
خوانندگان ارجمند من برای آشنایی با مجموعه ی مقاله های نوشته شده در این تارنما و خواندن مستقیم آن ها می توانند به این جا نگاه کنند. با سپاس، آریا ادیب
توجه : بخش جدید "تریبون ادبی" (موضوع شماره ی ۲۱ ) محل درج مطالب آن گروه از خوانندگان ارجمند تارنمای آریا ادیب است که نوشته های خود را برای تکمیل مطالب ما یا در مقام پاسخ گویی به نکته یا نکته هایی از نوشته های نویسندگان مقاله های تارنمای آریا ادیب، توسط رایانامه (ایمیل) برای ما می فرستند. آشکار است که نهادن این نوشته ها در این تریبون آزاد الزامن به معنی تایید آن ها نیست. دیگر مقاله های خوانندگان گرامی من نیز که با مواضع ادبی تارنمای آریا ادیب همساز و در پیوند با یکی از موضوع های مورد بررسی در این تارنما هستند، همچون تا کنون، به نام نویسندگان این مقاله ها برای بهره مند شدن دیگر خوانندگان گرامی ما از آن ها، در موضوع های مربوط به خود نهاده می شوند. با سپاس، آریا ادیب
هنر وازه سازی علمی در زبان فارسی
(دانش اصطلاح شناسی)

فارسی زبانی است هند و اروپایی با ادبیاتی پربار و سابقهای درازآهنگ که کهنترین دیسه (شکل) آن، زبان اوستایی، به ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد میرسد. چنین زبان کمهمتایی شایستهی پاس داری و پشتیبانی کوشمندانه است. در عصر پیشرفتهای شگرف هرچه فزایندهتر دانشی و فناورانه، زبانهایی که از بیان مفهومهای تازه ناتوان باشند محکوم به نابودی اند. از میان رفتن زبانهای تاریخی که سهم مهمی به تمدن و فرهنگ انسانی ادا کردهاند و از این روی به میراث مشترک بشری تعلق دارند، ضایعهی جبرانناپذیری خواهد بود.
وضعیت اصطلاحشناسی در زبان فارسی به هیچ روی رضایتبخش نیست. چنین وضعی زبان فارسی و گذشتهی درخشان فرهنگ ایرانی را نمیزیبد. مولف آرزو دارد که در بهبود این وضع سهمی ادا کند و امیدوار است که این اقدام دیگران را فراخواند تا این خویشکاری مهم را بر عهده بگیرند، ژرفانه به سببهای کاستیهای آن بیاندیشند و راهحلهایی بیایند تا اصطلاحشناسی فارسی را غنی تر و زبان فارسی را گسترده تر سازند. دنباله . . .
فرهنگ نام و لقب در ایران

در همهی سرزمینها، زبانها و فرهنگها برخی نامها رایجتر از نامهای دیگراند. عجیب است که کم تر کسی به این نکته فکر میکند که منشأ نامش کجاست و چه داستانها و ماجراهایی در پس نام خانوادگی او پنهان است. ما، اغلب به این نکته ها فکر نمیکنیم. زیرا از آغاز زندگی صاحب نامی میشویم. این نام در شناسنامه و گذرنامه و مدارک تحصیلی و دانشگاهی و . . . ثبت میشود. چنین است که نام، ما را قابلشناسایی میکند، ما را از دیگران متمایز میکند و به ما هویت میدهد. افزون بر این با نامگذاری اشخاص، امکان سازمان دهی اجتماعی، اداری، قضایی و اقتصادی در یک جامعه فراهم میآید. دنباله . . .
ترجمه ناپذیری فرهنگی

هر چیزی را نمیتوان به هر زبانی ترجمه کرد. به طور کلی، هر اندازه ساختار دو زبان و نوع فرهنگ ها متفاوت و از هم دور باشند، ترجمه مشکل تر میشود. مشکلاتی که سبب میشود نتوان مطلبی را از زبانی به زبان دیگر ترجمه کرد انواع گوناگونی دارد. یکی از این موردها ترجمه جناس و به طور کلی بازی با زبان است. به گفت و گوی زیر توجه کنید: دنباله . . .
سخنی پیرامون مقاله ی "درباره ی فارسی نویسی"
(نوشته شده در موضوع: "دستور زبان و آیین درست نویسی")

"درست نویسی فارسی" از جمله مسایلی است که به ویژه از چندین دهه ی گذشته، مورد بحث و گفت و گوی جدی اندیشمندان زبان فارسی قرار دارد و پیرامون آن مقاله ها و کتاب های بسیاری به قلم این اندیشمندان منتشز شده و نشست ها و سخن رانی های بی شماری با حضور آنان برگزار شده است. لیکن به دلیل نبودن مرکزی معتبر و با صلاحیت که بتواند شیوه ای درست و یکسان را برای فارسی نویسی تعیین و تصویب و اجرای آن را در همه ی سطوح آموزشی و نگارشی الزامی و مراقبت نماید، نتیجه ی همه ی کوشش های اندیشمندان زبان فارسی چیزی جز آن نبوده است که اکنون گونه های متعددی برای "فارسی نویسی" پدید آمده که هر کدام تنها گروهی از فارسی زبانان را به پیروی از خود جلب می کند و دیگران که هنوز بیش ترین شمار فارسی زبانان را تشکیل می دهند، همچنان متناسب با سواد و سلیقه ی خود و به پی روی از عادت خود به آموخته های تگارشی گذشته، به "فارسی نویسی" ادامه می دهند.
در سال های گذشته و به ویژه با پیدایش امکان های کامپیوتری و به کار گرفته شدن گسترده ی تارنماهای اینترنتی که فارسی زبانان را بیش از هر زمان دیگری در پیوند با یکدیگر قرار داده و بسیاری از آنان را به نوشتن و خواندن دایمی واداشته است، بر آشفتگی بازار "فارسی نویسی" افزوده شده و مساله ی "درست نویسی فارسی" از اهمیت باز هم بیش تری برخوردار شده است. این افزایش نسبی پیوند و خواندن و نوشتن، مساله ی "خط فارسی" را نیز که در حقیقت مسبب اصلی این آشفتگی و نا بسامانی در "فارسی نویسی" است، از نو مطرح ساخته و موضوع "عوض کردن خط فارسی" را که عمری ۱۵۰ ساله دارد، دوباره به مرکز مباحثات کشانده است.
خط فارسی به علت نداشتن نشانه های آوایی (کسره، فتحه، ضمه و غیره)، نویسه های گوناگون برای آواهای یکسان، و الزامی نبودن فاصله گذاری میان واژه ها و بسیاری ایرادهای دیگر (به موضوع خط فارسی نگاه کنید)، برای فارسی آموزان بیگانه و حتا نوآموزان فارسی زبان، بیرون از حوصله ی عادی است و تا حد زیادی بر مشکلات ساختاری زبان فارسی افزوده است. به طورز عمده، کاتبان، نسخه برداران و شاعران فارسی زبان در طول تاریخ این زبان، بندهای فراوانی بر پای "فارسی نویسی" نهاده و استقلال واژه ها را در آن از میان برده اند. از این رو هدف از ارایه ی هر شیوه ای در نگارش فارسی، تا آن جا که شدنی است، باید ترمیم این آسیب ها و ساده و آسان نمودن نوشتن، خواندن و دریافت وازه ها باشد. شیوه ی نگارش فارسی، تا رسیدن هنگام تغییر خط آن، باید به واژه های دفن شده در ترکیب های غیر ضروری، زندگی و استقلال دوباره ببخشد و کار با الفبای فارسی را که بدون مشکلات رسم الخطی نیز به اندازه ی کافی دشوار است، نرم تر و آسان تر سازد.
از این رو دادن استقلال دوباره به واژه های بسیط و جدا نویسی آن ها از نظر دانش اتیمولوژی (Etymology علم اشتقاق و شناسایی کلمه) که زبان فارسی هنوز گام نخست آن را هم نپیموده است، دارای اهمیت است و مساله ی خط فارسی که اکنون دیگر به خطی غیر علمی تبدیل گردیده است، بخش بسیار مهمی از مساله ی نوسازی و رشد زبان فارسی است و باید بر حذف استثناهای دست و پا گیر دستوری و نگارشی و پیدا کردن قاعده ای عام برای آن ها اصرار ورزید.
از جمله باید به علایم و نشانه های نگارشی نیز چون واژه ها حیات مستقل بخشید ( نشانه هایی مانند : می، بی، ها، تر، ترین و . . . . ) و آن ها را به عنوان علایم راهنمای آموزش زبان فارسی به کار بگیریم، نه آن که آن ها را در دل واژه ها پنهان کنیم و رد پای آن ها را با چسباندن اشان به واژه ها پاک کنیم و به تعداد دندانه ها نیز که خود یکی دیگر از مشکلات خط فارسی است، بیافزاییم.
مشکل ترین بخش نگارش فارسی، تعیین حد و مرز واژه ی مستقل و تعیین تکلیف "کلمه های مرکب" است. هرج و مرج حاکم در نوشتن واژه های مرکب در خط فارسی در حقیقت نه از یرخورد لغوی با موضوع، بلکه از برخورد فنی و سلیقه ای ریشه می گیرد.
هر گونه سر هم نویسی بی هوده که شکل شناخته شده ی واژه را در هم بریزد و خواندن و فهمیدن آن را سخت تر کند، جز سهل انگاری چیزی نیست. کافی است اشاره کنیم که هیچ عربی، علی حده، عن قریب، من جمله، من باب، مع هذا یا ان شاء الله را مانند ایرانیان علیحده، عنقریب، منجمله، منباب، معهذا و انشاالله نمی نویسد.
در مقاله ی "درباره ی فارسی نویسی" که به قلم دانشمند ارجمند ناصر پورپیرار در موضوع "دستور زبان و آیین درست نویسی" تارنمای زبان و ادبیات فارسی (آریا ادیب) نوشته شده است و ما خواندن و رعایت نکات آن را به همه ی فارسی زبانان توصیه می کنیم، ما در بخش نخست به واژه های مرکبی که از دو اسم، اسم و صفت، اسم و فعل و گونه های دیگر ساخته می شود، نگاهی می اندازیم و درست نویسی آن ها را باز گو می کنیم و سپس به درست نویسی واژه های مرکبی می پردازیم که به وسیله ی پیشاوندها و پساوندها ساخته شده است و سرانجام شیوه ی نگارش درست واژه های مرکبی را بررسی می کنیم که با علایم و ادات استفهام، نفی، جمع و صفات تفضیلی و عالی نوشته می شود.
در بخش دوم نیز پس از پرداختن به چه گونگی جدا یا سرهم نویسی حرف اصافه ی "به"، واژه ی "هیچ"، ضمایر اشاره ی "این" و "آن" و نیز حروف و علایمی مانند "چه"، "که" و "می"، سرانجام با "همزه" که جای " ی " را در خط فارسی اشغال نموده است، تعیین تکلیف می کنیم.
من در پایان یک بار دیگر بر این نکته تاکید می کنم که شزط نخست برای تحقق و اجرای همگانی این اصول درست نویسی فارسی، وجود مرکزی معتبر و با صلاحیت است که با بهره گیری از این اصول و تکمیل آن ها با راهنمایی های دیگر استادان با صلاحیت زبان فارسی، آن ها را تصویب و رعایت آن ها را در همه ی سطوح آموزشی و نگارشی الزامی، پشتیبانی و مراقبت نماید. شزط دوم نیز نبرد آن گروه از فارسی نویسان با عادت های جان سخت نگارشی خود و کنار نهادن لجاجت بی هوده با حرکت ناگزیر آن تحول در خط و زبان فارسی است که دست کم در ۱۵۰ سال پیش به دست تاریخ آغاز شده است. ایدون باد، آریا ادیب
نام "نوروز" در انگلیسی

در سال های اخیر كه نوروز كاربُردی جهان شمول تر و فراگیرتر از پیش یافته و كم كم به گونه ی یك كلیدواژه ی ایرانی از سوی مردم دیگر كشورها شناخته شده و وارد ِ فرهنگ ِ زبان های بزرگ جهانی و نیز زبانزد ِ بسیاری از مردم جهان و كارگزاران نهادهای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی گردیده است، ضرورت نگاشتن درست آن در رسانه های چاپی و الكترونیك در متن های جُز فارسی و حتا گاه متن های فارسی كه از سر ِ ناگزیری به خط لاتین نوشته می شوند، پیش آمده است.
امّا همگان در نگارش این واژه، شیوه و املایی یكسان به كار نمی برند و درنتیجه، این امر، آشفتگی بسیاری در كار ِ شناساندن جشن بزرگ ملی ما به دیگران، پدیدآورده است. دنباله . . .
نام زبان فارسی در انگلیسی

نام زبان ما فارسی است. در انگلیسی به آن پرژن (یا پرشن) (Persian) می گویند. اگر چه این گفته ساده می نماید، ولی در سال های اخیر در زبان انگلیسی به گونه ای روز افزون به جای واژه ی پرژن (Persian)، از واژه ی فارسی (Farsi) استفاده می شود. در این گفتار کوتاه، می خواهم توضیح دهم که چرا چنین جای گزینی صورت می گیرد، چه کسانی آن را انجام می دهند، و سرانجام این که زیان های این جای گزینی کدام است. پیش از این دیگران در این باره نکاتی را مطرح کرده اند و بحث های بسیاری هم انجام گرفته است، ولی به نظر می رسد که مساله هنوز حل نشده و هر روز هم جدی تر می شود.
چه گونگی نوشتن همزه در زبان فارسی

در زبان فارسی «همزه» را می توان به این صورت ها نوشت: اَ (مانند: اَسب)، ـئـ (مانند: هیئت) ، ؤ (مانند: سؤال)، ءِ (مانند: جزء).
نخست باید به دو نکته ی مهم اشاره کرد: دنباله . . .
آوای همسایگان
(ترانه های عامیانه در کشورهای هم زبان با ایران)

آثار فولكوریك سه كشور ایران، افغانستان و تاجیكستان، سرشار از عناصر مشترك و همانند است (۱). این خویشاوندی در همه ی اندامهای فرهنگهای پویای این ملتها به گونه ی آشکاری به چشم میخورد و طبیعی است كه سدهها غربت و جدایی سیاسی و مرزكشیهای حقوقی، نتوانستهاست رشتههای خویشاوندی فرهنگی میان ساكنان این سرزمینها را بگسلد.
هم از این روست كه عناصر مشترك و نشانههای آشنایی و یگانگی در پیكرههای گوناگون و رنگارنگ فولكلور این ملتها و در ضمیر و خاطره ی فرهنگی آنها، حضور فعال خود را همچنان حفظ كردهاست. دنباله . . .
عناصر طبیعت در شعر فارسی

طبیعت از آغاز تا امروز همواره یكی از خاستگاه ها و سرچشمه های هنر بوده است. نقاشی مثلن، از مینیاتورهای چینی و ژاپنی و نقاشی های هندسی آن ها بگیریم تا نقاشی ها و مینیاتورهای دوره تیموری و صفوی و تا منظره سازی های نقاشان سده های هفدهم و هجدهم و اوایل سده ی نوزدهم مانند "ترنر " و " كانستبل " تا نقاشان امپرسیونیست ون گوگ، گوگن، مونه، پیسارو و نیز امروز در كنار مكتب های گوناگون سده ی بیستم آثاری هست كه به صورتی نو از طبیعت مایه می گیرد. دنباله . . .
موجودهای افسانه ای در ادبیات فارسی

جن : از موجودهای خیالی و افسانه ای فرهنگ عامه و خرافات مردم خاورمیانه و ایران است.
جن واژه ای عربی و به معنی موجود پنهان و نادیدنی است و در فارسی با مفهومی نزدیک به پری از این موجود نامریی یاد می شود.
در باور عوام، جن ها فقط در شب، تاریکی، تنهایی و در محل هایی مانند گرمابه، آب انبار، پستو و ویرانه و بیابان وجود دارند. در باور عامه، جن به شکل انسان است با این تفاوت که پاهایش مانند بز سم دارد. مژه های دراز او نیز با مژه ی انسان متفاوت است و رنگ موی او بور است. هم زمان با زاده شدن هر نوزاد انسان، بین اجنه نیز نوزادی به دنیا می آید که شبیه نوزاد انسان است اما سیاه و لاغر و زشت. دنباله . . .
نخستین گام های زنان در ادبیات معاصرایران

از دوره ی قاجار تا سال ١۳٢٠ش (سقوط رضا شاه)، كه دوره ی پيدايش ادبيات معاصر ايران است، شمار نويسندگان زن در حدی نيست كه بتوان از كار آنان بهعنوان يك جريان ادبی قابل توجه ياد كرد.
در آن دوره ی زمانی، محدوديتهای اجتماعی، خانوادگی، تحصيلی و شغلی، فضا را برای آفرينش های زنانه تنگ می كرد. زنان يا چنان گرفتار امور خانه بودند كه نمی توانستند كارهايی را هم كه توانايی خلقشان را داشتند بيافرينند و يا هنوز به صرافت داستاننويسی نيافتاده بودند. برخی هم كه می نوشتند، موجوديت خود را پشت نامهای مستعار پنهان می كردند. فضا چنان بود كه آنان اگر هم می خواستند، به نوشتن ترغيب نمی شدند زيرا امكانی براي نشر آثار خود نمی دیدند. کوشش زنان در آن دوره صرف كسب حقوق اوليه ی خويش می شد و هنوز امكان گشايش درهای مراكز ادبی را به روی خود نيافته بودند. شركت آنان در جنبش ادبی بستگی به موقعيتی داشت كه در جامعه بهدست می آوردند. در اوايل سده ی بيستم ميلادی، گروه كوچكی از زنان تحصيل كرده كه در راه بهدست آوردن كم ترين امكانات با مخالفتها و تهديدهای بسيار رو به رو می شدند، آغاز به گشودن مدارس دخترانه ی خصوصی در شهرهای بزرگ و تدريس در آن ها كردند، كانونهاي زنان را بنياد نهادند و مجله های ويژه ی خود را منتشر كردند (١). دنباله . . .
سرگذشت زبان فارسی
![]()
از آن جا که در نجد (سرزمین بلند. آ. ا. ) پهناور ایران، هر یک از تیره های ایرانی به یکی از زبان ها و گویش های ویژه ی خود سخن می گفتند، از دیرباز، وجود یک زبان فراگبر که وسیله ی تفاهم میان آنان باشد، نیازی سخت آشکار بود.
در زمان هخامنشیان، با آن که در کنار وحدت سیاسی و در زیر نفوذ آن، کم کم خودآگاهی به همبستگی ملی بیدار می شد، ولی باز هنوز نمی توان از وجود یک زبان رسمی فراگیر سخن گفت و زبان پارسی باستان، با آن که از زمان داریوش بزرگ زبان نوشتار نیز شد، ولی نتوانست به عنوان زبان گفتار پا از قلمروی خود بیرون نهد. دنباله . . .
آشنایی با اصطلاحات ادبی

آثار روزی رسان
آثار روزی رسان به آثاری می گویند که تنها برای کسب معاش و روزی نوشته می شود. قدمت آن دست کم به سده ی ١٨ میلادی می رسد. نمونه ی کلاسیک "اثر روزی رسان" رمان فلسفی راسلاس اثر جانسون است که نویسنده آن را برای تأمین هزینه کفن و دفن مادرش و ادای وام های خود در یک هفته شب ها نوشت.
آرایه بیرونی
آرایه های بیرونی آن ها هستند که بیش تر پیکره سخن را زیبا می کنند. مثل سجع، ترصیع، جناس، عکس، اشتقاق، رد المطلع، ذوقافیتین، در العجز علی الصدر، اعنات و ...
آرایه درونی
آرایه های درونی همان صناعات معنوی و آرایه هایی هستند که اگر ظاهر واژه دگرگون شود، باز آن آرایه از میان نمی رود. مثل پرسش بلاغی التفات، قلب و جمع.
کاشیهای رنگین شعر فارسی
(نگاهی به شعر و شاعران برخاسته از کاشان)

کاشان یکی از شهرهای مهم ایران است که در طول تاریخ ادبی کشورمان همواره برای خود جایگاه و پایگاه مشخص و قابل توجهی داشته است. دنباله . . .
تنکامگی (اروتیسم) در ادبیات فارسی
در میان منابع فارسی، کار جدی پژوهشی در باره ی اروتیسم کم تر انجام شده، دکتر سیروس شمیسا که کتاب" شاهد بازی" را نوشته است و دکتر جلال خالقی مطلق، که نظراتش را در چند مقاله مطرح کرده، از کوشاترین پژوهشگران در این زمینهی مهم، اما تاریکماندهاند. خالقی مطلق در مقالهای با عنوان «تنکامهسرایی در ادب فارسی» که در مجله ی ایران شناسی، سال هشتم چاپ شده است، چشماندازی از این موضوع بهدست میدهد. دنباله . . .
ریشه ی ایرانی واژه ی پسته
در دو سده ی گذشته، بسیاری از پژوهشگران غربی درباره ی خاستگاه واژه ی پسته نظرهای گوناگونی ارایه کرده اند. برخی از آنان ریشه و اصل این واژه را برگرفته از واژه ی یونانی "بیستاکیون" Bistakion به معنی پسته دانسته و برخی این واژه را یونانی و برگرفته از پارسی باستان یا میانه (پهلوی) ذکر کرده اند.
بارتولد لومر ایران شناس امریکایی در کتاب "سینو ایرانیکا" Sino Iranica پژوهش های جامع و عالمانه ای در باره ی روابط فرهنگی میان ایران و چین دارد و واژه ی پسته را ایرانی و از ناحیه ی خراسان و سُغد دانسته که به یونانی و دیگر زبان های جهان رفته است. دنباله . . .
در آمدی بر رساله ی "تحریف در شاهنامه ی فردوسی"

روشنفکرنمایان فرومایه ی خادم دربار پهلوی، دست در دست ماموران امپریالیسم، ده ها سال به گونه ای سازمان یافته فردوسی را کوبیدند و اثر جاودانه ی او "شاهنامه" را با بی شرمی وصف ناپذیری به ابتذال کشاندند تا شاید از این راه اعمال و اندیشه های زهرآلود خود را که با هیچ معیار و مقیاس و قانونی قابل توجیه نبود، با استناد به فردوسی که در قلب مردم ایران جای داشت، توجیه کنند. بسیاری از ادیبان آن روزگار نیز در برابر این فریب و خیانت به ادب و فرهنگ ایران، سکوت کردند و اجازه دادند تا مشتی دلقک درباری از شاهنامه اثری ضد شاهنامه بسازند.
کار این تحریف که به قصد استوار ساختن پایه های لرزان دستگاه سلطنت پهلوی انجام گرفت و مرادش "شاه پرست" و "نژادپرست" کردن مردم ایران بود، تا بدان جا پیش رفت که از زبان فردوسی سخنانی در میان مردم رایج گردید که حتا سایه ای از آن ها در شاهنامه موجود نیست و بر اثر این تبهکاری تاریخی، گردانندگان تبلیغات درباری که سنگ را بسته و سگ را گشاده بودند، توانستند حرف های معینی را در دهان همه بیاندازند و آن قدر تکرار کنند که جزو بدیهیات به شمار آیند.
تا خود امروز کسانی هستند که گمان می کنند یاوه ها و شعرهای بی پدر و مادری چون: «هنر نزد ایرانیان است و بس»، «چو ایران نباشد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد» (که با بی شرمی بی مانندی حتا در پای مجسمه فردوسی حک شده است)، «چه فرمان یزدان چه فرمان شاه» و بسیاری دروغ های دیگر، گفته های فردوسی، حکیم اندیشمند و آزاداندیش بزرگ توس است.
این جنایت بی سابقه در تاریخ ادبیات ایران که به دست "آکادمیسین" های کشور شاهنشاهی و از طریق انتشار صدها جلد کتاب و رساله و مقاله و بهره گیری از همه ی امکانات تبلیغاتی و آموزشی از کتاب های درسی گرفته تا رادیو و تلویزیون و روزنامه های حلقه به گوش و انجمن ها و موسسات دولتی انجام گرفت، البته از چشم بزرگان دیگری چون ملک الشعرای بهار، مجتبی مینوی و غیره پنهان نماند و آنان در حدی که برای خود ممکن می دانستند، در نوشته هایی به این توهین به ساحت دانای بزرگ توس و مایه افتخار زبان فارسی و فرهنگ ایرانی، حکیم ابوالقاسم فردوسی که با فرومایگی نابخشودنی شاعری هوادار شاهان جابر و نژاد پرستی حنگ طلب معرفی شده بود، اشاره کرده و به این تبهکاری تاریخی و توهین به فردوسی و مردم ایران پاسخ دادند، ولی از آن جا که از کتاب های درسی گرفته تا صفحات روزنامه ها از این ابتذال پر بود، محیطی پیرامون شاهنامه ساخته شد که در آن مشتی ادعاهای بی پشتوانه و شعرهای من درآوردی به بدیهیات مسلم بدل گردید.
اکنون تارنمای زبان و ادبیات فارسی (آریا ادیب) که از جمله بررسی مسایل گرهی قلمرو زبان و ادبیات فارسی را در دستور کار خود دارد، به قصد برداشتن این پرده ی شوم که از نزدیک به هشتاد سال پیش بر این واقعیت تاریخی کشیده شده است، خرسند است که رساله ی پژوهشی "تحریف در شاهنامه ی فردوسی" نوشته ی محقق و دانشمند بزرگ و توانا فرج الله میزانی را که با شیوه ای علمی و با استناد به شاهنامه و پژوهش های بزرگان نام برده در بالا در افشای این دروغ بزرگ تاریخ معاصر ایران نگاشته است، برای آگاهی خوانندگان خود در بخش "بررسی ها و پژوهش های ادبی" (موضوع شماره ی ۱۵) قرار می دهد تا گام دیگری در جهت از میان رفتن آثار این نامردمی بزرگ تاریخی برداشته شده و در نبرد اندیشه ای، سلاحی که دشمنان فردوسی به نام او ساخته اند، از دست آنان بیرون آورده شود.
به گفته ی نگارنده ی این رساله: « اگر این کار خُرد ما در عین حال یکی از تکانه ها و آغازهای کوچک برای انجام کاری بزرگ در آینده باشد، نگارنده چیزی بیش از اجر خود به دست آورده است». ایدون باد، آریا ادیب
متن مقاله را در این جا بخوانید
بازتاب فرهنگ باستانی ایران در ادب فارسی

ایرانیان در روزگار باستان، پدیدآورندگان ِ فرهنگ و ادبی گسترده و گران مایه بودند كه امروز بخشی از داده های آن را در دست داریم و از بخش های ناپدیدشده ی آن نیز نشانه ها و اشاره ها و نام ها و گاه گُزینه هایی به ما رسیده است.
مجموعه ی نام بُردار به اوستا، بزرگ ترین و كهن ترین یادمان ِ فرهنگی ِ نیاكان ماست كه در آن، همه ی سرودهای پنج گانه ی گاهان و نیز بخش وی دیو داد (مشهور به وندیداد) به همان اندازه و ساختار روزگار باستان در دست است؛ امّا از دیگر بخش های آن، بیش از یك چهارم آن چه را كه در دوره ی ساسانیان بوده است، در اختیار نداریم. خوشبختانه همه ی این بازمانده ها به زبان فارسی دری و دیگر زبان های زنده ی جهان برگردانیده شده است. دنباله . . .
اصالت کهن ترین نسخه ی شاهنامه
(فلورانس، ٦۱۴ هجری قمری)

یكی از دشواری های بنیادی تصحیح کنندگان شاهنامه همواره این بوده كه از آن نسخه ی خطی قدیم در دست نبوده است. نسخه ی خطی محفوظ در كتاب خانه ی موزه ی بریتانیا (مورخ ٦٧۵ هجری) سالیانی دراز كهن ترین نسخه ی شاهنامه شناخته شده بود، تا آن كه در سال ۱۹٧۸ میلادی ، آنجلو پیه مونتسه Piemontese Angelo، ایران شناس ایتالیایی، اعلام كرد كه كهن ترین نسخه ی خطی شاهنامه را در كتاب خانه ی ملی شهر فلورانس یافته است. (۱)
او در مقاله ای (پیه مونتسه، ۱۹۸۰) شرح مفصلی از این نسخه كه تنها نیمه ی نخست شاهنامه (تا پایان پادشاهی كیخسرو) را در بردارد، عرضه كرد. از آن زمان تا كنون بحث های زیادی بر سر تاریخ نگارش، قدمت، اعتبار و درستی متن این نسخه در میان شاهنامه شناسان جریان یافته است. دنباله .
گفتاری پیرامون صرف فعل در زبان علمی فارسی

