تبليغاتX
زبان و ادبیات فارسی
( آریا ادیب )
 

شماره ی نوشته :  ١۱ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                                                ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

 ز

 

زائو رنی که زاییده و در بستر است

زابرا از خواب پریده، بد خواب، عصبی

زاپاس ذخیره، یدک، آدم بی مصرف و روار دررفته

زاچ زائو

زاچی روزهای استراحت پس از زایمان

زاد و رود زاد و ولد، فرزندان

زار کوتاه شده ی زایر (زیارت رفته، مانند زار محمد)

زار کوتاه شده ی هزار برای ریال (دو زار، یعنی دو ریال)

زار نا به سامان، خراب، بد

زار بودن کار کسی پیچیده و دشوار بودن کار کسی

زار زار گریه ی شدید

زار زار گریه کردن سخت گریه کردن

زار زدن سخت گریه کردن

زار زدن لباس به تن ناجور و نامناسب بودن لباس

زار و نزار زرد و ناتوان، بد حال و بیمار

زاغ دارای چشمان آبی رنگ

زاغ چشم کسی که چشمان آبی رنگ دارد

زاغ سیاه کسی را چوب زدن پنهانی مراقب کسی بودن

زاغ گرفتن مسخره کردن، شیشکی بستن

زاغ و زوغ فرزندان خردسال، نق، غر و لند

زاغول دارای چشمان آبی رنگ

زاغه جای نگاه داری گاو و گوسفند، حانه ی بسیار محقر، انبار مهمات

زاغه نشین کسی که در خانه ای محقر و آغل مانند زندگی می کند

زاق چشم نگا. زاغ چشم

زال کسی که موهای سر و ابرو و مژه های سفید دارد

زالو آدم سمج

زالو انداختن کرم زالو به تن بیمار انداختن تا خون فاسد را بمکد

زال و زندگی وسایل زندگی، اسباب معیشت

زاله کناره ی برآمده ی جوی، مرز کشتزار

زاله بندی مرزبندی در کشتزار، کرت بندی

زانو قطعه ی استوانه ای با زاویه های گوناگون برای تغییر مسیر لوله یا گرفتن انشعاب

زانو انداختن شلوار کش آمدن پارچه ی شلوار در قسمت زانو (بر اثر دو رانو یا چار زانو نشستن یا سستی بافت پارچه)

زانو بند پارچه ی کشی حلقه مانند که برای حفاظت زانو در برابر ضربه یا در رفتگی بزر آن می بندند

زانو زدن برای تعظیم زانو بر زمین زدن

زانویی نگا. زانو

زاییدن زیر کاری کاری را به دلیل دشواری به پایان نرساندن

زاییدن گاو کسی به دردسر بزرگی گرفتار آمدن

زبان آدم سر کسی نشدن به حرف منطقی تن ندادن و آن را نپذیرفتن

زبان باز کسی که با چرب زبانی به مقصود خود می رسد

زبان باز کردن توانایی گفتار پیدا کردن

زبان بازی چرب زبانی، لفاظی، چاپلوسی

زبان به چیزی باز کردن چیزی را بر زبان آوردن

زبان به دهان کسی گذاشتن به کسی حرف یاد دادن، حرف توی دهان کسی گذاشتن

زبان به دهان نگرفتن پیوسته گریه کردن، آرام نگرفتن

زبان بسته برای تحقیر به آدم های بی عرضه یا کم آزار گفته می شود

زبان بندان کردن دهان همه را با ایجاد وحشت بستن و سپس چاپیدن

زبان پس قفا نوعی گل است

زبان تر کردن سخن گفتن

زبان تلخی درشت گویی، گفتار خشن

زبان چرب و نرم داشتن گفتار خوشایند و فریبنده داشتن

زبان خود را گاز گرفتن از گفتن سخن نا به جا پشیمان شدن، از سخن گفتن خودداری کردن

زبان دراز  بی ادب، گستاخ، کسی که با گستاخی خارج از حد خود سخن بگوید

زبان درازی گستاخی در سخن گفتن، عمل آدم زبان دراز

زبان درازی کردن با گستاخی و بی ادبی خارج از حد خود سخن گفتن

زبان درآوردن آغاز سخن گفتن کودک

زبان در قفا نگا. زبان پس قفا

زبان را گاز گرفتن از گفتن سخنی پشیمان شدن

زبان ریختن سر و زبان داشتن، با چرب زبانی و شیرین سخنی کار خود را کردن

زبان ریزی کردن نگا. زبان ریختن

زبانزد شدن معروف شدن، فاش شدن

زبان زدن سخن گفتن، نوک زبان را به قصد چشیدن به غذایی زدن

زبان زرگری زبانی قراردادی که گروهی در میان خود بدان سخن گویند و دیگران آن را نفهمند

زبان فهم کسی که مطلب یا سخنی را خوب در می یابد

زبان کسی را موش خوردن سکوت کردن، با وجود ضرورت سخن نگفتن

زبان کسی گرفتن لکنت زبان داشتن

زبان کوچک گوشت زبان شکل آویخته در حلق

زبان کوچکه نگا. زبان کوچک

زبان گرفتن لکنت زبان، از حالات و گفتار مرده یاد کردن و دیگران را گریاندن

زبان گرفتن کسی را با زبان خوش آرام کردن

زبان گز چیز تند و تیز

زبان گزه رفتن زبان گزیدن، لب به دندان گرفتن

زبان گیره وسیله ای که پزشک با آن زبان بیمار را هنگام معاینه گرفته و نگاه می دارد

زبان مادر شوهر نوعی گیاه خار داراز تیره ی کاکتوس

زبان مرغی زبانی ساختگی مانند زبان زرگری

زبان مو درآوردن بسیار گفتن و نتیجه نگرفتن

زبان نفهم کودن، بی شعور

زبانی شفاهی

زبر خشن، غیر لطیف

زَ بَر زیر  حرکت های حروف

زبر و زرنگ چابک و فرز

زیر و زبر گذاشتن اعراب گذاشتن بر حروف

زبون حقیر، توسری خور

زبیل آشغال، زباله

زپرتو ضعیف، بی دوام

زپرتی چیز یا شخص ناتوان، زوار در رفته، بی زور

زت زیاد کوناه شده ی "عزت زیاد" در زبان لوطی ها

زحرکش شدن یا شکنجه و آزار زیاد کشته شدن

زجرکش کردن به زجر و شکنجه کشتن

زحمت دادن اسباب زحمت شدن، کنایه از شوهر زنی بودن

زحمت دادن به خود خود را به زحمت انداختن

زحمت کش کارگر، پیشه ور

زحمت کشیدن کار کردن

زحمت را کم کردن رفع مزاحمت کردن

زخم زبان نیش زبان، آزردگی از سخن کسی

زخم و زیلی خونین و مالین، پر زخم

زخمه ضربه ای که برای نواختن به تار می زنند.

زدگی لک یا خرابی در میوه یا پارچه

زدن شکار کردن (دو آهو زدم)، دزدیدن (کیفش را زدند)، کم کردن (صد تومان از حقوقم زدند)، بازی کردن (یک دست شطرنج زدیم)، نوشیدن (بعدش عرق زدیم)، دود کردن (یک بست تریاک زدیم)، ناگهانی در آمدن (پنجره را که باز کردم، سوز و سرما زد تو)، با شتاب رفتن (زد به کوچه)، پیش آمدن (زد و یک روز بازرس آمد)، از مسیر منحرف شدن (به بیراهه زدن، به کوه زدن)، جدی اقدام کردن (حسن می زند تا کار به تری پیدا کند)، بدبخت و بیچاره کردن(او را خدا زده است)، گزیدن مار یا عقرب یا زنبور

زدن برای کسی پشت سر کسی بدگویی کردن، مورد بدبینی قرار دادن

زدن بر سر کسی به کسی ستم روا داشتن، کسی را تحقیر کردن

زدن بر طبل بیعاری خود را به بی دردی زدن

زدن به آن راه خود را به ناآگاهی زدن

زدن به تخته برای جلوگیری از چشم زخم و برای تعریف و تشویق گفته می شود

زدن به تور به چنگ آوردن، تصاحب کردن

زدن به چاک در رفتن، جیم شدن

زدن به سر کسی ناگهان فکری به سر کسی آمدن، عقل خود را از دست دادن

زدن به سیم آخر آخرین چاره را به کار بردن حتا اگر به ضرر باشد، خود را به لاقیدی زدن و به عاقبت کار نیاندیشیدن

زدن به صحرای کربلا مطلبی را به صورت اشاره و کنایه گفتن، روال سخن را به موضوع خاصی برگرداندن

زدن به قدش دست دادن به شیوه جاهلی که با صدا همراه است و هنگام رسیدن به توافق در انجام کاری گویند

زدن به کمر کسی نوعی نفرین و دشنام است

زدن به کوچه ی علی چپ خود را به آن راه زدن، خود را به نادانی ( بی خبری ) زدن

زدن به کوه عاصی شدن و سلاحی برگرفتن و به کوه پناه بردن

زدن به هر دری برای رسیدن به مقصود به هر جا و هر کسی متوسل شدن

زدن خود به آن راه خود را به نادانی ( بی خبری ) زدن

زدن رای کسی کسی را از تصمیمی منصرف کردن

زدن زیر آواز بی مقدمه به خواندن پرداختن

زدن نفوس بد گفته ی کسی را به فال بد گرفتن، فال زدن

زدُ وازد زیر و رو کردن کالا و سوا کردن نوع به تر

زد و بند ساخت و پاخت، بند و بست، توطئه

زد و بندچی توطئه گر، ساخت و پاخت کننده

زد و بند کردن ساخت و پاخت کردن، توطئه کردن

زد و خورد کتک کاری، دعوا و مرافعه

زده صدمه دیده، سوراخ شده، خراب

زده دار دارای لکه یا خراش و آسیب

زده شدن (از چیزی یا کسی) دلزده شدن، بیزار شدن

زرت صدای باد در کردن یا شیشکی

زرت چیزی (یا کسی) درآمدن فرسوده و خراب شدن، درب و داغان شدن

زرت چیزی (یا کسی) دررفتن نگا. زرت چیزی درآمدن

زرت کسی قمصور شدن به وضع بد و خنده داری از پا درآمدن، بیمار شدن، شکست خوردن

زرت و پرت چرت و پرت

زرت و زبیل آت و آشغال، خرده ریزهای کم ارزش

زرت و زورت نگا. زرت و پرت

زرتی بی مقدمه، ناگهان ، بدون مطالعه و تعمق

زرد آلو عنک نوعی زردآلوی نامرغوب و ترش

زرد بودن اوضاع خراب بودن اوضاع

زرد کردن بسیار ترسیدن، از ترس وادادن، کاری را خراب کردن

زرد گوش بی رگ، ترسو

زردمبو آدم ضعیف و کم خون، دارای رنگ و روی زرد

زردنبو نگا. زردمبو

زرده ی کسی نبستن موفق نشدن در کار، بی ثمر ماندن کوشش کسی

زردی کشیدن تحمل کردن، سختی دیدن، انتظار کشیدن

زر زدن دری وری گفتن، گریه کردن

زر زر صدای گوش خراش و یکنواخت، آواز گریه ی نامطبوع بچه

زر زر کردن غر زدن، گریه کردن شدید

زر زرو بچه ای که زیاد عر می زند

زرشک لفظی است مانند زکی که به هنگام باور نکردن و رد کردن حرف طرف گفته می شود

زرق و برق جلوه ی ظاهری، جلا و شفافی

زر اومدی قرمه سبزی سخنی توهین آمیز برای کسی که به قهر می رود یا تهدید به رفتن می کند

زر ورق کاغذ نازک و شفاف و زنگی

زغال اخته میوه ای از زیتون کوچک تر و ترش مزه

زغنبود کوفت، زهرمار، خفه شو!

