱۰۰ سال گذشته، متن های ترجمه شده گوناگونی از اصل اروپایی و آمریكایی ـ از فانون های طبیعت و آداب اجتماعی گرفته تا مقررات حقوقی، اسناد سیاسی و آیین های اداری ـ نقش های مشابهی در ایران ایفا كرده‌اند.
به بیانی كلی‌تر،‌ ترجمه مبنای بسیاری از پژوهش های فلسفی،‌ دوراندیشی فرهنگی، فعالیت های اجتماعی و برنامه‌های سیاسی‌ِ ایران در سرتاسر سده ی بیستم قرار گرفته است. ترجمه ابزار اصلی آشناسازی ایرانیان با اندیشه‌های نو، مكتب های فكری و روندهای ادبی، و نیز از مؤلفه‌های لازم حركت به سوی تجددگرایی بوده است؛ در نتیجه، ترجمه با اشتیاق و جدیتی بی‌سابقه در تاریخ زبان فارسی دنبال شده است. امروزه، تقریبن همه ی آثار مهم تمدن غربی از ارستو و افلاتون تا نمونه‌هایی از آخرین روندهای جاری در قصه‌نویسی آمریكایی و فرانسوی به صورت ترجمه در دسترس ایرانیان قرار می‌گیرد.
ترجمه گاه نیز راهی آسان، اگر نه برای رسیدن به ثروت كه،‌ برای دستیابی به شهرت بوده است، به ویژه در علوم اجتماعی و ادبیات. گرچه ترجمه استعدادهای زیادی را به سوی خود جلب كرده، ولی گهگاه نیز تأثیری منفی بر تكامل فرهنگ داشته و مانع تلاش هایی شده است كه برای كشف قابلیت ها و امكان های پیشرفت سیاسی، اجتماعی یا فرهنگی كه با الگوهای غربی سازگاری ندارد، باید صورت گیرد. با همه این ها، اهمیت ترجمه به عنوان فعالیتی فرهنگی تقریبن همه ی روشنفكران برجسته ایران‌ِ معاصر را ترغیب كرده كه مهارت خود را در این كار بیازمایند. اینان به ندرت در رشته‌هایی از گونه ی ادبیات و علوم اجتماعی تخصص یافته‌اند. در عوض، به نظر می‌رسد شوق و كشش به ترجمه در شخص پس از زمانی پیدا می‌شود كه مناسبتی برای آن بیابد یا آن را برای تقویت یا توجیه‌ِ صلاحیت سیاسی، یا هنری خود ضروری تشخیص دهد.
با وجود این، میان ترجمه‌های قدیم‌تر و ترجمه‌هایی كه از زمان جنگ دوم جهانی تاكنون رواج داشته، می‌توان تمایزی قایل شد. در دوره ی نخست،‌ ترجمه به ترین شیوه برای آشنا ساختن ایرانیان با غرب به شمار می‌آمد. مترجمان ترجمه را وسیله‌ای برای شتاب دادن به حركت ایرانیان به سوی امروزی‌سازیکی نگریستند. آنان ترجمه را، چه ادبی چه فلسفی چه تاریخی،‌ ابزاری برای تحول اجتماعی و فرهنگی می‌پنداشتند. ترجمه در نظر آنان اساسن وسیله‌ای برای آموزش و پرورش و ابزاری برای توسعه ی كشور و انسجام فرهنگی بود.
تقریبن همه ی مترجمان آن زمان ـ از جمله، یوسف اعتصام‌الملك، محمدعلی فروغی،‌ عباس اقبال آشتیانی و سعید نفیسی ـ اساسن علاقه داشتند كه با نشان دادن موقعیت های فرهنگی اروپاییان به خوانندگان ایرانی،‌ به فرهنگ ایران خدمت كنند. تقریبن تمام وسایل نشر افكار ـ صنعت كتاب، مجله‌های ادبی و سیاسی، و نیز مؤسسات آموزش عالی در دوره‌ای متأخرتر ـ به منظور فرهنگ‌بخشی و روشن کردن افكار ایرانیان باسواد،‌ مقداری فعالیت های مربوط به ترجمه در برنامه‌های خود گنجاندند. به عنوان مثال می‌گوییم كه مجله های ایرانی ـ مانند: بهار، دانشكده، ارمغان، وفا و آینده ـ برای آگاه ساختن ایرانیان از تاریخ، سیاست و امور جاری ملت های اروپایی بر ترجمه تكیه می‌كردند، و خواسته ی آشكار آنان این بود كه این موردها را الگوهایی نشان دهند تا ایرانیان از آن ها پی روی كنند. آنان با این كار به خلق سبك نگارشی جدید، وسایل و روش های جدید ارتباطات، و نهایتن سنت ادبی تازه‌ای كمك كردند.
پس از جنگ دوم جهانی، انگلیسی رفته رفته در دبیرستان های ایران جای فرانسه را گرفت و ترجمه‌ها نیز دیگر عمدتن از زبان انگلیسی صورت می‌گرفت. هم زمان با این تحولات،‌ اندیشه های ماركسیستی، از طریق ترجمه‌هایی كه توسط حزب توده ایران هدایت می‌شد، رفته رفته در ایران رونقی یافت. چندی نگذشت كه آمریكایی‌ها هم كه قدرت را در ایران از دست انگلیس ها گرفته بودند، وارد صحنه شدند. در اواخر دهه شصت میلادی ترجمه به مرحله تازه‌ای پای نهاد، زیرا نیروهای سیاسی رقیب برنامه‌های خود را از طریق ترجمه نیز به پیش می‌بردند.
در سال ۱۳۳۲ شمسی، "بنگاه ترجمه و نشر كتاب"، با ابتكار جوانی دانشمند و تحصیل‌كرده ی غرب به نام احسان یار شاطر در تهران بنیاد نهاده شد. این بنگاه، تحت نظارت دربار، تلاش هایی را در حوزه ی ترجمه هدایت كرد كه نتیجه‌اش انتشار چندین رشته كتاب بود، از جمله رشته کتاب های ادبی خارجی، رشته کتاب های كودكان و نوجوانان، رشته کتاب های ایران‌شناسی و متن های فارسی. اگر چه این بنگاه دامنه ی انتشارات مبتنی بر ترجمه را به اندازه ی زیادی گسترش داد،‌ اهمیت تاریخی آن در حقیقت در معیارهایی است كه برای تأمین اصالت، دقت و ویراستاری کتاب ها مقرر كرده بود. این موسسه الگویی نیز برای كارهای مشابه به دست داد كه از همه برجسته‌تر مؤسسه فرانكلین ایران، یك شركت انتشاراتی آمریكایی بود كه در سال ۱۳۳۳شمسی بنیاد نهاده شد. چنین سازمان هایی از جمله می کوشیدند  تا دولت ایران را متقاعد كنند قرارداد "كپی رایت" ژنو را امضا كند، شرایطی را برای حق انحصاری چاپ ترجمه‌ها وضع و معیارهایی برای ویرایش متن های ترجمه شده تعیین کند. این تلاش ها چندان موفقیت‌آمیز نبود، چون ایران سودی در پیوستن به قرارداد بین‌المللی كپی رایت نمی‌دید.
در ضمن، ترجمه همچنان یكی از مؤلفه‌های مهم زبان‌آموزی، به ویژه در سطح دانشگاه، باقی ماند. ولی این كار به شیوه‌هایی نسبتن سنتی دنبال می‌شد كه همیشه به تربیت مترجمان لایق و حرفه‌ای نمی‌انجامید. كار عمده شامل ترجمه‌های عملی بود، و بحث چندانی از مبانی نظری یا اصولی كه بر فرایند نگارش متن حاكم است به میان نمی‌آمد، محصلان ترجمه‌های خود را ارایه می‌كردند، پس از آن بحث هایی صورت می‌گرفت و در پایان متنی به عنوان به ترین ترجمه ممكن از فلان متن اصلی پیشنهاد می‌شد.
طی سال های ۱۳۴۸ـ ۱۳۵۷ شمسی، كوشش هایی در دانشگاه تهران، مدرسه عالی ترجمه و جاهای دیگر صورت گرفت تا ترجمه ی ادبی از انگلیسی به فارسی و برعكس به روش تازه‌ای آموزش داده شود. تدریس اساسن بر پایه ی بررسی ترجمه‌های موجود و بحث درباره حسن و عیب های نسبی آن ها بود و هدف آن هم این بود كه دانش جو شباهت ها و تفاوت های زبان ها و متن های مورد بررسی را درك كند. بحث های مفصل درباره ی سبك، شیوه ی بیان و بافت هر متن جای گزین شرط خلق متن [ادبی] شد. آموزش روش های ترجمه، با همه ی اهمیتی كه دارد، هرگز به صورت مؤلفه بسیار مهمی در كار ترجمه موردنظر قرار نگرفته است.
در سال ۱۳۵۸ شمسی تا چند سال پس از آن ،‌ به عنوان بخشی از تلاش های دولت جمهوری اسلامی به منظور گرداندن جهت نظام آموزشی ایران به سوی ایدئولوژی خود، كمیته‌ای به نام "كمیته ی ترجمه، انشاء و ویراستاری" در ستاد انقلاب فرهنگی تشكیل شد. این ستاد با استفاده از فرصتی كه به دنبال تعطیل شدن موقت دانشگاه های كشور فراهم شده بود، به تهیه ی متن های درسی كه اصول عقاید را به تر بازتاب می دهد، مبادرت كرد. حوزه‌های علوم و معارف به حدود ۳۰ رشته ی گوناگون تقسیم شد و کتاب های درسی دانشگاهی،‌ كه اغلب از انگلیسی و فرانسه ترجمه می‌شد، برای هر رشته آماده شد. بدین ترتیب، یك رشته کتاب های درسی، كه اساسن ترجمه و گردآوری از کتاب های اروپای غربی بود،‌ تهیه گردید. این کتاب ها از آن زمان تاكنون روزآمد شده و هنوز در نظام آموزشی ایران استفاده می‌شود.
در حال حاضر، تدریس روش های ترجمه و فعالیت های مربوط به ترجمه ی نوشتاری و ترجمه ی شفاهی به هم آمیخته‌اند،‌ و هیچ مؤسسه ی ویژه ای كه تعیین برنامه ها و كارهای مربوط به ترجمه را هدایت كند وجود ندارد. در سال  ۱۳٦۸ شمسی،‌ انتشار مجله‌ای حرفه‌ای به نام "مترجم" در دانشگاه فردوسی مشهد آغاز شد.(۱۰)  این نخستین تلاش برای برانگیختن بحث های علمی درباره ی ترجمه بود. طی پنج سال انتشار نامنظم، این مجله یك رشته ملاحظات نظری و راهنمایی‌های عملی برای علاقه‌مندان حرفه مترجمی ارایه كرده است. همچنین، به منظور راهنمایی تازه کاران گهگاه در آن مصاحبه‌هایی با مترجمان حرفه‌ای و معرفی متن های ویرایش شده به چشم می‌خورد. مقاله های آن دربرگیرنده ی طیفی از بحث های گوناگون است، از ترجمه ی كامپیوتری و ماشینی گرفته تا ویرایش متن های ترجمه شده و غیره.
ترجمه در ایران همچنان بخش مهمی از مطالعات دانشگاهی و كارهای حرفه‌ای را كه با زبان های خارجی سر و كار دارد تشكیل می‌دهد، و به عنوان وسیله‌ای برای ارتباط های اجتماعی،‌ فرهنگی و ادبی میان ایران و بقیه جهان ـ به ویژه با توجه به تنگناهای اخیر بر تجارت و مسافرت ـ نمود‌ِ برجسته‌ای پیدا كرده است. گرچه ترجمه [در ایران] ممكن است ظاهرن دارای اصول راهنما و پشتیبانی سازمانی نباشد، ولی هنوز فعالیت فرهنگی زنده و پرتحركی است و تا مدتی قابل پیش‌بینی در آینده همچنان ادامه خواهد داشت.

- - -

پی نوشت‌ها:

۱ـ در تقسیم های زبان های ایرانی، گویش یا زبانی به نام مادی اوستایی (Median) وجود ندارد. فقط اوستایی دارای دو لهجه كاثی و جدیدتر است ـ م.
۲ـ پازند نام الفبا نیست بلكه دقیقن به زبان پهلوی‌ِ بدون هزوارش اطلاق می‌شده است. این زبان پس از تازش عرب ها و شاید در سده های دوم م و سوم میلادی نشأت گرفته است. در آن زمان لغات هزوارش (= كلمه های آرامی كه با تلفظ پهلوی خوانده می‌شده است) را از متن پهلوی بیرون كشیدند و به جای آن واژه های پارسی نهادند. (برای توضیح بیش تر، نگاه کنید به دایره المعارف فارسی، ذیل پازند و اوستا.)
۳ـ اُكَر، جمع اُكْرَه، به معنی‌ِ كُره. در اصطلاح دانشمندان اسلامی،‌ هندسه كروی علم‌ِ اُكَر( spherics، ازSpherica) ) خوانده می‌شود.
۴ـ Theodosius
۵ـ Lilavati
٦ـ Vija-Ganita
۷ـ Fenelon
۸ـ Le Sage
۹ـ Bernardin de Saint-Piere
۱۰ـ فصل نامه ی مترجم از سال ۱۳۷۰ در مشهد منتشر می‌شود و به هیچ سازمانی وابسته نیست. سردبیر.

 

برگرفته از: فصل نامه مترجم- شماره ی بیست و نهم

از: شورای گسنرش زبان فارسی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۱۷ / ۱۱

حسین معصومی همدانی

واژه‌ گزینی و استقلال زبان فارسی

یكی از بخت های ما ایرانیان این است كه زبان ملی و زبان علمی مان یكی است. ملت هایی در جهان و در كشورهای اطراف ما هستند كه، یا به حكم اوضاع و احوال تاریخی یا دانسته و به این گمان كه اختیار كردن یك زبان اروپایی به عنوان زبان علمی می‌تواند ایشان را در كار انتقال علوم و غلبه بر عقب‌ماندگی علمی موفق كند، زبان ملی خود را برای كاربردهای روزمره نگاه داشته‌اند و برای كاربردهای علمی، زیان های این گزینش به حدی است كه بر سودهای  احتمالی آن می‌چربد. جدایی نخبگان علمی از مردم، تشكیل یك گروه بسته یا كاست اجتماعی كه به اعتبار آشنایی اش با یك زبان بیگانه مزیت هایی بیش از لایه‌های دیگر اجتماعی به دست می‌آورد و مثل هر كاست دیگر این مزایا را در درون خود انتقال می‌دهد، و بریده شدن رابطه ی عامه مردم با علم از جمله ی این زیان هاست. چون مدار زندگی جدید بر پایه ی علم و فن‌آوری است هنگامی که زبان ملی در بیان علمی و فنی ناتوان شود، اندك اندك حوزه‌های وسیعی از زندگی را به زبان بیگانه و به لایه‌های اجتماعی‌ای كه حامل آن زبانند واگذار می‌كند و خود و حاملانش روزبه‌روز بیش تر به حاشیه رانده می‌شوند.  اگر در گذشته چنین زبانی می توانست در گوشه‌هایی از میدان اجتماع زنده بماند و حتا شكوفا شود، به دلیل غلبه علم و فن‌آوری در زندگی جدید، نمی‌توان انتظار داشت كه زبانی كه قلمرو علم را ترك كرده است امروزه حتا در حوزه ادبیات هم نیرومند باشد و نیرومند بماند.
از این بابت همه ما باید سپاس گزار كسانی باشیم كه، از همان آغاز ورود دانش جدید به ایران، زبان فارسی را به عنوان زبان علمی برگزیدند و كوشیدند این زبان را برای بیان مفهوم های علمی توانمند كنند. این انتخاب هر چند امروزه به نظر ما طبیعی می‌نماید، كاری ساده نبوده است. دشواری آن هم به دلیل وضع تاریخی زبان فارسی است.
این دشواری ریشه در این واقعیت دارد كه زبان فارسی، پیش از دوران جدید هیچ گاه زبان علم نبوده است. كسانی ممكن است این نظر را نامنصفانه و افراطی بدانند و سیاهه‌ای از آثاری را كه ایرانیان در طول نزدیك به ده سده ی در دوران اسلامی در همه زمینه‌های علمی به فارسی پدید آورده‌اند شاهد بیاورند. حتا می‌توان بر این سیاهه فهرستی از آثار علمی‌ای كه در بیرون از قلمرو سیاسی و جغرافیایی ایران، به ویژه در شبه قاره هند و تركیه عثمانی، به فارسی نوشته شده است،‌ افزود. با این حال، ادعای من این است كه درسراسر دوران اسلامی هیچ تلاش پیگیری برای آن كه زبان فارسی به صورت یك زبان علمی در آید صورت نگرفته است.
بر این ادعا چند دلیل می‌توان آورد: نخست این كه شمار آثار علمی‌ای كه در این دوران به فارسی نوشته شده در برابر آثار نوشته شده به عربی بسیار اندك است. در این باره كافی است كه حجم آثار عربی ابوریحان بیرونی یا ابن سینا یا خواجه توسی را با آثار فارسی ایشان بسنجیم. به ویژه كه بسیاری از دانشمندان ایرانی كه در دوران تكوین علم اسلامی، یعنی در سده های سوم و چهارم هجری، می‌زیستند ناگزیر بودند كه به مركز فعالیت علمی آن دوران كه شهر بغداد بود كوچ كنند و ناگزیر آثار خود را در آن محیط به عربی نوشته‌اند. حتا پس از تشكیل نخستین دولت های ایرانی هم این كوچ علمی تا مدتی ادامه داشت، و به هر حال در آن زمان كه دانشمندان ایرانی می‌توانستند در میهن خود بمانند و در همان جا به كار علمی ادامه دهند، یعنی از اواخر سده ی چهارم، زبان عربی دیگر به صورت زبان مشترك علمی ایشان درآمده بود.
دلیل دوم این است كه غالب آثار علمی نوشته شده به فارسی به مقوله ی علم همگانی تعلق دارد. البته در این میان استثناهایی هم هست، اما بسیاری از این آثار به قصدِ عرضه ی روایتی ساده و همه‌فهم از علم به كسانی نوشته شده است كه نخست عربی نمی‌دانستند و دوم اهل علم نبودند. به همین دلیل است كه از این آثار غالبن در مراحل مقدماتی آموزش استفاده می‌شد. اگر بپذیریم كه تكوین زبان علمی با تولید علمی به یك زبان ویژه ارتباط دارد، تولید علمی به زبان فارسی ناچیز بوده است. در واقع بسیاری از آثار علمی فارسی ترجمه آثاری است كه پیش تر به عربی نوشته شده بوده است، و مؤلفان بسیاری از این آثار خود در مقدمه ی اثر خود به این معنی اشاره یا تصریح كرده‌اند.
دلیل سوم، كه به نظر من مهم تر از دو دلیل دیگر است، نقش گروه یا طبقه اجتماعی‌ای به نام علما در جامعه ایران دوران اسلامی و ارتباطی است كه از زمان معینی میان آموزش علوم غیردینی با علوم دینی برقرار می‌شود. این فرایند، كه نمی‌توان برای آغاز آن تاریخ دقیقی تعیین كرد، در سده های ششم و هفتم هجری به مرحله ی تثبیت می‌رسد، زیرا در این دو سده  است كه آموزش علوم ریاضی و طبیعی، كه پیش از آن در بیرون از مدرسه های علوم دینی انجام می‌شد، به بركت وجود كسانی چون فخر رازی و خواجه توسی به صورت جزیی از برنامه ی آموزشی بسیاری از مدرسه ها دینی درمی‌آید و از وابستگی به دربارها یا حلقه‌هایی كه بر گرد حامیان مال دار و دانش‌دوست تشكیل می‌شد، رهایی می‌یابد. تأثیر مثبت این پدیده این بود كه علم را به نهاد پابرجایی چون مدرسه، كه تابع هوس حاكمان و شاهان نبود و وجود آن با از میان رفتن شاه یا وزیر یا سلسله‌ای به خطر نمی‌افتاد و نیز منابع مالی ویژه ی خود را داشت وابسته كرد. بخش مهمی از علم دوران اسلامی در واقع به این دلیل حفظ شده است كه این علوم، هر چند نه همواره و همه جا، جزو نظام آموزش رسمی بودند. یكی از دلیل های این كه آثار علمی باز مانده از دوران پس از حمله مغول بسیار بیش تر از آثار بازمانده از دوران پیش از مغول است این است كه پس از دوران ایلخانی برخی از آثار ریاضی و نجومی جزو برنامه درسی مدرسه ها شد، و حتا بخشی از آثار پیش از مغول نیز به بركت حیات کوتاه و تلاش علمی‌ای كه در مدرسه ها وجود داشت حفظ شده است.
اما این تحول با تحول دیگری نیز همراه بود. زبان آموزش مدرسه ها، یعنی زبان متن هایی كه برای آموزش در مدرسه ها به كار می‌رفت، عربی بود و همین باعث شد كه زبان متن های علمی نیز رفته رفته منحصر به عربی شود و حركتی كه پیش از حمله مغول در جهت نوشتن آثارعلمی به فارسی وجود داشت كم‌كم ضعیف‌تر گردد. تنها حوزه‌هایی از این تحول مصون ماند كه باز به نوعی به دربارها، یعنی به كسانی كه معمولن عربی نمی‌دانستند، وابستگی داشت، مانند پزشكی و بخشی از نجوم. از این روست كه می‌بینیم با این كه غالب متن های نجوم ریاضی و هیئت به عربی‌اند، زیج ها، كه عمدتن در كار احكام نجوم از آن ها استفاده می‌شد، غالبن به فارسی است.
در واقع، در همه ی برنامه ی آموزش ریاضی، حتا یك كتاب فارسی وجود نداشت و نه تنها آخرین آثار ریاضی بزرگی كه در ایران تألیف شده، یعنی "مفتاح الحساب" غیاث‌الدین جمشید كاشانی و "عیون الحساب" ملا محمد باقر یزدی به عربی است، بلكه كسی چون شیخ بهایی كتاب "خلاصه الحساب" و نیز "تشریح الافلاك" را كه برای نو آموزان نوشته شده به عربی تألیف كرده است. در این دوران كه شرح‌نویسی و حاشیه‌زنی بر كتاب های معروف شیوه ی رایج در فعالیت علمی بود، آثاری كه به فارسی نوشته می‌شد كم تر مورد توجه و تحشیه قرار می‌گرفت. به عنوان مثال، كتاب "زبده" در علم هیئت خواجه نصیر توسی و "التذكره فی علم الهیئه" همو هر دو تقریبن یك ساختار دارند و مطالبشان نزدیك به هم است، اما بر زبده كه به فارسی است كم تر شرحی نوشته شده در حالی كه تذكره، كه به عربی است دست كم سیزده شرح دارد كه آن ها نیز همه به عربی است. گذشته از این، از دوران ایلخانی به بعد می‌بینیم كه حتا در آثاری كه به فارسی نوشته می‌شود، كوششی برای وضع و ساختن اصطلاحات فارسی نمی‌شود. زبان این آثار فارسی است اما اصطلاحات آن ها یكسره عربی است.
منظور از بیان این مطلب انتقاد از گذشتگان نیست. چنان كه گفتم، این گذار امری ناگزیر بود و سود عمده ی آن نیز حفظ بخشی از میراث علمی گذشته بود در دورانی كه كلّ جامعه و به تبع آن علم، به ركود و حتا انحطاط دچار بود. از سوی دیگر، این وضع ویژه ی جامعه ی ایران و زبان های فارسی و عربی نبوده است. در واقع، در سراسر دوران باستان و قرون وسطا همواره یك زبان به عنوان زبان علمی غلبه داشته است. این زبان، در دوران باستان یونانی بود، در قرون وسطای مسیحی لاتینی، و در سرزمین های اسلامی، تا پیش از پیدایش دولت های ملی به معنی جدید كلمه در این سرزمین ها، عربی. با این حال، به دلیل آن كه علم در گذشته در زندگی فردی و اجتماعی نقش مهمی ایفا نمی‌كرد، و به هر حال نقش آن با نقشی كه در دوران جدید دارد قابل مقایسه نبود، این وضع آثار اجتماعی چندان گسترده‌ای هم به بار نمی‌آورد، زیرا آثار علمی در میان عامه مردم چندان مخاطبی نداشت. در گذشته، شمار درس‌خواندگان اندك بود و ایشان گروه اجتماعی ممتازی را تشكیل می‌دادند كه اتفاقن تسلط بر زبانی كه زبان عموم مردم نبود خود یكی از امتیازهای ایشان و نیز از عوامل تثبیت و تداوم این وضع ممتاز می‌شد.
اگر بخواهیم مطلب را در یك كلمه خلاصه كنیم، می‌توانیم بگوییم كه فرهیختگان دوران اسلامی، در ایران و دیگر سرزمین های اسلامی، دو زبانه بودند. حتا می‌توان گفت كه در این دو زبانگی، زبان عربی دست بالا را داشت. به عبارت دیگر، در ذهن هر ایرانی ِ فرهیخته ی این دوران، دو دستگاه دستوری فارسی و عربی در كار بود، اما در كار مفهوم‌سازی و وضع اصطلاحات برای بیان مفهوم های، دستور زبان عربی زنده‌تر و فعال تر بود. دانشمندی كه در این دوران حتا اثری به فارسی می‌نوشت، آن جا كه نیازمند مفهوم تازه‌ای می‌شد، دست به دامن زبان عربی می‌شد. حتا تعبیر دست به دامن شدن هم تعبیر مناسبی نیست، طبیعی‌ترین كار برای او این بود كه از راه اشتقاق یا تركیب اصطلاحی عربی بسازد و آن را برای منظور خود به كار بگیرد. در حالی كه همین شخص هنگامی که شعر می‌سرود، انگار دستگاه دستوری فارسی‌اش فعال می‌شد. همین است كه توان تركیب‌سازی فارسی، كه در آثار علمی به ویژه آثار علمی متأخر به شدت از آن غفلت شده است، از راه آثار ادبی برای ما محفوظ مانده است و یكی از سرمایه‌هایی است كه ما اكنون برای كار واژه‌سازی دراختیار داریم.
این دو زبانگی، یا به تر است بگوییم دو دستوری بودن، به اندازه‌ای در محیط فرهنگی ما ریشه‌دار بوده است كه تا همین اواخر برخی از دانشمندان ما معتقد بودند كه باید تطابق صفت و موصوف را به همان صورت كه در عربی هست در واژگان عربی‌ای كه در فارسی به كار می‌رود رعایت كرد و رعایت نكردن آن را گناهی نابخشودنی می‌شمردند. و هنوز هم بیش تر ما در مورد درستی یا نادرستی كاربرد واژه‌ای در فارسی بر مبنای معنی و حتا حالت و مقوله ی دستوری اصلی آن در زبان عربی حكم می‌كنیم. به عبارت دیگر، آمیختگی زبان عربی با فارسی منحصر به وام گیری واژگانی نمی‌شود، بلكه این واژه‌ها با خود مقدار زیادی از دستور زبان عربی را هم به زبان فارسی آورده‌اند. مثلن شما كه خواننده ی این مقاله‌اید باید بدانید كه واژه «وضع»، كه چند بار از آن استفاده كرده‌ام، مصدر است اگر چه پایانه‌هایی كه در كتاب های دستور زبان فارسی برای مصدر می‌شمارند، ختم نمی‌شود.
نخستین واژگان علمی جدید فارسی را كسانی ساختند كه هنوز این دو دستگاه دستوری در ذهنشان فعال بود. به همین دلیل است كه مثلن وقتی در ریاضیات به واژه ی جدید derivee می‌رسیدند از راه اشتقاق واژه ی «مشتق» را برای آن می‌ساختند و هنگامی كه واژه ی polynome را می‌دیدند از راه تركیب واژه «كثیرالجمله» را برای آن برمی‌گزیدند. البته محصول كار ایشان همیشه با محصول كار كسانی كه در همان زمان ها در كشورهای عربی به كار وضع واژگان جدید علمی مشغول بودند، یكسان نبود. مثلن برای همین واژه ی polynome عرب ها واژه ی «كثیرالحدود» را ساخته‌اند، و این مثال و مثال های بسیار دیگری كه می‌توان آورد نشان می‌دهد كه در این مورد ایرانیان واژگان عربی جدید را اقتباس نمی‌كرده‌اند بلكه خود تركیب عربی می‌ساخته‌اند. وجود پاره‌ای خطاهای نحوی در واژه‌هایی كه در این دوران، یعنی در اواخر دوران قاجار و پیش از بنیادگذاری فرهنگستان اول، ساخته شده است، دلالت بر آن دارد كه سازندگان آن ها، كه برخی از ایشان دانش‌آموختگان مدرسه های جدید در ایران یا اروپا بودند، هر چند به اندازه ی نیاكان خود بر قاعده های زبان عربی تسلط نداشتند، همچنان طبیعی‌ترین شیوه ی واژه‌سازی را استفاده از قاعده های زبان عربی می‌دانستند.
از این دیدگاه كه بنگریم، می‌توانیم بزرگ ترین دستاورد فرهنگستان اول را اعلام استقلال زبان فارسی از نحو زبان عربی بدانیم. می‌توان در انگیزه‌های فرهنگستان اول چون و چرا كرد، می‌توان برخی از واژه‌های آن را نپذیرفت ـ همچنان كه جامعه نپذیرفته است ـ اما این نكته را نمی‌توان نادیده گرفت كه این فرهنگستان نخستین دستگاهی بود كه به صورت منسجم به واژه‌سازی براساس قاعده های دستوری زبان فارسی دست زد. دلیل حقانیت این كار، این است كه با همه نظرهایی كه به حق یا ناحق در مورد فرهنگستان اول اظهار می‌شود، این شیوه اكنون شیوه ی غالب در كار واژه‌سازی و واژه‌گزینی است.
شیوه‌ای كه فرهنگستان اول آغاز كرد، و همه ما در واقع آن را ادامه می‌دهیم. به این دلیل، با وجود کنار نهاده شدن برخی از ساخته‌های آن فرهنگستان، ادامه یافت كه از یك واقعیت جدید اجتماعی حكایت می‌كرد و پاسخ مناسبی بود به وضعیت جدیدی كه در جامعه پیدا شده بود. با تحولاتی كه پس از انقلاب مشروطه رخ داد، به ویژه با پیدایش دولت متمركز، تكلیف های تازه‌ای به دوش زبان فارسی افتاد. این زبان می‌بایست وسیله ی ارتباط میان مردم سرزمینی می‌شد كه هر چند در خانه و گاه در كوچه و بازار به زبان دیگری سخن می‌گفتند، در چهارچوب كشوری زندگی می‌كردند كه زبان فارسی زبان رسمی آن بود. رسمی بودن زبان به این معنی است كه امور عمومی می‌باید با این زبان اداره شود. چنین مفهومی پیش از آن وجود نداشت. پیش از آن البته زبان فارسی وسیله ی همدلی همه ی مردم ایران بود، و در واقع همین نقش بود كه آن را برای تبدیل شدن به یك زبان رسمی ملی آماده می‌كرد، اما اكنون می‌بایست زبان فارسی وسیله ی ارتباط صریح و بی‌ابهام میان مردم و دولت می‌شد. اگر پیش از آن فرمان های دولت (یعنی شاه) را دبیری برای دبیری دیگر می‌نوشت و دامنه ی این فرمان ها نیز به عزل یا نصب حاكمان و وضع یا بخشودن خراج محدود بود، اكنون قانون پشت سر قانون بود كه باید به آحاد ملت ابلاغ می‌شد. هر چند نام این قانون ها همچنان گاهی فرمان مطاع همایونی بود، اما مضمون و برد آن دیگرگون شده بود. تشكیل دولت ملی باعث شد كه سواد، كه پیش از آن فضیلتی به شمار می آمد و شمار کمی به آن دست رسی داشتند، در همه ی جامعه گسترش یابد، و آموزش همگانی نیز، كه آموزش زبان فارسی بخش مهم آن بود، ایجاب می‌كرد كه این زبان قاعده های خود را مدون تر كند. آموزش دو زبانه همگانی امكان نداشت و در نتیجه شمار كسانی كه دستور زبان عربی در ذهنشان فعال بود روز به روز كاهش یافت. بنابراین، در ذهن كسانی كه به شیوه‌های جدید آموزش می‌دیدند، واژه‌های عربی‌تبار موجود در زبان فارسی به واژه‌های جامدی تبدیل شدند كه خود به خود به مقوله ی دستوری و حالت نحوی خود دلالت نمی‌كردند. (این وضع شبیه وضعی بود كه از دیرباز مردم معمولی و حتا برخی از اهل فضل در برابر بسیاری از واژه‌های عربی داشتند و از همین رو گاه با اضافه كردن یك پیشاوند فارسی به واژه‌ای عربی كه معنای منفی داشت معنای منفی آن را آشكار می‌كردند یا با افزودن نشانه ی جمع فارسی بر یك واژه جمع عربی جمع بودن آن را نشان می‌دادند و به اصطلاح آن واژه را شفاف می‌كردند.)
از سوی دیگر، آشنایی با علم جدید، به مقیاسی كه پیش از آن سابقه نداشت، ایجاب می‌كرد كه برای مفهوم های جدید واژه‌های تازه‌ای وضع شود. فرهنگستان اول در ظاهر به این منظور بنیاد نهاده شد، و در باطن، برای جست و جوی نوعی راه میانه بود از جانب افراد معتدلی كه موجی را كه در ارتش برای پاك سازی زبان فارسی از واژه‌های بیگانه به راه افتاده بود نمی‌پسندیدند. با این حال، شیوه ی بنیاد نهادن فرهنگستان اول باعث شد كه دو نوع واكنش در جامعه نسبت به آن ایجاد شود. از یك سو كسانی، در درون و بیرون فرهنگستان، كار واژه‌سازی را با پاك سازی زبان و سره‌گرایی یكی گرفتند و از سوی دیگر كسانی فرهنگستان را هم یكی از نهادهای وابسته به دیكتاتوری رضاشاهی دانستند و بی‌پروا بر همه دست آوردهای آن تاختند. با این حال فرهنگستان اول، هر چند بیش تر به تك‌تك واژه‌ها می‌اندیشید، در ضمن كار خود قاعده ها و ملاك هایی هم برای تركیب‌سازی فارسی ایجاد یا احیا كرد كه پیش از آن دست كم در واژه‌سازی علمی کنار نهاده شده بود. (كاربرد این قاعده ها و ملاك ها بیش تر در واژه‌هایی كه فرهنگستان اول در زمینه‌هایی چون زیست‌شناسی و گیاه‌شناسی وضع كرده دیده می‌شود.)
این قاعده ها، هر چند كم تر مدوّن شد، به كار واژ‌ه‌گزینان و واژه‌سازان دیگر نیز آمد، و حتا به آثار غیرعلمی هم راه یافت. تحول برخی از واژه‌های فرهنگستان اول نیز نشان می‌دهد كه آن چه در این قاعده ها اهمیت داشته است و راهگشا بوده وجه دستوری آن ها است نه وجه قاموسی. ما امروزه واژه ی  كثیرالاضلاع را به كار نمی‌بریم، اما واژه ی «چندبر» را هم به كار نمی‌بریم، به جای این دو، واژه ی چندضلعی را به كار می‌بریم كه هر چند بخشی از آن عربی‌تبار است اما، به دلیل شفافیت دستوری ای كه دارد، معنای خود را به خوبی می‌رساند. به گفته ی دیگر، دست آورد واقعی فرهنگستان اول زنده كردن بخشی از توانایی های زبان فارسی بود كه همواره در زبان شعر زنده بوده است، در زبان نثر علمی و غیرعلمی هم در سده های نخستین تكوین زبان فارسی تا اندازه زیادی زنده بوده، . پس از آغاز جنبش بازگشت ادبی هم شاهد توجه دوباره‌ای به زنده کردن آنها هستیم، اما در زبان علمی و زبان اداری، به دلیل غلبه دو زبانگی در میان عالمان و دیوانیان، از میان رفته بود. به سبب این كوشش هاست كه اكنون دستگاه صرفی زبان فارسی بسیار فعال تر از گذشته شده است، تركیب‌سازی از نو در حوزه ی نثر زنده شده و بسیاری از وندها كه پیش از این با آن ها به مثابه ی عنصر های جامد و تزیینی رفتار می‌شد، معنای مستقل خود را باز یافته‌اند و در واژه‌های جدید به كار می‌روند.
امروزه آمیختگی با زبان عربی دیگر خطری جدی برای استقلال زبان فارسی در حوزه ی علم نیست. چنان كه پیش از این گفتم، امروزه غالب واژه‌های عربی جامد به شمار می‌آیند، تركیب‌سازی با استفاده از امكان های نحوی و صرفی عربی به كلی کنار نهاده شده است، و حتا تمایلی هست كه برخی از ساخت های عربی، مانند جمع های مكسر، را به ساخت های فارسی تبدیل كنند. میزان استفاده از عنصرهای عربی‌تبار البته از نویسنده‌ای به نویسنده دیگر متفاوت است، اما این امر در حوزه ی‌سبك قرار می‌گیرد و حتا در این حوزه نیز ذوق عمومی خواصّ روزبه‌روز از عربی‌گرایی افراطی و به ویژه ساختن واژه‌های نو با استفاده از امكان های دستوری زبان عربی دورتر شده است و كم تر فارسی‌زبان امروزی است كه یك نثر عربی‌گرا را بپسندد.
خطر مهم تری كه هست پیدایش نوعی دوزبانگی جدید است. تاكنون درباره ی خطر واژه‌های فرنگی برای زبان فارسی بسیار سخن گفته شده است، اما به نظر من خطر اصلی در جای دیگری است و آن نفوذ دستور زبان های دیگر در زبان فارسی است. این نكته نیز تاكنون از دید اهل نظر دور نمانده است و با عنوان هایی چون ضرورت پرهیز از گرده‌برداری به آن پرداخته‌اند. اما من می‌خواهم در پایان این مقاله به وجه دیگری از این خطر كه به كار واژه‌گزینی ربط دارد اشاره كنم.
یكی از ملاك هایی كه فرهنگستان زبان و ادب فارسی (فرهنگستان سوم) رعایت آن را در واژه‌گزینی لازم دیده است شفافیت است، و چیزی كه از این ملاك عمومن فهمیده می‌شود شفافیت معنایی است،‌ به این معنی كه واژه‌های نوساخته و نوگزیده، و در مورد واژه‌های مركب تك‌تك اجزای آن ها، باید معنی‌نما باشند. این ملاكْ تمایلی را در گروه های واژه‌گزینی فرهنگستان پدید آورده است كه تا می‌توانند به سراغ عنصر های زنده زبان بروند و با استفاده از آن ها واژه‌گزینی كنند. مشكلی كه در این میان پدید می‌آید این است كه در زبان های اروپایی، به دلیل استفاده از ریشه‌های یونانی و لاتین و به ندرت زبان های دیگر، برای بیان یك مفهوم چند واژه وجود دارد. كاری كه در واژه‌سازی علمی در این زبان ها می‌شود این است كه با اختیار بخشی از طیف معنایی یك واژه ی یونانی یا لاتینی آن را برجسته‌تر می‌كنند و برای مفهوم جدیدی به كار می‌برند. به این طریق هر چند معنای اصلی واژه در ذهن مخاطب و كاربَر بخشی از معنای علمی آن را تداعی می‌كند همه ی معنای علمی آن را بیان نمی‌كند، بلكه بخشی از این معنای جدید از راه وضع و قرارداد، برحسب منظوری كه واژه‌گزین دارد، به آن داده می‌شود. این عنصر قراردادی و وضعی چیزی است كه در كار واژه‌گزینی علمی از آن گریزی نیست. و هر چه غلبه ی این عنصر وضعی بیش تر باشد، واژه می‌تواند تحولاتی را كه در خود مفهوم، به ضرورت تحول علم، رخ می‌دهد بیش تر تاب بیاورد. یكی از دلیل های روی آوردن به زبان های یونانی و لاتینی در كار واژه‌گزینی علمی این است كه این واژه‌ها هر چند به كلی ناآشنا نیستند، كاملن هم آشنا نیستند. اهل علم از این ابهام استفاده می‌كنند و معانی تازه‌ای را بر این معانی بار می‌كنند، حال آن كه واژه‌های معمولی زبان معانی مشخصی دارند و دادن معنای جدید به آن ها كار ساده‌ای نیست.
روی آوردن به عنصرهای زنده ی زبان هر چند بر شفافیت معنایی واژه‌های نو ساخته می‌افزاید، اما عمر آن ها را كوتاه می‌كند. شفافیت معنایی با ثبات معنی همراه است، درحالی كه مفهوم های علمی تحول می‌یابند. از طرف دیگر، اگر این حصر توجّه به عنصرهای زنده زبان با نوعی سره‌گرایی و تمایل به استفاده از واژه‌های فارسی‌تبار همراه شود، میدان گزینش واژه‌ساز و واژه‌گزین بسیار تنگ می‌شود؛ زیرا واقعیت این است كه شمار و نوع واژه‌های فارسی‌تبار زبان فارسی به اندازه ای نیست كه بتوان تنها با استفاده از آن ها از عهده ی وضع برابر برای واژه‌هایی برآمد كه در زبان های اروپایی با استفاده از منابعِ چندگانه‌ای كه این زبان ها دراختیار دارند ساخته می‌شود.
به این دلیل است كه، به ویژه از زمان بنیادگذاری فرهنگستان دوم، تمایلی پدید آمده است كه عنصرهایی از زبان های ایرانی و به ویژه از فارسی میانه و فارسی باستان را زنده كنند و در واژه‌سازی به كار برند. این كار البته حسن هایی دارد، یكی این كه به این ترتیب دامنه ی واژگانی كه واژه‌ساز دراختیار دارد گسترش می‌یابد. دیگر این كه واژگان و عنصرهای زبان های مرده ایرانی شفافیت معنایی ندارند و به همین دلیل می‌توان معناهای تازه‌ای را بر آن ها بار كرد.
اما گاهی نیز تیرگی این واژه‌ها و عنصر های زبانی به اندازه ای است كه هیچ ارتباطی با زبان زنده ی روز، و نیز با علم گذشته و حال، ندارند و هیچ معنای فرهنگی ای را در ذهن تداعی نمی‌كند. از این نظر، نسبت این زبان ها با زبان فارسی با نسبت زبان های یونانی باستان و لاتینی با زبان های اروپایی متفاوت است. درست است كه این زبان ها هم مرده به شمار می آیند، اما عنصر هایی از آن ها در زبان های جدید اروپایی، به ویژه در سنّت علمی این زبان ها زنده‌اند و این تنها به دلیل خویشاوندی میان این زبان ها نیست؛ بلكه بیش تر به این دلیل است كه زبان علمی لاتینی تا اندازه زیادی وام دار زبان یونانی است، و نیز زبان لاتینی دست كم تا سده ی هیجدهم میلادی، و در برخی از حوزه‌ها حتا تا اواخر سده ی نوزدهم، زبان علمی سراسر اروپا بوده است.
برای غنی‌تر كردن گنجینه ی عنصر های زبانی زبان علمی فارسی، به صورتی كه زبان علمی ما به زبان كاملن مصنوعی تبدیل نشود و ارتباط آن با زبان علمِ گذشته و نیز با زبان زنده ی روز برقرار بماند، چاره‌ای جز این نداریم كه اولن علاوه بر استفاده از عنصر های فارسی‌تبار زبان فارسی جدید و واژه‌هایی از زبان های كهن و لهجه‌های ایرانی، واژه‌های عربی (و نیز تركی و مغولی)‌ای را هم كه در فارسی جا افتاده‌اند فارسی بشماریم و کوشش كنیم حکم های دستور زبان فارسی را بر آن ها جاری كنیم. من خوب می‌دانم كه غالب كسانی كه به واژه‌گزینی و واژه‌سازی می‌پردازند از این كار پرهیز می کنند، اما به نظر من دلیل این پرهیز تنها سره‌گرایی نیست؛ بلكه بسیاری از ما این واژه‌ها را به این دلیل بیگانه می‌شماریم كه هنوز ته‌مانده‌هایی از دو دستوری بودن در ذهن ما هست و گمان می‌كنیم كه واژه ی عربی باید ناگزیر از قاعده های صرف و نحو عربی تبعیت كند.
دیگر آن که نباید از پذیرش واژه‌های جدید از زبان های دیگر نیز باكی داشته باشیم. یكی از نكته‌هایی كه بسیار می‌گوییم و كم تر به آن عمل می‌كنیم این است كه زبان خالص،‌ مثل نژاد خالص،‌ افسانه‌ای بیش نیست. زبان فارسی در طول عمر خود همواره با واژگانی از زبان های دیگر آمیخته بوده است و اصل و نسب این واژه‌ها را امروزه كم تر فارسی‌زبانی به یاد می‌آورد، مگر آن كه زبان‌شناس یا ادیب یا ریشه‌شناس باشد. تنها استثنا در این میان واژگان عربی‌تبار فارسی است كه بخشی از دستور زبان عربی را با خود به زبان فارسی وارد كرده‌اند؛ امیدوارم با توضیح هایی كه دادم معلوم شده باشد كه این امر تنها دلایل زبانی ندارد. بلكه هر جا كه یك قشر ممتاز اجتماعی حامل یك زبان ویژه باشد و زبان به صورت وسیله‌ای برای ایجاد تمایز و كسب امتیاز اجتماعی درآید، خطر دوگانگی زبانی، دوزبانگی و دودستوری بودن هم پیش می‌آید.
از میان واژه‌های بیگانه‌ای كه به یك زبان وارد می‌شوند، نام های ابزارها و دستگاه ها و اشیاء، به دلیل دلالت مستقیمی كه بر مصداق خود دارند، كم تر از همه به ساختار زبان لطمه وارد می‌كنند؛ این نام ها به سرعت رنگ آوایی زبانی را كه بدان وارد شده‌اند، می‌گیرند و بر غنای زبانی كه بدان وارد شده‌اند می‌افزایند. این واژه‌ها، حتا اگر در زبان اصلی مشتق باشند، در زبانی كه بدان وارد شده‌اند بسیط تلقی می‌شوند. به عبارت دیگر این واژه‌ها نشان دار نیستند. از سوی دیگر،‌ به ویژه در دوران ما، ابزارها با شتاب جای خود را به ابزارهای دیگر می‌دهند و نامشان نیز از دایره ی واژگان فعال زبان بیرون می‌رود. واژه‌ای چون تلگراف كه تا همین چندی پیش در زبان فارسی واژه‌ای پربسامد بود، چند سال دیگر به خیل واژه‌هایی چون یاسا و یرلیغ می‌پیوندد كه تنها تاریخ دانان با آن ها سر و كار دارند.
حتا همه ی مفهوم ها نیز عمر ابدی ندارند. واژه‌های «گلاسنوست» و «پروسترویكا» كه در جریان یك تحول اجتماعی پدید آمدند و تقریبن به همین صورت اصلی‌شان ده سالی در مطبوعات و نوشته‌های اجتماعی به كار رفتند، اكنون كه آن تحوّل جزو تاریخ شده از دایره ی واژگان پربسامد بیرون رفته‌اند. حتا اگر بیرون هم نمی‌رفتند، وجود آن ها به همین صورت نشان می‌داد كه این واژه‌ها بر تحولی دلالت دارند كه در كشور خاصی آغاز شده و با مطلقِ اصلاح‌طلبی تفاوت دارد. یكی از حسن های اقتباس واژه‌های مفرد بیگانه همین است كه این واژه‌ها ریشه‌های تاریخی و جغرافیایی خود را نشان و بر مبادله‌ای كه در سراسر تاریخ میان تمدن ها وجود داشته گواهی می‌دهند. ابزارهایی كه در زندگی معمولی به كار می‌بریم و غذاهایی كه می‌خوریم، از جاهای گوناگون جغرافیایی آمده‌اند و تغییر دادن نام آن ها این تنوع را می‌پوشاند. در زبان های زنده دنیا هم معمولن كم تر نام غذای بیگانه را عوض می‌كنند، حداكثر این است كه در سیاهه ی غذای رستوران ها در جلو آن ها توضیحی می‌افزایند تا مشتری بداند كه چه می‌خورد. همچنین است واژه «پارك» كه فرهنگستان «بوستان» را به جای آن پیشنهاد كرده است. البته زنده كردن واژه ی بوستان كار خوبی است، اما ما تنها واژه «پارك» را از زبان بیگانه نگرفته‌ایم، بلكه مصداق این واژه است كه نخست وارد زبان ما شده است، این واژه نخست به صورت نامی برای باغ اختصاصی برخی از اعیان و اشراف (پارك اتابك) به كار رفته و با تحول اجتماعی معنای آن دگرگون شده و بر فضای بازی كه عموم مردم به قصد تفریح و تفرج به آن می‌روند داده شده است. پارك در زندگی ما چیز تازه‌ای است و حفظ این واژه جا را بر واژه ی بوستان تنگ نمی‌كند؛ به عكس، اگر ما این چیز تازه را همان پارك بنامیم، واژه ی بوستان برای كاربردهای ادبی‌تر و كهن‌تر باقی می‌ماند. كدام یك از ماست كه وقتی عصر جمعه‌ای دست همسر و بچه‌اش را می‌گیرد و به پاركی می‌رود، آرزو نكند كه كاش به جای این پارك (كه همه چیز در آن هست جز آسایش) به صحرا یا باغ یا بوستانی رفته بود؟ یكی از زیان های سره‌گرایی این است كه مرز میان مراتب گوناگون زبان را، كه وجودشان در هر جامعه گواهِ غنای فرهنگی و تنوع تاریخی آن است، از میان می‌برد و زبان را به چیزی یكدست و هموار و یك بُعدی تبدیل می‌كند.
مفهوم های علمی حساب دیگری دارند؛ واژه‌هایی كه به مفهوم های علمی دلالت دارند در درون خود دستگاهی نظام‌مند می‌سازند و اگر برای آن ها چاره‌اندیشی نشود، ساختمان زبان را دگرگون می‌كنند. در این جاست كه معیاری دیگر برای واژه‌گزینی وارد كار می‌شود كه اهمیتش اگر از شفافیت معنایی بیش تر نباشد كم تر نیست، و آن شفافیت دستوری است. شفافیت دستوری به این معنی است كه واژه‌ای كه به زبان ما وارد می‌شود، یا واژه‌ای كه در برابر آن برمی‌گزینیم یا برمی‌سازیم، اصل آن هر چه می‌خواهد باشد، به گونه‌ای برگزیده نشود كه نشانه‌های دستوری زبان اصلی را با خود به زبان ما بیاورد. همان‌گونه كه گفته شد، تأثیر سوئی كه زبان عربی بر زبان فارسی داشته از همین جهت است. امروزه ما ناگزیریم كه برخی از واژگان بیگانه را بپذیریم و یكی از وظیفه های دستگاه هایی چون فرهنگستان زبان و ادب فارسی این است كه معیارهای این پذیرش و راه های فارسی كردن این واژه‌ها را تعیین كند. باید معلوم شود كه چه صورتی از واژه ی بیگانه را می‌پذیریم، ریشه ی آن را یا یكی از مشتقات آن را؟ به چه صورت آن را باید تلفظ كرد تا با قاعده های آوایی زبان فارسی هماهنگ شود؛ چه گونه می‌توان نشانه‌های دستوری زبان اصلی را از آن زدود و آن را در زبان فارسی و بر پایه ی قاعده های دستور فارسی فعال كرد؛ و در این كار كدام قاعده های مهجور یا متروك فارسی باید زنده و فعال شوند.
در كار واژه‌گزینی هم، مثل هر كار دیگر، تعیین اولویت ها نخستین گام است. امكانات ما بسیار اندك و كاری كه در پیش رو داریم بسیار سنگین است. با واژه‌گزینی به صورتی كه اكنون به پیش می‌رود تنها می‌توان از عهده ی وضع اصطلاح در قلمروهای محدودی برآمد، امّا در همان حال كه ما، با تك تك لفظ هاسر و كله می‌زنیم، و به ویژه به وضع برابر برای واژه‌هایی می‌پردازیم كه نه نیازی به معادل دارند و نه امیدی به جا افتادن این برابرها هست، سیلی از اصطلاح های بیگانه، با همان ساختمان و نشانه‌های دستوری زبان های اصلی خود، به فارسی وارد می‌شوند و چون به كاربرندگان آن ها در بسیاری از جاها قدر می‌بینند و بر صدر می‌نشینند، بار دیگر دو دستوری بودن، كه بسیار خطرناك تر از دوزبانگی است، به صورت ملاكی برای كسب امتیازهای اجتماعی درمی‌آید.
از یك نظر، اعمال حاكمیت زبانی شبیه اعمال حاكمیت دولت است؛ كار دولت جدید این نیست كه مردمی را كه به نژاد یا قوم یا دین یا زبان ویژه ای تعلق دارند برگزیند و بر ایشان حكومت كند، بلكه دولت جدید می‌كوشد تا همه ی این مردم را، با وجود اختلاف های گوناگونشان تابع یك قانون كند. وضع قاعده هایی كه اعمال حاكمیت زبان فارسی را بر واژه‌هایی كه اصل های گوناگون دارند آسان تر كند، یكی از كارهایی است كه در كنار واژه‌گزینی باید انجام شود؛  یا به گفته ی دیگر واژه‌گزینی باید به صورت بخشی از این وظیفه ی سنگین تر و گسترده تر درآید.
اگر این كار را نكنیم چیزی كه به خطر می‌افتد حاكمیت زبان فارسی و در نتیجه استقلال آن است.

- - -

این مقاله متن اصلاح شده ی سخن رانی نگارنده است در «دومین هم‌اندیشی مسایل واژه‌گزینی و اصطلاح‌شناسی» كه از سوی فرهنگستان زبان و ادب فارسی در روزهای ۱٦ تا ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۲ برگزار شد.

 

برگرفته از: نشر دانش بهار ۸۲

از: شورای گسترش زبان فارسی 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۱۳ / ۱۱

دکتر خسرو فرشید ورد

تدوین و ویرایش: آریا ادیب

تاثیر ترجمه بر واژگان و دستور زبان فارسی

(بخش نخست)

زبان فارسی دارای جنبه‌ها و جلوه‌های متنوع و متعددی است كه پژوهش درباره ی همه ی آن ها برای فرزندان این مرز و بوم وظیفه‌ای است حتمی و لازم. مثلن پژوهش درباره ی زبان های ایرانی پیش از اسلام، لهجه‌های محلی، زبان دری كهن و آثار بسیاری كه از آن باقی مانده است و همچنین پژوهش درباره ی زبان فارسی معاصر، بر ما فرض است، ولی آن چه بیش از همه مورد نیاز ماست، فارسی معاصر است و چون فارسی معاصر و آینده تحت تأثیر ترجمه‌ از زبان های اروپایی قرار دارد و خواهد داشت، مهم‌ترین مساله ی زبان فارسی برای ما ترجمه است و سایر مسایل این زبان مانند تصحیح متن های قدیم و زبان های پیش از اسلام در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد. یكی از ایرادهای كار دانشگاه ها و آموزگاران ادبیات این است كه به این مساله حیاتی یعنی فارسی معاصر و ترجمه، توجه لازم را نكرده‌اند و در نتیجه زبان امروز ما تحت تأثیر ترجمه‌های بد و ناقص قرار گرفته است كه ده ها اصطلاح ترجمه‌ای نامناسب حاصل آن است. اصطلاح هایی چون: قوه ی مقننه، قوه ی مجریه، قوه ی قضاییه، فوق‌الذكر، اتخاذ تدابیر لازم و ده ها مانند آن.
مساله ی ترجمه و گرفتن تعبیر های ترجمه ‌ای و واژه های بیگانه، خود زاییده ی برخورد زبان ها با یكدیگر است و برخورد زبان ها با هم نیز حاصل برخورد فرهنگ ها با یكدیگر است و این برخورد و پیوند فرهنگ ها و زبان ها با هم، یكی از عوامل پیشرفت اجتماع ها، علوم، فنون و معارف است و امری است کاملن طبیعی و ناگزیر، زیرا هیچ زبان و فرهنگی نیست كه تحت تأثیر زبان و فرهنگ های دیگر قرار نگرفته باشد.
حاصل جریان طبیعی برخورد فرهنگ ها و زبان ها با هم، یكی ورود واژه های زبانی است به زبان دیگر به عین لفظ كه زبان شناسان آن را عاریه یا قرض (۱) می‌گویند، و دیگری مساله ی مهم ترجمه است. به این سبب زبان شناسی جدید برای این دو موضوع اهمیت فراوانی قایل شده است و در این زمینه بحث های بسیاری كرده است؛ به ویژه كه برخی از اصطلاح ها و تعبیر های ترجمه‌ای، خود نوعی قرض و عاریه‌اند كه می‌توان آن ها را "عناصر قرضی ترجمه‌ای" نامید؛ مانند بسیاری از تعبیر های علمی و ادبی و هنری و روزنامه‌ای كه وارد زبان ما شده‌اند. عناصری مانند: ابراز امیدواری كردن، ابراز یأس كردن، ابراز نگرانی كردن، روان شناسی، جامعه‌شناسی و غیره. بنابراین، این تعبیر ها هم جنبه ی قرضی و عاریه‌ای دارند، هم جنبه ی ترجمه‌ای.
هر چه زبانی از لحاظ علمی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی غنی‌تر و نیرومند‌تر باشد، به زبان های دیگر، واژه و مفهوم های بیش تری قرض و عاریه می‌دهد، و هر چه ملتی از نظر علمی، فنی، اقتصادی و سیاسی به یك كشور دیگر بیش تر احتیاج داشته باشد، از آن، بیش تر واژه و مفهوم عاریه و قرض می‌كند. به همین سبب امروز واژه ها و مفهوم های اروپایی كه زبان صنعت و فن و علوم و معارف جدید است، بیش از هر زبانی وارد زبان كشورهای كوچك‌تر و نیازمندتر می‌شود. تا جایی كه زبان روسی كه خود نیز از زبان های علمی و صنعتی و فنی دنیاست و به نوبه خود در زبان های دیگر تأثیر می‌كند، از این نفوذ در امان نمانده است.
باری، این جریان طبیعی، یعنی هجوم واژه ها و مفهوم های جدید كشورهای پیشرفته به زبان کشورهای كوچك و در حال پیشرفت، مساله‌ای ایجاد می‌كند که به سه صورت حل می‌شود:

۱- گرفتن واژه های خارجی به عین لفظ

۲- ترجمه

۳- راه میانی، یعنی هم ترجمه و هم گرفتن واژه ها.
ما در این مقاله كه بر پایه ی ده هزار یادداشت است، تأثیر ترجمه را از زمان های بسیار قدیم تاكنون در زبان فارسی بررسی می‌كنیم. پیش از این بررسی باید این نكته ی مهم را نیز یادآوری كنیم كه هر زبانی دارای دو دستگاه مهم است: یكی كه دستگاه واژگانی که شامل عناصری نامحدود است (۲) و به این سبب آن را "طبقه ی باز زبان" می‌گویند، و دیگری دستگاه دستوری، كه شامل عناصر محدودی است مانند پساوندها و پیشاوندها، ضمیرها، حرف ها و برخی از صفت ها؛ به این سبب آن را "طبقه ی بسته ی زبان" می‌نامند.
ترجمه‌، هم بر دستگاه واژگان زبان تأثیر می کند و هم بر دستگاه دستوری آن. ما در این جا تأثیر ترجمه از زبان های عربی و فرانسه و انگلیسی را در زبان فارسی بررسی می‌كنیم.