بیان مفهوم های علمی و فنی غرب به زبان قارسی همواره با مسایل فراوانی رو به رو بوده است. مقاله ی حاضر گفتاری است درباره ی یکی از جنبههای این دشواری ها. در اوایل سده ی نوزدهم، ایرانیان با فرهنگ و تمدن اروپایی تماس بیش تری یافتند. رفتن برخی از ایرانیان به اروپا برای آموختن علوم و فنون و نیز دعوت از اروپاییان برای آموزش در ایران، سبب آشنایی هر چه بیش تر ایرانیان با علوم و فنون نو شد. به ویژه، پس از مشروطه، گرایش بسیار به تالیف و ترجمه ی کتاب های علمی و فنی پدید آمد و دانش های نو به حوزههای درسی ایران وارد شدند. این دانش های نو مفهوم هایی داشتند که در زبان فارسی بی سابقه بودند، و زبان فارسی طبعن میبایست آن ها را در خود جای دهد. دنباله . . .
شماره ی نوشته: ۳۳ / ۱۵
مکتب خانه
«مکتب» یا «مکتبخانه»، «كُتَّاب» (به ضم كاف و تشدید تاء) یا «كتابخانه»، به نخستین محل آموزش و تربیت گفته می شده است و مدیر آن را معلم، مکتبدار، ادیب، مؤدِب، ملا و یا آخوند می نامیده اند.
پس از پیدایش اسلام در ایران، نخستین محلی كه پایگاه آموزش و پرورش قرار گرفت، مسجد بود، زیرا به وسیله ی مسجد منظور مسلمانان كه ترویج دین اسلام و آموزش مبانی آن بود، برآورده می شد؛ نظر به تأثیر فوقالعاده مذهب در اخلاق و رفتار گروندگان، حاکمان عرب با تأسیس مسجد و آموزش دین، تفوق و تسلط خود را بر روح و جسم ایرانیان تأمین می كردند، آنان از لحاظ دنیوی علاقهمند به تأسیس مسجد بودند.
اوقات آموزش در هنگامی بود كه مردم از كار عبادت فارغ شده و به مسجد نیاز نداشتند، یعنی از بامداد تا نیمروز و بعداز ظهر در فاصله ی نمازها. جایگاه درس، شبستان، رواق و ایوان مسجد بود. موادی كه تدریس می شد در آغاز عبارت بود از خواندن قرآن، حدیث، بحث در اصول دین و مذهب، تفسیر قوانین شرع (فقه)، كه بعدها صرف و نحو زبان عربی و ادبیات عرب و منطق و علم كلام نیز بر این مواد افزوده شد. از سده ی دوم هجری به بعد كه کتاب های علوم دینی تألیف شد، بر شمار و نوع حلقههای تجمع طلاب افزوده شد و مواد درسی رو به افزایش گذاشت و در برخی از مساجد مانند مسجد عقیل و مسجد جامع منیعی نیشابور در سده ی پنجم هجری، تورانشاهی كرمان در سده ی ششم، كتاب خانه تأسیس شد و حاکمان و امیران و توانگران كتاب هایی برای استفاده ی طلاب وقف كردند.
مکتب خانه در هرجا می توانست دایر شود. در مسجد، درخانه، و گاهی در دكان ها. معمولن مکتبدار هر ماه مبلغ اندکی از هر شاگرد مکتبی می گرفت و از این راه گذرای زندگی می كرد. در این اواخر مکتب هایی پدید آمد كه از محل اوقاف به مکتبدار حقوقی تعلق می گرفت و در مقابل آن مستمندان و یتیمان درآن جا به رایگان تحصیل می كردند.
میزان ماهانه ی تدریس خصوصی (در خانه) با تدریس عمومی با هم تفاوت داشت و اندازه ی دستمزد مکتبداران نیز برحسب دانش و شهرتی كه در عصر خود داشتند متفاوت بود. در پایان هر مرحله ی آموزش، مانند آموزش سوره ی فاتحه یا ختم قرآن و یا گاهی به مناسبت پیشآمدن عیدها هدیه هایی از پدران و مادران بچهها گرفته می شد، و چون با همه ی این كمك ها خرج زندگی «ملا» تأمین نمی شد، مکتبدار در ضمن اشتغال به آموزش ، به كارهای دیگر چون - تقریرات شرعی و نسخهبرداری از كتاب ها و نامهنویسی و نوشتن دعا و مانند آن ها نیز می پرداخت. معلومات مکتبدار زیاد نبود و معمولن در حدود برنامهای كه می آموخت سواد داشت. از حیث اخلاق نیز، رفتار و كردارش غیرقابل انتقاد نبود.
شرط ورود به مکتب فقط این بود كه كودك از عهده ی شستوشو و طهارت خود برآید، بنابراین معمولن طفل را از پنجششسالگی به مکتب می گذاشتند.
دوره ی تحصیل معین و مشخص نبود، هركس به تناسب توانایی مالی فرزند خود را به مکتب می فرستاد ولی معمولن از سن بلوغ فرزند یعنی حدود پانزده سالگی تجاوز نمی كرد و از این سن نوجوانان غالبن به كسب و صنعت می پرداختند.
كار مکتبخانه معمولن در بامداد پس از نماز آغاز می شد و تا نماز مغرب ادامه داشت و شاگرد مکتب ناهار خود را در دستمال پیچیده صبح به مکتب می برد و ظهر درآن جا می خورد.
افزون بر دستمزد مکتبدار كه هفتگی یا ماهیانه پرداخت می شد، در برخی از مکتبخانهها هر روز به ترتیب یكی از شاگردان می بایست ناهار معلم را تأمین کند.
امیران و اعیان و توانگران به دلیل نواقصی كه مکتب داشت و عادت و اخلاق زشت كودكان دیگر، کودکان خود را به مکتبخانه نمیفرستادند، ، مکتب متناسب با حیثیت و شئون خداوندان نعمت نبود، از این رو هركدام ادیبی را كه دارای شرایط بود برگزیده و مأمور تربیت فرزندان خویش می كردند و در خانه محلی را بدین كار اختصاص می دادند و گاهی معلم را چون عضوی از خانواده در نزدیکی خود سكونت می دادند و از او پذیرایی می کردند و درصورتی كه خوشمحضر بود او را به ندیمی اختیار می كردند.
برخی از مکتبخانهها وسعت و اعتبار بیش تری داشتند و درحكم دبیرستان یا دانشگاه امروز بودند كه بزرگسالان هم در آن به تحصیل علم می پرداختند و غالبن از شهرهای دیگر هم طالبان علم به این مکتبخانهها هجوم می آوردند، در اینگونه مکتبخانهها معمولن دانشمندان و فضلای عصر تدریس می كردند. از این گونه استادان و محضر درس آنان می توان آن چه را كه حكیم ناصرخسرو به هنگام مسافرت به مكه در شهر سمنان دیده به عنوان نمونه در این جا یاد كرد:
«غره ذالحجه ۵۳۷ به سمنان آمدم و آن جا مدتی مقام كردم و طلب اهل علم نمودم، مردی نشان دادند كه او را استاد علی نسایی می گفتند. نزدیك وی شدم، جمعی پیش وی حاضر، گروهی اقلیدس می خواندند و گروهی طب و گروهی حساب، در اثنای سخن می گفت كه بر استاد سینا رحمهالله علیه چنین خواندم و از وی چنین شنیدم …».
برنامه ی مکتب ها در آغاز عبارت بود از آموختن الفباء و قرائت قرآن و از بر کردن بخشی از آن؛ چون قرآن به زبان عربی است، کودکان آن را نمیفهمیدند و با زحمت و رنج بسیار در مدتی دراز آن را طوطیوار از بر می كردند و پس از مدتی كه مکتبخانه را ترك می گفتند و وارد کار و زندگی می شدند همه ی از بر کرده ها را فراموش می کردند، از همین زمان و به همین شیوه بود كه تحصیل و یادگرفتن بدون فهمیدن و به كارانداختن نیروی تفكر مرسوم شد و این رویه در بسیاری از مکتب ها و مدرسه ها باقی ماند.
به تدریج كه زبان فارسی به شكل كنونی نضج گرفت و آثار نظم و نثر بیش تری پدید آمد، برنامه ی مكتب ها گسترش یافت و خواندن كتاب و رسالههای فارسی و از بر کردن شعرها و فراگرفتن مقدمات صرف و نحو عربی جزو برنامه شد و مکتبخانههای بزرگ و مهمی پدید آمد كه مركز علوم شدند و از این مکتبخانهها بود كه دانشمندان و ادیبان و شاعران بزرگ برخاستند.
كمكم مکتبخانهها به دو دسته تقسیم شدند. مکتبخانههای ابتدایی كه ویژه ی كودكان بود و مکتبخانههای متوسط كه ویژه ی بزرگسالانی بود كه در پی كسب دانش بودند. در مکتبخانههای ابتدایی پس از یادگرفتن الفباء و خواندن سورههای كوچك آخر قرآن كه به صورت جزوهای جداگانه بود و «عمجزو» نام داشت، كودك به خواندن بقیه ی سورهها می پرداخت و در این ضمن خواندن و فن تلفظ كلمه ها را نیز می آموخت. پس از به پایان رساندن قرآن كتاب های دیگری خوانده می شد كه برحسب زمان و مكان و نوع مکتبخانهها و میزان دانش آموزگار، متفاوت بود. از آنجملهاند: صد كلمه ی حضرت امیر (به عربی) و ترجمه آن به فارسی، مثنوی نان و حلوای شیخ بهایی، موش و گربه عبید زاكانی، پندنامه فریدالدین عطار، گلستان و بوستان سعدی، دیوان جودی، دیوان حافظ، حسین كرد، خاورنامه، ترسل، بخشی از جامعالمقدمات. گزینش كتاب از روی قاعده ی معینی نبود و نیرو و استعداد کودک یا آسانی و دشواری كتاب درنظر گرفته نمی شد، بلكه بسته بهمیل والدین یا برحسب تصادف، هر كتاب یا رسالهای كه درخانه بود كودك به مکتب می برد و می خواند. برخی از شاگرد مکتبها "سیاق" كه همان علم حساب است می آموختند. سیاق عبارت است از كلمه های مخفف عربی كه ظاهرن از روی علایم پهلوی درحدود سال هشتاد هجری برای نوشتن دفترهای دیوان وضع شد و تا سال ها پیش جزو برنامه ی رسم دبستان ها بود و هماكنون نیز در میان برخی از كسبه معمول و متداول است. عدهای از كودكان نیز نوشتن و خوش نویسی را نزد مکتبدار یا آموزگار خط در خارج از مکتب فرا می گرفتند.
شیوه ی آموزش در مکتبخانهها انفرادی بود. شاگردان مکتبخانه تابستان در حیاط و زمستان در اتاق بر فرشی كه از خانه می آوردند مینشستند و رحل یا لوح در پیش داشتند. لوح یا رحل، صفحهای فلزی بود كه با مركب و یا جوهر بر روی آن نوشته سپس آن را میشستند. مکتبدار یا (ملا) در داخل مکتبخانه بر سكویی می نشست و تركهای در دست داشت و گاهی قلیانی زیر لب.نخست شاگردان بزرگ تر جلو آمده درس می گرفتند و سپس آنان به عنوان خلیفه مأمور آمورش به دیگران می شدند.
هركودك پس از گرفتن درس وظیفه داشت بر جای خود بنشیند و درس خود را یکسره با صدای بلند بخواند و تكرار كند، ب گونه ای كه در مکتبخانه پیوسته صدای شاگردان، بلند و با هم آمیخته و با حركت متفاوت بدن آنان همراه بود.
به عقیده ی آخوند مکتب بلند خواندن درس باعث می شد كه شاگرد نخست تلفظ كردن كلمه ها را فراگیرد و سخن گفتن بیاموزد و به اصطلاح زبان بازكند، دوم آن که حواس خودرا متمركز كند و متوجه ی درس باشد. از بر كردن مهم ترین وسیله ی یاد گرفتن بود. ذوق و استعداد شاگرد و نیروی درك او ابدن رعایت نمی شد و به طوركلی فهمیدن و فكركردن مورد توجه نبود.
تنبیه های بدنی در مکتبخانه رواج فراوان داشت، هركس درس خود را نمی دانست و یا دستمزد مکتبدار را دیرتر از موعد مقرر می آورد و یا عیدی و هدیه ی پایان یك درس را نمی آورد، سزایش با تركه ملا بود و درصورت لزوم ملا پاهای اورا توسط شاگردان دیگر به (فلكه) یا (فلك) میبست و با چوب و تازیانه می نواخت.
از نظر بهداشتی مکتبخانهها وضع نامنظمی داشتند، نظافت مکتبخانه به عهده ی شاگردان بود. در سال ۱۳۰۲ در دوران سلطنت رضاشاه وزارت فرهنگ تصمیم به اصلاح مکتبخانهها گرفت و به موجب آییننامهای كه در ۲۷بهمنماه ۱۳۰۳ به تصویب شورای عالی فرهنگ رسید، تأسیس مكتب های جدید بسته به اجازه ی وزارت فرهنگ شد، به شرط این كه مکتبدار رعایت شرایط بهداشتی را بکند و صلاحیت تدریس در مکتب را داشته باشد و برنامه ی مصوب وزارت فرهنگ را آکوزش دهد. بر پایه ی این آییننامه شمار شاگردان هر مکتبخانه نمی بایست از ۳۰ نفر تجاوز كند، تنبیه های بدنی نیز ممنوع شد. همه ی مكتب های قدیم و جدید موظف به اجرای آییننامه جدید شدند و هیچ یك از مکتبداران نمی بایست انجام كارهای شخصی خود را از شاگردان بخواهند.
اکنون ببینیم دبستان های اولیه چه گونه پدید آمدند و مکتبخانه رنگ مدرسه به خود گرفت. تا اواخر سده ی سوم هجری مدرسه، یعنی جایی مستقل برای آموختن مراحل متوسط و عالی در علوم و ادبیات وجود نداشت. غیر از دانشگاه جندی شاپور (لشكرگاه شاپور) كه از زمان ساسانیان تا پایان سده ی سوم هجری باقی و موجود بود.
در دوره ی اسلامی فكر تأسیس مدرسه هنگامی پیدا شد كه ایران حیات مستقل پیدا كرد. نخستین مدرسهای كه دایر شد مدرسهای بود كه ناصركبیر (درگذشته در ۳۰۴) امیر تبرستان در اواخر سده ی سوم هجری در خانه ی خویش در آمل بر پا كرد و خود به تدریس در آن مشغول شد، پس از او داعیصغیر (کشته شده در ۳۱٦) در همین شهر مدرسه هایی بنیاد نهاد و از آن پس مدرسه های مهمی درمراكز عمده ی خراسان چون نیشابور و سبزوار و نقاط دیگر ایجاد شد كه مشهورترین آن ها یكی مدرسه ی بیهقیه بود كه امام ابوالحسن محمد بیهقی (درگذشته در ۳۲۴) بنا نهاد و دیگر مدرسه سعدیه كه برادر سلطان محمود در سال ۳۸۹ در ساختن آن کوشید.
از سال ۱۲۷۲ش كه وزارت علوم بنیاد نهاده شد و علینقی میرزا اعتضادالسلطنه به وزارت آن برگزیده شد، مدرسه های زیادی پدید آمد كه مهم ترین آن ها دارالفنون است كه خود اعتضادالسلطنه از آغاز ایجاد آن ریاست آن را بهعهده داشت. همراه با ایجاد وزارت علوم دبستان های مجانی نیز تأسیس شد و در نتیجه از شماره ی مکتب ها كاسته شد، به گونه ای كه درشهرهای بزرگ دیگر مکتبخانه دیده نمی شد و اگر مکتب بود بیش تر زنانه بود و در خانه ی مکتبدار تشكیل می شد. در خرداد سال ۱۳۱٦ش شمار مكتب هایی كه دولت از وجود آن ها آگاهی داشت ۲۷۵۴ و شمار شاگردان آن ها ۵٦۵۳۳ نفر بود، درصورتی كه بیست ودو سال بعد یعنی در خرداد ۱۳۳۸ش شمار مكتب ها ۳۳٦ و شمار شاگردان آن ها ۸۰۳۴ نفر بود. در بسیاری از این مكتب های هنوز موجود، کتاب های درسی جدید به كار می رفت و برخی از مواد برنامه ی دبستان ها مانند حساب نیز در آن ها تدریس می شد و بازرسان وزارت فرهنگ مكتب ها را سركشی می كردند و از لحاظ بهداشت و اخلاق تذكرات قانونی را به مکتبداران می دادند.
از آغاز مشروطیت، در قانون اساسی مصوب آبان ماه سال ۱۲۹۰ش آموزش اجباری برای هر ایرانی از هفت سالگی مقرر شده است، در مردادماه ۱۳۲۲ش نیز اجرای آموزش اجباری به تصویب مجلس رسیده و بر پایه ی آن می بایست در ظرف ده سال در همه ی کشور آموزش دبستانی اجرا شده باشد. آموزش دبستانی به موجب ماده ۲۳ قانون متمم بودجه ۱۳۱۲ش از آغاز آن سال در همه ی دبستان های دولتی رایگان است.
- - -
درتهیه این مطلب از منابع زیر استفاده شده است:
۱- تاریخچه فرهنگ نیم سده ی اخیر (منبع مركز آمار ایران) تألیف دكتر هومان خواجهنوری ۱۳۴۵.
۲- تاریخ فرهنگ ایران (از آغاز تا زمان حاضر) تألیف دكتر عیسی صدیق- چاپ دوم ۱۳۳۸، انتشارات دانشگاه.
۳- تاریخ رویان اولیاءالله آملی- چاپ تهران.
۴- سفرنامه ناصرخسرو- چاپ برلین ۱۳۴۰.
از: مجله ی هنر و مردم، دوره دوازده، شماره ی ۱۳۵، ۱۳۵۲
شماره ی نوشته: ۳۲ / ۱۵
دكتر عبدالسلام عبدالعزیز فهمی (مصر)
ترجمه : احمد محمدی
لقب های پادشاهان در ادب فارسی
نخستین بار در كتاب اوستا با لقب «كی» كه از لقب های پادشاهی ایران است آشنا می شویم. اوستا مجموعه ای است از کتاب های دینی كه به زبانی خاص به نام زبان اوستایی تدوین شده است و متن های مقدس دین زردشتی را تشكیل می دهد. دانشمندان ایران شناس نظر می دهند كه زبان اوستایی در حدود سده های ششم و هفتم پیش از میلاد مسیح رایج بوده است، بنابراین لقب «كی» از بیست و شش سده ی پیش در ایران شناخته شده است و چنان كه در متن های باقی مانده از دوره ی ساسانی (۲۲٦– ٦۵٦م) آمده است طبقه ی دوم پادشاهان ایرانی به نام كیانیان نامیده می شدند و نخستین آنان «قباد» بوده است.
كلمه «كی» در اوستا به گروهی از امیران و رؤسای قبیله های كه با زردشت پیامبر معاصر بودند، گفته می شد. این امیران پشتیبان زردشت بودند و برای گسترش دین او در میان قوم های شرقی ایران قدیم جنگ ها كردند. از پادشاهانی كه به لقب «كی» خوانده می شدند باید «كیقباد» و «كیكاووس» و «كیخسرو» را نام برد. بنابراین لقب «كی» از نخستین لقب های پادشاهی ایران به شمار می رود.
خاندان كیانی وجود خارجی نداشته است بلكه آن چه درباره ی آنان آمده از طریق اساتیر فارسی و داستان های ملی ایران بوده است. لیكن در دوره ی هخامنشی (۵۵۹– ۳۲۰ق م) كه آثار بر جای مانده و زبان پارسی باستان، یعنی زبان متداول در دیار فارس، قدیم ترین زبان فارسی ایران در زمان این پادشاهان به شمار می رفته است، به نخستین واژه ای كه بر می خوریم كلمه ی «خشایثی» (Xshayathya) به معنی پادشاه است. این كلمه لقب پادشاهان این سلسله بوده است و از زمان كورش كبیر (۵۵۹–۵۵۲ ق م) تا دوره ی اردشیر سوم (۳۵۹–۳۳۸ ق م) به كار می رفته. با تطور زبان و طبق قاعده ی تبدیل حروف، حرف اول این واژه (خ) حذف شده و حرف (ت) به (ه) بدل شده و هر دو حرف (یاء) آن نیز حذف شده و در دو زبان پیاپی پهلوی و فارسی دری به كلمه ی «شاه» مبدل شده است.
تذكر این مطلب ضروری است كه لقب «شاه» به طور كلی بر هر پادشاه یا امیر یكی از نواحی ایران اطلاق می شده است و احیانن حاکمان ولایت های غیر ایرانی كه تابع شاهنشاهی ایران شده بودند به این لقب نامیده می شدند.
در همین دوره كلمه دیگری نیز با لفظ «خشایثی خشایثنام» به عنوان لقب پادشاهان ایران در زبان پارسی باستان بهد کار می رفت که در زبان فارسی امروزی «شاهنشاه» شده است. زیرا در ایران باستان شاهان فراوانی یافته می شدند كه فرمان بردار پادشاه بزرگ كه شاهنشاه خوانده می شد بوده اند. در متن های اوستایی نیز به كلمه «خشیت» ( Xshata) به معنی حاكم و سلطان و پادشاه می رسیم، اصل این كلمه «خشی» است و با كلمه ی «خشایثی» هم ریشه بوده است، این واژه علاوه بر معنای اصلی خود (پادشاه) به معنی روشنایی نیز آمده است و واژه «شید» در تركیب هایی چون «خورشید» و «جمشید» و «مهشید» از آن جدا شده است.
در همین متن های اوستایی كلمه ی دیگری نیز به شكل «خشثر» (Xshathra) یافته می شود . این لفظ در زبان پهلوی به صورت «شَتر» آمده که در فارسی نوین «شهر» شده است و معنی سلطنت، حكومت و قدرت و ریاست را می رساند و واژه ی «خشثری» (Xshathri) از آن جدا شده و صورت مؤنث آن است ، یعنی ملكه و همسر پادشاه یا فرمان روا. واژه «خشثر» اشتقاق دیگری به شكل «خشتریا» (Xshathrya) دارد به معنی پادشاه. واژه دیگری نیز به صورت «خشایا» (Xshaya) از همین ریشه و به همین معنی آمده است.
لقب های پادشاهی در زمان اشكانی و ساسانی
پس از زوال سلسله هخامنشی به دست اسكندر، دوره ی رخنه ی فرهنگ و تمدن یونانی در ایران آغار شده و در لقب های شاهان این دوره دگرگونی بزرگی روی داده است. نخستین واژه ای كه از زبان یونانی به فارسی راه یافت تركیب «بازیلیوس بازیلیون» (Basileus – Basileon) به معنی شاهنشاه و ترجمه ی تحت اللفظی همان كلمه است كه در دوره ی سلوكی یعنی جانشینان مستقیم اسكندر به كار می رفت. سپس واژه ی یونانی دیگری در دوره اشكانی رواج یافت و بر روی برخی از سكه های رایج در دوره ی فترت میان انقراض سلسله ی هخامنشی و آغاز سلسله ی اشكانی نقش بست و آن كلمه «تیوس» (Teos) است كه در زبان یونانی خدا و الاهه معنی می دهد و می گویند كه ترجمه ایست از واژه ی «خوتای» پهلوی به معنی شاه.
«تیوپادور» یعنی پسر خدا واژه دیگری است كه در دوره اشكانی وارد زبان فارسی شده است و بر روی برخی از سكه های این دوره دیده می شود. این سكه ها بی شك در زمان سلوكی ها كه جانشین اسكندر بودند و به نژاد یونانی خود و پیشوایی اسكندر افتخار می كردند زده شده است. و چنان كه کتاب های تاریخ باستان و تاریخ نویسان بونانی ذكر كرده اند غرور بی حد اسكندر موجب شد كه نسب خود را به خدایان برساند. بنیادگذار سلسله ی سلوكی، یعنی «سلوكوس نیكاتور» كه از سرداران لشكر یونان بود و از مؤسسان امپراتوری مقدونی به شمار می رفت پس از آن كه به پادشاهی رسید نام «زیوس» خدای بزرگ و مقدس و بی همتای یونانی را چون لقبی برای خویش اختیار كرد و خود را «زیوس سلوكوس نیكاتور» نامید.
این لقب ها در دوره ی اشكانی نیز كه پس از سلوكی ها به پادشاهی رسیدند در ایران متداول بود. اشكانیان هم به مقدونیان تشبه می جستند و نه تنها لقب های یونانی را برمی گزیدند، بلكه گروهی از آنان حتا نسب خود را به مقدونیان می رسانیدند تا در دوران پادشاهی خود كسب احترام و نژادی كرده باشند، زیرا در آن هنگام هنوز فرهنگ یونانی و تمدن هلنی رواج داشت و شناسایی و تداول این فرهنگ و تشبّه به آن نشانه ی اصالت شخصی بود.
چون دوره ی ساسانی فرارسید. تحولی آشكار در ایران پدید آمد. ساسانیان که عنصری اصیل بودند و ایرانی بودن را عزت و افتخار می شمرده و بدان تفاخر می كردند، جمع پراكنده ی ایرانی را برای زنده كردن روح دینی گردآوردند تا به نیروی دین، ملت ایران را زیر رهبری خود متحد سازند. دیانت زردشتی را دین رسمی ایران اعلام كردند و در نشر آن گوشیدند تا در كشور ایران مستقر شد. «الومحمد عبدالله بن مسلم بن قتیبه دینوری» در كتاب «عیون الاخبار» می گوید: «در یكی از کتاب های پارسی چنین آمده است كه ، اردشیر بابكان به فرزندخویش گفت: ای پسر پادشاهی و دین برادرانند با وجود یكی از دیگری بی نیاز نخواهیم شد. دین اساس و پادشاهی نگهبان است. آن چه اساسی ندارد معدوم و آن چه حارس ندارد از میان رفته است. و از این روی كلمه های «شاه، پاتیخشاه و شاهنشاه» را كه از دوران گذشته زبان پارسی به یادگار مانده بود برگزیدند.»
واژه ی «شاه» به کار رفته در دوره ی ساسانی از اصل «خشایثی» كه در دوره ی هخامنشی به كار میرفت جدا شده اما دو كلمه ی «پاتیخشاه» و «پاتیخشای» از اصل «پاتی خشایثا» (Pati – Xshaytha) زبان فارسی باستان آمده است و بنا به فاعده های تبدیل حرف ها در زبان فارسی حرف (ث) از این كلمه به (ه) تبدیل شده و به صورت «پاتیخشاه» درآمده است، گاهی حرف (ه) نیز حذف شده و حرف (ی) جای آن را گرفته و «پاتیخشای» شده است.
این كلمه مركب است از دو جزء «پاتی» و «خشای» جزء نخست آن به معنای حافظ و نگهبان است و جزء دوم آن همان گونه كه در پیش گفتیم معنای آشكار بودن، تابندگی و خوب دیداری را می رساند. از این دو واژه جدا شده های فراوانی در زبان پهلوی یافته می شود، مانند: «پاتیخشاییه» و «پاتیخشاهیه» به معنی پادشاهی و سلطنت و «پاتیخشاهان» و «پاتیخشایان» كه صورت جمع آن است.
واژه ی «شاه» نیز همچنان كه در دوره ی هخامنشیان رواج داشته در عهد اشكانی و ساسانی نیز متداول بوده است. شکل دیگری از این لقب ها كه در دوره ی ساسانی مورد استعمال داشته و به صورت تركیب اضافی و با تقدیم مضاف الیه بر مضاف آمده و از هزوارش های زبان پهلوی بوده كلمه ی «شاه شاهان» است كه به شكل سامی آن یعنی «ملكان ملكا» می نوشته اند و شاه شاهان می خوانده اند. بنا به روایت کتاب های تاریخ دوره اسلامی اردشیر بابكان مؤسس سلسله ساسانی این لقب را برگزیده است.
«خوتای» (Xvatay) كلمه دیگری است كه در زبان پهلوی به معنای شاه و ملك به کار می رفته است. این كلمه از اصل اوستایی «خوتای» آمده، یعنی شخصی كه به نفس خویش می زید و خود را آفریده و از خود آغاز كرده است. برابر این كلمه در زبان فارسی نوین و به همین معنی به صورت «خدا، خدای و خداوند» به كار می رود و در زبان پهلوی با واژه ی «پاتیخشاه» به یك معنی است و به صفت عام به امیران كوچك و حاکمان ولایت ها اطلاق می شود.
در ادب پهلوی از مجموعه ی كتاب هایی كه به دست ما رسیده یك یا چند كتاب به عنوان «خوتای نامك» یافته می شود و برابر این عنوان در زبان فارسی نوین تركیب «خدای نامه» به معنی «شاهنامه» نیز آمده است. این كتاب و یا این كتاب ها كه با عنوان «خوتای نامك» نوشته شده است بیش از ده بار به زبان عربی ترجمه شده و از آن جمله «سیره ملوك الفرس» ترجمه ی «عبدالله بن مقفع» و كتاب «تاریخ ملوك الفرس» كه از خزانه مأمون خلیفه عباسی به دست آمده است، و كتاب «سیره ملوك الفرس» ترجمه ی «زادویه پسر شاهویه اصفهانی» و كتاب «سره ملوك الفرس» ترجمه یا گردآورده ی «هشام بن ابی القاسم اصفهانی» و كتاب «تاریخ ملوك بنی ساسان» تصحیح «بهرام پسر مردانشاه».
لقب های پادشاهان ایرانی در دوره ی اسلامی
دوره اسلامی فرا رسید و ایران یكی از اركان آن شد. غلبه ی عنصر عرب بر ایرانیان و ورود آنان در ایران با ورود دو چیز مهم به این كشور همراه بود. یكی دین اسلام و دیگری زبان عربی كه زبان قرآن و دین جدید بود. ایرانیان به اسلام گرویدند و از آن استقبال كردند. شاهنشاهی ایرانی به والی عرب كه از شبه جزیره ی عربستان می آمد و به صفات بدوی و دور از تمدن كهن ایران متصف بود مبدل شد و پی رو آن کاربرد لقب های شاهی منسوخ شد و چون ایرانیان برای راندن عنصر عرب به تلاش هایی دست زدند کوشیدند كه زبان فارسی را زنده كنند، اما این زبان، زبان پهلوی نبود بلكه زبان تازه ای بود كه در سایه ی اسلام نمو كرد و چون یكی از لهجه های ایرانی بود كه رسمیت می گرفت واژه های «شاه» و «شاه شاهان» ، «پاتیخشاه» و «خوتای» با تغییرات اندکی در آن راه یافت . واژه ی «شاه» كه از قدیم ترین عهد به كار برده می شد همچنان به کار رفت. واژه ی مركب «شاهنشاه» نیز در دوره های گوناگون اسلامی به صورت های گوناگون به کار می رفت و بسطی یافت مثل «شاهنشاه» و «شاهنشه» و «شهنشه» و «شهنشاه» و همچنین دو واژه ی «پاتیخشای» و «پاتیخشاه» به زبان فارسی دوره ی اسلامی راه یافت و هنوز هم به صورت «پادشاه، پادشه، پادشاه و پدشاه» به کار می رود.
این كلمه در زبان فارسی تنها به معنای حكم ران و ملك نیامده است بلكه معانی گوناگون دیگری مانند: بزرگ، عظیم، شریف و برگزیده دارد، چنان كه در تركیب های این كلمه با دیگر كلمات دیده می شود مانند: شاه عرب یعنی پیغمبر اسلام و شاه مردان كه كنایه از علی بن ابی طالب است .
مصادر تاریخی اسلامی چنین اشاره می كنند كه لقب «شاهنشاه» پس از زوال دولت ساسانی تا مدتی به کار نرفت، سبب این امر آن بود كه در زبان عربی برای این واژه برابر «ملك الملوك» را برگزیده بودند و بی شك این كلمه در زبان عربی عهد اسلام مفهوم «الله» را داشته است كه بر همه ملوك پادشاه است و اسلام تقرب به خداوند را در عمل صالح می دانست نه به سلطه وعظمت و نسب و كبریایی كه پادشاهان ایران بدان زینت می یافتند.
نخستین سلسله ایرانی كه لقب «پادشاه» را عنوان رسمی خود قرار داد آل بویه بود . فرزندان ركن الدوله حسن (۲۲۳– ۳۳٦هجری) چه آن ها كه در عراق عرب و فارس و خوزستان و كرمان حكومت می كردند و چه آن ها كه در عراق عجم و بلاد دیلم و گیلان و بلادی كه به اسم جبل (قهستان، كهستان) خوانده می شد فرمان روایی داشتند، سبب برگزیدن این لقب و بی توجهی بوییان به لقب های اسلامی آن بود كه نسب این پادشاهان به شاه ساسانی بهرام گور می رسد، همان بهرام گوری كه کتاب های تاریخ در باب پرورش او در دیار مناذره و به دست آوردن پادشاهی ساسانی به كمك ایشان سخن ها گفته اند و معتقدند كه به صفات عربی و خصال بدوی متجلی بود و به عربی شعر می گفت. بنابراین نسبت این خاندان (بوییان) به بنیادگذار سلسله ی ساسانی «ادشیر بابكان» می رسد و چون آل ساسان لقب شاهنشاه را عنوان پادشاهی خویش قرار داده بودند، آل بویه نیز از آنان پی روی کردند.
افول ستاره ی خاندان بویه با ظهور دو سلسله ی جدید كه در ایران حكومت كردند و اصلن ایرانی نبودند مصادف شد. این دو سلسله از جمله تركانی بودند كه پس از اسلام آوردن به ایران وارد شدند. یكی از این دو سلسله غزنوی است، محمود غزنوی و فرزندانش بخشی بزرگ از قلمرو آل بویه را تسخیر كردند و دولتی تشكیل دادند كه میانه و جنوب شرقی ایران و بخشی از كشور هندوستان را شامل می شد. ناحیه ی غربی و دیگر بخش های ایران تحت تسلط سلاجقه كه از تركان قبیله ها غز بودند قرار گرفت. این دو سلسله لقب «سلطان» را عنوان پادشاهی خود كردند. سلطان محمود غزنوی (۳۸۷– ۴۲۱هجری) نخستین امیری بود كه این لقب را اختیار كرد. لیكن شاعران و مداحان دستگاه او و یا نویسندگانی كه در دیوان های دولتش به کار مشغول بودند از راه مدح و برای بیش تر تقرب یافتن لقب های «پادشاه و شاهنشاه» را در شعر و نوشته ی خود برای او می آوردند.
«شهریار» یكی دیگر از لقب های پادشاهی ایران است كه در دوره ی اسلامی رواج یافت. این كلمه تركیبی است قدیمی و ما پیش تر از واژه «خشثروییری» كه در دوره هخامنشیان رایج بود سخن گفته ایم. سخن ما در این جا مربوط می شود به كلمه «شَتردار» پهلوی كه مركب است از «شَتر» به معنای كشور و «دار» به معنای حافظ ونگهبان و سرپرست. این تركیب بارها به معنای «پادشاه» آمده و چون اسمی عام رواج یافته بود.
كلمه ی «خدا» (= خدای – خداه – خدات) به معنی «رب» و «پادشاه» و «آقا» نیز در عهد اسلامی به معنی پادشاه به کار رفته است و چنان كه گفتیم اصل این واژه در پهلوی «خوتای» بوده و به عادت به معنی شاه به کار می رفته است و در عهد اسلامی در نواحی زیادی رایج بوده است. مثلن شاه بخارا كه به نام «بخارا خدا» معروف شد و ما نمونه ی کاربرد «بخارا خدات» را در كتاب «تاریخ بخارا» تألیف ابوبكر جعفر الزشخی درگذشته به سال ۳۴۸ هجری می بینیم.
در زبان فارسی اسلامی معنای دیگری برای دو واژه ی «خدا» و «خداوند» آمده و آن عبارت است از «رب، صاحب، رییس و سرپرست ده» . و نیز در تركیب های متعددی این كلمه را به کار برده اند مثل «سامان خداة» یعنی پادشاه سامانی، «ناخدا» به معنای كشتی بان (این كلمه در زبان عربی نیز داخل شده و تا به امروز اهل خلیج آن را در همین معنیبه کار می برند) «خانه خد» به معنای كعبه و مسجد، «خانقا» درویشان ، «كدخدا» به معنی رییس ده و محله و سرپرست خانواده و رییس قبیله و حاكم و مردی كه مسئول خانواده ی خویش است.
در زبان فارسی اسلامی كه به دنبال زبان پهلوی آمده است و به نام "زبان دری" معروف شده كلمه های دیگری كه معنای «شاه» را برساند یافته می شود مثل : «تاجور» (صاحب تاج) و «جهان دار» (پادشاه و خسرو) و «خدیو» (پادشاه یا وزیر، یا امیر بزرگ، یا یكتا و فرید زمان) . این لقب از زبان فارسی به زبان تركی عثمانی وارد شده و والیان مصر كه اولین آنان «اسماعیل پاشا» است تا نواده ی او «عباس حلمی پاشای دوم» از خاندان «محمد علی» صاحب این لقب بوده اند، و «خدیش» (شاه و رییس خانواده و شیخ قبیله) وسرانچام «خدیور» به معنای خدیو.
در ایران لقب های دیگری به معنای گسترده و همه گیر نه به معنای متداول امروزی و محدود وجود داشته است كه معنی «شاه» می داده و در نواحی گوناگون ایران رایج بوده است. مانند: «خوارزمشاه» یعنی حكم ران خوارزم و شاه آن سامان. این كلمه در ایران پیش از اسلام نیز متداول بوده و به وبژه در مورد خاندان های ایرانی و تركی كه در این مناطق فرمان روایی می كرده اند مانند آل عراق و آل مأمون و آل اتسز (شاهان و حاکمان خوارزم) به کار می رفته و تنها به پادشاهان مستقل از دارالخلافه ی بغداد اطلاق نمی شده، بلكه به حاکمان و والیان تابع پادشاهی معین، به وبژه در دوره ی غزنوی و سلجوقی اطلاق می شده است.
«شار» لقب دیگری است كه به فرمان روایان غرجستان یعنی حاکمان نواحی غرب هرات و مشرق بلاد غور كه امروز در افغانستان قرار دارد داده بودند. شاهان تبرستان به «اسپهبد» و فرمان روایان دماوند به «مس مغان» (مس به معنی بزرگ و مغ مرد دینی زردشتی است) و رییس سرخس به «زادویه» و شاه نسا و ابیورد به «بهمنه» و امیركش به «نیارون» و حكم رانان فرغانه به «رخشیده» و مرزبانان اشروسنه به «افشین» و حاکمان مرو به «ماهویه» و والیان جرجان به «آناهید» و خدیو بامیان به «شیر» و امیر گوزگانان به «گوزگانان خدای» و شاه بخارا به «بخارا خدای» و شاهان شروان به «شروانشاه» و حاكم ترمذ به «ترمذ شاه» و حاكم كابل به «كابل خدای» یا «كابل شاه» و فرمان روایان ایرانی هند به «مهراج» (مه = بزرگ، راج = رأی، یعنی صاحب رأی بزرگ و آقای آن ها ) ملقب بودند. شك نیست كه این نام ها و لقب های ایرانی به حاکمان این كشور از كوچك و بزرگ اطلاق می شده است و این لقب ها در تمام ایران و یا در جزیی از آن در جایی ظاهر می شود و در جایی دیگر پنهان و مهمل می شد، و چه بسا كه اثر آن چون یك واژه فقط در كتاب های لغت و تاریخ یافته می شد.
گرچه این نام ها و لقب های فارسی خالص بودند، اما نام های دیگری كه غیر فارسی و غالبن گرفته از عربی بود به ایران دوره ی اسلامی وارد شد و از آن جمله است كلمه «امیر» و «میر» (مخفف امیر) . پادشاهان سامانی به نام امیر خراسان نامیده می شدند. «ملك» واژه ی دیگر عربی است كه به زبان فارسی راه یافته و به معنی شاه به کار رفته است و بیش تر پادشاهان بدان ملقب بوده اند و هنوز هم کاربرد دارد و جمع آن درین زبان به دو صورت آمده است یكی به سیاق فارسی و با اضافه كردن الف و نون «ملكان» و دیگری به سیاق جمع مكسر عربی «ملوك».
واژه دیگر عربی كه در زبان فارسی دیده می شود واژه ی «سلطان» است كه در فارسی معنای حجت و قادر و پهلوان و شاه را می رساند . بنابراین به خلاف معنای محدودی كه این واژه در عربی دارد در فارسی دارای معانی بسیاری است و برای پژوهشگران ایران شناس غریب نیست كه شاعر بزرگ ایران «سلطان ولد» پسر صوفی و شاعر مشهور «مولانا جلال الدین رومی» مؤسس طریقه ی مولویه را كه در اكناف عالم اسلامی به وبژه در دوره ی عثمانی منتشر شده بود بشناسند، وقتی كه چنین شاعری به نام سلطان ولد یعنی پسر سلطان شناخته شود. دیگر لقب سلطان در این مقام به معنای فرمان روایی صاحب لشكر و حاشیه نیست، بلكه او درویشی بوده كه از دنیا جز خرقه ای كه می پوشیده و ایمانی عمیق به خداوند و پرهیزگاری از نعمت های دنیا چیزی با خود نداشته است.
اگر به واژه ی «سلطان» به معنای پادشاه توجه كنیم در می یابیم كه این واژه نخستین بار در عالم اسلامی به معنای پادشاه نیرومند و توانا به کار می رفته است و این لقب پادشاهی را عنوان رسمی برای دو خاندان غزنوی و سلجوقی قرار داده اند و نخستین كسی كه بدین لقب نامیده شد سلطان محمود غزنوی بود و این بدان معنی نیست كه اگر صاحب این لقب بوده است به لقب های دیگری چون «شاهنشاه» و «شهریار» و «شاه» و «پادشاه» و «ملك» خوانده نشود .
حال كه لقب ها و نام های عربی را كه در ایران پس از اسلام به کار می رفته است ذكر كردیم به تر است لقب هایی را هم كه به وسیله تركان در این سرزمین وارد شده است و به زبان فارسی راه یافته است، مورد بحث قرار دهیم.
دوره ی این قبیله های ترك با اسلام هم زمان بوده است، این قبیله ها جز زبان تركی برای سخن گفتن سوای شمشیر برای تفاهم چیز دیگری نداشتند و از میان لقب های متداول میان خودشان عنوان هایی برگزیده اند، مانند «گورخان» كه ویژخ ی قوم ختا بوده است، قومی كه با سلطان سنجر سلجوقی جنگ كردند و او را در ۵۳٦ هجری گریزاندند. لقب «خان» نیز از لقب های تركی است كه پس از تسلط فوم های ترك در ایران رایج شد، امیران «خانیه» و «ایلك خانیه» و «آل خاقان» و «آل افراسیاب» و فرمان روایان ماوراءالنهر لقب «خان» را برای خود و «خانم» را برای همسر خویش انتخاب كردند. (خانم واژه ای است مركب از (خان) و «م» تأنیث).
«بیك» واژه دیگری است كه معرب آن «بك» و مؤ نثش «بیگوم» (لفظ معرب آن «بیجوم» است) و چون ترك زبانان (خا) را (ها) تلفظ می كردند. واژه «خانم» نزد عرب ها به «هانم» بدل شده و نام هزاران نفر از دختران ما مصریان از دهاتی و شهر نشین به این نام زیبا مزین شده است و حال آن كه مصدر و اشتقاق آن را نمی دانند و تصور می كنند كه این نام ها به معنی خوشبختی و فال نیك و آوای شیرین است و این همان تصوری است كه تركان نسبت به همسران امیران خود در باب جمال و فتانت و زیبایی و تجمل آنان داشته اند تصوری از خان عاشق و خانم به شكل استوره و افسانه ای در میان زنان ترك.
واژه «خاقان» هم یكی دیگر از لقب هایی است كه با تركان به زبان فارسی وارد و در ایران شایع شد. این لقب نه تنها در ایران عهد اسلامی رواج داشت بلكه در دوره های پیش از اسلام و در عصر ساسانی نیز متداول بود و به شاهان سمرقند اطلاق می شد.
«تكین» واژه تركی دیگری است به معنی امارات و ریاست این كلمه به آخر اسم عام یا صفت می پیوندد تا اسمی مستقل بسازد ، در دایرة المعارف ایرانی (لغت نامه دهخدا) این كلمه به معنی صاحب روی زیبا و اندام خوش آمده است، نام های زیادی از شاهان ترك نژاد بر جای مانده كه به این كلمه پیوسته و عنوان رسمی آنان شده است مثل: «بكتكین» و «تغرل تكین» و «البتكین» و «سبكتكین» (پدر سلطان محمود غزنوی) و «نیالتكین» و جز آنان.
واژه های «خان» و «خاقان» در زبان عربی نیز به کار رفته و جمع این دو كلمه در این زبان به شكل خوانین و خواقین آمده است. ارزش لغوی این دو كلمه برابر ارزش لغوی شاه است كه جمع آن در عربی به صورت «شاهات» آمده است.
- - -
از: مجله ی هنر و مردم، د وره ی دهم، شماره ی ۱۱۵، اردیبهشت ۱۳۵۱
شماره ی نوشته: ۱۹ / ۱۱
میر شهاب شهابی
دكتر عبدالحسین صراف زاده
ترجمه ی ماشینی
در این مقاله، خلاصه ی پژوهش های انجام شده در زمینه ی پردازش زبان فارسی اعم از واكافت ساختواژی، دستوری و معنایی، شیوه ی ی بازنمایی معنای جمله ها و به كارگیری دانش بازنمایی شده، درك متن فارسی و ساختار دستور زبان فارسی و نیز نظریه ی گشتاری چامسكی در ساختار زبان فارسی و پژوهش هایی از این دست گردآوری شده اند. این مجموعه می تواند در ارایه ی راه به پژوهشگرانی كه هدفشان پژوهش در حوزه ی پردازش ماشینی زبان فارسی است، كمك موثری باشد. در ضمن، به موانع موجود به ویژه در زمینه ی ابهام معنایی اشاره شده و در پایان راه حل مناسبی برای ترجمه ی ماشینی زبان فارسی مورد بررسی قرار گرفته است.
درآمد
ترجمه ی خود كار متن ها، جزو نخستین كاربردهای غیر محاسبه ای كامپیوتر است. ایده ی ترجمه ماشینی نخستین بار در بحثی میان وارن ویور و آندره بوث شكل گرفت (بوث، ۱۹۵۳م). مدل آنان بر پایه ی جدول هایی طراحی شده بود كه در آن ها برای رمز گشایی، از تواتر واژه ها و حرف ها استفاده می شد.
با پیدایش تكنیك هایی چون جست و جوی دودویی و روش تقلیل مسأله در الگوریتم های برنامه سازی و ایده ی ویرایش ثانویه در ترجمه، اعتقاد به عملی بودن ترجمه ی ماشینی نیرو گرفت. در پایان دهه ی ۵۰ و اوایل ٦۰، COMIT به عنوان نخستین زبان همه منظوره ی پردازش نماد مطرح شد و برنامه های كمكی واژه پرداز به مرحله ی پیاده سازی رسید. از سوی دیگر در زمینه ی زبان شناسی، نسبت به ساخت جمله های زبان، دید الگوریتمیكی تحت عنوان دستور زبان گشتاری مطرح شد. (چامسكی، ۱۹۷۵)
نتیجه ی پروژه های دهه ی ٦۰ كه بیش تر از آن ها برای هدف های سیاسی استفاده می شد، پیدایش دو شاخه ی اصلی در روش های ترجمه ی ماشینی بود. یكی از این روش ها استفاده از فرم های اصلاح شده ی دستور زبان گشتاری و دیگری استفاده از اطلاعات آماری در مورد نقش واژه ها در جمله و ترجمه ی آن ها بود. در پایان دهه ی ۷۰، اعتقاد عمومی بر آن بود كه ترجمه ی ماشینی باید پیچیده تر از جابه جایی و جای گذاری صرف واژه های زبان مبدا برای رسیدن به زبان مقصد باشد و ماشین باید به نوعی از معنای هر دو نوشتار فهم پیدا كند. این اعتقاد راه را برای استفاده از تكنیك های جدید هوش مصنوعی و به ویژه پردازش زبان طبیعی در ترجمه ی ماشینی هموار كرد.
در این مقاله با مرور بر ادبیات پژوهش، نخست به پژوهش هایی كه در زمینه ی درك متن فارسی و چه گونگی واكافت واژه ای، ساختواژی، دستوری و معنایی صورت گرفته است، اشاره شده و سپس اجزا و اركان یك سامانه ی مترجم فارسی معرفی و مهم ترین ركن آن یعنی رفع ابهام معنایی از واژه های جمله های فارسی، مطرح شده است. در ضمن، روش های گوناگون حل این مشكل به اختصار بررسی و در پایان به موانع کار پرداخته شده است. از آن جا كه در زمینه ی ترجمه ی ماشینی زبان فارسی كم تر مطالعه شده است، این پژوهش تلاش در تعمیم این مطالعات به زبان فارسی دارد.
پردازش زبان فارسی
در سال ۱۳۷۲، در آزمایشگاه پردازش زبان طبیعی داشنگاه صنعتی شریف، مهرنوش شمس فرد (۱۳۷۳) سامانه ای به نام "دنا" را طراحی و پیاده نمود. در این سامانه با به كارگیری نظریه ی وابستگی مفهومی شنك (۱۹۷۵)، جمله های فارسی به شبكه ای از مفهوم ها و روابط میان آن ها تبدیل می شوند. گام های گوناگون پردازش جمله ها عبارت اند از: واكافت واژه ای، واكافت ساختواژی، واكافت دستوری، واكافت معنایی و استنتاج.
پس از آن، سه پروژه ی دیگر با تمركز بر بخش های گوناگون سامانه ی دنا (۱) تعریف و اجرا شدند. هر یك از این پروژه ها تلاش در گسترش یكی از بخش های این سامانه داشت. یكی از آن ها پروژه ای است كه روی پردازش دستوری جمله های نسبتن پیچیده ی زبان فارسی از جمله گروه های اسمی و جمله های مركب متمركز بود ( مهدیه، ۱۳۷٦). پروژه ی دیگر به طراحی و پیاده سازی بخش واژگان و نیز اركان ساختواژی پرداخته است (رضا نیا، ۱۳۷٦) و سرانجام سومین پروژه، بخش استنتاج گر را با عمق بیش تری مورد توجه قرار داده است ( امامی، ۱۳۷٦)
برای درك جمله های زبان فارسی، پس از برداشتن گام های گوناگون در زمینه ی پردازش ساختواژی و دستوری و پیش از به كارگیری شیوه های استنتاج باید برای بازنمایی معنای جمله ها چارچوب مناسبی در نظر گرفته شود تا ضمن پردازش معنایی، جمله ها به این زبان بازنمایی تبدیل شوند. با توجه به اهمیت پردازش معنایی در یك سامانه درك متن و ضرورت كار بیش تر در این زمینه، پروژه ای برای بررسی شیوه های بازنمایی معنا و گزینش یك شیوه مناسب برای سامانه دنا (۲) تعریف شد و در طی اجرای پروژه با بررسی برخی شیوه های بازنمایی معنا، به دلیل تمركز شمار زیادی از سامانه های زبان طبیعی بر آن، روش "گراف های مفهومی" به عنوان شیوه ی مناسب تر برای بازتمایی معنا برگزیده شد ( فضلی، ۱۳۷۷)
در پژوهش دیگری (شهابی، ۱۳۷٦)، نخست، جمله های فارسی معینی در محدوده ی معنایی خاص (درخواست اشتغال به كار افراد برای یك سازمان ) توسط سیستم طراحی شده گرفته شد که در گام نخست آن، پردازش روی شناخت واژه های آن، یعنی واكافت واژه ای صورت گرفت كه هر نشانه از جمله با حرف های آن خوانده می شد و تشخیص داده می شد كه چه كلمه ای است و آیا جزو واژه های با معنی زبان است یا خیر؟
در گام دوم واكافت ساختواژی آغاز می شد. یعنی آیا كلمه های مركب از تركیب درستی تشكیل شده اند یا خیر؟ پس از آن، گام سوم یعنی واكافت دستوری صورت می گرفت. یعنی آیا كلمه های تشكیل دهنده ی جمله، دستور زبان فارسی را رعایت كرده اند؟ و آیا این جمله متعلق به زبان فارسی است یا خیر؟ این كار را سیستم به كمك دستور زبانی كه برای جمله های فارسی در آن تعبیه شده است انجام می دهد. این دستور زبان همه ی آن جمله هایی را شامل می شود که پایانه های آن به كلمه ای فارسی پایان می پذیرد (باطنی، ۱۳۷۴)، پس از این كه جمله ی اصلی تشخیص داده شد، برای به دست آوردن جمله های سوالی یا مجهول و غیره نیاز به نوعی گشتار هست كه ژرف ساخت را به رو ساخت تبدیل کند. ( مشكوة الدینی، ۱۳۷۴) در این جا سیستم با وجود گشتارهای موجود روی زبان با تبدیل ژرف ساخت به رو ساخت به جمله ی مزبور می رسد و واكافت دستوری پایان می یابد. گام بعدی، واكافت معنایی یا استنباط معنا از جمله است. در این مرحله از یك شبكه ی معنایی به عنوان بازنمایی دانش موجود در معنای جمله استفاده شده است.
در یك پژوهش دیگر (شریفی، ۱۳۷٦) که درك معنای جمله ها در ترجمه ی ماشینی به شكل دیگری صورت گرفته است، از هیچ یك از روش های بالا برای رسیدن به معنای جمله استفاده نشده است. در این روش کوشش شده است روشی برای ماشینی كردن عمل ترجمه از یك زبان محاوره ای به زبان محاوره ای دیگر ارایه شود. برای رسیدن به این مقصود با توجه به پیدایش شاخه های جدید هوش مصنوعی در زمینه ی شبیه سازی رفتار انسان و یادگیری ماشین، چه گونگی پیاده سازی مترجم در قالب یك سیستم یادگیرنده ارایه شده است. این مترجم با استفاده از تجربه های قبلی خود در زمینه ی ترجمه ی تك تك واژه ها و ترتیب قرار گرفتن آن ها در جمله، ترجمه جمله ها با ساختارها و واژه های جدید را حدس می زند و به صورت پویا به تكمیل دانش خود در این زمینه می پردازد. از آن جا كه در این روش ترجمه، برای طراحی الگوریتم های ارایه شده برای ایجاد پایگاه دانش و استنتاج دانش از آن از هیچ گونه اطلاعات پیش فرضی در زمینه ی چه گونگی ساختار جمله های زبان های مبدا و مقصد و نقش واژه ها در جمله استفاده نشده است، این مترجم مستقل از زبان های مبدا و مقصد، توانایی انجام ترجمه از هر زبان به زبان دیگر را دارد.
ترجمه ماشینی
برای این كه بتوان جمله ای را از یك زبان ترجمه و به زبان دیگری تبدیل کرد ، نخست به یك روش برای تشخیص واژه ها یا واكافت واژه ای و واكافت ساختواژی نیاز هست، به طوری كه واژه های ساده و مركب آن زبان از واژه های ورودی تشخیص داده شود. سپس باید تركیب واژه ها از نظر دستوری صحیح باشد تا جمله ی متعلق به آن زبان را ایجاد کند. حال برای این كه این جمله به زبان دیگری برگردانده شود، باید نقش و معنای هر كلمه مشخص و با توجه به دستور زبان مقصد و ترجمه ی كلمه با توجه به نقش آن، جمله ی زبان مقصد تولید شود. از این رو مهم ترین بخش، مشخص كردن نقش و معنای واژه ها است و نقش واژه ها با توجه به محل قرار گرفتن آن ها در جمله مشخص می گردد، اما مساله ی مهم معنی واژه ها است؛ جرا كه شماری از واژه ها دارای چند معنی است و این ابهام باید به روش مناسبی رفع گردد ( مانینگ و شوتس، ۲۰۰۰ ). در ترجمه ی ماشینی ابهام هم در معنای واژه های زبان مبدا وجود دارد و هم در زبان مقصد و این باعث می شود تا روند ترجمه دچار مشكل شود. در دنباله ی سخن، ما بیش تر به روش های حل این مشكل و موانعی كه در زبان فارسی برای آن وجود دارد، می پردازیم.
رفع ابهام معنایی واژه ها
