شماره ی نوشته: ۱۰ / ۱
محمد شکری فومشی
واژگان دخیل عربی در کهن ترین متن های فارسی نو
(به خط مانوی از مجموعه ی تورفان)
آگاهی ما از وضعیت اولیه ی تاریخ ادبیات فارسی، چه نثر و چه نظم، (۱) در گروهی از دستنویس ها بازتاب یافته است که در آستانه ی سده ی بیستم (۱۴- ۱۹۰۲) چهار هیئت کاوشگر آلمانی به سرپرستی آلبرت گرونوِدِل (۲) و آلبرت فُن لُکُک (۳) در واحه ی تورفان در ایالت شین جیان (۴) (ترکستان شرقی)، در غرب چین، کشف کرده اند. در حقیقت، قدیمی ترین مدارکِ زبان و ادب فارسی توسط مانویان برای ما به یادگار مانده است.(۵) پس از فرستادن نخستین گروهِ از مدارک بازیافته از تورفان به برلین، سرپرست وقتِ موزه ی مردم شناسی، فریدریش ویلهلم کارل مولر، (٦) «کسی که هیچ زبانی، از یونانی گرفته تا ژاپنی، برایش ناآشنا نبود»، (۷) در ۱۹۰۴ موفق به رمزگشایی خط این دستنویس ها شد. او نخستین کسی بود که متوجه شد اگرچه بیش تر متن های تورفانی مربوط به کیش مانی به خط ویژه ی مانوی نوشته شده، زبان برخی از این قطعه ها، نه سُغدی، پارتی یا فارسی میانه، بلکه فارسی نو است؛ و از این هیجان انگیزتر آن که حتا واژگان دخیل عربی نیز دارد. او یازده واژه ی دخیلِ عربی قطعه ی M106 را در اثرش، دستنوشته های بازمانده به خط استرانجلو از تورفان، ترکستان چین، (۸) نام برده است. (۹) پژوهش های بعدی نشان داد که زبان این قطعه های فارسی، نه آن فارسی دری فرهیخته و مورد انتظار، که زبانی است حد فاصلِ میان فارسی میانه و فارسی دری؛ زبانی در مرحله ی گذار که شاید بتوان آن را «فارسی نوِ آغازین» خواند.
بخش یکم: زبان و املا فارسی نوِ مانوی و نفوذهای عربی
زبان عربی در ترکستان شرقی: نفوذ و جایگاه
متن های فارسی نو به خط مانوی، در تورفان، در مسیر شاخه ی شمالی جاده ی ابریشم و در محیطی مانوی ـ مسلمان، در حدود سده ی چهارم هجری قمری (نهم میلادی) نوشته شده است. با سقوط تدریجی سغدی در نخستین سده های اسلامی در سمرقند و بخارا و بسط و تثبیت فارسی در منطقه، سغدیان که در طول جاده ی تجاری غرب ـ شرقِ کاشغر ـ قراشهر در رفت و آمد بودند، وارثان انتقال فارسی تا دورترین نقاط شاخه ی شمالی جاده ی ابریشم شدند. در این زمان بود که تورفانی های مانوی، چه سغدی چه اویغوری یا اقلیتی دیگر، که «در مسایل فرهنگی همیشه از سمرقند الهام می گرفتند»، (۱۰) همگام با دیگر اقلیت های مذهبی ناحیه، از متقدم نویسی و نسخه برداری صرف دست فرو شستند و به فارسی نویسی روی آوردند. (۱۱) آنان، در واقع، به زبان مادری خود می نوشتند، ولا غیر؛ زبانی که به تدریج در حال پذیرش واژگانی از عربی بود. (۱۲) چندی پس از ورود اسلام، زبان و خط عربی به شرق، سقوط خط ویژه ی مانوی رقم خورد و فارسی نویسی به خط عربی معمول شد؛ مانویان به تدریج جذب اسلام شدند و «جامه ی مسلمانی» پوشیدند. حدود چهار سده ی بعد دیگر هیچ «اثری با مُهر مانوی» دیده نشده است.
رسم الخط متاخر مانوی: سنّت ها و گونه های نوینِ سبک شناسانه
تحول و دگرگونی ژرف تر زبان فارسی میانه در اوایل دوران اسلامی و تغییر شرایط فرهنگی در شرق ایران، برای آیین نگارش مانوی نیز شرایط و نیازهای جدیدی ایجاد کرد؛ و در همان حال که واژگان، مضمون ها و مفهوم های جدید هر چه گسترده تر و ژرف تر وارد جامعه ی مانوی می شد، مانویان نیز برای جذب عنصرهای جدید و تطبیق با شرایط جدید به تغییرهایی در سنت خویش ـ باز هم مطابق با سنّت دیرینه شان ـ دست یازیدند. نه تنها فُرم برخی از نویسه ها تغییر کرد، که نویسه هایی جدید آفریده شد تا نیازهای جدید برآورده شود . اما این کوشش فراگیر نبوده و همه ی واج های عربی را در بر نگرفته است (نک. کمی پایین تر). من در این جا تنها به شمار کمی از این کوشش ها اشاره می کنم که به نفوذ و ثبت واژگان دخیل عربی مربوط می شود؛ دخالتی که منجر به تغییرهای فنی در رسم خط مانوی شد.
عین. بر فراز نویسه ی «عین » (‘) (۱۳) دو نقطه گذاشته شد (‘¨) تا نمایشگر «عین عربی» باشد. مانند m’‘¨sy’t «معصیت» در متن .M411+M427a+5391/R/5 واکه ی کوتاه /a/ برای «عین» گاهی با نویسه ی <’> نشان داده شده است. این نویسه ممکن است پس از نویسه ی «عین» گذاشته شود، مانند ‘¨’δ’b/‘azāb/ «عذاب» در M106/I/R/2. از این نویسه البته نه همواره برای آوای «عین»، بلکه مطابق سنّت املایی فارسی میانه برای نشان دادن واکه ی کوتاهِ /i/ آغازین یا نیم واکه ی /y/ نیز استفاده شده است؛ برای نمونه، ‘¨yl’ /illā/ «الّا» در M105b/R/8.
فا. معمولن کاتب مانوی، به پی روی از سنّت املایی فارسی میانه، برای نگارش آوای /f/ از نویسه ی
استفاده می کرد. او در دوره ی جدید نیز به این سنت وفادار است؛ اما نه به قول هنینگ (۱۴) تنها برای واژگان فارسی، که واژگان عربی را نیز در بر می گرفت، مانند δ[w]lpk¨’r /δu-l-faqār/ «ذوالفقار» در M786/R/3. اما به طور کلی، از آن جا که به زعم کاتبان مانوی «ف» فارسی اندکی متفاوت از «ف» عربی است و بنابراین نویسه ی آن باید اندکی متفاوت باشد، با قراردادن دو نقطه بر بالای
(به صورت
) کوشش می شد این تمایز نشان داده شود؛ برای نمونه، /Yūsuf/ ywsp¨ «یوسف» در M786/V/1[18]. با این حال، گاهی سهون از این آیین گریز می زند و واژه های فارسی را نیز با همین نویسه می نگارد. یکی از نمونه های نسبتن فراوانِ آن، واژه ی فارسی p¨rm’n /farmān/ «فرمان» در قطعه ی M5391/R/3 است.
قاف. در عصر فارسی میانه، نویسه ی «قاف» با افزودن دو نقطه بر بالای q که ارزش آوایی آن در متن های متقدم مانوی دقیقن برابر بوده، ابداع شده بود تا از آن برای نگارش متن های ترکی اویغوری استفاده شود. مانویانِ این دوره برای ثبت آوای «قاف عربی» نیازی به ابداع نویسه جدیدی ندیدند و از همین نویسه استفاده کردند؛ برای نمونه، ‘¨q¨rb /‘aqrab/ «عقرب» در M150/V/5. گهگاه، به جای این نویسه، به سادگی استفاده شده است؛ برای نمونه، ‘¨gl /‘aql/ «عقل» در M105b/R/15. علت این امر آن است که در متن های متقدم، کاتب برای آوای <γ> از نویسه ی (غ) استفاده می کند؛ برای نمونه، bg /baγ/ «بغ»؛ اما او در این دوره در نگارش واژگان عربی، از آن رو که تفاوت آوای «غین» و «قاف» را در بیش تر موارد در نمی یابد، آن دو را سهون به جای هم به کار می برد؛ ما بر اساس چنین تفسیری است که قادر به درک استفاده ی نا به جا و سبک شناسانه ی (۱۵) این نویسه برای نگارش کلمه ی «خلق» به صورت xlg /xalq/ در M105b/V/13 می شویم.
ثای مثلثه و ذال. نویسه ی قدیمی <δ> که نویسه ای پربسامد در متن های سغدی است، برای نگارش کلمه های عربی جایگاهی وبژه و البته اندکی بغرنج می یابد. کاملن طبیعی بود که <δ> برای نشان دادن «ذالِ» عربی به کار رود؛ مانند ‘¨’δ’b /‘azāb/ «عذاب» در M106/I/R/2. اما مشکل این جا است که کاتبان مانوی این نویسه را برای نشان دادن <θ> یا «ثاء» عربی (ثاء مثلثه) ـ که مخصوص این زبان است ـ نیز به کار می بردند؛ مانند mδl /maθal/ «مَثَل» در M106/I/R/7. این عدم تمایز می توانست مشکل آفرین باشد و تشخیص «ذ» و «ث» و تفاوت میان آن ها را، آن هم در آستانه ی ورود زبان و ادبیات عربی به ترکستان شرقی، بسیار سخت کند. به اعتقاد من، برای رفع این مشکل بود که گاهی برای نشان دادن «ثاء» از <δδ> (یعنی دو <δ>) استفاده می شده تا سهون «ذال» خوانده نشود؛ برای نمونه، tδδlyδδ « تثلیث» در M150/V/3. از این رو، نتیجه می گیرم تاریخ این دسته از متن های باید متاخرتر از متن هایی باشد که در آن ها برای «ثا» ی عربی از یک <δ> استفاده شده است. بنابراین، دستنویس M150 باید جدیدتر از قطعه ی M106 باشد.
های غیرملفوظ. آوای /g/ در دوره ی انتقالِ مختصات زبانی فارسی میانه به دوره ی فارسی نو، می افتد و جای آن را «ها»ی غیرملفوظ می گیرد (برای نمونه، خانه x’n’g /xāne/) . کاتب مانوی به تصور این که واژگان عربی پایان یافته به «ها»ی غیرملفوظ نیز باید قانون بالا را از سر گذرانده باشند، واژه ای مانند «جمله» را به صورت jwmlg می نگارد (M106/II/V/6)، اما بی تردید آن را باید به صورت /jomle/ آوانویسی کرد. به همین شکل، اگرچه وفاداری به سنّت املایی کهن عامل آن شد که کاتب دستنویسِ M9011 صورت عربی «کاسبی» (حاصل مصدر) را به صورت k’sbyg بنگارد (B/5)، آن را باید به صورت /kāsebī/ آوانویسی کرد. در نظر داشته باشیم که کاتب مانوی این دوره حتا کسره ی اضافه ی /ī/ را نیز به صورت ‘yg می نگارد (M106/I/V/8).
بخش دوم: دستنویس ها
واژه های دخیل عربی متن های مانوی این مقاله بر اساس یازده دستنویس تورفانی گرد هم آمده است. نخستین متن ما قطعه ی M150 است که در همان سال کشف رمز خط مانوی توسط مولر در ۱۹۰۴ بیش تر بخش های آن توسط خود او خوانده و منتشر شد. از این قطعه،که در باب گاه شماری است، واژه های عربی نسبتن فراوانی استخراج شده است. صاحب این قلم این دستنویس را چون همه ی دستنویس های دیگر بازخوانده، و افزون بر واژه های شناسایی شده توسط مولر، چند واژه ی عربی دیگر را نیز شناسایی کرده است. اما از آن جا که این قطعه پاره پاره و آسیب دیده است، احتمالن با کوشش کارشناسان دیگر و امکانات رایانه ای بیش تر و قوی تر بازهم بتوان واژه هایی دیگری به این گنجینه افزود.
هفت دستنویس این مجموعه پیش از این توسط هنینگ و زوندرمان منتشرشده اند. اما این نکته ی مهمی است که در سه قطعه ی M581، M613 و M9010 مطابق رده بندی هنینگ، متن A و B و قطعه ی M9130 (مطابق رده بندی هنینگ، متن C) - که متن یکپارچه ای از روایت مانوی «داستان بلوهر و بوداسف» به دست می دهند ـ در آن چه که باقی مانده، حتا یک واژه ی عربی دیده نمی شود. بسیاری از واژه ها از قطعه ی M786 که هنینگ آن را در سال ۱۹٦۲ همراه با قطعه های بالا در مجموعه مقالات ران ملخ انتشار داده، و از M403، M877 (مطابق رده بندی زوندرمان، متن A)، M411، M427a و M5391 (مطابق رده بندی زوندرمان، متن B) استخراج شده اند. دستنویس دوبرگی (۱٦) M106 و دو نسخه ی بدل M105b و M901 که روایتی یکپارچه در بیان گوهر به دست می دهند، مهم ترین قطعه های ما برای تکمیل گنجینه ی نخستین واژگان دخیل عربی در فارسی نو به شمار می آیند
از میان دستنویس های فارسی مانوی، در چهار دستنویس منتشرنشده ی زیر نیز واژگان دخیل عربی شناسایی شده است:(۱۷) قطعه ی M595(a,b,c) همراه با M9009 که دستنویسی واحد و متنی ظاهرن اخلاقی و گونه ی شایست ناشایستِ مانوی به دست می دهد. این دستنویس زیبا، دارای عنوان های فرعی (۱۸) با مرکب سرخ، برگی آسیب دیده و پاره پاره است. قطعه ی M8202 با رسم خط متقدمش تنها یک واژه ی عربی دارد. از ساختار کهن گرای متن آن چنین بر می آید که از دیگر قطعه های فارسی نوِ مانوی اندکی کهن تر باشد. برخی از این قطعه ها بسیار کوچک تر از آن هستند که بتوانند گنجینه ی ما را، آن چنان که ممکن است در آغاز کار انتظار رود، تکمیل سازند؛ اما تردیدی نیست که ارزش اسنادی شان بی نهایت بالا است: قطعه های M9011 و M746a نیز هر یک تنها یک واژه به واژه نامه ی کوچک ما می افزایند. برای استخراج مجموعه ی واژگان عربی متن های مانوی تورفانی، تصور می کنم همه ی دستنویس های منتشرنشده ی فارسی نوِ مانوی را دیده باشم.
واژه نامه
’’xyyr /āxer/ adj., ‘last, آخر’ M595+M9009/B/12/(unpl.); ’’xyryn /āxerīn/ adj., ‘last, آخرین’ M106/II/V/10/
≈ SL, e10.
’hw’sh’ → hw’s.
’sd /asad/ n., ‘Leo, اسد (برج)’; (’sd) M 150/V/1/
≈ Ca v1.
’sl /aşl/ n., ‘origin, اصل’ ; M106/II/V/12/
≈ SL, e12.
’wwlyn /awwalīn/ adj., ‘first, اولین’; M106/II/V/11/
≈ SL, e11.
‘yl’ /illā/ adv., ‘except, الّا’; M106/I/R/16/
≈ SL, b16.
‘¨’δ’b /‘azāb/ n., ‘pain, tornment, عذاب’; M106/I/R/2
≈ SL, b2.
‘¨q¨l /‘aql/ n., ‘intelligence, عقل’; M106/I/V/8/
≈ SL, c8.
‘¨q¨rb /‘aqrab/ n., ‘Scorpion, عقرب (برج)’; M150/V/4/
≈ Ca v4.
‘¨wtyryd /‘utērid/ n., ‘(the planet) Mercury, عطارد’; M150/R/12/
≈ Ca, r12.
‘¨yjyz /‘ēĵiz/ adj., ‘weak, عاجز’ M411 + M427a + 5391/V/10/
≈ SB.b, v10.
‘¨yz /‘ezz/ n., ‘honour, glory, majesty, عزّ (عزّت)’; M595+M9009/A/9/
≈ unpl.
‘¨zyz /‘azīz/ adj., ‘dear, عزیز’; M595+M9009/A/4/
≈ unpl.
b’tyl /bātel/ adj., ‘futile, باطل’; M106/II/V/11/
≈ SL, e11.
bl’ /balā’/ n., ‘tribulation, بلا’; M106/I/R/4; (bl’) M901/R/7/
≈ SL, b4.
dlw /dalū/ n., ‘Aquarius, دلو (برج)’; M150/V/7/
≈ Ca v7.
dw‘¨’ /du‘ā’/ n., ‘supplication, prayer, دعا’; M403+M877/R/9/
≈ SB.a, v9.
δδyk¨t /θiqat/ n., ‘trust, faith, ثِقَه (معتمد)’; M411+M427a+5391/V/4
≈ SB.b, v4.
δwlpk¨’r /δu-l-faqār/ n.p., ‘the Dhulfaqār, name of Ali’s sword, ذوالفقار’; δ[w](l)pk¨’r M786/R/3/
≈ PM, r3.
flk /falak/ n., ‘firmament, heavenly sphere, فلک’; M106/II/R/10 (twice); (p¨l)[g] M105b/V/6/
≈ SL, d10, 10.
fy‘¨l /fi‘l/ n., ‘action, فعل (عمل، کردار)’; M106/I/R/1/
≈ SL, b1.
h’l /ĥāl/ n., ‘state, حال’; M106/I/R/10/
≈ SL, b10.
*h’rwn /Hārūn/ n.pr., ‘Aaron, هارون’; (h’rw)n19 M786/R/8/
≈ PM, r8.
hl’k /halāk/ n., ‘destruction, هلاک، هلاکت’; M106/II/R/19/
≈ SL, d19.
hrb /ĥarb/ n., ‘war, حرب’; M106/I/R/18/
≈ SL, b18.
hw’1 /hawā/ n., ‘passion, desire, هوی (و هوس)’; M106/I/V/11/
≈ SL, c11.
hw’2 /hawā/ n., ‘air, هوا (جو)’; M106/II/R/9 (twice)
≈ SL, d9, 9.
hw’s /ĥawāss/ n.pl., ‘(five) senses, حواس’; (h)w’s M403+M877/R/2; {با جمع -h’} ’hw’s-h’ /aĥawās-hā/ حواس ها {hw’s-h’سهو قلم برای} M106/I/V/16/
≈ SB.a, r2; SL, c16.
hwwd /ĥuwż/ n., ‘basin, cistern, حوض ’; M 106/II/V/18/
≈ SL, c18.
hwt /ĥūt/ n., ‘Pisces, حوت (برج)’; M150/V/8/
≈ Ca v8.
jdyh /jadī/ n., ‘Capricorn, جدی (برج)’; [Ar. jady]; M150/V/6
≈ Ca v6.
jhl /jahl/ n., ‘ignorance, folly, جهل’; M106/I/V/8/
≈ SL, c8.
jw’b /jawāb/ n. ‘answer, جواب’; M786/R/2/
≈ PM, r2.
jwmlg /jumla/ n., ‘sum, total’; adj., ‘all, whole, جمله’; M106/II/V/6/
≈ SL, e6.
jwr /jawr/ n., ‘tyranny, جور’; M786/R/16
≈ PM, r16.
k’pwr /kāfūr/ n., ‘camphor, کافور’; M786/V/5[22]
≈ PM, v5[22].
k’sbyg /kāsebī/ n., ‘trading, business, کاسبی’; k(’s)byg M9011/B/5
≈ unpl.
k¨hr /qahr/ n., ‘coercion, قهر’; M786/V/1[18]/
≈ PM, v1[18].
q¨ws /qaws/ n., ‘Sagittarius, قوس (برج)’; M150/V/9/
≈ Ca v5.
ltyf /latīf/ adj. ‘fine, لطیف’; M106/II/R/13/
≈ SL, d13.
m’‘¨rft /ma‘rifat/ n., ‘gnosis, knowledge, معرفت’; m’(‘¨)[rft] M403+M877/V/7/
≈ SB.a, (v7).
m’‘¨sy’t /ma‘şīyat/ n., ‘disobedience, insubordination, معصیت’; (m’)‘¨sy’t M411 + M427a + 5391/R/5/
≈ SB.b, r5.
mδl /maθal/ n., ‘proverb,مَثَل ’; M106/I/R/7/
≈ SL, b7.
mlwkt /mulūkat; malūkat/ n., ‘kingdom, مُلکَت، شهریاری’; [m](lw)kt M877/R/7/
≈ SB.a, r7.
mlyk /malek/ n., ‘king, مَلِک’; M595+M9009/B/11 (unpbl.); {با یای نکره} mlyq-I /malek-ī/ ‘a king, مَلِکی’ M106/II/R/14/
≈ SL, d14.
mrkb /markab/ n., ‘mount, horse, مَرکب (باره، اسب)’; M876/R/14/
≈ PM, r14.
mryx /mirrīx/ n., ‘(the planet) Mars, مریخ’; M 150/R/12/
≈ Ca, r12.
mšγwlyh /mašγūlī/ n., ‘state of being busy, مشغولی’; M106/II/V/17/
≈ SL, e17.
mwlk /mulk/ n., ‘kingdom, مُلک’; M106/II/R/14/
≈ SL, d14.
mwštryh /mūštarī/ n., ‘(the planet) Jupiter, مشتری’; M 150/V/8/
≈ unpl.
mwx’lyf /muxālef/ adj., ‘divergent, contradictory, مخالف’; M106/II/V/10/
≈ SL, e10.
mwx’lyfyh /muxālefī/ n., ‘contradiction, مخالفی’; M106/II/R/5/
≈ SL, d5.
myz’n /mīzān/ n., ‘Libra, میزان (برج)’; M150/V/3/
≈ Ca, v3.
nbyl /nabīl/ adj., ‘noble, بزرگوار، باشکوه’; nb(y)l M106/II/R/13/
≈ SL, d(13).
nθ’r /niθār/ n., ‘scattering, strewing, نثار’; M786/V/6[23]/
≈ PM, v6[23].
nwh /Nūĥ/ n.pr., ‘Noah, نوح’; M786/R/15/
≈ PM, r15.
smwm /samūm/ n.,pl., ‘simoom, hot wind, سموم’; M876/R/11/
≈ PM, r11.
swlt’n /sultān/ n., ‘rule, dominion; sultan, سلطان’; M106/II/R/4/
≈ SL, d4.
swmlg /sum(b)ula/ n., ‘Virgo, سنبله (برج)’; M 150/V/2/
≈ Ca, v2.
šms /šams/ n., ‘sun, شمس’; M150/V/6/
≈ unpl.
šr’b /šarāb/ n., ‘wine, drink, شراب’; M786/R/10/
≈ PM, r10.
t‘¨ywn /*ta‘ayyun/ adj., ‘(precisely) determined, (بر اساس متن) تَعین، معین’; [t](‘¨y)wnytr /*ta‘ayyun-ī-tar/ comp. ‘more (precisely) determined, تَعین تر ’ M411+M427a+5391/R/8/
≈ SB.b, r8.
tb’rk /tabārak/ n., ‘blessedness, praiseworthiness, تبارک’; [t](b)’rk M411 + M427a + 5391/R/9/
≈ SB.b, r9.
tb‘¨ /tab‘/ n., ‘nature, طبع’; M106/II/R/8/
≈ SL, d8.
tdbyr /tadbīr/ n., ‘plan, stratagem, تدبیر’; M106/I/R/19/
≈ SL, b19.
tδδlyδδ /taθlīθ/ n., ‘trine, تثلیث’; tδδlyδδ M150/V/3/
≈ unpl. (quoted also in PM, 91)
tk¨syr /taqşīr/ n., ‘inadequacy, تقصیر’; tk¨syr M411+M427a+5391/V/7/
≈ SB.b, v7.
tm’m /tamām/ adj., ‘complete, perfect, تمام’; tm’m M411+M427a+5391/R/4/
≈ SB.b, r4.
tm’mk’r /tamāmkār/ n., ‘who make perfect, تمام کار’; pl. {با جمع-’n} tm’mk’r’n M411 + M427a + M5391/R/1/
≈ SB.b, r1.
tpsyr /tafsīr/ n., ‘exegesis, paraphrase, تفسیر’; tpsyr M746a/V/4/
≈ unpl.
trby‘¨ /tarbī‘/ n., ‘quadrature, تربیع’; trby‘¨ M150/V/6/
≈ unpl.
wk¨t /waqt/ n., ‘time, وقت’; w(x)t M403+M877/R/10; (wk)t-I /waqt-i/ وقتی M105/V/9/
≈ SB.a, r10; SL, a(9).
wlykyn /walēkin/ conj., ‘but, ولیکن’; M106/I/V/7/
≈ SL, c7.
wsw’s /waswās/ n., ‘Satanic insinuation, temptation, وسواس’; M403 + M877/R/4/
≈ SB.a, r4.
wsyyt /waşīyyat/ n., ‘testament, command, وصیت’; (w)syyt M411 + M427a + 5391/R/4/
≈ SB.b, r4.
xl‘¨’t /xal‘at/ n., ‘robe of honour, خلعت’; M150/V/6/
≈ unpl.
xlg /xalq/ npl., ‘creation, creature(s), people, خَلق’; M 106/I/V/10/; M8202/I/V/8/{unpl.}
≈ SL, c10.
xlyfyh /xelēfī/ n., ‘difference, contradiction, خلافی’; M106/I/V/7/
≈ SL, c7.
xsm /xaşm/ n., ‘enemy, خصم’; M595+M9009/A/3/
≈ unpl.
ywsp¨ /Yūsuf/ n.pr., ‘Joseph, یوسف’; M786/V/1[18]/
≈ PM, v1[18].
zwhrg /zohre/ n., ‘(the planet) Venus, زهره (سیاره)’; M150/V/4/
≈ unpl.
- - -
پی نوشت ها:
۱- See PM, 89-104.
۲- A. Grünwedel
۳- A. v. LeCoq
۴- Xinjian / Sinkiang
۵- مجموعه ی دستنوشته هایی که در تورفان کشف شده، به طور کلی به هفده زبان، از جمله فارسی میانه، پارتی، سُغدی، بلخی و سکایی تومشوق؛ و سیزده گروه خطی، از جمله دو گونه خط پهلوی، خط سغدی و خط مانوی، نگاشته شده اند.
٦- F. W. K. Müller
۷- زوندرمان 1381، 179.
۸- HR i-ii.
۹- Ibid, 106.
۱۰- هنینگ 1337، 4-3.
۱۱- اما این بدان معنا نیست که ناگزیر نسخه برداری از متن های کهن (فارسی میانه، پارتی یا سغدی) را رها کرده باشند، گرچه ممکن است این اتفاق واقعن افتاده باشد.
۱۲- برای واژگان دخیل عربی موجود در متن های فارسی ـ یهودی، بنگرید به: رضایی باغ بیدی 1385، 15-12 و 28.
۱۳- برخی آن را «همزه» می نامند.
۱۴- See PM, 91.
۱۵- Stylistic aspect
۱٦- Bifolio
۱۷- Cf. Catalogue, 150 • 87.
۱۸- Caption
۱۹- Ibid, 101, no. c: or (hyr’) n ?
کتاب نامه:
رضایی باغ بیدی، حسن، ۱۳۸۵، «کهن ترین متن های فارسی به خطوط غیرعربی (عبری، سریانی و مانوی)»، نامه فرهنگستان، دوره ی هشتم، شماره ی دوم، شماره ی پیاپی ۳۰، برگ های ۳۱- ۹.
زوندرمان، ورنر، ۱۳۸۱، «پیشینه، جایگاه و برنامه های پژوهش های تورفانی»، ترجمه ی آرمان بختیاری، نامه ی فرهنگستان، دوره ی پنجم، شماره ی سوم، شماره ی پیاپی 19 (اردیبهشت ۱۳۸۱)، برگ های ۱۸٦- ۱۷۵.
هنینگ، والتر برونو، ۱۳۳۷، «قدیم ترین نسخه ی شعر فارسی»، ترجمه ی احسان یارشاطر، مجله ی دانشکده ادبیات، س ۵، ش ۴، برگ های ۹- ۱.
از: فصل نامه ی تاریخ ایران باستان، شماره ی ۵
شماره ی نوشته: ۹ / ۱
رضا مرادی غیاث آبادی
سنگنبشته ی رَباطک
چکیده
کشف سنگنبشته رباطک به چندین پرسش دیرینه در زمینه ی مطالعات کوشانی، پاسخ داد. به موجب این کتیبه دانسته میشود که کوشانیان زبان خود را به نام «زبان آریایی» میشناختهاند و آن نیای زبان فارسی یا دری است که گویا «دری» گونه ی تغییریافته ی تلفظ واژه «اَریَـئـو» باشد. زبان آریایی و گونه ی تحولیافته آن به نام دری/ فارسی، زبان همگانی مردمان سرزمینهای ایرانی بوده و منظور از «فارس»، تنها ناحیه ی فارس در جنوب ایران نیست؛ بلکه دلالت بر همه ی سرزمینهای ایرانی دارد. این زبان در شکل نخستین و سپسین خود در گسترهای پهناور از غرب ایران آن روز در آناتولی و کرانههای فرات تا هند و پنجاب و آسیای میانه رواج داشته و مفهوم بوده است.
نام برداری از ایزدان بزرگ و کهن آریایی و جز آن در متن سنگنبشته و آرزوی خوشنودی آنان، نشاندهنده ی مدارای دینی کوشانیان و احترام و پاسداشت آنان در برابر همگی دینهای ایرانی و غیر ایرانی است. همزیستی ایزدان و دوری از تبلیغ و تأیید منحصرانه ی یک دین خاص، نشانگر تنوع دینی و فرهنگی، و شاخصی برای درک قدرت و تواناییهای یک جامعه ی بالنده و کمال فرهنگی آن است.
فرماننامه ی کنیشکه در رباطک، این بحث دیرینه در باره ی خاستگاه قومیتی و فرهنگی، و باورداشتهای کوشانیان و «یوئِـجی»ها را پایان داد. امروزه میدانیم که کوشانیان هیچ گونه پیوستگی و وابستگی با قبیلههای بادیهنشین آلتاییِ آسیای میانه شرقی نداشته و دارنده ی تبار، فرهنگ، دین و زبان آریایی بودهاند.
رباطک
در کشاکش رویدادهای سیاسی تابستان سال ۱۳۷۲ در افغانستان، هیچ کس نمیدانست که کشاورزان روستای «کافر قلعه» در «رباطک»، سنگنبشتهای در بازماندههای شهر کهن کوشانیان یافتهاند که به زودی پرده از بسیاری ناگفتهها و نادانستهها در زمینه ی تاریخ فرهنگ و زبانهای ایرانی برخواهد داشت.
رباطک، نام شهر کوچکی است که در شرق ولایت سمنگان و شمال باختری ولایت بغلان در شمال افغانستان و در میانه ی راه پلخمری به سمنگان واقع است. این شهر در فاصله ی چهل کیلومتری شمال باختری محوطه ی باستانی «سرخ کتل» جای دارد. رباطک و سرخ کتل، هر دو از بازماندههای شهرهای بزرگ کوشانیان هستند که آثار هنری فراوانی از دوره ی کوشانی در آن جا یافت شده است.
نخستین پژوهشها
سنگنبشته ی نویافته ی رباطک در همان هنگام به قرارگاه والی بغلان برده شد و عکسهایی از آن توسط تام پورتر Tom Porter تهیه و به موزه بریتانیا فرستاده شد. بررسی و خوانش سنگنبشته رباطک برای نخستین بار توسط نیکلاس سیمز ویلیامز Nicholas Sims-Williams ایرانشناس و کارشناس زبانهای سغدی و باختری در مدرسه ی مطالعات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن انجام شد که همراه با تفسیرهای تاریخی جو کریب Joe Cribb با عنوان «تشریح کتیبه رباطک» در نشریه «هنر و باستان شناسی راه ابریشم» به چاپ رسید:
Sims-Williams, N., The inscription of Rabatak describes , in: Silk Road Art and Archaeology, No 4, Kamakura, 1995/6, pp. 75- 142.
پس از آن، نخستین ترجمه ی دری کتیبه ی رباطک همراه با شرح و تفسیرهایی پیرامون آن توسط سرور همایون، استاد دانشگاه کابل، در مجله ی فرهنگ (اسد و سنبله ۱۳۷۹) انتشار یافت و همچنین استاد غلام جیلانی داوری، باستانشناس برجسته ی افغانستان نیز به بررسی مفصل کتیبه پرداخت که گزارش آن در فصل نامه ی آریانا (سال چهارم، شماره ی ۲، سرطان و سنبله ۱۳۸۱، برگ های۳۳ تا ۴۱) منتشر شد.
در آذرماه سال ۱۳۸۴ یک همایش علمی به کوشش مرکز بینالمللی تحقیقات کوشانی آکادمی علوم افغانستان در هتل آریای کابل برگزار شد که گزارشی از مقالههای علمی همایش در مجله جامعه مدنی (زمستان ۱۳۸۴) ارگان مجمع جامعه مدنی افغانستان (مجما) منتشر شد.
در تاجیکستان نیز پژوهشهای متعددی بر روی این کتیبه انجام شده است که از جمله میتوان به مقاله ی ارزنده ی استاد یوسف یعقوبوف به نام «کشفیات مهم در کوشانشناسی» (به تاجیکی) اشاره کرد که در نشریه ی «جنبش» ( شماره ی ۱، دوشنبه ۱۹۹۹م) منتشر شده است. همچنین پرزیدنت امامعلی رحمانوف نیز در جلد دوم کتاب «تاجیکان در آینه تاریخ» (دوشنبه ۲۰۰۲م) به معرفی مختصر و مفید سنگنبشته رباطک پرداخته و به درستی از خاستگاه و زبان آریایی کوشانیان یاد کرده است. (از محترمان، میزبانان بزرگواری که در مراسم دهمین سالگرد استقلال جمهوری تاجیکستان، نسخهای از این کتاب را به این نگارنده ارمغان دادند، سپاس گزارم.)
تا آن جایی که نگارنده آگاهی دارد، تاکنون هیچ گونه پژوهش و گزارشی از کتیبه ی رباطک در ایران منتشر نشده است.
سرنوشت فعلی سنگنبشته رباطک
کتیبه ی رباطک پس از مدتی، از قرارگاه والی بغلان به موزه ی ملی افغانستان در کابل منتقل شد و شنیدههای این نگارنده حاکی از آنست که این سنگنبشته ارزشمند و بیهمتا در زمان تسلط حکومت طالبان بر افغانستان به همراه تعدادی از آثار دیگر موزه به یک مجموعهدار خصوصی به نام نصیراله بابر فروخته شده است و از وضعیت کنونی آن آگاهی دقیقی در دست نیست.
وضعیت ظاهری سنگنبشته
کتیبه رباطک، سنگنوشتهای است که حدود ۹۰ سانتیمتر درازا، ٦۰ سانتیمتر پهنا و ۴۰ سانتیمتر کلفتی دارد. بر یک سوی این سطح سنگی، نوشتهای به زبان و خط باختری (خطی بر اساس الفبای یونانی) در 23 سطر نویسانده شده که بخشهایی از آن به مرور زمان دچار فرسایش و تخریب شده است. هر سطر کتیبه در حدود 50 حرف و در مجموع قریب 1200 حرف دارد.