تأثیر ترجمه ی عربی در واژگان و دستور زبان فارسی

الف) تأثیر ترجمه ی عربی در واژگان زبان فارسی

بسیاری از واژه ها و تعبیر ها و تركیب های زبان فارسی، ترجمه ای از عربی هستند:
مردِ ره، رونده، رهرو كه همه ترجمه ی سالك عربی به معنی عارف‌اند:.
- تو، ز خوك خویش اگر آگه نه‌ای / سخت معذوری كه مرد ره نه‌ای  (منطق‌الطیر)
- آمد افسوس كنان مغبچه ی باده فروش / گفت بیدار شو، ای رهرو خواب آلوده  (حافظ)
- تنی چند از روندگان، متفق سیاحت بودند  (گلستان)
ترسا، ترجمه ی راهب:
- دختری ترسا و روحانی صفت / در ره روح‌اللهش صد معرفت  (منطق‌الطیر)
دختر رز ترجمه ی بنت العنب و ابنه ی‌‌الكرم و ابنه ی‌ عنقود:
- علالی به صورت نامی و عود / والقیانی دم ابنه ی عنقود  (ابن معتز)
- مرا سجده‌ گه، بیت‌ِ بنت‌العنب به / كه از بیتِ‌ ام‌القری می‌گریزم  (خاقانی)
- دوستان دختر رز توبه ز مستوری كرد / شد سوی محتسب و كار به دستوری كرد (حافظ)
 قصه برداشتن، ترجمه رفع القصه (به معنی گزارش دادن):
- صاحب غرضی قصه به سلطان ابراهیم برداشت  (چهار مقاله، برگ ۷۱، چاپ دكتر معین)
 داستان زدن، ترجمه ی ضرب المثل:
- خدای را شرم باز ندارد كه بزند داستانی  (ترجمه ی تفسیر طبری، ج ۱، برگ ۴۲، چاپ یغمایی) در ترجمه ی ان الله لایستحیی ان یضرب مثلا (سوره ی بقره، آیه ی ۲).
بر رغم، ترجمه ی علی رغم.
- ابر هزمان پیش روی آسمان بندد نقاب / آسمان بر رغم او از بوستان ظاهر شود  (منوچهری)

 گرفتن، به معنی مجازات كردن، ترجمه ی اخذ عربی به همان معنی (ا‌َخ‍َذ‌َ ب‍ِذ‌َن‍ْب‍ِه‌ِ)
- یارب مگیرش ار چه دل چون كبوترم / افكند و كشت و حرمت صید حرم نداشت  (حافظ)
 چشم خروس، ترجمه ی عین‌الدیك:
- لب از لب چو چشم خروس ابلهی بود / برداشتن به گفته ی بیهوده ی خروس  (سعدی)
 یگانه ی زمانه، ترجمه ی وحیدالعصر:
- یگانه زمانه شدستی ولیكن / نشد هیچ كس از زمانه یگانه  (ناصر خسرو)
 حاجت برداشتن، ترجمه ی رفع‌الحاجه:
- به صدر بار تو بردارم از جهان حاجت / اگر به یك لب نان باشد و به یك دم آب  (سوزنی)
 نیك محضر، ترجمه ی ح‍ُسن‌المحضر:
- دو كس چ‍َه ك‍‍َنند از پی خاص و عام / یكی نیك محضر دگر زشت نام
و از همین قبیل:
 آفتاب گردان، ترجمه ی دوار الشمس
 دوست گرفتن، ترجمه ی اتخاذ الولی
 روزگار مرد، ترجمه ی رجل زمانه
روی آوردن، ترجمه ی توجه
 چشم بر هم زدن، ترجمه ی طرفه‌العین
 فریاد خواستن، ترجمه ی استغاثه
 خنگ نوبتی، ترجمه ی یفرس النوبه ی
جوانمردی، ترجمه ی فتوه
به تن خویش، ترجمه ی بنفس
 به نفس خویش، ترجمه ی بنفسه
 دامن به كمر زدن، ترجمه ی تشمر
 كپه ترازو، ترجمه ی كفه ی المیزان
 بنابراین، ترجمه ی بناء‌ً علی هذا (۳)
برخی از این گونه واژه ها و اصطلاح ها كه از عربی به فارسی برگردانده شده‌اند، خود از یونانی و سریانی به عربی ترجمه شده‌اند. مانند گاوزبان (لسان الثور)، زبان گنجشك (لسان العصفور)، خرس مه تر (دب اكبر)، خرس كه تر (دب اصغر)  (۴)‌.
- غنوده از پس او خرس مه تر / چو بچه پیش او در، خرس كه تر  (ویس و رامین)

ب) تأثیر ترجمه‌ی عربی دردستور فارسی
ترجمه ی عربی در ساختمان دستوری برخی از نوشته‌های فارسی نیز تأثیر كرده است. این تأثیرها در این موردها است:
۱- به وجود آمدن "مفعول مطلق" به شیوه ی عربی

از گونه های مفعول مطلق عربی مفعول مطلق نوعی تحت تأثیر ترجمه در فارسی به كار رفته است و آن مصدری است كه به تنهایی یا با متمم خود چه گونگی وقوع فعلی را بیان می‌کند. بنابراین نقش قید كیفیت را بازی می‌كند و از گروه قیدهای كیفیت به شمار می‌رود.
در عربی این نوع مفعول مطلق فراوان است. اما در فارسی چنین نیست و آن جا هم كه به كار می‌رود، بیش تر تحت تأثیر عربی است. از همین رو در آثاری كه از عربی ترجمه شده است، بسیار است و آشكار است كه با ساختمان زبان فارسی چندان منطبق نیست. ماننند:
- «می‌خوانند آن را سزای خواندن» (ترجمه ی تفسیر طبری، ج ۱، برگ ۱۰۱) در ترجمه ی «یتلونه حق تلاوته» (سوره ی البقره، آیه ۱۲۱) كه در این جا «حق» نایب مفعول مطلق و «تلاوه» مضاف الیه آن است. «حق تلاوته» چنان که می‌بینیم، در ترجمه ی تفسیر طبری «سزای خواندن» ترجمه شده، در حالی كه در كشف الاسرار «پی بردن به سزا» ترجمه شده است: «پی بردند به آن پی بردن به سزا» (كشف‌الاسرار، ج ۱، ص ۳۳۳)

البته چنان كه دیده می‌شود، این ترجمه ‌ها تحت اللفظی است و عبارت های ترجمه ‌ای هم به سیاق فارسی نیست. مثلن در این جا كافی بود «حق تلاوته» «به سزا» ترجمه می‌شد و عبارت چنین می‌شد: «آن را به سزا می‌خوانند».
برای دیدن این گونه مثال ها نگاه كنید به كشف الاسرار، جلد 7، برگ ۴۲، س ۱۵ و برگ ۱۹۹ و جلد 1، برگ های۳۲۰ و۳۲.
در شعرهای منوچهری و تاریخ بیهقی و التفهیم ابوریحان كه متأثر از عربی هستند و مفعول مطلق به شیوه عربی و بر خلاف سیاق جمله‌بندی فارسی دیده می‌شود:
- فرود آور به درگاه وزیرم / فرود آوردن اعشی به باهل  (منوچهری)
- «ببرند بریدن بر پشت كرده» (التفهیم، برگ ۸۳، چاپ ۱۳۱۸، تصحیح همایی)
- «بخشیده است بخشیدن راست» (همان كتاب، برگ ۳٦۲).
- «غلامان را بفرمود تا بزدند، زدنی سخت و قباش پاره كردند» (بیهقی، برگ ۱٦۳، تصحیح دكتر فیاض و دكتر غنی).(٦)
در آثار غیر ترجمه نیز به ندرت مفعول مطلق نوعی به چشم می‌خورد:
- بخندید خندیدنی شاهوار / چنان كامد آوازش از چاهسار  (فردوسی)
- قاصدان را بر عصایت دسته نی / تو بخسب ای شه مبارك خفتنی  (مولوی)
- نگه كرد رنجیده در من فقیه / نگه كردن عاقل اندر سفیه  (سعدی)
امروز هم مفعول مطلق به كار می‌رود. اما نه به شیوه ی قدیم، بلکه «خندید اما چه خندیدنی» و «رفت اما چه رفتنی». چنان که دیده می‌شود، امروز مفعول مطلق با «چه» و «اما» همراه است.
به هر حال درباره ی این كه مفعول مطلق در فارسی تحت تأثیر عربی به وجود آمده است كار‌ آسانی نیست، اما شك نیست كه در تفسیرها و ترجمه‌های تحت‌اللفظی چنین است.
۲-  مفعول له بدون حرف اضافه

مفعوله له در عربی اسمی است كه فعل برای آن واقع می‌شود، یا به عبارت دیگر، غایت وقوع فعل است. مانند «ضربته تأدیبن» (او را به منظور تأدیب زدم) این مفعول در عربی گاهی بدون حرف جر می‌آید؛ مانند مثالی كه دیدیم و گاهی هم با حرف «ل» همراه است. ولی در فارسی همواره با حرف اضافه یا گروه های اضافی می‌آید؛ یعنی با واژه ها و گروه هایی مانند «برای»، «از برای»، «از بهر»، «به منظور»، «به علت»، «به سبب» و غیره. مگر آن جا كه تحت تأثیر ترجمه عربی باشد و حرف اضافه آن حذف گردد.مانند:
- «كنند انگشت ها اندر گوش هاشان از صاعقه‌ها بیم مرگ» (ترجمه ی تفسیر طبری، ج ۱، برگ۲۱).
که ترجمه ی آیه «یجعلون اصاب‍ِع‍َه‍ُم فی آذانهم من الصواعق حذر الموت» (سوره ی بقره آیه ی ۱۹) است.

كه «بیم مرگ» باید با «از» و یا با «به سبب» همراه باشد، همان گونه كه در كشف الاسرار چنین است.
«انگشت های خود را در گوش ها كنند از بیم آن كه صاعقه رسد به ایشان از بیم و مرگ» (كشف الاسرار، ج ۱، برگ ۷٦، در ترجمه ی همان آیه).
مثال دیگر:
- «و خداوند خویش را می‌خوانند بیم و امید» (كشف الاسرار، ج ۷، برگ ۵۲۹، س ۲۱) که ترجمه ی «ی‍َدعون‌َ ر‌َب‍َّهم خ‍َوفن و ط‍َم‍َعن» (سوره سجده، آیه ی ۱٦) است.
به گونه ای كه می‌بینیم «خوفن و طمعن» به جای «از بیم و امید»، «بیم و امید» ترجمه شده است.
مثال دیگر:
- «خواهد بیش تری از اهل كتاب ار باز گردانندی شما را از پس ایمان شما كافری حسدی از نزدیك تنهاشان» (ترجمه ی تفسیر طبری، ج ۱، برگ ۹۹، س  ۱۱).
که ترجمه ی «ك‍َثیرً م‍ِن أهل‌ِ الك‍ِتاب ل‍َوی‍َرد‍‌ُون‍‍ُّكم من ب‍َعد‌ِ ا‌َیمان‍ِك‍ُم ح‍َس‍َدن من عندِ انفسهم» (سوره ی البقره، آیه ی ۱۰۹) است.
یادآوری: در ضمن مفعول‌له‌های عربی به همان صورت اصلی خود در زبان فارسی نیز نفوذ كرده و در آثار زبان ما به كار رفته‌اند. مانند: تیمنن، تفننن، تعمیمن، توسعن یعنی: «برای تیمن» ، «برای تفنن»، «برای تعمیم»، «برای توسع».
«و برخی از آن ها تیمنن نگارش یافت.» (مجمع الفصحاء، ج ۱، برگ ۵۰، چاپ مصفا).
- «برخی از نتایج افكار ابكارش تیمنن تحریر شد.» (مجمع الفصحا، ج ۱، برگ ۵).
- «ولی تعمیمن للفائده تكرار آن را برای این موضوع خالی از فایده ندانستیم.» (محمد قزوینی، تعلیقات چهار مقاله، برگ  ٦، چاپ معین).
- «و این اصل معنی آن بوده پس از آن توسعن به معنی مطلق‌ نامه کاربرد شده است.» (ملك الشعرای بهار، نقل از سبك‌شناسی، ج ۲، برگ  ۳۰۵).
۳- مطابقت حال با صاحب حال

در فارسی، حال (قید حالت) بر خلاف عربی با صاحب حال مطابقت نمی‌كند، اما در ترجمه ی تحت‌اللفظی از جمله‌های عربی، گاهی این مطابقت دیده می‌شود و پیداست كه چنین موردی تحت تأثیر ترجمه به وجود آمده است.
مثال:
- «به گزاف در زمین مروید بدكاران.» (كشف‌الاسرار، ج ۷، برگ ۴۸۲).
که ترجمه ی «لاتعثوا فی‌الارض مفسدین.» (آیه 36 از سوره عنكبوت) است و «بدكاران» به معنی «بدكارانه» و «با بدكاری» كه قید حالت است و بر خلاف سیاق عبارت فارسی است و به پیروی از «مفسدین» عربی كه حال است، به صورت جمع آمده است.
یادآوری: در فارسی غیر ترجمه ای هم به ندرت مطابقت قید حالت با صاحب آن (فاعل یا مفعول) به چشم می‌خورد:
- نشستند هر دو پر اندیشگان / شده تیره روزگار جفاپیشگان (شاهنامه بروخیم، ج ۱، برگ  ۹۴، س  ٦۴۴)
«مستان» نیز در تاریخ بیهقی به صورت قید حالت جمع بسیار آمده است:
- «و سرهنگان خیلتاشان و اصناف لشكر را بر آن خوان نشاندند و شراب چون جوی آب روان شد چنان که مستان بازگشتند.» (تاریخ بیهقی، برگ ۵۴۱، س ۹) .(۸)
برخی دیگر از عناصر دستوری فارسی نیز، ترجمه ی تحت‌اللفظی عناصر دستوری عربی‌اند. مانند:
«ای عجب» ترجمه ی «یا للعجب» و «ای كاش» ترجمه ی «یالیت»
- ای عجب این رنگ از بیرنگ خاست / موسئی با موسئی در جنگ خاست  (مولوی)
- ای كاش كه جای آرمیدن بودی / یا این ره دور را رسیدن بودی  (خیام)
شاید «ای دریغ» ترجمه ی «واحسرتاه» و «خوشا» ترجمه ی «طوبی» باشد:
«و گرنه» ترجمه ی والا (وان لا)ست:
- چون سائل از تو به زاری طلب كند چیزی / بده و گرنه ستمگر به زور بستاند  (سعدی)
- بده داد من زان لبانت و گرنه / سوی خواجه خواهم شد از تو به گرزش  (خسروانی)
«هر گاه ... هر آینه»: هر آینه در فارسی قدیم قید تأكید بوده است و وقتی پاسخ هر گاه یا چون یا اگر باشد و در آغاز جمله ی جزا یا جمله ی جواب شرط در آید، جنبه ی ترجمه ‌ای داشته است. زیرا در عربی هم در این موردها «ل» (به معنی هر آینه) می‌آید، بنابراین ترجمه از عربی، نوعی ساختمان نحوی ویژه در فارسی به وجود آورده است:
- «هر گاه كه متقی در كار این جهان تأملی كند، هر آینه مقابح آن را به نظر بصیرت بیند (منتخب كلیله و دمنه)
- و چون از لذات دنیا با چندان وخامت عاقبت آرام نباشد هر آینه تلخی اندك شیرین بسیار ثمرت دهد به از شیرینی اندك كزو تلخی بسیار زاید.» (همان كتاب، برگ ۴٦، س  ۱٦)
- «و هر راز كه ثالثی در آن محرم نمی‌شود، هر آینه از اشاعت مصون ماند.» (همان كتاب، برگ ۲۵)
- دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد / بود ز زنگ حوادث هر آینه مصقول (حافظ، برگ  ۲۰۸، تصحیح قزوینی)

۴- معانی حرف های اضافه ی فارسی تحت تأثیر ترجمه ی عربی
بسیار دیده شده است كه مورد کاربرد و معنی حروف اضافه ی یك زبان، از راه ترجمه به زبانی دیگر نفوذ می‌كند و این امر موردهای کاربرد و معنی هایی به وجود می‌آورد كه پیش از آن در زبان دوم نبوده است؛ مانند کاربرد حرف اضافه ی «برای» پیش از اسم ها و قیدهای زمان فارسی كه تحت تأثیر زبان های فرنگی به وجود آمده است. (۹) مثلن «برای همیشه» ترجمه ی «pour toujours» فرانسه یا «for ever» انگلیسی است، در حالی كه پیش از آن چنین مورد کاربردی در فارسی نبوده و به جای آن «تا جاودان» و «همیشه» می‌گفته‌اند.
بر طبق این قاعده به كار رفتن بسیاری از حروف اضافه در جمله‌های فارسی اقتباس شده از عربی است و ممكن است بر عكس این نیز باشد مانند:
- «برعمیا» ترجمه ی «علی‌العمیا»
«تو چون موری و این را هست همچون موی بت‌رویان / مرو زنهار بر تقلید و بر تخمین و بر عمیا.» (سنایی)
- «در گذاشتن از» ترجمه ی «ع‍َف‍َوع‍َن»:
«اكنون كه توبه كردید از شما در گذاشتیم.» (تفسیر تربت جام) به جای شما را عفو كردیم یا شما را بخشودیم.
- «برسبیل» ترجمه ی «علی سبیل»
«والا‌ّ علی سبیل الندره، گلهای بوییده و دست مالیده دیگران استشمام نكرده» (مرزبان‌نامه) و در فارسی امروز هم داریم بر سبیل اتفاق، بر سبیل تصادف، بر سبیل ندرت. در قدیم نیز داریم: «بر سبیل تعجیل» (منتخب كلیله و دمنه، برگ ۲٦، س ۱۱ از زنده یاد قریب).
- «بر سبیل افترا» (همان كتاب، برگ ۴۳، س۱۳)، «بر سبیل تطوع و تبرع» (همان كتاب برگ ۱۴۳)
با توجه به این كه كلیله و دمنه ی فارسی ترجمه از عربی است، درستی فرض ما در مورد این كه «بر سبیل» ترجمه ی «علی سبیل» است ثابت می‌شود.
«و بر حكم فرمان عالی این چند فصل بر سبیل اختصار نوشته آمد.» (سیاست نامه، برگ ۵، س ۱۴، تصحیح عباس اقبال)
- «نگه كرد در» یا «نگریست در» ترجمه ی «نظرفی»
«ساعتی در خود نگر تا كیستی»
نگه كرد رنجیده در من فقیه / نگه كردن عاقل اندر سفیه  (سعدی)
- «به رغم و بررغم» ترجمه ی «علی رغم»
به رغم مدعیانی كه منع عشق كنند / جمال چهره ی تو حجت موجه ماست (حافظ، قزوینی، برگ ۱۸)
و از این قبیل است:
- «در جمله» ترجمه ی «فی‌الجمله».
تفضیل دلم چه پرسی ای جان جهان / در جمله همی دان كه دلی دارم خوش
- «از جمله» ترجمه ی «من جمله».
- «بر فور» ترجمه ی «علی الفور».
- «سلام بر شما» ترجمه ی «سلام علیكم».

۵- تأثیرهای دیگر ترجمه ی عربی در دستور فارسی
الف) برخی از عناصر دستوری، حاصل ترجمه از عربی‌اند مانند: «اگرنه» كه ترجمه ی «لو لا» است:
- گرنه عشق تو ب‍ُدی لعب فلك /هر رخی را فرسی داشتمی (دیوان خاقانی، ص 675، تصحیح دكتر سجادی، چاپ ۱۳۳۹.)

«وگر» و «ور» به معنی «اگرچه» ممكن است ترجمه ی «و ان» و «و لو» باشد و ممكن است نیز چنین نباشد، زیرا در فارسی نیز «و اگر» به معنی «اگر چه» وجود دارد.
- ور فریدون بود به نعمت و مال / بی‌هنر را به هیچ كس مشمار  (سعدی)
ب) «هان ای» ترجمه ی «الا یا».
- الا یا ایها الساقی ادر كاسن و ناولها / كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها (حافظ)
- هان ای دل عبرت بین از دیده نظر كن هان / ایوان مداین را آیینه عبرت دان (خاقانی)
صیغه ی افعل تفضیل در عربی، هم معنی تفضیلی دارد، مانند «هو افضل منك»: او فاضل‌تر از تو است، و هم معنی عالی، مانند «هو افضل الرجال» : «او فاضل‌ترینِ مردان است». پساوند «تر» در قدیم نیز در فارسی چنین بوده است؛ یعنی هم مثل امروز برای تفضیل و به معنی «تر» می‌آمده است و هم به معنی «ترین» بوده است و صفت عالی می‌ساخته است. بنابراین كاری شبیه به افعل تفضیل عربی می‌كرده است و معنی «ترین» آن ممكن است تحت تأثیر ترجمه ی عربی به وجود آمده باشد.
مثال برای «تر» به معنی امروزی آن:
- چه خوش صید دلم كردی بنازم چشم مستت را / كه كس آهوی وحشی را از این خوش‌تر نمی‌گیرد (حافظ)
مثال برای «تر» به معنی «ترین»:
- «و بدان ای پسر كه سرشت مردم چنان آمده كه تكاپوی كند تا از دنیا آن چه نصیب او آمده باشد به گرامی‌تر كس خویش بماند و نصیب من از دنیا سخن آمد و گرامی‌تر كس بر من تویی» (قابوس نامه، برگ 3، تصحیح دكتر یوسفی) یعنی «گرامی‌ترین كس خویش».
-  اگر چند از نامورتر تباری / و گر چند از بهترین خاندانی  (فرخی)
برخی از ساختمان های دستوری و همچنین برخی از تعبیر ها كه در عربی و فارسی مانند یكدیگرند، حاصل ترجمه ی فارسی از عربی نیست؛ مثلن هم در عربی و هم در فارسی میانه و هم در فارسی دری قدیم برای موصوف جمع، صفت جمع می‌آمده است:
به صفای دل رندان صبوحی زدگان / بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند (۱۰)  (حافظ)
به هر حال مشابهت این گونه اصطلاح ها در دو زبان همیشه بر اثر ترجمه نیست، بلكه بسیاری از این موردها حاصل توارد است مانند: «نظر فیه» عربی و «to look at» انگلیسی، «در واقع» فارسی و «فی‌الواقع» عربی و «‌in fact» انگلیسی و «en realitè» فرانسوی، «فی الحقیقه» عربی و «در حقیقت» فارسی و «en veritè» فرانسوی، «فی‌الاصل» عربی و «در اصل» فارسی و «in principle» انگلیسی و «en principe» فرانسوی.
در ضمن نثر عربی تحت تأثیر پهلوی و به وسیله ی نویسندگان و مترجمان ایرانی نسب و پهلوی‌دانی چون ابن المقفع و عبدالحمید كاتب كمال یافت و مثلن در سه سده ی اول هجری کتاب ها و رساله های فراوانی از پهلوی به عربی ترجمه شد. از آن جمله است: كتاب التاج، كلیله و دمنه، نامه تنسر، گزارش شطرنج، لهراسب‌نامه، آیین چوگان زدن، آیین تیراندازی، كتاب الاختلاج، كتاب الفال، كتاب زجرالفرس، بهرام‌دخت، سیرت اردشیر، ستور پزشكی و بسیاری دیگر (۱۱)
بنابراین نثر عربی متأثر از پهلوی است و از سوی دیگر بسیاری از کتاب های فارسی از عربی ترجمه شده‌اند و برخی دیگر از پهلوی به عربی و سپس از عربی به فارسی درآمده‌اند، مانند كلیله و دمنه و سندبادنامه. از این رو، تأثیر پهلوی در عربی و عربی در فارسی انكارناپذیر است. بدین ترتیب، فارسی دری به دو صورت از پهلوی متأثر است: یكی تأثیر مستقیم و از راه تحول زبان و ترجمه ی مستقیم از پهلوی به فارسی، و دیگری تأثیر غیر مستقیم و به وسیله ترجمه از عربی كه خود متأثر از پهلوی است. بنابراین به درستی معلوم نیست كه برخی از اصطلاح های كه آوردیم، تحت تأثیر ترجمه ی عربی به وجود آمده و غیر مستقیم از پهلوی گرفته شده، و یا این كه ایرانیانی كه به عربی كتاب و رساله می‌نوشته‌اند آن اصطلاح ها را از فارسی به عربی ترجمه كرده‌اند؛ مثلن ما در پهلوی و فارسی دری قدیم «اندر زمان» و در عربی «فی‌الحال» و در فارسی دری «در حال» و «در وقت» داریم. اكنون این پرسش پیش می‌آید كه آیا «فی‌الحال» تحت تأثیر «اندر زمان» پهلوی به وجود آمده یا در خود عربی هم اصلن چنین اصطلاحی وجود داشته است، و سرانجام معلوم نیست كه «در حال» ترجمه ی با واسطه از پهلوی است یا فقط ترجمه از عربی است و یا اصلن تركیبی است كه ایرانیان تحت تأثیر اصطلاح هایی مانند «اندر زمان» ساخته‌اند. داوری در این باره آسان نیست.

دنباله دارد . . .

(پایان بخش نخست)

نوجه: خوانندگان ارجمند من می توانند دنباله ی این رساله را در موضوع شماره ی ۱۱ (هنر ترجمه و مسایل آن) در "آرشیو موضوعی" یافته و بخوانند. با سپاس، آریا ادیب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۱۴ / ۱۱

دکتر خسرو فرشید ورد

تدوین و ویرایش: آریا ادیب

تاثیر ترجمه بر واژگان و دستور زبان فارسی

(بخش دوم)

ج) تأثیر ترجمه از زبان های فرانسه و انگلیسی در زبان فارسی


تأثیر زبان های فرنگی در زبان فارسی مربوط به صد و پنجاه سال اخیر است كه روابط سیاسی، فرهنگی و علمی ایران با کشورهای مغرب زمین توسعه یافته است و نفوذ زبان و ادبیات غرب به ویژه زبان فرانسوی و انگلیسی در زبان فارسی رو به فزونی نهاده است و بسیاری از واژه ها و اصطلاح های فرنگی، یا به عین لفظ و یا تغییراتی وارد زبان ما شده است. مانند كمیسیون، كمیته، شانس، كراوات، كت، والیبال، استكان، درشكه و یا ترجمه آن ها در زبان ما رایج گردیده است مانند وحدت نظر، تبادل نظر، اتخاذ تدابیر لازم، ندای وجدان، تاج گل، نقطه نظر، دانشگاه، دانشكده، دادسرا و صدها مانند آن. (۱۲)
در میان زبان های فرنگی، در درجه ی اول، زبان فرانسوی و پس از آن زبان انگلیسی، در فارسی نفوذ بیش تری داشته‌اند و كار ما در این مقاله بحث درباره ی ویژگی های واژه ها و تعبیر ها و ساختمان های دستوری است كه از این دو زبان ترجمه شده‌اند و پیش از آن بدینسان در فارسی رایج نبوده‌اند. تأثیر ترجمه از انگلیسی و فرانسوی، هم در واژگان فارسی بوده است و هم در دستور آن.

الف) تأثیر ترجمه از زبان های انگلیسی و فرانسوی در واژگان زبان فارسی
بسیاری از واژه‌ها و اصطلاح های ترجمه ای را كه فرهنگستان سابق وضع كرده است و به وسیله ی نشریه ها و واژه‌نامه‌ها در دسترس مردم قرار داده است، از این قبیل‌اند: باشگاه  (Club)، بایگانی  (Archive)، باستان شناسی  (Archéologie)، دانشكده (Faculté) و صدها مانند آن.
بسیازی دیگر نیز به وسیله ی استادان، ترجمه‌گران و كارشناسان علوم و فنون كه با زبان های فرانسوی و انگلیسی آشنایی داشته‌اند، به زبان فارسی برگردانده شده‌اند و گاه واژه‌نامه‌هایی از آن ها نیز ترتیب داده شده است. (۱۳) خوشبختانه شماره ی این واژه‌نامه‌ها رو به فزونی است. بی‌گمان گردآوری این واژه ها، اصطلاح ها و تعبیر ها، و گذاشتن آن ها در معرض افكار عمومی و یافتن برابر مناسب برای آن ها از كارهای لازم و مفید برای زبان فارسی است و نگارنده نیز بسیاری از واژه ها و تعبیر های ترجمه‌ای را ـ كه جنبه ی فنی و تخصصی ندارند و در فرهنگ های یاد شده ضبط نشده‌اند و در نوشته‌های دیگر هم به نظر نرسیده‌اند ـ گردآوری كرده است و بخش كوچكی از آن را در مجله ی وحید (سال دوم، شماره های دوم و چهارم و پنجم سال ۱۳۴۳ و ۱۳۴۴) به چاپ رسانیده است، ولی بخش بزرگ نر آن كه در دو سه سال اخیر و از روی روزنامه‌ها و کتاب های انگلیسی در آمریكا تهیه شده، باقی‌مانده است.
متأسفانه حرف میم این اصطلاح ها را یازده سال پیش به امر استاد معین در اختیار آن مرد بزرگ گذاشتم كه در تنظیم فرهنگ فارسی آن ها را به كار برد، ولی از بد حادثه، استاد برای مدت چند سال به حال اغما افتاد و سپس روی در نقاب خاك كشید و پس از آن كسی نتوانست یادداشت های یادشده را كه بالغ بر چند صد یزگه بود پیدا كند و به من بازگرداند، و به این ترتیب این مجموعه ناقص ماند.
اصطلاح ها و تعبیر هایی كه از زبان های اروپایی به فارسی ترجمه شده‌اند، قلمرو وسیعی دارند و در همه ی شئون علمی و فرهنگی و اجتماعی و آداب و رسوم ما نفوذ كرده‌اند. ما از این اصطلاح ها هنگام نوشتن، روزنامه خواندن، تعارف كردن بسیار می‌بینیم و به كار می‌بریم: این اصطلاح ها نه تنها در کتاب های علمی و فنی و ادبی و سیاسی و اجتماعی و اداری به فراوانی وجود دارند، بلكه این تعبیر ها در آثار ادیبانی مانند اقبال، همایی، دكتر صفا و زرین‌كوب نیز دیده می‌شوند و ما اینك این تعبیر ها را بر حسب موضوع طبقه‌بندی می‌كنیم و از تعبیر های علمی و فنی و تخصصی فقط آن هایی را كه در نثر عادی امروز رایج شده‌اند، در این جا می‌آوریم. (۱۴)
(فر.) = فرانسوی، (انگ.) = انگلیسی
۱- اصطلاح های مربوط به تعارف های روزانه و آداب و رسوم اجتماعی
متشكرم (فر.)   Merci، (انگ.)  Thank you
ببخشید (انگ.)  Excuse me، (فر.)  Excusez moi
تشكرات عمیق (فر.)  Les profonds remerciements
تشكرات صمیمانه (انگ.)  My sincere thanks
روز خوشی داشته باشید (انگ.)  Have a nice day
صمیمانه (فر.) Sincerement ((انگ.)  Sincerely
لطفن (فر.) S’ilvous plaît (انگ.) Kindly/please
تقدیم به پدرم (۱۵) (فر.)  Presenté à mon père
زادروز (انگ.)  Birth day
تاریخ تولد (انگ.)  Birth date
محل تولد (انگ.)  Birth place
سفر بخیر (فر.)  Bon voyage
شب بخیر (انگ.)  Good night
از دیدن شما خوشحالم (انگ.) I am glad to see you
بعدن شما را می‌بیننم (انگ.)  I see you Later
۲-  اصطلاح های مربوط به زندگی روزانه
موج متوسط (انگ.)  The medium wave
اداره ی آتش‌نشانی (انگ.)  The fire department
توقف ممنوع (انگ.)  Arrêt interdit
ایستگاه اتوبوس (انگ.)  Bus stop
چراغ قرمز راهنمایی (انگ.)  The red light
چراغ سبز راهنمایی (انگ.)  The green light
چراغ زرد (انگ.)  The yellow light
كیف دستی (انگ.)  The hand bag
مغازه ی خواربارفروشی (انگ.)  The grocery store
عمده‌فروشی (انگ.)  Whole sale
اماكن عمومی (انگ.)  Public places
مراقبت پزشكی (انگ.)  Medical care
چند سال داری (فر.) Quel âge avez vous?
سال تحصیلی جاری (انگ.) ‍Current school year
سال تحصیلی (انگ.)  School year
دانشگاه (فر.) Universite (انگ.)  University
دانشكده (فر.) Faculté (انگ.)  Faculty
پشت تلفن (انگ.)  Over the telephone
بلندگو (انگ.)  Loud speaker
نام خانوادگی (فر.)  Nom de famille
اسم اول (انگ.)  The first name
اسم كوچك (فر.) Petit nom
شماره ی حساب (انگ.)  Account number
صلیب سرخ (انگ.)  The Red Cross
با تقدیم احترامات فائقه (انگ.)  Assuring you of our highest asteem
چك سفید (انگ.)  Blank cheque
دیروز عصر (فر.)  Heir soir
سفینه ی فضایی (انگ.)  Space ship
روز عالی (انگ.)  Wonderful day
و از این قبیل است: قایق‌بازی، سلام گرم، زنگ اخبار، قطار مسافربری، هواپیمای مسافربری، وقت او محدود است، زیبایی های طبیعت، مناظر عالی، حق چاپ محفوظ، جمیع حقوق طبع محفوظ، مشروبات الكلی، وقت پیدا كردن، كوی دانشگاه، ویزای خروج، كشتی اقیانوس پیما.
۳- بسیاری از اصطلاح های شاعرانه و ادبی و هنری معاصر، ترجمه از فرانسه و انگلیسی است
شعر نو (انگ)  Modern poetry
شعر آزاد (انگ.) Free verse (فر.)  Vers libre
شعر سفید (فر.)  Vers blanc
جوهر شعر (انگ.)  The essence of poetry
هنر برای هنر (انگ.)  Art for Art’s sake
مجموعه ی شعر (فر.)  Recueil des poésie
پیام شاعرانه (فر.)  Message poétique
نوآوری (انگ.)  Innovation
شعر حماسی (فر.)  La poème épique
شعر غنایی (فر.)  La poème lyrique
حماسه ی ملی (فر.)  L’ épopée nationale
كار ادبی، اثر ادبی (انگ.)  A work of literature
كارهای هنری (فر.)  Des oeuvres
تجربه ی شاعر، آزمایش شاعر (فر.) experience poet’s
محصولات ادبی (فر.) Les productions litteraires
محتوا (انگ.)  Contenent
قالب، شكل (انگ.)  Form
آثار ادبی (فر.) Les oeuvres littéraires
آفرینش ادبی، خلاقیت ادبی (فر.) La création littéraire
داستان عشقی (فر.)  Le roman d’amour
داستان پلیسی (فر.)  Le roman policier
قهرمان داستان (فر.)  Le heros de roman
قهرمان افسانه ای (فر.)  Le héros fabuleux
و از این قبیل‌اند: كمدی الاهی، عشق آتشین، عشق افلاتونی، زیبایی طبیعی و ده ها مانند آن.
۴- اصطلاح های علمی و فنی
این اصطلاح ها خود گونه هایی دارند: یكی اصطلاح های علمی محض مانند اصطلاح های شیمی و فیزیك و ریاضی و پزشکی و غیره، و دیگری اصطلاح ها و تعبیر های مربوط به علوم انسانی، مانند اصطلاح های روان شناسی، جامعه ‌شناسی، اقتصادی، سیاسی، اداری كه بیش تر از اصطلاح های دیگر، در میان مردم رایج شده اند و بسیاری از آن ها به صورت اصطلاح های روزانه و روزنامه‌ای در آمده‌اند.
اصطلاح های اداری:
به عهده گرفتن مسئولیت (فر.) Assumer un résponsalbilité  (انگ.)  Assuming responsibility
 مدیر كل (فر.)  Directeur Général(انگ.)   General Director
اظهار عدم رضایت كردن (انگ.) To express dissatisfaction
اداره ی كل (فر.)  Administration Général
اصطلاح های فلسفی:
لزوم منطقی (فر.) La necessité logique(انگ.)  The logical necessity
علت وجودی (۱) The reason of existence
اصطلاح های روان شناسی:
ضمیر ناخودآگاه (انگ.)  Uncounscious mind
عقده ی حقارت (انگ.)  Inferiority complex
عدم تعادل روحی (انگ.)  Mental imbalance
آزمایش و خطا (انگ.)  Trial and error
روان شناسی اجتماعی (۱) Social psychology
و از این قبیل‌ است: تداعی معانی، تداعی آزاد، بازتاب شرطی، حركات ارادی، حركات غریزی، محرك، پاسخ و صدها مانند آن.
اصطلاح های زیست‌شناسی:
تنازع بقا  Struggle for existence
حلقه ی مفقود Missing link
ستون فقرات (فر.)  Colonne de vertebrale
اره ماهی (فر.)  Poisson scie
اصطلاح های فیزیكی:
لوله ی آزمایش (انگ.)  A test tube
وزن خالص (فر.)  Poid net
میدان مغناطیسی (فر.)  Le champ magnatique
اصطلاح های ریاضی:
میلی‌متر مربع (انگ.)  Square millimeter
متر مربع (انگ.)  Square meter
اصطلاح های عام علمی و فنی غیر تخصصی:
تكنیك علمی (انگ.)  Scientific technique
آكادمی علوم (انگ.)  Academy of sciences
گردآوری مواد (فر.)  Entasser des materiaux
اصطلاح های نظامی:
هنگ كامل (فر.)  Un regiment entier
واحد نظامی (انگ.) Military unit یا  Armoured unit
برخورد مرزی (انگ.)  Border incident
حمله ی متقابل (انگ.)  Counter attack
خط آتش بس (انگ.)  Cease – fire line
نیروهای مسلح (انگ.)  Armed forces
ستون تانك (انگ.)  Tank column
نارنجك دستی (انگ.)  The hand grenade
تلفات سنگین (انگ.)  A heavy toll
برخورد نظامی (انگ.)  Military confrontation
جنگ فرسایشی (انگ.)  The war of attritionیا The attrition war
زرادخانه اتمی (انگ.)  Nuclear arsenal
از این قبیل‌ است: ستون منظم، تخلیه ی سرزمین های اشغالی، برطرف كردن محاصره، فشار نظامی، ستون های مسلح، شكست قطعی، افسر جزء، زیر دریایی، موشك اتمی، موشك زمین به زمین، موشك هوابرد، منطقه ی بی‌طرف، آماده باش، آماده باش نظامی، نقشه ی جنگی، منابع نظامی و بسیاری دیگر.
اصطلاح های حقوقی:
شریك جرم (انگ.)  The party of the crime
اقدام غیر قانونی (انگ.)  The illegal procedure
جریان محاكمه (انگ.)  The trial run
حقوق قانونی (انگ.)  The legitimate rights
حكم تعلیق (انگ.) stay order یا Suspension order
 اصطلاح های اقتصادی ترجمه‌ای:
بازار آزاد (انگ.)  Free market
سیاست پولی (انگ.)  Monetary policy
كمك مالی (انگ.)  Financial help
بحران اقتصادی (انگ.)  Economic crisis
بانك بازرگانی (انگ.)  Bank of commerce   
سطح زندگی (انگ.) The standaed of living یا  The living standard
تعادل پرداخت ها (تراز پرداختی) =  (انگ.)  The balance of payment
حساب پس‌انداز (انگ.)  The savings account
سال مالی (انگ.)  The fiscal year
سود خالص (انگ.)  Net worth
كنترل قیمت ها (انگ.)  The prices control
ارزش اضافی (انگ.)  Surplus value
چند اصطلاح سیاسی ترجمه ‌ای كه در روزنامه‌های فارسی فراوان به كار می‌رود:
صلح میان ملت ها (انگ.)  The peace among nations
همزیستی مسالمت‌آمیز (فر.)  Coexistence pacifique (انگ.)  Peaceful coexistence
راست‌گرا ـ دست‌ راستی (انگ.)  Rightist
چپ‌گرا ـ دست چپی (انگ.)  Leftist
جناح راست (انگ.)  Right wing
جناح چپ (انگ.)  Left wing
جبهه ی‌ آزادی (انگ.) The liberation front
زندانی سیاسی (انگ.)  Political prisoner
كشورهای غیر متعهد (انگ.)  Nonaligned naions
جنبش تجزیه طلب (۱) The secessionist movement
دولت ائتلافی (انگ.)  Coalition government
دسته‌های شورشی (انگ.)  Rebel troops
مصالح ملی (انگ.)  National interest
اعتصاب عمومی (انگ.)  the general strike
شكستن اعتصاب (انگ.)  Break the strike
رأی مخفی (انگ.)  Close vote
محافل اجتماعی (فر.)  Les milieux sociavx
قدرت های بزرگ، ابر قدرت ها (فر.)  Des grandes puissances
رو بنا (انگ.)  Super structure
مبارزه طبقاتی (انگ.)  Class struggle
نیروهای ترقی‌خواه (انگ.)  Progressive forces
طبقات استثمارگر (انگ.)  Exploiting classes
امپریالیسم بریتانیا (انگ.)  British imperialism
اردوی كار (انگ.)  Labor camp
محافل ارتجاع امپریالیستی (انگ.)  Circles of imperialist reaction
صدور انقلاب (انگ.)  Exporing revolution
روزنامه ی زیرزمینی (انگ.)  Under ground journal
ضد انقلابی (انگ.)  Counter revolutionary
شعور طبقاتی (انگ.)  Class consciousness
ماتریالیسم تاریخی (انگ.)  Historical materrialism
ماتریالیسم دیالكتیك (انگ.)  Dialectical materrialism
طبقه ی حاكم (فر.)  La class dirigeante (انگ.)  The ruling class

و از این قبیل‌اند: از دست دادن استقلال، پس از انقلاب، پشتیبانی عمومی، برادری برابری آزادی، اصلاحات اجتماعی، پیروزی انتخابانی، لغو امتیازات، خیانت به میهن، خودمختاری و صدها اصطلاح دیگر.

 اصطلاح های جغرافیایی:
دریای سرخ (انگ.)  Red sea
مدار زمین (انگ.)  Earth orbit
قرار دادن ماهواره در مدار زمین (انگ.)  To put satellite into earth orbit
خاورمیانه (فر.)  Moyen orient(انگ.)  Middle east
خاور دور (فر.) Extreme orient (انگ.)  Far east
خاور نزدیك (فر.)  Proche orient(انگ.)  Near east
اتحاد جماهیر شوروی (انگ.) The union of socialist soviet republics
اتحاد شوروی (فر.)  Union sovietique(انگ.)  The soviet union 
دماغه ی امید نیك (انگ.)  Cape of good hope
کشورهای مشترك المنافع (انگ.)  Common wealth countries
ماوراء قفقاز (انگ.)  Trans – caucasia
و از این قبیل است: آمریكای شمالی، آمریكای جنوبی، آسیای جنوب شرقی، آمریكای مركزی، اقیانوس اطلس، اقیانوس هند، اقیانوس كبیر، اقیانوس آرام، قطب شمال، قطب جنوب و ده ها مانند آن.
اصطلاح های تاریخی:
جنگ استقلال (در آمریكا) war of independence
جنگ جهانی (فر.)  La guerre mondiale(انگ.)  World war
جنگ جهانی دوم (فر.)  La seconde guerre mondiale
جنگ جهانی اول (فر.) La première guerre mondiale (انگ.)  The first world war
 جنگ داخلی (فر.)  La gurre civile (انگ.)  The civil war
 دهه ی اخیر (انگ.)  Last decade
در سال های اخیر (انگ.)  In recent years
سوابق تاریخی (انگ.)  Historical precedents
دو سده ی اول میلادی (انگ.)  The first two Christian canturies
دوره ی هخامنشی (انگ.)  The Achemenian period
نیمه ی اول سده ی هفدهم (فر.)  La première moitiè du XVlle siècle
شخصیت تاریخی (فر.)  Personnage historique
افتخارات ملی (فر.)  Les glories nationles
موقعیت تاریخی (فر.)  La situation historique
سرباز گمنام (فر.)  Le slodat inconnu(انگ.)  The unkown soldier

قبر سرباز گمنام (فر.) Le tombeau du soldat inconnu

 ۵- بسیاری از تعبیر ها و اصطلاح های ترجمه ‌ای كه از غرب آمده‌اند اختصاص به علم و فن خاصی ندارند و در هیچ فرهنگ اصطلاحی نیز دیده نمی‌شوند. نگارنده هزاران برگه از این گونه اصطلاح ها را گردآوری كرده است. البته اهمیت این ها بیش از اصطلاح ها علمی و فنی است، زیرا آن ها را می‌توان در کتاب های تخصصی هم یافت، اما این ها چنین نیستند. اکنون چند نمونه از این اصطلاح ها:
پاسخ مناسب (انگ.)  suitable reply
آینده ی نزدیك (انگ.)  The near future
سطوح مختلف (انگ.)  Different levels
در تمام سطوح (انگ.)  At all levels
آرامش روحی (انگ.)  The peace of mind
احساس اطمینان كردن (انگ.)  To feel sure
تحت مطالعه (انگ.)  Under study
در درجه ی دوم (فر.)  lieu En second
معنی محدود (فر.) Le sens étreint یا  Le sens limité
معنی وسیع (فر.) Le sens etendu
و بسیاری از گروه های فعلی و اضافی ترجمه ‌ای كه در این مقاله به آن ها اشاره كرده‌ایم، از این قبیل‌اند. مانند: اظهار امیدواری كردن، ابراز احساسات كردن، ابراز یأس كردن، ابراز اشتیاق كردن و صدها مانند آن.

٦- برخی از جمله‌هایی كه امروز به كار می‌روند، به نظر می‌رسد از فرنگی ترجمه شده باشند:
من یك پیشنهاد دارم (انگ.)  I have an idea
خطر از سر ما گذشته است (انگ.) The danger is past
خالی از فایده نیست (فر.) Aussi n’est-il pas inutile
واضح است كه / بدیهی است كه (فر.)  Il est clair que (انگ.)  It is clear that
 این کاملن طبیعی است (انگ.) That is quite natural
مانعی نیست / هیچ مانعی ندارد (انگ.)  There is no obstacle to this
شما اجازه دارید / شما مجازید (انگ.)  You are allowed
مدركی وجود نداشت (انگ.) No evidence existed
هیچ دلیلی در دست ندارد (انگ.) He has no reason
وقت او محدود است (انگ.) His time is limited
همان گونه كه گفتیم (انگ.)  As we have said
چه كاری برای شما می‌توانم آنجام دهم (انگ.)  What can I do for you
از او اثری در دست نیست / از او اثری پیدا نشده است (انگ.)  No trace of him has been found
فقط یك موضوع هست/ فقط یك چیز وجود دارد / تنها یك چیز باقی می‌ماند (انگ.)  There is just one thing
اگر درست به خاطر بیاوریم (انگ.)  If I remember correctly
به خاطر نمی‌آورم / به یاد نمی‌آورم (كه فارسی اصل آن «یادم نیست» و «فراموش كرده‌ام» است): (انگ.) I don’t remember
نشان دهنده ی این است كه ...(انگ.)  It is indicative of the productivity of this verb
در وضعیت خوبی است. (انگ.)  It is in good condition
وقت من اشغال شده است. (انگ.)  My time is occupied
این كار وقت زیادی می‌گیرد. (انگ.)  It takes a lot of time

۷-  مجازها و تعبیر های ادبی ترجمه ای: بسیاری از تعبیر های ادبی جنبه ی مجازی و استعاری و ادبی دارند و ورود آن ها به زبان ما موجب غنی شدن جنبه‌های ادبی زبان فارسی نیز شده است؛ از این قبیل‌اند:
چهره ی‌ آینده (انگ.)  The face of future
موج نفرت و اعتراض (انگ.)  The wave of indignation and disgust
چرخ تاریخ (انگ.)  The wheel of history
در هم شكستن تظاهرات (انگ.)  To break up the demonstration
از مجراهای سیاسی (انگ.)  Through diplomatic channels
صفوف مردم (انگ.)  People ranks
غول‌آسا (انگ.)  Giantic
علاقه ی عمیق (انگ.)  Deep interest
روابط گرم (انگ.)  Warm relation
غوطه‌ور شدن در بحرانی جدی (انگ.)  To be plunged into a serious crisis
آتش گشودن (انگ.)  To open fire
حكومت وحشت (انگ.)  A regime of terror
مرگ افتخار‌آمیز (انگ.)  The glorious death
بزرگ‌ترین شاهكار طبیعت (انگ.)  Nature’s greatest masterpiece
تعادل وحشت (انگ.)  The balance of terror
فكر باز (انگ.)  Open mind
صحنه ی جهانی (انگ.)  The world scene
تغذیه ی روح (فر.)  Nourrir votre esprit
لیست سیاه (فر.)  La liste noire
سده ی طلایی (فر.)  Siecle d’or
ضربه ی نهایی (فر.)  Un coup fatal
عشق آتشین (فر.)  Passion ardente
احساسات جریحه‌دار شده (فر.) Sensiblitè blessè
بیدار كردن احساسات (فر.)  Eveiller un sentiment
چهره ی انسانی (فر.)  Figure humaine
روح زمان (فر.)  L’esprit du temps
خاطره‌انگیز (انگ.)  Monumental
صبح امید (فر.)  L’aube de l’esperance
صحنه نبرد (انگ.) The scene of battle
موج اعتراض (انگ.)  The wave of denunciation
زانو زدن در مقابل (تسلیم شدن) (انگ.) To kneel before
و از این قبیل‌اند: مثل قارچ روییدن، در نطفه خفه شدن، شكستن بن‌بست، شكستن سكوت، جناح راست، جناح چپ، روح پیمان، كلید پیروزی، در پشت صحنه، زندگی سیاسی، زندگی علمی، نامه ی سرگشاده، به دیدار مرگ شتافتن، انفجار جمعیت، حقیقت وحشتناك، روشن كردن افكار، احساس امنیت، موسیقی ملایم، خواب طلایی، موج اعتصاب، حوادث قهرمانی و صدها مانند آن.

دنباله دارد . . .