زغنبود کردن خوردن (به لحن تحقیرآمیز)

ز ِق زدن نق نق کردن بچه که مقدمه ی فریادهای و گریه های بعدی است

زُق زدن تیر کشیدن و درد کردن اعضای بدن

ز ِق ز ِق گریه ی بریده بریده ی بچه

زُق زُق کردن احساس درد و تیر کشیدن

زکی لفظی که به هنگام باور نکردن و رد کردن حرف طرف گفته می شود

زُل خیره

زُل زدن خیره نگاه کردن

زُل زُل نگاه کردن نگا. زل زدن

زلف موهای جلو سر و بناگوش

زلف پاشنه نخواب کنایه از مویی که از نیمه ی پشت بریده و سر آن رو به بالا باشد

زلف گذاشتن موی خود را بلند کردن

زلم زیمبو لوازم بی مصرف و بی ارزش

ز ِله ستوه، عجز

ز ِله شدن به تنگ آمدن، عاجز شدن، به ستوه آمدن

ز ِله کردن به تنگ آوردن، به ستوه آوردن، عاجز کردن

زمانه بازی کردن با زبان بازی و چاپلوسی رفتار کردن

زمخت درشت، ناهنجار

زمخت گفتن دشنام دادن، سخنان درشت گفتن

زمزمه کردن زیر لب خواندن، ترنم کردن

زمین خوار کسی که زنمین های بی مالک را تصاحب کند و به دیگران بفروشد

زمین خوردن از دست دادن تعادل و به زمین افتادن، شکست خوردن در زندگی، شکست خوردن در کُشتی

زمین را به آسمان دوختن گزافه گویی کردن، دروغ های شاخ دار گفتن

زمین زدن به زمین انداختن چیزی یا کسی، شکست دادن حریف در کشتی، سبب پایین آمدن بهای چیزی شدن

زمین گذاشتن چیزی چیزی را ترک کردن

زمین گذاشتن سر مردن

زمین گیر کسی که به سبب بیماری یا پیری نتواند از جای خود برخیزد

زمین گیر شدن ناتوان شدن از پیری یا بیماری

زمین ماندن معطل و معوق ماندن، باقی ماندن و انجام نگرفتن کاری

زمینه سازی کردن مقدمه چیدن برای انجام کاری

زن عاری از مردانگی، ناجوانمرد، ترسو

زن آمدن دشنامی در مقام تحقیر و ریشخند (در پاسخ به کسی که ادعاهای بزرگ کند می گویند: زن آمدی!)

زنانه ویژه ی زنان (مثال: حمام زنانه)، هر چیز موافق کارهای زنان

زناشویی ازدواج، همسر اختیار کردن

زن بردن همسر گرفتن مرد

زنبور زدن نیش زدن زنبور

زنبورک نوعی تفنگ کوتاه یا توپی کوچک که بر جهاز شتر می گذاشتند

زن به مزد دشنامی است به مردان فاسد

زنجیر زدن زنجیر به پشت خود زدن (در روزهای عزاداری ماه محرم)

زنجیر زن کسی که در ماه محرم به پشت خود زنجیر می زند

زندگی مال، وسایل کار و خانه (عجب زندگی خوبی به هم زده است!)

زندگی سگی زندگی سخت و جان فرسا

زند و زا کردن زاییدن، زاد و ولد کردن

زنده باد باقی و شاداب و فرخنده باد

زنده باد مرده باد جار و جنجال سیاسی، تظاهرات سیاسی، شعارهای موافق و مخالف دادن

زنده بلا، مرده بلا کسی که هم در زندگی و هم پس از مرگ موجب زنج و آزار مردم است

زنده به گور کسی که در تیره روزی به سر می برد و زندگی اش فرقی با مردن ندارد

زنده بیوه زنی که شوهرش بدون آن که او را طلاق داده باشد، او را ترک کرده است

زنده دل آدم با شور و حرارت، پرنشاط

زنده شدن حق بازی دوباره پیدا کردن

زن ذلیل مردی که مطیع محض زنش است

زن ِ سفری زن فاسد و بی عفت

زن طلاق مردی که به اندک بهانه ای زنش را طلاق می دهد

زنکه لفظی توهین و تحقیرآمیز به زن

زنگ زمان آموزش درس یا فاصله ی میان دو درس در مدرسه (زنگ انشاء، زنگ تفریح)

زنگ دندان ماندن زمان درازی گرسنه ماندن

زنگ زدن ترکیب شدن آهن با اکسیژن هوا، فرسوده شدن، بی مصرف شدن

زنگوله پای تابوت فرزند مرد یا زن پیر

زن مرده مردی که زنش درگذشته است

زنندگی زشتی، نفرت انگیزی

زننده زشت، نامطبوع، نفرت انگیز

زن و بچه اهل و عیال، زن و فرزند

زن و بچه دار کسی که زن و فرزند دارد

زنیکه نگا. زنکه

زوار زه وار، چیزی شبیه به زه

زوار در رفتن بند و بست چیزی خراب شدن، از شدن خستگی یا پیری از کار افتادن

زوار در رفته پیر و فرسوده، به درد نخور، اسقاط

زَوال مست مست، لول

زوال در آوردن نعمتی را در نتیجه ی ناسپاسی و بی اعتنایی از دست دادن

زود باش ! شتاب کن! عجله کن!

زود بودن فرانرسیدن هنگام کاری

زود رس آن چه که پیش از موقع مقرر به دست آید

زود رنج نازک دل، حساس

زود رنجی نازک دلی، حساسیت

زود فهم کسی که زود چیزی را درک می کند

زور اجبار، الزام

زوراب زدن برای استفراغ زور زدن ولی چیزی بالا نیاوردن

زور آوردن زیر فشار گذاشتن، در تنگنا قرار دادن

زور چپان کردن به زور در جایی فرو بردن

زور زدن فعالیت زیاد کردن، به کار بردن زور و نیرو

زور شنیدن نحمل جور و ظلم کردن

زورکی از روی بی میلی، تصنعی

زور گفتن حرف و خواست خود را به کسی تحمیل کردن

زور گو کسی که خواست های خود را تحمیل می کند

زوزه صدای ناله ی حیوان یا صدای باد

زوزه کشیدن آواز برآوردن (حیوان یا حرکت باد) 

زو کشیدن اصطلاحی از بازی الک دولک که بازنده باید بدون تازه کردن نفس یدود

زهرآب ادرار، شاش، پیشاب

زهرآب ریختن ادرار کردن، شاشیدن

زهر چشم نگاه خشم آلود

زهر چشم از کسی گرفتن ترساندن، چنان تنبیه کردن که دیگر جرات تکرار خطا نباشد

زهرحند خنده ی تلخ و از روی خشم

زهر ریختن در حق کسی بدی کردن، انتقام گرفتن، اصل بد خود را نشان دادن

زهرمار درد بی درمان، کوفت

زهرمار خان ترش رو، اخمو

زهرمار خوردن کوفت کردن، خوردن به تحقیر

زهرمار سلطان ترش رو، اخمو

زهرمار کردن چیزی مانع از لذت بردن از چیزی شدن

زهرمار کردن غذا مانع از خوردن با لذت شدن

زهرماری خوردنی یا نوشیدنی تلخ، کار سخت و دشوار

زهره آب شدن سخت وحشت کردن، از وحشت به حال مرگ افتادن

زهره ترک شدن نگا. زهره آب شدن

زهره ترک کردن سخت ترساندن، از وحشت به حال مرگ انداختن

زهره دان کیسه ی صفرا

زهره کردن بسیار ترساندن

زهره ی کسی آب شدن سخت ترسیدن

زهره ی کسی را آب کردن سخت ترساندن

زهره و زنبل کسی را ترکاندن سخت ترساندن

زه زدن بیرون شدن کمی رطوبت از مخرج، از زیر کار شانه خالی کردن، منصرف شدن

زه زده از میدان در رفته، وارفته، بی حال

زه کشی خشکاندن باتلاق از طریق کندن نهری برای حریان دادن آب راکد باتلاق به آن

زه کشیدن سخت شدن زخم، کشیدن عضله ها

زهکونی اردنگی، تیپا

زهکونی زدن تیپا زدن، اردنگی زدن

زُهم بوی تند و زننده ی گوشت گندیده یا تخم مرغ فاسد

زیاده روی افراط، اسراف

زیاده روی کردن اسراف کردن، افراط کردن

زیادی اضافی، بی مصرف، خارج از حد

زیادی حرف زدن سخنان خارج از موضوع یا بیرون از صلاحیت گفتن، وراجی کردن

زیادی کردن زاید بودن، غیر لازم بودن

زیپ نوعی بست ساخته شده از دو نوار دارای دندانه های فلزی یا پلاستیکی قابل درهم افتادن

زیپ دهن را کشیدن حرف نزدن، دهان را بستن

زیپو بی رنگ و رو، بی رمق، رقیق و بی مزه

زیپو کسی را زدن از کار برکنار کردن، معزول کردن

زیج نشستن خانه نشین شدن، انزوا گزیدن، از دوستان بریدن

زیر آب مجرایی در ته مخازن آب برای خالی کردن آن ها

زیر ابرو برداشتن آرایش ابرو از طریق برداشتن موهای زاید زیر ابرو

زیر آب کردن سر کسی کسی را بی سر و صدا کشتن

زیر آب کسی را زدن با اسباب چینی و توطئه سبب خلع مقام کسی شدن

زیر آبکی شنای زیر آب، پنهانی

زیر آبی نگا. زیرآبکی

زیر اخیه رفتن به نفع کسی به کاری تن دادن

زیر اخیه کشیدن زیر فشار گذاشتن

زیر اخیه گذاشتن کسی را به کاری که سودش به دیگری می رسد گماشتن، زیر فشار گذاشتن

زیر آرنجی بالشی که هنگام دراز کشیدن زیر دست و آرنج می گذارند

زیر انداز پارچه ای که زیر پای کسی یا زیر چیزی گسترانند

زیر بار رفتن قانع شدن، تحمل کردن

زیر بال کسی را گرفتن به کسی کمک کردن

زیر بته عمل آمدن بی پدر و مادر بودن، بی فرهنگ بودن

زیر بغل کسی هندوانه گذاشتن کسی را به قصد دریافت چیزی بیش از اندازه ستودن

زیر بغلی نوعی تنبک که پایه ی دراز آن را زیر بغل می گذارند و آن را می نوازند

زیر پا کردن پیمودن، همه جا را گشتن

زیر پاکشی کردن از زبان کسی حرف کشیدن، کسب اطلاع کردن

زیر پای خود را سست دیدن موقعیت خود را نااستوار دیدن، شغل و سمت خود را در خطر دیدن

زیر پای کسی را جارو کردن سبب اخراج کسی از کاری یا جایی شدن

زیر پای کسی را خالی کردن نگا. زیر پای کسی را جارو کردن

زیر پای کسی را درآوردن نگا. زیر پا کشی کردن

زیر پای کسی نشستن کسی را از راه به در بردن، فریب دادن

زیر پایی چیزی جعبه مانند که پای خود را هنگام نشستن پشت میز روی آن می گذارند. لاستیکی که در کف اتوموبیل می اندازند، بافته ای از کنف که پیش از ورود به جایی برای پاک کردن کفش پهن می کنند

زیر پِل کسی را زدن کسی را راندن و دور کردن

زیر پوست کسی آب رفتن چاق شدن، ثروتمند شدن

زیر پوش جامه ی زیرین

زیر تبری کنده ای که هیزم شکن روی آن با تبر هیزم می شکند

زیر تشکی رشوه

زیر جامه زیر شلواری

زیر جلد کسی رفتن کسی را فریب دادن، اغفال کردن

زیر جلکی پنهانی

زیر جلی پنهانی، آهسته

زیر چاق حاضر، آماده

زیر چاق بودن برای کاری آماده بودن، کاری را بلد بودن

زیر چاق کردن برای آماده کردن خود تمرین کردن و مهارت یافتن

زیر چاقی مهارت

زیر چیزی زاییدن از سنگینی کاری از پا درآمدن و کار را به پایان نرساندن

زیر چیزی زدن حاشا کردن، انکار کردن

زیر خاکی آن چه که از زیر حاک بیرون آید

زیر دادن با کسره خواندن حرفی

زیر درختی میوه هایی که زیر درخت فرو می ریزند

زیر در رو گریزان، گریز پا، شانه خالی کن

زیر دریایی کشتی جنگی که می تواند در زیر آب حرکت کند

زیر دست تابع، فرمان بردار

زیر دستی بشقابی که برای گذاشتن شیرینی و آجیل و مانند آن ها به کار می رود، پیشدستی

