
خوانندگان ارجمند من برای آشنایی با مجموعه ی مقاله های نوشته شده در این تارنما و خواندن مستقیم آن ها می توانند به " این جا " نگاه کنند. با سپاس، آریا ادیب
اشاره به دو موضوع تازه در ستون "آرشیو موضوعی" تارنمای آریا ادیب:
۱- بخش "اصطلاحات عامیانه و ضرب المثل های امروزی زبان فارسی" به اصطلاحات عامیانه و ضرب المثل های کاملن جدیدی اختصاص دارد که در طی نزدیک به سه دهه ی گذشته وارد زبان فارسی شده و امروزه در گستره های گوناگون جامعه ی فارسی زبانان به کار می روند. مقاله های توضیحی درباره ی این موضوع، نمونه ی فرهنگ نامه ی فراهم شده برای این اصطلاحات و ضرب المثل های جدید و نیز فراخوان به خوانندگان برای یاری در کار گردآوری این اصطلاحات و ضرب المثل ها و تکمیل این فرهنگ نامه، به زودی در تارنمای زبان و ادبیات فارسی (آریا ادیب) انتشار خواهند یافت.
۲- بخش "تریبون ادبی" محل درج مطالب آن گروه از خوانندگان ارجمند تارنمای آریا ادیب است که مطالب خود را برای تکمیل مطالب ما یا در مقام پاسخ گویی به نکته یا نکاتی از نوشته های نویسندگان مقاله های تارنمای آریا ادیب، توسط رایانامه (ایمیل) برای ما می فرستند.
دیگر مقاله های خوانندگان ارجمند من نیز که با مواضع ادبی تارنمای آریا ادیب همساز و در پیوند با یکی از موضوع های مورد بررسی در این تارنما هستند، همچون تا کنون، به نام نویسندگان این مقاله ها برای بهره مند شدن دیگر خوانندگان گرامی ما از آن ها، در موضوع های مربوط به آن ها نهاده می شوند. با سپاس، آریا ادیب
در آشپزخانه ی زبان فارسی
(نگاهی به کاربرد فعل "خوردن" در زبان فارسی)

درنگی در زبان فارسی و گفت و گوی روزمره ی فارسیزبانان و نگاهی به شمار عبارت ها و استعاره هایی که در این زبان برای فعل «خوردن» و انواع خوراکی ها به کار می رود، موجب شگفتی هر پژوهنده ای میشود. گرچه میتوان حدس زد که در همه ی فرهنگها استعاره هایی در رابطه با خوردن و خوراکی ها موجود باشد. لیکن خوردن و مسایل مربوط به آن، چنان با فرهنگ و زبان فارسی آمیخته شده است که میتوان ادعا کرد که حذف این استعارهها از زبان فارسی، ارتباط فارسی زبانان را با واقعیت مادی اگر نه گسسته، بلکه دست کم به شدت مختل می سازد و شرح بسیاری از حالت های روحی ـ روانی و موقعیتهای گوناگون اجتماعی را اگر نه ناممکن، دست کم بسیار محدود میکند. ذهن فارسیزبانان در موقعیتهای گوناگون و بسیار متفاوت زندگی روزمره، از عبارت های ساخته شده از فعل "خوردن" استفاده میکند و ما برای نمایاندن دامنه گسترده ی این کاربرد، تنها نمونههایی از آن ها را در زیر می آوریم : دنباله . . .
مکتب های ادبی و هنری
● آنیمیسم (Animisme) جان گرایی
آنیمیسم در ادبیات حالتی را بیان می کند که در آن گویی اشیا جان و شعور دارند. آنیمیسم از واژه ی لاتین “anima” گرفته شده است که به معنی روح است و آنیمیسم گرایش به روح دادن به اشیاء و طبیعت ست.
آنیمیسم به عنوان مثال در اثر "میلی یا خاک زادگاه" (Milly ou la terre natale) نوشته ی لامارتین و یا دراثر "دهان تاریکی" ( La bouche d'ombre) نوشته ی ویکتور هوگو و "اشعار طلایی" (Vers dores) نوشته ی نروال به چشم می خورد.
● اسپریتوالیسم (Spiritualisme) روح گرایی
دو طرزفکر با این نام شناخته می شود:
١) سیستمی فلسفی که باور دارد دنیا از دو واقعیت تشکیل شده است: ماده و روح، و این دوگانگی در ساختار انسان نیز به کار رفته است.
۲) سیستمی فلسفی که باور دارد در دنیا تنها یک واقعیت وجود دارد و آن روح است.
فقر فرهنگی مهاجمان به زبان فارسی

عرب های مسلمان در طی دو سده، در دوران خلفای راشدین، اموی و عباسی، پس از لشکرکشی های پی در پی و جنگ های خونین، ایران، روم شرقی (بیزانس)، مصر، سرزمین های واقع در شمال افریقا و نیز اندلس (اسپانیا و پرتغال) را فتح کردند و به مدتی دراز اداره ی این سرزمین های وسیع را از هر جهت به دست گرفتند و امپراتوری اسلام را بنیاد نهادند.
به سبب ادامه ی تسلط عرب های مسلمان، ساکنان هر یک از این سرزمین ها دین پدران خود را رها ساختند و به اسلام گرویدند و در بیش تر این سرزمین ها زبان عربی، یعنی زبان قرآن و احادیث، جانشین زبان قومی ایشان شد. این قوم های مغلوب با پذیرفتن اسلام و به کار بردن زبان عربی رفته رفته فرهنگ و آیین های قومی ِ پیش از دوران مسلمانی خود را به دست فراموشی سپردند و کار آنان بدان جا رسید که پس از چندین نسل، همگی همچون قوم فاتح، هم مسلمان بودند و هم عرب زبان.
بیش تر این نومسلمانان با انجام مراسم و آیین های مشترک اسلامی مانند عید فطر، عید قربان و مانند آن ها، پس از گذشت چند سده، دیگر چیزی از گذشته ی خود نمی دانستند، گویی که تاریخ آنان با ظهور اسلام و فتح سرزمین شان به دست عرب ها آغاز گردیده است. اگرچه پس از گذشت شش سده و نیم و سقوط خلافت عباسی به دست هولاگو در سال ۶۵۶ ه ق، دیگر از امپراتوری اسلام اثری بر جای نماند (١) و پس از آن هر یک از این قوم ها برای اداره ی سرزمین خود راهی در پیش گرفت، لیکن دین اسلام و زبان عربی وجه مشترک بیش تر آنان به شمار می آمد و این وضع تا به امروز نیز همچنان ادامه دارد. دنباله . . .
نکته هایی از درست نویسی زبان فارسی
در آثار نویسندگان امروز ، چه در روزنامه ها و چه در کتاب ها، بارها به جمله ها و عبارت هایی بر می خوریم که با اصول نگارشی و دستوری زبان فارسی همساز نیست و با درستی و فصاحت آن فاصله دارد.
ما در این بخش با اشاره به مهم ترین ایرادهای رایج در نوشته های این دسته از نویسندگان، و با توضیح قاعده های درست دستوری مربوط به آن ها، می کوشیم خوانندگان خود را از دوباره نویسی این گونه اشتباه ها بازداریم. دنباله . . .
دامنه ی نفوذ و تاثیر زبان فارسی در زبان های جهان
زبان های دنیا را ٦ هزار دانسته اند. برخی از این زبان ها بسیار به هم شبیه هستند .از این رو همه ی زبان ها را می توان در ٢٠ گروه عمده جای داد. یکی از مهم ترین گروه های زبانی، هند و اروپایی است که همه ی زبان های شبه قاره ی هند - ایران و نیز اروپایی را در بر می گیرد. در روزگار ابن بطوطه وی در همه ی مناطق غیر عربی که سفر نموده با زبان فارسی مشکل گفتاری خود را حل می کرده است. حتا در چین و بلغارستان و ترکستان کلمه هایی از فارسی وجود دارد و از این نظر با زبان یونانی قابل مقایسه است.
زبان فارسی از قدیم ترین زبان ها و از گروه زبان های هند و ایرانی است که زبانی پیوندی است. این گروه زبانی مجموعه ای از چندین زبان را شامل می شود که بزرگ ترین جمعیت جهان به این گروه سخن می گویند و صدها واژه ی مشترک میان فارسی و آن ها وجود دارد. ریشه ی بسیاری از کلمه های پایه ای زبان های اروپایی مانند: است، مادر، پدر (فادر، فاتر)، برادر، خواهر، دختر (داتر)، بد، خوب (گود)، به تر (بتر)، تو، من، مُردن، ایست و مانند آن ها یکی است. از زبان فارسی امروزه ده ها کلمه ی بین المللی مانند : بازار، کاروان، کاروانسرا، کیمیا، شیمی، الکل، دیتا، بانک، درویش، آبکری، بلبل، شال، شکر، جوان، یاسمین، اسفناج، شاه، زیراکس، زنا، لیمو، تایگر، کلید، کماندان، اُرد (امر، فرمان)، استار، سیروس، داریوش، جاسمین ، گاو ( گو = کو Cow)، ناو، ناوی، توفان، گاد God، نام، کام، گام، لنگ = لگ ، لب، ابرو، بدن، روز و ... به بیش تر زبان های مهم دنیا راه پیدا کرده است. دنباله . . .
زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

نگا. = نگاه کنید به
آ
آب = عزت و رونق، طراوت و تازگی، روح، شراب خالص
آبِ آب = آبکی، بی مایه، بی رنگ
آب از آب تکان نخوردن = رخ ندادن جنجال و هیاهو، آرام ماندن اوضاع
آب از آتش برآوردن = کار محال کردن
آب (ها) از آسیاب افتادن = فرو نشستن هیاهو، از یاد رفتن ماجرا
آب از لب و لوچه ی کسی سرازیر شدن = تمایل شدید داشتن، به طمع افتادن
آب از دریا بخشیدن = از کیسه ی خلیفه بخشیدن
آب از سر گذشتن = کار از چاره و تدبیر گذشتن
آب از گلو پایین نرفتن = غصه و ناراحتی شدید داشتن
آب اندام = زیبا تن و خوش رو
آب باریکه = درآمد اندک اما مرتب
آب بردار = دوپهلو، کنایه آمیز
آب برداشتن = هدف دیگری در پس کاری وجود داشتن
آب بستن در چیزی = آبکی و رقیق کردن
آب بندی کردن = آرام آرام به کار انداختن دستگاه نو
رفتارهای ناهنجار فارسی زبانان با زبان فارسی
(زبان فارسی از آشوب تا سامان)

زبان فارسی يا فارسی دَری، ستون استوار تاريخ و فرهنگ و شناخت نامه ی ايرانيان، افغانان، تاجيكان و برخی تيرههای فارسی زبان در ديگر كشورهای آسيای باختری و مركزی، و سرمايه ی مشترك معنوی ملتها و تيرههای ياد كرده است. اين زبان، شاخهای از زبانهای ايرانی است كه خود به شاخهی بزرگ تر گروه زبان های هندو - ايرانی می پيوندد و در كليد واژههای زبان شناختی، از آن به نام "فارسی نو" ياد می شود (در برابر فارسی باستان / كهن، زبان روزگارِ هخامنشيان كه نوشتههای اندك شماری به خط ميخی از آن بر جا مانده است و فارسی ميانه، زبان روزگار پارتيان/ اشكانيان که شمار بيش تری سنگ نوشته و كتاب به دبيره (خط) پهلوی ازآن در دست داريم). دنباله . . .

واژه ی عجم در زبان فارسی و در بیش تر زبان های آسیایی مانند هندی، اردو، پشتو، بلوچی، کردی، ترکی، معنی ایرانی و زبان فارسی میدهد، اما در زبان عربی امروزه به معنی غیر عرب به کار میرود. در برههای از تاریخ به کسی که زبان عربی را نمی فهمیده است عجم میگفته اند و این لقب بیش تر به ایرانیان اطلاق میشده است. در دوره ی بنی امیه این کلمه کاربردی تحقیر آمیز داشته است، ولی امروزه این معنی تحقیرآمیز یا کسی که عربی را نمیداند، کاربردی در ادبیات عرب ندارد. دنباله . . .
شماره ی نوشته: ۲۱ / ۱۲
دکتر شفیعی کدکنی
زمینه های روان شناختی "تخلص" در شعر فارسی
شعر فارسی، به عنوان یکی از برجستهترین و گسترده ترین آثار فرهنگِ بشری، همواره موردِ ستایش آشنایانِ این وادی بوده است. این شعر، همانگونه که در حوزه d مفاهیم و معانی ویژگی هایی دارد که آن را از شعر دیگر ملت ها امتیاز میبخشد، در قلمرو ساخت و صورت هم از برخی ویژگی ها برخوردار است که در ادبیّات جهان، یا بیهمانند است یا موردهای مشابه بسیار کم دارد. مانند ردیف ـ با وُسعتی که در شعر فارسی دارد و با نقشِ خلاّقی که در تاریخِ شعرِ فارسی داشته است ـ در ادبیّات جهانی بیسابقه است (۱). برخی دیگر از ویژگی های شعر فارسی نیز مشابه اگر داشته باشد، بسیار اندک است.
در این یادداشت به یکی دیگر از ویژگی های شعر فارسی میپردازیم و آن مسأله ی «تخلّص» است که به این گستردگی و شمول، که در شعرِ فارسی دیده میشود، در شعرِ هیچ ملّتِ دیگری ظاهرن دیده نشده است و اگر هم مصداق هایی بتوان یافت در شعرِ زبان هایی است که تحتِ تأثیر شعرِ فارسی و آیین های آن قرار داشتهاند و در حقیقت از درونِ این فرهنگ و این ادبیّات نشأت یافتهاند. مانندِ شعرِ ترکی و ازبکی و ترکمنی و اردو پشتو و دیگرِ شعرهای آسیایی و همسایه. در این یادداشت، مراد ما، بحث درباره ی زمینههای روان شناختی تخلص های شعر فارسی است اما یادآوری برخی نکات عام را درین باره بیسود نمیدانیم، زیرا تاکنون گویا کسی به بحث درین باره نپرداخته است (۲).
با ظهورِ نیمایوشیج و بالیدنِ شعرِ جدید پارسی، شاعرانِ "نوپیشه" modern از بسیاری رسوم و آدابِ سنّتیِ شعر فارسی رویگردان شدند و یکی ازین سنتها همین مسأله ی تخلّص بود. در ذهنتان مجسم کنید اگر قرار بود برای این همه "شاعر"ی که این روزها در مطبوعات "شعر" چاپ میکنند، تخلّصِ غیر مکرّر، انتخاب شود، بر سرِ تخلّص هایی از نوعِ "کفگیر" و "خربزه" هم دعوا راه میافتاد تا چه رسد به تخلّص های شاعرانه و خوشاهنگی از نوعِ "امید" و "بهار" که البتّه همه مکرّرند. ازین بابت هم باید سپاس گزارِ نیمایوشیج بود که شاعران را مانند بسیاری قیدهای دیگر، از قید تخلّص آزاد کرد و شاعران ترجیح دادند به همان نام و نام خانوادگی خود اشتهار پیدا کنند، گیرم این نام ها، نام هایی دراز و طولانی و غیرشاعرانه باشد مانند مهدی اخوان ثالث یا محمدرضا شفیعی کدکنی یا پرویز ناتل خانلری.
ولی گرفتاریِ تخلّص اگر برای شاعران نوپیشه حل شده است برای تذکرهنویسان و مورخانِ ادبیات ما هنوز حل نشده است، به همین دلیل شما باز هم مهدی اخوان ثالث را باید در امید خراسانی بجویید و از گرفتاری های این مورّخان و تذکرهنویسان یکی هم این که غالبن حاضر نیستند که در برابرِ نام اصلی اینگونه افراد، دست کم ارجاعی بدهند به آن تخلّص شعری که "امیدِ خراسانی" است تا خواننده اگر جویای احوال و آثار اخوان ثالث است در امید خراسانی آن را بیابد. از کجا معلوم که همه ی خوانندگان از تخلّص شاعران، به ویژه نوپردازان، آگاهی دارند. من خودم غالبن ازین نکته غافلم که روزگاری در جوانی با چنان تخلّصی (سرشک) چند تا غزل چاپ کردهام.
اغلب کسانی که با شعرِ فارسی سر و کار داشته اند و در زبان های دیگر خواسته اند چیزی در بابِ شعرِ فارسی بنویسند به مسأله تخلّص به عنوان یکی از ویژگی های شعرِ فارسی اشاره کردهاند، مثلن حسن بن محمد بورینی (درگذشته در ۱۰۲۴) در مورد یکی از شاعران می گوید: «مخلصه سالک علی طریقة شاعرانء الفرس» یعنی به سبک شاعران ایرانی «سالک» تخلص می کند (۳) محمد خلیل مُرادی مؤلف سِلک الدُرَر (۱۱۷۳ ـ ۱۲۰۶) در شرح حالِ بسیاری از شاعرانی عربیزبان یا ترکزبان ـ که در سده های یازدهم و دوازدهم تحتِ تأثیر شاعرانی فارسیزبان تخلّصی برای خود اختیار کردهاند ـ میگوید: «الملقّب بـ [ ] علی طریقة شاعرانء الفُرس والروم» و منظورش این است که این شاعر، "لقبِ شعری" یا تخلّصی دارد به فلان نام و این گونه اختیارِ لقبِ شعری و تخلّص از ویژگی های شاعران ایرانی و رومی (منظور عثمانی) است. مثلن در شرحِ حالِ "وِفقی" میگوید: «احمد بن رمضان الملقّب بـ"وِفْقی" علی طریقة شاعرانء الفُرس والروم» (۴) یا در شرح حال بیرم حلبی متخلّص به "عیدی" میگوید: «بیرم الحَلَبی المعروف بـ "عیدی" و شعره بالترکی و "مخلصه" عیدی علی طریقة شاعرانء الفُرس والروم» (۵) و این نشان میدهد که در عربی حتا در سده ی دوازدهم نیز شاعرانی عرب از مفهوم تخلُّص، آگاهی نداشتهاند که مُرادی پیوسته این نکته را یادآوری میکند که این گونه "تخلص" یا لقبِ شعری، سنتی است در میان شاعرانیِ ایرانی و رومی (ترک عثمانی) این توضیح را او، پیوسته، تکرار میکند (۶) و یک جا هم در بابِ "الفِ" آخرِ برخی ازین تخلّص ها مانند "صایبا" و "نظیما" نکتهای میآورد که نقلِ آن بیفایده نیست. وی در شرحِ حالِ رحمتاللّه نقشبندی ملقب به "نظیما" میگوید که انتخابِ این لقب به عادت شاعرانِ ایرانی و رومی است و سپس میگوید: «و نظیما" اصله "نظیم" فأُدْخِلَ عَلَیهِ "حرف النداء" بالفارسیّة و هو "الالِف" فصارَ "نظیما" ای: یا نظیم! والاصل فیه ذکره ضمن ابیات لعلّةٍ اَوجَبَت حرفَالنداء. ولکثرة استعمالِ ذالک صارَ عَلَماً و یقع کثیراً فی القابِ الرومییّن و سیجیءُ فی محلّه و مَرّ فیالبعض. فیقولون فی نسیب و کلیم نسیبا و کلیما و یغلب حرف النداء و یشتهر لقبالشاعر مع حرفِ النداء ولایحذفه الاّ العارف الخبیر. فافهم» (۷) یعنی: «ونظیما، در اصل، نظیم بوده است و حرفِ ندای فارسی که عبارت است از الف، بر آخرِ آن افزوده شده است و نظیما شده است، یعنی ای نظیم! و اصلِ این کار، یادْ کردِ این نام است، در ضمن بیت هایی، به دلایلی خاص، که در آن جا حرفِ ندا لازم بوده است و به دلیل فراوانی کاربرد، تبدیل به "عَلَم" (= اسم خاص) شده و این کار [آوردنِ لقب با الفِ ندا] در لقب های رومیان فراوان دیده میشود و در جای خود [درین کتاب] پس ازین خواهد آمد و مواردی هم پیش از این گذشت. و بدین گونه "نسیب" و "کلیم" را "نسیبا" و "کلیما" میگویند و حرفِ ندا در پایان آن ها به صورتِ غالب تکرار میشود و لقبِ شاعر، با حرفِ ندا، اشتهار مییابد و عامه ی مردم آن را حذف نمیکنند، تنها آگاهان و خُبرگان ممکن است آن را حذف کنند، پس آگاه باش.»