زمان و فرمان نگارش سنگنبشته
این کتیبه به فرمان «کَـنـیـشـکَـه» پادشاه بزرگ و مشهور کوشانی در سده ی نخست میلادی و در نخستین سال پادشاهی او نویسانده شده است. از زمان دقیق آغاز پادشاهی کنیشکه آگاهی در دست نیست و بحث و بررسیها پیرامون آن همچنان ادامه دارد. این فرمان، کهنترین کتیبه ی کوشانیان دانسته میشود که تاکنون به دست آمده است.
متن سنگنبشته ی رباطک
متن زیر، گزارشی فارسی از بخشهای سالم باقی مانده فرماننامه ی رباطک است که کوشش شده تا ترتیب واژگان- تا جای ممکن- همانند متن اصلی باشد:
«کـنـیـشـکـه کـوشـانـی، رهاییبخش بزرگ، نیکوکار، فرمان روای دادگر، شایسته ی نیایش یزدان، که فرا دست آورد پادشاهی را به خواست نَـنَـه و به خواست همه دیگر ایزدان. که بیاغازید نخستین سال را به خشنودی خدایان. او صادر میکند یک فرمان به یونانی و سپس بیان میدارد به زبان آریـایـی. . . . «سَـکِــتَـه»، «کَــئـوسـانـبـی»، «پـاتـالیپـوتـرا»، «چـامـپا» . . . پادشاه کنیشکه به «شـافـر نـوکـونْــزوک/ ناقَــنـزاق» فرمان میدهد نیایشگاه بزرگی به نام ایزدان در سرزمین . . . برای ایزدان بسازد و در آن تندیسهای ایزدبانو «مَـه» در برترین جا، خدای «آرمــوز» آفریننده خوشیها، «آردوخــش»، «سـروشَــرد»، «نَـرسَــه»، «مـهــر»، «مَـهَـشـان» و «ویـنـک» تراشیده و گذاشته شوند. همچنین فرمان میدهد که تندیس این شاهان را بسازند و در نیایشگاه بگذارند: «شـاه کـوجـولَـه کَــدفـیـز»، پدر پدر بزرگ، «شـاه ویـمَـه تَـکــتـو» پدر بزرگ، «شـاه ویـمَـه کَـدفـیـز»، پدر و خود «کـنـیـشـکـه» . . . باشد تا آن ایزدان، یاریرسان شـاه شـاهـان کـنـیـشـکـه باشند.»
بررسی متن سنگنبشته رباطک و آگاهیهای نویافته از آن در زمینه ی زبان آریایی
همین اندازه ی اندک از بخشهای خوانده و ترجمهشده ی فرماننامه کنیشکه در رباطک، توانسته است آگاهیهای مهمی در اختیار پژوهشگران بگذارد و به بسیاری از مباحث پیچیده و حلنشده در مطالعات ایرانی و کوشانشناسی خاتمه بخشد:
۱- از هنگام کشف سنگنبشته مشهور «سرخ کتل» در سال ۱۹۵۷ میلادی، تا زمان کشف سنگنبشته ی رباطک که به همان زبان نوشته شده است؛ مساله ی نام اصلی این زبان به بحثهای بیپایانی در میان دانشمندان انجامیده بود. برخی این زبان را با نامهای «کوشانی» یا «بلخی» معرفی میکردند. در سفرنامههای مسافران چینی سدههای گذشته از آن با نام زبان «تخاری» یاد شده بود و استاد والتر هنینگ، نام زبان «باختری» را برای آن پیشنهاد کرده بود که مورد پذیرش و توجه بسیاری قرار گرفت.
کشف این سنگنبشته به مساله ی نام واقعی زبان باختری پایان داد و به صراحت از آن با نام «زبان آریایی» یاد شده است. این واژه در متن اصلی به گونه ی «اَریَـئـو» aryao آمده است. مصوت پایانی این واژه، حرف کوتاه «اُ» است که در زبان باختری (که اکنون میتوانیم آن را زبان آریایی عصر کوشانی بنامیم) برابر با کارکرد کسره ی اضافه ی پایانی (یای نسبت) در زبان فارسی است. محل واژه ی مهم «اَریَـئـو» در سطر چهارم این سنگنبشته است.
۲- اکنون این مساله نیز روشن شده است که زبان رسمی و دولت داری کوشانیان، همانا زبان آریایی بوده که از اشاره هایی که به صورت منفصل در بخشهای آسیبدیده ی کتیبه به آن رفته است؛ هویدا میشود. کنیشکه، توانسته است پس از سدههای بسیاری که از رواج زبان یونانی به عنوان زبان رسمی حکومتی میگذشت؛ با فرمانی نافذ، حکم به رسمیت زبان اصلی مردم در دستگاه اداری دهد. از آن پس، همه ی اسناد و نوشته های دولتی و سکهها به همین زبان به نگارش در میآیند.
۳- نیکلاس سیمز ویلیامز و همچنین دکتر مهدی، استاد دانشگاه کابل بر پایه ی شواهدی از همین سنگنبشته و نامهای چهارگانه ی شهرهایی که در بخشهای تخریبشده متن به آن ها اشاره رفته و در نواحی شمال هندوستان و پنجاب واقع بودهاند؛ بر چنین عقیدهای هستند که این زبان، در سدههای نخستین میلادی در گستره ی وسیعی از آناتولی و غرب ایران آن روز در کرانه ی فرات تا افغانستان و آسیای میانه و هند و پنجاب مفهوم بوده و بدان گفت و گو میکردهاند.
۴- این ادعا را دو شاهد دیگر هم پشتیبانی میکنند. نخست این که اصطلاح زبان یا خط «آریایی» را داریوش بزرگ نیز در سنگنبشته ی بیستون (بند پایانی ستون چهارم) به کار گرفته است: «به خواست اهورامزدا این است نبشتهای که من کردم. افزون بر این به "اَرییا"» (بیستون، کتیبه ی داریوش بزرگ، از همین نگارنده، چاپ سوم، ۱۳۸۴، برگ ۴۰). شباهت واژه و حتا جمله به کار رفته توسط داریوش و کنیشکه، نشانگر فراگیر بودن چنین زبان و نامی برای آن در گستره زمانی بسیار دراز و پهنه ی جغرافیایی بس گسترده است. دوم این که، بر مبنای گزارشهای آریـان (آناباسیس۴, ۳, ۷)، کـورتـیوس ( ۵, ۴, ۱۰-۱۳)، دیـودور ( ۷, ۵, ٦) و پلوتـارک، در شرح لشکرکشیهای اسکندر به ایران از یک چوپان لیکیایی یاد میکنند که به سبب اقامت در «پارس» (منظور ایران)، زبان «پارسها» را میدانست و وظیفه ی یک ترجمان محلی را بر عهده گرفته بود. او پس از این که همراه سپاه اسکندر به سغد و ورارود گسیل میشود، باز هم مترجم همراه بوده و زبان اهالی آن جا را نیز میفهمیده است. نزدیکی زبان ایرانیان به یکدیگر از منابعی دیگر مانند گزارشهای استرابو و نیز تاریخنامههای سلسله ی «هان» در چین نیز دریافت میشود.
۵- از آن جا که ساختار و واژگان سنگنبشته ی رباطک نزدیک به زبان فارسی است و حتا پس از عصر کوشانیان تا سدها سال زبان رسمی هیتالیان بوده است؛ به نظر میآید که این زبان نیای اصلی زبان فارسی کنونی که زبان «دری» نیز نامیده میشود، باشد. همچنین به نظر میآید که واژه ی «دری» که تاکنون معنی های گوناگونی مانند «درباری» و غیره برای آن پیشنهاد دادهاند و تاکنون معناگذاری آن به نتیجه ی قاطعی نرسیده است؛ گونهای تغییر آوا داده از واژه «اَریَـئـو» (آریایی) باشد.
٦- بدین ترتیب افزون بر این که پیشینه ی زبان دری/ فارسی، میباید بسیار پیش تر از سدههای نخستین عصر اسلامی باشد؛ چنین به نظر میآید که دیرینگی زبان فارسی در شبه قاره نیز بسیار بیش تر از آنست که نفوذ آن در هند و پاکستان را نتیجه ی لشکرکشیهای سلطان محمود بدانیم. (در زمینه ی دیرینگی زبان فارسی و حتا نفوذ آن در شعر جاهلی، بنگرید به مقاله ی ارزنده «تأثیر زبان فارسی در ادبیات عربی دوره جاهلیت»، نوشته خانم توردیبانو بردییوا، استاد زبان عربی دانشگاه دولتی ملی تاجیکستان، در شماره ی نخست مجموعه مقالههای پژوهشهای ایرانی، به کوشش همین نگارنده، ۱۳۸۰، برگ های ۵۳ تا ۵۹).
۷- زبانی که به نام فارسی یا دری میشناسیم به هیچ عنوان چنین نیست که در اصل متعلق به اهالی ناحیه یا استان فارس در جنوب ایران بوده باشد؛ بلکه منظور از آن، مصداق دیگر نام پارس Persia است که دلالت بر همه ی سرزمینهای ایرانی میکرده و زبان عمومی و فراقومی سراسر ایران دانسته میشده است و میشود.
بررسی متن سنگنبشته رباطک و آگاهیهای نویافته از آن در پرسشهای کوشانشناسی
۱- تا پیش از پیدایش سنگنبشته رباطک چنین پنداشته میشد که کوشانیان به همه ی ایزدان و دینهای آریایی پشت کرده و تنها به گسترش دین بودایی همت میگماشتهاند. اما نام برداری از خدایان یا ایزدان بزرگ و کهن آریایی و جز آن در متن سنگنبشته و آرزوی خوشنودی آنان در دوره ی بزرگ ترین پادشاه کوشانی یعنی کنیشکه، نشاندهنده ی اینست که کوشانیان افزون بر پذیرش و گسترش دین بودایی، دیگر دینها و ایزدان ایرانی را نیز گرامی میداشتهاند.
این نکته همچنین، نشاندهنده ی مدارای دینی کوشانیان و احترام و پاسداشت آنان در برابر همگی دینباوران ایرانی و حتا غیر ایرانی است. همزیستی ایزدان و دوری از تبلیغ و تأیید منحصرانه ی دینی خاص، نشانگر تنوع دینی و فرهنگی، و شاخصی برای درک قدرت و تواناییهای یک جامعه ی بالنده و کمال فرهنگی آن است. شاخصههای ارزندهای که به هنگام فشارها و سخت گیریهای موبدان و دینسازان حکومتی دوره ی ساسانی با آسیبهای دردناک فراوانی رو به رو شد.
برخی ایزدانی که در این سنگنبشته از آنان یاد میشود و آشکارا شناختهشده هستند (تا آن جا که خوانده شده) عبارتند از: «نَـنَـه» (اَنَـهیتَـه/ ناهید»، «مَـه» (مـاه)، «سروشَـرد» (سروش)، «مـهـر» (میترا) و «آرمـوز» (اهورامزدا) که توصیف آن به «آفریننده خوشیها» در این کتیبه، شباهت فراونی به سنگنبشتههای هخامنشی دارد که از اهورامزدا با توصیف «هیَـه شـییـاتیـم اَدا مَـرتیَـه هیـا» (که برای مردم شادی آفرید) یاد شده است.
گروهی دیگر از ایزدان، کم تر شناختهشده هستند. اینان عبارتند از: «آردوخش» (ورخشا) ایزدبانوی نگاهبان رود وخش (یکی از پر آبترین و خروشانترین رودهای سرزمینهای ایرانی در تاجیکستان)؛ و سه نامایزد دیگر یعنی «نَـرسَـه»، «مَـهَـشان» و «وینک» (ویوانا/ وایـو؟) از نظر این نگارنده با بیگمانی شناخته نشدند. در متن کتیبه به نام چند ایزد دیگر که خاستگاهی در یونان و مصر دارند، نیز اشاره شده است.
از سنگنبشته رباطک چنین بر میآید که مردمان شرق ایران در آن زمان همچنان علاقهمندی خود به ساختن تندیسهایی نمادین از ایزدان را به شیوه ی دیرینه نیاکان خود حفظ کرده بودهاند.
۲- پرسش مهم دیگری که سنگنبشته رباطک به آن پاسخ داده، عبارت است از تبارنامه ی کنیشکه که تاکنون محل بحث و گمانهای فراوانی بود. در این جا کنیشکه با نام بردن از پدر، پدر بزرگ و پدر پدربزرگ خود، پیچیدگیهای حل نشده ی پیرامون پدران و شاهان پیش از خود را آشکار میسازد و راه بررسی نامها و تسلسل پادشاهان دیگر را هموارتر میسازد. همچنین آگاهی از تلفظ دقیق نامهای کوشانی، یکی دیگر از کاربردهای سنگنبشته رباطک است.
۳- فرماننامه ی ارزنده کنیشکه در رباطک، همچنین این بحث دیرینه در باره ی خاستگاه قومیتی و فرهنگی، و باورداشتهای کوشانیان و «یوئِـجی»ها را پایان داد. امروزه میدانیم که کوشانیان هیچ گونه پیوستگی و وابستگی با قبیلههای بادیهنشین آلتاییِ آسیای میانه شرقی نداشته و دارنده ی تبار، فرهنگ، دین و زبان آریایی بودهاند.
- - -
از: پژوهش های ایرانی
شماره ی نوشته: ۸ / ۱
تُردی بانو بردی یوا
برگردان: رضا مرادی غیاث آبادی
نگاهی تازه به دیرینگی زبان فارسی
و تأثیر آن
بر ادبیات عربی دوره ی جاهلیت
دست نویس مقاله ی مهم و روشنگرانه ی زیر را استاد تُردیبانو بردییوا در سال ۱۳۷۴ به من سپرد تا پس از برگردان به فارسی در ایران منتشر کنم. من نیز آن را در نخستین شماره ی «مجموعه مقالههای پژوهشهای ایرانی» (سال ۱۳۸۰، برگ های ۵۳ تا ۵۹) منتشر کردم. از آن جا که این گفتار تاکنون در اینترنت منتشر نشده بود، آن را با ویرایش دوباره و اندکی کوتاه کردن در دسترس علاقهمندان میگذارم. این ویرایش فقط شامل نثر مقاله میشود و محتوای آن تغییری نکرده است.
این مقاله زمان پیدایش زبان فارسی را تا چند سده به عقب میبرد و نقض کننده ی فرضیه ی پیدایش زبان فارسی در سدههای نخستین پس از اسلام است. توجه به این مقاله و مقالههای گوناگون دیگر در این زمینه، نشان میدهد که دادن هویت عربی به هر واژه و ترکیبی که ساختاری عربیمآب دارد، همواره درست نیست و بسیاری از واژههایی که عربی دانسته میشوند، دارای ریشهای در زبانهای ایرانی و دیگر زبانهای متداول در بینالنهرین باستان دارد. این مقاله همچنین نشانگر نفوذ فراوان زبان فارسی در شبهجزیره ی عصر جاهلی است و نشان میدهد که آمیختن این زبانها و به ویژه تأثیرپذیری زبان عربی از زبان فارسی، مدتها پیش از آمدن اسلام آغاز شده است.
یادآوری این نکته نیز ضروری است که اصطلاح «جاهلی» در سراسر این گفتار برای تحقیر و تخفیف به کار برده نشده و صرفن یک اصطلاح متداول و شناختهشده برای دوران پیش از اسلام در شبهجزیره است. (م)
* * *
در دوران پیش از اسلام، شعر عرب به درجه ی ممتازی از فصاحت، سلاست و نفاست کلام رسیده بود. شاعران عصر جاهلی شعرهایی آفریدهاند که پژوهش در آن، گرههای پر پیچ و تاب فرهنگ عرب و تشکیل زبان عربی را باز می کند. در نظم جاهلی، عنصرهایی نیز هستند که ارزش بسیاری برای پیشبرد دانش دارند. این عنصرها در اصل متعلق به فارسیزبانان بوده و با سببهای گوناگون وارد زبان و فرهنگ عرب شده است. در دیوان شاعران جاهلی، واژههای فراوان فارسی دیده میشوند که سخنوران عربزبانِ شبهجزیره آن ها را با معنای اصلی فارسی به کار میبردهاند.
«اعشیٰ» یکی از مشهورترین شاعران جاهلی است که شجرهاش میمون بن قیس بن جندل بن شراهیل بن عوف بن سعد بن ضبیعه بن قیس بن ثعلبه و تخلصش «ابوبصیر» است. او در سال ۵۲۹ میلادی ( ۹۴سال پیش از هجرت) زاده شده و در سال ٦۳۰ میلادی (۸ هجری) درگذشته است. از شجرهنامهاش بر میآید که او عربتبار است و با مردمان فارسیزبان نزدیکی ندارد. با وجود این در شعرهای این شاعر، واژههای فراوان فارسی با آب و رنگ گوناگون وارد شده است. ورود واژههای فارسی در نظم جاهلیت و وجود صنعت چامهسرایی در این نظم، ما را وادار کرد که عوامل تأثیر زبان و تمدن ایرانی در مدنیت عربی را پژوهش کنیم.
آشکار است که در دوران جاهلی، ارتباط فراوانی میان عجم و عرب وجود داشت. اهالی «حیره» (در جنوب عراق امروزی) در آن دوره با زبان فارسی به خوبی آشنا بودند و از شعرهای جاهلی هویدا است که واژگان فراوان فارسی در آن به کار رفته است. برای آموختن تأثیر زبان فارسی در زبان عربی، ما چند قصیده و خَمریههای شاعران جاهلی عرب را مورد تحلیل قرار دادهایم و به پژوهش های دانشمندان عرب نیز تکیه دادهایم. از جمله از دیوان اعشی که به دایرةالمعارف شعر عربی مشهور است، بهره گرفته ایم.
در آغاز باید بدانیم که شواهد گسترش و کاربرد زبان فارسی در نواحی عرب پیش از اسلام در کدام منابع ثبت شدهاند. یکی از منابع معتبر در این زمینه «تاریخ طبری» است که در آن آمده است:
«چون یزدجرد به ملک بنشست، ملک عرب نعمان بود. یزدجرد کس فرستاد و ملک عرب را از حیره بخواند. نعمان بیامد و یزدجرد او را گرامی داشت و گفت: "این فرزند مرا بپرور بدان هوای بادیه و حیره تا مگر بزید." نعمان بهرام را بر گرفت و به جای خویش برد».
از این گزارش برمیآید که بهرام گور در دربار نعمان تربیت یافته و پس از مرگ پدرش جانشین او شده است.
ابوالفرج علی بن حسین اصفهانی در کتاب بیست جلدی «الأغانی» نوشته است که پس از مرگ نعمان، شخصی به نام زید به امیری حیره برگزیده میشود. پسر همین زید که عدی نام داشت به دلیل این که هر دو زبان عربی و فارسی را خوب میدانسته است، به عنوان کاتب و مترجم به دیوان شاهنشاه ایران فرستاده میشود. از این مأخذ دانسته میشود که زبان فارسی در فاصله ی سالهای ۳۹۹ تا ۴۳۰ میلادی (۲۲۴تا ۱۹۳ پیش از هجرت) یعنی در زمان حکم رانی نعمان و زید در حیره رواج داشته است.
بسیاری از پژوهشگران عدی بن زید را که کاتب و مترجم دربار شاهنشاه ایران بوده است، شاعری خوش ذوق معرفی کرده و عامل شکلگیری ذوق بدیعی او را تأثیرپذیری از تمدن ایرانی میدانند. گسترش زبان فارسی از حیره تا یمن در بسیاری از منابع یاد شده و شعر جاهلی را متأثر از آن دانستهاند. در شعرهای شاعران جاهلیِ عرب، شواهدی وجود دارد که پژوهش در آن ها تأثیر تمدن ساسانی در فرهنگ عربی را تصدیق میکنند. مثلن در شعر اعشی آمده است: «و کأس کعین الدیک باکرت حدها»: جامم چون چشم خروس و میشتابم به سوی او.
عبارت «عین الدیک» به معنای «چشم خروس» یک تشبیه تصادفی نیست. در موزه ی قاهره یک ابریق برنجی از عصر ساسانی هست که آن را در شهر فیوم مصر یافتهاند. گردن این ابریق پر نقش و نگار به شکل استوانه و دستهاش به مانند ماری شاخ دار است. بر سرپوش ابریق نیز سردیس یک شیر غران نهاده شده و لوله ابریق به شکل خروسی است که در حال بانگ زدن است. چشمان خروس بسیار زیبا و مانند چشمان سُرمه کشیده پری رویان است.
توصیف شاعرانه برابر با ترکیب اجزای این ابریق در شعر جاهلی بسیار دیده شده و شاعران گوناگونی چشمان خروس را وصف کردهاند. در «معلقه» عمرو ابن کلثوم آمده است: «و سید معشر قد توجوه/ بتاج الملک یحمی المحجرینا»: تاج زرین برایش گذاشتند، معشر ما چو شاه شد / او حمایت میکند هم بوم ما هم خون ما.
در این بیت واژه و ترکیب «توجوه» و تاج الملک به کار رفتهاند. کلمه ی تاج از زبان پهلوی است. در کتیبههای عربی و نظم جاهلی و آثار موزههای جهان، کلمه ی «تاج» و تصویر آن به فراوانی دیده شده است. در موزه ی قاهره یک تخته ی نگارینِ چوبی نگه داری میشود که بر روی آن تاج بال دار ساسانی دیده میشود. در هنر ساسانی عنصرهای دوگانهای همچون دو خروس، دو مار، دو بال، دو شیر و غیره عنصری اصلی به شمار میآید. در آن اثر چوبین، این عنصرهای جفت در تاج و در تصویرهای پیرامون آن لحاظ شدهاند. از کلمه ی تاج در زبان عربی، فعلهایی با معنی های گوناگون، عبارتهای مجازی و صرفهای فاعلی و مفعولی همچون «تاج السین»، «تاج الاذن»، «تاج العرب صله»، «تاج العقد» و غیره ساخته شده است.
شواهد فراوانی از گسترش زبان فارسی در میان مردم عربِ پیش از اسلام حکایت میکند و منابع گوناگون این نظر را تأیید میکنند. اما دانسته نیست که چرا در دانش ایران شناسی به این منابع و شواهد استناد نمیکنند و سرآغاز زبان فارسی را در سده ی هشتم و نهم میلادی (دوم و سوم هجری) قرار میدهند؟ مثلن ریچارد فرای نوشته است: «زبان معاصر ادبی فارسی، که الفبایش عربی است، در سده نهم میلادی (سوم هجری) در شرق ایران شکل گرفته و در شهر بخارا (پایتخت سامانیان) به تکامل رسید».
و نعمت میرزا زاده نیز در همین زمینه میگوید: «این زبان فقط در خراسان و ماوراء النهر رایج بوده و نه در جای دیگر. چرا که زبان دری را (به جز در خراسان) فقط در دربار پادشاهان بلد بودهاند».
چنان چه زبان فارسی در سده نهم میلادی (سوم هجری) شکل گرفته باشد، چه گونه تا این اندازه در نظم جاهلیِ عرب تأثیر نهاده است؟ اگر زبان فارسی، زبان درباری بوده باشد؛ چه گونه از حیره تا یمن منتشر شده و بسیاری از اعراب پیش از اسلام با آن آشنا بودهاند؟
اگر شعرهای شاعران پیش از اسلام را ورق بزنیم، نمونه ی واژهها و ترکیبهای فارسیِ بسیاری در آن دیده میشود. مثلن در یک بیت اعشی عینن آمده است: «آس و خیری مرو و سوسن/ کرده مخمور هر هنرمند»: واژهٔ «آس» نام یک نوع ریحان خوشبوست که از زبان سانسکریت آمده است. کلمه ی «مرو» نیز در غیاث اللغات به معنای نام یک گیاه خوشبو ثبت شده است. اعشی در بیت دیگری گفته است: «و شاهسفرم و الیاسمین و نرجس/ یصبحنا فی کل دجن تغیما»: نازبو همراه نرگس و یاسمن/ بوی شادابی پاشند به من».
شاهسپرغم در غیاثاللغات مترادف نازبو یا ریحان خوشبو آمده است. در بیت دیگر اعشی: «لنا جلسان عندها و بنفسج/ و سیسنبر و المرزنجوش منمنما»: در گلستانم بنفشه با سیه سنبل نشسته / خویش را نزد مرزنجوش زینت میدهند». واژهٔ سیسنبر در غیاث اللغات معرب «سیه سنبل» نامیده شده است. همین منبع، معنای واژه ی مرزنجوش که در بیت بالا آمده است را چنین شرح میدهد: «مرزنجوش معرب مرزنگوش، و آن نوعی از ریحان خوشبو است که زلف و خط معشوق را بدان تشبیه کنند». در بیت بالا، واژههای گلستان، سیه سنبل و مرزنگوش با تلفظ و معناهای آن ها در زبان فارسی به کار رفتهاند و نشان میدهد که این واژهها در طول پانزده سده تغییر معنایی ندادهاند.
در شعر های شاعران جاهلی عرب نام سازهای موسیقی ایرانی نیز بسیار به کار رفته است. اعشی مینویسد: «و مستق صینی و نای و بربط/ یجا و بها صنج اذا ماترنما»: مشته چین و بربط و نای/ هم آهنگ چنگ در ترنمها.» کلمه ی مشته، به معنای «کوبک» و همان زنگ است. چنان چه در شاهنامه آمده است: چه آواز نای و چه آواز چنگ / خروشیدن بوق و آواز زنگ. در این بیت، واژه ی زنگ چون مترادف کوبک یا مشته آمده است. معانی مشته، نای، بربط، چنگ (صنج) در شعرهای اعشی با معنی های امروز این واژهها برابر است و تغییری نکرده است.
در میان اصطلاحهای معروف موسیقی ایرانی، زیر و بم نیز وجود دارد. صدای نازک را زیر، صدای پر را بم، و پردهای از موسیقی را مهین مینامیدند. این نامها در بیت اعشی چنین آمده است: «وثنی الکف علی ذی عتب/ یصل الصوت بذی زیر أبح»: تارها از پنجههای نازکش / بربیارند صوت زیر دلربا. در شاهنامه نیز آمده است: برآمد خروش از دل زیر و بم/ فراوان شده شادی، اندوه کم.
در همین باره جلال الدین بلخی فرموده است: بی زیر و بی بم تو مایم در غم تو / بنواز جان ما را از راه آشنایی.
واژه ی «زیر» در شعرهای دیگر شاعران جاهلی نیز دیده شده است. واژههای فارسی در شعر عربی، به همه ی قانونمندیهای صرفی و نحوی عربی مطابقت داده شدهاند، اما تغییر معنایی در آن ها به چشم نمیخورد. تغییرات آوایی واژههای فارسی در زبان عربی فراوان است. مثلن واژه ی «مرزنگوش» در قاموسهای عربی به گونه ی «مردقوش» آمده و یا کلمه ی «گلستان» که «جلسان» نوشته شده است.
بسیاری کلمههای فارسی در زبان عربی معنی خود را حفظ کرده و اشتقاقهای فراوان ساختند. اما برخی کلمههای فارسی در نظم جاهلی هستند که امروزه در زبان فارسی متداول نیست. مثلن کلمه ی سمسار، در این بیت اعشی: «وأصبحت لا استطیع الکلام/ سوی أن اراجع سمسارها»: من مدار گفتنی گم کردهام/ روی میآورم به سمسار شما».
کلمه ی «سمسار» در غیاثاللغات به معنی «میانهرو» آمده است و اعشی نیز به همین معنی به کار برده است. کلمه ی «دهقان» نیز در شعرهای شاعران جاهلی به معنی حاکم، امیر و ارباب استفاده شده است: «عد هذا فی قریض غیره وأذکرن فی الشعر دهقان الیمن»: بشمرد او این همه در نظم غیر/ لیک ارباب یمن را یاد کرد در شعر خود. در شاهنامه نیز واژه ی دهقان به همین معنای ارباب و حاکم آمده است: به معبد چنین گفت دهقان سغد/ که برناید از خانه باز چغد.
در شعرهای شاعران جاهلی، واژههای فارسیِ: انجمن، ارغوان، بربط، بنفشه، بادیه، گلاب، گلستان، دیبا، دهقان، یاسمن، یاقوت، زیر، زبرجد، مرو، آس، مرزنگوش، مهره، مشته، نرگس، سوسن، سمسار، سیهسنبل، تاج، تنبور، خبری، خسروانی، چنگ، شاهنشاه و غیره به کار رفته است. این نکته مهم را باید یادآور شد که ساخت و تلفظ این کلمهها برابر با زبان پهلوی نیست و با معنی و تلفظ فارسی دری به کار رفته اند.
پرسشی که پیش میآید، این است که اگر زبان فارسی در سده هشتم و نهم میلادی (دوم و سوم هجری) پدید آمده و پیش از آن زمان، حداکثر کاربرد درباری داشته است؛ پس چه گونه است که شاعران پیش از اسلامِ عرب زبان تا این اندازه از آن متأثر گشتهاند؟ مگر زبانی که در دایره محدود دربار روایی داشته و کاربرد گستردهای نداشته و به درجه ی زبان ادبی نرسیده بوده، میتوانست در زبانی دیگر تا اندازهای تأثیر بگذارد که شاعران زبردستش از واژههای آن زبان برای مردمی استفاده برد که هیچ از آن نمیفهمیدهاند؟
اعشی، ابوربیعه و دیگران، به عنوان شاعران شعر جاهلی معروف شدهاند. شهرت شاعر به واسطه ی شعرهای قابل فهم، دلپسند، جذاب و دل نواز صورت میگیرد. شاعری که کلمهها و ترکیبهای ناشناس و بیگانه را به کار برد و خوانندهاش آن شعرها را نفهمد، شهرت پیدا نمیکند. به این ترتیب میتوان گفت که زبان فارسی سابقهای دراز تر دارد، در زبان عربی تأثیر نهاده و واژگان آن برای مردم عربزبان مفهوم بوده است.
- - -
از: پژوهش های ایرانی
شماره ی نوشته: ۷ / ۱
دكتر محمد امین ریاحی
نفوذ زبان و ادبیات فارسی در قلمرو عثمانی
به شعر حافظ شیراز، می رقصند و می نازند / سیه چشمان كشمیری و تركان سمرقندی
زبان شیرین فارسی و فرهنگ گرانمایه ی ایران سده های دراز در بخش بزرگی از جهان متمدن قدیم سروری و سرافرازی داشت، و از كرانههای اقیانوس اطلس تا اقیانوس كبیر، و از فرغانه تا بغداد، و از دهلی تا قسطنطنیه، و سرانجام از سنگاپور تا اسپانیا، زبان اهل ادب و ذوق و حال بود. در سده ی هشتم هجری در همان سال ها كه معماران چیره دست ایرانی در ساختن بنا ی معروف الحمرا در اسپانیا میكوشیدند، خنیاگران چینی برای ابن بطوطه جهان گرد مراكشی غزل سعدی را میخواندند:
تا دل به مهرت داده ام / در بحر فكر افتاده ام
چون در نماز استاده ام / گویی به محراب اندری
در همان سال ها كتیبه ی سنگ های مزار را در جاوه و سنگاپور به فارسی می نوشتند. از آن جمله بر سنگ قبری از سال ۸۲۳ كه سی سال پیش در مالایا كشف شده این غزل سعدی را نگاشته اند:
بسیار سال ها به سر خاك ما رود / كاین آب چشمه آید و باد صبا رود
در آن میان زبان و ادب فارسی در آسیای صغیر و دیگر سرزمین های قلمرو عثمانی جلال و شكوهی دیگر داشت، كه وضع هیچ كشوری جز شبه قاره ی هند قابل سنجش با آن نیست. در آسیای صغیر چندین سده زبان فارسی زبان رسمی منحصر به فرد مملكت بود. طبقه ی مبرز بدان سخن می گفتند و شعر می سرودند و كتاب می نوشتند. نامه نویسی به فارسی بود، وعظ و تدریس به فارسی بود، و در آن مدت افزون بر كتاب هایی كه در محل تألیف شده هزاران نسخه از دیگر متن های فارسی را در آن دیار استنساخ كرده اند كه اکنون شمار قابل ملاحظه ای از آن ها چه در كتاب خانههای تركیه و چه در مراكز علمی ایران و اروپا و امریكا موجود است. و همه اسناد گویایی از نفوذ زبان فارسی در آن سرزمین است. این نكته را هم باید دانست كه نفوذ فارسی منحصر به قلمرو آسیایی عثمانی نبود، بلكه در دیگر متصرفات آن دولت از جمله در ممالك جنوب شرقی اروپا رواج داشت: در یوگوسلاوی، در آلبانی، در بلغارستان و در قبرس هنوز این نفوذ چشم گیر است. در رومانی و یونان نیز كمابیش آثاری به نظر می رسد.
بیان تفصیلی این موضوع نیازمند كتاب بلكه كتاب هایی است تا سیر زبان و ادب و فرهنگ ایرانی در خارج از چهار دیوار كنونی ایران شناخته شود، و حق ایران دوستانی كه دور از ایران به زبان و ادب ملی ما خدمتی كرده اند ادا شود. و البته در این فرصت كم شدنی نیست. ناچار بحث را محدود به آسیای صغیر می كنم، و این جا نیز تنها به نفوذ زبان و ادبیات فارسی دری بسنده می کنم و به دیگر لهجههای ایرانی هیچ اشاره ای نمی كنم.
وضع فرهنگی آسیای صغیر را در دوره ی اسلامی، از نظر نفوذ زبان و ادب فارسی به سه دوره ی مشخص می توان بخش كرد:
۱- از آغاز یورش سلجوقیان تا یورش مغول.
۲- از یورش مغول تا فتح استانبول و تشكیل امپراتوری عثمانی.
۳- دوره ی عثمانی ها.
ناگفته پیداست كه فرهنگ ایرانی در آسیای صغیر ریشههای كهنی از ۲۵۰۰ سال پیش داشت. این سرزمین زیبا و زرخیز ۳۰۰ سال جزو استان های شاهنشاهی هخامنشی بود كه هنوز آثاری گران قدری از آن روزگار بر دل كوه ها و در خزانه ی موزهها محفوظ است، و در تاریخ آن سرزمین به نام مشخص «دوره ی پارس ها» شناخته می شود. اگر هم آثار فرهنگی آن دوره ی سیصد ساله، به طول زمان در زبان و زندگی مردم راه زوال پیموده باشد، اما به علت همسایگی و وجود روابط بازرگانی و احتمالن مهاجرت ها و جهان گردی ها مسلمن بعدها زبان و فرهنگ ایرانی دست کم در شهر های همجوار نفوذ كرده بود. به عنوان نمونه می گویم كه سی سال پیش از نفوذ سلجوقیان به آسیای صغیر هنگامی كه ناصر خسرو به شهر اخلاط می رسد در سفرنامه ی خود می نویسد: «در شهر اخلاط به سه زبان سخن می گویند: تازی و پارسی و ارمنی».
اما نفوذ واقعی فرهنگ ایرانی از سال ۴٦۳ هجری آغاز می شود كه الب ارسلان در جنگ ملازگرد رومانوس دیوجانس قیصر روم شرقی را شكست داد و دروازههای آسیای صغیر را بر روی اسلام و فرهنگ ایرانی گشود. محیط دستگاه سلجوقیان روم یك محیط كاملن ایرانی بود. به گونه ای كه از ۱٦ تن پادشاهان آن خاندان هشت تن نام ایرانی كیانی داشتند: ۳ كیخسرو، ۳ كیقباد، و ۲ كیكاوس.