زیر دل زدن تهوع آوردن

زیر دل کسی زدن فدر ندانستن، بی اعتنا بودن

زیر دماغ کسی سبز شدن ناگهان در برابر کسی حاضر شدن

زیر دُم سُست  زن منحرف

زیر دم سستی انحراف اخلاقی

زیر دندان کسی مزه کردن از چیزی خوش آمدن، خواهان تکرار چیزی بودن

زیر دین رفتن قرض دار شدن، مدیون شدن

زیر رکاب کشیدن کسی کسی را مطیع و تابع ساختن

زیر زانویی رشوه ی مختصر و نهانی

زیر زبان کشی با زرنگی از کسی حرف بیرون کشیدن، زیر پا کشی

زیر زبانی یواش و آهسته، سخنی که از روی بی میلی گفته می شود

زیر زمین اتاق یا بخشی از ساختمان که در پایین تر از سطح زمین قرار دارد

زیر زیرکی پنهانی، با مکر و حیله

زیر سازی ساختن قسمت زیرین جاده

زیر سایه ی کسی بودن در پناه کسی بودن، از پشتیبانی کسی برخوردار بودن

زیر سبیل در کردن به روی خود نیاوردن، درگذشتن

زیر سبیل کسی را چرب کردن رشوه دادن به کسی

زیر سبیل گذاشتن تحمل کردن، به روی خود نیاوردن

زیر سبیلی در کردن نگا. زیر سبیل در کردن

زیر سر کسی بودن مسئول کاری بودن، در کاری دست داشتن

زیر سر داشتن آماده شدن

زیر سر کسی بلند بودن فریفته شدن به وعده های به تر، کسی که روزگار ناداری خود را فراموش کرده است

زیر سر کسی بلتد شدن با کسی سر و سری داشتن، تحریک شدن

زیر سر گذاشتن نگا. زیر سر داشتن

زیر سری بالش، متکا

زیر شال کسی قرص شدن شکم کسی سیر بودن

زیرش زدن نگا. زیر چیزی زدن

زیر شلواری نگا. زیر جامه

زیر غربالی دانه هایی که به مرغ و پرنده می دهند

زیر غلیانی ناشتایی، غذای صیح، چارپایه ای که زیر غلیان می گذارند

زیر قول خود ردن به گفته ی خود عمل نکردن، عهد خود را شکستن

زیر کاسه نیم کاسه بودن در کاری رازی پنهان بودن، مکر و حیله ای در کار بودن

زیر کاسه نیم کاسه داشتن مکر و حیله ای در کار داشتن

زیر کردن کسی را زیر وسیله ی نقلیه گذاشتن که موجب آسیب یا مرگ او شود

زیر گذر راهی زیرزمینی برای پیاده ها که پیاده رو این سوی خیابان را به آن سو پیوند می دهد

زیر گرفتن نگا. زیر کردن

زیر ِ گوش سخت نزدیک، دم دست

زیر گوش کسی زدن به کسی سیلی زدن

زیر گوشی بالش بسیار کوچک که هنگام خواب زیر گوش می نهند

زیر گوشی در کردن نگا. زیر سبیل در کردن

زیر لب خندیدن تبسم کردن

زیر لبی نگا. زیر زبانی

زیر لفظی هدیه ای که پس از بله گفتن به عروس می دهند

زیر مهمیز کشیدن به کار سخت واداشتن و بهره برداری کردن

زیر نافی هدیه ای که برای بریدن ناف نوزاد به قابله می دهند

زیر نویس پادداشت پایین صفحه، پا نویس، نوشته ی زیر فیلم

زیر و بالا گفتن دشنام های زشت به کسی دادن

زیر و بالای کسی را جنباندن نگا. زیر و بالا گفتن

زیر و رو کردن همه جا را به دنبال چیزی گشتن، به هم ریختن

زیر و زبر گذاشتن حرکت گذاشتن برای حروف، اِعراب

زیست شناسی دانش شناخت حیات و موجودات زنده

زیگزاک خط شکسته، کنگره دار

زیگزاک رفتن به چپ و راست پیچیدن، مستقیم نرفتن

زین کردن گربه ی کسی کسی را به زحمت انداختن، کسی را گرفتار دردسر و ناراحتی کردن

زین و یراق کردن برای کاری آماده شدن، رفتن به جایی

زینه پله

 

 

 ژ

 

ژاکت کت بافته شده از کاموا

ژاندارم مامور انتظامی عضو ژاندارمری

ژاندارمری نهادی که عهده دار حفظ نظم و قانون در بیرون از منطقه های شهری است

ژتون پولک فلزی یا پلاستیکی که به جای پول به کار می رود

ژرسه نوعی پارچه ی نازک، نیم تنه ی بافته از نخ

ژست طرز حرکت و رفتار شخص

ژست آمدن برای افاده حالت به اندام و چهره دادن

ژست دادن تنظیم وضع و حالت و قیافه برای عکس گرفتن

ژست گرفتن به بدن و چهره ی خود حالت ویژه ای دادن

ژل مایعی برای شکل دادن موی سر

ژلاتین ماده ای لزج و چسبنده که آن را از گلیسیرین و قند و آب و آمونیاک می سازند

ژله لرزانک

ژورنال مجله ی ویژه ی چیزی

ژوری هیئت داوران

ژوکر آدم همه فن حریف

ژیلت نیم تنه ی بدون آستین و جلو باز

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته :  ۱۰ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

 ر 

 

راپرت گزارش، خبر

راپرتچی گزارش دهنده

راپرت کردن گزارش دادن، خبر دادن

راحت باش خطابی به سربازان به هنگام آموزش نظامی برای اندکی استراحت

راحت کردن کشتن

راحت کردن خیال کسی به کسی اطمینان خاطر دادن

راحتی دمپایی

راست آمدن درست درآمدن حدس و پیش بینی

راست راست آشکار و علنی، بی پروا

راست راستی حقیقتن، واقعن

راست رفتن مستقیم رفتن، بدون دردسر رفتن

راست رو رو به رو، مقابل

راست روده شدن اسهال گرفتن

راست شدن رو به راه شدن

راست شدن مو بر تن سخت ترسیدن، وحشت کردن

راست کردن بلند شدن آلت تناسلی مرد، ایستادگی و پافشاری کردن، پیچیدن به پر و پا

راستکی واقعی

راست و حسینی رو راست، بی شیله پیله

راست و ریس موانع و معایب

راست و ریس کردن آماده کردن، به ظاهر درست کردن

راسته گوشت دو طرف ستون فقرات حیوان

راسته بازار بازار راست و مستقیم

راسته چینی چیدن ساده و آسان (دیوار یا حروف چاپ)

راسته کردن حساب گِرد کردن اعداد

راستی؟ واقعن؟ آیا درست است؟

راستی راستی حقیقتن، واقعن

رانده و مانده بدبخت و وامانده

رانندگی فن راندن وسایط نقلیه، اصول و قواعد راندن

راه افتادن آغاز راه رفتن کودک، آغاز به کار کردن، روشن شدن دستگاه، رونق یافتن کسب و کار

راه آمدن سازش کردن، همراهی کردن

راه انداختن به حرکت انداختن، به کار کردن واداشتن

راه انداختن کار کسی وسیله ی تسهیل انجام شدن کار کسی را فراهم کردن، رو به راه کردن کار کسی

راه اندازی نگا. راه انداختن

راه آهن دو خط آهن موازی که قطار بر آن حرکت می کند

راه باز است و جاده دراز اگر می توانی به قصد خود عمل کن

راه بردن بلد بودن، دانستن، اداره کردن، سامان دادن

راه بلد راهنما، آن که راه را خوب می شناسد

راه بندان حالت بسته بودن راه، قطع رفت و آمد

راه به جایی نبردن نتیجه ندادن، به جایی نرسیدن

راه به ده بردن حاصلی داشتن، موفق شدن

راه پله آن بخش از ساختمان که در آن پله ها طبقات را به یکدیگر می پیوندد

راه پیدا کردن جستن راه حل برای مشکل، به نحوی در جایی وارد شدن

راه حل آسپرینی راه حل موقت و غیر اصولی

راه خود را کشیدن و رفتن بی هیچ مقاومت و اعتراضی جایی را ترک کردن

راه دادن باز کردن راه عبور، کنار رفتن از سر راه، اجازه ی ورود دادن، رضایت دادن به عمل جنسی

راه داشتن چاره ای داشتن، داشتن ارتباط پنهانی، وجود داشتن راه مخفی با جایی

راه راه دارای خطوط موازی

زاهرو دالان، سرسرا

راه کج کردن مسیر خود را تغییر دادن، منصرف شدن

راه کشیدن چشم خیره شدن بی اراده به جایی بدون پلک زدن

راه گم کردن نه از روی میل و اراده بلکه اتفاقی به جایی آمدن

راه مکه کهکشان

راه نزدیک کردن میان بر زدن، مهمان شدن بر کسی که خانه اش نزدیک است

راه و چاه را شناختن دشواری های کار و زندگی را شناختن

راهی کردن روانه کردن، فرستادن

رایانه کامپیوتر

رای اعتماد رایی که نمایندگان مجلس در تایید به دولتی بدهند

رای دادن نظر دادن به انتخاب چیزی یا کسی

رای دیدن در داوری بی طرف نبودن و ملاحظه ی یکی از طرفین را کردن

رای کسی را زدن کسی را از تصمیمی منصرف کردن

رُب کسی را کشیدن کسی را به کار سخت واداشتن

رَب و رُب ندانستن ساده دل بودن، چیزی نفهمیدن

رب و رسول را یاد کردن به حد مرگ رسیدن

رتوش دستکاری و آرایش عکس

رجاله اراذل و اوباش

رج ردیف

رج بستن به ردیف کردن، دسته کردن

رجز خوانی لاف زنی، دعوی

رج زدن ردیف ایستادن، صف بستن، نوشتن مشق به ترتیب عمودی

رج کردن نگا. رج بستن

رحمت به . . .  صد رحمت به، هنگام برتری دادن چیزی به کار می رود: رحمت به آب حمام

رخت آویز جا رختی، چوب لباسی

رخت کسی کوک بودن رفاه داشتن

رخت و پَخت لباس ها، پوشاک

رخصت خواستن اجازه خواستن

رد پا جای پا، اثر

رد پای کسی را گرفتن رد کسی را برداشتن

رد خور رد شدنی، سزاوار ترک کردن

رد خور نداشتن قطعی بودن، حتمی بودن، قابل رد نبودن

رد دادن به غفلت کسی یا چیزی را از زیر دست رد کردن، صرف نظر کردن

رد زدن رد پای کسی را گرفتن، نشان به جایی بردن

رد شدن مردود شدن، پذیرفته نشدن

رد کردن برگردانیدن، پس دادن، رفوزه کردن، از سر باز کردن، پنهانی دادن، پنهانی عبور دادن

رد کسی را گرفتن از روی جای پا یا آثار دیگر کسی را دنبال کردن

رد گم کردن اثر چیزی یا کاری را از میان بردن، گمراه ساختن، نظر کسی را از چیزی منحرف کردن

رده حرف زشت یا نامربوط

ردیف کردن جور کردن، آماده کردن

رژیم داشتن برابر دستور پزشک غذا خوردن، برخی غذاها را نخوردن

رژیم غذایی دستور خوراک بیمار

رژیم گرفتن نگا. رژیم داشتن

رساندن خبر یا اطلاعاتی را محرمانه به کسی دادن

رسانه وسیله ی ارتباطی

رستم در حمام درشت اندام و پهلوان نما (ولی بی زور و جرات)

رستم صولت نگا. رستم در حمام

رُس کسی را بالا آوردن (کشیدن) کسی را اذیت و آزار کردن، لاغر و ضعیف کردن

رسوایی بالا آوردن کاری مایه ی رسوایی و شرمساری کردن

رسوخ کردن در دل اثر کردن، رخنه و نفوذ کردن

رسیدگی کردن سرکشی و وارسی کردن

رسیدن مواظبت کردن، مورد لطف قرار دادن

رسیدن به عرصه بزرگ شدن، به سن پختگی رسیدن

رشته موضوع و زمینه ی چیزی یا کاری: رشته تحصیلی، رشته ی افکار

رشته برشته حرف های بی هوده و بی معنی

رشته ی سر در گم وضع بغرنج، کار دشوار

رشته فرنگی ماکارونی

رشته ی کلام به دست گرفتن آغاز به سخن کردن، سخن را دنبال کردن

رشته ها را پنبه کردن کارهای انجام شده را به باد دادن

رشوه خوار کسی که برای انجام کاری ناروا دستمزد دریافت می کند

رشوه خواری دریافت دستمزد برای انجام کاری ناروا و غیرقانونی

رشوه گرفتن نگا. رشوه خواری

رشوه گیر نگا. رشوه خوار

رضا ترکی پارچه ی ابریشمی یزدی که در مشهد به آن علی شیر خدا می گویند.