یكی از نخستین مشكلاتی كه هر سیستم پردازش زبان طبیعی با آن درگیر است، مساله ی ابهام معنایی و ساختاری واژه ها است. بخش عمده ای از این ابهام به كمك شیوه ای به نام "نشانه گذار بخش كننده ی جمله ها" كه برای تعیین نقش واژه ها در جمله به كار می رود، از میان می رود. ( دلماس و زاورل، دمتریو و اتول، ۲۰۰۰م؛ ویلكس، ۱۹۹۷م ). این روش با تعیین نقش كلمه، ابهام ساختاری آن را از میان برداشته و در یافتن معنای درست واژه ها كمك شایانی می کند. ابهام معنایی واژه ها البته خیلی پیچیده تر از ابهام ساختاری آن ها است و برای رفع آن به روش های پیچیده تری نیاز است، ولی روش "نشانه گذار بخش كننده ی جمله ها" در پیدا كردن معنای دقیق كمك می كند و مراحل نخستین آن را انجام می دهد. در واقع، رفع ابهام از معنای یك كلمه بر می گردد به این كه آن كلمه در چه جمله ای به كار رفته و با چه واژه های همنشین شده است؛ زیرا كلمه ای که در یك جمله یك معنی می دهد، در جمله ی دیگری معنای دیگری می تواند به خود بگیرد.
رفع ابهام از معنای واژه های جمله های یك زبان، از سه راه كلی می تواند انجام پذیرد كه هر راه خود روش های متعددی دارد: اول روش ابهام با مربی یا سرپرست است كه مبنای آن مجموعه آموزشی برچسب دار است. روش دوم رفع ابهام بر مبنای منابع لغوی مانند فرهنگ لغت و یا فرهنگ تساروس است ( ویلكس و استیونس، ۱۹۹۷ و ۱۹۹۸). و سرانجام روش سو م رفع ابهام بدون مربی یا سرپرست است كه در این حالت تنها مجموعه ی لغات و متن ها بدون برچسب در دسترس است (كیت و ویلكس، ۲۰۰۰م)
الف ) روش "رفع ابهام با سرپرست"
در این روش مجموعه ای از لغات ابهام زدایی شده برای آموزش در دسترس است. این مجموعه، دارای نمونه ی واژه هایی است كه هر كدام یك كلمه مبهم (W ) است و هر معنی آن ها با یك برچسب معنایی متناسب با متنی كه در آن قرار می گیرند تعریف شده است. (SK)
این كار باعث می شود كه بتوان یك طبقه بندی آماری با سرپرست روی واژه ها انجام داد. وظیفه اصلی این روش، ایجاد یك روتین طبقه بندی كننده است كه واژه ها جدید را بر پایه ی متن هایی كه قبلن تعریف شده اند ( CI ) در طبقه ی مناسب خود قرار می دهد. در "رفع ابهام با سرپرست" روش های گوناگونی وجود دارد كه از جمله ی آن ها می توان "طبقه بندی بیس" ( دیو و دلمانس، ۲۰۰۰ ) و "نظریه ی اطلاعات" ( مانینگ و شوتس، ۲۰۰۰م) را نام برد.
ب )روش رفع ابهام بر مبنای فرهنگ لغت
اگر اطلاعاتی در مورد طبقه بندی معنایی یك كلمه وجود نداشته باشد، در این صورت می توان از مشخصات عمومی معنای یك كلمه در فرهنگ لغت استفاده کرد. در این روش، تا كنون از سه نوع اطلاعات استفاده شده است. نوع اول روش"لسك" است كه در آن مستقیمن از تعریف معنای واژه ها در فرهنگ لغت استفاده می شود. نوع دوم كه نشان می دهد چه گونه از اطلاعات طبقه بندی شده ی موجود در فرهنگ لغت می توان طبقه بندی معنایی یك كلمه را با توجه به متنی كه آن كلمه در آن وجود دارد، به دست آورد. (یارافسكی، ۱۹۹۲م ) و سوم اطلاعاتی است كه از ترجمه ی یك كلمه به كمك یك فرهنگ لغت دو زبانه به دست می آید و استفاده از معنای كلمه در زبان مقصد برای رفع ابهام از معنای كلمه.
ج ) رفع ابهام بدون سرپرست
در این روش بدون اینكه اطلاعاتی در زمینه ی معنای واژه ها به كار رفته در متن موجود باشد، نخست واژه ها از نظر معنایی خوشه بندی و سپس بررسی می شود كه هر كلمه ی جدید به كدام خوشه نزدیك تر است و به آن تعلق دارد؟ و با توجه به این كه به هر خوشه معنای خاصی اختصاص داده شده است، آن معنی برای آن لغت در نظر گرفته می شود و در ترجمه مورد استفاده قرار می گیرد. در دو روش قبلی، برای رفع ابهام به یك سری اطلاعات اولیه از معنای لغات نیاز بود، اما گاه وضعیتی اگر چه نادر، پیش می آید كه هیچ گونه اطلاعاتی از معنای واژه ها در دسترس نیست؛ مثلن در مورد اصطلاحات فنی و یا پزشكی كه در فرهنگ های لغت عمومی پیدا نمی شود. در این حالت های ویژه است كه روش رفع ابهام بدون سرپرست مناسب است و در به دست آوردن معنای صحیح كلمه با توجه به متن كمك زیادی می کند (كیت و ویلكس، ۲۰۰۰ ؛ مانینگ و شوتس، ۲۰۰۰)
موانع ترجمه ی ماشینی زبان فارسی
همان گونه كه در بالا توضیح داده شد، مهم ترین بخش یك سامانه ی مترجم ماشینی، تشخیص نقش واژه ها در جمله و تشخیص معنای درست آن ها با توجه به متنی است كه آن كلمه در آن قرار گرفته است. دیدیم که برای تشخیص معنای درست واژه ها از سه روش می توان استفاده کرد: در روش نخست برای آموزش سامانه به یك مجموعه ی واژه های فارسی ابهام زدایی شده نیاز است تا از روی آن بتوان عمل رفع ابهام برای واژه ها جدید را در متن های گوناگون انجام داد كه متأسفانه هنوز این مجموعه به صورت یك فرهنگ فارسی قابل خواندن برای ماشین تهیه و تدوین نشده است. یعنی این اطلاعات به صورت دستی وجود دارند، اما نسخه رایانه ای از آن ها با یك استاندارد معین برای تعریف هر كلمه و معنی و نقش های گوناگون آن وجود ندارد. بدیهی است برای این كار نخست باید یك مركز زبان شناسی معتبر، استاندارد ذخیره سازی اطلاعات و انواع آن را تدوین کند و سپس نسخه ای رایانه ای از این اطلاعات برای استفاده های بعدی تهیه شود.
در روش دوم نیز سامانه، مستقیمن از یك واژه نامه استفاده می كند، باز هم در مورد زبان فارسی این مشكل وجود دارد كه هنوز واژه نامه های فارسی رایانه ای با یك استاندارد مشخص تهیه نشده اند. این در حالی است كه در زبان انگلیسی فرهنگ های متعددی مانند net LDOCE, Word یا Roget’s International Thesaurus به صورت MRD یا نسخه های قابل خواندن توسط رایانه وجود دارند كه سامانه های گوناگون مترجم ماشینی با یكی از روش های رفع ابهام از آن ها بهره می جویند.
از روش سوم رفع ابهام نیز همان گونه كه دیده شد صرفن برای واژه های خاص و محدود فنی یا پزشكی استفاده می شود، نه برای همه ی واژه های فارسی و چون متأسفانه هنوز استفاده از اصطلاحات فنی فارسی متداول و رایج نشده است، این روش رفع ابهام در زبان فارسی زیاد موفق نخواهد بود. از این رو برای این كه بتوان از یك مترجم فارسی قوی و بدون مشكل بهره مند شد، نخست باید مقدمات بر شمرده را فراهم آورد و این خود تلاش گروهی متشكل از زبان شناسان، مترجمان، ادیبان و متخصان رایانه را می طلبد كه سرآغازی خواهد شد برای رسیدن به این هدف ملی.
نتیجه گیری و جمع بندی
فرا روند ترجمه ی ماشینی عبارت است از: واكافت واژه ای، واكافت ساختواژی، واكافت دستوری، واكافت معنایی، تشخیص نقش واژه ها در جمله، تشخیص معنای درست واژه ها ( با توجه به جمله حاوی و رفع ابهام از واژه ها دارای معنی مشابه و یافتن معنی معادل كلمه در زبان مقصد و تبدیل جمله ی زبان مبدا به جمله ی زبان مقصد با توجه به دستور زبان مقصد و در صورت نیاز به کارگیری گشتارهای مناسب برای تبدیل جمله های مقصد به شكل روساختی آن. در این راستا مهم ترین بخش یك مترجم كه دقت در آن سبب بالا رفتن دقت ترجمه می شود، رفع ابهام معنایی از واژه های جمله های زبان مبدا و نیز رفع ابهام از ترجمه ی آن ها به زبان مقصد است. برای رفع ابهام معنایی واژه ها سه روش كلی وجود دارد كه عبارت اند از: (الف) رفع ابهام با سرپرست. (ب) رفع ابهام بر مبنای فرهنگ لغت، و (ج) رفع ابهام بدون سرپرست.
در روش نخست، مجموعه ای ازواژه های ابهام زدایی شده وجود دارد كه سامانه با آن واژه ها آموزش داده می شود و اگر در حین ترجمه با لغت جدیدی برخورد كرد، با توجه به اطلاعات آموزش دیده تشخیص می دهد كه كلمه ی مزبور با توجه به متنی كه در آن قرار گرفته در چه طبقه ای قرار می گیرد و معنای درست آن كدام است و آن را در ترجمه به كار می برد. در روش دوم برای هر كلمه از واژه نامه استفاده می شود و با توجه به نقش كلمه و دیگر مشخصات آن با كمك واژه نامه معنی درست آن متناسب با جمله ای كه در آن قرار گرفته است، به دست می آید. روش سوم كه روش رفع ابهام بدون سرپرست است، مخصوص واژه هایی است كه در واژه نامه های معمولی وجود ندارند (اصطلاحات فنی یا پزشكی و ... ) و باید از واژه نامه های تخصصی و یا دایرة المعارف ها بهره جست.
اما مشكل اصلی بر سر راه رفع ابهام از واژه های فارسی این است كه اگر از دو روش نخست استفاده شود، به یك نسخه رایانه ای از مجموعه لغات همراه بانقش های گوناگونی كه می توانند به خود بگیرند و معانی گوناگونی كه باتوجه به نقش های گوناگون و یا همنشینی با واژه های گوناگون به خود می گیرند، نیاز هست كه متأسفانه این نسخه رایانه ای و همچنین استاندارد ذخیره سازی این دسته از اطلاعات وجود ندارد و باید با كار گروهی متشكل از زبان شناسان، ادیبان و متخصصان رایانه ایجاد و برای سیستم های مترجم زبان فارسی، صورت بگیرد. استفاده از روش سوم رفع ابهام نیز ویژه ی لغات فنی است كه در زبان فارسی هنوز كاملن جا نیافتاده است . بنابراین با توجه به این كه دقت در رفع ابهام از معنای واژه ها دقت مترجم را بالا می برد، هنوز نمی توان سامانه های مترجم فارسی مناسبی را تهیه و از آن ها بهره برداری کرد.
- - -
منابع:
امامی. "بررسی مسایل درك متن فارسی و پیاده سازی نمونه هایی از آن". پایان نامه كارشناسی ارشد، دانشكده مهندسی كامپیوتر، دانشگاه صنتعتی شریف، ۱۳۷٦.
Booth, A. D (1953), Machine Translation, Computer and Automation, Vol2, no4,
Chomsky, N., (1975), Reflection on Language, New York: Pantheon Books.
Daelemans, W., Zavrel , J. Berck P., Gillis. ( 1996 ), MBT: A Memory – Based Part – of – speech Tagger Generator, Proceeding at 4th Workshop on Very Large Corpora, Copenhagen.
Demetriou,G, Atwell, E.s., (2000), A domain Independent Semantic Tagger for the study of meaning Associations in English text. IWCS – 4 Program.
De Pauw, g ., Daelemans, W. ( 2002 ), The Role of Algorithm Bias Vs information Source in Learning Algrithms for
morphosyntactic Disambigution, Proceeding of cnoll-2000 and LLL-2000, Pages 19-24, Lisbon, Porugel.
Kit, C., Wilks, ( 1999 ), Unsupervised Learning of World Boundary Length Gain. Computational Natural Learning.
Manning, C.D. Schutze, H. (1999), MIT Press, Cambridge, MA.
Scjamlk, R.C. ( 1975 ), Conceptual Information Processing North Holland, Publishing Company, Amsterdam.
Wilks, Y., Stevenson, M. ( 1998 ), Word Sense Disambiguation Using Optimized Combining Weak Knowledge Sources for Sense Disambiguation. Proceeding of the third conference of Recent Advances in Natural Language Processing Conference, PP. 1-7.
Wilks, Y . in N. Ide ( Ed ) ( 1997 ), Senses and Texts, computers & G . humanities, vol. 31, PP. 77-90.
Yarawsky, D . ( 1992 ), Word Sense Disambiguation Using Statistical Models of Roget’s Categories Trained on Large Corpora, COLING 14, 454-460.l
برگرفته از: مجله ی زبان شناسی
از: شورای گسترش زبان فارسی
شماره ی نوشته: ۳۴ / ۴
دكتر سید جعفر سجادی
تجلی فلسفه، عرفان و تصوف در ادب پارسی
(بخش نخست)
ادب و ادبیات چیست؟
در باب واژه ی ادب و این كه منظور از ادب و ادبیات چیست سخنان گوناگون گفتهاند و تعریف های گوناگونی برای ادب و ادبیات كردهاند كه هیچ یك جامع نیست. البته مفهوم آن تا حدی برای همه ی مردم روشن است و منظور از آن را كم و بیش در مییابند بدون آن كه نیازی به قالبگیری در تعریف و حدود معینی باشد. آیا میتوان مرزی و حدی برای ادبیات ملت ها قایل شد و اگر میتوان حدی برای آن دانست، دامنه ی آن تا كجا كشیده میشود؟ ، من هنوز نتوانستهام احساس را از اندیشه باز شناسم و اصولن نمیدانم و یا نتوانستهام بدانم كه احساسات مردم از اندیشه های آنان جدا باشد و جه امتیازی میان اندیشه های منطقی و احساسات ذوقی پیدا كنم ، روزگاری گفته میشد همه ی اندیشههای انسانی در همه ی شئون فلسفی است ، من نمیدانم كه آیا چه گونه میتوان خود را از دانشهای معمول عصر و زمان بركنار داشت و باز هم ادیب و نویسنده و یا شاعر بود، ادبیات كهن ما پر است از اندیشه های علمی و مذهبی و عرفانی ، اگر دیوان ها و نوشتههای شاعران و بزرگان باستان را بررسی كنیم، این امر برای ما مسلم میشود كه ادیب نمیتواند از دانش های روزگار خود به یك سو باشد – زیرا ادب با همه ی شیون زندگی انسانی سر و كار دارد در هر حال چون ما نتوانستیم برای ادب و ادبیات مرزی و حدی معین كنیم، از تعریف آن صرف نظر كردیم و از اتلاف وقت و بی هودهگویی خود را بركنار داشتیم ، آن چه مسلم است هر ملتی زبانی دارد و ادبیاتی یعنی آن چه خواستههای وی را بیان میكند و احساسات لطیف او را بازتاب می دهد و بدیهی است كه این امر در مرحله ی بعد از زبان معمولی است كه از لوازم ضروری و اولیه ی انسان هاست و بدون آن انسان ها را توانایی زندگی ولو در سطح حیوانی نیست و باز آن چه مسلم است این زبان معمولی كه بیان نیازمندی های روزمرّه ی انسان ها را میكند كافی نیست و تا حدود خورد و خوراك و پوشاك ارزنده است. و بلكه در سطح بالاتر آدمی را زبان دیگری لازم است كه رشد دهنده ی روح و روان است ، روح آدمی را صیقل و جلا میدهد ، تیرگی ها را از دل میزداید ، احساسات و عواطف او را بر میانگیزد ، قلب او را به جنبش و هیجان میكشاند ، آن زبان زبان اب و ادبیات است .
در این مرحله از زندگی یعنی زندگی ادبی، انسان در مییابد كه رسالت وی در این جهان تنها خورد و خواب نیست بلكه رسالت مهم تری بر عهده دارد و انسانیت به این نیست كه تنها گلیم خود را از امواج متلاطم بركنار دارد و در نجات خود بكوشد ، انسان آن است كه برای سعادت نوع خود گام بردارد.
پس شك نیست كه اندیشه ها و اندیشههای انسانی در سطح انسانیت یكی از عناصر مهم ادب است.
من نمیدانم پیش از این كه كتاب نوشته شود و یا نوشتن اختراع شود و ادبیات ملت ها به گونه های نظم و نثر و اندیشه های فلسفی مدون شود، پدران و نیاگان ما كه در صحراها و بیابان ها و غارها زندگی میكردهاند و عمده ی کار روزانه ی آنان شكار و احیانن پرورش حیوانات بوده است در چه سطحی از ادب بودهاند و نوع احساس آنان در برابر طبیعت و رویدادها و حوادث و در برابر جامعههای كوچك خود چه گونه بوده است. آن چه از منابع تاریخی به دست میآید آن كه آنان پس از فراغت از کار روزانه و جنگ وستیز با ایل ها و قوم های همسایه گرد هم مینشستند و در اطراف خدایان و كارهای روزانه و باورهای نو و كهن خود داستانسرایی میكردند و دلیریها و شجاعتهای خود را برای یكدیگر نقل میكردند و احیانن سرودهایی كه یك نوع از تجلیات روحانی است میخواندند و بدین طریق احساسات و اندیشههای خود را بیان میكردند.
پایه ی ادبیات
مدت ها ادبیات ملت ها بر پایه ی نقل روایات و داستان خودنمایی میكرد و به طور قطع زندگی انسان هیچگاه از ادبیات قومی و بیان داستان خالی نبوده است. ما از تاریخ نیاگان و نسل های گذشته ی انسان ها به جز بخشی از داستان ها و اندیشه ها و اندیشههای مذهبی چیزی در دست نداریم و حتا تاریخ مردم باستان به صورت نقل و داستانسرایی به ما رسیده است و احیانن جنبههای اجتماعی دوران های گذشته را هم باید از همین داستان ها به دست آورد.
میتوان گفت پیش از آن كه به ادبیات منثور توجه شود و نثرهای ادبی به صورت نوشته درآید، سرودها و شعرها مدون و نوشته شده و به ادبیات منظوم توجه شده است.
بدیهی است كه شعرها و منظومه های اولیه در سطح ابتدایی و بسیار ساده و بیپیرایه بوده است و دور نیست كه پس از سرودهای مذهبی نخست سرودها و شعرهایی كه پیرامون شجاعت ها و حماسههای ملی دور میزده است پدید آمده باشد. در این مورد سرودها و مزامیر داود را می توان مثال زد.
به طور قطع هر اندازه انسان ها توانستهاند زندگی اجتماعی خود را مرفهتر و تجمع های خود را استوارتر کنند، ادبیات و اندیشههای آنان مترقیتر شده و رو به تكامل رفته است، نقش مذهب در این میان از همه مهم تر بوده است و میتوان گفت كه پایه و پایه ی ادبیات از عواطف و احساسات مذهبی سرچشمه گرفته است.
به هر حال در دوران چوپانی افزون بر شعرهای حماسی در باره ی دلاوری ها و جنگ و جدال و توصیف عظمت خدایان و بتهای محلی و قبیلهای و سرودهای مذهبی نوعی از سرود و زمزمه و شعرهای چوپانی و بیابان گردی پدید آمده است، و گویا شعر به معنی حماسی با پدید آمدن اوضاع سیاسی پدید آمده است، ولو به صورت ابتدایی و رعایت همان سیاست های قبیلهای.
هنگامی كه مدنیتها نیرومند تر میشود و ملت های متمدن رم و یونان و چین و ایران بنیاد تمدن جهان را میریزند، ادبیات تجلیات دیگری پیدا میكند و احساسات و عواطف انسانی گوناگون میشود و از صورت ساده ی ابتدایی بیرون میآید. رنگی منطقی و فلسفی به خود میگیرد و احیانن در خدمت سیاستها و یا مذهب ها قرار میگیرد ، نوع اندیشه های و اندیشهها دگرگون میشود، جنگ ها منظم شده و تحت ضابطه در میآیند، حكومت ها قالب های ویژه ای به خود میگیرد ، نیازمندی های انسان ها گونه ی دیگری میشود. صنعت و صنعتگری پدید میآید و خواه ناخواه ادبیات منثور و منظوم پدید می آید و مطابق با اوضاع و احوال اجتماعی دوره و زمانه در میآید. شعرهای غنایی تكامل مییابد و به تدریج نظامی به خود میگیرد و گذشته از ادبیات حماسی ادبیات دینی رونق پیدا میكند. داستان هایی در اطراف سحر و غیب گویی و جنّ و شیاطین ساخته میشود چنان كه در افسانههای بابل و اساتیر هندی دیده میشود و به تدریج اوضاع سیاسی و اقتصادی و اخلاقی و دینی دگرگون میشود ، روح فردی از ادبیات كم و بیش خارج میشود و روح جمعی پیدا میكند. حكم و موعظه و اندرزها پدید میآید چنان كه نمونه ی كامل آن در ادبیات بودایی و زردشتی دیده میشود.
ادبیات كهن پارسی
آن گونه كه از متن های مذهبی و منابع تاریخی به دست میآید، در ایران قدیم ادبیات دینی عمیقی وجود داشته است كه بنای آن اغلب بر پایه ی اخلاق اجتماعی نهاده شده است و آن گونه كه گفته شده است مردم پارس در قدیم بر دو دسته بودهاند ، دسته ی باورمند به خدای یگانه و دسته ی دیگر پایبند ثنویت و دوگانه پرستی ، البته این امر تصوری بیش نیست و ما اكنون نمی توانیم به طور قطع در باره ی باورهای مردم ایران كهن اظهار نظر كنیم و شاید از موضوع این مقاله خارج باشد. ولی آن چه مسلم است پی روان آموزش های زردشت مردمی یکتاپرست بودهاند. این مطلب را شیخ اشراق، فیلسوف بزرگ ایران نیز تأیید كرده است.
آموزش دینی زردشت بر این پایه است كه انسان باید به دوستی و راستی توجه كند و اهورا مزدا را پرستش كند، زیرا وی نمودار كامل گفتار و كردار نیك است و از اهرمن كه نمودار نادرستی و بد كرداریست دوری كند، در دین زردشت خدای خیر بر اهرمن كه خدای شرّ است غالب میشود، دنیا باید همه خیر و خوبی و زیبایی شود و حكومت خیر مطلق برقرار شود. و مسایلی دیگر در باب حلول ارواح طیبه و خبیثه در ابدان مطرح شده است كه دور نیست خاستگاه آن ادبیات بودایی هندی باشد .
آبادانی سرزمین ها و کشاورزی یكی از اموری است كه كاملن مورد توجه دین زردشت بوده است (نگاه کنید به : قصه الادب فی العالم – احمد امین و زكی نجیب – قاهره ۱۹۴۳م) .
نور و ظلمت
در ادبیات و فلسفه ی زردشت نور و ظلمت كه ظاهرن كنایه از همان خیر و شر و اهورا مزدا و اهرمن است، اغلب خودنمایی میكند كه بعدها در دوران اسلامی در فلسفه ی اشراق شیخ شهاب الدین سهروردی و كسانی پس از او دیده میشود.
عزیز الدین نسفی از عارفان به نام ایران نیز كاملن متأثر از همین فلسفه است، چنان كه در "اسلام كامل" وی آمده است: « ای درویش عالم دو چیز است: نور و ظلمت، یعنی دریای نور است و دریای ظلمت، این دو دریا با یكدیگر آمیختهاند، نور را از ظلمت جدا میباید كرد تا صفات نور ظاهر شود و این نور را از ظلمت اندرون حیوانات جدا میتوانند كرد از جهت آن كه در اندرون حیوانات كار كنانند و همیشه در كارند و كار ایشان این است كه این نور را از ظلمت جدا كنند.
ای درویش انسان كامل این اكسیر را به كمال رسانید و این نور را همه ی از ظلمت جدا گردانید از جهت آن كه نور هیچ جای دیگر خود را كماهی ندانست و ندید و در انسان كامل خود را كماهی بدید و دانست .
ای درویش این نور را به كلی از ظلمت جدا نتوان كردن كه نور بیظلمت نتواند بود و ظلمت بینور هم نتواند بود، هردو با یكدیگر بودهاند و با یكدیگر خواهند بود. » (انسان كامل، برگ ۲۰۴).
و بدین ترتیب دیده میشود كه در دوران دینی و مذهبی ادبیات خاص اخلاقی نمودار میشود و ادبیات حماسی ملی افزوده میشود؛ و شاید هم ادبیات دینی دوشادوش ادبیات حماسی و داستان ها پدید آمده باشد .
البته باید یادآوری کردكه منظور از دینی كه در این جا گفته میشود تنها دین توحیدی نیست، بلكه ادیان به طور اعم از بتپرستی گرفته تا ثنویت و توحید در جلوه دادن به ادبیات نقش بسیار مؤثری داشته است. اگر دیده میشود كه کلمه هایی مانند بت، بت خانه، بتكده، آتش، آتشكده، گلخن، بت عیار و جز آن ها در نثر و نظم فارسی وجود دارد و معنی های استعاری و مجازی به خود گرفته و كلمه هایی مانند مغ، مغان، پیر مغان و مغبچه معانی خاصی را افاده كرده است و جنبههای سمبلی یافته است، در آغاز کار به حقیقت به كار رفته است و معانی حقیقی از آن ها خواسته شده است، ولی این كلمات چون از لحاظ لفظی و معنایی كه در آغاز ایفا میكرده است، جالب و مورد توجه و احیانن زیبا بودهاند، همچنان در اندیشه ها و داستان های مردم باقی مانده و ادبیات را مقهور خود كردهاند و در دوره های خاص اجتماعی و دینی معانی دیگری به خود گرفتهاند و كلمه هایی مانند ترسابچه، زنّار، خرابات، پیر دیر، دیر و جز آن ها خود نمونه و جلوه ی خاصی است از مذاهب كه ادبیات فارسی را رنگ آمیزی كرده است.
ادبیات در اندیشههای فلسفی و عامیانه
در آغاز سخن خود یادآور شدیم كه منظور از ادبیات به معنی عام كلیه ی اندیشه ها و اندیشههای مردم است. پارهای از این اندیشه ها و اندیشهها از مذاهب و باورهای دینی باستانی سرچشمه میگیرد و پاره ی دیگر از جهات سیاسی و اقتصادی و بخش مهم آن بازتاب دهنده ی احساسات انسانی است در موضوع های گوناگون طبیعی و یبان زیبایی های طبیعت.
و سرانچام اندیشههای انسان در باره ی طبیعت و مظاهر گوناگون آن و از اوضاع موجود و یا گذشته ی اجتماعی به طور اعم، سرچشمه میگیرد و بخش دیگری خواست و ایدهآل انسان ها را بیان میكند.
و گفتیم كه فلسفه به معنی عام خود نمیتواند از ادبیات جدا باشد و اصولن اندیشه ها و اندیشههای انسانی در هر یك از موضوع های جهان در اجتماع بشری بازتاب ویژه ای دارد و نظام ویژه ای را ایجاب میكند ، آیا میتوان موسیقی و هنر را از ادبیات جدا دانست؟
و به هر حال در طبقهبندی علوم در مكتبهای گوناگون فلسفه كه نمونه ی كامل آن ها «اخوان الصفا» است که مجموعه ی رساله های آن دایره المعارف بشری است، عنوان خاصی به نام ادبیات وجود ندارد. این دایره المعارف شامل رسالههای گوناگون است كه در آن ها در باره ی اعداد و اشكال هندسی، نجوم، جغرافیا، موسیقی، صنعت، اخلاق، منطق و به ویژه ایساغوجی یا كلیات خمس، مقولات عشره، طبیعیات، كون و فساد، تكوین معادن، گیاهان، تكوین حیوانات، تركیب اجساد، حساس و محسوس، سیر تكامل نطفه، احوال انسان، نشو و رشد نفوس انسانی، ارزش و حدود شناسایی انسان، حكمت مرگ و زندگی، لذات و رنج ها، خطوط و واژههای معمول، عقلیات و نفسیات انسان ها، عشق و ماهیت آن، بعث و قیامت، حركات اجسام، علت و معلول ها، حدود و رسوم اشیاء، آراء و دین ها، سیر و سلوك و طریق الی الله، اعتقادات اخوان، كیفیت معاشرت و برخورد با افراد، ماهیت ایمان و خصلت های گروندگان، نوامیس الهی و پیامبری، چه گونگی احوال روحانیان، انواع سیاسات، ماهیت سحر و جادو و مسایل بسیار دیگری سخن رقته است.
آیا ما میتوانیم مجموع آن چه را که اخوان الصفا در باب نفسانیات و عادات و رسوم و قوانین مذهبی و اجتماعی انسان ها شرح كرده است از ادبیات بیرون بدانیم .
من اكنون در این مقاله نمیخواهم حدود و ثغور ادبیات را معین كنم و یا اثرات همه ی علوم را در ادبیات برشمارم و بنمایانم، بلكه آن چه اكنون مورد نظر بنده است بیان این معنی است كه عرفان از ادبیات جدا نبوده است و به عبارت دیگر عرفان به معنای وسیع خود كه تجلیات خاص روحی است و یا نوعی احساسات لطیف ذوقی است متن ادبیات كهن ما بوده و هست.
خاستگاه تصوف و عرفان در ایران و اسلام
پیش از این گفتیم كه ادیان به طور اعم در پایهریزی نوعی از ادبیات سهمی به سزا داشتهاند و با وجود تحولات و دگرگونی هایی كه در جامعهها پدید آمده است و اوضاع ادبی نیز دوشادوش دگرگونی های جوامع انسانی دگرگون شده است. همچنان كه باورهای دینی و مذهبی و احكام و مقررات آن در ادبیات و حتا در زبان ملت ها عامل بسیار مؤثری باقی مانده است و این خود نمودار این معنی است كه اصول مذهبی ثابت و پابرجاتر از اصول اقتصادی و دگرگونی های سیاسی است. ادبیات كهن هندی بودایی از لحاظ جنبههای خاص عرفانی كه داشته است به گونه ی مستقیم و یا غیر مستقیم در ادبیات دنیا به ویژه در ادبیات فارسی نقش مهمی داشته است. یكی از نمونههای اندیشه ها برهمنان هندی كه مستقیم وارد ادبیات فارسی شده است و یا نخست در ادبیات پهلوی و سپس فارسی، كتاب كلیله و دمنه است كه همه آن را میشناسند .
در بخش طبیعیات رساله های اخوان الصفا از این سبك بسیار استفاده شده است كه به زبان حیوانات و پرندگان مسایل اجتماعی و اندیشههای بشری بیان شده است .
در داستان ها و قصههای باستان این گونه اندیشهها بسیار دیده میشود و دور نییست كه در اوضاع خاص سیاسی ناچار بودهاند خواست انسان ها را به صورت داستان های مرغان و چارپایان و یا جن و پری بیان كنند و شاید هم جنبههای بلاغی امر قویتر بوده است.
گذشته از اندیشه ها و اندیشههای ذوقی هندی اندیشه ها دانایان یونان هم به گونه ای مستقیم از راه روابط فرهنگی میان ایران و یونان كه احیانن مدرسه های بزرگ ایران بوده است و هم غیر مستقیم از راه اسلام به ادبیات ایران راه یافته است.
من در مقاله ای نوشتم و تا حدودی این مطلب را روشن كردم كه اندیشه ها ذوقی و ادبی از طریق ترجمه به طور مؤثری از یونان به ادبیات فارسی وارد شده است. اثر مباحث الفاظ و صناعات خمس منطقی را در ادبیات فارسی نمیتوان منكر شد و حتا انكار فلسفی و اجتماعی یونان و جنبههای ذوقی و هنری افلاتونیان و یا نو افلاتونیان سرتاسر ادبیات كهن پارسی را در بر گرفته است.
این گونه اندیشه ها و باورها در كتاب های عرفانی و دیوان های اهل ذوق بسیار دیده میشود. گذشته از جنبههای ذوقی و هنری و اجتماعی یونان و حتا باورهای مربوط به تناسخ و سیر ارواح كه آمیخته ای از هند و یونان است، جنبههای خشك فلسفی نیز در ادبیات فارسی فراوان است. بسیاری از داستان های چینی و قصههای مربوط به اندیشههای آن سرزمین و سرزمین های ملت های متمدن دیگر مانند روم و حكایت هایی از حبش و زنگبار در ادبیات كهن ایران خودنمایی كرده است. این داستان ها كه احیانن به صورت مجموعه ی منطق الطیر عطار و جز آن در آمده است حكایت از دقت و موشكافی ادیبان و دانایان این سرزمین میكند.
البته من را آن بضاعت نیست كه بتوانم خاستگاه و خاستگاه ورود و مناسبات قصهها و داستان ها را شرح دهم و یا مناسبت آن ها را با قصهها و داستان های ایرانی بیان كنم و شاید این خود نیاز به كتاب و مقاله های دیگر داشته باشد كه البته اهل ادب بررسی خواهند كرد.
در باب تصوف و عرفان و خاستگاه آن بحث هایی مفصل كردهاند كه آیا تصوف اسلامی و یا ایرانی اسلامی ریشه ی هندی دارد یا نه؟ ممكن است به این صورت بحث كردن به واقعیت نزدیک نباشد، زیرا به طور مسلم تصوف هندی و همه ی تصوفهای دیگر در عرفان و تصوف اسلامی اثر داشته است و باید گفت هر نوع فكری در جهان شرق در هم آمیخته است و در یكدیگر اثر كرده است. نوع برداشت اندیشه ها و اندیشههای شرقی از هند و سند و چین و ماچین و ایران و غیره همه مشابه و به هم نزدیکند. حال اگر اسلام با تعلیمات خاص خود رنگ دیگری به این اندیشه ها داده و آن ها را در قالب های خاص خود ریخته است، بحث دیگریست . عزیز الدین نسفی در باب سلوك اهل هند، بحثی خاص دارد كه راه و روش و سلوك آن ها را بیان میكند و مبانی سلوك آن ها را بر نور و ظلمت میداند و ما میدانیم كه تجلیات روح عرفانی و دینی زردشت نیز بر پایه ی نور و ظلمت است.
بحث در این كه آیا در دین زردشت فلسفه ی خاصی بوده است یا نه، به طور قطع بحث بی هوده ای است، و شاید این بحث به طور كلی متأثر از تعصبات خاصی باشد كه اکنون جای بحث آن نیست.
ایران زمین، خود خاستگاه عرفان و حكمت ذوقی اشراق است
این مطلب قابل پذیرش نیست كه ملت متمدنی با همه ی آثار و نمونههایی كه از تمدن و فرهنگ شگفت آور آن به دست آمده است فلسفه نداشته باشد و از لحاظ ادبیات ذوقی و احیانن حماسی بیبهره باشد. در حالی كه در ابتداییترین ملت ها آثار بدیعی از ادبیات و ذوقیات آن به دست آمده است .
من اصولن در این مورد نمیتوانم شك داشته باشم و باز هم معتقدم كسانی كه در این امر شك و تردید كردهاند یا از روی غرض و مرض بوده است و یا از روی جهالت و نادانی و كممایگی.
تنها به این نكته اشاره میكنم كه با وجود تعصبات ضد مذهب ایرانی و اصرار در محو آثار ادبی به وسیله ی متعصبان مذهبی كلمه هایی مانند مغ، مغبچه، پیر مغان، آتش یا آتشكده در ادبیات فارسی پس از اسلام دیده میشود كه اغلب محور پایه ای كار آن ها است. بسیاری از كلمات قصار و امثال و حكمی كه هم اكنون در ادبیات عرب دیده میشود و در دوران خلفای اموی و عباسی به زبان عربی نقل شده است ، از امثال و حكم فارسی است و ریشه ی پهلوی دارد و بیجهت نیست كه شیخ شهاب الدین سهروردی پادشاهان ایران را مانند كیخسرو مبارك جزء انبیاء و پیامبران به شمار میآورد .
سیر فلسفه در ایران و اثر آن در ادب فارسی
اقبال لاهوری در سیر فلسفه در ایران می گوید : «برجستهترین امتیاز معنوی مردم ایران گرایش آنان به تعقل فلسفی است» و پس از آن مقایسه ای میان اندیشههای برهمنان هندی و فكر فلسفی ایرانی میكند و میگوید : «برهمن نازك اندیش هندی بر وحدت درونی هستی دست مییابد، ایرانی نیز چنین میكند، اما برهمن هندی میكوشد كه این وحدت كلی را در همه ی آزمایش های جزیی زندگی بجوید و در مظاهر گوناگون هستی منعكس ببیند، حال آن كه ایرانی تنها به دریافت كلیت این وحدت خوشنود است و برای سنجش عمق و وسعت آن تلاش نمیورزد. ذهن ایرانی چون پروانهایست سرمست، از گلی به گلی پر میكشد و ظاهرن هیچ گاه صورت كلی باغ را در نمییابد. از این جاست كه ژرف ترین اندیشه ها و عواطف مردم ایران در ادبیات پراكندهای كه غزل نام دارد و نمایشگر روح لطیف هنری آنانست تجلی میكند».
در جای دیگر گوید : «در تاریخ اندیشه ی آریاییان، ایرانی نخستین پایگاه از زردشت ، حكیم ایران باستان است. هنگامی كه در دشت های آسیای میانه سرودهای ودایی پرداخته میشدند، آریاییان ایران كه از گشت و گذار دایم به تنگ آمده بودند به زندگی سكونی تن در دادند و آغاز كشاورزی كردند» و سپس علت های ستیزه و كشمكش هایی كه میان آریاییان ایرانی و غیر ایرانی به وقوع میپیوست شرح داده است و در باب خدایان و تقسیم خدایان و نام آن ها بحث كرده است. سپس به مسایل دینی و فلسفی بر پایه ی آموزش زردشت پرداخته است و پدید آمدن فرقههایی را در دین زردشت مانند زندیكان و مغان و زروانیان و كیومرثیان بررسی میكند، زردشت را به عنوان یك حكیم عالی قدر مورد ستایش قرار میدهد كه در سطح بالاتری به سوی وحدت و یكتاپرستی گراییده و با وجود كثرت عینی به وحدت هستی گرویده است. (۱)
به جز اندیشه های فلسفی و دینی بودا و زردشت اندیشه های دینی و اخلاقی یهود نیز در پایهگذاری ادبیات جهان بیتأثیر نبوده است و به طور قطع اسراییلیات به ادبیات جهان و به ویژه ایران و اسلام خدمت كرده است، اخبار و حكایت ها و داستان های اسراییلی حتا در متن های مذهبی اسلام و ادبیات عرب و ایران پس از اسلام كم نیست.
از ابراهیم خلیل الله و اسحاق و یعقوب نبی یعنی پدربزرگ اسراییلیان گرفته تا سلیمان نبی و داود پدر وی به طور كامل در ادبیات شرق زمین جلوهگری میكند و در این باب داستان ها گفته شده است كه به نثر و به نظمن در ادب كهن پارسی بازتاب یافته است.
خاستگاه ورود این داستان ها در ادب عرب و ایران نخست قرآن مجید است كه شمهای از آن ها را ضمن داستان ابراهیم و قربانی كردن اسماعیل و سرد شدن آتش نمرودیان بر ابراهیم و داستان موسا و فرعون و هارون و حكایت زلیخا و یوسف و جز آن ها در قرآن آمده است.
جلوه ی اسراییلیات در ادب فارسی
اشاره رفت كه خاستگاه ورود اسراییلیات در ادب فارسی نخست قرآن مجید است كه داستان های معروف اسراییلی را در موردهای خاصی بیان كرده است این داستان ها كه بخشی مانند داستان یوسف و زلیخا جنبههای ذوقی دارد جلوه ی خاصی به ادب منثور و منظوم پارسی كهن پس از اسلام داده است و خاستگاه داستان پردازی های دیگر نیز شده است و دور نیست كه داستان وامق و عذرا و مجنون و لیلی از این روش بهرهمند شده باشد.
من اکنون نمیتوانم میان داستان یوسف و زلیخا و قصه ی شیرین و فرهاد و وامق و عذرا و جز آن ها پیوندی ایجاد و سنجشی كنم و نیاز به مقاله و احیانن مقاله های جداگانه دارد كه اهل فن باید این كار را انجام دهند .
این قدر میتوانم بگویم كه بخش مهمی از ادب پارسی پس از اسلام بر پایه ی این داستان ها است .
گذشته از قرآن، اخبار و روایت های بسیاری در این باب نقل شده است كه بعدها به طور كامل در ادب عرب و به ویژه ادبیات فارسی جلوهگری كرده است.
در كتاب "قصه الادب فی العالم" آمده است : «ادب عرب زنجیرهایست از سلسله ی آداب سامی قدیمی كه در شبه جزیره ی عربستان درخشان شده ، عبریان در مسیر خود از صحرای سینا و اردن بگذشتند و در ملك فلسطین مستقر شدند و پیش از این كه در سرزمین فلسطین سكونت كنند به زبان آرامی كه نزدیك به عربی است سخن میگفتند و سپس زبان كنعانی را پذیرفتند.»
مهم ترین اثری كه از آن ها مانده است كه به طور قطع در ادب عربی اثر بسیاری گذارده، كتاب مقدس عهد عتیق است و به دنبال آن عهد جدید كه بنای كار عیسویان است.
تورات پایه ی ادب عربی و دیانت یهود است همان گونه كه در واقع پایه ی دیانت مسیح نیز هست. پس از تورات كتاب تلمود است كه در حقیقت تفسیری است بر تورات. داستان پیامبران و تاریخ شاهان و قضات بنی اسراییل و حكایت میقات و مناجات های حضرت موسا با خدای جهان از چیزهایی است كه هم در ادب عرب و هم در ادب ایران نقش مؤثری دارد، به ویژه داستان های مناجات های او جنبههای خاص عرفانی و ذوقی در ادب فارسی به خود گرفته است.
و حتا بنا بر پژوهشی كه عبد الرحمن بدوی در مقدمه ی "اشارات الهیه" ی ابو حیان توحیدی كرده است خاستگاه مناجاتنامهها در اسلام ، مزامیر داود است البته ایشان در این باب پژوهش های ارزندهای كردهاند.
تأثیر ادبیات یونان در ادبیات فارسی
به طور خلاصه اشاره رفت كه اندیشه ها و اندیشههای دانایان یونان در ادب پارسی تا حدود زیادی اثر گذاشته است. این تأثیردر ادبیات ایران از دو راه انجام شده است، یكی مستقیم و از راه اختلاط یونانیان با مردم ایران در جنگ های اسكندر مقدونی و از راه جلب دانشمندان و فلاسفه و پزشکان یونانی و یا تحصیل كردگان یونان در مدارس عالی ایران و دیگری از راه اسلام است كه پس از نقل و ترجمه ی علوم یونان و ورود آن در جهان اسلام اندیشه ها دانشمندان و بزرگان ایران زمین را مقهور خود كرد و به دنبال آن ادب پارسی به شکلی آشكارا از این گونه اندیشه ها متأثر شد .
البته كار به همین جا پایان نمیپذیرد و آمدن علوم و فلسفه ی یونان در جهان اسلام یك سلسله امور دیگر را به دنبال دارد كه اثر آن ها در ادب فارسی بسیار بیش از اصل فلسفه و علوم عقلی یونان است و آن پدید آمدن اندیشه ها كلامی و پدید آمدن فرقههای اشعری و معتزلی است كه بخش مهمی از ادبیات منظوم و منثور قدیم پارسی را به خود مشغول كرده است و این امر غیر از اندیشه ها و آرای اسماعیلیان و زیدیان و فرقه های دیگر است كه خود داستانی جداگانه دارد. نمونه ی این گونه اندیشه ها دیوان ناصر خسرو و آثار دیگر اوست.
افزون بر علوم عقلی داستان ها و اساتیر یونانی نیز در ادبیات جهان اسلام وارد شد، ولی تأثیر اندیشه های فلسفی یونانی در ادب شرقی بسیار بیش از تأثیر ادبیات یونانی است.
چنان كه میدانیم ادبیات یونانی و آثار ادبی آنان بعدها به وسیله ی كشورهای دیگر مغرب زمین نشر و گسترش یافته است و از آن طریق در عصر جدید به ادبیات ایران و كشورهای دیگر راه یافته است.
علم بلاغت و معانی عربی نیز از علوم بلاغی یونان سرچشمه گرفته است و به ویژه فنون خطابه و برهان و جدل و سرانجام صناعات پنجگانه ی منطقی، پایهگذار علوم بلاغی ادب عرب و سپس مؤثر در ادبیات فارسی است كه نگارنده ی این مقاله تحت همین عنوان نوشته است.
باید دانست كه آن چه از ادب فارسی زیادتر تحت تأثیر این علوم و فنون واقع شده است پارسی پس از اسلام است كه از سده های سوم به طور كامل استقرار یافته است و میدانیم كه ادبیات فارسی پس از اسلام در اندك زمانی در همه ی بلاد ایران و شبه قاره ی هندوستان و كشورهایی چند گسترش یافت و نیز شكی نیست كه ادبیات فارسی پس از اسلام دنباله ی ادبیات پیش از اسلام است .
تأثیر ادبیات فارسی در ادب عرب
در كتاب قصّه الادب فی العالم آمده است كه زبان و ادبیات عرب از ادب و تمدن فارسی بهرههای زباد گرفته است و تمدن و فرهنگ قدیم ایران به فرهنگ و تمدن عرب پیوستگی خاص پیدا كرد و عرب و عجم را به هم اتصال داد و از همین راه بود كه لغات عربی به نحو چشم گیری وارد در ادب پارسی شد، هم در زبان و هم در ادب به گونه ای كه زبان علمی پارسی انباشته از واژههای عربی شد. گذشته از این مملكت ایران مهد زبان عرب شد به طوری كه بزرگ ترین دانشمندان عربینویس ایرانی بودند و در دیگر علوم و فنون نیز دانایانی بزرگ از این سرزمین برخاستند و بسیاری از كسان به عربی كتاب نوشتند و شعر گفتند.
صاحب لبابالالباب گوید: نخستین كسی كه به فارسی شعر گفت بهرام گور بود، وی نیز شعر را از مردم عرب آموخت و شعرهایی از او نقل می كند.
لیكن آن چه معروف است نخستین كسی كه در شعر فارسی دستی داشت و دیوانی از او موجود است همان رودكی شاعر معروف است كه شاعر دوره ی سامانیان بود. و با وجودی كه شعر رودكی و چند تن از كسانی كه پس از وی آمدند عاری از پیرایه و ساده است با این حال از لحاظ بیان احساسات و ذوق و لطافت در درجه ی اول است و از این جهت شعر پارسی پس از اسلام مهیا و مستعد پذیرش اندیشه های دقیق عرفانی بوده است. حتا در شعرهای حماسی فردوسی اندیشه ها دقیق عرفانی جلوهگر است، چنان كه در آغاز دفتر اول گوید:
بنام خداوند جان و خــرد / كزین برتر اندیشه بر نگذرد
خداوند نام و خداوند جای / خداوند روزی ده رهنــمای
سپس در وصف خرد و عقل راهنمای آدمی سخن را به اوج رسانده و در مقام بیان آفرینش جهان و جهانیان گوید:
كه یزدان ز ناچیز چیز آفریـد / بدان تـا توانایــی آرد پدیــد
سر مایه ی گوهران ایـن چهـار / برآورده بیرنج و بی روزگار
یكـی آتشی برشــده تابناك / میان آب و باد از بر تیزه خاك
و همین طور در وصف عناصر چهارگانه و مزاج های عنصری و آفریده های دیگر گوید:
چو زین بگذری مردم آمد پدید / شد این بندها را سراسر كلید
پذیرنـــده ی هو ش و رای و خـرد / مر او را دَد و دام فرمان بــرد
همان گونه که دیده می شود وی به به ترین و زیباترین وجهی آدمی را تعریف كرده است و این تعریفها نه تنها بر پایه ی فلسفه و منطق استوار شده است بلكه به طور دقیق و رسایی ناظر به اخبار و آیه های اسلامی نیز هست.
وی در توصیف مقام و منصب علیبن ابیطالب و حصرت رسول گوید:
علی را چنین گفت و دیگر همین / كز ایشان قوی شد بهر گونه دین
نبـی آفتـاب و صحابـه چـو مـاه / بهـم بسته ی یكــدگر راســت راه
منـم بنـــده ی اهــل بیــت نبــّی / ستاینـده ی خــاك پــای وصّـــی
حكیم این جهان را چو دریا نهاد / برانگیخته مـوج ازو تنــد بـــاد
خردمند كــز دور دنیـــا بدیــد / كرانــه نه پیــدا و بن ناپدیـــد
و سرانجام اندیشه های اسلامی با جنبههای گوناگون آن از فلسفه ی نظری و عملی، صفات ذات و افعال خدا و نحوه ی سلوك و رفتار انسان با خانواده و جامعه و رعایت اصول انسانی در شعرهای فردوسی دیده می شود.
عنوان ها یا سمبلهای ادبیات فارسی
افزون بر كلمه ها و اصطلاح هایی كه خاستگاه تاریخی دارند و به اعتبارهای تاریخی خاصی وارد ادبیات پارسی شده و اكنون تا حدودی جنبههای تاریخی آن ها فراموش شده اند و یا اصولن آن جنبهها را از دست داده و خود به عنوان دیگری اصالت پیدا كرده اند مانند كلمه های مغ و مغبچه كه بعدن در این مورد بحث خواهیم كرد، عنوان های خاصی كه محور بخش های مهمی از ادبیات منظوم و منثور فارسی شده اند بسیار است.
پارهای از این عنوان ها همان گونه كه اشاره شد اصالت ایرانی دارد، مانند سمك عیار و خسرو و شیرین و شیرین و فرهاد و پارهای از آن ها اصالت عربی دارد، مانند مجنون و لیلی و وامق و عذرا و بخشی دیگر اصالت عبرانی دارد، مانند داستان یوسف و زلیخا، سلیمان و بلقیس و داود و جز آن ها و سرانجام بسیاری از داستان های ایرانی و یا هندی و چینی كه اكنون بازشناختن آن ها دشوار است وارد ادبیات پارسی شده است.
نوجویی یا اندیشههای زمان
در طول تاریخ دگرگونی های فكری بسیاری پدید آمده است، نسل جوان همیشه به دلایل خاصی خواستار محیط نو و تارهتری است و با وجودی كه بسیاری از خواستها و اندیشههای آنان در طول تاریخ فرمگیری نمی شود و در قالب های منظم درنمی آید، با این حال باید گفت همین نوجوییها زمینه را برای پیشرفت های فكری و ادبی و اجتماعی مساعد می كند و رقته رقته محیط اجتماعی را دگرگون می سازد.
بسیاری از انقلاب های علمی و ادبی در طول تاریخ از یك سو علیه وضع گذشته و از سوی دیگر در مبارزه با وضع موجود است، ولی نباید انتظار داشت كه هر فكر نویی فورن فرم گیری شود و چه بسا جامعه این گونه احساسات و هیجان ها روحی و فكری را طرد كند و و این احساسات چه بسا در طول تاریخ نظام خاصی به خود بگیرد.
نمونه ی این وضع در سده های سوم و چهارم هجری كاملن دیده می شود. یعنی عصر ابوحیان توحیدی و اخوانالصّفا. در این عصر دو دسته طرفداران وضع كهنه و پی روان وضع نو و تازه خواهان در برابر هم صفآرایی می كنند. این دوران را باید به طور قطع، عصر انقلاب فكری نامید و با وجودی كه افرادی مانند صاحب بن عباد و ابن عمید به گذشته و اندیشه های قدیمی و نظام موجود سخت پایبندند، كسانی مانند ابوحیان توحیدی و اخوان الصّفا علیه همه ی نظام های فكری و ادبی و سیاسی به مبارزه میپردازند.
نمونه ی این گونه اندیشه ها و اندیشههای متضاد در كتاب «مقابسات» ابوحیان توحیدی و نیز رساله های اخوان الصّفا است.
در این زمان در اثر نابه سامانی ها، خلافت بغداد و دیگر مراكز اسلامی با دستههایی كه از جمله اخوان الصفا را باید در رأس همه ی آن ها قرار داد مبارزه می كنند. عرب ها خود را تافته ی جدا بافته می دانند و خلافت اسلامی را از آن خود میشمارند. مردم ایران فساد دربار خلافت را نمیتوانند تحمل كنند و علیه آن قیام می كنند و با اندیشههای نژادپرستی عرب ها مبارزه می كنند، از این رو مركز خلافت سست و ناتوان می شود.
جماعت اخوان الصفا كه نمونه ی كامل خواست جامعههای اسلامی و از مقتضیات زمانند در پشت پرده خود را پنهان می كنند و علیه همه ی اندیشه ها و باورها و آرایی كه تا آن تاریخ به نام اسلام ابراز می شود مبارزه می كنند. هنوز مسلم نشده است كه جمع اخوان الصفا طرف دار خلافت فاطمیان مصر باشند و شاید هم به طور كلی هم با خلافت بغداد و هم با خلافت فاطمیان مصر مبارزه كرده باشند. آن چه مسلم است اینان خواستهاند به یكباره نظام سیاسی و فكری اسلامی را دگرگون كنند و شاید از این جهت هم باشد كه در بخش های عقلی و مكتب فلسفی خود فیثارغورثیان را برگزیدهاند، زیرا می دانیم كه جمعیت فیثارغورثیان نیز علیه نظام فكری و سیاسی یونان به مبارزه برخاستهاند و دیده میشود كه آنان بر این شدند كه نخست نظام فلسفی یونانی را واژگون كنند تا نظام سیاسی آن سرزمین دگرگون شود. البته در این راه افلاتون نیز گام های مؤثری برداشت و بر این بود كه نظام سیاسی تابع نظام فكری و تربیتی است و شاید كتاب جمهوریت وی نیز بر همین پایه نوشته شده باشد.
اخوان الصفا از یک سو پایه ی كار خود را بر كتاب های فیثاغورثیان می گذارند و از سوی دیگر از اندیشه ها و آرای افلاتون در باب ناموسیات متأثر می شوند.
و به طور قطع این جمعیت در بخش های گوناگون فكری و ادبی اثری به سزا داشتهاند، محصول آرا و اندیشههای آنان در ادبیات فارسی مندرج شده است.
جمعیت اخوان الصفا در نیمه ی اول سده ی چهارم در بصره پدید آمد و در مدت كمی دامنه ی كار و تبلیغات خود را گسترش داد.
دكتر طه حسین در مقدمه ی رسایل اخوان الصفا چاپ مصر ۱۳۴۷ ﻫ گوید: «كه من در این امر شكّی ندارم كه ابوالعلاء معّری از كسانی است كه به شعبه ی این جمعیت كه در بغداد بود پیوسته است یعنی در اواخر سده ی چهارم كه ابوالعلاء به بغداد مسافرت كرد به این جمعیت پیوست، طرف داران و یا لژ این جمعیت كه در بغداد بود روزهای جمعه محفل داشتند، این معنی در سقطالزند ابوالعلاء منعكس است و حتا نام كسانی كه در این محفل بودهاند برده شده است و من در كتاب یادنامه ی ابوالعلاء این موضوع را شرح دادهام و حتا ما می توانیم حّل بسیاری از مشكلات لزومیات ابوالعلاء را در رسایل اخوان الصفا بیابیم. »