در باب این الفِ آخر لقب های شعر فارسی عصرِ صفوی، در کنار نظر مؤلف سلک الدُرر، آرای دیگری هم هست که مثلن برخی این الف آخر کلیما و نسیبا و صایبا را الفِ تکریم و تعظیم و احترام خواندهاند (۸) ولی سخنِ صاحب سلک الدُرر که خود معاصرِ وقوع این شکلِ کاربُرد است، معقولتر مینماید. هنوز هم بسیاری از نام های خانوادگی در ایران، به ویژه در حوالیِ اصفهان که از مراکز رواجِ سبک هندی بوده است، به صورت های "عظیما" و "رفیعا" و "وحیدا" از بقایای همین رسم و آیین است.
برخی از خاورشناسان، این ویژگیِ شعر فارسی یعنی مسأله ی تخلّص را با سنتِ شعر ایرانی پیش از اسلام مرتبط دانستهاند (۹) و با این که درین باره دلیلی ارایه نکردهاند سخنشان تا حدی قابل توجیه است و میتوان دلیل هایی خوش ظاهر و نه اقناعی، برای نظر ایشان اقامه کرد. مثلن:
۱) وجودِ تخلّص به فراوانی در ترانههای عامیانه به نام های "حسینا" و "نجما" و "طاهر" و "فایز" و "عارف" و "طالب" در نوعِ این شعرها که بقایای شِعر پیش از اسلامیاند. با این که ترانههای کوتاه و کم حجم عامیانه جای چندانی برای تخلّص ندارد.
۲) قدیم ترین نمونه ی شعر فارسی یا پهلوی فارسی شده که در کتاب های تاریخ دوره ی اسلامی نقل شده است عملن دارای تخلّص است:
منم آن شیر گله منم آن پیل یله
نامِ من بهرامگور...
که عوفی نقل کرده (۱۰) و صورت های دیگری از این را مورخان دورههای نخستین آوردهاند (۱۱).
فلسفه ی پیدایش تخلّص در شعر فارسی، هر چه باشد، آن چه مسلم است این است که در ادوارِ بعد، تخلّص یکی از ویژگی هایِ اصلیِ شعر فارسی شده است و تقریبن لازمه زی کار شاعران تلقی میشده است. برخی تصور کردهاند که تخلّص به منزله ی مُهری است که مالکیّتِ شاعر را بر اثر شعری تثبیت میکند و به همین دلیل، هر کسی که خواسته است شعرِ دیگری را به خود ببندد و بدزدد، نخستین کارِ او تغییر تخلّص آن شعر بوده است. در همین عصر ما، یکی از شگفتانگیزترین نمونههای این کار اتفاق افتاد که سال ها نقل مجلس اهل ادب شده بود و کوتاه شده ی آن این است که در سال های پس از کودتای امریکایی ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ شاعری ظهور کرد با غزل های درخشان و حیرتآوری که همه ی اهل ادب انگشت به دهان شده بودند و با انتشار هر غزلش جمع بسیاری بر شمار عاشقان و شیفتگانِ او افزوده میشد، به حدّی که نیمایوشیج، شاعر مخالفِ شعر سنّتی، با اشتیاق و شیفتگی بسیار به دیدار او شتافت و استاد شهریار در ستایش او شعرها گفت از جمله خطاب به "گِلک" شاعرِ گیلانی در ضمن غزلی به مطلعِ:
شعرِ "دهقانِ" تو خواندم صلهداری گِلکا / لیک بیربط تو از من گله داری گِلکا
گفت: گوهر من به قضاوتگهِ "غوّاص" ببر کعبه آنجاست اگر راحله داری گلکا (۱۲)
و نگارنده که در آن روزها جوانی جوینده و پُرتلاش بودم، در خیل ارادتمندانِ این استادِ غزلِ معاصر قرار داشتم و در این سال ها (سال های حدود ۳۸ ـ ۱۳۳۹) که مسئول صفحه ی ادبیِ روزنامه ی خراسان مشهد بودم غالبن غزل های این استاد بزرگ را با احترام و شیفتگی بسیار در آن جا چاپ میکردم و هم اکنون بُریده یکی از همان نوشتهها، برحسبِ تصادف از لای یکی از کتاب های من درآمد و شاهد از غیب رسید. در آن یادداشت (که در شماره ی ۳۲۴۳ روزنامه ی خراسان به تاریخ ۱۳۳۹/۶/۲۷ چاپ شده است) نگارنده ارادت خود را به آن استاد غزل بدینگونه بیان داشته است. "کاظم غوّاص از شاعران پُرمایه و ارج دارِ معاصر ایرانی است و شاید مُسِنّترین آن ها باشد. شعرِ او یادآورِ احساسات شاعران سبک هندی است و تخیّلی بسیار لطیف دارد. با این که شعرِ بسیاری گفته هنوز به جمعآوری و چاپ آن ها نپرداخته است. او مردی بیآلایش است و در شعرش یک صفای حقیقی موج میزند. آن چه ازو منتشر شده و دیدهایم غزل بوده و اکثر اشعارِ یکدست و روانی است. اینک غزلِ ذیل را که از آثارِ زیبای اوست به نظر خوانندگان ارجمند میرسانیم. ش. ک:
«باید همه تن طرفه نگاهی شد و برخاست / چون شمع، سراپا همه آهی شد و برخاست» ... الخ.
و این ارادت، بود و هر روز بر آن میافزود تا آن گاه که بر حسبِ تصادف و در طیِّ برخی از تذکرههای سده ی دوازدهم چاپ هند متوجه این انساب و دزدی شدم و ضمن مقاله هایی آن را به آگاهی همگان رساندم و غایله آن "شاعر بزرگ" که کارش تغییرِ تخلّص "حزین" به "غوّاص" بود، خاتمه یافت. این شاعر مشهور تمام تخلّص های "حزین" را به "غوّاص" بَدَل میکرد و الحق درین کار مهارتی داشت، مثلن در همان غزل، حزین گفته بود:
خون تو "حزین" تا به رَهِ عشق نخوابد / هر لاله ز خاکِ تو گواهی شد و برخاست
و این "شاعر بزرگ معاصر" آن را بدین گونه درآورده بود:
تا خون تو "غوّاص" درین راه نخوابد / هر لاله ز خاکِ تو گواهی شد و برخاست
یا حزین در غزل بسیار زیبای ذیل:
کار رسواییِ ما، حیف، به پایان نرسید / نارسا طالعِ چاکی که به دامان نرسید
گفته بود:
نَفَسِ صبحِ قیامت عَلَم افراشت "حزین!" / شبِ افسانه ما خوش که به پایان نرسید
و این "شاعر بزرگ معاصر" آن را بدین گونه تغییر داده بود:
نَفَسِ صبحِ قیامت زده رایَت "غوّاص!" / شبِ افسانه ما خوش که به پایان نرسید
از همین تغییرات میتوان به میزان مهارت این گوینده پی بُرد و حق این است که بپذیریم او خود اصالتن هم شاعر توانایی بوده است و مقداری شعر از خودش داشته ولی به چه دلیل تصمیم به این دزدی بیمانند تاریخی گرفته، این موضوع هنوز هم، به روشنی، بر بنده معلوم نشده است. درین باره پس از کشفِ ماجرا، مطالبی ازو نقل شد که تفصیل آن را باید در مطبوعات همان سال ها یعنی حدود ۱۳۴۰ خواند (۱۳).
مسأله ی عوض کردن تخلّص، پیشینه ی درازی دارد. امیرعلیشیر نوایی، در تذکره ی مجالسالنفایس خویش داستان آهنگ سازی را نقل میکند که عمدن روی یکی از غزل های امیرعلیشیر، تخلّص "نسیمی" گذاشته و در حضورِ امیرعلیشیر آن را خوانده است (۱۴).
ظاهرن نخستین تخلّص های آگاهانه و با نوعی تعمّد در نمونههای بازمانده از شعرِ دوران نخستین، از آنِ رودکی است و پس از او در شعرِ دقیقی و کسایی و عماره مروزی و منوچهری و بسیاری شاعران سده ی چهارم و آغازِ سده ی پنجم. هم در نمونههایی از غزل های بازمانده ازین عصر میتوان نشانه ی تخلّص را دید، مانندِ:
دقیقی چار خصلت برگزیدهست / به گیتی در ز خوبیها و زشتی (۱۵)
و هم در قصاید که نیازی به شاهد ندارد. بحثِ اصلی بر سرِ این است که از چه روزگاری آوردنِ تخلّص در پایان شعرها، خواه قصیده و خواه غزل، حالتی قانونمند به خود گرفته است؟ از آن جا که آثار بازمانده از سده ی چهارم و نیمه ی نخست سده ی پنجم، متأسفانه بسیار پراکنده و ناقص امروز، در اختیار ماست، هر حکم قاطعی درین باب دشوار است. اگر آن چه از آن آثار شعری امروز موجود است ملاک قرار گیرد، میتوان گفت که نخستین شاعری که در غزل، خود را تا حدّی پایبند به آوردنِ تخلّص کرده است (تا حدود چهل درصد) سنایی است در پایان سده ی پنجم و آغاز سده ی ششم که غزل های او، شمارِ چشمگیری در حدود چهارصد غزل را تشکیل میدهد و بخش قابل ملاحظهای از آن ها دارای تخلّص است. این تخلّص ها گاه در آغاز غزل است مانند:
ای سنایی! خواجه جانی غلام تن مباش!
ای سنایی! عاشقی را درد باید درد کو؟
ای سنایی! دم درین منزل قلندروار زن!
رحل بگذار ای سنایی! رطل مالامال کُن!
جام را نام ای سنایی! گنج کُن!
ای سنایی! قدح دمادم کُن!
که اتفاقن، این نمونه ها، که از حافظه نوشتم، همه از قلندریّات اوست و گاه به همان شیوه ی شایع و رایج، در پایان غزل هاست. شاعری که پیش از سنایی بیش ترین حجم غزل را دارد امیر معزّی است که یک نسل پیش از سنایی است و در تمام حدود شصت غزلی که در دیوان او ثبت شده است، هیچ غزلِ با تخلّصی دیده نشد اگر چه در اصالتِ بسیاری ازین غزل ها، به دلایل سبکشناسی، باید تردید کرد. (۱۶) هجویری در مقدمه ی کشف المحجوب می گوید: «مرا این حادثه [= یعنی سرقت آثار] افتاد، به دوبار، یکی آن که دیوان شعرم کسی بخواست و بازگرفت [= نگه داشت و پس نداد] و اصل نسخه جز آن نبود. آن جمله را بگردانید و نام من از سر آن بیفکند و رنج من ضایع کرد.» (۱۷) و نمی گوید که تخلص یا نام مرا از شعرها عوض کرد، می گوید: «از اول کتاب نام مرا برداشت و نام خود را بر آن نهاد.» نشان می دهد که دیوان او تخلص نداشته است و بسیار طبیعی است که در نیمه دوم سده ی پنجم چنین باشد.
جامعهشناسیِ تخلص های شعر فارسی و تحلیل آن ها به شیوه ی آماری، با توجّه به تحوّلاتِ تاریخی و توزیعِ جغرافیاییِ آن، کاری است که از حوصله ی این مقاله بیرون است و باید در فرصتی دیگر، با روش های دقیق، بررسی شود. ولی به طور کُلّی میتوان گفت که تخلص های شعر فارسیِ دورههای نخستین، غالبن از نسبتِ شغلی و یا نسبتِ محلّی و دیگر زمینههای پیدایش نام های خانوادگی ـ همان ها که در کتاب "الانسابِ" ابوسعدِ سمعانی و "الاکمالِ" ابنِ ماکولا میتوان دید ـ سرچشمه گرفته است مانند رودکی و کسایی و دقیقی و مانند آن یا از نسبتِ نامِ ممدوح مانند منوچهری که مسلّمن از نامِ منوچهر بن قابوس گرفته شده یا تخلّصِ خاقانی که از نامِ خاقان اکبر منوچهر شروانشاه است، یا تخلّص سعدی که به روایتی ضعیف از نام سعدبن زنگی است. (۱۸)
البته بسیاری از همان شاعرانی دوره نخستین هم باکی نداشتهاند از این که تخلّص خود را از نامِ خود انتخاب کنند مانند "احمد" و "محمود" و مانند آن. نمونههایی که از آثار منظومِ احمد جام ژندهپیل باقی است و از آثارِ مسلّم اوست گاه دارای تخلّص "احمد" است. اسناد موجود نشان میدهد که حدود شصت شاعر با عنوان "احمد" داریم که تخلّص بسیاری از آن ها احمد است و در سده های اخیر اصطلاح "احمد" ـ که بر نوعی از شعر مسخره و مضحک اطلاق میشده است ـ از نام شاعری با همین تخلص ظهور کرده است. در دورههای بعد که انبوهی شاعران و کمبودِ تخلّص سببِ ایجاد اختلال در نظر تاریخ ادبیّات شده است گاه یک تخلّص میان چندین شاعر مشترک شده و این مایه ی گرفتاریهای بسیاری در قلمرو مطالعات تاریخیِ شعر فارسی است. مسأله ی "عطار"های شعر فارسی و همچنین "ظهیر"ها و "حافظ"ها و "نظامی"ها در مواردی موجبِ مشکلاتِ بسیار زیاد شده است، تا آن جا که رسیدگی به کارنامه ی "عطار"های شعرِ فارسی خود میتواند موضوع یک رساله دکتری و یا یک پژوهش مستقلِ عالی قرار گیرد.
از سوی دیگر کم نبودهاند شاعرانی که دو یا سه تخلّص داشتهاند مانند [حقایقی/ خاقانی] و [عطار/ فرید] و [نعمتالله/ سیّد] و [سیبک / فتّاحی] و یا در همین عصرِ خودمان [شهریار/ بهجت] و بسیاری دیگر که نیازی به یاد کردِ آن ها درین بحث نیست. این تعددِ تخلص ها گاه دلایل سیاسی داشته است مانند [راهب / بهار] در مورد ملکالشعرای بهار یا مرتبط با دو مرحله از زندگی شاعری آن هاست مانند [حقایقی/ خاقانی] و [بهجت / شهریار] و یا به علّتِ نگنجیدن در برخی وزن هاست مانند [نعمتُالله / سیّد] در مورد شاهِولیِ کرمانی.
گویا به علّتِ همین انبوهی شاعران و تخلص ها بوده است که در سده های اخیر رسم شده بوده است که شاعرانِ جوان، پس از مدّتی کوشش و کار، از یکی از بزرگان و استادانِ عصر درخواست تخلّص میکردند و آن استاد هم به مناسبت یا بیمناسبت تخلّصی به آن ها عطا میکرد. آخرین نمونهاش همین تخلّص "امید" برای مهدی اخوان ثالث است که در سّنِ حدود بیست سالگیِ او، و در انجمنِ ادبیِ خراسان در سال ۱۳۲۶ مرحوم نصرتِ منشیباشی (۱۲۵۱ ـ ۱۳۳۴ ه' ش.) به او داده است و او هم طی یادداشتی، به خطِ خودش، این کار را ثبت کرده و پذیرفته است. ولی درباره ی این که آیینِ تخلّص گرفتن از استاد از کی رسم شده بوده است، با اطمینان چیزی نمیتوانم بگویم. همین قدر میدانم که در عصرِ صفوی امری بسیار رایج بوده است. حزین لاهیجی (۱۱۰۳ ـ ۱۱۸۰ ه' ق.) در تذکره ی خویش در شرح حال برخی از گویندگان معاصرش به این رسم اشاره میکند که شاعران آمدهاند و ازو تقاضای تخلّص کردهاند. مثلن در شرحِ حالِ میرزا هاشمِ ارتیمانی میگوید: «مخالصتی تمام با راقم این کلام داشت. هنگامی که در اصفهان انیس بود، چنان که ناظمان را رسم است خواستار تخلّصی داشت. فقیر، آن سلاله اصحاب قلوب را "دل" گفت.» یا در شرحِ حال نورالدین محمد کرمانی میگوید: «به اصفهان آمده با فقیر آشنا شد سخن مأنوس و ابیاتِ شایسته از طبعش سر میزد. درخواستِ تخلّص داشت. فقیر، او را "منیر" خطاب نمود.» و حزین خود در تاریخ خویش، تصریح دارد که این تخلّص "حزین" را شیخ خلیلاللّهِ طالقانی، یکی از استادانش، به او داده است. اگر به گذشتههای دور ادبیات فارسی هم نگاه کنیم آثار این رسم را در سده ی ششم میتوان نشان داد. مثلن آن جا که ابوالعلای گنجوی استادِ خاقانی (۵۲۰ ـ ۵۹۱) در ضمن قطعهای که در هجوِ خاقانی سروده است تصریح میکند که "لقبِ" خاقانی را من برای تو تعیین کردم:
چو شاعر شدی بُردمت پیشِ خاقان / به خاقانیت من لقب برنهادم
و همین مسأله که از کی "لقب" شعری، "تخلّص" خوانده شده است خود باید موضوعِ پژوهشی جداگانه قرار گیرد.
یکی از مشکلاتی که مسأله ی تخلّص در شعرِ فارسی ایجاد کرده است تبدیل هویّت و یا جنسیّتِ برخی مردان است به زن. مثلن "مخفی" که تخلّص مردی است خراسانی با تخلّص مخفی و سرگذشت او معلوم، به اعتباری که این تخلّص با زنان مناسبتر است و ضمنن زیبالنسا بیگم هم به نام مخفی شهرت داشته، هویّتِ او را تبدیل به زن کرده است. یا در همین عصرِ اخیر "پری بدخشی" که یکی از شاعران مردِ افغانستان است به صِرفِ اینکه در ایران "پری" نام زنان است به عنوان یک شاعر زن معرفی شده است و این امر در موردِ نام هایی مانند "مینو" و "پروین" غالبن روی داده است.