رضا شدن راضی شدن

رضا قورتکی بی حساب و کتاب، بی اساس

رضایت دادن در گذشتن از شکایت و دنبال کردن قضیه، قبول کردن

رضایت نامه نوشته ی حاکی از رضایت

رَطب و یا بس گفتن سخنان درست و نادرست گفتن، آسمان و ریسمان به هم بافتن

رعایت کردن نگاه داشتن حق کسی

رعیت داری کردن حراست کردن از زیردستان، مورد نوازش و محبت قرار دادن زیردستان

رفتگار رفتنی، مردنی

رفتگر سپور، آشغالی

رفتن از رو خجالت کشیدن، شرم کردن، از میدان به در رفتن، مجاب شدن

رفتن از کیسه ضرر کردن، از سرمایه خرج کردن

رفتن آن جا که عرب نی انداخت به جای دور و بی بازگشت رفتن، به وضع ناجوری گرفتار شدن

رفتن بالای منبر برای کسی پشت سر کسی بد و بیراه گفتن، غیبت کردن

رفتن به کسی شبیه بودن به کسی (در ظاهز یا رفتار)

رفتن توی بحر چیزی یا کسی در چیزی یا رفتار کسی دقیق شدن

رفتن تو هم به فکر فرو رفتن، غمگین شدن، پریشان خاطر شدن

رفتن توی نخ چیزی یا کسی چیزی یا کسی را زیر نظر داشتن و پاییدن

رفتن با سر نهایت شوق و اشتیاق برای انجام کاری

رفتن ِ سر کسی از پرحرفی کسی خسته شدن، از صدای بلند کسی یا چیزی ناراحت شدن

رفتن گوش ناراحت شدن گوش از سر و صدا

رفتن و کشک خود را ساییدن پی کار خود رفتن و فکری به حال خود کردن

رفت و روب جارو و پارو، خانه تکانی، تمیز کردن منزل

رفته رفته کم کم، خرد خرد، یواش یواش

رفع و رجوع کردن  حل کردن، فیصله دادن

رفوزه رد شده در امتحان، مردود

رفیق باز دوست باز، کسی که به دوستان محبت بسیار می کند

رفیق بازی زیاده روی در دوستی کردن

رفیق گرمابه و گلستان دوست یکدل و صمیمی و وفادار، یار غار

رقاص خانه دشنام گونه ای برای برخی جاها، جاهای بی حساب و کتاب و شلوغ و پلوغ

رقاصی کارهای بی هوده و سبک

رقاصی کردن کارهای ناشایست و سبک کردن

رقصاندن بز هر دم بهانه گرفتن

رقص شتری رقصی که از روی قاعده نباشد، حرکات نابهنجار

رقصیدن به ساز کسی تابع سلیقه و خواست کسی بودن، از خود اراده ای نداشتن و از دیگری تبعیت کردن

رقصیدن توی تاریکی بی موقع یا بدون اطلاع کاری را انجام دادن

رقصیدن کلاه کسی در هوا بسیار شادی کردن، کلاه خود را به آسمان انداختن

رکاب دادن راهی جایی شدن

رکاب کش به تاخت، با سرعت

رکابی دارای رکاب، پیاده ای که به دنبال سواری بدود

رَکَبی گفتن به کسی متلک و حرف درشت گفتن

رک حرف زدن بدون پروا و ملاحظه حرف زدن، صریح و روشن سخن گفتن

رک رک نگاه کردن چپ چپ نگاه کردن، بر بر نگاه کردن

رُک زده زل زده، خیره شده

رک گو کسی که صریح و بی پروا حرف می زند

رک گویی صاف و پوست کنده حرف زدن

رک نگاه کردن نگا. رک رک نگاه کردن

رک و راست صاف و پوست کنده، صریح

رگ بسمل کسی خاریدن در معرض خطر و مرگ قرار گرفتن

رگ به رگ شدن ضرب خوردن و پیچیدن مفصل

رگ ترکی تعصب نژادی

رگ خواب نقطه ی ضعف، راه تسلط بر کسی

رگ خواب کسی را به دست آوردن نقطه ضعف کسی را پیدا کردن، کسی را تابع خود کردن

رگ خود را زدن به حق خود قانع بودن، ادعای زیاد نداشتن

رگ زدن بریدن شریان برای کشتن کسی

رگ کردن پستان سفت شدن پستان و جمع شدن شیر در آن

رگ و ریشه خویشاوندان و بستگان

رگه طبقه ای از مواد معدنی در درون خاک

رمباندن خراب کردن

رمبیدن خراب شدن، فرو ریختن

رمبیده خراب شده، فرو ریخته

رم دادن رماندن، فراری دادن

رم کردن رمیدن، گریختن

رمل انداختن پیش گویی کردن، فال برآوردن

رنجیده شدن آزرده خاطر شدن، آزرده دل شدن

رنجیده کردن آزرده ساختن، رنجانیدن

رنگ حیله، نقشه، تدبیر

رنگ آمیزی آمیختن رنگ های گوناگون به هم

رنگ انداختن رنگ دلخواه را پیدا کردن

رنگ به رنگ شدن از خجالت یا خشم سرخ و زرد و سفید شدن

رنگ پریدگی بی رنگ شدن چهره از ترس یا خشم یا بیماری، رنگ باختگی

رنگ دادن و رنگ گرفتن نگا. رنگ به رنگ شدن

رنگ شدن گول خوردن

رنگ کردن کسی گول زدن، فریب دادن کسی

رنگ گذاشتن و رنگ برداشتن نگا. رنگ به رنگ شدن

ر ِِنگ گرفتن ضرب گرفتن، آهنگ رقص نواختن

رنگ نداشتن حنای کسی اعتباری نداشتن حرف یا عمل کسی

رنگ و رو آب و رنگ، جلا و درخشندگی

رنگ و رو رفته کهنه، فرسوده، کارکرده

رنگ و وارنگ رنگارنگ، به رنگ های گوناگون، از همه نوع

رنگی دارای رنگ، آلوده بودن به رنگ

رو وقاحت، دل و جرات، پوشش

رو آب انداختن فاش کردن، آشکار کردن

روی آب نشستن سوار قایق یا کشتی شدن

روادید اجازه ی ورود به یک کشور، ویزا

رو افتادن علنی شدن، آشکار شدن

رو آمدن به جایی رسیدن، ترقی کردن، ثروتمند شدن

روان بودن از حفظ بودن، از بر بودن

رو انداختن تقاضا و خواهش کردن

رو انداز لحاف

روان کردن از بر کردن

روانه کردن فرستادن اعزام کردن، گسیل داشتن

رو آوردن مراجعه کردن، دست به دامن شدن، پناه جستن

رو به راه آماده، مهیا، منظم

رو به راه شدن آماده و مهیا شدن

رو به راه کردن آماده و مهیا کردن

رو به رو شدن برخورد کردن، ملاقات کردن، مواجهه شدن

رو به رو کردن در برابر هم وادار به اظهار عقیده کردن

روبند شدن با رودربایستی ناگزیر به انجام کاری شدن

روبند کردن کسی را به رودربایستی به کاری واداشتن

روبنده نقابی سیاه رنگ برای پوشاندن چهره

روبوسی به مناسبتی روی یکدیگر را بوسیدن

رو به قبله بودن در خال مرگ بودن

رو به قبله کردن کسی را که درحال مرگ است رو به قبله خواباندن

رو پنهان کردن خود را مخفی کردن

روی تاب گذاشتن سپردن شرط بازی به نفر سوم برای جر نزدن حریفان

روی چوب کردن کسی کسی را برای کاری تحریک کردن

روی حرف کسی حرف نزدن با حرف کسی مخالفت نکردن

روخوانی از روی کتاب و نوشته خواندن

رو دادن گستاخ کردن، جسارت دادن

رو داشتن گستاخ و وقیح بودن

رودربایستی ملاحظه، مراعات، شرم و حیا

رودربایستی داشتن ملاحظه کردن، پروا داشتن

رودرواسی نگا. رودربایستی

رو دست بالا آمدن رقابت کردن، پیشی گرفتن

رو دست خوردن فریب خوردن، خام شدن

رو دست زدن فریب دادن، خام کردن

رو دست کسی بلند شدن از کسی پیشی گرفتن، با کسی رقابت کردن

رو دست کسی گذاشتن خرج کسی را در خرج انداختن

رو دستی نوعی دستکش، ضربه ی روی دست، حقه، کلک

رودل سنگینی معده

رودل کردن به سنگینی معده دچار شدن

روده بر شدن سخت خندیدن، از شدت خنده بی حال شدن

روده دراز پر حرف، وراج

روده درازی پرحرفی، وراجی

روده درازی کردن پر حرفی کردن، وراجی کردن

روده کوچکه ی کسی روده بزرگش را خوردن کنایه از شدت گرسنگی

روده گشاد کردن سکسکه کردن

رو راست پوست کنده، آشکارا، صریح، بدون ابهام

رو رفتن بر زمین افتادن اسب از جلو و بر زانو ها

روز بد نبینی امیدوارم به سرت نیاید

روز پنجاه هزار سال روز قیامت

روز مبادا روز سختی و پریشانی

روزه ی کله گنجشکی روزه ای که بچه ها تا نیمه های روز می گیرند

روز هفتاد هزار سال روز قیامت

روزه ی گنجشک نگا. روزه ی کله گنجشکی

رو زیاد کردن پر رو شدن، توقع زیادی داشتن

رو شدن آشکار شدن، فاش شدن

رو شدن دست کسی مچ کسی باز شدن، حیله ی کسی آشکار شدن

روشن شدن نشئه شدن، مست شدن، سرحال آمدن

روشن کردن چراغ اول نخستین پولی که معرکه گیران از تماشاچیان می گیرند

رو شور سفیداب

رو شویی ظرف یا دستگاهی که برای شستن دست و صورت نصب می کنند

روضه خواندن سخنان بی فایده گفتن، آه و ناله کردن

روغن از ریگ کشیدن کاری محال انجام دادن

روغن حیوانی روغنی که از جوشاندن و تصفیه ی کره به دست می آورند، روغن زرد

روغن داغ روغن گداخته

روغن ریختن و عسل جمع کردن نهایت پاکیزگی و نظافت

روغن زرد نگا. روغن حیوانی

روغن کاری روغن زدن به هر نوع دستگاه

روغن کرمانشاهی روغنی که در کرمانشاه از شیر گاو و گوسفند به دست می آورند و به ترین روغن زرد است

روغن گرفتن از آب از هر اتفاق خوب یا بدی به سود خود بهره گرفتن

روغن مالی روغن زدن به دستگاه

روغنی آلوده به روغن

رو قوز آمدن سر لج افتادن

روکار روی بنا، نمای عمارت، آن چه که در بیرون چیزی کار شده است

روکاری کار روی بنا یا چیزی

رو کردن روی آوردن، آشکار کردن، به رخ کشیدن

روکش پوشش یا ورقه ای که روی چیزی می کشند

روکش درکش کردن ساخت و پاخت کردن

رو کشیدن به کسی برای نزدیکی کردن تکلیف کردن

رو گرفتن چهره ی خود را پوشاندن

روگیر کردن در رودربایستی ناگزیر به انجام کاری کردن، نگا. روبند کردن

روگیری چهره پوشاندن از نامحرم، شرم و حیا

رومیزی منسوب به میز (ساعت رومیزی)، پارچه یا نایلونی که روی میز می گسترانند

رو نشان دادن چهره نمایاندن

رونما هدیه ای که داماد یا پدر داماد به عروس می دهد، دیدن روی عروس در نخستین بار

روی باد هوا بودن سست و بی پایه بودن

روی پا بند نبودن آرام و قرار نداشتن

روی پای خود ایستادن به خود متکی بودن، به دیگران نیاز نداشتن

روی چشم اطاعت می شود !