در میان شاه زادگان آن دودمان هم به نام های شاهنشاه، كیخسرو شاه، جهانشاه، كی فریدون و فرامرز بر می خوریم. نگاهی به كتاب های تاریخ آن دوره مثل «الاوامرالعلاییه» ابن بی بی و «مسامرﺓ الاخبار» آقسرایی می رساند كه وزیران و رجال آنان نیز بیش تر ایرانی بودند: از توسی و تبریزی و اصفهانی و كاشانی… آثار و بناهای باز مانده از آن روزگار هم نام معماران ایرانی را در آن دیار جاویدان ساخته است. در كاخ قبادآباد پایتخت علاءالدین كیقباد در صد كیلومتری قونیه، كه اخیرن به كوشش محمد اُندر باستان شناس معروف ترك از زیر خاك به در آمد دیوارههای تالارها را با تصویرهایی از داستان های شاهنامه آراسته اند.
و این ها قدیم ترین تصویرهایی است كه در آن ها داستان های شاهنامه موضوع نقاش قرار گرفته است و افزون بر اهمیتی كه از جنبه ی هنری و تاریخ هنر دارد از نظر بیان نفوذ حماسه ی ملی ایران در آن سرزمین دارای ارزش بسیاری است و سبب رواج آن همه نام های كیانی را روشن می كند. درباره ی شعر فارسی در عصر سلجوقیان روم این اندازه باید گفت كه دربار آنان درست مانند درگاه محمود غزنوی پرورشگاه شعر فارسی بود.
علاءالدین كیقباد مردی كه نجم الدین رازی با اهداء مرصادالعباد بدو نامش را در ادبیات فارسی جاویدان ساخته است، خود شاعر بود و یك رباعی از او در تاریخ ابن بی بی آمده است. و ذكر كتاب های بسیار فارسی كه به تشویق او یا به نام او تألیف شده خود فرصت كافی می خواهد. ركن الدین سلیمان دوم كه از ۵۹۷ تا ٦۰۰ه سلطنت می كرد نیز شاعر بود و به برادرش قطب الدین ملكشاه دوم امیر قیصریه نوشت:
ای قطب فلك وار ز تو سر نكشم / تا چون نقطت به دایره در نكشم
بر كوس كشیده باد كیمخت تنم / گر پرچمت از كاسه ی سر برنكشم
او قدر شاعران را نیز نیك می شناخت. ظهیر فارابی قصیده ای در مدح او دارد به این مطلع:
زلف سرمستش چو در مجلس پریشانی كند / جان اگر جان درنیندازد گرانجانی كند
ابن بی بی گوید: «جایزه ی این قصیده دو هزار دینار سلطانی، ده سر اسب، پنج سر استر، و ده شتر بیسَراك، و پنج نفر غلام، و پنج نفر كنیزك خوب روی رومی، و پنجاه قد جامه از زربفت و اطلس و قطبی و عبایی و سقرلاط بدو فرستاد» و نیز نامه ای مبنی بر ستایش و دعوت او به درگاه. احمد بن محمود قانعی توسی كلیله و دمنه را به نام كیكاوس دوم به نظم آورد. قانعی به طوری كه در مقدمه ی كتاب خود گوید از مردم توس بود، و به سال ٦۱۷ در حادثه ی مغول ترك وطن كرد و به روم رفت و بیش از چهل سال مداح علاالدین كیقباد و عزالدین كیكاوس بود و نسخه ی منحصر به فرد كتابش در موزه ی بریتانیا موجود است. تركیب بند بسیار لطیفی در تاریخ ابن بی بی آمده، كه از دختر حسام الدین سالار حكم ران موصل در مدح عزالدین كیكاوس است و سلطان به هر بیتی از آن صد دینار سرخ و برای ۷۲ بیت آن ۷۲۰۰ دینار فرستاد.
چنین بر می آید كه در آن دوره شعر فارسی در سراسر آسیای صغیر رواج تام داشته است. مثلن مردی به نام ابوحنیفه عبدالكریم بن ابی بكر گزیده هایی به نام «مجمع الرباعیات» ترتیب داده و به محی الدین مسعود حاكم آنكارا هدیه كرده است. در این مجموعه افزون بر شعرهای شاعران نام دار ایران رباعیاتی از سه شاعر آنكارایی به نام های: بدیع پسر منتخب انگوریهای، محیوی انگوریه ای ، حكیم محمود انگوریهای آورده است. می بینید كه در یك شهر كوچك در آنكارای آن روز كه شاید بیش از بیست سی هزار جمعیت نداشته دست کم سه شاعر توانای فارسی گوی در یك زمان می زیسته اند. مجموعه ی دیگری به نام «انیس الخلوه و جلیس السلوه» مشتمل بر نظم و نثر از مردی به نام مسافر بن ناصر ملطیوی در دست است كه از نظر اشتمال بر شعرهای شماری از شاعران گم نام بسیار مهم است. اصولن در سده های هفتم و هشتم در آسیای صغیر بیش تر كتاب ها به فارسی نوشته شده و در مقدمه ی آن ها تصریح شده كه زبان فارسی بیش از عربی مفهوم عامه ی مردم آن دیار است. با این كه می ترسم ذكر نام كتاب های مهجور و نقل عبارت هایی از آن ها ملال آور باشد ناچارم به اختصار شواهدی بیاورم. و این شش نمونه را از دوست عزیز نا به هنگام رفته، ایران شناس پروفسور احمد آتش نقل می كنم، یادش گرامی باد:
۱- در مقدمه ی رساله ای به نام «مدح فقر و ذم دنیا» (مضبوط در كتاب خانه یفاتح) كه به نام جلال الدین قراطای از امیران سلجوقیان ترجمه شده چنین می خوانیم: «اشارت فرمود تا این مخدَّره را از جمله ی كحلی لغت تازی برون آرم و در لباس كافوری پارسی، بر دیده ی افهام خاص و عام جلوه دهم».
۲- ابراهیم بن حسین قارصی مترجم رساله ی «هدایه الغبی نی اخلاق النبی» گوید: «عبدالله بن محمد… اخلاق وی را به تازی جمع كرده بود كه فایده آن مقصور بود به جماعتی، و محصور آن طایفه… دوستی… درخواست كه آن معبر باشد به عبارات زبان پارسی، تا فایده آن عام باشد، جمهور امت را و جمله ی ملت را، پس بنابراین ابراهیم بن الحسین القرصی … واجب دید كه اشارت آن بزرگ را اجابت كند».
۳- جمال الدین محمد آقسرایی كه در فاصله ی سال های ۷۷۰- ۷۸۰ در گذشته و به چهار پشت از نوادگان فخر رازی بود در مقدمه ی رساله ای به نام «اسیله و اجوبه» گوید: «اسیله و اجوبه ای چند از علم تفسیر به زبان پارسی كه اهل این دیار را از لغت تازی و عبارت حجازی انفع، و استفهام دقایق را بر افهام خلایق اوقع است تحریر كنم».
۴- قطب الدین شیرازی حكیم معروف ایرانی، كه خلاصه ای از «نهایه الادراك» عربی خود را به نام «اختیارات مظفری» به فارسی بازنوشته و آن را به یولق ارسلان حكم ران قسطمونی هدیه كرده در مقدمه ی آن گوید: «از حضرت… یولق ارسلان… اشارتی رفت كه فصلی چند در شرح اوضاع و افلاك و اجرام پردازد… و تعبیر آن به الفاظ فارسی طرازد تاعواید فواید او خاص و عام را شامل بود».
۵- یوسف بن محمد نوری كتاب «لسان الطیور و الازهار» را به نام عیسی بیگ كه در سال های ۷۹۳- ۷۴۹ در آیدین در مغرب آسیای صغیر حكومت می كرد ترجمه کرده از قول ممدوح گوید: «می فرمود اگر چه كتابی است به این شریفی، امَّا فواید معانی او مخصوص است به طایفه ی اعراب كه عاری نباشند از علم اعراب، و طوایف دیگر محرومند از جواید فواید این كتاب، پس به بنده ی حقیر اشارت فرموده تا لباس آن كتاب شریف را به خلعت فارسی مبدل سازد».
٦- شرحی از قصیده ی این فارض در دست است كه املای عالم و مدرسی است كه در ۷۲۳ در انطالیه شهر جنوب غربی آسیای صغیر تدریس می كرده است و از آن آشکار می شود كه در آن دوره زبان تدریس نیز فارسی بوده است. در آن دوره در نامه نویسی نیز بیش تر زبان فارسی به كار می رفت و مجموعههای متعددی از نوشته های فارسی آن دوره در دست است كه معروف ترین آن ها «تقاریر المناصب» و «روضه الكتاب» ابوبكر بن زكی قونیوی است. یكی از علت های مهم رواج زبان فارسی این بود كه در یورش مغول شماری از دانشمندان و شاعران بزرگ ایرانی از قبیل: خاندان مولوی، نجم الدین رازی، اوحدالدین كرمانی، ابن بی بی، فخرالدین عراقی، سعید فرغانی و سیف فرغانی از بدحادثه به آسیای صغیر مهاجرت كردند.
و چون بیش تر این آوارگانی كه پای گریز داشتند از صوفیان و عارفان بودند آثار فارسی كه پیش از آن جنبه ی علمی و ادبی داشت از آن سپس رنگ عرفان گرفت، و آثار گران بهایی در زمینه ی تصوف، به ویژه در طریقت مولویه و در آیین فتوت كه گسترش فراوانی در آسیای صغیر داشت پدید آمد. معرفی همه ی دانشمندان فارسی نویس و فارسی گوی و ذكر آثار فارسی كه در آن دیار تصنیف شده نیازمند تألیف كتاب های مفصلی است و ما تنها از چند تن نام می بریم:
۱- نظامی مخزن الاسرار را به نام فخرالدین بهرام شاه بن داود امیر ارزنجان و چهارمین تن از اُرتقیان به سال ۵۵۲ سروده است. این بهرام شاه مردی دانش پرور بود و در یك جلد ترجمه ی تاریخی طبری به سال ۵۸٦ برای كتاب خاانه ی او استنساخ شده كه اکنون در كتاب خانه ی آستان قدس رضوی موجود است و به صورت چاپ عكسی از طرف بنیاد فرهنگ ایران انتشار یافته است.
۲- شهاب الدین سهروردی شهید رساله پرتو نامه خود را به روایتی به نام قلیچ ارسلان دوم و به روایتی به نام بركیارق امیر نیكسار هدیه كرده است.
۳- محمد بن غازی ملطیوی از مردم ملطیه كتاب روضه العقول را در سال ۵۹۷ به نام ركن الدین سلیمان دوم و برید السعاده را مشتمل بر چهل حدیث و چهل كلمه از خلفای راشدین و بیست سخن از حكیمان و بیست ضرب المثل در سال ٦۰٦ به نام كیكاوس ابن كیخسرو تألیف شده است.
۴- كتاب مشهور راحه الصدور راوندی در ۵۹۹ در آسیای صغیر تألیف شده است.
۵- از دانشمندان معروف و پركار شرف الدین ابوالفضل حبیش تفسیلی ۹ كتاب فارسی در دست است: كامل التعبیر، بیان النجوم، قانون الادب، كفایه الطب یا بیان الطب، اصول الملاحم یا ملحمات دانیال، بیان الصناعات، ترجمان القوافی، وجوه القران، جوامع البیان فی ترجمان قران.
٦- نجم الدین رازی كتاب بسیار مشهور مرصاد العباد را به سال ٦۲۰ به نام علاءالدین كیقباد هدیه کرده و چندین رساله ی دیگر به فارسی نوشته است: مزامیر داودی و مرموزات اسدی به نام داود پادشاه ارزنجان، و رساله عقل و عشق، سراج القلوب، رساله الطیر.
۷- از صدر الدین قونیری درگذشته در ٦۷۳ «تبصرﺓ المبتدی» در دست است و ترجمه ی مقالات او، و وصایای او.
۸- از نظام الدین یحیی بن صاعد بن احمد سلجوقی كتاب «حدایق السیر فی آداب الملوك» به نام علاءالدین كیقباد، كه نسخه ی ظاهرن منحصر به فرد آن در كتاب خانه ی مدرسه ی سپهسالار موجود است.
۹- «فسطاط العداله فی قواعد السلطنه» نیز كه در ٦۸۳ به دست محمدبن محمدبن خطیب تألیف یافته كتاب نفیسی است از نوع سیاست نامه.
۱۰- «روضه الكتاب و حدیقه الالباب« مجموعه ی نوشته ها از ابوبكربن زكی قونیری در سال ٦۷۷ تألیف شده و علامه قزوینی و به پیروی از آن فقید، مرحوم بهمنیار آن را «الترسل الی التوسل» و مؤلفش را بدرالدین نخشبی رومی گمان برده اند.
۱۱- نسخه ی منحصر به فردی از كتابی به نام «الولد الشفیق» تألیف قاضی احمد نیكده ای در دست است كه به ویژه فصل هایی به یك لهجه ی ناشناخته ی ایرانی دارد كه هنوز مورد پژوهش و بررسی قرار نگرفته است.
۱۲- شاعری به نام ناشری فتوت نامه ی منظومی به سال ٦۷۹ ساخته، و نیز رساله ای به نام اشراقات در ٦۹۹ نوشته است.
۱۳- یوسفی ارزنجانی كتابی به نام خاموش نامه شامل ده حكایت به سال ٦۹۹ سروده است.
۱۴- تاریخ مشهور «الاوامر العلاییه» تألیف در ٦۸۴ از ابن بی بی، و «مسامره الاخبار» تألیف در ۷۲۳ از محمودبن محمد معروف به كریم آقسرایی.
۱۵- بزم و نظم عزیزبن اردشیر استرابادی تألیف در ۷۹٦ در تاریخ قاضی برهان الدین سیواسی.
٭٭٭
از آن میان مهم تر از همه آثار مولوی و یاران اوست. شهرت و نفوذ شخصیت عظیم مولوی در دوره ی حیات، و عظمت تأثیر دیرپای آثارش پس از او، جای دارد كه موضوع كتاب خاصی قرار گیرد. مولوی و آثارش در سی سال اخیر به كوشش استاد فروزانفر خوب شناخته شده است. افزون بر مثنوی كه از هفت سده ی پیش همواره مورد توجه اهل اندیشه و عرفان بوده، دیوان كبیر و فیه مافیه او، و معارف معلمش برهان محقق ترمذی،و معارف پدرش بهاء ولد به كوشش فروزانفر انتشار یافته، مكتوبات و مجالس سبعه ی او نیز به چاپ رسیده، همچنین رساله ی فریدون سپهسالار به وسیله ی مرحوم نفسیی، و مناقب العارفین به وسیله تحسین یازیجی منتشر شده است.
از آثار مهم دیگر مولویه مقالات شمس، و معارف سلطان ولد، و مثنوی های او به نامهای: «ابتدانامه- انتهی نامه- رباب نامه» كه خلاصه ای از آن ها به وسله ی استاد همایی به نام «ولدنامه» چاپ شده جای دارد كه دوباره به چاپ برسد. گذشته از این ها رسالهها و منظومههای بسیار دیگری از مولویه در دست است. اهمیتی كه اجتماعات طریقه ی مولویه از نظر نشر زبان فارسی داشته خود موضوعی در خور توجه است. در خانقاه های مولویه همیشه مثنوی می خواندند و كسانی به نام «مثنوی خوان» تا سال های اخیر وجود داشتند. وقتی كه انسان در آرامگاه مولانا در قونیه آن همه شعر و عبارت فارسی را بر در و دیوار میبیند خویشتن را در محیط آشنا و در دیار یاران مییابد.
در طریقت مولویه كه آداب و رسوم و سنن ویژه ای دارد همه ی تعبیرها و اصطلاح ها فارسی است. در این جا نمونه ای از این اصطلاح ها را عینن می آورم:
آستان درگاه مولانا و آرامگاه او.
آتشبار آشپز، مطبخی.
آیین شعرهایی كه در مراسم سماع می خوانند.
آیین خوان خوانندگان آیین.
برگ سبز- نیاز نذری كه مولویان به درگاه مولانا میآورند.
جان خطاب مولویان به یكدیگر.
چله عبادت خاص چهل روزه.
دم وقت.
درگاه اقامتگاه شیخ.
دستار عمامه.
دسته گل نوعی پیراهن.
دستور اجازه (مخفف دستوری).
خاموشان مردگان، گورستان.
خاموشنامه گورستان.
شب عروس (=شب عُرس) شب وفات مولانا كه در همه ی درگاه ها مراسم سماع برقرار می شود.
سماع رقص دسته جمعی پیروان مولوی كه با آهنگ خاصی در شب های جمعه اجرا می شد، و اکنون همه ساله از ۲۲ آذر ماه به مدت یك هفته به یادبود سال درگذشت او اجرا می شود.
تنوره لباس بی آستین و بی یقه ویژه ی سماع.
تیغ بند كمربند ویژه ی سماع.
مطربان اجرا كنندگان موسیقی ویژه ی مولویه.
مطربخانه محل اجرای آن موسیقی.
نی ساز سنتی مولویه.و نی زن.
پوست مقام معنوی.
پوست نشین شیخ صاحب مقام.
مثنوی خوان كسی كه شغل خواندن مثنوی داشته (نظیر شاهنامه خوان در ایران).
هفت سلام هفت آیه كه در مراسم نوروز می خواندند.
عشق و نیاز به جای سلام.
مهمان واردان غیر درویشان مولویه.
نونیاز درویشان نو سفر.
آن چه ذكر شد برای نمونه كافی است و علاقه مندان می توانند به كتاب بسیار مفید و لذت بخش پژوهشگر ارجمند و مولوی شناس بزرگ پرفسور عبدالباقی گلپنارلی به نام «آداب و اركان مولویه» نگاه کنند. زندگی و عبادت مولویه سراسر شعر بود، شعر فارسی را در غم و شادی، در سوك و عروسی، در سفر و مهمانی، هم آواز با بیت هایی از مولوی می خواندند كه آن را «گلبانگ» مینامیدند. مثلن به هنگام سفر عزیزان و وداع یاران این گلبانگ را سر می دادند:
بده مرا تو خدایا در این خجسته سفر / هزار نصرت و شادی هزار فتح و ظفر
بر سر خاك عزیزان، بدین گلبانگ اشك میریختند:
ای ز هجران فراقت آسمان بگریسته / دل میان خون نشسته عقل و جان بگریسته
در شب های عروسی بدین گلبانگ بزم خود را پر از شور و شادمانی می كردند:
بادا مبارك بر جهان سور و عروسی های ما / سور و عروسی را خدا ببرید بر بالای ما
یا این گلبانگ را می زدند:
پیشترآ،پیشترآ،جان من / پیك در حضرت سلطان من
بر سفره ی مهمانی بدین گلبانگ دست به خوراک می بردند:
ما صوفیان راهیم، ما طلبه خوار شاهیم / پاینده دار یارب، این كاسه را و خوان را
رسم چنین بود كه نخست شیخ گلبانگ را می خواند و سپس مریدان دسته جمعی آن را تكررا می كردند، در پایان در میان سكوت حاضران شیخ این عبارت را عینن ادا می كرد:«دم حضرت مولانا، سر شمس تبریزی، كرم امام علی، هو….» و حاضران هم آواز هو می كشیدند…
٭٭٭
به سال ۸۵٦ با فتح استانبول به دست محمد دوم معروف به فاتح دوره ی امپراتوری عثمانی آغاز شد. در نیمه ی نخست این دوره باز هم زبان فارسی زبان رسمی، و زبان مكاتبه و تألیف و شعر و ادب بود. در همه ی تاریخ های عثمانی نوشته اند كه در همان روز فتح كه سلطان محمد گام در كاخ امپراتوران بیزانس نهاد، این بیت را می خواند:
بوم نوبت می زند بر طارم افراسیاب / پرده داری می كند در قصر قیصر عنكبوت
محمد دوم می خواست جامی را از خراسان به استانبول ببرد و چون این منظور عملی نشد مستمری سالیانه درباره ی او برقرار كرد و نامه نگاری های آن دو موجود است. در آن دوره شعر و ادب فارسی در اوج رواج بود. دیوان فارسی دو شاعر از معاصران فاتح به نام های حامدی و قبولی به مناسبت پانصدمین سال فتح استانبول به صورت عكسی چاپ شده است. سلطان سلیم و سلطان سلیمان قانونی هم دیوان فارسی دارند. نامههای پادشاهان عثمانی بیش تر به فارسی بود، و شمار مهمی از آن ها در منشآت السلاطین فریدون بیگ جمع آوری شده است.در این دوره كتاب های مهمی در زمینه ی تاریخ و لغت و ادبیات به فارسی تألیف شد كه از آن جمله از هشت بهشت بدلیسی و غزانامه ی روم كاشفی، و بهجه التواریخ شكرالله رومی، و همچنین از فرهنگ معروف لسان العجم شعوری و وسیله المقاصد خطیب رستم مولوی و فرهنگ قاضی لطف الله حلیمی و فرهنگ نعمت الله نام می بریم.
با این همه، زبان فارسی اندك اندك از صورت زبان رسمی به صورت زبان دوم، ویژه ی طبقه ی اشراف در می آمد. نتیجه آن كه اگر در این دوره، آثار ادبی كه در سایه ی لطف و فصاحت خود مورد پذیرش فارسی زبانان باشد پدید نیامده، در مقابل كتاب هایی به عربی یا تركی تألیف شده كه از نظر پژوهش در ادبیات فارسی مورد استفاده است.
از آن جمله كشف الظنون حاجی خلیفه از نظر كتاب شناسی شرقی همواره دارای اهمیت و اعتبار خواهد بود. یا شرح سودی بر حافظ و شرح مثنوی انقروی و شرح هایی كه شمعی و سروری و دیگران بر دیوان حافظ و بوستان و گلستان نوشته اند برای فارسی زبانان خالی از سود نیست. در این دوره زبان و فرهنگ ایرانی در عمق وجود ساكنان ممالك قلمرو عثمانی نفوذ كرد. به همان صورتی كه در سده های نخستین اسلام كلمه های عربی وارد زبان فارسی شده بود، البته به مقیاسی بسیار گسترده تر زبان فارسی وارد زبان تركی شد.
تا به جایی كه به موجب یك آمار ۷۵ درصد واژه های عثمانی به ویژه اصطلاحات اداری و اجتماعی و مدنی فارسی بود. مثلن اولیا چلبی در سفرنامه ی خود در نیمه ی سده یازدهم هنگامی كه طبقات و اصناف مردم استانبول را می شمارد میبینیم كه همه ی الفاظ فارسی است:
خوانندگان و سازندگان- نیزنان- قدوم زنان- شش تاریان- نكته شناسان- شعبده بازان- تیراندازان- جانبازان و پهلوانان- صدفكاران- مهتران- قلمكاران- سرمه كشان- آهن كشان- زردوزان- سكه زنان- مهركنان- كشتیبانان- خواجگان- مرده شوران- پیلداران- تبرداران.
هنوز هم برای بسیاری از مفهوم ها كه اکنون ما در زبان فارسی كلمه های زمخت عربی یا اصطلاح های بیگانه ی اروپایی به كار می بریم در آن جا واژه های نغز و نژاده ی فارسی از یادگارهای پیش از مغول بر سر زبان هاست. مثلن:
استره به جای تیغ سلمانی، و تیغ ژیلت
آویز به جای لوستر
بند به جای سَّد آب
یگانه به جای منحصر به فرد
شاهانه به جای عالی
نادیده به جای عدیم النظیر
در حال به جای فورن، الآن
چشمه به جای سقاخانه
گُل به جای گل سرخ
و صدها كلمه ی دیگر از: «پدر، برادر، چابك، چالاك، چاره، چارناچار، زیرا، شاید، مگر، گویا، گرچه….» كه در گفت و گوی روزمره به گوش می خورد.
اصطلاح «شكر آویز» در بیتی از قصیده های حافظ جزو مشكل هابی بود كه علامه قزوینی هم در پژوهش معنی آن به جایی نرسیده است، در این بیت:
ترا رسد شكر آویز خواجگی گه جود / كه آستین به كریمان عالم افشانی
اما این كلمه در زبان عامَّه مردم آن دیار هنوز زنده است و به معنی دنباله ی آویزان عمامه است كه طول آن نشانه تشخص صاحبش بوده است. نام های زنان و دختران نیز بیش تر نا مهای زیبای فارسی است. نظیر: گل، گلرو، گلرخ، گاتن، غنچه، نهال، نسرین، نرگس، مژگان، جانان… و مانند این ها.
اصطلاح های موسیقی از سازها و مقام ها هم فارسی است: سه گاه، چهارگاه، نوروز، اصفهان، بیات اصفهان، خسروانی، نهاوند، ساقی نامه، پرده، مقام…
همچنین: ساز، چنگ، نی، نای، نی داود، نای منصوری، شاه نی، بربط، عود، دف، سرنا.
گفته به جای تصنیف
گفته كار به جای تصنیف ساز
بسته به جای آهنگ
بسته كار به جای آهنگساز
وجود صدها كلمه ی فارسی مربوط به ساز و آواز می رساند كه نخست موسیقی ایرانی نیز ریشههای اصیلی در متصرفات عثمانی دارد. دوم معلوم می شود كه در سیصد سال گذشته به علت فترتی كه در موسیقی ایران حاصل شده بسیاری از اصطلاح ها در ایران فراموش شده است. اما چون در آن جا موسیقی كم تر در تحت فشار و تضییق متعصبان بوده، اصطلاح های اصیل و كهن موسیقی رهآورد هنرمندان ایرانی بر جای مانده است. و در تدوین فرهنگ موسیقی ایرانی از این منبع غنی غافل نباید بود. عثمانی ها به گرفتن واژه های فارسی بسنده نكردند،بلكه در آن ها نوعی تصَّرف مالكانه نیز به عمل آوردند. مثلن:
آفتاب را به مجاز به معنی زیباروی و ماه روی.
آسایش را به معنی امنیت عمومی و صلح و رفاه عمومی.
گشاد كردن را به معنی محاصره.
و مكافات را به معنی جایزه و پاداش به كار بردند.
یا از كلمه ی نزاش به قیاس اسم مفعول عربی كلمه ی «مطروش» را ساختند. هزاران تركیب فارسی در زبان عثمانی ساخته شده و به كار رفته است. مانند: كارآشنا (كارشناس) لسان آشنا (زبان دان، و آگاه به زبان های خارجی) كار آزما (كارآزموده) آرزوكش (مشتاق) جهان آشوب (بر هم زن جهان) آشوبگاه (محل بروز اغتشاش).
در میان این تركیب ها كه در زبان فارسی پیشینه نداشته به نمونههای نغز و دلاویزی هم برمی خوریم كه جای آن ها در زبان فارسی خالی است. و در هر صورت بررسی در این زمینه از نظر پژوهش های زبان شناسی و گردآوری شواهد جدیدی برای اثبات قدرت و استعداد تركیب پذیری زبان فارسی ضرورت بسیار دارد.
عثمانی ها به علت نزدیكی به اروپا پیش از ما به مفهوم های جدید اداری و اجتماعی و سیاسی و قضایی برخوردند و واژه هایی از فارسی یا عربی برای این مفهوم های جدید برگزیدند یا ساختند كه بعدها همان واژه ها وارد زبان فارسی نیز شد. مانند: مشروطه- قانون اساسی- مجلس ملی- مجلس مبعوثیان- مجلس مؤسسان- صدراعظم- عدلیه- نظمیه- دیوان تمیز- دیوان محاسبات- محاكم جنحه و جزا و تمیز- علم حقوق- انتخابات- اصلاحات- ادبیات- مطبوعات- هیئت رییسه- انجمن نظارت- سفیر كبیر- مستشار- اقلیت…
و صدها كلمه ی دیگر كه در ۳۵ سال گذشته با سیر و پیشرفت طبیعی زبان، واژه های نغزتر و فصیح تری جانشین بخشی از آن ها شده است. در سال ۱۱۴۱ هجری نخستین چاپ خانه در استانبول تأسیس شد و با گسترش قابل ملاحظه ای كه آن روز زبان فارسی در كشور عثمانی داشت طی ۲۰۰ سال شمار زیادی از متن های ادبی و دیوان های شاعران ایران در استانبول به چاپ رسید و بعدها روزنامهها و مجله های فارسی نیز آغاز به انتشار كرد. وقتی هم كه مدرسه های جدید به سبك اروپایی افتتاح شد، چون آموختن زبان عثمانی بدون آشنایی با زبان فارسی شدنی نبود، فارسی جزو برنامه ی رسمی مدرسه ها قرار گرفت، و ناچار شمار قابل ملاحظه ای كتاب های خواندن و دستور زبان فارسی برای مدرسه ها تألیف و چاپ شد. و به ویژه آن كتاب های دستور بعدها در ایران مورد استفاده و تقلید قرار گرفت.
در آخرین بخش این نوشته به شاهد عظیم و جاویدان نفوذ زبان فارسی در آن دیار باید اشاره كنم، و آن وجود گنجینههای گران قدری از نسخه های خطی فارسی است،كه همواره مورد توجه و عنایت پژوهشگران و عاشقان زبان و ادب و فرهنگ ایرانی خواهد بود. امروز در تركیه نزدیك به ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار نسخه ی خطی در كتاب خانههای دولتی استانبول، آنكارا، قونیه،ب ورسا، ازمیر، قیصریه، ادرنه، قسطمونی موجود است كه یک سوم از آن ها فارسی و شمار قابل ملاحظه ای از آن ها از یادگارهای پیش از مغول است.
بخشی از این نسخه ها از ایران رفته، و بخش مهمی نیز طی هفت سده در آسیای صغیر استنساخ شده،كه هر یك از آن ها شاهدی بر رواج زبان فارسی در زمانی خاص و مكانی خاص است. بیش از هشتصد نسخه از این كتاب ها به گزینش و سفارش استاد مینوی، و شماری به وسیله ی بنده عكس برداری شده، و در این مورد مساعدت و تسهیلات مقام های كشور دوست و برادر، و دقت و توجه كاركنان كتاب خانهها در خور سپاس فراوان است.
از مجموع آن چه بیان شد امیدوارم این نتیجه حاصل شده باشد كه زبان فارسی و ادبیات گران قدر آن، چنان ارزش و اهمیتی دارد كه افزون بر این كه پدران ما، ساكنان این سرزمین بزرگ، سده ها بدان عشق می ورزیدند، و بدان سخن میگفتند، در خارج از این سرزمین نیز، در كران تا كران جهان متمدن، سده های دراز مورد علاقه و ستایش هزاران هزار صاحبدلان جهان بود. و مؤثرترین وسیله ی پیوند فكری و فرهنگی با دیگر ملت ها، و مایه ی سربلندی و افتخار ملت ما شمرده می شد.
و جای دارد كه امروز ملت ایران به ویژه نسل برومند و دانادل جوان ما قدر آن را بدانند، و پاس ثروت گرانسنگش را بدارند، و در افزودن بر این ثروت عظیم و جاویدان بكوشند، و در برابر نفوذ نامعقول زبان های خارجی كه متأسفانه امروز مایه ی رونق بازار بی دانشان و كوته بینان است سَّدی از دانش و بینش آمیخته به عشق و ایمان بكشند. تا باشد كه تا جهان است زبان فارسی مایه ی سرافرازی و بلند نامی ملت ما بر جای بماند.
- - -
این مقاله در بیستم فروردین ماه سال ۱۳۴۹در برنامه ی "مرزهای دانش" رادیو ایران به وسیله ی آقای دكتر ریاحی به صورت سخن رانی ایراد شده است.
از: مجله ی هنر و مردم، دوره ی هشتم، شماره ی ۹۲، خرداد ماه ۱۳۴۹.
شماره ی نوشته: ۵ / ۱
ملک الشعرای بهار
تاریخ زبان فارسی از آغاز تا اسلام
فارسی زبانی است که امروز بیش تر مردم ایران، افغانستان، تاجیکستان و بخشی از هند، ترکستان، قفقاز و بین النهرین بدان زبان سخن می گویند، نامه می نویسند و شعر میسرایند. تاریخ زبان ایران تا هفتصد سال پیش از مسیح روشن و در دست است و از آن پیش نیز از روی آگاهی های علمی دیگر می دانیم که در سرزمین پهناور ایران - سرزمینی که از سوی خراسان (مشرق) به مرز تبت و ریگزار ترکستان چین و از جنوب شرقی به کشور پنجاب و از نیمروز (جنوب) به سند و خلیج پارس و بحر عمان و از شمال به کشور سکاها و سارمات ها (جنوب روسیه امروز) تا دانوب و یونان و از مغرب به کشور سوریه و دشت حجاز و یمن می پیوست مردم به زبانی که ریشه و اصل زبان امروز ماست سخن میگفتهاند.
زرتشت پیامبر ایرانی می گوید که ایرانیان از سرزمینی که «اَیْرانَ وَیجَ» نام داشت و ویژه ی ایرانیان بود، به سبب سرمای سخت و پیدا آمدن ارواح اهریمنی کوچ کردند و به سرزمین ایران درآمدند. دانشمندان دیگر نیز دریافته اند که طایفه ی «اَیْریا» از سرزمینی که زادگاه اصلی آنان بود، برخاسته گروهی به ایران، گروهی به پنجاب و برخی به اروپا شتافته اند و در این کشورها به کار کشاورزی و چوپانی پرداخته اند و زبان مردم ایران، هند و اروپا همه شاخه هایی هستند که از آن بیخ رسته و باز هر شاخ شاخه ی دیگر زده و هر شاخه برگ و باری دیگرگون برآورده است. ما را این جا به سایر زبان ها کاری نیست، چه آن علم خود به دانستنی های دیگر که آن را زبان شناسی و فقه اللغه گویند باز بسته است. ما باید بدانیم که تاریخ زبان مادری ما از روزی که نیاگان ما بدین سرزمین درآمده اند تا به امروز چه بوده است و چه شده است و چه تطورها و گردش هایی در آن راه یافته است، از این رو به قدیم ترین زبان های ایران باز می گردیم.
زبان مادی
قدیم ترین یادگاری که از زندگی نیاگان باستانی ما باقی است «نُسک های اَوسْتا» است که شامل سروده های دینی، احکام مذهبی و محتوای تاریخ هایی است که شاهنامه ی فردوسی نمودار آن است و مطالب تاریخی آن کتاب از «کیومرث» تا زمان «گشتاسب شاه» می پیوندد، و پادشاهی اَپَرداتَه (پیشدادیان)،کَویان (کیان) و زمانه ی هفت خدایی را با هجوم بیگانگان، مانند: اژیدهاک (ضحاک) و فراسیاک تور (افراسیاب) ترک تا پیدا آمدن زردتشت سپیتمان شرح می دهد. این روایت ها همه جا می رساند که رشته ی ارتباط سیاسی، اجتماعی و ادبی ایران هیچ وقت نگسسته و زبان این کشور نیز به قدیم ترین زبان های تاریخی یا پیش از تاریخ می پیوندد و «گاثه ی زردشت» نمونه ی کهن ترین آن زبان هاست.