کسانی هم که خواسته اند شعر به نامِ دیگران و بیش تر قدما، به دلایل خاص سیاسی و اجتماعی و مذهبی، جعل کنند ناگزیر شدهاند که برای آن ها تخلّصی قایل شوند و همان شهرتِ اصلیِ آن ها را به عنوان تخلّص آنان در آن شعرها بیاورند؛ مانندِ شعرهایی که با تخلّص "بوعلی" بنام ابنسینا و یا به نام "بایزید بسطامی" ـ یعنی ابویزید طیفورین عیسی بن سروشان (درگذشته در ۲۶۱) شهرت دارد، بیآن که بیاندیشند که در نیمه ی دوم سده ی سوم آیا این گونه شعر ممکن است و اگر ممکن است آیا تخلّص در این عصر وجود داشته است. و از همین مقوله است شعرهایی که با تخلّص "انصاری" به نامِ پیر هرات (۳۹۶ ـ ۴۸۱) ساختهاند. مگر این که بگوییم شعرهایی بوده است که این نام ها در آن ها آمده بوده است و مردم بعدن آن ها را به این بزرگان نسبت دادهاند که به هیچ روی مردود نیست، چنان که "کوهی" را به حساب باباکوهی (ابوعبداللّهِ باکویه شیرازی از معاصران ابوسعید ابوالخیر و درگذشته به سال ۴۲۸) تلقی کردهاند یا شعرهایی را که از حسین خوارزمی (سده ی دهم) باقی بوده و تخلّص "حسین" داشته به حساب حسین بن منصور حلاج (کشته شده در سال ۳۰۹) گذاشتهاند ولی شّقِ اوّل هم که کسی به نامِ شخصی که در گذشتههای دور میزیسته شعر جعل کند و حتا به نام او تخلّص بسازد چندان هم دور از واقعیت نیست. درست است که در زبان عربی تخلّص وجود ندارد و درست است که همه ی نظریه ی طه حسین را، دَربست، نمیتوان پذیرفت ولی در این که حجم قابل ملاحظهای از شعرِ جاهلی از مجعول های دوره ی اسلامی است تردیدی نمیتوان داشت و در همین ادبیّاتِ خودمان یکی از "عطار"های سده ی نهم شعری به نامِ عطار سده ی هفتم سروده و خود را سراینده منطقالطیر و اسرارنامه معرفی کرده است و از زبانِ سراینده ی آن منظومهها عقایدِ خویش را به خواننده تلقین کرده است. در برخی از این شعرهای با تخلّصِ مجعول، گاهی دُمِ خروس جعل از دور آشکار است. مثلن اینکه ابوعلیسینا شعری بگوید و "بوعلی" تخلّص کند یا عبداللّه انصاری هروی، "پیر انصاری".
البته در مواردی هم شعر گفتن و به نام دیگری تخلّص کردن، از سرِ جعل و توطئه نبوده است. بودهاند شاعرانی که بر اثرِ دلبستگی به شخصیّتی خاص، شعرهایی با تخلّص به نام او سرودهاند که مشهورترین نمونهاش در ادبیات ایران و جهان دیوان شمس تبریزی جلالالدین محمد بلخی است و آن بخشی از غزل های دیوان کبیر مولانا که به نام شمس تبریز و شمسالحق تبریز و مانند آن تخلّص دارد، نمونههای درخشانِ این گونه از شعر و تخلّص است. البته بسیاری از آن غزل ها هم تخلّص خودِ مولانا را ـ که "خاموش" یا "خمش" است ـ دارد و چنان مینماید که در ادوارِ بعد از مولانا، برخی از عُشاقِ این دو بزرگ برخی از "خَمُش"ها را نیز به نام "شمسُ الحق تبریز" در آوردهاند، مثلن بیت ذیل را:
هله خاموش که بیگفت، ازین می، همگان را / بچشاند، بچشاند، بچشاند، بچشاند (۱۹)
به صورت:
هله خاموش که شمسالحق تبریزی ازین می / همگان را بچشاند بچشاند بچشاند (۲۰)
در آوردهاند. و شاید هم کارِ خودِ مولاناست. ولی مسلمن برخی از شاعران شیعی مشرب و شاید غُلوکنندگان شیعه، در سده های اخیر، در کارهایی از نوع:
تا صورت پیوندِ جهان بود، علی بود / تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بود
که به تأثیر از نظریه "حقیقت محمّدیه" و "انسان کاملِ" ابن عربی سرودهاند، تخلّص را به نام شمس تبریزی کردهاند:
سِرِّ دو جهان، جمله، ز پیدا و ز پنهان / شمسالحق تبریز که بنمود علی بود (۲۱)
و از همین مقوله دیوان شمس است. دیوان مشتاقیّه مظفّر علیشاه کرمانی که به یاد و تخلص مرادش، مشتاق علیشاه، سروده است.
مسأله ی ضرورتِ تخلّص، به عنوان یکی از اصولِ اجتناب ناپذیرِ شعرِ فارسی، از سده ی پنجم و عصرِ سنایی به تدریج روی در گسترش دارد و هر چه به دوره ی قاجاریّه ـ پایان عصرِ سنّتیِ شعرِ فارسی ـ نزدیک تر میشویم، شمول و گسترش آن بیش و بیش تر میشود و همین انبوهی شاعران، برای به ثبت رساندنِ تخلص ها به نامِ خویش، از یک سو (مسأله ی تقاضا) و محدود بودنِ نام های خوشاهنگِ خوش معنایی که در همه ی وزن ها به آسانی جایگزین شود (مسأله ی عرضه) کار را به جایی رسانده است که کالای تخلّص "بازاری سیاه" پیدا کند و حتا تخلص های نه چندان دلپذیری از نوع "حقیری" و "گدایی" و "مسکین" و "احقر" و "اسیر" و "چاکر" و حتا "اَبْلَه" و "اَبْکَم" (به معنیِ گنگ و ناتوان از سخن) و امثالِ آن هم در انحصارِ یک تن یا دو تن باقی نماند و مثلن سه شاعر با تخلّصِ "گدایی" و دو شاعر با تخلّص "اَبْلَه" داشته باشیم.
شک نیست که یکی از عللِ این هُجُوم به تخلص ها، حتا تخلص هایی از نوعِ "اَبْلَه" و "گدایی" و "حَقیری"، از یک سو احساسِ ضروری بودنِ داشتنِ تخلّص است، که فکر میکردهاند مانند لباس و منزل و خوراک از لوازمِ زندگی شاعر است، و از سویِ دیگر محدود بودنِ دایره انتخاب option. زیرا کلمه هایی که هم دارای بارِ معناییِ خوبی باشند و هم خوشاهنگ باشند و هم در تمامِ وزن های عروضی، به آسانی، جایگزین شوند، به نسبتِ حجمِ انبوهِ شاعران ـ که با تصاعُدِ هندسی روی در افزایش داشتهاند ـ بسیار کم بوده است و هر چه به سده ی چهاردهم و پایانِ عصرِ کلاسیسیسم شعرِ فارسی نزدیک تر میشویم شمار شاعران بیش تر و بیش تر میشود و میدان گزینش محدودتر.
از بک شمارش سرانگشتی میتوان به این نتیجه رسید که غالبن کلمه هایی برای تخلّص برگزیده شدهاند که بیش تر با این افاعیلِ عروضی هماهنگ باشند: فَعْلُن (مانند سعدی، حافظ و یغما) یا فَعولُن (مانند سنایی و ظهوری) و یا فَعُولْ (مانند کلیم و سلیم و نجیب) یا مفعولُن (مانندِ فردوسی و خاقانی و آزادی) یا فاعلن (مانندِ آرزو و آفرین) و برین قیاس. از همین جا میتوان، محدودیتِ دایره ی انتخاب را برآورد کرد. اگر شاعرانی باشند که کلمه هایی مانندِ "آتشکده" بر وزنِ مُستَفْعِلُ را تَخلّصِ خویش کرده باشند در برخی از وزن ها کارشان با دشواری روبرو میشود.
جایِ آن هست که با روشِ آماری، و فعلن، براساس همین کتاب فرهنگِ سخنوران، به ویژه چاپ دوجلدی آن، یکی از دانش جویان رشته ی ادبیّاتِ فارسی رسالهای بنویسد و فقط و فقط در بابِ درجهبندی وزن های عروضیِ تخلص ها و این که بیش ترین بسامد از آن کدام وزن عروضی است و کم ترین بسامد از آنِ کدام وزن. و درین میان نقشِ وزن های عروضیِ شعرِ فارسی در بسامدِ وزن های عروضیِ تخلص ها را بررسی کند و هم در کنارِ این مسأله به خانواده ی زبانیِ (فارسی، عربی، ترکی و...) این تخلص ها هم توجّه آماری کند و نیز وزنِ صرفی هر کدام را جدا از وزنِ عروضیِ آن ها (در مورد کلمه های عربی) با نظام آماری بررسی کند، بیگمان به نتایج شگفتی خواهد رسید و اگر به طبقهبندیِ آماری جنبههای دِلالی و معنیشناسی Semantics آن ها بپردازد که خود پژوهشی گسترده خواهد بود و اگر رابطه ی این مسایل را با ادوار تاریخی و توزیع جغرافیایی این تخلص ها مورد پژوهش و بررسی قرار دهد که خود نور علی نور خواهد بود.
برخی از شاعران با گزیدن یکی از این نوع کلمه ها که به هر حال وزنِ عروضیِ آن غیرقابلِ تبدیل است، بعدها با اشکال روبرو شدهاند و به ناچار دست به کارهای دیگر زدهاند. مثلن تخلّصِ بسیار زیبا و برازنده ی استاد شهریار در وزن بسیار دلپذیر و خوشاهنگِ:
مفعولُ مفاعیلُ مفاعیلُ فعولن (یا مفاعیلْ)
آمد نَفَسِ صبح و سلامت نرسانید (خاقانی)
که از پُربسامدترین وزن های غزلِ فارسی است، جای نمیگیرد، یعنی نمیتوانید کلمه ی "شهریار" را در چنین وزنی جای دهید. حال ببینید این استاد بزرگ با چه تردستی و ظرافتی تخلّص خود را درین وزن آورده است، در غزلی به استقبال شعرِ بسیار معروف شادروان ملکالشعرای بهار، میگوید:
در قافیه گو نام نگنجد به درستی / درهم شکن، ای "شهر" که "یار"ان همه رفتند.
در دیوان خاقانی، در برخی موارد کلمه ی خاقانی در برخی وزن ها جای نمیگرفته و معلوم نیست که آیا خاقانی خود آن را به "خاقنی" تبدیل کرده است یا دیگران. و من تقریبن تردیدی ندارم که این کار، یعنی تبدیلِ خاقانی به خاقنی، از تصرّفاتِ متأخران است، مثلن درین غزل:
طاقتی کو که به سر منزلِ جانان برسم / ناتوان مورم و خود کی به سلیمان برسم
در شهادتگهِ عشق است رسیدن مشکل / "خاقنی" راه چنان نیست که آسان برسم
که تمام قراینِ سَبْکی فریاد میزند که اصلن غزل از خاقانی نمیتواند باشد. حتا در آن شعرِ معروفِ او که به دلیل یک تجربه ی خاصّ عروضی مورد توجّه عروضیان قرار گرفته است، آن هایی که متوجّه ی مسأله نبودهاند این بیتِ معروف را تغییر دادهاند:
کیسه هنوز فربه است از تو از آن قوی دلم / چاره چه خاقانی اگر کیسه کشد به لاغری
با این که خود عذرِ این تمایزِ عروضی را خواسته و گفته است:
گرچه به موضعِ لقب مفتعلن دوباره شد / شعر ز قاعده نشد تا تو بهانه ناوری
یعنی به هنگام آوردنِ لقب (= تخلص خاقانی) مفتعلن مفاعلن تبدیل به مفتعلن مفتعلن شد، عذر مرا بپذیر که این قاعده رواج دارد و میتوان این دو رکن را جایگزین هم کرد. ولی آن ها که متوجه ی این نکته نبودهاند در همین جا هم، خاقانی را به "خاقنی" بَدَل کردهاند شاید هم این تبدیلها اگر در شعرهای اصیل خاقانی دیده شود مربوط به مرحله ی انتقال از "حقایقی" (= مفاعلُن) به "خاقانی" (= مفعولُن) است و کسانی کوشیدهاند "حقایقی" را به صورت "خاقانی" درآورند و در نتیجه در برخی وزن ها به ناچار "خاقنی" آورده باشند که هیچ اصالتی نخواهد داشت و دلیل بیخبری مطلقِ آنان است از آن چه "ضرورتِ شعری" خوانده میشده است ولی تا آن جا که به یاد دارم صورتِ "خاقنی" چند مورد محدود بیش تر نیست.
بیگمان دو عاملِ موسیقایی و معنیشناسی Semantics در برگزیدن تخلص ها، سرنوشتساز بودهاند. هجومِ شاعران به سوی کلمه هایی که دارایِ این دو ویژگی باشند، کار را به جایی کشانده که دیگر تخلّصِ بکری در میان کلمه های فارسی و عربیِ رایج و حتا گاه غیررایجِ در فارسی، نتوان یافت. حتا کلمه های نادِر و بیتناسبی از نوعِ "آنف" هم (به معنیِ کلّهشق، یا رام. البته معانی دیگری هم دارد) بیصاحب نماندهاند.
تا این جا بحثِ ما بر سرِ مقدماتِ این موضوع بود، یعنی نقشِ تخلّص در شعر فارسی و بحث درباره ی چشماندازهای آن و نیز مشکلِ اصلی محدودیّتِ دایره ی گزینش از یک سوی و از سوی دیگر افزونیِ طلبِ شاعران برای به دست آوردنِ تخلّص؛ یعنی مقدّمهای که از خود مقاله بیش تر شد. ولی پرسش اصلی همچنان ناگفته ماند و آن عبارت بود از بحث درباره علّتِ غلبه ی "عنصر غم و رنج و درماندگی و بدبختی" که بار معناییِ اغلبِ این تخلص هاست.
من در این یادداشت، استنادم فقط و فقط به کتاب ارجمند و گران بهای "فرهنگِ سخنورانِ" شادروان استاد دکتر عبدالرسول خیامپور است که از تأمل در محدوده ی کوچکی از تخلص ها متوجه ی این غلبه ی بار معناییِ محرومیّت و رنج شدم. چنان است که گویی لازمه ی شاعری، در این سرزمین و درین فرهنگ، حتمن و حتمن در حزن و ماتم و محنت و عذاب و رنج و مسکنت و گدایی و فقر و آه و ناله و فغان و درد و امثال آن زندگی کردن بوده است. ملاحظه بفرمایید: چه مقدار تخلّص "بی کس"، "بینوا"، "بیخود"، "بیجان"، "بیدل"، و "بینشان" داریم چه مقدار "محزون" (ده نفر که دو نفرشان اصفهانیاند) چه مقدار "حزین" و "حزنی" (هفت نفر "حُزنی" و پنج نفر "حزین" و هشت نفر "حزینی" و یک "حزینه" که ظاهرن باید زنی شاعر باشد.) دو نفر "مجروح" (هر دو هندی) دو نفر "اَبْلَه" (یکی سمرقندی یکی جوتاکری) و یک تن هم "اَبْلَهی". ده نفر "احقر" (سه نفرشان لکهنوی) چهارده تن "بسمل" (یعنی کشته شده مانند مرغ و گوسفند با گفتنِ "بسمالله" که دو تا شیرازیاند و دو تا لکهنوی و بقیه ازشهرهای دیگر. ده نفر "مسکین" (دوتاشان از شاعران اصفهان) دوازده نفر "دیوانه" (دو نفرشان از شاعران اصفهان) چهار نفر با تخلّص "جنون" و هفت نفر "جنونی" و هیجده نفر "مجنون" سه نفر "گدایی" (دو نفر هندی و نفر سوم هم به احتمال قوی از اهالیِ همان ولایت) هفت نفر "فقیر" (دو نفرشان دهلوی) پنج نفر "حقیر" و سه نفر "حقیری"، دو نفر "محنت" و سه نفر "محنتی" سه نفر "ناله" و سه نفر "فغانی" و دو نفر "فغان" دوازده نفر "اسیر" و چهارده نفر "اسیری" و چهارده نفر "حسرت". چه مقدار "مضطر" (هشت نفر) و "مضطرب" (چهار نفر) و "مبتلا" (سه نفر) و "قتیل" (پنج نفر) و "فگاری" (هفت نفر) و "فگار" (دو نفر) و "بیمار" (سه نفر) و "سایل" (هشت نفر) و "سایلی" (هفت نفر) به همان معنیِ "گدا". بحث در باب تخلص هایی که بارِ معناییِ منفی بسیار قوی دارند ولی باصطلاح چندان تویِ ذوق نمیزنند مانند "غبار" (پنج نفر) و "غباری" (نُه نفر) و "فانی" (بیست و دو نفر) و "فنا" (ده نفر) و "فنایی" (بیست و یک نفر) فعلاً نداریم چون به هر حال با چشماندازِ برخی مسایل عرفانی میتوان برای برخی از این ها توجیهی معقول پیدا کرد. شاید تخلص هایی از نوع "مهجور" (ده نفر) و "وَحْشَت" (ده نفر) و "وحشتی" (دو نفر) و "وحشی" (شش نفر) و "هجری" (چهار نفر) و "نیاز" (سیزده نفر) و "نیازی" (پانزده نفر) و "ملول" (دو نفر) و "ملولی" (سه نفر) و "عاجز" (هشت نفر) و در کنارش "عاجزه" (یک نفر) و "عاجزی" (یک نفر) و "عجزی" (سه نفر) نیز از همین مقوله باشد.
وقتی بر سرِ تخلص هایی از نوعِ "ناله" و "محنت" و "گدایی" تا بدان جا هجوم باشد که سه چهار نفر شاعر بر سرِ هر کدام از آن ها نزاع داشته باشند، تصور میکنید برای کلمه های اندکی معقولتر و دلپذیرتر چه غوغایی است، مثلن همان کلمه ی "آزاد" را از اوّلِ حرفِ "آ" و از همان آغازِ کتاب در نظر بگیرید (بیست و سه نفر، چهار کشمیری و دو اصفهانی) در فاصله دو سده ی، سعی کردهاند از این تخلّص استفاده کنند؛ بیست و سه شاعر ـ در طولِ دو سده ـ کم نیست!
برگردیم به اصلِ موضوع و آن تحلیل روان شناسیِ این غلبه بارِ معناییِ رنج و محرومیّت در اکثرِ این تخلص هاست.
اگر به کتابِ "لبابالالباب" محمد عوفی که نخستین تذکره ی باقی مانده از دوره ی پیش از مغول است (یعنی هنگامی تألیف شده که مغول هنوز در راه است و هیچ تأثیری روی فرهنگِ ایرانی نگذاشته است، یعنی حدود سال های ۶۱۸ تا حدود ۶۳۰) نگاه کنیم در میان حجم قابل ملاحظهای از شاعران که در این کتاب نام و تخلّص ایشان آمده است و مجموعهای از بزرگ ترین شاعرانی چهار سده ی نخستین شعر فارسی ـ یعنی عصر سامانی و غزنوی و سلجوقی را ـ شامل است، حتا به یک تخلّص هم از نوعِ "گدایی" و "محزون" و "محروم" و "مسکین" و "بسمل" و "عاجز" و "اَحقر" و امثالِ آن بر نخواهیم خورد. غالبِ تخلص ها از شغل و کار و نسبتِ خانوادگیِ شاعران یا خاستگاهِ جغرافیاییِ ایشان ـ از هر روستا و شهر و ولایتی که هستند ـ خبر میدهد یا به نسبت کم تری از نام ممدوحِ ایشان.