(پایان بخش دوم)

نوجه: خوانندگان ارجمند من می توانند دنباله ی  این رساله را در موضوع شماره ی ۱۱ (هنر ترجمه و مسایل آن) در "آرشیو موضوعی" یافته و بخوانند. با سپاس، آریا ادیب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۱۵ / ۱۱

دکتر خسرو فرشید ورد

تدوین و ویرایش: آریا ادیب

تاثیر ترجمه بر واژگان و دستور زبان فارسی

(بخش سوم)

ب) تاثیر ترجمه از فرانسه و انگلیسی در دستور زبان فارسی
تأثیر ترجمه در واژگان زبان به مراتب بیش تر از تأثیر در ساختمان دستوری آن است، زیرا ساختمان دستوری ستون فقرات زبان است، و به سختی تغییر می‌كند. با این حال ترجمه گاهی در ساختمان دستوری زبان نیز تأثیر می‌كند و این تأثیر یا به صورت ظهور عناصر و شکل های تازه دستوری است یا به شكل رواج صورت های نادر و كم کاربرد زبان، و ما اكنون تأثیر دستوری زبان های فرانسه و انگلیسی را در فارسی بررسی می‌كنیم:

پیدایش عناصر و شکل های تازه ی دستوری تحت تأثیر ترجمه:
۱- عدد كسری ترجمه ‌ای: ما پیش از آشنایی با زبان های غربی عددهای كسری را از تركیب یك عدد اصلی با یك می‌ساختیم مانند: چهار یك، پنج یك و غیره، ولی تحت تأثیر ترجمه، نوع تازه‌ای از عدد كسری وارد زبان ما شده است كه از تركیب یك عدد اصلی و یك عدد ترتیبی به وجود می‌آید مانند:
یك دوم (انگ.) One second (فر.)  Un deuxieme
یك چهارم (انگ.) One forth (فر.)  Un quatriéme
سه دهم (فر.)  Le trios dixieme
سه هفتم (انگ.) Three seventh (فر.)  Le trios septiéme
۲- پیدا شدن شبه پیشاوند ها
چون در زبان ما پیشاوند كم است و در زبان های غربی بیش از فارسی، بسیاری از واژه های پیشاوندی بیگانه با اسم ها یا عناصری ترجمه شده‌اند كه بر اثر كثرت کاربرد مبدل به عنصر دستوری شده و ما آن ها را شبه پیشاوند نامیده‌ایم، برخی از این ها در قدیم هم به عنوان عنصر دستوری بوده‌اند، مانند «غیر» ولی برخی دیگر چنین نیستند. عناصر اخیر عبارت‌اند از:
الف) "عدم" برای ترجمه اسم هایی كه دارای پیشاوند نفی هستند. یعنی برای پیشاوندهایی مانند:
”im“ , ”des“ , ”me“ , ”ir“ , ”il“ , ”in“
این گونه پیشاوندها با «عدم»، «بی» و «نا» ترجمه شده‌اند، اما چون «بی» و «نا» از قدیم عنصری دستوری بوده‌اند، اکنون مورد بحث ما نیستند. ولی پیدایش «عدم» در فارسی معاصر به عنوان عنصری دستوری تازگی دارد:
عدم صلاحیت (انگ.)  Incompetencé
عدم مسئولیت (فر.)  Irresponsabilitè
عدم اطمینان (انگ.)  Inccrtitude
عدم موفقیت (فر.)  Insuccés
عدم تناسب (انگ.)  Disproportion
عدم رضایت (۱٦) (فر.)  Mecontentement
مثال برای ترجمه ی پیشاوندهای نفی اسمی با «بی» و «نا»:
نارسایی (انگ.)  Insufficience   
بی‌انضباطی (انگ.)  Indiscipline
ب) "فاقد" و "خلاف" و "ضد": برای ترجمه ی صفاتی كه دارای پیشاوندهای نفی هستند ـ پیشاوندهایی مانند Anti و آن چه قبلن دیدیم. البته‌ «غیر» به عنوان عنصر دستوری از قدیم بوده است و پیدایش «فاقد»، «ضد» و «خلاف» به عنوان عنصر دستوری صفت‌ساز، گویا تازگی دارد، مثال:
فاقد صلاحیت (انگ.)  Incompetent
خلاف اخلاق (انگ.)  Immorale
خلاف منطق (انگ.)  Antilogique
خلاف قانون (انگ.)Illegal, Antilegal
ضد ملی (انگ.)   Antinatioal
ضد استعمار (فر.)   Anticolonialiste
ج) "بِلا": این گونه واژه‌ها گاهی با «بلا» ترجمه می‌شوند كه گویا در قدیم هم به عنوان شبه پیشاوند به كار می‌رفته است:
بلا اجرا (فر.)   Inexécuté
بلا شرط (فر.)  Inconditionne
د) "قابل": قابل برای ترجمه صفاتی به كار رفته است كه پایان آن ها پساوندهای ”ible“ یا ”able“ است. مانند:
قابل چاپ (انگ.)  Imprintable
قابل ملاحظه (انگ.)  Considerable
قابل قبول (انگ.)  Acceptable
قابل استفاده (انگ.)  Profitable
این گونه واژه‌ها گاهی با «پذیر» ترجمه می‌شوند و گاهی نیز با «قابل» و «پذیر» هر دو:
قابل اجتناب / اجتناب پذیر (انگ.)  Evitable
قابل تحمل / تحمل‌پذیر (انگ.)  Supportable
بنابراین «پذیر» كه ریشه ی فعل است امروز تحت تأثیر ترجمه رواج یافته و به صورت شبه پساوند در‌ آمده است. «قابل» در قدیم هم به ندرت به صورت شبه پیشاوند آمده است. مانند:
- وضع زمانه قابل دیدن دو بار نیست / رو پس نكرد هر كه از این خاكدان گذشت (كلیم)
بنابراین رواج «قابل» به عنوان شبه پیشاوند مربوط به دوران ما و تحت تأثیر ترجمه است.
ه‍( "غیرقابل": این تركیب نیز تحت تأثیر ترجمه به صورت شبه پیشاوند و به شكل عنصر دستوری به كار رفته است و کاملن تازگی دارد.
«غیر قابل» برای ترجمه ی صفات منفی‌ای به كار می‌رود كه به پساوندهای (Ible, Able)پایان می یابند. این گونه صفات گاهی با «ناپذیر» ترجمه می‌شوند و گاهی هم به هر دو صورت. مانند:
غیر قابل قبول (انگ.)  Inaceceptable
غیر قابل دفاع (انگ.)  Indeffendable
غیر قابل پیش‌بینی (انگ.)  Imprevisible
غیر قابل اجتناب، اجتناب ناپذیر (انگ.) Inevitable
غیر قابل نفوذ، نفوذناپذیر (انگ.) Inpenetrable
و) «ناپذیر»: این ساخت بر خلاف قیاس صرفی و مغایر با ساختمان فارسی است، زیرا در زبان ما معمولن پیشاوند «نا» مستقلن بر سر ریشه ی فعلی به كار نمی‌رود. مثلن نمی‌توان گفت ناجو، نا بر، ناخور، زیرا «نا» بیش تر بر سر صفت می‌آید. مانند «نامراد»، «ناجوانمرد» و غیره. «نا» تنها بر سر برخی از ریشه‌های فعل كه به تنهایی نیز به كار می‌روند می‌آیند. مانند: ناساز ، ناكام و غیره. «نا» در قدیم بر سر برخی از صفاتی كه با ریشه ی فعلی ساخته می‌شده‌اند نیز می‌آمده است و واژه هایی پدید می‌آورده است. مانند: «نادلپذیر»، «نادلپسند» و  «نادلفروز». اینك چند مثال از واژه نامه ی دهخدا:
- بدو گفت طوس ای سپهدار پیر / چه گویی سخن های نادلپذیر (فردوسی)
- تو بند وی را سر به آغوش گیر / مگو هیچ گفتار نادلپذیر (فردوسی)
- سهی سرو ترا بالا بلند است / به بالاتر شدن نادلپسند است (نظامی)
- جهان گر چه زیر كمند آمدش / نكرد آن چه نا دلپسند آمدش (نظامی)
- از آن سخت پیغام نادلفروز / نبد هوش او مانده تا چند روز (یوسف و زلیخا)
بنابراین می‌توان گفت شبه پساوند «ناپذیر» تركیب جدیدی است و در فارسی قدیم پیشینه ندارد و اخیرن بر خلاف قیاس ساخته شده و به احتمال قوی تحت تأثیر ترجمه پدید آمده است و صورت قیاسی ترکیب هایی كه با این جزء ساخته می‌شوند، باید چنین باشد:
نااجتناب‌پذیر/ به جای / اجتناب ناپذیر
نااصلاح‌پذیر / به جای / اصلاح‌ناپذیر
نانفوذپذیر/ به جای / نفوذناپذیر
ناشكست‌پذیر/ به جای/  شكست‌ناپذیر
ناتحمل‌پذیر/ به جای/ تحمل ناپذیر
ولی اکنون كه «ناپذیر» به عنوان شبه پساوند رایج و پذیرفته شده است و از زیبایی نیز بی‌بهره نیست، اگر چه به صورت نادرستی است، می‌توان آن را به عنوان غلط مشهور به كار برد. مانند ده ها غلط مشهور دیگر.
ز) "تجدید": این شبه پیشاوند ترجمه  «Re»فرانسه و انگلیسی است. مانند:
تجدید نظر (انگ.)  Revision
تجدید نظر طلب (انگ.) Revisionist
تجدید حیات (فر.)  Renessance
تجدید تسلیحات (انگ.)  Rearmament
تجدید انتخاب (فر.)  Rè- election
و از این قبیل است تجدید قوا، تجدید چاپ، تجدید ساختمان، تجدید اشتراك.
یادآوری: گاهی Re با «عكس» یا «وا» ترجمه شده است مانند:
عكس‌العمل / واكنش (انگ.)  Reaction 
واپس‌زدگی (فر.)  Refoulement (انگ.)  Repression
پیشاوند Re را به تر است «باز» یا «دوباره» یا «وا» ترجمه كنیم مانند: «بازنگری» به جای «تجدید نظر» و «واكنش» و «بازسازی».
ح) "مجدد": Re   گاهی «مجدد» ترجمه شده و به صورت صفت پیشین به كار رفته است. مانند:
تشكیل مجدد (انگ.) Reform
ارسال مجدد (فر.)  Reéxpedition
ط) "اعاده": گاهی نیز «Re» با اعاده ترجمه شده است مانند:
اعاده ی حیثیت (فر.)  Rehabilite
۳- افزایش شدت افزاها: واژه هایی مانند بسیار، خیلی، آن همه، چنین و مانند آن ها را، وقتی صفت یا قیدی را مقید سازد، قید شدت افزا (۱۷) می‌گوییم. این گونه قیدها در فارسی مشخص و معین‌اند، ولی تحت تأثیر ترجمه ی فرنگی شمار دیگری از این قیدها وارد فارسی شده است كه صفت یا قید را مقید می‌سازند.
از آن جمله است:
نسبتن، به اصطلاح، عمیقن، کاملن و صرفن كه البته همه این ها شدت‌افزا نیستند (مانند به اصطلاح)، ولی چون نقش دستوری شدت‌افزاها را دارند، ما آن ها را در این جا آوردیم:
کاملن مستقل (انگ.)  Fully independent
کاملن جدی (انگ.)  Quit serious
صرفن سیاسی (انگ.) یا Purely / Merely political
نسبتن محدود (فر.)  Relativement limité
نسبتن آرام (انگ.)  Relatively calm
عمیقن خشنود (انگ.)  Deeply satisfied
به اصطلاح دموكراتیك (انگ.)  So- called democratic
۴- بسیاری از واژه های عربی كه در آن زبان به كار نمی‌روند، تحت تأثیر ترجمه ی فرنگی، به وسیله ی ایرانیان یا تركان عثمانی ساخته شده و وارد زبان ما گردیده‌اند. از آن جمله است:
اشغال (انگ.)  Occupation
تمركز (انگ.)  Concentration
اعزام (فر.)  Deleguer
سبعانه (فر.)  Forcene
مقننه (فر.)  Legislatif
بسیاری از قیدهای تنوین دار تحت تأثیر ترجمه به وسیله ی ما ساخته شده است كه در قدیم در عربی کاربردی نداشته است. مانند:
عمیقن (فر.) Profondement (انگ.)  Deeply
مستقیمن (فر.)  Directement (انگ.)  Directly
مطمئنن (فر.) Certainement(انگ.) Surly یا  Certainly
لزومن (فر.)  Neccessairement(انگ.)  Necessarily
کاملن (فر.)  Completement (انگ.)  Quite
اخیرن (فر.)  Dernierement(انگ.)  Recently
و همچنین است استثنائن، منطقن، مشتركن و ده ها مانند آن.
بسیاری از تركیب های عربی تحت تأثیر ترجمه از غرب پدید آمده‌اند و سپس در فارسی به كار رفته‌اند مانند:
فوق‌العاده (فر.)  Extraordinaire
صعب‌الحصول (فر.)  Difficile à realiser
منور‌الفكر / روشنفكر (فر.)  Intellectuelle
۵- گروه های پیوندی تازه: بسیاری از گروه های پیوندی فارسی تازه پدید آمده‌اند و ترجمه ی گروه های پیوندی فرنگی هستند. از این قبیل‌اند:
به تصور این كه (فر.) Suppose que یا  A supposer
از لحظه‌ای كه (فر.)  Au moment que
در موردی كه / در صورتی كه (فر.)  Au cas que
به طریقی كه (فر.) De facon que یا  De maniere que
به نحوی كه (فر.)  De sorte que
از ترس این كه (فر.) De peur que یا  De creinte
علاوه بر این كه (فر.)  Plus que/  Outre que
در عین حال كه (فر.)  En même temps que
بر حسب این كه (فر.) Selon que یا  Suivant que
به استثنای این كه (فر.) Sauf que یا  Excépte que
حتا وقتی كه (فر.)  Quand mâme
از نظر این كه (فر.)  Vue que
به امید این كه (انگ.)  In the hope that

رواج برخی از عناصر دستوری دیگر
تحت تأثیر ترجمه، برخی از عناصر دستوری كه در گذشته هم وجود داشته‌اند، رواج بیش تری یافته‌اند. از آن جمله‌اند: فعل مجهول، فعل مستقبل، مطابقت فعل با مسندالیه ی بی جان، گروه های طولانی، عددهای جمع (مانند ده ها، صدها و هزارها)، کاربرد عدد اصلی به جای عدد ترتیبی، نوآوری هایی در قاعده های جمع و اسم جمع.
همچنین این عناصر دستوری تحت تأثیر ترجمه به صورت شبه پساوند و شبه پیشاوند رواج بیش تری یافته‌اند: غیر، آمیز، انگیز، پذیر، شناسی، پیش، پیش، تنوین، دو، چند، كثیر، نیم، نیمه، هم، شبه، سوء، به طور، از لحاظ و غیره.
اکنون به نمونه هایی از این موردها نگاهی می کنیم:
۱- در فارسی معنی فعل مجهول به دو صورت بیان می‌شود، یكی به وسیله ی فعل شبه مجهول مانند گفته‌اند، آورده‌اند، زدند در جمله‌هایی مانند «او را زدند»، «به او گفته‌اند». این نوع فعل صورت فعل مجهول در زبان گفتار است و در نوشتار نیز کاربرد فراوانی دارد. دیگر به وسیله ی فعل مجهول كه در زبان گفتار رایج نیست و فقط در زبان نوشتن به كار می‌رود، ولی چون در زبان های فرانسوی و انگلیسی فعل مجهول بسیار است، در زبان ما نیز تأثیر كرده و تحت تأثیر زبان های یاد شده در فارسی هم کاریرد فعل مجهول رو به فزونی نهاده است. مانند:
نامیده می‌شوند (انگ.) They are called
فعل های مجهول فرنگی، گاهی در فارسی با فعل مجهول كوتاه، یعنی فعل مجهول مركب یا شبه مركبی كه اسم مفعول آن حذف شده است، ترجمه شده‌اند:
امضاء شدن (به جای امضاء كرده شدن) (انگ.)  To be sugned
انجام شدن (به جای انجام داده شدن) (انگ.) To be carried out
طرح‌ریزی شدن (به جای طرح‌ریزی كرده شدن) (انگ.)  To be planned
در فارسی امروز تحت تأثیر ترجمه، نوعی دیگر فعل مجهول كه به صورت گروه فعلی است پدید آمده است. این نوع فعل از تركیب «مورد» و «قرار گرفتن» یا «واقع شدن» به وجود می‌آید و این هنگامی است كه فعل متعدی است، مانند «حمله كردن»، «انتقاد كردن»، «اعتراض كردن» كه مجهولشان می‌شود «مورد حمله قرار گرفتن»،«مورد اعتراض قرار گرفتن»، «مورد انتقاد واقع شدن» و مانند آن ها. مثال:
مورد حمله قرار گرفتن (فر.)  Etre attaque(انگ.)  To be attacked
مورد اعتراض واقع شدن (فر.)  Etre proteste (انگ.)  To be protested
 ۲- امروز تحت تأثیر ترجمه، نوعی اسمِ جمع وارد فارسی شده است كه «ات» عربی به‌ آخر آن می چسید. این اسم های جمع ترجمه ی واژه های مفرد فرنگی است و عبارت‌اند از:
صادرات (انگ.)  Exportation
واردات (انگ.)  Importation
تبلیغات (انگ.) Propaganda (فر.)  Propagande
مطبوعات (انگ.) Press (فر.)  La pressa
تظاهراتManifestation  (۱)
اصلاحات (انگ.)  Reform
انتخابات (انگ.)  Election
ملاحظات (فر.)  L’apercu
مقررات (انگ.)  Disposition
تشكیلات (انگ.)  Organisation
۳- دیگر از تأثیرات ترجمه، رواج گروه های اسمی طولانی در زبان ماست. مانند:
«افزایش شكاف میان كشورهای غنی و فقیر ...» كه ترجمه‌ای است از
The growing gap between the rich and poor countries …
۴- کاربرد عدد اصلی به جای عدد ترتیبی نیز تحت تأثیر ترجمه زیاد شده است مانند: "سده ی بیست" به جای "سده بیستم" و از این قبیل است نمره ی یك، اتاق شماره ی بیست، سال ۱۳۴۲ و ده ها مانند آن.
۵-  همچنین برخی از واژه ها تحت تأثیر ترجمه بر خلاف قاعده های فارسی جمع بسته می‌شود مانند:
آلمان ها به جای آلمانی ها (فر.)  Les Allemands
و همچنین است انگلیس ها و روس ها به جای انگلیسی ها و روسیان، ولی بسیاری دیگر از این گونه واژه ها درست جمع بسته شده‌اند مانند امریكایی ها، ایتالیایی ها، نروژی ها، یونانی ها، ژاپنی ها، نه امریكاها، ایتالیاها، نروژها.
٦-  در فارسی قدیم فعل گاهی با مسندالیه بی جان مطابقت نمی‌كرده است و گاهی می‌كرده است، ولی امروز تحت تأثیر ترجمه مطابقت فعل با این گونه مسندالیه‌ها، بیش تر شده است مانند:
ارقام سخن می‌گویند (فر.)  Les chiffres parlent
۷-  «Must» در انگلیسی، هم به معنی «احتمال دارد» است و هم به معنی «باید». مثال برای این فعل كه به معنی احتمال دارد آمده است: Niagara fall must be beautiful یعنی آبشار نیاگارا باید زیبا باشد. یعنی احتمال دارد زیبا باشد. ممكن است «باید» به معنی «شاید» در فارسی نیز تحت تأثیر ترجمه باشد. مانند: «او باید حالا رسیده باشد».
۸- ممكن است «این طور نیست» نیز، ترجمه ی «N’est ce pas» فرانسوی باشد. در جمله‌هایی مانند:
«او به خانه رسیده است. این طور نیست؟»
۹-  رواج نوعی امر خواهشی و احترامی به غیر صیغه امر نیز بی‌شك ترجمه از فرنگی است. در جمله‌هایی مانند: اگر ممكن است بفرمایید بنشینید، آیا مایلید در را باز كنید؟، ممكن است به خانه ما بیایید؟ به جای بنشینید، در را باز كنید، به خانه ما بیایید.
این اصطلاح ها، ترجمه ی چنین تعبیر های هستند:
مایلید در را باز كنید (انگ.)  Would you open the door?
خواهشمندم در را باز كنید (انگ.)  Will you open the door?
خواهشمندم كمی آهسته‌تر صحبت كنید (فر.)  Voulez vous parler moins vite
۱۰-  به نظر می‌رسد رواج گروه های فعلی «وجود دارد» و «وجود داشت» نیز تحت تأثیر ترجمه باشد. زیرا ما در فارسی فعل هایی مانند «Il ya» فرانسه و «there is» انگلیسی نداریم و ناچار آن ها را با «هست» و «وجود دارد» ترجمه می‌كنیم.
۱۱-  فعل های مستقبل نیز تحت تأثیر ترجمه در زبان ما رواج بیش تری یافته است. در زبان پهلوی صیغه ی خاصی برای مستقبل نبوده است و مضارع نقش مستقبل را نیز بازی می‌كرده است. در فارسی دری قدیم گاهی مضارع مجرد فعل شبه معین "خواستن" (خواهم، خواهی، خواهد ...) به ویژه با فعل "بودن" صیغه ی مستقبل می‌ساخته است. مانند «خواهد بود» و غیره. با این حال این فعل همیشه مستقبل نمی‌ساخته است، زیرا در بسیاری از موردها، فعل شبه معین بوده است، نه فعل معین مستقبل ساز. مثلن «خواهم رفتن» و «خواهم شدن» به معنی می‌خواهم بروم می‌آمده است. مانند:
- خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ / و آن جا به نیكنامی پیراهنی دریدن  (حافظ)
در این دوران، باز صیغه‌های مضارع به ویژه مضارع مجرد نقش مستقبل را نیز بازی می‌كرده‌اند، ولی به تدریج فعل شبه معین "خواستن" (خواهم، خواهی ...) تبدیل به فعل معین مستقبل ساز شده است و در زمان ما تحت تأثیر ترجمه، صیغه ی مستقبل تثبیت گردیده است. اما ما هنوز در زبان گفتار صیغه ی تثبیت مستقبل نداریم و برای رساندن این معنی، باز از فعل مضارع بهره‌می گیریم. پس رواج فراوان مستقبل در نوشتن، بی‌شك تحت تأثیر ترجمه است.
۱۲- در این جا به مثال هایی برای واژه ها مستقلی كه تحت تأثیر ترجمه به صورت شبه پساوند و شبه پیشاوند در آمده‌اند، نگاهی می کنیم. این شبه پساوندها و پیشاوندها عبارت‌اند از: پیش، پیشی، دو، همه چند، نیمه، نیم، هم، شبه، سوء، به طور، از لحاظ، از حیث:
پیش خرید (فر.)  Préachat
پیش گیری، جلوگیری (فر.)  Prévention
پیش آگهی (فر.)  Préavis
پیش داوری (فر.)  Préjuge
پیشاوند (انگ.) Préfix (فر.)  Préfixe
پیش‌رس (فر.)  Précoce
گاهی این گونه واژه ها به جای «پیش» با «پیشی» ترجمه می‌شوند مانند:
احساس پیشی (فر.)  Pressentiment
قضاوت پیشی (فر.)  Préjugé
و همچنین است وضع عناصر دستوری كه در مثال های زیر آمده اند:
دو همسری، دو جانبه، همه جانبه، چند جانبه، كثیرالاضلاح، چند خدایی، نیمه رسمی، نیم دایره، نیمه متمدن، نیمه راه، نیمه خدا، هم جوار، هماهنگ، همخونی، هم پیمان، هم عصر، هم وطن، هم میهن، هم عقیده، هم مسلك، شبه فلز، شبه معین، سوء تفاهم، سوء رفتار، سوء ادب، سوء هضم، سوء جریان، سوء استفاده، به طور محسوس، به قدر كافی، به مقدار زیاد، به طور وسیع، از لحاظ اقتصادی، از نظر نظامی، از حیث نظامی و ده ها مانند آن كه اخیرن رایج شده است.
یادآوری: «سوء» در قدیم با واژه های عربی تركیب می‌شده است. مانند سوءالقنیه و سوء القضاء، ولی تركیب آن با واژه ها فارسی یا فارسی شده، به احتمال قوی، تحت تأثیر ترجمه است و تازگی دارد.

تأثیر حروف اضافه ی فرانسوی و انگلیسی در فارسی
شماره ی حرف های اضافه ی فارسی و حروف جر‌ّ عربی از حرف های اضافه فرانسه و انگلیسی به مراتب كم تر است؛ به این سبب در این دو زبان هنگام ترجمه، برخی از اسم های مضاف به جای حرف اضافه به كار می‌روند. مانند خلف در عربی، و عقب و پس و سپس در فارسی به جای Behind انگلیسی و Derrière فرانسه.
و از این قبیل است، روی، زیر، بالای، نزد، پیش و غیره (با كسره ی آخر) كه در فارسی اسم مضاف‌اند و گروه كوتاه وابسته ساز، می‌سازند، ولی برابر شان در فرانسه و انگلیسی حرف اضافه است. به همین سبب برخی از دستورنویسان به تقلید از زبان فرانسه و انگلیسی این واژه ها را هم حرف اضافه خوانده‌اند، (۱۸) در حالی كه درست نیست.
این گونه حرف های اضافه ی فرنگی كه در فارسی مانندشان وجود ندارد، به وسیله ی گروه های وابسته ساز ترجمه شده‌اند و این گروه ها یا بلندند و در آن صورت ساختمانشان چنین است:
حرف اضافه + اسم + كسره یا حرف اضافه ی دیگر
بر + ضد = (فر.)  Contre(انگ.) Against
به + استثنا + ی = (فر.)  Sauf (انگ.)  Except
و یا كوتاه‌اند یعنی صورت كوتاه شده ی گروه های یاد شده هستند. مانند: نزد، پیش، جلو و غیره كه می‌توان آن ها را به صورت بلند هم به كار برد. یعنی به صورت به نزد، در پیش، در جلو.
این گروه ها نیز یا در زبان ما وجود داشته‌اند، مانند به سوی، بر فراز، درباره ی، در باب و در بالای، و یا در عصر حاضر پدید آمده‌اند. مانند بر ضد، به استثنای و غیره. نمونه هایی از این گروه ها به قرار زیر است:

الف) آن هایی كه با گروه های كوتاه ترجمه شده‌اند و برابرشان از قدیم در زبان ما وجود داشته است:
نزد، نزدیك (فر.)  Chez(انگ.)  Near 
بالای (انگ.)  Above
روی (فر.)  Sur(انگ.) On, Upon
زیر (انگ.)  Below
زیر، تحت (فر.)  Sous(انگ.)  Under
بین، میان (فر.)  Entre(انگ.)  Between
طبق، مطابق (فر.)  Suivant
عقب، پس، پس پشت (فر.)  Derriere(انگ.)  Behind
درون، داخل (انگ.)  Inside
بیرون، خارج (فر.)  Dehors(انگ.)  Outside, Out
مقابل، برابر (فر.)  Vis – a - vis(انگ.)  Opposite
ب) آن هایی كه با گروه های بلندتر ترجمه شده‌اند و برابرشان در قدیم وجود نداشته و اخیرن تحت تأثیر ترجمه پدید آمده‌اند:
به وسیله ی، به واسطه ی (فر.)  Par(انگ.)  By
بدون (فر.)  Sana (انگ.)  Without
 بر ضد، علیه (فر.)  Contre (انگ.)  Against
به استثنای (فر.)  Sauf(انگ.)  Except, Excepting
به عنوان (فر.)  Comme(انگ.)  As
در عرض، در مدت (فر.)  Durant(انگ.)  During
پیرامون، در اطراف (فر.)  Autour de(انگ.)  Around
در برابر، در مقابل (مثلن در برابر دادگاه) (فر.)  Devant(انگ.)  Before
ج) آن هایی كه با گروه های بلندتر ترجمه شده‌اند و برابرشان در فارسی تازگی ندارد و از قدیم بوده است:
به سوی (انگ.)  Toward
درباره ی (فر.)  Sur(انگ.)  About
با وجود، علی رغم (فر.)  Malgrè(انگ.)  Despite
گروه های وابسته‌ ساز تازه: برخی از گروه های وابسته ساز تازه ی فارسی، ترجمه ی گروه های وابسته ساز فرنگی هستند:
به وسیله ی (فر.)  Au moyen de(انگ.)  By means of
در ارتباط با (انگ.)  In common with
در مقایسه با (انگ.)  In comparison with
در تماس با (انگ.)  In contact with
به جای (انگ.)  Instead of
در حال (فر.)  En cas de(انگ.)  In case of
به نفع، له (فر.)  En faveur de(انگ.)  In favour of
در جریان (فر.)  Au cours de  
به دنبال (فر.)  A la suit de
از طریق (انگ.)  By way of
از طرف (انگ.)  On behalf of
برای خاطر، به خاطر (انگ.)  For the sake of
با عطف به، با احترام به (انگ.)  With respect to
با توجه به (انگ.)  With regard to/ regarding to
نسبت به (انگ.)  In proportion to
حرف های اضافه ی فرنگی تأثیر دیگری نیز، در زبان ما داشته‌اند، و آن تغییر معنی یا تغییر مورد کاربرد حرف های اضافه ی فارسی است مانند:
مطالعه كردن روی، به جای مطالعه درباره ی (فر.) Etudier sur
تكیه كردن روی، به جای تكیه كردن بر (فر.) Appuyer sur
حساب كردن روی (فر.)  Compter sur
یادآوری: برابر بسیاری از حرف های اضافه و گروه های وابسته ساز فرنگی در فارسی، حرف اضافه یا گروه وابسته ساز نیست، بلكه صفت یا قیدند مانند:
بعد از (فر.)  Apres (انگ.)  After
پیش از (فر.)  Avant(انگ.)  Before
به جز (فر.)  Hors de
مستقل از (فر.)  Independamment de
دور از (انگ.)  Away from
بر كنار از، فارغ از (انگ.)  Aside from
مربوط به (انگ.)  Concerning (فر.)  Concernant
علاوه بر (انگ.)  Bestides
كه از تعبیر های یاد شده تنها «مستقل از» تازگی دارد و تحت تأثیر ترجمه پدید آمده است. بقیه در فارسی قدیم هم بوده‌اند و سابقه داشته‌اند و تحت تأثیر ترجمه پدید نیامده‌اند.
واژه هایی كه از زبان های فرنگی به فارسی ترجمه شده‌اند، همیشه با یك كلمه برگردانده نشده‌، بلكه گاهی به وسیله ی دو یا چند كلمه و گاهی هم با یك جمله برگردانده شده‌اند. ولی بسیارند واژه هایی كه با یك كلمه ترجمه شده اند و این واژه های ترجمه‌ای نیز بر دو گونه‌اند: یكی واژه های تازه كه پیش از آن در زبان ما نبوده‌اند و یا به معنای دیگری به كار می‌رفته‌اند و تحت تأثیر ترجمه ساخته‌ شده‌اند، مانند: دانشگاه، دانشكده، آزادی‌خواه و صدها مانند آن، و دیگر آن هایی كه تازگی ندارند.
مثال برای واژه‌هایی كه با دو یا چند واژه و به صورت گروه ترجمه شده اند:
راه حل (انگ.)  Solution
به طور مستقیم (انگ.)  Directly(فر.)  Directement
به طور خودكار، به طور اتوماتیك (فر.)  Automatiquement(انگ.)  Automatically
به طور طبیعی (انگ.)  Naturally(فر.)  Naturellement
به طور عجیب (انگ.)  Strangely(فر.)  Etrangement
به طور غیر قانونی (فر.)  Illégalement, Illégitimement
و از این قبیل‌اند: به طور غیر رسمی، به طور رسمی، به طور دایم، به طور محسوس، به طور غیر محسوس، به طور مساوی و ده ها مانند آن.
از واژه هایی كه به صورت گروه ترجمه شده‌اند، آن واژه‌های دستوری فرانسه و انگلیسی‌ هستند (مانند حرف های اضافه و پیوندها) كه در فارسی مانندشان وجود ندارد، مانند:
بر ضد، علیه (فر.)  Contre(انگ.)  Against
به عنوان (فر.) Comm (انگ.)  As
دیگر از گروه های ترجمه‌ای تازه، گروه های فعلی و مصدری هستند كه شمار آن ها بسیار زیاد است مانند:
تشدید كردن (انگ.)  To aggravate
معرفی كردن (انگ.)  To introduce
صنعتی كردن (انگ.)  To industrialize(فر.)  industrialiser
اشغال كردن (فر.)  occuper(انگ.)  To occupy
سازمان دادن (انگ.)  To organize(فر.)  Organiser
عادی كردن (فر.)  normaliser
گاهی دو كلمه ی بیگانه با یك كلمه ی فارسی ترجمه شده است مانند:
شاهكار  Chefs d’oeuvre  
اما واژه هایی که با یك كلمه ی تازه ترجمه شده‌اند و زبان فارسی را غنی كرده‌اند، عبارت‌اند از:
جامعه‌شناسی (فر.)  Sociologie(انگ.)  Sociology
روان شناسی (فر.)  Psychologie(انگ.)  Psychology
سبك‌شناسی (فر.)  Stylistique(انگ.)  Stylistics
زبان شناسی (فر.)  Linguistique(انگ.)  Linguistics
اقتصادی (فر.)  Economique(انگ.)  Economic
کاملن (فر.)  Complétement(انگ.)  Completely
خراب كاری (انگ.)  Sabotage
افسانه ای (انگ.) Legendary(فر.)  Legendaire
چند جانبه (انگ.)  Multilateral
دو جانبه (انگ.)  Bilateral
مجدانه (فر.)  Sérieusement
مطمئنن (فر.)  Certainement(انگ.)  Certainly
اعتراض‌كننده (انگ.)  Protester
و صدها مانند آن مانند: عادلانه، آزادی خواه، احتمالن، مطمئنن، عمیقن و غیره.
شك نیست كه بسیاری از این تعبیر ها و واژه ها، بسیار زیبا ترجمه شده‌اند و مورد اقبال فارسی‌زبانان نیز قرار گرفته‌اند. از این قبیل‌اند: دانشگاه، دانشكده، دادرسی، بازپرس، شكست‌ناپذیر، دادستان و غیره. ولی برخی دیگر با نهایت بی‌ذوقی به فارسی برگردانده شده‌اند.مانند:
فوق‌الذكر (فر.)  Sus - mentionne(انگ.)  Above mentioned
اتخاذ تدابیر لازم (فر.)  Prendre des measures nécessaires(انگ.)  Take the necessary measures
قوه ی مقننه (فر.)  Pouvoir législatif(انگ.)  Legislative power
قوه ی مجریه (فر.)  Pouvoir exécutif(انگ.)  Exccutive power
كه برخی از این ها مانند «فوق‌الذكر» با قاعده های دستوری هم مطابقت ندارند. زیرا جزء اول این تعبیر باید صفت باشد نه اسم. صفاتی مانند فائق و سابق و غیره. همچنین كلمه ی «عمومی» در تركیب هایی مانند روان شناسی عمومی، زبان شناسی عمومی كه ترجمه ی نادرست«General» است. ولی «General» در این جا به معنی كلی است، نه عمومی. و به تر بود این عبارت را چنین ترجمه می‌كردند: كلیات زبان شناسی، كلیات روان شناسی، یا دست كم، زبان شناسی كلی، روان شناسی كلی و غیره.
باری كار ما رد یا قبول این گونه اصطلاح ها نیست، بلكه مراد تنها بیان حقیقتی است واقع، و شرح نكاتی است درباره ی فارسی معاصر و همچنین مراد، نشان دادن واژه هایی است كه خواه و ناخواه و عملن وارد زبان ما شده‌اند و به وسیله ی عده زیادی از مردم نیز به كار می‌روند و چنین تحقیقی ـ یعنی پژوهش درباره ی تأثیر زبان ها در یكدیگر ـ از مباحث مهم دانش نو زبان شناسی است كه در همه ی كشورهای پیشرفته صورت می‌گیرد. این امر كار واژه‌سازان زبان فارسی را نیز كه میل دارند نثر امروز را پالایش كنند و واژه های زیباتری به جای اصطلاح ها مورد بحث به مردم عرضه كنند، آسان‌تر می‌سازد. زیرا با مراجعه به مجموعه‌های حاضر و آماده، به آسانی می‌توانند واژه ها و تعبیر هایی را كه نمی‌پسندند یافته و به جای آن ها تركیب های مناسب‌تری بسازند و در دسترس مردم بگذارند؛ آن گاه تا مردم كدام را انتخاب كنند.
گروهی بر آنند كه برای این اصطلاح ها و تعبیر ها باید نظایر و مترادف هایی از آثار قدیم یافت، ولی باید دانست كه بسیاری از این اصطلاح ها در آن آثار برابری ندارند. مثلن «خط هوایی» و امثال آن در نوشته ی گذشتگان مترادف نداشته است. زیرا در آن زمان هواپیمایی نبوده است كه خط هوایی هم باشد؛ ثانین کاربرد تعبیر های كه در آثار قدیم مانند و مترادف داشته‌اند نیز، مشكلی ایجاد نمی‌كند. مثلن شك نیست كه «تبادل نظر» (۱۹) در قدیم مترادف هایی مانند «مشورت» و «رای زنی» داشته است، اما این دو تعبیر را همیشه نمی‌توان به جای «تبادل نظر» به كاربرد؛ وانگهی ما مدعی نیستیم كه مفهوم «تبادل نظر» اصلن در قدیم نبوده است، بلكه فقط می‌گوییم «تبادل نظر» به صورت امروزی آن تازگی دارد و ترجمه‌ای از زبان فرانسوی و یا انگلیسی است و اگر هم كسی این تعبیر را نمی‌پسندد، به تر است زیباتر از آن را بسازد و در میان مردم رایج كند. به هر حال قصد ما هواخواهی از این واژه ها و تعبیر ها یا مخالفت با آن ها نیست. بلكه غرض، عرضه كردن آن هاست، بدون اظهار نظر شخصی. زیرا بحث درباره ی زشتی یا زیبایی این تعبیر ها كار عده‌ای بیش تر و مستلزم مجال وسیع‌تری است.
برخی از این اصطلاح ها در فرانسه یا انگلیسی دو برابر دارند مانند «احساس احتیاج كردن» در فرانسه كه یك بار برابر است با «Ressentir le besoin de» و دیگر با «‌Eprouver le besoin de» . و این در موردی است كه بتوان كلمه‌ای را با مترادف آن عوض كرد.
برابر برخی از اصطلاح های ترجمه ‌ای فارسی، در زبان فرانسوی و انگلیسی شبیه به هم نیستند و صورت فارسی آن ها، ترجمه ای از یكی از زبان های یاد شده است، نه از هر دو. مثلن این اصطلاح ها از فرانسه ترجمه شد‌ه‌اند، نه از انگلیسی:
سفر بخیر (فر.)  bon voyage (انگ.) Have a good trip
اطاق خواب (فر.) La chamber a coucher (انگ.) Bed room
سالن ناهارخوری، اتاق ناهارخوری (فر.)  La sale a manger(انگ.) Dinnig room
احتیاج داشتن (فر.)  Avoir besoin(انگ.) To need
در حالی كه برابر بسیاری دیگر از این اصطلاح ها در هر دو زبان مشابه هم‌اند. مانند:
اتخاذ تدابیر لازم (فر.) Prendre des measures nécessaires (انگ.) Take the necessary measures
در هر صورت (فر.) En tous cas (انگ.) In any case
ماه عسل (فر.) L’une de mile (انگ.) Hony – moon
سلسله جبال (فر.)  Chaîne de montagnes (انگ.)    Chain of mountains
عمیقن (فر.) Profondement (انگ.) Deeply
زیر نظر (فر.)  Sous la direction de (انگ.) Under the direction of
و صدها مانند آن.
برای بسیاری از این گونه واژه ها و تعبیر ها، نگارنده فقط برابر فرانسوی آن ها را یافته است. مانند:
مواد اولیه  Les matières promières
آراء عمومی Les voix Publiques
آرامش پیش از توفان Le Calme avant l’orage
آزادی سیاسی La liberté politique
آزادی عمل La liberté d’action
آزادی فردی La liberté individuelle
اتاق عمل Salle d’operation
برای برخی دیگر فقط برابر انگلیسی آن ها را یافته است مانند:
اظهار امیدواری كردن To express hope
اصلاح همه جانبه All round reform
اتاق نشیمن Sitting room
اعتماد كامل داشتن به  To have the full confidence in
و برابر برخی دیگر از این اصطلاح ها را هم در فرانسه و انگلیسی و هم در عربی یافته است، مانند:
ملل متحد = (عربی) الامم المتحده (فر.)  Les nations unies(انگ.)  United nations  
این شواهد می‌نمایاند كه بسیاری از این تعبیر ها در همه ی زبان ها وجوددارند و تا حدی جبنه ی جهانی یافته‌اند و منحصر به زبان انگلیسی و فرانسه و فارسی نیستند. ولی، البته هر یك از این ها، نخست در یك زبان به كار رفته‌اند و سپس به زبان های دیگر ترجمه شده‌اند. مثلن اصطلاح «پرده ی آهنین» (۲۰) به معنی خاص سیاسی آن، نخست در زبان انگلیسی و به وسیله ی چرچیل به كار رفته است و پس از آن وارد زبان های دیگر شده است. نهایت آن كه اغلب این تعبیر ها به وسیله ی زبان های انگلیسی یا فرانسوی به زبان ما آمده‌اند و گاه به درستی نمی‌توان تعیین كرد كدام اصطلاح نخستین بار از زبان انلگیسی و كدام یك از زبان فرانسوی وارد فارسی شده اند. از این رو ما تأثیر این دو زبان را در فارسی با هم مورد مطالعه قرار دادیم.
این گونه اصطلاح ها نخست بیش تر از زبان فرانسوی وارد زبان ما می‌شده‌اند، زیرا در گذشته بیش تر بنیاد‌گذاران فرهنگ و تمدن جدید در كشور ما، در فرانسه و بلژیك و سویس درس خوانده بودند و در نتیجه اصطلاح ها و تعبیر های آن زبان را از راه جراید، كتاب های فرهنگی، نامه‌های اداری، درس های دانشگاهی و آثار علمی وارد زبان فارسی كرده‌اند. اما تأثیر زبان فرانسوی در فارسی بیش تر مربوط به گذشته است. زیرا در سال های اخیر زبان انگلیسی در میهن ما جای زبان فرانسوی را گرفته است و امروز تعبیر های ترجمه ‌ای، بیش تر از راه انگلیسی وارد زبان ما می‌شود. ولی شك نیست كه زبان فرانسه در چند دهه ی پیش ـ یعنی وقتی كه زبان خارجی مردم درس خوانده ی ما بود ـ اثر ژرفی در فارسی بر جای نهاده است.

دنباله دارد . . .

(پایان بخش سوم)

نوجه: خوانندگان ارجمند من می توانند دنباله ی این رساله را در موضوع شماره ی ۱۱ (هنر ترجمه و مسایل آن) در "آرشیو موضوعی" یافته و بخوانند. با سپاس، آریا ادیب

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۱٦ / ۱۱

دکتر خسرو فرشید ورد

تدوین و ویرایش: آریا ادیب

تاثیر ترجمه بر واژگان و دستور زبان فارسی

(بخش چهارم)

 بسیاری از تعبیر های فارسی بی ‌آن كه از زبان های اروپایی ترجمه شده باشند، مشابهت فراوانی با تعبیر های اروپایی دارند. دلیل این كه این گونه تعبیر ها و واژه‌ها از فرنگی ترجمه نشده‌اند، آن است كه در آثار قدیم فارسی كه هیچ ارتباطی با زبان های فرانسوی و انگلیسی نداشته‌اند، به كار رفته‌اند. مثال:
تحت فرمان، زیر فرمان (انگ.)  Under the command
- زمین و زمان زیر فرمان توست. (فردوسی)
- «تخمینن به قدر هفتاد نفر از امیرزادگان تحت امر و نهی‌ام بودند.» (رستم التواریخ، برگ  ۱۹، تصحیح محمد مشیری، چاپ اول)
- «از عهد آدم تا كنون كه اكثر اقالیم در تحت تصرف و فرمان اروغ چنگیز خان است.» (تاریخ جهانگشا، برگ ۲۱، ج ۱، تصحیح قزوینی).
ناتمام (انگ.)  Incomplete(فر.)  Inachevé
- ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است / به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را (حافظ)
آب انبار (انگ.)  Water storage 
چهارپا (فر.)  Quadrupiède 
تشنه به خون (انگ.)  Bloood - thirsty
عقب مانده  / واپس مانده (انگ.)  Remain behind
- به واپس ماندگان از كاروآن ها (نظامی)
بی‌توقف، بی‌وقفه (فر.)  Sans arrêt
آب جاری، آب روان (انگ.)  Running water
- چو نالان آیدت آب روان پیش / مدد بخشش ز آب دیده خویش (حافظ)
مانداب (انگ.)  Stagnant water
شكستن مجلس (ختم جلسه) (انگ.)  To break up a session
- «چون مجلس بر شكست شرابدار گفت ...» (منتخبات بهارستان، برگ ۱۸، چاپ امیركبیر، چاپ اول)
شكل گرفتن (فر.)  Prendre forme (انگ.)  Take shape
- هلال، شكل ز نعل سمند او گیرد / ز این سبب ز خسوف ایمن است شكل هلال (ازرقی)
حیاتی تازه (تجدیدحیات) (فر.)  Renaissance
- «چون از وصل او خبر یافتند شادمان گشتند و حیاتی تازه و عیشی نو به مكان او در اجرا و اجسام ایشان ظاهر شد.» (ترجمه ی تاریخ یمینی، برگ ۹۵، س ۱۴).
نیمروز (فر.)  Midi
شكستن بازار (سیاه) (انگ.)  Crack (black) market
- یارم چون قدح به دست گیرد / بازار بتان شكست گیرد (حافظ)
- كرشمه‌ای كن و بازار ساحری بشكن / به غمزه رونق ناموس سامری بشكن (حافظ)
چشمه ی حیوان، چشمه ی زندگی (انگ.)  Fountain of life
گشودن باب مذاكرات (فر.)  Ouvire la porte (du pouparler)
- عسی الله یقضی بانهم نبیله فیختم بالحسنی و یفتح بابا (مرزبان‌نامه، برگ ۴۱)
ناطبیعی (غیر طبیعی)  Abnormal
- «هرچه تن مردم را طبیعی است بشناسد، و هر چه ناطبیعی است بشناسد.» (ذخیره خوارزمشاهی، برگ  ۱۵، چاپ دانشگاه تهران، طبع اول).
نامستقیم (غیر مستقیم) (انگ.) Indirect
- دل چون كانون و دیده چون آتش / كار نامستقیم و حال سقیم  (ابوالعلاء، به نقل از واژه نامه)
«نامستقیم» این جا به معنی «كج» است ولی «غیر مستقیم» و «نا مستقیم» كه بر اثر ترجمه وارد زبان ما شده به معنی «از راه دیگر» است.
دل شكسته (انگ.)  Broken heart
- بكن معامله‌ای وین دل شكسته بخر / كه با شكستگی ارزد به صد هزار درست  (حافظ)
اختلاف آراء (اختلاف نظر) (فر.)  La divergence de vue
- «میان كزلی و پسر و اصحاب اختلاف آراء پدید آمد.» (جهانگشای جوینی، ج ۲، برگ ۷۲، تصحیح قزوینی)
- «و عجز و قصور و اختلاف آراء اهوای هر كس باز نمود.» (جهانگشای جوینی، ج ۱، برگ ٦۸).
عقده گشایی، گره‌گشایی كردن (فر.)  Denouer
- چو غنچه گرچه فرو بستگیست كار جهان / تو همچو باد بهاری گره‌گشا می‌باش  (حافظ)
به شرط این كه (فر.)  A condition que
به علت این كه، به سبب این كه (فر.)  A cause que
بی‌آن كه، بی از آن كه (فر.)  Sans que
- بی از آن كاید از او هیچ گنه از كم و بیش / سیزده سال كشید از ستم چرخ ذمیم (ابوحنیفه اسكافی)
پیش‌تر از آن كه، پیش تا (فر.) Ravant we

- یارب از ابر هدایت برسان بارانی / پیش تر ز آن كه چو گردی ز میان برخیزم (حافظ)
- خیز تا بر گل نو كوز گكی باده خوریم / پیش تا كوزه كند از گل ما دست زمان  (فرخی)
با وجودی كه (فر.)  Malgré que
- در نمازی ور شك می‌كشدم / با وجودی كه با خدای منی
بعد از آن كه (فر.)  Après que Depuis que
علی‌رغم، به رغم (انگ.)  In spite of(فر.)  En depit de
به نیروی (فر.)  A forte de            
- به نیروی یزدان نیكی دهش. (فردوسی)
به یاری (انگ.)  In aid of
بر اثر، در پی (فر.)  A la suite de
- صبر و ظفر هر دو دوستان قدیم‌اند / بر اثر صبر نوبت ظفر آید (حافظ)

اصطلاح هایی كه مشابهت چندانی با اصطلاح های ترجمه ‌ای ندارند
در قدیم به جای تعبیر ها و اصطلاح های ترجمه ‌ای، غالبن تعبیر های دیگری به كار می‌رفته است كه در عین این كه با آن اصطلاح ها تفاوت داشته است، به آن ها نیز كم و بیش شبیه بوده است. از آن جمله اند:
«نخست بار» به جای «برای نخستین بار» (انگ.) For the first time
- نخست بار كه بر كان او گذشت فلك / بریده یافت شب و روز را ز یكدیگر  (مختاری، به نقل از المعجم، چاپ خاور ۱۳۱۵)
«قولا واحدن» به جای «به اتفاق آراء»:
- «والف شیدا و پیدا و هویدا و آشكارا و پیشوا و اندروا و نانبا، قولن واحدن روا باشد كه روی سازند.» (المعجم، برگ ۱۵۷، س ۱۲، چاپ خاور  ۱۳۱۵).
شرقی جنوبی به جای جنوب شرقی، غربی جنوبی به جای جنوب غربی، غربی شمالی به جای شمال غربی، شرقی شمالی به جای شمال شرقی
- «پس نام آن چهار یك كه میان شرق و جنوب است شرقی جنوبی است و آن كه میان جنوب و مغرب است غربی جنوبی بود و آن كه میان مغرب و شمال است، غربی شمالی بود و آن كه میان شمال و مشرق است شرقی شمالی بود.» (التفهیم، برگ ٦۵ و ٦٦، تصحیح استاد همایی، سال ۱۳۱۸).
«به كس داشتن و به كس شماردن» به جای «روی كسی حساب كردن»:
- گر فریدون بود به عزت مال / بی‌هنر را به هیچ‌كس مشمار  (سعدی)
«وجهی اندیشیدن» به جای «تدبیری اتخاذ كردن»:
- «اكنون حكم مروت و قضیت كرم آن است كه بردن مرا وجهی اندیشید.» (كلیله و دمنه، چاپ قریب، برگ  ۱۰۱).
«تدبیری اندیشیدن» به جای «تدبیری اتخاذ كردن»
- «حالی به صلاح آن لایق‌‌تر كه تدبیری اندیشی و بر وجه مسارعت روی به حلیت آری.» (كلیله و دمنه، تصحیح مینوی، چاپ اول، برگ ۱۰۱).
مثال برای موردهای كه میان تعبیر های فارسی و فرنگی مشابهت بیش تری است:
«اختلاف كلمه و تفرق كلمه» به جای «اختلاف نظر»: (فر.)  La divergence de vue
- «هیچ استعلای دشمن را چون نفرت مخلصان و تفرق كلمه لشكر و رعیت نیست.» (كلیله و مینوی، ۱۳٦٦).
- «در اثنای آن، خبر اختلاف کلمات امرای عراق رسید.» (تاریخ جهانگشای جوینی، برگ ۳٧، ج ۲، تصحیح قزوینی).
«اتفاق كلمه» به جای «اتفاق نظر و وحدت نظر»: (فر.)  Unite de vue 
- «دانی و قاضی و مطیع و عاصی را در امتثال فرمان، اتفاق كلمه پدید آید.» (التوسل الی الترسل، برگ ۹٦، س ۱۵، چاپ بهمنیار).
«تحت قدرت» شبیه «تحت نفوذ»: (انگ.)  Under the influence of
- «چون ایام خشم به سر آید و نوبت رضا در آید، عوض آن دادن و تلافی آن فرمودن در تحت قدرت فطری بشری و امكان قوت بنیت آدمی نیاید.» (التوسل الی الترسل، برگ ۲٦).
«تحت تصرف» شبیه «تحت اشغال»:  (فر.)  Sous l’ccupation de
- «آن ولایت در تحت تصرف خود در آورد.» (چهار مقاله، چاپ معین، برگ ۱٦، س ۴).
یادآوری: مانند این تعبیر ها كه با «تحت» ساخته‌ شده‌اند، فقط در فارسی ترجمه‌ای دیده می‌شود:
تحت این شكل (فر.)  Sous cette forme
تحت بررسی، تحت آزمایش (انگ.) Under examination
تحت مطالعه (انگ.)  Under study
تحت بازجویی (انگ.)  Under investigation
و از این قبیل‌ است: تحت تعقیب، تحت پیگرد، تحت نظر، تحت نظارت، زیر نظر.
برخی از این گروه ها در فارسی و فرنگی، كار صفت را می‌كنند مانند:
مواد تحت بررسی (انگ.)  The material under examination
«مجاری احوال» مانند «جریان امور»:
- «و در تضاعیف آن مكاتیب از مجاری احوال خویش و كید حساد و اهمال حقوق و اصغا و اجابت كه از حضرت بخارا بنمایم خصوم او رفته بود.» (ترجمه ی تاریخ یمینی، برگ ٧۰، س ٧).
- اگر محول جهانیان نه قضاست / چرا مجاری احوال بر خلاف رضاست  (انوری)
گاهی دو تعبیر فارسی و فرنگی عینن مانند هم‌اند، اما معنی آن ها در دو زبان متفاوت‌ است. مانند: «تصمیم گرفتن» در فارسی و «Prendre décision» در فرانسه:
- «عزیمت نهضت برای تحری رضای او بر آن بخش تصمیم گرفت.» (التوسل، برگ  ۱٦٦، س ۲۱) «نیز عزیمت این جانب (بر نهضت) سوی خراسان تصمیم گرفته بود.» (التوسل، برگ ۱۸۴، س ۱۰).
چنان که دیده می‌شود، مسند الیه و فاعل تصمیم گرفت «عزیمت» است نه انسان، بنابراین میان معنی «تصمیم گرفتن» امروز كه به انسان اسناد داده می‌شود و از زبان های اروپایی ترجمه شده است و تصمیم گرفتن که در قدیم به عزم و عزیمت نسبت داده می شده است، تفاوت است. زیرا تصمیم در قدیم به معنی «گزیدن و گذشتن در كار عزیمت بوده است» (واژه نامه) ولی امروز به معنی اراده است.
- «و چون امیر ناصرالدین خاطر از كار قصدار بپرداخت، عزم غز و كفار مصمم كرد.» (ترجمه تاریخ یمینی، برگ ۲٧، س ٧). - «آتش غیرت در نهاد ناصرالدین متصاعد شد و عزم انتقام مصمم كرد.» (همان كتاب برگ ۳۱، س ۱۲).

- «چون این جواب به عضدالدوله رسید خشمناك شد و عزم مقاومت و مكاوحت قابوس مصمم كرد.» (همان كتاب، برگ ۴۹، س ۱۳).
حاصل سخن آن كه تعبیر های ترجمه ‌ای غیر علمی و غیر فنی كه وارد زبان ما شده است، از ده هزار متجاوز است و نگارنده تنها ده هزار از این اصطلاح ها را كه نمونه ی آن ها داده شد، به دو زبان فرانسه و انگلیسی گرد آورده است. برخی از متعصبان، با این اصطلاح ها مخالف‌اند و وجود آن ها را در زبان فارسی دلیل ناتوانی و ضعف آن می‌دانند و این امر طبیعی را مغایر غرور ملی و مخالف شئون فرهنگی ایران می‌دانند. ولی این اندیشه پنداری باطل بیش نیست، زیرا در جهان نه زبان پاك وجود دارد نه نژاد و فرهنگ خالص و زبان ها و فرهنگ های جهان از آمیزش و پیوند با یكدیگر به وجود می‌آیند و بارور می‌شوند و زبان و فرهنگ پاك چیزی جز زبان و فرهنگ ناتوان نیست. نهایت آن كه گرفتن فرهنگ و تمدن و تعبیر های بیگانه، نباید استقلال زبان و فرهنگ ما را از میان ببرد، و الا اگر این كار موجب غنی شدن و بارور گردیدن آن شود، بسیار هم مفید است. مثلن ورود عین واژه های بیگانه در زبانی، اگر از حد اعتدال بگذرد، خوب نیست، ولی ورود تعبیر های ترجمه‌ای بسیار مفید است و نشانه ی زنده بودن و باروری زبان است. نشانه این است كه زبان به اندازه‌ای تواناست كه می‌تواند ده ها هزار تعبیر ترجمه ‌ای بیگانه را در خود حل كند و آن ها را هضم و جذب نماید و آن عناصر را چنان به رنگ ملی و محلی در آورد، كه كسی به بیگانه بودن آن ها پی نبرد و نداند كه این همه واژه و اصطلاح از زبان های دیگر آمده است. همان طور كه در زبان ما چنین شده است.
وانگهی، این نفوذ در هر زبانی دیده می‌شود و امری است کاملن طبیعی؛ به طوری كه این تأثیر در نوشته ی ادیبان و قلم زنان دانشمند كشور ما نیز دیده می‌شود. در نوشته ی كسانی مانند دكتر صفا، دكتر خانلری، دكتر زرین‌كوب. این نشانه این است كه این كار نقضی برای زبان ما نیست.
در این جا نمونه هایی از این گونه اصطلاح ها را از آثار ادیبان معاصر را نگاه می کنیم:
قضاوت عجولانه (فر.)  Le jugement hâtif
- «و در این قضاوت عجولانه، از طریق انصاف و عدالت خارج گشته‌اند.» (نقد ادبی، برگ ۱۷۴، چاپ اول از دكتر زرین كوب).
یك برهه از زمان (انگ.)  A period of time
- «و البته واقعه‌ای كه در یك برهه از زمان حادث می‌شود، تأثیرش به مراتب بیش تر است.» (همان كتاب، برگ ۲۵۰).
نقش باختن و نقش بازی كردن (انگ.) To play of the role (فر.)  Jouer role
- «درصدد بر آمد كه در این دوره‌های تعصب و شقاق، چنان که باید نقش سیاسی مؤثری ببازد.» (ادبیات فرانسه در دوره رنسانس، ترجمه دكتر زرین كوب، برگ  ۹۲).
اسكندر كبیر و دارای كبیر (فر.)  Alexandre le Grand(انگ.)  Alexandre the Great
- آن روز كه دارای كبیر از مدد بخت / بر كند ز بن ریشه آشوب و فتن‌ را  (بهار)
لقب كبیر برای پادشاهان و رجال تعبیری است فرنگی. زیرا در ایران اسلامی به چنین پادشاهی «سلطان اعظم» «پادشاه جهانگیر» و غیره می‌گفته‌اند.
نتایج درخشان (انگ.)  Brilliant results
- «قالب‌شكنی شعر نو همیشه و همه جا نتیجه درخشان به بار نیاورده است، اما ... .» (شعر بی‌دروغ شعر بی نقاب، برگ ۲۸۰، چاپ اول از دكتر زرین‌كوب).
كار درخشان (انگ.)  The brilliant work
- كار بزرگ و درخشان (تاریخ زبان، دكتر خانلری، برگ ۲۰۴، ج ۱).
تصمیم گرفتن (فر.)  Prendre decision 
- تصمیم به ترك وطن گرفت. (با كاروان حله، برگ ٦۳، تألیف دكتر زرین‌كوب).
پر كردن گودال، پر كردن شكاف (انگ.)  To fill the gap
- «باید گودالی را كه میان عواطف و افكار دیروزی و امروزی دهن باز كرده است، هر چه زودتر پر كنیم» (خطابه ی دكتر رعدی در فرهنگستان، از مجله ی گوهر شماره ی ۱۱ و ۱۲، سال ۱۳۵۲، برگ  ۱۰۰۹).
سازمان به اصطلاح ملی (انگ.)  So – called national organiatiuon
- «سازمان به اصطلاح ملی، با این پول های به قول خودش بی‌بركت ... .» (سه تار از جلال آل احمد).
مرحله ی ابتدایی (فر.)  La periode primitive
- «و هنوز آن مرحله ی ابتدایی نگذشته است.» (دانشمند واقعی و معرفت حقیقی از عباس اقبال).
امور اجتماعی (فر.)  Les affaires ocials(انگ.) The social affairs
- «همین امر سبب بود كه به تدریج دست برخی از مشایخ در امور اجتماعی گشوده شود.» (تاریخ ادبیات در ایران، ج ۳، چاپ اول، برگ ۱۸۳، تألیف دكتر صفا)
اتخاذ سیاست (فر.)  Prendre une diplomatie
- «پادشاهان زمان خصوصن سلاطین سلجوقی نیز با سیاست مذهبی خاصی كه اتخاذ كرده بودند، نسبت به مذاهب اهل سنت تعصب می‌ورزیده‌اند.» (تاریخ ادبیات در ایران، ج ۲، برگ ۱۴۱، چاپ دوم).
وحدت عمل (فر.)  Unite d’action  
- «این مقاومت ها اگر با نقشه و تدبیر و وحدت عمل همراه بود، مسلمن كار مغول را می‌ساخت.» (تاریخ ادبیات در ایران، ج ۳، برگ ۵۹، چاپ اول).
«در درجه ی اول»، «در درجه ی اول اهمیت» و «اثر جاودانی» نیز از اصطلاح های ترجمه ‌ای است.
در درجه ی اول (فر.)  En premier lieu
- «آن چه برای ما در درجه ی اول اهمیت واقعیت است، خود شخصیت‌ شعری وعرفانی حافظ و اثر جاودانی اوست.» (مقام حافظ، برگ ۸، از استاد همایی).