اما آن چه از تاریخ های ایران، روم، نوشته های سمگ و تاریخ های دیگر مردم همسایه بر می آید، دوران تاریخی ایران از مردم «ماد» که یونانیان آن را مدی و به زبان دری «مای» و «ماه» گویند برنمیگذرد، و پیداست که زبان مردم ماد یا ماه زبانی بوده است که با زبان دوره ی پس از خود که زبان پادشاهان هخامنشی باشد، تفاوتی نداشته، زیرا هرگاه زبان مردم ماد که بخش بزرگ ایرانیان و مهم ترین شهرنشینان آریایی آن زمان بوده اند با زبان فارسی هخامنشی تفاوتی میداشت. آن گاه «کورش»، «داریوش» و غیره در کتیبه های خود که به سه زبان فارسی، آشوری و عیلامی است، زبان مادی را هم می افزودند تا بخشی بزرگ از مردم کشور خود را از فهم آن نبشته ها ناکام نگذارند، از این رو مسلم است که زبان مادی، خود، زبان فارسی باستانی یا نزدیک بدان و لهجه ای از آن زبان بوده است و از نام پادشاهان ماد مانند «فراَ اوَرْت»، «خشِثَرْیت»، «فْروَرَتْیش»، «هُووَخشَثْرَهْ»، «آستیاک – اژی دهاک»، «اَرتی سس- اَرته یس- اَرته کاس آ» به لفظ «اَرْتَ» آغاز می شود و «اِسْپادا» که سپاد و سپاه باشد نیز یکی از این دو زبان معلوم می گردد.
«هرودوت» در جایی که از دایه ی کورش اول یاد می کند می گوید، نام وی «سْپاکُو» بوده، سپس آورده است که «سپاکو» به زبان مادی، سگ ماده را گویند و معلوم است که نام سگ «سپاک» بوده است و (واو) آخر این کلمه حرف تأنیث است که هنوز هم این حرف در واژه ی بانو و در پسرو، دادو، دخترو و کاکو به عنوان تصغیر یا از روی عطوفت و رأفت باقی است، یکی از رجال آن زمان نیز (سپاکا) نام داشته است که واژه ی نرینه ی سپاکو باشد.
برخی از دانشمندان را عقیده چنان است که گاثه ی زردشت به زبان مادی است و نیز برخی برآنند که زبان کردی که یکی از شاخه های زبان ایرانی است از باقی مانده های زبان ماد است به طوزر کلی چون تا امروز هنوز کتیبه ی سنگی یا سفالی از مردم ماد به دست نیامده است نمی توان زیاده بر این درباره ی آن زبان چیزی گفت مگر از این پس چیزی کشف گردد و آگاهی بیش تری از این زبان بر آگاهی های بشر چهره گشاید.
اوستا و زند
زبان دیگر زبان «اَوِسْتا» است. اوستا در اصل «اَوْپِسْتاکْ» است به معنی بنیان جا افتاده و محکم، کنایه است از آیات محکمات و شریعت پابرجای و به صیغه ی صفت مشبهه است، در «تاریخ طبری» و دیگر متقدمان از مورخان عرب «ابستاق» و «افستاق» ضبط شده است و در زبان دری «اُوسْتا - اُسْتا - وُسْت - اُسْت» به اختلاف دیده می شود و همه جا با لفظ «زند» ردیف آمده است - کاف آخر «اوپستاک» که از قبیل کاف «داناک» و «تواناک» است در زبان دری حذف می شود و تلفظ صحیح این کلمه بایستی «اوْپِستا» باشد ولی به تقلید شعرایی که به ضرورت این کلمه را مخفف ساخته اند ما آن لفظ را «اوْسِتْا» خوانیم. ولی لفظ زند از آزنتی «Azanti» و به معنی گزارش و ترجمه است و مراد از زند کتاب های پهلوی است که نخستین بار کتاب اوستا بدان زبان ترجمه شده است و پازند مخفف «پات زند» است که با پیشاوند «پات» ترکیب یافته و به معنی گزارش دوباره یا ترجمه و برگردانیدن زند است به زبان خالص دری. پازند عبارت است از نُسک هایی که زند را به خط اوستایی و به زبان فارسی دری ترجمه کرده باشند و از این رو متأخران خط اوستایی را خط پازند نامند و ما باز از آن گفت و گو خواهیم کرد.
بخشی از اوستا عبارت بوده است از قصیده هایی (سرودهایی) به شعر هجایی در ستایش اورمزد و سایر خدایان اَرْیایی (امشاسپنتان) که سمت زیردستی یا مظهریت نسبت به اورمزد و خدای بزرگ یگانه داشته اند و اشاره هایی داشته در بیان بنیان آفرینش و وجود کیومرث و گاو نخستین «ایوداذ» و کشته شدن گاو و کیومرث به دست اهرمن و پیدا شدن نطفه ی کیومرث در زیر خاک به شکل دو گیاه که نام آن دو (مهری و مهریانی - مردی و مردانه - ملهی و ملهیانه - میشی و میشانه - به اختلاف روایات) بوده است و تاریخ دانان آن را از جنس «ریواس» دانند و ظاهرن مرادشان همان «مهر گیاه» معروف باشد. و نیز مطالبی داشته در پادشاهی هوشنگ (هوشهنگ)، طهمورث، جمشید، ضحاک (اژدهاک)، فریدون، سلم، تور، ایرج، منوچهر، کیقباد، کاوس، سیاوخش، کیخسرو، افراسیاب، لهراسب، گشتاسب، زرتشت، خانواده ی زرتشت، گروهی دیگر از وزیران و خاندان های تورانی و ایرانی و نیز اوراد، دعاها، نمازها، احکام دینی، دستورالعمل های پراکنده در آداب و اصطلاحات مذهبی و مانند این ها و پیداست که این کتاب از اثر فکر یک نفر نیست و یا بخش هایی از اوستا بعدها نوشته شده است و چنین گویند که «گاثه» قدیم ترین بخش اوستا است و دیگر بخش ها به آن کهنگی نیست. اینک شرحی که درباره ی گرد آوری اوستا از روایت های گوناگون و از اسناد پهلوی در دست است یادآوری می نماییم :
گویند اوستای قدیم دارای ۸۱۵ فصل بوده است بخش شده به ۲۱ نسک یا کتاب و در عهد ساسانیان پس از گردآوری اوستا از آن جمله ۳۴۸ فصل به دست آمد که آن جمله را نیز به ۲۱ نسک بخش کردند و دانشمندان محقق ۲۱ نسک ساسانی را به ۳۴۵٧۰۰ کلمه برآورد کرده اند و از این جمله امروز۸۳۰۰۰ کلمه در اوستای فعلی موجود و باقی به تاراج رویدادها رفته است. در کتب سنت از جمله در «دینکرت» روایتی آورده اند و در نامه ی «تنسر» به شاه مازنداران نیز بدان اشاره شده و مسعودی مورخ عرب و گروهی دیگر از تاریخ دانان اسلامی هم نقل کرده اند که «اسکندر» پس از فتح «اصطخر» اوستا را که بر دوازده هزار پوست گاو نوشته بودند برداشت و مطالب علمی آن را از پزشکی، نجوم و فلسفه به یونانی ترجمه کرد و به یونان فرستاد و خود آن کتاب را بسوزانید. گویند نخستین کسی که پس از اسکندر ملعون از نو «اوستا» را گرد آورد و آیین دیرین مزدیسنا را نو کرد «وُلَخْش» اشکانی بود (۵۱-٧۸ م) ولخش همان است که ما او را «بلاش» خوانیم. در میان اشکانیان پنج شهنشاه به این نام شناخته اند، دار مستتر گوید، کسی که اوستا را گرد کرده است باید ولخش نخستین باشد، زیرا او مردی دین دار بوده است. و برخی گمان کرده اند که این شهنشاه ولخش سوم است که از (۱۴۸تا ۱۹۱م) پادشاهی کرده است. پس از ولخش اشکانی اردشیر پاپکان بنبادگذار دولت ساسانیان بنای سیاست و پادشاهی ایران را بر مذهب نهاد و دین و دولت را به یکدیگر ترکیب داد و آیین زرتشت را که غالبن ظن قوی بر آن است که اشکانیان هم دارای همان آیین بوده اند - آیین رسمی کشور ایران قرارداد، و این کار او بسیار عاقلانه بود، زیرا آن دوره به سبب نیرو گرفتن دین مسیحی در انحاء کشور ایران و روم، دوره ی نیروی دین و آغاز نفوذ دین داری به شمار می آمد، چنان که بعد هم دیده شده که از سویی مانی پدید آمد و سپس مزدک ظهور کرد و چندی نگذشت که محمد بیرون آمد.
یک علت دیگر تعصب دینی اردشیر آن بود که پدران و نیاگان او به گفته ای امیران و رییسان دین زرتشتی بوده اند، «پاپک» که به قولی پدر و به قولی پدر ِمادر اردشیر بوده است، از امیران محلی پارس و از آن بزرگانی بود که بازمانده ی امیران و شاهان «پَرَتَه دار» فارس بودند. پادشاهان پرته دار فارس که نخستین آنان «بَغَ کْرِتَ» و سپس (بَغَ دَاتَ) و آخر آنان «پاپک» است همه در فارس و بخشی از هندوستان ریاست و بزرگی داشته اند، و سکه زده اند و روی سکه ی آن ها نقش آستانه ی آتشکده و درفش (چهارگوشه) که شاید همان درفش کاویان باشد دیده شده است و پادشاه با «پنام» که سرپوش ویژه ی عبادت است در پیشگاه آتشکده به حال خشوع ایستاده است. این پادشاهان دست نشانده ی اشکانیان بوده اند و از عهد اسکندر و خلیفه های اسکندر به ریاست مذهبی و کمکم به پادشاهی گماشته می شدند و اردشیر چنان که گذشت یا پسر پاپک آخرین شاهان مذکور و یا پسر ِدختر او بوده است و چون پدران و نیاگان اردشیر جنبه ی مذهبی داشته اند، از سکه های آن ها این جنبه به خوبی دیده می شود. خود او هم در استواری بنیاد دین کوشید و دین و دولت را با هم کرد و به وزیر خود (تنسر) هیرپدان هیرپد امر کرد که اوستای پراکنده را گرد آورد و خود را در سکه ها خداپرست و خدایی نژاد خواند.
در عهد «شاهپور» پسر اردشیر و جانشینان وی نیز در گردآوری اوستا و تهیه ی فقه و دیگر احکام و عبادت های زرتشتی توجه و اعتنای کامل به عمل آمد و در پشتیبانی از این آیین کار به تعصب کشید از آن جمله مانی پیر فدیک سخن گوی و مصلح بزرگ ایرانی به اعتماد آزادی مذهبی که پیش از ساسانیان در ایران موجود و برقرار بوده است، در عصر شاپور اول پیدا شد و شاهپور را دعوت کرد. شاپور با او به عادت قدیم رفتار نمود و مانی کتابی از کتاب های خود را به نام شاپور نوشت و نام آن را «شاهپو هرگان» نهاد، لیکن در زمان بهرام پسر هرمز، وی را برخلاف وصیت زرتشت و برخلاف اصول دینی که در ایران مرسوم بود، کشتند.
خلاصه، بخشی از اوستا در زمان شاپور اول به دست آمد و در عصر شاپور دوم «آذر پاذمار سپندان» - که موبدی بزرگ و سخن گویی گران مایه بود و برخی تاریخ دانان عرب او را زرتشت ثانی نامیده اند و واقعه ی ریختن مس گداخته بر سینه ی زردشت منسوب به اوست، خرده اوستا را آورد و چنان به نظر می رسد که همه ی اوستا را به دست آوردند و یا مدعی شدند که اوستا جملگی به چنگ آمده است و دانشمندی دیگر موسوم به «ارتای ویراف» نیز در عالم خواب، سیری در بهشت و دوزخ کرد و احکامی دیگر پیدا آورد که در کتاب «ارتای ویراف نامک» نوشته است، و نیز تفسیرهای اوستا از این پس به زبان پهلوی رایج گشت. در سده ی نهم میلادی و دوم هجری مؤلف دینکرت - که تفسیری از اوستا و مهم ترین کتاب های فقه، عبادت و احکام مزدیسنی است - گوید اوستا دارای ۲۱ نسک است، و نام های آن ها را می آورد و مجموع ۲۱ نسک را به اصطلاح زبان پهلوی به سه قسمت بخش می نماید به قرار ذیل :
الف- گاسانیک، ب- هاتَکْ مانْسَریک، ج- داتیک
گاسانیک یعنی بخش «گاثه» که سرودهای دینی و منسوب است به خود زرتشت و محتویات آن ستایش اهورامزده و مراتب دعاها و مناجات ها است. هاتک مانسریک، مخلوطی از مطالب اخلاقی و قوانین و احکام دینی است. داتیک، فقه و احکام و آداب و معاملات است.
ولی پس از این تاریخ (یعنی پس از سده ی سوم هجری) معلوم نیست چه وقت بار دیگر اوستا دست خورده و بخشی از آن از میان رفته است. باری آن چه امروز از این کتاب در دست ما باقی است پنچ جزو یا پنج بخش است و به این نام معروف :
۱- یَسْنا - که گاثه جزو آن است، و معنی آن ستایش است.
۲- ویسپَرَذ ْ- که آن هم از پیوست های یسنا و در عبادات است و معنی آن «همه ی ردان و پیشوایان» است.
۳- وَنْدایداذ - که در اصل وندیودات بوده است، یعنی دعاها و وردها بر ضد دیوان و اهریمنان.
۴- یَشْت - که بخش تاریخی اوستا از آن دریافت می شود، آن هم از ماده ی یسنا و به معنی عبادت و ستایش است.
۵- خرده اَوِستا - یعنی اوستای مختصر یا مسایل مختصر و خرد اوستا، و آن عبارت است از عبادت های روزانه، ماهیانه، سالیانه، عیدها، جشن ها، طریقه ی زردشتی گری، کُشتی بستن، آداب زناشویی، عروسی، سوگواری و غیره.
زبان اوستایی هم یکی از اصول و پایه های زبان ایران است. این زبان به ویژه بخش های قدیم آن «گاثه»، بسیار کهنه به نظر می رسد و مانند زبان سنسکریت و عربی دارای اعراب است، یعنی پایان کلمه ها از روی تغییر عوامل تغییر می کرده است و حرکت های گوناگون به خود می گرفته است، همچنین دارای نشانه های جنسی و تثنیه بوده است.
زمان زرتشت
اگر گاثه را از زرتشت معاصر «ویشتاسپ شاه» بدانیم زمان نزول آن سخنان را باید بین سال (٦۳۰قبل از میلاد) - یعنی سی سال بعد از زمان تولد زردشت و چند سال پیش از سال ۵۸۳ قبل از میلاد که زمان شهادت زردشت باشد - دانست، چه برحسب روایات پهلوی زردشت در سی سالگی برگزیده شده است.
فارسی باستان
دیگر زبان فارسی باستان است که آن را «فرس قدیم» نامیده اند. این همان زبانی است که بر سنگ های «بیستون»، «اَلَوَنْد»، صد ستون «تخت جمشید»، دخمه های هخامنشی، لوح های زرین و سیمین بُنلاد تخت جمشید و جاهای دیگر کنده شده است و مهم تر از همه نبشته ی بیستون است که داریوش شاهنشاه هخامنشی تاریخ بیرون آمدن و به شهنشاهی رسیدن و کارنامه های خود را در آن جا گزارش داده است و خطی که آثار نام برده بدان نوشته شده است، خط میخی است.
این زبان نیز یکی دیگر از زبان های قدیم ایران است و با اوستایی فرق اندک دارد و آن نیز چون اوستایی دارای اعراب و تذکیر و تأنیث است؛ خط میخی برخلاف اوستایی و پهلوی از چپ به راست نوشته میشده است.
پهلوی
دیگر زبان پهلوی است، این زبان را "فارسی میانه" نام نهاده اند و منسوب است به «پرثوه» نام قبیله ی بزرگی یا سرزمین پهناور که مسکن قبیله ی پرثوه بوده و آن سرزمین خراسان امروزی است که از مشرق به صحرای اتابک (دشت خاوران قدیم) و از شمال به خوارزم و گرگان و از مغرب به قومس (دامغان کنونی) و از نیمروز (جنوب) به سند و زابل می پیوسته است. مردم آن سرزمین از ایرانیان (سَکَه) بوده اند که پس از مرگ اسکندر یونانیان را از ایران رانده دولتی بزرگ و پهناور تشکیل کردند و ما آنان را اشکانیان گوییم و کلمه ی پهلوی و پهلوان که به معنی شجاع است، از این قوم دلیر که غالب داستان های افسانه ی قدیم شاهنامه ظاهرن از کارنامه های ایشان باشد، بر جای مانده است. زبان آنان را زبان «پرثوی» گفتند و کلمه ی پرثوی به قاعده ی تبدیل و تقلیب حروف، «پهلوی» گردید و در زمان شهنشاهی آنان خط و زبان پهلوی در ایران رواج یافت و نوشته هایی از آنان به دست آمده است که قدیم ترین همه دو قباله ی ملک و باغ است که به خط پهلوی اشکانی بر روی ورق پوست آهو نوشته شده و از «اورامان کردستان» به دست آمده است و تاریخ آن به ۱۲۰پیش از میلاد مسیح می کشد.
زبان پهلوی زبانی است که دوره ای از تطور را پیموده و با زبان فارسی دیرین و اوستایی تفاوت هایی دارد، به ویژه آثاری که از زمان ساسانیان و اوایل اسلام در دست است به زبان دری و فارسی پس از اسلام نزدیک تر است تا به فارسی قدیم و اوستایی، چنان که پس از این در جای خود بدان اشاره خواهد شد.
زبان پهلوی از عهد اشکانیان زبان علمی و ادبی ایران بود و یونان مآبی اشکانیان به گفته ی پژوهشگران، صوری و بسیار سطحی بوده است و از این رو دیده می شود که از اوایل سده ی نخست میلادی به بعد این رویه تغییر کرده سکه ها، کتیبه ها، کتاب های علمی و ادبی به این زبان نوشته شده و زبان یونانی متروک گردیده است و قدیم ترین نوشته ی سنگی به این خط کتیبه ی اردشیر اول در نقش رستم و شاپور اول است که در شهر شاپور اخیرا بر روی ستون سنگی به دو زبان پهلوی اشکانی و پهلوی ساسانی کشف گردیده است. زبان پهلوی و خط پهلوی به دو قسمت تقسیم شده است:
۱- زبان و خط پهلوی شمالی و شرقی که خاص مردم آذربایجان و خراسان کنونی (نیشابور- مشهد - سرخس - گرگان - دهستان - استوا - هرات - مرو) بوده و آن را پهلوی اشکانی یا پارتی و برخی پهلوی کلدانی می گویند.
۲- پهلوی جنوب و جنوب غربی است که هم از نظر لهجه و هم از نظر خط با پهلوی شمالی تفاوت داشته و کتیبه های ساسانی وکتاب های پهلوی که بر جای مانده به این لهجه است و به جز کتاب «درخت اسوریک» که واژه هایی از پهلوی شمالی در آن موجود است، دیگر سندی از پهلوی شمالی در دست نیست، مگر کتیبه ها و اوراقی مختصر که گذشت؛ با این حال لهجه ی شمالی از میان نرفت و در لهجه ی جنوب لغت ها و فعل ها زیادی از آن موجود ماند که به جای خود خواهیم گفت.
در وجه تسمیه ی پهلوی اشاره کردیم که این کلمه همان کلمه ی «پرثوی» است که به قاعده و چم تبدیل حروف به یکدیگر حرف (ر) به (لام) و حرف (ث) به (ه) بدل گردیده و «پلهوی» شده است، پس به قاعده ی قلب لغت هایی که در همه ی زبان ها جاری است چنان که گویند قفل و قلف و نرخ و نخر و چشم و چمش، این کلمه هم مقلوب گردیده «پهلوی» شد. این لفظ در آغاز نام قومی بوده است دلیر که در (۲۵۰ ق م) از خراسان بیرون تاخته یونانیان را از ایران راندند و در (۲۲٦ م) از میان رفتند - و آنان را پهلوان به الف و نون جمع و پهلو و پهلوی خواندند، و مرکز حکومت آنان ری، اصفهان، همدان، ماه نهاوند، زنجان و به گفته ای آذربایجان بود که پس از اسلام مملکت پهلوی نامیدند - در دوره ی اسلامی زبان فصیح فارسی را پهلوانی زبان و پهلوی زبان خواندند و پهلوی را برابر تازی گرفتند نه برابر زبان دری و آهنگی را که در ترانه های «فهلویات» می خواندند نیز پهلوی و پهلوانی می گفتند؛ پهلوانی سماع و لحن پهلوی و گلبانگ پهلوی اشاره به فهلویات است.
مسعود سعد گوید : بشنو و نیکو شنو نغمه ی خنیاگران به پهلوانی سماع به خسروانی طریق
خواجه گوید : بلبل به شـاخ سرو به گلبانگ پهلوی می خواند دوش درس مقامـات معنوی
شاعری گوید : لحــن او را مــن و بیـــت پــــهلـــوی زخــمــه ی رود و ســرود خســـروی
زبان سُغدی
دیگر زبان سُغدی است، سُغْد نام ناحیه ای است خرم، آباد و پر درخت که «سمرقند» مرکز آن است و در قدیم همه ی ناحیه ی میان «بخارا»، «سمرقند» و حوالی آن ایالت را سُغد می خوانده اند - این نواحی در اوایل اسلام به سبب خوبی آب و هوا و نعمت فراوان مشهور شده یکی از چهار بهشت دنیا به شمار می آمده است- . این نام در کتیبه ی بزرگ داریوش به نام (سوگدیانا) آمده است و از شهرستان های مهم ایران شمرده می شد و زبان مردم آن نیز لهجه یا شاخه ای از زبان ایرانی و به سغدی معروف بوده است، این زبان در طول خطی متداول بوده است که از دیوار چین تا سمرقند و آسیای مرکزی امتداد داشته و مدت چند سده در آسیای مرکزی زبان بین المللی به شمار می رفته است. هنوز یادگار این زبان در آن سوی جیحون و دره ی زرافشان و نواحی سمرقند، بخارا، بلخ و بدخشان باقی است و یادگار دیگری نیز از آن در ناحیه ی «پامیر» متداول است و قدیم ترین نمونه ایی که از این زبان به دست ما رسیده برگ هایی است که از کتاب های مذهبی مانی پسر فدیک، پیامبر مانویان به خط آرامی، و این برگ ها در سال های نزدیک، به دست کاوش کنندگان آثار قدیم که در ترکستان چین به کاوش و پژوهش پرداخته بودند از زیر خرابه های شهر ویران «تورفان» و سایر بخش های های ترکستان چین پیدا آمده است و چون آن را خواندند، دانستند که سرودهای دینی مانی و شعرهایی است که در کیش مانوی گفته شده و از آیه های کتاب های نام برده است و نیز برخی سندها از کیش بودایی و فصلی از عهد جدید ترسایان و مطالبی که هنوز حل نشده است، در میان آن ها است.
هرچند این آیه ها و شعرها پاره پاره، جدا جدا و شیرازه فرو گسسته است و گویا باز مانده و مره ریگی است از کتاب های پارسی مانی «شاپورگان» و کتابی دیگر که نام آن «مهرک نامه» بوده است. اما با وجود این به تاریخ تطور زبان پارسی یاری بزرگی کرده و بسیاری از لغت های فارسی را که با لغت های اوستا، فارسی باستانی و پهلوی از یک جنس ولی به دیگر لهجه است به ما وانمود می سازد و بنیاد قدیم زبان سغدی و بلکه ریشه و پایه ی زبان شیرین «دری» را که زبان فردوسی و سعدی است آشکار می کند؛ و نیز از کشفیات به زبان های آریایی دیگری که زبان «تخاری» و زبان «سکایی» باشد می توان پی برد و اکنون مشغول حل لغات و تدارک صرف و نحو آن زبان ها هستند.
زبان دری
در معنی حقیقی این کلمه اختلاف نظر است و در فرهنگ ها وجوه مختلف نگاشته اند و از آن جمله آن است که :
«گویند لغت ساکنان چند شهر بوده است که آن بلخ، بخارا، بدخشان و مرو است و طایفه ای بر آن اند که مردمان درگاه کیان بدان متکلم می شده اند و گروهی گویند که در زمان «بهمن اسفندیار» چون مردم از اطراف عالم به درگاه او می آمدند و زبان یکدیگر را نمی فهمیدند بهمن فرمود تا دانشمندان، زبان فارسی را وضع کردند و آن را دری نام نهادند یعنی زبانی که به درگاه پادشاهان تکلم کنند و حکم کرد تا در ممالک به این زبان سخن گویند - و منسوب به دره را نیز گویند همچو کبک دری و این به اعتبار خوش خوانی هم می توان بوده باشد زیرا که به ترین لغات فارسی زبان دری است.»
از این تقریرها و توجیه های دیگر چیزی که بتوان پذیرفت دو چیز است :
یکی آن که در دربار و میان بزرگان در خانه و رجال مداین (تیسفون پایتخت ساسانی) به این زبان سخن می گفته باشند. دیگر آن که این زبان، زبان مردم خراسان، مشرق ایران، بلخ، بخارا و مرو بوده است و جمع میان این دو وجه نیز خالی از اشکال است و مسایلی که این دو وجه را تأیید می کند.
قدیم ترین آثار زبان ایران
تاریخ دانان اسلامی نوشته اند نخستین کسی که به زبان پارسی سخن گفت «کیومرث» بود و آشکار است که این سخن افسانه ای بیش نیست. اما آن چه تا امروز از روی آثار درست و تاریخی به دست آمده است و قدیم ترین کلامی که از زبان ایرانی در دست ما است همان سخنان اشو زرتشت سپیتمان است که در سرودهای دینی «گاثه» آمده است و پس از آن بخش های قدیم اوستا که غالب آن ها نیز نظم است نه نثر؛ گاثه به زبانی است که آریایی های هند نزدیک بدان زبان کتاب های دینی و ادبی قدیم خود را تألیف و نظم نموده اند، نام کتاب زردشت چنان که گذشت «اوپستاک» بود و گاهی از آن کتاب به عبارت «دَین» تعبیر میشده است. به ویژه در کتاب پهلوی «بندهش» به جای اوستا همه جا «دین» آمده است و خط اوستایی را هم بدین مناسبت «دَینْ دِپیوَریه» گویند، یعنی خط دین و در «دینکرت» و سایر کتاب ها هرجا که گوید «زردشت دین آورد» مرادش اوستا است. دیگر، کتیبه هایی است که از هخامنشیان بر جای مانده است که مهم ترین آن ها کتیبه ی بهستان (= بیستون) است و ما اکنون اشاره هایی به مجموع کتیبه های سنگی و سفالی می نماییم :
۱- در شهر پازارگاد یا پاسارکاد عبارتی بوده است به خط میخی که : «من، کورش، پادشاه هخامنشی ام» و نیز مجسمه ای از زیر خاک در ۱۳۰٧ به کوشش پروفسور هرتسفلد بیرون آمده و بر آن نبشته است: «من، کورش، شاه بزرگم»
۲- کتیبه ی بیستون
این نوشته بر تخته سنگی بزرگ در دره ی کوچکی از کوه معروف به بیستون (بغستان) از سوی «داریوش» کنده شده است، و در زیر نبشته ها صورت داریوش است که پای خود را بر زبر مردی که بر زمین به پشت درافتاده است نهاده و کمان در دست دارد و پیش روی او نه نفر از طاغیان به ریسمان بسته با جامه های گوناگون دیده می شوند و بر بالای صفه پیکر «فَرَوَهَرْ» نمودار است و پشت سر داریوش دو تن از بزرگان ایستاده اند. داریوش در این جا دو کتیبه دارد: یکی کتیبه ی بزرگ به خط میخی و به زبان فارسی قدیم، عیلامی و بابلی در دو هزار کلمه؛ دیگر کتیبه ای کوچک به زبان فارسی و عیلامی در صد و پنجاه کلمه. خلاصه ی این نوشته ها شرح فتوحات داریوش و فرو نشاندن فتنه ی بردیای دورغین «گئوتامای مغ» و داستان نه تن از طاغیان است. این کتیبه مهم ترین ِکتیبه های هخامنشی است و از روی این نوشته ها بخش بزرگی از تاریخ هخامنشی روشن می گردد.
۳- کتیبه ی تخت جمشید
در وادی مرودشت که رود «کور» از میانش جاری است، در دامنه ی کوه رحمت، پشت به مشرق و روی مغرب بر کمر کوه چند کاخ و عمارت بزرگ بوده است، و شهری هم - که به احتمال زیاد «پارس» نام داشته و پیش از شهر «سْتَخْرْ» و پس از شهر «پارسَ کْرتَ» پایتخت «فارس» بوده است و یونانیان آن را «پرس پولیس» خوانده اند - در پیرامون این بناها وجود داشته است.
این بناها بر طبق کتیبه هایی که از داریوش و خشایارشا بر جای مانده است هرکدام نامی ویژه داشته، آن چه پیشاپیش پله و دروازه ی ورود به مغرب قرار دارد. بارگاه شاهنشاهی و بر طبق کتیبه ی درب بزرگ به صفت «وَسْ دَهْیو» یعنی «همه کشور» یا «همه کشورها» خوانده می شده است و جایگاه پذیرایی فرستادگان و بار دادن همه ی رعایای شاهنشاهی هخامنشی بوده؛ دیگر «اَپَدانَهْ» نام داشت. ظاهرن از همان ماده ی «آبادان» و بیرونی شمرده می شد، قصر دیگر که در دست چپ «اَپَدانَه» قرار دارد نام «صد ستون» داشته است و این نام در کتیبه ی پهلوی «شاپور سکانشاه» که روزی در این بنا فرود آمده است دیده می شود که به جای خود از آن کتیبه گفت و گو خواهد شد.
دیگر کاخ «هَدِشْ» یا «هَدیشْ» به یاء مجهول بر وزن «مَنشْ» نام داشت و در سوی جنوبی اپدانه قرار داشت، چنین پنداشته اند که این کاخ اندرونی شاهنشاهی و حرم سرای بوده است و این حدس به دلایلی درست می نماید، چه شاید واژه ی «هَدیش» اصل و ریشه ی «خدیش» باشد، که به زبان دری کدبانو، خاتون بزرگ و رسمی را گویند و چنان که خواهیم دید حرف «خ» و «ه» در زبان فارسی به یکدیگر بدل می شوند.
بنای دیگر «تَجَر» است و آن کاخ کوچک تری بوده است در ضلع شمالی ایوان تخت جمشید که آن را قصر زمستانی یا «آفتابکده» پنداشته اند، در فرهنگ ها «تجر» بر وزن شَرَر خانه ی زمستانی را گویند و برخی مخزن و صندوق خانه نیز هست، و این بنا رو به آفتاب ساخته شده است و امروز این کاخ را آینه خانه گویند و دو کتیبه از سکانشاه به پهلوی و یک کتیبه از عضدالدوله فنا خسره ی دیلمی به خط کوفی و چند کتیبه ی دیگر از آل مظفر و تیموریان در آن جا هست. سوای این چند کاخ بزرگ آثاری از معبد، خلوت ها و بناهای خرد و ریز دیگر نیز در آن ایوان باقی است.
یاحت این بنا به فرمان داریوش در سال ۵۲۰ پیش از میلاد آغاز گردید و سپس داریوش ولیعهد خود خشارشا را در حیات خود به تخت نشانید و پایان دادن به ساختمان بنای نامبرده را بر عهده ی وی گذاشت. در این بنا نیز جای به جای کتیبههایی از داریوش، خشایارشا و اَرْتَخَشَتْرَ سوم باقی است به سه زبان پارسی، عیلامی، آشوری و اخیرن نزدیک به سی هزار خشت نوشته شده به خط میخی که مانندش در شوش نیز به دست آمد، در تخت جمشید پیدا شد و برای پختن و خواندن به فیلادلفیای امریکا فرستاده شد و نیز لوحه های زرین و سیمین که در زیر پایه های عمارت به عنوان «بُنلاد» یعنی سنگ یادگارِ بنا به خط میخی از داریوش به دست افتاده درموزه ی ایران باستان در تهران موجود است. این کاخ ها را اسکندر ملعون پس از ورود به «پارسا» به عمد آتش زد و نشان آتش سوزی هنوز در آن پیداست و نگارنده خود زغال های قدیم را دیده است .... در تُنده ی کوه بیرون از این عمارت نیز دو دخمه است و دخمه ی سومین که گویا از آن داریوش سوم بوده ناتمام مانده است، بر آن دو نیز نقش ها و نام هایی کنده شده است.
۴- کتیبه ای در تنگه ی سوئز یافته اند از داریوش اول دارای هشتاد کلمه که برخی از آن ها پاک شده است، مضمون کتیبه ی یاد شده چنین است – پس از عنوان ها و لقب هایی که در همه ی کتیبه ها معمول است گوید:
« داریوش شاه می گوید من پارسیم و به دستیاری پارسیان مصر را گشودم و فرمودم از آب روانی که نیل نام دارد و در مصر جاری است به سوی دریایی که از پارس به آن جا می رود این کال را بکنند و این کال کنده شد چنان که من فرمان دادم و کشتی ها روانه شدند از مصر از درون این کال به پارس چنان که اراده ی من بود»
۵- کتیبه ی نقش رستم
در سه میلی تخت جمشید دخمه هایی بر بدنه ی کوه کنده و تراشیده اند، این ها سه دخمه است که یکی روی دیگری به شکل چلیپا کنده شده است و ۲۴ متر و نیم از زمین بلندتر است در قسمت بالای این آثار حجاری های زیبا، صورت داریوش و «گاس»، سریری که روی گاس نهاده شده، داریوش بر آن ایستاده است نقش گردیده و کتیبه هایی هم به فرمان داریوش در آن جا کنده شده است.
٦- آثار داریوش
«شوش» در خوزستان و پایتخت زمستانی شاهان هخامنشی بوده است - در شوش ارگ، قلعه و کاخ بزرگ و زیبایی داشته اند که ستون های سنگی شبیه به ستون های تخت جمشید و کاشی کاری های بسیار ممتاز در آن بنا به کار برده شده بود و غالب این یادگارها در موزه ی «لُوْر پاریس» موجود است. در این ارگ مانند تخت جمشید خشت هایی پیدا شد از گِل رُسْ که روی آن ها به خط میخی کتیبه هایی نوشته اند به زبان آن دوره و نسخه ی بابلی (اسوری) از همه سالم تر مانده بود، آن را مأخذ ترجمه قرار دادند و پس از سالیان رنج و بررسی سرانجام در سال ۱۹۲۸ م پس از سی سال تمام این نبشته ها خوانده شد و منتشر گردید. این نبشته از داریوش بزرگ است که نخست وی این کاخ و ارگ را آباد کرده است؛ این کتیبه پس از کتیبه ی بیستون مهم ترین نوشته ای است که از هخامنشیان به دست آمده است، و اگر نبشته های خشتی تخت جمشید نیز خوانده شود سومین بخش مهم این آثار شمرده خواهد شد.
همچنین در شوش کتیبه های کوتاه دیگری بر پاسنگ های ستون، آجرها، کاشی ها، مجسمه ها و لوحه های سنگی و میزهای مرمر و اشیاء گوناگون از داریوش پیدا شده است که این شاهنشاه را معرفی مینماید؛ این یادگارها نیز همه به سه زبان پارسی، عیلامی و آسوری است.
در شوش از خشایارشا، اردشیر دوم و اردشیر سوم نیز کتیبه هایی یافت شده است که خود را معرفی میکنند و نام اَپَدانه، خَدیش، دَسَرْ (تچر)، پَرَدیس (فردوس= باغچه) و سَرَوُمْ (تچر) پستو یا خانه ی پسین در ضمن ذکر بناها و کاخ ها برده می شود و آشکار می کند که بناهای شوش زمانی آتش گرفته و ویران گردیده است و جانشینان داریوش از نو آن را ساخته اند.