رسایل اخوان الصفا آینه ی تمام نمای اوضاع فكری و سیاسی سده ی چهارم جامعههای اسلامی است. لزومیات و رساله ی الغفران ابوالعلاء نیز نمودار همین معنی است.
در این عصر نوعی انقلاب فكری كه در عالم اسلام سابقه نداشت در میان اندیشمندان پدید آمد، فلسفه و دانش را به همه ی مردم عرضه كردند و آن را از وضع انحصاری بیرون آوردند.
ارزش ادبی این رساله ها در سطح بسیار عالی انكار نشدنی است و با وجودی كه بسیاری از جنبههای فكری آنان در ادبیات فارسی منعكس شد به طور كامل اندیشه ها و آرای آنان فرم نگرفت و مورد پذیرش همه قرار نگرفت.
اندیشههای فلسفی در اسلام و اثر آن در ادب فارسی
همان گونه كه در مقاله ی دیگر گفتهام فلسفه در جهان اسلام پیش از آن كه جنبههای عقلی محض داشته باشد رنگ كلام و احیانن جنبههای عرفانی و ذوقی به خود می گیرد و چنین نیست كه تنها عّلاف و نظام معتزلی و اشعری به فلسفه رنگ كلام داده باشند، بلكه فلاسفه نیز به طور آگاه و یا ناخودآگاه چنین كردند و كلام و فلسفه را هر دو دسته در خدمت دین قرار دادند.
بخش مهمی از ادبیات منثور و منظوم فارسی بارتاب دهنده ی این گونه اندیشه های متضاد است كه هر یك از گویندگان و سرایندگان مانند عطار، مولوی، سنایی، سعدی، حافظ، ابوسعید ابوالخیر، خواجه عبداللّه انصاری، منوچهری، عنصری، ناصرخسرو، قبادیانی، خاقانی، انوری با توجه به باورهای كلامی و مذهبی خود شعر گفته و یا نثر نوشتهاند، یكی شیعی، یكی حنفی، یكی حنبلی، یكی شافعی، یكی زیدی و یكی اسماعیلی است و …
معارف اسلامی و ادبیات فارسی
اشاره شد كه دین اسلام دین توحید و یكتاپرستی است و بر همین بنیاد پایه ی آزادگی و حریت گذاشته می شود و همه ی بت های جمعی و فردی و قبیلهای را در هم میریزد.
در دین اسلام تا حدود زیادی امتیازهای طبقاتی برداشته می شود چنان چه قرآن می گوید: اِنّ اكرمك عنداللّه أتقیكم و پیامبر گفت : «بهشت از آنِ كسی است كه خدا را فرمان برد اگر چه برده ی حبشی باشد و دوزخ از آنِ كسی است كه نافرمان باشد اگر چه سّید قرشی باشد.»
و با این اصول دانش و فرهنگ را همگانی اعلام می كند، بردگان را آزاد می كند و منشور آزادی غلامان تیره بخت را صادر میكند.
از حوصله و مجال این مقاله خارج است كه بخواهیم متن های ادب عربی وفارسی را جزء به جزء بررسی كنیم و شیوه ی تفكر ادیبان را در سده های گوناگون از این جهت مورد رسیدگی قرار دهیم، لیكن آن چه مسلم است و به طور كلی باید گفت شاعران و نویسندگان در دوران های گوناگون تابع خواست ارباب نفوذ وقت بودهاند. به ویژه آن كه اداره ی زندگی آنان به دست صاحبان زر و زور بوده باشد. از آن جمله اند مبلغان و مروجان دینی و بر این اصل دیده می شود كه در دوران خلفای بنیامیه و به دنبال آن بنیعباس سیك و روش كار ادیبان و نویسندگان و علمای مذهب دگرگون می شود و پایه ی كار خود را بر جلب حمایت و رضایت حاکمان وقت می گذارند. از یك سو احكام عبادی و اجتماعی دین دگرگون می شود و از سوی دیگر بنای كار ادبیات واژگون می شود. امیرالمؤمنینها ساخته می شوند كه در عین انجام همه گونه اعمال و رفتار از آخرین پله ی امیرالمؤمنینی فرود نمیآیند، پایه ی تملق و چاپلوسی در مكاتبه های اداری و غیر ارادی گذارده می شود.
شاعرانی عربی سرای از هر سو به سوی مركز خلافت روان می شوند، مدح و ثنای خلفا را می كنند و آنان را به درجه ی پیامبری و بلكه خدایی می رسانند و حکم ها و فرمان های آنان را فرمان خدا می دانند. این وضع در دوران بعد نیز سیره و عادت می شود و در ادب پارسی نیز به شکل محسوسی نفوذ می كند به طوری كه پارهای از شاعران و نویسندگانی پدید می آیند كه اصل و فرع كار خود را بر بتتراشی و بتپرستی می گذارند، مدیحه سرایی هنر می شود و همین تا آخر.
تصوف اسلامی و ادبیات فارسی
باید توجه داشت كه صوفیان نخستین در اسلام همان مردمان زاهد و عابد بودند و آن چه این كسان را به زهد وادار كرده است بدون همان ترس از عذاب الاهی و هول از روز حساب است و آن چه انسان ها را از تعلق به دنیا بر حذر می داشت همان قرآن و اخبار بود، ترس از دوزخ، ترس از گناه بود.
سپس حبّ و دوستی خدا و برگزیدگان و اولیاء او و البته می دانیم كه كار و كوشش در راه كمك به بندگان خدا در اسلام خود عبادت به شمار می آید، سعدی می گوید:
عبادت به جز خدمت خلق نیست / به تسبیح و سجّاده و دلق نیست
و بنابراین اصل رهبانیت و گوشهگیری در اسلام روا نیست، امر به معروف و نهی از منكر و جهاد در راه خدا خود از پایههای اسلام است كه صوفیان اولیه كاملن بدان ها پایبند بودند.
لیكن این اندیشه ها به این صورت كه تقریبن جنبههای شریعت آن بیش تر بود تا طریقت، باقی نماند و با این گونه اندیشه ها به استقبال فلسفه و اندیشه ها یونانی و هندی می روند و ذوق شرقی ایرانی را نیز بدان میافزایند و مسأله ی حبّ و معرفت بالاصاله مورد توجه واقع می شود و بسیاری از اندیشه های افلاتون و نو افلاتونیان و مسیحیت در اندیشه ها و باورهای مسلمانان وارد می شود و سرانجام اندیشه ها و اندیشههای متفكران و ادیبان مملّو از اندیشه ها ذوقی ایرانی و مسیحی و هندی و یونانی و اسكندرانی می شود و همه ی این اندیشه ها در ادبیات منثور و منظوم فارسی خودنمایی می كند و اصطلاح هایی درهم كه جنبههای گوناگون دارد در ادبیات فارسی دیده می شود مانند: فقر، مجاهدت، توكل، اخلاص، تجرید، سلوك، طریق آخرت، ایثار، زهد، حمد و ثنا، انابت، قضا، قدر، رضا، تسلیم، كرامت، عبودیت، وجد، حال، عزلت، صومعه، یوسف مصری، می، می خانه، بت، بت خانه، بتكده، آتشكده، هندو، لیلی، مجنون، سبا، ملكه ی سبا، جام، خلوت، خلوتیان، كعبه، خرابات، رند، خرابات مغان، پیر مغان، دیر، پیر دیر، ترسا، ترسا بچه، ناقوس، زنّار، اهل دل، صبا، شوخ، شوخ چشم، گل و ریحان، چشم مخمور، پروانه، فتنه، هدهد، بلبل، دام، جادو، چشم جادویی، نگارخانه، نگارخانه ی چین، حلقه ی كمند، عنقاء، سیمرغ، سپاه حبش، تیر بلا، خضر، الیاس، یعقوب، ظلمات، آب زندگانی، خدنگ غمزه، جام جم، نافه ی تاتاری، خال هندو، بت خانه ی چین، نافه ی مشك، مطربان سحری، مصطبه، كنج میكده، سلیمان، خال سیاه، ید و بیضاء، نغمه ی رباب، چاه كنعان، قلزم، ساز، چنگ، رباب، طارم اعلی، ارغنون، عندلیب، حجاز، پرده نوازان، مسیحا دم، دم مسیحا، خم خانه، راهب دیر، حرم عشق، صوامع ملكوت، صبوحی، ندیم مجلس، پیر عشق، ساغر، بلقیس، سه اقنوم، سه ارواح، سه خوان، گنج قارون، گنج فریدون، مشّاطه، نطاق، هفت حجله ی نور، هفت دریا، هفت خاتون، هفت اقلیم، هفت اجرام، هفت كوكب، هندو بچه، عبهر عشق، اهرمن، براق، اخگر، آیینه ی سكندر، كیمیای هستی، ترك شیرازی، سمرقند، خانه ی خمار، شهاب ثاقب، پیك، احرام، طریقت، شریعت، حرم یار، شب قدر، گدایان، قدح، كأس، بازار، طایر قدسی، تاج كیان، ساربان، اتحاد، وحدت، اتصال، احوال، اخوان التجرید، مواچید، اسفار اربعه، اسم اعظم، امام، امانت، لطف، وصل، بساط وصل، لقاء، حریف، حریت، خطیره ی قدس، حقالیقین، صحو، محو، عینالیقین، دره ی بیضاء، دایره ی كون، طمی، و فیض و هزاران اصطلاح و لغت دیگر از ادبیات جهان وارد ادب فارسی شد.
همان گونه که دیده می شود این گونه اصطلاح ها گاهی، اصالت مسیحی دارند و پارهای جنبه ایرانی و ایران قدیم یعنی زردشتی و دستهای ملهم از اندیشه ها و اندیشههای چینی است و دستهای دیگر ریشه ی هندی دارد و برخی نیز جنبههای اسلامی و …
و بدین ترتیب ادب كهن پارسی دریایی است كه نهرهای متعدد از نواحی گوناگون جهان بدان میپیوندند و از مجاری گوناگون سرچشمه می گیرد.
دنباله دارد . . .
از مجله ی هنر و مردم، دوره ی یازدهم، شماره های ۱۳۱ و ۱۳۲، شهریور و مهر ۱۳۵۲
پایان بخش نخست
خوانندگان ارجمند من می نوانند بخش دوم این گفتار را در پایین تر (یا در موضوع شماره ی ۴ ) دنبال کنند. با سپاس، آریا ادیب
شماره ی نوشته: ۳۵ / ۴
دكتر سید جعفر سجادی
تجلی فلسفه، عرفان و تصوف در ادب پارسی
(بخش دوم)
غزل
این مسأله باید به درستی بررسی شود كه تغّزل و غزل سرایی در ادب پارسی چه گونه آغاز شده است، و چه گونه و از چه تاریخی موضوع تغّزل از محبوب مجازی كه زن باشد متوجه ی معشوق ازلی و خدا شده است و جنبههای عرفانی آن نیرو گرفته است.
این مطلب باید به درستی روشن شود، همچنان که مسأله ی مناجات نامهها نیز باید بررسی شود. در هر حال گذشته از اشارات الاهیه و مناجات نامهها كه نقش مؤثری در دگرگونی ادبیات فارسی داشته است و كسانی مانند خواجه عبداللّه انصاری و ابوسعید ابوالخیر بخش مهمی از ادب فارسی را درسیطره ی عرفان درآوردند، غزل نیز نقش بسیاری در جنبههای عرفانی ادب فارسی دارد كه نمونه ی بارز آن غزل های مولانا جلالالدین رومی و حافظ و عطار است.
البته آن چه مسلم است غزل در ادب عرب از پیش از اسلام نقش مؤثری داشته است و شاید بتوان گفت تكیهگاه ادب عرب غزل بوده است و البته تغزل در ادب عرب پیش از اسلام جنبههای صوری و ظاهری دارد و نمودار ذوق، فن، عاطفه، غناء، طرب، بهجت، سرور، حبّ و اخلاص است و حدیث دل و عواطف عالی انسانی است، و سرانجام حكایت از دوستی زنان و بیان اوصاف آنان و تجلیات عشق ظاهری می كند و كسانی مانند ابن فارض پیدا شدند كه ادب عربی را تغزل جنبههای عرفانی دادند.
اصولن دور نیست كه گفته شود ادب عرب پیش از ادبیات ملت های دیگر متوجه ی تغزل شده باشد، زیرا شعرهای عرب از قدیم ترین ایام و دوران جاهلیت بر پایه ی تغزل است، داستان وامق و عذرا و مجنون و لیلی معروف است، كتاب ها و دیوان های عرب سرشار از انواع تغزل و غزلیات است، لیكن اصولن بنده با این گونه اندیشه ها كه ملت خاصی پایهگذار نوعی از ادبیات باشد زیاد موافق نیستم، زیرا ادبیات از خصیصههای انسانی است و ویژه ی قوم و یا قوم های معینی نمی تواند باشد.
ادب جلوههای خاص معنوی و روحانی است
در هر نوع مدنیتی این نو جلوهها وجود دارد نهایت این که نوع آن فرق می كند. در هر جامعهای ادب جلوهایست از تجلیات روحی و آسایش ارواح سركش انسانی كه در دنیای نامتناهی در قید و بندهای بسیاری اسیر شده است و راه گریزی ندارد، لاجرم برای تسكین آلام و دردها و ناكامی ها و رنج و عذاب و شكنجه كه ناگزیر به تحمل آن ها است متوسل به مناجات و راز و نیاز می شود و اندیشه ها واحساسات خود را كه هرگز نمی تواند در این جهان ابراز كند به شکل جالب و دلانگیزی بیان می كند، در لباس نثر، در لباس نظم، در جلوههای موسیقی، در بیان احساسات دقیق و رقیق عرفانی و اتحاد و فنا و یگانگی، این امور همه به هم پیوسته است.
نقاش همان كاری را می كند كه مجسمه ساز و غزل سرا، یكی خواست و مطلوب و احساسات خود را در زبان و قالب شعر میریزد و یكی در كالبد مجسمه. آندگری در تصویرهای زیبا و دیگری در آهنگ های موسیقی احساسات درونی خود را از غم و اندوه و شرح ناكامی ها و احیانن خوشی و سرور آشكار می كند.
باید تعصبات نژادی و منطقهایدست کم در ادب و هنر كنار گذارده شود و به طور قطع كسانی كه در این راه یعنی تعصب ملی و نژادی گام برداشتهاند قهرن فاصله ی بسیاری با حقیقت پیدا كردهاند و پوهش های آنان مطلقن ارزشی نخواهد داشت.
نهایت آن چه در پارهای از ملت ها به مناسبت اوضاع سیاسی و اجتماعی و محیط و خواستها و عواطف تفاوت می كند و از لحاظ كیفیت مشمول حكم شدت و ضعف می شود و احیانن یكی از جنبههای عاطفی به كمال شدت و حدت خود می رسد و این نه از خصایص نژادی است، بلكه برخاسته از عوامل دیگر محیطی، سیاسی و اقتصادی است.
تغزل در ادب عرب احیانن حالت تعشّق و توصیف زن را رها می كند و جنبههای ملكوتی و الاهی به خود میگیرد . با این حال توجه كلی غزل همان توصیف زن و معشوق مجازی است.
لیكن در ادبیات فارسی دیده می شود كه كسانی مانند، عطار، مولوی، سنایی به طور كلی متوجه ی جنبههای لاهوتی غزل می شوند و شماره ی این گونه شاعرانء و نویسندگان كم نیست.
اصولن در ادب فارسی لطافت و زیبایی غزل به این است كه جولانگاه و جلوهگاه عرفان و ذوق باشد.
حافظ گوید:
تا ز میخانه و می نام ونشان خواهد بود / سر ما خاك ره پیر مغـان خواهـد بـود
حلقه ی پیر مغان از ازلم در گوش اســت / بر همانیم كه بودیم و همان خواهد بود
سعدی گوید:
ندانمت به حقیقت كه در جهان به كه مانی / جهان و هر چه درو هست صورتند وتو جانی
اصطلاحات اسراییلی به ویژه بر پایه ی رسوم و عادات و اندیشههای یهود در ادبیات فارسی بسیار است. وردها و طلسم ها و دعاهای بسیاری كه احیانن اصالت اسراییلی دارد و یا از راه بابل به دست یهودیان رسیده است در ادب فارسی زیاد است.
این مطلب قابل بررسی است كه طلسم ها و آن چه مربوط به فالبینی و غیبگویی و ستارهشناسی است از قبیل قرانات و قران سعدین و نحسین و قران سعد و نحس و غیره كه جمله ی آن از یهود بودهاند آیا كلن اصالت بابلی و بر پایه ی مذهب صایبین است یا آن که قوم بنیاسراییل خود در این باب دست داشتهاند در هر حال انواع وردها و طلسم ها و رسوم مربوط به سحر و جادو، فال گرفتن و غیب گویی و جز آن در ادبیات فارسی وجود دارد، آداب و رسوم هندی و جنبههای ریاضات هندوان و افسانهها و داستان های مربوط به خدایان و صنم های مورد پرستش هندیان نیز در ادب فارسی به نظم و به نثر از دیر زمان دیده می شود.
فكر خدایان یونانی و نیم خدایان یعنی پهلوانان نیز در ادبیات فارسی به نحو جالبی گسترش یافته است و وجود اندیشه ها واندیشههای عرفانی هندی مانند: اتحاد، حلول و تناسخ و فناء فیاللّه را در ادب فارسی نمی توان نادیده گرفت.
به طور كلی باید گفت ادب فارسی از سرچشمه ی مدنیتهای زیر سیراب و برخوردار شده است:
۱- فلسفه ی ارستو و اندیشه ها منطقی وی.
۲- فلسفه ی افلاتون و نوافلاتونیان و حكمت اشراق به معنی خاص ایرانی.
۳- دین و آیین زردشت و رسوم و عادات آن در جنبههای گوناگون، عیدها، جشن ها و جز آن.
۴- اندیشه ها دینی و رسوم و عادات یونانیان در بخش های گوناگون.
۵- اندیشه ها و باورهای و داستان های هندی.
٦- اندیشه ها و باورهای صایبی بر پایه ی ستارهپرستی و جلوههای خاص عرفانی آن.
۷- اندیشه ها و رسوم مسیحیان در بخش های گوناگون.
۸- اساتیر و داستان های اسراییلی.
۹- اخلاقیات و اجتماعیات و عبادیات اسلامی.
مكتب های مهم تصّوف و طبقات آنان
بنابر نظر برخی از پژوهشگران دو مكتب پایه ای در تصوف اسلامی وجود دارد، كه هر دو ملهم از سخنان پیامبر اسلام و مستند به سیره ی بزرگان دین و آیات قرآن است و هر دوی آن ها برانگیخته شده از شوق مفرط به مقام جبروتی خدا و ملهم به الهامات روح قرآن و متأثر از خلقیات پیامبر اسلام است.
یكی مكتب امام ابوالقاسم جنید بغدادی و دیگری مكتب ابونصر سراج توسی است كه پایه ی آن در نیشابور گذاشته شد.
ابو نصر سراج توسی در مقدمه ی كتاب خود «اللمع» گوید: «در عصر و روزگار ما كسانی كه در علو م گروه صوفیه وارد شدهاند بسیارند و بسیارند كسانی كه خود را بزی صوفیه نمایند و هر آن چه از دانش و روش صوفیان از آنان پرسند پاسخ دهند و هر یك به خود كتابی نسبت دهند، در حالی كه اگر اهل معنی بودند و صوفی حقیقی بودند اینسان ادعا نكردند و سخن گزاف نگفتند.»
اما صوفیان نخستین كه در این گونه امور اظهاراتی كردهاند و بدین گونه حكمت ها گویا شدهاند آن گاه بوده است كه قطع علایق كردهاند و نفوس خود را به واسطه ی مجاهدات و ریاضات كشتهاند و آن ها را وجدی پدید آمده است كه از خود ناآگاه شدهاند، یعنی آن گاه كه پخته و سوخته شدهاند؛ و گرنه آن مدعیان در طلبش بیخبرانند، آن را كه خبر شد خبری باز نیامد.
وی در دنباله گوید: «طبقات صوفیه با فقها و اصحاب حدیث در اصول معتقدات موافقند و آنان كه جز این باشند از دین بیرونند.»
یعنی صوفیان پس از پایبندی به اصول شریعت مدارج بالاتری را میپیمایند و درجات عالیهای را به دست می آورند و متجلی به زیور احوال شریفه می شوند و به منازل رفیعه ارتقا مییابند، آن هم به وسیله ی اطاعت و پی روی كردن از انواع عبادت ها و حقایق طاعات و تقید به اخلاق جمیله و بسنده كردن به قوت لایموت و حداقل ملبوس و مفرش و برگزیدن فقر بر ثروتمندی از روی خواست و اختیار خود و ترك برتری و جاه و مقام صوری و مهربانی بر خلق و فروتنی در برابر خرد و كلان و برگزیدن و رجحان دادن غیر بر خود و بیاعتنایی به اموال دنیا و حسن گمان به خدا و اخلاص در پیشی گرفتن در طاعات و شتاب كردن به همه ی خوبی ها و توجه كامل به خدا و رضایت دادن به قضای الاهی و صبر و بردباری در دوام مجاهدت با نفس و مخالفت با خواست های نفسانی و دوری كردن از بهرههای آن و بهرهمند كردن آن و ادامه دادن به مخالفت نفس چه آن كه نفس آدمی هرگاه از فرمان وی بیرون شد او را به پرتگاه و عصیان رهنمون شود و دیگر مراعات اسرار و زدودن خواطر ناپسند از دل و مداومت بر یاد خدا تا آدمی ر ا از یاد مخلوق بازدارد تا آن گه كه خدا ر ابا حضور دل عبادت كند، نیت پاك دارد، قصد خالص كند، راه و روش دوستان خدا برگزیند، طریق صافیدلان سپرد، مرگ را بر زندگی رجحان دهد، سختی را بر آسایش برتر دارد.
این بود خصوصیت مكتب ابونصر سراج توسی.
گفتیم كه ادبیات زاییده روح و ذوقهای لطیف و حساس است و بازتاب دهنده ی روح لطیف عرفانی است و در پارهای موارد جنبههای ارشادی آن نیرومند است كه اخلاقیات مذهبی را در بردارد مانند: عطار، سنایی، مولوی و احیانن حافظ.
و گفته شد كه امور طبیعی و طبیعت به اندازه ی زیادی ادبیات منظوم و منثور فارسی را دربر گرفتهاست مانند: گل، بلبل، سبزه، آب، برف، باران، رعد، برق، كوه و دشت و دمن، ماه و خورشید و ستارگان و جز آن ها.
خاستگاه پارهای از اندیشه ها اهل ذوق و عرفان را در همین امور باید جست و جو و بررسی كرد. دستهای مسأله ی اتحاد و وحدت وجود و حلول را مرکز كار خود قرار دادهاند و دستهای دیكر زهد، اعراض از دنیا را و دسته ی دیگر سیر در آفاق و انفس را و جماعتی كار و كوشش و خدمت به خلق را و دستهای رهبانیت را و دسته ی دیگر جنب و جوش را.
در مقدمه ی عبهر العاشقین آمده است كه هر یك از مشایخ صوفیه بنیاد كار خود را بر ورزش یكی از مقامات و پای داری در تحقق بخشیدن بدان و یا سیر در یكی از احوال و مراقبت آن ها نهادهاند، چنان كه برخی عزلت و سكر و گروهی مراقبت باطنی و دستهای صحبت و ایثار را اصل قرار دادهاند و برخی از مشایخ عشق را پایه ی كار خود قرار دادهاند.
برخی از صوفیان عقیده دارند كه پرستش جمال و عشق صوری آدمی را به كمال معنی می رساند كه معنی را جز در صورت نتوان دید و جمال ظاهر آینهدار طلعت غیب است، پس ما كه خود در قید صورت و گرفتار صورتیم، به معنی عشق مجّرد نتوانیم داشت، اینان به زیبایی صورت عشق می ورزند.
ابوبكر محمدبن ابوسلیمان داود اصفهانی (درگذشته در ۲۹۷) در كتاب الزهره از جمال و عشق سخن میراند.
ذوالنّون مصری (درگذشته در ۲۴۵) خدا را در صورت زیبای طبیعت میبیند.
ابوالحمزه و ابوالحسن احمدبن محمد نوری (درگذشته در ۲۱۵) همین راه را طی كرد.
امام محمد غزالی مؤلف كتاب «سوانح» (درگذشته در ۵۲۰) نیز همین راه را طی كرد.
روزبهان بقلی (درگذشته در ٦۰٦) در این راه و طریقت ممتاز است.
فخر الدین عراقی (درگذشته در ٦۸۸) كه یكی از شاگردان صدر الدین قونوی است در باب عشق و تعشّق به صورت های زیبا داستان ها دارد.
اوحدالدین كرمانی نیز همین روش را برگزیده است و در خانقاه وی همین طریقه معمول و متداول بود، وی عشق به زیبا چهرگان را اصل مسلك خود قرار داده است.
مولانا جلالالدین بلخی رومی و حافظ شیرازی نیز زیباپرست بودند.
در مقدمه ی عبهرالعاشقین در باب واژه ی ترك گوید: ایرانیان همه قبایل زردپوست ُعز و قفچعق و یغما و جز آن ها را بنام «ترك» می خواندند و در زمان سامانیان خرید و فروش غلامان ترك در ناحیه ی شرقی و شمالی ایران زواج یافت و برخی از غلامان توانستند به امارت و سلطنت برسند.
دولت سامانی از سوی شرق با تركان هم سرحد بود، غلامان و تركان در زیبایی مشهور بودند وی در باب عشق ورزیدن بدین غلامان بخشی دارد و بدین ترتیب دیده می شود كه واژه ی ترك كه یكی از جلوهگاه های ادب فارسی است داستانی بس شگفت دارد.
روزبهان بقلی غالبن معشوق خود را ترك نامیده است.
صوفیان در باب عشق حقیقی نیز سخن ها گفتهاند كه چون عشق حقیقی به كمال خود رسید قوا را ساقط گرداند و حواس را از كار بیاندازد و طبع را از غذا بازدارد و میان محّب و خلق ملال افكند و از صحبت غیر دوست ملول شود، یا بیمار شود و یا دیوانه شود و یا هلاك شود.
عشق آتشی است كه در دل واقع شود و محبوب را بسوزاند، عشق دریای بلا است و جنون الاهی است و قیام قلب است با معشوق بلاواسطه و آن مهم ترین ركن طریقت است كه تنها انسان كامل كه مراتب ترقی و تكامل را پیموده است درك كند. عاشق را در مرتبه ی كمال حالتی دست می دهد كه از خود بیگانه و ناآگاه می شود و از زمان و مكان فارغ می شود و از فراق محبوب می سوزد و می سازد. سلطان عشق خواست كه خیمه به صحرا زند در خزاین بگشود، گنج عشق بر عالم پاشید ورنه عالم با بود و نابود خود آرمیده بود و در خلوت خانه ی شهود آسوده.
همان گونه که می بینیم مسأله ی عشق با لطافت و ظرافت خاصی نموده شده است و اینان به حكم «المجاز ُقنطرهُ الحقیقه» عشق به زیبارویان را مقدمه و سلوكی می دانند برای عشق پاك خدایی و سرانجام وصول به معشوق ازلی. این معنی به طور كامل در منطقالطیر عطار و داستان سیمرغ و نیز در داستان شیخ صنعان و عشق وی به دختر ترسا نموده شده است.
آن گونه که در منطقالطیر عطار دیده می شود در ادبیات عرفانی این عارف بزرگ سمبلهای خاصی برگزیده شده است كه نمودار بازتاب اندیشه ها و داستان های ملتهای گوناگون است. مانند: سیمرغ، هدهد، مرغ سلیمان، طوطی، شیخ صنعان، دخترترسا، سلطان محمود، ایاز و ملوك و شاهان گوناگون جهان خضر و الیاس، نگارستان چین، طاووس، جبرییل، یوسف و برادران او.
عطّار و منطقالطیر
پس منطقالطیر نمونه ی كامل ادبیات عرفانی است و مجمعالبحرین و یا مجمعالابحر تجلی داستان ها و سمبلهای ادبی نواحی جهان و ملتهای گذشته است.
داستان از این قرار است كه مرغان همه برای رسیدن به سیمرغ تلاش می كنند و گام نخست را برای رسیدن بدو برمی دارند، لیكن هر یك در این وادی خون خوار گام می گذارد از خطرات آن آگاه می شود، لاجرم عقب نشینی می كند و خود را از این معركه به یك سو نگه می دارد.
مجمعی كردند مرغـان جهـــان / هرچــه بودند آشكـــارا و نهــان
جمله گفتند این زمان در روزگار / نیست خالی هیچ شهـر از شهـریار
از چه رو اقلیم ما را شـاه نیست / بیش از این بی شاه بودن راه نیست
یكدگر را شایــد ار یاری كنیـم / پادشاهـــی را طلبكـــاری كنیــم
تا آن كه هدهد گوید:
هدهد آشفتـه دل پــر انتظــار / در میان جمـع آمــد بیقـــرار
حلّهای بود از طریقت در برش / افسری بود از حقیقت بر سرش
تیز فهمی بــود در راه آمـــده / از بد و از نیــك آگــاه آمــده
سرانجام هدهد مرغ سلیمان در میان به عنوان پیر راه پدید می آید و سمت ارشاد مرغان را بعهده می گیرد و بدان ها گوید كه شما را شاهی هست در كوه قاف كه دسترسی بدان بسی دشوار است و نیاز به ریاضت و مجاهدت دارد و من كه سال ها قاصد و پیامبر سلیمان نبی بودهام این راه ها به پیمودهام و اما كسانی می توانند با من همراهی كنند كه مرد باشند، مرد این راه.
شیر مردی باید این راه شگرف / زان كه ره دور است و دریا ژرف ژرف
روی آن دارد كه حیران می رویم / در رهش گریان و خنـدان می رویــم
سپس سیمرغ را كه درحد نفس رحمانی و عقل فعال و جبرییل است توصیف می كند:
ابتـدای كــار سیمــــرغ ای عجــب / جلوهگر بگذشت در چین نیم شـب
در میان چیــن فتـــاد از وی پـــری / لاجرم پرشـور شــد هر كشــوری
هركسی نقشــی از آن پـر برگرفــت / هر كه دید آن نقش كری در گرفت
هست آن پـر در نگارستـــان چیــن / اطلبــوا العلــم ولو بالصیـن ببیـن
گـــر نگشتــی نقــش پرّ اوعیـــان / این همه غوغـا نگشــتی در جهـــان
ایـن همه آثــار صنــع از فرّ اوسـت / نقش ها جـمله ز نقــش پرّ اوســت
چون نه سر پیداست وصفش را نه بن / نیست لایق بیش از این گفتن سخن
هر كه اكنـون از شمــا مــرد رهیــد / سر به راه آریـد و پــای انــدر نهیــد
آن نگارستان چین جهان معنوی ارواح است كه این جهان ناسوتی با همه ی زیبایی ها و مناظرش مثال و شبح و نمونه ی جهان حقیقت است. این رنگ های جهان رنگآمیزی همه نمونهای از زیبایی حقیقت است، همه ی مرغان عاشق و شیدا و شیفته ی سیمرغ می شوند كه اصل و خاستگاه آن ها است و در این راه گام برمی دارند. بلبل شوریده و عاشق پیشه در این راه وارد می شود ولیكن گرفتار عشق مجازی گل است و دلكندن از گل نتواند، لاجرم دچار تردید می شود و گوید:
من چنان در عشق گــل مستغرقــم / كز وجود خویش محــو مطلقــم
در سرم از عشق گل سودا بس است / زانكه معشوقم گل رعنا بس است
طاقـــت سیمــرغ نـــارد بلبلـــی / بلبلی را بـس بــود عشق گلـــی
هدهدش گفت ای به صورت مانده باز / بیش از این از عشق رعنایی منــاز
عشق روی گل بــسی خارت نهــاد / كارگر شد بر تـو و كارت نهـــاد
این عشق های مجازی زود گذر است و دوام ندارد، وانگهی مقرون به انواع كدورت ها و زشتیها و ناراحتی ها است. سپس طوطی در این راه گام می گذارد، لیكن وی نیز به وضع موجود علاقه دارد و پایبند علاقه های مادی است.
طوطی آمد با دهانی پر شكــر / در لباس فستقــی با طـــوق زر
باشهای گشته پشــه از فــرّ او / هركجا ســرسبــزهای از پــرّ او
من در این زندان آهن مانده باز / ز آرزوی آب خضرم در گــداز
خضر مرغانم از آنم سبــزپوش / تا توانم كرد آب خضــر نــوش
من نیارم در بــر سیمرغ تــاب / بس بود از چشمه ی خضرم یكآب
طاووس با ناز و كرشمه جلو می آید و در این راه گام می گذارد، لیكن وی نیز فدای ناز و كرشمه و خودخواهی خود است و خودبین است و خودبین خدابین نتواند باشد و خود اعتراف كند.
بعـد از آن طاووس آمـد زرنگــار / نقش بر پرّش نه صد بل صد هزار
چون عروسی جلوه كردن ساز كرد / هر پر او جلـوه ای آغـــاز كــرد
گفت تا نقاش غیبــم نقش بســت / چینیان را شد قلم انگشت دســت
گرچه من جبرییـل مرغانم ولیــك / رفته بر من از قضا كاری نه نیــك
یار شد با من به یك جـا مار زشــت / تا بیفتادم به خــواری از بهشــت
من نه آن مرغم كه در سلطان رسم / بس بود اینم كه در دربـان رســم
كی بـود سیمـرغ را پــروای مــن / بس بود فردوس اعـلی جـای من
من نـدارم در جهــان كــار دگــر / تا بهشتم ره دهـــد بـــار دگــر
موطن من بهشت بود گناهی كردم و از بهشت رانده شدم. من را همان بهشت بسنده است به سیمرغ ره ندارم.
بط نیز در این راه قدم می گذارد و عقبنشینی می كند و گوید:
من ره وادی كجا دانم بـری / زانكه با سیمرغ نتوانم پریــد
آنكه باشد پیشهاش آبی تمام/ كی تواند یافت از سیمرغ كام
سپس كبك، همای، باز، بوتیمار، بوف، صعوه و دیگر مرغان همه عذری می آورند و خود را هر یك پایبند چیزی می داند و نهایت آمال و آرزوی خود را بیان می كند و از ورود در این راه محال عذر می خواهد و لیكن هدهد یكیك را پاسخ می گوید تا مرغان عزم خود را جزم می كنند كه راه به سوی شاه را بپیمایند، باشد كه به وصال معشوق خود برسند و راه رسیدن بدان را از هدهد كاركشته كه مرشد كّل است بپرسیدند:
هدهد رهبر چنین گفت آن زمــان / كانكه عاشق شد نیندیشد ز جان
چون به ترك جان بگویی عاشقی / خواه زاهد خواه باشی فاسقــی
سدّ ره جانست، جان ایثار كـــن / پس برافكن دیده و دیدار كــن
ور ترا گویند كز ایمــان بــر آی / ور خطاب آید ترا كزجان بـرآی
تو هم اینرا و همآنـرا برفشـان / ترك ایمان گوی و جانرا برفشان
عشق را با كفر و با ایمان چهكـار / عاشقانرا با تن و با جان چهكـار
در این راه سر و جان یكجا باید داد كه عاشقی راه پر هول و خطر است.
عشق آتش در همه خرمن زند / ارّه بر فرقش زنند او تن زند
زكریا را با ارّه دو نیم كردند و دم نزدی كه:
هر كه را در عشق شد محكم قدم / برگذشت از كفر و از اسلام هم
عشق را با كافـری خویشی بــود / كافری خود مغز درویشی بــود
و سرانجام آن ها را به سیمرغ كه در وجود خود آن هاست هدایت می كند و سپس حكایت عشق شیخ صنعان را به میان می آورد و به طرز جالبی این داستان را بیان می كند:
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود / در كمالش هر چه گویم بیش بود
شیخ بود اند حــرم پنجاه ســال / با مرید چارصـد صاحب كمــال
شیخ عاشق دختر زیبای مسیحی می شود و از همه ی مقامات صوری و ظاهری و مرید و مرادی دست می كشد و عشق دختر ترسا را بر همه چیز برتری می دهد و در این راه سرزنش ها و خواری ها تحمّل می كند، لیكن در راه عشق خود همه ی این دشواری ها را بر خود هموار می كند و در حقیقت به جز معشوق زیبای خود به چیزی دگر اندیشه نمی كند. رسوایی ها، لعنتها، خفّت ها را تو گویی كه نمیفهمد و نمیبیند كه حُبّ الشییی یعمی و یصّم او به جز معشوق هیچ نمی خواهد.
پس از این تمثیل كه برای نمودن این معنی است كه هر كس بخواهد به معشوق خود برسد باید از همه ی تعلّقات دست بشوید، به اصل موضوع باز می گردد و همه ی مرغان عازم سلوك می شوند:
چون شنیدند این حكایت آن همه / آن زمان گفتند تــرك جان همــه
بـرد سیمرغ از دل ایشــان قــرار / عشق در جانان یكی شد صد هزار
عـزم ره كردند عزمی بس درست / از برای ره سپـردن گشته چســت
و سرانجام قرعه ی فال رهبری و ارشاد به هدهد افتاد و او را عنوان قطب و مقتدای خود برگزیدند و باز هم در هول و هول و هراس افتادند و نزد هدهد آمدند و از او آداب سلوك را بپرسیدند:
پس بدو گفتند ای دانـــای راه / بیادب نتوان شــدن در پیشگــاه
تو بسـی پیش سلیمان بــودهای / بر بساط ملــك سلطان بـــودهای
رسـم خدمت سر بسر دانستهای / موضع امــن وخطــر دانستــهای
هم فراز و شیب این ره دیـدهای / هم بسی گرد جهــان شدهای
رأی ما آنست كاین ساعت بنقد / چون تویی ما را امـام حـلّ عقــد
بر سر منبر شوی ایـن جایگــاه / پس بسازی قوم خـود را سـاز راه
شرح گویی رسم وآداب سلوك / زانكه نتوان كرد برجهل این سلوك
راه و رسم سلوك چیست، ما را رهبری كن و راه بنمای، هدهد یكیك مناسك و آداب این راه را برمیشمارد و مرغان یك یك و هز یك به نوعی اشكال می كند. هدهد در این جا مانند پیر یكتا و مرشد بیهمتا و قطب زمان در ضمن حكایت و داستان از قول این و آن مناسك سلوك را یاد می دهد و به اشكال های مرغان پاسخ می گوید ضمنن حكایت هایی مانند حكایت محمود و دور افتادن از لشكریان خود و برخورد كردن او با پسر بچه و انباز شدن با او در بازی و باز دور افتادن سلطان محمود از لشكریان خود و برخورد با پیرمرد خاركن و حكایت شیخ خرقانی و رفتن او به نیشابور و گرسنگی كه بدو راه یافت و حكایت های دیگر نقل می كند و بدین وسیله مرغان را در جریان خطرات راه و این سیر و سلوك قرار می دهد، تقریبن سرگذشتهای جالب بسیاری از مردان راه حق ذكر می شود مانند، شبلی، شیخ بصره، حلاج، ذوالنّون، بوعلی توسی.
یكی از نكته های جالب عطّار كه مّلا جلال رومی بعدها به دنبال وی رفته است همین است كه هر اشكال و ایرادی كه به او می شود، ضمن حكایتی به طرف، راه را از چاه میفهماند و راه درست را مینمایاند.
عطّار در بسیاری از حكایت های خود در این كتاب تكیه به محمود می كند و البته آن سّری است كه از حوصله ی این مقاله خارج است. ضمن حكایت ها، حكایت برادران یوسف و پناه آوردن به او را شرح می دهد كه خود جنبههای قوی و جالب عرفانی دارد.
و سرانجام هفت واری هولناك را برمیشمارد كه مرغان باید طّی كنند تا به سیمرغ برسند. این وادیها عبارتست از: وادی طلب، وادی عشق، وادی معرفت، وادی استغناء، وادی توحید، وادی حیرت، وادی فقر و فنا، و سرانجام مرغان به راه می افتند كه به سوی سیمرغ بروند.
زین سخن مرغان وادی سر به سـر / سرنگون گشتند در خون جگـر
جمله دانستند كان مشكل كمـان / نیست بر بازوی مشتی ناتــوان
زین سخن شد جان ایشان بی قرار / هم در آن منزل بسی مردنـد زار
وان دگر مرغان همـه از جایگــاه / سر نهاده از سر حیرت بــه راه
سال هـا رفتند از شیــب و فــراز / صرف شد در راهشان عمر دراز
آن چه ایشان را در این ره رخ نمود / كی توانم شرح آن پاسخ نمــود
گر تو هم روزی فرود آیی بـه راه / عقبه ی آن ره كنی یك یك نگــاه
حاصل سخن این كه عطّار در عین این كه شاعریست چیرهدست و داستان ها و حكایت های گذشتگان را آن چنان در لباس شعر نموده است كه گویی در برابر چشم خود است و در جهان عرفان مردیست توانا و نیرومند و مؤمن و به داستان های تاریخی ایران قدیم و هند و بودا و اسلام و یهود و اسراییلیات آگاه، وی در این بخش كه مطلوب و منظور اخلاقی خود را در ضمن داستانی نماید پیشرو و استاد مّلا جلال رومی است.
در مقاله ی دیگری كه تهیه كردهام اشاره کردهام كه پس از شیخ شهابالدّین سهروردی حكیم اشراق معروف یك دگرگونی خاصّ در فلسفه ی اسلامی پدید آمد و قیلسوفان و اهل ذوق كم و بیش جای پای وی گام گذاردند و پارهای از آنان مسایل ذوقی اشراقی را با فلسفه درآمیختند و عرفان نوینی كه تا حدّی استدلالی است پایهگذاری كردند.
شیخ خود گوید من آن چه را در این كتاب یعنی حكمت اشراق بیان می كنم برای خودم قطعی است و بدان ایمان راسخ دارم و مرا نیازی به برهان و استدلال و دلیل نباشد و ادلّهای كه آوردهام پس از یافت آن مسایل است. این روش به طور مسلّم روشی عرفانی است. بدین معنی كه عارفان و اهلاللّه در بیان مطالب خود متوسّل به برهان و دلیل نمی شدند و گفته های آنان جنبه ی خطایی و بیان حقایق دریافته است و به هرحال پس از شیخ شهاب همچنان كه فلاسفه ی ایران و اسلام از گفته ها و اصطلاح های وی بهرهمند شدند عارفان نیز روش دیگر به عرفان خود دادند. یكی از آن جمله عارفان عزیزالّدین نسفی در "انسان كامل" است. كتاب انسان كامل كه از نامش نیز پیداست كتابی عرفانی است كه در مقام بیان سلوك انسانی نوشته شده است كه به مرتبه ی كمال رسیده باشد و یا به عبارت دیگر انسانی كه بخواهد به مرتبت ولایت برسد چه سلوكی باید داشته باشد؟ چه راهی را باید طّی كند؟. وی در این كتاب فلسفه و عرفان هندی و ایرانی اشراقی و اسلامی را نموده و شریعت را با طریقت التیام داده است.
در باب وجود و ماهیت آن راهی را پیموده است كه صدرالدّین شیرازی پس از وی رفته است. البته در ظاهر امر چنین می نماید كه میان فلسفه ی شیخ اشراق و صدرالدّین شیرازی از لحاظ وجود و ماهیت كمال اختلاف و تباین وجود دارد، ولیكن اگر بررسی زیادتری شود و روح و حقیقت كلّی فلسفه ی شیخ اشراق در نظر گرفته شود و با «وجودی» كه مّلا صدرای شیرازی توصیف كرده است مقایسه شود، تشابه بسیاری در نور شیخ شهاب و وجود منبسط مّلا صدرا دیده می شود:
«انسان كامل آنست كه او را چهار چیز به كمال باشد: اقوال نیك، افعال نیك، اخلاق نیك، و معرف و انسان كامل آزاد آنست كه او را هشت چیز به كمال باشد: اقوال نیك، افعال نیك، اخلاق نیك، معارف و ترك عزلت و قناعت و خمول و هر كه این هشت چیز را به كمال رسانید كامل و آزاد است و بالغ و حّر. »
وی در برگ ۳۱ کتاب، آیه ی نور را كه از آیه های مهّم و متشابه قرآن است به نحو جالبی تفسیر و تأویل كرده است و نور را ذومراتب می داند و به دنبال آن روح را نیز نور می داند و دارای مراتب، همچنان كه شیخ سهروردی كرده است.
در برگ ۴۵۱ کتاب در باب سلوك و سالكی كه به مقام وحدت رسیده باشد سخن می گوید که بدین شرح است:
«ای درویش سالك چون به مقام وحدت رسید اول بیابان الحاد پیش آید و در بیابان الحاد حلایق بسیارند و جمله
سرگردان و گم راهند از جهت آن كه شریعت را از دست دادهاند و پای در كوی حقیقت ننهادهاند و آن كه را كه توفیق دست دهد و به صحبت دانایی رسد و به بركت صحبت او از بیابان الحاد بگذرد، آن گاه بیابان اباحتش در پیش آید و در بیابان اباحت هم خلایق بسیارند جمله سرگردان و گم راهند … سالك چون به سلامت از این دو بیابان بگذرد به نجات نزدیك شود. »
وی گوید سرانجام باید به شریعت رسید تا نجات یافت، آغاز شریعت و پایان كار نیز شریعت است و در این بین وادی های خون خوار و گم راه كننده است. چنان كه دیده می شود این همان نوع اندیشه ها عطّار است كه در داستان شیخ صنعان به نحو جالبی پرورانده شده است.
«چلّه نشستن»
مسأله ی چلّه نشستن در تصّوف كه یكی از ریاضت های سیر و سلوك الیاللّه است مسألهایست قابل مطالعه و دقّت كه از حوصله ی این مقاله خارج است و به طور خلاصه می گویم كه عدد چهل ممكن است از چهل روزی كه حضرت موسا به میقات و میعاد خدا و كوه طور رفت گرفته شده باشد كه نخست بنا بود سی روز بماند و سپس ده روز بدان افزوده شد، اصولن عدد چهل وضع خاصّی دارد، هم از لحاظ طبیعی و هم از لحاظ وقایع تاریخی. مثلن می گویند نخستین مرحله ی جنین از هنگام انعقاد نطفه چهل روز است. یعنی پس از چهل روز جنین پدید می شود و انگور در رأس روز چهلم شراب می شود و یا سركه می شود و برخی از حیوانات غدرهخوار و جلاله را باید چهل روز بست و مراقبت كرد تا حلال شوند.
در هر حال یكی از ریاضتهای اهل سلوك چلّه گرفتن است عزیزالدّین شرایطی برای آن ذكر كرده است.
۱- حضور شیخ و اجازه ی او ۲- هنگامی كه سرما و گرما سخت نبود ۳- با وضوء باشد ۴- روزه دار باشد ۵- كم خورد ٦- كم گوید ۷- كم بخوابد ۸- خاطرها از ملكی، شیطانی، رحمانی و نفسانی بشناسد ۹- همه ی خاطرها را از خود دور كند ۱۰- ذكر دایم.
سپس در باب مرگ اختیاری سخن گفته است و معراج پیامبران را برشمرده است تا به معراج اهل عرفان و تصوّف رسیده است وی گوید هر كسی را معراجی است كه آن هنگام كه به كمال رسید معراج او را میسر شود و گوید:
شسخ ما می فرمود كه روح من سیزده روز در آسمان ها بماند، آن گاه به قالب آمد و قالب در این سیزده روز همچنان مرده افتاده بود و هیچ خبر نداشت و دیگران كه حاضر بودند گفتند كه سیزده روز است كه قالب تو این جا افتاده است …..
این حكایت و حكایت های دیگر عزیزالدّین نسفی مشابه با داستان خلع كالبدی است كه شیخ شهابالدّین به افلاتون و حكیمان دیگر نسبت می دهد.
«وحدت وجود»
خلاصه ی كلام در وحدت وجود كه تكیهگاه بسیاری از عارفان است و در ادبیات فارسی به نحو زیبایی خودنمایی می كند این است كه جهان هستی از ملكوت، لاهوت و جبروت و ناسوت همه یك جهان است برخی سایه و ظلّ برخی دگر و یا همه مانند یك دریای نور است ذو مراتب به شدّت و ضعف و یا یك دریاست موّاج كه امواج گوناگون آن همواره نمودار می شود، تكثرات كه موجودات گوناگونند، همان امواج دریایند و گرنه دریا درحدّ ذات خود یكی است و هرگاه امواج فرو نشیند و دریا آرام شود یك چیز بیش نباشد و آن دریا است پس عوالم ملكوت، جبروت و ناسوت همه امواج این دریایند نهایت امواجی بزرگ تر و دارای نمودی ظاهرتر. آدمی و جنّ و پری و حیوانات و معادن و گیاهان و سایر موجوداتی كه شناخته و یا ناشناختهاند همه امواج خُردتر این دریایند بر حسب منازل و مراتب خود كه در جوش و خروشند و هرگاه اراده ی ازلی ایجاب كند همه فروكش كنند و به دریا كه اصل خود است بازگردند كه فرمود «لمن الملك للّه الواحد القهار» و «اِنّا الیه راجعون».
هست دریایی ز گوهــر موج زن / تو ندانی در حضیـض و اوج زن
هر كه او آن جوهـر دریا نیافــت / لا شد و از لا نشان جز لا نیافـت
هر چه آن موصوف شد آنكی بود / با منت آن گفتن آسان كـی بــود
آن مگوی چون در اشارت نایدت / دم مزن چون در عبارت نایــدت
نی اشارت میپذیــرد نی نشــان / نی كسی زو علم دارد نی نشــان
در بن این بحــر بیپایان بســی / غرقه گشتند و خبر نی از كســی
در چنین بحری كه بحراعظم است / عالمی ذرّه است و ذرّه عالم است
كس چه داند تا در این بحر عمیق / سنگـــریزه قــدر دارد یا عقیـق
عقل و جان و دین و دل درباختم / تـــا كمـــال ذرّهای بشناختـــم
لب بدوز از عرش وز كرسی مپرس / گر همه یكحرف میپرسی مپرس
این آمد و شدها و جوش و خروش ها همه امواج یك بحر بیكرانند كه او را نه آغاز پیدا و نی پایان نمودار و این است معنی وحدت وجود و كثرت موجود و اصالت وجود و اعتباری بودن موجود و گرنه حلول و اتحّاد این جا محال است كه در وحدت دویی عین ضلال است.
ای درویش هر سالكی كه بدین دریای نور رسید و در این دریای نور غرق نشد بویی از مقام وحدت نیافت و هر كه به مقام وحدت نرسید به لقای خدا مشّرف نشد و هر كه به این دریای نور رسیده باشد و در این دریا غرق گشته همه چیز یافته باشد.
تاكه در دریای وحدت جاریوساری شدم / از تعینهـای امكانــی همــه عــاری شدم
آمدم اندر هوای حقّ به شكــل گوناگون / آدم خاكــی شـدم ابلیســك نــاری شدم
بــا كلیــماللّه در طــورتجلّـــی دم زدم / همره او سـوی سینــا درشب تــاری شدم
گاه مانند سلیمـان ربّ هب لی گفتـــهام / گاه چون یوسف بهبند محنتوخواری شدم
آن وجودم من كه در نور حقیقت فانیــم / آنعرض هستم كهدرجوهر بكل طاریشدم
بیحلول و بیتناسخ در عوالــم رفتــهام / با براق عشق انــدر حضرت بـــاری شدم
من هما عیسی و منصورم كه بردارم زدند / باز بر دارم گــذر افتــاد و انصــاری شدم
صفی علیشاه گوید:
وحدت ذاتش تجلّی كرد و شد كثرت عیان / باز پیدا زین كثیــر آن واحــد یكتــاستی
عارفان گویند كــان ذات قدیـم لا بشــرط / كه نه جزوست و نه كّل اندر مثل دریاستی
بحر لاحدّی برون از كمّ و كیف جزر و مدَّ / نی فزون گشتی بهشییی نی ز شییی كاستی
سخن در باب تصوف و ریشه و وجه تسمیه ی آن بسیار است و می گویند بدان جهت صوفی را صوفی گفتهاند كه لباس صوف پوشد و این وجه تسمیه ظاهرن به حقیقت نزدیكتر است و حرفی نیست كه لباس پشمینه یكی از ستار صوفیان است و وجوه دیگر كه گفتهاند مانند: چون در صف اول است، چون تولّی به اصحاب صفه كند، چون باطن آنان مصفّا است همه دور از حقیقت است. چنان كه برخی دیگر گفتهاند مشتّق از صوفه است، یعنی امری ناچیز و كوچك و پست كه بدان رغبتی نباشد و برخی دگر گفتهاند از سوفیا یعنی دانش است كه لغت یونانی است. در هر حال صوفی آن كسی است كه از هواهای نفسانی و بهرهها و لذت های دنیوی بر كنار باشد و خود را پایبند تعلقّات این جهان نكند، نه مالك باشد و نی مملوك كه روی بر خدا دارد كه «و مَن یتوكّل علی اللّه فهو حسبه». چون بگوید بیان حقایق حال وی بوده و چون خاموش باشد معاملت او معبّر حال وی بوده، حجاب خلق و انیت خود برداشته و آن چه در سر دارد بنهد و آن چه در كف دارد بدهد كه فرمود «و سصلمون الطعام علی حبّه مسكینن و یتیمن و اسیرن».
و باز همان گونه كه اشاره شد صوفیان خدمت گزار جهان بشرّیتاند، و در مقام كمال انسانیت خود پیامبرانند. تصوف مكتب انسان دوستی و انسان سازی است، مكتب اخَّوت و برادری است. مكتبی است كه هیجانات روحی بشر را كه ناشی از ظاهر فریبنده ی مقامات و مناصب است فرو نشاند و او را به ناپایداری جهان می آگاهاند مادّه و مادیات را به یك سو مینهد و گوید:
غلام همّت آنم كه زیر چرخ كبود / ز هرچه رنگ تعلّق پذیرد آزادم
كه «الدّنیا جیفه و طّلابها كلاب» با هر رنگی است و در پی رنگی محض است. مكتب عشق است و محبّت و عاشقان را مذهب و ملّت جداست (خداست). تصّوف همه حال است، همه وجد است، همه صفا است، همه وفا است، بیرنگ و عاشق هر رنگ، دور از ستیزه و جنگ، ریاضت نفس اماره است، نابود كننده ی شهوات و مقامات است، استقامت اوال است و متخلّق شدن به اخلاق نیك و حرّیت است، آزادگی، فتوّت است و جوانمردی، سخاوت است و ایثار، به یك سو نگریستن و زیستن است، سیر منزل های نفس است، صفای سّر است، زندگی جاوید و بدون مرگ است، رضا و تسلیم است، صبر و تحمل است، ترك اختیار است، ادب است و ذك است، امانت است، عطا است، ارشاد خلق است، تحمّل بلا است و سرانجام دریایی است ژرف كه همه را حیران كرده، تا آن جا كه برخی اصولن او را انكار كردند و دسته ی دیگر گفتند خیر مطلق آنست و بس.
محَّوریت «خلافت» الاهی در تصّوف
یكی دیگر از تكیهگاه های تصّوف اسلامی خلافت الاهی است كه بنای آن بر این آیه است كه می گوید:
و اذقال ربّك للملایكه انّی جاعل فیالرض خلیفه قالوا و نقَّدس لك قال انّی أعلم مالاتعلمون. و علّم آدم الاسمآء كلَها ثُّم عرضهم علی الملایكه فقال أنبؤنی بأسمآء هؤلآء ان كنتم صادقین. واذ قلنا للملایكه اسْجدُ و الادم فسجدوا الأ ابلیس أبی و استكبر و كان مِن الكافرین.
گفت ای آدم تو بحر جود باش / ساجدند اینان و تو مسجود باش
هرچه در عالم و مظــهر است / جمله درانسان كامل مضمر است
هست عالم چو كتـاب مستبین / كلّ ما فیــه فــی الانسان المبین
آدم دو چیز بود، طینت و روحانیت، طینت وی خلقی بود و روحانیت وی امر واللّه الامر و الخلق كه همان مرتبت خلافت الاهی است.
كه داند سّر فطرت آدم، كه شناسد رتبت دولت آدم، عقاب هیچ خاطر بر درخت دولت آدم نه نشست، دیده ی هیچ بصیرت جمال خورشید مثال صفوت آدم درنیافت، لاجرم فرشتگان را زبان به اعتراض آمد كه بار الاها بنیاد ظلم و فساد در جهان بر منه، هستی را با آفرینش آدم میالای كه اینان خون خوار و ستمكارانند.