- «اما از این نكته نمی‌توان نتیجه گرفت كه بیان اعتبار و ارزش چندانی ندارد یا در درجه ی دوم اهمیت است.» (مجله سخن، سال هفتم، شماره نهم، برگ ۸۳۴، مقاله دكتر خانلری).
«تحت طبع و زیر چاپ»:
- «این كتاب عظیم كه نخستین دائره‌المعارف زبان فارسی است، از چند سال به این طرف به خرج دولت تحت طبع است.» (سخن، شماره ۱، سال هفتم، برگ ۹۳، مقاله ی دكتر خانلری).
قابل توجه (فر.)  Remarquble
- «گاهی قطعات مطبوع انشایی نیز در این گونه كتب ملاحظه می‌شود، كه قابل توجه است.» (گنجینه سخن، ج ۱، برگ ۱۱۹ از دكتر صفا).
در جریان بودن (فر.)  Etre au conrant de
- «در سایر بلاد عراق و خراسان هم این نوع كشمكش های مذهبی دایمن در جریان بود.» (تاریخ ادبیات در ایران، ج ۲، برگ ۱۴۷، تألیف دكتر صفا).
دوره ی طلایی (فر.) Temps dore (انگ.)  Golden age
چون گشت ز نو زمانه آزاد / ای كودك دوره ی طلایی (دهخدا)
دستگاه تبلیغاتی:
- «و برای جلب عامه، دستگاه تبلیغاتی مرتبی به وجود آوردند.» (با كاروان حله از دكتر زرین‌كوب، برگ ٦٦).
وارد بحث شدن:
- «می‌توانیم به بحثی كه در این جا مورد نظر ماست، وارد شویم.» (مجله ی سخن، مرداد ۱۳۳۴، سال ششم، برگ ۴۷۳، نوشته ی دكتر خانلری).
برخی از موردها:
- «در برخی از موردها شاعر می‌تواند از میزان اصلی وزن تجاوز كند.» (مجله سخن، سال پنجم، شماره هفتم، برگ ۴۹۷، مقاله ی دكتر خانلری).
محكوم كردن به معنی مجازی:
- «زبان‌آوری‌های تملق‌آمیز شاعران را لغو و عبث می‌شناسد و محكوم می‌كند.» (با كاروان حله، برگ ۸۰، چاپ اول).
عمق اشیاء:
- «اصلن نمی‌خواهند در عمق اشیاء تأمل كنند.» (با كاروان حله، برگ ۷٦).
معطوف داشتن توجه:
- «از اواسط سده ی هجدهم منابع و ذخایر شرق، توجه جهان جویان اروپا را به خود معطوف داشته بود.» (نقد ادبی، برگ ۱۸۵، چاپ اول).
افق نظر:
- «فرهنگ و ادب یونان ... افق نظر آن ها را توسعه بخشید.» (نقد ادبی، برگ ۲۷۹).

در پیش چشم داشتن:
- «برای او كه خاطره قهرمانی های محمد را هنوز در پیش چشم می‌داشت ... .» (با كاروان حله، برگ ٧۰).
در رأس چیزی قرار داشتن:
- «سخنوران فارس، یعنی غزل سرایان بزرگ سده های هفتم و هشتم كه سعدی و حافظ در رأس آن ها قرار دارند.» (دكتر خانلری، مجله سخن، شماره ی ۷، سال پنجم، برگ ۴۹٦).
فوق‌الذكر (فر.)  Sus – mentionné
«علاوه بر عوامل و اسباب فوق‌الذكر، بدیهه‌گویی را امرا و سلاطین خیلی پسند می‌كردند.» (شعر العجم، شبلی نعمانی، برگ ۱۱، ج ۴، ترجمه ی فخر داعی).
و از این قبیل است این اصطلاح ها:
سیر تدریجی (تاریخ ادبیات در ایران، برگ ۳۲٧، ج ۲)

شدت عمل (همان كتاب، ج ۳، برگ ۴۳، چاپ اول)

فقر عمومی (همان كتاب، برگ ٧٧).
شرایط نامساعد:
- «اگر از فردی كه تحت شرایط نامساعدی زیسته جرمی سر زند، مقصر جامعه است.» (فرهنگ شعرهای حافظ، تألیف دكتر احمدعلی رجایی، برگ ۲۳، مقدمه).
تحت تأثیر:
- «پوست باز كرده باید بگوید كه من بنده را در آغاز امر تحت تأثیر اطلاعاتی كه بعدن دانسته شد بر پایه ی عدم اطلاع استوار است.» (همان كتاب، برگ ۱۴، مقدمه).
تحت اشغال:
- «ایران تحت اشغال حكام عرب بود.» (همان كتاب، برگ ۱٧، مقدمه).


تأثیر ترجمه در شعر فارسی


شاعران ما بسیاری از شعرها و عبارت های عربی و فرنگی را به شعر فارسی در آورده‌اند مانند:
- گفت پیغمبر كه احمق هر كه هست / او عدوی ما و غول و رهزن است (مولوی)
- كه ترجمه حدیث «العاقل صدیقی و الاحمق عدوی» است.
- آسمان بار امانت نتوانست كشید / قرعه كار به نام من دیوانه زدند (حافظ)
 كه ترجمه این آیه است: «انا عرضنا الامانه ی علی السموات و الارض و الجبال». و ده ها شعر دیگر مانند:
- گفت پیغمبر كه چون كوبی دری / عاقبت ز آن در برون آید سری  (مولوی)
- گفت پیغمبر به آواز بلند / با توكل زانوی اشتر ببند (مولوی)
علاوه بر این بسیاری از تعبیر ها و تشبیه های شاعرانه ی فارسی از عربی ترجمه شده‌اند. مانند دختر رز، داس مه نو، خنده ی جام و ده ها مانند آن.
در این زمینه به مقاله ی نگارنده تحت عنوان «تقلید و ابداع در تشبیهات و استعارات حافظ» كه جزء «مجموعه مقالات درباره ی حافظ» به وسیله ی دانشگاه شیراز چاپ شده است، نگاه كنید.
در زمان ما نیز بسیاری از شاعران مانند دكتر حمیدی، دكتر خانلری، نادرپور، پروین اعتصامی، بهار و حسن هنرمندی شعرهای اروپایی را به شعر فارسی در آورده و یا تحت تأثیر آن شعرها، شعر سروده‌‌اند. مانند عقاب خانلری و زورق مست هنرمندی كه ترجمه ای است از شعر رمبو.
اینك چند نمونه ی دیگر از تأثیر ترجمه در شعر فارسی:
- جرعه بر خاك همی ریزیم از جام شراب / جرعه بر خاك همی ریزند مردان ادیب
- با جوانمردی بسیار بود چون نبود / خاك را از قدح مرد جوانمرد نصیب (منوچهری، برگ ٦، چاپ  ۱۳۱۸)
- اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاك / از آن گناه كه نفعی رسد به غیر چه باك (حافظ)
متأثر از:
شربنا و اهرقنا علی الارض فضله / و للارض من كاس الكرام نصیب
و این عبارت در بسیاری از شعرهای فارسی تأثیر كرده است.
ما خلقنا السموات و الارض و ما میانهما لاعمیان:
- جهان را نه بر بیهده كرده‌اند / ترا نز پی بازی آورده‌اند
- خرامیدن لاجوردی سپهر / همان گرد گردیدن ماه و مهر
- مپندار كز بهر بازیگریست / سراپرده‌ای این چنین سرسریست
النصح عندالملاء تقریع:
- هر نصیحت كه بر ملا باشد / آن نصیحت به جز فضیحت نیست
تدارك فی آخر العمر مافاتك فی اوله:
- به طهارت گذران منزل پیری و مكن / خلعت شیب چو تشریف شباب آلود (حافظ)
كفران النعمه مزیلها:
- شكر نعمت نعمتت افزون كند / كفر نعمت از كفت بیرون كند (مولوی)
مثل المومنین فی توادهم و تراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد اذا اشتكی منه عضو تداعی له سائرا‌بی بالسهر و الحمی. (حدیث نبوی): حال مومنان در دوستی و ابراز رحمت با یكدیگر مانند پیكر انسان است، كه چون عضوی از آن به درد آید، باقی اعضای آن پیكر با بی‌خوابی و تب، با آن عضو همدردی می‌كند:
- بنی آدم اعضای یك پیکرند / كه در آفرینش ز یك گوهرند
  چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار  (سعدی)
از بررسی این یادداشت ها در می‌یابیم كه وجود ده ها هزار اصطلاح ترجمه ای در فارسی نشان می‌دهد كه آینده زبان ما در دست ترجمه گران است. زیرا این تعبیر ها بر اثر نیاز روزافزونی كه ما به غرب و علوم و فنون آن داریم بیش تر و بیش تر خواهد شد. باری تأثیر ترجمه در زبان فارسی امروز تا به حدی است كه زبان ترجمه عملن به صورت زبان سنجیده و معیار (زبان استاندارد) در آمده است و رادیو و تلویزیون و روزنامه‌ها هر روز این زبان را بیش تر ترویج می‌كنند.
حال كه چنین است چرا ما زبان خود را به زیر دست نیمه مترجمان و اندك مایگان رها سازیم؟ چرا صدها ترجمه گر زبر دست تربیت نكنیم كه زبانی به تر از آن چه فعلن هست، به مردم عرضه نمایند؟ چرا كسانی را كه بتوانند اخبار و کتاب ها و مقالات علمی را با زبانی پاكیزه برای ملت ایران ترجمه كنند به كار نگماریم؟ برای این كار مهم باید با استعدادترین جوانان را برای فرا گرفتن رشته ی ترجمه كه در این كشور به شكل صحیح و پیش رفته‌ای تدریس نمی‌شود، به دیار دیگر بفرستیم.
و علاوه بر این، این رشته را در مدارس عالی خود توسعه دهیم و برای كلاس های ترجمه خود استادان متخصص خارجی استخدام كنیم. زیرا ما در ایران یا استادان متخصص ترجمه نداریم و یا اگر داشته باشیم، اندك‌اند. معلمان كلاس های ترجمه ما بیش تر معلم زبان خارجه‌اند نه معلم ترجمه. و ما نباید معلم این دو رشته را یكی فرض كنیم. و چون سرنوشت زبان فارسی به دست ترجمه گران است. باید خبرگان و كارآمدان این گروه را با حقوق كافی در رادیو و تلویزیون و روزنامه‌های پر انتشار، به كار گماریم؛ زیرا زبان این مؤسسات غول‌آسا، بیش از هر زبانی در گفته و نوشته مردم اثر می‌گذارد.
باید تأكید كنم كه ترجمه، برای زبان ما و برای زبان كشورهای جهان سوم نقشی بنیادی و حیاتی دارد و این نكته‌ای است كه سازمان علمی و فرهنگی ملل متحدد نیز آن را گوشزد كرده است. اگر ما درد زبان داریم و اگر به سرنوشت زبان فارسی كه با ملیت ما همزاد است علاقه‌مندیم، باید حداقل، هزار مترجم خوب برای رشته‌های مختلف علمی و فنی و ادبی و هنری و خبری تربیت كنیم. آن گاه می‌توانیم بگوییم كه كاری برای زبان ملی خود كرده‌ایم. در غیر این صورت‌، هجوم زیاده از حد واژه های بیگانه و رواج ترجمه‌های نارسا و ناقص و نامطلوب به زبان ما آسیب فراوان خواهد رسانید و آن را به راهی دیگر سوق خواهد داد. تا جایی كه درك زبان امروز برای نسل بعد ممكن نخواهد بود. به ویژه اگر ترجمه نارسا و بد با واژه‌سازی ناساز و غیر علمی همراه باشد.
نتیجه ی دیگری كه از این مقاله به دست می‌آید، این است كه ترجمه ی تحت اللفظی ممكن نیست و هر ترجمه ای كم و بیش رنگی از آزادی دارد؛ زیرا به گفته ی زبان شناسان، موزاییك دو زبان کاملن بر هم منطبق نیست و ترجمه اگر صبغه‌ای از آزادی نداشته باشد، ترجمه‌ای موفق نیست و در این رساله هم دیدیم كه یك كلمه گاهی با یك گروه ترجمه می‌شود و گاهی با یك جمله و دیدیم كه یك پیشاوند گاهی با یك اسم ترجمه می‌ شود و گاهی با كلمه ی دیگری كه پس از آن می‌آید.
و مترجم ایمن و دقیق كسی نیست كه تحت اللفظی ترجمه كند، زیرا این كار عملی نیست، بلكه كسی است كه واژه ها و گروه ها و جمله‌ها را با دقتی هر چند بیش تر به فارسی بر گرداند، اگر چه برای این كار لازم آید كه پساوندی را تبدیل به پیشاوند یا جزء پیشین كند، یا بر عكس، و اگر چه باشد یك كلمه را با دو یا چند كلمه و یا یک  جمله ترجمه  کند.

- - -

پی‌نوشت ها:
۱- عاریه یا قرض یا وام را در اصطلاح زبان شناسی در فرانسه Emprunt و در انگلیسی Borrowing می‌گویند.
۲- مراد از "واژگان" مجموعه ی واژه های یک زبان است.
۳- برای دیدن این گونه واژه‌ها و تعبیر های ترجمه‌ای، به کتاب های تفسیر فارسی از قرآن و به فرهنگ نامه‌های عربی به فارسی نگاه كنید: به کتاب هایی مانند: ترجمه ی تفسیر طبری، كشف الاسرار، تفسیر ابوالفتوح، تفسیر قرآن مجید (تصحیح دكتر متینی)، مقدمه ی الادب زمخشری، المرقاه ی الدیب نطنزی، تاج المصادر بیهقی، ترجمان القرآن و غیره.
۴- برای دیدن این گونه واژه ها و تعبیر ها به مقاله ی «ترجمه از زبانی به زبان دیگر» نوشته آقای محمد طباطبایی در مجله ی وحید، سال سوم، شماره ششم نگاه كنید.
۵- در عربی مفعول مطلق سه گونه است: نوعی، عددی و تأكیدی.
٦- برای دیدن مثال های بیش تر به تاریخ بیهقی برگ‌های ۴۴ و ۳۸ و ۴۲ و ۲۰٧، مصحح دكتر فیاض و دكتر غنی نگاه كنید.
۷- در زبان انگلیسی هم اصطلاحی است به نام «The Cognate Object» كه "مفعول هم ریشه" معنی می‌دهد و با مفعول مطلق منطبق است مانند: او زندگانی كرد، زندگی درازی  He lived long life
۸- از این گونه مطابقت‌ها در کتاب های تفسیر فراوان است. به مقاله ی نگارنده زیر عنوان «نشانه جمع و قید» در مجله ی وحید، سال دوم، شماره اول نگاه كنید.
۹- مانند: برای همیشه، برای مدت یك سال.
۱۰- .G. Lazard, la langue de plus Anciens Monuments de la prose
پاریس، ۱۹٦۳، برگ ۱۹۷ و برای دیدن شواهد بیش تر درباره مطابقت صفت و موصوف به كتاب لازار بندهای ۱۵۵ و ۱۵٦ نگاه كنید.
۱۱- تاریخ ادبیات در ایران، ج ۱، برگ ۱۴۴، تألیف دكتر صفا.
۱۲- به واژه‌های نو فرهنگستان نگاه كنید.
۱۳- از آن جمله است:
مجموعه اصطلاح ها علمی، چاپ دانشگاه تهران.
فرهنگ حقوقی، تألیف جعفر لنگرودی.
فرهنگ بازرگانی، تألیف ن. راست.
فرهنگ فنی نفت به انگلیسی، فرانسه، آلمانی و فارسی از جلال‌الدین توانا.
فرهنگ اصطلاح ها كشاورزی از ابوالحسن گنیلی.
فرهنگ حقوق از دكتر حسین‌قلی كاتبی.
۱۴- در این مقاله «ا» (الف) نشانه ی انگلیسی و «فر» علامت فرانسه است.
۱۵- این اصطلاح هنگامی به كار می‌رود كه كسی كتابی را که نوشته است به كسی پیشكش می‌كند.
۱٦- رضایت غلط مشهور است. به این سبب اخیرن ادیبان به جای عدم رضایت «نارضایی» به كار می‌برند.
۱۷- Intensifier
۱۸-  به دستور عبدالعظیم قریب نگاه كنید.
۱۹-  (انگ.) Exchange of view (فر.) Echange de vue
۲۰- پرده ی آهنی (انگ.)  Iron curtain (فر.) Rideau de fer

از: سوره مهر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۱۲ / ۱۱

محمد قاضی

ویژگی های یک ترجمه ی خوب ادبی

از نظر همه ی اهل فن، ترجمه ی خوب و موفق ادبی آن ترجمه ای است که بتواند به پرسش های هفتگانه ی زیر پاسخ مثبت بدهد:

۱- آیا ترجمه، مفهوم متن اصلی را رسانده است؟

پاسخ درست به این پرسش در درجه ی نخست بستگی به این دارد که مترجم نه تنها به زبان خود از دید ادبی وارد باشد تا بتواند مفهومی را که از متن خارجی گرفته است به طرز درستی به زبان خود بیان کند، بلکه باید چه با معلومات اکتسابی خود در تحصیل زبانی که از آن ترجمه می کند و چه از راه کمک گرفتن از کتاب های فرهنگ، مفهوم درست متن را دریابد.

به عنوان مثال درست است که واژه ی "گره ناد" در زبان فرانسه به معنی انار و "گره نادیه" به معنی درخت انار است، ولی اولی به معنی نارنجک و دومی به معنی نارنجک انداز هم هست و مترجمی جمله ای فرانسوی را چنین ترجمه کرده بود: «دو درخت انار در راه فرانسه خشک می شدند» و حال آن که منظور نویسنده این بود: «دو نارنجک انداز به فرانسه برمی گشتند». اشتباه گرفتن نارنجک انداز با درخت انار باز محملی دارد، ولی روشن نیست چرا مترجم فعل فرانسوی "برگشتن" را به "خشک شدن" ترجمه کرده است؟ لابد فکر کرده بوده که درخت که نمی تواند برگردد، پس منظور از برگشتن درخت، خشک شدن آن است. دیگر فکر نکرده بود که در راه فرانسه درخت اناری وجود ندارد.

۲- آیا لحن نویسنده حفظ شده است؟

نویسندگان همه مثل هم نیستند و سبک نگارش و زبان ایشان به تناسب ویژگی های روحی و فکری و اخلاقی شان با هم فرق می کند. نیکوس کازانتساکیس نویسنده ی یونانی، آدمی بوده است شوخ و بذله گو و خوش طبع و خوش بیان. رومن رولان نویسنده ی فرانسوی آدمی بوده است خشک و جدی. آناتول فرانتس مردی بوده است شیرین زبان ولی همیشه در گفته هایش از نیش زدن و طنز و تمسخر دریغ نمی کرده است. نویسنده ای مانند سنت اگزوپری (نویسنده ی شازده کوچولو) طبعی حساس و شاعرانه داشته است و دیگری چنین خصوصیاتی نداشته است.

این ویژگی های روحی و فکری و ذوقی نویسندگان بی شک در نوشته های آنان بازتاب می یابد. و به عنوان مثال اگر شما به آثار نیکوس کازانتساکیس مانند "آزادی یا مرگ" یا "مسیح باز مصلوب" یا "زوربای یونانی" نگاه کنید پی می برید که شوخ طبعی و لوندی از سر تا پای کلمات او می ریزد.

بر عکس، اگر کناب "مهاتما گاندی" اثر رومن رولان یا یکی دیگر از کارهای او را بخوانید، می بینید که آن بزرگوار اندک لحن شوخی و مسخرگی یا شیرین زبانی و طنز گویی در گفتار و قلمش نیست و عین مطلب مورد نظرش را خشک و بی پیرایه به روی کاغذ آورده است. یا اگر "جزیره ی پنگوئن ها"ی آناتول فرانس را بخوانید، می بینید که آن مرد چه اندازه طنز و تمسخر در گفتار و در نوشته هایش دارد.

مترجم موفق آن است که در ترجمه اش بتواند همان خصیصه های گفته شده ی مربوط به هر نویسنده را حفظ کند و لحن ترجمه اش در ترجمه ی اثری از مثلن آناتول فرانتس با مارسل پروست فرق داشته باشد.

مترجم ممکن است متن را فهمیده باشد، ولی لحن کلام را درنیافته باشد. ما در فارسی مثلی داریم که می گوییم بفرما و بنشین و بتمرگ هر سه به یک معنی است، ولی میان لحن کلام "بفرما" با لحن "بتمرگ" زمین تا آسمان فرق است. حال اگر مترجم محترم "بفرما" را "بنشین" یا "بتمرگ" یا برعکس، ترجمه کند، مفهوم متن را رسانده ولی لحن متن اصلی را مراعات نکرده است.

۳- آیا مترجم زبان خاص و متناسب با متن را دریافته است؟

نویسنده ای چون سروانتس که چهار صد سال پیش می زیسته یا چون بوکاچیو که هم دوره ی حافظ و مولانا عبید بوده است، یا رابله ی فرانسوی یا شکسپیر انگلیسی در زمان هایی می زیسته اند که نثر آن ها با نثر امروزی فرق داشته است. چنان که نثر مرزبان نامه یا کلیله و دمنه یا گلستان سعدی با نثر معاصر ما مثلن با نوشته های محمد حجاری یا بزرگ علوی یا جمال زاده فرق دارد. من اگر "دن کیشوت" سروانتس که مربوط به چهار سال پیش است یا "دکامرون" بوکاچیو که در ششصد سال پیش نوشته شده است را با همان نثر و زبانی ترجمه کرده بودم که مثلن "شازده کوچولو"ی سنت اگزوپری یا "نان و شراب" اینیاتسیو سیلونه را ترجمه کرده ام، بدون شک ترجمه ی موفقی نمی شد. این جا است که مترجم توانا آقای نجف دریابندری در یکی از نوشته هایشان به این نکته اشاره کرده و گفته است که: «محمد قاضی در ترجمه ی "دن کیشوت" زبان خاص متناسب با متن را دریافته است». حتا در میان آثار نویسندگان هم دوره نیز اختلاف زبان وجود دارد.

یک نویسنده ادبی و کتابی می نویسد، دیگری عامیانه یا به اصطلاح "آرگو" می نویسد. یکی نثرش زیبا و شاعرانه است و دیگری خشک و روزنامه ای است. مترجم باید حواسش را جمع کند و زبان متناسب با نوشته ی اصلی را بیابد. رعایت این نکات است که ترجمه را از حالت فن و حرفه ی صرف بودن در می آورد و به آن جنبه ی هنری می دهد و بدین ترتیب هر خواننده ای از خواندن این ترجمه ها پی می برد که زبان نویسندگان مختلف با هم فرق داشته است.

۴- آیا مترجم واژه های درست و دقیق و خوش آهنگی به جای واژه های متن اصلی برگزیده است؟

واژه ها در زبان های خارجی نیز همچون در زبان فارسی معنی های متعدد دارند و گاه برعکس، برای یک معنی واحد واژه های گوناگون هست. در "دن کیشوت"، سروانتس با لحن خاص خود آن پهلوان پنبه را به صورت کسی توصیف کرده است که همیشه قیافه ی غم زده و محزونی دارد و من آن را به صورت "پهلوان افسرده سیما" آوردم که به گمانم از "پهلوان غمگین چهره" یا "محزون قیافه" خوش آهنگ تر است. برگزیدن واژه های خوش آهنگ و درست و دقیق یکی از جنبه های هنری کار ترجمه است که بر ارج و قدر آن به اندازه ی زیادی می افزاید.

۵- آیا منرجم در ترجمه ی خود، دستور زبان را رعایت کرده است؟

درست بودن هر نوشته بسته به آن است که در آن اصول و قاعده های دستور زبان رعایت شده باشد، وگر نه، آن نوشته غلط و از دید ادبی بدون ارزش خواهد بود. به کار بردن واژه هایی که از نظر دستوری نادرست هستند نیز مشمول این شرط است. در ترجمه ای به واژه ی "گزارشات" برخوردم که دلم به هم خورد. جمع بستن "گزارش" که یک واژه ی زیبای فارسی است با "ات" عربی از آن کج سلیقگی های زننده است و نیز اغلب دیده ام که در نرجمه رعایت فعل ها به مقتضای زمان نشده است یا این که ضمیر "آن ها" که ویژه ی اشیاء است برای اشخاص به کار رفته است و به جای آن که بنویسد: "آنان" یا "ایشان" رفتند، نوشته است: آن ها رفتند. این مراعات نکردن دستور زبان نیز که به درست نویسی مربوط می شود، در پایین آوردن ارزش ترجمه و هر نوشته ی دیگری بسیار موثر است.

٦- آیا طول کلام یا برعکس، ایجاز نویسنده ی اصلی رعایت شده است؟

این مساله به امانت در ترجمه مربوط می شود. گاه پیش می آید که نویسنده ی اصلی مطلبی را در یک کلمه یا در یک جمله ی کوتاه بیان کرده است. ولی می بینیم که مترجم آن را برای ادای مقصود کافی ندانسته و به شرح و بسط آن می پردازد که البته به خود نویسنده ربطی ندارد و مترجم از خودش آورده است.

پیدا است که چنین کاری از رعایت امانت به دور است و اگر به راستی هم آن واژه یا آن جمله نیاز به شرح و بسط بیش تری داشته باشد، مترجم خوب است که در پاورقی یا پی نوشت به شرح و تفسیر آن بپردازد و بنویسد که مثلن در این جا منظور نویسنده چنین و چنان است. مترجم معروفی که نیازی به نامیدن او نیست، گاه بوده که یک کتاب ششصد صفحه ای را در یک صد یا یک صد و بیست صفحه آورده و گاه برعکس، از یک اثر صد صفحه ای کتابی به حجم و قطر سیصد چهار صفحه ساخته است. پیدا است که در هر دو مورد ترجمه وفادار نیست و ربطی به متن اصلی ندارد و از این رو نمی توان ارزشی برای آن قایل شد.

در ادبیات خودمان نیز می بینیم که مثلن خیام یا سعدی یا حافظ یک دنیا مطلب را در یک بیت یا رباعی یا یک قطعه گنجانده اند، حال اگر مترجم فرانسوی یا انگلیسی یا هر زبان دیگری از آن بیت یا رباعی یا قطعه کتابی بنویسد، این دیگر ترجمه نیست، تفسیر است.

۷-  آیا به نقطه گذاری (نشانه های نگارشی) اهمیت لازم داده شده است؟

در زبان فارسی کلاسیک، نقطه گذاری ِ مرسوم در نوشته های خارجی، وجود نداشت و از این رو مثلن یک متن پرسشی را به لحن عادی می خواندند و یا معلوم نبود که جمله در کجا به پایان رسیده یا نرسیده و این مساله مشکلات بسیاری را در کار خواندن پیش می آورد. اصول نقطه گذاری و به کارگیری نشانه های نگارشی از هنگام آشنایی با ادبیات خارجی، در نوشته های فارسی نیز وارد شده و لازم است که مترجم در متن خود آن ها را رعایت کند تا جمله های پرسشی از جمله های تعجبی و تحسینی تمیز داده شود و معلوم شود که جمله در کجا به پایان رسیده یا نقل قول از کیست و همه ی نکات دیگر "نقطه گذاری" punctuation تامین شود.

از مجموعه ی اصول و قاعده هایی که در بالا گفتیم و رعایت آن ها را در ترجمه شرط لازم برای کام یابی و توفیق در این کار دانستیم، چنین نتیجه می گیریم که به طور کلی کار ترجمه دارای دو بخش بنیادی است:

۱- یافتن مفهوم و پیام بیان شده در متن مورد ترجمه.

۲- یافتن لحن و سبک نویسنده و بازتاب دادن آن در متن ترجمه.

بخش نخست را "معادل مفهوم" و بخش دوم را "معادل سبک" می نامند و مجموع آن ها "معادل کامل متن اصلی" خوانده می شود.

در متن های ادبی، سبک شامل ویژگی هایی مانند لحن سخن، طنز و لطیفه، زبان ادبی یا عامیانه، انتخاب وازه ها، بازی با کلمات، فشرده یا بسیط بودن یا کوتاه و بلند بودن جملات و نقطه گذاری است.

- - -

از: درباره ی هنر و ادبیات، به کوشش ناصر حریری، کتاب سرای بابل، بابل، ۱۳٦٧

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۱۱ / ۱۱

ژولی میثمی، لیلا اکبری، ابوالفضل حری

تاثیر ترجمه بر زبان و ادبیات فارسی

تحول آغازین ادبیات فارسی معاصر در چندین پژوهش مهم بررسی شده است. این پژوهش ها که با نوشته های ادوارد جی براون درباره ی گرایش های ادبی معاصر آغاز شد، چندین پژوهش مهم درباره جنبه های خاص و عام ادبیات فارسی را در پی آورد. این پژوهش ها نکته های زیادی درباره ی روزنامه نگاری و ابداع مقاله ی مطبوعاتی، نخستین تجربه ها در زمینه ی ادبیات داستانی، و کوشش برای بازآفرینی نمایش‌نامه هایی به سبک اروپایی در فرهنگ ایرانی به ما آموخته‌اند. با این حال، هنوز چندین پرسش مهم درباره این دوره بی پاسخ مانده است. این پرسش ها تأثیر خاص ترجمه ی ادبی و تأثیر اقتباس ادبی در تکامل ادبیات فارسی معاصر را مورد توجه قرار می دهند: جنبش ترجمه ی آثار ادبی تا چه اندازه الگوهایی بکر در دیدرس نویسندگان قرار داد و تا چه اندازه مخاطبان تازه را به خواندن آثار ادبی مشتاق کرد (آن گونه که مخاطبان پذیرای این متن ها، یا به تر است بگوییم: خواستار این متن ها شوند)؟
تاریخ ترجمه ی ادبی در ایران ظاهرن هنوز به نگارش در نیامده است. تا آن جا که ما اطلاع داریم تاریخ دانان ادبیات فارسی معاصر، تنها اشاره ای گذرا به آن کرده اند (گرچه بیش ترشان بر این باورند که ترجمه ی ادبی در خلق ادبیات و ارایه ی  الگوهای سبکی و نمونه‌وار به نویسندگانی که قصد داشتند جای گزینی برای گونه‌های سنتی ادبی بیابند، تأثیری به سزا داشته است). همچنین تا به حال در بررسی و طبقه بندی آثار ترجمه شده، ارزیابی کیفیت این ترجمه ها، شناخت مخاطبان آن ها، تعیین میزان استقبال مردم و دلایل آن، یا برآورد تأثیر این ترجمه ها بر تحول ادبی معاصر، اقدامی نظام مند صورت نگرفته است. بخش آغازین این مقاله، طرحی کلی از دامنه ی تأثیر ترجمه بر آثار ادبیات داستانی پس از مشروطه را ارایه می دهد.
عصر ترجمه و اقتباس ادبی، به همراه تجدد ادبی، سرآغاز و پایانی مهم دارد: سال 1854، تاریخ درگذشت قاآنی، آخرین شاعر بزرگ سبک نئوکلاسیک در دوره ی قاجاریه؛ و سال 1921، تاریخ انتشار "یکی بود، یکی نبود" جمال زاده و "افسانه" نیمایوشیج. هر یک از این دو نویسنده، نماینده ی دگرگونی در ذوق ادبی و نیز اوضاع حاکم بر این برهه از جامعه ی ایران به شمار می آیند؛ تغییری که عمدتن از پیوند مداوم با غرب ایجاد شده و ابزار اصلی آن نیز ـ صد البته ـ ترجمه بود.
جمال زاده و نیما تحول تاریخی و فرهنگی این پیوند را نشان می دهند. به گفته ی یان ریپکا، قاآنی از میان معاصران خود، نخستین کسی بود که با زبان های اروپایی (به‌ ویژه فرانسه ـ با ترجمه کتابی درباره گیاه شناسی ـ و نیز اندکی زبان انگلیسی آشنایی داشت. اما این داد و ستد اندک با غرب ـ که عمدتن سمت و سویی کاربردی داشت ـ بر سبک این شاعر درباری که شاید به ترین نماینده ی ذوق ادبی دوره ی قاجار بود، تأثیر چندانی نداشت. این ذوق و سلیقه ها کم‌کم از میان رفتند و سلیقه های ادبی بیش تر غربی جای گزین آن ها شد. تحولی که نه تنها در نوشته های جمال زاده، بلکه در شخصیت این نویسنده ایرانی نیز (که بیش تر عمر خود را در خارج از کشور گذراند و نخستین کتابش را در برلین چاپ کرد) آشکارا نمایان است. اگرچه موضوعات مورد علاقه ی جمال زاده بیش تر موضوعاتی برخاسته از فرهنگ سنتی خود او بود، به لحاظ سبک، از الگوهای غربی الهام می گرفت. جمال زاده مظهر تأثیر غرب بر نویسندگان فارسی، و کوشش برای بازگشت به میهن از غربت غرب است.
تاریخ های آغازین و پایانی پیش گفته به دلایل دیگری نیز بااهمیت‌اند. مدرسه ی دارالفنون مترجمان فراوانی پرورش داد که ترجمه های بسیار منتشر کردند. این مدرسه در سال 1852 (دو سال پیش از مرگ قاآنی) بنیادگذاری شد. از سوی دیگر، کودتای رضاخان که ساختار کلی زندگی سیاسی و اجتماعی را از ریشه دگرگون کرد، در ژانویه ی سال 1921روی داد. ریپکا معتقد است که در عصر قاآنی سبک قدیم رو به مرگ و سبک جدید رو به رشد گذاشت؛ و در نظر برخی مانند ورا کوبیچکوا، رنسانس ادبی دوره ی مشروطه، گذار ایران سنتی به ایران معاصر را نشان می دهد. لذا این تاریخ ها، دو قطب مخالف زندگی ادبی و فرهنگی میان نویسندگان و مخاطبان به شمار می آیند. در این دوره ادبیات توانست با زبانی خودمانی تر با گروه بزرگی از مردم درد دل کند، و به تدریج جای گزین ادبیات درباری با سبک مکلف، تکراری و شدیدن عربی شود.
ترجمه ها و اقتباس های ادبی این دوره، در سه مقوله ی کلی جای می گیرند: نثر (شامل نثر ادبی و غیرادبی، در قالب رمان، رمان کوتاه، داستان کوتاه و تاریخ)، نمایش نامه (منثور و منظوم)، و شعر. در هر یک از این گونه ها مسایل مربوط به مخاطب و نیز سبک به گونه‌ای مطرح می شود. همان گونه که ترجمه ی قاآنی نشان می دهد، نخستین کتاب های ترجمه‌شده از زبان های اروپایی به فارسی، کتاب های درسی درباره علوم نظامی و برخی علوم دیگر بودند؛ که برای استفاده ی دانش جویان دارالفنون و مراکز آموزشی دیگر ترجمه شده بودند. سپس نوشته های تاریخی و بعدن نیز رمان ها به تدریج به این ترجمه ها افزوده شدند.
در میان رمان ها، نخست رمان های تاریخی، مانند مجموعه ی رمان های الکساندر دوما به فارسی ترجمه شدند. که شماری از آن ها را محمدطاهر میرزا (درگذشته در سال 1276 خ) به فارسی برگرداند. وی کتاب "ژیلباس" نوشته ی لساژ را نیز ترجمه کرد. همچنین رمان های آموزشی مانند "تلماک" نوشته فنلون، "رابینسون کروزوئه" نوشته ی دانیل دفو، "سفرهای گالیور" نوشته سویفت و برخی آثار سرگرم کننده تر، از جمله رمان های علمی تخیلی ژول ورن، و داستان های شرلوک هولمز نوشته ی کانن دایل نیز از جمله ی این آثار به شمار می روند.
ترجمه ی میرزا حبیب اصفهانی (درگذشته در سال 1276 خ) از کتاب حاجی بابا نوشته ی جیمز موریه نیز چنان محبوبیتی یافت که براون آن را از جمله کتاب های مؤثر در بیداری ملی مردم به شمار آورد. این مترجم کتاب مردم گریز/ میزانتروپ مولیر را نیز ترجمه کرده است.
در میان مترجمان فارغ التحصیل از دارالفنون، می توان از نویسنده ی پرکار یعنی محمدحسن خان صنیع الدوله (اعتمادالسلطنه / درگذشته در سال 1275 خ)، مؤلف چندین اثر تاریخی و مترجم آثاری چون خاطرات مادمازل دو مونت پیسینر ، زندگینامه کریستف کلمب ، خانواده ی سوئیسی رابینسون و نیز کتاب دکتر مانگری لویی نوشته ی مولیر نام برد. این نخستین گروه مترجمان، همان‌گونه که از لقب هایشان پیداست، اگر هم نسب اشرافی نداشتند، وابسته به دربار یا طبقات بالای مذهبی بودند. از همین رو گرچه سبک ادبی آنان رو به پیشرفت گذاشته بود، تأثیر سلیقه های درباری را بازتاب می دهد؛ و در کل، این ترجمه ها برای عامه ی مردم نوشته نشده است. یحیی آرین پور ترجمه های اولیه را چنین ارزیابی می کند:
«متاسفانه مترجمان این آثار در رعایت مشخصات ادبی متن های اصلی، توجه کافی مبذول نداشتند؛ و در بعضی موارد نیز داستان‌نویسان ایرانی، اشعار فارسی را زینت‌بخش آن ها می‌کردند. به علاوه، اینان در کنار ترجمه ی شاهکارها و نمونه‌های برجسته ی ادبیات کلاسیک، آثار پیش ‌پاافتاده ای همچون خاطرات مادام دومونت پنسیر ، نوشته رمان‌نویس فرانسوی، پونسون دوتریل، را نیز به فارسی برگرداندند. شگفت انگیزتر این که این مترجمان پیش گفتارها و دیباچه هایی نیز برای رمان های جنایی، تجاری و کم‌ارزش نوشته و طی آن، لزوم نشر دانش فراگیر تحصیلات و فنون را مورد بحث قرار داده اند [ و بزرگواری و همت شخصیت]های[ محترم سلطنتی را که به چنین اهداف والا و متعالی تمایل نشان داده اند، ستوده‌اند».

اما این مترجمان، با وجود اشکالات بالا، ناگزیر به پیروی از سبک نوشتاری متن های اصلی و تا حد ممکن نگارش ساده و روان، و خودداری از ارایه ی عبارت های مسجع و مرصع در ترجمه بوده اند؛ که تا پیش از این جزو ویژگی های لازم نثر ادبی به شمار می آمد. لذا اگر این ترجمه ها وجود نداشت، ممکن بود سبک ادبی امروزی ـ که با وجود قرابت بسیارش با گفتار عامیانه، از زیبایی نثر ادبی اروپایی برخوردار است ـ هرگز پدید نیاید.
در این ارزیابی تناقض هایی به دیده می‌آید. برای نمونه، چه گونه ممکن است مترجمانی که ناگزیر بودند از سبک نوشتاری متن های زبان اصلی پی روی کنند، به ویژگی های ادبی این متن ها توجه نداشته باشند؟ اما جدا از این تناقض ها، به نظر می رسد که آرین پور در ارزیابی خود، به برخی پرسش های بنیادی درباره ی نخستین ترجمه‌های ادبی  توجه نکرده است. وی بدون توجه به تفاوت سبک میان مترجمان ـ و در واقع میان آثار منحصر به فرد ـ تمام موارد یاد شده را تنها قطعاتی ادبی در نظر می گیرد. او از ترجمه ی آثار پیش پا افتاده و در واقع ارزیابی تأثیر چنین ترجمه هایی دلیلی به دست نمی‌دهد: این كه چه کسانی این ترجمه ها را می‌خوانند و مخاطبان ترجمه‌ها چه کسانی‌اند؟
ما نخست می کوشیم این پرسش را بررسی کنم.

شمار زیادی از ترجمه های اولیه در نشریه‌های ادواری به سرعت در حال رشد، منتشر شد (با دست کم در اوایل درج می شد). این ترجمه ها، از جنبش های مشروطه خواهی مربوط به سال 1285 ه‍ . ش و به طور مشخص سال های پیش از آن پی روی می کردند؛ و در سال 1250 شمسی بود که ترجمه ی محمد حسن از کتاب "ماجرای کاپیتان هاتراس" نوشته ی ژول ورن، در بخش علمی روزنامه ایران - که یک ارگان رسمی دولتی و ویژه ی اخبار و گزارش های درباری از کارهای شخصی شاه بود - به چاپ رسید و در دسترس همگان قرار گرفت.
به گفته ی براون (براون 1983؛ ص 50)، کتاب فوق العاده مخرب خاطرات مادمازل دومونت پنسیر پس از ترجمه، ضمیمه سال نامه یا کتاب سال 1313 ه‍ . ق گردید و انتشار آن خشم شدید ناصرالدین شاه را در پی آورده، دستور داد همه نسخه های آن را ضبط و نابود کنند.
"تربیت" که در سال 1314 ه‍ . ق (97 ـ 1896م) به سرپرستی میرزا محمدحسین ذکاءالملک فروغی اصفهانی منتشر می شد، نشریه‌ای بوده که به دلیل سبک، انشاپردازی و سلیس بودن نثر، اهمیت ادبی ویژه ای داشته است؛ و گرچه شیوه ی این نشریه در تملق و ستایش از افراد صاحب نام آن زمان، از ارزش ادبی آن کاسته بود، از تأثیر و نفوذ قابل ملاحظه ای برخوردار بود. این نشریه ترجمه ها را به شکل پاورقی چاپ می کرد. که از جمله می توان به آثاری از برنارد دوسنت پیر و شاتوبریان اشاره کرد. نشریه ی "فرهنگ" که در سال های 1880 و نیز نشریه "گنجینه فنون" که اوایل سال های دهه ی 1900 انتشار می یافتند، به لحاظ چاپ آثار ترجمه شده، با اهمیت بودند. در واقع ترجمه به بخش کم اهمیت تر مطبوعات پس از مشروطه تبدیل گردید؛ مطبوعاتی که عمدتن مقاله های روزنامه ای، سرمقاله ها و هجو سیاسی و اجتماعی و شعرهای فارسی چاپ می‌کردند. می توان چنین استنباط کرد که خوانندگان طرف توجه مترجمان ـ اگر چه نسبت به خوانندگان درباری از سوی محافل بزرگ‌تری هدایت می�شدند ـ هنوز محدود به طبقات تحصیل کرده بودند؛ و با وجود افزایش میزان باسوادان در این دوره و محدود نبودن ادبیات به محافل اشرافی در این زمان، دیگر نمی‌توان آن ها را خوانندگان عام و مردمی دانست.
نگاهی کوتاه به فهرستی که محمدعلی تربیت از کتاب های منتشر شده (هم ترجمه و هم تألیف) از زمان آغاز به کار چاپ تا جنبش مشروطه گردآوری کرده، نشان می دهد که سلیقه های خوانندگان هم به کتاب های زبان فارسی و هم به ترجمه و اقتباس گرایش داشته است.
در این دوره چند گرایش دیده می شود: نخست: در هر دو مقوله ی بالا (ترجمه و تألیف فارسی) آثار نثری غالب‌اند.
عمده ترین اثر شعری این دوره "سالارنامه" ی میرزا آقاخان کرمانی است، که به تقلید از شاهنامه ی فردوسی نوشته شده است. دوم: در هر دو مقوله سوای آثار علمی و فنی، آثاری که مفاهیم تاریخی را در برداشتند (چه تاریخ های مبتنی بر واقعیات و چه رمان های تاریخی)، در مراتب بالاتری قرار داشتند. اما در عین حال، رمان های علمی ـ تخیلی (عمدتن مربوط به ژول ورن) نیز با اهمیت بودند.
سوم: زبان اصلی بیش تر ترجمه ها و اقتباس ها، زبان فرانسوی است. عجیب این که هیچ اشاره‌ای به ترجمه‌های عبدالحسین میرزا قاجار از رمان های عربی و آثار جرجی زیدان و نیز قصه ی �"هزار و یک شب" نشده است. اما ترجمه های عبدالرحیم طالبوف از نمایش نامه‌های آخوندزاده و نیز ترجمه‌ها از زبان روسی مورد توجه است.
چهارم: در آثار تالیف شده به زبان فارسی، اثر چندانی از تأثیر ترجمه ها دیده نمی‌شود؛ و این آثار به طور عمده حال و هوای آثار سنتی را دارند. اما در عین حال این آثار، علاقه ی عامه به مطالب تاریخی و اخلاقی (که باید آن ها را آثار غالب در میان آثار فارسی سنتی دانست) و نیز علاقه به دستاوردهای تازه ی علمی و شرح و سفر به سرزمین های غریب را نشان می‌دهند.
نخستین کوششی که در زمینه ی نوشتن رمان در ایران صورت گرفت، سیاحت نامه ابراهیم بیک نوشته ی حاج زین العابدین مراغه ای (1280  ش) بود، که نخستین مجلد آن در قاهره (اندکی پیش از انتشار آن در استانبول) به سال 1265 ش منتشر شد. این رمان را نخستین رمانی می دانند که به سان الگوهای اروپایی سده ی نوزدهم، دارای سه مجلد است. این کتاب در واقع نشان دهنده ی کوشش برای تقلید از رمان هایی آموزنده چون تلماک نوشته ی فنلون است؛ و در عین حال شیوه ی بازسازی الگوهای خارجی و تبدیل آن ها به اسلوب های شرقی را نشان می دهد که از ویژگی های بارز بسیاری از محصولات ادبی این دوره است. این اثر نزدیکی زیادی با کتاب حدیث عیسی بن هشام نوشته ی محمد المویلیحا دارد، که انتشار انبوه آن یک دوره بعد آغاز شد. این اثر، گرایش های مشترک میان مردم را نشان می‌دهد؛ اگرچه در واقع منابع مورد استفاده ی دو نویسنده مشترک نبوده است.
مثال روشن تر در زمینه ی تأثیر ترجمه�ها، میزان رشد رمان های تاریخی است که از زمان مشروطه تا کودتای رضاشاه، نگاه مترجمان را به سوی خود خوانده بود. آرین پور در زمینه ی این نخستین کوشش ها می‌گوید:
«از آن جا که تنها انگیزه این نویسندگان در نوشتن رمان، ناشی از خواندن رمان های خارجی است و خود آن ها فاقد دانش جامعی از فنون رمان نویسی بوده اند، اغلب رمان های منتشره در این زمان تقلیدهایی چنان ضعیف و بی محتوا بودند که حتا ارزش خواندن هم نداشتند. »
با این حال، جمال زاده نخستین مورد از این آثار یعنی کتاب "شمس و طغرا" نوشته ی محمدباقر خسروی را در میان آثار ادبی قرون اخیر، بی نظیر توصیف می کند. این کتاب رمانی است سه جلدی درباره ی زندگی در فارس، در زمان حکم رانی ایلخانان در سده ی هشتم. جمال زاده این کتاب را تنها کتابی می داند که همچون نمونه ای از ادبیات معاصر ایران، در خور ترجمه به زبان های خارجی است.

 از این دیدگاه، فرهنگ غرب، به ویژه از طریق ترجمه در بسیاری از جنبه‌های فرهنگی و اجتماعی كشور ما اثر گذاشته است. این فرهنگ در ادبیات، هنر، نثرفارسی، شیوه نگارش، تئاتر، نمایش نامه نویسی، سینما و موسیقی و نیز در تفكرات فلسفی، منطق، پژوهش های علمی و حتا در آداب و رسوم و فرهنگ ایرانیان، دیدگاه‌های جدیدی به وجود آورده است. ترجمه در سایر زمینه‌ها نیز موجب بروز تحولاتی شده است از جمله در سیاست و آشنایی ملت با اندیشه‌های آزادی خواهانه. نمونه بارز این تاثیر، وقوع انقلاب مشروطیت است. ترجمه ی كتاب‌های سودمند فرانسوی به ویژه سه كتاب پطركبیر، شارل دوازدهم و اسكندر مقدونی- با وجود كاستی‌ها و نارسایی‌هایی كه در ترجمه آن ها وجود داشت – از مهم‌ترین عوامل پیدایش جنبش مشروطه به شمار می‌آیند.

الف) تاثیر ترجمه بر زبان فارسی
ترجمه و نفوذ و تاثیر زبان ها و فرهنگ‌های گوناگون در یكدیگر مربوط به عصر حاضر نیست. در روزگاران گذشته نیز این ارتباط و تاثیر وجود داشته است. به عنوان نمونه، در زمان اشكانیان و ساسانیان، در طی جنگ‌ها و تماس‌های ایرانیان و یونانیان، كتاب‌هایی در زمینه‌های علمی و فلسفی از زبان یونانی و سریانی به فارسی پهلوی ترجمه شد.
از جمله ی این كتاب‌ها، می‌توان از قاطیغوریاس، باری ارمنیاس و انالوطیقیای ارسطو نام برد كه بی‌شك در آشنایی ایرانیان با زبان و فرهنگ و علوم یونانی مؤثر بوده‌اند. از جمله زبان های گوناگونی كه در فارسی تاثیر گذاشته است، می‌توان از عربی، تركی، روسی، چینی و هندی نام برد:
زبان تركی، از سده چهارم هجری با نفوذ و مهاجرت ترك‌ها به ایران، در فارسی تاثیر گذاشت و واژه هایی از آن وارد زبان فارسی شد. تاثیر ترك‌ها بر فرهنگ ما، تمدنی نبود و تنها به واژگان محدود می شد. كلماتی مانند اتابك، قلی، خان، آقا، خانم، بیگ، بیگم، دوقلو، قدغن، باشی و چی در تركیب‌هایی مثل حكیم باشی و چراغچی وارد زبان فارسی شد. این كلمات، بیش تر جنبه‌ی تشریفاتی دارد. اما، از آن جا كه ترك‌ها، قومی چادر نشین و جنگ جو بودند، واژه هایی مانند ایلخی، ایلغار، قشون، قراول و یغما نیز از آن زبان وارد زبان فارسی شده است. در حقیقت، از زبان تركی، واژه هایی كه دارای معانی فلسفی، علمی و معنوی باشد در فارسی وارد نشده است.
روابط تجاری ایران با چین و هند نیز سبب شد كه واژه هایی از این زبان ها وارد زبان فارسی شود مثل چای و چیت. در طی جنگ های ایران و روس، بسیاری از نمایندگان و درباریان و حتا مردم عادی ساكن استان های مرزی، می‌توانستند به زبان روسی حرف بزنند. در آن زمان این زبان به ویژه در مناطق مرزی ایران رواج بسیاری یافت و واژه های بسیاری از آن وارد زبان فارسی شد كه هنوز از آن ها استفاده می‌كنیم. مانند سماور، استكان، اسكناس، درشكه، كالسكه و امثال آن. اما، تاثیر هیچ كدام از این زبان ها در فارسی به صورتی نیست كه بتوان گفت در آن نفوذ كرده‌اند. نخستین زبانی كه در ایران فرهنگ جدیدی را به ارمغان اورد، زبان عربی است. با وارد شدن زبان عربی در زبان فارسی، زبان دری ( فارسی كنونی)،‌ زبان رسمی كشور ایران شد. اندیشمندان ایرانی با احاطه‌ی كاملی كه به هردو زبان داشتند، به ترجمه ی كتاب های گوناگون پرداختند. تا ظهور پادشاهان قاجار ( یعنی به مدت 8 تا 9 سده) ترجمه ی كتاب های عربی به فارسی و بر عکس، رواج زیادی پیدا كرد. تحت تاثیر این ترجمه ها، صنایع شعری تغییر كرد و واژه های بسیاری از عربی به فارسی راه یافت و آداب و رسوم و سنن و قواعد دو كشور در فرهنگ دیگری، جایی برای خود باز كرد. همچنان كه واژه هایی مانند روستا، سراب، سرداب، شلوار و هزاران واژه‌ی دیگر به زبان عربی راه یافت، برخی عینن پذیرفته شد و تعدادی معرب و مقلوب گردید – تعداد زیادی از كلمات عربی نیز وارد زبان فارسی شد.