از حمله مغول به بعد، هر چه حوزه ی تاریخیِ و جغرافیاییِ شعر فارسی گسترش مییابد، این بارِ این بارِ معناییِ غم و رنج و محرومیّت بیش تر واردِ تخلص های شعر فارسی میشود. اگر تمامیِ این امر، نشأت گرفته از حمله تاتار و تیمور نباشد، بیگمان عاملِ ورودِ شعر فارسی به سرزمینِ هند را نباید از یاد برد، زیرا هندیان در ذاتِ خود مردمی غمپرست و خودآزار بودهاند و این را از همان نخستین اطلاعاتی که مسلمانان از حیات اجتماعی و فرهنگی ایشان در کتاب های خویش منعکس کردهاند، به خوبی میتوان دریافت: مُطَهَّرینِ طاهرِ مقدسی که کتاب خویش را در ۳۵۵ هجری نوشته در باره ی مذاهب هند میگوید: «در یادْکردِ آتش زدنِ پیکرها و رها کردنِ آن ها در آتش: ایشان معتقدند که این کار مایه ی آزادی و رهایی است به سویِ زندگیِ جاودانه در بهشت. برخی هستند که برای پیکرها گودالی حفر میکنند و در آن رنگها و روغنها و بویهای خوش گِرد میآورند و بر آن آتش میافزودند و سپس میآیند و صنج و طبل در پیرامونِ او میزنند و میگویند: خوشا به حالِ این کس که به همراه دود، به بهشت، بالا میرود. و او با خویش میگوید: "این قربانی پذیرفته باد!" آن گاه به سوی خاور و باختر و شمال و جنوب سجده میبَرَد و خویش را در آتش میافکند و میسوزد... و برای برخی از ایشان صخرهها را میگدازند و او پیوسته صخرهها را یک یک بر شکم خویش میگذارد تا اینکه رودههایش بیرون میآید. برخی کاردی به دست میگیرند و رشته رشته ار ران و ساق خویش میبُرند و در آتش میافکنند و دانشمندانشان همچنان بر لبِ آتش ایستادهاند و آن ها را ستایش میکنند و آنان را تزکیه میکنند تا بمیرند... برخی هستند که جانِ خویش را به گرسنگی زحمت میدهند و از خوراک خودداری میکنند تا حواس یکی ازیشان از کار بماند و به مانندِ خمیر خشکیده و مَشکِ فرسوده کهنه، چروکیده و منجمد گردد» و این حالتِ مازوخیسم هندی، به هر حال، در گسترش این روحیه بی تأثیر نبوده است و در زیربنای فلسفیِ این گونه تفکر میل به "نیروانا" را هرگز نباید فراموش کرد.
بیگمان، استبداد و نظام های مستبدّانه ی حاکم بر ایران هم در تقویت این بارِ معنایی غم و رنج در تخلص های شعر فارسی مؤثر بوده است و شاید مهم تر از حمله ی تاتار و تیمور و استبدادِ حاکم بر جامعه، دو عامل دیگر را بتوان در صدرِ عوامل این موضوع قرار داد: یکی تصوف و عرفان و دیگری محدودیّت یا ممنوعیّت روابط زن و مرد در محیط اجتماعی. ولی پیش از آن که به این دو عامل بپردازیم یادآوری یک نکته بیفایدهای نخواهد بود و آن این است که ممکن است کسانی بگویند: "این گونه تخلص ها خود به مانندِ تصوف، معلولِ چیز دیگری است که آن فقدانِ آزادی یا فلان امرِ دیگری است." من منکر چنان استدلالی نیستم ولی نمیتوانم این نکته را نیز نادید بگیرم که رُشدِ حال و هوای تصوف، عاملی است که زمینه را برای پرورش اینگونه روحیّهها آماده کرده است و اگر آموزش های دلانگیزِ عارفان در باب مفاهیمی از نوع "فنا" و "فقر" و کوچک و ناچیز کردن و تحقیرِ آدمی در برابرِ "وجود مطلق" نبود، شاید به این شدّت تخلص هایی از نوعِ "حقیر" و "احقر" و "گدایی" و "فقیر" و "بسمل" رواج نمییافت. این آموزش ها توجیه فلسفی و کلامیِ حرکتی بوده است که در اعماقِ روحیه ی این شاعران به دلایل دیگری، و از جمله حمله ی تاتار و تیمور، جریان داشته است. بی هوده نیست اگر میبینیم در صدرِ تخلّص های مکرّر شعر فارسی یکی هم کلمه ی "عارف" است که براساس همان کتابِ فرهنگِ سخنوران پنجاه و سه نفر، آن را تخلّصِ خود قرار دادهاند (چهار اصفهانی، چهار تبریزی، شش نفر هم هندی و بقیّه از ولایت های دیگر.) بیگمان آموزش های عرفانی یا مذهبیِ حاکم بر جامعه که انسان را متوجه ی "گناهِ" خویش میکند. در کنارِ این آموزش ها؛ نقشِ خاصِ خود را داشته است و به همین دلیل هیجده نفر شاعر با تخلّص "تایب" داریم و عدهای هم با تخلّصِ "آثِمْ" (= گناهکار) و "مُجرِم" و "ماتمی" و امثالِ آن ها.
در میانِ انبوهِ این تخلص های محزون و بیمارگونه، البته میتوان، گاه، استثناهایی هم یافت؛ مثلن "شادی" (دونفر) و "طرب" (چهار نفر) و "آسوده" (یک نفر) که البته در موردِ او به شوخی گفتهاند و درست هم گفتهاند که:
یک تن "آسوده" بود در عالم / و آن هم آسودهاش تخلّص بود!
ولی اکثریتِ قریب به اتفاقِ تخلص هایی که به انتخاب شخص شاعر بوده و برخاسته از ضرورتِ نام خانوادگی و نسبتِ جغرافیایی و شغلیِ او نیست، در حقیقت اکثریّت چشمگیر، با همان نوعِ "اسیر" و "آواره" و "مضطر" و "مبتلا" و "حقیر" و "گدا" و "وحشت" و "مجروح" و "احقر" و "حقیر" و "حقیر" و "محنت" و "محنتی" و "فغان" و "فغانی" و "ناله" و "مسکین" و "اَبْلَه" و "ابلهی" و "حزین" و "محزون" و "حُزنی" و "بیکس" و "بینوا" و مانند آن هاست.
از دید سبکهای شعر فارسی و ادوارِ تاریخیِ آن می توان گفت که از این گونه تخلص های بیمارگونه در سبک عراقی و آذربایجانی (= ارانی) به ندرت میتوان یافت. در عصرِ تیموری شیوع آن افزونی میگیرد و در سبکِ هندی به اوجِ خود میرسد. با نهضتِ بازگشت تا حدّی از فراوانی آن، در ایران، کاسته میشود ولی در شبهقارّه ی هند و ماوراءالنهر و افغانستان همچنان به رُشد و گسترش خود ادامه می دهد. از یک نگاه به کتاب تحفةالاحباب فی تذکرةالاصحاب، که شاملِ زندگی نامه و شعرِ شاعران ماوراءالنهر (تاجیکستان، ازبکستان، ترکمنستان و برخی نواحیِ دیگر اتّحادِ شورویِ سابق.) در سده ی سیزدهم است این نکته تأیید میشود که میل به انتخاب تخلص هایی از این گونه، در آن ولایت ها، همچنان تا آستانه انقلابِ کبیر اکتبر ادامه داشته است: "اعرج" و "افغان" و "افقر" و "عجزی" و "فرتوت" و "مضطر" و متاسفانه در افغانستانِ معاصر هم هنوز بقایای این گونه تخلص ها (و گاه به صورت نام خانوادگی) هنوز باقی است و از آن جا که ادامه ی سنّتِ فرهنگی محترمِ است، کسی تاکنون به انتقاد از آن نپرداخته است.
- - -
پی نوشت ها:
۱. نگاه کنیدبه موسیقی شعر، محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران، آگاه، چاپ سوم، برگ ۱۲۴ به بعد.
۲. به یاری کتاب ارجمند "فهرست مقالات فارسی"، ایرج افشار، ۴/۳۷۵ به مقاله ای از دکتر سید عبدالله در کتاب او به نام مباحث، لاهور، مجلس ترقی ادب، ۱۹۶۵ رهنمون شدم که عنوان آن چنین است. (تخلص کی رسم اوراس کی تاریخ) برگ های ۱۶۹ ـ ۱۹۹ چون به اصل کتاب دسترسی نیافتم از کم و کیف این مقاله بی خبرم.
۳. تراجم الأعیان من أبناء الزمان، حسن بن محمد البورینی، چاپ صلاح الدین المنجد، دمشق، ۲/۱۷۰
۴. سلک الدرر، محمد خلیل المرادی، بیروت، دار ابن حزم، ۱۹۸۸ / ۱۴۰۸، ۱/۱۰۸.
۵. همانجا، ۲/۴.
۶. برای نمونه نگاه کنید به همان کتاب،برگ های: ۲/۱۱۵، ۲/۲۳۰، ۳/۱۰۴، ۳/۱۵۰، ۳/۱۷۲، ۳/۲۱۰، ۳/۲۳۰، ۴/۱۶، ۴/۳۳، ۴/۲۳۶.
۷. همان جا، ۲/۱۱۵
۸. مؤلفان لغت نامه ی دهخدا، در این مورد در متن کتاب نوشته اند: [الف] «در آخر نام های خاص، برای تفخیم و تعظیم آید، مانند: عمادا و جلالا و محمودا و احمدا و صدرا و صایبا» و در حاشیه ی متن چنین افزوده اند: «ظاهرن این (آ) در دوره ی صفویه (که بسیاری شاعران و دانشمندان ایران در دربارهای پادشاهان هند می زیستند) به تقلید هندیان در پایان نام های آنان در آمده و سپس به ایران نیز تجاوز کرده است، مانند بنیا باندا میترا، آکا، دوتّا و...».
۹. یان ریپکا، از V.A. Eberman نقل می کند که او عقیده داشته است تخلص از ویژگی های شعر ایرانی پیش از اسلام است. نگاه کنید به Jan Rypka History of Iranian Literature, Dordrcht-Holand ۱۹۶۸. p. ۹۹. و هم ریپکا از برتلس Bertels نقل می کند که به نظر او رابطه ای هست میان علامتی و نقشی که پیشه وران و صنعتگران شهری دوران قدیم بر محصولات کاری خود می زده اند و میان تخلص که شاعران بر شعر خود می نهند. و از باوسانی A. Bausani نقل می کند که او با احمد آتش، ایران شناس اهل ترکیه، هم عقیده بوده است «که آمدن تخلص در پایان شعرها، نتیجه حالت اشتیاق عاطفی سراینده است در شعرهای صوفیانه.» همان جا، اما یک نکته را در باب ملاحظات پروفسور برتلس در پیرامون شعر صوفیانه ادوار نخستین نباید از نظر دور داشت و آن این که پایه ی آن گونه مطالعات و اظهارنظرها، از بنیاد، بی اعتبار است. زیرا هیچ کدام از آن شعرها که او بدان ها استناد کرده است به آن دوره های تاریخی تعلق ندارد و دست کم دو سه سده جدیدتر از عصری است که او آن ها را بدان منسوب می داشته است.
۱۰. لباب الألباب، محمد عوفی، تصحیح سعید نفیسی، تهران ۱۳۳۵ برگ ۲۱.
۱۱. المسالک والممالک، ابن خردادبه، چاپ لیدن، ۱۱۸ و نیز بهار و ادب فارسی، به کوشش محمد گلبن، سازمان کتاب های جیبی، تهران، ۱۳۵۱، ج ۱/۹۰.
۱۲. دیوان شهریار، انتشارات سعدی، تبریز، ۱۳۴۹، ۲/۶۸۸.
۱۳. نگاه کنید به مجله ی هفتگی خوشه، چاپ تهران، شماره های ۶۰ - ۶۷ (۲۹ بهمن ۱۳۴۰ تا ۲۶ فروردین ۱۳۴۱).
۱۴. تذکره مجالس النفایس، امیر علیشیر نوایی، به کوشش علی اصغر حکمت، تهران، منوچهری، ۱۳۶۳، برگ ۹۰.
۱۵. اشعار پراکنده قدیم ترین شاعرانی فارسی زبان، به کوشش ژیلبر لازار، جلد دوم متن اشعار، تهران، انستیتو ایران و فرانسه، ۱۹۶۴، برگ ۱۶۵.
۱۶. شادروان، عباس اقبال آشتیانی، در تصحیح انتقادی دیوان معزی از نسخه های معتبر و کهن برخوردار نبوده به همین دلیل چاپ انتقادی دیگری بر اساس نسخه های کهن و جنگ ها و منابع دیگر، ضرورت دارد. چاپ اقبال در سال ۱۳۱۸ در تهران نشر یافته است.
۱۷. کشف المحجوب، هجویری، چاپ ژوکوفسکی، ۲.
۱۸. درباره ی تخلص سعدی، این نکته را نباید فراموش کرد که اگر از نام این پادشاه گرفته شده باشد باید بپذیریم که سعدی سالیان بسیار زیادی شعر می گفته و هیچ تخلصی نداشته است.
۱۹. کلیات شمس، مولانا جلال الدین محمد بلخی، به تصحیح بدیع الزمان فروزانفر، تهران، دانشگاه تهران، ۲/۱۲۹.
۲۰. شمس الحقایق، رضا قلیخان هدایت، خط عسکر اردوبادی، چاپ سنگی، تهران ۱۲۸۱، برگ ۱۷۴.
۲۱. همان جا، ۱۷۴.
منبع: نشریه ی بخارا شماره ی ۳۲
از: سرزمین جاوید
شماره ی نوشته: ۱٦ / ۱۸
پروفسور مارزولف *
پژوهش در ادبیات عامیانه ی ایران
من از كمی پیش از انقلاب، نخست با محیط و سپس با همكاران فعال در زمینه ی مطالعات فرهنگ مردم ایران در تماس نزدیك بودم و همواره کوشیدم این رابطه را حفظ كنم. با توجه به این تجربه در این مقاله بر چهار موضوع تاكید می كنم: نخست تعریف كوتاهی از پژوهش ادبیات عامیانه به عنوان حوزهای كه می توان آن را در بین مطالعات فرهنگ مردم و انسان شناسی قرار داد. دوم، تاریخچه ی این مطالعات در ایران؛ سوم، اشاره به برخی از مهم ترین مضمون های پژوهشی در ادبیات عامیانه ی ایران و چهارم، نتیجه گیری، ارایه ی تصویری از مسایل كنونی و راه های حل آن ها.
تعریف پژوهش در ادبیات عامیانه
پژوهش ادبیات عامیانه یا مردمپسند عمدتن شامل مطالعه بر استوره ها، افسانه های تاریخی، مذهبی، باورها و دانش ها، قهرمانان، داستان های حماسی و رمانتیك، ترانهها، ضرب المثل ها، قصه ها، شوخی ها و حتا بازی های كودكانه و ... باشد. اما امروزه به ویژه در غرب این تعریف را تقلیل دهنده دانسته اند و بر این باور هستند كه این ترسیم از زمینه ی پژوهش های ادبیات عامیانه نوعی محدود کردن تصورات و خیال های مردمی به بخش كوچكی از آن هاست، بنابراین باید این پژوهش را درشكلی گسترده تر، شامل كل خلاقیت كلامی مردمی چه در شكل "هنر شفاهی" و چه در شكل "هنر نوشتاری" تعریف كرد. افزون بر این، به دلیل جمعی بودن این مفهوم كه خود را در كلمه ی "مردم" یا " عوام" نشان می دهد، می توان این پژوهش را جمعی از دانش فولكلوریك و دانش انسان شناسی نیز شمرد.
تاریخچه ی پژوهش ادبیات عامیانه در ایران
هر چند می توان نخستین شکل های این پژوهش را تا عصر صفویه نیز دید ، اما به تر است آغاز آن را با جهان گردان غربی در سده ی هفده ببینیم. كنجكاوی این جهان گردان در كنار استراتژی قدرت های بزرگ، عاملی در تقویت مطالعات بر زبان فارسی بود، به ویژه كه بریتانیا دارای منافعی گسترده در هندوستان بود و زبان فارسی در این كشور هنوز قدرت خود را به مثابه ی یك زبان میانجی و زبان روشنفكران حفظ كرده بود. روس ها، همسایگان شمالی ایران نیز منافع استراتژیكی در تقویت مطالعات ایرانی داشتند. نخستین مطالعات ایرانی با اوستا شناسی آغاز شدند. در همین حال، گردآوری داستان ها و فرهنگ عامه در ایران نیز آغاز شد. در این حوزه می توان به کسانی چون دیپلمات لهستانی، آلكساندر خودزكو و دانشمند دانماركی، آرتور كریستین سن و دانشمند فرانسوی هانری ماسه اشاره كرد. البته برای برخی از این افراد مطالعات فلكلوریك جنبه ی نوعی سرگرمی در كنار "مطالعات جدی" دیگر را داشت.
ایرانیان خود در سده ی نوزده به دلیل تمایل زیادی كه به نوآوری های غربی پیدا كرده بودند و به علت آن كه فولكلور را نوعی سنت و مخالف با پیشرفت تلقی می كردند چندان مایل نبودند به مطالعه در این زمینه بپردازند و تنها در دوره ی انقلاب مشروطه و به دلیل احساسات وطن پرستانه بود كه تمایل به این مطالعات نیز شكل گرفت. و ما می توانیم از شخصیت هایی چون محمد علی جمال زاده و علی اكبر دهخدا، صادق هدایت و بعدها صمد بهرنگی و جلال آل آحمد نام ببریم. یك نهاد رسمی، "فرهنگستان"، از سال ۱۳۱٧ش آغاز به گردآوری سیستماتیك فولكلور ایرانی كرد. در دهه ی ۱۳۲۰ ، فضل الله مهتدی مشهور به صبحی شاید به تقلید از یك روزنامه نگار بریتانیایی، یك برنامه ی رادیویی درباره ی قصهها را آغاز كرد و از شنوندگان خود می خواست كه برای او مطلب بفرستند.
در همین دوره برخی از روزنامه های چپ گرا نیز مثل "پیام نو" و "پیام نوین" آغاز به انتشار مقاله های كوتاهی درباره ی ادبیات عامه كردند. در سال ۱۳۳٧ اداره ی فرهنگ عامه ی وزرات فرهنگ و هنر تاسیس شد و از سال ۱۳۴۹ به صورت مركز ملی پژوهشگاه مردم شناسی و فرهنگ عامه در آمد كه از جمله ی بنیاد گذاران آن می توان به آقای دكتر علی بلوكباشی اشاره كرد. این گروه به ویژه با انتشار تك نگاری هایی زیاد و مجله ی "مردم شناسی و فرهنگ عامه" نقش مهمی در اعتلای این دانش داشت.