كز چه مقصود است نقشی ساختن / كاندران تخـم فســاد انداختن
مایــه ی ظلــم و فســاد افروختن / مسجد و سجدهكنان را سوختن
فرشتگان ندانستند كه غایت آفرینش و زبده و خلاصه ی هستی همین آدم خاكی است كه از اشعّه ی فیوضات عالم معنی برگیرد و از آن بال و پر سازد و به آسمان های معرفت پرواز كند. آن جا كه فرشته ره ندارد. لاجرم ارادت ازلی بر آن شد كه موجودی آفریند كه همه ی فرشتگان در خلقتش متحیر بمانند، مقام خلت و خلافت و ولایت را از آن خود گرداند، آدم ندانست كه بهر چه آفریده شده است. از آن روی چون در فردوس اعلا آرام گرفت و برنشست گمان برد كه تا ابد او را همان پرده ی سلامت میباید زدن، از جناب جبروت و درگاه عزّت خطاب آمد یا آدم ما می خواهیم از تو مردی بسازیم، تو چون عروسان به رنگ و بویی قناعت كردی، یا آدم دست از گردن حوّا بیرون كن كه ترا دست در گردن نهنگ عشق میباید.
یا آدم نگر تا خود بین نباشی و دست از خود بیفشانی كه آن فرشتگان كه به پرده ی «نحن نسبّح بحمدك» نوای «سبّوح قُّدوس» زدند، خودبین بودند و دیده در جمال خود داشتند و خود را برتر و بالاتر بدانستند. لاجرم باطن ایشان از بهر شرف تو از عشق تهی كردیم كه تر ا از قعر دریای قدرت از بهر آن بكشیدیم تا در پرده ی عصیان خویش نوای «ربّنا ظلمنا انفسنا» زنی.
ای آدم اكنون كه قدم در كوی عشق نهادی و بار امانت بر دوش، از بهشت بیرون شو كه این جا سرای راحت است و امن و عاشقان درد را با سلامت دارالسلام چه كار! ترا دوری از معشوق اولیتر:
ما سال هــا مقیـــم درِیـــار بودهایم / اندر حریـم محرم اســرار بودهایم
اندر حرم مجاور و در كعبـه معتكف / بیقطع راه وادی خون خوار بودهایم
پیش از ظهور این قفس تنگ كاینات / ما عندلیب گلشـناســرار بودهایم
چندین هزارسال دراوج فضای قدس / بی پرّ و بال، طایـر و طیــّار بودهایم
یا آدم از این دار سلامت بیرون شو و در هاویه ی خرابآباد و بتكده با دیو شهوت و غضب گریبان چاك كن و یوسفوار در قعر چاه كنعان دنیا گرفتار آی و در مقابله با ابلیس نفس زلیخایی خود را بیازمای كه:
ما بدین در نه پیحشمت و جاه آمدهایم / از بد حادثه این جـا به پنــاه آمدهایم
ره رو منزل عشقیـم و ز سرحـدّ عدم / تا به اقلیم وجود این همه راه آمدهایم
* * *
من ملك بودم و فردوس برین جایم بود / آدم آورد در این دیــر خراب آبادم
نقس مكّاره و امّاره را سركوب كن تا به مقام نفس لوامَّه آیی و از آن قدم فراتر نِه تا مقام خلت و خلافت یابی، انسان كامل شوی، به صورت عالم اصغر و به معنی جهان اكبر.
مقام خلافت آن گاه حاصل شود كه آدمی به مرتبت ولایت نایل آید، مقام ولایت به نزد عرفاء نیز مقامی بلند است كه بدان مقام نرسند مگر معدودی از بندگان كه عاشق و شیفته ی حقّ باشند و به جز خدا نخواهند و نجویند «لا خوف علیهم و لاهم یحزنون» و سپس به مقام «وسقاهم ربّهم شرابن طهورن» نایل آیند و در دریای ژرف معرفت شناوری كنند و گویند:
فرو رفتــم به دریایی كه نه پــا و نه ســر دارد / ولی هر قطرهای از وی به سد دریا اثر دارد
ز عقل و جان و دیــن و دل به كلّی بی خبر شود / كسی كز سر این دریا سر مویی خبر دارد
چه گردی گرد این دریا كه هر كو مرد این ره شد / از این دریا به هـر ساعت تحیــّر بیش تر دارد
ولایت قیام بنده باشد به حّق در مقام فناء از نفس، آن كه فانی از حال خود بود و باقی در مشاهدت حّق و خود از نفس خود خبر ندارد، عدّهای از عرفا این مقام را بالاتر از خلافت دانند زیرا خلافت به نظر آنان در حّد رسالت است و با این وصف كسی به مقام ولایت نایل می شود كه در سیر و سلوك به كمال رسد و بُعد و دوری میان خود و خدا را بزداید و آن به واسطه ی تصفیه ی باطنی و نفی خواطر و خلع صفات بشری و تسویه ی اخلاق و اعمال ممكن شود كه در این سیر سفر نخست را كه سیر الیاللّه است از منازل نفس تا رسیدن به افق مبین كه نهایت مقام قلب است و مبدا تجلیات اسمایی است به پایان رساند. یعنی سفر مِنالخلق الیالحّق را، و با عزمی راسخ گام در سفر دوّم نهد و آن سفر را نیز كه سیر فیاللّه است به واسطه ی اتّصاف به صفات او و تحقُّق به اسماء او تا افق اعلا كه نهایت مقام روح و حضرت احدیت است بپیماید و سپس گام در سفر سوُّم گذارد و به عین جمع و حضرت احدیت ترقَّی كند و به مقام قابقوسین نایل آید و سپس دؤییت زدوده شود و به مقامی رسد كه نهایت این سیر است. در این مرحله مقام خلافت حاصل شود ولیكن باز كمال طلبد و گام در سیر و سفر چهارم گذارد و سیر باللّه عنللّه آغاز كند و این مقام بقاء پس از فناء است. كمال خلاقت است و برای انجام وظایف رسالت است و كاملتر از این مقام، مقام ولایت است كه آن چه خواهد برای خدا خواهد و به جز خدا چیزی دیگر نخواهد و نبیند از همه چیز به جز خدا برهد.
ما مهر تو دیدیــم و ز ذراّت گذشتیم / از جمله صفات از پیآن ذات گذشتیم
چون جمله جهان مظهر آیات وجودند / اندر طلب از مظهر و آیــات گذشتیم
با ما سخن از كشف و كرامات مگویید / چون ما ز سر كشف و كرامات گذشتیم
دیدیم كه این ها همگی خواب و خیال است / مردانه از این خواب و خیالات گذشتیم
درد سر ارشاد ز مـــا دور كـن ای پیر / كز پیری و مریـدی و ارادات گذشتیم
از خانقه و زاویـه و صومعــه گذشتیم / ز اوراد رهیدیم و ز اوقــات گذشتیم
از مدسه و درس و مقــالات گذشتیم / وز شبهه و تشكیك و سؤالات گذشتیم
از كعبــه و بتخــانه و زنــّار و چلیپا / از میكده و كــوی خرابـات گذشتیم
این ها به حقیقــت همــه آفات طریقند / المنّــه للـّه كــه ز آفـــات گذشتیم
ما از پی نوری كه بود مشــرق انوار / از مغربی و كوكب و مشكوه گذشتیم
موسا به كوه طور به طلب رؤیت سفر روحانی كرد. ناگزیر سی روز روزه گرفت، در انتظار بماند، او را طعام و شراب یاد نیامد، از گرسنگی خبر نداشت كه مخمور حّق بود و در سفر كرامت از خود بیخود گشت، سر در خود گم كرد از جام قدس شراب محبّت نوشید، از بخار عشق موج «أرنی» برخاست، لیكن پاسخ «لن ترانی» شنید كه هنوز مقام ولایت نیافته بود و محرم راز نگشته.
ار خانقه و صومعــه و مـدرسه رستیم / در كوی مغان با مـی و معشوق نشستیم
سجاده و تسبیـــح به یك ســوی فكندیم / در خدمــت ترسـا بچــه زنــّار ببستیم
در مصطـــبهها خرقه ی نامـوس دریدیم / در میكــدهها توبــه ی سالــوس شكستیم
از دانـــه ی تسبیـــح شمــردن برهیدیم / وز دام صـلاح و ورع و زهــد بجستیم
در كوی مغان نیست شدیم از همه هستی / چون نیست شدیم از همه هستی همه رستیم
زین پس مطلب هیچ ز ما دانش و فرهنگ / ای عاقل هشــیار كه ما عاشـق و مستیم
یحیی بن معاذ رازی از برای سلطان بایزید بسطامی بنوشت كه «سكرت من كثره ما قد شربت من كأس المجنّه» بایزید در جوابش بنوشت كه ای ناپخته تو هنوز در قید خودی و خودخواهی و ترا آن ظرفیت نیامده است كه به جرعهای كه در كام مودّت چكانیدهاند مستی می كنی، دیگران هستند كه دریاها از شراب عشق دركشیدهاند و هنوز زبان از دهان بیرون افتاده می گویند: دیگر هیچ داری بیار، تو هنوز اندر گاه های نخستین هستی و گمانبری كه از جام عشق سیراب شدهای و به مقام محبّت و ولایت رسیدهای، زهی خامی و نادانی ای یحیی:
صد هزاران بحــر دارم در درون / وز عطش شعله زند آتشبرون
گر بریزی بحــرها در كــام دل / جرعهای باشد هنوز از جام دل
صد هزاران بحر در جانـم پدید / میزند دل نعـره ی هل مِـن مزید
تــا یكی مخمـــور باشم ساقیا / لیتنــی اَعطیــُت كــأسن بـاقین
باده ده تا قیــد هستــی بگسلم / پرده بگشا تا رخت بیند دلــم
وه چهخواهی ازمن شوریدهحال / یا بكش یكباره یـا بگشا جمال
چند باشم بــا جمالــت منتسب / وز ظهور نور عرفـان محتجب
موسا که در بدایت سكر بود، زود به گفتار آمد كه «ارنی انظر الیك»، لیكن محمّد مصطفا که در نهایت سكر بود دم فرو بست كه «لااحصی ثناءً علیك» و این است مقام ولایت كه فرمود «فاءذا أجبته كمت سمعه و بصره» و «عبدی اطعنی حتا اجعلك مثلی».
كاین دعای شیخ نی چون هر دعا است / فانی است گفت او گفت خدا است
همان گونه كه دیده می شود هر یك از این مسایل آنچنان تار و پود ادبیات پارسی را مقهور خود كرده است كه همه ی مسایل دیگر را اعّم از اخلاقیات، اجتماعیات، اقتصادیات و مسایل دیگر را در آن تحت الشعاع و در سیطره ی خود قرار داده است.
- - -
از مجله ی هنر و مردم، دوره ی یازدهم، شماره های ۱۳۱ و ۱۳۲، شهریور و مهر ۱۳۵۲
شماره ی نوشته: ۳۳ / ۴
ایرج افشار
شعرهای پایان نسخه
(دعای کاتبان در حق نویسنده و خواننده ی كتاب)
بسیاری از كاتبان نسخه های اسلامی (به ویژه نسخه های فارسی) پس از این كه «خاتمه ی مؤلف» را نقل می كردند، سطرهایی نیز از خود به نسخه ها می افزودند و در آن سطرها نام و نسب و نسبت و كنیه و لقب خود و احیانن نام شهر یا ده و حتا نام مدرسه یا رباط یا خانقاه (و جز این ها) را كه نسخه در آن جا نوشته شده و نیز اطلاعاتی از قبیل آن كه كدام نسخه مأخذ نسخه برداری واقع شده و البته در بسیاری از موارد تاریخ روز و ماه و سال نگارش خود را در پایان نسخه جدید می نوشتند.
كاتبان، جز این اطلاعات، مقداری جمله های دعایی در طلب آمرزش و رحمت الاهی برای خود و والدین خود می آوردند و گاه به نقل شعرهایی یادگارگونه از خود (یا از شاعران و شعرهای قدیم ) یا بیت هایی در عذرخواهی از خط بد خویش می پرداختند.
این مطالب كه پس از آخرین کلمه ی «مؤلف» توسط كاتب در پایان نسخه ها نوشته می شد در اصطلاح فرنگی كلوفون Colophon نام دارد. اگر عبارت «خاتمه ی مؤلف» را به اصطلاح قدیمیان «خاتمه الكتاب» بنامیم، ناچار نوشته های كاتب را می توان «خاتمه ی كتاب» یا «پایان نسخه» نامید.
در این مقاله شماری از شعرهای نقل شده در پایان این گونه نسخه ها را، به ترتیب تاریخ و با ذكر این كه هر كدام از كدام نسخه است برای آگاهی خوانندگان علاقه مند به تاریخ هنر نسخه نویسی می آوریم:
سده ی ششم
۱) نسخه ی «فتح القسی» به تاریخ ۵۹۵ ه به خط محمد بن احمد بن البزدی بن عكرمه الجزیری كاتب (به شماره ی ۳۴۵ فرهنگستان علوم لنین گراد ).
اذا اعانیت فی خطی فتورن / و لفضی و الفصاحه و البیان
و لاتعجب بذان فان رمصی / علی مقدار ایقاع الزمان
**
و ما من كاتب الا سبب لا / و یبقی الدهر ما كتبت یداه
( به شماره ی ۳۵ نیز نگاه کنید)
**
الخط یبقی زمانن بعد كاتبه / و لا محاله ان الخط یندرس
۲) كتاب «السّبعیات» به خط محمود بن محمد بن محمود (بدون تاریخ، ولی از قراین از آن سده ی ششم هجری است).
نبشتم خط ندانم تا كه خواند / كه بی شك من بمیرم این بماند
هر آن عاقل كی این خط را بخواند / بداند كی جهان با كس نماند
سده ی هفتم
۳) «المحاسن» برقی به تاریخ ٦٦۹ه به خط جعفر بن محمد بن رجاء كوفی ( شماره ی ۹٦۹ كتاب خانه ی آستان قدس رضوی - مشهد ) .
كتبت الصفحه حتا تكون / لذنبی شافعن یوم القیامه
و معلوم فناء العبد ، لكن / یكون الخط فی الدنیا علامه
( به شماره های ۱۸ و ۳۸ و ۵۸ و ٦۵ نیز نگاه کنید)
۳ مكرر ) لمعه السراج (بختیارنامه) به تاریخ ٦۹۵ه خط یوسف بن اسعد بن یوسف الكاتب اللالكی چاپ محمد روشن (نسخه ی دانشگاه لیدن).
دانم به زیر خاك شود عمر من تباه / آخر به یادگار بماند خطم سیاه
ای هر كه این بخواند و بر من كند دعا / یا رب عفوش كن به قیامت همه گناه
۴) مجموعه ی بدون تاریخ ، ولی به قراین خط و كاغذ از سده ی هفتم هجری (خریداری مجلس سنا).
روزی كه نه شادی و نه شیون ماند / نه دست و قلم ، نه جان و نه تن ماند
بر خاطر دوستان دهد یاد مرا / خطی كه به یادگار از من ماند
سده ی هشتم
۵) نسخه ی شرح قصیده ی ابن درید به تاریخ ۷۰۴ ه (شماره ی ۴۷۷۱ كتاب خانه ی مجلس شورای اسلامی- تهران).
رب انی بك واثق / و بتوحیدك ناطق
رب فارحمنی اذا / قام للعرض الخلایق
٦) نسخه ی تفسیر كواشی به تاریخ ۷۱۳ه به خط محمد بن علی بی یعقوب جیلی فافری كتابت شده در مدرسه ی نظامیه (شماره ی ۱٦ كتاب خانه ی مركزی دانشگاه تهران).
غرض نقشی است كز ما باز ماند / كه هستی را نمی بینم بقایی
**
لعلّ الهی یعفو عنی بفضله / و یغفر تقصیری و سوء فعالیا
اموت و یبقی لما قد كتبته / فیالیت من یقرأكتابی دعالیا
( به شماره های ۱۷ و ۳٦ نیز نگاه کنید)
٦ مكرر) مجموعه ای به تاریخ ۷۳۴ه به خط یوسف بن حسن الجاستی (شماره ی ۴۲٦۴ كتاب خانه ی ملی ملك).
عمرم به هوس رفت افسوس افسوس / یار آمد و پس برفت افسوس افسوس
وصلش كه به عمر ما به دست آمده بود / در یك دو نفس برفت افسوس افسوس
۷) مثنوی مولوی به تاریخ ۷۵۰ه به خط خلیل بن عبدالله مولوی (ملكی محمود فرهاد معتمد)
ز روی معانی بیان كن كلام / درود و تحیات بعد السلام
۸) نسخه ی شفاء الاسقام به تاریخ ۷۸۸ه به خط سلیمان قونوی (شماره ی ۱۴۷ در
Wellcome Historical Medical Library لندن.
گو قصد یادگار كند بعد رفتنت / چون نام نیك در دو جهان یادگار نیست
**
هر كه ما را كند به نیكی یاد / یادش اندر جهان به نیكی باد
(به شماره ی ۴۰ نیز نگاه کنید)
**
این نبشتم تا بماند یادگار / من نمانم این بماند روزگار
می شوم با درد دل در زیر گل / كس نداند حال من جز كردگار
(به شماره های ۲۸ و ٦۲ نگاه کنید)
**
نبشتم ندانم ز حالم خبر / كه عمرم چه رفته كی آید به سر
خدایا عفو كن گناهان من / كه طاقت ندارم به نار سفر
سده ی نهم
۹) نسخه ی مكمل فی شرح المفصل به تاریخ ۸۲۰ه (شماره ی ۵۱۷۰ كتاب خانه ی مجلس شورای ملی - تهران).
شكر كن كه این نامه به عنوان رسید / بیشتر از عمر به پایان رسید
**
بضاعت نیاوردم الا امید / خدایا ز عفوم مكن ناامید
**
امیدی كه دارم به فضل خداست / كه بر سعی خود تكیه كردن خطاست
**
بضاعت نه چندان كه آری بری / و گر مفلسی شرمساری بری
۱۰) نسخه ی انیس العشاق به تاریخ ۸۳۵ه به خط سید نعمت الله درویش (شماره ی ۱/۱۹۳۰ كتاب خانه ی مركزی دانشگاه تهران).
نویسنده باد از جهان بی نیاز / و خواننده را نیز عمرش دراز
**
یاد كنید به سوره یفاتح الكتاب / آمرزیده باد نویسنده ی این كتاب
**
به یادگار نوشتم من این كتابت را / و گرنه این خط من لایق كتابت نیست
**
دل بسته بُد و قلم شكسته / این است خط شكسته بسته
(به شماره های ۳۴ و ۵۱ و ۵۳ و ۵٦ نیز نگاه كنید)
**
همینت تا حیات و مال باشد / بهین اسباب عیش و كامرانی
به كام دل به … / تمتع باد از عمر و جوانی
**
غرض نقشی است كز ما باز ماند / كه هستی را نمی بینم بقایی
مگر صاحبدلی روزی ز رحمت / كند در كار مسكینان دعایی
بماند سالها این نظم و ترتیب / ز ما هر ذره خاك افتد به جایی
۱۱) شرح اسباب و علامات نفیس بن عوض كرمانی به تاریخ ۸۳۹ه به خط شیخ محمود بن پیر احمد تبریزی (شماره ی ۴۵ كتاب خانه ی مجلس شورای ملی، تهران ).
در دلم آید كه تبه كرده ام / كین ورقی چند سیه كرده ام
۱۲) شرح مفتاح العلوم سید شریف جرجانی به تاریخ ۸۵٦ه به خط ابی الحمد محمد بن عثمان بن مسعود (نسخه ی كتاب خانه ی مركزی دانشگاه تهران، معرفی شده در صفحه ی ۲۵۵٦ فهرست آن جا به قلم محمد تقی دانش پژوه ).
غریق رحمت از …… كسی باد / كه كاتب را به الحمدی كند یاد
(به شماره ی ۴۳ نیز نگاه کنید)
۱۳) دیوان سلمان ساوجی به تاریخ ۸۵۹ه (از مجموعه ی دانشكده ی الهیات و معارف اسلامی در كتاب خانه ی مركزی دانشگاه تهران ).
تا آن كه باشد در آسمان مهتاب / تا بود زلف نیكوان در تاب
باد یا رب مبارك و فرخ / بر خداوند این كتاب كتاب
**
یا ناظرا فیه سل الله مرحمه / علی المصنف و استغفر لصاحبه
و اطلب لنفسك من خیر زیدیها / من بعد ذلك غفرانن لكاتبه
۱۴) شرح تعریف جاربردی به تاریخ ۸٦۲ه به خط محمد بن ملك تلجانی ( ارایه شده برای فروش به كتاب خانه ی مجلس شورای ملی كه علی الظاهر خریداری كرده اند).
هر كه بعد از من بخواند این كتاب / او وصی ماست تا روز حساب
تا بخواند گاه گاهی بهر من / سوره ی اخلاص با ام الكتاب
**
این نبشتم از برای آخرت / بوك باشد ذنبها را مغفرت
من نخواهم مزد این را از كسی / آخرت به ، آخرت به ، آخرت
**
كاتب این كتاب اگر دانی / هست محمد بن ملك تلجانی
**
الاهی بدان كس كه این خط نبشت / عفو كن گناه و عطا كن بهشت
۱۴مكرر ) نسخه ی ۸۷۱ مجموعه ی محمد شفیع (لاهور)
نوشتم این كتاب پر معانی / كنون باید آن را نیك خوانی
رموز جمله ی اوراق آن را / كماهی ای برادر باز دانی /
… از برای هر كه خوانی / كنی حكم و بسی درها فشانی
به ترتیب معانی خوب كوشی / چو این دم صاحب و ارباب كانی
به شادی بگذرانی عمر خود را / نمایی سالها تو كامرانی
۱۵) الرساله الحایریه به تاریخ ۸۸۵ به خط عبد العلی بن محمد شیخ علی ما كان معروف لولوستی ( ؟ ) (ملكی محمود فرهاد معتمد ).
خطم هر چند دیدن را نشاید / بنابر قول مخدومی نوشتم
(به شماره ی ۱٦ نیز نگاه کنید)
**
نوشتم یادگار از بهر یاری / كه یادآور بود در روزگاری
۱٦) مجموعه ی به تاریخ ۸۸٦ه كه یكی از اجزای آن فرخ نامه ی جمالی یزدی است (مجموعه ی ادوارد براون).
خطم هر چند خواندن را نشاید / بنا بر حكم مخدومی نوشتم
(به شماره ی ۱۵ نیز نگاه کنید)
۱۷) المطول به تاریخ ۸۸۸ه خط فتح الدین محمد بن علی عباسی (شماره ی ۴۰۱۰ كتاب خانه ی مركزی دانشگاه تهران)
لعل الهی یعفو عنی بفضل / و یغفر ذنابی و سوء فعالیا
یاموت و یبقی كل ما كتبت / فیا لیت من یقرأ كتابی دعالیا
(به شماره ی ٦ نیز نگاه کنید)
۱۸) معالجات ایلاقی به تاریخ ۸۹٦ه به خط جلال الدین خوارزمی (شماره ی ۴۲۹۰ كتاب خانه ی ملی ملك) .
یلوح الخط فی القرطاس دهرن / و كاتبه رمیم فی التراب
(به شماره ۳ و ۱۸ و ۳۸ و ۵۸ نیز نگاه کنید)
سده ی دهم
۱۹) نفحات الانس جامی به تاریخ ۹۱۲ه به خط یوسف علی بن محمود ( نسخه ی شماره ی ۴۰۴٦ كتاب خانه ی ملی ملك).
شد صرف كتابت همه اوقات تو دل / جز نامه سیاهی نشد از كار تو حاصل
۲۰) شرح قواعد شیخ علی كركی به تاریخ ۹۳۷ه (خریداری كتاب خانه ی مجلس شورای ملی از باقر ترقی).
به ختم انبیاء و ختم قرآن / كه ختم كارها بر خیر گردان
**
اگر سهوست آن در پذیرند / بزرگان خرده بر خردان نگیرند
۲۱) مشارق الانوار به تاریخ ۹۴۵ه (ملكی آقای مجد).
گر تو به هم زده بینی خط من عیب مكن / كه مرا فرقت احباب به هم بر زده است
(به شماره ی ٦٦ نیز نگاه کنید)
**
بایع از مشتری بها خواهد / كاتب از قاریان دعا خواهد
**
یادگار این قدر تمام بود / غرض از یادگار نام بود
**
روزی فلك هر آینه بر من جفا كند / در زیر خاك بند ز بندم جدا كند
یا رب نگاه دار تو ایمان آن كسی / كاین خط من بخواند و بر من دعا كند
(به شماره ی ۲۷ و ۳۰ نیز نگاه کنید)
**
نبشته سالها ماند، نه كاتب / اگر در خاك جویی هم نیابی
**
نبشتم من ندانم تا كه خواند / یقین است من نمانم ، این بماند
**
قاریا بر من مكن قهر و عتاب / گر خطایی رفته باشد در كتاب
آن خطای رفته را تصحیح كن / از كرم ، و الله اعلم بالصواب
(به شماره ی ۲۵ و ٦۳ نیز نگاه کنید)
۲۲) حاشیه ی شرح تجرید به تاریخ ۹۵۳ه خط عبد الوهاب بن مصطفی بن امیر علی فقیه (شماره ی ۲٦٦ ج مجموعه ی دانشكده ی الاهیات و معارف اسلامی در كتاب خانه ی مركزی دانشگاه تهران.
الخط باقی و العمر فانی / العبد عاصی و الرّب عافی /
۲۳) اختیارات بدیعی از حاجی زین عطار به تاریخ ۹٦۱ه به خط سلطان محمد نیشابوری (شماره ی ۴۵۲٦ كتاب خانه ی ملی ملك).
غریق رحمت رحمن كسی باد / كه كاتب را به تكبیری كند یاد
۲۴) ارشاد الاذهان به تاریخ ۹۷۱ه (عرضه شده ی كتاب فروشی خیام به كتاب خانه ی مجلس سنا).
كتبت كتابی بخط جمیل / بجد و جهد و عمر طویل
فاخشی من الموت ان جأنی / فباعوا كتابی بشیءقلیل
۲۵) ترجمه ی فارسی مصباح كفعمی به تاریخ ۹۷۴ه در یزد به خط حسین بن فاضل حسینی استرآبادی (ملكی حسین عاطفی - كاشان).
قاریا بر من مكن قهر و عتاب / گر خطایی رفته باشد در كتاب
آن خطای رفته را تصحیح كن / از كرم ، والله اعلم بالصواب
(به شماره ی ۲۱ و ٦۳ نیز نگاه کنید)
**
غریق رحمت یزدان كسی باد / كه كاتب را به اخلاصی كند یاد
(به شماره ی ۲۳ نیز نگاه کنید)
**
گستاخی را امید عفو است
۲٦) روض الجنان فی شرح ارشاد الاذهان به تاریخ ۹۸۷ه خط حسین محمد حسینی (شماره ی ۸۲۷۲ كتاب خانه ی مركزی دانشگاه تهران).
و فاسله افنیت فی الكتب ساحرت / یمیتك من مال فقلت دعینی
اری فیها كتاب ……….. / باحد كتابی فی غد بیمینی
۲۷) تعریب نصیحه الملوك غزالی (التبر المسبوك) به تاریخ ۹۷۹ه به خط كمال الدین حسین بن شمس الدین محمد كرمانی (كتاب خانه ی ایا صوفیه).
مرا ما نصیحت بود كردیم / حوالت با خدا كردیم و رفتیم
فی طلب الدعا لكاتبه:
فردا كه چرخ دامن عمرم رها كند / وین خاك تیره بند ز بندم جدا كند
یا رب نگاه دار تو ایمان آن كسی / كاین خط من بخواند و بر من دعا كند
(به شماره ی ۲۱ و ۳۰ نیز نگاه کنید)
۲۸) شرایع به تاریخ ۹۸۰ه ( شماره ی ٦۱ ج ، مجموعه ی دانشكده ی الاهیات و معارف اسلامی در كتاب خانه ی مركزی دانشگاه تهران).
خط نوشتم صرف كردم روزگار / من نمانم خط بماند یادگار
(به شماره های ۸ و ٦۲ نیز نگاه کنید)
۲۹) شرح قانون قرشی به تاریخ ۹۸۱ در یزد ، به خط اسد الله بن عباد الله بن محمد الحسینی المفازهای بیابانكی (فراموش كرده ام محل نگاه داری نسخه را یادداشت كنم).
حاشا كه التجا به در كس بود مرا / مهر علی و آل علی بس بود مرا
**
دستم به زیر خاك چو خواهد شدن تباه / باری به یادگار بماند خط سیاه
(به شماره ی ۵۹ نیز نگاه کنید)
۳۰) مجموعه ی عرفانی به تاریخ ۹۹۸ه خط بیك محمد بن سلطان محمد شبرغانی ( مجموعه ی بدیع الزمان فروزانفر كه اكنون در كتاب خانه ی مركزی دانشگاه تهران است).
روزی كه چرخ بر من مسكین جفا كند / در زیر خاك بند ز بندم جدا كند
یا رب نگاه دار تو ایمان آن كسی / كاین خط من بخواند و بر من دعا كند
(به شماره ی ۲۱ و ۲۷ نیز نگاه کنید)
۳۱) اخلاق محسنی (سده ی دهم) موزه ی مولانا به شماره ی ۱۴۰۵ در قونیه.
خدا او را دهد عالی مراتب / كه خواند فاتحه در حق كاتب
۳۲) بوستان سعدی (سده ی دهم) خط عبد الواحد وشهدی (شماره ی ۴۱۵۳ كتاب خانه ی مجلس شورای ملی، تهران).
جان از غم و اندیشه به آرام رسید / آغاز كتابتم به انجام رسید
این نامه كه نام صاحبش باقی باد / المنه لله كه به اتمام رسید
سده ی یازدهم
۳۳) التحفه السعدیه از قطب الدین شیرازی به تاریخ ۱۰۱۴ه خط زین العابدین شاه محمد استرآبادی (شماره ی ۳۸۱ كتاب خانه ی وزیری ، یزد)
آن روز كه ید ز كار خواهد ماندن / خط است كه یادگار خواهد ماندن
این نقش كه از خامه ی مشكین سر زد / بر صفحه ی روزگار خواهد ماندن
۳۴) حاشیه ی جلالی به تاریخ ۱۰۲۲ه به خط محمد الشهیر بالمؤید جیلانی (كتاب خانه ی انجمن آثار ملی).
دل خسته بد و قلم شكسته / این است خط شكسته بسته
(به شماره های ۱۰ و ۵۱ و ۵۳ و ۵٦ نیز نگاه كنید)
۳۵) عجایب المخلوقات به تاریخ ۱۰۲۳ه خط عبد المعین بن ولی بغدادی (شماره ی ۱۲۸۲ كتاب خانه ی مركزی دانشگاه تهران) .
و مامن كتاب الا دبیلی / و یبقی الدهر ما كتبت یداه
و لاتكتب بخطك غیر شیء / مسرك فی القیمه ان تراه
(به شماره ی ۱ نیز نگاه کنید)
**
انظر معاینه و استغفر لصاحبه / یا یستعیر كتابی تستفیذ به
و اطلب من الله غفرانن و مرحمه / للمؤمنین و لا تطهر معایبه
(به شماره ی ۱۳ نیز نگاه کنید)
۳٦) شرح تذهیب به تاریخ ۱۰۲۸ه خط محمد بن قنبر علی (عرضه شده توسط كتاب فروشی خیام به كتاب خانه ی مجلس سنا).
اموت و یبقی كل ما قد كتبته / فیالیت من یقرأ كتابی دعالیا
لعل الهی یعف عنی بفضله / و یغفر زلاتی و سوء فعالیا
(به شماره ی ٦ و ۱۷ نیز نگاه كنید)
۳۷) تعلیقات قواعد به تاریخ ۱۰۲۸ه خط علیشاه بن كمال الرودانی (عرضه شده توسط كتاب فروشی خیام به مجلس سنا ).
یا خالق الخلق طرن بعد اطوار / و باعث الرزاق فی یسرو اقتار
اغفرلی لصاحبه ایضن و لكاتبه / و المستعیر له ان رد و القار
۳۸) شرح بیست باب به تاریخ ۱۰۳۱ه خط كاظم بن محمد صالح مشهور به فرشته (نسخه عرضه شده توسط كتاب فروشی خیام به كتاب خانه ی مركزی دانشگاه تهران).
قدتم كتابتی بعون الوهاب / امید كه باشد همگی خیر و صواب
گر سهو و خطایی شده باشد واقع / رب اغفرلی انك انت الوهاب
(به شماره ی ٦۴ نیز نگاه کنید)
**
خدا چو داد ترا دولت نوشتن خط / یقین شدت كه برین عمر اعتباری نیست
كتاب چند پس از خویش یادگار گذار / كه خوبتر ز كتب هیچ یادگاری نیست
**
لقد سودت اوراق الكتاب / فان الله اعلم بالصواب
علیك بان تذكر انی بخیر / اذا ابصرت خطی فی الكتاب
خرجت من التراب بغیر ذنب / رجعت مع الذنوب الی التراب
یلوح الخط فی القرطاس دهرن / و كاتبه رمیم فی التراب
(به شماره های ۳ و ۱۸ و ۵٦ و ۵۸ نگاه کنید)
۳۹) مصفل صفا به تاریخ ۱۰۳۲ه خط وجیه الدین بن اسمعیل كاتب (شماره ی ۴۹۴ كتاب خانه ی مجلس شورای ملی، تهران).
صد شكر كزین نسخه ی «دینی مطلب» / گردید سیه روز نصاری چو شب
مغلوب ار گشت خصم ازو نیست عجب / ز آن روی كه شد تمام در سال «غلب»
۴۰) معارخ النبوه به تاریخ ۱۰۳۴ه ( كتاب خانه ی ملی ملك شماره ی ۳۴۵۸).
بر نویسنده و رساننده / رحمت حق نثار خواننده
هر كه ما را كند به نیكی یاد - نام او در جهان به نیكی باد
(به شماره ی ۸ نیز نگاه کنید)
۴۱) دیوان عرفی به تاریخ ۱۰۳۹ه خط احمد بن حسین دراقی (در كتاب خانه های تركیه وصف شده در فهرست منظومات احمد آتش زیر شماره ی ۷۳۳).
۴۲) شرایع به تاریخ ۱۰۳۹ه (فراموش كرده ام كه محل نگاه داری آن را یادداشت كنم).
فسبحان الذی بالغیب بدری / اذا مامت من یقرك بعدی
عدوی ام صدیقی ام رفیقی / كتبت یا كتاب و لست ادری
۴۳) روضه الصفا به تاریخ ۱۰۴۴ه خط نور الدین محمد سبزواری ( شماره ی ۴۳ كتاب خانه ی ملی ملك)
به یادگار نوشتم من این كتابت را / و گر نه این خط من لایق كتابت نیست /
(به شماره ی ۱۰ نیز نگاه کنید)
**
غریق رحمت یزدان كسی باد / كه كاتب را به الحمدی كند یاد
(به شماره ی ۱۲ نیز نگاه کنید)
۴۴) مجموعه ی شمسیه ی نیشابوری و حاشیه ی آن به تاریخ ۱۰۴۵ه خط اسمعیل بن محمد بن نصار در اصفهان (در مجموعه ی دكتر رضا صحت دیده شد. كتاب های او اکنون در كتاب خانه ی آستان قدس رضوی است).
الا انها تبقی و تفنی اناملی / ستبقی خطوطی برهه بعد موتتی
لكاتبها المدفون تحت الجنادل / فیها ناظرن فیها سل الله رحمه
۴۵) عالم آرای عباسی به تاریخ ۱۰۵۷ه خط هدایت الله ایموری (كتاب خانه ی ملی ملك، شماره ی ۴۱٦۰)
بجز لاتقنطوا من رحمه الله / ندارم هیچ گونه توشه ی راه
۴٦) مجموعه ی فقهی به تاریخ ۱۰۵۹ه دارای دو یادگاری است به خط دو مالك (ظاهرن ) (نسخه آقای آتشی از فضلای یزد).
ای كه در خط بنگری چون رفته باشم در جهان / دارم الحمدی توقع، از سر اخلاص خوان
(كامران)
**
به یادگار نوشتم خطی كه ایامی / بدین بهانه عزیزان كنند از ما یاد
( سلمان )
۴۷) الفیه ی شهید به تاریخ ۱۰٦۳ه خط خواجه شاپور (شماره ی ۳۳۷۱ كتاب خانه ی ملی تبریز - مجموعه ی محمد نخجوانی).
نویسنده را ای خدای كریم / رسانی به جنت به ناز و نعیم
تو خواننده را نیز رحمت كنی / مقامش به فردوس و جنت كنی
۴۸) حدیقه ی سنایی به تاریخ ۱۰٦۵ه (ملكی مرحوم ملك الشاعران بهار)
یا رب به سپهر و مهر تابنده ی او / یا رب به نبی و شرع پاینده ی او
بنمای ره راست بر آن كاین بنوشت / بگشای در فتح به خواننده ی او
۴۹) هدایت نامه ی ادهم به تاریخ ۱۰۷۲ه به خط محمد تقی (شماره ی ۴۲٦۸ كتابخانه ی ملی ملك)
هر كه كاتب را كند به فاتحه یاد / فتح كارش به فتح فاتحه باد
۵۰) انوار التنزیل به تاریخ ۱۰۸۳ه (ملكی مرحوم ملك الشاعران بهار)
لان المنتسخ سقیم و فهمی قاصر عن تصحیح كل سقمها و المرجو ممن اطلع فیه ان یدرء بالحسنه السییه
۵۱) مثنوی مولوی به تاریخ ۱۰۹۲ه خط محمد بن محمود (خانقاه نعمه اللهی، تهران)
دل خسته بد و قلم شكسته / این است خط شكسته بسته
(به شماره های ۱۰ و ۳۴ و ۵۳ و ۵٦ نیز نگاه کنید)
۵۲) مجموعه، در انتهای رساله ی جراحی خط سده ی یازدهم گدا علی مازندرانی (شماره ی ۴۲۹۳ كتاب خانه ملك)
روزی كه نه ماتم و نه شیون ماند / نه دست و قلم ، نه جان درین تن ماند
بر خاطر دوستان فراموش مباد / خطی كه به یادگار از من ماند
(به شماره ی ۴ نیز نگاه کنید)
**
هر كه خواند دعا طمع دارم / زانكه من بنده ی گنه كارم
۵۳) بهارستان جامی خط سده ی یازدهم ( شماره ی كتابخانه ی سلطنتی ، كپنهاگ ).
دل خسته بود ] بد[ و قلم شكسته / این است خطی شكسته بسته
(به شماره های ۱۰ ، ۳۴ ، ۵۱ و ۵٦ نگاه کنید)
۵۴) الروضه البهیه خط سده ی یازدهم عبد الفتاح بن ولی محمد بن عبد الفتاح (فراموش كرده ام محل نگاه داری آن را یادداشت كنم).
نوشتم كتابی به حرف تمام / علیك الصلوه نبی اسلام
**
من نوشتم صرف كردم روزگار / من نمانم این بماند یادگار
۵۵) نظم الاصول خط سده ی یازدهم (عرضه شده توسط كتاب فروشی خیام به كتاب خانه ی مركزی دانشگاه تهران)
الهی بالنبی و بابن عمه / و نسلمها الكرام العالمینا
بكلهم الهی فاعف عنی / و یكفی واحد للعالمینا
**
هزاران درود و هزاران سلام / ز ما بر محمد و آلش تمام
(به شماره ی ۵۷ نیز نگاه کنید)
سده ی دوازدهم
۵٦) بخش شاه اسماعیل (از روضه الصفاء) به تاریخ ۱۱۰۵ه ( كتاب خانه ی وزیری، یزد ، برگ ۳۵۹).
دست قلم و دل شكسته / این است خط شكسته بسته
۵۷) نظم الاصول به تاریخ ۱۱۰٦ه خط محمد ابراهیم بن قزوینی (ملكی محمود فرهاد معتمد)
هزاران درود و هزاران سلام / ز ما بر محمد و آلش تمام
(به شماره ی ۵۵ نیز نگاه کنید)
۵۸) كفایه ی مجاهدیه به تاریخ ۱۱۲۵ه خط عابد بن سلطانعلی (شماره ی ۴۵۳٦ كتاب خانه ی ملی ملك) .
یلوح الخط فی القرطاس دهرن / و كاتبه رمیم فی التراب
(به شماره های ۳ و ۱۸ و ۳۸ نیز نگاه کنید)
**
رجعت مع الذنوب الی التراب / خلقت من التراب بغیر ذنب
۵۹) رساله ی طبی به تاریخ ۱۱۳۱ه (شماره ی ۴۲۴۳ كتاب خانه ی ملی ملك)
دستم به زیر خاك چو خواهد شدن سیاه / باری به یادگار بماند خط سیاه
(به شماره ی ۲۹ نیز نگاه کنید)
٦۰) شافی الاوضاع به تاریخ ۱۱۳۳ه خط عبد الله ترشیزی (شماره ی كتاب خانه ی مركزی دانشگاه تهران)
ز دوستان حقیقی توقعم این است / كه بعد مرگ فراموشم از دعا نكنند
**
دارد از خواننده كاتب التماس این دعا / اغفر اللهم للكاتب بحق مصطفی
٦۱) نزهه القلوب سده ی دوازدهم خط حسن بن عبد المجید واعظ اصفهانی (كتاب خانه ی مركزی دانشگاه تهران، خریداری از مجموعه ی دكتر اسداللله بیژن)
هر چند به عمر اعتباری نبود / ما را به جهان دمی قراری نبود
جز خط سیاه در جهان بعد از ما / به تر به زمانه یادگاری نبود
٦۲) اسكندرنامه ی نظامی به تاریخ ۱۲۱٦ (كتاب خانه ی سلطنتی، كپنهاگ - شماره ی ۱۰۰)
نوشته بماند سیه در (بر) سفید / نویسنده را نیست فردا امید
**
من نوشتم صرف كردم روزگار / من نمانم این بماند یادگار
( به شماره های ۸ و ۲۸ نیز نگاه کنید )
٦۳) ترسلات صابی به تاریخ ۱۲۳۸ (مجموعه ی ملك الشعرای بهار)
قاریا بر من مكن قهر و عتاب / گر خطایی رفته باشد در كتاب
آن خطای رفته را تصحیح كن / از كرم ، و الله اعلم بالصواب
(به شماره های ۲۱ و ۲۵ نیز نگاه کنید)
٦۴) علاج الاسقام به تاریخ ۱۲٦۹ه خط محمد باقر اصطهباناتی (مجموعه ی محمود فرهاد معتمد)
سیبقی خطوطی بالدفاتر برهه / و اعلتی تحت التراب رمیمه
**
قدتم كتابتی بعون الوهاب / امید كه باشد همگی صدق و صواب
گر سهو و خطایی شده باشد واقع / اغفرلی انك انت الوهاب
(به شماره ی ۳۸ نگاه کنید)
٦۵) مجموعه ی به تاریخ ۱۲۷۲ه خط آقا بابا شه میرزادی ( شماره ی ۴۱٦۳ كتاب خانه ی ملی ملك)
گر به هم بر زده بینی خط من عیب مكن / كه مرا محنت ایام به هم بر زده است
(به شماره ی ۲۱ نیز نگاه کنید)
٦٦) انوار سهیلی به تاریخ ۱۲۹۴ه خط اسمعیل بن گل محمد (شماره ی ۲۷۸۵ كتاب خانه ی ملی تبریز )
خطم مشوش است و پریشان چو زلف یار / عیبم مكن كه در شب هجران نوشته ام
بدون تاریخ و تشخیص
٦۷) از روی وصفی كه درباره ی یك نسخه ی خطی در مجله ی شرق شناسی فرهنگستان علوم شوروی (شماره ی ۲ سال ۱۹۷۲ برگ ۱۵۴ ) آمده است نقل می شود:
نبشتم كتاب به ناز و نیاز / به شبهای تاریك و روز دراز
من از مرگ ترسم كه آید فراز / فروشند كتابم به نرخ پیاز
٦۸) نسخه ی كه نزد آقای باقر ترقی چند سال پیش دیدم (نه اسمش را یادداشت كرده ام نه تاریخش را ) خیال می كنم بعدها به مجلس داده شده است.
نوشته بماند به خط غریب / كه نصر من الله فتح قریب
**
نوشته بماند سیه بر سفید / نویسنده را نیست فردا امید
**
هر كه خواند دعا طمع دارم / زانكه من بنده ی گنه كارم
٦۹) شرح عین المعاد (نسخه ی مجموعه ی كریستین سن در كتاب خانه ی سلطنتی كپنهاگ)
به یادگاری خود من نوشتم این خط را / و گرنه این خط من لایق كتاب نبود
۷۰) خواص الآیات (شماره ی ۵ مجموعه ی كریستین سن در كتاب خانه ی سلطنتی كپنهاگ)
دستم به زیر خاك كه خواهد شدن تباه / باری به یادگار بماند خط سیاه
* **
البته در بسیاری از كتاب ها كاتبان «ختم» نسخه را با « تم» (و نیز تكرار چند بار آن ) و «تمت» و «تمام شد» و جز این ها مشخص كرده اند. در برخی از نسخه ها «تمت تمام شد كار من نظام شد» دیده می شود، به ویژه نسخه های هندی (به عنوان نمونه در نل ودمن نسخه ی شماره ی ۱۲۹ كتاب خانه ی سلطنتی كپنهاگ آمده: … و باری تمت تمام شد / كار من هم نظام شد ! )
- - -
از: مجله ی هنر و مردم؛ دوره ی دوازدهم، شماره ی ۱۳۹، اردیبهشت ۱۳۵۳
شماره ی نوشته: ۳۲ / ۴
ایرج افشار
نسخه ی خطّی جلوه گاه اندیشه و هنر ایرانی
ثبت و ضبط اندیشه در دوران دراز تمدن بشری به سه شیوه عملی شده است : نوشتن دستی بر صفحههای گلی، سنگی، چوبی، كاغذی و . . . . ؛ چاپ آثار با وسایل فنی و صنعتی؛ و سرانجام صبط و انتقال گفته ها بر صفحه و نوار و موج و رایانه.
در تاریخ تمدن ایران، سابقه ی نسخهنویسی ِ خطی پردامنه است و این نوع كار در میان آثار باستانی دیگر ارزش خاص و اعتباری ویژه دارد. زیرا افكار همه ی اندیشمندان و دانشمندان و شاعران ما بر این اوراق كه بیش ترشان اکنون فرسوده و پاره و چركین و ناخواناست، پس از سده ها و روزگاران دراز به دست ما رسیده است و امروزه ما میتوانیم تاریخ حیات ملت نام داری را در میان آن ها پژوهش و كشف كنیم.
تردیدی وجود ندارد كه اهمیت این نسخه ها نه از تخت جمشید و مسجدهای اصفهان كم تر است و نه از گنجینههای زرین زیویه و مارلیك كه چشمها را خیره میكنند. شناخت ملت و سرزمین ما منحصر به تاریخ جهانگیری هخامنشی و هنر ساسانی و پهلوانی های رستم و نقش های زیبای شیخ لطفالله نیست. ما در كنار و هم تراز با این آثار بزرگ و با جلال، نسخههای خطی زیبا و پركار هنرمندانه و كهنه كتاب های فرسوده و شیرازه دررفته ای داریم كه هر یك سندی بزرگ و مهم است، هم از حیث خط و هنر و هم از دید مضمون و اندیشه.
از روزگاری كه كتابنویسی در ایران باب شد تا روزگار امروز كه ما در آن زندگی میكنیم، هزاران هزار كتاب به دست نوشته شده اما شمار اندكی از آن ها به روزگاران باقی مانده است. سیل های بنیادكن ، شعلههای آتش جنگ ها و غارت های قوم های گوناگون و ویران شدن بناهای گلین هر یك هزارها نسخه ی خطی را از میان برده است. دستنویس شاهنامه، نسخههای خطی گلستان و بوستان و دیوان حافظ كه فردوسی و سعدی و حافظ نوشته بودهاند همه از میان رفته است و اگر یك سطر قلم آن ها امروز به چنگ میافتاد سر فخر به آسمان میسودیم و زیارت آن ها را بر كافه ی ملت ایران فرض میشمردیم.
نسخه های خطی یكی از میدانگاه های با نزهت و خوشمنظر و تجلیگاه بارز ذوق و هنر اصیل ایرانی است. بر صفحات درونی و جلد آن ها زیباترین نقش ها و رنگ ها را ترسیم كرده و اندیشه را تجسم بخشیدهاند. در جلدهای سوخت و معرق و روغنی و سرپنجههای هنرمندان بینامونشان نازكترین قلم ها و روشنترین طرح ها را بر پوست خشك مقوای شكننده جاودان ساخته است و خویش و بیگانه را از اعجاز و شگفتی كار به آفرینگویی و شگفت واداشته است. نسخه های خطی به هریك از زبان های فارسی، عربی، تركی و پشتو كه اثر اندیشه ی ملت های ایرانی باشد از آثار گران قدر و جاودانی و نمودار هنر و اندیشه ی ملی مردمی است كه در دوران زندگانی مشترك خویش برای روزگاران بلند بر جای گذاشتهاند. ناگزیر بر ما فرض است كه در یادكرد و بزرگداشت و نگاهبانی آن آثار همواره كوشا و دلسوز باشیم و نگذاریم كه برگی و حتا سطری از آن ها محو شود.
لیکن دریغ و افسوس كه ما چنین آثار درخشان و گرامی گذشته و میراث علمی پیشینیان خود را از یاد بردهایم. حتا نخبگان ما از میان چندین دههزار نوشته ی ایرانی بیش از ده تا بیست نمونه را نمیشناسند. علت این امر هم مربوط به امروز و دیروز نیست. سببی است تاریخی كه بحث از آن سودمند مینماید.
پیش از آن كه فارسیزبانان با هنر چاپ آشنا شوند كتاب ها را به دست مینوشتند. نگاهی به نسخههای خطی متن های قدیم خواه عربی و خواه فارسی، و بررسی در تاریخ نگارش آن ها این نكته ی دقیق را روشن می سازد كه نوشتن نسخه های علمی تا سده ی نهم هجری رایج و مرسوم بود و در سده ی نهم یعنی در عصر تیموری كه در دربار هرات خوش نویسی و نقاشی بالایی گرفت نوشتن نسخه های مرغوب و زیبا و مزین از كتاب های ادبی كه بیش تر مطلوب شاه زادگان و اعیان بود و در قلمرو ایران و عثمانی و هند خریدار و خواستار داشت، رونق و رواج خاص یافت و زمان و وقت خطاطان مصروف نگارش و نوشتن این دست كتاب ها میشد. رسیدگی به نسخه هایی كه اكنون از آن دوره باقی است و تنظیم صورتی از موضوعهای این نسخه ها، این نكته را به خوبی روشن میسازد.
دردوران صفوی هم، چنان كه باید رغبتی به خواندن كتاب های اصیل قدیمی و متن های علمی و تاریخی نبود. ناسخان كتاب وقت خود را به نوشتن متن های ادعیه و زیارات و ردود و اخبار و احادیث و فقه و اصول كه جوهرمایه ی مملكتمداری صفویان و وسیله ی پیشرفت حكومت و نشر عقاید و نظام اندیشه ای آنان بود، مجالی نگذاشت كه ایرانیان به آثار قدیم و اندیشه های گذشته ی خود بپردازند و متن های كهن را از گوشههای فراموشی به درآورند.
وضع چنان بود كه اگر هم دانشمندانی چون شیخ بهایی و ملامحمدباقر یزدی كتاب های موجزی در«حساب» تألیف می كردند بر اثر بیاطلاعی عمومی از كتاب های معتبر دانشمندان بزرگی چون كوشیاربنلبان جیلی و غیاثالدینجمشید كاشی و خواجهنصیر، كتاب های جدیدتر بودند که به علت احتیاج شهرت مییافتند. چندان كه بر خلاصهالحساب بهایی چندین شرح و حاشیه نوشتند و كار به جایی رسید كه تفسیرهای قدیم نیز به علت آن كه اغلب، آن ها را اثر دانشمندان سنت و جماعت میدانستند متروك ماند و فراموش شد. اگر نسخه های خطی تفسیرهای طبری و میبدی و امام فخر و ابوالفتوح و درواجكی مربوط به عصر صفوی بسیار نیست به همین سبب است. اگر از کتاب های ادبی و تاریخی مشهوری چون تاریخ سیستان، مجمعالتواریخ، تاریخ بیهقی، سیاستنامه، اخلاق ناصری و چهار مقاله، نسخههایی ماند، بسیاری از متن های مهم فارسی فراموش و نسخه های آنها در گوشههای كتاب خانهها و مسجدها و امام زادهها طعمه ی موش و موریانه و رطوبت و ویرانی و حریق و سیل و دست یازی بیامان و مرسوم روزگار شد و جز این چون راه مشرق بر فرنگی ها باز شد، عتیقهخران و عتیقهفروشان کتاب های خطی را وسیله ی سوداگری ساختند و بدین ترتیب بسیاری از نسخه ها از مملكت ما خارج شد و به موزهها و مجموعههای اروپا و آمریكا رفت و البته باز اقبال و بختی با آن نسخه ها همراه بود كه از آفت هایی كه نیستی و نابودی میآورد بر كنار ماندند و اكنون برای ما راه بازست كه دلمان را به عكس و فیلم آن ها خوش سازیم و اگر گذارمان به آن دیار افتاد دمی چشمان را لذت بخشیم و ببالیم كه چنین آثار هنرمندانه از مرده ریگ پیشینیان ما چشم و چراغ موزههای فرنگ شده است و اگر آنان بازیچهای چون «شهر فرنگ» به ما دادند از ملت بزرگ و پرافتخار ایران آثار درخشان و هنرپروردی فراچنگ آوردهاند.
برماست كه متن های از یاد رفته را زنده كنیم و هر كدام را كه از حیث فواید تاریخی و ادبی و معنوی دارای اهمیت و اعتبارست از گوشه ی كتابخانهها به درآوریم و به به ترین صورت و منقَّحترین وضع به چاپ برسانیم و ادب و اندیشه ایرانی را عرضه کنیم و جاویدان نگاه داریم. چه بسیار است كتاب های فارسی یا عربی كه ایرانیان نوشتهاند و امروز از دیدگاه مباحث علمی و فنی مورد پژوهش و جست و جوی علمی واقع میشود و از آن ها نكتههای دقیق و عمیق فراچنگ میافتد . آثاری كه از غیاثالدینجمشید كاشی در این چند سال اخیر به انگلیسی ترجمه و نشر شده است یك مورد روشن و گویا از اهمیت متن های ایرانی فراموش شده است. قصههایی چون دارابنامه و سمك عیار و قصه ی حمزه و اسكندرنامه كه در چندسال گذشته چاپ شده گواه روشنی است كه هم از حیث قصهسرایی، هم از لحاظ ادبی و هم از جهت عقاید و آراء و رسوم و آداب قدیم گنجینهای بیمثال و زنده است.
متن هایی كه در سلسله ی انتشارات دانشگاه و بنگاه ترجمه و نشر كتاب و بنیاد فرهنگ ایران برای نخستینبار چاپ شده است ( چون احیاءالملوك و عجایبالمخلوقات و مهاننامه ی بخارا و تاریخ یزد و المرقاه و خواب گزاری و تحفه و زینالخبار ) همه باعث شناخت ادب ملی روشنگر تاریخ و اندیشه ایرانی است و هیچیك بی سود و ناسفته نیست. هر یك وسیلهای و مدركی برای پژوهشگر آینده خواهد بود و همه ی این کتاب ها آثاری بوده اند كه فراموش شده بودند و ادیب كتابخوان سی چهل سال پیش آن ها را نمیشناخت.
اكنون كه تاحدی بر سود و اهمیت این آثار آگاهی حاصل شد، باید بحثی را در باب گردآوری و نگاهبانی و شناساندن آن ها پیش كشید. نخستین و مهم ترین كار ما ایرانیان گردآوری این آثار است كه دستهای از آن ها به صورت نسخههای خطی در خانهها به عنوان مجموعه ی خصوصی یا مال ارثی از چشم پژوهشگر و دانشمند دور و بركنار نگاه داشته میشود و گاه به گاه پس از مرگ صاحب مجموعه یا روش سوداگرانه به بازار میآید و غالبن متفرق میشود. دسته ی دیگر از کتاب های خطی آن هاست كه در مزارها و امامزادهها و بقاع مذهبی و مسجدها به تصادف از بد حادثه ی زمان بركنار مانده و به علت احترام عامه به مکان های مذهبی آن کتاب های هم حفظ شده است و البته بسیاری از کتاب های مهم خواه از نظر متن و حواه از لحاظ هنر پاره و پراكنده در صندوق های مسجدها و مزارها طعمه ی خاك و موش و موریانه است و به تدریج از میان خواهد رفت. بر ماست كه این آثار گران قدر را كه مرده ریگ اندیشه ی ملت ایران است گردآوری کنیم، یعنی باید آن ها را خرید و به صورت قانونی از طریق ضبط از نیستی و نابودی محفوظ داشت و به راستی باید از كسانی كه مجموعه ی خصوصی دارند و به علت ذوق و عشق به گردآوری کتاب های خطی پرداختهاند سپاس گزار بود كه بخشی از عمر و سرمایه ی خود را برای این کار بزرگ نهاده اند و موجب حفظ شماری از این آثار بودهاند. مؤسسات ما باید با همت بلند و با رغبت، نفایس خطی را از این گسان خریداری كنند و بدانیم كه گردآورندگان این نوع آثار مردمی هوشیار بوده و خدمتی بزرگ به ملت خود كردهاند.
گام بنیادی دوم فهرستنویسی نسخههای خطی است تا كیفیت و كمیت و اهمیت این آثار هر چه بیش تر و زودتر روشن شود و پژوهشگر عاشق و علاقهمند به زودی و آسانی بداند كه در هر كتاب خانه و مخزنی چه كتاب هایی هست و هر كتابی را كه میخواهد در كجا باید بیابد. البته در این سال ها چندین كتاب خانه فهرست شده و مردی چون محمدتقی دانشپژوه یك تنه كارهای بسیار با ارزش و سنگینی را به انجام رسانیده است. ولی هنوز بسیاری از مجموعههای خطی ایران فهرستناشده مانده است و نسبت به کتاب هایخانههای هند و پاكستان و تركیه كه نسخه های خطی فارسی بسیاری در آن جاها نگاه داری میشود و اساسن هنوز درست نمیدانیم كه در كجاها كتاب خطی هست. سومین اقدامی كه باید مورد نظر باشد عكسبرداری و تهیه ی میكروفیلم از نسخه هایی است كه منحصربه فرد و یا به علتی واجد اهمیت است تا از نابودی معنوی آثار قدیم پیش گیری شود.
در این كار دانشگاه تهران از سال ها قبل پیشگام بوده و بنیاد فرهنگ ایران هم از زمان بنیاد گذاری گامهای با ارزشی برداشته است ولی هنوز هزارها نسخه در سراسر جهان هست كه باید از آن ها عكس یا فیلم برداشت و در دسترس پژوهشگران قرار داد. خوشبختانه فهرستی از نسخههای خطی كه توسط دانشگاه تهران عكسبرداری شده توسط آقای محمدتقی دانشپژوه تهیه شده و به چاپ رسیدهاست و تا چندی دیگر انتشار خواهد یافت.
كوشش چهارم دستگاههای علمی مملكت، تدوین فهرست مشتركی از همه ی نسخههای خطی فهرست شده است تا معلوم باشد كه از شاهنامه یا گلستان و هر اثر دیگر چند نسخه و در كدام كتاب خانهها موجود و هر یك نوشته ی چه کسی و كجا و كی است. این كار بزرگ را شرق شناس نام دار انگلیسی استوری آغاز كرد و بخشی عظیم از كتاب كبیر خود را نیز انتشار داد ولی عمرش وفا نكرد و اثرش ناقص و ناتمام ماند. دنباله ی كار او را جمعی در لنینگراد گرفتهاند كه اثر او را به روسی نقل و تكمیل كنند. آن دانشمند وصیت كردهاست كه مردیت اونس كتاب دار موزه ی بریتانیا مجلدات دیگر اثر او را به همان زبان انگلیسی انتشار دهد. در ایران همچنین اندیشه ای از چندی پیش در دانشگاه پیش آمد و چون موضوع با بنیاد فرهنگ ایران در میان گذاشته شد به گونه ی مشترك این خدمت بزرگ را آغاز كردهاند. اگر این چهار فهرست مشترك نسخه های خطی فارسی انتشار یابد كار بسیار بزرگی در راه ادب و فرهنگ و تمدن ایران به انجام خواهد رسید.
- - -
از: مجله ی هنر و مردم، دوره ی هفتم، شماره ی ۷۳، آبان ۱۳۴۷