تاثیر زبان های اروپایی در زبان فارسی امروز
نفوذ و تاثیر زبان و فرهنگ اروپایی دركشور ما به صد و پنجاه سال اخیر باز می‌گردد. از زمانی كه روابط سیاسی، فرهنگی و علمی ایران با كشورهای غربی افزایش یافته، نفوذ زبان و ادبیات آنان در زبان فارسی رو به فزونی گذاشته است. در میان این زبان ها، نخست فرانسه و پس از آن انگلیسی، نفوذ بیش تری در فارسی داشته‌‌اند.
نخستین زبانی كه تدریس آن در ایران متداول شد، زبان فرانسه بود. نخستین كسانی كه برای تحصیل به خارج از كشور رفتند، كشور فرانسه را كه كانون تمدن و فرهنگ آن زمان بود، انتخاب كردند. میسیونرهای كاتولیك مذهب كه برای تبلیغ دین مسیح و یا سفر به هند و چین به ایران آمدند. زبان فرانسه را در آغاز سده ی چهاردهم میلادی، به ایران آوردند.
با این حال، تاثیر زبان فرانسه در فارسی با وجود تاثیرات عمیقی كه بر جای گذاشته، مربوط به گذشته است. از جنگ جهانی دوم به بعد، با گسترش فرهنگ انگلیسی و آمریكایی در ایران، زبان و فرهنگ انگلیسی، جای زبان و فرهنگ فرانسه را گرفت. ترجمه و آموزش زبان انگلیسی، رونق فراوان یافت و یادگیری این زبان، یكی از ارزش‌های مثبت جامعه به شمار آمد.
امروزه، آثار ترجمه شده كه به صورت كتاب، روزنامه یا از طریق رادیو و تلویزیون عرضه می‌شوند، مهم‌ترین ماده ی زبان فارسی به شمار می‌روند. با ترجمه، خواه ناخواه مقداری اشكال تازه وارد زبان می‌شود. از این رو، وقتی در دوره‌ای ترجمه زیاد باشد، موجب تحول زبان می‌شود. این دگرگونی به خودی خود بد نیست. حتا تجربه تاریخی نشان می‌دهد كه این جربان باعث باروری زبان و فرهنگ می‌شود. چه این كه فارسی امروز را در زمینه‌های گوناگون ادبی و فلسفی و علمی با زبان چند دهه‌ی پیش نمی‌توان مقایسه كرد. بدون تردید یكی از دلایل این پیشرفت، ترجمه‌هایی است كه در این مدت از زبان های دیگر شده است.
اما، گاه دیده می‌شود كه از طریق ترجمه، شمار زیادی واژه ها و اصطلاحات بیگانه مغایر با روح زبان فارسی. در آن وارد می‌شود. این امر به زبان فارسی لطمه می‌زند. لذا باید در آموزش مترجمان متخصص، كوشش شود و در ارایه مطالب ترجمه شده، دقت كافی به عمل آید.
ترجمه از دو طریق در زبان نفوذ می‌كند: ورود واژه های جدید و تغییر در دستور.
۱- وزود واژه های جدید
واژه‌های بیگانه به ضرورت وارد زبان می‌شوند و پذیرش برخی از آن ها ناگزیر است. اصطلاحات و تعبیراتی كه از زبان های فرانسوی و انگلیسی وارد زبان فارسی شده‌اند، قلمرو وسیعی دارند و در همه ی شئون علمی و فرهنگی و اجتماعی و آداب و رسوم ایرانیان نفوذ كرده‌اند. متخصصان و پژوهشگران، دها هزار نوع از این واژه ها و اصطلاحات را شناسایی و مورد بررسی قرار داده‌اند. در این جا به برخی از آن ها اشاره می کنیم.
برخی از واژه ها، عینن وارد زبان فارسی شده‌اند. این امر، یك دلیل كلی دارد: آشنایی با پدیده تازه‌ای كه مفهوم تازه ‌ای دارد. به عنوال مثال:
- اختراع ابزارهای فنی تازه و ورود آن ها : نظیر تلفن، تلگراف، رادیو، تلویزیون، سینما، اتومبیل، آسانسور، آسفالت، بمب، كامپیوتر و پنیسیلین.
- كشفی در علوم: میكروب، ویروس، باكتری، سلول، اكسیژن، ازت، اتم، الكترون، پروتئین، هیدروژن.
- آداب و رسوم و نهادهای نا آشنایی كه قبلن مشابهی نداشته یا به صورت دیگری بوده: بانك، پارلمان، كابینه، رستوران، بوفه، هتل، كریسمس، تئاتر، بورس، كمیسیون، كمیته، فوتبال، بسكتبال و امثال آن.
- برخی از واژه ها نیز به همان صورت ترجمه شده و وارد زبان فارسی شده‌اند. حتا در میان این واژگان امر روزمره ی زندگی و تعارفات و آداب و رسوم، نیز وجود دارند. برخی از جمله ها هم عینن ترجمه شده و در فارسی استفاده می‌شود. مانند:
خطر از سر گذشته The danger is past  ، خالی از فایده نیست Aussin,st  ilopas inutile ، بدیهی است كه It.s clear that ، من یك پیشنهاد دارم I have an idea
- برخی از لغات و اصطلاحات ادبی و هنری وارد شده به فارسی:
شعر نو Modern Poetry ، قرمان داستان  Le he,ros de roman ، مجموعه‌ی شعر Recueil des poe,sie  ، نوآوری Innovation
- برخی اصطلاحات سیاسی وارد شده به فارسی:
همزیستی مسالمت آمیز Coe,xistence Pacifique ، زندانی سیاسی Political Prisoner، اعتصاب عمومی The genral Strike ، حكومت ائتلافی Coalition goverment
- برخی اصطلاحات روانشناسی وارد شده به فارسی:
ضمیر ناخودآگاه  Un Counscious ، عقده‌ی حقارت Inferiority Complex، عدم تعادل روحی Mental imbalance

اصطلاحات علمی و فنی وارد شده در زبان فارسی در زمینه‌های گوناگون اداری، زیست شناسی، نظامی، حقوقی، اقتصادی و غیره بی شمار است. به دلیل رعایت اختصار، از اشاره به آن ها خودداری می‌شود.
۲- ایجاد تغییر در دستور زبان فارسی
ساختمان دستوری زبان، در حكم ستون فقرات آن است و به سختی تغییر می‌كند. با این همه، ترجمه گاهی در ساختمان دستوری زبان نیز تاثیر می‌گذارد. این تاثیر یا به صورت ظهور عناصر و اشكال تازه دستوری یا به شكل رواج صورت‌های نادر و كم استعمال زبان است. در زیر به برخی از آن ها اشاره می‌شود.
- تغییر عدد كسری: در فارسی، پیش از آشنایی با زبان های غربی، عددهای كسری را از تركیب عدد اصلی با یك می‌ساختند، مانند چهار یك، پنج یك. ولی تحت تاثیر ترجمه نوع تازه‌ای از عدد كسری وارد زبان ما شد كه از تركیب یك عدد اصلی با یك عدد ترتیبی به وجود می آید: مانند سه هفتم.
- پیدا شدن شبه پیشاوندها: بسیاری از كلمه های پیشاوندی انگلیسی و فرانسه با اسم‌ها یا عناصری ترجمه شده است كه بر اثر كثرت استعمال به عنصر دستوری تبدیل شده اند مانند : عدم، خلاف، بلا، تجدید، قابل و غیره در تركیب‌هایی چون عدم تناسب، خلاف اختلاق، بلااجرا، تجدید چاپ، قابل قبول و دیگر از آن ها.
- پیدا شدن شبه پساوندها: استفاده از "ناپذیر" یا "مجدد" و مانند آن ها در كلمه هایی مانند اجتناب‌ناپذیر یا تشكیل مجدد( كابینه)، تركیب‌های جدیدی هستند كه در فارسی قدیم پیشینه ندارد و به احتمال زیاد تحت تاثیر ترجمه به وجود آمده است.
- برخی قیدها و صفت‌ها با ترجمه به وجود آمده است، مانند: نسبتن، به اصطلاح، كاملن، صرفن در تركیب‌های مانند كاملن مستقل، صرفن سیاسی، نسبتن آرام، به اصطلاح دموكراتیك.
- اضافه كردن تنوین به پایان كلمه ها و ساختن قید. مانند: عمیقن، مطمئنن، لزومن و مانند آن.
- تشكیل گروه‌های پیوندی تازه. مانند: به تصور این كه، از لحظه‌ای كه، در عین حال كه و مانند آن.
- رواج برخی از عناصر دستوری كه در گذشته بوده است. مانند: فعل مجهول، فعل مستقبل، تطابق فعل با مسندالیه غیر ذیروح، به کارگیری عدد اصلی به جای عدد ترتیبی ( اتاق20، نمره ی 6)، تغییر در قاعده های جمع و اسم جمع، رواج گروه‌های اسمی طولانی، جمع بستن برخی كلمه ها برخلاف قواعد فارسی ( مثل آلمآن ها به جای آلمانی‌ها).
گفتن این نكته ضروری است كه اگر تغییراتی در دستور زبان روی دهد، شالوده آن تغییر می‌كند. گاه این تغییرات، لطمه‌های جبران ناپذیری بر زبان و فرهنگ یک كشور وارد می‌كند كه به دو صورت ممكن است نمایان شود: نخست، به صورت مهجور ماندن و فراموش شدن زبان گذشتگان كه موجب قطع رابطه با سنت‌های فرهنگی و تاریخی می‌شود؛ و دوم، به صورت مختل شدن ارتباط میان مردم از طریق زبان، یعنی از بین رفتن تفهیم و تفهمی كه پایه‌ی تفاهم اجتماعی و هم زبانی است.
از این دیدگاه می‌توان گفت كه امروزه، زیانبارترین تاثیر ترجمه را در دستور زبان فارسی می‌بینیم. این تاثیر هنوز به جایی نرسیده، ولی خطری است كه نمی‌توان آن را نادیده گرفت. گفتارها و نوشتارهای نادرستی كه در كتاب‌ها، مطبوعات و رادیو و تلویزیون، به فراوانی ارایه می‌شود، موید این نگرانی است. از این رو، نظارت متخصصان بر متن های ترجمه شده چاپی و برنامه‌ها و اخبار و فیلم‌های رادیو و تلویزیون و سینما. ضروری به نظر می‌رسد. در  این جا به اختصار به برخی از اشتباهات رایج اشاره می‌شود:
- در بسیاری از متن‌ها، مفعول بی‌واسطه و با واسطه درهم می‌آمیزند و جای فعل و فاعل و مفعول عوض می‌شود. گاهی وجه اخباری به جای وجه التزامی به كار می‌رود.
- امروزه، از بسیاری از حروف اضافه به جای یكدیگر و به غلط استفاده می‌شود و حتا حروف اضافه تازه‌ای پدید آمده است. به عنوان مثال: استفاده‌ی بیش از حد از تركیب‌های "در رابطه با" و "در ارتباط با" به جای "درباره ی"، "راجع به". "به سبب"، "پیرامون" و مانند آن. عبارت ناهنجار و گنگ "در رابطه با" در "در ارتباط با"، ترجمه ی لفظ به لفظ in connection with است و معنای روشنی ندارد. اما، این عبارت اکنون به جای كلیه ی حروف اضافه، ربط و عطف به كار می‌رود. حتا گاهی وجود آن در جمله اضافه است و حذف آن لطمه‌ای به جمله نمی‌زند. به عنوان مثال دریك آگهی استخدام : كسانی كه – در رابطه – با كامپیوتر آشنایی دارند … ( به نقل از نیازمندی‌های همشهری )، و در یك متن علمی و تخصصی: نه بیانگر خصوصیات زندگی شهری هستند و نه – در رابطه با – روستایی. (‌به نقل از فصل نامه‌ی علوم اجتماعی). و هزاران جمله از این دست كه روزانه بارها می‌شنویم. می‌خوانیم یا به زبان می آوریم. "در رابطه با"، "در این ارتباط" ، "در راستای" و مانند آن نیز از این قبیل‌اند. این كلمه ها، به هیچ صورت معنای "درباره ی"، "برای"، "به منظور"، "به"، "با"،"در" و دیگر حروف اضافه ی درست و اصیل فارسی را نمی‌دهند.
- استفاده ی نادرست و نا به‌جا از فعل ها، مانند:
· در جریان گذاشتن ( mettre au couraut ) به جای اطلاع دادن، آگاه كردن و غیره.
· داشتن به جای كردن در جمله هایی مانند: "نگاهی داریم به خلاصه ی اخبار" یا "عرض تبریكی داشته باشیم" یا "… سفری به ایران داشته است"
· یك درجمله‌هایی مانند: اگر «یك» نویسنده بودید؛ گاه یك به جای "هر" به كار می‌رود. مانند: "مثل یك ایرانی باید از وطنش دفاع كند".
در این جمله‌هایی مانند: در بازار كتاب (‌این) داستان (است كه) بیش تر خواننده دارد. یا: (این) عراق بود كه جنگ را آغاز كرد.
- استفاده از عبارت های مبهم و ناهنجار. مانند: "سقف" به جای حداكثر، نهایت، حد، در تركیب‌هایی مانند: سقف تولید یا سقف قیمت. نقطه‌ نظر به جای دیدگاه یا نظر. توسط به جای از یا بر اثر. قابل به جای بسیار، فراوان، زیاد، سرشار، عمده و مانند آن. غیرقابل احتراز به جای ناگزیر، جبری، ناچار، ناچار، خواه ناخواه و جز این ها.
نرخ در فارسی به معنای قیمت و بهای كالاست اما اکنون به جای میزان، درصد یا سرعت به كار می‌رود. مانند نرخ بی سوادی یا نرخ رشد جمعیت و …
اشتباه های گفتاری و نوشتاری كه کاربرد برخی از آن ها به حد اشباع رسیده، بسیار بیش از این هاست. اما به مصداق مشت، نمونه خروار است به همین مختصر بسنده می‌شود.
ورود این گونه كلمات و جملات به فارسی، آن را نامفهوم و مبهم می‌كند و خواننده یا شنونده، منظور نویسنده، مترجم یا گوینده را متوجه نمی‌شود. رواج اینگونه عبارات، ناشی از تنبلی فكری مترجمان است. اكثر آن ها به ازای هر لفظ خارجی یك معنی بیش تر نمی‌شناسند و رنج جست و جو و یا حتا اندیشیدن ار به خود نمی‌دهند تا لفظ مناسب‌تر را بیابند. البته در اكثر موارد، تغییر واژه‌ها و استفاده از واژه‌های فارسی، كارساز نیست. بلكه ساخت جمله باید تغییر كند. جمله بندی باید فارسی باشد نه واژه‌های آن. جمله‌هایی كه فارسی نیست، سراپای زبان را دگرگون می‌كنند. ترجمه، باید به گونه‌ای باشد كه به روح زبان لطمه نزند. حتا برای واژه‌سازی باید به خود زبان فارسی – چه در آثار گذشتگان و چهدرزبان مردم كوچه و بازار – مراجعه كرد و اگر لازم است كه برای اصطلاحاتی، لفظی ساخته شود، بهتر است این عمل با توجه به روح زبان فارسی انجام شود، چون ساختن كلمات نامانوس – حتا صحیح – صرفن فارسی نیز مقبولیتی در جامعه پیدا نمی‌كند.

ب) تاثیر ترجمه بر ادبیات فارسی
در سده‌ی اخیر، به علت های گوناگون سیاسی، ادبیات ایران، نقشی را كه در سده های گذشته داشت از دست داد و تابع و دنباله روی ادبیات غرب شد. در این مدت شاعران، نویسندگان، پژوهشگران، تاریخ دانان و مؤلفان ایرانی، احساساتی توام با نوعی تعصب نسبت به ادیبان و ادبیات غربی نشان دادند. با این همه، متاسفانه در طی این دوران در بیش تر موارد، آثار درجه دوم و سوم غربی ترجمه و وارد بازار كتاب ایران شد.
ادبیات غرب با انقلاب مشروطیت به ایران راه یافت. در آن زمان. ملت های اروپایی تجربه ی بیش تری در تحولات سیاسی داشتند. توجه به ادبیات غرب نیز از همین جا نشو و نما كرد. در آن دوره، حكوت و برخی از افراد با نفوذ در عصر ناصرالدین شاه با هرگونه اقدام روشنفكرانه برای آگاهی مردم، مخالف بودند. اما ترجمه ی كتاب‌های گوناگون به ویژه رمان های تاریخی با چشم پوشی رو به رو شد و از انگیزه‌های مهم مشروطیت گشت. نویسندگان پیش رو آن زمان، كوشیدند با دادن روحیه‌ای فعال‌تر به ادبیات، وظیفه‌ی خود را در برابر جنبش اجتماعی انجام دهند و ترجمه مددكار آن ها بود. این ترجمه‌ها، ضمن بالا بردن سطح دانش هنری و سیاسی نویسندگان، میدان دید آن ها را گسترش داد و سبب جلب توجه به مضمون‌ها و صناعت‌های نو در ادبیات شد.
- رمان
تاثیر چشم گیر ترجمه بر ادبیات فارسی را می‌توان در رمان نویسی دید. از سده ی پنجم هجری داستآن های شیرینی به نثر فارسی در ایران نوشته شده بود كه با رمان اروپایی صفات مشتركی داشت، اما یك رمان اروپایی به شمار نمی آمد. در این داستآن ها، تخیل و صحنه سازی و كشش یك رمان وجود داشت، اما موضوع اصلی، عشق یا رویداد تاریخی نبود، بلكه در بیش تر آن ها، كارهای پهلوانی یك قهرمان مورد ستایش قرار می‌گرفت. نثر داستآن ها بسیار ثقیل و دور از زبان عامه بود.
آشنایی ایرانیان با ادب و فرهنگ اروپایی، اندیشه ی نوشتن نخستین رمان ها را به وجود آورد و نخست، ترجمه ی رمان های تاریخی، به ویژه كتاب‌های الكساندر دوما (‌پدر ) و جرجی زیدان مورد توجه قرار گرفت. آثار دوما، به سبب علاقه‌ای كه ایرانیان نشان می‌دادند و تاثیر آثار او در تكوین تفكر ادبی در ایران نیمه ی نخست سده ی بیستم از اهمیت ویژه ای برخوردار است.
قدیمی‌ترین ترجمه ی خطی كه از آثار دوما باقی مانده است، تاریخ 1290ه.ق برابر با 1873 میلادی را دارد. ناصرالدین شاه و چند تن از درباریان نظیر امیرنظام گروسی و محمد حسن خان اعتمادالسلطنه از علاقمندان و مشوقان ترجمه‌ی آثار دوما بودند. شاه زاده محمدطاهر میرزا اسكندری نخستین مترجمی است كه رمان های دوما را ترجمه كرده است. او كتاب‌هایی چون كنت مونت كریستو (1309ه.ق) سه تفنگ دار در سه جلد ( 1316ه.ق) و لویی چهاردهم (1322ه.ق) را به فارسی روان ترجمه كرده است.
گرچه نخستین ترجمه‌ها از رمان های سرگرم كننده تاریخی، زیاد بود، اما هدف از ترجمه ی آن ها سیاسی بود.
مترجمان با ترجمه ی این كتاب‌ها می‌خواستند در وجدان سیاسی جامعه تاثیر بگذارند. در ترجمه ی این كتاب‌ها صحنه‌ها و حتا اسامی تغییر كرده و ایرانی شده است. زبان آن ها تا حد زیادی نسبت به گذشته ساده و روان شده تا برای خواننده ملموس‌تر باشد. حتا بسیاری از آن ها با شعرهای فارسی مزین شده است. نخستین كسانی كه به نوشتن رمان اروپایی در زبان فارسی اقدام كردند، به نوشتن رمان تاریخی پرداختند. بیش تر آنان تنها از طریق خواندن و لذت بردن از رمان های غربی، به هوس رمان نویسی افتاده بودند و از فنون رمان و اصول و قواعد رمان نویسی آگاهی كافی نداشتند. از این رو بیش تر رمان هایی كه نوشته شد، تقلید و اقتباس از رمان های خارجی و آن اندازه بی‌مایه بود كه به زحمت خواندن نمی‌ارزید. اما همآن ها راه را بر رمان نویسی جدید و گسترش ساده نویسی در ادبیات هموار كرد.
از جمله ی این كتاب‌ها می‌توان از كتاب "عشق و سلطنت" به قلم شیخ موسی كبودر آهنگی، مدیر مدرسه‌ی نصرت همدان بود. شیخ موسی نسخه‌ای از این كتاب را برای ادوارد بروان فرستاد و به او نوشت كه می‌توان گفت این كتاب، نخستین رمانی است كه در ایران با اسلوب مغرب زمین تالیف شده است. اما عده‌ای از پژوهشگران نخستین رمان تاریخی ادبیات ایران را "شمس و طغرا" می‌دانند كه در سال 1278ه.ش توسط محمدباقر میرزا خسروی در سه جلد نوشته شده است. موضوع این كتاب رویدادهای پرآشوب فرمان روایی مغول بر ایران است. اما تاثیر رمان های فرانسوی به ویژه كتاب‌های دوما بر آن كاملندیده می شود.
البته ترجمه منحصر به رمان های تاریخی نبوده است. هانری ماسه معتقد است كه اتوبیوگرافی ‌های داستان گونه و رمان های مكاتبه‌ای نیز پدیده‌هایی نو در ادب فارسی هستند كه تحت تاثیر ترجمه ی آثار غربی به وجود آمده‌اند.
- شعر
پس از ترجمه ی كتاب‌های تاریخی و رمان، ترجمه ی كتاب های شعر مورد توجه قرار گرفت. آشنایی با ادبیات غرب و ترجمه ی شعرهای گوناگون سبب شد كه عده‌ای از ادیبان و اهل قلم، انحطاط و واپس ماندگی ادبیات ایران را باور كنند. برخی از آنان معقتد بودند كه غزل و قصیده سرایی با اسلوب قدیمی، جواب گوی نیازهای ادبیات نیست. به این ترتیب، درگیری لفظی میان طرف داران شعر قدیم و شعر نو درگرفت. اختلاف مضمون های نو سبب شد كه مقررات شعر قدیم از میان برود و در طرز اندیشه و اسلوب بیان شعر فارسی تحولی ژرف و ریشه دار به وجود آید.
از نخستین كسانی كه در ایران شعر نو سروده جعفرخامنه‌ای است. او زبان فرانسه را پنهانی از پدر آموخته بود و با ادبیات نو تركان عثمانی نیز آشنایی داشت. خامنه‌ای از شكل معمول شعرهای فارسی عدول كرده و قطعه هایی بی‌امضا با قافیه بندی جدید و بی‌سابقه و مضمون های نسبتن تازه انتشار داد. یكی از این قطعه ها را ادوارد براون در كتاب تاریخی مطبوعات و ادبیات نو نقل كرده است:
هر روز به یك منظر خونین به درآیی
هر دم متجلی تو به یك جلوه جانسوز
از سوز غمت مرغ دلم هر شب و هر روز
با نغمه نو تازه كند نوحه سرایی …
به قول هانری ماسه، نخستین شاعران نوپرداز، در حقیقت چند عبارت ناموزون و چند شعر ناهموار سرودند اما همین كوشش‌های نخستین كه با استفاده از ترجمه ی شعرها صورت گرفت، زمینه را برای تحول نسبی و ظهور نیما فراهم كرد.
ماسه، تحول شعر فارسی را چنین بیان كرده است: «شعر فارسی مانند شعر عربی، نمایندگان فراوانی دارد. برخی از شاعران، بی‌تردید سبك كلاسیك را با دشواری تتبع می‌كنند و از استادان متقدم در انواع شعر غنایی و حماسی تقلید می‌كنند. اما گروه بی‌شماری در عین حال كه در هنر شاعری به قواعد شعر سنتی وفادار بوده‌اند، تحت تاثیر مغرب زمین شعر غنایی سلیس‌تر خلق كردند. شعر سیاسی یا اجتماعی كه در انقلاب ( مشروطیت ) 1906میلادی ( 1285ه.ش) پدید آمده بود، دورانش به تدریج پایان یافت. مدار اصلی این نوع شعر برآزادی، دموكراسی و كمونیسم می‌گردید … و سرانجام باید از گروهی دیگر از شاعران نام برد كه شعر عروضی نامنسجم طنزآلود شبیه شعر سمبلیك یا شعر آزاد فرانسوی به زبان عامیانه سروده‌اند.»
بدین ترتیب رواج ترجمه در ایران، سبب شد كه تقلید از شیوه‌های غربی در ادبیات كشورمان رسوخ كند. این تاثیر در آثار نویسندگان ایرانی به اندازه ای بود كه گاه آثار آنان با بستر فرهنگی جامعه ما هماهنگی نداشت. اما آنان با آشنایی به اسلوب نویسندگی غرب توانستند نوشته‌های خود را به حد كمال برسانند.
بیش ترین تاثیر ترجمه، آشنایی ما با فكر، اندیشه و و تجربه‌های فرهنگی ملل دیگر است. این آشنایی. ممكن است د ر آغاز منجر به تقلید و نمونه برداری شدید و افراطی هم شده باشد، اما در مراحل بعد وسعت دید و تفكر و اندیشه‌های انتقادی را به ارمغان آورده است. باری، به وسیله‌ی ادبیات و ترجمه ی آثار كشورهای دیگر، ما قادریم فرهنگ‌های دیگر را در درون فرهنگ خود هضم و درباره ی آن ها تامل كنیم. این تامل، آغاز تفكر و خلاقیت است.

- - -

از: انجمن ادبی شفیقی و نشریه ی ایران، شماره ی ۲۲ آبان ۱۳۸۰

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۱۰ / ۱۱

علی صلح‌جو

ترجمه‌ناپذیری فرهنگی

هر چیزی را نمی‌توان به هر زبانی ترجمه کرد. به طور کلی، هر اندازه ساختار دو زبان و نوع فرهنگ ها متفاوت و از هم دور باشند، ترجمه مشکل تر می‌شود. مشکلاتی که سبب می‌شود نتوان مطلبی را از زبانی به زبان دیگر ترجمه کرد انواع گوناگونی دارد. یکی از این موردها ترجمه جناس و به طور کلی بازی با زبان است. به گفت و گوی زیر توجه کنید:

- چرا بی‌قراری؟

- برای این که قرار دارم.

چه گونه می‌توان این گفت و گو را با این زیبایی به زبانی دیگر ترجمه کرد؟ یا این که، مثلن، برای کلمه ی "کاریکلماتور" چه برابری می‌توان در انگلیسی پیدا کرد؟ این نوع ترجمه‌ناپذیری ترجمه ناپذیری زبانی است. نوع دیگر مشکلی است که در ترجمه ی کلمه های فرهنگی، کلماتی تنیده در فرهنگی خاص، مانند شاهد، رند، مطرب و مستحب در شعر کلاسیک ایرانی، پیش می‌آید. یکی دیگر از مشکلات ترجمه، پیچیدگی زبان است. برخی از نویسندگان نمی‌توانند یا نمی‌خواهند زبان ساده به کار گیرند. نوشته‌هایی وجود دارد که محصول توهمات هنرمندانه و گاه نزدیک به هذیان‌اند. ترجمه ی این گونه نوشته‌ها نیز غالباً راضی کننده نیست.

اما نوعی از ترجمه‌ناپذیری که در این جا می‌خواهم نمونه‌ای از آن بیاورم مربوط می‌شود به نوشته‌هایی که دارای ارجاعات فرهنگی زیادی هستند. این نوشته‌ها نه بازی زبانی دارند، نه جناس دارند و نه کلمات ویژه ی فرهنگی بلکه، به اصطلاح، پرتلمیح‌اند. زبان این نوشته‌ها به هیچ روی پیچیده نیست. چیزی که ترجمه ی آن ها را دشوار می‌کند اشارات خاص فرهنگی است. برخی از ترجمه‌ها که سبب نارضایتی خواننده می‌شود و گاه صدای منتقد را نیز در‌می‌آورد، از همین نوع است و، در واقع، مترجم هیچ کوتاهی نکرده است.

قطعه‌ای که در زیر می آید، نوشته‌ای است طنزآمیز، به قلم رویا صدر، که در روزنامه شرق (۱٦/۲/۱۳۸۴) چاپ شده است. به نظر من، این نوشته را به راحتی می‌توان به زبان های اروپایی ترجمه کرد و به هیچ روی نمی‌توان آن را "ترجمه‌ناپذیر" دانست، اما مشکل این جاست که کم تر کسی در اروپا یا امریکا می‌تواند آن را بفهمد. اما نوشته ی زیر مساله ی دیگری دارد که مانع از ترجمه و در واقع، فهم آن در زبان دیگر می‌شود. این قظعه را با هم بخوانیم:

کتابی وایسین بقیه هم سوار شن  (رویا صدر)

شاغلام رسید کنار ایستگاه مخبرالدوله. اتوبوسی داشت می‌آمد و بوق می‌زد و از لوله ی اگزوزش مثل موتور جت، دود بیرون می‌داد. شاغلام دست نگه داشت. اتوبوس ترمز کرد. شاگرد شوفر رو کرد به مسافران که: "کتابی وایسین، ایشون هم سوار شن" و زد رو شانه ی مش حسن که آن جلو میله را چسبیده بود و رضایت نمی‌داد یک قدم برود آن طرف‌تر و گفت: "مَشتی برو جلوتر." مش‌حسن جواب داد: من مش حسن نیستم، من گاو مش حسنم." شازده احتجاب که بغل دستش ایستاده بود عصبانی گفت: "گاو هم باشی، باید این قدر شعورت برسد که بری جلوتر مردم سوار شن." و زیر لب ادامه داد: "یک عده زبان نفهم ریخته‌اند این جا... و خودش همان جلو، میله را گرفت بُغ کرد و ایستاد.

ملاقربانعلی به گریه افتاد: "خدایا تا کی باید در این زندان بمانیم؟ آخر بکش راحتمان کن!" و فریاد زد: "آقا راه بیفت، زن و بچه مردم پختند... هلاک شدیم از گرما... و شاگر شوفر گفت: "آقایون بروند داخل، در بسته بشه."

داش آکل هن و هن کنان از عقب اتوبوس، می‌آمد جلو، نچ‌نچ کرد: "توی عجب دغمسه‌ای افتادیم‌ها... لوطی راه بیفت، درش با من..." صدا از قسمت خواهران بلند شد. زری آمد جلو زنجیر گرداند زیرچشمی نگاه کرد و گفت: "آبجی! شوما برو عقب! خوبیت نداره..." زری اشک به چشم‌هایش نشست و به عقب اتوبوس پناه برد ... ولی این صحنه ی رومانتیک دراماتیزه شده را داد و فریادی قطع کرد و آن را تا سر حد یک سکانس اکشن از سریال‌های تلویزیونی پایین آورد: "آهای آقا... باز کن دوباره ببند... آهای دستم... آهای شستم..." "جعفرخان از فرنگ برگشته"، که روی صندلی نشسته بود، با دیدن این صحنه، سری تکان داد و به "مش قاسم غیاث‌آبادی"، که در وضعیتی میان خوف و رجا، میان ایستادن و معلق شدن، بالای سرش پیچ و تاب می‌خورد و گفت: "این مردم آخه معلوم نیست کی سیویلیزه می‌شند! اصلن دیسکاسیون هیچ رقم باهاشون فایده نداره. نمی‌دونم اگه اتوریته بالای سرشون نبود..." و تا آمد نفس تازه کند، مش قاسم از فرصت استفاده کرد و گفت: "تا قبر... آ... دروغ چرا؟ ما یه روز به چشم خودمون یه آتوریته‌ای دیدیم... داشتیم می‌رفتیم توی راسته غیاث‌آباد ... از سر پیچ که رد شدیم، یک وقت دیدیم یک آتوریته پرید... ما هم یک بیل برداشتیم که ..." که فریادی حرف‌هایش را قطع کرد و جماعت دور و بر که تا آن لحظه گوش‌هایشان را تیز کرده بودند بلکه جریان دعوای مش قاسم با آتوریته را بشنوند، متوجه جلوی اتوبوس شدند. دایی جان ناپلئون یقه استاد ماکان را گرفته بود که: "ماجراجوی بیگانه پرست... آقایون مسئول بی‌نظمی روی رکاب ایشونه..." و با اشاره به قلم مو و بوم نقاشی استاد ماکان می‌گفت: "اینم ابزار و ادواتش که با این به شکل وقیحانه‌ای می‌ایسته روی رکاب و گرا می‌ده و دلار می‌گیره..." در این گیر و دار، راننده، سوییچ را چرخاند، ماشین را خاموش کرد. ترمزدستی را کشید و گفت: "حالا که این جوریه، تا توی رکاب خالی نشه، من عمرن اگه ماشینو تکون بدم."... و چپ‌چپ به جوانی نگاه کرد که در ردیف دوم نشسته بود و سرش توی مجله بود و داشت تند و تند جدول حل می‌کرد... (همان‌طور که شما خواننده عزیز هم اذعان دارید، برخورد راننده با جوان، کار کاملن بی‌ربطی بوده است.) شاغلام که احساس کرد کار دارد بیخ پیدا می‌کند به رغم وقوف به این مساله که عبارت "بیخ پیدا کردن کار" مطلقن بار ادبی ندارد، خودش را کج و کوله کرد بلکه در فضای خالی جلوی رکاب، جایش بشود و غائله را ختم به خیر کند. در، با هزار کش و قوس و سر و صدا و فس ... فس کردن، بسته شد و جماعت نفس راحتی کشید. راننده، سوییچ را چرخاند و ترمزدستی را کشید و خواست دنده عوض کند، که صدا از قسمت خواهران بلند شد: "آقا، نگه دار... ایشون پیاده می‌شن.. اشتباهی سوار شده... قهرمان یکی از پاورقی‌های آبگوشتی بود..."

نوشته ی بالا، از لحاظ ترجمه، مشکل زبانی ندارد. همه ی کلمه ها و جمله‌های آن را می‌توان به هر زبان خارجی ترجمه کرد. اما، همان گونه که دیده می‌شود، خواننده باید آثار ساعدی، گلشیری، جمال زاده، هدایت، سیمین دانشور، پزشکزاد، و بزرگ علوی را خوانده باشد تا بفهمد ماجرا چیست و اشارات به کجا و چه کسانی است. نوشته ی بالا، البته، نوعی نقیضه ی فکاهی است، اما این مساله، در مقیاسی وسیع تر، در کل ادبیات وجود دارد. در واقع، ترجمه با دو سد بزرگ رو به رو است: سد زبانی و سد فرهنگی.

برخی معتقدند این گونه متن ها را فقط با دادن توضیحات مبسوط در پانوشت می‌توان ترجمه کرد و عملن نیز شماری از مترجمان چنین کرده‌اند. این یکی از راه های روبروشدن با این مساله است، اما باید دانست که یک جنبه ی منفی در این کار وجود دارد. به طور کلی، متن و به خصوص ادبیات را باید یکسره و بدون قطع ذهنی و چشمی خواند. هر بار که چشم برای دیدن مطلبی به پایین صفحه حرکت می‌کند، ‌اندکی از لذت متن کاسته می‌شود. متنی که بخشی از اطلاعات آن باید از جایی دیگر و به شیوه‌ای مقطع به آن تزریق شود متن سازواری نیست. به سخن دقیق‌تر، نظام گفتمانی چنین متنی عیب دارد. چنین متنی شبیه اثری ذهنی است که زنگوله‌هایش از خودش بیش تر است و زنگوله‌ها مانع از آن‌اند که خود اثر دیده شود. متنی که خواننده را هر لحظه به پانوشت ـ به گفتمانی متفاوت ـ می‌کشاند متنی دوگانه است که با ساختار یگانه و لحظه‌ای ذهن انسان هماهنگی ندارد. شاید این کار با دو رسانه متفاوت عملی باشد. مثلن، احتمال دارد کسانی باشند که پیچیده‌ترین حساب‌رسی های بزرگ ترین مؤسسات مالی را در حالی که به یکی از سمفونی های موتزارت گوش می‌کنند انجام دهند، اما به نظر می‌آید که گوش دادن هم زمان به دو سمفونی عملی نباشد.

به هر حال، هستند مترجمانی که تمایل چندانی به این کار ندارند و معتقدند متن هایی را که به اطلاعات پانوشتی زیادی نیاز دارند، به ویژه اگر از نوع ادبی باشند، نمی‌توان طوری ترجمه کرد که خواننده بتواند با خواندن آنها به لذت ادبی دست یابد. در مقابل، گروهی از مترجمان، و همچنین خوانندگان، هستند که خواندن متن ادبی را همچون چیدن قطعات یک پازل درهم ریخته و دست یافتن به شکل درست و نهایی آن می‌دانند. شاید این شیوه ی ترجمه برای چنین سلیقه‌هایی نامطلوب نباشد، اما باید دانست که حتا آن دسته از نویسندگان پازل‌‌گرا، که داستان خود را همچون معما یا بازی به خواننده عرضه می‌کنند و از او می‌خواهند که با تلاشی توان‌فرسا و سرگیجه‌‌آور خود را از آن بیرون بکشند، متن را یکپارچه و در گفتمانی یگانه به او عرضه می‌کنند نه در دو نظام متنی موازی و البته کاملن متفاوت.

برخی دیگر از مترجمان برای حل این مشکل راهی دیگر برگزیده‌اند. آنان، همان گونه که اشاره شد، معتقدند که ذهن مقطّع نمی‌تواند به درک و حظ ادبی برسد. این گروه معتقدند که، به جای حواله دادن دایم خواننده به پای نوشته یا پایان کتاب، به تر است با در اختیار گذاشتن متنی مقدماتی، متنی حاوی اطلاعات لازم برای ورود به متن اصلی بعدی، او را به درجه‌ای از اطلاعات رساند که بتواند به درک و لذت ادبی دست یابد.

این روش بسیار طبیعی‌تر از روش قبلی – یعنی دادن اطلاعات در پانوشت و فرستادن خواننده به پای صفحات و در نتیجه قطع کلام و ذهن – است. در این جا ذهن قطع و وصل نمی‌شود. خواننده نوشته‌ای را درباره موضوعی واحد و یکپارچه می‌خواند و در نتیجه در فضای ماجرا قرار می‌گیرد. در واقع، می‌توان گفت که چنین خواننده‌ای در موقعیتی نزدیک به خواننده ی متن اصلی قرار دارد. لذت خواندن نیز در این روش بیش تر است زیرا خواندن یعنی همین نوع خواندن، نه یک کلمه خواندن و ده کلمه به دنبال معنای آن گشتن. به نظر می‌رسد اصولن کل حرکت به طرف درک فرهنگ بیگانه باید چنین ماهیتی داشته باشد، نه قطعه قطعه و این موضوع می‌تواند نگاه ما را به ترجمه تغییر دهد.

همان‌ گونه که اشاره شد، شماری از مترجمان، چه ادبی و چه غیر ادبی، چه در ایران و چه در کشورهای دیگر، برای حل مشکل ترجمه‌هایی که به اطلاعات جانبی زیادی نیاز دارند، از این راه رفته‌اند. نگارنده دو مورد بارز در ایران سراغ دارد که هر دو کاملن موفق بوده‌اند. نخست، عبدالرحیم احمدی در ترجمه ی نمایش نامه ی گالیله، اثر بر تولد برشت، و دوم، نجف دریابندری در ترجمه ی پیرمرد و دریا، اثر ارنست همینگوی. آنان مقدمه‌های مفصلی به این دو اثر ادبی نوشته‌اند که تقریبن همه ی آن چه را که خواننده – خواننده ی ایرانی – برای خواندن و درک کامل این آثار نیاز دارد، در اختیار او گذاشته‌اند و از این طریق خواننده را در طول مطالعة کتاب آزاد گذاشته‌اند. به نظر می‌رسد که این روش برای ترجمه ی برخی آثار تدبیر مناسبی باشد.

- - -

از: انسان شناسی و فرهنگ

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۹ / ۱۱

دکتر محمد حیدری ملایری

هنر وازه سازی علمی در زبان فارسی

(دانش اصطلاح شناسی)

۱- فارسی زبانی است هند و  اروپایی با ادبیاتی پربار و سابقه‌ای درازآهنگ که کهن‌ترین دیسه‌ (شکل) آن، زبان اوستایی، به ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد می‌رسد. چنین زبان کم‌همتایی شایسته‌ی پاس داری و پشتیبانی کوشمندانه است. در این عصر پیشرفت‌های شگرف هرچه فزاینده‌تر دانشی و فناورانه، زبان‌هایی که از بیان مفهوم‌های تازه ناتوان باشند محکوم به نابودی اند. از میان رفتن زبان‌های تاریخی که سهم مهمی به تمدن و فرهنگ انسانی ادا کرده‌اند و از این روی به میراث مشترک بشری تعلق دارند، ضایعه‌ی جبران‌ناپذیری خواهد بود.

وضعیت اصطلاح‌شناسی در زمینه‌ی اخترشناسی و اخترفیزیک (رشته های تخصصی مولف، آریا ادیب) و به طور کلی فیزیک در زبان فارسی به هیچ روی رضایت‌بخش نیست. چنین وضعی زبان فارسی و گذشته‌ی درخشان فرهنگ ایرانی را نمی‌زیبد. مولف آرزو دارد که در بهبود این وضع سهمی ادا کند و امیدوار است که این اقدام دیگران را فراخواند تا این خویشکاری مهم را به عهده بگیرند، ژرفانه به سبب‌های کاستی‌ها بیاندیشند و راه‌حل‌هایی بیایند تا اصطلاح‌شناسی فارسی را غنی تر و زبان فارسی را گسترده تر سازند.

زبان‌ها بُردارهای فرهنگی و گونه‌گونی هستند. گلزار پرشکوهی را به اندیشه آورید که گل‌های جورواجور فراوانی دارد هر یک با رنگ و چهره و بوی ویژه‌ی خود. حال آن را بسنجید با گلستان دیگری آکنده از تنها یک گونه گل. بوستان دوم هرچه زیبا باشد باغی است فقیر، زیرا گونا‌گونی ندارد و از این روی گزینش را ناممکن می‌کند. مثالی دیگر آسمان شب است که اگر در آن همه‌ی ستارگان با رنگ و تابناکی یکسانی بدرخشند کمتر رؤیاانگیز می‌نماید. فزون بر این، چنین آسمانی دریافت‌ناپذیرتر هم هست، زیرا دگرسانی‌هایی که برای پژوهش و شناخت ستارگان لازم اند وجود ندارند.

برای رویارویی با این چالش زبانی، باید نه تنها میراث ادبی نو آن، بلکه همه‌ی توانمندی‌های زبان فارسی را به کار بست. فزون بر به کارگیری منبع‌های فارسی میانه (یا پهلوی از حدود ۳۰۰ پ.م. تا ۷۰۰ م.)، فارسی باستان (از ۶۰۰ تا ۳۰۰ پ.م) و اوستایی (از ۲۰۰۰ تا ۳۰۰ پ.م)، ابزارهای زبانیک دیگری نیز برای به هدف رسیدن لازم اند. گنجینه‌ی گویش‌های گوناگون فارسی کمک بزرگی خواهد بود. این گویش‌ها گاه دیسه‌های هند و اروپایی بسیار کهنی را حفظ کرده‌اند که در فارسی ادبی یا رسمی امروزی وجود ندارند. حتا گاه واژه‌هایی در آن ها دیده می‌شوند که یادآور ریشه‌های پوروا هند و اروپایی هستند، واژه‌هایی که همتاهای فارسی باستان و اوستایی آن ها به ما نرسیده‌اند (نگاه کنید به یادداشت‌ها). گویش‌های فارسی کان‌هایی پرگوهرند که افسوس‌مندانه تا کنون به اهمیت‌شان در توانمندسازی زبان فارسی توجه چندانی نشده است. تنها با به کارگیری همگی این ابزارها در طرحی سراسری است که فارسی می‌تواند زبان دانشی/فنی توانمند و کارایى داشته باشد. چسبیدن تنها به فارسی نو و خودداری از به کارگیری گنجینه‌ی زبان‌های مادر فارسی و گویش‌هایش، آن سان که روش سنت‌گرایان و محافظه‌کاران است، سخت نابسنده و ناکارآمد می‌نماید، و بنابراین بخت کمی برای کام یابی دارد. مدرک آشکار این ادعا نیز وضعیت نامطلوب کنونی اصطلاح‌شناسی فارسی در رویارویی با شمار روزافزون اصطلاح‌های بیگانه و نیز نبود هیچ گونه پروژه‌ی کارایی برای حل این مساله‌هاست. در واقع، محدود بودن به فارسی ادبی مترادف است با رضایت دادن به مجموعه‌ی به نسبت کم‌شماری از واژه‌ها و تکرار بیش از حد ترکیب‌های میان آن ها. این همچنین به معنای محروم ساختن حود از داشتن راژمان (سیستم) گسترده‌ای از وندهایی ست که زبان پویا و دقیق علمی به آن ها نیاز دارد. این رویکرد سنت گرایان، که بر پایه‌ی محکم زبانیک استوار نیست، بیش تر انگیزه‌ی ایدئولوژیک دارد، و نیز از نشناختن پیشینه‌ی زبان فارسی و ناآگاهی از توانمندی‌های چشم ناپوشیدنی زبان‌های فارسی میانه، فارسی باستان، و اوستایی برمی‌خیزد. این رویکرد را می‌توان به «شکسته بندزنی» و «خرده‌کاری» همانند کرد، حال آن که برای پدید آوردن راژمان اصطلاح‌شناسی توانمند به آفرینش و بازسازی بنیادین نیاز است. همچنین گفتنی است که بنیادی‌ترین پیشرفت‌ها در اصطلاح‌شناسی علمی زبان فارسی در چند دهه‌ی گذشته زاییده‌ی باز به کارگرفتن یا زنده کردن دیسه‌ها و وندها از زبان‌های مادر فارسی کنونی بوده است. روشن‌تر گفته باشیم، ما بر این باوریم که روش سنتی توانایی لازم را برای برآوردن نیازهای روزافزون اصطلاح‌شناسی در دانش، فلسفه، و فن ندارد. تنها با یاری گرفتن از زبان‌های مادر فارسی و امکان‌هایی که گویش‌ها فرا می‌نهند است که می‌توان راژمان واژگانی دقیق و پویایی پدید آورد.

از آن جا که فارسی زبانی هند و اروپایی است، این بخت را دارد که از الگوها و تجربه‌های گذشته‌ی زبان‌های اروپایی‌ استفاده کند، زبان‌هایی که توانسته‌اند نیرومندترین راژمان اصطلاح‌شناسی دانشی را پدید آورند. واژه‌سازی در زبان فارسی از همان الگوهایی استفاده می‌کند که در زبان‌های اروپایی به کار می‌روند، و واژه‌های مشترک میان فارسی و زبان‌های اروپایی فراوان اند. همچنین باید دانست که زبان علمی بسیار توانمند اروپایی، که در واقع زبانی است ساختگی، برآیند کار و کوشش دانشوران و زبان‌شناسان اروپایی است. به ویژه پس از نوزایش (رُنسانس) بود که اندیشه‌کاران و دانشوران اروپایی به ذخیره‌های زبان‌های یونانی و لاتین برای پدید آوردن مفهوم‌های تازه روی آوردند. فارسی نیز می‌تواند همان راه را، شاید حتا راحت‌تر، با نیاکانش برود زیرا می‌تواند از یافته‌های اخیر زبان‌شناختی سود ببرد و نیز از لاتین و یونانی و سانسکریت استفاده کند. به ویژه زبان سانسکریت، که خواهر/برادر زبان اوستایی/فارسی باستان است، می‌تواند مدل و راهنمای بزرگی باشد.

گزینه‌ی دیگر در برابر این راه‌حل آن است که یکسره و نسنجیده از واژه‌های انگلیسی استفاده کنیم. این راه‌حل شگرف درواقع برنامه‌ریزی برای مرگ تدریجی زبان فارسی نیز هست. شکی نیست که زبان‌های خارجی، به ویژه انگلیسی، باید بخش جدایی‌ناپذیری از آموزش در میان مردم فارسی زبان باشد و پژوهشگران ایرانی باید بتوانند نتیجه‌ی کارهایشان را به زبان انگلیسی هم منتشر کنند. ولی باید این امکان را هم داشته باشند که اگر خواستند، بتوانند به زبان فارسی هم بنویسند. پراکندن دانش در میان همگان بخش والایی از فعالیت‌های پژوهشگر به شمار می‌رود. از نظر تاریخی، زبان فارسی تجربه‌ی ناگواری را در شرایط مشابهی در گذشته داشته است، زمانی که دانشوران ایرانی به عربی می‌نوشتند (نگاه کنید به بخش ۲). بنابراین خردمندانه نیست که همان تجربه‌ی غم‌انگیر را یک بار دیگر با زبان انگلیسی تکرار کنیم. از این ها گذشته، چه کسی می‌تواند ضمانت کند که انگلیسی برای همیشه زبان اصلی علمی باقی بماند؟ در گذشته چند سده‌ای لاتین زبان دانش و فلسفه بود. چندی بعد زبان فرانسه موقعیت غالب را داشت. و که می‌داند شاید در چند دهه‌ی دیگر زبان‌ دیگری چیرگی یابد؟ به هر حال، بخردانه آن است که زبان فارسی بتواند روی پای خود بایستد.

در مرحله‌ی کنونی، مولف فعالیت خود را به ویژه بر جنبه‌های نظری کار متمرکز کرده است. بدین معنا که می‌کوشد برابرهایی پیش نهد که تا حد امکان دقیق و توانا باشند در راژمانی همه‌سونگر و پویا آن سان که بتوان نامش را "اصطلاح‌شناسی" نهاد. مهم در این مرحله پدید آوردن واژگان مورد نیاز است، زیرا صرف وجود برابرنهاده‌ها این امکان را فراهم می‌آورد که اگر کسی خواست، بتواند از اصطلاح‌های فارسی استفاده کند. تا وقتی که برابرهای فارسی وجود نداشته باشند آزادی گرینش میان فارسی و وام‌واژه‌ها ممکن نخواهد بود، و بنابراین وام‌واژه‌ها خود را تحمیل خواهند کرد. به بیان دیگر، مولف می‌کوشد آن چه را که از دید او برای تقویت و نیرومندسازی اصطلاح‌شناسی در فارسی به ترین است دقیقانه انجام دهد و برای نمونه خود در نوشته‌های فارسی‌اش به کار ببرد.

۲) تاریخچه‌ی کوتاه زبان‌شناختی

در سال‌های پایانی سده‌ی ۱۹ میلادی/۱۳ خورشیدی، ایرانیان با جامعه‌های اروپایی تماس برقرار کردند، جامعه‌هایی که بر اثر نوزایش و انقلاب صنعتی پیشرفت‌های علمی و اجتماعی شگرفی کرده بودند. سفر ایرانیان به اروپا برای یادگیری و دعوت از اروپاییان برای آموزش در ایران، ایرانیان را با دانش‌ها و فن‌های اروپایی آشنا ساخت. به ویژه پس از انقلاب مشروطه در ایران (۱۹۰۶ تا ۱۹۱۱ م/۱۲۸۵ تا ۱۲۹۰ خ)، که انگیزه‌ها‌ی اصلی‌اش آرمان‌های مردم‌سالاری و نو‌گرایی بودند، مقاله‌ها و کتاب‌های فراوانی به فارسی ترجمه شدند و دانش‌های نو به دامنه‌ی آموزشی کشور راه یافتند.

اما دانش‌های اروپایی پر از مفهوم‌هایی بودند که برابرهای مناسبی در فارسی برایشان وجود نداشتند. بنابراین، ترجمه‌ی آنان سرراست و آسان نبود، به ویژه آن که زبان فارسی در بیان مفهوم‌های کلاسیک علمی نیز تجربه‌ی اندکی داشت. دلیل‌های اصلی دو چیز بودند: نخست این که ایرانیان چندین سده نه از فارسی بلکه از عربی به عنوان زبان دانش و فلسفه استفاده کرده بودند. حتا اگر چهره‌های برجسته‌ای چون بیرونی (۹۷۳ تا ۱۰۵۰ م/۳۵۲ تا ۴۲۹ خ)، ابوعلی سینا (۹۸۰ تا ۱۰۳۷ م/۳۵۹ تا ۴۱۶ خ)، و دیگران اثرهایی در اخترشناسی و فلسفه به فارسی نوشتند و کوشیدند برابرهای فارسی بسازند، عمده‌ی نوشته‌هایشان به عربی بود. برای نمونه، بیرونی در کتاب «تفهیم» خود بسیاری برابر‌های فارسی جالب برای مفهوم‌های آن زمان اخترشناسی ساخت و کوشید از به کار بردن واژه‌های عربی خودداری کند. اما در ساختن برابر فارسی برای بسیاری از مفهوم‌های کلاسیک اخترشناسی (مانند استوا، مقارنه، مقابله، اعتدال، دایره البروج، و دیگرها) ناتوان بود و به ناچار وام‌واژه‌های عربی را به کار برد. می‌توان گفت که اگر بیرونی ابزارهای دانش زبان‌شناسی امروز ما را می‌داشت بی‌گمان برابر‌های مناسبی برای آن مفهوم‌ها می‌یافت. دلیل دوم این بود که فارسی زبان مفهوم‌های صریح، عبارت‌های سرراست، و گزاره‌های بی‌ابهام نبود. فارسی بیش تر زبان شعر بود که در آن شاعر غزل‌سرا یا قصیده‌گو ترجیح می‌دهد واژه‌های دوپهلو به کار برد تا چند حس و تصویر را با هم تداعی کند و بسا که مفهوم دستخوش قافیه است. البته بازی با واژه‌ها برای چکامه‌سرایی مهم است، اما گریز از مفهوم‌ها و جمله‌های روشن و بی‌شبهه در دانش‌های دقیق نشدنی و طردکردنی است.

کوتاه آن که فارسی در اصل برای سخنوری شاعرانه به کار می‌رفت، و زبانی بود که در آن شاعران بزرگی چون فردوسی و حافظ شاهکارهای بی‌همتایی آفریده بودند. حمله‌ی مغول ضربه‌ی مرگ‌آور دیگری بود بر پیکر فارسی. در این دوره واژه‌های ناآشنای عربی فراوانی به فارسی درآمدند که منشیان دیوانی و نویسندگان بی‌مایه به زور وارد نثر می‌کردند، انگار که مسابقه‌ای میان آنان بود با هدف مغلوب کردن حریف از راه آوردن اصطلاح‌ها و ترکیب‌های سنگین عربی. شگفت آن که اینان نه تنها واژه‌های فارسی را با عربی جایگزین می‌کردند بلکه حتا واژه‌های آشنای عربی را نیز با واژه‌های غریب‌تر عربی عوض می‌کردند. به گفته‌ی شاعر و ادیب برجسته زنده یاد استاد محمدتقی بهار، فارسی نوشتاری زبان غریبی شد که نه عربی بود نه فارسی و نه ترکی. با این همه فارسی اصیل همچنان در میان مردم عادی رایج بود. این را هم باید افزود که در آغاز دوران مغول کوشش‌هایی برای رهایی از عربی در نوشتن دانش به کار رفت. نصیرالدین توسی، ریاضی دان، اخترشناس، و سیاست‌مرد برجسته، نوشتن اخترشناسی به فارسی را تشویق می‌کرد، چنان که چند زیج (زیگ) را به فارسی نوشتند. در این میان مثالی چشمگیر زیج اُلُغ‌بیگ است، که دربردارنده‌ی دقیق‌ترین نپاهش‌ (رصد) های احترشناختی تا پیش از نوزایش به شمار می‌رود. نسخه‌ی اصلی زیج الغ‌بیگ به فارسی نوشته شده است. نصیرالدین توسی با همه‌ی مشغله‌های گوناگونش کتاب «صور الکواکب» عبدالرحمان صوفی را به فارسی برگرداند، که می‌توان گفت نشان پشتیبانی او از زبان فارسی است. البته می‌توان، با کمی اغراق، گفت که زبان این اثرهای علمی از فارسی فقط «کردن» و «بودن» و «شدن» را نشانه داشت. به هر حال در آن زبان هیچ اصطلاح علمی به فارسی ساخته نمی‌شد و مفهوم‌ها عربی بودند.

در چنین اوضاع و احوالی بود که زبان فارسی با دانش‌های اروپایی تماس یافت. ورود روزنامه‌نگاری سبب ساده‌سازی نثر فارسی شد. در واقع، روزنامه‌نگاران، سیاستمداران، و اندیشه‌کاران مجبور بودند از عبارت‌های طولانی که اصطلاح‌های ناآشنای عربی فراوانی داشت دوری جویند تا بتوانند با مردم عادی ارتباط برقرار کنند. افزون بر این، استفاده از ماشین‌ چاپ باعث شد که حجم مواد نوشتاری افزایش یابد. ادامه‌ی استفاده از عربی در دانش و فن دارای دست کم سه دشواری بنیادی بود: ۱) خود زبان عربی در بیان مفهوم‌های اروپایی مشکل داشت و حتا معلوم شد که فارسی، از آن جا که زبانی هند و اروپایی است و از همان الگوهای واژه‌سازی زبان‌های اروپایی پیروی می‌کند، در این زمینه بر عربی برتری دارد و تواناتر است. ۲) بنابراین طبیعی می‌نمود که به جای به وام گرفتن اصطلاح‌های دست چندم عربی سرراستانه از زبان‌های اروپایی ترجمه شود. ۳) رویکرد استفاده از عربی با پدافند (دفاع) از زبان فارسی، نماد فرهنگ و ایدانی (هویت) ایرانی، هماهنگ نبود.

در طی دوره‌ی آغازین تماس با اروپا، انبوهی از واژه‌های فرانسه (زبان اصلی اروپایی در آن دوران) به همراه ترجمه‌های دست و پاشکسته‌ی عربی وارد فارسی شد. مشکل در وام‌واژه‌ها نبود، زیرا هیچ زبانی از آنان گریزی ندارد. هیچ یک از زبان‌های عمده‌ سره‌ و پاک نیستند و خواستن زبان سره خنده‌آور نیز هست. برای مثال، زبان انگلیسی سدها واژ‌ه از فرانسه و دیگر زبان‌ها به وام گرفته است تا واژگان خود را غنی سازد. نکته این است که در آن جا، همه‌ی این وام‌واژه‌ها با پیروی از قاعده‌های دستور زبان انگلیسی، دیگر انگلیسی شده‌اند. تصور کنید که زبان انگلیسی چه اندازه پیچیده و ناکارآمد می‌شد اگر همه‌ی وام‌واژه‌های فرانسه، که فراوان هم هستند، از دستور زبان اصلی خود پیروی می‌کردند (یعنی فعل‌ها به شیوه‌ی فرانسه صرف می‌شدند، اسم‌ها جنس مؤنث و مذکر را حفط می‌کردند، مشتق‌های فعلی به دیسه‌ی فرانسه به کار می‌رفتند، و دیگرها)! بیچاره زبان فارسی با چنین وضعی رو به رو بود! وام‌واژه‌های عربی قاعده‌های خود را حفظ می‌کردند و نمی‌گذا‌شتند که سازواره‌های زبان فارسی چنان که باید کار کنند. در نتیجه، کم کم زبان فارسی فلج شده بود. دقیق‌تر آن که وام‌واژه‌های بی‌شمار عربی هریک گروهی از مشتق‌ها یا جداشده‌های خود را نیز همراه می‌آوردند. برای مثال، گرچه زبان فارسی واژه‌های خود را برای «اندیشیدن» داشت واژه‌ی عربی «فکر» با خود واژه‌های افکار (جمع عربی فکر)، تفکر، افتکار، فکرت، متفکر، مُفکّر، فاکر، فکیر، فکور (که این آخری در عربی نیز وجود ندارد!)، مُفکِر (فکر شده) و دیگرها را با خود آورده بود. این وضع بسیار فلج کننده بود زیرا مانع پویایی فارسی و گسترش سازوکار واژه‌سازی آن می‌شد. برای به تر پی بردن به این وضع مثالی دیگر از یک مفهوم فیزیکی نو بیاوریم:

 Ionization: در آغاز، هنگامی که این مفهوم وارد زبان فارسی شد، چند جداشده‌ (مشتق) فرانسه نیز با آن آمدند که ما در این جا شکل انگلیسی آن ها را می‌آوریم: ionizable ، ionized ، ionize، ion  و ionizing. زبانی در و پیکردار و آبرومند نمی‌تواند همه‌ی این جداشده‌های گوناگون را - که با راژمان دستور زبانی‌اش بیگانه‌اند - بپذیرد بی آن که توانایی زایندگی خود را از دست بدهد و دستخوش مرگ تدریجی شود. راه حلی که گروهی از پژوهشگران و نویسندگان، به رهبری غلام‌حسین مصاحب (سال ۱۹۵۹ م/۱۳۳۸ خ)، پیش گرفتند آن بود که تنها ریشه‌ی این مفهوم، یعنی ion یونانی، را بپذیرند و سپس از دستور زبان فارسی برای ساخت جداشده‌ها استفاده کنند: یون، یونیدن (ionize)، یونش (ionization)، یونیده (ionized)، یوناننده یا یونگر (ionizer)، یونیدنی (ionizable) و دیگرها. همچنین، اکسید (oxide) که می توان از آن جداشده ساخت: اکسیدن (oxidize)، اکسیده (oxidized)، اکسایش (oxidation/oxidization)، اکسنده (oxidizer)، اکسا (oxidizable). در واقع، این همان روشی است که زبان‌های اروپایی (انگلیسی، فرانسه، آلمانی، اسپانیایی، ایتالیایی، سوئدی، و دیگرها) برای ساختن اصطلاح از ریشه‌های مشترک یونانی و لاتین به کار می‌برند بی آنکه از قاعده‌های دستوری خود چشم بپوشند.

کار بسیار مهم برای پیشبرد زبان فارسی برپاسازی فرهنگستان زبان فارسی بود به سال ۱۹۳۵ م/۱۳۱۴ خ، یک سال پس از تأسیس دانشگاه تهران. یکی از هدف‌های گوناگون فرهنگستان عبارت بود از: مسئولیت ساخت اصطلاح‌های گوناگون برای محدود کردن کاربرد وام‌واژه‌ها از راه جایگزین کردن آن ها با اصطلاح‌های فارسی. عضوهای اصلی فرهنگستان جزو برترین استادان ادبی و دانشمندان ایرانی آن زمان بودند. نتیجه‌ها‌ی کوشش‌های اینان، که به تدریج تا سال ۱۹۴۱ م/۱۳۲۰ منتشر شدند، سدها واژه‌ی نو بودند که به گستردگی در کتاب‌های درسی، اداره‌ها، ارتش، و دیگر جاها به کار رفتند و تأثیر مثبت بزرگی بر تقویت زبان فارسی داشتند. اما واژه‌سازی فرهنگستان بر پایه‌ی رویکرد یک‌بعدی یا ایستا بود که در آن عمومن جداشده‌های صرفی نادیده گرفته می‌شدند. به هر حال، این انتقاد به هیچ روی انکار اهمیت زیستی فرهنگستان در جان تازه بخشیدن به زبان فارسی نیست.