كار صبحی به وسیله ی یكی از دوستان هدایت، ابوالقاسم انجوی شیرازی، در رادیو ادامه یافت. او برنامه ای با عنوان "سفینه ی فرهنگ مردم" را به طور هفتگی آغاز كرد و "مركز فرهنگ مردم" را نیز در اداره ی رادیو تاسیس كرد. انجوی مجموعهای با عنوان "گنجینه ی فرهنگ مردم" را به وجود آورد و كتابی را نیز با عنوان "طرز نوشتن فرهنگ عامیانه" برای كمك به تهیه و گردآوری فولكلور به انتشار رساند. مجموعهای كه او فراهم كرد امروز یك گنجینه ی بزرگ است. در این دوره یعنی در دهه ی ۱۳۵۰ به دلیل حمایت دولت، دانش فولكلور توانست رشد زیادی داشته باشد و تشكیل "كنگره ی بین المللی فرهنگ عامه ایران" در تابستان ۱۳۵٦ گویای این امر است. پس از انقلاب از سال ۱۳٦۴ سازمان میراث فرهنگی بار دیگر مطالعات در این زمینه را آغاز كرد و به همت محمد میرشكرایی پژوهشكده ی مردم شناسی در این مركز، فعالیت های آموزشی (در سطح كارشناسی ارشد) و پژوهش های میدانی متعددی را انجام داد. مركز فرهنگ مردم نیز امروز به اداره ی صدا و سیما پیوند خورده است. در دوره ی پس از انقلاب، نخستین مجله ی علمی در زمینه ی فولكلور شناسی، مجله ی "فرهنگ مردم" است كه سید احمد وكیلیان، متخصص فرهنگ عامه، آن را منتشر می كند.
مسایل كلیدی در پژوهش های ادبیات عامیانه در ایران
در رابطه با مطالعات در این زمینه می توان چند نكته زیر را یادآوری كرد:
۱- همكاری نزدیك میان پژوهشگران غیرایرانی و ایرانی كه از آغاز دیده می شده است، هر چند ممكن است درباره این كه آیا این دو گروه درك یكسانی از فرهنگ های مردمی داشته اند یا نه بتوان تا اندازه ای تامل كرد. غربی ها به هر حال تمایل بیش تری به مطالعه در ایران (برای مثال نسبت به تركیه یا كشورهای عربی ) داشته اند چون از یك سو تفاوت ها آن اندازه بوده است كه بتوان ایران را به مثابه ی یك فرهنگ "دیگر" تعریف كرد ولی از سوی دیگر ریشه های مشترك هند و اروپایی آن را به فرهنگ غرب پیوند می داده است. اما متخصصان ایرانی چندان نتوانسته اند بر خلاف برخی دیگر از كشورهای آسیایی یا افریقایی، از امتیاز آشنایی بیش تر خود با فرهنگ بومی استفاده كنند. از لحاظ تئوریك نیز آن ها بیش تر دنباله روی تئوری های غربی بوده اند، البته پس از انقلاب شاهد برخی از آفت ها از قبیل چاپ دوباره ی متن های قدیم با به اصطلاح "ویراستاری" های جدید نیز بوده ایم.
۲- دومین مساله نبود اطلاعات روش شناسی كافی درباره ی كار گردآوری بوده است. كاری كه در موارد دیگری همچون در مورد افغانستان به وسیله ی مارگارت میلز به وجه بسیار خوبی انجام شده است. حتا انجوی شیرازی نیز اطلاعات چندانی درباره پایه ها و چارچوب های روش شناسانه ی خود و اطلاع رسانی هایش ارایه نكرده است.
۳- مورد دیگری كه انسان شناسان درباره آن زیاد سخن گفته اند، اما در مطالعات ادبیات عامیانه كم تر به آن توجه شده است، جنبه ها و مسایل اخلاق حرفه ای در پژوهش میدانی است. این كه پژوهش با چه هدفی انجام می شود و ممكن است چه پیامدهایی برای مردم موضوع پژوهش، پس از انتشار نتایج آن، داشته باشد. به ویژه كه باید توجه داشت بر خلاف تصور رایج، فرهنگ عامیانه بسیار پر معنا بوده و گاه تنها ابزار برای مقاومت مردم در برابر فشارهای بالایی محسوب می شده است.
۴- امروز پرسش آن است كه چه راهی را باید در حال حاضر و در آینده ی نزدیك پیش بگیریم؟ موقعیت پژوهش در ادبیات فولكلوریك در ایران پس از انقلاب رابطه ی تنگاتنگی با موقعیت كنونی ارزیابی عمومی نسبت به داستان های عامیانه دارد. و در این رابطه سه نكته ی مهم را باید در نظر داشت: نخست آن كه برخی از داستان های عامیانه به دلیل آن كه از شاهان و ملكه ها سخن می گویند ممكن است امروز به دلیل رابطه ای كه با رژیم سلطنتی پیشین وجود داشته، تحقیر شوند، همان طور كه در رژیم پهلوی در گذشته این گونه داستان ها تقدیر می شدند و از پژوهش در زمینه ی آن ها پشتیبانی می شد. دوم آن كه ممكن است در چارچوب ساخته شدن هویت ملی نوعی بی اعتمادی نسبت به این ادبیات وجود داشته باشد، زیرا قهرمانان این داستان ها از حافظه ای جمعی ریشه می گیرند كه باز هم از گذشته هایی پادشاهی سخن می گوید و شاید به نظر برسد كه پژوهش در این مواد نیز آن گذشته را تایید كند. سوم آن كه، ممكن است به نظر بیاید كه داستان های عامیانه از مسایلی سخن می گویند چون روابط عاشقانه، باده گساری ها و.... كه با موازین و ارزش های اسلامی در تضاد قرار داشته باشند. بنابراین پژوهش بر ادبیات مردم پسند با چنین مسایلی روبروست و باید درباره آن ها اظهار نظر كند برای مثال می توانیم به مورد تجدید چاپ با تغییرات در كتاب "هزار و یك شب" اشاره كنیم.
چشم انداز پژوهش های ادبیات عامیانه در ایران
آن چه امروز می تواند در افزایش یا كاهش اهمیت پژوهش فرهنگ مردم بسیار موثر باشد، رویكرد مقامات رسمی نسبت به موضوع است. تمایل به محدود كردن موضوع های مردم پسند به مسایل حوزه ی دینی و افزایش شمار كتاب ها و گردآوری ها در این زمینه پس از انقلاب رویكرد غالبی بوده است كه اغلب دیده شده است. نوزایی علاقه به هنرهای دراماتیك مذهبی و به ویژه تعزیه از این لحاظ گویاست، همچنان كه تغییرات در كتاب های درسی مدارس.
شكی نیست كه امروز برخی از مسایلی كه در ادبیات عامیانه وجود دارد، ممكن است خلاف توصیه های رسمی به نظر بیاید و من حتا سال ها پیش از یكی از مسئولان اداری شنیدم كه برخی از متن های گردآوری شده را "باید ریخت دور". با این حال باید پذیرفت كه فرهنگ سنتی مردم ایران برای نسل آینده بسیار پر اهمیت است و به ویژه هماهنگی میان سنت های نوشته شده و شفاهی اهمیت زیادی در رشد موزون حافظه ی جمعی دارد.
امروز خوشبختانه شاهد آن هستیم كه رویكرد رسمی ، سنت های باستانی ایران و حتا فردوسی و شاهنامه را پذیرفته است در حالی كه در آغاز چنین نبود. البته باید گفت كه این امر هنوز در مورد برخی از قصه های عامیانه نظیر "لطیفه های ملانصرالدین" روی نداده است. به هر رو آن چه امروز در پیش روی ما است و اهمیت زیادی دارد آن است كه به جای به داوری نشستن و قضاوت درباره خوب یا بد بودن این ادبیات، آن ها را گردآوری و تحلیل كنیم و بشناسیم تا بتوانیم از آن ها برای فهم به تر فرایند های قدرتمند مسایل اجتماعی، سیاسی، مذهبی و فولكلوریك جامعه ایرانی بهره ببریم.
- - -
آقای وکیلیان: با توجه به تمایز folklore با pop culture، باید دقت کرد که در ایران عمومن ادبیات عامیانه به ادبیات سطح پایین بازگشت دارد. به همین سبب شاید به تر باشد که از "فرهنگ مردم" یا "ادبیات مردمی" استفاده کنیم.
آقای مارزولف: برای خود من هم استفاده از واژه "مردم پسند" به جای "عامیانه" چندان مناسب نیست، هرچند لفظ عامیانه دلالت بر سطح پایین دارد. در گذشته ادبیات عامیانه یا عوامانه و یا عامه، برابرهای مورد کاربرد بودند. اما من به عنوان یک خارجی بیش تر ترجیح می دهم از اجتماع ایرانی زبان ها در این مورد پی روی کنم. البته امروزه که واژه های "مردمی" یا "مردم پسند" به کار می رود، در معنا دچار ابهام است. اما لفظ "عامیانه" ریشه در فرهنگ مردم دارد و در عین حال در میان خود مردم هم رواج دارد. به هر حال اگر وضعیت امروز مانع کاربرد کلمه ی عامیانه است، برای من هم این لفظ ضرورتن مورد تاکید نیست ، بلکه مهم معنا و دلالت این واژه و برابر آن است. از سوی دیگر کاربرد واژه ی "ادبیات شفاهی" هم در این زمینه دچار این مشکل است که در عامه ی مردم، ادبیات نوشته شده هم داریم که در غیر این صورت از دایره ی این لفظ خارج می شوند. البته شاید هم بتوان از اصطلاح "ادبیات طنابی" که اشاره به سبک فروش کتاب های ساده و عامیانه در اروپای غربی قرون وسطا دارد، استفاده کرد. در آن دوران فروشندگان دوره گرد کتاب های ارزان قیمت را روی طناب هایی آویزان می کردند و به فروش می رساندند. امروزه هم در ایران می توان دید که فروشندگان حاشیه خیابان ها در برخی شهرستان ها طنابی را میان دو درخت یا دیوار کشیده اند و کتاب های فروشی را روی آن آویزان کرده اند. و به نوعی همانند فروشندگان طنابی قرون وسطا عمل می کنند.
دکتر فکوهی: من فکر می کنم مساله ی واژه شناسی و برابر یابی یک بحث ایرانی است و ایرانیان بیش از دیگران وظیفه دارند برای آن راه حلی بیابند. برای مثال ما هنوز برای واژه ای که در برابر واژه ی Anthropology قرار بدهیم در ایران دچار مشکل هستیم. فرهنگستان چند دهه پیش با ترجمه Anthropos به "مردم" نوعی ابهام را ایجاد کرد که در زمان خودش درست بود و دلالت بر لفظ انسان داشت. ولی امروزه واژه ی "مردم" به مفهوم انسان نیست. این موضوع برابر سازی در فارسی این علم را دچار ابهام کرده است. در فارسی امروز واژه های عامه و مردم پسند و عامیانه، بار معنایی منفی و صورت توهین آمیز دارد، و بیش تر برابر ادبیات مبتذل است. بنابراین به نظر می رسد به تر باشد تمام واژه های جدا شده از pop را برابر مردمی قرار بدهیم که تقریبن بار خنثا تری دارد. در شرایط امروز استفاده از واژه ی عامیانه به این علم ضربه می زند و حتا اگر نخواهیم واژه ای فارسی به کار ببریم می توانیم از همان لفظ فولکلور استفاده کنیم، زیرا معادل های معمول مثل لفظ عامیانه از لحاظ شکلی و مفهومی بار منفی را برای این برابرها ایجاد می کند. لازم است برای حل این مسایل نهادهای مربوطه در داخل ایران به سامان دهی آن بپردازند. این نکته را نیز باید تذکر داد که در داخل ایران در ۱۰- ۱۵ سال اخیر یک جنبش واژه سازی به راه افتاده است که واژها را بر اساس رادیکال و دانش ریشه شناسی برابر یابی می کند، اما در روند قبلی واژه سازی، برابرها بر اساس معانی و دلالت های معنایی واژه ها ایجاد می شدند.
دکتر مارزولف: البته با وجود اهمیت این بحث، که بیش تر هم از بحث داخلی برای ایرانیان است، برای من بیش تر مطلوب است که نظر دوستان را درمورد مساله ی ویرایش مضمونی و زبانی آثار ادبیات عامیانه بدانم.
آقای جعفری: امروزه مساله ویرایش متن های قدیمی بیش تر منجر به حذف واژگان و اصطلاحات و لغات اصیل و قدیمی و در نهایت مضمون اصلی متن شده و گاه در متن های قدیمی که بازنویسی شده، مخاطب احساس می کند که آن متن ها، بیش تر متن های امروزی اند تا متن های قدیمی و متن اصالت خودش را ندارد. در حیطه ی ویرایش متن های فولکلوریک هم یک مشکل اساسی در این جاست که موضوع فولکلور در ایران متولی مشخصی ندارد، لذا در ویرایش ها اصول خاصی رعایت نمی شود و این مساله به این متن ها ضربه زده است و گاه اصالت آن ها را در چاپ دوباره و بازنویسی از میان برده است.
دکتر کارو لوکس
در مورد واژه ی فولکلور امروزه می توان برابر آن را popular گذاشت. کلمه ی عامیانه امروزه بیش تر یک واژه ی کهنه است تا غیر قابل پذیرش. امروز می توان واژه ی "مردمی" را برابر مناسبی برای فولکلور دانست. در حیطه ی موضوع ویرایش، متاسفانه تمایزی میان بازنویسی خلاقانه و دست بردن در اثر وجود ندارد. در ضمن این که امروزه در حیطه ی پژوهش ادبیات عامه و ویرایش آن در ایران قاعده های خاصی وجود ندارد، به ویژه در حیطه ی روشی شناسی گردآوری داده های میدانی و ثبت شرایط گردآوری.
دکتر مارزولف: مساله پرداختن به شرایط گرد آوری و ثبت فرهنگ عامه بحث بسیار مهمی است، که البته در دوره ی انجوی شیرازی مورد توجه بود و ایشان جزوه ی کوچکی در این زمینه انتشار داد. در میان ایران پژوهان نیز استاد تاکاهارا به قصه گویان ایرانی شخصیت مشخص و ملموسی داد که حتا تصاویر آن ها نیز در قصه ها چاپ می شد.
یكی از حاضران: نكتهای كه امروزه برای فولكلور سنتی وجود دارد این است كه بسیاری از این قصهها برای مخاطب امروزی مفهوم نیستند. برخورد امروزی رایج در میان ایرانیان با قصههای عامیانه، بیش تر منجر به حذف و گاه مرگ آن ها میشود، این برخورد بیش تر به دنبال ربط منطقی است، نه ربط فولكلوریك. به عبارتی منطق فولكلوریك با منطق ذهنی مردم امروز فاصله دارد و این رویکرد منجر به تضعیف فولكلور در میان مردم شده است. به عبارتی بسیاری از قصههای مردمپسند، در عمل مورد پسند مردم نیستند و بیش تر مورد پسند نخبگان محققاند.
مارزولف: پژوهشگران عمدتن به دلیل دیدگاه تاریخ نگرشان بیش تر به موضوع های تاریخی و ریشه ی تاریخی آن میپردازند. اما از نظر من باید به موضوع های موجود و آن چه كه هست پرداخت؛ و این كه چرا قصه بوده و هست و چرا از میان میرود و علت چیست؟ این علت حذف، خودش بسیار مهم است و از این طریق میتوان به فهم و شاید حفظ موضوع كمك كرد. امروزه رسانههایی مثل نوار، CD و اینترنت جای مادر بزرگهای قدیمی را گرفتهاند. از طرفی هم خیلی از قصههای سنتی ارتباط خاصی با اوضاع فرهنگی و اجتماعی و زندگی امروزی ندارند. از این رو طبیعی است كه برای مخاطبان امروزی، چندان مفهوم نباشند.
وكیلیان: البته كاری كه امروز باید انجام بگیرد اینست كه قصههای عامیانه به عنوان منبعی برای رماننویسان و قصهنویسان در اختیارشان قرار گیرد. اما نكته ی اصلی این است كه ما اسناد نوشته شده ای را از گنج های فولكلوریك فراهم كنیم، اسنادی كه اصالت خودشان را داشته باشند. مسلمن نمیتوان عین فولكلور گذشته را امروزه هم به خورد مردم داد، ولی باید میراث گذشته را برای آیندگان و غنای ادبیات آینده استفاده كرد. البته وضعیت نسلهای آینده سرنوشت خیلی از این قصههای عامیانه را تعیین خواهند كرد. با وجود این وظیفه ما حفظ و ثبت میراث گذشته در حال و برای آیندگان است.
دكتر فكوهی: در باب مجموعه قصههایی كه آقایان درویشیان و خندان منتشر كردهاند نظرتان چیست؟
وكیلیان: آقای درویشیان تا حدودی ظاهرن در قصهها دستكاری كردهاند. نویسندگان این مجموعه، حتا در عنوان هم دقت كافی نداشتهاند و عنوان مجموعه «فرهنگ قصههای عامیانه» است، که واژه فرهنگ در ابتدای عنوان پیچیدگی خاصی را ایجاد کرده است. در محتوا و نحوه ارایه كار نیز خلاقیتی به کار نرفته است.
مارزولف: كتاب های آقای درویشیان در این زمینه خیلی به طور مستقیم برای پژوهشگران قابل استفاده نیست و بیش تر معطوف به مصرف بازار خودش است و به معنای لغوی كلمه عامیانهاند و کاربرد چندانی برای کارهای آکادمیک ندارند.
دكتر عسگری: من فارغ از این بحثها لازم میدانم چند نكته را مطرح كنم كه لازم است توسط سخن ران (دکتر مارزولف) و حاضران مورد دقت قرار گیرد. گزارش سخن ران در باب فرهنگ عامه، متدولوژی چندانی را رعایت نکرد و بسیاری از متخصصان نام برده نشدهاند. بنیادگذاران مركز مردمشناسی، مثل دكتر محمود خلیقی سهم بسیار زیادی در مطالعات این رشته دارند، بسیاری از كسان دیگر از جمله آقای وكیلیان و بلوكباشی و ... مدیون ایشان هستند و پژوهش در این رشته متاثر از كارهای ایشان بوده و هستند. در همان مركز فرهنگ عامه در سال ۱۳۴۹، خانم بولون که از بلژیك آمدند (همسر دكتر بولون)، ایشان رسمن روی قصههای ایرانی بر مبنای معیار طبقهبندی آرتامسون، طبقهبندی كردند. در كل حرف من این است كه بسیاری كسان دیگر بودند كه در اقصا نقاط ایران كار كردند و امروز نامی از آنان نیست. و حتمن لازم است آنان نیز در تاریخ پژوهش های فولكلور یادآوری شوند. مهم تر از كتاب كوچه، که در این جا درباره آن پرسش شد، كارهای لنگرودی در باب قصههای شمال و ... است. هر عنصر فرهنگی بسیار مهم است و پرداختن به آن روششناسی ویژه ای میخواهد. در حیطه ی فولكلور نیز این موضوع حتمن باید وارد شود و عنصر فولكلوریك در زمینه فرهنگیاش مورد نظر قرار بگیرد، و پرداختن به آن روششناسی و پژوهشهای خاص خودش را دارد. امروز اگر قرار باشد یک پژوهشگر غیر ایرانی بخشی از دادههای فولكلور و تاریخ پژوهش فولكلور ایران را به عنوان كل دادههای مربوطه در كشورهای دیگر چاپ كنند، سبب خواهد شد که بسیاری از دادهها مورد غفلت قرار گیرند. و اگر قرار است در باب فولكلور در ایران و تاریخ پژوهشهای آن بحثی بشود، بسیاری كسان هستند كه عملن بنیادگذاران این رشتهاند و حتمن باید در این پژوهشها مورد توجه قرار گیرند.