خوانندگان ارجمند من برای آشنایی با مجموعه ی مقاله های نوشته شده در این تارنما و خواندن مستقیم آن ها می توانند به این جا نگاه کنند. با سپاس، آریا ادیب
توجه : بخش جدید "تریبون ادبی" (موضوع شماره ی ۲۱ ) محل درج مطالب آن گروه از خوانندگان ارجمند تارنمای آریا ادیب است که نوشته های خود را برای تکمیل مطالب ما یا در مقام پاسخ گویی به نکته یا نکته هایی از نوشته های نویسندگان مقاله های تارنمای آریا ادیب، توسط رایانامه (ایمیل) برای ما می فرستند. آشکار است که نهادن این نوشته ها در این تریبون آزاد الزامن به معنی تایید آن ها نیست. دیگر مقاله های خوانندگان گرامی من نیز که با مواضع ادبی تارنمای آریا ادیب همساز و در پیوند با یکی از موضوع های مورد بررسی در این تارنما هستند، همچون تا کنون، به نام نویسندگان این مقاله ها برای بهره مند شدن دیگر خوانندگان گرامی ما از آن ها، در موضوع های مربوط به خود نهاده می شوند. با سپاس، آریا ادیب
شماره ی نوشته: ۱۸/ ۱۸
دكتر محمد جعفر محجوب
فرهنگ عامه و زندگی
در این روزها دیگر گمان نمیرود سخن گفتن در باب لزوم گردآوری فرهنگ عامه و پبش گیری از تباه شدن و از میان رفتن این شاخه ی عظیم درخت تناور فرهنگ و هنر مردم ایران موردی داشته باشد. بیست سال پیش ـ و شاید حتا ده سال پیش ـ چنین گفتاری ممكن بود مؤثر واقع شود و گروهی از علاقه مندان به ادب و فرهنگ را در این كار رهنمون شود. اما امروز دستگاه های متعدد، مركز مردم شناسی وزارت فرهنگ و هنر، دستگاه رادیو تلوزیون ملی ایران و برخی سازمان های دیگر از روی شغل و علاقه به این شغل میپردازند و گروهی جوانان پر شور در دور افتاده ترین نقاط كشور یا به دست یاری ایشان بر میخیزند و یا خود در حد امكان ها و مقدورات خویش قدمی در این راه بر میدارند و هر روز كه میگذرد، شاهد انتشار اثری تازه در این زمینه هستیم و این خود ـ با نهایت مسرت نشان آن است كه كوشش گذشتگان و پیش گامان در این راه مؤثر اقتاده و جماعتی را در این میدان به تلاش و تكاپو وا داشته است. آهنگ این فعالیت نیز خوش بختانه روی در افزونی دارد و آینده ی به تری را نوید میدهد.
از سوی دیگر اگر اندكی بیش تر دقت كنیم قلمرو فرهنگ عامه را عرصه ای سخت گسترده و پهناور می یابیم كه در پهنه ی زمان و مكان گسترده است. برخی سنتها هنوز در میان ما متداول است كه به درستی زمان آغاز آن را نمیدانیم و یقین داریم كه برخی از آن ها بسیار قدیم است و به دورانهای دور پیش از تاریخ میپیوندد. تاریخ برخی دیگر را نیز به درستی میتوان تعیین كرد.
جمشید، پادشاه پیشدادی در گذشته ای بسیار دور، پیش از پدید آمدن كشور ایران میزیسته است. نام وی هم در اوستا و هم در ودا، كتاب دینی هندوان باستان آمده و از همین نكته پیداست كه دوران فرمان روایی وی پیش از جدا شدن ایرانیان از برادران هندی خویش و جای گزین شدن در فلات ایران بوده است.
سرگذشت جمشید در شاهنامه فردوسی بسیار مختصر است و اطلاعات بیش تری در باب زندگانی او در گرشاسب نامه ی اسدی و در كتابی به نام جمشید نامه كه فقط ترجمه تركی آن در دست است و متن فارسی آن تاكنون دیده نشده است می توان یافت. لیكن همان مختصر اطلاعی كه در شاهنامه از وی به دست داده شده است شایان تأمل و درنگ بسیار است. حكیم توس در شاهنامه تصریح میكند كه جمشید دیوان را مسخر خویش ساخت (و همین نكته و شاید برخی جزییات دیگر بعدها موجب آمیخته شدن سرگذشت جمشید پادشاه آریایی با سلیمان پادشاه یهود كه قرآن خلعت پیغمبری را نیز به دو ارزانی داشته شده است).
با آن كه شرح این ماجرا در شاهنامه بسیار مختصر است لیكن فردوسی گوید كه وی دیوان سیاه و دیوان سفید را مطیع و منقاد ساخت و آنان گرمابه و ایوان و عمارت ساختن و خط نوشتن را بدو و به ایرانیان آموختند و نه یك خط، بلكه سی خط به ایرانیان یاد دادند. بنا به این گفته ی مختصر این دیوان موجودهایی زنده و جسمانی بودند، سواد داشتند و خط مینوشتند و برای شست وشوی خویش به گرمابه می رفتند و رنگ پوسب برخی از آنان سیاه و برخی سفید بود. راستی این دیوان چه موجودهایی بودند؟ این مطلب موضوع بحث من نیست و حقیقت را بخواهید اطلاع دقیقی جز حدس و گمان در این باب ندارم. همین اندازه میدانم كه پیش از سكونت آریاییان در فلات ایران جماعتی نه از نژاد ایرانی در این سرزمین، به ویژه در سواحل دریاهای شمال و جنوب میزیستند. رنگ پوست ساكنان ساحل بحر خزر سفید بود (چنان كه اكنون نیز هست) و ساكنان سواحل خلیج فارس و دریای عمان اگر نه پوست سیاه و موی مجعد، دسته كم پوست تیره داشته و هنوز تا روزگار ما جماعتی از این گونه کسان در این نقاط ساكنند. آیا اینان تمدنی پیش رفته تر از قوم های نورسیده ی آریایی داشته اند؟ ممكن است چنین باشد. آنان، به ویژه ساكنان سواحل جنوب از را ه دریا با فنیقیان و كارتاژیان و گروهی دیگر كه شاید به درستی آنان را نمیشناسیم ارتباط داشتند. فنیقیان نخستین قومی هستند كه الفبا را ـ به علت ضرورت كار بازرگانی خویش ـ اختراع كردند و در نوشتن و خواندن و آسان كردن این كار دشوار انقلابی ایجاد كردند كه تأثیر آن در آن دنیای قدیم و طلوع عصر تاریخی كم تر از اختراع فن چاپ در سپیده دم عصر جدید نبود.
به هر حال، رفتن به دنبال این ماجرا و روشن كردن چه گونگی آن پرده ابهام را از روی دوران بسیار كهنی از تاریخ، به یك سوی میزند و این امر از نظر بازشناختن هویت ملی ما ایرانیان دارای اهمیت فراوان است.
از سوی دیگر با آن كه فرهنگ عامه قلمرو جدا و فرهنگ رسمی و دانشگاهی میدان دیگری دارد، با این حال چنان كه در آغاز كار تصور میرود، جداكردن این دو از یكدیگر چندان آسان نیست. ممكن نیست بدون دانستن داستان های حماسه ی ملی ( كه تصویری از داستان های عوام در لباس ادبی است). و خواندن قصه های پیغمبران (كه از جهت دیگر رویی در فرهنگ عامه دارد) شاهكارهای ادب رسمی را بتوان فهمید. در حقیقت ادب رسمی، بر روی دو پایه ـ حماسه ملی و روایتهای دینی ـ بنا شده است. بی شناختن قهرمانان شاهنامه، شعر حافظ و سعدی را كه به ظاهر فرسنگها از داستانهای خاندان زال و سام و رستم دور است نمیتوان فهمید. برای شاهد مثال یاد كردن دو بیت از حافظ كافی است:
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چكل / شاه تر كان فارق از حال ما، كو رستمی؟
و نیز:
شاه تركان سخن مدعیان می شنود / شرمی از مظلمه ی خون سیاووشش باد
شعر سعدی را نیز بدون تسلط به معارف اسلامی نمی توان درك كرد. در این باب نیر شاهد بسیار می توان آورد، لیكن به یك بیت اكتفا میشود:
چون كنعان را طبیعت بی هنر بود / پیمبر زادگی قدرش نیفزود
از این بیت پیداست كه كنعان پیغمبر زاده بوده و خود از «هنر پیمبری» چیزی به میراث نبرده است. سپس در تفسیرها میخوانیم كه كنعان نام آن پسر حضرت نوح بود كه از آمدن در كشتی خودداری كرد و گفت: من بر بالای كوهی میروم كه مرا از غرق شدن باز دارد. لیكن طوفان طغیان كرد و آب او را فرو گرفت و غرق كرد و بی دانستن این معنی اگر فهمیدن مطلب سعدی ناممكن نباشد بسیار دشوار است. باز میتوان گفت تفسیر و حدیث و حماسه ی ملی از مقوله های ادبی است و در كتاب های رسمی نشان آن را میتوان یافت. لیكن گاه تفسیر برخی شعرها را در هیچ كتابی نمی توان یافت.
شیخ اجل را غزلی است بدین مطلع:
من با تو نه مرد پنجه بودم / افكندم و مردی آزمودم
و در آن گوید:
در حلقه ی كارزارم انداخت / آن نیزه كه حلقه میربودم
معنی نخستین مصراع روشن است. اما این مصراع آخر چه معنی دارد و اگر بتوان معنایی برای آن تراشید چه ارتباطی با مصراع نخست پیدا میكند. نیزه ای كه (با آن) حلقه میربودم چه نیزه ای است و حلقه ای كه با آن میربایند چیست؟ هیچ فرهنگ و تفسیر و شرحی شما را در این راه یاری نمیكند تا وقتی كه سالها بعد، در ضمن مطالعه ی یك داستان عوامانه و در هنگام شرح و بیان هنرنمایی یكی از قهرمانان میخوانید كه پیاده ی جلودار پهلوان به میدان آمد و مقداری حلقه ی آهنین را در فاصله های مختلف روی زمین پخش كرد. آن گاه سوار به قصد عرض هنر به تاخت از آن سوی میدان فرا رسید و در ضمن تاختن اسب با سرعت هر چه تمام تر حلقهها را یكا یك با سر نیزه از زمین بر چید، مقصود سعدی آن است كه این هنرمندی در نیزه وری و ربودن حلقهها موجب مغروری من شد و مرا در حلقه ی كارزاری (كارزار عشق) انداخت كه جان به سلامت از آن به در بردن دشوار است.
لیكن تنها فرهنگ عامه نیست كه گاه فصل مشتركی با ادب پیدا میكند و بی آگاهی از فرهنگ عامه نمیتوان مفهوم آثار ادبی را دریافت، بلكه این رابطه ی متقابل است و ادب راهی را بر پژوهشگر فرهنگ عامه میگشاید. اطلاع ما در باب كشتی گرفتن درمیدان و مسابقه ی پهلوانی اگر محدود به معلومات شفاهی و سینه به سینه باشد تا یكی دو سده ی قدیم تر نمی رود. اما در گلستان سعدی داستان كشتی گیری را می خوانیم كه در صنعت كشتی گرفتن سر آمد بود و سیصد و شصت بند فاخر میدانست و چون گوشه ی خاطرش با جمال یكی از شاگردان میلی داشت سیصد و پنجاه و نه فن را بدو آموخت و یك فن را برای روز مبادا نگاه داشت. شاگرد كه از غرور جوانی و نیروی پایان ناپذیری آن سرمست بود، روزی دعوی كرد كه من اگر حرمت استاد را نگه میدارم از نظر رعایت احترام استادی است ورنه به فن با او برابرم و به قوت از او برتر. استاد را این سخن سخت آمد، بفرمود تا خاك كشتی ریختند و به میدان در آمد و با آن یك فن كه از وی پنهان نگاه داشته بود شاگرد حق ناشناس را برداشت و بر زمین كوفت. تنها وجود این حكایت نشان میدهد كه در سده ی هفتم هجری و قطعن مدت ها پیش از آن مسابقه ی كشتی در حضور شاهان و امیران رایج بوده است (در باب كشتی در میدان جنگ كه از شاهنامه ی فردوسی اطلاع كافی داریم) و از مطالعه ی متن آن برمیآید كه در روزگار شیخ اجل سعدی كشتی گیران تا سیصد و شصت فن كشتی میدانسته اند و امروز این تعداد به كم تر از نصف تنزل كرده یا دست كم نام آن ها چنین مینماید. از این جالب توجه تر حكایت مشت زنی كه از دهر مخالف به فغان و از حلق فراخ به جان آمده بود. داستان مشت زنی بسیار شیرین و در عین حال طولانی ترین داستان گلستان سعدی است و در این مقام مجال نقد و تحلیل و حتا نقل بخش كوچكی از آن نیست. علاقه مندان میتوانند این داستان دلكش را در گلستان بخوانند. لیكن وجود همین حكایت و نیز حكایت كوچكی در بوستان كه با این مصراع «یكی مشت زن بخت و روزی نداشت» و اشارتهای دیگری كه جای جای در بوستان یا گلستان هست نشان میدهد كه این ورزش در روزگار سعدی رواج تمام داشته است و حال آن كه ما آن را دست كم با اسلوب و فاعده های کنونی از صادرات غرب میشماریم.
روشنگری فرهنگ عامه در عرصه ی تاریخ بیش از میدان ادب است. در تاریخ ۲۵۰۰ ساله ی ایران همواره شاهان بر این سرزمین حكومت كردند و ایران هیچ حكومتی جز حكومت سلطنتی نداشته است. بدیهی است كه هر شاهنشاه و هر شاه و حتا هر فرمان روای كوچك دستگاهی و درباری برای خود داشته است. كتابهای تاریخ متعدد مفصل و مختصر نیز در دوران فرمان روایی این حكم رانان كوچك و بزرگ نوشته شده و گاهی مؤلفانی مانند بیهقی دقت در جزییات را به حد اعلا رسانده و حتا روز و ساعت اتفاق افتادن رویدادها را ثبت كردند. اما با وجود همه ی این منابع تاریخی، دربار شاهان مقتدری مانند سلطان محمود غزنوی و ارسلان و ملك شاه سلجوقی و شاه عباس صفوی چه شكلی و چه آدابی داشته است؟ آیا حاضران در بار در حضور شاه بر صندلی می نشسته اند یا بر روی زمین؟ شرف یابی به حضور شاه چه آداب و ترتیبی داشته، رسولان را چه گونه پذیرایی میكرده اند. تزیینات و آرایشهای درون دربار چه گونه بوده است.در باب این مسایل تقریبن هیچ نمیدانیم و این نه از آن جهت است كه مورخان در این باب كاهلی كرده باشند. خیر. لیكن به ذهن آن ها نمیرسیده است كه دستگاهی را كه ـ مثل وزارت خانهها و دستگاه های دولتی امروزـ هر روز در آن رفت و آمد داشته و هزاران فراش و خدمتكار و كارمند و وزیر و امیر در آن می رفته و میآمده اند با ذكر جزییات شرح دهند. از همین نظر از كتاب عظیم بیهقی كه فقط در شرح رویدادهای دوران ده ساله ی فرمان روایی سلطان مسعود غزنوی است تقریبن هیچ در باب این مسایل به دست نمیآید چنان كه ممكن است صد سال بعد نیز پژوهشگران ـ در صورتی كه كیفیت و آداب و ترتیب و حتا شكل بنای دستگاه های امروزی دربار شاهنشاهی به دقت نوشته نشود ـ در این باب بی اطلاع بمانند. اما این تاریكی را كتابهای افسانه و داستان روشن میكنند. در داستان سمك عیار كه در سده ی پنجم یا ششم نوشته شده دربار مرزبان شاه پادشاه داستانی و بازیگر قصه ی سمك به دقت تمام شرح داده شده و نویسنده جزییات آن را بیشك از روی دربار عصر خویش باز آفریده و ما را از بسیاری آداب و رسوم آن روزگار آگاه ساخته و در حقیقت تاریخ را تكمیل كرده است و بر همین قیاس است داراب نامه ی بیغمی برای سده ی هشتم هجری و رموز حمزه و اسكندرنامه ی آخری برای سده یهای یازدهم و دوازدهم.
تأثیر متقابل تاریخ بر افسانه نیز قابل ملاحظه است: در قصیده ی معروف فرخی به مطلع:
فسانه گشت و كهن شد حدیث اسكندر / سخن نو آر كه نور را حلاوتی است دگر
كه در حقیقت فتح نامه سفر سلطان محمود به سومنات و گشودن آن دژ مستحكم است و در آن شرح رویدادی آمده كه در هیچ منبع تاریخی دیگر یاد نشده است فرخی گوید كه روزی لشكر محمود نزدیك بیابانی رسیدند و راه به جایی ندانستند. ناگهان هندویی پیر پیش آمد و گفت این جا بیابانی است بی آب و علف و پر خطر كه از آن بدون رهبری آزموده جان بدر نتوانید برد و من سالهاست كه از این راه رفت و آمد میكنم و میتوانم شما را به راه نمایی خویش از این وادی پر خطر برهانم. محمودیان چون هیچ راه دیگری نمیدانستند، ناگزیر پذیرفتند.به ویژه آن كه دلیل راه را نیز با خود میبردند و اگر خطر مرگی درمیان بود وی را نیز تهدید میكرد. به اشاره ی هندو مقداری آب و آذوقه برداشتند و در بیابان رفتند. هر چه پیش تر میرفتند بیابان سهمناك تر میشد و اثری از وعده ی هندو و دریافتن آب و آبادی به نظر نمی رسید، كم كم آب و غذای لشكریان تمام شد و روزی چند نیز با نهایت ضعف و در غایت صرفه جویی در اكل و شرب راه پیمودند. آن گاه هندو بدیشان گفت: اینك وظیفه ی من به انجام رسیده است. من مردی پیرم كه خویشتن را فدای آیین و عقیده و وطن خویش كرده ام و شما را به این وادی سهمناك رهنمون شدم و به جایی آوردم كه جان به در بردن از آن ممكن نیست. سرنوشت شما مرگ در این بادیه است و با من هم هرچه بخواهید میتوانید بكنید.
فرخی ادامه میدهد كه لشكریان محمود به تأیید خداوندی و بر جای گذاشتن قربانیان بسیار سرانجام از آن بیابان بیرون آمدند و به پیروزی دست یافتند. اگر از مقداری مبالغه و اغراق كه لازمه ی كار شاعران است و در این قصیده آمده بگذریم هیچ دلیلی برای تكذیب این واقعه در دست نیست. لیكن واقعیت در این ماجرا رنگ افسانه دارد و میتواند الهام بخش داستان سرایان شود و چنین نیز شده است. بعدها در بسیاری از داستانها و از جمله رموز حمزه به مانند این رویداد با آب و تاب و شاخ و برگ بیش تر بر میخوریم و این امر تأثیر رویدادهای تاریخی را در افسانه سرایی نشان میدهد و بار دیگر این حقیقت را تأكید میكند كه هیچ قصه ای نیست كه هسته ای از واقعیت، پیچیده در آب و رنگ افسانه، در آن وجود نداشته باشد.
لیكن این تأثیر یك جانبه نیست.برخی افسانه های معروف تاریخ نویسان را تحت تأثیر قرار داده و آنان بر این دادن جاذبه ی بیش تر به تاریخ خویش از این قصهها الهام گرفته اند. در ادب فارسی داستانی وجود دارد معروف به بختیار نامه كه نوشته های متعدد از آن در دست است. بختیار نامه داستان پادشاهی است كه دختر سپه سالار خویش را در راه میبیند و عاشق او میشود او را به شبستان خود فرا میخواند و عقد میبندد و سپس ماجرا را به سپهسالار آگهی میدهد. سپهسالار را این روش خوش نمیآید و برا او شورش میكند و شاه و دختر سپهسالار ناگزیر از شهر خود میگریزند و زن كه كودكی در راه داشته است در بیابان وضع حمل میكند و چون دشمن به دنبال ایشان بوده است ناگزیر جگر گوشه ی خود را در بیابان بر سر چاهی به جا میگذارند و میروند. پس از آن گروهی از دزدان بر سر چاه میرسند و رییس دزدان آن كودك را به فرزندی بر میدارد و در آغوش مهر خویش میپرورد تا جوانی رشید و برومند میشود. سپس بر اثر حوادثی كه مجال یاد كردن از آنها نیست گذار این جوان به در بار پدرش كه از شاهان همسایه كمك گرفته و سپه سالار را شكست داده و بر سر اورنگ خویش بازگشته است میافتد و داستان با رویدادهای جالب توجه ادامه مییابد. این داستان كهن است و شاید در ادب پهلوی نیز نسخهای از آن وجود داشته است.
اسكندر بیك تركمان مؤلف كتاب معروف عالم آرای عباسی هنگام سخن گفتن از رویدادهای دوران شاه طهماسب اول فصلی در باب پناهنده شدن شاه زاده ی گور كانی هند محمد همایون فرزند بابر نگاشته است و در آن گوید كه همایون بر اثر نامهربانی برادران و نفاق ایشان از شیرخان افغان كه پایه ی نوكری ملازمانش نداشت در كنار آب گنگ شكست بزرگ خورد مركب در آب افكند و با تنی چند از خاصان خویش نجات یافت و به هر نقطه ی هند از اگره و لاهور تا سند روی آورد، كسی بدو روی موافقت نشان نداد. وی در این سرگردانی زن خویش را به همراه داشت و فرزند او جلال الدین اكبر كه بزرگ ترین پادشاه گور كانی هند است در میان این پریشانی در راه به دنیا آمد و همایون او را با خدمتكاران در اردو گذاشت و زن را با خدمتكاری چند همراه برداشته قدم در بیابان توكل نهاد. همایون سرانجام به ایران آمد و از شاه طهماسب مهربانی و نوازش بسیار دید. لیكن مورخ كه در هنگام نوشتن احوال او تحت تأثیر بختیار نامه بوده برای مؤثرتر ساختن شرح سرگردانی وی آن را به همان سیاق پرداخته، یاـ اگر بتوان گفت ـ در این مورد شباهتی شگفت میان افسانه و حقیقت پدید آمده است.
امروزه همه ی دست اندر كاران گردآوری فرهنگ عامه در نتیجه ی تحولی كه در جامعه ی ما روی داده است ـ به حق ـ از فوت شدن فرصت و از میان رفتن سنتها نگرانند و گاه برخی از ایشان گام را فراتر میگذارند و گمان میبرند كه اگر به سریع ترین صورت ممكن و در همین ایام معدود فرهنگ عامه را گرد آوری نكنیم ایرانیان فردا دیگر اثری از آن نخواهند یافت. چنین دیدی البته با حسن نیت است اما با واقعیت نمی خواند، هنوز در مراسمی از نوع عروسی و عزا و حمام زایمان و شب شش و بله بران و گرفتن شب چهل شب سال و سینه زنی و روضه خوانی و تغزیه خوانی و حتا در زندگانی روزانه هر كس آداب و رسوم و مراسمی بر گزار میشود كه بیآن ها نمیتوان زندگی كرد.
چند سال پیش مؤسسه ی تحقیقات و مطالعات اجتماعی دانشگاه تهران كتابی بسیار جالب توجه انتشار داد با عنوان «از خشت تا خشت» و در آن كتاب همه ی آداب و رسوم زندگی افراد از هنگام افتادن بجه در خشت تولد تا زمانی كه سر وی را بر روی خشت گور میگذارند مورد بررسی قرار گرفته بود و بدیهی است كه بررسی همه ی این مراسم را ـ حتا برای هر محل و هر روستا باید در كتابی گردآورد.
بسیاری از این رسمها و اعتقادها و افسانهها، ریشه ای بسیار كهن دارد. گویند داستان خضر كه قدم به هر جا میگذارد سبزه در آن جا میروید ( و بدین سبب اورا خضر نامیده اند) و قصه ی چشمه ی آب حیات كه در ظلمات است و هر كس كه از آن آب بنوشد عمر جاودان مییابد، افسانههایی بسیار كهن و هزاران سال كهن تر از دوران زندگانی تاریخی آدمی است. این افسانهها در هریك از قرون و اعصار صورتی دیگر یافته و سنتهای كهن هر چند یكبار پس از آن كه گرد فراموشی بر ایشان افشانده شد سمندروار از میان خاكسترهایی فراموش شده ی سنت كهن به صورتی نو سر بر میكنند.
ایرانیان قدیم برای نور و كانون آتش احترام بسیار قایل بودند و هم اكنون هم میبینیم كه گاهی عامه ی مردم به «سوی سلمان» و «سوی آتش» سوگند میخورند و چون چراغ خاموش شده روشن میشود، به ویژه اگر دسته جمعی در جایی مانند قهوهخانه نشسته باشند صلوات می فرستند. گمان میرود كه انتساب سوی چراغ به سلمان فارسی كه ایرانی و از یاران نزدیك پیامبر اسلام بود برای دادن وجهه مذهبی بدین سنت باستانی باشد. گاهی مطالعه ی آثار بازمانده ی فرهنگ عامه چنان روشنگر اخلاق و وضع روحی جامعه ی عصر خویش است كه هیچ كتاب تاریخ و جامعه شناسی نمیتواند چنین پرتویی به زندگانی اجتماعی آن روزگار بیافكند.
ما هم اكنون سر گرم انتشار دادن ۳۳ تعزیه نامه هستیم كه تا كنون قدیم ترین تعزیه نامههای تاریخ دار موجود شناخته شده و نسخه آن نزدیك ۱۴۰ سال پیش فراهم آمده یعنی از سروده شدن آن ها بی شك بیش از یك سده ی و نیم میگذرد.
موضوع هز تعزیه نامه روشن است و چیزی جز شهادت یا سرنوشت اندوه بار اولیای دین یا مذهب نیست. شرح این رویدادها را در بسیاری كتابها میتوان خواند. لیكن در این تعزیه نامهها شاعری كه از میان مردم برخاسته است از زبان اولیا و اشقیا سخن میگوید و بی آن كه خود اراده كرده باشد اخلاق و كردار و روش و منشی را كه حاكم بر آن عصر بوده بی هیچ ریا و پرده پوشی در برابر دیده ی پژوهشگران میگذارد. در این نعزیه نامه همه جا سخن از آن است كه اولیای دین متحمل این فداكاریها شدند و این ستمها را دیدند تا غرامت گناه كاری بی حد و حصر امت را بپردازند. اما هیچ اشاره و حتا كنایهای به این «امت گنه كار» نیست كه شما نیز به جای افزودن بر باز گناه خویش و تكیه كردن بر شفاعت آن بزرگان قدری از ایشان پی روی كنید و بكوشید تا اگر در طهارت و عصمت به ایشان نمیرسید باری در راه آنان گام بردارید. چنین مطلبی حتا یك بار در هیچ یك از این تعزیهنامه ها دیده نمیشود و این امر به خوبی وضع اخلاقی جامعه ی آن روزی را میرساند كه ناآگاهانه اعتقاد داشتند كه آنان برای آلودن دست خود به گناه و معصومان برای شفاعت كردن از ایشان خلق شده اند و تنها وظیفهای كه بر عهده دارند این است كه با برپا داشتن این مراسم عزا از سنگینی بار گناه خویش بكاهند و تا محرم سال آینده باز همان روش پیشین را ادامه دهند.
آن چه تا كنون گفته شد بی اختیار بیش تر در باب افسانه و قصه و مانند آن بود. لیكن فرهنگ عامه به هیچ روی به این قلمرو تنگ محدود نمیشود. ذهن بشر خاصیتی دارد كه همواره در باب آن چه به نظرش غریب میآید پرسش های گوناگون مطرح میكند و برای آن پاسخ میخواهد. در نخستین روزهای تمدن بشری پاسخ همه ی این پرسش ها، در رشته ی پزشكی باشد یا نجوم، كشاورزی باشد یا صنعت، ادب باشد یا علم بر عهده فرهنگ عامه بود و كم كم دانشمندان كه ذهنی روشن تر از عامه مردم داشتند در برخی مسایل كنج كاو شدند و كوشیدند برای پرسش های خود پاسخ علمی و معقول بیابند و علم از این راه پدید آمد. لیكن هنوز، شاید در هیچ نقطه از دنیا نیست كه همه ی افراد جامعه به دستور علم عمل كنند و پاسخ پرسش های خود را از دانش و ادب رسمی بخواهند و هر چه زندگی از مركز تمدن دورتر باشد از نفوذ علم رسمی دانشگاهی كاسته میشود و حکم روایی فرهنگ عامه افزایش مییابد. چوپانی كه در حاشیه ی كویر زندگانی میكند راه خود را از روی گردش ستارگانی كه در آسمان صاف كویر جلوه گری میكنند باز مییابد. او این فن را پدر بر پدر و سینه به سینه از گذشتگان خود آموخته است با همان نامها و باورهای قدیمی، بی آن كه كوچك ترین اطلاعی از تلسكوپ و رادیو تلسكوپ و كهكشان و سحابی و نواختر و فوق نواختر و غولهای سرخ و كوتولههای سفید داشته باشد یا ستارگان سیاه را كه قطر آن ها بیش از چند كیلومتر نیست و وزن هر سانتی متر مكعب از ماده ی آنان هزاران تن است بشناسد. در حقیقت او در نجوم عوامانه دست دارد و نیاز محدود خود را با آن برآورده میسازد.
دوا و درمان خانگی ـ كه گاهی ضایعه های بسیار نیز به بار میآورد ـ جلوه ای از پزشكی عامه است و بر همین قیاس است نقاشی، مجسمه سازی، رقص، جادو و جنبل، پیش گویی، هواشناسی، خاك شناسی و كشاورزی، دام پزشكی و دام داری، با روشهای باستانی و سینه به سینه همه مطالبی است كه هر یك باید مورد توجه كارشناسان مربوط قرار گیرد و بنده كه در این مسایل هیچ گونه بصیرت و اطلاعی ندارد ناگزیر سخنی نیز نمیتواند گفت و نتیجهای هم نمیتواند گرفت.
اما اگر یك نكته در این مقام ناگفته بماند گفتار ما ناقص تر از آن چه هست خواهد شد و آن نكته توجهی است كه از حدود دویست سال پیش پژوهشگران اروپایی به گردآوری و طبقه بندی و تحلیل و استنتاج از مواد مربوط به فرهنگ عامه داشته اند.
پنج سال پیش كه در پاریس به مطالعه ی كتابهای خطی داستانی محفوظ در كتاب خانه ملی پاریس اشتغال داشتم ناگزیر سراغ كارشناسان این فن را گرفتم و از بانویی كه در موزه ی مردم شناسی پاریس كار میكرد و در رشته ی فرهنگ عوام به مقام استادی رسیده بود صورتی از كتابهای مربوط به این فن را كه به زبانهای فرانسوی یا انگلیسی نوشته شده باشد خواستم. در پاسخ گفت: گردآوری صورت كامل این آثار مدتی وقت میخواهد و فعلن من میتوانم صورتی از برخی كتابهای پایه ای آن را دو سه روزه به شما بدهم. وقتی برای دریافت این صورت نزد وی رفتم زیادی شمار كتابها مرا به شگفت آورد. بیش از پنجاه كتاب پایه ای فقط در باب اطلاعات عمومی مربوط به فرهنگ عوام و گردآوری و تجزبه و تحلیل آن ها از سده ی نوزدهم و سده ی بیستم، به عنوان كتابهای دم دستی به بنده داده شد و بعد كه در كتاب خانه ی ملی پاریس اندكی بیش تر موضوع را دنبال كردم، ورن گفته ی آن بانوی استاد بر من روشن تر شد.
در همان اوقات جدید ترین ترجمه ی فرانسوی كتابی كه یك استاد شوروی با عنوان «ریخته شناسی قصه» نوشته بود در فرانسه انتشار یافت. این استاد و لادیمیر پروپ نام دارد و در سال ۱۹۷۰ میلادی در گذشته است. وی از استادان سرشناس اتحاد شوروی بود و عمر خود را صرف گردآوری قصههای ملت های اروپایی به ویژه اسلاوها و تجزیه و تحلیل آن كرد و شاهكار وی همین كتاب بود. (۱)
اهمیت كتاب پروپ تا آن گاه كه از روسی ترجمه نشده بود بر اروپاییان و امریكاییان آشكار نشد. لیكن هنگامی که نخستین ترجمه ی انگلیسی آن (در دهه بین ۱۹۵۰ و ۱۹٦۰) در امریكا انتشار یافت پژوهشگران فرهنگ عامه با روشی نو و فكری تازه در زمینه ی تحلیل و تركیب داستانها و افسانه های عوام رو به رو شدند.
خلاصه ی مطلبی كه پروپ در این كتاب آورده است این است كه وی میگوید در سراسر گیتی هزاران داستان و افسانه ی عوامانه میان قوم ها و ملت های گوناگون پراكنده است كه شاید گردآوری همه ی آن ها سالیان دراز دیگر وقت بخواهد. هریك از این داستانها موجودیت و هویتی جداگانه دارند و شاید هیچ گونه شباهتی میان برخی از آن ها وجود نداشته باشد. اما اگر با دید علمی بنگریم خواهیم دید همچنان كه اجسام و موجودات در جهان بسیار فراوان و متنوع هستند، لیكن تعداد مصالح و موادی كه آن ها را ساخته محدود است و از نود و نه عنصر كه نام آنها در جدول عناصر كتابهای شیمی و فیزیك ثبت است در نمیگذرد، تمام قصههای دنیا نیز از عناصر معدودی ساخته شده اند و اگر دگرگونی و تفاوتی هست در طرز تركیب این عناصر با یكدیگر است و دنیای قصه نیز از این جهت به جهان مادی شباهت دارد.
آن گاه پروپ در برابر شگفتی خواننده ی كتاب خویش مانند دانشمند فیزیك و شیمی كه در آزمایشگاه خود جسمی را تجزیه میكند و فرمول آن را مینویسد، به تجزیه عناصر تشكیل دهنده ی افسانه میپردازد و فرمول این عناصر را (كه قبلن مانند عناصر شیمیایی نام گذاری كرده است) درست مانند فرمول شیمیایی در یك سطر مینویسد به گونه ای كه خواننده با دانستن كیفیت آن عناصر، میتواند با دیدن فرمول آن قصه راـ بدون توجه به شیوه ی عبارت پردازی آن ـ بازسازی كند.
پروپ عقیده دارد كه همه ی مواد و مصالح تشكیل دهنده ی قصههای عوامانه از سی و یك عنصر بیرون نیستند. البته وی تصدیق میكند كه این عناصر نیز مانند برخی عناصر شیمیایی كه دارای ایزوتوپ (مساوی عنصر شیمیایی با همان نام و خاصیت ولیكن با وزن اتمی متفاوت) هستند، عناصر قصه نیز گاهی در عین یكسانی اصل، در برخی خواص با هم تفاوت دارند، لیكن در هر حال آجر و ملاط و مصالح ساختمانی كه بنای قصه را بر میافرازند از این سی و یك نوع بیرون نیستند.
چنان كه گفته آمد كتاب پروپ انقلابی در كار تجزیه و تحلیل افسانهها ایجاد كرد و اكنون در همه ی دانشگاه هایی كه ادب عوام تدریس میشود آن را خواند كتاب پروپ و كار كردن به روش وی امری عادی و جاری است و امیدوارم روزی در ایران هم این كتاب ترجمه شود و انتشار یابد.
درست است كه دانشمندان یك باره نیز به آن چه پروپ گفته بود تسلیم نشدند و گفتار او را وحی منزل ندانستند و بر آن خرده گیریهایی كردند، اما پروپ پیشاهنگ گشودن راهی بود كه اكنون مورد تصدیق و تأیید اهل پژوهش در فرهنگ عامه است و گو این كه ممكن است كسی عنصری چند بر آن چه پروپ گفته بود بیافزاید یا دو سه عنصر وی را در هم ادغام كند، یا روش هایی روشن تر و عملی تر از آن چه وی نشان داده بود ارایه دهد، مجموعه ی انتقادها و تكمله هایی نیز كه بر اثر پروپ چه در شوروی و چه در امریكا و اروپا نوشته شده بود در كتابی جداگانه، به مراتب بزرگ تر از اثر اصلی پروپ با عنوان «منطق قصه» به زبان فرانسوی انتشار یافته است و آن كتاب نیز شایان بررسی و احیانن ترجمه به فارسی است.
یكی از كتاب های بسیار مهم افسانهای ما كتاب عظیم هزار و یك شب است كه در حقیقت دایر المعارف جامعه شناسی اسلام است و در آن مطالب گوناگون بسیار میتوان یافت. اصل كتاب هندی و ایرانی است و نخست از زبان پهلوی به عربی ترجمه شده و سپس قصههای دیگر دارای ریشههای عربی و مصری و یهودی و ایرانی بدان افزوده شده و به صورت کنونی در آمده است.
با آن كه در باب این كتاب بزرگ پژوهش های فراوان و بسیار مفصل و از جنبههای گوناگون صورت گرفته لیكن ما هنوز متأسفانه یك چاپ پاكیزه و منقح و بی عیب و كامل از این كتاب در دست نداریم و به ترین نسخه ی ترجمه فارسی هزار ویك شب چاپ نخست آن است كه در ۱۲٦۱ هجری قمری یعنی ۱۳٦ سال پیش در تبریز به چاپ رسیده است. یك مؤلف آلمانی به نام گرهارد كتابی با عنوان «هنر قصه گویی» نوشته و در آن افزون بر پرداختن به ضمیمههای گوناگون هزار ویك شب، برخی از قصههای آن را نیز از نظر هنری تحلیل كرده است. به ویژه تحلیل وی از داستان سند باد بحری كه ماجرای هفت سفر پر حادثه خود را برای سندباد بری نقل میكند بسیار جالب توجه است. وی این داستان را یكی از شاهارهای بزرگ داستان سرایی دانسته كه سده ها زیبایی و تناسب و جذابیت خود را حفظ كرده است و پس از آن نیز خواهد كرد.
هزار و یك شب و یك كتاب بسیار معروف دیگر یعنی كلیله و دمنه هنگامی که به زبانهای اروپایی ـ و نخست بار به فرانسوی ـ ترجمه شدند و انتشار یافتند بحث و تحقیق پیرامون این دو كتاب بود كه فنی تازه بر فن های ادبی افزود. ادب تطبیقی پس از انتشار این دو كتاب و مقایسه ی نسخهها و تحریرهای گوناگون آن ها با یكدیگر، و نیز میزان نفوذ و تأثیر آن ها در ادب غرب در طیسده های گذشته گام به عرصه ی وجود گذاشت.
اكنون به عنوان آخرین بخش این بحث اشاره ای هم به وضع امروزین فرهنگ عامه بكنیم. فرهنگ عامه در ایران هنوز در مرحله ی گردآوری است و هنگام بحث و مقایسه و تجزیه وتحلیل این میراث عظیم فرا نرسیده است. در باب گردآوری فرهنگ عامه از اروپاییان نخست پتی دولاكروا شرق شناس فرانسوی سده ی هجدهم كتابی به نام هزار و یك روز به زبان فرانسوی به تقلید از هزار و یك شب نوشت و در آن قصه های ایرانی را گرد آورد. این كتاب با عنوان الف النهار به فارسی ترجمه شده و دو بار انتشار یافته است. سپس الكساندر خوجكو لهستانی مقیم فرانسه گردآورنده ی جنگ شهادت و ترجمه كننده ی برخی از آن ها به زبان فرانسوی است. پس از او كنت دو گوبینو كه به و اسطه ی نظریه های نژادی خویش شهرتی دارد به این كار پرداخت و حتا چند قصه به سبك قصهها ی ایرانی نوشت كه به فارسی نیز ترجمه شده است. پس از این دو تن مشهور ترین كسانی كه بدین كار دست زدند یكی ارتور كریستن سن دانماركی و دیگر هنری ماسه فرانسوی است كه هز دو بخشی از قصههای ایرانی را گردآوردند. به هر حال در آثار همه ی ایران شناسان چیزی از آداب و رسوم گذشته میتوان یافت و به عنوان مثال میتوانم از كتاب عالمانه ی خانم لمبتون به نام "مالك وزارع در ایران" یاد كنم كه در ان بسیاری از رسوم جخاری در محیط كشاورزی ایران و واحدهای وزن گوناگون گردآوری شده است.
از میان ایزانیانی كه با آگاهی به اهمیت میراث فرهنگی مردم به گردآوردن آن همت گماشتند باید از آقای سید محمد علی جمال زاده و پس از او به ویژه از زنده یاد صادق هدایت نام برده شود كه در این كار سهمی به سزا دارد و در حقیقت نخستین برنامه برای گردآوری فرهنگ عامه و نخستین دستور عمل برای گردآورندگان گوشه های گوناگون این فرهنگ از سوی او در طی دو مقاله با عنوان «فرهنگ توده» در مجله ی موسیفی انتشار یافت.
دانشمند نجیب بزرگوار و بی ادعا آقای پروین گنابادی نیز در این راه زحمت كشیده اند. نام زنده یاد صبحی مهتدی نیز در این مقام شایان یاد آوری و تجلیل فراوان است وی سالیان دراز تنها، به دستیاری دستگاه رادیو كه در آن روزگار هرگز بدین اندازه نفوذ و امكانات گوناگون نداشت در این راه كوشش كرد و كتابی چند انتشار داد و یادداشتهای بسیار فراهم آورد كه بنده از سرنوشت آن ها آگاهی ندارم. از آن پس دستگاه رادیو و تلویزیون با پخش مرتب برنامه ی فرهنگ مردم آن كار را به صورتی دیگر ادامه دارد و دستیارانی در دور ترین نقاط كشور یافت كه با شوق فراوان كار خور را دنبال میكنند. سرپرستی این برنامه نیز با آقای سید ابوالقاسم انجوی شیرازی است كه انصافن با شور و علاقه ی فراوان سالهاست این كار را دنبال میكند و تاكنون بخشی از یادداشتهای او ـ كه ظاهرن نسبت به همه ی گردآوریهای او بسیار اندک است ـ انتشار یافته است و امیدواریم روزی به نشر همه ی آن ها توفیق یابد.
از سال ۱۳۳۷ شمسی در وزارت فرهنگ سابق (آموزش و پرورش کنونی) اداره ای به نام فرهنگ عامه تشكیل شد كه پس از تأسیس وزارت فرهنگ و هنر زیر عنوان مركز پژوهش های مردم شناسی و فرهنگ عامه، در این وزارت خانه به فعالیت خویش ادامه داد و هم اكنون مركز مردم شناسی ایران نامیده میشود.
در این مركز چند تن از جوانانی كه از سالها پیش در كار پژوهش در فرهنگ عامه و مردم شناسی شور و علاقه نشان داده بودند به كار پرداختند و برخی از آنان برای تحصیل و مطالعه به خارج فرستاده شدند و پس از باز آمدن كار خود را دنبال كردند و كوشیدند تا به طریق علمی و با هیأتهای مجهز به دستگاههای عكاسی و فیلم برداری و ضبط صوت و سایر وسایل فنی شنیداری و دیداری به همه ی نقاط كشور بروند. حاصل این جست وجو كه به شیوه ی علمی و با برنامه ی درست و منظم انجام میگیرد هزاران قطعه عكس و اسلاید و فیلم و نیز مقدار بسیار زیادی از وسایل و لوازم زندگی در نقاط گوناگون ایران است كه مردم آن نقاط با توجه به نیازهای روزانه ی خویش از مواد و مصالحی كه در دست داشته اند تهیه كردهاند. در حقیقت كار این مركز نه بر پایه ی فعالیت داوطلبانه ی علاقه مندانی است كه در گوشه و كنار كشور پراكندهاند و هر یك به اقتضای شوق و علاقه ی و به رهبری معلومات و اطلاعات خویش طرحی برای گردآوری این مطالب و مسایل میریزند، بلكه بر پایه ی برنامه ی درست و تنظیم شده از سوی كارشناسان آغاز شده و تا آن جا كه نگارنده اطلاع دارد همواره روی در ترقی داشته است. نیز در حدود پانزده سال است كه دانشكده ی هنرهای دراماتیك وابسته به وزارت فرهنگ و هنر آغاز به كار كرده است. از آغاز تأسیس این دانشكده درسی عمومی به نام ادب عوام، برای شناخت فرهنگ عامه و به ویژه نمودهای هنری فرهنگ عوام در نظر گرفته و تدریس آن به نگارنده واگذار شد. با آن كه بیش تر دانش جویان با شور و شوق در این درس حاضر میشدند، اما گاه گاه از برخی از آنان این قبیل پرسش ها شنیده میشد كه مثلن دانستن كیفیت و آداب و مراسم نقالی و سخنوری و معركه گیری و تعزیه خوانی یا دانستن تاریخچه ی قهوه خانه چه كمكی به دانش جوی رشته ی تئاتر یا هنر پیشه ی سینما میكند. در میان مردم هم گاهی نظیر این اعتراضها شنیده میشد كه: «ما وقتی بچه بودیم قصه ی پیرزنی را كه خانه ای داشت به اندازه ی یك غربال و در آن خانه درخت انجیری بود به بلندی یك چوب كبریت، شنیدهایم اما حالا دیگر بزرگ شده ایم و این قصهها به درد ما نمی خورد، و حتا بچهها هم امروز تلوزیون را نمیگذارند و به قصه ی مادر بزرگ خود در باب خاله سوسكه و آقا موشه گوش بدهند.»
لیكن جای خوشوقتی بسیار است كه امروز نتیجه ی کار و فعالیت و كوشش شوق آمیز آن دانش جویان را میبینیم كه با جنب و جوش و تلاش در راه زنده کردن بازمانده ی هنر عامه كمر بسته اند و این هنرمندان ناشناس را كه سالیان دراز به صورت نقال و سخنور و تعزیه خوان و بازیگر روحوضی مردم را سرگرم كرده اند بار دیگر به مردم میشناسانند.