روی خود کشیدن نگا. رو کشیدن

روی خون افتادن زن آبستن بچه انداختن

رویخی فرنی، نوعی دسر که از نشاسته و شکر درست می کنند

روی داریه ریختن رسوا و بی آبرو کردن، برملا کردن، آشکار کردن

روی دایره ریختن نگا. روی داریه ریختن

روی دست کسی بلند شدن کاری را به تر از کسی انجام دادن

روی دست کسی گذاشتن به کسی تحمیل کردن

روی دست کسی ماندن به فروش نرفتن، باد کردن

روی دوش کسی سوار شدن بر کسی مسلط شدن

روی زمین سفت نشاشیدن به مقاومتی بر نخوردن

روی سر گذاشتن و حلوا حلوا کردن نهایت احترام و حق شناسی را در حق کسی نشان دادن

روی سگ کسی بالا آمدن تندخویی کردن، ناسازگاری کردن

روی شاخ بودن مسلم بودن، قطعی بودن

روی شکم سیری بدون تعهد، از سر بی خیالی

روی علت افتادن (در مورد زنان) بر اثر ترس یا هیجان به خونریزی دچار شدن

روی غلتک افتادن جریان دلخواه و طبیعی را به دست آوردن، دور برداشتن و سرعت گرفتن

روی کسی به زمین افتادن شرمسار شدن به علت رد شدن تقاضا

روی چیزی (کسی) حساب کردن به چیزی ( کسی ) امیدوار بودن، اعتماد داشتن

روی کسی را به زمین انداختن درخواست کسی را رد کردن

روی کسی نشدن خجالت کشیدن

رویم به دیوار هنگام گفتن مطلب ناخوشایندی می گویند

روی هم رفته جمعن، بر روی هم

روی هم ریختن توطئه کردن برای پیش بردن کاری، توافق در امری، رابطه ی عاشقانه و جنسی با هم پیدا کردن

روی هم گذاشتن چشم بستن چشم، خوابیدن، گذشت کردن، صرف نظر کردن

رها کردن به امید خدا دست کشیدن و به جریان روزگار واگذار کردن

ریپال کسی را در آوردن پدر کسی را در آوردن

ریپ آمدن فخر فروختن، به دروغ بر خود بالیدن

ریپ زدن نامیزان کارکردن موتور

ریخت شکل و قیافه، سر و وضع

ریختگی ریزش

زیختن آب پاک روی دست کسی یکسره نومید کردن کسی

ریختن پشم و پیله ی کسی از میان رفتن قدرت کسی، ضعیف شدن کسی

ریختن توی دست و پا فراوان یودن، همه جا پیدا شدن

ریختن روی دایره نگا. روی داریه ریختن

ریختن مو سخت وحشت کردن

ریخت و پاش اسراف، گشاده دستی، افراط در مصرف

ریخت و روز سر و وضع، شکل و حالت

ریخته پاشیده درهم برهم، شلوغ پلوغ

ریز خرد، کوچک

ریز حساب جزییات صورت حساب، اقلام جزء سیاهه

ریز بار باران ریز، ابری که باران ریز دارد

ریز بافت پارچه یا فرش طریف

ریز بین نکته سنج، بسیار دقیق، باریک بین

ریز بینی نکته سنجی، دقت

ریز ریز خرد شده، کاملن خرد

ریز ریز کردن کاملن خرد و کوچک کردن

ریز نقش دارای اندام کوچک و ظریف

ریزه پیزه کوچک اندام، ریز نقش

ریزه خوانی کردن غرغر کردن، نق زدن، ایراد گرفتن

ریزه خورده خرده ریزه، وسایل کم بهای خانه

ریزه کار باریک بین، دقیق، زیرک

ریزه کردن خرد خرد کردن، قطعه قطعه کردن

ریزه میزه نگا. ریزه پیزه

ریسک کردن به کاری خطرناک دست زدن

ریسمان را طناب کردن یک کلاغ چهل کلاغ کردن، اغراق کردن

ریسه رفتن احتیار از دست دادن و پیچیدن نفس در گلو بر اثر خنده یا تاثر

ریسه شدن پشت سر هم قرار گرفتن، به دنبال هم به جایی رفتن

ریسه کردن ردیف کردن، قطار کردن، پشت سر هم قرار دادن

ریش از دست کسی خلاص کردن خود را رها کردن، در رفتن

ریش بابا نوعی انگور درشت دانه

ریش بز گیاهی همیشه سبز و پرشاخه

ریش پروفسوری ریشی که فقط روی چانه یلند شده است

ریش تپه پر ریش، دارای ریش انبوه

ریش تراش دستگاهی دارای تیغ برای تراشیدن ریش

ریش توپی نگا. ریش تپه

ریش چیزی درآمدن کهنه و منسوخ شدن

ریش خود را در آسیا سفید نکردن تجربه داشتن

ریش دادن و ریش گرفتن ضمانت کردن، متعهد شدن

ریش در دست کسی دادن اختیار خود را به دیگری سپردن، کار خود را به دیگری واگذار کردن

زیش ریش تار تار، از هم جدا شده

زیش ریش شدن دل سخت ناراحت شدن، به گریه افتادن و از حال رفتن

ریش سفید مرد سالخورده و محترم

ریش شدن نگا. ریش ریش شدن

ریش کسی را چسبیدن یقه ی کسی را چسبیدن

ریش کسی را در دست داشتن از کسی نقطه ی ضعف در دست داشتن، از کسی گروی در دست داشتن

ریش کسی سر بالا رفتن به مرگ نزدیک بودن کسی

ریش گذاشتن نتراشیدن ریش، ریش بلند کردن

ریش گرفتن دست به ریش کشیدن، پادر میانی کردن، تقاضا و خواهش کردن

ریش گرو گذاشتن ار احترام و اعتبار خود برای وساطت در کاری بهره گرفتن، ضمانت کردن

ریشو دارای ریش بلند

ریش و پشم موهای صورت، ریش و سبیل

ریش و قیچی را دست کسی دادن اختیار کاری را به دست کسی دادن

ریش و گیس بافتن با هم مشورت کردن، عقل ها را روی هم ریختن

ریشه دار با سابقه، قابل اطمینان، محکم

ریشه داشتن سابقه ی خوب داشتن، محکم بودن

ریشه کردن قوام یافتن، جایگیر شدن، مستحکم شدن وضع

ریش و پشمی به هم زدن بالغ شدن، صاحب ریش و پشم شدن

ریغ مواد درون امعا و احشا

ریغ افتادن اسهال گرفتن، به تر و ور افتادن

ربغ رحمت را سر کشیدن مردن

ریغ زدن خراب کردن، کثافت کاری کردن

ریغماسی ضعیف و مردنی، مریض و کم مقاومت

ریغو مردنی، ضعیف مزاج، کم مقاومت

ریق افتادن نگا. ریغ افتادن

ریق رحمت را سر کشیدن نگا. ریغ رحمت را سر کشیدن

ریق زدن نگا. ریغ زدن

ریقش درآمدن بیرون زدن مواد درون امعا و احشا

ریقش را در آوردن بیرون آوردن مواد درون امعا و احشا

ری کردن زیاد شدن و برکت کردن برنج و آرد و مانند آن ها پس از ریختن آب بر آن ها

ریگ تو کفش داشتن خرده شیشه داشتن، رو راست نبودن، با شیله پیله بودن

ریگ دندان کسی شدن مزاحم کسی شدن

ریم رام رام رام، اسم صوت برای بیان آوای ساز و نوای موسیقی

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته : ١- ۹ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

د

 

بخش نخست

 

د ِ ؟ واقعن ؟،  راستی ؟

د ِ پس، آخر ( د ِ بخور )

د ِ حرفی برای بیان مداومت ( سر طناب را گرفت و د ِ بکش )

د ِ زود باش ! ( د ِ بیا !، د ِ بشین ! )

دادار دودور عِرض و ناموس زن، آلت تناسلی مرد، هارت و پورت

داداش برادر، لفظی برای ابراز صمیمیت

داداشی برادر در زبان کودکان

دادستان ستاننده ی داد، مدعی العموم

دادستانی دادخواهی، کار دادستان

داد سحن دادن سخن رانی کردن، پر حرفی کردن، حق مطلب را ادا کردن

داد کشیدن عصبانیت و خشم نشان دادن

داد و بی داد جار و جنجال، هیاهو

داد و قال داد و فریاد، قیل و قال

داد و هوار داد و فریاد

دار داربست قالی، چوبه ی اعدام

دارا ثروتمند

داراشکنه سمی قوی از گروه کلرور جیوه

دارایی ثروت، وزارت خانه ای که امور مالی کشور در آن رسیدگی و برنامه ریزی می شود

داربست چوبی چند که معماران روی آن ایستاده و کار می کنند، چوب بست، داربند

دار زدن اعدام گناهکار با آویختن از چوبه ی دار

دار کشیدن نگا. دار زدن

دار و دسته پیروان و اطرافیان

دار و دسته راه انداختن برانگیختن یاران و طرفداران، ترتیب دادن گروه هواداران

دار و دیزی لوازم اندک و ناچیز و ارزان خانه

دار و ندار کل دارایی، تمام هستی

داریه حلقه ای چوبی که روی آن پوست کشیده و رامشگران به همراه دیگر سازها می نوازند

داریه زدن نواختن داریه، دایره زدن

داریه زنگی دایره ای دارای سنج های کوچک که چون آن را بنوازند از آن ستج ها آواز بر می آید

داریه نم کن کسی که پوست داریه را نم می زند تا نیکو بنوازد، چاپلوس

داش لوطی، مشدی

داشتن مشغول بودن (داشت نامه می نوشت)

داشم اصطلاح داش مشدی ها به معنی برادرم

داش مشدی لوطی محل، آن که غرور جوانی دارد

داغ مصیبت، اندوه، سخت گرم، سوران

داغان از هم پاشیده، پریشان

داغان شدن از هم پاشیدن، متفرق شدن

داغان کردن از هم پاشاندن، متفرق کردن

داغ باطل خوردن از کار افتادن، از رونق و رواج افتادن

داغ باطل زدن از کار انداختن، از رونق و رواج انداختن

داغ به دل کسی گذاشتن کسی را عزادار کردن (یکی از عزیزان کسی را کشتن)

داغ به دل یخ گذاشتن کاری بی هوده و بی اهمیت کردن

داغ چیزی را به دل کسی گذاشتن کسی را از چیزی محروم ساختن و در حسرت آن گذاشتن

داغ چیزی به دل کسی ماندن آرزوی چیزی را داشتن و به آن نرسیدن

داغ دیدن شاهد مرگ عزیزی شدن

داغ دیده مصیبت رسیده، کسی که شاهد مرگ عزیزی شده است

داغ کردن پشت دست توبه کردن، برای نکردن کاری با خود شرط کردن

داغ کسی به دل کسی ماندن عزادار شدن کسی به دلیل مرگ عزیزی

داغ کسی را به دل کسی نهادن غزیز کسی را کشتن

داغ کسی را تازه کردن کسی را به یاد مصیبتش انداختن

داغ و درفش کردن مجرمی را برای اقرار کردن داغ کردن

دال خمیده، کج

دالبُر بریده چون دال، منحنی وار بریدن

دال به دال پشت سر هم

دالنگ و دلونگ صدای زنگ چارپایان

دالی دالی کردن خود را مرتب پنهان کردن و سپس نشان دادن

داماد مرد تازه زن گرفته

داماد سرخانه دامادی که در خانه ی پدر زن زندگی می کند

دامب و دومب آوای ضرب و تنبک

دام پزشک پزشک حیوانات

دامن بر آتش زدن فتنه ای را شدیدتر کردن

دامن به کمر زدن آماده شدن، آستین بالا زدن

دامنگیر کسی بودن کسی را گرفتار کردن

دامنگیر کسی شدن چیزی گرفتار شدن کسی به چیزی

دامنی پارچه ای که با آن دامن می دوزند

دان دانه، چینه

دان پاشیدن دانه ریختن، به قصد گرفتار کردن کسی به او امتیازات دادن

دان دان متفرق و پراکنده

دان دان بیرون زدن ظاهر شدن دانه ها بر پوست (در سرخک و آبله مرغان و مانند این ها)

دان دان شدن دانه بستن عسل و شیره و روغن و مانند این ها

دانش جو دانش پژوه، آن که در دانشگاه درس می خواند

دانش سرا آموزشگاه تربیت معلم

دانش سرای عالی آموزشگاه تربیت استاد

دانش سرای مقدماتی آموزشگاه تربیت دبیر

دانشگاه محل آموزش دانش و فلسفه و هنر

دانشگاهی کسی که در دانشگاه کار می کند، اعضای هیات علمی

دانگ یک ششم، سهم، قسمت

دانگی انجام کاری با پرداخت سهم خود از هزینه ی آن

دانه دانه یک یک

دانه دانه شدن دانه ها از یکدیگر جدا شدن

دانه ی درشت برچیدن به دستمزد کم قانع نبودن

داو نوبت بازی

دانه کردن دانه های میوه ای را جدا کردن، پراکنده کردن

داوطلب خواستار، نامزد

دایر شدن بر پا شدن، رواج یافتن، آباد شدن

دایر کردن بر پا کردن، رواج دادن، آباد کردن

دایه زن شیر دهنده، قابله، پرستار بچه

دایه ی مهربان تر از مادر پرستاری که بیش از مادر مواظب کودک است، کسی که تظاهر به دل سوزی می کند