٧- در کرمان
در کرمان هرم کوچکی از سنگ پیدا شده که در پهلوهای آن سنگ به سه زبان کتیبه ای از داریوش نقش گردیده است و او را و پدرش را نام می برد.
۸- در الوند
در الوند دو کتیبه، اول از داریوش بر کوه نزدیک روستای عباس آباد نزدیک همدان به سه زبان موجودست که دارای دو بند است، یکی در ستایش اهورامزدا، دیگر در معرفی خود و پدرش، کتیبه ی دوم از خشایارشا در دو بند درست مانند کتیبه ی پدرش.
۹- کتیبه های همدان
- در همدان دو لوحه ی سنگ بنا (بُن لاد) از زر و سیم پیدا شد و دولت ایران آن را خریداری کرد، در آن جا داریوش مرزهای کشور خویش را مشخص می نماید.
- در همدان کتیبه ای از طرف اردشیر دوم بر پایه ی ستونی که در موزه ی انگلستان است به سه زبان نوشته شده است که خود و پدر و خانواده ی خویش را معرفی کرده است و اهورمزدا و اناهیتا و میثره (مهر) را ستوده و از بنای اَپَدانه ای در همدان خبر می دهد که وی بنا گذارده است.
۱۰- کتیبه ی وان
خشایارشا بر سنگی که به زمین عمودست و در ارگ شهر واقع بوده است و آن را «اُرتُوقاپُو» گویند، کتیبه ای دارد که بسیار استادانه صقیل یافته، کنده گری شده و خوب هم مانده است. خشایارشا درین نبشته پس از ستایش هورمزد و معرفی خویش گوید که، داریوش کارهای زیبای بسیار انجام داد. از جمله این سنگ را بفرمود تا صقال دادند اما چیزی بر آن نبشته نکرد، پس از او من این نبشته را فرمودم براین سنگ بکندند، تا آخر.
۱۱- مُهری است چهار گوشه از داریوش که در آن پادشاه برگردونه ای سوار است و به شکار شیر مشغول است و روی آن نبشته اند:« من داریوش شاهام»
۱۲- وزنه ایست از مرمر سیاه که دو کَرْشَهْ وزن داشته است و بر سر قبر شاه نعمت الله در کرمان بوده و از آن جا به موزه ی انگلستان برده اند. روی این سنگ به پارسی، عیلامی و آسور کندهاند: «دو کَرْشه – منم داریوش شاه بزرگ پسر ویشتاسپ هخامنشی»
۱۳- بر گلدان های متعددی از مرمر سفید به سه زبان نوشته اند «خشایارشا شاه بزرگ» و این گلدان ها در موزه های لندن و پاریس و فیلادلفیا باشند.
۱۴- بر گلدان های دیگری که در موزه ی فیلادلفیا، برلن و دنیس است، به سه زبان کنده شده است: «اردشیر شاه بزرگ» و چند مهر از مردم دیگر به دست آمده است بدین نام ها: «اَرْشَک پسر آثیابَئوُشنْه» دیگر «هَدَ خِی یَ.... ثَدَثْ» سه دیگر «دَشْداسَک» چهارم «وَهِیَ ویش داپایَ» پنجم «من خرشادَ شی یا» که گویا نام های خاصی است.
غیر از این نبشته ها نبشته های دیگری هم از شاهنشاهان هخامنشی به زبان های دیگر غیر از پارسی در دست است مانند: بیانیه ی کورش بزرگ در بابل که به زبان و خط بابلی انتشار یافته بود - این کتیبه بر استوانه ای از گل رُس نبشته شده است دارای ۴۵ سطر که قسمت بزرگی از آن پاک شده است.
کتیبه ی داریوش اول بر سنگ یادگار کانال که در نزدیکی کانال سوئز به دست آمد و شرحش گذشت، این کتیبه در پهلو ی کتیبه ای است که به سه زبان پارسی، عیلامی و آسوری نوشته شده است و به زبان مصری و با خط هیریوغلف است و داریوش را «آن تریوش» نامیده اند و لقب ها و عنوان های فرعونان مصر را بدو داده اند و طرز نوشته با طرز نوشته های پارسی به کلی متفاوت است.
کتیبه دیگر به زبان شوشی جدید در بیستون که هنوز خوانده نشده است و تکرار مختصری است از سه سطر کتیبه ی بزرگ داریوش و کتیبه ای به زبان آرامی از او در نقش رستم و باز سطرهایی در بیستون به زبان بابلی و شوشی از داریوش هست. هنوز مضمون های این سه کتیبه ی آخری خوانده نشده و یا انتشار نیافته است.
کتیبه ای از اردشیر اول در تخت جمشید به زبان بابلی در ۱۳ سطر که قسمت چپ آن ها باقی و باقی پاک شده است، و نیز از اردشیر دوم کتیبه ای در تخت جمشید به زبان و خط بابلی است که چند کلمه از آن برجای است.
سوای این آثار باز هم از گوشه و کنار یادگارها و اشیایی که دارای کتیبه است به دست آمده و میآید، چنان که گیره ی دری از لاجورد بزرگ تر از کف دست که متعلق به یکی از درهای بنای اَپَدانه تخت جمشید بوده است پیدا شده و بر لبه ی این گیره ی روی لاجورد به خط سفید میناکاری کتیبه ای نوشته اند، به خط میخی به نام خشایارشا نیز مهرها و پارچه های دیگر.
زبان فارسی باستان پس از برچیده شدن دولت هخامنشی از میان رفت - یعنی زبان رسمی کشور تغییر یافت - و در عهد اشکانیان که بار دیگر کارها به دست ایرانیان افتاد، رفته رفته زبان پهلوی شمالی و شرقی که زبان اقوام «پرثوی» بود رواج گرفت و پس از ترک یونان مأبی سکه ها و سایر اسناد ایران با زبان ایرانی و به خط آرامی نمودار گردید.
قدیمی ترین آثار پهلوی اشکانی
قدیم ترین آثاری که از خط و زبان پهلوی در دست است دو قباله ی ملکی است که در ایالت اورامان کردستان به خط پهلوی اشکانی و به زبان پهلوی بر روی کاغذ پوست به دست آمد و تاریخ آن مربوط به صد و بیست سال پیش از میلاد مسیح است که پیش از این بدان اشاره شد. در یکی از آن قباله ها خواندم که از طرف دولت قید گردیده و خریدار پذیرفته است که اگر باغی را خریداری می کند ولی آباد نگاه ندارد و آن را ویران سازد مبلغ معینی جریمه بپردازد، و از این قباله اندازه ی اعتنا و توجه پادشاهان ایران را به آبادانی کشور می توان قیاس کرد.
اسناد قدیمی دیگری که در دست است، باقی مانده ی کتاب ها و آیین مانی و دیگر مطالب مانند فصولی از عهد جدید و مطالبی از کیش بودایی است که در آغاز سده ی کنونی از سوی خاورشناسان از خرابههای شهر «تورفان» پیدا شد و به دست دانشمندان خوانده شد و بخشی از آن ها انتشار یافت. هرچند که دانشمندان تردید دارند که آیا به تر است این خط و زبان را منسوب به «سُغُدی» بدارند یا منسوب به پهلوی شمالی ؟
این برگ ها اغلب روی پوست آهو یا بر پارچه نوشته شده است. خط آن نوعی از خط پهلوی است و نوعی دیگر که از خط پهلوی گرفته شده و از بالا به پایین نوشته شده است و بعدها خط «اویغُوری» که خط اویغُوره و مغول ها باشد از این خط گرفته شده است.
مطالب آن ها دینی و اخلاقی است و لغات دری که در پهلوی جنوبی دیده نمی شود در این برگ ها دیده می شود و با پهلوی جنوبی بسیار تفاوت دارد؛ آن برگ ها به زبانی است که بی شک پایه ی زبان مردم سمرقند، بخارا و بنیاد زبان قدیم مردم خراسان شرقی به شمار می آید و پایه و اصل زبان دری را نیز باید در این زبان جست و جو کرد. چنان که پیش از این بدان اشاره شد، و باز هم در جای خود ما از این برگ ها، لغات و برخی ویژگی های آن گفت و گو خواهیم کرد.
در باره ی اسناد دوره ی اشکانیان بدبختانه به جایی دسترسی نداریم. از این روی اطلاع زیادی از پهلوی شرقی و شمالی و تفاوت آن با پهلوی جنوبی در دست نیست و در لهجه های گوناگون خراسان غربی، طبرستان، آذربایجان و طوالش نیز که بدون شک مخلوطی از پهلوی شمالی و شرقی (اشکانی) و پهلوی جنوبی و دری است کنجکاوی و بررسی کامل نشده است ورنه آگاهی های زیادتری به دست خواهد آمد، به ویژه هرگاه از اوراق تورفان و از زبان ارمنی نیز استفاده شود. کتاب های عهد اشکانی هفتاد کتاب بوده است که نام چهار کتاب از آن باقی است چنان که در مجملالتواریخ و القصص گوید: «و از آن کتاب ها که در روزگار اشکانیان ساختند، هفتاد کتاب بود از جمله کتاب مروک (مردک ؟) کتاب سندباد، کتاب یوسیفاس کتاب سیماس» و رساله ای است به پهلوی در مناظره ی نخل و بز به شعر دوازده هجایی، مخلوط به نثر که گویا در آغاز منظوم بوده است و سپس بیت های آن کتاب مغشوش و دست کاری شده است و فعلن نثر و نظمی است مختلط و این کتاب هم بر حسب عقیده ی «هرتسفلد» به لهجه ی پهلوی شمالی است و نامش «درخت آسوریک» است.
آثار پهلوی جنوبی
پس از کشته شدن «اَرْدَوَانِ پنجم» که وی را «اَفْدُمْ» یعنی آخرین نیز می نامیده اند، خاندان بزرگ «پرثوی» برچیده شد و دولت اشکانی برچیده شد و شهنشاهی از خانواده ی مشرقی به خانواده ی جنوبی (فارسی) که به دست «اَرْتَخشَتْرَ»(= اردشیر) پسر «پاپک» تأسیس شده بود انتقال یافت، آن دولتی که بعدها خود را وارث بهمن اسفندیار و جانشین کیان شمرد. در این دوره، خط و زبان رسمی خط و زبان پهلوی است که آن را برای تفکیک از پهلوی قدیم «پهلوی جنوبی» می نامند خط پهلوی جنوبی نیز از الفبای آرامی گرفته شده است و با خط شمالی تفاوت هایی داشته است ؛ اما زبان پهلوی جنوبی یکی از شاخه های فارس قدیم به شمار می آید و بر اثر دخالت اصطلاحات مذهبی و لغات شکسته بسته ی اوستایی و اختلاف های دیگری که از نظر برخی لغات و صرف و نحو با پهلوی شمالی داشته است لهجه ای از لهجه های پهلوی به شمار میآید.
امتیاز آشکاری که میان خط پهلوی و خط و زبان های شرقی ایران بوده در مساله ی «هُزْوارشْ» است، که به دست کاتبان، وارد رسم الخط پهلوی شد چنین که لغاتی را به زبان آرامی نوشته و به پارسی میخواندهاند، این رسم در نوشتههای «تورفان» و آثار مانی دیده نمی شود، لیکن در دو قباله ی ملک اورامان و کتیبه های اشکانی و «درخت آسوریک» موجود است و معلوم می شود که در پهلوی اشکانی نیز موجود بوده است.
کهنه ترین سندی که از پهلوی جنوبی در دست است، سکه های شاهان پَرَته دار فارس است. سپس سکههای اردشیر پاپکان، دیگر کتیبه ی اردشیر پاپکان در نقش رستم به دو لهجه ی اشکانی و ساسانی و به یونانی، دیگر کتیبه ی شاپور اول که اخیرن در کاوش های شهر «شاپور» به دو لهجه ی شمالی و جنوبی و به دو خط اشکانی و ساسانی به دست آمده و غیره.
اما کتاب هایی به خط و زبان پهلوی موجود است که یقین نیست که در زمان خود ساسانیان تألیف شده باشد. و برخی از آن ها بنا بر تحقیق متعلق به دوره ی اسلامی است. مانند «دَینْ کِرْتْ» تألیف موبد «آذر فرنبغ» معاصر مامون عباسی و غیره، با این حال ممکن است ترجمه هایی از اوستا مانند بخش هایی از یشت ها و بخش هایی دیگر از اوستا که به زبان پهلوی است و فصل هایی از بندهش که از کتاب های معتبر سنت مَزْدیَسنُی است و «درخت آسوریک»، «خسرو کواتان وریذکی»، «ایاتکار زریران» و نیز بخش عمده از داستان های ملی مانند «کارنامک اردشیر»، «خوتاینامک» و «آیین نامک» در عهد شاهنشاهان انجام گرفته باشد، چنان که گویند خوتاینامک به دستور یزدگرد شهریار تدوین گردید. به طور کلی تألیف کتاب ها و رساله های پهلوی اغلب در قرون اسلامی انجام گرفته است، ولی مواد آن ها قدیمی است.
از: سبک شناسی جلد اول، امیر کبیر، تهران، ۱۳٦۹
١- بیست سال پیش در مجموعه ی مقالاتی که به کوشش گروهی از پژوهشگران در یک جلد به خاطره ی و. مینورسکی اهدا شد، مقالهای به چاپ رساندم که در آن ضمن تجزیه و تحلیل مقدمه ی ابن مقفع درباره ی زبانهای ایرانی، بر معانی گوناگون نامهای پهلوی، پارسی و دری تاکید کردم (لازار، ١٩۷١). من موضوع یاد شده را بدین مناسبت برگزیده بودم که در میان مباحث فراوان مورد علاقه مینورسکی، تاریخ زبانها همواره یکی از موضوعهایی بود که توجه او را به خود جلب میکرد. اکنون که دادههای تازه امکان تکمیل این مقاله را به من میدهد، خوشوقتم که آن را به نشانه ی احترام، همراه با درودهای دوستانه به تاریخدان دیگری که او هم علاقه ی ویژه ای به تاریخ زبانها ابراز میدارد، پیشکش کنم.
٢- مقدمه ی ابن مقفع با بیانی کم و بیش مشابه از طریق الفهرست ابن ندیم، مفاتیح العلوم خوارزمی و معجم البلدان یاقوت به دست ما رسیده است. لفظ "پهلوی" در این نوشته بی تردید بر زبان پارتی دلالت میکند، بنابراین بدان نمیپردازیم. درباره "پارسی" گفته شده است که زبان موبدان، دانشمندان و امثال آنان و همچنین زبان فارس است و اما "دری" (منسوب به «در»)، زبان دربار و «شهرهای مداین» است. اما این نوشته ضمن بحث درباره دری میافزاید که «در میان زبانهای گفتاری مردم خراسان و مشرق، زبان گفتاری مردم بلخ است که بر دیگر زبانها غلبه دارد».
اما این توصیفها خالی از ابهام نیست. "پارسی" به طور قطع نام فارس میانه ی ادبی است که ما آن را به طور سنتی، بر اثر یک خطای شگفت اما بسیار دیرسال، "پهلوی" مینامیم. "دری" همان فارسی است یا به عبارت به تر، بنا به نوشته ی ابن مقفع «زبان گفتاری مشترک حوزهای است که از آن ناشی شده». این زبان از پایان دوره ی ساسانیان در پایتخت و بسیار فراتر از آن، در بخش وسیعی از کشور شاهنشاهی گسترش یافته بود. این زبان که کاربرد آن به زبان گفتاری محدود میشد، صورت تحول یافته ی خودمانیتر از فارسی میانه بود. من در مجموعه ی سال ١٩۷١ نوشتم:
"دری"، زبان پایتخت و دربار پادشاهی، زبان گفتاری مشترکی است که از دیدگاه گویششناسی از "پهلوی" [پارتی] و بیش تر به دلایل سبکشناسی از "پارسی" متمایز میشد (برگ ١١٤).
تصویری که طرح نخستین آن بدین صورت ریخته شد، در مجموع رضایت بخش بود. با این همه، رابطه ی میان فارسی میانه ی ادبی و گونه زبانی کاربردی مردم فارس مبهم بود و اشاره به گونههای زبانی کاربردی مردم مشرق در مورد دری، از همه مبهم تر. بنابراین، آن مقاله با پرسشهایی درباره ی دو نکته ی زیر پایان میگرفت:
چه گونه میتوان گفت که "پارسی" زبان مردم فارس بوده است؟ این مساله که "پهلوی"، زبان آثار مکتوب، بتواند زبان گفتاری معمول این ایالت باشد منتفی است. در فارس، مانند هر جای دیگر، به زبان کتابت سخت نمیگفتند (برگ ١١٤ ) اما اشاره به بلخ و خراسان در مورد زبان "دری"، به احتمال میبایست با اظهار نظر مقدسی جغرافی نویس مرتبط باشد. وی درباره ی گونه های محلی فارسی متداول در شرق ایران میگوید که گونه بلخی از همه شیواتر است. اما اگر "دری" زبان گفتار مشترکی بوده که در شاهنشاهی ساسانی گسترشی عظیم داشته است، چه نیازی ابن مقفع را بر آن میدارد که به تصریح از خراسان نام ببرد؟ «عبارت روشن نیست و غیر عادی به نظر میرسد: انتظار خواننده بیشتر آن است که به اطلاعات کلیتری دست یابد» (برگ ١١۵).
۳- اکنون با کشف های اخیر، امکان ارایه ی فرضهای محتملی درباره این دو نکته فراهم آمده است که پاسخ گوی این پرسشها خواهد بود.
از دیرباز میدانم یا حدس میزنم که فارسی گفتاری در سدههای نخستین دوره ی اسلامی به هیچ روی زبانی یکپارچه نبوده است، بلکه وجود شمار فراوانی از گونههای محلی در این زبان که برخی از آن ها کم و بیش به نحوی مبهم از خلال متنهای کهن رخ مینمایند، نمودار تفاوتهای موجود در آن است. امروزه میتوان ثابت کرد که این گونههای محلی در دو گروه عمده یا به عبارت دیگر، دو "گویش" گرد آمده بودند که یکی در شمال شرقی، خراسان، ماوراءالنهر و شمال سرزمین کنونی افغانستان رواج داشت و دیگری جنوب ایران، از خوزستان تا سیستان را در بر میگرفت (لازار، ١٩٨۷).
متنهای کهن نوشته شده به خط عربی نمودار گویش شمال شرقی است. ادبیات فارسی، نخستین بار در قلمروی سامانیان، ماوراءالنهر و خراسان بود که رشد و شکوفایی خود را آغاز کرد. شاعران و نویسندگان بعدی که در نواحی دیگر ایران به کار شعر و ادب پرداختند، از پیشگامان خود در سده های چهارم و پنجم ه.ق. در شرق ایران الهام گرفتند. آنان به احتمال زبان را از برخی ویژگیهای محلی پالودند. اما در مجموع همان ابزار زبانی را به کار گرفتند، چنان که میتوان گفت فارسی کلاسیک ریشه در گویش شمال شرقی فارس دارد.
گویش جنوب در متنهایی به دست ما رسیده است که با برخی از آن ها از بیش از یک سده ی پیش به خوبی آشناییم، اما دلالت گویشی این متون دیرزمانی ناشناخته مانده است. مراد متنهای کهن فارسی – یهودی است که بیش تر آن ها را ترجمهها و تفسیرهای کتاب مقدس تشکیل میدهد. به مرور زمان به این دسته از متون اسناد دیگری افزوده شده است، به ویژه در این میان باید از دو سند حقوقی یاد کرد که متعلق به قرن سده ی چهارم و پنجم ه.ق. و محل انشای هر دوی آن ها خوزستان است، و نیز یک واقعه ی مهم تازه که به روشن ساختن همه ی این مسایل پرداخته و آن برای نخستین بار، پیدایش متنی به خط عربی است. این سند که از نظر زبانشناسی اهمیتی بی مانند دارد، ترجمهای از قرآن است که علی رواقی نسخه خطی منحصر بهفرد و ناقص آن را در کتاب خانه ی آستان قدس رضوی کشف کرده و سپس در دو جلد نفیس با عنوان قرآن قدس به چاپ رسانده است. این متن که ویژگیهای گویشی فراوانی دارد به احتمال قوی در سیستان یا در ناحیهای نزدیک به آن نوشته شده است و امکان دارد متعلق به قرن پنجم و ششم ه.ق. باشد (لازار، ١٩٩٠).
متنهای گوناگون فارسی - یهودی یا گروههای متشکل از این متن ها، از دیدگاه گویشی با قرآن قدس همگن نیستند. آن ها نمودار گونههای محلی مختلفاند، اما همه ی این تفاوت های ظریف گویشی با یکدیگر خویشاوندی نزدیک دارند و یک جا در تقابل با فارسی شمال شرقی قرار میگیرند. از مشخصترین ویژگیهای گویش جنوبی آن است که واژههای متداول فارسی میانه (پهلوی) و ناشناخته در فارسی کلاسیک (و پیش از دوره کلاسیک) در آن فراوان به چشم میخورد. این ویژگی صد سال پیش هم دانشمندانی چون نولدکه و هرن را که به نوشتههای توراتی فارسی - یهودی منتشر شده به کوشش لاگارد (١٨٨٤) علاقه نشان میدادند، شگفت زده کرده بود. این ویژگی در زبان قرآن قدس به همان اندازه رواقی را به شگفت آورده است. با افزوده شدن یک سلسله خصوصیات صرفی و آواشناختی بدین ویژگی، این فارسی جنوبی به فارسی میانه نزدیک میشود و مجموع آن ها در تقابل با فارسی کلاسیک قرار میگیرد.
روشن است که گونههای زبان جنوبی مشابهت بسیار خود را با فارسی میانه حفظ کرده بودند، در حالی که گونههای زبانی متداول در شمال شرق به طور محسوس دستخوش تحولی سریع تر گردیده و ازدیدگاه صرفی و از نظر واژگان از فارسی میانه به مراتب فاصله ی بیش تری گرفته بودند. از آن جا که فارسی کلاسیک بر مبنای گویش شمال شرقی پایه ریزی شده است، رابطهاش با فارسی میانه باید از این دیدگاه نگریسته شود:
در این که تفاوت میان پهلوی و فارسی ادبی تفاوتی تقویمی و تاریخی است تردیدی وجود ندارد، اما این تفاوت همچنین تفاوتی گویشی به شمار میآید (لازار، ١٩٨۷، برگ ٢٠۷)
٤- به نوشته ابن مقفع بر میگردیم. اوضاع و احوالی که او توصیف میکند، احتمالن مربوط به پایان دوره ی ساسانی است. این وضع در آن هنگام نمیبایست چندان تفاوتی با آن چه که در نخستین سدههای اسلامی مشاهده میشود، داشته باشد. گویشهای کهن به طور قطع هنوز در نواحی مختلف ایران وجود داشت اما پیش از آن، پارسی، یعنی زبان رسمی، مذهبی، اداری و ادبی نیز به عنوان زبان گفتاری جاری، کم و بیش در سراسر کشور شاهنشاهی پراکنده شده بود.
مسلم است که این زبان گفتاری، انعطافپذیرتر از زبان نوشتاری (پهلوی) بود و بسته به مناطقی که در آن رواج داشت، شکلهای گوناگون به خود گرفته بود. در قلمروی اصلی خود (فارس یا به احتمال قوی تر، خوزستان) و در دیگر نواحی جنوبی نزدیک بدان هم، تحول کم تری یافته بود. همچنین در دیگر جاها، به ویژه در مناطقی که در کنار زبانها و گویش های محلی کمابیش متفاوت با زبان پارسی قرار گرفته یا جانشین آن ها شده بود، شکلهای متفاوتتر به خود گرفته بود. این امر به ویژه در خراسان صدق میکرد. با استفاده از یک متن مانوی میدانیم که در سده ی سوم هنوز در خراسان تنها با زبان پارتی آشنایی داشتند و زبان پارسی که مبدل به زبان مشترک گردید، تنها از دوره ی ساسانیان در آن ناحیه جایگیر شده بود. بنابراین جای شگفتی نیست که گونه های محلی این زبان مشترک با زبان رسمی و زبانی که در جنوب بدان سخن میگفتند، به نسبت، تفاوت بسیار داشته باشد. این گونههای محلی بیتردید از زبان پارتی تاثیر پذیرفتهاند و فراوانی واژههایی با ریشه شمالی یعنی پارتی یا مادی - پارتی در فارسی کلاسیک که پیش از این لنتز فهرستی از آن ها فراهم آورده است (١٩٢٦)، به خوبی نمودار این امر است.
در پرتو اطلاعاتی که امروزه به دست میآید، میتوان به تر به مفهوم گفته ابن مقفع پی برد. او هنگامی که از «زبان فارس» سخت میگوید صرفن زبان مشترکی که در فارس بدان تکلم میکردند در نظر دارد. اکنون میدانیم که در آغاز دوره ی اسلامی این زبان هنوز با زبان پهلوی نزدیکی بسیار داشته است.
میزان این نزدیکی در پایان دوره ی ساسانی به احتمال از این هم اندکی بیش تر بوده است. بر روی هم، تفاوت "زبان فارس" با "پهلوی" تنها بایستی مانند تمایزی بوده باشد که میان یک زبان گفتاری عامیانه با زبانی رسمی و اداری وجود دارد. آن ها تنها دو گونه کاربردی از زبانی واحد بودند. این زبان "پارسی" نامیده میشد (در فارسی میانه «پارسیگ» و در عربی ابن مقفع «الفارسیه»). این زبان به شکلی که ما آن را "پهلوی" مینامیم، «زبان موبدان و دانشمندان» و در شکل دیگرش، یعنی زبان گفتاری، «زبان فارس» بود.
۵- اما زبان "دری" کدام است؟ پس از آن چه که گذشت، اکنون که میدانیم زبان گفتاری مشترک به دو گویش بسیار متمایز تقسیم میشد و میدانیم که نام گویش جنوبی به احتمال "پارسی" بوده و میدانیم که فارسی کلاسیک از آغاز پیدایش بر اساس گویش شمال شرقی پایه ریزی شده و نام "دری" برای مشخص کردن فارسی به کار رفته است، به دشواری میتوان در برابر وسوسه این اندیشه پایداری کرد که آن چه ابن مقفع "دری" مینامد، در واقع همان گویش شمالی است. ظواهر امر نیز خلاف این را نشان نمیدهد. "پهلوی" و زبان گفتاری جنوبی به اندازهای به هم نزدیک بودند که میتوانست نامی متفاوت به خود گیرد.
از سوی دیگر، از مقدمه ی ابن مقفع چنین بر میآید که "دری" در میان «مردم خراسان و مشرق» متداول بوده است. شاید اشاره ی او به برتری زبان مردم بلخ اندکی غیر عادی باشد. در توصیف کلی او از زبانهای ایران، این تذکر تا اندازهای نابجا به نظر میرسد، اما سرانجام چیزی جز تایید این مطلب نیست که "دری" به نحوی پا برجا در مناطقی جاگیر شده بود که به ویژه در آغاز دوره ی اسلامی، شاهد استقرار گویش فارسی شمال شرقی و شکلگیری فارسی ادبی در آن ها هستیم.
این واقعیت نیز وجود دارد که "دری" زبان پایتخت، یعنی تیسفون و دربار بود که نام خود را وام دار آن است. چنان چه "دری" زبان میانجی سراسر قلمروی شاهنشاهی نبوده، بلکه تنها یکی از گویشهای آن به شمار میآمده است، چه گونه میتوان توزیع جغرافیایی این زبان را که در عین حال هم در پایتخت، در بین النهرین، و هم در خراسان دورر دست شایع بود توجیه کرد؟
یافتن پاسخی برای این پرسش چندان دشوار نیست. در واقع، چنان چه بپذیریم "دری" آن شکلی است که زبان پارسی ِ مبدل شده به زبان مشترک، در قلمروی پارت به خود گرفت، این اشکال برطرف میشود.
در مورد خراسان نیازی به توضیح نیست. در این ایالت که قلمروی ویژه ی زبان پارتی به شمار میآمد به احتمال، این زبان از همان پایان دوره ی ساسانی از میان رفته بود و میدانیم که در آن جا هیچ گویش کهنی باقی نمانده است. امروزه تنها گونههای محلی زبان فارسی در خراسان متداول است. زبان مشترک از آن جا تا باختر (باکتریا) گسترش یافته و شاید از آغاز دوره ی ساسانی، جایگزین زبان باختری شده بود. سپس با غلبه ی اسلام، زبان "سغدی" را به سویی زد و ماوراءالنهر را فرا گرفت. بدین ترتیب، "دری" در کشورهایی جایگیر شد که بعدها میبایست ادبیات شکوفای خود را در آن جا پدید آورد.
اما "پارتی" در سراسر مغرب حکمفرمایی کرده بود. ابن مقفع خود به ما میگوید که نام "پهلوی" (پارتی) منسوب به "فهله" است و فهله به پنج ناحیه «اصفهان، ری، همدان، ماهنهاوند و آذربایجان» اطلاق میشود. تیسفون، پایتخت ساسانیان، پیش از آن پایتخت پارتیان بود، پس در آن جا هم می بایست طی سده ها چه در دربار و چه در شهر به زبان "پارتی" سخن گفته باشند.
دو زبان مشترک ایران کهن، "پارتی" و "پارسی"، مدتی پیش از یده ی سوم میلادی پدید آمده بودند. این دو، به عنوان زبان گفتار جاری، کشور را در میان خود تقسیم کرده بودند. "پارسی" که ریشه در جنوب غربی داشت، شاید از مدت ها پیش به سوی جنوب شرقی گسترش یافته و تا سیستان فرا رفته بود.
"پارتی" در سراسر خطه ی شمالی جایگیر شده بود. هنگامی که پارسیان به جای پارتیان قدرت را به دست گرفتند، زبانشان یعنی "پارسی"، در شمال ایران نیز شایع شد و شاید این امر در آغاز، در پایتخت، که ساسانیان سازمان اداری خود را در آن جا مستقر کرده بودند، صورت گرفت. زبان "پارسی" به سوی شرق، به ویژه خراسان، گسترش یافت که در آن جا شاید بر اثر مقتضیاتی خاص، همه ی گویشهای دیگر را حذف کرد. درباره ی ماد هیچ اطلاعی از منابع و مآخذ به دست نمیآید. امروزه هنوز هم گویشهای مادی - پارتی بسیاری در آن جا باقی است، اما به دشواری میتوان تصور کرد که زبان مشترک برآمده از "پارسی" نیز در آن جا در کنار گویشهای محلی متداول نبوده باشد و کمابیش همان ساختاری را نداشته باشد که در تیسفون و در دیگر مناطق پارتی پیش از آن داشت.
بدین ترتیب، در سراسر نیمه ی شمالی ایران گونه ی مشخصی از زبان مشترک گفتاری پدید آمد. معاصران به اختلافاتی که میان این زبان شمالی و زبان جنوب ایران وجود داشت بی اعتنا نبودند. در تقابل با زبان پاک تر و خالص تر جنوب، که نام اصلی «پارسی» را برایش نگاه داشتند، زبان شمالی را «زبان دربار» یا «زبان پایتخت»، "دری"، نامیدند.
اما از بازی سرنوشت، آن که بعدها به مقام زبان ادبی ارتقا یافت، "دری" بود که از شمال شرقی برآمده و در سراسر ایران پراکنده شد. از جنوب به شمال و مشرق، سپس از شمال شرقی به جنوب. تاریخ تمدن ایرانی ساخته و پرداخته این نوسانهاست.
* * *
از: "شکل گیری زبان فارسی" ژیلبر لازار، چاپ سوم، ٢٠٠۵، تهران، هرمس
ترجمه ی مهستی بحرینی
شماره ی نوشته: ٤ / ١
نورا نیک سرشت
نگاهی به تاریخچه ی خط و زبان در ایران
بخش نخست: دوران پیش از اسلام
آغاز تاریخچه ی خط در ایران باستان که طبق کتیبه ای که در جنوب ایران کشف شده است به حدود پنج تا هفت هزار سال پیش می رسد و برای نمونه می توان از کتیبه های موجود در معبد سه هزار و پانصد ساله ی زیگورات نام برد. ولی از آن جا که مدارک ما در این باره کامل نیست، ما نیز از اشاره به زبان ها و خط های پیش از هخامنشیان خودداری نمودیم.
تاريخ ايران از زمان مادها روشن و مدون است و خلاصه اش اين است كه شخصی به نام دياكو بنیادگذار سلسله ی ماد بود. او هگمتان يا اكباتان (همدان) را پايتخت خود قرار داد. يكی از فرمان روايان بزرگ ماد به نام هُوَخشَتَرَ حكومت آشور را برانداخت و دولت ماد را اقتدار و اهميت بخشيد. جانشين او نیز كه آستياگ نام داشت مغلوب كوروش كبير گرديد و سلسله ی ماد برافتاد. كوروش بنیادگذار سلسله ی هخامنشيان، مركز حكومت خويش را در پاسارگاد قرار داد و كشور ليدي و بابل را مسخر نمود و مهم ترين دولت و سلطنت دنيای قديم را تشكيل داد. داريوش بزرگ ترين شاهنشاه هخامنشی هم، نخست ياغيان را سركوب كرد و كشور ايران را از سر حد چين تا ريگزارهای سوزان افريقا بسط داد و دولت هخامنشی را از مقتدرترين دولت های روی زمين كرد. از زبان مادی سند و آثار كتبی بر جای نمانده است ولی شكی نيست كه زبان مادی با پارسی باستان خويشاوندي نزديك داشته است، به طوری كه پارسی ها و مادی ها زبان يكديگر را به خوبی می فهميده اند.
زبان پارسی باستان
زبان ايرانيان در زمان هخامنشيان پارسی باستان يا فرس قديم ناميده می شود كه ريشه ی زبان فارسی كنونی است. كتيبه های شاهان هخامنشی و لوح های زرين و سيمين كه از آن روزگار بر جای مانده به اين زبان نوشته شده است. مجموع واژه های اصلی كتبيبه ها از چهارصد كلمه تجاوز نمی كند و مطالب آن عبارت است از نام و شرح خاندان شاهان، شرح فتوحات، ستايش يزدان، نكوهش دروغ و ناپاكي و سفارش به راستي و نيكو كاری. اين كتيبه ها غالبن به چند زبان است و غير از پارسی باستان، به زبان های آسوری ،ايلامی و آرامی كه میان ملل دست نشانده ی هخامنشيان معمول بوده، نگاشته شده است. مجموع كتيبه های هخامنشی بالغ بر چهل كتيبه است و مهم ترين آن ها در تخت جمشيد، همدان، شوش، نقش رستم، بيستون، وان و الوند، است كه كتيبه ی بيستون از همه مفصل تر و مشتمل بر ٤٢٠ سطر و هيجده هزار و نهصد كلمه است كه داريوش در اين كتيبه چه گونگي فرونشاندن شورش های داخلی و غلبه و تسلط به كشورهای خارجی و حدود متصرفات خود را شرح می دهد و در پايان، مجد و بزرگواری كشور ايران را آرزو می كند.