آن دوستان هم كه از گردآوری قصه ی پیر زنی با خانه ای به وسعت یك غربال شكوه میكنند گویا توجه ندارند كه روزگاری در این مملكت وجود داشته كه پیرزن بی نان آور محكوم به مردن از گرسنگی بوده و اگر از اتفاق یكی از آنان خانه ای میداشته ناگزیر باید خانهاش به وسعت یك غربال و درخت انجیرش به بلندی یك چوپ كبریت باشد!
باقی قصه در نشان دادن روحیات و اخلاق ما از بخش نخست آن گویاتر است. چون شب فرا میرسد و خروسک و شغال و گربه و كبوتر و گنجشك یك یك از راه فرا میرسند و همه با جملههای یكنواخت به پیرزن میگویند كه شب فرا رسیده و آنان پناهگاهی ندارند و از او خواهش میكنند كه از راه مهربانی آنان را یك شب پناه دهد و پیرزن با مهمان نوازی ای كه اشك در چشم آدمی میآورد همه ی آن ها را در آن غربال خانه میپذیرد. این قصه آیینه ای است كه مهمان داری و بخشندگی مردم تهی دست به روشنی تمام در آن بازتاب یافته است و جالب توجه تر این كه مادران این قصه را از روزی كه كودك زبان باز میكرد برای خوابانیدن او در گوشش زمزمه میكردند و این اخلاق با شیر مادر در اندرون او جای میگرفت. امروز جبر زمان رادیو و تلویزیون را جای گزین قصه ی مادر بزرگان كرده است لیكن دیگر شایسته نیست كه ما از داشتن میراث فرهنگی اصیل و انسانی خود شرمنده باشیم یا آن ها را برای آن كه كسی روزی به دیدار مان بیاید و یاد خیری از آن بكند در جعبه ی آینه ی تاریخ جا بدهیم.
- - -
پی نوشت:
۱ـ كتاب ریخته شناسی قصه، نخستین بار به زبان فارسی در شماره ی ۱۵۵ همین مجله توسط آقای كاظم سادات اشكوری پژوهشگر مرم شناسی معرفی شده است. (مجله ی هنر و مردم)
از: مجله ی هنر و مردم، دوره ی شانزدهم، شماره های ۱۸۴ و ۱۸۵ بهمن و اسفند ۱۳۵٦
شماره ی نوشته: ۳۱ / ۱۵
دكتر ابوالفتح حكیمیان
شاه زادگان سخن پرداز ایران
در جست و جوی نام كسانی از شاه زادگان ایران به این نتیجه رسیدم كه پیش از تیموریان، تعداد كسانی از این طبقه ی والا، كه به شعر و شاعری تمایلی نشان داده اند بسیار اندك و برعكس، در سه دوره ی تیموری، صفوی و قاجار شماره ی آنان سخت روزافزون است. تا آن جا كه حسب حال و آثار هر دوره به تنهایی محتوای یك جُنگ یا تذكره ای غنی و پرسخن تواند باشد. با این ملاحظه، در نوشتن مقاله ی حاضر برای آن كه مبادا درازای كلام، ابهت و لطافت سخن صاحبان تراجم را از میان ببرد تنها به معرفی گروهی از آنان، مبادرت ورزیدم و جویندگان و علاقمندان را به مطالعه ی تذكره هایی كه جای جای در متن یاد می شود حواله داد.
در برخی تذكره ها، شرح احوال و آثار شاه زادگان، برحسب سن و مقام و در پاره ای دیگر به ملاحظه ی حروف الفبایی آمده، اما آن چه جالب نظر است به كار گرفتن عنوان «میرزا» پیش یا پس از نام شاه زادگان ایرانی است كه در همه ی سه دوران مزبور، مرسوم و معمول بوده است نهایت جای این كلمه در دو اثر گران سنگ – برهان قاطع و فرهنگ رشیدی – كه هر دو تقریبن به یك زمان و در دوران سلطنت شاهان صفوی صورت تألیف یافته خالی است.
همچنین عنوان «نواب» كه از : لقب های شاه زادگان چه پسران و چه دختران عهد صفویه و قاجاریه است – پیش از نام دسته ای از آنان در تذكره ها آمده و درضمن این مقاله ساقط شده است.
آل زیار
امیر قابوس:
شمس الدین ابوالمعالی قابوس بن وشمگیر بن زیار هفتمین حكم ران آل زیار در نواحی گرگان و طبرستان و داماد سلطان محمود غزنوی بود. وی صاحب قابوس نامه – شاهكار ادبی سده ی چهارم هجری و در وفای به عهد، جوانمردی و گذشت، یگانه ی روزگار بود. صاحبان تذكره ها عمومن او را صاحب خطی شناخته و شناسانده اند كه قلم نسخ بر دفتر كمال خطاطان می كشید و از همین راه بود كه چون چشم صابح بن عباد به خط وی افتاد گفت: هذا خط كاووس ام جناح طاووس؟ از بیت های زیر نخستین در لباب الالباب و دومین در آتشكده ی آذر بیگدلی ازو به نظر رسید:
كاندر جهان سراسر آزست یا نیاز / من پیش دل نیارم آز و نیاز را
من بست چیز را ز جها ن برگزیده ام / تا هم بدان گذارم عمر دراز را
شعر و سرود و رود و می خوشگوار را / شطرنج و نرد وصیدگه ویوزوباز را
میدان و گوی و بارگه ورزم و بزم را / اسب و سلاح و خُود ودعاونیاز را
* * *
شش چیز در آن زلف تو دارد مسكن / پیچ و گره و تاب وخم وبندو شكن
شش چیز دگر در دل من كرده وطن / عشق وغم ومحنت،الم ورنج وحزن
غزنویان
محمدبن محمود غزنوی:
پس از مرگ سلطان محمود غزنوی دو پسر وی – امیر مسعود و امیر محمد – به ترتیب در اصفهان و جورجانان بودند . هنوز ایامی چند از مرگ پدر نگذشته بود كه بر ر پادشاهی میان دو برادر اختلاف افتاد و این ماجرا به شكست و دستگیری امیر محمد انجامید. صاحب آتشكده گوید: «سفر دوم كه سلطان به عزم هند حركت كرد او در غزنین ولیعهد شد. گویا معشوقه اش در آب غرق شده این رباعی در مرثیه ی وی فرموده است»:
رفتی و دل خسته مشوش بی تو / عیش من شده است سخت ناخوش بی تو
تو رفتهای و آمده من بی تو به جان / تو در آبی و منم در آتش بی تو
آل مظفر
سلطان ابویزید:
امیر مبارز الدین محمد صاحب پنج فرزند پسر بود كه با بزرگ ترین آنان – شاه شجاع – در بهش نخست (مقاله ی «پادشاهان سخن پرداز ایران» ) آشنا شدیم . سلطان ابویزید كوچك ترین آنان بود وی به سال ۷۵۷ ه زاده شد و در سال ۷۹۱ درگذشت. صاحب جامع التواریخ حسنی آورده است كه وی شجاع و خوب منظر و به كمالات آراسته بود. رباعی زیر ازوست:
از واقعه ای ترا خبر خواهم كرد / وانرا به دو حرف مختصر خواهم كرد
با عشق تو درخاك نهان خواهم شد / با مهر تو سر ز خاك برخواهم كرد
كلمه ی سلطان كه پیش از اسم شاه زاده آمده جزو نام اوست.
بنوكیا
خان احمد خان گیلانی:
وی پسر سلطان حسن ثانی از سلسله ی حكم رانان كار كیاست كه در تاریخ از آنان به نام بنوكیا یاد كرده اند و از سده ی هشتم تا دهم در گیلان فرمان روایی داشتند. بیت های زیر ازوست:
برون ز كوی تو با خون دیده خواهم رفت / هزار طعن ز مردم شنیده خواهم رفت
به پایبوس تو چون آمدم چه دانستم / كه پشت دست به دندان گزیده خواهم رفت؟
* * *
قاتل من چو به سوی من محزون گذرد / چشم پرخون مرا میماند و از خون گذرد
بدگمانی بین كه با هر كس حكایت می كنم / او تصور می كند كزوی شكایت می كنم!
عهد تیموری
خلیل سلطان
صاحب تذكره ی روضه السلطان ذیل «… اولاد امیر تیمور گوركان كه به شعر، میل فرموده اند» نویسد: وی «ولد میرانشاه میرزا … و به غایت خوش طبع و ظریف و نكته گذار بوده و همیشه در مجلس او خوش طبعان حاضر بوده اند و خود نیز شعر را پخته می گفت». هنگامی كه سلطان احمد از غرور و جاه و كثرت سپاه خود قطعه ای به نظم پرداخت و برای امیر تیمور فرستاد، تیمور سخت متغیر گشت و از روی تأسف گفت: چه بودی كه مرا نیز قابلیت نظم بودی تا پاسخی به او می دادم. آن گاه فرمودكه : «از فرزندان ما هر كدام توانند جواب گفته روان سازند. خلیل سلطان حسب الفرمان این قطعه را گفته فرستاده:
گردن بنه جفای زمان را و سر مپیچ / كار بزرگ را نتوان كرد مختصر
سیمرغ وار ار چه كنی قصد كوه قاف / چون صعوه خردباش و فروریز بال و پر
بیرون كن از دماغ، خیال محال را / تا در سرت دگر نشود صدهزار سر»
اُلُغ بیك میرزا
وی فرزند شاهرخ و نبیره ی امیر تیمور گوركان بود. امیر علیشیر در كتاب تذكره الشعراء ، پیرامون وی نوشته است كه: پادشاه دانشمند بود و كمالات بسیار داشت از آن جمله، كلام الله را به هفت قرائت حفظ كرده بود و علم هییت و ریاضیات را خوب می دانست چنان كه زیج نوشته و رصد بسته است و زیج او شایع. این مطلع ازوست:
هر چند مُلك حسن، به زیر نگین تست / شوخی مكن كه چشم بد اندر كمین تست
بابِر قلندر
وی فرزند بایسنقر میرزا و شاه زاده ای درویش صفت، صاحب خُلق خوش، طبع كریم، همت عالی و خوی شاهانه بوده است. گویند روزی در پیش او گفتند كه حاتم، خانه ای مشتمل بر چهل در ساخته بود و اگر گدایی از همه ی درها برآمدی، حاتم، او را نوازش و احسان فرمودی، بابر میرزا پاسخ داد: «در اول در، چندان چیز بایستی داد كه به دیگر درش احتیاج نمی افتادی». بابر میرزا دارای طبعی لطیف بود و این غزل او در عصر خود، شهره ی خاص و عام بود:
در دور ما زكهنه سواران یكی می است / آنكو دم از قبول نفس میزند نی است
این سلطنت كه ما ز گداییش یافتیم / دارا نداشت هرگز و كاووس را كی است؟
دانی كمان ابروی خوبان سیه چراست؟ / كز گوشهاش دود دل خلق در پی است
دارد به زلف او دل ز ناربند ما / سودای كفر و كافری و آنچه در می است
بابر، رسید ناله ی زارت به گوش یار / لیلی وقوف یافت كه مجنون درین حی است
بیت های زیر هم ازوست:
هر دل كه واله رخ آن ماهپاره نیست / آنرا مگوی دل كه كم از سنگ خاره نیست
گفتم بتا چه چاره كنم در غم تو؟ گفت: / اینجا به غیر كشته شدن هیچ چاره نیست
نوروز و نوبهار و می و دلبران عیش / بابر، به عیش كوش كه عالم دوباره نیست
سلطان حسین میرزا:
وی فرزند سلطان منصوربن بایقرابن عمر شیخ بن تیمور بود. مؤلف روضه السلاطین گوید: «در كار سلطنت آن حضرت، فضلا و هوشمندان تاریخ، دویست نامه نوشته اند و در میان اهل عالم اظهر من الشمس است … از اشعار آن حضرت، این غزل را درین اوراق، بر سبیل تیمن آوردیم و این را در محل پیری گفته است:
از غم عشقت مرا نی تن نه جانی مانده است / آن خیالی گشته و زین یك كمانی مانده است
با قد خم گشته در هجران آن ابرو كمان / چون كمانم پی به روی استخوانی مانده است
داغ های استخوانم میان چو خال كعبتین / هر یكی از ناوك آن مه نشانی مانده است
ای كه می جویی نشانم گرد كوی نازنین / خاك گشته چشم و سر بر آستانی مانده است
چون «حسینی» بازخواهم خویش را پیرانه سر / مست و سر در سجده ی زیبا جوانی مانده است»
ابوبكر میرزا:
ابوبكر میرزا نبیره ی شاهرخ و در حسن جمال و فضل و كمال بی نظیر بود. دولتشاه سمرقندی در تذكره الشعرا آورده است: «كه چون رعایا و سپاه ذره وار هواداران و دولت خواهان خورشیدی فلك شهریاری بودند الغ بیك میرزا از كار سلطنت اندیشه كرد و او را به عهد و سوگند غلاظ و شداد فریفته به دست آورد و بعد از آن به گوگ سرای در حصار سمرقند فرستاد تا به سرای عقبی فرستند و او این رباعی را گفته به خدمت الغ بیگ میرزا فرستاد:
اول كه مرا به دام خویش آوردی / صدگونه وفا و ناز پیش آوردی
چون دانستی كه دل گرفتار تو شد / بیگانگی همه ی پیش آوردی
سلطان محمود میرزا:
وی فرزند سلطان ابو سعید میرزا بوده و به واسطه ی آن كه همواره با كفار، محاربه و مقاتله می كرد در ماوراءالنهر او را «محمود غازی» می گفتند. مؤلف روضه السلاطین گوید: «اكثر بلاد ماوراءالنهر و بدخشان در تحت لوای او مرفه الحال بود و همیشه رأی فضیلت و آرای اش به تربیت اهل فضل و كمال، توجه می نمود و شعرای سحر گستر و فضلای هنرپرور لایزال، مجلس فردوس مثال او را از نتایج فكر سحار و جواهر اشعار، مزین می داشتند و او نیز گاهی از لطف طبع، به نظم میل می فرموده و «ظلی» تخلص می كرده و این مطلع ازوست:
گنبد گردون كه خشتی نقره و خشتی زر است / پیش چشم اهل میانش توده ی خاكستر است
بایقرا میرزا:
او برادر بزرگ سلطان حسین میرزا بود و مدتی مدید در قبه الاسلام بلخ به امارت نشست. امیر علیشیر نوایی در مجالس النفایس آورده است كه بایقرا میرزا «به مردم جز تواضع و اخلاق حمیده ننموده و در نظم نیز طبعش خوب بود و این مطلع ازوست:
زهی تجلی حسن تو در جهان پیدا / وزین تجلی او گشته جان ما شیدا
سلطان مسعود میرزا:
فرزند سلطان محمود میرزا است و پس از پدر، قایم مقام شد و سرانجام از انقلاب زمان به خراسان آمد و در ملازمت سلطان حسین میرزا به شرف فرزندی رسید و گوهر خزانه ی سلطنت به او نامزد شد. اما تا باز چه اندیشه به خاطر او راه یافت كه بی رخصت آن حضرت، پنهانی به دیار خود شتافت و آن جا امیر خسرو شاه كه از امیران پدر او بود او را گرفته میل در چشم جهان بین كشید و او در آن محل این رباعی را خواند:
نوری كه عیار دیده ی روشن بود / چشم بد ایام، ز چشمم بربود
فریاد كه فریاد به جایی نرسید / افسوس كه افسوس نمی دارد سود
بیت زیر را نیز در همان واقعه گفته است:
تا نشتر غم چشم مرا زیر و زبر كرد / از طالع «مسعود»، فلك «قطع نظر» كرد
میرزا ثانی (عادلی):
همان گونه كه در مقاله ی "پادشاهان سخن پرداز ایران" اشاره رفت «عادلی» تخلص شاه اسماعیل ثانی بوده و بنا بر مندرجات تذكره ی روضه السلاطین پیش از آن پادشاه میرزا ثانی برادر سلطان مسعود میرزا «عادلی» تخلص اختیار كرده است. میرزا ثانی از لطافت حسن و جمال و كثرت فضیلت و كمال، بهره داشت و خط نستعلیق را به غایت خوب می نوشت. امیر خسرو شاه، چشمان او را نیز چون برادرش سلطان مسعود، میل كشید و سرانجام نیز شهید کرد.
بیت های زیر ازوست:
در دل من بسكه عشق آتشین رخساره ایست / داغ خونین بر دلم نبود كه آتشپاره ایست
آن كه برد از من قرار و صبر و عقل و دین و دل / آفت دینی، بلایی، كافری، خونخواره ایست
گشته ام دیوانه وز مردم گریزان می شوم / چون مرا در سینه سودای پریرخساره ایست
«عادلی» را ای كه می پرسی به كوی عشق كیست / دردمندی، خاكساری، بیكس و بیچاره ایست
سلطان علی میرزا:
او نیز فرزند سلطان محمد میرزا بود و در حسن و جمال اشتهار داشت. پس از پدر بر تخت سلطنت سمرقند نشست و این مطلع ازوست:
فصل بهار بی قدح و یار مشكل است / یار و قدح اگر نبود كار مشكل است
خان میرزا:
فرزند سلطان محمود میرزا و شاه زاده ای جوان به غایت خوش طبع بود. نام اصلی او سلطان اویس است اما چون از مادر مغولی زاده شد «خان میرزا» نامیدندش. این بیت ازوست:
آن جفاپیشه كه دارد غم او شاد مرا / نی مرا یاد كند نی رود از یاد مرا
میرزا ابراهیم:
میرزا ابراهیم پسر سلیمان میرزا بود و در بهادری و جلادت تعریف او در افواه افتاده بود. بیت زیر را دردمندانه سروده است:
می توان پرسید گاهی دردمند خویش را / دردمند ناتوان مستمند خویش را
بدیع الزمان میرزا:
بدیع الزمان فرزند سلطان حسین بایقرا و از سوی پدر فرمان روای ناحیه ی گرگان بود. وی به سال ۸٦۰ ه زاده شد و در اندك مدت به حسن صورت و سیرت، شهره ی زمان خود گردید. صاحب تذكره ی روضه السلاطین گوید: «در كار رزم به كمان داری ، دل پسند و در بخشش و اخلاق ستوده، بی مانند بود. طبعش در اسلوب شعر، ملایمت داشت و بدیعی تخلص می كرد.» مؤلف آتشكده گوید: «چندی در تبریز و ری ساكن بوده تا با سلطان خواندگار ] = سلطان سلیم خان اول [ به روم رفته در آن جا در سال ۹۴۰ ه به مرض طاعون درگذشت.»
بدیع الزمان در واقعه ای كه برای فرزندش محمد مؤمن میرزا روی داد و ما ضمن این مقاله جداگانه از آن یاد خواهیم كرد داغ دار شد و غزلی ساخت كه مطلع آن اینست:
وزیدی صبا برهم زدی گل های رعنا را / شكستی زان میان شاخ گل نورسته ی ما را
فریدون حسین میرزا:
او نیز فرزند سلطان حسین میرزا بود و در كمان داری و دلاوری و مردم نوازی شهرت داشت. غزل زیر از سروده های اوست:
شوخی كه دایمن دل او مایل جفاست / عمر عزیز ماست، چه حاصل كه بی وفاست
تنها نه من به خال رخش مبتلا شدم / «برهركه بنگری به همین درد مبتلاست» (۱)
دعوی اگر كند به خطت نافه ی ختن / نبود ازو غریب كه در اصل او خطاست (۲)
نرگس اگر ز شیوه ی چشم تو دم زند / گویند مردمان كه عجب كور بی حیاست
عیش و حضور و راحت وصل تو بی كران / جور وجفا و محنت هجران نصیب ماست
از ضعف دل منال «فریدون!» ز بی كسی / میدار دل قوی، كه كس بی كسان خداست
محمد میرزا:
مؤلف روضه السلاطین گوید: «برادر فریدون حسین میرزا بود و به حضرت خاقان مغفور سركشی و مخالفت كرد و پدر از او راضی نبود. این مطلع ازوست:
منم دیوانه ی ژولیده مویی ، پیرهن چاكی / نه از كشتن مرا بیمی نه از خون ریختن باكی»
محمد مؤمن میرزا:
ضمن شرح حال سلطان بدیع الزمان اشاره شد كه در واقعه ای پسر خود محمد مؤمن میرزا را از دست داد. گویند مخالفت فرزندان سلطان حسین میرزا با پدر به واسطه ی خون ناحق همین شاه زاده بوده است، تا آن جا كه مولانا گلخنی قطعه ای در ذم مظالم سلطان حسین ساخت و برای او فرستاد. قطعه این است:
آن كافری كه «مؤمن» دین را شهید كرد / كار یزید را به جهان بر مزید كرد
آنجا یزید آمد و كار حسین ساخت / اینجا حسین آمد و كار یزید ساخت
باری محمد مؤمن میرزا به حسن و جمال، یوسف ثانی بود و طبعی لطیف داشت روزی كه با عَّم خود مظفر میرزا مصاف كرد و مغلوب شد این بیت را ساخت:
منم كز ضرب تیغم بیشه خالی از غضنفر شد / فلك یاری نكرد ای دوستان،دشمن«مظفر»شد
وی در همان رویداد به شهادت رسید.
آذر بیگدلی در آتشكده آورده است: «مذكور است كه در هنگامی كه مظفر حسین میرزا آهنگ کشتن آن نوجوان كرده این مطلع را گفته وخوانده مؤثر نیافتاد:
ناجوانمردی كه بی جرمم در این سن می كشد / كافری دان كاو ز راه كینه «مؤمن» می كشد»
محمد مؤمن میرزا غزلی از جامی را تضمین كرده كه در تذكره ی روضه السلاطین مندرج است و بند نخست آن این است:
مهی را كایت خوبی است در شأن نازل / دل از من بر دوشد یكبارگی از حال من غافل
نمی بینم دلش را جانب اهل وفا مایل / «مسلمانان چه سازم چاره با آن شوخ سنگین دل»
«كه هم كام از لبش صعب است و هم صبر از رخش مشكل»
بیت زیر هم از محمد مؤمن میرزا است:
ز تب بسوخت طبیبا تن بلاكش من / برو برو كه نسوزی تو هم به آتش من
ناصرالدین همایون:
میرزا ناصرالدین همایون فرزند ظهیر الدین محمد و از نوادگان تیمور گوركانی است كه به سال ۹۳۷ ه زاده شد و به سال ۹٦۳ ه درگذشت. وی آخرین فرد از خاندان تیموری است كه چون از سرداران افغانی شكست خورد و به ایران گریخت مورد ارجمندی و دل جویی شاه زادگان صفوی قرار گرفت. تا آن جا كه به بارگاه شاه طهماسب راه یافت و تصویر عظیم مجلس همایون در تالار كاخ چهل ستون اصفهان، یادگار ایامی است كه پادشاه صفوی بار دیگر از طریق تاج بخشی، او را به مقام اجدادش رسانده است. قطعه ی زیر ازوست و هنگامی ساخته شده كه قدم به خاك پاك ایران گذاشته عازم دربار صفوی شده است:
پادشا! خسرو! عنقای عالی همتم / قله ی قاف قناعت را نشیمن كرده است
روزگار سفله ی گندم نمای جو فروش / طوطی طبع مرا قانع به ارزن كرده است
دشمنم شیر است عمری پشت برمن كرده بود / ایندم از راه عداوت روی برمن كرده است
دارم اكنون التماس از شاه تا با من كند / آنچه با سلمان علی در دشت ارژن كرده است
عهد صفوی
از شاه اسماعیل صفوی چهار فرزند پسر بماند: شاه طهماسب، القاص میرزا، سام میرزا و بهرام میرزا. با حسب حال و اشعار شاه طهماسب ، طی مقاله ی «پادشاهان سخن پرداز ایران» آشنا شدیم. اکنون با سه شاه زاده ی دیگر نیز كه هرسه تن دارای طبع شعر بوده اند آشنا می شویم.
القاص میرزا:
القاص میرزا زاده ی سال ۹۲۲ ه در زمان اقتدار برادرش شاه طهماسب، فتنه های بسیار برانگیخت و با آن كه از سوی برادر به حكومت شیروان رسیده بود به سال ۹۵۳ ه نسبت به پادشاه عصیان ورزید و به دستیاری سرداران بدآموز، خطبه و سكه ی ایران و شیروان را به نام خود كرد و پس از آن از ترس برادر، به عثمانی گریخت و سلیمان خان عثمانی را بر ضد ایران برانگیخت و چون شاه طهماسب، این فتنه را نیز بخوابانید، القاص میرزا به بغداد رفت و پس از چندی به همدان آمده دودمان برادر دیگر خود – سام میرزا – را تاراج كرد و خانواده اش را به قم و كاشان برد. اما سرانجام به سال ۹۵٦ ه گرفتار آمد و به فرمان شاه طهماسب در قلعه ی الموت (یا به گفته ی دیگر در قلعه ی قهقهه) محبوس شد و همان جا جان سپرد.
مؤلف تذكره ی مجمع الخواص، رباعی زیر را از او نقل كرده است:
چون شیر درنده در شكاریم همه / با نفس و هوای خویش یاریم همه
چون پرده ز روی كارها بردارند / معلوم شود كه در چه كاریم همه؟
آذر بیگدلی نیز در آتشكده، بیت زیر را ازو آورده است:
منم كه نیست مرا در جهان نظیر و همال / به رزم دشمن جانم به بزم دشمن مال
سام میرزا:
سام میرزا با بهرام میرزا از یك مادر بود. وی در سال ۹۲۳ ه در مراغه زاده شد و به روزگار برادرش شاه طهماسب فرمان روای هرات و خراسان بود. اما زمانی برنیامد كه سركشی آغاز كرد و به قندهار رفت و پس از شکست خوردن، از برادرش پوزشی گرم خواست. شاه از خون وی درگذشت و بنابر نوشته ی صاحب مجمع الخواص، سرانجام در آستانه ی شیخ صفی الدین منزوی و به شعر و شاعری مشغول شد.
سام میرزا در اقسام نظم و نثر طبعی روان و متین داشت و در شعر، «سامی» تخلص می كرد. «تحفه سامی» كه متضمن شرح حال و آثار نزدیک به هفتصد تن از شاعران هم زمان و نزدیك به عهد اوست گرامی یادگار این شاه زاده است و ارباب تذكره پس از وی از این گنجینه ی نفیس، همواره بهره مند بوده اند.
زنده یاد تربیت نوشته است: دیوانی نزدیک به شش هزار بیت از او دیده ام. این غزل از اوست:
ای همچو پری از من دیوانه رمیده / نی با تو سخن گفتن و نی از تو شنیده
ای وای بر آن عاشق محروم كه هرگز / صدبار ترا دیده و گویا كه ندیده
آزرده شد از چشم من امشب كف پایت / دردا كه كف پای ترا، چشم رسیده!
مرغ دل «سامی» به هوای سر كویت / در دام بلا مانده و یك دانه نچیده
این رباعی نیز از سام میرزا است:
معشوقه چو عشوه ی دلاویز كند / عاشق ز بلا چه گونه پرهیز كند؟
باد است نصیحت كسان در گوشم / اما بادی كه آتشم تیز كند !
صاحب آتشكده این بیت را ازو نقل كرده است:
پابوسِ سگِ یار نگویم هوسم نیست / در دل هوسم هست ولی دسترسم نیست
بهرام میرزا:
بهرام میرزا كوچك ترین فرزند شاه اسماعیل بود وی به سال ۹۲۳ ه از مادر بزاد و در سال ۹۵۵ ه درگذشت.
مؤلف تذكره ی مجمع الخواص گوید: میرزایی بود بی نظیر و سخنش دل پذیر، گفتارش شیرین و اشعارش رنگین، نكته سنج و نكته پرداز و شعر دوست و شاعر نواز گویی. میرزایی، آیتی بود به نام آن شاه زاده فرود آمده و یا شاه زادگی رایتی بود به اسم آن شاه زاده برافراشته … طبع شعر بسیار رقیقی نیز دارد و رباعی ذیل را در ترك خودپسندیش بسیار خوب گفته است:
بهرام، درین سراچه ی پر شر و شور / تاكی به حیات خویش باشی مغرور؟
كرده است درین بادیه صیاد اجل / در هر قدمی هزار بهرام به گور
بیت های زیر هم ازوست:
- كوهكن در عشقبازی جان به تلخی داد و چرخ / شكر شیرین به كام خسروِ پرویز كرد
- حاصل خود گرچه عمری بر سر دل كرده ام / غیر درد دل نمی دانم چه حاصل كرده ام؟
سلطان ابراهیم (میرزا جاهی):
سلطان ابراهیم میرزا فرزند برگزیده ی بهرام میرزا صفوی، از مستعدان روزگار و به انواع فضل و كمال آراسته و به فنون هنرپروری آراسته بود. خط نستعلیق را بسیار خوب می نوشت، مصوری نازك قلم و در موسیقی سرآمد روزگار خود بود. ساز، خوب می نواخت و در صنعت درودگری و خاتم بندی مهارت داشت. در صفت كرم و شجاعت، فرید زمانه بود و در شعر «جاهی» تخلص می كرد. وی به سال ۹۸۴ ه به حكم شاه اسماعیل، با دیگر شهزادگان شهید شد. دو رباعی زیبا و بیت های زیر ازوست:
- تا از سمن تو سنبل آمد بیرون / صد ناله زمن چو بلبل آمد بیرون
پیوسته ز سبزه، گل برون می آید / این طرفه كه سبزه از گل آمد بیرون
- چون شیوه ی اوست قصد «جاهی» كردن / هر دم ستمی به بیگناهی كردن
من در عجبم از این كه آن سنگین دل / گر جان طلبد دلا چه خواهی كردن؟
- بعد از هزار شب كه به بزمش رسیده ای / «جاهی!» غنیمت است، ازو برمدار چشم
- گفتی كه چرا «جاهی» مسكین شده خاموش؟ / زو پرس كه شاید سخنی داشته باشد
- شنیدم كه چشم تو دارد گزندی / ] مبادا [ كه افتاده بر دردمندی!
سلطان حسن میرزا:
برادر بزرگ تر شاه عباس بهادرخان بود، وقتی كه شاه زادگان به غضب شاه اسماعیل دوم گرفتار و كشته شدند وی نیز کشته شد. سلطان حسن میرزا طبع روانی داشت و رباعی زیر در مجمع الخواص به نام او آمده است:
رویت كه ز باده لاله میروید ازو / وز تاب شراب ژاله میروید ازو
دستی كه پیاله ای ز دست تو گرفت / گر خاك شود پیاله میروید ازو
بدیع الزمان میرزا (بدیعی):
وی پسر بهرام میرزا و شاه زاده ای صاحب هوش و ذكا و جود و سخا بود. سال ها حكومت سیستان را داشت و در ماجرای قتل عام شاه زادگان صفوی به فرمان شاه اسماعیل دوم، در سیستان كشته شد. رباعی زیر را در باب رفتار خشم آلود محبوب خود بسیار نیك سروده است:
طَرفِ كُله به ناز شكستن نگه كنید / آن آهوانه دیدن و جستن نگه كنید
آن طرز تازیانه كشیدن به بادپا / وزكف عنان خلق گسستن نگه كنید
مست آمدن به رغم «بدیعی» به بزم غیر / بردن به تیغ، دست و نشستن نگه كنید
سلطان مصطفی میرزا:
صاحب تذكره ی مجمع الخواص گوید: «فرزند ارجمند شاه طهماسب اول بود. عنوان شاه صورت و معین بدو لایق بود و خورشید حسن و جمال درباره ی وی صادق … طبعش بسیار دقیق و عاشقانه است و این بیت ها ازوست:
- ای دل غم آشنای تو شد ترك او مكن / هر روز با یكی نتوان آشنا شدن
- ای سرو، فكندی به سرش سایه نگفتی / نازك بدنی چون كشد این بار گران را؟
- داده ام جان كه به دست آمده دامان غمش / وقت یاری است دلا جان تو و جان غمش».
نصرآبادی در تذكره ی خود گوید: «مصطفی میرزا جوانی قابل كاملی بود. در ظاهر و باطن آراستگی داشت با وجود این كه چشم او از بینایی محروم بود كتاب های فقهی را خوانده نهایت صلاح و تقوا داشت … شعرش اینست:
هرچه باداباد حرفی چند می گویم به یار / كار خود در عاشقی این بار یكسر می كنم».
میرزا محمد طاهر:
شاه زاده ای بود كه از آغاز جوانی در نهایت شعور و ادراك مانند بزرگان ادب، شعر می سرود. این بیت ازو نقل می شود:
مثال آینه شو در قبول زشت و نكو / به شوره زار و گلستان چو آب یكسان باشد
میرزا داود:
نصر آبادی گوید: «از جانب والده، نواده ی صبیه نواب جنت مآب شاه عباس ماضی است … با وجود حداثت سن از اكثر كمالات، بهره ی وافی برده و باده ی معنی از دست ساقی دانش خورده طبعش نهایت نزاكت دارد … و شعرش اینست:
- در راه تو از بسكه سر از پا نشناسم / تبخاله ی حسرت به لبم آبله ی پاست
- افتاد به كف زلف تو و كام گرفتیم / شب بر سر دست آمد و آرام گرفتیم».
زندیه
انور زند:
از شاه زادگان زندیه در تذكره ها تنها با نام «انور زند» و آثارش آشنا می شویم كه مؤلف مصبطه ی خراب ازو یاد كرده می گوید: «اسمش ابراهیم خان ولد كریم خان زند وكیل، حسب الامر خاقان شهید از حلیه ی بصر عاری. او راست:
ای راحت جان كه جان و دل مایل تست / وی آفت دل كه صید دل بسمل تست
با اینهمه بیداد تؤام زنده هنوز / جانی دارم كه سخت تر از دل تست».
قاجاریه
احمد قاجار
وی برادر كوچك تر محمود میرزا قاجار مؤلف تذكره ی سفینه المحمود بود. در علم پزشکی دست داشت و عمر خود را به تحصیل و مطالعه و كسب فضایل سپری می كرد . یك بیت ازو با مضمون واحد در كتاب مزبور و نگارستان دارا بدین ترتیب آمده است:
- می ندانم كه به دل چون گذرد آن خم زلف؟ / كه خبرهای پریشان رسد از باد صبا؟
- دل در آن زلف مگر حال پریشان دارد / كه صبا دوش خبرهای پریشان آورد؟
بیت زیر و یك رباعی ازو در سفیه المحمود نقل شده است:
- مزن بر سینه ام خنجر كه می ترسم كنی ظاهر / درین پایان عمر رفته راز سینه ی ما را
- «احمد» غم عشق ناتوانش دارد / پیوسته به فریاد و فغانش دارد
دستش به سر و پای نشاطش در گِل / آن طور كه خواهی آن چنانش دارد
ایرج میرزا قاجار:
ملك ایرج میرزا صاحب خطی شیوا بود و در چشم پزشکی نظیر نداشت . در شعر، «انصاف» تخلص می كرد و این رباعی زیبا ازوست:
ابروی تو آبروی شمشیر ببُرد / گیسوی تو اعتبار زنجیر ببُرد
چشمت به فسون ببرد دل از برما / آهوی تو از بیشه ی ما شیر ببُرد
افسر قاجار:
صاحب تذكره ی «مصطبه ی خراب» درباره ی او گوید: «اسم شریفش محمدرضا میرزا، از اجله ی ملك زادگان ایرانست. اوراست:
- در پرده ای امروز و مرا در پرده درآیی / فریاد ز فردا كه تو از پرده ، درآیی
- دل چون كبوترم باز، به بامی آشنا شد / به فغان چو كوكانم كه كبوترم رها شد
- ظلم است باغبانش گربی جهت براند / مرغی كه داشت عمری بر شاخ، آشیانه
اقبال قاجار:
نامش اوكتای قاآن میرزا و برادر كوچك احمد هولاكو مؤلف مصطبه ی خراب بود. خط شكسته را نیكو می نوشت و به فراخور حال، كسب كمالاتی كرده بود. از سروده های اوست:
- نیست ذكری غیر یارب شب ها مرا / از چه یارب بی اثر گردیده یارب ها مرا؟
در فراغت ای مه نامهربان شب های هجر / هست بردامان ز اشك دیده كوكب ها مرا
- دلم ز حلقه ی آن زلف تابدار بنالد / چو بلبلی كه ز حسرت به شاخسار بنالد
بیضا:
«بیضا» در تذكره های عهد قاجار به دو تن از شاه زادگان اطلاق شده است. یكی الله وردی میرزا كه صاحب سفینه المحمود او را مورد تعلیم و تربیت قرار داد، علم نجوم و آداب شاعری و خط نویسی را به او آموخت و تخلص وی را نیز خود تعیین كرد. درحال گوید: «هور ایران، فروغ چمن خاقان، از بس شخص خجسته اش گرانسنگ است زمین از حمل آن به تنگ». و این بیت های نیز به نام او آمده است:
- آگاه شو مگر ز حسنش / آیینه بدست یار دادم
- هرچه می خواهی بگو و هرچه می خواهی بكن / دوست می دارم ترا گر دشمن جانی منی
«بیضا»ی دوم امامقلی میرزا فرزند محمد علی میرزاست كه این بیت ازو در مصطبه ی خراب آمده است:
آه بیضا اثر اندر دل فولاد كند / نه چنان بیضه ی فولاد كه نامش دل تست
جهانشاه میرزا:
وی نیز برادر محمود میرزا قاجار مؤلف سفینه المحمد بود. علم ریاضی و خط نستعلیق را از او فرا گرفت و هم او تخلص «جهان» را برای برادر تعیین كرد. یك بیت از او در سفینه و نگارستان دارا به دو گونه آمده است:
ای صبا كن گذری از شكن طره ی یار / به من آور خبر از حال گرفتاری دل
ای صبا در خم آن زلف معنبر بگذر / به من آور خبر از حال گرفتاری دل
هم از سروده های اوست:
- باشدم بر سر هوای وصل یار / تا چه آید زین هوس برسر مرا؟
- گذر ز كوی تو جانا نمیوان كردن / ز بس به كوی تو دل بر سر دل افتاده است
- حرف شیرین نشنیدم ز تو شیرین اما / به جفایت كه وفادارتر از فرهادم
- نوید وصل به من میدهی ولی ترسم / كُشد ز وعده ی وصل تو انتظار ، مرا
حشمت قاجار:
محمد حسین میرزا نیز فرزند محمد علی شاه بود و «حشمت» تخلص می كرد. قصیده و غزل، نیك می سرود و این بیت های ، بخشی از آن هاست:
ای حر و والاگهر ای شاه مكرم / ای رایت اقبال ز دیدار تو مشهور
در حجله ی اصحاب صفا مثل تو معدوم / در زمره ی ارباب وفا شبه تو مقصود
چون ذكر جمیل تو كمالات تو مشهور / چون نام شریف تو مقامات تو محمود
قهر تو براعدای تو چون تیغ تو مقصور / لطف تو بر احباب تو چون ظل تو ممدود
خسرو قاجار:
محمد قلی میرزا از اجله ی ملك زادگان قاجار، ملقب به «مُلك آرا» و حاكم استرآباد و مازندران بود. در شعر، خسرو یا خسروی تخلص داشته و به هردو این نام در تذكره ها ازو یاد شده است. «صبا» درباره ی او گوید:
زبان، نرم و دل، گرم و رخ شرمگین / روان مهربان و دل آزرمگین
مؤلف نگارستان دارا گوید: «شنیدم كه تذكره ای در احوال شاعران اولین و آخرین نوشته است و مسما به یخچال است به نظر نرسید» این بیت ها ازوست:
- جان خواه تا كه از سر غیرت فدا كنم / این نیست دوستی كه نیاید ز دست ما
- لذت شمشیر ترا یافتم / هر نفسم كشته شدن آرزوست
- خوش آنكه خط به رخت ای مه آشكار نبود / میان عشق من و حسنت این غبار نبود
- ز سودای غمش در عشق این معنی یقینم شد / كه خواهد چاك شد از غم اگرصدپیرهن دارم
- از آن لعل لبان یك حرف و از ما / رسیدن بر حیات جاودانی
- به حال «خسروی» میسوزدم دل / كه یك جان دارد و جانانه ای چند
- دل من مضطرب شد در خم زلف پریشانش / چو آن طفل مشعبد كز فراز ریسمان لرزد
خاور قاجار :
حیدر قلی میرزا از ملك زادگان قاجار و مدتی حكم ران گلپایگان و مضافات بود. در پایان كار ازین مشغله كناره گرفت و به خدمت پادشاه پیوست . ازو بیت های بسیار در تذكره های عهد قاجار، ذكر كرده اند كه دستچینی از آن ها در زیر نقل می شود:
- دور از لب مگون تو ای یار پریچهر / می از دهن شیشه بون نامده خون شد
- خون دل است از غم هجرت به جام ما / این است بی حضور تو عیش مدام ما
- جای عشقت شد دل دیوانه ام / میان چه سان گنچیده بحری در حباب؟
- ثمرش جور و نهالش ستم و برگ جفا / وای برحالت مرغی كه درین گلزار است
- حالتی داشتم از مردن و نگذاشت رقیب / آمد و دادن جان نیز به ما مشكل كرد
- بدان زلف دوتا زد شانه ] ای [ چند / رها از بند شد دیوانه ] ای [ چند
- به گلزاری كه گلچین در به روی باغبان بندد / فغان از حسرت مرغی كه در آن آشیان بندد
- خاور! مُردم و غمگین نشد آن دل آری / چه غم از مردن درویش بود سلطان را؟
- به سر زلف تواش كار افتد / كار دل میان كه چه دشوار افتاد!؟
دارا:
شاه زاده عبدالله میرزا از بزرگمردانی است كه صاحبان تذكره ها از به نیكی همه ی یاد كرده اند. صاحب «سفینه المحمود» او را با خود چندان نزدیك و محّب می دید كه در تذكره ی خود آورده است: «با من شكسته حال، وفایش در عین كمال است چندان كه اگر فرقی باشد و جدایی چنان كه تصور رود همان جدا بودن اجساد است نه مغایرت ارواح …. اللهم احفظه من جمیع النوایب» و مؤلف نگارستان دارا نویسد:
«ملك زاده ایست سنجیده، صاحب تمكین و وقار . عمارت ها در آن دیار ساخته و در اصل شهر زنجان دكاكین و اسواق پرداخته و نهری جاری كرده قصری به اوج سپهر برین افراخته مشهور به «منظر دارا» … حضرت شاهنشاه التفات بسیار به او دارد و نمك خوان خاقانش می فرماید … » از شعرهای اوست:
- بعد از هلاك ما گذری گر به خاك ما / آهسته نه قدم به دل دردناك ما
- چون از برم روان شدی از تن روان برفت / شرط است كاشنا ز پی آِشنا رود
- «دارا» ز محنت غم جانان سپرد جان / جانان ازو به بلهوسی بدگمان هنوز
- چه حالتست كه جرم از رقیب سر زد و من / ز شرم، پیش رخت چشم بر زمین دارم؟
- ندارد ناله و آهت اثر اندر دلش «دارا» / بسی بر خاره تیر انداخی و امتحان كردی
- دل دارا نظر بر رهروان كوی او دارد / چو واپس مانده ای كز دور میاند كاروانش را
دولت :
محمد علی میرزا بزرگ ترین فرزند فتحعلی شاه قاجار بود و از سوی او حكم رانی كرمانشاه و لرستان و خوزستان و همدان را به عهده داشت: وی بارها با مهاجمان روس و پادشاهان عثمانی جنگید و رشادت ها و پیروزی های بسیار ازو ظاهر و حاصل شد و سرانجام نیز پس از بازگشت از یك جنگ با سپاهیان عثمانی درحوالی طاق كَّرا بیمار شد و درگذشت. مؤلفان تذكره های عهد قاجار، او را بسیار ستوده اند و از سروده های او بیت های زیر به نظر خوانندگان گرامی می رسد:
- دیری است كه بوی تن تو نیاورد نسیمی / بستی به خم زلف، مگر باد صبا را؟
- چه هم ز كشتن ما گر كسی نشد آگه / گواه ما به قیامت، غرورِ قاتل ماست
- نالم ز جقای تو ودارم به دعا دست / كان ناله مبادا كه اثر داشته باشد!
- گفت : تیرم را كجا جا میدهی؟ گفتم:به دل / گفت : روشنتر زدل جای دگر،گفتم : به چشم
- «دولت!» منم آن مرغ گرفتار كه بستند / با تار محبت ز ازل بال و پرم را
سَروَر :
طهماسب میرزا فرزند محمد علی میرزا در شعر «سرور» تخلص می كرد و این بیت زیبا ازوست:
دوش می گفت كه فردا برت آیم با غیر / كاش امروز فراموش كند قصه ی دوش
شكسته ی قاجار :
حسنعلی میرزا ملقب به «شعاع السلطنه» پدر احمد قاجار (مؤلف تذكره ی مصطبه ی خراب) بود و شرح حالش در تاریخ ها به تفصیل آمده است. در هنگامی كه خفقانی بر وی عارض شده بود این قطعه را ساخت:
دردِ تو در دل نهفته ایم ] و [ طبیبان / دردِ سر ما دهند ] كاین [ خفقانست
بارغمت را بنه به دوش «شكسته» / می كشد این بار، گرچه بار گرانست
محمود میرزا:
وی فرزند فتحعیشاه قاجار بود و سراسر عمر خود را در تحصیل عمل از ادبیات و ریاضیات و طب سپری كرد و همانگونه كه اشاره كردیم شاه زادگان بسیار را در علوم و فنون تربیت داد. اما شاه زاده ای كه بدینگونه از مواهب الهی و علوم اكتسابی بهره مند بود همواره از «بخت بد» مینالید واز سخنانش توان دریافت كه روزگار مساعد و دولت اقبال، هرگز بدو روی ننمود. میراز معصوم خاوری كوزه كنانی در كتاب خود «مهر خاوری» ضمن ذكر اوصاف و محامد آن شاه زاده فهرستی از آثار وی تنظیم كرد كه هیجده فقره از آنها در مقدمه ی مجلد اول تذكره ی «سفیه المحمود»3 آمده است. نام این كتاب را فتحعلیشاه قاجار شخصن انتخاب و به محمود میرزا پیشنهاد كرده است. سفینه المحمود اثری گرانسنگ و ارزمند و به ملاحظه ی زمان تألیف بر تذكره های دیگر عهد قاجاریه مقدم است.
نگارنده ی مقاله ی خود را با این ترتیب به پایان میرساند و جویندگان علاقمند را برای دریافت شرح حال و آثار گروه كثیر دیگری از شاه زادگان قاجار به همین كتاب و تذكره های دیگر كه یاد كرده است حوالت میدهد.
- - -
پی نوشت ها:
۱ – این مصراع را در دیوان ظهیر فاریابی دیده ام و به همان نظر داخل گیومه قرار دادم.
۲ – معمولن به تقارن ختن، ختا میآورند.
۳ - این كتاب مثل تذكره های با ارزش دیگر در دو مجلد توسط آقای دكتر عدالرسوم خنیامپور استاد دانشگاه تبریز چاپ و منتشر شده است .
از: مجله ی هنر و مردم، دوره ی دوازدهم، ش ۱۴۹، اسفند ۱۳۵۴
شماره ی نوشته: ۳۰ / ۱۵
دکتر ابوالفتح حكیمیان
پادشاهان سخن پرداز ایران
در این مقاله گروهی از پادشاهان ایران - از آغاز تا پایان سلسله ی قاجار- كه در زمینه ی شعر فارسی ذوق آزمایی كردهاند معرفی میشوند:
بهرم گور و ماجرای نخستین شعر فارسی:
بهرام گور پادشاه معروف ساسانی كه در تاریخ به بهرام پنجم مشهور است از ۴۲۰ تا ۴۳۸ ه میلادی سلطنت كرده است. از زندگی پرتنعم و جنگاوری ها و خوش گذرانی های او داستان های بسیار گرد آمده كه بخش عمده ی آن ها از کتاب های پهلوی نقل شده است .
اگر گفته ی همه ی مؤلفان و پژوهشگران تاریخ ادبیات ایران و تذكرهنویسان پذیرفته آید كه نخستین شعر فارسی- و لو درهم شكسته و بدون آهنگ عروضی- از آن اوست، پس بهرامگور را باید نخستین شاعر شعر (پهلوی با دری آمیخته به عربی) دانست كه در مقام سلطنت به نظم كلام پرداخته است. نورلدین محمد عوفی صاحب كتاب مشهور لبابالباب گوید:
«اول كسی كه شعر پارسی گفت بهرام گور بود… وقتی، آن پادشاه در مقام نشاط و موضع انبساط این چند كلمه ی موزون به لفظ را راند: منم آن شیر گله، منم آن پیل یله / نام من بهرام گور، كنیتم بوجبله
اما تا زمان عوفی و کتاب لبابالباب بیت مزبور مراحل تكامل بسیار طی كرده، به تدریج به وزن عروضی انتقال یافته است و گرنه آن چه برای نخستینبار در المسالك و المالك ابن خرداذبه آمده است با این بیت قابل مقایسه نیست، وی در ذیل شلنبه گوید:«بهرام گور گفته است: منم شیر شلنبه و منم ببر یله» .
شمسالدین محمد قیسالرازی مصنف المعجم فی معاییر شعر هایالجعم گوید:«و همچنین ابتداء شعر پارسی را به بهرام گور نسبت میكنند. . . و آن چه عجم آن را اول شعر های پارسی نهادهاند و به وی نسبت كرده اینست:
منم آن پیل دمان و منم آن شیر یله / نام من بهرام گور و كنیتم بوجبله
و در برخی کتاب های فرس دیدهام كه علمای عصر بهرام، هیچ چیز از اخلاق و احوال او مستهجن ندیدند الا قول شعر. پس چون نوبت پادشاهی بدو رسید و ملك بر وی قرارگرفت، آذرباذزرادشتان حكیم پیش وی آمد و در معرض نصیحت گفت: ای پادشاه بدانك انشاء شعر از كبار معایب و دنی عادت پاذشاهانست. . .
بهرام گور از آن بازگشت و پس از آن شعر نگفت و نشنود و فرزندان و اقارب خویش را از آن منع كرد .»
دولتشاه بن علاءالدوله سمرقندی در تذكره یالشعراء خود كه در حدود سال ۹۸۲ نوشته شده است، مینویسد: «علماء و فضلا، به زبان فارسی قبل از اسلام، شعر نیافتهاند… اما در افواء افتاده كه اول كسی كه شعر گفت به زبان فارسی بهرام گور بود و سبب، آن بود كه او را محبوبه[ای] بود كه وی را دلارام چنگی میگفتهاند… و بهرام، بدو عاشق بود و آن كنیزك را دایم به تماشای شكارگاه بردی و دوستكامی و عشرت، به هم كردی. روزی بهرام به حضور دلارام در بیشه به شیری درآویخت و آن شیر را دو گوش گرفته بر هم بست و از غایت تفاخر، بر زبان بهرام گذشت كه: منم آن پیل دمان و منم آن شیر یله و هر سخنی كه از بهرام واقع شدی دلارام به مناسبت آن جوابی گفتی. بهرام گفت:جواب این داری؟ دلارام مناسبت این بگفت: نام، بهرام ترا و پدرت بوجبله. پادشاه را آن طرز كلام به مذاق افتاد».
* همان گونه كه دیده میشود در انتساب نخستین بیت فارسی به بهرامگور اختلافی در روایات نیست و آن چه هست مربوط به واژه های تشكیلدهنده بیتی است كه بر زبان بهرام گور یه معشوقهاش دلارام رانده شده است.
جلالالدین ملكشاه :
سلطان جلالالدین ملكشاه بن الب ارسلان سلجوقی به سال ۴۴۷ ه زاده شد. به سال ۴٦۵ه به سلطنت رسید و به پایمردی وزیرمقتدر و دانشورش نطامالملك، صاحب كشوری پهناو رشد. وی از دهم رمضان سال ۴۷۱ه تقویم جلتا را در سراسر مملكت گسترده ی سلجوقی به رسم داشت و در سال ۴۸۵ه در بغداد در گذشت. آرامگاه وی در اصفهان و رباعی ملیح زیر با ردیف «دیده من» ازوست:
بوسی زد یار، دوش بر دیده من او رفت و ازو بماند تر، دیده من
زان داد برین چهره نگارینم بوس كاو چهره خویش دید در دیده من
سلطان سنجر:
آن چه درباره ی جلالالدین ملكشاه سلجوقی گذشت از آتشكده آذر نقل شد. فخری هروی مؤلف تذكره روضه یالسلاطین مینویسد: «از سلاطین، كسی نظم نگفته است تا زمان سلطنت آل سلجوق» وی مقاله ی خود را با نام «سلطان سنجر بن سلطان ملكشاه» آغازكرده است و درباره ی سنجر می گوید: «چهل سال پادشاهی كرد چنان كه عالم از سر[ختا] تا اقصای روم و مصر و شام و عراق و یمن در تحت فرمان او بودند و او به غایت پادشاهی مبارك قدم و درویش و عادل و خوش خوی و خوش خلق بود و در نظم، طبع خوب داشت و رعایت این طایفه بسیار میكرد و در ملازمت او ز اهل نظم، اوستادان نیك خواه بودهاند و قصاید غرا به نام او انشا نموده… اما چون از باران حوادث، بنای دولت سلطان سنجر روی به انهدام آورد خورشید اقبالش از اوج كمال توجه به حضیض زوال كرد… مغلوب و گرفتار گردید … [و چون ] از قید نجات یافت… این بیت های را گفته:
به ضرب تیغ جهانگیر و گرز قلعهگشای جهان مسخر من شد چو تن مسخر رای
بسی قلاع گشودم به یك گشودن دست بسی سیاه شكستم به یك فشردن پای
چو مرگ، تاختن آورد هیچ سود نداشت بقا بقای خدای است و ملك ملك خدای
سلطان سنجر به سال ۵۵۱ ه در مرو در گذشت .
ركنالدین طغرل:
(۵٦۴- ۵۹۰). ركنالدین بنارسلانشاهبنطغرلبنمحمدبنملكشاهبنالبارسلان آخرین شهریار از سلاجقه ی عراق بود. طغرل پادشاهی دلیر و پهلوان، ولی سبكسر و كامران بود و از خرد و تدبیر بهرهای نداشت. صاحب راحه یالصدور درباره ی وی گوید:«به زور بازو،، مغرور بودی.گرز او سی من بود چنان كه بهیك زخم ، مرد و اسب را بكوفتی و حمایل هفت منی به كاربردی …و هر وقت این [رباعی] كه خود گفته بود بر یبان براندی و خواندی:
من میوه شاخ سایه پرورد نیم در دیده خورشید جهان گرد نیم
گر بر سرخصمان كه نه مردان منند مقناع زنان بر نكنم، مرد نیم
و مؤلف آتشكده آذر گوید: «از بیاعتباری زمانه، امور مملكت به كف كفایت دیگری گذاشته انزوا اختیار نمود كه شاید دمی به استراحت زید، از ناسازی آسمان، همین معنی باعث گسستن رشته سلطنتش گردید… این رباعی از وی ملاحظه و ثبت افتاد :
دیروز چنان وصال جان افروزی امروز چنین فراق عالم سوزی
فریاد كه در دفتر عمرم، ایام آن را روزی نویسد این را روزی
اتابك مظفرالدین زنگی:
اتابك مظفرالدین سعدبن زنگی از اتابكان فارس و پنجمین حكم ران آن سلسله بود كه از سال ۵۴۳ ه در فارس و دیگر نواحی جنوبی ایران حكومت داشت. بیت اول رباعی زیر ازو و بیت دوم از عمیدالدین ابونصر اسعدبن نصر… وزیر از فضلا و اعیان اوایل سده ی هغتم است:
در رزم، چو آتشیم و در بزم، چو مورم بر دوست، مباركیم و بر دشمن، شوم
از حضرت ما برند، انصاف به شام وز هیبت ما برند، زنار به روم
سلطان اتسز:
لفظ ترکی معادل «آدسز» یعنی بینام كه بنا بر توجیه دهخدا در لغت نامه، تفأل برای ماندن و نمیرایی بوده است. اتسزبن محمدبن انوشتكن سومین فرمان روای سلسله ی خوارزمشاهی بود كه از ۴۷۰ تا ٦۲۸ ه در خوارزم و تا ٦۱٦ در ماوراءنهر و اغلب نواحی ایران حكومت داشتند. وی درسال ۵۲۱ ه پس از درگذشتن پدر، به فرمان سنجربن ملكشاه، حكومت خوارزم را یافت و نخستین كسی است كه درفرمان روایی خوارزم، استقلالی به هم رسانید و ازین بابت میان او و سنجر چند نوبت كار به جنگ كشید و چون تاب ایستادگی در برابر او نیاورد در حال هزیمت، این قطعه را انشا كرد:
مرا با فلك طاقت جنگ نیست ولیكن به صلحش هم، آهنگ نیست
اگر بادپای است یكران شاه كمیت مرا نیز، پا، لنگ نیست
ملك شهریار است و شاه جهان گریز از چنین پادشه ننگ نیست
به خوارزم آید به سقین و روم خدای جهان را جهان، تنگ نیست
اتسز، پادشاهی دانش دوست و ادبپرور بود. رشیدالدین وطواط ، كتاب حدائقالسحر را در علم بدیع به نام او پرداخته است. اتسز یك سال، پیش از سنجر یعنی در سال ۵۵۱ ه در گذشت .
ملك شمسالدین:
سرسلسله ی آل كرت و اول شهریار از ملوك آن دودمان است كه بر تخت سلطنت نشست. امیران كرت از نژاد غوریان بودند و پس از ضعف ایلخانان، بر خراسان مستولی شدند و سرانجام، دولت آنان به دست امیر تیمور گوركانی برچیده شد. صاحب تذكره آتشكده ی آذر، سه رباعی زیر را به نام او نقل كرده است:
- با دشمن، من، چو دوست بسیار نشست با دوست نشایدم دگر بار نشست
پرهیز از آن عسل كه با زهر آمیخت بگریز از آن مگس كه بر مار نشست
- میخواره اگر غنی شود عور شود وز عربدهاش جهان پر از شور شود
در حقه لعل آن زمرد ریزم تا دیده افعی غمم كور شود
- هر گه كه من از سبزه طربناك شوم شایسته سبز خنگ افلاك شوم
با سبزخطان، سبزه خورم در سبزه زان پیش كه همچو سبزه در خاك شوم
همان گونه كه دیده می شود در رباعی اخیر صنعت اعنات (لزوم مالایزم) با آوردن واژه های سبز و سبزه به كار رفته است.
شاهشجاع :
جلالالدین ابوالفوارس شاه شجاع پسر امیرمبارزالدین مظفربه در سال ۷۳۳ ه از مادر بزاد، در سال ۷۵۹ ه بر تخت نشست و در سال ۷۸۷ ه در گذشت. وی ممدوح خواجه حاقظ شیرازی بود تا آن جا كه لسانالغیب صرفنظر از چند مورد كه از او یاد كرده در یكی از غزلیاتش بدین گونه بر«فر و دولت» او سوگند خورده است :
به فر دولت گیتی فروز شاه شجاع كه نیست با كسم از بهر مال و جاه، نزاع
باری صاحب تذكره آتشكده ی آذر گوید: «بعد از آن كه پدر خود مظفر را از حلیه بصر عاری ساخت و ….. لوای سلطنت برافراشت با برادرش شاه محمود مخاصمه داشت. در بین مخاصمه ایشان، محمود مراد [ شاه شجاع، رباعی زیر را به همین مناسبت انشا كرد]:
محمود برادرم شه شیر كمین می كرد خصومت از پی تاج و نگین
كردیم دو بخش، تا برآساید ملك او زیر زمین گرفت و من روی زمین
شاه شجاع را با سلطان اویس جلایر كه در عراق عرب سلطنت داشت مكاتبات واقع شده این قطعه را ضمن نامهای برای وی فرستاد:
ابوالفوارس دوران منم شجاع زمان كه نعل مركب من تاج قیصر است و قباد
منم كه نوبت آوازه صلابت من چو صیت همت من در بسیط خاك افتاد
چو مهر تیغگداز و چو صبح عالمگیر چو عقل راهنمای و چو شرع نیك نهاد
نبرده عجز به درگاه هیچ مخلوقی كه در بنای توكل نهادهام بنیاد
به هیچ كار جهان روی دلنیاوردم كه آسمان در دولت به روی من نگشاد
برو تو جای پدر همچو من به مردیكوش كه چرخ، كار تر ابر مزار خویش نهاد
سلطان اویس پاسخی تلخ و گزنده بر این قصیده فرستاد كه نقل آن در این جا زاید به نظر رسید.
بایسنقر سلطان:
(۸۰۲ـ ۸۳۷ ه). وی پسرشاهرخ و نوه ی تیمور گوركانی بود، دولتشاه سمرقندی در حق او آورده است: «جمتا داشت با كمتا…… و از سلاطین روزگار بعد از خسرو پرویز، چون بایسنقرسلطان، كسی به عشرت و تجمل، معاش نكرد، شعر تركی و فارسی را نیكو گفتی و فهمیدی، به شش قلم، خط نوشتی. شبی از فرط شراب، به فرمان ربالارباب، به خواب گران فنا گرفتار شد و سكنه هرات به سبب آن وفات، سكته پنداشتند و وقوع این واقعه…….. در دارالسلطنه هرات در باغ سپید بود در شهور سنه سبع و ثلاثینو ثمانمائه (۸۳۷) و عمر او سی و پنج سال بوده».
صاحب مجالسالنقایس، دو بیتی ذیل را از او نقل كرده است:
ندیدم آن [مه] و اكنون دو ماهست ولی مهرش بسی در جان ما، هست
گدای كوی او شد بایستقر گدای كوی خوبان پادشاهست
شاه اسماعیل بهادر«خطائی»:
شاه اسمعیل بهادر پسرسلطان حیدربنسلطان جنیدبن شیخ ابراهیم كه با شش واسطه به قطبالعارفین شیخ صفیالدین اردبیلی و با شانزده واسطه دیگر به امام موسی میرسد سردودمان صفوی یا سلسله ی صفویه بود. وی در سال ۸۹۲ از مادر بزاد، درسال ۹۰۵ با قیام به سلطنت رسید و به سال ۹۰۸ لقب شاه را برای خود برگزید.
شاه اسماعیل به سرودن شعر فارسی اقبال چندانی نداشت و بیش تر شعرهای او به تركی است. زنده یاد تربیت گوید: «دیوان مرتب و چندین مثنوی به عناوین ده نامه و مصیحتنامه و مناقبالاسرار و بهجه یالاحرار دارد».
شاه اسماعیل كه در شعر، «خطایی» تخلص میكرد پس از تسلط بر بیش تر ولایت های ایران كنونی، دین جعفری را اشاعه داد و در سال ۹۳۰ در سراب، جهان را بدرود گفت و در اردبیل، مدفون شد.
از آثار اوست:
- بیستون ناله زارم چو شنید از جا شد كرد فریاد كه: فرهاد دگر پیدا شد
- دل، كشته آن موی كه بر روی تو افتد جان كشته آن چین كه بر ابروی تو افتد
بی خوابم از آن خواب كه در چشم تو بینم بیتابم از آن تاب كه بر موی تو افتد
در غیبت من گفت رقیب آن چه توانست روشن شود آن روز كه با روی تو افتد
شاه طهماسب حسینی:
صاحب تذكره ی «مجمعالخواص» درباره وی آورده است: «این پادشاه مرحوم، مانند نیاكان خود دلیر بود و همت بلند داشت. پنجاه و سه سال سلطنت كرد. در نیمه اول آن به هركشوری كه روی میآورد دشمن در برابر وی تاب مقاومت در خود نمیدید و اگر ایستادگی میكرد شكست میخورد و در نیمه دوم، معارضان هند و روم با پای خود به درگاهش میشتافتند و بدان جا پناهنده میشدند و بزرگان تركستان و فرنگستان برای وی تحف و هدایا میفرستادند. چنان استعداد ذاتی داشت كه سخنانش از سر تا پا لطایف و ظرایف بود و اگر میخواست میتوانست در تمام عمر، به كلام موزون سخن گوید. منظومه ذیل را در مدح امیربیكمهر، بالبدیهه گفته است:
ای بلند اختر سپهر شرف وی گرامی در خجسته صدف
رانده در قلزم فصاحت، فلك كار فرمای صد نظامالملك
نیست در زیر چرخ چون تو وزیر شرف روزگار بنده امیر»
رباعی زیر نیز از اوست:
یكچند به یاقوت تر آلوده شدیم یكچند پی زمرد سوده شدیم
آلودگیی بود به هر حال كه بود شستیم به آب توبه و آسوده شدیم
سال مرگ شاه طهماسب صفوی حسینی را ۹۸۴ ه نوشتهاند.
شاه اسماعیل دوم «عادلی»:
شاه اسماعیل ثانی كه درشعر، عادل یا عادلی تخلص میكرد بنا بر مشهور،فرزند چهارم از میان فرزندان متعدد شاه طهماسب بود كه به سبب رفتار ناهنجار و غیرمردمی، از جانب پدر به مدت بیست سال در قلعه «قهقهه» زندانی شد و چون جای پدر نشست فرمان قتل جمیع شاه زادگان را صادركرد. صاحب تاریخ عالمآرای عباسی نوشته است: در مدت یك سال كه برای تعیین ساعت سعد جلوس جای پدر نشست «سلاطین اطراف از بیم خونریزش…… از رعب او آرام و خواب نمییافتند بسكه بی رحم و سفاك و بدگمان و بیباك بود. نهال عمر اكثری از جوانان سلسله صفوی را بیگناه از پای درآورد تا به دیگران چه رسد؟». شگفتا كه چنین سلطانی نه تنها در شعر، خود را عادل یا عادلی میخواند در عنوان احكام و فرمان ها و مناشیر خود نیز «هوالعادل» قلمی میكرد.
اما مؤلف تذكره مجمعالخواص گوید: «ارشد اولاد شاه طهماسب بود. پادشاهی خوشذوق و علیه شأن و هیبتناك بود و طبع نقاشی داشت. با این كه ظاهر مهیبی داشت در باطن خیلی ملایم و خوشخلق بود. پیش از [آن كه] به سلطنت برسد بسیار كارهای بیباكانه ازو سر زد و [شاه طهماسب] به ملاحظه افكار عمومی مدت بیست و یك سال در قلعه قهقهه حبسش كرد…… چون پادشاه در گذشت بر جای او نشست. در آغاز سلطنت رعبش چنان بر دل ها مستولی بود كه در مدتی متجاوز از دو سال به سر حدها حاكمی اعزام نشد و با این حال كسی جرأت نكردكه راه نافرمانی پیماید… این رباعی ازوست:
دوران، ما را ز وصل، شادان نكند جز تربیت رقیب نادان نكند
هرگز نرساند دل ما را به مراد كاری به مراد تا مردان نكند»
رباعی دیگری كه مؤلف مجمعالخواص به نام شاه اسماعیل دوم ضبط كرده است در تاریخ عالمآرای عباسی از قول یكی از ظرفای اردوی معلی در پاسخ رباعی دیگری آمده كه منسوب به خان احمد گیلانی است و به هر حال رباعی، اینست:
آن روز كه كارت همگی قهقهه بود از رای تو راه مملكت صد مهه بود
امروز درین «قهقهه» با گریه بساز كان قهقهه را نتیجه این «قهقهه» بود
همچنین مؤلف مجمعالخواص گوید: «و این بیت را از زبان خودش شنیدم:
من و عشق اگر چه باشد همه حاصلم ز خوبان ز امید، نا امیدی ز مراد، نامرادی»
شاه اسماعیل دوم در سیزدهم رمضان یا سوم ذیالحجه سال ۹۸۵ ه با توطئه خواهرش پریخان خانم و به دستیاری سران قزلباش مسموم شد و در گذشت.
سلطان محمدخدابنده «فهمی»:
پیش از آشنایی با آثار سلطان محمدخدابنده جا دارد توضیح دهم كه در ادب منظوم و منثور فارسی سده ی دهم و پس از آن «فهمی»به عنوان تخلص افراد زیر آمده است:
۱ـ طهماسب قلی میرزا طهرانی رازی كه از درباریان شاه طهماسب بود و غزل را نیكو میسرود. وی چندی نیز در هند به دربار اكبرشاه تقرب داشت.
۲ـ مولانا فهمی كاشانی كه از طریق كرباسفروشی روزگار میگذرانید و در اقسام گوناگون شعر، دست داشت تا آن جا كه برخی پس از محتشم، او را بر دیگران برتر میشمردند.
۳ـ فهمی هرموزی از مردم جزیره ی هرمز یا هرموز بوده و رباعی را نیكو میسروده است.
۴ـ میرشمسالدین خبیصی از سادات خبیص كرمان (شهداد امروز) و از مشاهیر سده ی دهم بود. در ریاضیات و نجوم و رمل دست داشت و نویسنده و شاعر زبردستی بود. شاهطهماسب در مسایل شعری به دستور او رفتار میكرد و وی در منصب صدارت شاه طهماسب كلیه عواید شخصی خود را به طلاب و تنگدستان میبخشید.
۵ـ فهمی سمرقندی از شاعران ماورءالنهر و در معما و غزل فارسی، استاد عهد خود بوده است.
٦ـ فهمی استرآبادی از شاعران مستعد دربار اكبرشاه بود و در جوانی از ایران به هند عزیمت كرد. شماری غزل و رباعی از او در دست است.
۷ـ میرفهمی بدخشی از سادات محتشم بدخشان كه غزل فارسی را نیكو میسرود.
۸ـ میرفهمی بخارایی از سادات بخارا بوده و مردی دانشمند به شمار میرفته است. وی نیزغزل فارسی را نیكو میسرود.
۹ـ شاه قاسم قزوینی از طایفه جبله قزوین كه در اقسام شعر دست داشت و فهمی تخلص میكرد. وی به سال ۹۹۹ ه در گذشته است.
۱۰ـ شاه محمدخدابنده: پسر بزرگ شاه طهماسب اول و پدرشاه عباس كبیر، پادشاهی بود صاحب جود و كرم و در فن نقاشی و آداب شعر و اصطلاحات موسیقی مهارت و اطلاع فراوان داشت. مؤلف تاریخ عالمآرای عباسی گوید در شعر، «فهمی» تخلص اختیار كرده بود و صاحب مجمعالخواص رباعی و بیت های زیر را از آن پادشاه نقل كرده است:
- دلدار، مرا به رغم اغیار امشب داده است به بزم خویشتن بار امشب
ای صبح! چراغ عیش ما را نكشی ز نهار دم خویش نگهدار امشب
- چو نقش ابروی او در شراب ناب نماید هلال عید بود كز فلك در آب نماید
فغان كه نیست چنان محرمی كه نامه شوقم ز روی لطف نهانی بدان جناب نماید
ز دردمندی «فهمی» به واجبی شود آگه ازین غزل دو سه بیتی گر انتخاب نماید
سال مرگ وی را ۱۰۰۴ ه ضبط كردهاند.
شاه عباس بزرگ:
شاه عباس اول (ماضی) ملقب به كبیر شب دوشنبه اول رمضان سال ۹۷۸ ه در هرات زاده شد و در غره محرم سال ۹۹٦ ه در عمارت چهل ستون اصفهان به تخت سلطنت نشست. وی پادشاهی بزرگ، با صلابت، مدبر و سخت گیر بود. به اعتقاد تاریخ نویسان مشهور، نام دارترین و بزرگمنشترین شهریاران پس از اسلام ایران است. وی نه تنها خود به فارسی و تركی شعر میسرود بل كه درباره ی شعر شاعران دیگر اظهار نظر میكرد و آنان را گرامی میداشت.
با آن كه صادقی افشار كتاب دار شاه عباس و مؤلف مجمعالخواص كه در نوشتن این مقاله از تذكره ی وی بهره بردهام گوید: «پادشاه مزبور….. به شعر گفتن تنزل نمیكند» بیت های زیر را از وی یاد كرده است:
ز غمت چنین كه خوارم ز كسان كنار دارم من و بیكسی و خواری به كی چه كار دارم
مگذار بار دیگر به دلم ز سر گرانی كه به سینه كوه حسرت من بردبار دارم
مگشا زبان به پرسش بگذار تا بمیرم كه ز جور بیحد تو گله بی شمار دارم
میرزا محمدنصرآبادی در تذكره ی خود قطعه زیر را كه روشنگر تاریخ بنای تكایای چهارباغ اصفهان است نقل كرده است:
كلبه [ای] را كه من شدم بانی مطلبم تكیه سگان علیست
زین سبب فیض یافتم ز اله كه مرا مهر با علی ازلیست
خانه دلگشا شدش تاریخ چون كه از كلب آستان علیست
وی همچنین گوید: «از شخص معتبری مسموع شدكه آن سلطان با ایمان غزلی طرح كرده بود و امرا همه گفته بودند و شاه، این بیت را فرمودند:
نه ز هر شمع و گلم چون بلبل و پروانه، داغ / یك چراغم داغ دارد یك گلم در خون كشد»
زنده یاد تربیت در كتاب دانشمندان آذربایجان، دو غزل زیر را كه دارای وزن و مقطع واحدی است ازو نقل كرده است. مأخذ غزل بدان گونه كه نصرالله فلسفی در «زندگانی شاه عباس اول» نقل كرده، «عرفات عاشقین» اثر تقیالدین محمد اوحدی است و به ترتیبی كه خواهیم دید شاه عباس در شعر، «عباس» تخلص میكرد:
محبت آمد و زد حلقه بر در و جانم درش گشودم و شد تا به حشر مهمانم
نه « هست»هستم و نه «نیست»ام نمیدانم كه من كیم؟ چه كسم؟ كافرم؟ مسلمانم؟
اگر مسخر كفرم كه بست زنارم؟ و گر متابع دینم كجاست ایمانم؟
ازین كه هر دو نیم بلكه عاشقم عاشق محبت صنمی كرده نا مسلمانم
اگر چه هیچم و از هیچ كمترم اما یگانه گوهر دریای بحر امكانم؟
دو روز شد كه دگر عاشقم به جان عاشق به نو گلی كه برد نقد دین و ایمانم
عجب كه از الم عشق، جان برد عباس كه درد بر سر درد است و نیست درمانم
تو دوستی و منت دوستدار از جانم به دوستی كه به جز دوستی نمیدانم
ز هیچ كمترم و كمترم ز هیچ اما یگانه گوهر بحر و محیط عرفانم
خدا پرستم و اسلام من محبت است اگر ترا نپرسم مدان مسلمانم
به پیش دیده حق بین تفاوتی نكند اگر چه مور ضعیفم و گر سلیمانم
محبت تو به دینم فكنده صد رخنه ز دوستی تو بر باد رفته ایمانم
عجب كه از الم عشق، جان برد عباس كه درد بر سر درد است و نیست درمانم
غزل زیر نیز به نام او درعرفات عاشقین آمده است و ما آن را از زندگانی شاه عباس اول نقل میكنیم:
هر دو كه میگریزد از دوست بیگانه مخوان كه آشنا اوست
نظاره برون ز قرب و بعد است هر [جا(۱)] كه دل است دیده با اوست
بی تخم نهال گل نروید الا گل دوستی كه خودروست
ای كاش كه باز پس توان یافت از عمر هر آنچه رفته بی دوست
ز شوق تو حبیب من زدم چاك با پیرهنم دریده شد پوست
بیت های زیر نیز از شاه عباس اول در تاریخ ها و تذكرهها نقل شده است:
ز قهرش گاه میسوزم به لطفش گاه میسازم دل دیوانه خود را به راه دوست میبازم
به جز مهر تو در دل كفر و ایمان را نمیدانم بدین عشقی كه مندارم به دردخویش میسازم
بدین دردی كه مندارم نمیدانم چهسان سازم بدین قهری كه بر من می كنی بر چرخ مینازم
بیت های پراكنده:
- چو شوخ دلبر من بر سر عتاب هزار بار دل و جان به پیچ و تاب در آید
- مگر كه حضرت ایزد ترحمی بنماید برای این دل دیوانهای كه خواب ندارد
- ذات ما را نرسد نقص زانكار حسود كه نسبنامه ما مهر نبوت دارد
- هر كس برای خود سرزلفی گرفته است زنجیر از آن كمست كه دیوانه پر شده است
- زیبا صنمی نهاده در زلف ایمان مرا به رهگذر دام
گر بت اینست و كیش بت این بر می گردم ز دین اسلام
- به نیم آه دلی نه فلك خراب شود زهم گشادن درهای آسمان سهلست
- ملك ایران چو شد میسر ما ملك توران شود مسخر ما
آفتاب سریر اقبالم میرسد بر سپهر، افسر ما
- شراب ما همه خونست و نقل مجلس سنگ نوای ناله مطرب صدای توپ و تفنگ
- ما موسی و طور ما دل انور ماست ابراهیمیم و طبع ما آذر ماست
هستیم خلیل وقت و صد چون نمرود آزرده نیش پشه لاغر ماست
همان گونه كه دیده میشود سرودههای شاه عباس بر خلاف نظر برخی تذكرهنویسان و تاریخ نویسان گزافهگوی نه تنها متضمن آن بلاغت و فصاحت نیست كه مثلن از انوری و فردسی و دیگران، گوی برتری و تفوق بر باید كه عاری از لطافت شعری نیز هست و این نكته را اسكندر بیك تركمان مؤلف عالمآرای عباسی منصفانهتر و به گونهای سر بسته تذكار داده است: «به شعر های فارسی دانا بوده، شعر را بسیار خوب میفهمد و تصرفات مینمایند و گاهی به نظم شعر هایی نیز زبان میگشایند» مع هذا توان گفت شاه عباس در سایه قریحه ی ذاتی و هوش سر شار خود، بد و نیك شعر شاعران را بیدرنگ در محك اندیشه میكشیده و ارزیابی میكرد و در این مورد داستان هایی پرداختهاند كه ما فقط به نقل یكی از آن ها از تذكره نصرآبادی مبادرت میورزیم: «روزی [ملاشكوهی همدانی] به اتفاق میرآگهی در قهوهخانه عرب كه پسران زلف دار در آن جا میبودند نشسته بود كه شاه عباس ماضی به قهوهخانه میآید از ملاشكوهی میپرسد كه چكاره [ای؟] میگوید كه شاعرم. شعر ازو طلبید این بیت را خواند:
ما بیدلان به باغ جهان همچو برگ گل پهلوی یكدیگر همه در خون نشستهایم
شاه تحسین میفرمایند و میگویند كه عاشق را به برگ گل تشبیه كردن اندكی ناملایم است.
شاه عباس شب پنجشنبه ۲۴ جمادیالاولی سال ۱۰۳۸ ه در مازندران چشم از جهان فرو بست.
شاهعباس دوم:
لطفعلی بیكآذر در «آتشكده» گوید: «شاه عباس ثانی خلف شاه صفیاست، پادشاهی عتا قدر بوده و این مطلع، ازوست:
به یاد قامتی در پای سروی ناله سر كردم / چو مژگان، برگ برگش را به آب دیده تر كردم»
بیت زیر نیز در تذكره ی نصرآبادی به نام او آمده است:
صبا از شرم نتواند به روی گل نگه كردن كه رخت غنچه را واكرد و نتوانست ته كردن
فتحعلی شاه قاجار:
فتحعلی شاه قاجار كه از دادگری و عدالتپروری او تاریخ نویسان به نیكی تمام یاد كردهاند به خاقان صاحبقران شهره یافته است. مؤلف تذكره مصطبه خراب كه خود از ملك زادگان قاجار بود درباره ی او آورده است: «الحق در مدت چهل سال ایام حكومتش ابنای زمان صغیرا و كبیرا مرفهالحال در سایه عدالتش آسوده و همواره ابواب رأفت و رحمت بر روی ایران گشوده است انصافن پس از بهرامگور و استیلای عرب و عجم سلطانی با این فراعت و عیش تا زماننا هذا نزیسته…..».
محمود میرزا قاجار مؤلف تذكره سفیه یالمحمود ذیل عنوان «خاقان» پس از ذكر شرح كشافی از خدمات و غزوات فتحعلی شاه، تمام آثار منظوم او را در مجلس اول نقل كرده است و این همه، روشنگر قریحه ی ذاتی و احساس شاعرانه ی این پادشاهست . در زیر دستچینی از سرودههای او به عنوان حسن ختام نقل میشود:
تغزل در مدح علی :
چشمت ز سحر، جادوی بابل نشان دهد زلفت نشان ز سنبل باغ جنان دهد
تیر كرشمهات همه دم خون به دل كند لعل لبت توان به دل ناتوان دهد
رحمی و گرنه عاشق زارت به صد زبان شرح شكاریست به شه انس و جان دهد
شیر خدا علی ولی آنكه هیبتش تب لرزه بر تن اسد آسمان دهد
آید نیم خلقش اگر سوی بوستان گلبن گل بهار به فصل خزان دهد
خواهد اگر ضعیفنوازی ز معجزه آن كو تواند آنكه به هر مرده جان دهد
هم مور را شكوه سلیمان عطا كند هم پشه را صلابت شیر ژیان دهد
تركیببند شاهانه در منقبت خاندان پیامبر:
در حیرتم كه چرخ، چرا غرق خون نشد در ماتم حسین، زمین واژگون نشد؟
چون آفتاب یثرب و بطحا غروب كرد رخسار آفتاب چرا قیر گون نشد؟
چون فخر كاینات نگون شد ز پشت زین بنیاد كائنات چرا سرنگون نشد؟
افتاد آسمان امامت چو بر زمین ساكن چرا سپهر و زمین بیسكون نشد؟
جان جهان ز جسم جهان رفت و اینعجب این جان سخت، از تن یاران برون نشد؟
آن تیره شب دریغ كه در دشت كربلا بر رهنمای خلق، كسی رهنمون نشد؟
«خاقان»به ماتم شه دین گفت با فغان معدوم از برای چه این چرخ دون نشد؟
دردا كه زندگی به دو عالم حرام شد
كاین چرخ سفله دشمن دین را بكام شد
گردون بسوخت زاتش غم جان فاطمه شرمی نكرد از دل سوزان فاطمه
از تند باد كینه مروانیان دریغ پژمرده گشت نو گل بستان فاطمه
غلتان به خاك معركه چون صید بسملاست آن گوهری كه بود به دامان فاطمه
از تیرهای كاری شست مخالفان شد چاك چاك پیكر سلطان فاطمه
دیدی كه عاقبت چه رسید از سپهردون از شست اهرمن به سلیمان فاطمه؟
از عرش، رستخیز دگر گردد آشكار در روز رستخیز ز افغان فاطمه
«خاقان»به پای عرش برین گفت جبرئیل و احسرتا ز دیده گریان فاطمه
از تندباد حادثه نخل دین شكست
از آن شكست، پشت رسول امین شكست
پنهان به خاك تیره چو شدماه مصطفی رخسار ماه تیره شد از آه مصطفی
شد سرنگون زگردش این چرخ واژگون از تند باد حادثه خرگاه مصطفی
از بهر ماتم شه دین، فخر اوصیا بودند دیو و دد همه همراه مسطفی
از زخم خنجری كه به آن شاه دین رسید گویا درید شمر، جگر گاه مصطفی
شا منخسف ز گردش این چرخ واژگون خورشید مشرقین زمین ماه مصطفی
دل خون شود ز دیده گریان فاطمه و احسرتا ز ناله جانگاه مصطفی
«خاقان»به روز حشر شفیعت شود حسین یارب به حرمت علی و جاه مصطفی
«خاقان» ز سبیل حادثه دین راخراب دید
زان ظلمها كه شافع یومالحساب دید
بفشرد پای در ره صبر و رضا حسین با حق نمود وعده خود را وفا حسین
بادا فدای خاك رهش صدهزار جان چون كردجان به امتعاصی فدا حسین
در روزگار، زینت آغوش مصطفی در روز حشر، پیشرو اوصیا حسین
خاكم به سر كه از ستم روزگار گشت غلتان به خاك معركه كربلا حسین
آه از دمی كه شكوه كند پیش دادگر در روز رستخیز سر از تن جدا حسین
«خاقان»در این معامله خاكم بسر شود
چون دادخواه روز جزا دادگر شود
از دود ظلم، تیره رخ آفتاب شد بنیاد دین ز سیل حوادث خراب شد
از تند باد حادثه در خاك كربلا از آتش جگر دل آن شه خراب شد
از بیم این خطا كه سر از چرخ سفله زد عرش برین ز واهمه در اضطراب شد
در دشت ماتم اشك یتیمان چو بحر گشت در بحر غم سرادق عصمت حباب شد
«خاقان» زآب كوثر آتش بهدل فتاد تا با خبر ز تشنگیش بو تراب شد
شیرخدا كجاست كه در دشت كربلا
از چنگرگ، یوسفخود را كند رها؟
ای ساكنان عرش، زدل ناله بركشید این داوری ز شمیر، بر دادگر كشید
آن نالهای كهدر غم یحیی كشیدهام در ماتم حسین بن بیشتر كشید
آتش بهجان زحسرت خیرالنسا زنید از دل فغان به یاری خیرالبشر كشید
در ماتم و عزای شهیدان كربلا ای طایران قدس، ز خون بالو پر كشید
ایسكنان خاك چو «خاقان» درین عزا افغان ز دل به گنبد افلاك بر كشید
در ماتم حسین به تن جامهها درید
فریاد الامان به در كبریا برید
یارب همیشه دیده خورشید، تارباد تا روز حشر، سینه گردون فكار باد
داد از زمین و چرخ كه بیداد كردهاند این بیمدار باشد و آن بیقرار باد
پیوستهچشم زال فلك از خدنگ غم تاریك همچو دیده اسفندیار باد
شد تشنهكام كشته، چو سلطاندینحسین در خرمن فلك ز حوادث شرار باد
چون از پی شفاعت ما جان نثار كرد «خاقان» به مرقد شه دین جان نثار باد
منت خدای را كه فلك هست چاكرم
شاهنشه جهانم و درویش این درم
گلجین بیت های پراكنده:
- اشك راقاصدكویشكنمای نالهبمان زانكه صدبار برفتی، اثری نیست ترا
- خواستبیرونكندازسینهغمتراخاقان دل به دامان آویخت كه: همسایهماست
- عالمی در شادی و ما را غم است این غم ما از برای عالم است
- دلم بهمرتبهایتنگشدكهمیترسم خدا نكرده غمت از دلم برون آید
- طرحابرویتوكزروزازل ریختهاند بر سر سو، كمانی است كه آویختهاند
- مگودرهجرمن، چونزندهماندی؟ كه من خود مردم از این شرمساری
- نهفتهبودبهظلمتولیدهان توكرد عیان بهصورتخورشید،آب حیوان را
ناصر الدین شاه قاجار:
مؤلف «دیوان كامل شعر های ناصرالدین شاه» گوید: «چه بسیارند سلاطینی كه خود به شعر توجه داشتند و دربار آنان نیز مأمن و ملجأ شعرا بود …. برخی چنین گمان می برند كه چون شعر از محرومیت سرچشمه می گیرد بنابراین شعر های شهریار كامكاری كه از نغمات و لذایذ دنیوی به حد كمال برخوردار است عاری از آن لطافت و دقت لازمه ی شعر غنایی است هرچند از لحاظ شعری بی عیب باشد.» آن گاه آورده است: «ناصرالدین شاه (۱۲۲۴–۱۳۱۳هجری) نیز با وجود آن كه در كسب علم و دانش عرب و اشتقاقات آن بهره ای نبرده بود، معذلك در تقریر و تحریر كم تر اشتباه و غلط داشت. این پادشاه دارای علاقه و دلبستگی فراوانی به ادبیات فارسی و عاشق پیشه بوده و شعر دوست و شاعر پرور به شمار می رفت. از موهبت شعر خدادادی بهره مند و در نظم و نثر صاحب طبعی دقیق و رقیق و قریحه ای سرشار بوده است».
ما دیوان شعرهای ناصرالدین شاه را – كه نسخه ی خطی موجود در كتاب خانه ی سلطنتی ، پایه و مأخذ اصلی آن قرار گرفته است – از صدر تا ذیل با دقت و مراقبت تمام مورد مطالعه قرار دادیم. زمینه ی شعر ها، همان «خال و خط و چشم و ابرو و وصال و هجران دلبران» است كه سده ها موضوع شعر های و مضمون افكار سخن پردازان قرار گرفته و برخی قطعات نیز در مناقب ائمه ی اطهار آمده كه در مجموع در همه ی آن ها بر سخن پیشینیان چیزی افزوده نشده است. با این حال در پاره ای موارد مضمون هایی بكر نیز بر خیال سلطان گذشته و اغلب سروده هایش در اذهان و زبان ها باقی مانده است. اکنون برگزیده ای از شعر های ناصرالدین شاه قاجار را از نظر خوانندگان گرامی می گذرانیم:
- حسن رخسار تو تا شهره ی آفاق بود / جفت غم بودن ما هم به جهان طاق بود
- از شوق بوسه ای كه زنم بر لبش، شده …. / گویی دهان من شكرستان این دیار
- همه جایی و ندانیم كجایی ای دوست / ره نبردند حریفان تو بر منزل تو
- «ناصر» ار آب خوری یاد كن از شاه شهید / ز آنكه شد كشته شهنشاه شهیدان تشنه
- به جز تو كس نشناسیم به جز تو كس نپرستم / كجا كه با تو نبودم؟ كجا كه بی تو نشستم؟
- مهر علی و آل، به ویرانه یدلم / گنجی بود كه بر سر گنجی نشسته است
در كعبتین نرد محبت پس از علی / در طالعم عجب شش و پنجی نشسته است!
- اسكندر و من، ای شه معبود صفات / برگرد جهان صرف نمودیم اوقات
بر همت من كجا رسد همت او؟ / من خاك درِ تو جستم او آب حیات
رباعی زیر را هنگام تشرف به حرم مطهر حضرت سیدالشهداء (ع) سروده است:
گر دعوت دوست می شنوم آنروز / من گوی مراد، می ربودم آنروز
آنروز كه بود روز «هل من ناصر؟» / ای كاش كه «ناصر» تو بودم آنروز
- - -
پی نوشت:
۱- در اصل: هر كجا.
از: مجله ی هنر و مردم، دوره ی سیزدهم، شماره های ۱۴٦و ۱۴۷، آذر و دی ماه ۱۳۵۳
توجه: برای کامل شدن این گفتار، ما در بخش دوم این مقاله، با شاه زادگان سخن شناس و شاعر ایرانی نیز آشنا خواهیم شد و من خوانندگان علاقه مند و ارجمندم را به خواندن این بخش نیز در همین تارنما فرا می خوانم. با سپاس، آریا ادیب
شماره ی نوشته: ۲۹ / ۱۵
دكتر علیاصغر شعردوست
تاثیر ادبیات ایران بر ادبیات جمهوری آذربایجان
ادبیات كهن ایران بر ادبیات بسیاری از ملت های جهان به ویژه ادبیاتمشرق زمین تاثیری شگرف نهاده است. این تاثیر در ادبیات آذربایجان از نخستین دوران های شكلگیری ادبیات به شكل آشکاری نمود یافته است. گفتنی است كه شاعران و نویسندگان آذری را به لحاظ تاثیر از ادب فارسی به دو دسته میتوان تقسیم كرد.
۱- گروهی كه آثار خود را به فارسی نوشتهاند.
۲- شاعران و نویسندگانی كه به زبان تركی آذربایجان صاحب آثاری هستند (اگر چه در میان گروه اخیر برخی به زبان فارسی نیز آثاری دارند)
بیشك نظامیگنجهای را برجستهترین نماینده گروه نخست میتوان شمرد. او همه ی آثارخود را اعم از غزلیات، قصاید، رباعیات و خمسه به فارسی سروده است. حكیم نظامیگنجوی در سه مثنوی از پنج مثنوی خمسه به شاهنامه فردوسی نظر داشته است. این سه منظومه: خسرو و شیرین، هفتپیكر یا بهرامنامه و اسكندرنامه هستند. در خسرو و شیرین از عشق خسرو پرویز آخرین پادشاه ساسانی به شیرین سخن می رود. این داستان پیش از نظامی توسط حكیم ابوالقاسم فردوسی به نظم كشیده شده بود. نظامیخود در آغاز منظومه ی خسرو و شیرین به این نکته كه در نظم این داستان از شاهنامه بهره گرفته اشاره میكند. داستان زندگی بهرام گور پنجمین پادشاه ساسانی نیز نخستین بار در شاهنامه فردوسی به نظم كشیده شده است. پیدایش اسكندرنامه نیز چنین حكایتی دارد. بدین معنا كه فردوسی برای نخستین بار زندگی اسكندر را به رشته ی نظم كشیده و نظامی با الهام از فردوسی، منظومه ی اسكندرنامه را آفریده است. نخستین مثنوی خمسه ی نظامی یعنی مخزنالاسرار از حدیقه الحقیقه سنایی غزنوی متاثر است. نظامی در مخزنالا سرار به این امر اشاره میكند.
البته این را نیز نباید از نظر دور داشت كه نظامی در بسیاری از شاعران پس از خود تاثیر گذاشته و منظومههای بسیاری تحت تاثیر خمسه ی او سروده شده است. از سوی دیگر با توجه به اینك ه ایران و جمهوری آذربایجان گذشته ی ادبی مشتركی دارند، وقتی شعر نظامی به عنوان یك شاعر ایرانی مطالعه و بررسی شود، تاثیر یا الهام وی از حكیم توس فقط به مثابه یك بده بستان درون ادبیاتی به شمار میآید.
در آثار فارسی و تركی سیدعماد الدین نسیمی هم تاثیر ادبیات فارسی به روشنی دیده میشود. نسیمی در شهر شماخی زاده شده (و بنا به روایتی در تبریز) و در حلب به طرز فجیعی كشته شده است، صاحب دیوان هایی به زبان فارسی و تركی است. نسیمی در شعرهایش از «جاویدان نامه» اثر «فضل الله نعیمی» متاثر است، این اثر نه فقط به اشتراك فكری آن دو مربوط است. بلكه از نظر سبك شناختی نیز نمود آشکاری دارد. نسیمی قصیده ی «بحرالاسرار» را زیر تاثیر قصیدهای از امیرخسرو دهلوی به نظم كشیده است. البته قصیده ی امیرخسرو دهلوی نیز خود نظیرهای است بر «بحرالابرار» خاقانی.
پس از نسیمی، جامی و فضولی كه به سه زبان تركی آذری، فارسی و عربی آثاری دارد، در بیش تر آثارش متاثر از ادب فارسی است. در غزلیات فضولی گاه تاثیر حافظ نیز به چشم میخورد.
كتاب حدیقه السعدای فضولی تحت تاثیر «روضه الشهدا»ی واعظ كاشفی نوشته شده است. این تاثیر از نام كتاب گرفته تا مضمون آن نیك پیداست. بخش مهم«حدیقه السعداء» نیز مانند «روضه الشهداء» به شرح مصیبت كربلا اختصاص دارد. فضولی در حدیقه السعداء به اندازه ای از كتاب كاشفی اثر پذیرفته كه بسیاری از تذكرهنویسان و پژوهشگران حدیقه السعداء را ترجمه ی روضه الشهداء ذكر كردهاند. محمد علی تربیت نیز در كتاب دانشمندان آذربایجان به تبعیت از منابع متقدم حدیقه السعداء را ترجمه ی روضهالشهداء ذكر كرده است.
فضولی خود در دیباچه ی حدیقه السعداء به این نکته كه در تالیف كتاب از روضه الشهدای واعظ كاشفی بیش ترین بهره را گرفته اشاره میكند: «من خاكسار را نیت آن است كه در تالیف به روضه الشهدا اقتدا كنم و نكات غریبه دیگر را نیز بر آن بیافزایم. »
حدیقه السعداء شامل دیباچه، ده باب و یك خاتمه است. پنج باب نخست كتاب به شرح عذابها و مصیبتهایی كه پیامبران (آدم، نوح، ابراهیم، یعقوب، عیسا، موسا و ایوب كشیده اند) اختصاص دارد.
در پنج باب بعدی شرح اذیتها و عذابهایی است كه پنج تن آلعبا متحمل شدهاند و همچنین ذكر چه گون