دایی برادر مادر، لقبی برای ابراز صمیمیت

دایی اوغلی پسر دایی

دایی قزی دختر دایی

دبش گس، دارای مزه ی ترش و گزنده

دبنگ احمق، کودن

دبور بی سر و پا، لات، ولگرد، آسمان جل

دبوری بی سر و پایی، ولگردی

دبه ظرف، کوزه

دبه دسته هایی از اراذل در قدیم  که با یکدیگر شوخی های زشت می کردند

دبه خایه مبتلا به فتق بیضه

دبه در آوردن جر زدن، از قول خود سر باز زدن، اظهار پشیمانی کردن پس از عقد قرارداد

دبه در پای شتر انداختن در میان مردم فتنه انگیزی کردن

دبه کردن نگا. دبه در آوردن

دبه ی کسی را روغن کردن با دادن پول و هدیه کسی را راضی کردن

دبیر آموزگار دبیرستان، فرد صاحب مقام در یک حرب، وزارت خانه یا سفارت

دبیرستان آموزشگاه برای دریافت دیپلم متوسطه

دخالت کردن در آمدن در کاری

دخانیات کشیدنی ها مانند توتون و تنباکو و مانند آن ها

دختراندر نادختری، دختری که از شوهر یا زن دیگری باشد

دختر بچه دختر کم سن و سال

دختر خانم خطابی احترام آمیز برای دختران

دختر خوانده نادختری، دختری که به فرزندی پذیرفته شده است

دختر دم بخت دختری که هنگام شوهر کردن او رسیده باشد

دختر سعدی دختری که بیش تر در بیرون از خانه و کم تر در خانه است

دخترکی دوشیزگی، بکارت

دخترینه دختر، مونث

دخل موجودی صندوق، صندوق مغازه، برداشت

دخل چیزی (یا کسی) را آوردن چیزی (یا کسی) را نابود کردن، کسی را شکست دادن (مفتضح کردن)

دخل داشتن ربط داشتن، مربوط بودن

دخل کسی آمدن کلک کسی کنده شدن، کار کسی ساخته شدن، نابود شدن

دخل و خرج کردن درآمد بیش از هزینه شدن، سود بردن

دخیل پناه برده، توسل جسته به

دخیل بستن بستن پارچه ای به ضریح یا سقاخانه به نیت برآمدن حاجتی

دخیل بودن خواهش و التماس کردن از کسی برای انجام ندادن کاری

دَدَر بیرون، کوچه

ددر برو نانجیب، زن بدکاره

ددر رفتن بیرون رفتن

ددری کسی که همیشه می خواهد بیرون برود، زن بدکاره

ددم وای وای پدرم، برای اظهار تاسف یا مزاح و شوخی گفته می شود

دده سیاه نوکر، نوکر سیاه

دده مطبخی آدم کثیف و بد بو

دراز به دراز تعبیری برای کسی که مدتی دراز خوابیده است

دراز کش افتاده، خوابیده

درازکش کردن رو در روی زمین دراز کشیدن

دراز کشیدن خوابیدن، به پشت خوابیدن، مدتی کوتاه خوابیدن

دراز نوشتن مطلب را طول دادن، طومار نوشتن

در آستین داشتن حاضر و آماده داشتن

در آسمان جستن و در زمین یافتن چیزی یا کسی مورد علاقه را غیر منتظره یافتن و دیدن

در آش رشته گوشت دیدن چیزی غیرمنتظره و دور از انتظار دیدن

دُرافشانی کردن مشتی یاوه به هم بافتن

درآمد مقدمه ی سخن و نوشته یا قطعه ی از موسیقی  

درآمد عایدی

در آمدن از آب نتیجه دادن، تربیت شدن، روشن شدن حقیقت

در آمدن از جلوی کسی با کسی مقابله به مثل کردن، در برابر کسی مقاومت کردن

در آمدن از زیر بته خانواده و اصل و نسبی نداشتن

در آمدن گند کاری برملا شدن افتضاح پنهان شده

دراندشت وسیع، بی سر و ته

در آوردن از خود دروغ پردازی کردن

در آوردن پول برای به دست آوردن پول و درآمد کوشیدن

در آوردن تقلید ادای کسی را در آوردن، مسخره کردن

درآوردن دلی از عزا پس از مدت ها گرسنگی غذای مفصل و مطبوعی خوردن، به خوشی و راحتی ساعتی را گذراندن

درآوردن شکلک ادا در آوردن

در باغ سبز نشان دادن وعده های فریبنده دادن، امید واهی برای کسی ایجاد کردن

در بحر چیزی بودن تمامن به چیزی اندیشیدن

در بحر چیزی رفتن در چیزی دقیق شدن، سخت متوجه ی چیزی شدن

در به در شدن آواره شدن، بی خانمان شدن، جا و منزل مناسبی نداشتن

در به دری بی خانمانی، آوارگی

در بردن بیرون بردن، گذراندن

دربست یک جا، به طور کامل، به طور کلی

دربند کوچه ی بن بست، مانع در محل ورود

دربند چیزی بودن در خیال چیزی بودن

درب و داغان خرد و متلاشی، پریشان

در پسی ماندن عقب ماندن، موفق نشدن

در پوست کسی رفتن سخت مزاحم کسی شدن، از کسی بد گفتن

در پوست نگنجیدن از خوش حالی از شادی سر از پا نشناختن، بسیار شاد بودن

در تاریکی رقصیدن در غیبت کسی رجز خواندن و ادعای بی خود کردن

در تاریکی روشنایی را پاییدن به طور نهانی مراقب کسی یا چیزی بودن

در تشک پر قو خوابیدن از هر جهت آسوده و بی خیال بودن

در تنور چوبی نان پختن  خیال خام در سر داشتن، کار ناشدنی انجام دادن

در ثانی ثانیا، دوم

در جا زدن پاها را بدون راه رفتن به نوبت چپ و راست به زمین کوبیدن، ترقی نکردن

در جای خود خشک شدن مات و مبهوت ماندن

درجه تب سنج، مرتبه ی نظامی

درجه دار درجه های نظامی پایین تر از سروان

در چاه افتادن فریب خوردن

درچین و ورچین جمع و جور کردن، مرتب کرد

درخت اگر امید پوچ و واهی

درخت مراد درختی که به آن به عنوان نذری چیزی می بندند

در خط چیزی بودن در فکر و نقشه ی کاری بودن

در خود را گذاشتن سکوت کردن، خفه شدن

درد نفرینی مانند کوفت، زهرمار، مرض

در دار دارای سرپوش

دُردانه لوس، ننر، عزیز بی خودی

دردانه ی حسن کبابی بچه ی لوس

درد دل غم و اندوه درونی

درد دل کردن غم و اندوه خود را با دیگری در میان گذاشتن

دردر کردن چو انداختن، شایع کردن

در دست آماده، حاضر

دردسر گرفتاری، سرگردانی

دردسر تراشیدن ایجاد زحمت و گرفتاری کردن

دردسر دادن ایجاد مزاحمت کردن، با پر حرفی وقت کسی را گرفتن

دردش بودن درد زاییدن زن گرفتن، هنگام زاییدن زن رسیدن

در دل آمدن به دل برات شدن، به خاطر خطور کردن، احساس واقعه ای خوب یا بد کردن

دِردو سر زبان دار، ناقلا و زرنگ

درد و بلا نفرینی است چون زهر مار، کوفت، مرض و مانند این ها

درد و بلای کسی به جان خوردن تعبیری تحقیرآمیز برای مقایسه ی دو نفر با یکدیگر که این یکی صفات آن دیگری را نداشته باشد

در دهان افتادن چیزی مشهور شدن چیزی، فاش شدن، رسوا شدن

در دهان را چفت کردن خاموش شدن، رازداری کردن

در دهان ها افتادن شایع شدن، شهرت یافتن

دررفت خرج و هزینه، مقابل درآمد

دررفتگی حالت در رفته، از بند بیرون آمدن استخوان

در رفتن خشمگین شدن، جا به جا شدن مفصل و استخوان، پاره شدن نخ های پارچه های کشباف (مانند جوراب)، فرار کردن، گریختن، رفع شدن (مانند خستگی)، شلیک شدن بی اراده ی گلوله، از زیر کار شانه خالی کردن

در رفتن از جا کنترل خود را ناگهان از دست دادن، ناگهان خشمگین شدن

در رفتن با کسی رفع اختلاف کردن با کسی، آشتی کردن

در رفتن پاتیل کسی تاب نیاوردن، ناتوان شدن

در رفتن تلنگ باد صدادار در کردن، کنایه از ضعیف و ناتوان شدن

در رفتن سخن از دهن سخنی بی اراده گفتن

در رفتن کار از دست کسی قافیه را باختن، اراده ی کار از دست کسی خارج شدن

در رو راه خروجی، مخرج، بیرون شد

درز شکاف، محل اتصال یا دوخت

درز را آب دادن از راه به در شدن

در زدن کوبیدن در خانه

درز کردن فاش شدن، آشکار شدن

درز گرفتن کوتاه کردن سخن، اصطلاح خیاطی برای کوتاه کردن اندازه ای در لباس

درز گرفته کوتاه کرده

درزن دوجین، دوازده تا از چیزی

درز و دوز شکافتن و دوختن، راست و ریس کردن کار

درسته یکجا، یکپارچه، کاملن

درس خوان شاگرد زرنگ و کوشا

درس خود را از بر بودن موقعیت و وضعیت را خوب دزیافتن، به کار خود وارد بودن، بیدار و هوشیار بودن

درس گرفتن پند آموختن، عبرت گرفتن

درشت حرف زشت، دشنام

درش را گذاشتن سکوت کردن، خاموش شدن

در عالم هپروت سیر کردن دارای خیالات واهی بودن، کاملن بی خبر بودن

در غورگی مویز شدن هنوز تازه کار بودن ولی ادعای مهارت و استادی کردن

در قال را گذاشتن به سکوت برگزار کردن، مسکوت گذاشتن

درق درق صدای خوردن دو چیز سخت به هم

درق دروق نگا. درق درق

در قوطی هیچ عطاری یافت نشدن به کلی نایاب بودن

درقی صدای افتادن چیزی بر زمین یا کوفتن چیزی به چیزی

دَرَ ک در کوچک، برای نشان دادن بی اعتنایی نسبت به رویدادی بد به کار می رود (به معنی به جهنم)

دَرَ ک رفتن برای مردن کسی می گویند که از او تنفر دارند

در کردن بیرون کردن، کم کردن، الک کردن

در کردن شلیک کردن، خالی کردن

در کشتی نشستن و با ناخدا جنگیدن ناسپاسی کردن

در کوزه گذاشتن و آبش را خوردن بی ارزش و بی اعتبار دانستن

در کون کسی را چسبیدن دنباله رو کسی بودن، تابع و مقلد کسی بودن

درگاهی آستانه

درگذشت مرگ

درگذشتن صرف نظر کردن، مردن

در گرفتن آغاز شدن، گل انداختن و گرم شدن گفت و گو یا منازعه

در گوش کسی یاسین خواندن اندرز بی هوده دادن، نصیحت کردن به کسی که نشنود

در گوشی با زمزمه، پچ پچ وار

درگیر شدن گرفتار شدن، دچار آمدن، برخورد کردن

درگیری گرفتاری، نزاع، جنگ

در لاک خود فرو رفتن کاری به کار دیگران نداشتن

در لفافه سخن گفتن پوشیده و کنایه آمیز سخن گفتن

درمالی مالیدن آتش روی حقه ی وافور برای کشیدن بقایای تریاک

درمانگاه جای درمان بیمار

در معامله را گذاشتن نگا. در قال را گذاشتن

در نتیجه سرانجام، عاقبت

دَرَنگ صدای شکستن چیزی یا زدن سیلی

دروازه دروازه مانندی در دو سوی میدان فوتبال، گُل

دروازه بان محافظ دروازه در فوتبال، گلز

در و تخته دو دوست خوب، زن و شوهر جور

در و تخته به هم خوردن متناسب هم بودن، لایق هم بودن، با هم جور بودن

در و تخته را مهر کردن سکوت کردن، دست کشیدن

دروغ به هم بافتن سر هم کردن، از خود درآوردن

دروغ درآمدن معلوم شدن که دروغ است

دروغ دسته نقاشی دروغ گنده، دروغ شاخدار

دروغ دون مطالب نادرست و سراسر دروغ

دروغ شاخ دار دروغ بزرگ

درو کردن پشت سر هم با گلوله زدن و انداختن

درویش کردن چشم ها نادیده انگاشتن، نگاه نکردن

در هچل افتادن دچار درد سر شدن، به درد سر افتادن

در هچل انداختن به درد سر انداختن، به مخمصه انداختن

در هم به هم آمیخته، سوا نکرده

در هم بودن پریشان بودن، پکر بودن، نگران بودن

در هم رفتن در فکر فرو رفتن، خشمگین شدن

در هم رفتن سگرمه گره بر ابرو افتادن، اوقات تلخ شدن

در هم لولیدن توی هم رفتن

در هم و بر هم آشفته، پریشان، آمیخته

دریا زدگی حالت تهوع در اثر حرکت کشتی

دریافت گرفتن، ادراک

دریافتی حقوق (مقابل پرداختی)