خط ميخی
كتيبه های هخامنشی به خط ميخی است. ايرانيان اين خط را از قوم كلده و آشور گرفتند و در آن تغييراتی دادند و آن را به صورت الفبايی در آوردند. اين خط که از چپ به راست نوشته می شده دارای ۳٦ حرف بوده و در كنده كاری و نوشتن روی سنگ و اجسام سخت به كار می رفته است. نخستین خط ميخی كه به دست آمده است از زمان آريار منه و آخرين خط میخی از روزگار پادشاهی اردشير سوم است. این خط به سبب دشواری نگارش، از دوران اشكانيان رو به زوال نهاد و به تدريج منسوخ گرديد.
در كتيبه ها پنج كلمه به خط میخی و به صورت پندار نگاری باقي مانده است. پندار نگاری مرحله ی پس از تصوير نگاری در تاريخچه ی خط را گويند كه تصوير در آن كم كم ساده شده و به صورت علامت و نشانه در آمده است. همچنین برای اسامی معني نيز علایمی ايجاد گرديده است. علایم رياضی نیز كه اکنون به صورت خط بين المللي در آمده از نمونه هاي پندارنگاری است. این پنج کلمه عبارت است از: اورامزدا – اهورامزدا، خشايثيه – شاهنشاه، دهيو – كشور، بغا – خدا، بومي - بوم – سرزمين. گذشته از سنگ نبشته ها، سكه های هخامنشی و خطوط روی برخی ظروف و سنگ ترازو ها و نگين های بر جای مانده از آن عهد، همه به خط ميخی و زبان پارسی باستان است. برای شناختن زبان پارسي باستان چند جمله از بند اول كتيبه ی نقش رستم با زبان پارسی باستان آوزده می شود: « بغ وزر كه اورامزداهی ايمم بوميم اداهی اومام آسمانم اداهی مرتيم اداهی شياتيم ادامرتيهی». ترجمه : خدای بزرگ است اهورا مزدا كه اين زمين را آفريد كه آن آسمان را آفريد كه شادی را برای مردم آفريد.
زبان اوستايی
اوستا قديمي ترين اثر از آثار آريايی است. زبان اوستايی با سانسكريت، زبان ادبی و كهن هنديان شباهت تام دارد و معلوم مي شود كه ايرانيان و هنديان در روزگاری با هم زندگانی كرده و زبان مشتركی داشته اند كه ريشه ی زبان اوستايی و سانسكريت بوده است. زردشت پيامبر ايران باستان كه قرن ها پيش از مسيح زندگی می كرده است، از شمال يا شمال غرب ايران برخاسته و متوجه ی مشرق ايران شده است و پيروانش گشتاسب و گرشاسب در مشرق ايران بوده اند. پس زبان اوستايی در قسمت های شرقی هم مفهوم بوده است.
اوستا داراي دو لهجه است. قسمتي که از خود زردشت است خيلي قديمی و بقيه جديدتر است. گات ها يا سرودهای مذهبی از خود زردشت است. اوستا در قديم ٢١ كتاب را شامل می شده كه مردم ايران آن ها را از حفظ داشتند. در استيلاي اسكندر، مقداري از آن از دست رفت. بلاش اول اشكاني کوشش به گرد آوري اوستا نمود و دستور داد اوستای پراكنده را كه موبدان در حافظه داشتند گرد آوری كنند. ولی اقدام اساسي براي تدوين اوستا در زمان ارشير بابكان انجام گرفت و عده ای از موبدان كه رياست آن ها با تنسر، هيربد هيربدان بود مامور گرد آوری اوستا شدند. پس از اردشير، پسرش شاپور اول خرده اوستا را كه پراكنده بود گرد آوری كرد. به روزگار شاپور دوم ساسانی درباره ی مراسم دينی میان زردشتيان اختلاف افتاد و به دستور شاپور، آذر بد مهر اسپندان موبد موبدان به كتاب اوستا مراجعه و مطالب آن را مرتب نمود.
خط اوستايی
خط اوستايی با احتمال زياد در زمان ساسانيان تنظيم شده است. در این دوره در ضمن تدوين اوستا و كتابت آن متوجه شدند كه خط پهلوي براي نوشتن تلفظ صحيح اوستا، رسا نيست. بنابراين موبدان، الفبايي از روی الفبای پهلوي به وجود آوردند كه بتوان تمام لغات و كلمات مقدس و خواندن صحيح اوستا را به وسيله ی آن نوشت. اين خط دين دبيره نام دارد كه امروزه به خط اوستايی يا دبيری دين نيز خوانده می شود. اين خط كه از راست به چپ نوشته می شود، كامل ترين خط موجود جهان است. زيرا در الفبای اوستايی اعِراب جزو حروف است و برای همه ی صداها نیز حروف و نشانه ی ویژه وجود دارد. الفبای اوستايی ٤٤ حرف دارد و جدا نوشته می شوند و چون اعِراب داخل حروف است، خواندن و نوشتن با آن بسيار ساده است. به جرات می توان گفت که خط اوستايی يكی از كامل ترين خطوطی است كه تا كنون مورد استفاده قرار گرفته است.
پس از مرگ اسكندر، كشور های تصرف شده، میان جانشينان او تقسيم شد و سلكوس به فرمانروايی ايران منصوب گرديد. مدت هشتاد سال سلوكی ها بر ايران تسلط داشتند تا آن كه مردم خراسان با قيامی مردانه، سلوكی ها را مغلوب ساختند و دولت پارت يا اشكانيان را به وجود آوردند. واژه ی پارت parthava (پرثَوَه) در گذشت زمان به پَرتَو و سپس با تبدیل (ر) به (ل) و (ث) به (ه) پَلهَو شده و بر اثر قلب (ل) و (ه) به صورت پَهلَو در آمده است. پارت سرزمين خراسان و گرگان كنونی است كه نامش در كتيبه ی بيستون جزو كشور هايی كه داريوش بر آن ها حكمرانی داشته، آمده است . واژه ی "پهلو" همان گونه كه توضيح داده شد از همان لغت پرتو يا پرثوه است كه در نتيجه ی تطور لغوی به این صورت درآمده است و لفظ "پهلوان" به معنی شجاع از همين واژه ی "پهلوی" است، زیرا پرتوها ( پهلوی ها ) نزدیک به ۵٠٠ سال در برابر یوزش روميان ایستادگی كردند.
زبان پهلوی
پس از استقرار اشكانيان، زبان پهلوی اشکانی يا زبان مردم خراسان زبان رسمی و درباری ايران شد و تا تسلط اعراب تازی زبان مردم شمال و مشرق ايران بود. از زبان پهلوی اشكاني كه به زبان پهلوی شمالي نيز معروف است، جز چند كلمه به روی سكه ها، آثار مهمي بر جای نمانده است و در زبان ارمنی و لهجه های آذربايجان و خراسان نیز پاره ای از واژه هاي پهلوي اشكانی ديده می شود.
گاهي از كلمه پهلوی، زبان فارسی روان اراده مي شود، به طوري كه در دوره های اسلامي، "پهلوی زبان" می گفته اند که مقصود "زبان پارسی" بوده و آن را در برابر زبان عربی به کار می بردند. اين زبان كه اصل آن از پارسی باستان است، در طی زمان تغيير پيدا كرد و پس از تحول بسيار به صورت پارسی و زبان دری در آمد.
مانی در سال ٢۵١ ميلادی در سن ٤۵ سالگی ادعای پيامبری كرد و برای تبليغ شاپور اول ساسانی به دين خود، كتاب شاپورگان را به زبان پهلوی اشكانی نگاشت. بخشی از آثاری كه اخيرن از مانويان در تورفان ايالتی از تركستان چين پيدا شده بنا به عقيده ی شماری از پژوهشگران به خط و زبان پهلوی اشكانی است. رساله ای هم به زبان پهلوی اشكانی در دست است به نام درخت آسوريك كه گروهی از پژوهشگران عقيده دارند كه اصل آن به زبان پهلوی اشكانی بوده و بعد به پهلوی ساسانی در آمده است و اين كتاب در اصل منظوم بوده و شعرهای ١٢ هجايی داشته ولی اكنون وزن های بیت های آن به هم خورده و به نثر تبديل شده است. موضوع درخت آسوريك عبارتست از مناظره ی درخت خرما و بز که ما به عنوان نمونه چند سطر از كتاب را با ترجمه ی آن می آوریم: «درختی رست است تر او شتر و اسوريك، بنش خشك است، سرش هست تر، ورگش كنيا ماند، برش ماند انگور، شيرين بار آورد. مرتومان وينای آن ام درختی بلند». ترجمه : درختی رسته است آن طرف شهرستان آسوريك، بنش خشك است و سر او تر است، برگش به نی ماند و بارش به انگور. شيرين بار آورد. مردمان بينی من آن درخت بلندم.
خط پهلوی
اخيرن سندی به زبان پهلوی اشكانی در اورمان كردستان كشف شده و آن عبارت از دو قباله ی زمين است كه در ١٢٠ سال پيش از ميلاد مسيح آن را به خط پهلوی اشكانی روی پوست آهو نوشته اند. خط پهلوی اشكانی كه با حروف جدا از هم و منقطع و از راست به چپ نوشته می شد، از خط آرامي اقتباس شده بود، خط آرامی را كلدانيان كه تابع ايران بودند در اين كشور رواج دادند. در زمان هخامنشيان اين خط مخصوص نگارش بود و خط ميخی برای كتيبه و كنده كاری به كار مي رفت، در دوره ی اشكانيان خط پهلوی براي كتيبه و كنده كاری هر دو معمول شد. خط پهلوی داراي ٢۵ حرف است و عيب و اشکال بزرگ آن اين است كه حروف صدادار ندارد و يك حرف آن گاه چند صدای مختلف دارد.
اردشير بابكان، اردوان آخرين پادشاه اشكانی را شكست داد و آن سلسله را برانداخت و سلسله ی ساسانی را بنیاد نهاد و پايتخت را از شمال به جنوب آورد. مذهب زردشتی را كه از روزگار تسلط اسكندر به تدريج از رونق افتاده بود، آيين رسمی ايرانيان كرد و آتشكده های خاموش را روشن ساخت. وی و جانشينانش در آبادانی كشور و گسترش علم و فرهنگ و ترويج آداب و رسوم ملی كوشش بسيار نمودند.
زبان پهلوی ساسانی كه به پهلوی جنوبی معروف است با پهلوی اشكانی تفاوت اندکی دارد. با نگاهی به برخی كلمات كه هنوز در زبان پارسي به كار می رود، می توان به اختلاف ميان دو لهجه ی اشكانی و ساسانی پی برد. مثلن "گرسنه" و "گسنه" كه به زبان پهلوی اشكانی است، در زبان پهلوی ساسانی "گشنه" است. همچنين "فرستك" در پهلوی اشكانی، "فرشتك" در پهلوی ساسانی و "فرشته" در زبان پارسی كنونی است. اصل زبان پهلوی جنوبی نيز از پارسی باستان است و چون پاره ای از اصطلاحات دينی و لغات اوستايی در آن راه يافته و از نظر قواعد دستوری با پهلوی اشكانی فرق اندکی دارد، از اين رو آن را لهجه ای از لهجه های پهلوی می شمارند.
از زبان پهلوی ساسانی آثار متعددی یز جای مانده است كه بخش عمده ی آن كتاب های دينی، اخلاقی، ادبی و داستان است. در روزگار ساسانيان اوستا نیز گرد آوری و ترجمه و تفسيرهايی به پهلوی بر آن نوشته شد که آن را زند گفته اند و شرحی كه سپس براي زند نوشته شد، به پازند معروف است.
خط پهلوی ساسانی از روی خط پهلوی اشكانی تنظيم شد كه در كتيبه ها، حروف آن مانند پهلوی اشكانی از هم جدا نوشته می شد و در نامه ها و تحرير، با هم تركيب می شد . شمار الفبای پهلوی ساسانی را از ١٨ تا ٢۵ حرف نوشته اند و علت اين امر همان گونه که گفته شد آن است كه در این خط يك حرف چند صدای مختلف می دهد. دبيران دوره ساسانی برخی از لغات را به آرامی می نوشتند و هنگام خواندن به پهلوی می خواندند و آن را هُزوار ٍٍِِش می ناميدند. مثلن « ملكان ملكا » می نوشتند و «شاهنشاه» می خواندند و «يوم» می نوشتند و «روز» می خواندند. با آن كه زبان پهلوی از نظر قواعد دستوری و ريشه ی كلمات با زبان پارسی كنونی اختلاف اندکی دارد، به سبب اين كه الفبای پهلوی حروف صدادار ندارد و يك حرف، صداهاي مختلف می دهد و معمول بودن هزوارش در آن، خواندن كتاب های پهلوی خالی از اشكال نيست. خط پهلوی در دوره ی ساسانيان معمول بوده و تا حدود يك سده پس از اسلام در ايران زمين رواج داشته است و تا زمان حجاج بن يوسف ثقفی دفاتر ديوانی هنوز به خط پهلوی نوشته می شد و پس از آن كه خط عربی جانشين آن گرديد، این خط تا مدتی میان گروهی از ايرانيان به ویژه موبدان برای نامه نگاری و نوشته های دينی به كار مي رفت. كتيبه هايی از دوره ی ساسانيان كشف شده است كه مهم ترين آن ها عبارتست از :
١- كتيبه ی نقش رستم نزديك تخت جمشيد از اردشير بابكان به سه زبان پهلوی اشكاني و ساسانی و يونانی.
٢ – كتيبه ی حاجی آباد در سه فرسخی تخت جمشيد ار شاپور اول ساسانی كه به پهلوی ساسانی و اشكانی نوشته شده است.
۳ – كتيبه ی پايكوبی میان قصر شيرين و سليمانيه کردستان عراق که بخشی از ایران بوده و كتيبه ی بسيار مفصلی است از نرسي که به خط پهلوی اشكانی و ساسانی نوشته شده است .در اين كتيبه نرسی بيان می كند كه چه گونه بهرام سوم را از تخت پايين آورده و خود به سلطنت رسيده است . اين كتيبه درباره ی حدود و مرزهای ايران در آن زمان اطلاعات بسیار جالبی به دست مي دهد.
كتيبه هايی نیز در طاق بستان و نقش رجب و تخت جمشيد و همچنين لوح ها، سكه ها و مُهر هايی از دوره ی ساسانی باقی است. يكی از آثار پر ارزش به خط پهلوی ساسانی "كارنامه اردشير بابكان" است كه در بخشی از آن می گويد: «پس از مرگ اسكندر گجستک رومی، ايران، شهر ٢٤٠ كدخدايی بود. سپاهان و پارس و نواحی نزديك آن در دست اردوان سردار بود. بابك، مرزبان و شهردار پارس و گمارده اردوان بود».
پایان بخش نخست
از : پایگاه تاریخ، فرهنگ و تمدن ایران
ما پس از این نگاه کلی به تاریخچه ی خط و زبان های ایرانی در دوران پیش از اسلام، در بخش دوم این رساله، با زبان ها و خطوط دوران پس از اسلام نیز در ایران آشنا خواهیم شد. از این رو من خوانندگان ارحمندم را به خواندن دنباله ی این رساله که به زودی در بخش دوم این گفتار در تارنمای آریا ادیب خواهد آمد، فرا می خوانم. با سپاس، آریا ادیب
شماره ی نوشته: ٣ / ١
دکتر علیاشرف صادقی
دوره های تاریخی واژه پذیری در زبان فارسی
منشا زبانی که ما امروز آن را فارسی مینامیم، در دوره ی ساسانی، دریگ و در سده های نخستین پس از اسلام، فارسی دری نامیده میشدهاست. فارسی در دوره ی ساسانی به زبان رسمی آن دوره که ما امروز آن را پهلوی مینامیم، اطلاق میشدهاست. پهلوی در اصل، نام زبان منطقه ی پهله، یعنی خراسان فعلی، از حدود شهر مرو و نیشابور تا قومس و گرگان قدیم بوده است که پس از دادن نام پهله به منطقه ی ری، نهاوند، همدان و آذربایجان و چند شهر دیگر در این حدود، پهلوی برای نامیدن گویشهای این منطقه نیز به کار رفتهاست. درحقیقت گویشهای قدیم پهله ی اصلی، یعنی خراسان فعلی، با گویشهای پنج شهر ری و قم و اصفهان و همدان و آذربایجان، یک طیف را تشکیل میداده که در اصطلاح، آنها را گویشهای شمال غربی ایران (پهلوی اشکانی یا پارتی) مینامند، در مقابلِ گویشهای جنوب غربی (پهلوی ساسانی یا پارسیگ ) که فارسی دری دوره ی اسلامی و فارسی امروز ما دنباله ی همان است.
اما زبان فارسی دری را امروز زبان نشاتیافته از خراسان میدانند. علت این امر نیز این است که در اواسط دوره ی ساسانی، زبان فارسی میانه بهتدریج همراه دیوانیان و سپاهیان از تیسفون یا مداین، یعنی پایتخت ایران، به خراسان منتقل شد و رفتهرفته جای زبان پهلوی آن جا (یعنی پهلوی پارتی) را گرفت. آن چه درحقیقت به خراسان منتقل شد شکل تحولیافته ی فارسی میانه بود که در پایتخت رایج و دری نامیده میشد. طبق اسناد و شواهد موجود، زبان پارتی در اواخر دوره ی ساسانی زبانی مرده بوده است که مانویان و دیگران طبق سنّت به آن مینوشتند. ولی زبان دری هنگام انتقال به خراسان (در اواسط دوره ی ساسانی) از زبان آن جا یعنی از پهلوی اشکانی یا پارتی بهشدت تأثیر پذیرفت و بسیاری از واژههای آن مانند «شهر»، «مهر»، «پور»، «ژرف»، «ژاله»، «اشک»، و غیره را پذیرفت. همچنین حرف بی صدای «ژ» که در زبان فارسی جنوبی وجود نداشت از زبان پارتی وارد زبان فارسی دری شد.
در آغاز فتح ایران، یعنی در سده ی نخست هجری، سپاهیان مسلمان عرب، به ماوراءالنهر، یعنی آسیای مرکزی امروز، حملهور شدند و بهتدریج آن جا را فتح کردند. زبان فارسی نیز بهتدریج با این سپاهیان به ماوراءالنهر منتقل شد. ساکنان آن منطقه که سُغدیزبان و خوارزمیزبان بودند، این سپاهیان و سایر کوچندههای داخل فلات ایران به آن جا را که فقط سرداران آنان عرب بودند، عرب میپنداشتند و ازاینجهت آنان را تاجیک نامیدند، یعنی تازی. زبان سُغدی تا اواسط سده ی چهارم هجری در ماوراءالنهر رایج بود، ولی پس از آن زبان فارسی بهکلی جای آن را گرفت و تنها در برخی منطقه های روستایی سُغدی باقی ماند.
امروز گویش یغنابی در درّه ی رودخانه ی یغناب، از شاخههای رودخانه ی زرافشان در تاجیکستان، باقیمانده و تحولیافته ی سُغدی است. خوارزمی نیز تا سده ی هفتم در خوارزم رایج بود و بعد از آن ترکی جای آن را گرفت. زبان فارسی دری در زمان انتقال به ماوراءالنهر برخی کلمه های سُغدی را به وام گرفت؛ کلمه های «نغز»، «جغد»، «چرخشت»، «ترت و مرت» به معنی «تارومار» که در شعر رودکی آمده، و غیره همه کلمه های سُغدی است. البته تماس پیدا کردن فارسی دری با سایر گویشهای شرق ایران نیز موجب وارد شدن شماری کلمه از این گویشها به فارسی شد. همه ی کلمه هایی که با «غ» آغاز میشوند مانند «غوک» به معنی قورباغه، «غلتیدن»، «غَر» به معنی کوه و غیره، از زبانها و گویشهای شرقی ایران که سُغدی نیز یکی از آنهاست گرفته شدهاند. پس از کشف اسناد زبان بلخی در میانه ی سده یبیستم مشخص شد که کلمه ی «خدیو» نیز از زبان بلخی وارد زبان فارسی شدهاست. با روی کار آمدن سلسلههای ایرانی در خراسان و ماوراءالنهر در سده های سوم و چهارم هجری، زبان این منطقه، یعنی فارسی دری، زبان رسمی دربارها و زبان متن های ادبی و علمی شد و از آن جا بهتدریج به دیگر نقاط ایران منتقل شد.
این زبان هنگام فتح ایران به دست عرب ها بهتدریج تحت تأثیر زبان عربی قرار گرفت و کلمه های قرضی بسیاری از عربی وارد آن شد. بی شک کلمه هایی مانند «کافر»، «حج»، «زکات»، «خمس»، «اذان» و غیره از نخستین کلمه هایی هستند که وارد فارسی شدهاند، اما بعدها دبیران و نویسندگان و دانشمندان برای تفنّن و تزیین نوشتههای خود شمار بسیاری از کلمه های غیرضروری را نیز وارد فارسی کردند. مقداری از کلمه های قرضی عربی نیز کلمه ها و اصطلاحات علمیای هستند که واضع آنها خود ایرانیان بودند که به عربی مینوشتند. شمار کلمه های عربی در نوشتههای فارسی تا اواسط سده ی ششم به نزدیک پنجاه و گاهی شصت درصد میرسید.
با هجوم ترکان آسیای مرکزی به ایران و تشکیل سلسلههای ترکزبان و ورود غلامان ترک به دربارها و سپاه ایران، برخی کلمه های ترکی نیز رفتهرفته وارد فارسی شد. نگاهی به تاریخ بیهقی و سیاستنامه و غیره نشان میدهد که در این دوره شمار کلمه های ترکی راهیافته به فارسی بسیار اندک بودهاست، اما با حمله ی مغولان، که بدنه ی سپاهیان آنان ترک بودند، هجوم کلمه های ترکی همراه با کلمه های مغولی به زبان فارسی شدت گرفت. از کلمه های مغولی باقیمانده از این دوره باید از «آقا»، «خان» و «خانم» که در ترکی هم وارد شدهاند، «یاسا»، «ایلغار» و غیره یاد کرد.
با استقرار قبیله های ترک در آذربایجان و تشکیل سلسلههای ترکزبان آققویونلو و قرهقویونلو، و به دنبال آنها با روی کار آمدن صفویان که سپاه یا قشون آنها را قبیله های قزلباش تشکیل می دادند که از هفت قبیله ی ترک تشکیل شدهبود، ورود کلمه های ترکی به فارسی باز هم بیش تر شد. بهویژه اصطلاحات نظامی مانند «یوزباشی»، «مینباشی»، «قلعهبیگی»، مرکب از قلعه ی عربی و بیگی ترکی به معنی دژبان امروزی، و اصطلاحات دولتی مانند «ایشیکآقاسی»، «قوللرآقاسی» و «بیگلربیگی» هم یادگار این دوره است.
در دوره ی صفویه رفتهرفته ایران، به ویژه از راه کشور عثمانی ترکزبان، با مظاهر تمدّن جدید آشنا شد. شماری از کلمه های مربوط به اختراع های جدید مانند «باروت»، «توپ»، «توپخانه» که جزء دوم آن فارسی است، «خمپاره» که خود از «خمبره» ی فارسی وارد ترکی شده، «ساچمه»، «گلنگدن»، «قنداق»، «تفنگ» که باز احتمالن از فارسی وارد ترکی شده، «مغازه» که راه دور و درازی را پیمودهاست تا سرانجام وارد ترکی عثمانی شده، از راه ترکی عثمانی وارد زبان فارسی شد.
با روی کار آمدن سلسله ی قاجار و تماس و رفت و آمد با روسیه، بهتدریج راه ورود کلمه های روسی نیز به زبان فارسی باز شد. البته ارتباط با روسها به دورانهای قدیمتر بازمیگردد، اما در زمان صفویه با رفت و آمد ایلچیان، یعنی سفرا، میان روسیه و ایران این تماسها بیش تر شد و ورود نخستین کلمه های قرضی روسی به فارسی به آن دوران بازمیگردد. مثلن کلمه ی «کاپیتان» که در فرهنگهای معاصر آن را از فرانسه گرفته شده دانستهاند، در زمان صفویه از روسی وارد فارسی شدهاست. این کلمه نخستین بار در عالمآرای عباسی به چشم میخورد که در سال ١٠٦٦ ق به فارسی نوشته شدهاست. تلفظ فرانسه ی این کلمه که شکل روسی آن هم، از آن گرفته شده «کاپیتِن» است نه کاپیتان. ازآن جا که شمار زیادی از کلمه های روسی در اصل از فرانسه به وام گرفته شدهاند، بعدها فرهنگنویسان ما که با زبان روسی آشنا نبودند، گمان کردهاند که این کلمه ها از فرانسه به فارسی راه یافتهاند. مثلن کلمه های «بانک»، «باله»، «ماشین»، «بنزین» و غیره، همه از روسی وارد فارسی شدهاند. شماری از نامهای خوراکیها و غذاها مانند «شکلات»، «نان بُلکی»، «نان سوخاری» و غیره و نیز نام برخی لباسها و کلمه های وابسته به آنها مانند «سارافون»، «شابلون»، «شابگا» به معنای شاپو، از روسی وارد فارسی شدهاند. نیز بسیاری از اصطلاحات مربوط به اتومبیل مانند «باک»، «ساسات»، «رُل» به معنی فرمان که در روسی «رول» تلفظ میشود، «کاپوت»، «بوکسل»، «بوکس و باد»، و غیره منشأ روسی دارند. آغاز آشنایی عمیقتر با روسی و رفت و آمد بیش تر به روسیه به زمان فتحعلیشاه و عباسمیرزا برمیگردد که عدهای برای یادگرفتن فن های جدید به روسیه اعزام شدند.
در همین دوره، رفت و آمد به انگلستان و فرانسه نیز آغاز شد. میرزا ابوالحسن ایلچی شیرازی و میرزا صالح شیرازی از نخستین کسانی بودند که به انگلستان رفتند و با انگلیسی آشنا شدند. در زمان عباسمیرزا به غیر از روسها عدهای از نظامیان فرانسه نیز برای آموزش سپاهیان ایران به استخدام دولت ایران درآمدند. خود عباسمیرزا نیز به آموختن زبان فرانسه و انگلیسی روی آورد. پس از وی، در دوران پادشاهان قاجار، بهویژه از زمان ناصرالدینشاه بهبعد، اعزام محصلان ایرانی به کشور فرانسه آغاز شد و در دربارها نیز مترجمان فرانسه به کار مشغول بودند. اعتمادالسلطنه، وزیر ناصرالدینشاه نیز فرانسهدان بود. تقریبن از این زمان بهبعد زبان دوم درسخواندگان ایرانی زبان فرانسه شد و مترجمان یساری آغاز به ترجمه ی کتابهای علمی و ادبی از این زبان کردند.
این امر راه ورود کلمه های فرانسوی را به زبان فارسی باز کرد و نخست بیش تر واژه های علمی جدید در نوشتهها به زبان فرانسه بود، ولی برخی از متخصصان آغاز به برگرداندن آنها به اصطلاحات عربی کردند. کلمه های «فیزیک»، «شیمی»، «فیزیولوژی»، «پاتولوژی»، «آرکئولوژی»، «لیسه»، «لابراتوار»، «بتنآرمه» و غیره از همین زبان وارد فارسی شد. اصطلاحات پزشکی جدید نیز بهکلی از فرانسه گرفته شد. لغات عمومیتر مانند «پست»، «تلگراف»، «تلفن»، «اتوبوس»، «تاکسی»، «مُد»، «مینیاتور»، «هتل»، «آسانسور»، «رستوران»، «سینما» و حتا کلمه هایی که برابر فارسی داشت مانند «ایده»، «مرسی»، «نرمال»، «پاسپورت» و غیره هم وارد فارسی شد که بسیاری از آنها امروز نیز جزء واژگان زبان رسمی و معیارند. با بسیاری از این کلمه ها و نیز کلمه های روسی واژههای مرکب و مشتق فراوانی نیز ساخته شد که امروز در فارسی کاربرد دارند: مانند «ماشینسازی»، «باطریسازی»، «رادیاتسازی» در زبان گفتار، «ماشیننویس»، «ماشیننویسی»، «فیلمساز»، «فیلمنامه»، «موتوری»، «ماشینی»، «آپاراتی»، «الکترومغناطیسی»، «اسپانیولی» و غیره.
در این دوره شماری از کلمه های روسی متروک شد و جای آنها را بهتدریج برابر های فرانسه ی آنها گرفت، مانند شاپو بهجای شابگا، سیمان بهجای سِمِنت، اتومبیل بهجای ماشین، که البته ماشین هنوز در زبان گفتار کلمهای عادی است. بعد از جنگ جهانی دوم و جایگزین شدن زبان انگلیسی بهجای زبان فرانسه، رفتهرفته کلمه های انگلیسی نیز وارد زبان فارسی شد. از این دوره بهبعد آموزش زبان فرانسه در دبیرستانها و دانشکدهها بهتدریج کنار نهاده شد و جای آن را آموزش زبان انگلیسی گرفت. با این همه، روند ورود کلمه های فرانسه به فارسی تا اواخر دهه ی سی همچنان ادامه داشت، اما از اوایل دهه ی چهل و بازگشتن درسخواندگانِ کشورهای آمریکا و انگلستان به ایران و ورود شماری از آنان به دانشگاهها و ترجمه ی کتابهای انگلیسی، ورود کلمه های انگلیسی به زبان فارسی شتاب بیش تری گرفت. البته پیش از این دوره، شماری از واژه ها و اصطلاحات مربوط به اتومبیل مانند «دینام»، «دلکو»، «داشبورد»، «پین»، «پنچر»، «اگزوز»، و غیره وارد زبان فارسی شدهبود، اما کلمه هایی مانند «سوپرمارکت»، «دراگاستور»، «کانتِینِر» که امروزه در زبان گفتاری کانتینر تلفظ می شود، «تریلِر»که تریلی تلفظ میشود، و «تانکر»، «تایپ» بهجای ماشیننویسی، «سینما اسکوپ»، «اسپری» و غیره، همه ی اینها از دهه ی چهل وارد فارسی شد.
امروزه تقریبن همه ی واژه ها و اصطلاحات جدید، از انگلیسی به فارسی میآیند. کلمات «رِسیوِر»، «موبایل»، «فاکس»، «تلهفاکس»، «اساماس»، «مِسِِج»، «کامپیوتر»، «هارد»، «رَم»، و تمام اصطلاحات دیگر مربوط به رایانه (یعنی کامپیوتر) گرفته شده از انگلیسی است. اصطلاحات عمومیتر نیز از انگلیسی وارد شدهاند مانند «هَندآوت» بهجای پلیکپی فرانسه، «ترانسپرنسی» بهجای ترانسپارانت فرانسه، «زیراکس» مخفّف زیراکسکپی بهجای «استَنسیل» که امروز دیگر کنار نهاده شده و برخی اصطلاحات ورزشی مانند «اِسپَک» که پیش از این آبشار گفته میشد، «هاکی»، «اسکیت» که پیش از این پاتیناژ گفته میشد، «واترپلو» و غیره.
اما در مقابل جریان ورود واژه های خارجی، از اوایل سلطنت رضاشاه، به دنبال تمایلات ملیگرایانه که بهتدریج در ایران راه پیدا میکرد، عدهای به فکر پاک کردن زبان فارسی از واژه های بیگانه افتادند. در این جریان، نخست هدف اصلی بیرون راندن واژه های ترکی و عربی بود. نخست عدهای که بیش تر آنان نظامی بودند آغاز به ساختن کلمه های «ارتش»، «دژبان»، «ستوان»، «پادگان»، و واژههای دیگری در برابر «قشون»، «قلعهبیگی»، «نایب»، «ساخلو» و غیره کردند و چنانکه میدانیم همه ی این واژه ها امروز جزء وازه های رسمی هستند. سپس گزوه دیگری آغاز به ساختن واژه های فارسی در برابر واژه های عربی کردند و دامنه ی این کار در گسترش بود تا دانشمندانی از قبیل فروغی و همفکران او به این فکر افتادند که ساختن واژه را به نهادی رسمی که سپس فرهنگستان نامیده شد بسپارند. ازاینرو، در سال ١۳١٤ش سازمانی به نام «فرهنگستان ایران» به وجود آمد که فروغی و شماری از دانشمندان بنام آن زمان عضویت آن را داشتند و ساختن واژه های نو در برابر اصطلاحات علمی قدیم (بیش تر فرانسه و برخی واژه های عربی و ترکی) را در دست گرفتند. بدین ترتیب بیش تر واژه های مربوط به گیاهشناسی، جانورشناسی و برخی رشتههای دیگر علمی که تا آن زمان به فرانسه یا عربی بود به فارسی برگردانده شد.
واژه های «مهرهداران» در برابر ذوفِقار عربی، «قاببالان»، «پابرسران»، «آبزیان»، «دولپهایها» در برابر ذوفَلقَتِین عربی، «گردهافشانی»، «کاسبرگ»، «گلبرگ» و غیره یادگار آن نهاد است. همچنین واژه های «دانشگاه»، «دانشکده»، «دانشیار» از ساختههای آن دوره است.
با پیدایش گرایش ساختن واژه های فارسی در برابر واژه های خارجی در جامعه، عدهای از دانشمندان و ادیبان نیز خود دست به ساختن واژه های فارسیتبار برای برابر های غربی یا گاهی عربی زدند. اصطلاحات «روانشناسی» در برابر پسیکولوژی، «بازیگر» در برابر آرتیست انگلیسی، «گزارش» در برابر راپُرت روسی، «روشمند» در برابر مِتُدیک، «گزارشگر»، «پژوهشکده»، «خودکفایی»، «کارایی» در برابر اِفیشِنسی، «همهپرسی» در برابر رفراندوم، «جهانبینی» در برابر وِلت اَنشاونگ آلمانی، «ابرقدرت» در برابر سوپرپاور، «ماهواره» در برابر سَتلایت که نخست قمر مصنوعی گفته میشد، «پیوستار» در برابر کنتینوئوم، «رویکرد» در برابر اَپروچ، «چالش» در برابر چَلِنج، «تنش» در برابر تِنشِن و غیره، همه به دست افراد گوناگون ساخته شدهاند. این کلمه ها امروز همه جزء کلمه های رسمی و معیار زبان فارسی اند.
در این میان شماری از ترکیب ها نیز بهصورت تحتاللفظی از فرانسه یا انگلیسی ترجمه شدهاند. مانند «نقطه نظر» در برابر پوان دو وو فرانسه و پوینت آو ویو انگیسی، «حساب کردن روی کسی» که ترجمه ی کنتِ سور کلکن از فرانسه است، «حساب جاری» در برابر کنت کوران، «پُل هوایی» در برابر اِیر بریج به انگلیسی، «بازار مشترک» در برابر مَرشه کومَن فرانسه و غیره.
در سال ١۳۵٠ فرهنگستان دیگری بهجای فرهنگستان ایران که پس از ١٣٢٠ش بهتدریج فعالیتهای آن متوقف شدهبود، بنیاد نهاده شد. این فرهنگستان «فرهنگستان زبان ایران» نام گرفت و تا ١٣۵۷ش که انقلاب بهمن ماه روی داد مشغول به فعالیت بود.
این فرهنگستان در این سالها جزوههایی به نام «پیشنهاد شما چیست؟» منتشر میکرد و در آنها واژه های انگلیسی رشتههای گوناگون علمی را همراه با معنی و برابر های فارسی آنها منتشر می ساخت و آنها را به داوری میگذاشت تا سپس پیشنهاد نهایی را به تصویب شورای فرهنگستان برساند. در این سالها، نزدیک به ٦۵٠٠ واژه در این جزوهها پیشنهاد شد که تنها اندکی از آنها به تصویب رسید. ازآن جا که واژههای پیشنهادی این فرهنگستان اساسن با ریشههای پهلوی و اوستایی ساخته شدهبود و از شفافیت کافی برخوردار نبود، تنها اندکی از آنها را جامعه پذیرفت که از آن میان میتوان به کلمه های «رایانه»، «همایش» و «رسانه» اشاره کرد که امروز در نوشتهها به کار برده می شوند.