فرهنگستان به دلیل‌های ناآشکار، شاید زیر فشار دشمنانش، در سال ۱۹۴۱ م/۱۳۲۰ خ از فعالیت رسمی بازایستاد. ولی پژوهش برای جایگزینی وام‌واژه‌ها پس از آن بیش تر به دست کسان و هیئت‌های ویراستاری در دانشگاه‌ها و شرکت‌های انتشاراتی ادامه یافته است. در واقع هم اکنون کار اصلی را اقدام‌های «مردمی» می‌کنند. شمار کسانی که درگیر چنین فعالیتی هستند، و کسانی که کوشش‌های سودمندی کرده‌اند بسیار است و نام بردن از همگی آنان در این جا ممکن نیست. با این حال برشماردن چند نام بایسته می‌نماید. زنده یاد محمود حسابی، استاد فیزیک دانشگاه تهران، که به ویژه بر کاربرد فارسی سره پافشاری می‌کرد، بسیاری به واژگان فیزیک افزود. باید از وی برای سهم مهمش قدردانی کرد، هرچند که کار وی چندان بی‌نقص نبود: یکی این که وی برای واژه‌های پیشنهادی خود توضیح زبان‌شناختی ارایه نمی‌کرد، یا هرگز آن ها را در جایی ننوشت. گویی همین که او استاد برجسته‌ی دانشگاه است برای پذیراندن واژه‌هایش بسنده است. دانش جویان فیزیک آن واژه‌ها را طوطی‌وار یاد می‌گرفتند تا امتحان‌ها را بگذرانند، اما بیش ترشان پس از فرهیزش دیگر آن‌ها را به کار نمی‌بردند. در واقع، آنان با این واژه‌ها بیگانه بودند، زیرا کوششی برای توضیح آن ها نشده بود و دانش جویان آن ها را نمی‌فهمیدند. همچنین باید از گروه مصاحب نام برد که پیش تر بدان اشاره شد. این گروه اصطلاح‌های فنی فراوانی ساخت که به گستردگی پذیرفته شدند. نوآوری مهم آنان جرأت در ساختن شماری فعل تازه بود مانند همان‌ها که در بالا گفتیم. دیگران این ابتکار را به فراوانی پی گرفتند. کوشش شایان یادآوری دیگر از آن صادق کیا، استاد زبان‌شناسی دانشگاه تهران، است برای کوشش او در جلب توجه به اهمیت منبع‌های زبانی فارسی میانه/فارسی باستان/اوستایی، و نیز به سبب پژوهش‌هایش درباره‌ی گویش‌های ایرانی. همچنین باید از میرشمس‌الدین ادیب سلطانی، زبان‌شناس، داننده‌ی چندین زبان، منطق‌دان ریاضی‌، و هنرمند نقاش یاد کرد. ایشان نخستین کسی است که پژوهش فراگیری در زمینه‌ی دشواری‌های گوناگون اصطلاح‌شناسی فارسی کرده است و راژمانی از وندها بر پایه‌ی مدل یونانی و لاتین ساخته است. وی همچنین با ترجمه‌ی کتاب Organon «ارغنون» یا «منطق» ارستو از یونانی به فارسی و نیز ترجمه‌ی Kritik der reinen Vernunft «سنجش خرد ناب» نوشته‌ی ایمانویل کانت از آلمانی به فارسی سهمی به سزا در گشودن راهی تازه در اصطلاح‌شناسی فلسفی داشته است. پژوهشگر ستودنی دیگر داریوش آشوری است، ویژه‌کار دانش‌های اجتماعی و فلسفه و نیز پدیدآورنده‌ی «فرهنگ علوم اجتماعی» (انگلیسی به فارسی). وی با ترجمه‌ها‌ی شیوایش، به ویژه Also sprach Zarathustra «چنین گفت زرتشت» نیچه، خدمت شایانی به توانمندی زبان فارسی انجام داده است. او همچنین به جنبه‌های اجتماعی و فرهنگی اصلاح زبان دل بسته و درباره‌ی آسیب‌شناسی زبان فارسی نیز مطالعه کرده است. ایشان در اثر تازه‌ای به ضرورت کاربرد زبان‌های باستانی ایرانی برای تواناسازی قابلیت‌های واژه‌سازی فارسی اشاره کرده است، هرچند که خود بیش تر از شیوه‌ی فرهنگستان نخست پیروی می‌کند.

۳) معیارهای واژه‌سازی

- همخوانی یک به یک: در واژه‌نامه‌ای تخصصی  و علمی برخلاف شعر، هر مفهوم تعریف روشن و بی‌ابهامی دارد. بنابراین از کاربرد یک واژه برای مفهوم‌های گوناگون خودداری می‌شود. همچنین دقت می‌شود که از تداخل با مفهوم‌های مرتبط پیش‌گیری شود.

- نیاز به واژه‌های معنا و اصطلاح‌های بنیادین: واژه‌های انتزاعی یا «معنا»، چنان که در دستور زبان سنتی گفته می‌شود (مانند «اندیشیدن»، «معنا»، «مفهوم» و دیگرها)، در مقایسه با واژه‌های «ذات» (مانند در، مداد، درخت، ستاره، و دیگرها) پیوند ژرف‌تری با اندیشه دارند و بنابراین بنیادی‌ترند. بی آن که بخواهیم به رابطه‌های باریک میان «ذات» و «معنا» بپردازیم، باید تأکید کرد که واژه‌های معنا سرچشمه‌ی اصلی‌ جداشده‌ها هستند، و زبان نیرومند را از توانایی‌اش در ساختن واژه‌های انتزاعی می‌شنا‌سند. بنابراین لازم می‌دانیم که واژه‌های انتزاعی فارسی باشند. همچنین، زبان کارآ باید بتواند مفهوم‌های بنیادین را بر پایه‌ی راژمان خود بیان کند. به همین دلیل است که ما لازم می‌داریم که مفهوم‌های کلاسیک مانند استوا، مقارنه، مقابله، اعتدال، دایره البروج، رصد کردن، رصد، و دیگرها برابر فارسی داشته باشند. هم اکنون این مفهوم‌ها برابرهای فارسی ندارند و ما برابرهای زیر را پیش نهاده‌ایم، به ترتیب: هموگار (hamugâr)، هم‌ایستان (hamistân)، پادایستان (pâdistân)، هموگان (hamugân)، هورپه (hurpeh)، نپاهیدن (nepâhidan)، نپاهش (nepâheš).

- خوش‌آهنگی و زیبایی: این بسنده نیست که برابری برای اصطلاح خارجی ساخته شود، بلکه لازم است که برابر‌ها خوش‌نوا باشند و به آسانی بازگویی (تلفظ) شوند. برای مثال، برای واژه‌ی فارسی «کَشه» برای "خط" پیشنهاد شده است (افضلی‌پور، ۱۹۷۸ م/۱۳۵۷ خ) اما دشواری آن است که «خط کشیدن» می‌شود «کَشه کشیدن» و «خطی بکشیم» می‌شود «کَشه‌ای بکشیم» که نه زیباست و نه عملی. از این گذشته، احتمال دارد که خط در اصل واژه‌ای ایرانی باشد.

- درازای واژه: باید کوشید تا از واژه‌های دراز بسیارهجا دوری کنیم. اصطلاح‌های انگلیسی کوتاه اند و اغلب بیش از دو سه هجا ندارند. اگر برابر فارسی دراز باشد به سختی می‌تواند خود را جایگزین واژه‌ی انگلیسی کند. زیرا به نظر می‌رسد هنگامی که سخن‌گویان امکان گزینش داشته باشند، اصطلاح‌های کوتاه‌تر را ترجیح می‌دهند، شاید به دلیل صرفه‌جویی در انرژی در فراروند ارتباط. مثالی از زبان فرانسه به روشن شدن این موضوع کمک می‌کند. اصطلاح انگلیسی redshift (با دو هجا) در فرانسه می‌شود décalage vers le rouge (با شش هجا). نزدیک به همگی اخترشناسان پیشه‌کار (حرفه ای) فرانسوی به جای واژه‌ی فرانسه همان redshift را در سخن گفتن به کار می‌برند. همچنین است اصطلاح blueshift و برابر فرانسه‌اش décalage vers le bleu . فرانسویان حتا این اصطلاح‌های انگلیسی را به صورت فرانسه صرف می‌کنند مانند raies redshiftées و flot bleushifté اما از سوی دیگر کسی واژه‌ی انگلیسی. black hole (سیه‌چال، سیه‌سوراخ) را به جای trou noir به کار نمی‌برد، ظاهرن برای این که هر دو دوهجایی هستند. به فارسی برگردیم. در زبان فارسی نیز اکنون redshift را «جابه‌جایی به سوی سرخ» می‌گویند، که هشت هجایی است. به همین سبب به تازگی برابر تازه‌ا‌ی پیشنهاده شده است: «سرخ‌گرایی» که آن هم رضایت‌بخش نیست، زیرا مفهوم «جابه‌جایی» (shift) را با «گرایش» (inclination) اشتباه می‌کند. به دلیل‌های گفته شده در بالا، ما «سرخ‌کیب» را پیش می‌نهیم که تشکیل شده است از «سرخ» و «کیب» (kib) از مصدر کیبیدن (kibidan) «جا به جا شدن، به سوی چیزی رفتن».

- فعل‌های بسیط: زبان فارسی دچار کمبود فعل‌های بسیط یا ساده است. اگرچه فارسی میانه از این نظر بسیار غنی بود، ولی فارسی نو به سبب گسستگی زبانی زاییده‌ی عربی بسیاری از آن ها را از دست داد. فعل‌های ساده‌ی فارسی میانه، جای خود را به فعل‌های مرکب و گاه فعل‌های عبارتی دادند که خود شامل وام‌واژه‌ها نیز هستند. نتیجه‌ی آن هم کم توان شدن بسیار واژه‌سازی در فارسی نو است. برای مثال، «آزمودن» با «امتحان کردن»، «گزیدن» با «انتخاب کردن»، «آرمیدن» با «استراحت کردن» جایگزین شدند. این‌ها مثال‌های ساده هستند زیرا فعل‌های عبارتی نیز داریم که تشکیل شده‌اند از مخلوطی از واژه‌های فارسی و وام‌واژه‌ها: «مورد هجوم قرار دادن»، «به مرحله‌ی عمل درآوردن»، «به معرض نمایش گذاشتن» و غیره. اگرچه این فعل‌های عبارتی طیف معنایی به وجود می‌آورند، ولی مشکل آن است که نمی‌توانند مشتق‌های مناسب و فشرده بسازند و بنابراین به درد اصطلاح‌سازی نمی‌خورند. مولف در گذشته، در سال ۱۹۷۳ م/۱۳۵۲ خ، درباره‌ی این موضوع مطالعه‌ای کرد که نتیجه‌اش در مجله‌ا‌ی فارسی منتشر شد ("گفتاری پیرامون صرف فعل در زبان علمی فارسی" نوشته شده در همین تارنما. آریا ادیب) امروزه بسیاری کسان که به تقویت زبان فارسی علاقه دارند، نسبت به این مساله حساس اند و کوشش‌های فراوانی برای درمان این مشکل صورت گرفته است. بنابراین، به دلیل‌های بالا، برای اصطلاح سازی باید از به کار بردن فعل‌های مرکب دوری کرد.

- به کار گیری اصطلاح‌های بین المللی: فرهنگ ها باید  همه‌ی اصطلاح‌های علمی بین المللی رشته‌های فیزیک، اخترشناسی، اخترفیزیک، و شیمی را بپذیرند. برای مثال آن ها که به ذره‌های بنیادی مربوط می‌شوند (پروتون، الکترون، نوترون، بوسون، فرمیون، کوآرک و دیگرها) . همین اصل درباره‌ی نام گذاری‌های شیمی نیز برقرار است. در اختر شناسی باید نام‌گذاری «اتحادیه‌ی جهانی اخترشناسی» برای برآخت‌ (object) های اخترشناختی را نیز به کار ‌برد، مانند نام سیارک‌ها، ماهواره‌های سیاره‌ها، اُسترسیاره‌ها، و دیگرها. همین طور، نام‌های ستاره‌هایی را که عربی هستند، ولی در همه‌ی زبان‌های اروپایی به کار می‌روند. برعکس در نام‌های صورت‌های فلکی باید به جای شکل عربی مخدوش شخصیت‌های استوره‌ای یونانی از دیسه‌ی اصلی یونانی آن نام‌ها استفاده شود (کفئوس به جای قیفاووس، پرسئوس به جای برساووس، و دیگرها).

- وام‌واژه‌ها: وام گرفتن واژه‌های ذاتی که با خود جداشده‌هایشان را نمی‌آورند مشکلی نیست و می‌توان آنها را پذیرفت وقتی کاربرد گسترده داشته باشند. در این صورت این وام‌واژه‌ها فارسی به شمار می‌آیند. بدین معنا که همه‌ی قاعده‌های زبان فارسی بر آن ها اعمال می‌شوند. با این حال، به دلیل وجود حس فارسی‌گرایی در میان ایرانیان و همچنین نیاز به اصلاح و ارتقای زبان فارسی، این گرایش نیز وجود دارد که این وام‌واژه‌ها نیز جای خود را به واژه‌های فارسی بدهند. برای نمونه، وام‌واژه‌ی «لغت» را در نظر بگیرید که خود عربیده‌ی logos یونانی است. این واژه غیر از شکل جمع عربی‌اش، یعنی «لغات»، و صفت‌اش، یعنی «لُغَوی»، هیچ جداشده‌ی عربی دیگری در فارسی ندارد. ولی در چند شکل دورگه مانند «لغت‌نامه» و «لغت‌ساز» و «لغت‌سازی» نیز در فارسی به کار رفته است. با این حال، چند دهه‌ای است که «لغت» کم کم میدان را خالی کرده و جای خود را به «واژه»ی فارسی می‌دهد (در فارسی میانه vâcak، از اوستایی -vaccah، از ریشه‌ی -vak، بسنجید با سانسکریت -vacas، لاتین vox و vocare، یونانی ops وepos و پوروا هند و- روپایی -wek* «سخن گقتن»). حتا مردم عادی و نویسندگانی که چندان در فارسی‌گویی پیش ‌تاز نیستند نیز به گستردگی از «واژه» استفاده می‌کنند. در ترجیح دادن «واژه» بر «لغت» نمی‌توان جنبه‌های زیباشناختی را نایده گرفت.

- روش گروهی: در جست و جو برای برابر مناسب لازم است که مفهوم مورد نظر نه به صورت تنها، بلکه در بافتی کلی‌تر بررسی شود که می‌تواند دانش‌های دیگر را نیز در بر گیرد. بدین وسیله اهمیت خاص آن اصطلاح در رابطه با مفهوم‌های نزدیک دیگرش روشن می‌شود. برای مثال در ترجمه‌ی analyze لازم است مفهوم‌های نزدیک به آن نیز در نظر گرفته شوند، مفهوم‌هایی چون solve، resolve، dissolve و نیز مفهوم متضاد آن یعنی synthesize. همچنین باید در بافتی گسترده‌تر واژه‌های separate ،divide ،distribute  ،diffuse و نیز مشتق‌های هر یک از آنها را بررسید و از یکی کردن مفهوم‌ها دوری جست. مثال‌های دیگر عبارتند از گروه واژه‌های current ،flow ،flux ،inflow ،outflow  ،stream و نیز گروه actionmeter ،bolometer ،photometer ،pyrheliometer ،pyrometer ،radiometer و نیز گروه binary ،double ،dual . گروه‌های بسیار دیگری نیز وجود دارند و در این فرهنگ دقت شده که برابر‌های مناسب برای هر اصطلاح داده شود.

- ریشه‌شناسی: زبان‌های هند و اروپایی در ساختن واژه‌ها از «الگوی فکری» همانندی پیروی می‌کنند. این واقعیت که آن ها سدها واژه‌ی هم ریشه دارند تأکیدی است بر داشتن ریشه‌ و پایه‌های واژه‌سازی مشترک گرچه از نظر نحوی به طور متفاوتی فراگشت یافته باشند. این نکته نشان می‌دهد که ریشه‌شناسی می‌تواند اغلب برای یافتن برابرهای مناسب به کار رود. مثالی چند: فرض کنیم که در زبان فارسی برابری برای واژه‌ی انگلیسی moonlight «مهتاب» وجود نمی‌داشت و می‌خواستیم برای آن برابری بسازیم. moonlight تشکیل شده است از دو بخش: moon ( انگلیسی کهن: mona، پوروا- ژرمانیک: -maenon*، هم ریشه با یونانی mene و men و لاتین mensis، سانسکریت más، اوستایی -mâh و فارسی نوین «ماه»، پوروا هند و اروپایی -me(n)ses* ) و light ( انگلیسی کهن: leht، هم ریشه با یونانی leukos، لاتین lux و نیز lumen و luna)، سانسکریت -roka، فارسی باستان -raucah، اوستایی -raocah، فارسی میانه rôc و فارسی نو «روز»؛ پوروا هند و اروپایی -leuk* «تابش، نور»). بنابراین برابری که به دنبالش هستیم عبارت خواهد بود از فارسی moon + فارسی light. برای بخش نخست «ماه» یا «مه» را داریم که در ضمن هم ریشه است با moon در انگلیسی. برای بخش دوم چندین گزینش داریم که یکی از آن ها «تاب» است از فعل «تابیدن». در نتیجه، برابر فارسی moonlight می‌شود «مهتاب» و این هم دقیقن واژه‌ای است که در فارسی به کار می رود!

مثال دیگر astrology است. نخست به یاد داشته باشیم که در گذشته این واژه با astronomy مترادف بوده و جنبه‌ی منفی امروزی را نداشته است. این واژه تشکیل شده از astron یونانی ( بسنجید با stella در لاتین، -str و -tara در سانسکریت، -star در اوستایی، star و stârag در فارسی میانه، و «ستاره و اختر» در فارسی نو، پوروا هند و اروپایی: -ster*) به علاوه‌ی logy- «گفتار» (یونانی: legein «سخن گفتن»). برابر فارسی این واژه بنا بر ریشه‌شناسی خواهد بود اختر + گویی یعنی «اخترگویی» که اسم فاعل آن اخترگو (astrologer) در ادبیات فارسی وجود دارد و برای مثال جلال‌الدین محمد بلخی (رومی) آن را به کار برده است. همچنین است «اخترشناس» و «اخترشناسی» که دیسه‌ی نخست در شاهنامه‌ی فردوسی فراوان دیده می‌شود.

- جمع: زبان فارسی دارای ابزارهای ویژه‌ی خود برای جمع بستن واژه‌هاست. اما در این زمینه نیز از تأثیر عربی در امان نبوده است، آن سان که حتا بسیاری از واژه‌های فارسی سره نیز با قاعده‌ی عربی جمع بسته می‌شوند. باید تنها شکل‌های فارسی جمع بستن را به کار ‌برد.

- وندها: پیشاوندها و پساوندها ابزارهای مهمی برای واژه‌سازی در اصطلاح‌شناسی زبان‌های هند و اروپایی هستند. اگرچه فارسی وندهای پرشماری دارد اما بسیاری از آن ها به طور سنتی کم تر به کار رفته‌اند. بر پایه‌ی کارهای پیشین دیگران و پژوهش‌های خود نویسنده در این زمینه، این فرهنگ وندها را به گستردگی به کار می‌گیرد و خود چند وند تازه به راژمان وندهای فارسی می‌افزاید.

- اصطلاح‌شناسی در زبان‌های دیگر: برای یافتن مناسب‌ترین برابر فارسی، باید کوشید تا آن جا که شدنی است  برابر‌های مربوط در دیگر زبان‌های اروپایی، عمدتن فرانسه، آلمانی و اسپانیایی نیز بررسی شوند.

مثال: نخست واژه‌ی scale به معنای «چیزی درجه‌بندی شده به ویژه برای اندازه‌گیری؛ رشته‌ای از نشانه‌ها یا نقطه‌ها با فاصله‌های معین برای اندازه‌گیری کمیتی (مانند ارتفاع جیوه در دماسنج)؛ مقیاس». این واژه‌ی انگلیسی از scala در لاتین به معنای «نردبان، پلکان» می‌آید که هم ریشه است با scandere «بالا رفتن». برای یافتن برابر فارسی پیشنهادی، ما از آلمانی‌ استفاده کرده‌ایم. Maßstab در آلمانی تشکیل شده از Mass «اندازه» + Stab «چوب، ترکه، چوبدست». واژه‌ی فارسی پیشنهادی ما «مَرپِل» (marpel) است گرفته شده از «مر» در فارسی میانه و نو به معنای «شمار، اندازه»، از ریشه‌ی اوستایی -mar «شمردن، به یاد آوردن» ( بسنجید با سانسکریت -smr «به یاد آوردن»، smarati «به یاد می‌آورد»، لاتین memor و memoria، یونانی mermera و martyr «شاهد») + پِل (pel) «چوب، تکه چوب، چوب کوچک». در این واژه می‌توان «پل» را کوتاه‌شده‌ی «پله» نیز دانست.

مثال دیگر cause است به معنای «علت»، که ریشه‌ی آن شناخته نیست. برابر آلمانی آن Ursache تشکیل شده از -ur «آغارین، نخستین» + Sache «چیز، ماده». از آن جا که این واژه مفهومی بنیادی است باید برابر فارسی داشته باشد بنابراین ما واژه ی «بُنار» (bonâr) را پیش می‌نهیم، از «بُن» (بنیاد، پایه، ریشه) + «آر» از ریشه‌ی اوستایی -ar «به حرکت آوردن، جنبیدن، رفتن»، در سانسکریت: -ir «به جنبش آوردن، راندن، آشوباندن، رفتن». بسنجید با ar در گویش تبری «جنبش، حرکت»؛ ریشه‌ی پوروا هند و اروپایی: -er* «حرکت کردن، به حرکت انداختن». معنای لفظی بُنار: «حرکت اصلی، انگیزه‌ی آغارین».

- آشنایی: تجربه نشان می‌دهد که اگر واژه‌های نو جزءهای معنایی آشنایی داشته باشند مردم آن را آسان‌تر می‌پذیرند. می‌توان گفت که حتا گونه‌ای گرایش به «نو واژ ترسی» (neologophobia) در میان ایرانیان وجود دارد، از جمله در میان کسانی که با زبانی خارجی نیز آشنا هستند. به نظر می‌رسد اینان از به کاربردن اصطلاح‌های تازه ی فارسی روی گردان هستند حال آن که به آسانی وام‌واژه‌های ناآشنا را - که عمدتن از انگلیسی می‌آیند - می‌پذیرند. البته باید از ساختن اصطلاح‌های نابهنجار تا آن جا که می شود خودداری کرد. اما از سوی دیگر، جنبه‌ی آشنا بودن اصطلاح نباید شرط اصلی گزینش برابر فارسی باشد. اگر به معیارهای دقت و روشنی - که در اصطلاح‌شناسی علمی ضروری هستند - پای‌بند باشیم، ساختن اصطلاح‌های آشنا برای مفهوم‌هایی که معادل فارسی ندارند ناممکن خواهد بود. هم چنین ضروری دانستن جزءهای آشنا برای این مفهوم‌های نو به معنای خودداری از افزایش تعداد اصطلاح‌های مستقل تازه خواهد بود، حال آن که زبان فارسی سخت بدین اصطلاح‌ها نیاز دارد.

- شخصیت: جدا از کیفیت‌ها و ویژگی‌های یادشده در بالا، برابر مناسب باید چندین خصوصیت دیگر نیز داشته باشد که یکی از آن ها به گفته‌ی م.ش. ادیب سلطانی «شخصیت» است. برداشت ما از این معیار این است که مفهوم‌های عمده‌ی علمی یا فلسفی نباید با اصطلاح‌های رایج و پیش‌پاافتاده‌ی فارسی ترجمه شوند. دلیل ساده آن که اگر اصطلاحی شخصیت مجزای خود را نداشته باشد به سادگی در انبوه دیگر مفهوم‌های عادی گم می‌شود. اگرچه رده‌بندی شخصیت واژه‌ها تا پاره‌ای ذهنی است، به ویژه وقتی اصطلاح‌هایی با اهمیت کم تر مورد نظر باشند، بی‌شک رعایت ضابطه‌ی «شخصیت» به نتیجه‌های معتبرتری منجر می‌شود. بگذارید مثالی بزنیم. اصطلاح «برافزایش» برابر خوبی برای accretion - که مفهوم مهمی در اخترفیزیک است - به نظر نمی‌رسد. این اصطلاح، که برخی آن را به کار می‌برند، و تشکیل شده است از پیشوند «بر» + «افزایش»، به سادگی به معنای «افزایش یافتن» است. حال آن که «افزایش» عادی‌ترین برابر فارسی برای addition است (چه در ریاضی چه غیر آن). به سخنی دیگر «برافزایش» برابر بسیار پیش‌پاافتاده‌ای است برای مفهوم مهم  accretion، به ویژه آن که «افرایش» کاربردهای بسیار دیگری هم دارد. می‌بینید که در اینجا مساله بر سر فارسی یا بیگانه بودن نیست. «برافزایش» فارسی است، ولی برابر خوبی نیست. ما برای مفهوم accretion معادل «فربال» را پیشنهاد می‌کنیم که تشکیل شده از پیشوند «فر» نشانگر فراوانی و افزایش + «بال» از فعل «بالیدن» یعنی «رشد کردن». همچنین فربال و فربالیدن در ساخت مشتق‌های مربوط کارآتر هستند.

- غنی‌سازی واژگان: مولف بر این باور است که باید واژگان علمی در زبان فارسی را با اصطلاح‌های تازه  افزایش داد. همان گونه که  گفته شد، داشتن برابر‌های بی‌ابهام برای مفهوم‌های علمی و فنی ضروری است. بنابراین ما «تنبلی ذهنی» را رد می‌کنیم و می‌کوشیم با پیش نهادن اصطلاح‌های نو و ناوابسته به هم در توانمد ساختن این واژگان سهمی ادا کنیم.

- احترام به کوشش‌های دیگران: خردمندانه نیست که برای مفهوم‌هایی که در گذشته به درستی به فارسی ترجمه شده‌اند، برابر‌های تازه بسازیم. و افسوس‌انگیز است که برابر‌های خوبی را که دیگران ساخته‌اند نادیده بگیریم. به منظور دست یابی به پیشنهادهای دیگران، باید  نخست کتاب‌نگاری مناسبی از کارهای منتشر شده به زبان فارسی فراهم کرد. پذیرفتن آن واژه‌های مناسب همچنین به معنای ارج گذاری به کوشش‌های دیگران است. ما بر این باوریم که ما مجاز نیستیم یافته‌های پیشین را نادیده بگیریم، اما خود را آزاد احساس می کنیم که پس از تجزیه و تحلیل کافی آن ها، این برابر‌ها را بپذیریم یا رد کنیم. همان گونه که در بالا گفته شد، باید درباره‌ی اصطلاح‌های پیشنهادی دیگران بررسی انتقادی انجام داد و آن هایی را برگزید که با استانده‌های ما سازگارند. افزون بر این، به منظور دوری از آشفتگی، باید  از دادن تعریف تازه به اصطلاح‌هایی که پیش تر دیگران به کار برده‌اند خودداری نمود.

۴- بهره گیری از گویش ها

آن چه که واژه‌های رسمی/استانده را از واژه‌های گویشی متمایز می‌کند در اساس به کار بردن واژه‌های گروه نخست توسط شاعران و نویسندگان «کلاسیک» است. اما تاریخ زبان فارسی نو نشان می‌دهد که بسیاری از واژه‌های منطقه‌ای و محلی به دست نویسندگان ادبی و گردآورندگان فرهنگ‌های کلاسیک از بخش‌های گوناگون ایران وارد زبان ادبی یا رسمی شده‌اند. به سخنی دیگر، همین که شاعر، نویسنده، یا فرهنگ‌نویسی واژه‌ای را به کار برد آن واژه وارد زبان فارسی «رسمی» می‌شود. از سوی دیگر، شکی نیست که تمام واژگان زبان فارسی را نویسندگان کلاسیک به کار نبرده‌اند. ما واژه‌های هند و اروپایی پرشماری را می‌یابیم که نیاگان فارسی باستان یا اوستایی آن ها به ما نرسیده‌اند اما در گویش‌های فارسی کنونی وجود دارند. نمونه‌ای چند از این واژه‌های اصیل اما «نارسمی، ناادبی» هند و اروپایی در گویش‌های ایرانی عبارتند از:

۱) حشره‌ی bee «زنبور عسل» در انگلیسی از beo در انگلیسی کهن می‌آید و خویشاوند است با بالاژرمنیک کهن bia، ایرلندی کهن bech، لیتوانیایی bitis، اسلاوی کهن bicela، ریشه‌ی پوروا هند و اروپایی -bhei*. برابرهای اوستایی و فارسی باستان این واژه شناخته نیستد. اما واژه‌های بسیار همانندی را در گویش‌های فارسی می‌یابیم: در لارستانی: biz، قائنی: bouj، تالشی: bezâz رشتی: barzak، تربت حیدریه: bunj و دیگرها. کنایه‌آمیز آن که در فارسی استانده/رسمی، «زنبور» عربی را به کار می‌بریم.

۲) نمونه‌ی دیگر papillon «پروانه» در فرانسه و farfalla در ایتالیایی است از ریشه‌ی papilio در لاتین، خویشاوند با fifaltra در بالاژرمنیک کهن، pipila «مورچه» در سانسکریت، همگی از ریشه‌ی -pelpel* در پوروا هند و اروپایی. جالب است که در چند گویش فارسی این واژه دیسه‌ی کهن خود را حفظ کرده است: در لارستانی palpalaku، در تبری: pâppalu، در لری: papi، در کردی: pepûle.

۳) واژه‌ی لاتین caput به معنی «سر» هم ریشه است با kapala در سانسکریت به معنای «کاسه، کله، جمجمه»، در گوتیک: haupti، در آلمانی: Haupt، در انگلیسی: head، که همه از -kaput* در پوروا هند و اروپایی ریشه می‌گیرند. دیسه‌های اوستایی و فارسی باستان شناخته نیستند اما همتاهای ایرانی آن در چند گویش باقی مانده‌اند: لری kapu «سر» و kapulek «کله و میان سر»، پشتو kaparay «سر».

۴) Berg در انگلیسی به معنای «کوه» است (iceberg «کوه یخ»). از انگلیسی میانه: bergh، انگلیسی کهن: beorg و beorh «تپه»، دانمارکی میانه: bergh «کوه»، بالاژرمنیک کهن: berg «کوه»، پوروا هند و اروپایی: -bhergh* «بالا». در لری berg وجود دارد به معنای «تپه، کوه». این واژه مرتبط است با بُرز در فارسی مانند رشته‌کوه البرز و برز به معنای «بلندی، بزرگی». فارسی باستان: -baršan «بلندی». اوستایی: -barzan، سانسکریت: -bherant «بلند». این واژه‌ها همه خویشاوند burg/burh در انگلیسی کهن هستند به معنای «دژ»، از پوروا ژرمنیک: burgs* «دژ» ( نُرس کهن: borg «دیوار، دژ»، آلمانی: Burg «دژ»، گوتیک: baurgs «شهر»، انگلیسی burg و borough، فرانسه: بورژوا bourgeois، bourgeoisie، و faubourg). همه از ریشه‌ی پوروا هند و اروپایی: -bhergh* «بلند».

۵) پستاندار خانگی مشهور در فارسی نو «سگ» گفته می‌شود. فارسی میانه: sak یا sag، اوستایی: -spâ، بسنجید با -svâ در سانسکریت، یونانی: kuon، لاتین: canis، ارمنی: šun ، انگلیسی کهن: hund، بالاژرمنیک کهن: hunt، ایرلندی کهن: cu، ولزی: ci، روسی: sobaka، پوروا هند و اروپایی: -kwon*. در چند گویش فارسی این واژه دیسه‌ی کهن اوستایی خود را حفظ کرده است. تالشی و تاتی: espa، آشتیانی: esb، کاشانی و سُرخه‌ای: esbâ، لاسگردی: aesbae.

۶) ریشه‌ی -ar در اوستایی «به جنبش انداختن، جنباندن، رفتن» و در سانسکریت: -ir «به جنبش انداختن، پیش راندن، رفتن، آشفتن» از -er* در پوروا هند و اروپایی می‌آید به معنای «جنباندن، به حرکت انداختن». بسنجید با oriri در لاتین «سربرکردن، پدید آمدن»، در یونانی: horme. در فارسی نو «رسیدن» از فارسی باستان -rasa ( در سانسکریت: rcchati) از همین ریشه می‌آید. جالب آن که شکل اوستایی را در گویش تبری می‌یابیم: ar به معنای «جنبش».

۷) در گیلکی fanderesten به معنای «نگاه کردن، دیدن» (مانند «نگرستن/نگریستن»‌ در فارسی) است که به احتمال زیاد از -dares در اوستایی به معنای «نگریستن، دریافتن» می‌آید. بسنجید با drsti در سانسکریت به معنای «دیدن، نگاه، منظره، خرد، چشم عقل»، در پالی: dassa به معنای «دیدن یا دیده شدن»، در یونانی: derkesthai «به روشنی دیدن، نگاه کردن». ایرلندی کهن: derc «چشم»، انگلیسی کهن: torht «روشن».

۸) home در انگلیسی، در انگلیسی کهن: ham «مسکن، خانه، روستا»، از پوروا ژرمنیک: -khaim* ( بسنجید با نُرس کهن: heima «خانه»، آلمانی: Heim خانه، گوتیک: haims «روستا»). از پایه‌ی پوروا هند و-اروپایی: -kei* «بستر، دراز کشیدن، سکنا گزیدن». دیسه‌ی پوروا هند و اروپایی در گویش اَفتَری دیده می‌شود: kiye «خانه». دیسه‌ی رسمی «خانه» در فارسی نوین از xânak، xân، و xôn در فارسی میانه می‌آید. بسنجید با لاتین: cunae «گهواره»، یونانی: kome «روستا» (هم ریشه‌های دیگر: لاتین: civis «شهری»، فرانسه: cité «شهر»، انگلیسی: city «شهر» و cemetery «گورستان»، سانسکریت: -siva «فرخنده، عزیز»).

۹) واژه‌های case «مورد»، cascade «آبشار»، decay «پوسیدن»، occasion «موقعیت» و بسی مشتق‌های دیگر سر انجام از cadere در لاتین می‌آیند به معنای «افتادن» (اسپانیایی: caer و caida). اصطلاح لاتین از ستاک پوروا هند و اروپایی -kadi* به معنای «افتادن» سرچشمه می‌گیرد. جداشده‌های فارسی باستان و اوستایی آن ناشناخته‌اند اما برابر‌های فارسی در گویش‌های امروزی وجود دارند. برای نمونه، در گیلکی (لنگرود و تالش): katan «افتادن»، bakatam «افتادم»، dakatan «افتادن (در چاله و مرداب)»، vakatan «از خستگی افتادن»، fakatan «از شهرت و اعتبار افتادن». در لکی: katen «افتادن»، kat «افتاد»، beko «بیفت!». در تبری: dakətə «افتاده»، dakətən «فروپاشیدن»، dakət gu «گاو گمشده».

در سال‌های اخیر نشانه‌های مثبتی دیده می‌شوند از پی بردن به اهمیت گویش‌های فارسی ِ درون یا بیرون از ایران کنونی. شمار چشمگیری واژه‌نامه و پژوهش نیز درباره‌ی گویش‌ها منتشر شده و شاعران نو پرداز، مانند نیما یوشیج، اخوان ثالث، و دیگران، واژه‌های گویشی را در شعرهایشان به کار برده‌اند. همچنین کارهای نویسنده‌ی برجسته محمود دولت‌آبادی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است، زیرا رمان‌هایش مانند «کلیدر» (در ۱۰ جلد) شمار فراوانی واژه‌های جالب گویشی در خود دارند که واژگان فارسی را غنا می‌بخشند.

- - -

از پیش گفتار کتاب " فرهنگ ریشه‌شناختی اخترشناسی"

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۸ / ۱۱

دکتر محمد حیدری ملایری

گفتاری پیرامون صرف فعل در زبان علمی فارسی

بیان مفهوم های علمی و فنی غرب به زبان پارسی همواره با مسایل فراوانی رو به رو بوده است. مقاله ی حاضر گفتاری است درباره ی یکی از جنبه‌های این دشواری ها. در اوایل سده ی نوزدهم، ایرانیان با فرهنگ و تمدن اروپایی تماس بیش تری یافتند. رفتن برخی از ایرانیان به اروپا برای آموختن علوم و فنون و نیز دعوت از اروپاییان برای آموزش در ایران، سبب آشنایی هر چه بیش تر ایرانیان با علوم و فنون نو شد. به ویژه، پس از مشروطه، گرایش بسیار به تالیف و ترجمه ی کتاب های علمی و فنی پدید آمد و دانش های نو به حوزه‌های درسی ایران وارد شدند.

این دانش های نو مفهوم هایی داشتند که در زبان فارسی بی سابقه بودند، و طبعن فارسی می‌بایست آن ها را در خود جای دهد. اشکال، تنها در نداشتن اصطلاح های نو نبود، زیرا در انتقال های فرهنگی، همیشه هر زبان مفهوم هایی را که ندارد به هر ترتیب از چند راه فراهم می‌آورد - مثلن از وام گرفتن اصطلاح های بیگانه، و نیز ساختن واژه‌های نو در برابر آن مفهوم ها. اشکال بنیادی یکی این بود که زبان دری چندان تجربه‌ای برای درآوردن واژه‌های بیگانه به قاعده‌های دستوری خود نداشته است. دیگر آن که نثر علمی فارسی در هنگام تماس با فرهنگ اروپایی توانایی چندانی نداشت، و به گفته ی ملک الشعراء بهار نه عربی بود و نه پارسی، و پر بود از روابط بی‌رویه و جمله‌های بی‌سروپای. [۱]

زبان فارسی با شیوه ی منظم و منسجم اصطلاح‌شناسی یا ترمینولوژی علمی اروپا رو به رو بود که پس از رنسانس و انقلاب صنعتی رفته رفته روش‌دارتر و تواناتر شده بود. مؤلفان و مترجمان آن دوره، شماری از اصطلاح های اروپایی، به ویژه فرانسوی، را در گفته‌ها و نوشته‌های خود وارد ساختند و نیز از زبان عربی کمک گرفتند - اما در این کارها ضابطه‌ای وجود نداشت؛ به علاوه عربی نیز با همین اشکالات، البته از جنبه‌های دیگری روبرو بود. به عنوان نمونه می‌توان از اصطلاح های زیر که در آن روزگار به کار می‌رفته نام برد:
ضغظه، جرثقیل، بارومطر، تحمیص، قوای معاونه، قوه اتصالیه، مطلوئید، موازنة المیاه، آلت سباحه، میزان الثقل، ایزومرفیسم، اراضی مرسوبه.

بعدها بر اثر فزونی گرفتن اصطلاح های غربی و «بی‌تحرکی» واژه‌های عربی در بافت دستوری زبان فارسی، و نیز علاقه به فارسی‌نویسی، گرایشی به واژه‌های فارسی پیدا آمد. فرهنگستان ایران که در سال ۱۳۱۴ش تاسیس شد، بسیاری واژه‌های علمی در رشته‌های پزشکی، جانورشناسی، زمین‌شناسی، طبیعی، گیاه شناسی، فیزیک، و شیمی وضع کرد، که بیش تر آن ها جایگیر شده‌اند و به کار می‌روند. به عنوان نمونه می‌توان از اصطلاح های زیر نام برد: آبفشان، آذرسنج، آذرین، آوند، انگل، بازتاب، بازدانگان، بازدم، بافت‌شناسی، برآیند، برچه، بُردار، بزرگ‌سیاهرگ زیرین، بسامد، بندپاییان، بیگانه‌خوار، پدیداری، پرچم، پیدازا، تاقدیس، تخمک، چگال، دریچه ی دولختی، راستا، سرخرگ، کاسبرگ، گشتاور، نهنج، واگرایی، و بسیاری دیگر. از دقت در اصطلاح های فرهنگستان چنین برمی‌آید که کوشش های آن بیش تر در زمینه ی «اصطلاح‌شناسی واژگانی» بوده است، و به یکی از مهم ترین جنبه‌های اصطلاح‌شناسی منظم زبان های اروپایی - یعنی «اصطلاح‌شناسی مورفولوژیک» - چنان که باید توجه نکرده است.

یکی از ویژگی های عمده ی اصطلاح‌شناسی علمی زبان های اروپایی، قدرت «صرف فعلی» (conjugation) آن ها در ساختن مشتق های فراوان از یک مفهوم واحد است. و این از جهتی یکی از جنبه‌های ضعیف زبان فارسی است - یعنی چیزی که در گذشته بر اثر به کار نگرفتن الگوهای زبانی و سپس به علت نبودن درک «صحیحی» از زبان همچون «تابو» خودنمایی کرده است. قدرت تحرک صرف فعلی و شخصیت زبانی ساخت ها یا الگوهای دستوری، این توانایی را به زبان های اروپایی داده که مفهوم های فراوان و وابسته به هم را با اصطلاح های کوتاه بیان دارند. ولی در زبان فارسی نه تنها بسیاری از مشتق های فعلی «سماعی» قلمداد شده‌اند، بلکه یک مانع دیگر بر سر راه وجود همه ی مشتق های فعلی دیده می‌شود، و آن فراوانی «همکرد» است که خود نیز همین اشکال یادشده را دارد. در زبان فارسی سه نوع مصدر وجود دارند: ۱) مصدر بسیط، مانند «بریدن»؛ ۲) مصدر مرکب، مانند «تاب خوردن»؛ و ۳) عبارت فعلی، مانند «به کار بردن». بنابر تعریف، مصدری که با اسم یا صفت ترکیب می‌شود و فعل مرکب می‌سازد «همکرد» نام گذاری شده است.

از آن جا که هریک از الگوهای صرفی زبان معنی ویژه ای را می‌رساند، و در اصطلاح‌شناسی علمی نیز هریک از الگوها می‌تواند دارای شخصیت بامعنایی باشد، امکانات زبان فارسی را برای ترجمه ی یک مفهوم فیزیکی می‌آزماییم. این مفهوم پدیده ی gravitation یعنی آن ویژگی اجسام مادی است که بر اثر نیروی زاییده ی جرم خود، یکدیگر را جذب می‌کنند. این واژه در زبان انگلیسی، اسم مصدر to gravitate است که اصلن از واژه ی لاتین gravis به معنی «سنگین» یا «گران» گرفته شده است. چنان که آشکارا دیده می‌شود، در ذات این اصطلاح مفهوم سنگینی یا گرانی وجود دارد. در فارسی آن را چه می‌توان گفت؟ «جذب کردن»، «جلب کردن»، «کشیدن»، «سنگینی کردن»؟ همه ی این ها ناتوان‌اند. می‌توان آن را ترجمه کرد: «نیروی ناشی از جرم وارد کردن به» یا «جذب کردن بر اثر نیروی جرم». در این که این عبارت ها طولانی و غیرقابل استفاده‌اند شکی نیست. «جذب کردن»، «جلب کردن»، و «سنگینی کردن» به تنهایی نه فقط مفهوم را چنان که باید نمی‌رسانند، زیرا بسیار کلی و دوپهلو هستند، بلکه چنان که خواهیم دید، از دیدگاه ساختمان مورفولوژیک نیز کارآیی کمی دارند. اصولا، نکته‌ای که باید همواره در اصطلاح‌شناسی علمی و فنی در نظر گرفته شود این است که اصطلاح ها هرچه دقیق تر و منحصر به فردتر برگزیده شوند، زیرا این لازمه ی دقت علمی و مناسب ترین راه رساندن آن مفهوم است.

آزمون اصطلاح‌شناسی

با توجه به ریشه‌شناسی مصدر، رساترین برابر برای آن «گرانیدن»، یعنی ساختن مصدر از صفت «گران» است. (البته «گرانیدن» در فرهنگ ها وجود دارد، ولی نه به این معنای خاص.) جدول زیر نماینده ی چند امکان گوناگون زبان فارسی برای ترجمه ی اصطلاح یادشده و مشتق های آن است. ستون یکم از سمت چپ، مهم ترین اصطلاح هایی هستند که در فیزیک و رشته‌های وابسته ی آن به کار می‌روند، ستون دوم اصطلاح های نارسایی هستند که بیش تر تا چند سال پیش به کار می‌رفته‌اند، ستون سوم متعلق به الگوی اصطلاح‌سازی با استفاده از مصدر مرکب است، و ستون چهارم به الگوی مصدر بسیط تعلق دارد، که امروزه در بیش تر نوشته‌های مربوط به آن به کار می‌رود.

الگوی مصدر

بسیط

الگوی مصدر

مرکب

اصطلاح های

قدیم

اصطلاح

انگلیسی

گرانیدن

گران کردن

جذب کردن

gravitate

گرانش

گران کنش

جاذبه

gravitation

گرانشی

گران کنشی

جاذبه ای

gravitational

گراننده

گران کننده

جذب کننده

gravitating

گرانیده

گران شده

جذب شده

gravitated

گرانی

گرانی

ثقل، سنگینی

gravity

گرانی سنجی

 

ثقل سنجی

جاذبه سنجی

gravimetry

گرانی سنج

 

ثقل سنج

جاذبه سنج

gravimeter

گرانیتون

 

 

Graviton

گرانی ایست

 

 

gravipause

گرانی سپهر

(گرانی کُره)

 

 

gravisphere

در این جا باید نکته‌ای را درباره ی این جدول توضیح داد. شش اصطلاح نخست ستون یکم واژه‌های دارای مورفِم های وابسته‌اند (bound morphemes) و پنج اصطلاح بعد، به جز graviton از مورفم های آزاد (free morphemes) تشکیل شده‌اند، که کمابیش به طور مستقل هم به کار می‌روند، و در ضمن می‌توانند مورفم های وابسته داشته باشند. از این رو، پنج اصطلاح آخر ستون چهارم می‌توانند در ستون سوم نیز جای گیرند. گفتار ما بیش تر دربارهء شش اصطلاح اول است، و آوردن بقیه برای معرفی مشتق های دیگر مفهوم «گرانش» بوده است.

تأکید می‌شود که پایه ی ستون چهارم بر این فرض نهاده شده که هر مشتق مصدری معنای خاصی برای خود داشته باشد. چنان که دیده می‌شود، اصطلاح های ستون چهارم، که از آن مصدر بسیط‌اند، نسبت به ستون سوم کم‌هجاترند و فردیت بیش تری دارند. البته همکردی که در این جا به کار رفته، «کردن» است که دو هجا بیش تر ندارد. اگر همکرد ما مصدر پرهجاتری باشد، اختلاف هجاهای ستون های سوم و چهارم بیش تر خواهد شد. برای پی بردن به این نکته که مشتق های مصدر مرکب تا چه اندازه می‌توانند دراز باشند می‌توان مشتق های «آلودن» را با «آلوده کردن» و «گرانیدن» را با مثلن «گران گردانیدن» سنجید.

یکی از ویژگی های مصدر مرکب در زبان علمی، این است که در اصطلاح مورفولوژیک، ماهیت پیراگویی (periphrastic) دارد - که شاید بتوان آن را به «اطناب ممل» یا به مثل «لقمه را دور سر گرداندن» تشبیه کرد.

زبان، علاوه بر خاصیت های دیگرش، یک وسیله ی ارتباطی است، و می‌توان قانون های نظریه ی ارتباطات را درباره ی آن صادق دانست. در هر سیستم ارتباطی، عامل مزاحمی وجود دارد که در فرستادن و گرفتن پیام ها اشکال ایجاد می‌کند، و در فیزیک و مهندسی به آن نوفه (noise) گویند. فراوانی همکرد در زبان علمی، یکی از نوفه‌ها به شمار می‌رود.

اهمیت مصدر بسیط

با توجه به این ها، پس از متوقف شدن کار فرهنگستان پیشین، این اشکال های صرفی توجه بسیاری از کسانی را که دست اندر کار تالیف و ترجمه ی علمی بودند جلب کردند، و آنان برای از میان برداشتن دشواری های ترجمه ی روزافزون از زبان های اروپایی به فارسی، به اهمیت الگوی مصدر بسیط پی بردند. به ویژه، مفهوم هایی را که جنبه ی بین‌المللی دارند، چنان که رسم زبان های فعال است، مانند جزیی از واژگان زبان فارسی دانستند و مشمول قاعده‌های دستوری آن قرار دادند. برای توضیح بیش تر، به جدول زیر توجه شود. ستون دوم که قبلن به کار می‌رفته و هنوز گاه به کار می‌رود، الگوی بی قاعده‌ای است که آینده ی زبان را تهدید می‌کند. ستون سوم که بر مبنای صرف فعلی زبان فارسی ساخته شده، اکنون تا اندازهء نسبتن زیادی جای خود را در نوشته‌های علمی فارسی باز کرده است.

الگوی

مصدر بسیط

الگوی

قدیم تر

اصطلاح

یونیدن

پونیزه کردن

ionize

یونش

یونیزاسیون

ionization

یونی

یونی

ionoc

یوننده

یونیزان

یونیزه کننده

ionizing

یونگر

یونیزان

یونیزه کننده

ionizer

یونش پذیر

قابل یونیزه

ionizable

یونیده

یونیزه

ionized

چنان که از ستون دوم برمی‌آید، مصدر مرکب در این جا نیز راه حل بسنده‌ای به دست نمی‌دهد.

شماری از مصدرهای بسیطی که در سال های گذشته در زبان علمی و فنی فارسی ساخته شده‌اند و هر یک معنای ویژه ای دارد، این ها هستند:
آبیدن، اکسیدن، نبضیدن، سختیدن، آشکاریدن، پسابیدن، حسابیدن، قطبیدن، جفتیدن، هالوژنیدن، دگرآهنگیدن، فهرستیدن، همنواییدن، یونیدن، برقیدن، فلسفیدن، صافیدن، ولکانیدن، تنکیدن، پژواکیدن، بازآواییدن، کوآنتومیدن.

همچنین، تعدادی از مصدرهای مهجور دوباره به کار گرفته شده‌اند. از جمله می‌توان مصدرهای زیر را نام برد:
تاشیدن، دیسیدن، تنجیدن، دوسیدن، تباهیدن، نهشتن، ویراستن، گشنیدن، اوژنیدن، پراشیدن، رمبیدن، آمودن، هلیدن، خلیدن، شیویدن، نویدن.

همچنین شماری اسم مصدر نیز به طور مستقل ساخته شده است:
جرقش، ئیدروژنش، وارونش، درستش، واشیشش، فرمانش، نوردش، پاستوریزش، فرزانش.

البته ممکن است نزد برخی کسان ساختن مصدر denominative یا به زبان غیرعلمی مصدر «جعلی» از ریشه ی اسم یا صفت، تابو باشد. برخی نیز آن را نمی‌پسندند و با کار تفننی "طرزی افشار"، شاعر دوره ی صفوی، یکی شمارند. آری، نقض روش علمی و چشم بستن بر واقعیت های چون آفتاب، بر مبنای پیشداوری ها، در زبان نیز مانند هرجای دیگر دور از وسعت نظر و آزادمنشی و واقع‌بینی است. از سوی دیگر، به گفته ی عین‌القضات همدانی (حدود ۵۲۵-۴۹۲ ه.ق): «پس هر قومی در عالم، به وضع اسامیی چند مخصوص‌اند که دیگران از آن مستغنی‌اند. ادیب را بسیار معانی در صنعت خویش است و فقیه را نیست، و متکلم و نحوی و منجم را همچنین؛ و طبیب و محاسب و کاتب و عروضی را همچنین؛ و جولاه و حلاج و کناس را همچنین. و در میان یوزداران و بازداران و سگ‌داران اصطلاحی هست که ایشان از آن مستغنی نیستند. و علی‌الجمله هیچ قومی نیابی تا وا دزدان و طراران رسی الا هر قومی که اصطلاحی دارند که دیگران را آن اصطلاحات معلوم نیست. زیرا که اسامی بر معانی توان نهاد. و هر قومی را حاجت است به نظر کردن به معانیی، که دیگران را حاجت نیست.» [۲]

ویژگی ذاتی

وانگهی، ساختن مصدر از ریشه ی اسم یا صفت در زبان فارسی هیچ چیز تازه و عجیبی نیست، و چون به سیر تحولی زبان بنگریم، می‌بینیم که در هر دوره بنابر نیاز، مصدرهای جدیدی ساخته شده‌اند. اهل فن بر این باورند که مصدرهای زیر همه جعلی‌اند: آغازیدن، آماسیدن، بوسیدن، ترسیدن، ترشیدن، جنگیدن، جوشیدن، چرخیدن، خمیدن، خیسیدن، دزدیدن، رنجیدن، شوریدن، غلتیدن، گامیدن، گندیدن، لنگیدن، و این ها تنها چند نمونه‌ای هستند.

اصولن، طرح مطلب بدین‌سان، صحیح نمی‌نماید، زیرا مصدرسازی از اسم، از ویژگی های ذاتی زبان فارسی است. چنان که اهل تحقیق معتقدند، فارسی دری دنباله ی پهلوی یا فارسی میانه است. زبان پهلوی توانایی صرفی بسیاری داشته، و در آن از اسم و صفت و قید و ضمیر مصدر بسیط می‌ساخته‌اند. البته، فعل مرکب و عبارت های فعلی در زبان پهلوی وجود داشته، و همچنان که درباره ی زبان فارسی دری نیز صادق است، یکی از امکانات این زبان بوده‌اند؛ ولی تعدادشان با فعل های بسیط مقایسه‌پذیر نیست. برای پی‌بردن به نیرومندی این زبان در ساختن مصدرهای بسیط به چند نمونه ی زیر توجه شود:
گوشیتن (=گوشیدن: گوش دادن)، هوشیتن (=هوشیدن: فهمیدن)، کنیتن (=کینیدن: کین داشتن)، خوشنیتن (=خویشیدن: اختصاص دادن)، واچیتن (=واژیدن: سخن گفتن)، فرموشیتن (=فراموشیدن: فراموش کردن)، اچنیتن (=هیچیدن: هیچ کردن)، ویناسیتن (=گناهیدن: گناه کردن)، پاسپانیتن (=پاسبانیدن: پاسبانی کردن).

پس از حمله ی عرب ها به ایران، الگوهای زبانی بر اثر به کار نرفتن کم کم فراموش یا مهجور شدند. در دوره ی نخست زبان فارسی دری که از آغاز حمله ی عرب ها تا سده ی هفتم هجری است، الگوهای بازمانده از پهلوی، مثلن پیشاوندها و پساوندها و مصدرهای بسیط بیش ترند. ولی بعدها بر اثر فزونی گرفتن واژه‌های عربی، مصدرهای مرکب فراوان می‌شوند، زیرا واژه‌های عربی را مشمول قاعده‌های دستوری فارسی نمی‌کردند. از سده ی هفتم پیشاوندهای فعل نیز از رواج می‌افتند. حتا بسیاری از فعل های بسیط جای خود را به فعل های مرکب می‌دهند. مانند:
آکندن -> پر کردن، آسودن -> استراحت کردن، آلودن -> آلوده کردن، اندودن -> اندود کردن، شتافتن -> شتاب کردن، شایستن -> شایسته بودن، ستدن -> پس گرفتن، بیختن -> الک کردن، بیوسیدن -> منتظر بودن.

در نتیجه، اکنون بیش تر فعل های فارسی با «کردن» و «ساختن» و «شدن» و غیره است، و در بسیاری موردها می‌توان جای آن ها را با هم عوض کرد. (و علت دگرگون شدن معنی اصلی مصدر «نمودن»، خودداری از تکرار فراوان «کردن» بوده است.) البته در این میان، شماری مصدر جعلی دورگه نیز ساخته شده‌اند که این ها هستند:
فهمیدن، فهماندن، قبولاندن، بلعیدن، طلبیدن، رقصیدن، رقصاندن، غارتیدن، شلیدن، صرفیدن [=فایده داشتن]، قاپیدن.

خویشاوندان فارسی

مصدرسازی از اسم و صفت و قید در زبان های دیگر هندواروپایی، که خویشاوند فارسی‌اند، سخت متداول و عادی است؛ و هر گاه لازم باشد سایر مشتق های مصدری آن ها را نیز به کار می‌برند. برای نمونه در مصدرهای زیر در زبان های انگلیسی و فرانسوی توجه کنید. در زبان انگلیسی:
to book, to ski, to telephone, to ugly, to skin, to pen to north, to ground, to near, to foot, to deepen,
و در زبان فرانسه
boycotter, perler, jardiner, masquer, skier, téléphoner, voiturer, télescoper, neiger, majorer

در این جا لازم است به نکته‌ای اشاره شود. اگر از اسم «کتاب» مصدر ساخته شود، «کتابیدن» به چه معنا می‌تواند باشد؟ «کتاب نوشتن»، «به صورت کتاب در آوردن»، یا معناهای دیگر؟ این مسhgi به سمانتیک یا معناشناسی واژه‌ها مربوط می‌گردد، که دایره ی این مقاله بیرون است. تنها اشاره‌ ی کوتاهی می‌شود. اگر پرسش بالا مطرح‌کننده ی اشکالی سمانتیک باشد، شاید بتوان آن را به همه ی مصدرهای فارسی گسترش داد. چنان چه به فرض، مصدر «چرخیدن» معنای آشکار و آشنای خود را نداشت، از دیدگاه معناشناسی، به چه معنا می‌بود؟ «چرخ ساختن»، «رشتن پنبه توسط چرخ»، یا معناهای دیگر؟ «افراشتن» چه؟ این مصدر از سه قسمت «اف» (به معنای «بالا») و «راشت» (به معنای «راست») و نشانه ی مصدری ساخته شده است. ولی آیا معنای «بلند ساختن» و «برپا کردن»‌ در ذات آن هست؟ «بالیدن»، «افروختن»، «پریدن»، «دزدیدن» و غیره و غیره چه؟ پس، از آن جا که واژه‌ها نشانه هستند، و زبان، سیستمی از چنین نشانه‌های قراردادی است که آدمیان به وسیله ی آن ها با یکدیگر ارتباط برقرار می‌سازند، مصدر «کتابیدن» بر طبق قرارداد می‌تواند بر یکی از آن معناها دلالت کند. خوشبختانه، زبان علمی فارسی در گرایش تازه ی خود به سوی توانایی و غنای بیش تر، با چنین اشکالی روبرو نیست، زیرا در این گرایش، برابر اصطلاح های واضح علمی را می‌سازد. از این رو، تنها معنایی که مثلن به مصدر «آبیدن» در علم داده شده این است: «ترکیب کردن با آب».