دریدگی وقاحت، بی شرمی، پر رویی

دریده وقیح، بی شرم، پر رو

در یک جوی نرفتن آب کسی با کسی همداستان شدنشان ممکن نبودن، با هم نساختن

درینگ صدای خوردن مضراب یا ناخن با ساز

درینگ درینگ صدای شکستن شیشه، صدای برخورد پیاپی چیزی به فلز یا شیشه

دری وری سخن بی سر و ته، چرند و پرند

دری وری گفتن سخنان نامربوط گفتن، چرند و پرند گفتن، آسمان و ریسمان به هم بافتن

دزد بازار  پر هرج و مرج، جایی که در آن دزدی زیاد می شود، جای بی قانون

دزد حاضر و بز حاضر می توان همه چیز را دید و داوری کرد

دزد زدن مورد دزدی قرار گرفتن

دزد زده سرقت شده

دزد سر گردنه کاسب نادرست و گران فروش

دزدکی پنهانی، یواشکی، مخفیانه

دزد و حیز نادرست و مکار

دزد و دغل نادرست و مکار

دزدیدن قد خود را برای دیده نشدن خم کردن

دزدیده نگا. دزدکی

دزدیده نگاه کردن زیر چشمی نگریستن، بدون آن که طرف بداند او را زیر نظر گرفتن

دزدی گرگی  دله دزدی

دُز کردن فروختن چیزی که پیش از آن فروخته شده بوده است

دست بار، دفعه، مرتبه، واحد وسایل گوناگون (یک دست کارد و چنگال)، یک دور بازی (یک دست شطرنج)

دست آخر سرانجام، آخر سر، آخر کاری

دست از پا خطا نکردن هیچ کار اشتباهی نکردن، تکان نخوردن

دست از پا دراز تر مایوس شده، ناموفق

دست از جان شستن از جان گذشتن، پروای جان نکردن

دست از سر کچل کسی بر نداشتن کسی را به حال خود نگذاشتن

دست از سر کسی برداشتن کسی را رها کردن، به حال خود گذاشتن

دست از همه جا کوتاه شدن بی چاره و بی پناه شدن

دست آمدن به دست آمدن، پیدا شدن، حاصل شدن

دست آموز تربیت شده، آموخته

دست آموز کردن تربیت کردن (حیوان)

دست انداختن ریشخند کردن، مسخره کردن

دست انداختن به روی چیزی چیزی زا غاصبانه تصرف کردن

دست انداز ناهمواری راه و جاده

دست اندر کار دارای سهمی در انجام کاری، مشغول به کار

دست اندر کار شدن آغاز به کاری کردن

دست اول نو و تازه

دست آویز بهانه، مستمسک، عذر

دست باف بافته با دست

دست بالا حداکثر

دست بالا را گرفتن  حداکثر را فرض کردن

دست بالا کردن پیش قدم شدن، آستین بالا زدن

دست ِ بالا گرفتن حدکثر را فرض کردن

دست بده داشتن بخشنده بودن

دست بردار دست بردارنده، ترک کننده

دست بردار نبودن پافشاری کردن، رها نکردن

دست برداشتن صرف نظر کردن، چشم پوشی کردن، به حال خود رها کردن

دستبرد زدن دزدیدن، غارت کردن

دست بردن در چیزی چیزی را تغییر دادن

دست بر قضا از قضا، به طور غیر منتظره، ناگهان

دست بلند کردن بالا بردن دست به نشانه ی آمادگی پاسخ گویی، اعلام رای و نظر

دستبوس زیارت، دیدار، شزفیابی

دست به آب داشتن ادرار، دستشویی، توالت

دست به آب رسانیدن به دستشویی رفتن، به توالت رفتن

دست به جیب بخشنده، خرج کن

دست به چماق چماق در دست، آماده ی چماق زدن

دست به چیزی شدن بی درنگ آن چیز را برداشتن، آماده ی استفاده از آن چیز شدن

دست به دامان کسی شدن به کسی پناه آوردن، به کسی متوسل شدن

دست به دست دادن دست عروس را در دست داماد گذاشتن

دست به دست کردن تردید کردن، کوتاهی کردن، وقت کشتن

دست به دست گرفتن از یکدیگر پشتیبانی کردن

دست به دست گشتن هر از گاهی نزد کسی بودن، از دستی به دست دیگری رفتن

دست به دست مالیدن تردید نشان دادن، هیچ کاری نکردن

دست به دل کسی گذاشتن با یادآوری خاطره ای دل کسی را اندوهگین کردن

دست به دهن کسی که به اندازه ی مخارجش درآمد روزانه دارد، آدم کم درآمد و تهی دست

دست به دهن رسیدن چیزی اندک ولی کافی برای معاش داشتن

دست به روی کسی بلند کردن کسی را کتک زدن

دست به ریش کشیدن با التماس خواهش کردن

دست به ریش گرفتن ضمانت و تعهد دادن

دست به سر کردن کسی کسی را به بهانه ای برای انجام کاری بیرون فرستادن، کسی را رد کردن

دست به سر و روی چیزی کشیدن چیزی را تعمیر و  تمیز کردن

دست به سر و روی کسی کشیدن کسی را نوازش کردن، کسی را اندکی آرایش کردن

دست به سیاه و سفید نزدن به هیچ گونه کاری نپرداختن، ابدن کاری نکردن

دست به سینه آماده ی فرمان، در نهایت ادب و احترام

دست به سینه ایستادن در نهایت ادب و آماده ی فرمان ایستادن

دست به عصا راه رفتن با احتیاط رفتار کردن، بسیار محتاط بودن

دست به فرار کسی خوب بودن در گریختن استاد بودن

دست به کار شدن آغاز به کار کردن

دست به کار نرفتن حال کار کردن نداشتن، برای کار بی حوصله بودن

دست به کیسه شدن آماده ی پرداخت پول شدن

دست به گردن در حال معاشقه، سریع الوصول

دست به گریبان شدن با هم به جدال پرداختن، گلاویز شدن

دست به نقد بی درنگ، زود، فورن

دست به یقه شدن نگا. دست به گریبان شدن

دست به یکی کردن همدست شدن، متحد شدن

دست پاچگی شتاب زدگی، اضطراب

دست پاچه شتاب زده، مضطرب

دست پاچه شدن مضطرب شدن، دست و پای خود را گم کردن

دست پاک درستکار

دست پایین را گرفتن کم ارزش و ناتوان فرض کردن

دست پخت شیوه ی پختن، هنر پختن

دست پیش گدا

دست پیش را گرفتن خود را محق وانمود کردن

دست پیش گرفتن پیشدستی کردن، سبقت گرفتن

دست تنها بی یار، تنها

دستِ چپ سمت چپ

دست چپ از دست راست ندانستن هر را از بر تشخیص ندادن

دست چپی از جناح چپ، مخالف حکومت

دست چین گزیده، منتخب

دست کسی را خواندن یه اندیشه و نقاط ضعف کسی پی بردن

دست خالی برگرداندن نا امید کردن، پاسخ رد دادن

دست خالی بودن تهی دست بودن، بی چیز بودن

دست خدا به همراه در پناه خدا

دست خر کوتاه فوضولی موقوف !، دخالت نکن ! دست نزن !

دست خوش ! آفرین

دست دادن پیش آمدن

دست داشتن توانایی داشتن، وارد بودن

دست داشتن در کاری پنهانی شرکت داشتن در کاری

دست دراز کردن به حریم و حقوق دیگران تجاوز کردن

دست دست کردن تردید داشتن، وقت کشتن، وقت را هدر دادن

دست دستی سرسری، بی هوده، سطحی

دستِ دلبر گران قدر، عزیز

دست دوم کار کرده، مستعمل

دست را بند کردن به کاری مشغول کردن

دستِ راست سمت راست

دست راستی از جناح راست، موافق حکومت

دست روی دست گذاشتن وقت گذراندن، به کاری دست نزدن

دست زدن کوبیدن دو دست به یکدیگر همراه با نوای موسیقی یا برای تشویق

دست زدن لمس کردن

دست زیر بال کسی کردن کسی را یاری کردن

دست شستن از چیزی از چیزی دست کشیدن، از داشتن چیزی ناامید شدن

دست شما درد نکند از شما سپاس گزارم

دست شما را می بوسد انجامش به عهده ی شماست

دستشویی توالت، مستراح

دست علی به همراه علی یارت باد

دست فرمان مهارت در رانندگی

دست فروش دوره گردی که کالای خود را روی دست انداخته و می فروشد

دست فروشی شغل دست فروش

دستک دفتر حساب

دستکاری دست بردن در چیزی

دست کج نامطمئن، دزد

دستک دمبک بهانه، دستاویز، پاپوش

دستک دمبک درآوردن پاپوش دوختن، اشکال تراشی کردن

دست کردن دست فرو بردن

دست کسی افتادن گیر کسی افتادن

دست کسی آمدن آگاهی پیدا کردن، فهمیدن، بو بردن

دست کسی به دهانش رسیدن از تهی دستی بیرون آمدن، محتاج نبودن

دست کسی در کار بودن شرکت داشتن در کاری

دست کسی را از پشت بستن از کسی در کاری پیشی جستن

دست کسی را پس زدن دور کردن، نپذیرفتن، رد کردن کسی

دست کسی را توی پوست گردو گذاشتن  کسی را گرفتار مشکل و سختی کردن

دست کسی را توی حنا گذاشتن کاری را به کسی تحمیل کردن

دست کسی را بند کردن به کاری گماشتن (مشغول کردن)

دست کسی را خواندن  از نقشه ی کسی با خبر شدن

دست کسی را کوتاه کردن کسی را از چیزی یا کاری کنار گذاشتن

دست کسی رو شدن مچ کسی باز شدن، حیله ی کسی آشکار شدن

دست کشیدن از کار کار را تعطیل کردن

دست کم حداقل

دست کم گرفتن کم بها دادن، اهمیت ندادن، حقیر شمردن

دست گرفتن کسی مسخره کردن، به ریشخند گرفتن

دست گرفتن برای کسی خطای کسی را مرتب به رخ او کشیدن

دستگیر شدن فهمیدن، متوجه شدن، بو بردن، عاید شدن، بازداشت شدن

دستگیره وسیله ی باز و بسته کردن در و پنجره، کهنه ای در آشپزخانه برای برداشتن دیگ از روی اجاق

دستگیره ی خطر وسیله ای حلقه مانند در قطار برای بازداشتن قطار از حرکت به هنگام خطر

دستمال ابریشمی چاپلوسی، تملق

دستمال ابریشمی برداشتن چاپلوسی کردن، تملق کردن

دستمال به دست چاپلوس، متملق

دستمال به دست بودن چاپلوس بودن، متملق بودن

دستمال سفره پارچه ای که کنار سفره می نهند تا با آن دست و لب را از غذا پاک کنند

دستمال کاغذی قطعات کوچک کاغد که به جای دستمال پارچه ای به کار می برند

دستمالی دست مالیدن

دستم به دامنت به یاری ات سخت نیاز دارم

دست مریزاد آفرین !، دستت درد نکند !