دكتر فكوهی: باید دقت داشت که تمركز اصلی بحث سخن ران بر تاریخ این موضوع در ایران نبود. و ایشان در بحث اسامی پیشگامان این رشته در ایران تاکید کردند که قصدی در نام بردن این اشخاص ندارند. برای مثال در حوزه ی فولکلور می توانسیتم به بسیاری از پژوهشگران دیگر نیز اشاره کنیم. در این زمینه آقای دکتر بلوکباشی نیز که به دلیل داشتن جلسه ای هم زمان در دایره المعارف بزرگ اسلامی امروز نتوانستند در این جا حضور داشته باشند، یادداشتی درباره زی برخی از نقاط تاریخی مربوط به فولکلور در ایران به جلسه ارسال کرده اند که در آن فعالیت های ایشان در این زمینه به خوبی آمده است: بخش هایی از این یادداشت به شکل گیری اداره ی فرهنگ عامه در اداره ی کل موزه ها و فرهنگ عامه هنرهای زیبای کشور (وزارت فرهنگ و هنر بعدی) در سال های ۱۳۳٦تا ۱۳۳۸ به وسیله ی خود ایشان و همکاری بعدی شان از سال ۱۳۴۰ با احمد شاملو در نگارش «کتاب کوچه» و از سال ۱۳۴۲ تهیه و اجرای برنامه ی رادیویی «فرهنگ عامه» (به صورت دو هفته یک بار)، گردآوری و تدوین نخستین کتاب شناسی فرهنگ عامه در سال ۱۳۵۰ و تهیه فیلم های مستندی با عنوان های «دراویش کردستان» و «مناسک قالی شویان» در سال ۱۳۵۲ و سردبیری فصل نامه ی «مردم شناسی و فرهنگ عامه ایران» در فاصله سال های ۱۳۵۴ تا ۱۳۵٦ و تالیف نخستین کتاب درسی به نام «فرهنگ عامه» در ۲ جلد به وسیله آموزش و پرورش به وسیله ایشان اشاره کرده است. دایره المعارف بزرگ اسلامی نیز که امروز ایشان سرپرست بخش مردم شناسی آن هستند، مقاله های متعددی را تا کنون درباره ی فرهنگ عامه به انتشار رسانده است که بر روی اینترنت در دسترس است. اقای دکتر عسگری نیز که در این جا حضور دارند هر چند کم تر سخن گفتند اما از قدیمی ترین همکاران اداره فرهنگ عامه هستند و شاید لازم باشد که به مرحوم نادر افشار که از مهم ترین بنیاد گذاران مطالعات مردم شناختی در ایران بود و مرحوم هوشنگ پورکریم نیز که نقش بزرگی در این زمینه به ویژه در زمینه ی مطالعات ترکمن ها داشت یاد کنیم و همچنین از آقایان جواد صفی نژاد و مرتضی فرهادی و اصغر کریمی که هر کدام سهم ویژه ای در شناختن و شاساندن دانش مردمی در ایران داشته اند. اما متاسفانه در این جا حضور ندارند. و البته بسیاری دیگر که حتا اگر نام آن ها در این جلسه نیامده باشد سهم و آثارشان همیشه برای ما قابل احترام و قدردانی است. به هر حال ما فکر می کنیم که این بحث باز است و در همین جا پیشنهاد ما آن است که هر یک از دوستان و بنیادگذاران این دانش به ویژه آقایان دکتر عسگری، آقای اسدیان، آقای وکیلیان و... آمادگی داشته باشند ما نیز آماده ایم که نشست های ویژه ای را برای بیان فعالیت ها و خدمات مهم آنان در زمینه ی انسان شناسی و فولکلور تشکیل دهیم و پایگاه اطلاع رسانی بنده هم آمادگی کامل دارد که روایت های کامل این دوستان را از تاریخ این علم به زبان خودشان و با هر اندازه از تفصیل که خود تمایل داشته باشند، انتشار دهد.
در پایان گمان می کنم که می توان از این جلسه نتیجه گرفت که ما در زمینه ی واژه شناسی و تدوین لغات در حوزه انسان شناسی و فولکلور، در زمینه ی تدوین روش شناسی های علمی در این زمینه و در زمینه ی تدوین تاریخ دقیق و علمی این علم نیاز به کار بیش تری داشته باشیم.
دکتر مارزولف: من هم به نوبه ی خودم از همه ی دوستان تشکر می کنم و گمان می کنم بحث بسیار خوبی داشتیم و می توانیم در آینده این بحث ها را دنبال کنیم.
*درباره آقای مارزولف
دكتر اولریش مارزولف، استاد رشته ایران شناسی در دانشگاه گوتینگن (آلمان) و از همكاران علمی دایرالمعارف بین المللی قصه های عامیانه وابسته به فرهنگستان علوم گوتینگن است. وی تحصیلات خود را در رشته ی ادبیات فارسی و الاهیات در دانشگاه مشهد زیر نظر استادانی چون غلامحسین یوسفی و جلال الدین آشتیانی آغاز كرد و سپس در رشته ی خاور شناسی از دانشگاه كلن درجه ی دكترای خود را دریافت کرد. عنوان پایان نامه ی دكترای او: "طبقه بندی قصه های ایرانی" بود كه به وسیله ی آقای كیكاووس جهانداری در انتشارات سروش به چاپ رسیده است. دكتر مارزولف عمدتن در ادبیات عامه ی ایران پژوهش و مطالعه كرده است و از وی مقاله ها و كتاب های متعددی در این زمینه به زبان های فارسی، آلمانی و انگلیسی منتشر شده است كه از آن جمله می توان به كتاب های زیر اشاره كرد: "دایره المعارف هزار و یكشب" (Arabian Nights Encyclopedia, Abc Clio, 2004) و "تصویر سازی در چاپ های سنگی ایران" (Narrative Illustration in Persian Lithograph Books, Brill, 2001). كتاب نخست برنده ی جایزه ی پژوهش برگزیده ی سال وزارت ارشاد نیز شده است. از دكتر مارزولف اخیرن نیز كتاب "آلبوم شاهنامه" به وسیله ی نشر چیستا منتشر شده است.
از گزارش نخستین نشست گروه انسانشناسی فرهنگی انجمن جامعهشناسی ایران
برگرفته از: سرزمین جاوید
شماره ی نوشته: ۱۳ / ۸
ر. اشکوری
ریشه ی نام شهرهایی از گيلان و مازندران
گيلان
کادوسيان يا کاسپيان نام مردمان بومی بود که در گيلان امروز و بخش هايی از مازندران می زيستند. ديگر قوم ها, مثل آشوريها, يونانيها و مادها آنها را به نامهای کادوسيان, آمردان و گلان(گيلان) می ناميدند. همانطور که مثلا آلمانی ها به نامهای ژرمن, دويچ, توسک و آلمانی ناميده می شوند. به روايتی کادوسيان خود شامل سه قبيله خويشاوند: کادوسيان, آمردان و گلان بودند. باری نام سرزمين گيلان ماخوذ از نام قوم باستانی ساکن ساحل جنوبی دريای مازندران يعنی کادوسيان و يا گلان است
مازندران
نام قديمی مازندران تپورستان (طبرستان شکل عربی آن) بود که برگرفته از قوم تپورها است. تپورها, آمردان, گلان و کادوسيان قوم های خويشاوندی بودند که در ساحل جنوبی دريای مازندران می زيستند. به گفته ابن اسفنديار نام مازندران بعدها جانشين تپورستان شد. درباره معنای آن چند روايت است که تنها به چهار روايت رايج تر اشاره می کنم.
ريشه کلمه مازندران را از كلمه " ماز" به معنى" دژ" مى دانند. می دانيم که به فرمان مازيار بن قارن سردار معروف تبرستان، براى جلوگيرى از رخنه ی اعراب در نقاط حساس اين منطقه به احداث دژ پرداختند و مازندران را به صورت (ماز + اندرآن) به معنى " دژ درآن" مى شناختند. يکی از اين دژها که هنوز پابرجاست قلعه مازيار است که در شمال تهران بعد از قلعه توچال و مهرچال قرار دارد
به روايتی کلمه مازندران آميختهای از ماز به معنی بزرگ و و اينديرا يعنی ديو و ان پسوند مکان است که معنی جايگاه ديو بزرگ يا ديو سپيد که همان دماوند باشد را مي دهد . ملک الشعراء بهار ميگويد: ای ديو سپيد پای در بند / ای گنبد گيتی ای دماوند
ابن اسفنديار معتقد است موز نام کوهی در منطقه بوده و مازندران يعنی جايی که کوه موز درآن (دران) واقع بوده و موزندران به تدريج به مازندران تبديل شده است
سرانجام آقای جواد مفرد کهلان می نويسند: نام مازندران و مازنی اوستا را از ريشه مز (بزرگ)- زن می گيرم يعنی "سرزمين زن يا الهه بزرگ" يا "سرزمين مردم زن سالار" که اين به طوری که ازپرستش الهه آب ها و مقام نسبتاٌ والای زن در جامعهً مردم شمال ايران يعنی مازندران و گيلان پيداست با سنت های کهن اين ديار پيوند دارد.
برای آگاهی بيشتر می توانيد به تارنمای مازندنومه به نشانی زير نگاه کنيد: http://www.mazandnume.com
دريای مازندران, کاسپين, خزر
همه جای دنيا و از جمله بيش تر کشورهای ساحلی اين درياچه زيبا , آن را به نام ايرانی کاسپين که بر گرفته از نام قوم ايرانی کاسپيان که در شمال ايران می زيستند می نامند, الا خودمان. روان شاد کريم کشاورز می نويسد: دريای خزر در دوران های گوناگون به نام های کرانه نشينان آن و يا قوم ها و قبیله هایی که گهگاه در کنار آن مسکن گزيده بودند ناميده می شده و همه يا بخشی از آن به نامی موسوم بوده, مانند: دريای خزران, دريای کاسپيان, دريای هيرکانيه(گرگان), دريای جرجان, دريای گيلان (يا بحرالجيل), دريای ديلم, دريای تبرستان, دريای مازندران. ياقوت حموی می گويد که ارستو اين دريا را هيرکانيه ناميده. عرب ها نخست اين دريا را بحر جرجان و سپس بحر خزر ناميدند. بتلميوس آن را دريای هيرکانيه می خواند. ابن خلدون آن را بحر تبرستان می نامد. برای آگاهی بيش تر می توانيد به تارنمای ورگ به نشانی زير نگاه کنيد: http://www.varg.ir/archives/2005/09/post_9.php
آمل
نام آمل از نام يک دختر زيبای مازندرانی به نام آمله گرفته شده است. می گويند پادشاه بلخ که عاشق آمله بود، پس از سال ها کوشش سرانجام به وصال خود رسيد و در محل کنونی آمل قصر بزرگی برای وی ساخت که بعدها به شهر بزرگی تبديل شد. به روايتی ديگر نام آمل از نام قوم باستانی آمردان که در مازندران می زيستند گرفته شده است. نام آمل شانزده بار در شاهنامه آمده است. فردوسى بزرگ، آن گاه كه از بيداد سلطان محمود غزنوي، جلاى وطن كرد به آمل نزد پادشاهان آل باوند و آل زيار پناه برد
آستارا
در گذشته چون در منطقه آستار مرداب ها و باتلاق های زيادی بود، کاروان هايی که از آن جا می گذشتند بسيار آهسته و با احتياط بايد از آن منطقه می گذشتند, و آن منطقه را آسته رو يا آهسته رو می خواندند, که کم کم به آستارا تبديل شد
انزلی
چند روايت درباره نام انزلی:۱- انزلی برگرفته از کلمه انزليج يعنی اسکله ی پهلو گرفتن کشتی ها. ۲- برگرفته از نام قوم انزان که در گذشته در ساحل دريای مازندران می زيستند. ۳- انزل و يا انگر که به معنی لنگر است. ۴- چون کادوسيان, يعنی ساکنان بومی گيلان با پارسيان متحد شدند, به اين مناسبت اين محل را انشان يا انزان که خاستگاه پارسيان بود ناميدند. در سال ۱۳۱۴ نام شهر را به پهلوی تغيير دادند و در سال ۱۳۵۷ دوباره به انزلی تغيير يافت.
بابل
بابل در گذشته های دور به سبب وجود آتشکده ميترا "ما ميتر" و به گويش بومیان "مه ميترا" يعنی جايگاه ميترای بزرگ ناميده مي شد. عرب ها آن را مامطير می ناميدند. بابل به علت قرار داشتن در میان دو شهر بزرگ آمل و ساری و گسترش بازارها و روابط تجاری به بارفروش تغيير نام يافت. در سال ۱۳۱۰ خورشيدی به بابل تغيير نام يافت. که برگرفته از نام بابلرود است. نام بابل از دو بخش "با" يعنی آب يا مايعات و "بل" يعنی فراوان تشکيل می شود که در مجموع به معنای آب فراوان است
بابلسر
نام قديم آن مشهدسر بوده است. اين نام از آن رو بر اين شهر نهاده شده بود که مردم گيلان و غرب مازندران برای سفر به مشهد از اين شهر می گذشتند. بعدها به دلیل نزديکی به شهر بابل و بابلرود به بابلسر تغيير نام يافت.
بهشهر
بهشهر نامی است که نزدیک به ٧۰ سال پيش به اين شهر داده شده است. در آغاز به علت فراوانی گورخر وحشی در این منطقه خرگوران ناميده می شد. مدتی هم ناميه، كبود جامه، و تميشه ناميده می شد. شاه عباس صفوی چون مادرش از بهشهر بود شهر را اشرف يا اشرف البلاد نام گذاری کرد.
تنکابن (شهسوار)
تنکا نام قلعه ای بود در منطقه و چون شهر در پای اين قلعه ساخته شد آنرا تنکابن (بن يعنی پای, زير) ناميدند. در سال ۱۳۱۰ نام شهر را به شهسوار تغيير دادند. پس از انقلاب دوباره به تنکابن تغيير يافت. تنکابن يا شهسوار شايد تنها شهر در ايران باشد که از هر دو تا نامش از سوی خود اهالی و يا ديگر ايرانيان استفاده می شود
رامسر
نام قديم رامسر سخت سر بود. منطقه ی میان تنکابن (شهسوار) و رودسر که شهر رامسر بين آن ها قرار دارد از مناطقی است که هيچ کدام از مهاجمان بيگانه, از اسکندر گرفته تا عرب ها و ترک ها و مغول ها نتوانستند آن را به تصرف کامل خود درآورند. از این رو همه ی اين منطقه و مردمانش را که در مقابل زورگويان و مهاجمان مقاومت و سرسختی بسيار نشان می دادند سخت سر می ناميدند. بعدها به بزرگ ترين دهی که در منطقه بود (در محل رامسر کنونی) سخت سر می گفتند. در سال ۱۳۱۴ نام شهر از سخت سر به رامسر تغيير يافت.
رشت
نام قديم رشت دارالمرز بود. نميدانم از کی به رشت تغيير يافت. روايتی است که چون اين شهر يکی از مراکز بزرگ ابريشم ريسی بود نام رشت که مشتق از ريسيدن و رشتن است روی آن گذاشته شد. به روايتی ديگر کلمه رشت از دوبخش "رش" يا وارش که به معنی باران ريز است و پسوند "ت" که تداوم را می رساند تشکيل شده است, و مجموع آن می شود شهر باران های هميشگی. به عقيده دهخدا کلمه رشت به حساب ابجد سال ۹۰۰ هجری می شود و چون شهر در اين سال ساخته شده است، آن را رشت ناميدند
رودسر
رودسر از شهرهای باستانی ايران است و در دوران باستان کوتم ناميده می شد. عرب ها آن را هوسم می ناميدند. نزدیک به پانصد سال پيش نام شهر به رودسر (کنار رود) تغيير يافت
ساری
به گفته ابن اسفنديار فرخان بزرگ که از اسپهبدان مازندران بود, و در سده ی نخست هجری می زيسته, اين شهر را به نام فرزندش سارويه ساخته است. ساری از شهرهای باستانی مازندران است. بناى شهر را به توس پسر نوذر نسبت می دهند. آرامگاه ايرج، سلم و تور، فرزندان فريدون را در ساری ياد کرده اند. منوچهر، شاه پيشدادی به خون خواهی پدر خود ايرج عموهايش سلم و تور را کشت و آنان را در کنار آرامگاه پدرش در ساری دفن کرد.
صومعه سرا
اسم اين شهر برگرفته از عارف بزرگ قرن چهارم و پنجم هجری شيخ عبدالله صومعه ای می دانند که امروزه مزارش در اول جاده صومعه سرا ـ فومن قرار گرفته است. برخی بر اين باورند که چون در گذشته های دور در اين منطقه گلی به نام (صومعه) وجود داشته و اسم آن از آن جا برگرفته شده است. از آن جا كه در زبان گيلكى صومعه سرا را " سوماسرا" تلفظ مى كنند، و با توجه به معنى كلمه "سوما" كه زاهد و بى ريا معنى مى دهد، گروهى اين مساله را دليل نام گذارى اين منطقه می دانند. و البته قرار گرفتن تعداد قابل توجهى امام زاده و مسجد در اين منطقه نيز از نكات قابل اشاره در نام گذارى اين شهرستان است. (اين مطلب تماما از وبلاگ سوما است که نشانی آن در پايين آورده می شود) http://www.sooma.blogfa.com
لاهيجان
لاهيجان: يعنی شهر ابريشم . دکتر بهرام فره وشی استاد زبان های باستانی می نويسد : لاه در پارسی ميانه به ابريشم اطلاق می شده و در برهان قاطع لاه به معنی پارچه ابريشمی سرخ آمده است. لاهيگان که لاهيجان شده يعنی محلی که در آن جا ابريشم به دست می آيد.
لنگرود
لنگرود که در قديم بندری آباد بود و چون در رودخانه اش کشتی ها و قايق ها لنگر می انداختند، نام "لنگر رود" و بعدها لنگرود را به خود گرفت
از: سرزمین جاوید
هنر وازه سازی علمی در زبان فارسی
(دانش اصطلاح شناسی)

فارسی زبانی است هند و اروپایی با ادبیاتی پربار و سابقهای درازآهنگ که کهنترین دیسه (شکل) آن، زبان اوستایی، به ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد میرسد. چنین زبان کمهمتایی شایستهی پاس داری و پشتیبانی کوشمندانه است. در عصر پیشرفتهای شگرف هرچه فزایندهتر دانشی و فناورانه، زبانهایی که از بیان مفهومهای تازه ناتوان باشند محکوم به نابودی اند. از میان رفتن زبانهای تاریخی که سهم مهمی به تمدن و فرهنگ انسانی ادا کردهاند و از این روی به میراث مشترک بشری تعلق دارند، ضایعهی جبرانناپذیری خواهد بود.
وضعیت اصطلاحشناسی در زبان فارسی به هیچ روی رضایتبخش نیست. چنین وضعی زبان فارسی و گذشتهی درخشان فرهنگ ایرانی را نمیزیبد. مولف آرزو دارد که در بهبود این وضع سهمی ادا کند و امیدوار است که این اقدام دیگران را فراخواند تا این خویشکاری مهم را بر عهده بگیرند، ژرفانه به سببهای کاستیهای آن بیاندیشند و راهحلهایی بیایند تا اصطلاحشناسی فارسی را غنی تر و زبان فارسی را گسترده تر سازند. دنباله . . .