تنظیم: عاطفه مسلمی
از: فرهنگستان زبان و ادب فارسی
شماره ی نوشته: ۲ / ١
دکتر جلال متینی
درباره ی فقر فرهنگی مهاجمان به زبان فارسی
(گسترش زبان فارسی)
اعراب مسلمان در طی دو سده، در دوران خلفای راشدین، اموی و عباسی، پس از لشکرکشی های پی در پی و جنگ های خونین، ایران، روم شرقی(بیزانس)، مصر، سرزمین های واقع در شمال افریقا و نیز اندلس (اسپانیا و پرتغال) را فتح کردند و به مدتی دراز اداره ی این سرزمین های وسیع را از هر جهت به دست گرفتند و امپراتوری اسلام را بنیاد نهادند.
به سبب ادامه ی تسلط اعراب مسلمان، ساکنان هر یک از این سرزمین ها دین پدران خود را رها ساختند و به اسلام گرویدند و در بیش تر این سرزمین ها زبان عربی، یعنی زبان قرآن و احادیث، جانشین زبان قومی ایشان گردید. این اقوام مغلوب با پذیرفتن اسلام و به کار بردن زبان عربی رفته رفته فرهنگ و آیین های قومی ِ پیش از دوران مسلمانی خود را به دست فراموشی سپردند و کار آنان بدان جا رسید که پس از چندین نسل، همگی همچون قوم فاتح، هم مسلمان بودند و هم عرب زبان. اکثر این نومسلمانان با انجام مراسم و آیین های مشترک اسلامی مانند عید فطر، عید قربان و مانند آن ها، پس از گذشت چند سده، دیگر چیزی از گذشته ی خود نمی دانستند، گویی که تاریخ آنان با ظهور اسلام و فتح سرزمین شان به دست اعراب آغاز گردیده است.
اگرچه پس از گذشت شش سده و نیم و سقوط خلافت عباسی به دست هولاگو در سال ۶۵۶ ه ق، دیگر از امپراتوری اسلام اثری بر جای نماند (١) و پس از آن هر یک از این اقوام برای اداره ی سرزمین خود راهی در پیش گرفت، لیکن دین اسلام و زبان عربی وجه مشترک بیش تر آنان به شمار می آمد و این وضع تا به امروز نیز همچنان ادامه دارد.
از میان سرزمین هایی که از آن ها نام برده شد، ایران ساسانی نخستین کشوری بود که به سبب آبادانی و همسایگی، توجه اعراب را به خود جلب نمود و در دوران خلافت ابوبکر و عمر هدف حملات پی در پی سپاهیان اسلام قرار گرفت و در طی مدتی نزدیک به دو سده سرانجام سراسر ایران، از ماوراالنهر و خراسان و سیستان تا کرمان و فارس و خوزستان و آذربایجان و . . . . به تصرف مهاجمان تازی در آمد و ایران شهر ساسانی بیش از دو سده در اشغال نظامی آنان باقی ماند.
پس ایرانیان نیز مانند دیگر اقوام مغلوب به مرور زمان مسلمان شدند که یکی داستان است پر آب چشم (۲). ولی اینان بر خلاف دیگر اقوام مغلوب، زبان و فرهنگ و آیین های پیش از اسلام خود را نا حد قابل توجهی همچنان حفظ کردند. سپس با تشکیل نخستین حکومت های مستقل ایرانی در شرق ایران، زبان فارسی نیز به عنوان زبان رسمی دربار و زبان ادب و علم در برابر زبان عربی قد علم کرد و نخست در ماوراالنهر و خراسان و در سده های بعد در سراسر ایران، آثار متعدد منظوم و منثوری به این زبان به وجود آمد. ایرانیان همچنین با وجود منع جدی اسلام برای اجرای آیین های غیر اسلامی، آیین هایی چون نوروز، مهرگان، سده و . . . . را از این دوره به بعد آشکارا بر پا ساختند. عده ای از ایشان نیز زبان عربی را آموختند و آثار ارجمندی درباره ی علوم دینی و دانش های پزشکی، ریاضی، تاریخ و جغرافیا و . . . . . به این زبان به وجود آوردند که تا آن زمان در زبان عربی سابقه نداشته است. تنی چند از ایرانیان نیز به ترجمه ی تعداد قابل توجهی از کتاب های پهلوی به زبان عربی پرداختند.
اکنون باید دید که چه گونه زبان فارسی در مدتی بیش از دو قرن، با آن که اثری کتبی از آن بر جای نمانده است، توانست به حیات خود ادامه دهد و سپس حتا به عنوان زبان رسمی دربار و زبان شعر و ادب و علم، و زبان دوم دنیای اسلام شناخته شود. و در سده های بعد نیز در سرزمین های غیر ایرانی راه پیدا کند.
نخست باید پذیرفت که زنده ماندن زبان فارسی و آیین های ایرانی در دو سده ی نخست هجری، بی هیچ گونه تردیدی مدیون دلبستگی ایرانیان به زبان مادری شان بوده است که در این مدت دراز به این زبان با یکدیگر گفت و گو کرده اند، برای کودکان خود لالایی خوانده اند، برای آنان قصه هایی را که از مادران خود شنیده بودند باز گفته اند، در شادی و غم خود و دیگران شعر سروده اند و دور از چشم محتسبان و در پشت درهای بسته به مانند پدران و مادران خود، مراسم نوروز و سده و مهرگان و . .. . را نیز بر پا داشته اند و بدین سان این سنت ها را از نسلی به نسل بعد سپردند تا سرانجام در شرق ایران زمان استقلال به دست یعقوب لیث صفاری ( ۲۶۵- ۲۵۴) فرا رسید.
از زمان سقوط ساسانیان تا این تاریخ، ایران به مدتی بیش از دو سده در اشغال نظامی تازیان بود و حاکمان سراسر ایران عرب هایی بودند که از سوی خلفا تعیین می گردیدند و این در تاریخ جهان یکی از طولانی ترین دوره های اشغال سرزمینی به توسط قوای بیگانه است.
البته پیش از یعقوب، طاهر ذوالیمینین بنیاد گذار سلسله ی طاهریان که ایرانی بود از سوی مامون به حکومت منطقه ی شرق بغداد منصوب شده بود و درباره ی او نوشته اند که چند روزی پس از آن که به مقر حکومت خود رسید، نام خلیفه را از خطبه حذف کرد و روز بعد جسدش را یافتند. برخی در درستی و نادرستی این روایت تردید کرده اند، ولی اگر هم کشته نمی شد و به مرگ طبیعی می مرد، باز او و جانشینانش در احیای زبان فارسی و آیین های ایرانی نقشی نداشته اند، زیرا هم برگزیده و مامور خلیفه ی عباسی و هم عرب مآب و بی علاقه به زبان فارسی و سنت های ایرانی بودند. اما کار یعقوب از گونه ای دیگر بود. او خود به قدرت رسید و برگزیده ی خلیفه ی عباسی نبود. هدف او نیز تنها این نبود که با استقلال در ایران حکومت کند، بلکه در صدد بود که دستگاه خلافت عباسیان را برچیند و به همین قصد به سوی بغداد لشکرکشی کرد و پیشنهاد صلح خلیفه را نیز نپذیرفت. ولی مرگ نا به هنگام به وی فرصت نداد که طرح خود را عملی سازد. (٣) یعقوب با چون این روحیه ای وقتی شاعران برای نخستین بار به رسم معمول در دربار بغداد پیروزی اش را بر دشمنان به زبان عربی تهنیت گفتند، به صراحت به آنان گفت: « چیزی را که من اندرنیابم چرا باید گفت؟ » (۴) پس شاعران وی را به فارسی مدیحه گفتند، در اشعاری که از نظر شعری سست بود و این خود نشانه ی آغازین بودن شعر درباری به فارسی است.
مرحله ی بعدی نیز که از جهتی دنباله ی این مرحله به شمار می آید، تشکیل حکومت سامانیان است در ماوراالنهر و خراسان بزرگ در سال های ٣۸۹ – ۲۶١ است. آنان نیز ایرانی بودند و همان زبان فارسی که یعقوب بر آن تاکید کرده بود زبان رسمی دربارشان بود. شاعران آنان را به همین زبان مدح می گفتند و دانشمندان در حمایت آنان به همین زبان به تالیف کتاب یا ترجمه ی آثاری از زبان عربی به فارسی پرداختند.
امیران سامانی که دوست دار علم و ادب بودند و به زبان عربی نیز تسلط نداشتند به ترجمه ی کتاب هایی که ایرانیان به زبان عربی نوشته بودند فرمان دادند ( مانند «تاریخ الرسل و الملوک» و «تفسیر کبیر طبری») و یکی از آنان در این راه تا آن حد پیش رفت که برای ترجمه ی تفسیر قرآن به زبان فارسی، از فقیهان ماوراالنهر فتوا کرد و آنان در پاسخ گفتند که ترجمه ی تفسیر قرآن به زبان فارسی برای کسانی که عربی نمی دانند مجاز است. (۵) و با این فتوا در آن سد استواری که به ویژه در علوم مربوط به دین اسلام در برابر زبان فارسی کشیده شده بود، رخنه ای بزرگ حاصل آمد. شاهنامه های منظوم و منثور نیز همکی تا پایان همین دوره نوشته شدند.
امروز اگر از رودکی سمرقندی ( مرگ در ساال ٣۲۹) به عنوان پدر شعر فارسی یاد می کنیم و از نام و آثار ده ها شاعر و نویسنده در سده های سوم و چهارم هجری آگاهیم، همگی مرهون تاسیس این دو سلسله ی ایرانی در مشرق ایران است. که زبان فارسی را عملن زبان رسمی اعلام کردند و مشوق پارسی سرایان و پارسی نویسان شدند، نه چون طاهریان یا آل بویه (۴۴۸ - ٣۲۲) که به زبان عربی عنایت خاص داشتند، چون آن که دو تن از وزیران معروف آل بویه، یعنی ابن عمید و صاحب بن عباد، خود از استادان ادب عربی بودند به گفته ی ثعالبی در مجلس صاحب بن عباد دست کم۲٣ شاعر عرب زبان از جمله ستایشگران وی بودند. (۶)
مرداویج بنیادگذار آل زیار نیز، که خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود، به زنده کردن آیین های ایرانی و رسوم و دربار ساسانی اهتمام تمام داشت. وی که از خلفای عباسی بیزار بود خود را شاهنشاه خواند و به شیوه ی ساسانیان بر تختی زرین نشست و تاجی چون خسرو انوشیروان بر سر نهاد. وی در سال ٣۲٣ (برای نخستین بار پس از سقوط ساسانیان) فرمان داد به مناسبت سده، جشن باشکوهی در اصفهان بر پا کنند. ولی چهار روز بعد در همان شهر به دست غلامی ترک کشته شد. افراد خاندان آل زیار نام های ایرانی داشتند و یکی از آنان کیکاووس بن اسکندر مولف کتاب معروف قابوس نامه به فارسی است. (۷)
با تشکیل دربارهای ایرانی به آن استعدادهای موجود در میان ایرانیان فرصت ظهور و بروز داده شد گه به یقین در سده های اول و دوم هجری نیز وجود داشته ولی شکوفا نگردیده بود. دو سده اشغال نظامی ایران همراه با تغییر دین و رواج زبان عربی موجب گردیده بود که پیوند ایرانیان با دوران پیش از یورش عرب کم و بیش گسسته شود و ایشان تاریخ و گذشته ی خود را از یاد ببرند، زیرا در تمام این مدت دراز جز فرمانروایان عرب و فتوحات اسلامی نه کسی را می شناختند و نه چیزی شنیده بودند.
درست در چنین دوره ی حساسی بود که فردوسی با آن ذوق و استعداد کم نظیر خود پا به عرصه ی وجود نهاد و به زبانی ساده و دلنشین و با هنرمندی کامل، تاریخ گذشته ی قوم ایرانی را به نظم کشید و گذشته های دور و پرافتخار پدران شان را به آنان یادآوری کرد. وی در سر به زنگاه تاریخ با به نظم درآوردن شاهنامه به انجام کاری کمر بست که بدون آن شاید کوشش های دو حکومت ایرانی که از آن ها یاد کردیم به نتیجه ای که بایست نمی رسید.
در اهمیت شاهنامه ی فردوسی همین بس که همه ی ایرانیان تا حدود صد و پنجاه سال پیش، آن را تاریخ واقعی ایران می دانستند و کسانی چون کیومرث و فریدون و کیکاووس و کیخسرو و . . . . را دقیقن مانند پادشاهان ساسانی شاهان حقیقی ایران زمین می پنداشتند. زنده یاد مجتبی مینوی در بیان اهمیت این اثر چون این می نویسد:
« بعد از آمدن اسلام، ادبیات ما فراموش شد و همین که دوباره به شعر گفتن و نوشتن نثر پرداختیم، بیش تر ِ کار نویسندگان و شاعران ما در زمینه ی ادبیات عربی بود. ادبیات فارسی در دوره ی پس از اسلام ابتدا فرزند ادبیات عربی بود و داستان های ما همان داستان های یهود و مسیحیت بود که از راه دین اسلام و تفاسیر و قصص دینی به ایران رسیده بود. زرتشت را بر ابراهیم تطبیق کردیم و جمشید را بر سلیمان. ملک سلیمان و تخت سلیمان و قبر مادر سلیمان و مانند این ها، جای نام های ایرانی را گرفت. و اگر زبان فارسی توانایی آن را نداشت که با آن بتوانند مطالب مختلف و متنوع را به صراحت و روشنی تمام بیان کنند، این زبان هرگز در شعر و کتابت جای باز نمی کرد و زبان عربی که زبان دینی بود، زبان دنیایی نیز می ماند و ما تا امروز مثل اهل عراق و سوریه و لبنان و مصر و تونس و الجزایر و مراکش، عرب زبان می ماندیم و در موضوعات عربی جز لیلی و مجنون، یوسف و زلیخا و داستان های انجیل و تورات چیزی نمی دانستیم و همان گونه که بسیاری از ملل اروپایی پس از عیسوی شدن، همه ی قصص و داستان های قبل از مسیحیت خویش را از دست دادند و داستان های ملی شان همان قصه های عهد عتیق شد، ما نیز چیزی از خسرو و شیرین ، رستم و سهراب، فرنگیس و سیاووش، رستم و اسفندیار، طوس و گیو و گودرز و شاپور و اردشیر و بهرام چوبین نمی شناختیم، مگر آن چه که از کتب عربی به ما می رسید.
شاهنامه این خدمت را به ایرانیان کرده است که پهلوانان قدیم ایرانی را احیاءکرده و ادبیات ماقبل اسلامی ایران را از نو متداول ساخته است». (۸)
بدین ترتیب شاهنامه ی فردوسی در آن دوره مانند پلی بود میان ایران مغلوب و اسیر دست اعراب مسلمان و ایرانشهر ساسانی، یعنی ایران مقتدری که یکی از دو قدرت بزرگ زمان خود بود. با شاهنامه بود که ایرانیان ِ شکست خورده، پس از چندین نسل دریافتند که صاحب تاریخی هستند کاملن جدا از اعراب. تاریخی که با صدر اسلام و حمله ی اعراب به ایران آغاز نمی گردد و شاهان و پهلوانان ایرانی را با اعراب نسبتی نیست. آنان دریافتند که حتا نخستین انسان در روایات ایرانی " کیومرث " است نه " آدم " در اساطیر یهودی و مسیحی و اسلامی، و این کیومرت نیز شاه است نه چون آدم،پیامبر.
هنوز زخم حمله ی اعراب بر پیکر ایران بود و در اوضاع و احوالی که همه ی شرایط برای رونق زبان فارسی و فرهنگ ایران فراهم آمده بود، ناگهان بلای دیگری، این بار از شمال شرق بر ایران نازل شد و به مدت پنج سده ی دیگر طومار استقلال سیاسی ایران را در هم نوردید. این بلا چیزی نبود جز ورود ترگان و ترکمانان به ایران زمین.
این ترکان در دوره ی سامانیان نخست به صورت غلامان و کنیزان به دربار و خاندان های معتبر راه یافتند و سپس برخی از ایشان به سبب قابلیت هایی که داشتند در سپاه سامانیان به مقام های بالا رسیدند و چون در حکومت سامانیان ضعف راه یافت.، اینان آهسته آهسته به دخالت در امور کشور پرداخته و در گوشه و کنار اداره ی کشور را به دست گرفتند.
الپتکین غلام ترکی که به توسط احمد بن اسماعیل سامانی خریده شده بود (۹) و در دستگاه سامانیان به مقام حاجب سالاری ( سرکرده ی دربانان آ.ا.) رسیده بود، پس از کشتن سپهسالار اردوی سامانی در بخارا به مقام سپهسالاری و حکومت خراسان ارتقاء یافت و در سال ٣۵١ امیر محلی ِ غزنه را شکست داد و غزنه را مرکز حکومت خود قرار داد. البتکین در عهد عبدالملک اول، سبکتکین را که چون خود او غلامی ترک بود، در نیشابور از تاجران برده خرید و سپس دختر خود را به زنی به وی داد. از ایشان فرزندی به وجود آمد که همان محمود غزنوی، موسس سلسله ی غزنویان است.
از زمان برچیده شدن حکومت سامانیان به دست ترکان تا آغاز حکومت صفویه در سال ۹۰۷ هجری قمری، بیش از پنج سده ی دیگر تمامی ایران میدان تاخت و تاز و ترکتازی ترکان و ترکمانان و سپس مغولان و تاتاران شد.
ترکان و ترکمانان اقوامی صحرا گرد و در پی چراگاه بودند و عده ی قابل توجهی از آنان در آغاز سده ی پنجم هجری در آذربایجان اقامت گزیدند و بقیه به آسیای صغیر ( ترکیه ی امروز) و قفقاز رفتند. کوچ کردن این مهمانان ناخوانده چند بار دیگر از جمله در آذربایجان تکرار شد و رواج زبان ترکی در این مناطق یادگار همین مهاجرت های پیاپی و اقامت ترکان و ترکمانان در این سرزمین ها است.
همان گونه که گفته شد، غزنویان سامانیان را بر انداختند، سپس سلسله ی غزنوی به دست ترکمانان سلجوقی از پای در آمد و سلجوقیان و اتابکان دوره ای دراز در سراسر ایران حکومت کردند. پس از آنان نوبت به ترکان غُز و سپس به خوارزمشاهیان رسید. خوارزمشاهیان نیز با حملات چنگیز از پای در آمدند. و هولاگو فتوحات چنگیز را دنبال نمود و افزون بر آن بساط خلافت عباسیان را هم برچید و جانشینانش به نام ایلخانان مدتی دراز در ایران به فرمانروایی پرداختند. سپس تیمور گورکانی حملات خود را به ایران آغاز کرد و چندین بار از لانه و کاشانه ی خود، سمرقند، به نواحی مختلف ایران و هند و آسیای صغیر حمله برد و از سر ِ کشتگان مناره ها ساخت. در اواخر عهد تیموریان دو سلسله ی آق قویونلو و قره قویونلو نیز که از ترکمانان بودند قدرت را در نواحی مختلف ایران در دست داشتند تا آن که سرانجام نوبت به شاه اسماعیل صفوی رسید که از نوادگان شیخ صفی الدین اردبیلی بود.
شاه اسماعیل صفوی به شرحی که جای آن در این مختصر نیست، پس از ۹ سده که از سقوط ساسانیان می گذشت و در این مدت دراز هر قسمت از ایران در دست حکمرانی قرار داشت، توانست وحدت ایران ساسانی را با رسمیت بخشیدن به مذهب شیعه در سراسر ایران تامین کند.
از شاه اسماعیل اول اشعاری به فارسی و ترکی نیز موجود است. وی با وجود تکیه بر تشیع، از جهات گوناگون به ایران می اندیشید و حتا برای چهار تن از پسران خود نام های شاهنامه ای مانند تهماسب، سام، بهرام و رستم برگزید، نه نام های امامان شیعه را. وی با شیبانیان و آل عثمان که هر دو از ترکمانان بودند و به ایران چشم طمع دوخته بودند جنگ ها کرد و نیز به فرمان او نسخه ای شاهانه از شاهنامه ی فردوسی به توسط گروهی از نقاشان و خطاطان و طلاکاران تهیه گردید. شاهنامه ای که هنر شناسان تراز اول امروز جهان از آن با عنوان «گالری هنر» یاد کرده اند. (١۰)
ورود ترکان و ترکمانان به ایران از اواخر دوره ی سامانیان تا حکومت صفویان نیز مانند حملات اعراب مسلمان داستانی است پر آب چشم. و کشتار مردم بی گناه ایران و ویران ساختن شهرها و آبادی ها و کور کردن قنات ها و بر کندن درخت ها و . . . . از جمله آثار آن بود و پدید آمدن کلماتی چون «ترکتازی» و «ترکتازی کردن» به معنی حمله و هجوم بر سبیل یغما و غارت، «ترکی» به معنی ظلم بی حساب و «ترکی کردن» به معنی ظلم کردن و «ترکی رفتن» به معنی ظلم و دشمنی و غیره که اشاره ای است به بی داد گری بسیار آنان و واکنش ایرانیان به این مهاجمان بیابان گرد، و اشعاری که در دیوان های شاعران سده ی پنجم به بعد درباره ی بی رسمی ها و ظلم و اجحاف ترکان و ترکمانان موجود است، همه و همه حکایت از عمق این فاجعه می کند. (١١)
این مهاجمان دارای فرهنگ و زبان غنی نبودند . هر کدام از آنان از زبان خود که یکی از شاخه های زبان ترکی است برای گفت و گوهای روزانه استفاده می کرد. آنان اگر چه دارای ادبیاتی شفاهی نیز بودند و قصه ها و افسانه هایی نیز داشتند، برای کودکانشان به زبان خود لالایی می خواندند، برای معشوقگان خود نیز ترانه هایی می ساختند و در فراق آنان اشعاری سوزناک می سرودند و . . . . . ولی در این امر تردیدی وجود ندارد که آنان دارای زبانی نبودند که با رسمیت بخشیدن به آن بتوانند دستگاه اداری سرزمین های وسیع تحت تصرف خود را اداره کنند. هیچ مورخی از وجود منشیان و نویسندگان ترک و ترکمان در میان آنان خبری نداده است و آنان به ناچار اداره ی هر سرزمینی را که تصرف می کردند به دست ایرانیان می سپردند و تقریبن همه ی مشاغل دیوانی از وزارت به پایین در دست ایرانیان بود و این فاتحان بی همکاری نزدیک فارسی زبانان قادر به انجام هیچ کاری به جز لشکرکشی نبودند و این واقعیت را نیز دسته هایی از ترکان به خوبی دریافته بودند. محمود کاشغری در دیوان لغات الترک می نویسد: «چون اوغوزها (ترکمانان) بیش از دیگر اقوام ترک با ایرانیان در تماس بودند، سایر اقوام ترک درباره ی آنان میگفتند: « سر بی کلاه و ترک بی تات (یعنی ایرانی فارسی زبان) نمی تواند باشد.» (١۲) بعید نیست که پاسخ تند خواجه نظام الملک به ملکشاه نیز با توجه به همین نکته بوده است، چه بنا به روایتی هنگامی که ملکشاه سلجوقی بر خواجه نظام الملک ِ وزیر خشم گرفت و به وی پیغام داد که چرا حد خویش را در اداره ی مملکت نگاه نمی دارد:
« اگر می خواهی بفرمایم که «دوات از پیش تو بگیرند» [کنایه از این که از مقام وزارت معزولت کنم]، خواجه از این پیغام رنجید و گفت: با سلطان بگویید که تو نمی دانی که من در مُلک شریک توام و تو به این مرتبه به تدبیر من رسیده ای و بر یاد نداری . . . . . اقطار شرق و غرب را مسخر گردانیدم . دولت آن تاج بر این دوات بسته است. هرگاه این دوات برداری، آن تاج بردارند». (١٣)
پیش گویی خواجه نظام الملک درست از آب درآمد، زیرا با کشته شدن وی، تاج داری سلطان سلجوقی نیز دیری نپایید.
از سوی دیگر می دانیم که نسل اول و دوم این مهاجمان از غزنویان و سلجوقیان و . . . . زبان فارسی نمی دانستند، چون آن که در نامه ای که سلطان سنجر ( جلوس در ۵١١ – فوت در ۵۵۲ ) به شرف الدین علی بن طراد زینی، وزیر خلیفه ی المسترشد به بغداد فرستاده شده، آمده است که: «معلوم است که ما خواندن و نبشتن ندانیم». (١۴) بعضی از آنان حتا تا پس از سه چهار نسل هم فارسی نیاموخته بودند، چون آن که طغرل سوم سلجوقی در سال ۵۷۷ در سال ششم سلطنتش (در حالی که از آغاز سلطنت سلجوقیان در ایران یک صد و پنجاه سال گذشته بود) تازه به هوس یاد گرفتن زبان و خط فارسی افتاد. (١۵) ولی آنان به مرور زبان فارسی را آموختند و گواه ما، از جمله اظهارنظر ابوالفضل بیهقی است درباره ی مسعود غزنوی که می نویسد: «و از پادشاهان این خاندان رضی الله عنه ندیدم که کسی چون آن خواندی و نبشتی که وی . . . . ». بیهقی دو نامه ی فارسی نیز از مسعود به قدرخان و ارسلان خان نقل کرده است. جالب توجه است که این سه تن ترک بودند ولی به یکدیگر به زبان فارسی نامه می نوشتند. (١۶)
این مهاجمان که استقلال سیاسی ایران را به مدت ۵ سده از بین بردند، خوشبختانه جز در امر سپاهی گری و لشکرکشی و دست تطاول به مال این و آن دراز کردن و قدرت مُلک را به دست گرفتن، چیزی در چنته نداشتند و به همین جهت زبان فارسی که در دوران یعقوب لیث صفاری و سامانیان زبان رسمی دربار و زبان شعر و ادب و علم شده بود، به حیات خود در دستگاه ترکان و اوغوزها همچنان ادامه داد و زبان فارسی که زبان ماوراالنهر و خراسان بود، در دوران آنان زبان رسمی دربار و زبان علم و ادب در سراسر ایران شد.
ادامه ی حیات زبان فارسی در دوران حکومت مهاجمان ترک و ترکمان و . . . . معلول بی فرهنگی آن اقوام از یک سو، و وجود زبان و فرهنگ غنی فارسی از سوی دیگر است. اگر آنان زبانی داشتند که با آن می توانستند کارهای اداری خود را انجام دهند، بی شک کوشش های صفاریان و سامانیان و حتا فردوسی نیز به جایی نمی رسید و از زبان فارسی از سده ی پنجم هجری به بعد کم تر اثری بر جای می ماند.
زبان فارسی نه تنها در دوران دراز تسلط ترکان و ترکمانان بر ایران به حیات خود ادامه داد، بلکه توانست سرزمین های غیر ایرانی را نیز فتح کند. راه یافتن زبان و ادب فارسی در شبه قاره ی هند و آسیای صغیر و بخشی از شبه جزیره ی بالکان نیز بی تردید نتیجه ی لشکر کشی های همین ترکان و ترکمانان به سرزمین های غیر ایرانی است. آنان همان گونه که به نیروی سپاهیان خود بر سراسر ایران تسلط یافتند، به همان ترتیب سرزمین های غیر ایرانی را نیز ضمیمه ی قلمرو خود ساختند و در این مناطق نیز چاره ای جز این نداشتند که به مانند ایران، هم کارگزاران ایرانی را به کار بگیرند و هم زبان فارسی را در دستگاه حکومت خود عملن به صورت زبان رسمی درآورند. به تاریخچه ی این امر توجه بفرمایید:
زبان فارسی در شبه قاره ی هند:
محمود غزنوی از سال ٣۹۲ هجری قمری به بعد چندین بار به هند لشکر کشی کرد و پنجاب را ضمیمه ی قلمرو خود ساخت. این لشکر کشی ها عنوان «جهاد» داشت و برای ادای «نذر» سلطان بود ! تا خانه ی بت پرستان را ویران سازد، نه برای رواج زبان فارسی، و بدین سبب است که از وی با عنوان «سلطان غازی» نیز یاد کرده اند. او هر بار با غنایم فراوان از هند باز می گشت و بخشی از آن را به عنوان سهم خلیفه ی عباسی به بغداد می فرستاد.
نزدیک به دو سده ی بعد، هند مورد حمله ی معزالدین محمد غوری قرار گرفت و دهلی به دست قطب الدین ایبک که از غلامان معزالدین بود فتح شد و در نتیجه هند نزدیک به سه سده در دست غلامان غوریه بود که هر یک به استقلال در بخشی از آن حکومت می کردند.
در دوره ی سلطنت یکی از آنان، یعنی اسکندر لودی(۸۹۴ - ۹۲٣)، ادب فارسی در هند رواج بسیار یافت. شاعران و عالمان زیادی به دربار او روی آوردند. هندیان به آموختن زبان فارسی پرداختند ، و به ضرورت، تالیف فرهنگ های فارسی در هند آغاز گردید. ظهیرالدین محمد با بُر موسس سلسله ی گورکانی که پسر عمر شیخ، نواده ی پنجم تیمور گورکانی بود، با آن که خاطرات خود را به زبان جغتایی نوشته است، اشعار فارسی صوفیانه می سرود و به حافظ و جامی توجه داشت.
دوران طلایی ادب فارسی در هند، دوره ی اکبر شاه (پادشاهی ۹۶٣ - ١۰١۴) است. به امر وی وزیرش تودارمال در سال ۹۹۰ فرمانی صادر کرد که به موجب آن، زبان فارسی و تمام امپراتوری اعلام گردید. به فرمان اکبر شاه همچنین برخی از کتاب های مهم هندوان از سانسکریت به نظم و نثر فارسی ترجمه شد و بر غنای ادب فارسی افزوده گردید. اگر در دوره ی غزنویان مرکز زبان فارسی در هند تنها شهر لاهور بود، این مرکزیت در سده های بعدی به ترتیب به مولتان و دهلی و اگره منتقل گردید. علاوه بر شاعران و عالمان و نویسندگان ایرانی که در مدت چند سده به هند مهاجرت کردند، از هندیان اعم از مسلمان و هندو، شاعران و نویسندگان و عالمان بزرگی ظهور کردند که آثارشان به فارسی است. نخستین شاعر فارسی زبان ِ متولد هند را ابوعبدالله نُقاطی معاصر سلطان مسعود غزنوی نام برده اند که ابیاتی از وی باقی مانده است، و سپس نوبت می رسد به مسعود سعد سلمان و ابوالفرج رونی و امیر خسرو دهلوی و حسن دهلوی و صدها شاعر دیگر. ابوالحسن علی ابن عثمان الجلابی هجویری (فوت ۴۶۵) کشف المحجوب، یعنی قدیمی ترین کتاب در شرح احوال و آراء صوفیان را در هند نوشت. محمد عوفی ( فوت ۶٣۵) دو کتاب معروف خود را، یعنی لباب الالباب و جوامع الحکایات و لوامع الروایات را در هند تالیف کرد و . . . .
نفوذ زبان فارسی در شبه قاره ی هند آن قدر عمیق بود که حتا پس از رسمی شدن زبان انگلیسی به جای زبان فارسی، سرودن شعر و نگارش کتاب به زبان فارسی همچنان در آن جا ادامه یافت. از شاعران معروف این دوره می توان میرزا اسدالله غالب (١۲١۲- ١۲۸۵) و محمد اقبال (١۲۸۹- ١٣۵۷) را که به زبان های اردو و فارسی شعر سروده اند نام برد.(١۷)
زبان فارسی در روم شرقی (آسیای صغیر):
زبان فارسی به همراه سپاهیان الب ارسلان (پادشاهی ۴۵۵ – ۴۶۵) وارد آسیای صغیر گردید. دربار سلجوقیان روم (۴۷۰- ۷۰۰) در آن منطقه یک محیط کاملن ایرانی بود و بیش تر ِ وزرا و رجال آن نیز ایرانی بودند. از نظر شعر فارسی دربار آنان درباری بود به مانند دربار سلطان محمود غزنوی. نامه نویسی در این دربار به زبان فارسی بود که مجموعه هایی از آن در دست است. به جز شاعران ایرانی، عده ای از اهالی آسیای صغیر نیز به فارسی شعر می سرودند. در قرن ششم و هفتم در آن سرزمین بیش تر کتاب ها به زبان فارسی نوشته می شد.
یکی دیگر از علل رواج زبان فارسی در آسیای صغیر، حمله ی مغول به ایران بود و مهاجرت عده ای از ایرانیان به آن سرزمین که مهم ترین آنان مولانا جلال الدین است.
پس از سلجوقیان روم، نوبت به آل عثمان می رسد (۶۹۹- ١٣۴۲) که دوره ی امپراتوری آنان از سال ۸۵۷ با فتح استانبول به دست سلطان محمد دوم معروف به فاتح آغاز گردید. در نیمه ی نخست این دوره، زبان فارسی که مورد توجه کامل سلاطین عثمانی قرار داشت، زبان شعر و ادب و مکاتبه و تالیف کتاب بود. چون آن که حتا سلطان سلیمان عثمانی (۹۲۶- ۹۷۴) شاعری به عارف چلبی را مامور ساخت تا تاریخ آل عثمان را به شعر فارسی و به سبک شاهنامه ی فردوسی بسراید. (١۸) نامه های پادشاهان عثمانی نیز بیش تر به فارسی بود. ولی پس از مدتی، زبان فارسی تنها به صورت زبان دوم و خاص طبقه ی اشراف و درس خواندگان درآمد. با فتوحات سلاطین عثمانی در اروپا، زبان فارسی همراه سپاهیان آنان به شبه جزیره ی بالکان نیز راه یافت که آثاری از آن موجود است. (١۹)
کوتاه سخن، در وارد شدن زبان فارسی به شبه قاره ی هند و آسیای صغیر و بخشی از شبه جزیره ی بالکان و رواج آن، هیچ یک از فرمانروایان ایرانی نقشی به عهده نداشتند، بلکه این قبایل مختلف ترک و ترکمان بودند که در ادامه ی سیاست سلطه طلبی و تجاوز خود، آن سرزمین ها را نیز به تصرف خود درآوردند و همان گونه که برای اداره ی امور ایران چاره ای نداشتند که کارگزاران و منشیان و وزیران خود را از ایرانیان، و به قول خودشان از «تات» ها، برگزینند و زبان فارسی را نیز به ناچار زبان رسمی دربارهای خود قرار دهند، در سرزمین های غیرایرانی نیز به ناچار همان سیاست را به کار بستند. (۲۰)
بدین ترتیب ترکان و ترکمانان اگرچه به مدت پنج سده استقلال سیاسی ایران را از بین بردند و ویرانی های بسیار به بار آوردند، لیکن به سبب فقر فرهنگی مطلق و نداشتن زبان غنی ، ناخواسته موجب رواج زبان فارسی در سراسر مناطق تحت تصرف خود گردیدند.