دست مزد اجرت، مزد کار

دست من و دامن تو نگا. دستم به دامنت

دست نخورده استفاده نشده، چنان که نهاده باشند

دست نشانده زیر دست، مطیع، فرمان بردار

دست نگاه داشتن توقف کردن در انجام کار، معطل شدن و منتظر ماندن

دست نماز وضو

دست ننه ات درد نکند به تمسخر به کسی که کار نادرست کرده است می گویند

دست و بال دور و بر، اطراف

دست و بال کسی تنگ بودن تنگدست بودن، فقیر بودن

دست و پا توانایی، عُرضه

دست و پا پنبه ای دست و پا چلفتی، بی عرضه، بی دست و پا

دست و پا توی هم رفتن بی پول شدن، گرفتاری مالی پیدا کردن

دست و پا چلفتی بی عرضه، نالایق، بی دست و پا

دست و پا شکسته ناقص، ناتمام

دست و پا کردن فراهم آوردن

دست و پا گیر مزاحم، مانع از کاری

دست و پا نمدی نگا. دست و پا پنبه ای

دست و پای خود را جمع کردن ترسیدن و مواظب گفتار و کردار خود شدن

دست و پای خود را گم کردن دست پاچه شدن

دست و پنجه نرم کردن گلاویز شدن، جنگیدن

دست و دل باز بخشنده، جوانمرد

دست و دل کسی به کار نرفتن میل به کار نداشتن

دست و رو شسته بی شرم، وقیح

دست و رو نشسته ناکس، ناچیز

دسته جمعیت سینه زن

دسته ساعت دوازده (ظهر یا شب)

دسته اش را در کردن تصفیه حساب کردن، جبران کردن کاری

دسته بازی حزب و گروه راه انداختن

دسته پل الک دولک

دسته جمعی باهم، گروهی

دسته چاقو نشستن  نشستن روی دو پا و بغل کردن دو رانو، چمباتمه نشستن

دسته دیزی قوم و خویش دور

دسته راه انداختن دسته و جمعیت ترتیب دادن

دسته کلید مجموعه ی کلیدها در یک حلقه یا بند

دسته کوک ساعتی که از محل دسته کوک می شده است

دسته گل به آب دادن کاری به خطا انجام دادن

دسته هاون استوانه ای فلزی یا چوبی برای کوبیدن چیزها در هاون

دستی پول نقدی که به عنوان وام کوتاه مدت از کسی می گیرند

دستی به عمد، از روی تعمد

دستی از دور بر آتش داشتن از حقیقت امری بی خبر بودن، قضاوتی سطحی از چیزی داشتن

دستی به سر و صورت کشیدن خود را مرتب کردن، آرایش کردن

دستی پز نانوایی که در خانه نان می پزد

دستی پس، دستی پیش سخت تهی دست، بی چیز

دستی دستی به دست خود، آگاهانه، عمدی

دست یکی داشتن همدست شدن، متحد شدن

دس دس کردن دست زدن، طول دادن، وقت گذراندن

دس دسی خطابی همراه با دست زدن به کودکان نوپا

 

پایان بخش نخست اصطلاحات حرف د

 

ادامه دارد . . .

 

حوانندگان ارجمند من می توانند  بخش دوم اصطلاحات حرف د را در پایین این بخش یا در آرشیو موضوعی (موضوع شماره ی ۷) و یا به طور مستقیم در فهرست همه ی نوشته های تارنما آورده و بخوانند با سپاس، آریا ادیب

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته :  ٢- ۹ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

د

 

بخش دوم

 

 

دشت فروش اول کاسب، نخستین پول دریافتی کاسب

دشت کردن فروختن اولین جنس، نخستین بار پول گرفتن

دشت کسی را کور کردن اولین فروش کاسب را نسیه خریدن

دعوا مشاجره، نزاع، بازخواست و سرزنش

دعوا راه انداختن سبب جنگ و جدال شدن

دعوا کردن نزاع کردن، زد و خورد کردن

دعوا مرافعه جنگ و جدال بر سر چیزی

دعوت حق را لبیک گفتن مردن

دعوت نامه نامه یا کارتی با درخواست شرکت در یک مجلس یا مراسم، اعلام آمادگی برای پذیرش مهمان در یک کشور دیگر

دفتر جایی که دبیران، منشیان و کارمندان کار می کنند

دفتر روزنامه دفتری که در آن ریز همه ی داد و ستدهای روزانه را ثبت می کنند

دفتر کل دفتری که در آن انواع کلیه معاملات و خلاصه ی هر کدام را در آن وارد می کنند

دفتر یادداشت دفتر ثبت رئوس مطالب که جنبه ی یادآوری دارد

دق غصه و ناراحتی، نوعی بیماری روحی که بیمار را رنجور می کند و از بین می برد

 دق دل دلخوری، کینه، دشمنی

دق دل در آوردن (خالی کردن) انتقام گرفتن

دق دلی نگا. دق دل

دق کردن از غصه مردن

دق کُش آن که از غصه و اندوه بسیار بمیرد

دق کُش کردن سبب مردن کسی از غم و اندوه شدن

دق مرده گرفتار شده به بیماری دق، غمگین

دق مرگ نگا. دق کش

دقه دقیقه

دَقی صدای کوبیدن چیزی به چیزی

دقیانوس نام یکی از پادشاهان سامی که اصحاب کهف را تعقیب می کرد،  گذشته ی بسیار دور

دکان کسی را تخته کردن کسب کسی را از رونق انداختن، دست کسی را از چیزی کوتاه کردن

دکان و دستگاه به هم زدن سر و سامان یافتن، قدرت و ثروت پیدا کردن

دک شدن جیم شدن، ناپدید شدن

دک کردن از سر وا کردن

دکمه را انداختن دکمه ی لباس را بستن

دک و پوز دهان و لب و دندان

دک و دنده بالا تنه

دک و دهن نگا. دک و پوز

دگنگ چوب، چماق، اعمال زور

دل معده (دلم به هم حورد)، جرات (پر دل)، عاطفه و احساس (دلم سوخت، اهل دل)، قلب (دل و قلوه)

دل آب شدن برای چیزی بسیار مشتاق چیزی شدن

دلادل پُر، نهایت بزرگی، شکم زن آبستن

دل آشوبه گرفتن دچار حالت تهوع شدن

دلال بازی به شیوه دلالان از راه مبالغه و دروغ کاری را بزرگ جلوه دادن، واسطه گری

دلال محبت پا انداز، خانم بیار

دل آمدن به چیزی تن در دادن (دلم نیامد)، راضی کردن وجدان (چطور دلت می آید؟)

دل ای دل کردن آواز اندوهگین خواندن

دلبخواه به اختیار، بدون رعایت رسم و قانون

دلبخواهی نگا. دلبخواه

دل به دریا زدن بدون توجه به خطر به کاری اقدام کردن، هرچه بادا باد گفتن

دل به دل راه داشتن احساس متقابل داشتن

دل به دل رفتن دوستی و دشمنی از دو سو بودن

دل پایین ریختن ترسیدن، وحشت کردن

دلپخت پختن مغر چیزی

دل پُر داشتن کینه و دلخوری دیرینه داشتن

دل پَر زدن بسیار مشتاق بودن

دلپُری عقده ی دل، خشم و کینه ی انباشته شده

دل پیچه دل درد، فشار آمدن به معده و روده بر اثر بیماری های گوارشی

دل ترکیدن ترکیدن شکم بر اثر پر خواری

دل تو ریختن مضطرب و وحشت زده شدن بر اثر شنیدن خبر ناگوار

دل توی دل نبودن بی تاب و بی قرار بودن

دلجور همدل

دلچرک ناخوشایند، دارای اکراه

دلچرکی ناخوشایندی، اکراه

دلچرکین کسی که از چیزی اکراه پیدا کرده است

دلچسب دلپذیر، مقبول

دل خالی کردن کین خود را گرفتن، از رنج دشمن شاد شدن

دل خواستن آرزو داشتن، مایل بودن

دلخور رنجیده، ملول، گله مند

دلخور بودن  گله مند بودن، ناراضی بودن

دلخور شدن گله مند شدن، ناراضی شدن

دلخور کردن مایه ی گله مندی و نارضایتی کسی را فراهم کردن

دلخوری گله، شکایت، اوقات تلخی

دل خوشکنک مایه دلخوشی اندک، آن چه بی پایه ولی مایه ی خرسندی است، گول زنک

دل دادن دقت کردن، توجه کردن، عاشق شدن

دل دادن و قلوه گرفتن غرق گفت و گو و راز و نیاز بودن

دل دار  دلیر، شجاع، معشوق

دلداری دادن تسلی دادن

دل داشتن جرات داشتن، دلیر بودن

دل دل را خوردن عجله داشتن، بی تاب بودن

دل دل زدن نفس نفس زدن، تپیدن شدید قلب

دل دل کردن تردید داشتن، دو دل بودن

دل را آب کردن سخت آرزومند کردن، مشتاق کردن

دل رحم مهربان

دل سنگ آب شدن (کباب شدن) بسیار غم انگیز و. سوزناک بودن

دلسرد ناامید، مایوس

دلسرد کردن ناامید کردن

دلسردی ناامیدی، یاس

دلسوز غمخوار

دلسوزه سوختن دل از حسد و مانند آن

دل غشه گرفتن متاثر و ناراحت شدن، بی حال شدن، دچار ضعف شدن

دل فرو ریختن سخت وحشت کردن، بسیار ترسیدن

دل قرصی اطمینان

دل قرصی دادن اطمینان خاطر دادن

دلقک شخص مسخره

دلقک بازی مسخره بازی

دل کسی آب شدن به اوج تمنا رسیدن، بسیار مشتاق شدن، بی تاب شدن

دل کسی آمدن نگا. دل آمدن

دل کسی برای چیزی لک زدن بسیار آرزومند چیزی بودن، سخت در حسرت چیزی بودن

دل کسی تاقچه نداشتن بی نهایت رک و صریح بودن

دل کسی تو ریختن دچار دلهره ی ناگهانی شدن، وحشت کردن

دل کسی خون بودن سخت رنجیده بودن، بسیار اندوهناک بودن

دل کسی را آب کردن به اوج تمنا رساندن، بسیار مشتاق کردن، بی تاب کردن

دل کسی را به دست آوردن کسی را با نیکی و محبت از خود خشنود کردن

دل کسی را خون کردن کسی را سخت رنجاندن

دل کسی را زدن سیر شدن از چیزی، بی میل و رغبت شدن نسبت به چیزی یا کسی

دل کسی روی دل آدم بودن درد دیگران را درک کردن، با دیگران غمخواری کردن

دل کسی گرفتن غمگین شدن، متاثر شدن

دل کندن دست کشیدن، رها کردن

دل گرفتگی غم، غمگین بودن

دل گرفتن غمگین شدن، متاثر شدن

دلگرم علاقه مند، مشتاق

دلگرمی اطمینان خاطر، امیدواری

دلگشاد بیرون آمده از غم و اندوه

دل گُنده سهل انگار

دَلِگی هیزی، چشم چرانی

دلمه لخته، منعقد، سفت شده

دلمه شدن بسته شدن (مایعات)، لخته شدن

دلنگ و دلنگ صدای زنگ و ناقوس

دل واپس نگران، چشم به راه، مضطرب

دل واپسی نگرانی، اضطراب

دل و جگر چیزی را بیرون آوردن چیزی را به هم ریختن، نامرتب و درهم و بر هم کردن

دل و جگر زلیخا تکه تکه، پاره پاره

دلو حاجی میرزا آقاسی آدم بی قرار و پر تحرک

دل و حوصله آمادگی، حاضر بودن برای انجام کاری، شور و اشتیاق

دل و دماغ نگا. دل و حوصله

دل و دماغ نماندن برای کسی حال و حوصله ای در کسی نبودن

دل و روده بالا آمدن به حالت تهوع افتادن

دل و روده ی چیزی را در آوردن اجزای درون چیزی را به هم زدن و بیرون ریختن

دل و قلوه احشای گاو و گوسفند

دل و قلوه ای کسی که دل و قلوه می فروشد

دله ظرف حلبی

دله هرزه، چشم چران، پرخور

دله بازی رفتار آدم دله

دله دزد آفتابه دزد، دزدی که به چیزهای کم ارزش قانع است

دله دزدی عمل دله دزد

دله کاری پرداختن به کارهای پست و کم درآمد

دله کردن کسی را به دلگی عادت دادن

دلی از عزا درآوردن پس از مدت ها گرسنگی غذای مفصل خوردن، به خوشی ساعتی را گذراندن

دلِی دلِی حاشا، انکار

دم هنگام (دم مرگ)، پهلو، پیش، کنار، نزدیک (دم در)

دمار از کسی درآوردن کسی را سخت آزار دادن، کشتن

دماغ حال و حوصله، رغبت، علاقه، کبر و خودپسندی، مُف، خلط بینی

دماغ تیز داشتن شامه تیز داشتن

دماغ چاق بودن سر حال بودن، تندرست بودن

دماغ چاقی احوال پرسی

دماغ خشکی بی مغزی، دیوانگی

دماغ را بالا کشیدن اظهار نارضایتی کردن

دماغ سوختگی خجالت زدگی، ناکامی

دماغ سوخته خجالت زده، شکست خورده

دماغ سوخته شدن بور شدن، خجالت زده شدن، ناکام شدن

دماغ کسی چاق بودن سالم و تندرست بودن، سر حال بودن

دماغ کسی را سوزاندن کسی را ناکام کردن، در حسرت گذاشتن

دماغ گنده ثروتمند، سرشناس

دمامه زن خشن، زن بی حیا و پاچه ورمالیده، آپارتی

دَم باریک نوعی انبردست که نوک آن باریک و دراز است