آثاری که برای نوشتن این مقاله مورد استفاده قرار گرفته‌اند:

۱) احمد آرام و دیگران، «فرهنگ اصطلاحات جغرافیایی»، تهران، ۱۳۳۸

۲) دکتر میرشمس‌الدین ادیب سلطانی، «راهنمای آماده ساختن کتاب»، اثر انتشار نیافتهء مؤسسه ی انتشارات فرانکلین، ۸ و ۷-۹-۸

۳) پروفسور لازار پیسیکوف، «سخنی چند راجع به مناسبات کلمه‌سازی اسم و فعل در زبان فارسی»، مجله ی سخن، دورهء ۲۰، خرداد ۱۳۵۰، شماره ی ۱۲

۴) «دایرةالمعارف فارسی»، به سرپرستی غلامحسین مصاحب، انتشارات فرانکلین، تهران، ۱۳۴۵، جلد اول، ا - س

۵) و. س. استارگویوا، «دستور زبان فارسی میانه»، ترجمه ی دکتر ولی الله شادمان، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، تهران، ۱۳۴۷

۶) دکتر بهرام فره‌وشی، «فرهنگ پهلوی»، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، تهران، ۱۳۴۶

۷) دکتر پرویز ناتل خانلری، «تاریخ زبان فارسی، بخشی از جلد دوم، ساختمان فعل»، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، تهران، ۱۳۴۹

۸) جزوه ی واژه‌های فرهنگستان، ۱۳۱۹

۹) Simon Potter, Language in the Modern World, Pelican Books, England, 1971

۱۰) Mario Pei, Frank Gaynor, Dictionary of Linguistics, Littlefield, Adams & Co., ed. 1969

۱۱) Max Black, The Labyrinth of Language. Pelican Books, England, 1972


پانویس:


[۱] رجوع کنید به «سبک‌شناسی»، ج ۳، کتاب های پرستو، تهران، ۱۳۴۹، ج ۳ برگ های ۳۹۱-۳۸۶

[۲] «نامه‌های عین‌القضات همدانی»، به کوشش علینقی منزوی، عفیف عسیران، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، نامه ی شماره ی نوزدهم


از: کتاب امروز، ۱۳۵۲- برگ های ۴۵ تا ۴۸

از: شهربراز 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ٧ / ۱۱     

علی صلح جو

مساله ی اصطلاحات در ترجمه های علمی

ضعف "متخصصان" از فرنگ برگشته در زمینه ی ترجمه ی نوشتاری تقریبن بر اهل فن روشن است. اینان کسانی هستند که معمولن پس از پایان تحصیلات دوره ی دبیرستان و در برخی موارد حتا پیش از آن، به اروپا یا امریکا می روند و در یک رشته ی دانشگاهی متخصص می شوند. تا این جا هیچ اشکالی در کار نیست. مشکل از آن جا آغاز می شود که چنین افرادی بخواهند آموخته های خویش را در اختیار هم میهنان فارسی زبان خود قرار دهند. گرفتاری بزرگ تر زمانی است که چنین کسانی دست به ترجمه می زنند. (یکی از مشکلات بزرگ ما در زمینه ی ترجمه این تلقی زیانمند است که هر متخصصی می تواند در رشته ی خودش کتاب ترجمه کند و از آن بدتر، هر کس  به صرف این که زبانی خارجی بداند، می تواند در تمام رشته ها به فارسی ترجمه کند! ترجمه فنی مستقل است که داشتن احاطه بر موضوع، تسلط بر زبان های مبدا و مقصد و مهارت در ایجاد شیکه ای ارتباطی میان مفهوم ها و ساخت های دو زبان، پایه های اصلی آن را تشکیل می دهند). این که چنین متخصصانی نتوانند به فارسی روشن و روانی ترجمه کنند، عجیب نیست. این افراد در به ترین حالت، کسانی هستند که بر رشته ی خود تسلط دارند، ولی به سختی می توانند مفهوم های آن را به فارسی "بیان" کنند تا چه رسد به "ترجمه" ی آن ها.

با این همه، موضوع اصلی ما در این نوشته، ضعف فارسی این متخصصان نیست. بلکه مساله ای بنیادی تر از آن است. از آن جایی که در ایران قلم به طور عمده در دست "اهل ادب" بوده است تا در دست "اهل علم"، گروه نخست همواره نوعی نقش رهبری بر گروه دوم داشته که گرچه در بسیاری موارد نتایجی سازنده داشته است، با این همه، از آن جا که گروه نخست (ادیبان) از مشکلات ویژه ی گروه دوم (دانشمندان) شناخت کامل نداشته، نتوانسته است راه حلی برای یکی از مشکلات بنیادی آنان بیابد، سهل است، در برخی موارد گروه دوم، یعنی اهل علم را به بیراهه کشانده است و گروه دوم نیز فرصت این را نیافته و شاید هم توانایی آن را نداشته است که درد دل واقعی خود را بیان کند. البته منظور از اهل علم متخصصانی نیستند که فارسی نمی دانند، بلکه کسانی هستند که فارسی و یک زبان بیگانه را نسبتن خوب می دانند و از آن مهم تر، از آن جا که با "ترجمه ی علمی" (نه ترجمه ی شعر و داستان که خود ظرافت های ویژه ای را می طلبد) سر و کار دارند، با مشکلی رو به رو هستند که "ادیبان" به دلیل درگیر نبودن با آن، تصور کاملی از آن ندارند و از این رو در ارایه ی راه حل برای رفع مشکل مترجمان علمی از یک لحاظ تا حدی ناتوانند.

با دوستی که بیش تر ادیب است تا دانشمند، در این زمینه گفت و گو داشتیم. او از اصطلاح های "قلمبه سلمبه" ای که چند سالی است در نوشته های فارسی پیدا شده است، ناراحت بود. کاری به کج سلیقگی ها و افراط و تفریط های واژه سازی و زبان بازی نداریم. مشکل او این نبود. مساله ی او در واقع ناتوانی اش در درک دوران و ناهمگامی با پیدایش تحولات علمی و اجتماعی بود و او بدون آگاهی به این تکنه، همه ی کاسه کوزه ها را بر سر مترجمان و نویسندگانی می شکست که "در زبان فارسی دست برده اند و زیبایی و روانی را از آن گرفته اند.»

برای مثال، مشکل این دوست این بود که، چون خودش هیچ تصوری از مفهوم "تاخیر فرهنگی" (cultural lag) نداشت، این اصطلاح را "نارسا" و "بی معنی" می دانست و معتقد بود که باید طوری باشد که "همه بتوانند آن را بفهمند!". در واقع مشکل اصلی او این بود که چون خودش "اهل اصطلاح" نبود. اعتقاد داشت اصطلاح مذکور باید نه با هویتی "اصطلاحی" بلکه به نوعی "نقل به معنا" شود تا برای همه قابل فهم باشد. غافل از این که این قابل فهم شدن برای همه به قیمت غیرقابل فهم شدن برای اهل آن رشته، و از آن مهم تر به قیمت نادقیق شدن آن مفهوم علمی تمام خواهد شد.

معنای اصطلاح "تاخیر فرهنگی" در جامعه شناسی این است که پس از این که تغییراتی بنیادی و مادی در جامعه ای رخ داد، فرهنگ مربوط به آن تغییرات فورن ظاهر نمی شود، بلکه مدتی طول خواهد کشید تا این تغییرات، فرهنگ متناسب با خود را بیابد. برای مثال، هنگامی که روستایی دارای برق می شود، مدتی طول خواهد کشید تا فرهنگ چراغ نفتی را کنار بگذارد. چنین مفهومی را در جامعه شناسی "تاخیر فرهنگی" یا "پس افتادگی فرهنگی" می گویند. حال اگر کسی از قبل با این مفهوم آشنا نباشد، چه گونه خواهد توانست از روی عبارت "تاخیر فرهنگی" بدان پی ببرد. (و این نیز یکی دیگر از مشکلات مهم در زمینه ی واژه سازی در ایران است که گریبان عده ای را گرفته است. عده ای که به نادرستی گمان می کنند واژه آینه ی تمام قدی است که برای نمودن تمام محتوای درونش. مشکل بنیادی آنان این است که از این اصل مسلم بی خبرند که زبان یک امر قراردادی است و واژه فقط برچسبی برای نامیدن و نه عریان نشان دادن مفهوم ها است).

نظر دوست ادیب این است که چون اصطلاح "تاخیر فرهنگی" روشن نیست و کم تر کسی آن را می فهمد، باید به صورت "عبارت" در آید و این همان چیزی است که لطمه ای بزرگ به یک متن علمی می زند و همچون سمی مهلک رگ و پی آن را می پوساند. این عمل، در تحلیل نهایی، یعنی خرد شدن اصطلاح، یعنی خرد شدن مصالح کار علم. جالب توجه این است که ادیبان اگر چه در برخورد با اصطلاحات علمی، آن ها را "قلمبه سلمبه" می یابند، در مورد اصطلاحات رشته ی خودشان به هیچ روی چنین نظری ندارند و به عنوان مثال، اگر کسی از قلمبه سلمبه بودن "زحاف تسبیغ" یا "بحر مجتث" شکایت کند و بخواهد آن را به صورت ساده تری بیان کند، مرتکب خطایی نابخشودنی شده است. غافل از این که این هر دو یک پدیده اند و تنها ذهن تک نگرست که نمی تواند میان آن ها ارتباط برقرار کند. حال تصور کنید چه وضعی پیش خواهد آمد اگر ما بخواهیم در یک متن جامعه شناسی هر بار که اصطلاح تاخیر فرهنگی می آید، معنای آن را نقل کنیم تا همه بتوانند آن را بفهمند.

پیش از آن که به این مشکل در ترجمه های علمی بپردازیم، با مثالی قیاسی بحث را روشن تر می کنیم: خانه سازی باید از روی نقشه انجام شود. محوطه ای که قرار است در آن مثلن هزار واحد مسکونی ساخته شود، از پیش باید از لحاظ خیابان بندی، کوچه بندی، فضای سبز، نظام زه کشی و دیگر اصول زیربنایی تنظیم شده باشد. اغلب ما خانه های بسیار خوب و زیبایی را در کوچه های پر پیچ و خم و بی قواره سراغ داریم. این خانه ها به تنهایی خوب و کارا هستند، ولی به عنوان یک مجموعه ی مسکونی ناهنجارند. درون این خانه ها باغچه هایی با گل های رنگارنگ وجود دارند، ولی از جوی های اطراف منزل بوی تعفن برمی خیزد. سنگ بنای این نوع خانه سازی یا هر عمل اجتماعی شبیه بدان بر این شعار مبتنی است: حل کردن مشکل خویش به قیمت ایجاد مشکل برای جمع.

یکی از مشکلات بنیادی ترجمه های علمی در ایران شبیه مساله ی بالا است. مترجم بدون در نظر گرفتن این امر که چه لطمه ای به "ترجمه در مجموع" می زند، تنها و تنها در فکر "ترجمه ی خویش" است. او از این که مبادا حرفش فهمیده نشود، اصطلاح را می شکند و خرد می کند. اصطلاح را قربانی می کند تا مطلبش مفهوم باشد. این وضعیت را می توان با دادن مواد مخدر به معتاد قیاس کرد. با این استدلال که اگر مخدر از او گرفته شود، خواهد مرد. قطع کردن ناگهانی مخدر از معتاد البته کاری عاقلانه نیست، ولی در فکر چاره نبودن نیز قابل توجیه نیست. این موضوع یک بار برای همیشه باید درک شود که ابزار پایه ای ترجمه های علمی اصطلاح است.

ممکن است کسی مثلن بگوید اصطلاح "واج" در برابر phoneme چیز ناجور و نامانوسی است. اما آیا دانش زبان شناسی بدون آن می تواند امور خود را بگذراند؟ معمولن کسانی که این حرف را می زنند، گرایش دارند به جای "واج" واژه ی "حرف" به کار رود. زیرا این واژه برای آنان روشن تر و آشناتر از واج است، ولی زبان شناس می داند که واج حرف نیست. سایر دانش ها نیز چنین اند.

نوع ترجمه ی دل خواه ادیب ما را شاید بتوان "ترجمه ی موردی" (ad hoc) نام داد. در این ترجمه، مترجم ترجمه به معنای عام را زیر پا می گذارد تا ترجمه ی خویش را دل پسند خواننده سازد. او نگران این است که نوشته اش فهمیده نشود و به همین دلیل تا آن جا که می تواند مطلب را "ساده" می کند و درست همین ساده سازی است که به ریشه می زند و در نهایت اثری بسیار ساده ولی تهی از محتوای دقیق به خواننده می دهد.

بسیاری از ترجمه هایی که در ایران به عنوان "ترجمه ی روان"و "نثر روان" شهرت پیدا کرده اند، دقیقن به قیمت همین زیر پا گذاشتن اصطلاحات بوده است. یعنی: آراستن ایوان به قیمت ویران کردن پای بست! (البته این وضعیت در اوضاع اجتماعی و تاریخی ایران دلیلی موجه دارد که توضیح آن خواهد آمد).

این نکته که دانش بدون اصطلاح نمی تواند رشد کند و حتا وجود داشته باشد، مطلب جدیدی نیست. زنده یاد دکتر غلامحسین مصاحب در سال ۱۳۴۵ در مقدمه ی "دایره المعارف فارسی" (ج ۱) به روشنی این مساله را می شکافد. دیگران هم این جا و آن جا به این موضوع پرداخته اند، ولی چه گونه است که کار هنوز سامان نیافته است؟

گفتیم که عده ی زیادی از مترجمان اصطلاح و نظام اصطلاحی را در ترجمه شکستند و در واقع آن ها را در سایر واژه ها مستحیل کردند. ولی باید دید چه چیزی سبب این کار می شود و چه انگیزه ای آنان را بدین جا می کشاند که به روش قطره چکانی علم را قطره قطره در گلوی تشنگان آن بریزند و یا همچون راحت الحلقوم در دهان آنان قرار دهند.

برای روشن شدن این مطلب و یافتن انگیزه ی این گونه مترجمان به تر است به قیاس قبلی در مورد خانه سازی بازگردیم. چه گونه است که شخصی می خواهد خانه ای برای خویش بسازد بیش تر به فکر خانه است تا نقشه ی کلی محله ای که می خواهد در آن خانه بسازد؟ آیا علتش این است که امکان برطرف کردن مشکلات مربوط به نقشه برای او وجود ندارد؟ آیا او می تواند قبل از پرداختن به بنای خانه نقشه ی کلی آن ناحیه را طرح بریزد و به سایر افرادی که بعدها می خواهند در آن جا خانه بسازند حکم کند که خانه هاشان را فلان طور بسازند؟ واضح است که این کار در توانایی او نیست. او نه صلاحیت و نه قدرت این کار را دارد. و دقیقن به همین دلیل است که این شخص همه ی کوشش خود را در راه به تر ساختن "حانه ی خویش" به کار خواهد برد، زیرا می داند که خارج از قلمرو خانه اش دستش بسته است.

این دقیقن همان چیزی است که مترجمان علوم بدان گرفتارند. نقشه ی از پیش تهیه شده ی مشخصی برای کار آنان وجود ندارد. پایه ی کار ترجمه ی رشته های علمی شیکه ی اصطلاحات آن هاست و پیش از تثبیت آن ها هر ترجمه ای نادقیق است. چیزی که مترجم را به شکستن اصطلاح می کشاند، همین نبودن اصطلاحات تثبیت شده ی علمی است، هیچ مترجمی اکنون به جای "میکروب" نمی نویسد "موحودات ریزی که تولید بیماری می کنند"، زیرا "میکرب" بسیار روشن تر و رساتر از هر توصیف و توضیحی است. بسیاری از کسانی که با ترجمه ی اصطلاحی به دلیل "قلمبه سلمبه" بودن یا "غیر قابل فهم" بودن آن مخالفت می کنند و معتقد به "ترجمه ی روان" هستند، به این نکته توجه ندارند.

نقطه ی مقابل آنان مترجمانی هستند که سخت معتقد به این اصل درست اند که مصالح نوشته ی علمی اصطلاحات آن است و حرمت اصطلاح را باید نگه داشت. اشکال کار این دسته نیز این است که از شناگر کت بسته می خواهند عرض اقیانوس را شنا کند. اگر شبکه ی اصطلاحات رشته های علمی در زبان فارسی منظم و تثبیت شده بود، تقاضای به کار گرفتن آن ها از جانب مترجمان و همچنین فهمیده شدن آن ها از سوی خوانندگان کاملن عاقلانه و منطقی بود. ولی وقتی چنین چیزی وجود ندارد، به مترجم حق باید داد که نگران فهمیده نشدن مطلب از سوی خواننده باشد و به همین دلیل اصطلاحات را خرد کند (تبدیل به عبارت کند) و متنی روان (ولی نادقیق و غیرعلمی) تحویل خواننده دهد. از سوی دیگر هیچ مترجمی آن چنان "دورنگر" نیست که بیاید به نفع تثبیت اصطلاحات قید فهمیده شدن نوشته اش را از سوی خواننده بزند! آن کس که چنین می کند، نقض غرض کرده است، زیرا هدف اصلی هر نوع ارتباط، تفهیم به معناست.

همان گونه که دیده می شود، مساله ی ترجمه و اصطلاحات علمی در ایران ظاهرن در یک دور باطل افتاده است. مترجم از ترس این که مبادا حرفش درک نشود و ترجمه اش ثقیل باشد، اصطلاح علمی را خرد می کند و خرد شدن اصطلاح علمی به نوبه ی خود راه علم را سنگلاخ تر می سازد.

ما بدون آن که منکر این اصل درست باشیم که سنگ بنای متن های علمی را اصطلاحات آن تشکیل می دهد و شکستن اصطلاح و نقل به معنا کردن آن از رشد و جا افتادن مفهوم های علمی در ذهن جلوگیری می کند، می خواهیم علت و چه گونگی آن را توضیح دهیم، زیرا چنان چه علت این امر روشن شود، مقدار زیادی از انتقادها و مقصر شماری های این و آن از میان خواهد رفت.

در زبان شناسی اصلی وجود دارد که طبق آن هر اندازه بسامد یک عبارت یا اصطلاح یا واژه ای بالاتر باشد و به سخن ساده تر، هر اندازه بیش تر به کار رود، آن عبارت یا اصطلاح یا واژه به کوتاه شدن بیش تر گرایش پیدا خواهد کرد. به عنوان مثال واژه های نان، آب، من، تو، او، ماما و بابا به علت پرکاربرد بودن به ترتیب کوتاه تر از چلوکباب، نوشابه، دیگران، پسردایی و دختر عمو هستند. نان یک هجا و چلوکباب چهار هجا دارد. این قانونی است عام و در تمام زبان ها حاکم است.

قانون دیگری نیز در زبان شناسی می گوید اندیشه ها هر اندازه از حالت عبارتی و توصیفی درآیند و در کدها و کپسول های جمع و جور متراکم شوند، دقیق ترند. به همین دلیل است که "میکرب" در مقایسه با "موجودات ریز بیماری زا و غیرقابل مشاهده" به تر در ذهن جاگیر می شود.

برای مثال آیا کلمه ی "پارسنگ" به طور ناگهانی درست شده است؟ مسلمن خیر. احتمالن مدت ها مردم به هنگام وزن کردن جنس های خود، علاوه بر سنگ های اصلی، به "تکه هایی از سنگ" یا "پاره هایی از سنگ" یا "سنگ های پاره" نیاز پیدا کرده اند تا این که این عبارت ها در اثر کاربرد بسیار فشرده تر شده و به صورت "پارسنگ" درآمده است. همچنین مسلمن سال ها طول کشیده است تا تحقیقات برخی از پزشکان بر روی اعصاب به رشته ی مشخص "عصب شناسی" (نورولوژی) منجر شود. بدون شک نخستین نورولوژیست ها را "پزشکانی که در زمینه ی اعصاب پژوهش می کنند" می نامیدند. بعدها که این رشته ی علمی کاربرد بیش تری پیدا کرد، نام مشخص تری را ایجاب کرد.

مشکل ترجمه ی متن های علمی نیز دقیقن دارای همین ماهیت است. مساله این است که جامعه ی ما در زمینه ی علوم نو هنوز در مرحله ی "عبارتی" است نه "اصطلاحی". تفکر علمی و به عبارت دیگر اندیشیدن از طریق اصطلاحات هنوز در جامعه ی ما جا نیافتاده است و این جای هیچ گونه تعجبی ندارد و یک قاعده ی عام است و ریشه در جوان بودن جامعه ی ما از لحاظ رشد علوم جدید دارد. گذار از مرحله ی عبارتی و رسیدن به مرحله ی اصطلاحی، و در واقع عبور از مرحله ی اندیشه های خام و نامشخص و رسیدن به کدهای علمی مشخص و دقیق، سیر طبیعی تمام جوامع علمی بوده است.

ولی مساله ما چیز دیگری است. مساله ی ما این است که می خواهیم با زبان و تفکر ناپرورده ی خود، علم پرورده ی جهان پیشرفته را یکجا جذب کنیم. همه ی مشکل ما در این زمینه این است که ما از وسط راه با آن ها همراه شده ایم و در نتیجه از تجربه ها و دستاوردهای اوایل راه محروم مانده ایم و به همین دلیل حتمن باید جور این خسارت را چه در زبان و چه در سایر عرصه های اجتماعی تحمل کنیم.

منظور تایید زیر پا گذاشتن هویت و وحدت اصطلاحات متن های علمی در ترجمه و نگارش نیست، بلکه اشاره به ریشه های درد و همه جانبه نگریستن بدان است. هدف این نوشته در واقع شکافتن و رد کردن دو نگرش افراطی و غیرعلمی در ترجمه است: نگرشی که می خواهد همه ی اصطلاحات علمی را نقل به معنا کند و نگرشی که که بدون در نظر گرفتن بی پشتوانگی زبان فارسی از لحاظ اصطلاحات علمی جدید، می خواهد از غوره های نارس فارسی به عنوان مویزهای جا افتاده بهره بگیرد. گروه نخست به ترجمه ی هر متنی از عرفان گرفته تا انفورماتیک که دست یزنند، از صافی ترجمه ی آنان متنی واحد و قصه مانند بیرون می آید و ترجمه ی گروه دوم نیز به کمک انبوهی از معادلات و اصطلاحات در پاورقی، آن هم توسط فارسی زبانانی که به اندازه ی کافی به زبان خارجی مورد نظر تسلط داشته باشند، قابل فهم است، ولی نه برای فارسی زبانان معمولی که در واقع ترجمه برای آنان باید صورت بگیرد.

بیان علم بدون زبان اصطلاحی شدنی نیست، ولی از سوی دیگر با در نظر گرفتن سیر طبیعی و قانونمند گذار عبارت به اصطلاح نمی توان در این کار شتاب داشت. به ویژه شتابی بدون برنامه و پراکنده و نه حساب شده و همه جانبه. مسلمن زبان هایی که هم اکنون محمل دانش های جدیدند، مقدار زیادی از راه را برای ما هموار ساخته اند و ما با گرته برداری های حساب شده از روی آن ها می توانیم مشکلات خویش را به میزان زیادی حل کنیم و در واقع مقدار زیادی از مرحله ی گذار را میان بر بزنیم. با این همه این کار نباید با نگرشی خشک و بی انعطاف و با بی توجهی به آماده سازی های دوره ی گذار صورت بگیرد.

* * *

از کتاب "نقد آگاه" در بررسی آراء و آثار، مجموعه ی مقالات، ج ۴، انتشارات آگاه، تهران، ۱۳٦۳

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ٦ / ١١

عبدالله کوثری

ناتوانی زبان یا ترجمه ی انتزاعی؟

بحث توانایی زبان یا ناتوانی زبان به هنگام تقابل با فرهنگ و زبان‌های دیگر مطرح می‌شود و میدان این مقابله، ترجمه است. زبان فارسی از هزار سال پیش در میدان ترجمه به آزمون نهاده شده است. ترجمه‌های گوناگون از قرآن و ترجمه متون فلسفی که سبب شد در سده ‌های سوم و چهارم فرهنگ ایرانی به اوجی بی‌سابقه دست یابد و پیامد آن پیدایش متفکرانی چون «ابوریحان» و «ابن‌سینا» و «خیام» و «رازی» و ... بود، نشان داد که این زبان برای بیان مفاهیم پرورده شده و در مقابل زبان‌های دیگر کم و کاستی ندارد.
خوشبختانه امروز بسیاری از آن ترجمه‌ها در دسترس ما است و هنوز هم می‌توانیم از آن ترجمه‌ها نکته‌ها بیاموزیم. در در این یک قرن و نیم گذشته که ما خواه‌نا‌خواه به دنیای جدیدی رانده شدیم، از نخستین کارهای ما تلاش برای شناخت این دنیا و پی بردن به رمز و راز آن بوده است و این دنیایی است که ما نقشی در ساختن آن نداشته‌ایم و هنوز هم نداریم. بیش تر مصرف کننده بوده‌ایم. هم در عرصه ی تکنولوژی، هم در عرصه ی علوم دقیق و هم در زمینه ی علوم انسانی. از این رو است که ترجمه در مملکت ما اهمیتی روزافزون داشته و دارد.
در این مدت زبان ما از طریق ترجمه غنی شده است، یعنی مترجمان ما مفاهیم جدیدی از فرهنگ دیگر را با واژه‌هایی که یافته‌اند یا ساخته‌اند وارد زبان ما کرده‌اند. برخی از این واژه‌ها یافتنی بوده اند، یعنی مترجمان با رجوع به متون گذشته آن‌ها را یافته‌اند و دوباره به کار گرفته‌اند مثل واژه ی «ناکجاآباد» در برابر «یوتوپیا». این‌ها اغلب مفاهیمی است مربوط به فلسفه ی قدیم که قبلن هم در فرهنگ ما سابقه داشته است، چون آن آثار را قرن‌ها پیش ترجمه کرده بودیم. ولی مفاهیم فلسفه ی جدید یا آن‌چه که در نظریه‌های مثلن جامعه‌شناسی جدید آمده، چیزهایی کاملن بی‌سابقه است.
من از آن جا که در ترجمه ی فلسفه ی محض دستی ندارم، فقط در مقام خواننده می‌توانم حرف بزنم. اما در مقام مترجم ادبی، در این سی و چند سال که متون مختلف ادبی، از تراژدی‌های یونان تا داستان‌های امریکای لاتین و کتاب‌هایی در زمینه ی ‌شناخت متفکران و نویسندگان غربی را ترجمه کرده‌ام، کم تر موردی یافته‌ام که زبان فارسی در برابر زبان انگلیسی به اصطلاح «کم بیاورد». در عرصه ادبی، ما ترجمه‌های بسیار ممتازی از آثار مهم ادبیات جهان داریم که چیزی از اصل کم ندارد. این از آن روست که زبان ما در این هزار واندی سال برای بیان انواع مفاهیم و توصیف حالات و اطوار جسمانی و روحانی آدمی، خوب آموخته و آزموده شده است.
به عقیده ی من زبان‌ها مشترکات بسیار دارند و به همین دلیل هم اصولن ترجمه امکان‌پذیر می‌شود. ولی این بدان معنی نیست که زبان‌ها الزامن شبیه به هم هستند. تفاوت فرهنگ‌ها سبب می‌شود برخی مفاهیم و واژه‌ها در یک زبان کاربرد بیش تر یابد و در نتیجه در طول زمان صیقل بخورد و به حد کمال زیبایی و رسانایی برسد. اما در زبان دیگر که بستر فرهنگی متفاوتی دارد، مفاهیم دیگر و واژه‌های دیگری این روند تکاملی را طی کنند. بنابراین در تقابل دو زبان گاه می‌شود که ما برای بیان یک مفهوم در یک واژه با مشکل روبه‌رو می‌شویم و باید چیزی بیش از یک واژه را برای آن به کار گیریم. این وضعی است که در ترجمه ادبی، خاصه در ترجمه ی شعر، که از نهانی‌ترین و خاص‌ترین امکانات زبان سود می‌جوید، پیش می‌آید. اما این فقط مشکل زبان فارسی نیست، زبان انگلیسی نیز برای ترجمه و بیان برخی مفاهیم زبان فارسی با همین مشکل روبه‌رو می‌شود. ولی در ترجمه ی علوم جدید، خواه علوم دقیق و خواه علوم انسانی که مفاهیم تازه و بی‌سابقه‌ای دارند، ما مشکلات بیش تری داریم. در این موارد در آن جا که مترجم به درستی معنای واژه‌ای را فهمیده، یعنی بر موضوع احاطه داشته است، توانسته با اتکا به دانش فارسی خود معادل خوبی برای این واژه یا آن مفهوم جدید بسازد. یعنی در این زمینه مشکلات ما بیش تر به سبب بدفهمی مترجمان یا دانش ناکافی آن‌ها در زبان فارسی است و تا آن جا که می‌دانم مترجمان خوب ما در ترجمه ی این متون فرونمانده‌اند.
حال وقتی می‌گوییم زبان فارسی فقیر است یا نرمش کافی در برابر زبان‌های دیگر ندارد، آیا این نارسایی را باید زاییده ویژگی‌های زبان فارسی بدانیم یا آن را نتی‍جه فقر فرهنگی و علمی اهل زبان به شمار آوریم؟ من قصد دفاع از زبان فارسی را ندارم .این زبان میراث من تنها نیست. آن‌چه می‌گویم بیش تر جنبه ی پرسش دارد تا صدور حکم. مسأله از این قرار است: دراین مدت ما در زمینه ی فلسفه و علوم انسانی بسیاری از کتاب‌های غربی را ترجمه کرده‌ایم، البته نه به‌ گونه‌ای نظام‌مند و هدفمند، بلکه پراکنده و نابسامان و بیش تر با اتکا به ذوق و گرایش تک تک مترجمان. از این رو است که هنوز مجموعه ی کاملی که نشان‌دهنده ی سیر تحول اندیشه ی غربی در این زمینه‌ها باشد در اختیار نداریم و برخی از ترجمه‌ها هم قابل اعتماد نیستند.
در مورد برخی از متفکران یا شرح آرا و عقایدشان بیش از یک یا دو کتاب معتبر نیز چیزی در دسترس ما نیست. این خود یک مشکل است. اما مسأله یا مشکل دیگر این است که آن مفاهیم ترجمه شده، آن فلسفه‌ها و آن نظریه‌های جامعه‌شناسی تا چه حد در ذهن ما جا افتاده و سپس در زبان ما سیلان یافته و پاره‌ای تفکیک‌ناپذیر از فرهنگ ما شده است؟ اگر چنین می‌بود ما نیز می‌بایست در این مدت مفاهیم جدیدی، دیدگاه‌های جدیدی و حتا نظریه‌های جدیدی در آن چارچوب‌ها عرضه کرده باشیم یا مثلن از فلان نظریه ی جامعه‌شناسی برای تحلیل جامعه ی کنونی خود به گونه‌ای نظام‌مند و مستدل سود جسته باشیم.
در این تردیدی نیست که ما امروز داریم کسانی را که بدانند و بتوانند توضیح دهند که مثلن «کانت» چه می‌گفته یا دستگاه فکری «هگل» چه گونه بوده یا فلان فیلسوف قرن بیستم چه عقیده‌ای درباره ی تاریخ داشته یا فلان نظریه‌پرداز جامعه‌شناسی حرف حسابش چه بوده است. ولی آیا داریم متفکرانی که در دستگاه فکری آن متفکران فکر کنند و ادامه دهنده تفکر آنان در زبان و فرهنگ ما باشند؟ نگاهی به یک واژه‌نامه ی فلسفی و علوم انسانی بیاندازیم و ببینیم جدا از برخی واژه‌ها که دیگر مصرف روزانه پیدا کرده، چند در‌صد از واژه‌ها، در نوشته‌های تألیفی و در گفتارهای اهل دانشگاه و اهل قلم ما، به گونه‌ای جاافتاده و طبیعی به کار می‌رود؟. به عبارت دیگر، آن دستگاه‌های فکری تا چه حد درفرهنگ ما جا افتاده، از حالت عاریتی بیرون آمده و به زبان تفکر ما راه یافته تا زبان زایایی بیابد و نرمش پذیرد؟. تا آن جا که من دیده‌ام آن واژه‌نامه‌ها بیش تر به کار مترجمان آمده و آن واژه‌ها بیش تر در ترجمه به کار گرفته شده است.
البته در عرصه ی تاریخ‌نویسی و تحلیل تاریخ داریم نویسندگانی را که به گونه‌ای خلاق از آن مفاهیم و دستگاه‌های فکری سود جسته‌اند، ولی در بیش تر زمینه‌های دیگر، کارهای تألیفی ما در توضیح و تشریح آن دستگاه‌ها و مفاهیم بوده و ما چیز تازه‌ای به آن ها نیافزوده‌ایم. من از آن جا که در زبان‌شناسی دستی ندارم و از دیدگاه‌های زبان‌شناسان در این مورد بی‌خبرم، فقط در مقام مترجم و نیز خواننده‌ای که کم وبیش نمونه‌های گوناگون متون فارسی را از تاریخ بلعمی تا امروز مطالعه کرده حرف می‌زنم، اما شاید مناسب باشد که در این جا از تجربه ی شخصی خود در این زمینه نیز چیزی بگویم. من در زمینه ی علم اقتصاد چندین کتاب ترجمه کرده‌ام و یکی از کارهایم در دو سه سال اخیر همکاری در تدوین واژه‌نامه و سپس فرهنگ توصیفی اصطلاحات اقتصاد مالی و واژه‌های رایج در بورس و اوراق بهادار بوده است. در این‌جا ما با مفاهیمی سر و کار داریم که هیچ سابقه‌ای در فرهنگ ما و در اقتصاد ما ندارند. برخی از این مفاهیم حتا به آسانی به تصور من در نمی‌آیند. ما از آن جا که هیچ پیشینه‌ای در این زمینه نداریم، ناچاریم یا به روش گرته‌برداری یا ترجمه ی لفظ به لفظ واژه بسازیم یا با توجه به کاربرد یا مفهوم آن چیز معادلی ابداع کنیم.
در هر مورد، کار دشواری‌هایی ویژه ی خود را دارد. می‌توانم بگویم زبان فارسی در برخی موارد آن نرمش لازم را ندارد، اما هنوز برای من روشن نیست که این نارسایی به سبب آشنا و اخت نبودن ما با آن مفاهیم است یا به راستی عیبی در زبانمان وجود دارد. نکته‌ای که در اغلب موارد توجه مرا جلب می کند آسان گیری و باز بودن دست و بال غربی‌ها در ساختن این اصطلاحات است. نزد آنان پیش پاافتاده‌ترین کلمات در کنار «سنگین‌ترین» کلمات می‌نشیند و هیچ اتفاقی هم نمی‌افتد. کار به آن جا می‌کشد که آنان برای بیان یک مفهوم از اسم شخص یا فلان شرکت یا کارخانه استفاده می‌کنند .مثل Green Shoe که نام کارخانه‌ای بوده که نخستین بار از فلان سهام استفاده کرده است. حال ما برای یافتن معنی این اصطلاح باید چندین فرهنگ تخصصی را بخوانیم و بعد چون نمی‌توانیم از روش لفظ به لفظ استفاده کنیم، خودمان واژه‌ ای بسازیم که رساننده ی مفهوم آن نوع سهام و کاربرد آن باشد. ما نمی‌توانیم در این مورد یا هر مورد دیگر خیلی دست خودمان را باز بگذاریم، چون می‌ترسیم در رساندن معنی کوتاهی بکنیم. آیا اگر ما خودمان چنان سهامی را ابداع کرده بودیم باز چنین مشکلی داشتیم؟
نگاهی به اصطلاحات معماری سنتی خودمان بیاندازیم. سنتی دیرین و باشکوه که دستاوردش را فقط کافی است در اصفهان تماشا کنیم. می بینید که چه واژه‌های طبیعی و خوش‌تراشی در این سنت داریم. مشکل اصلی ما این است که اکنون کار واژه‌گزینی ما معمولن در خلاء و به گونه‌ای انتزاعی صورت می‌پذیرد، زیرا آن مفهوم هیچ پیشینه‌ای در فرهنگ ما ندارد و در تفکر روزانه ما هم کاربردی نمی‌یابد، چون کل آن دستگاه هنوز برای ما عاریتی است و از آنِ ما نشده است. بنابراین باز پرسش خودم را تکرار می‌کنم:  آیا این فقر زبانی و نرمش‌ناپذیری زبانی که می‌بینیم و در برخی از رشته‌های علوم به راستی هم وجود دارد، نتیجه ی ساختار زبان ماست یا به این علت است که ما هنوز نتوانسته‌ایم در فرهنگ امروز جهان جا بیافتیم و فرهنگ و مفاهیم جدید آن را چنان آموخته ی ذهن خود بکنیم که زبان به پیروی از ذهن، در برابر آن مفاهیم جدید آموخته شود و زایایی و نرمش بیابد؟


از:  خبرگزاری فارس

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته: ۵ / ١١

دکتر کوروش صفوی

پیرامون وازه و واژه سازی،

شیوه های برابر سازی و برابر یابی،

خط فارسی و درست نویسی، فارسی سره

و پسرفت آموزش زبان و ادبیات فارسی

در دانشگاه های ایران

فیروزه ناظرى* : تعریف شما از «واژه» چیست؟  

-
  اگر بخواهم به شکلى کاملن فنى به این پرسش شما پاسخ بدهم، باید اصطلاحاتى تخصصى مانند  «تکواژ»، «تکی»، «آهنگ صدا»، «مفهوم» و... را به میان بکشم که درکشان نیاز به ساعت ها بحث دارد و از حوصله ی مخاطب شما نیز خارج است. بنابراین اجازه بدهید به همین تعریف ساده بسنده کنیم که «واژه» همان واحد سازنده ی جمله است که در خط فارسى آن را با اندکى فاصله با واحدهاى دیگر مى نویسیم و یک معنى مشخص دارد.

* خب، حالا فرض کنید فردى از میان مردم عادى، بار نخست که «سیگار» را دید، آن را «دودسازه» بنامد.  آن وقت چه اتفاقى مى افتد؟ منظورم این است که اصولن نقش افراد غیر متخصص در واژه سازى چیست؟

-
  واژه هایى مانند «سگ دست»،  «شغال دست»، «سیبک»، «آچار کلاغى» و صدها واژه ی دیگر را افرادى ساخته اند که در یک نهاد علمى و ویژه ی واژه سازى کار نمى کرده اند. این واژه ها به خوبى در فارسى جا افتاده و به کار مى روند. زمانی کسی برای چیزى که بخشى از اتومبیل  و شبیه به دست سگ است، واژه ی «سگ دست» را ساخته و این واژه به تدریج در جامعه فارسى زبانان جا افتاده است. مطمئن باشید صدها واژه ی دیگر هم ساخته شده که جا نیفتاده اند.
بنابراین نباید تصورما این باشد که تنها کسانی که متخصص کار واژه سازى اند، حق دارند واژه ی جدید بسازند. من توى خانه ام نشسته ام و یک دفعه توى آشپزخانه متوجه ی پودرى مى شوم که زنم خریده و اسمش «فوش» است و مى شود آن را به عنوان چاشنى روى سالاد پاشید. من آن را توى ظرفى مى ریزم که درش سوراخ سوراخ است و آن را کنار «نمکدان» و «فلفلدان» روی میز قرار مى دهم و آن را «فوشدان» مى نامم. اگر افراد خانواده ی من هم بپذیرند که آن جاى مخصوص «فوش» را «فوشدان» بنامند، واژه ی «فوشدان» دست کم در خانه ما جا مى افتد.

*
شیوه هاى واژه سازى در فارسى کدام اند؟ آیا ما براى برابر یابى یا برابر سازى براى واژه هاى بیگانه از همین فرایندها استفاده مى کنیم؟

-   اگر نخواهیم به زیربخش هاى هر شیوه ی واژه سازى توجه کنیم، مى توانیم به شکلى ساده انگاشته، واژه هاى زبان فارسى را در دو گروه عمده طبقه بندى کنیم. گروه نخست، از واژه هایى تشکیل شده است که «بسیط» اند؛ مثلن «مداد» ، «از» یا «موش» و جز آن. این واژه ها از یک تکواژ تشکیل شده اند و نمى شود آنها را به واحدهاى معنى دار کوچک ترى تجزیه کرد. مثلن اگر «کتاب» را با «کتاب فروش» یا «کتاب فروشى» مقایسه کنید، مى توانید به سادگى دریابید که «کتاب فروش» از دو واحد «کتاب» و «فروش» تشکیل شده و «کتاب فروشى» افزون بر «کتاب» و «فروش»، یک «ى» هم دارد. این نوع واژه ها را مى شود در برابر گروه نخست، «غیر بسیط» نامید و گفت «کتاب» یک واژه ی بسیط فارسى است و «کتاب فروش» یا «کتاب فروشى» غیر بسیط اند.
تکواژهاى فارسى را مى شود به دو گروه بخش کرد. یک گروه از آن ها را «تکواژ قاموسى» مى نامند. این تکواژها در نوع خود داراى معنایى مستقل اند. گروه دوم تکواژها را «تکواژ دستورى» نامیده اند که معنى شان محدود به یک نقش دستورى است. بدبن ترتیب «کتاب» و «فروش» تکواژ قاموسى و «مى - » و «- گر» تکواژ دستورى به شمار مى آیند. اگر این حرف مرا به همین شکل ساده شده و غیر تخصصى اش بپذیرید، آن گاه مى شود گفت واژه هاى «غیر بسیط» از همنشینى بیش از یک تکواژ ساخته مى شوند و این تکواژها ممکن است قاموسى یا دستورى باشند.
اکنون مى رویم به سراغ بخش نخست پرسش شما  و بحث درباره ی فرایندهاى واژه سازى در زبان فارسی.
یکى از شیوه هاى واژه سازى در زبان فارسى «ترکیب» است. در این روش، ما تکواژهاى قاموسى را کنار هم قرار مى دهیم و واژه ی جدید مى سازیم. واژه هایى مانند «مهمان سرا»، «کتاب فروش»، «شیر هویج»، «سنگ شکن»، «برف پاک کن» و غیره به همین شکل ساخته شده اند.
یکى دیگر از شیوه هاى واژه سازى در زبان فارسى «اشتقاق» است. ما در این شکل واژه سازى، یک تکواژ قاموسى را به عنوان پایه انتخاب مى کنیم و با افزودن تکواژ یا تکواژهاى دستورى به آن، واژه ی جدید مى سازیم. واژه هایى مانند «نمکدان»، «سبزى»، «خانگى»، «گیره» و «پفک» به این شکل ساخته شده اند.
ما مى توانیم از هر دو روش «ترکیب» و  «اشتقاق» با هم استفاده کنیم و واژه هایى مانند «کتاب فروشى» یا «جنگل دارى» یا «ناجوانمردانه» و غیره را بسازیم.
به این ترتیب، ما در زبان فارسى یا با واژه هاى «بسیط» سر و کار داریم و یا با واژه هاى «غیر بسیط». این واژه هاى غیر بسیط، یا «مرکب» اند یا «مشتق» و یا «مشتق – مرکب».
ما براى برابر سازى برای واژه هاى بیگانه نیز از همین شیوه ها استفاده مى کنیم. فرض کنید برای واژه ی «سیگار» بخواهیم برابری در فارسى بسازیم. این کار را مى شود با انتخاب یک واژه ی بسیط انجام داد. ما مى توانیم از فرایند «ترکیب» استفاده کنیم و مثلن «دودساز» را به کار ببریم یا به کمک فرایند «اشتقاق» مثلن «دودگر» را بسازیم. البته شاید به تر باشد «دودگر» را براى فردى که سیگار مى کشد به کار ببریم. شاید بشود از فرایند «ترکیب و اشتقاق» استفاده کرد و براى «سیگار»  واژه ی «دودسازه» را ساخت.
من این جا فقط مى خواستم نشان دهم که شیوه و فرایندهاى واژه سازى در فارسى کدام اند و اصلن منظورم این نیست که این برابر هاى بنده برابر هاى مناسبى اند یا اصلن باید برابری براى «سیگار» در نظر گرفت

* همین حالا در میان جوانان و نوجوانان فارسى زبان مجموعه ی وسیعى از واژه ها و اصطلاحاتى کاربرد یافته است که همین گونه ساخته شده اند، آیا این «فوشدان» چیزى مانند «قاط زدن» نیست؟

-
 چرا هست. هیچ اشکالى هم ندارد. من نمى دانم چرا این گونه ی فارسى جوانان امروز ما این اندازه مهم شده است !. اجازه بدهید مطلب را از دید دیگرى بررسى کنیم.
هر زبان طبیعى، مانند فارسى، عربى، انگلیسى یا صدها زبان دیگرى که در دنیا سخن گو دارند، به لحاظ نظرى از تعداد متعددى گونه ی زمانى، گونه ی جغرافیایى، گونه ی شغلى، گونه ی تحصیلى، گونه ی اجتماعى، گونه ی سنى و جز آن برخوردار است. در هر مقطع زمانى، گونه ی سنى جوانان و نوجوانان، با گونه ی سنى پدر و مادرانشان، و گونه ی سنى پدربزرگ ها و مادربزرگ هایشان تفاوت هایى دارد. نسلى که امروز پدربزرگ ها و مادربزرگ ها را تشکیل مى دهند، وقتى نوجوان بودند، اصطلاحاتى را به کار مى بردند که پدر و مادرهایشان به کار نمى بردند. مثلن «شفته»، «کانتورى»، «بادمجان دورقاب چین»، «شیربرنج»، «نکبت»، «آب خنک»، «پاچه ورمالیده»، «دسته هونگ»، «قرشمال»، «قاراشمیش» و صدها نمونه ی دیگر.
افراد نسل من هم که اکنون میانسال به شمار مى آیند، وقتى نوجوان بودند، صدها واژه و اصطلاح ویژه ی خود را داشته اند. مثلن «نازک نارنجى»، «آنتن»، «جگر»، «هلو»، «چلغوز»، «ازگل»، «نخ دادن»، «نسناس»، «خالى بند»، «راحت الحلقوم» و ....
تعداد کمى از این واژه ها و اصطلاحات از یک نسل به نسل بعد منتقل مى شوند و بقیه فراموش مى شوند. مثلن اکنون بچه هاى من دیگر نمى دانند ما وقتى جوان بودیم «راحت الحلقوم» را براى اشاره به چه نوع فردى استفاده مى کرده ایم، زیرا این ها به جاى همین اصطلاح «پاناسونیک» را به کار مى برند. آن چه را ما «ازگل» مى نامیدیم، این ها «جواد» مى نامند. بنابراین این نوع واژه ها و اصطلاح ها مطلب تازه اى نیست که ناگهان در یک زبان اتفاق افتاده باشد.

*
 نظر شما درباره ی برابر سازى چیست و این کار را تا چه اندازه ضرورى مى دانید؟

-  به نظر من، برابر یابى و برابر سازى براى واژه هاى بیگانه اى که به زبان علم مربوطند ضرورى است. منظورم آن واژه ها و اصطلاحاتى است که قرار است مورد استفاده ی متخصص یک علم خاص قرار بگیرد. در همین رشته ی زبان شناسى، اصطلاحاتى نظیر «ساخت واژ - واجى»، «دستورزایشى»، «واج»، «تکواژ میانجى»، «زبان نواخت بر» و صدها ترکیب و واژه ی دیگر به کار مى روند که در رشته ی ربان شناسی کاملن جاافتاده اند و بسیار خوش ساخت به شمار مى آیند. دانش جویى که به رشته ی زبان شناسى راه مى یابد و براى نخستین بار واژه ی «تکواژ» را مى شنود، آن را به عنوان یک اصطلاح تخصصى این رشته مى پذیرد و با شنیدن اصطلاح «دستور زایشى» هم به یاد زایمان نمى افتد، زیرا در حوزه ی زبان روزمره ی مردم با چنین واژه اى مواجه نمى شود. از سوى دیگر، ضرورى است که زبان فارسى را به شکلى مداوم در حوزه ی زبان علم تقویت کنیم. در فلسفه، براى اشاره به نگرش کانت از اصطلاح «نظریه ی استعلایى» استفاده مى کنند. در منطق واژه ی «سور» اصطلاحى کاملن جاافتاده و پذیرفته است و هیچ منطقدانى را ندیده ام که بگوید «سور» واژه ی خوبى نیست چون آدم به یاد مهمانى دادن و سور و سات مثلن عروسى مى افتد. به همین دلیل معتقدم که واژه ها اگر در حوزه ی کاربرد زبان علم برابر سازى شوند و در میان متخصصان کاربرد یابند، به تقویب گونه ی علمى زبان فارسى مى انجامند.

*  خب، پس تکلیف ما با واژه هایى مانند «بال گرد» براى «هلى کوپتر» چیست؟

-  باز هم مسأله همان است که عرض کردم. اگر واژه ی «بال گرد» قرار باشد در میان متخصصان، فرضن در صنعت هلى کوپترسازى به کار رود، خیلى زود پذیرفته مى شود. ولى مسأله این است که آیا جامعه ی فارسى زبان نیز این واژه را مى پذیرد یا نه. به نظر من اصلن مهم نیست که این اصطلاح را مردم کوچه و بازار هم بپذیرند یا نپذیرند. بگذارید نمونه اى برایتان بیاورم. یکى از واژه هایى که فرهنگستان نخست، در مقابل «طیاره» و «آیروپلان» ساخته بود، همین واژه ی «هواپیما» ی امروز بود. فکر مى کنید مردم همان روز نخست «طیاره» را ول کردند و همه واژه ی «هواپیما» را پذیرفتند؟ اصلن اینطور نیست. این واژه و ده ها واژه ی دیگر، نخست در ارتش و به عنوان یک واژه ی تخصصى به کار رفت و به تدریج در میان مردم جا افتاد. واژه هایى مانند «دانشگاه» و «دانشکده» را هم نخست فقط استادان و دانش جویان به کار مى بردند و مردم عادى ترجیح مى دادند «اونیورسیته» و «فاکولته» را به کار ببرند. این واژه ها نیز به تدریج جا افتادند.
صادق هدایت در مقاله اى به شدت به همین واژه هاى ساخته شده ی فرهنگستان نخست، حمله مى کند و معتقد است که این واژه ها محال است بین مردم کاربرد یابند. این حرف در زمان آن شادروان کاملن درست بود، ولى هدایت به این نکته توجه نداشت که هیچ پدیده اى یک روزه رواج نمى یابد. مگر وقتى رادیو را اختراع کردند، فردایش همه رادیو داشتند؟ همین امروز هنوز هم بسیارى از مدرسان دانشگاه هاى دولتى و سنتى ما، پدیده هایى مانند «طرح پودمانى» ، «دانشگاه مجازى» و حتا بدتر از آن «دانشگاه پیام نور» و «دانشگاه آزاد» را قبول ندارند. خب قبول نداشته باشند. مسأله این است که باید براى پذیرش هر پدیده ی تازه اى به مردم فرصت داد. واژه ها باید فرصت پیدا کنند تا جا بیافتند. البته شرایط دیگرى هم وجود دارد. مثلن پیش از این که یک واژه در زبان جا بیافتد، واژه ی برابرش را بسازیم و به کار بیاندازیم. این موضوع درمورد واژه هاى «نرم افزار» و «سخت افزار» قابل طرح است. ولى براى این که «رایانه» به جاى «کامپیوتر» جا بیافتد، وقت لازم است، شاید هم هیچ وقت این اتفاق نیافتد. ولی این تلاش باید انجام بگیرد .

*  حال که سخن به «فرهنگستان زبان و ادب فارسى» کشید، بگذارید بپرسم وظیفه ی این فرهنگستان براى واژه سازى چیست؟

-  بر پایه ی این پرسش، نخست تصور مى شود که وظیفه ی فرهنگستان زبان و ادب فارسى این است که فقط بنشیند و واژه بسازد. دوم تصور مى شود که افرادى که در فرهنگستان گرد آمده اند، مثلن از کره ی مریخ آمده اند و من و امثال من باید وظیفه ی آنان را معلوم کنیم. این دو تصور کاملن نادرست است.
تنها یکى از وظایف فرهنگستان برابر یابى براى واژه هاست. آن هم نه هر واژه اى. پژوهش هایى که در فرهنگستان انجام مى شود محدود به همین کار نمى شود. به باور من، شاید یکى از کارهاى فرعى فرهنگستان این باشد که بنشیند و واژه بسازد. تدوین دستور زبان جامع فارسى، پژوهش در زمینه ی گویش هاى ایرانى، مطالعه در زمینه ی گونه هاى زبان فارسى، شیوه ی نگارش فارسى و ده ها پژوهش ارزنده دیگرى که هم اکنون در فرهنگستان صورت مى پذیرد، از نظرها دور مانده، آن هم به این دلیل که چنین پژوهش هایى به سرعت انجام نمى شوند و نتایج کار آن ها فورن معلوم نمى شوند. یکى از وظیفه های اصلى گروه هاى گوناگون فرهنگستان، معیارسازى اصطلاحات است. مثلن در زبان شناسى، براى اشاره به یک موضوع واحد، چند اصطلاح به کار رفته است. مثلن ما morpheme را، هم «مورفم» گفته ایم، هم «واژک» و هم «تکواژ». از میان این اصطلاحات، یکى را باید به عنوان اصطلاح معیار برگزید. این کوشش از جمله کارهاى بسیار مهمى است که در فرهنگستان صورت مى گیرد.

*  آیا ساخت واژه هایى مانند «فناورى» یا «پارکبان» را درست مى دانید یا نه ؟ یعنی، وقتى بخشى از یک واژه، قرضى و خارجى است، چه طور مى شود بخش دیگرى را از زبان فارسى به آن افزود و گفت این واژه «درست» است؟

-  اجازه بدهید، نخست چند نمونه را با هم مرور کنیم. «کلیدساز» بخش نخستش یونانى است و بخش دومش بن مضارع «ساختن» فارسى است. «درشکه چى» بخش اولش روسى است و پساوند «- چى» اش ترکى است. «پستچى» از آن هم بدتر است. بخش نخستش انگلیسى است و بخش دومش ترکى است. «امیر تومان باشى» که دیگر فاجعه است. «امیر» عربى ، «تومان» مغولى و «باشى» ترکى است.

* پس شما با این ترکیب ها مشکلى ندارید.

-
 مگر کسى مشکلى دارد که من داشته باشم؟ مگر شما با واژه ی «پارک کردن» مشکل داشته اید که حالا یقه ی «پارکبان» را گرفته اید؟ مگر وقتى از «فن» واژه ی «فنى» را ساختیم، مشکلى پیش آمد؟ مگر اصلن شش دانگ سند زبان فارسى را به اسم من زده اند که فکر کنم بقیه دارند به این زبان خیانت مى کنند و فقط من دارم خدمت مى کنم؟

*  در مورد نوع نگارش «فناورى» چه طور؟  آیا این شیوه ی نگارش را درست مى دانید؟  نظرتان درباره ی این شیوه هاى نگارش چیست؟

-  بنده خودم «فن آورى» را ترجیح مى دهم. ولى نظر من کاملن شخصى است. «اطاق» را هم به صورت «اتاق» ترجیح مى دهم. حتا نمى دانم چرا دوست دارم «صابون» را هم «سابون» بنویسم! ولی این حرف ها در حد نظر شخصى است . در حال حاضر نگرش هاى گوناگونی نسبت به شیوه ی رسم الخط فارسى وجود دارد. جدا نویسى، سر هم نویسى، جای گزینى نویسه ها، حتا جای گزینى نظام نوشتارى. هر کدام از این نگرش ها انواع نیز دارد و تا حد افراط پیش مى رود. به هر حال، هر رسم الخطى که استفاده شود باید چند قاعده را رعایت کند. نخست این که «سکته ی خوانشى» ایجاد نکند، یعنى من وقتى به آن واژه رسیدم، مجبور نشوم برگردم، ببینم آن چه خواندم چه بود. دوم این که تا حدى به شیوه ی گفتارى نزدیک باشد.
و این ها در شرایطى است که فضاى جهانى را در نظر نگیریم. برخى معتقدند که این خط باید به کلى عوض شود، زیرا در ارتباط جهانى کارآمد نیست. هر کدام از این دیدگاه ها در نوع خود قابل تأمل است. برخى معتقدند که اگر خط فارسى را کنار بگذاریم و خطى برگرفته از خط لاتین را جایگزینش کنیم، فرهنگ گذشته مان را از دست مى دهیم. راستش من از این گفته ها سر در نمى آورم. مثلن مى گویند اگر خط را عوض کنیم دیگر نمى توانیم حافظ یا شاهنامه بخوانیم. مگر ما همین حالا حافظ را به همان خطى مى خوانیم که در سده ی هشتم نوشته شده است؟ خیلى از این متن ها را ما امروز نمى توانیم بخوانیم. البته مى دانیم به خط فارسى است، ولى آن خط را نمى توانیم بخوانیم. من یک قباله ی ازدواج توى خانه دارم که متعلق به پدربزرگ و مادربزرگ پدرم اند. آن را قاب کرده ام و به دیوار زده ام، ولى نمى توانم آن را بخوانم. به همین دلیل هم ما افراد متخصصى داریم که تخصصشان خواندن همین نسخه هاى خطى است. بنابراین در هر مورد باید «علم» را به عنوان میزان در نظر گرفت. در مورد پیشنهادهاى موجود، نظر  بنده این است که هنوز داریم احساسى برخورد مى کنیم.