فرهنگ نام و لقب در ایران

در همهی سرزمینها، زبانها و فرهنگها برخی نامها رایجتر از نامهای دیگراند. عجیب است که کم تر کسی به این نکته فکر میکند که منشأ نامش کجاست و چه داستانها و ماجراهایی در پس نام خانوادگی او پنهان است. ما، اغلب به این نکته ها فکر نمیکنیم. زیرا از آغاز زندگی صاحب نامی میشویم. این نام در شناسنامه و گذرنامه و مدارک تحصیلی و دانشگاهی و . . . ثبت میشود. چنین است که نام، ما را قابلشناسایی میکند، ما را از دیگران متمایز میکند و به ما هویت میدهد. افزون بر این با نامگذاری اشخاص، امکان سازمان دهی اجتماعی، اداری، قضایی و اقتصادی در یک جامعه فراهم میآید. دنباله . . .
ترجمه ناپذیری فرهنگی

هر چیزی را نمیتوان به هر زبانی ترجمه کرد. به طور کلی، هر اندازه ساختار دو زبان و نوع فرهنگ ها متفاوت و از هم دور باشند، ترجمه مشکل تر میشود. مشکلاتی که سبب میشود نتوان مطلبی را از زبانی به زبان دیگر ترجمه کرد انواع گوناگونی دارد. یکی از این موردها ترجمه جناس و به طور کلی بازی با زبان است. به گفت و گوی زیر توجه کنید: دنباله . . .
سخنی پیرامون مقاله ی "درباره ی فارسی نویسی"
(نوشته شده در موضوع: "دستور زبان و آیین درست نویسی")

"درست نویسی فارسی" از جمله مسایلی است که به ویژه از چندین دهه ی گذشته، مورد بحث و گفت و گوی جدی اندیشمندان زبان فارسی قرار دارد و پیرامون آن مقاله ها و کتاب های بسیاری به قلم این اندیشمندان منتشز شده و نشست ها و سخن رانی های بی شماری با حضور آنان برگزار شده است. لیکن به دلیل نبودن مرکزی معتبر و با صلاحیت که بتواند شیوه ای درست و یکسان را برای فارسی نویسی تعیین و تصویب و اجرای آن را در همه ی سطوح آموزشی و نگارشی الزامی و مراقبت نماید، نتیجه ی همه ی کوشش های اندیشمندان زبان فارسی چیزی جز آن نبوده است که اکنون گونه های متعددی برای "فارسی نویسی" پدید آمده که هر کدام تنها گروهی از فارسی زبانان را به پیروی از خود جلب می کند و دیگران که هنوز بیش ترین شمار فارسی زبانان را تشکیل می دهند، همچنان متناسب با سواد و سلیقه ی خود و به پی روی از عادت خود به آموخته های تگارشی گذشته، به "فارسی نویسی" ادامه می دهند.
در سال های گذشته و به ویژه با پیدایش امکان های کامپیوتری و به کار گرفته شدن گسترده ی تارنماهای اینترنتی که فارسی زبانان را بیش از هر زمان دیگری در پیوند با یکدیگر قرار داده و بسیاری از آنان را به نوشتن و خواندن دایمی واداشته است، بر آشفتگی بازار "فارسی نویسی" افزوده شده و مساله ی "درست نویسی فارسی" از اهمیت باز هم بیش تری برخوردار شده است. این افزایش نسبی پیوند و خواندن و نوشتن، مساله ی "خط فارسی" را نیز که در حقیقت مسبب اصلی این آشفتگی و نا بسامانی در "فارسی نویسی" است، از نو مطرح ساخته و موضوع "عوض کردن خط فارسی" را که عمری ۱۵۰ ساله دارد، دوباره به مرکز مباحثات کشانده است.
خط فارسی به علت نداشتن نشانه های آوایی (کسره، فتحه، ضمه و غیره)، نویسه های گوناگون برای آواهای یکسان، و الزامی نبودن فاصله گذاری میان واژه ها و بسیاری ایرادهای دیگر (به موضوع خط فارسی نگاه کنید)، برای فارسی آموزان بیگانه و حتا نوآموزان فارسی زبان، بیرون از حوصله ی عادی است و تا حد زیادی بر مشکلات ساختاری زبان فارسی افزوده است. به طورز عمده، کاتبان، نسخه برداران و شاعران فارسی زبان در طول تاریخ این زبان، بندهای فراوانی بر پای "فارسی نویسی" نهاده و استقلال واژه ها را در آن از میان برده اند. از این رو هدف از ارایه ی هر شیوه ای در نگارش فارسی، تا آن جا که شدنی است، باید ترمیم این آسیب ها و ساده و آسان نمودن نوشتن، خواندن و دریافت وازه ها باشد. شیوه ی نگارش فارسی، تا رسیدن هنگام تغییر خط آن، باید به واژه های دفن شده در ترکیب های غیر ضروری، زندگی و استقلال دوباره ببخشد و کار با الفبای فارسی را که بدون مشکلات رسم الخطی نیز به اندازه ی کافی دشوار است، نرم تر و آسان تر سازد.
از این رو دادن استقلال دوباره به واژه های بسیط و جدا نویسی آن ها از نظر دانش اتیمولوژی (Etymology علم اشتقاق و شناسایی کلمه) که زبان فارسی هنوز گام نخست آن را هم نپیموده است، دارای اهمیت است و مساله ی خط فارسی که اکنون دیگر به خطی غیر علمی تبدیل گردیده است، بخش بسیار مهمی از مساله ی نوسازی و رشد زبان فارسی است و باید بر حذف استثناهای دست و پا گیر دستوری و نگارشی و پیدا کردن قاعده ای عام برای آن ها اصرار ورزید.
از جمله باید به علایم و نشانه های نگارشی نیز چون واژه ها حیات مستقل بخشید ( نشانه هایی مانند : می، بی، ها، تر، ترین و . . . . ) و آن ها را به عنوان علایم راهنمای آموزش زبان فارسی به کار بگیریم، نه آن که آن ها را در دل واژه ها پنهان کنیم و رد پای آن ها را با چسباندن اشان به واژه ها پاک کنیم و به تعداد دندانه ها نیز که خود یکی دیگر از مشکلات خط فارسی است، بیافزاییم.
مشکل ترین بخش نگارش فارسی، تعیین حد و مرز واژه ی مستقل و تعیین تکلیف "کلمه های مرکب" است. هرج و مرج حاکم در نوشتن واژه های مرکب در خط فارسی در حقیقت نه از یرخورد لغوی با موضوع، بلکه از برخورد فنی و سلیقه ای ریشه می گیرد.
هر گونه سر هم نویسی بی هوده که شکل شناخته شده ی واژه را در هم بریزد و خواندن و فهمیدن آن را سخت تر کند، جز سهل انگاری چیزی نیست. کافی است اشاره کنیم که هیچ عربی، علی حده، عن قریب، من جمله، من باب، مع هذا یا ان شاء الله را مانند ایرانیان علیحده، عنقریب، منجمله، منباب، معهذا و انشاالله نمی نویسد.
در مقاله ی "درباره ی فارسی نویسی" که به قلم دانشمند ارجمند ناصر پورپیرار در موضوع "دستور زبان و آیین درست نویسی" تارنمای زبان و ادبیات فارسی (آریا ادیب) نوشته شده است و ما خواندن و رعایت نکات آن را به همه ی فارسی زبانان توصیه می کنیم، ما در بخش نخست به واژه های مرکبی که از دو اسم، اسم و صفت، اسم و فعل و گونه های دیگر ساخته می شود، نگاهی می اندازیم و درست نویسی آن ها را باز گو می کنیم و سپس به درست نویسی واژه های مرکبی می پردازیم که به وسیله ی پیشاوندها و پساوندها ساخته شده است و سرانجام شیوه ی نگارش درست واژه های مرکبی را بررسی می کنیم که با علایم و ادات استفهام، نفی، جمع و صفات تفضیلی و عالی نوشته می شود.
در بخش دوم نیز پس از پرداختن به چه گونگی جدا یا سرهم نویسی حرف اصافه ی "به"، واژه ی "هیچ"، ضمایر اشاره ی "این" و "آن" و نیز حروف و علایمی مانند "چه"، "که" و "می"، سرانجام با "همزه" که جای " ی " را در خط فارسی اشغال نموده است، تعیین تکلیف می کنیم.
من در پایان یک بار دیگر بر این نکته تاکید می کنم که شزط نخست برای تحقق و اجرای همگانی این اصول درست نویسی فارسی، وجود مرکزی معتبر و با صلاحیت است که با بهره گیری از این اصول و تکمیل آن ها با راهنمایی های دیگر استادان با صلاحیت زبان فارسی، آن ها را تصویب و رعایت آن ها را در همه ی سطوح آموزشی و نگارشی الزامی، پشتیبانی و مراقبت نماید. شزط دوم نیز نبرد آن گروه از فارسی نویسان با عادت های جان سخت نگارشی خود و کنار نهادن لجاجت بی هوده با حرکت ناگزیر آن تحول در خط و زبان فارسی است که دست کم در ۱۵۰ سال پیش به دست تاریخ آغاز شده است. ایدون باد، آریا ادیب
نام "نوروز" در انگلیسی

در سال های اخیر كه نوروز كاربُردی جهان شمول تر و فراگیرتر از پیش یافته و كم كم به گونه ی یك كلیدواژه ی ایرانی از سوی مردم دیگر كشورها شناخته شده و وارد ِ فرهنگ ِ زبان های بزرگ جهانی و نیز زبانزد ِ بسیاری از مردم جهان و كارگزاران نهادهای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی گردیده است، ضرورت نگاشتن درست آن در رسانه های چاپی و الكترونیك در متن های جُز فارسی و حتا گاه متن های فارسی كه از سر ِ ناگزیری به خط لاتین نوشته می شوند، پیش آمده است.
امّا همگان در نگارش این واژه، شیوه و املایی یكسان به كار نمی برند و درنتیجه، این امر، آشفتگی بسیاری در كار ِ شناساندن جشن بزرگ ملی ما به دیگران، پدیدآورده است. دنباله . . .
نام زبان فارسی در انگلیسی

نام زبان ما فارسی است. در انگلیسی به آن پرژن (یا پرشن) (Persian) می گویند. اگر چه این گفته ساده می نماید، ولی در سال های اخیر در زبان انگلیسی به گونه ای روز افزون به جای واژه ی پرژن (Persian)، از واژه ی فارسی (Farsi) استفاده می شود. در این گفتار کوتاه، می خواهم توضیح دهم که چرا چنین جای گزینی صورت می گیرد، چه کسانی آن را انجام می دهند، و سرانجام این که زیان های این جای گزینی کدام است. پیش از این دیگران در این باره نکاتی را مطرح کرده اند و بحث های بسیاری هم انجام گرفته است، ولی به نظر می رسد که مساله هنوز حل نگردیده و هر روز هم جدی تر می شود.
شماره ی نوشته: ۱۵ / ۱۸
سید محمود سجادی
داستان نویسی از فرهنگ مردم
ادبیات كهن ایران یا منظوم است یا منثور (و گاه نثر و نظم با هم)؛ و به یك اعتبار به دو بخش مهم تقسیم میشود: حماسی و عشقی. گنجینه ی ادبیات داستانی قدیم ایران عمدتن شامل این دو گروه است، یعنی یا حماسی است یعنی توصیف اعمال پهلوانان و بیان رشادت ها و مردانگی ها و از جان گذشتگی هایشان و افتخاراتی كه برای قوم، میهن، ملت و یا شخص خود به ارمغان آوردهاند كه نمونه ی كامل آن شاهنامه ی حكیم بزرگوار ابوالقاسم فردوسی توسی است، و یا عاشقانه است كه شاید سخن گفتن از احساسات شخص باشد، ولی با مضمون وسیع و توصیف «من» برتر و گستردهتر شاعر. به عبارتی، بیان عشق است میان دو جنس مخالف و بیتابی ها و دلبستگی هایشان كه نمونه ی مثال زدنی آن داستان های حكیم نظامی است. چون: خسرو و شیرین، شیرین و فرهاد و ...
هر دو بخش در عین حال به دو شعبه ی «كلاسیك یا نوشته» و «عامیانه یا شفاهی» تقسیم میشوند. مانند منظومه ی معروف "گرشاسب نامه" كه اثری حماسی است و توسط حكیم ابونصر علی بن احمد اسدی توسی در سال ۴۵۸ ه. ق سروده شده است. در بخش دوم نیز، داستان شیرین "سمك عیّار" است كه به ادبیات عامیانه ی مردمی متعلق است و از گنجینه ی شفاهی و سینه به سینه ی ادبیات حماسی داستانی بوده است. رویدادهای مربوط به این عیّار كشته كار و فرز و چالاك را فرامرز بن خدا داد بن عبدالله الكاتب الارجّانی نوشته و به جهان ادبیات داستانی ایران عرضه داشته است. یا داستان حماسی" ابومسلم نامه" یا "داراب نامه" و غیره كه ما در این مقاله به شماری از این گونه داستان های حماسی و عاشقانه ی متعلق به ادبیات كلاسیك و عامیانه خواهیم پرداخت.
گرشاسب نامه ریشه در "خدای نامه" كه همان "خوتای نامه" ی پهلوی باستان باشد، و نیز در اوستا ـ كتاب مقدس ایران قدیم ـ و فرهنگ شفاهی مردم دارد. اسدی توسی كه میدانیم افزون بر این اثر، مؤلف فرهنگ بسیار قدیمی "لغت فرس" هم هست، و نیز تحریر كتاب" الابنیه عن حقایق الادویه" تألیف ابومنصور موفق هروی كه به سال ۴۴۷ هجری آن را نوشته و قدیمیترین نسخه ی آن در كتاب خانه ی وین اتریش موجود است، از اوست. او در كتاب گرشاسب نامه، سرگذشت جمشید را بیان میكند و روزگار نگون بختی و در بدریاش را، از ضحّاك ستم پیشه و پلیدی ها و پلشتی هایش میگوید. از ورود جمشید به دربار گورنگ، پادشاه زابلستان، و عشقی كه میان جمشید و دختر گورنگ پدید آمد، سخن سرایی می کند.
در این جا باید گفت ادبیات عاشقانه و حماسی با همه ی اختلاف ماهویای كه دارند، در اغلب جاها با هم در میآمیزند. قهرمانان و دلاوران هم عاشق میشوند، كما این كه شاهنامه ی فردوسی نه تنها یك اثر بیبدیل حماسی است، منظومه ی پركششی از رویدادهای عاشقانه هم هست، یا "خسرو و شیرین" و "شیرین و فرهاد" نظامی، هم عاشقانه اند و هم قهرمانانه؛ و این قضیه ما را به یك حقیقت دلپذیر رهنمون میشود كه حماسه در ایران زمین، حدیث جنگ و جدال و خونریزی و تهدید و ترساندن نیست. دلاور ایرانی در جای خود دلی پر از عاطفه دارد و عاشق ایرانی فقط آه و نالههای سوزناك سر نمیدهد، بلكه در صورت لزوم شمشیر میبندد و با بیعدالتی و تجاوز میستیزد.
زال و رودابه را به یاد بیاورید و یا رستم و تهمینه را كه همه جا قهرمانانی بی بدیلاند و به موازات آن، عاشقانی دل باخته و پر محبت. لذا تقسیمبندی های متعارف در جهان، در مورد ادبیات داستانی در ایران به آسانی شدنی نیست چرا كه داستان های حماسی در عین حال، عاشقانه هم هستند. دلیل این كه ادبیات غنایی در برگیرنده ی این دو گونه ی ادبی مهم است نیز همین واقعیت تاریخی است.
به داستان جمشید در گرشاسب نامه برگردیم: بین او و گلرخ پیوندی پدید آمد و پسری از آنان پدید آمد كه «تور» نام گرفت. جمشید سرانجام به دست ضحّاك تیره دل كشته شد و گلرخ كه دوری همسر نازنین را تاب نمیآورد، خود را كشت. تور به جای گورنگ پادشاه زابلستان شد، ازدواج كرد. صاحب پسری به نام »شیدسپ» شد كه این شیدسپ پس از پدر به تخت پادشاهی نشست و عادل و درستكار و رعیّت نواز بود. داستان در ادامه، از «گونهك» پسر شیدسپ میگوید، و شركت او در جنگ با پادشاه كابل در ركاب پدر، بدان گاه كه کودکی بیش نبود. گونهك، پسر شجاع پادشاه كابل را از كوهه ی زین اسب ربود و به بارگاه پدر برد. او را به پای پدرش انداخت و گفت: «این هدیه ی كابلی را از این كودك زابلی بپذیر!» باز در ادامه ی داستان گونهك ازدواج میكند و صاحب پسری میشود به نام «شم» و شم نیز دارای پسری میشود كه «اثرط» نام میگیرد. این اثرط پدر گرشاسب است كه جوانی است دلیر، شجاع و زورمند، كه در چهارده سالگی پیلان را با یك دست از حركت باز میداشت. پهلوانی بسیار دلاور بود و قهرمان اصلی كتاب اسدی توسی است. از ظهور تور تا زمان گرشاسب، هفتصد سال به درازا کشید و اینان نیاكان رستماند. گرشاسب به جنگ پتیاره كه اژدهایی خطرناك است و بنا به گفته ی ضحّاك در شكاوند كوهی، میزید و موجب آزار مردم اطراف كوه است، میرود و او را طی یك سلسله نبردهای پر هیجان و جذاب میكشد.
این هم پایان زندگی پرماجرا و شكوهمند گرشاسب از زبان حكیم اسدی توسی و گفتاری وصیّت گونه كه در واپسین لحظه های زندگی بر زبان میراند و به آیندگان میسپارد:
پس از من همه راه داد آورید / به نیكیم گه گاه یاد آورید
زدل جز به یزدان منازید كس / همه نیك و بد زوشناسید و بس
مجویید همسایگی با بدان/ مدارید افسوس بر بخردان
به درد كسان دل مدارید شاد / كه گردون نگردد همیشه به داد
بسازید با خوی هر كس به مهر / ز نیكان به تندی متابید چهر
ممانید بر كهتران كار خوار / نكوهیدگان را مگیرید یار
به مست و به دیوانه مدهید پند / مخندید بر پیر و بر دردمند
به نرمی چو كاری توان برد پیش / درشتی مجویید از اندازه بیش
مبندید دل در سرای سپنج / كش انجام مرگ است و آغاز رنج
به فرهنگ پرور، چو داری پسر / نخستین نویسنده كن از هنر
مده دل به غم تا نكاهد روان / به شادی همی دار تن را جوان
كه را چهره زشت ارسرشتش نكوست / مكن عیب كان زشت چهری نه زوست
گناهی كه بخشنده باشی ز بن/ سخن زان دگر باره تازه مكن.
گرشاسب نامه بدون شك یكی از آثار ارزنده و ماندگار ادب غنایی یا حماسه ی تعزل آمیز است، كه از سده ی پنج هجری تاكنون به دست علاقمندان و شیفتگان ادب فارسی رسیده و مورد استفاده ی آنان قرار گرفته و روی سرایندگان و شاعران پس از خود اثری سازنده گذاشته و در عین حال به دلیل حضور معنی دار استورهها و شخصیت های تخیلی و رویدادهای خارقالعادهای كه در آن اتفاق میافتد، به ادبیات داستانی عامیانه متعلق است.