* * *
پی نوشت ها:
١- از سرزمین های فتح شده به دست اعراب مسلمان، تنها اندلس بود که پس از هشت قرن، در سال ۸۹۷ از دست مسلمانان خارج شد و به تصرف مسیحیان درآمد. رک : دایره المعارف فارسی، غلامحسین مصاحب، ج ١، تهران ١٣۴۵
۲- «یکی داستان است پر آب چشم ، حمله ی عرب به ایران» ایران شناسی، جلال متینی، سال هفتم، ش ١
٣- «خراسان و بغداد»، دکتر عبدالحسین زرین کوب، تهران ١٣۵۷
۴- «تاریخ سیستان»، تصحیح ملک الشعرای بهار، تهران ١٣١۴
۵- «ترجمه ی تفسیر طبری»، به نقل از ذبیح الله صفا در «تاریخ ادبیات ایران»، ج ١، چاپ یازدهم
۶- ثعالبی، یتیمه الدهر، قاهره، چاپ ١٣۵۲ ق، به نقل از دایره المعارف بزرگ اسلامی، تهران ١٣۶۹
۷- «دایره المعارف یزرگ اسلامی»، چاپ دوم، تهران ١٣۷۰
۸- «فردوسی و شعر او»، مجتبی مینوی، تهران ١٣۴۶
۹- کاربرد لفظ «غلام» یا «کنیز» به هیچ وجه برای تحقیر ترکان نیست. سپاهیان اسلام چون به سرزمین «کفار» حمله می کردند، عده ای از زنان و مردان را اسیر می ساختند و آنان را در بازار برده فروشان به فروش می رساندند. در فتح اندلس نیز به دست مسلمانان، آورده اند که طارق بن زیاد «غلام» حاکم افریقیه و مغرب، آن سرزمین را فتح کرد. و یا در مورد معزالدین محمد، موسس سلسله ی غوری آمده است که وی یکی از «غلامانش» را به حکومت هند برگزید.
١۰- « سرنو.شت غم انگیز شاهنامه ی شاه طهماسبی» حشمت موید، ایران نامه، سال ۴ ، ش ٣
١١- « زبان فارسی و حکومت های ترکان . . . »، جلال متینی، ایران شناسی، سال ۵، ش ٣
١۲- «دیوان لغات الترک» محمود کاشغری، به نقل از دکتر جواد هیئت،«سیری در تاریخ زبان و لهجه های ترکی»، تهران ١٣۶۵
١٣- «تجارب السلف»، به نقل از عباس اقبال، «وفات سلطان ملکشاه سلجوقی»، مجله ی یادگار، سال١ ، ش ٣
١۴- «وزارت در عهد سلاطین بزرگ سلجوقی» عباس اقبال آشتیانی، ص ٣۰١ تا ٣١۸
١۵- «راحه الصدور» (تاریخ آل سلجوق)، راوندی، ص ۴٣
١۶- «تاریخ بیهقی»، ابوالفضل بیهقی، تصحیح دکتر علی اکبر فیاض، مشهد ١٣۵۰
١۷- برای اطلاعات بیش تر رک: History of Iranian Literature «تاریخ ادبیات ایران» نوشته ی Jan Rypka چاپ ١۹۶۸ ؛ «ادبیات فارسی در میان هندوان» نوشته ی دکتر سید عبدالله، ترجمه ی دکتر محمد اسلم خان، تهران ١٣۷١؛ «تاریخ ادبیات در ایران» ذبیح الله صفا، ج ۲ ص ۲٣١ - ۲٣۲
١۸- کتاب Suleymanname, The Illustrated History of Suleyman The Magnificient، ( سلیمان نامه، تاریخ مصور سلیمان کبیر)، نوشته ی Esin Atil، واشنگتن، ص ۵۵ - ۶۲
١۹- «نفوذ زبان و ادبیات فارسی در قلمرو عثمانی» محمد امین ریاحی، تهران ١٣۵۰
۲۰- «تاریخ ادبیات در ایران»، ذبیح الله صفا، ج ۲، تهران ١٣۶٣
از : مجله ی ایران شناسی
سال نهم، شماره ی یک
شماره ی نوشته: ١ / ١
جلال خالقی مطلق
سرگذشت زبان فارسی
از آن جا که در نجد (سرزمین بلند. آ. ا. ) پهناور ایران، هر یک از تیره های ایرانی به یکی از زبان ها و گویش های ویژه ی خود سخن می گفتند، از دیرباز، وجود یک زبان فراگبر که وسیله ی تفاهم میان آنان باشد، نیازی سخت آشکار بود.
در زمان هخامنشیان، با آن که در کنار وحدت سیاسی و در زیر نفوذ آن، کم کم خودآگاهی به همبستگی ملی بیدار می گردید، ولی باز هنوز نمی توان از وجود یک زبان رسمی فراگیر سخن گفت و زبان پارسی باستان، با آن که از زمان داریوش بزرگ زبان نوشتار نیز شد، ولی نتوانست به عنوان زبان گفتار پا از قلمروی خود بیرون نهد.
دلیل آن چون این است که در این دوره هیچ یک از شاخه های زبان های ایرانی باستان هنوز تا آن اندازه از تنه ی اصلی و یگانه ی خود دور نشده بود که برای گویندگان زبان دیگر کاملا بیگانه باشند. به سخن دیگر، ماد ها سخنان برادران پارسی خود را به خوبی در می یافتند و حتی میان پارسی باستان و زبان اوستایی، ناهمگونی های چندان بزرگی نیست.
گذشته از این، هخامنشیان که قدرت جهانی زمان خود بودند، سیاستی که برای نگهداری آن قدرت در درون و بیرون ایران به کار می بستند، بر پایه ی احترام به مذهب و فرهنگ اقوام دیگر بود و این موضوع طبعا آنان را از تحمیل زبان خود به اقوام دیگر نیز باز می داشت (١)، چون آن که مثلا نامه های رسمی دولتی به زبان آرامی نوشته می شد و سنگ نوشته های آن ها علاوه بر پارسی باستان، به زبان های عیلامی و بابلی نیز نوشته شده است.
با این حال، قلمروی زبان پارسی باستان و مادی و پارتی باستان که هر سه سخت به یکدیگر نزدیک بودند، تمام غرب و شمال و مرکز ایران را فرا می گرفت.
ولی از یک سو هر چه گروه زبان های خاوری و باختری، با گذر از دوره ی کهن به دوره ی میانه، از یکدیگر دورتر می گشتند، و از سوی دیگر هر چه همبستگی سیاسی، ملی و فرهنگی، میان تیره های ایرانی نزدیک تر می شد، به همان اندازه نیاز به یک زبان رسمی فراگیرتر می گشت. تا این که پیرامون هزار و پانصد سال پیش، یکی از گویش های جنوب باختری بنام دری، رفته رفته به دیگر بخش های ایران گسترش یافت.
کهن ترین گزارشی که درباره ی زبان دری داریم گفته ی ابن مقفع است که ابن ندیم در کتاب الفهرست آورده است. ابن ندیم می نویسد : « عبدالله بن مقفع گوید، زبان های فارسی عبارتند از فهلوی و دری و فارسی و خوزی و سریانی، فهلوی منسوب است به فهله، نام پنج شهر است و آن اصفهان و ری و همدان و ماه نهاوند و آذربایجان است. و اما دری زبان شهرهای مداین بود و درباریان به آن سخن می گفتند و منسوب به درگاه پادشاهی است و از میان زبان های مردم خراسان و خاور، زبان مردم بلخ در آن بیش تر بود. و اما فارسی، زبان موبدان و دانشمندان و مانند آنان بود، و آن زبان مردم فارس است. و اما خوزی زبانی است که با آن شاهان و امیران در خلوت و هنگام بازی و خوشی با پیرامونیان خود سخن می گفتند. و سریانی زبان اهل سواد و نوشتن و هم نوعی از زبان سریانی فارسی بود.» (۲)
آنچه ابن مقفع درباره ی زبان خوزی و زبان سریانی می گوید، در این جا موضوع گفتگوی ما نیست. آن چه او درباره ی زبان فهلوی یعنی پهلوی و پیوستگی آن با فهله یعنی پهله می گوید و پنج شهری که نام می برد، همه می رسانند که خواست او همان زبان پهلوی پارتی یا پهلویک یا پهلوانیک است (٣) .و اما اصطلاح فارسی را دو بار به کار گرفته است. بار نخست فارسی را به معنی مطلق زبان ایرانی آورده و زبان های فارسی یعنی زبان های ایرانی . ولی بار دوم که می گوید فارسی زبان موبدان و دانشمندان و مردم فارس بود، روشن می شود که خواست او در این جا از فارسی، زبان پهلوی ساسانی یا پارسیگ یا پارسی میانه است که بیش تر نوشته های مانده از ادبیات پهلوی به همین زبان است و اشاره ی او به این که فارسی زبان مردم فارس بود، تعیین محل اصلی این زبان است در برابر محل اصلی زبان پهلویگ، که پهله یا پارت بود که ابن مقفع به پنج شهر از آن نام برده است.
زبان پهلوی ساسانی یا پارسیگ و زبان پهلوی پارتی یا پهلویگ چنان به یکدیگر نزدیک بودند که مردم این دو زبان سخن یکدیگر را به خوبی درمی یافتند و همین اندازه خویشاوندی و نزدیکی را نیز می توان پیش از آن میان دو زبان پارسی باستان و مادی گمان برد که هر یک در همان محلی که سپس تر میهن زبان پارسیگ و پهلویگ بود رواج داشتند. برخلاف پارسیگ که دنباله ی پارسی باستان است، پهلویگ دنباله ی مادی نیست، ولی دوره ی باستانی پهلویگ که با زبان مادی خویشاوند نزدیک بود، چنان که هنینگ ( W.B. Henning ) از آن ها بعنوان زبان های خواهر نام می برد (۴) . نام ماد نیز در روی یکی از پنج شهری که ابن مقفع از آن جزو پنج شهرپارت نام برده است، یعنی نهاوند، بر جای مانده است (۵).
در بالا گفته شد که پارسیگ دنباله ی پارسی باستان است. این مطلب نیازمند توضیحی است:
پارسی باستان بدین گونه که در سنگ نوشته های بیستون و تخت جمشید و نقش رستم و چند جای دیگر آمده است، نه می تواند در زمان خود زبان گفتار بوده باشد، ونه می تواند با گذشت پانصد سال، تا این اندازه که در زبان پارسیگ می بینیم، ساده گردد. از این رو باید گفت که پارسی باستان یک زبان نوشتار ادبی و کهن بود که با زبان گفتار فاصله ی زیاد داشت و زبان نوشتار پارسیگ، اگر چه دنباله ی آن زبان است، ولی دنباله ی راست آن نیست، بلکه از زبان گفتار سخت تاثیر دیده است.
و اما آن چه ابن مقفع درباره ی زبان دری می گوید نیاز به بررسی بیش تری دارد. این که می گوید دری زبان درباریان و منسوب به دربار پادشاهی بود، از این سخن نخست این نکته درست می گردد که دری از در به معنی درگاه است که ابن مقفع آن را به "باب" ترجمه کرده است و خواست از در و درگاه در این جا، پایتخت، و دری زبان مردم شهرنشین پایتخت ساسانی و شهرهای مداین بود و این که می گوید از میان زبان های اهل خراسان و خاور، زبان مردم بلخ در زبان دری بیش تر است، بدین معنی است که این زبان دری، از باختر ایران به خاور نفوذ کرده بود و در آن جا با زبان های آن سامان آمیخته بود.
اگر این تعبیر ما از گفته ی ابن مقفع درست باشد، نظر او با نظریه ی دانش زبان شناسی درباره ی خاستگاه و جهت نفوذ زبان دری با فارسی مطابقت دارد :
بر اساس دانش زبان شناسی، زبانی که رودکی سمرقندی و فردوسی طوسی و نظامی گنجوی و سعدی شیرازی بدان نوشته اند، و امروزه، با برخی ناهمسانی های گویشی، زبان رسمی ایران و افغانستان و تاجیکستان است، یک زبان جنوب باختری است و خویشاوند با پارسیگ یا پهلوی ساسانی (۶ ) که با زبان های بلوچی و کردی و لری و گویش های تاتی و تالشی و بسیاری از گویش های شمالی و مرکزی و جنوبی ایران و زبان های ایرانی میانه چون پارسیگ و پهلویگ و زبان های ایرانی باستان چون پارسی باستان و مادی ، گروه زبان های ایران باختری را تشکیل می دهند. در برابر، زبان های پشتو در افغانستان و آسی در قفقاز و گویش های پامیر ( چون وخی، سنگلیچی، مونجی، شغنی؛ بزغلامی و جز آن ) و یغنوبی در زرافشان و زبان های ایرانی میانه چون سغدی، خوارزمی و ختن – سکایی و زبان ایرانی باستان اوستایی، گروه زبان های ایران خاوری را تشکیل می دهند.
بنابراین زبان گفتار پایتخت هخامنشی که صورت بسیار ساده شده ای از زبان ادبی و کهن کتیبه های هخامنشی بود، پانصد سال پس از آن به نام زبان دری، همگام با پایگیری قدرت سیاسی ساسانیان، در بسیاری از نقاط ایران به عنوان زبان تفاهم میان تیره های ایرانی رواج گرفت. پیش از آن و هم زمان با رواج زبان دری، با نفوذ زبان پهلویگ و سپس زبان پارسیگ، که به ترتیب زبان های نوشتار در زمان اشکانیان و ساسانیان بودند و همه ی فرمان ها و نامه های دولتی به آن ها نوشته می شد و نیز تبلیغات مانی و شاگردان او در خاور ایران به زبان پهلویگ، راه برای پیش رفت زبان دری که با پارسیگ و پهلویگ خویشاوندی نزدیک داشت و بسیاری از واژه های این دو زبان را گرفته بود، کوبیده و هموار شده بود. همچنین دستور بسیار ساده و کاملا با قاعده و یاد نشین و در عین حال پر توان این زبان، که آن را در شمار ساده ترین زبان های جهان ساخته بود(۷)، عامل بسیار مهم دیگری در رواج سریع این زبان بود.
پس از سقوط ساسانیان، زبان نوشتار نخست هنوز همان زبان پارسیگ (و تا حدودی پهلویگ) بود، چنان که بیش تر آثاری که از این زبان ها در دست است، تالیف یا نوپردازی هایی است از همین سده های نخستین هجری، ولی نام این زبان ها دیگر از پارسیگ و پهلویگ به پارسی و پهلوی تغییر یافته بود و از همین روست که ابن مقفع صورت معرّب آن ها را فارسی و فهلوی ثبت کرده است. ولی با کم شدن موبدان و گرویدن دهقانان به دین نوین، موقعیت زبان پارسیگ روز به روز ضعیف تر می گشت و کم کم بر سر جانشینی آن، مبارزه ای میان دری و عربی در گرفت.
نخست پیروزی با عربی بود که با داشتن همه ی ویژگی های یک زبان توانا و به عنوان زبان دین و دستگاه خلافت اسلامی و مجهز به خطی که با همه ی نواقص خود به تر از خط پهلوی بود، همچون سرداری که تا آن زمان روی شکست ندیده بود، پا به میدان نهاد. ترجمه ها و تالیفات بی شمار ایرانیان به زبان عربی در دو سه سده ی نخستین هجری مهم ترین نشانه ی این پیروزی موقتی زبان عربی است و نشانه ی این که ایرانیان کم کم خود را برای یک کوچ فرهنگی و وداع با گذشته آماده می کردند.
ولی در میانه ی سده ی سوم، با طلوع دولت یعقوب، ورق برگشت و به فرمان امیری که از میان توده ها برخاسته بود و جز زبان نیاکان خود زبانی نمی دانست، دری رسما زبان نوشتار شد (۸ ).
زبان دری وقتی زبان نوشتار شد، به همان گونه که خط را از عربی گرفت، از زبان نوشتار پیشین، یعنی پارسیگ نیز، که اکنون پارسی خوانده می شد، نام را گرفت. به سخن دیگر :
زبان فارسی تا زمانی که تنها زبان گفتار بود به آن دری می گفتند و نه پارسی، ولی پس از آن که در میانه ی سده ی سوم هجری به جای زبان پارسیگ زبان نوشتار گردید نام پارسی هم بدان داده شد و از این زمان دارای سه نام گردید: پارسی، دری و پارسی دری. ولی روشن بود که چند نام برای یک زبان واحد تولید سوء تفاهم نیز خواهد کرد و به زودی برای هر نام تعریفی جداگانه به وجود خواهد آمد.
مگر نه این بود که دری زبان درگاه بود؟ پس با پای گرفتن فرمانروایی سامانیان، دری که زمانی نام زبان درگاه ساسانیان بود، اکنون نام زبان درگاه سامانیان، یعنی نام زبان مردم خراسان گشت، در برابرِ، فارسی به عنوان زبان دیگر جاها، و به ویژه پس از آن که فارسی خراسان به دلیل آمیختن با گویش های محلی، تفاوت هایی نیز با فارسی نقاط دیگر پیدا کرد، این اختلاف نام مجوز دیگری نیز یافت، چون واقعا بسیاری از این واژه های گویشی خراسان، برای سخنوران غیر خراسانی مهجور و نامفهوم بود.
البته فارسی تنها با گویش های محلی خراسان نیامیخته بود، بلکه این زبان در هر بخشی از ایران که نفوذ می کرد طبعا مقداری از واژه های زبان ها و گویش های آن جا را می گرفت که از این مقدار، تعدادی به وسیله ی مولفان آن سرزمین درون زبان فارسی نوشتار می شد که از آن باز تعدادی از راه همان آثار به فارسی نوشتار استاندارد راه می یافت. ولی از آن جا که خراسان از نیمه ی دوم سده ی سوم هجری تا مدت زمانی مهم ترین مهد ادبی فارسی بود و آثاری که در این سرزمین به وجود آمد، در اندک زمانی در سراسر ایران شهرت یافت، طبعا سهم نفوذ واژه های گویشی آن، چه در فارسی نوشتار خراسان و چه در فارسی نوشتار استاندارد، بیش تر از نقاط دیگر ایران بود.
از همین رو است که قطران تبریزی در سال ۴٣۸ هجری، هنگام برخورد با ناصر خسرو قبادیانی بلخی، مشکلات خود را در دریافت شعر منجیک ترمذی و دقیقی طوسی از او می پرسد و به همین دلیل ناصر خسرو درباره ی او می گوید: « شعری نیک می گفت، اما زبان فارسی نیکو نمی دانست» (۹)، که خواست ناصر خسرو از فارسی، فارسی دری خراسان است. البته این هم محتمل است که قطران که زبان گفتار او با هم شهری هایش زبان ایرانی آذری بود، هر چند هنگام نوشتن بر زبان فارسی تسلط داشت، ولی در سخن گفتن به این زبان کمی کند بود. در هر حال به دلیل همین مشکلات مردم آذربایجان و دیگر نقاط ایران در دریافت واژه ها و اصظلاحات گویش های خراسان در شعر فارسی است که اسدی طوسی در همین زمان، لغت فرس را برای مردم اران و آذربایجان تالیف کرد. ونیز به علت همین واژه های گویشی خراسان است که عنصرالمعالی گرگانی در سال ۴۷۵ هجری در کتاب خود قابوس نامه، به فارسی نویسان سفارش می کند تا از نوشتن فارسی دری بپرهیزند و می نویسد: « و اگر نامه پارسی بود، پارسی مطلق منبیس که ناخوش است، خاصه پارسی دری که نه معروف بود، آن خود نباید نبشت به هیچ حال که خود ناگفته به تر از گفته بود.» (١۰)
از این گفته ی عنصرالمعالی نیک پیداست که او پارسی را از پارسی دری که در آن زمان به فارسی مردم خراسان می گفتند، جدا دانسته است. این فارسی دری به دلیل واژه های گویشی آن، برای فارسی زبانان بیرون از خراسان دشوار و از این رو از دید عنصرالمعالی زبانی دور از شیوایی بود، همچنان که او پارسی مطلق، یعنی فارسی سره را نیز که به واژه ها و عبارات و امثال و حکم تازی آراسته نباشد، دور از شیوایی می داند.
همچنین آن جا که محمد ظهیری سمرقندی مولف سندباد نامه ، درباره ی نگارش پیشین این کتاب که خواجه عمید ابوالفوارس قنارزی در سال ٣٣۹ هجری از پهلوی به فارسی ترجمه کرد، می نویسد: « این کتاب را ( قنارزی ) به عبارت دری پرداخت، لکن عبارت عظیم نازل بود و از تزّین و تجلی عاری و عاطل . . . . » (١١)، خواست او از دری، باز همان زبانی است که از یک سو واژه های گویش شرقی آن برای دیگر فارسی زبانان مهجور بود و از سوی دیگر سبک ساده و بی پیرایه ی آن به چشم متاخران عاری از شیوایی می نمود.
به گمان من همچنین نام پارسی دری که فردوسی در شاهنامه، به ترجمه ی کلیله و دمنه، که در زمان سامانیان توسط ابوالفضل و یا به سرپرستی او انجام گرفت و سپس رودکی آن را به نظم کشید، می دهد،(١۲) از همین سهم بزرگ واژه های گویش خراسان در این منظومه است. فردوسی در جایی دیگر، زبان شاهنامه ی خود را پارسی می نامد، (١٣) همچنان که پیش از او ابوعلی بلعمی نیز زبان ترجمه ی خود را از تاریخ طبری پارسی نامیده است (١۴).
به سخن دیگر، زبان فارسی سده ی چهارم هجری را می توان به دو سبک بخش کرد. یکی سبک آثاری که در آن ها واژه های گویش خراسان زیاد به کار رفته بود. از این زمره بودند منظومه های رودکی، سندباد نامه ی قنارزی، اشعار منجیک تزمذی و برخی شعرای دیگر، این سبک را دری یا پارسی دری می گفتند. دوم سبک آثاری که در ترجمه و تالیف به پارسیگ و پهلویگ و به زبان فارسی استاندارد در بیش تر نقاط ایران نزدیک بود. از این نمونه اند ترجمه ی تفسیر طبری، ترجمه ی تاریخ طبری، آفرین نامه ی بوشکور، شاهنامه ی ابو منصوری، شاهنامه ی فردوسی، هدایۀ المتعلمین، حدودالعالم، تفسیر قرآن پاک و اشعار شاعرانی چون شهید بلخی، بوشکور و غیره. این سبک را پارسی می نامیدند. این دو سبک، جز آن وجه نمایزی که از آن نام رفت، در سادگی و کوتاهی جملات و فقدان آرایش های لفظی و کمی واژه ها و عبارات و امثال و حکم تازی، وجه اشتراک دارند.
این که اختلاف میان دری و پارسی تنها اختلاف میان دو سبک است و نه دو زبان، از مقدمه ی ترجمه ی تفسیر طبری نیز پیداست که در آغاز می نویسد: « و این کتاب تفسیر بزرگ است از روایت محمد بن جریر الطبری رحمۀ الله علیه، ترجمه کرده به زبان پارسی و دری» (١۵)، یعنی نام پارسی و دری را دو نام برای یک زبان گرفته است و از آن پس پنج بار دیگر که از زبان کتاب نام می برد، همه جا آن را تنها پارسی می نامد و در یک جا می نویسد: « و این جا بدین ناحیت ( خراسان و ماوراء النهر) زبان پارسی است.» (١۶)
بنابراین در عین حال که سخنوران عموما فرقی میان پارسی و دری و پارسی دری نگذاشته اند و هر سه نام را به جای یکدیگر به کار برده اند، ولی گاه نیز دری و پارسی دری را فارسی خراسان و پارسی را زبان همه ی ایران نامیده اند، ولی در این جا نیز همان گونه که اشاره شد، نه به عنوان دو زبان مستقل، بلکه به عنوان دو سبک از یک زبان واحد.
در هر حال از میانه ی سده ی پنجم هجری، با نفوذ بیش تر زبان و سبک تازی در نوشته های فارسی، هر دو سبک دری و پارسی که در سده ی چهارم متداول بود از رواج افتاد، به ویژه سبک دری، و به همین دلیل آثار آن نیز بیش از آثار سبک پارسی دستخوش نابودی گردید و بسیاری از واژه های مهجور آن که در سده ی چهارم به زبان فارسی راه یافته بود و نمونه های آن در لغت فرس اسدی دیده می شود، سپس تر در زبان فارسی کهنه شد و از کار افتاد.(١۷)
پس از آن که زبان دری یا پارسی زبان نوشتار شد، نه تنها سخنوران خراسان، چون رودکی سمرقندی و بوشکوربلخی و مسعودی مروزی و بوعلی سینای بخارایی و بوریحان بیرونی خوارزمی و منجیک ترمذی و سنائی غزنوی و خواجه عبدالله انصاری و هروی و فردوسی طوسی و خیام نیشابوری و منوچهری دامغانی به این زبان نوشتند، بلکه نیز سخنوران جاهای دیگر چون فرخی سیستانی و غضایری رازی و بوسلیک گرگانی و جمال الدین اصفهانی و قطران تبریزی و خاقانی شروانی و نظامی گنجوی و مسعود سعد لاهوری و با با طاهر همدانی و سعدی شیرازی و صدها سخنور دیگر از هر گوشه و کنار این سرزمین،
به دلیل این گسترش زبان فارسی است که رستم لارجانی حدود سال ۴۰۰ هجری برای فرمانروایان همدان شاهنامه می سراید و در زمان فرمانروایی خاندان کاکویه در اصفهان، ابن سینا دانشنامه ی علایی را به زبان فارسی تالیف می کند و کمی بعد فخرالدین اسعد گرگانی ویس و رامین را می سراید. (١۸) و باز به دلیل گسترش زبان فارسی است که اسدی طوسی، در نیمه ی نخستین سده ی پنجم، از طوس راه می افتد و به دربار جستانیان طارم (سرزمین میان قزوین و زنجان و گیلان ) می رود و شاهان آن جا را به زبان فارسی می ستاید (١۹) و سپس از آن جا به دربار شیبانیان در نخجوان می رود و برای امیر آن جا گرشاسب نامه را می سراید و می بیند که اهل ادب آن جا مجلس شاهنامه خوانی دارند (۲۰) و یا شاعر هم زمان او، قطران تبریزی همه ی امیران آذربایجان و اران را به فارسی مدیحه می سراید و یا عنصرالمعالی در همان زمان ها از گرگان به گنجه می رود و در آن جا با امیر ابوالاسوار شدادی به فارسی سخن می گوید (۲١). پیداست که زبان فارسی نمی توانست در فاصله ی یکی دو قرن به عنوان زبان نوشتار همه ی سرزمین ایران را بگیرد. اگر پیش از آن قرن ها به عنوان زبان گفتار در سراسر ایران رواج نمی داشت. (۲۲)
زبان فارسی یا دری حدود دو هزار و پانصد سال پیشینه دارد که از آن حدود هزار سال نخستین زبان گفتار در جنوب غربی ایران و سپس حدود هزار و پانصد سال زبان گفتار و حدود هزار و صد سال اخیر آن، زبان نوشتار در بخش بزرگ سرزمین های فلات ایران بوده است و روزگاری به عنوان زبان فرهنگ و ادب، به کشورهای دیگر نیز نفوذ کرده است.
از مجله ی ایران شناسی، سال اول
یادداشت ها:
١ – ایران شناس سوئدی ویکاندر بر این است که چون سیاست جهان داری هخامنشیان یر پایه ی احترام به مذهب و فرهنگ اقوام دیگر بود، آن ها در نشان دادن آگاهی ملی احتیاط می کردند و آگاهی ملی در ایرانیان در واقع با اشکانیان آغاز می گردد و نیز از همین زمان است که درفش کاویانی درفش ملی و نام ایران نام رسمی این سرزمین می گردد. نگاه کنید به:S. Wikander, der arische Mannerbund, Lund 1938, S. 102 f.
۲ – ابن الندیم، الفهرست، به کوشش گوستاو فلوگل (G. Flügel) ص ١١٣ ترجمه ی فارسی از رضا تجدد، تهران، ١٣۴٣
٣ – فهلوی و فهلویات را سپس تر به شعرهای محلی شهرهای پارت می گفتند و سپس اصظلاحی شد برای اشعار محلی و گویش های محلی عموما
۴ – W. B. Henning, „ Mitteliranisch“, in Handbuch der Urientalistik, 4. Bd., 1.Absch., Leiden, Köln, 1958, S. 93
۵ – در پارسی باستان حرف د پس از مصوت، در پهلوی و فارسی به ه و ی تبدیل می گردد. از این رو ماد تبدیل می شود به ماه و مای. صورت ماه و در ویس و رامین آمده است که همان ماد است. همچنین در کارنامک ( بخش ۵ ، بند ١ ) صورت ماهیگ به معنی مادی آمده است. صورت مای در شاهنامه آمده است که در برخی جاها شهری در هند است و در برخی جاها شهری در ایران که باز همان ماد است. ضمنا همان گونه که پهلوی و پهله که همان پارت است به معنی مطلق شهر نیز درآمده است، ماه نیز که همان ماد است معنی مطلق شهر گرفته است و ماه نهاوند یعنی شهر نهاوند. همچنین مای که به معنی ماد است به معنی مطلق شهر هم هست و در شاهنامه در مواردی که بتوان مای مَرغ خواند به معنی شهر مرو است. در شاهنامه مرغ نیز گذشته از مرو، نام شهری در هند هم شده است.
۶ – هنینگ، همان جا، ص ۹۲ ، پی نویس ١ ، زبان فارسی را آمیخته ای از عناصر شمال باختری و جنوب باختری می داند و نه یک زبان جنوب باختری با وازه ها و ساخت های عاریتی از زبان شمال باختری
۷ – برخی از زبان شناسان، زبان فارسی را به علت سادگی و رسیدگی بی مانند آن، شایسته ترین زبان برای یک زبان همگانی و جهانی می دانند نگاه کنید به : احمد کسروی، زبان پاک، چاپ چهارم، تهران ۲۵٣۶ ، ص ۶۴ . و نیز نگاه کنید به : Das Fischer Lexikon, Sprachen, Frankfurt, 1961, S. 219
۸ – آمده است که چون شاعران یعقوب را به تازی ستایش گفتند و او سخن آنان را درنیافت ، گفت: « چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت» و از آن پس شعر رسما زبان دری گشت. نگاه کنید به: تاریخ سیستان، بکوشش محمد تقی بهار، تهران ١٣١۴ ، ص ۲۰۹
۹ – ناصر خسرو، سفرنامه، به کوشش محمد دبیر سیاقی، تهران ۲۵٣۶ ، ص ۹.
١۰ – عنصرالمعالی کیکاووس، قابوس نامه، به کوشش غلامحسین یوسفی، تهران ١٣۴۵، ص ۲۰۸ .
١١ – محمد بن علی بن محمد ظهیری سمرقندی، سندبادنامه، به تصحیح احمد آتش، استانبول ١۹۴۸، ص ۲۵ به جلو
١۲ – شاهنامه، چاپ مسکو، ۸ ⁄ ۲۵۴ ⁄ ٣۴۵۸ ، در متن، فارسی و دری آمده است.
١٣ – شاهنامه، ۹ ⁄ ۲١۰ ⁄ ٣٣۷١
١۴ – ابو علی محمد بن محمد بن بلعمی، تاریخ بلعمی، به تصحیح محمد تقی بهار و محمد پروین گنابادی، چاپ دوم، تهران ١٣۵٣، ج ١، ص ۲
١۵ – ترجمه ی تفسیر طبری، به تصحیح حبیب یغمایی، چاپ سوم، تهران ١٣۵۶، ج ١، ص ۵.
١۶ – همچنین حکیم میسری در دانشنامه که در سال ٣۷۰ هجری در دانش پزشکی سروده است، آن جا که در دیباچه ی کتاب خود سخن می گوید، پارسی و دری را یک زبان گرفته است ( بکوشش برات زنجانی، تهران ١٣۶۶، بیت ۸۵ – ۸۰). چهارصد سال پس از آن نیز، حافظ شیرازی شعر خود را هم پارسی می داند و هم دری.
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه ، که لطف نظم و سخن گفتن دری داند
شکر شکن شوند همه طوطیان هند ، زین قند پارسی که به بنگاله می رود
چو عندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ ، تو قدر او به سخن گفتن دری بشکن
١۷ – اکنون بر اساس این تعریف، می توان به خوبی منظور فخرالدین اسعد گرگانی را در مقدمه ی ویس و رامین دریافت. (به تصحیح م. نودوا- ا. گواحاریا، تهران ١٣۴۹، ص ۲۸- ۲۹) او می گوید: اصل داستان ویس و رامین به زبان پهلوی بود و در اصفهان ( که از زمان فرمانروایی خاندان کاکویه ترجمه از آثار پهلوی به فارسی رواج داشت) دوستداران زبان پهلوی این زبان را از راه متن پهلوی ویس و رامین می آموختند. ولی این داستان را سخندانان پیشین به فارسی هم ترجمه کرده بودند، منتها فارسی آن ها دارای الفاظ غریب و فاقد زیورهای لفظی و امثال و حکم بود.
در این جا روشن است که اشاره ی گرگانی به یک ترجمه ی منظوم این کتاب از سده ی چهارم هجری است که در آن واژه های مهجور گویش دری بسیار به کار رفته بود و فاقد زیورهای لفظی بود. بنابراین گرگانی – همان گونه که مصححان کتاب به درستی شناخته اند – این کتاب را از زبان پهلوی به فارسی برنگردانده است، بلکه صورت منظوم آن را که به فارسی دری سده ی چهارم سروده شده بود به فارسی سده ی پنجم در آورده است. به سخن دیگر، همان نظری را که ظهیری سمرقندی در سده ی ششم درباره ی سندبادنامه قنارزی گفته، صد و ده سال پیش از او، گرگانی درباره ی متن اساس کار خود گفته است.
١۸ – نگاه کنید به : ایران نامه، سال یکم ١٣۶٣، شماره ی ١، ص ۵۰ به جلو.
١۹ – نگاه کنید به : مجله ی دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی ۴ ⁄ ۲۵٣۶ ، ص ۶۷۸ – ۶۴٣.
۲۰ – اسدی طوسی، گرشاسب نامه، به کوشش حبیب یغمایی، چاپ دوم، تهران ١٣۵۴، ص ١٣، بیت ١ - ۲١
۲١ – قابوس نامه، ص ۴١ – ۴٣ .
۲۲ – ایرانیان شعوبی در برابر تفاخر عرب ها به زبان عربی، به نوبه ی خود به زبان فارسی فخر می ورزیدند و زبان دری یا پارسی را زبان فرشتگان و پیامبران می نامیدند.( به عنوان نمونه نگاه کنید به ترجمه ی تفسیر طبری، ج ١، ص ۵. به مناظره ی عرب و عجم نوشته ی اسدی طوسی، به کتاب فضائل بلخ تالیف ابوبکر واعظ بلخی ترجمه ی عبدالله حسینی بلخی، به کتاب داراب نامه طرسوسی بکوشش ذبیح الله صفا، تهران ۲۵٣۸، و به کتاب تنزیه الشریعه المرفوعه تالیف ابی الحسن علی بن محمد بن عراق الکنانی ۹۰۷ – ۹۶٣ هجری، بیروت، ١۹۸١.
پیروان برتری زبان عربی نیز البته بی کار نمی نشستند. برای مثال در ص ١٣۷ کتاب تنزیه الشریعه المرفوعه آمده است : خوارترین زبان نزد خداوند فارسی است و زبان دیوان، خوزی است و زبان دوزخ نشینان، بخاری و زبان بهشتیان، عربی.