*
 با این پاسخی که دادید، پرسش دیگرى به ذهنم رسید و آن پالایش زبان فارسى است. افرادى چون احمد کسروى می کوشیدند فارسى اى را رواج دهند که ناب باشد. در حال حاضر نیز دکتر میرجلال الدین کزازى را مى توان نمونه آورد که حتا در گفت و گوی روزمره می کوشد از فارسى ناب در صحبتش استفاده کند. نظرتان درباره این کوشش ها چیست؟

-  اجازه دهید نخست تکلیفمان را با زبان فارسى ناب یا فارسى سره روشن کنیم. منظور ما از فارسى ناب چیست؟ اگر منظور ما این است که واژه هایى را به کار ببریم که فقط فارسى باشند یا ریشه شان فارسى باشد، نخست باید پرسید فارسی بودن این واژه ها را از کجا باید مشخص کنیم؟  اگر به دوره ی باستان برگردیم، آیا فقط واژه هاى فارسى باستان را باید  انتخاب کنیم یا آن که واژه هاى زبان هاى اوستایى و چند واژه ی مادى و سکایى باستان هم قبول است؟ سپس در دوره ی میانه، آیا واژه هاى پارتى میانه و خوارزمى میانه و بلخى میانه و سکایى میانه حق ورود دارند یا نه؟ مثلن واژه ی «نقره» که سغدى است، مى تواند در فارسى سره به کار رود یا نه؟ «اژدها» که احتمالن پارتى است، چه طور؟ حالا فرض کنید بگوییم واژه هاى زبان هاى ایرانى اشکال ندارند. خب، تکلیف واژه هایی که از زبان هاى گوناگون به این زبان ها راه یافته اند چه مى شود؟ مثلن واژه ی «نماز» که مى گوییم فارسى است، در اصل از سنسکریت وارد فارسى شده است. این ها را چه کار کنیم؟ یا «کنکاش» که از مغولى آمده یا «لگن» که از یونانى آمده است. این ها را چه کار کنیم؟ در پایان مى بینیم این عزیزان با این واژه ها مشکلی ندارند و مشکلشان تنها  واژه هاى عربى است. حالا مسأله پیچیده تر مى شود، زیرا باید معلوم کنیم مشکلمان با کدام عرب است. آرامیان و اکدیان هم از نژاد سامى بوده اند، یعنى به نوعى در طول تاریخ از همین نژاد عرب بوده اند. خب، ما خط میخى کتیبه هاى فارسى باستان را از همین خط میخى اکدیان اقتباس کرده ایم. در دوره ی میانه هم همه ی خطوط به کار رفته در ایران به جز خط بلخى و خط سکایى میانه ی جنوبى، از خط آرامى اقتباس شده که همین آرامیان در طول تاریخ با عرب ها از یک نژاد بوده اند. خطى که براى نگارش بلخى میانه به کار مى رفته از خط یونانى اقتباس شده و خط سکایى میانه هم احتمالن از خط سنسکریت گرفته شده است.
خب حالا فرض کنید این عرب ها و زبان و خطشان هم مورد نظر ما نباشد و فقط به لحاظ احساسى خودمان را تنها درگیر آن واژه هاى عربى کنیم که پس از دوره ی ساسانیان وارد زبان فارسى شده اند. خب این واژه ها کدام اند؟ آیا شامل «اقیانوس» ، «اطلس» ، «قلم» ، «صراط»، «اصطرلاب» ، «فلسفه» و صدها واژه ی دیگر از این قبیل هم مى شوند که اصلشان عربى نیست و معرب شده اند؟
حالا فرض کنید ما پس از شناسایى دقیق واژه هاى عربى و حذف آن ها از زبان خود، زبان فارسى عجیبى را به کار ببریم که بقیه فکر کنند مثلن داریم پشتو صحبت مى کنیم. این کار چه موفقیتى به همراه خواهد داشت؟ دست کم این است که یکى از شاگردانم پس از این همه سال سخن گفتن من به این فارسى ناب، از من تقلید کند و تحت تأثیر دانش فراوان و تعصب زیادم به فرهنگ سترگ این مرز و بوم، مانند من صحبت کند یا بکوشد  ادای مرا درآورد. خب وقتى من نتوانسته ام درهمه ی این سال ها حتا یک نفر را ترغیب کنم که از چنین زبان عجیبى استفاده کند، باید متوجه بشوم که چنین کارى نتیجه اى ندارد. البته یک نتیجه دارد و آن این که مردم دیگز مرا  جدى نمى گیرند. مسلمن وقتى کسى از فارسى اى استفاده کند که بیش تر به زبان مثلن شاهنامه شباهت داشته باشد، آدم دوست دارد بنشیند و از این نقالى لذت ببرد.
حالا بیایید وارونه ی این را ببینیم. نگاه کنید آن عربى که مى داند دستور زبانش را سیبویه ی ایرانى نوشته و عروض پرافتخارش را خلیل بن احمد ایرانى تدوین کرده و اولین فرهنگ لغتش را همین ایرانى برایش درست کرده است، چه قدر از دست ما حرص مى خورد.
به هر حال ما باید یک واقعیت را همواره در نظر داشته باشیم و آن این که دوره ی سلم و تور و ایرج گذشته است. ما امروز در یک دهکده ی جهانى زندگى مى کنیم و نگرش قبیله اى، با آن چه که دور و بر ماست کمى بیگانه است.

*
 امروز مى بینیم که بسیارى از دانش جویان رشته ی زبان و ادبیات فارسى از روش تدریس ادبیات فارسى و مطالب درسى شان حتا تا دوره ی دکترا خسته شده اند. بسیارى از دانش جویان به دنبال حرف هاى تازه اى اند که مى توانست بخشى از مطالب درس شان باشد. آیا فکر نمى کنید افزودن درس هایى مانند نظریه هاى ادبى، ادبیات تطبیقى، نقد ادبى و روش هاى تازه اى که در نقد مطرح مى شود، باعث مى شوند مطالعه ی ادبیات فارسى از حالت بومى بیرون بیاید؟

-  اجازه بدهید نخست تکلیف این مطالعات بومى و افتخارات ملى را روشن کنیم. این پژوهش هاى بومى کدام اند؟ این زبان فارسى را حدود صد و بیست سال پیش، یک انگلیسى به نام سر ویلیام جونز معلوم کرد که از زبان هاى هند و اروپایى است. کتیبه هاى فارسى باستان مان را هم افرادى چون تیخسن، مونتر، گروتفند، راسک و سن مارتین خواندند و ما فهمیدیم درباره ی چه هستند. وجود هزوارش را در خطوط ایرانى دوره ی میانه را نیز  فردى به نام زالمان کشف کرده است. فرهنگ زبان پهلوى را مکنزى تهیه کرده. به ترین تحقیق درباره ی زبان فارسى باستان متعلق به کنت است. همین حالا هم وقتى صحبت از به ترین نسخه ی شاهنامه مى شود، تصحیح چاپ مسکو به ترین است. مثنوى نیکلسون را نیز نباید از یاد برد. تاریخ ادبیات ادوارد براون، تحقیقات هانرى ماسه درباره ی آثار سعدى و صدها محقق دیگر که هیچ کدامشان از فرزندان سلم و تور و  ایرج نبوده اند، این پژوهش هاى بومى [!] را انجام داده اند تا ما امروز صدایمان را بم بکنیم و فریاد بزنیم تحقیقات در این زمینه بومى مى ماند و باید بماند.
پس نمى شود درباره ی پژوهش هاى موجود در این زمینه خیلى هم به غرور ملى رسید. آن چه افتخار است، نوع پژوهش نیست، بلکه افتخار این است که این آثار مربوط به این مرز و بوم است. دقت کنید؛ من نگفتم افتخار ما فردوسى و حافظ و سعدى و ده ها و صدها فرزانه از این دست اند.  اینان افتخار جهان اند. فردوسى همان قدر که به ایران تعلق دارد به تمام جهان تعلق دارد. حافظ اگر چه ایرانى است ولى شاعر کل جهان است. من همان اندازه که به حافظ مى بالم ، به گوته و شکسپیر و هومر و وجود اینان مفتخرم. مولانا همان قدر که متعلق به من است به تمام جهان تعلق دارد. مگر مى شود فردى چون ابن سینا را تنها ایرانى دانست؟ آن هم وقتى کتاب قانون اش را قرن ها در غرب تدریس مى کرده اند؟ این حرف هاى عشیره اى و قبیله اى ما را به جایى نمى رساند.
حال بگذارید به همان مساله ی روش هاى تحقیق و پژوهش برگردیم و اجازه بدهید من از نمونه اى براى پایان دادن به سخنم استفاده کنم. فرض کنید ما دستگاهى داشتیم که مى توانستیم نیوتن را زنده کنیم و ببریم سرکلاس درس فیزیک (۱) دانشگاه بنشانیم. با قاطعیت می شود گفت، نیوتن اگر در امتحان این درس شرکت کند، مردود خواهد شد. ولى من مطمئن نیستم که اگر استاد فروزانفر را امروز در کلاس دوره دکتراى ادبیات فارسى بنشانیم، استاد این درس را از کلاس بیرون نکند. مى دانید چرا؟ چون با وجود تحول عظیم در زبان فارسی هیچ تحولى در دروس و روش تدریس دروس این رشته از ده ها سال پیش تاکنون پدید نیامده است. ما وقتى پژوهش هاى استاد معین را با پژوهش هاى امروز مقایسه مى کنیم، به این نتیجه مى رسیم که انگار حتا درجا نزده ایم، بلکه کمى هم پس رفته ایم !
دانش جویان رشته ی ادبیات فارسى نیاز به مطالعات نشانه شناختى دارند، باید با نظریه هاى ادبى آشنا شوند، باید با مطالعات تطبیقى ادبیات آشنا شوند. باید نقدهاى گوناگون را مطالعه کنند، باید با تاریخ علم، فلسفه و منطق آشنایى پیداکنند، باید با ادبیات داستانى آشنا شوند و خیلى مطالب دیگر. اگر ما در هیچ دانشى نتوانیم حرف اول و آخر را بزنیم، دست کم حق ماست که در زمینه ی زبان و ادب فارسى در دنیا برترین  باشیم. ما با این حرف هاى بومى شدن و بومى کردن مطالعات ادبیات فارسی، فقط از این واقعیت ها فاصله خواهیم گرفت.

از: شورای گسترش زبان فارسی

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته : ۴ / ١١

 

علیرضا سمیعی

 

نگاهی به برخی از مسائل ترجمه در ایران

 

 

۴پرسش از ۴ مترجم

 

 

۱) كتاب ها و آثارى را كه ترجمه كرده ايد برچه اساسى انتخاب نموديد؟


منيره احمد سلطانى ( مترجم از انگلیسی)

 براساس كتاب هايى كه به دستم مى رسد. به عنوان مثال كتاب «فولكلور جهان» را در نمايشگاه ديدم و يا كتاب «چگونه نقد بنويسيم» را به پيشنهاد دخترم ترجمه كردم. البته علاقه هاى شخصى نيز شرط است. خواندن كتاب «فولكلور جهان» كه يك كتاب ۶ جلدى شده است براى خودم بسيار جالب بود. آشنايى با فرهنگ عامه ی مردم جهان آن هم با اين دقت براى من خيلى مفيد بود.

 

عبدالحسين فرزاد ( مترجم از عربی)
 انتخاب من براساس مسيرى است كه انتخاب كرده ام. گرايش من بيش تر به ترجمه ی ادبيات متعهد است. زيرا هنوز ادبيات را مهم ترين حامل و انتقال دهنده ی فرهنگ مى دانم. اين ادبيات است كه به به ترين شكل تمدن را سامان مى دهد و سوء تفاهم را از ميان برمى دارد.
فلسطين مورد ظلم قرار گرفته است، كشورهاى ضعيف به دست كشورهاى بزرگ بلعيده مى شوند و كشتار گسترش مى يابد. اين چيزى است كه من به ادبيات منتقد آن مى پردازم. شعرهاى مورد توجه من شعرهاى پويا و جهت دار شاعران عرب است. محمود درويش، آدنيس، نزار قبانى و قاداه سمان. من چيزى را ترجمه مى كنم كه فكر مى كنم موردنياز جامعه و زمانه است. شايد براى شما جالب باشد که بدانيد هم اكنون در زندان هاى اسرائيل علاوه بر فلسطينى ها، برخى خاخام ها و دانش جويان يهودى كه منتقد رفتار دولت اسرائيل هستند نيز به سر مى برند. موج تازه اى از گروه هاى جديد يهوديان مخالف با اسرائيل كه به پست صهيونيسم (يا بعد از صهيونيسم) مشهور هستند هم اكنون فعاليت مى كنند. برخى از آن ها در قالب گروه هاى موسيقى در اروپا در مقابل سفارت خانه هاى كشورهاى عربى ترانه ها و آوازهاى عربى ـ عبرى مى خوانند و به هر دو زبان مخالفت خود را با خون ريزى اعلام مى كنند. آن چه من ترجمه مى كنم بيش تر مربوط به حماسه ی مقاومت مى شود وگرنه كتاب عربى زياد است. به عنوان مثال برخى كتاب هاى روان شناسى هاى عجيب و غريب و همچنين عرفان هاى عجيب و غريب كه براى جوانان نيز مضر است وجود دارد. به نظر من چيزى بايد ترجمه شود كه جامعه و زمانه به آن نياز دارد.


 احمد پورى (مترجم از فرانسوی)

براساس ميل و سليقه شخصى انتخاب مى كنم. تازمانى كه از كارى لذت نبرم دست به ترجمه ی آن نمى برم.
 

سعید آذین (مترجم از اسپانیایی)

من تنها اشعارى را ترجمه مى كنم كه احساس مى كنم با ترجمه ی آن ها به فرهنگ كشورمان چيزى اضافه مى شود. شرط ديگر هم اين است كه آن اثر قابليت شعر شدن در زبان فارسى را داشته باشد.

 

۲) مهم ترين مشكلات ترجمه در كشور ما چيست؟


منیره احمد سلطانی

 يكى از مهم ترين مشكلات ما غيرفرهنگى بودن ناشران است که بيش تر به فروش كتاب فكر مى كنند. من مجبور شدم براى كتابى كه گفتم [فولكلور جهان] ۸ سال كار كنم. چون نوشتن فرهنگ عامه احتياج به توضيح، حاشيه و پاورقى زياد دارد، اما به سختى ناشرى براى چاپ آن يافتم، در حالى كه كتاب فال قهوه را به سرعت در تيراژ بالا منتشر مى كنند. الآن كتابى در مورد انواع فال گيرى هاى جهان در دست دارم اما حاضر به ترجمه ی آن نيستم. ولى مى دانم بلافاصله بعد از ترجمه به چاپ خواهد رسيد. مسأله بعدى كه بسيار مهم است نبودن ويراستاران خوب در بنگاه هاى نشر است. مترجم بعد از ترجمه تحت تأثير متن اصلى است. گمان مى كند از عهده ی ترجمه برآمده است و به طور طبيعى نمى تواند قضاوت خوبى براى ترجمه ی خود داشته باشد. اين وظيفه ی ويراستار است كه اشتباهات مترجم را بگيرد. فقدان ويراستار در انتشارات موجب مى شود تا انواع اشتباهات در كتاب ها ديده شود.


عبدالحسين فرزاد
 نسلى كه من به آن تعلق دارم مشكلات زيادى نداشت، مرحوم قاضى، احمد ميرعلايى، شاملو، به آذين، افزون بر آشنايى با زبان خارجى به زبان مادرى خود نبز تسلط داشتند. اين امر سبب مى شود در معادل يابى موفق باشند. كسى كه زبان فارسى را بفهمد، نرمش ها و توانايى هاى آن را بداند و با ضرب المثل ها و تكيه كلام ها آشنا باشد، زبان مبدأ را به خوبى تبديل به زبان مقصد مى كند. فقدان اين آشنايى،  نثر و ترجمه را بى نمك و بى رونق مى نمايد. ما كتاب هاى ادبيات كلاسيك را به دقت مى خوانديم. مثلن از كتاب «نفس المصدور» نسوى كه منشى جلال الدين خوارزمشاهيان بود گرفته تا مرزبان نامه را مى خوانديم. مواضعه ها، سجع ها و ظرايف اين متون حيرت آور است. جايى در مرزبان نامه براى توصيف و يرانى شهر مى خوانيم: «و ديوارهاى آن مانند مستان طافه [سياه مست] سر در پاى يكديگر نهاده بودند.» به زيبايى نثر توجه كنيد. مترجم بايد از اين متون آگاه باشد تا بتواند آثار شكسپير، دون كيشوت و ديگران را ترجمه نمايد.

 

احمد پورى

 یكى از مهم ترين مشكلات در وهله نخست نداشتن منابع خوب است. دسترسى ما به مراجع بسيار دشوار است. هرچند پديده ی  اينترنت كمى به مرتفع شدن اين مشكل كمك كرده است اما هنوز مترجمان از نداشتن منابع و محدوديت در انتخاب رنج مى برند.
مسأله بعدى طولانى بودن زمان كسب مجوز انتشار كتاب است. در نتيجه مترجم نمى داند بعد از آماده كردن كتاب چقدر بايد منتظر بماند.
مشكل بعدى بازار كتاب است كه وضع خوبى ندارد. ناشران نيز ميل چندانى به چاپ كتاب هاى خوب ندارند. در اين ميانه كار براى مترجمان ناشناخته دشوارتر است.

 

سعيد آذين
مشكل ما اين است كه به دانستن زبان مبدأ بسنده مى كنيم. در حالى كه ترجمه بستگى زيادى به فرهنگ كشور موردنظر نیز دارد. من گمان مى كنم مترجم بايد زيرآسمان كشورى كه مى خواهد از آن اثرى را ترجمه كند قدم زده باشد و اگر چون این امكانى ندارد بايد سعى كند تا حد ممكن اطلاعات بيش ترى از وضعيت فرهنگى آن ها كسب نمايد. اينترنت مى تواند در اين زمينه كمك خوبى باشد. بايد بدانيم وقتى كه «لوركا» از ماه گرانادا مى گويد، آن ماه چه تفاوتى با «ماه» ما در ايران دارد.
مشكل بعدى اين است كه ترجمه ها بيش تر از روى زبان دوم، سوم و چهارم انجام مى شود. مترجم بايد با زبان اصلى اثر آشنا باشد تا آن را از متن مستقيم در فرهنگ خود آن كشور درك كند.
برخى از كلمات در اسپانيولى وجوددارند كه در ديكشنرى يافت نمى شود. مردم در كوچه و خيابان از آن استفاده مى كنند و شاعران گاهى آن ها را به كار مى برند. براى يافتن معادل هايى براى اين كلمات حتمن بايد به زبان اصلى و فرهنگ آن جامعه آشنا باشيد.
مسأله بعدى نداشتن يك انجمن مترجمان است. اگر جايى باشد كه مترجمان گردهمايى داشته باشند و به طور منظم يكديگر را ببينند مى توانند به هم كمك كنند.
داشتن انجمن مشكلات زيادى را حل مى كند. كمك مى كند كتاب ها از زبان اصلى ترجمه شود، از كپى ترجمه ها جلوگيرى مى كند، مترجمان از تجربيات هم با اطلاع مى شوند و هزاران فايده ديگر.


۳) چرا در ايران از يك كتاب چند ترجمه ارائه مى شود؟  

 

منیره احمد سلطانی

زيرا ما جايى براى ثبت و اطلاع رسانى كارهاى ترجمه شده نداريم. من بعد از اين كه شعرهاى اميلى ديكينسون را ترجمه كردم متوجه شدم آقاى «سعيدپور» نيز آن را ترجمه كرده اند.
 

عبدالحسين فرزاد  

برخى از اين ترجمه ها، ترجمه نيست بلكه ويرايش كتاب هاى ديگران است كه بايد درباره آن در مبحث «كتاب سازى» بحث كرد. گاهى در مقايسه ديده ام اگر ترجمه اول اشتباهى دارد، ترجمه هاى بعدى نيز همان اشتباه را تكرار مى كنند. برخى معتقدند هر نسلى براى خود زبانى دارد و بنابراين بايد كتاب ها را به زبان نسل خود ترجمه كند. ولى تعداد زيادى از ترجمه هاى مجدد در ايران از اين قاعده پيروى نمى كند.

 

احمد پورى

درخارج از ايران وقتى مشاور و ويراستار يك ناشر به اين نتيجه برسند كه بايد ترجمه ی ديگرى از يك اثر ارائه شود، آن گاه سفارش انجام ترجمه را مى دهند. در كشور ما موضوع متفاوت است و چون این فرايندى ديده نمى شود. بنابراين تعدد ترجمه ها به علل ديگرى برمى گردد، يكى از آن علل نبودن يك مركز اطلاع رسانى است. درواقع مترجمان از كار هم خبر ندارند.
گاهى هم به ترجمه هايى برمى خوريم كه از روى ترجمه ديگرى انجام شده است. يك بار به ترجمه اى برخوردم كه بر اثر تصادف يكى از سطرهاى متن اصلى را جا انداخته بود. وقتى به ترجمه هاى دوم و سوم نگاه كردم ديدم آن ها هم از روى آن سطر پريده اند. اين نشان مى دهد كه كار آن ها رونويسى بوده است و نه ترجمه. حال اگر درجايى بگويى اين رونويسى است حرف تو را به حساب كينه توزى مى گذارند

 

سعيد آذين

اين موضوع به ناشران مربوط مى شود. چاپ كتاب با فروختن گوجه فرنگى متفاوت است. ناشر بايد اطلاع كافى از وضعيت ترجمه ها داشته باشد و سفارش ترجمه هايى را بدهد كه در بازار موجود نيست. بعضى از مترجم ها نيز صداقت و راستى ندارند. من ۱۵ شعر از «خوان رامون خيمنس» ترجمه كردم و در «بخارا» به چاپ رساندم. چندى بعد كتابى از مجموعه ی شعرهاى آمريكاى لاتين بيرون آمد كه ۶ شعر از اشعار «خوان رامون خيمنس» كه من ترجمه كرده بودم در آن بود. آيا «خيمنس» جز اين ۱۵ شعر كتاب و شعر ديگرى ندارد ؟ این شايد به اين دلیل باشد كه گروهى مى خواهند از اين راه كسب درآمد كرده زندگى كنند و با توجه به وضعيت نشر و فروش كتاب مجبور مى شوند دست به این كارها بزنند.


۴) آيا ما در ايران نقد ترجمه داريم ؟  نقد ترجمه به چه كار مى آيد؟

 

منیره احمد سلطانی

این کار به تازگى جدى گرفته شده است. یک فصل نامه ی علمى فرهنگى به نام «مترجم» چاپ مى شود كه مجله ی وزينى است. به نظر مى رسد براى شروع خوب باشد.

 

عبدالحسين فرزاد  

 به نظر من ما نقد ترجمه نداريم. فقط يك مجله است كه گمان نمى كنم كافى باشد. به همين دلیل هم با آشفته بازارى در ترجمه رو به رو هستيم. يكى از ناشران قم ترجمه ی عربى كتاب «شرق شناسى» ادوارد سعيد را به من نشان داد كه به قلم «كمال ابوديت» برگردانده شده بود. اما با وجود اين كه گمان مى كنم به تر است دوباره با توضيحات و ترجمه به ترى ارائه شود، قبول نكردم. زيرا وحشت داشتم دال بر كتاب سازى بشود و ايجاد سوءتفاهم كند. با اين حال دوستان زيادى از من خواسته اند آن را دوباره ترجمه كنم. ترديد من به دلیل جو ناسالمى است كه وجود دارد. اگر نقد علمى وجود داشت، اين گونه ترديدها به وجود نمى آمد.


احمد پورى

 نقد ترجمه جدى گرفته نمى شود. در به ترين حالت به پيدا كردن چند كلمه ی اشتباه يا مقايسه ی دو اثر ختم مى شود. نقد ترجمه در جهان براساس تئورى هاى ترجمه صورت مى گيرد. اين رشته مى تواند براى خود شاخه ی علمى ديگرى باشد. بايد در آينده منتظر استعدادى باشيم كه در اين زمينه شكوفا مى شود. زيرا تا به امروز چيز قابل ملاحظه اى به نام نقد ترجمه و رشد و بسط تئورى هاى ترجمه نداشته ايم.

سعيد آذين
 خير نداريم. زيرا كسانى كه هم زبان اصلى را بدانند، هم به زبان فارسى آشنا باشند و هم ترجمه را بشناسند وجود ندارند. يا بسيار كم هستند از طرف ديگر ما عادت كرديم دوستى و دشمنى را با كار اشتباه بگيريم، به طورى كه يك بار رضا سيدحسينى به من مى گويد: «چه حوصله اى داريد» ما بايد تحمل نقد شدن را داشته باشيم. البته اين دو مشكل تنها مربوط به حوزه ی نقد ترجمه نمى شود. در مورد نقد، عكاسى و نقاشى هم منتقدان كمى هستند كه سبك ها را بشناسند و با مسائل و تئورى ها ی آن ها آشنا باشند. يكى از علت هاى آن نيز اين است كه در دانشگاه واحدى به نام واحد نقد وجود ندارد. شما در دانشكده هاى رشته مترجمى چند واحد نقد ترجمه سراغ داريد؟ وقتى اين گرايش در دانشگاه پايه ريزى نشود، البته که در مراحل بعدى هم با مشكل روبه رو مى شويم.

 

 

از : هفتان

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

اکنون من   نظر خوانندگان ارجمندم را به خواندن نخستین نوشته از فصل نخست این مجموعه، یعنی به نوشته ی دانشمند گرانمایه آقای دکتر پرویز ناتل خانلری پیرامون چه گونگی واگویی و نوشتن  نام های بیگانه در فارسی فرا می خوانم :

 

شماره ی نوشته  : ١ / ١١

 

دکتر پرویز ناتل خانلری

 

چه گونگی واگویی و نوشتن نام های بیگانه در فارسی

 

ارتباط روزافزون کشورها و ملت های جهان با یکدیگر موجب شده است که گذشته از لغاتی که از زبانی به زبان دیگر نفوذ می کند بسیاری از نام های خاص ، چه کسان و چه جای ها، از زبان های متعدد و متفاوت در هر یک از زبان های دیگر به کار رود.

این نام ها در زبان محل اصلی آن ها تلفظی معین دارند. اما هر زبانی دارای دستگاه صوتی خاص خود است و این دستگاه غالبا خصوصیاتی دارد که در زبان های دیگر نیست و به این سبب تلفظ آن ها برای ملت های دیگر دشوار و گاهی نامیسر است.

مشکلی که بر این مشکل افزوده می شود این است که گاهی یک اسم از زبان اصلی به چند زبان دیگر می رود و در هر زبان صورت دیگری می یابد. آن گاه اسم واحدی در یک زبان که از منابع متعددی نقل می شود دارای چندین صورت متفاوت می گردد که در این صورت گاه شناختن آن ها و دانستن این که همه ی این صورت ها یکی هستند و بر شخص یا مکان واحدی اطلاق می شوند بسیار دشوار است.

پیش از این اسامی خاص که از منبع اصلی یا به واسطه ی یک زبان دیگر ( غالبا از عربی ) به فارسی در می آمد، صورت واحدی می یافت که همه آن را می شناختند و مشکلی ایجاد نمی کرد. به عنوان نمونه اسم " الکساندر "  یونانی در زبان عربی، به گمان آن که هجای اول آن همان حرف تعریف عربی " ال "  است به صورت اسکندر در آمد و به همین صورت در فارسی رایج شد. ایم شهر Tripolis  نیز از یونانی به عربی و از آن جا به فارسی رسید و صورت واحد " طرابلس " یافت. و یا نام فیلسوف یونانی  در عربی به دو صورت " ارسطاطالیس " و " ارسطو "  نقل شد و در فارسی بیشتر صورت دوم رواج یافت. اصطلاحات علمی هم غالبا همین خط را سیر می کرد.

اما امروز وضع چون این نیست. زبان هایی که ناگزیر اسامی خاصی از آن ها باید در زبان فارسی بیاید، اعم از نام مردان سیاسی و دانشمندان و ادیبان و شاعران و جای ها، بسیار متعددند و متصدیان ارتباط جمعی این اسامی را نه از منبع اصلی، بلکه از زبان های دیگر نقل می کنند. بدین ترتیب وقتی اسمی که در اصل مثلا به یکی از زبان های آسیای شرقی بوده است، از زبان های انگلیسی، فرانسوی، آلمانی یا ایتالیایی به فارسی نقل شود، چهار صورت مختلف و متفاوت می پذیرد و خواننده یا شنونده ی فارسی زبان در می ماند که آیا این صورت های چهار گانه بر شخص یا جای واحدی دلالت می کنند یا آن که بر چهار شخص و چهار محل مختلف.

در همین مجله ی سخن ( که این مقاله نخستین بار در آن نوشته شده است آ. ا. ) وقتی مطلبی درباره ی یکی از شاعران فرانسوی نوشته شده بود و در آن آمده بود که این شاعر در جزیره ی " سنت لویس " رفت و آمد داشت، مطلب را مترجم از یک نوشته ی انگلیسی نقل کرده بود و حالا برای خواننده دشوار بود که بداند که این جزیره در واقع جزیره ی " سن لویی "  است که میان دو شاخه ی رود " سن  " در مرکز پاریس قرار دارد و به نام یکی از پادشاهان و جنگاوران بزرگ فرانسه خوانده می شود و اگر آن را سنت لویس تلفظ کنند نام زنی مقدس یا راهبه خواهد شد نه نام پادشاهی و پهلوانی.

همین روزها در کتابی که فهرست آثار ابوریحان بیرونی است و تازه از چاپ در آمده است به نام " کاره دواخ " برخوردم که نام یکی از دانشمندان فرانسوی است که در تاریخ علوم و فلسفه ی اسلامی آثار گران بهایی دارد و صورت مکتوب نام او چون این است : Cava de Vaux  و تلفظ درست این نام " کاوا دو و " می باشد. و مولف فهرست که تنها به زبان انگلیسی آشنا بوده و آن را به قیاس کلمات مشابه در آن زبان چون این خوانده است. اما خواننده ی فارسی زبان از کجا بداند که مراد از این دو لفظ متفاوت، نام شخص واحدی است.

از این قبیل است در همان کتاب و بسیاری نوشته های دیگر فارسی،  صورت های مختلف " سخاو " و " زاخائو "  یا " مینارسکی "  و " مینورسکی " که نام های دو دانشمند خاور شناس است و همچنین است نام بعضی از رشته های علوم امروزی که از زبان های دیگر نقل می شود و صورت های گوناگون می پذیرد. مانند " پسیکولوژی " و " سایکولوجی " یا " ژئودزی " و " جیودیسی ". ( و یا برلن و برلین  که نام پایتخت آلمان است  آ. ا. )

یکی ، نمی دانم جدی یا به شوخی می گفت که یکی از مولفان ایرانی در فهرست آثار خود نام دو تالیف را، یکی به صورت سایکولوجی و دیگری را به شکل پسیکولوژی ذکر کرده بود  به گمان آن که این دو کلمه نام دو علم مختلف است.

اگر این اصل را به یاد داشته باشیم که زبان وسیله ی ارتباط افراد یک جامعه است و شرط لازم برای ایجاد این ارتباط آن است که همه ی اهل زبان از لفظ واحد،  معنی و مفهوم واحدی را ادراک کنند، پس  هر اسم خاص در یک زبان باید صورت ملفوظ واحدی داشته باشد.

ولی این وحدت لفظ را چه گونه می توان ایجاد کرد ؟

نویسندگان دائره المعارف فارسی که ار طرف موسسه ی فرانکلین تالیف و نشر یافته است متعهد بوده اند که طرز تلفظ هر یک از اسامی خاص را در زبان اصلی تحقیق کنند و به خواننده ی فارسی زبان بیاموزند. و برای حصول این مقصود ناگزیر در مقدمه ی کتاب یک سلسله علامت ها را برای انواع اصوات در زبان های مختلف وضع کرده و درباره ی هر یک توضیحی داده اند.

این کار اگر چه بی فایده نیست و برای افراد معدودی که اهل تحقیق هستند ممکن است به کار آید، اما مشکل را حل نمی کند، زیرا محال است که بتوانیم این همه اصوات را به عامه ی فارسی زبانان بیاموزیم و ایشان را مکلف کنیم که هر اسم خاصی را درست آن چنان که اهل زبان اصلی تلفظ می کنند به زبان بیاورند. برای مثال اسم معروق چرچیل که به خط لاتین نوشته می شود هجای اولش با یک نوع ضمه ی همراه با کسره تلفظ می شود که چنین مصوتی در زبان فارسی وجود ندارد. بنابراین فارسی زبانان ناچار اسم این مرد سیاسی را به کسر " چ " ادا می کنند و تغییر تلفظ ایشان محال است.

پس برای آن که هر یک از اسامی خاص در فارسی صورت واحدی بیابد و به سبب انواع مختلف تلفظ،  از اشتباه در فهم و مقصود پرهیز شود،  چه باید کرد ؟

برای حصول این مقصود پیشنهادهای مختلف ممکن است وجود داشته باشد :

١- باید تلفظ اصلی را معتبر دانست و آن را درست ثبت کرد و به همه آموخت که اسم خاص را چون آن که صاحب اسم در زبان خود ادا می کند، تلفظ کنند.

۲- باید آن نوع تلفظ را از یکی از زبان های بیگانه گرفت که با فارسی مشابهت بیش تر دارد و برای فارسی زبانان مانوس تر است.

٣- باید برای ابدال ( عوض کردن آ. ا. )  کلمات خارجی در زبان فارسی قواعدی عام یافت یا وضع کرد که متناسب با روح زبان فارسی و  عادت تلفظ فارسی زبانان باشد. چون آن که سیبویه ی فارسی، واضع علم نحو در زبان عربی، در کتاب مشهور خود فصلی را به عنوان باب اطراد الابدال فی الفارسیه درباره ی چه گونگی تلفظ کلمات فارسی که بعضی از اصوات آن ها در عربی وجود نداشته است، قواعدی ذکر کرده و راهی نشان داده است.

برای رسیدن به این مقصود شاید پیشنهادهای دیگری هم وجود داشته باشد. ما این مشکل را در این جا مطرح کردیم و از همه ی ادیبان و زبان شناسان ایران می خواهیم که درباره ی این امر اظهار نظر کنند.

 

از : هفتاد سخن، جلد دوم، فرهنگ و اجتماع

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

در نوشته ی دوم از این فصل، دانشمند زبان شناس آقای داریوش آشوری ما را با مسایل برابر سازی برای واژه های بیگانه، و با مراحل و تنگناهای این کار آشنا می سازد و به چه گونگی  نقش فرهنگستان و سیاست های آن در ساختن برابرهای فارسی  توجه می دهد :

 

شماره ی نوشته : ۲ / ١١

 

داریوش آشوری

 

مسائل واژه سازی

 

واژه سازی مساله ای است موردی و سیر زبان فارسی و واژه سازی در این چهل – پنجاه ساله هم پشتیبان این مدعاست. حکم های کلی از این دست که می توان و باید در برابر هر واژه ی خارجی یک واژه ی فارسی گذاشت، حکمی ست نادرست و نشدنی. حکم به این که به هیچ وجه واژه نباید ساخت و واژه های خارجی را به همان صورت پذیرفت، حکمی است نادرست و نشدنی.و یا تصور این که در برابر تمام مفهوم ها و نام های تازه ی فرهنگ اروپایی،  در کناب های کهن، ناگزیر برابری یافت می شود، ساده اندیشانه است. و در این میانه راه سومی هم هست:

باید دید کجا می توان یافت و باید ساخت و کجا نمی توان یافت و ساخت. یعنی سنجشی دقیق و مورد به مورد.

در این مورد هم حتا نمی توان حکم کرد که اگر امروز ساختن واژه ای برای مفهومی معین ممکن نباشد، دلیل آن است که امکان ساختن آن یا یافتن برابری دقیق تر و درست تر برای آن در آینده نیز ناممکن است، زیرا سِیر زبان و آمدن واژه ها و قالب های تازه، این امکان را می دهد که پس از جا افتادن آن ها در زبان، راه برای ساختن ترکیب های تازه تر با آن ها یا ساختن شکل های قیاسیِ همانند آن ها، هموار شود. چون آن که ساختن " جشنواره "  برای " فستیوال "، برای مثال، راه را برای ساختن " ماهواره " هموار کرد. و آن کس که " پیشوند"  و "پسوند " را ساخت، راه را برای ساختن " شهروند " هموار کرد و شاید راه ساختن جشنواره را نیز ساختن ِ سنگواره ( برابر فسیل ) پیش از آن هموار کرده بود.

کسانی که هوادار واژه سازی برای تمام مفاهیم ممکن هستند که از زبان های دیگر به زبان ما وارد شده و می شود، تصوری خشک و مکانیکی از زبان دارند و از زندگی انداموار ( ارگانیک ) آن غافلند و گمان می کنند که مثل پیچ و مهره های ماشین می توان پیچی را از دستگاه زبان باز کرد و پیچی دیگر به جای آن بست. حال آن که اندامه ی ( ارگانیسم ) زبان چه بسا عنصر خارجی را پس بزند و رد کند. و تازه اگر این کار در حوزه ای از  زبان، یعنی میدان علوم طبیعی، آسان تر ممکن باشد، در حوزه های علوم انسانی و فلسفه به آسانی ممکن نیست. و نکته ی مهم تر این که زبان مجموعه ای از واژه های کنار هم چیده نیست، بلکه چفت و بست درونی آن ها، که بافت کلام را می سازد، بسیار مهم است و یک جنبه ی مهم ِ  کار،  نشاندن واژه ی تازه در این بافت است و این کار افزون بر دانش، کمی هم هنر و ذوق می خواهد.

و اما راه دیگر،  برخورد دقیق و موردی با مفاهیم است. در همین پنجاه – شصت سال اخیر شاهد آن بوده ایم که ده ها و صد ها واژه ی برابر با مفاهیم وارد شده از زبان های اروپایی، به ویژه انگلیسی و فرانسه، ساخته ایم و به کار می بریم که امروز جزئی از زبان ما شده است.

کلمه ای مانند " استعمار " ( در برابر کولونیالیسم ) با توجه به ریشه ی کلمه ی اروپایی و به معنای اصلی این کلمه ( در زبان یونانی )، یعنی " آبادانی خواستن " ساخته شده است. اما امروز بر اثر کاربرد سیاسی آن چنان باری به خود گرفته که همانند اصل لغت، از ریشه جدا افتاده و معنایی کمابیش ضد آن گرفته است. و آن گاه از همین ماده ترکیب های " استعمارگری " ، " استعمارزدایی " و " ضد استعمار " را  برابر با سه واژه ی انگلیسی یا فرانسه ساخته ایم. اما برای واژه هایی مانند " امپریالیسم " و  " بورژوازی "  نتوانسته ایم چیزی پیدا کنیم، زیرا این واژه ها چون آن ابعاد گوناگونی از معنا یافته اند که هیچ برابری نمی تواند حق معنا را در مورد آن ها به جا آورد و کسانی که مثلا  " فرهنگ بورژوایی " را " فرهنگ سوداگری " ترجمه می کنند، چه بسا به بعدهای گوناگون معنای این واژه کم تر توجه کرده اند. همچنین است گذاشتن  تمدن در برابر " سیویلیزاسیون " و   فرهنگ  در برابر " کولتور ". چه کسی می تواند مدعی باشد که این اختیار ها نادرست بوده و به تر بود که همان واژه های اروپایی را به کار می بردیم ؟

در کار واژه سازی و برابریابی برای واژه ها و مفاهیمی که از غرب می رسند از صدر مشروطیت به این سو، دو و شاید چند مرحله می توان شناخت :

نخستین مرحله آن بود که با همان میراث نثر دست و پا شکسته و دست و پا گیر و نیمه جان به ترجمه ی مفاهیم و متن های اروپایی پرداختند و در این مرحله به علت عادات گذشته و همچنین ارتباطی که هنوز کمابیش میان حوزه های گوناگون فرهنگ اسلامی وجود داشت، با واژه هایی عربی مآبانه جعل می کردند و یا از اسلامبول و قاهره وارد می کردند. بدون شک، این که نخستین واژه هایی که در آن دوره یا دوره های بعدتر ساخته شد، عربی آب کشیده یا آب نکشیده بود ( مانند اعتصاب، انقلاب، تمدن، میزان الحراره، میزان الضغطه ( فشار سنج آ. آ. )، میزان الارتفاع، مدعی العموم ( دادستان آ. ا. )، مستدعی علیه ( شکایت شده آ. ا. ) ، دولت کامله الوداد ( دولت مطلوب و دلخواه آ. ا. )  و مانند آن، در زمینه های علوم، سیاست، حقوق و جز آن ) دنباله ی همان عادتی بود که زبان فارسی را تابع مطلقی از عربی مآبی ِ نویسندگان می کرد و گشتن به دنبال لغت و ترکیب در زبان فارسی را نشانه ی بی سوادی می دانست. فرق زبان فارسی  در برخورد با جهان مدرن و جهان بینی آن با زبان های اروپایی،  این بود که آن زبان ها جوان و نوخاسته بودند و همگام با مراحل تحول و تکوین تمدن غرب همچون زبانی برای این تمدن جوان و تازه نفس شکل گرفتند و گسترش یافتند. اما زبان فارسی زبانی فرسوده و درمانده بود، درخور تمدنی فرسوده و درمانده، آشکار است که در کشمکش این دو پیر و جوان کدام یک پیروز خواهد شد.

مشکل ما این بود که در رویارویی با تمدن غرب نمی توانستیم به آسانی ترک عادات و " خَرق عادات " ( عمل خلاف عادت  آ. ا. ) کنیم و با همه ی احساس خفت و خواری باطنی از خود و شیفتگی به تمدن غرب، خسته تر و از پا افتاده تر از آن بودیم که بتوانیم یکباره پوست بیاندازیم و صورت تمدن تازه را به خود بگیریم، و در این راه دشوار هزار دشواری بر سر راه بود که یکی از آن ها زبان بود. شگفت نیست  اگر کسانی که می خواستند لغتی تازه برای مفهومی تازه به کار برند، به هوای نثر سنتی به ضرابخانه ی زبان عربی بروند و گاهی چیزهایی جعل کنند که در قوطی هیچ المنجد نویسی پیدا نشود. زیرا فارسی زبان عوام بود و فارسی ِ معرب، زبان خواص. اما گرایش به سادگی زبان که با نثر سیاسی و روزنامه نویسی آغاز شد راه خود را به سوی فارسی گرایی باز کرد که گرایشی است درست. این گرایش، البته با پدید آمدن ملت باوری ( ناسیونالیسم ) مدرن نیز مناسبت داشته است. اما بر روی هم این اثر سودمند را داشت که زبان فارسی را بر روی پایه ی اصلی و طبیعی خود برگرداند و این زبان ِ از توش و توان افتاده را جانی تازه داد. این گرایش نشان داد که اگر زبانی به نام فارسی با ساختمان دستوری و واژگان خود وجود دارد، این زبان می تواند و باید از سرمایه ی خود مایه بگیرد. بدون شک، روزگار زبان بازی و دانش فروشی منشیانه و ناشیانه سرآمده بود و زبان گرایش به این یافته بود که مایه ی رساندن معناها و اندیشه ها باشد. و البته این راه ِ دشوار و پر نشیب و فرازی ست که هنوز تا نیمه نیز نرسیده و یک دوره ی بزرگ آشوب، همراه با آشفتگی فرهنگ و تمدن، ناگزیر همراه آن بوده است و هنوز نیز معلوم نیست که موج های این آشوب کی فرو خواهد نشست.

یکی از مراحل مهم تحول زبان فارسی تشکیل فرهنگستان ایران در سال ١٣١۴ شمسی هجری است. با همه ی نمک نشناسی هایی که در حق فرهنگستان قدیم کرده اند، این دستگاه حقی بزرگ به گردن زبان فارسی دارد و در جهت نشان دادن راه درست بهره گیری از مایه های زبان فارسی و پیرایش آن از آمیختگی های بی هوده با عربی گامی بزرگ برداشته است.

اگر دفتر واژه های نوی فرهنگستان را که در سال ١٣١۹ چاپ شده است، ورق بزنیم، می بینیم که نود درصد واژه هایی که آنان آن روز پیشنهاد کردند، امروز جزء زبان هر روز یا زبان علمی ماست و از برکت کار اعضای آن،  راه برای ساختن صدها واژه ی بسیط یا مرکب دیگر در زبان فارسی گشوده شده است. اگر زمین شناسی جای معرفه الارض و فشارسنج جای میزان الضغطه و گذرنامه جای پاسپورت و کارآگاه جای مامور خفیه و قانون گذاری جای تقنیتیه و کتابخانه جای بیبلیوتک و سنگواره جای فسیل و زمان سنج جای کرو نومتر و زندان جای محبس و رونوشت جای کپی و رگ شناسی جای معرفه العروق و دادستان جای مدعی العموم و دستمزد جای حق الزحمه و دم اسبیان جای دنب الفرس و روده ی کور جای معاء اعور و روده بند جای ماساری قا و رنگین کمان جای قوس و قزح و . . . . . . . . . را گرفته است، از برکت کار همان فرهنگستان است.

بی گمان، فرهنگستان قدیم در شتاب بخشیدن به گرایش زبان فارسی به سوی سادگی و دقت و زنده کردن سرمایه ی کهن آن و همچنین آماده کردن آن برای گرفتن و جذب کردن مفاهیم و نام های علمی و فنی از زبان های اروپایی نقشی بزرگ داشته است. گرایش فرهنگستان به مایه گرفتن از زبان فارسی و زنده کردن ده ها واژه ی فراموش شده، از نظر کارکردی ( فونکسیونل ) برای زبان فارسی بسیار مهم بوده و راه را برای نسل پسین بسیار هموار کرده است، چون آن که اندازه ی آمیختگی فارسی با عربی از هشتاد درصد به چهل – پنجاه درصد و گاه کم تر رسیده است و مهم تر این که کاربرد واژه ها بر اساس دستور زبان فارسی جای تقلیدهای خنک از عبارت بندی عربی را گرفته است.

 

واژه سازی در چند مرحله

برای یک مفهوم یا یک اصطلاح در مرحله ی نخست چه بسا برابری درست یا کوتاه و رسا یافت نشود و این کوشش در مراحل سپسین به نتیجه برسد. در روزگار ما که گرایش به آن است که زبان فارسی به پشتیبانی قاعده ها و قالب های خود و با سرمایه ی خود واژه های تازه بسازد، در عین حال این امکان فراهم شده است که آن چه در چهل – پنجاه ساله ی اخیر ساخته اند و نارساست نیز اصلاح شود و ترکیب ها و واژه هایی کوتاه تر و به تر جانشین آن ها شود، چون آن که واگردان " رفراندوم "  به " مراجعه به آراء عمومی " و یا " میدیوم " به " وسیله ی ارتباط " رساننده ی معنا بود، اما بیش از حد دراز بود و یافت شدن دو واژه ی کوتاه و زیبای " همه پرسی " و " رسانه "  برای این دو،  بی گمان کامیابی درخشانی بوده است که بعد از سال ها به آن رسیده ایم و بی شک هر آدم با انصافی حکم می کند که دو واژه ی اخیر که در واقع، کلمه اند نه عبارت، بسیار کوتاه تر و به تر از دو عبارت پیشین اند و نشانه ی آن است که بازگشت به مایه ی اصلی زبان فارسی و به کار گرفتن قالب های آن تا چه حد می تواند ما را در یافتن یا ساختن واژه ها یاری کند.. کسانی که با شنیدن رسانه ( که اسم آلت است از مصدر رساندن و بنا بر قاعده ی درست دستوری ساخته شده و معنا را هم دقیق می رساند ) برآشفته می شوند و به جای درنگ در این کار به " برهان های قاطع "  خود سر می کشند و بیتی از ناصر خسرو را مثال می آورند که در آن " رسانه " ( واژه ای که اصل آن به درستی معلوم نیست ) به معنای اندوه به کار رفته است، کاری جز لج بازی یا  دانش فروشی ِ بی جا نمی کنند. همچنین است ترجمه ی " ساتلیت "  نخست به " قمر مصنوعی " و سپس به " ماهواره "  ، که تردید نیست دومی کلمه ی درست فارسی است و اولی شتاب زده و به ضرورت ترجمه سر هم بندی شده است.

البته این بدان معنی نیست که هر نوآوری با هر واژه ی من درآوردی و دساتیری را باید پذیرفت، ولی یکسره رد کردن و یکباره جبهه گرفتن هم در برابر هر واژه ی تازه و با پافشاری و لج بازی در قدما بازی، پاسخی به مساله نیست و همچنان که گفتیم، این مساله موردی است و هیچ حکم کلی درباره ی آن درست نیست. محمد علی فروغی در رساله ی پیام من به فرهنگستان که هنوز هم بسیار نکته های خواندنی و آموختنی دارد، در عین درست شمردن کار واژه سازی فرهنگستان، با واژه های " پیشوند "  و " پسوند " به مخالفت پرداخته و گسترش پسوند " وند "  را از این جهت که معنای آن در زبان امروزی شناخته نیست و تنها در ترکیب هایی مانند الوند  و نهاوند و سگوند وجود دارد، نادرست دانسته است. حال آن که می بینیم " پیشوند"  و " پسوند " جزء واژگان امروز فارسی شده و بسیار به کار می رود و جای  "مزید مقدم " و " مزید موخر " را به کل گرفته است. و رواج همین دو واژه سبب شده است که " – وند " به عنوان پسوندِ نسبت، معنای روشنی پیدا کند و به همین قیاس، امروز واژه ی شهروند را داریم برای Citizen یا Citoyen

 

تنگناهای واژه سازی و برابریابی

در مورد واژه سازی باید به این نکته توجه داشت که ساختن اسم های ذات و کلماتی که کاربردهای فنی محدود دارند و مربوط به اصطلاحات یک رده از علوم و فنون هستند،  بسیار آسان تر است تا ساختن برابری برای اسم های معنا که بار سنگین تاریخی دارند و به خاستگاه تاریخی و فرهنگی خود سخت وابسته اند. اهل فلسفه و علوم انسانی بیش از دیگر علوم با این دشواری سر و کار دارند، زیرا سر و کار آنان  با مفاهیمی است که از ژرفنای تاریخ غرب و با تکیه به تمامی فراداد ( سنت آ. ا. )  اندیشه ی آن پدید آمده و گاه واژه ها چون آن معناهای گوناگون و ناهمسازی دارند که هیچ کلمه ای جای آن ها را نمی گیرد. کلماتی مانند " ایده " و " سوژه "  و " اُبژه "  از این جمله اند که بار صد ها و هزاران سال تاریخ تفکر غرب را بر دوش دارند و کوشش برای ترجمه ی آن ها جز در مواردی خاص که کلمه به یکی از معناهای خود و محدود در حوزه ای ویژه به کار می رود، ناشدنی است.

در چون این مواردی چاره ای نیست جز به کار گرفتن اصل کلمه و وارد کردن آن در زبان. در این مورد یک تجربه ی تاریخی نیز داریم و آن مربوط به ترجمه ی متن های یونانی در سده های نخستین اسلام است. در آن هنگام نخست مترجمان بسیاری از واژه های یونانی را به صورت معرب وارد زبان کردند ( مانند قاطیقوریاس، اریتماطیقی، بوطیقا، آنالوطیقا، متافوسیقا ) که رفته رفته برای برخی از آن ها برابرهایی در عربی یافتند یا ساختند و رواج دادند و واژه ی یونانی از رواج افتاد و برخی از واژه های یونانی نیز تابعیت عربی گرفتند و ماندگار شدند. بنابراین، حتا در مورد این دسته از واژه ها نیز نمی توان حکم کرد که کدام ها سرانجام ترجمه ناپذیرند و خواهند ماند و کدام ها با گذشت زمان، برابری برای خود خواهند یافت.

 

فرهنگستان زبان و سیاست آن

یکی از نویسندگان در مقاله ای در مخالفت با کار فرهنگستان نوشته است که زبان را " شاعران و متفکران "  می سازند نه هیچ مرجع رسمی. این سخن، بی گمان در مرنبه ای درست است، اما باید دید در کدام مرتبه از زبان.

زبانی که شاعران و متفکران به کار می برند، مرتبه ای است ورای زبان ِ ایزاری که " وسیله ی ارتباط " ش می دانند، یعنی مرتبه ای است که زبان با تمام ذات خود که همانا " پدیدارگری " ( خلق، تولید آ. ا. )  است و با ذات انسان نسبت بی میانجی دارد، پدیدار می شود. در آن مرتبه،  زبان دیگر  وسیله و ابزار نیست، بلکه شاعر و متفکر وسیله ای می شود تا  زبان در کمال ذات خود از پرده به در آید و جلوه گری کند و به همین دلیل است که آن مرتبه، مرتبه ی ظهور " استتیک " ( زیبایی شناسی  آ. ا. )  زبان نیز هست، اما فروتر از آن مرتبه، مرتبه ی ابزاری زبان را داریم برای خواسته های گوناگون بشری، یعنی می توان گفت بر حسب حضور بشر در ساحت های گوناگون ِ وجود، زبان نیز ساحت های گوناگون دارد و نخستین ساحت آن، ساحت ابزاری است که با حضور بشر در ساحت طبیعت و به کار گرفتن آن همچون ابزار، مناسبت دارد.  این زبان هم می تواند گوشه ی چشمی به زبان شعر و تفکر داشته باشد، همچنان که آن نیز به این، اما همچنان جدا از هم در مراتب جداگانه می مانند.

زبان علم و زبان روزمره و زبان رسانه های همگانی،  از شمار " زبان ابزاری " هستند و چون کارکرد در آن شرط است، می تواند مرجع و حتا دستگاه و تشکیلاتی نیز برای سامان یافتن داشته باشد و این مرجع، نامی مانند " فرهنگستان " خواهد داشت.

این سخن نیز که زبان مال " مردم "  است و تنها " مردم " حق دارند لغت بسازند نیز کلی گویی و مبهم گویی است، زیرا معلوم نیست مراد از " مردم " چه کسانی هستند، آیا مراد عامه اند یا اهل هر رشته و حرفه ؟  اگر مقصود عامه است، عامه را با زبان حرفه ای و فنی رشته های گوناگون چه کار ؟ و اگر مقصود خواص ِ هر رشته و حرفه است، باید گفت که سر رشته ی آن ها از کارکرد زبان و نازک کاری های آن چه بسا کم تر از آن است که به آنان شایندگی کامل برای واژه سازی بدهد. چون آن که متخصصان " تاسیسات " برای خود واژه ی " گرمایش " را برابر heating  ساخته اند و همه می دانیم که ما مصدر " گرمودن " نداریم که از آن گرمایش ساخته شود و نیازمندی ایشان به واژه، آنان را وادار به جعل این لغت کرده است و در عین حال، ضد آن، یعنی cooling  را  " تبرید "  می گویند که بسیار خنک است !

باری، با گسترش علوم و فنون در روزگار ما که اهل هر رشته از علوم و فنون،  در گسترش آن دست دارند، زبان ابزاری نیز گسترش بسیار یافته است و ما امروز بنا به روح زمان و بنا به تعریف، در مرتبه ی کمال ِ حیوان " ابزارساز " ،  ناگزیریم زبان ابزاری خود را گسترش دهیم،  و به عبارت دیگر، زبان ابزاری فرنگی را ترجمه کنیم و به کار بگیریم. و این کار برای آن که سر و سامانی داشته باشد مرجعی هم می خواهد و این مرجع،  ناگزیر فرهنگستان است. البته فرهنگستان می تواند یک دستگاه سامان دهنده و اصلاح کننده و پیشنهاد دهنده برای رشته های علمی و فنی و دستگاه های اداری و جز آن باشد.

سیاست فرهنگستان زبان ایران،  در زمینه ی بهره گیری از مایه های زبان فارسی و حتا زبان های ایرانی برای گسترش زبان علمی و فنی، سیاستی است درست و ناگزیر، ولی اگر این سیاست ، مطلق و بی هیچ استثنا بخواهد اجرا شود، گرفتاری ها و تنگناهای خاص خود را پیش می آورد. اگر فرهنگستان نخواهد هیچ گونه نفوذی از زبان های دیگر را در فارسی بپذیرد، ناگزیر است که مقدار زیادی جعل و اختیار خودسرانه کند که سرانجام خوبی در پی ندارد.

اگر، مثلا، فرهنگستان نخواهد واژه ای مانند کتاب را که چندین ترکیب با آن داریم، مانند کتاب فروشی، کتاب داری، کتاب خوانی و جز آن، و یا کلمه ای مانند " فیلم " را که از آن ترکیب های فیلم برداری، فیلم سازی، فیلم خانه و جز آن را داریم، بپذیرد، آیا دست خود را در مورد امکانات گسترش زبان فارسی در زمینه ی کتاب داری و فیلم سازی نبسته است ؟

سیاست فرهنگستان قدیم در این مورد می تواند الگوی خوبی باشد. آن فرهنگستان، با پذیرش " بمب "، ترکیب بسیار خوب " بمباران "  را ساخت و همچنین " کتاب شناس " و " کتاب خانه "  را و حتی واژه هایی مانند " مدال " و " مفاصا "  را پذیرفت، اما در برابر توانست " آمار "