میدانیم اسدی از نخستین كسانی است كه مجذوب شاهنامه ی فردوسی بزرگ شده و اقدام به نظیره گویی شاهنامه کرده است.
او گرشاسب نامه را در ۹۰۰۰ بیت سروده (۱) و در سال ۴۵۷ ق به پایان برد (۲). این منظومه ی مهم افزون بر وجهه ی حماسی و تعزلی آن، از رنگ نمایان مذهبی نیز برخوردار است و شاید نخستین حماسه ی مذهبی باشد یا منظومهای مذهبی ـ حماسی، كه بعدها به شکل های گوناگون تا زمان های متأخر ادامه یافته و منشأ حماسههای مذهبی در ایران شده است. ژول مول، شاهنامه شناس مشهور فرانسوی، كه نسخه اصلاح شده ای از این منظوه ی عظیم پارسی را نیز با توضیحات و حواشی گردآورده و به جهانیان ارایه كرده است، در مقدمه ی آن مینویسد: «این منظومه (گرشاسب نامه) كاملن حماسی و دارای ویژگی های منظومههای پهلوانی است. منابع آن نیز با منابعی كه فردوسی از آن استفاده كرده، همسان است. تنها در این اثر عدهای از حكایات غریب راه یافته است.»
در توضیح این سخن ژول مول باید گفت که یكی از منابع فردوسی در نگارش شاهنامه، «فرهنگ مردم» بوده است. دانستهها و محفوظات سینه به سینه ی توده ی كشور، چنان كه خود فردوسی نیز این مطلب را ذكر می کند. پس آن «حكایات غریب» میتوانند باورها و آرزوهای مردم ساده و تودههای بی نام و نشان ایران باشند، كه در نقاط دیگر كشور وجود داشته یا از نظر فردوسی پنهان ماندهاند. فرهنگ مردم ایران بسیار غنی است و نیازمند بحث و بررسی بیش تر.
استاریكف مؤلف كتاب "فردوسی و شاهنامه" مینویسد: «مؤلف شاهنامه نمیتوانسته است از نقل های شفاهی استفاده نكند. منظومه ی فردوسی بدون استفاده از نقل های فولكلوریك مسلمن حماسه ی ملی كاملی نمیبود. استناد بیشمار فردوسی به دهقانان و موبدان كه بیش تر اوقات نام آن ها را ذكر نكرده است، به نظر ما هنوز گواه آن نیست كه شاعر آن نقل ها را مستقلن مورد استفاده قرار داده باشد. به قرار معلوم بخش بزرگ تر نقل های شفاهی تا آن زمان در ادبیات، اعم از پهلوی و عربی و حتا ادبیات جدید، به زبان فارسی، ثبت شده است. (۳)
پس همان گونه كه خاور شناس و ایران شناس نام برده، و برخی دیگر از فردوسی پژوهان و شاهنامه شناسان، به این موضوع اعتراف کرده اند، فردوسی در نظم شاهنامه به ادبیات عامه و داستان ها و نقل هایی كه در میان مردم رایج بوده، نظر داشته و با دقت و موشكافی علمی به گردآوری آن ها پرداخته است. و در این امر مهم بسیار موفق بوده است.
همان گونه كه گفته شد یكی دیگر از منابع شاهنامه "خدای نامه" بوده كه تحت عنوان "خوتای نامه" و احتمالن در زمان یزدگرد سوم، واپسین پادشاه ساسانی، گردآوری و تألیف شده است و پدید آوردندگان آن موبدان و دیهگانان (دهقانان) بودهاند. البته میدانیم واژه ی دهگان یا دهقان در آن روزگار با مفهوم امروزی آن تفاوت داشته است. در سده ی چهارم هجری دهقان ها، خرده مالك ها و تیول داران بودهاند. همان گونه كه خود فردوسی هم از همین طبقه بوده است. استاریکف در همان مأخذ میگوید: «دهقانان زمان فردوسی (سده ی چهارم هجری) غیر از روستاییان (زارعین) بودهاند، بلكه مالكان متوسط و خرده مالكان زمین و صاحبان تیول ها بودهاند كه در زمین های خود و در ملک های موروثی زندگی میكردهاند.» (برگ ۲۵). همان گونه كه اکنون هنوز نقالانی داریم كه داستان های شاهنامه را با شیوه و روش ویژه نقل میكند و یا گاه داستان ها و قصه های دیگر را نیز نقل میكنند، در آن زمان نیز كسانی بودهاند كه قصههای سینه به سینه را نقل میكردهاند. بعید است كه موبدان، كه به طبقات فرازین جامعه متعلق بودهاند، یا سپاهیان و ثروتمندان، قصههای پهلوانی و غیر آن ها را نقل بكنند، و مطمئنن كسانی كه از آن میزان تشخص و رفاه برخوردار نبودهاند، به این كار اشتغال داشتهاند، كه گویا به آن ها «گوسان» یا «كوسان» (۴) میگفتهاند و احتمالن نقل گوییِ آنان همراه با نواهای موسیقایی و استفاده از آلات و ادوات موسیقی و آواز خوانی بوده است. به هر حال فرهنگ سینه به سینه و ادبیات توده یكی از منابع مهم شاهنامه، گرشاسب نامه و کتاب های مانند آن ها بوده است. هم در برخی آثار به جا مانده از زبان پهلوی، و هم در كتاب مجمل التواریخ و القصص و هم در ویس و رامینِ فخر الدین اسعد گرگانی لفظ «كوسان» یا «گوسان» به كار رفته است.
در كتاب مجمل التواریخ فرازی هست كه عینن نقل میشود: «... و بهرام گور اندر پادشاهی، داد و عدل از همه نیاكان بیافزود و از آن پادشاه شادخوارتر پادشاه نبود و دلپذیرتر، و مردم و رعیت از آن به نشاط و رامشگری كه در ایام وی بودند به هیچ روزگار نبودست و همواره از احوال جهان خبر، و هیچ كس را هیچ رنج و ستوه نیافت جز آن که مردمان بیرامشگر شراب خوردندی. پس بفرمود تا به ملِك هندوان نامه نوشتند و از وی «كوسان» خواستند و كوسان به زبان پهلوی خنیاگر بود. پس از هندوان دوازده هزار (۵) مطرب بیامدند زن و مرد، و لوریان كه هنوز به جایند، از نژاد ایشانند و ایشان را ساز و چهار پا داد تا رایگان پیش اندك مردم (٦) رامشی كنند.» كلمه لوری كه ریشه ی هندی دارد در فارسی به «لولی» (۷) تبدیل شده كه به فراوانی در شعر شاعران غزل سرای ایرانی وارد شده از جمله در شعر حافظ:
دلم رمیده لولی وشی است شورانگیز / دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
یا:
فغان كاین لولیان شوخ شیرینكار شهر آشوب / چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان یغما را.
چنین به نظر میرسد كه واژه ی «گوسان» اسم عام برای خنیاگر و مطرب بوده و چون نقل داستان های پادشاهان و پهلوانان به همراه موسیقی و با ساز و آواز انجام میشده، واژه ی گوسان به طبقه اخیر نیز سرایت کرده است. ملك الشعرای بهار در تصحیح كتاب معروف "مجمل التواریخ و القصص" واژههای لوری و لولی (لوریان و لولیان) را یكی میداند. زنده یاد احمد تفضلی هم درباره ی واژه ی كوسان و گوسان مطالب مفیدی ارایه می کند و جمشید سروشیان هم در نقد كتاب "تاریخ حمزه" واژه ی «حوسیان» را كه ظاهری غریب و مغشوش دارد، «خنیاگر» میداند و آقای سهراب فرسیو در فصل نامه ی "فرهنگ مردم" (سال دوم، شماره ی ۱ برگ ۳۴) این حدس را مورد شک قرار داده و آن را به تحریف «گوسان» كه معرب و به «جوسان» بدل شده نزدیكتر میداند.
به هر حال ادبیات توده، سرشار از داستان ها، مثل ها، قصهها و روایت هایی است كه افزون بر ماندگاری در گنجینه ی سینهها به ادبیات كلاسیك هم راه یافته و از خدای نامه، شاهنامه، گرشاسب نامه و ... گرفته تا سمك عیار، داراب نامه، فلك نازنامه، ابومسلم نامه، طوطی نامه یا چهل طوطی و غیره را تغذیه كرده است. ما از ادبیات داستانی فولكلوریك یا ادبیات داستانی شفاهی، نمونههای مهم و ممتازی داریم كه هر كدام از آن ها به مبحث جداگانه نیازمندند.
كلیله و دمنه را ما معمولن به عنوان یك اثر كلاسیك، با نثری فاخر و تا حدی مشكل و مبتنی بر اغلاق و دشواری میشناسیم، كه شاید دیرینگی پدیداری آن و ترجمه شدنش به فارسی در زمانی كه عربی نویسی و مغلق پردازی از فضیلت های نثر نویسی بود، باعث این ویژگی شده است. میدانیم كه این كتاب و مجموعه ی داستان هایی كه در آن آمده است، از هند به ایران آمده و نام باستانی و بومی آن پنچنترا (۸) بوده. بعد به پهلوی ترجمه شده و سپس به وسیله ی نصراله منشی همراه با عبارت ها و واژگان عربی و نیز شعرها و ادبیات فارسی و تازی به فارسی ترجمه شده است. و ما از دیرباز متن مصحح استاد عبدالعظیم قریب گركانی را در دسترس داشتهایم و در ایام دبیرستان برخی از حكایت های آن در کتاب های درسی ادبیمان میآمد. مرحوم قریب پیش از آن ایام نیز در دوره ی "فراید الادب"، خود برخی از قصههای كلیله و دمنه را گنجانده بود. استاد مجتبی مینوی نیز از این ترجمه، تصحیح و پالایش جدیدی ارایه كرده است، كه توسط انتشارات امیر كبیر مكررن به چاپ رسیده و مورد استفاده ی دانشآموزان، دانش جویان و دانش اندوزان چند دهه ی گذشته قرار گرفته است.
ابن ندیم در اثر خود الفهرست، از کتاب های ایرانیان و غیر ایرانیان كه «ابّان لاحقی» آن ها را به شعر عربی برگردانده، نام میبرد: كلیله و دمنه، بلوهر و بوذاسف، سند بادنامه، الصیام و الاعتكاف. بیش تر این کتاب ها اصل هندی دارد و به پهلوی ترجمه شدهاند. میتوان چنین نتیجه گرفت كه در زبان پهلوی دو دسته افسانه وجود داشته است. یك دسته داستان هایی كه اصل ایرانی داشته و دسته ی دیگر افسانههایی كه از كتاب های ملت های دیگر ترجمه شدهاند. (۹)
افسانه در فرهنگ فولكلوریك جای مشخص و ممتازی دارد. تقریبن اغلب داستان ها، تمثیل ها، متل ها و قصههایی كه درباره ی جنّ و پری و غول و اژدها و دیو و عملیات خارق عادت و نیز قصههایی كه از زبان حیوانات گفته شده است، به ادبیات عامیانه تعلق دارند. حتا كلیله و دمنه و مرزبان نامه كه هر دو به ادبیات نوشته ی كلاسیك متعلقاند، خالی از رنگ علایق عامه و وابستگی به فرهنگ عوام نیستند، و این وجه خاص را میتوان در بسیاری از آثار منظوم و منثور ادب پارسی یافت.
سمك عیار یكی از نمونههای خوب، خواندنی و مثال زدنی ادبیات داستانی مدوّن ایران، ولی با رنگ غلیظ علایق مردمی و شفاهی است. او قهرمانی است كه از میان مردم برخاسته. خون هیچ پادشاه یا امیری در رگ هایش نیست. برای به دست آوردن قدرت و تاج و تخت کوشش نمیكند، و نمیخواهد بر تخت و اورنگ پادشاهی تكیه زند. این داستان از گنجینه ادبیات داستانی شفاهی و بر زبان عوام رایج و جاری بوده است، تا این كه فرامرز خدا داد بن عبدالله الكاتب الارجانی آن را گردآورد، از زبان به بنان كشید و آن را نوشت و مدون کرد. دقیقن نمیدانیم این داستان و یا این سلسله رویدادها در چه زمانی اتفاق افتاده است، و در هیچ كجای كتاب قرینهای كه ما را به زمان نگارش آن راهنمایی كند وجود ندارد. جامع و شارح دانشمندِ آن، زنده یاد دكتر پرویز ناتل خانلری، بنا بر برخی اسامی حدس میزند كه مربوط به اواخر دوران سلجوقی باشد.
سمك عیار پهلوانی چابك و زرنگ و دوست داشتنی است. یار مظلومان و دشمن ظالمان. یك عیّار به تمام معنی از ابزار و آلات جنگی مردان، لوازم آرایشی زنان و از پوشاک و خوراک رایج زمان میگوید. روابط بین الملل را باز مینمایاند و خلاصه به نظر میرسد كه نویسنده یا به تر گفته شود، گردآورنده ی آن مردی عامی و كم سواد نبوده است.
این هم فراز آغازین آن: «در شهر حلب پادشاهی بود به نام مرزبان شاه. این پادشاه رعیت فراوان، گنج بسیار، لشكر فراوان و بخت جوان داشت. با این همه نعمت ها كه او را بود، یك روز كه غمگین و تنها نشسته بود، وزیرش «هولین» به خدمت وی آمد و گفت: ای بزرگوار پادشاه اكنون كه جهان به كام توست، چرا غمگین نشستهای؟ شاه گفت: ای وزیر دانا و خیراندیش، از آن سر به گریبان غم فرو بردهام كه فرزند ندارم و بیگمان پس از من جایگاهم را بیگانه میگیرد... تو در طالع من نگاه كن كه آیا مرا هیچ فرزند خواهد بود.
وزیر گفت: فرمان بردارم و برخاست، از خدمت شاه بیرون شد، اصطرلاب هفت روی چهار طبقه ی فلك نمای در پیش آفتاب بر دست گرفت. درجه ی مولود از طالع سوم بدید و معلوم كرد. آن گاه به سرای شاه بازآمد و گفت: «ای بزرگوار شاه، از حساب فلك، شاه را فرزندی مینماید، ولی صدف آن گوهر از این ولایت نیست و از خاك عراق خواهد شد.»
یكی از مؤلفههای ادبیات داستانی عامیانه كه رنگ شبه تاریخی دارد، پادشاهی مهربان و مقتدر است كه همه چیز دارد، ولی فرزند، به ویژه فرزند پسر ندارد و از این حیث در رنج و اضطراب است و معمولن وزیر او كه به گونه ی تیپیك عاقل و مدبر و پاك و خیراندیش است، به او مژده ی فرزندی میدهد.
یكی دیگر از مؤلفههای بنیادی و مشخص داستان های عامیانه، افزون بر آفریده های عجیب مثل جن و پری و ... حیوانات هستند كه البته آفریده های واقعی اند. مانند شیر، پلنگ، گرگ، روباه، شغال، شتر، گوسفند، موش، كبوتر، كلاغ و غیره و غیره. ولی زندگی و گفت و گوها و کارهای آن ها در این گونه از قصهها طبعن واقعی نیست و با واقعیت های علمی همخوانی ندارد. داستان های دلكش و عبرتآموز كلیله و دمنه به ترجمه ی نصرالله منشی و نیز قصه های موجود در مرزبان نامه دقیقن ناظر بر همین «واقعیت شكنی» و تفوق «تخیل» بر «واقعیت های علمی» است. این پدیده و این گستردگی دامنه ی تخیلات در ادبیات قدیم هند نیز وجود داشته و ای بسا كه از آن دیار پر راز و رمز به ایران آمده باشد، چنان كه پیش از این هم گفتیم كلیله و دمنه ترجمه ی متن پنچاتنترای هندی است كه در زمان ساسانیان به ایران آورده شده و بعدها در بسیاری از داستان ها و قصه ها و تمثیل های منثور و منظوم فارسی تأثیر گذاشته است. از این قصهها، ما حضور حیوانات متعدد و گوناگون را در مواضع و مسئولیت های گوناگون میبینیم.
اصولن بسیاری از پژوهندگان در فولكلور و علم توده شناسی اعتقاد دارند كه هند كانون و خاستگاه بسیاری از داستان ها و قصه هایی است كه در فرهنگ عامه و حتا فرهنگ قومی و فرهنگ ادبی و ادبیات داستانی كشورها، از جمله ایران، جاری و ساری است و میدانیم كه پس از اسلام، بسیاری از داستان های ترجمه شده به پهلوی، عربی و فارسیِ رایج در آن زمان، توسط مترجمان ادیب و ایران دوست برگردانده شد. بسیاری از آن ها را ما خوشبختانه، در اختیار داریم و شمار دیگری نیز متأسفانه در تندباد رویدادها و در جنگ ها، تجاوزها و دست درازی ها از میان رفت.
درباره ی خدای نامك یا خدای نامه در بخش های پیشین این مبحث سخن رفت و گفتیم كه یكی از اصلیترین و بنیادیترین منابع شاهنامه ی فردوسی و پیش از آن شاهنامه ی دقیقی، همین خدای نامك بوده، كتاب معروف هزار و یك شب نیز در شمار همین كتاب هایی است كه از هندی به پهلوی و از پهلوی به عربی ـ تحت عنوان الف لیله و لیله و به فارسی با نام هزار و یك شب ـ ترجمه شده است (۱۰) و خوشبختانه نسخه های معتبری از آن در دست است.
پهلوان هایی با نیرویی خارق عادت و موجودهایی افسانه وار و نیز واقعی، از همین آبشخور سیراب شدهاند، یا حیوانات سخن گو كه شاه یا وزیر یا امیر یا معلم یا نظامی یا كاسب و ... می شوند و نیز از همین منبع و مأخذ پدید آمده اند؛ و این قصه ها معمولن حالتی تمثیل گونه (۱۱) دارند و خواننده به غیر واقعی بودن آن ها كاملن آگاه است و هرگز به اندیشه ی خود راه نمیدهد كه با داستانی واقعی سر و كار دارد، ولی میداند كه این حیوانات و اعمال و رفتارشان میتواند برای آدمیزاد درس دهنده و عبرت آموز و نشان دهنده ی سرنوشت هایی مشترك و محتمل باشد.
سندباد نامه داستانی است متعلق به ادبیات مردمی یا عامیانه که اصلن ریشه و نسبی ایرانی دارد و به احتمال زیاد از ایران وارد هند شده و پس از امتزاج و اختلاطی كه با فرهنگ هندی پیدا كرده مجددن از طریق داستان هزار و یكشب وارد زبان و فرهنگ فارسی شده است. (۱۲) و میدانیم كه ظهیری سمرقندی آن را بازنویسی و تدوین كرده و احمد آتش، محقق ترك، آن را تصحیح و تحشیه كرده و با مقدمهای از مجتبی مینوی در سال ۱۳٦۲ش در تهران چاپ و منتشر شده است. بین كتاب سندبادنامه كه دارای دو داستان مهم و كلیدی «عشق كنیزك بر شاه زاده» و «هفت وزیر» است، و داستان های آمده در كتاب بختیار نامه شباهت هایی وجود دارد. در كتاب سندبادنامه داستان مفصلی روایت میشود كه در دل آن قصهها و تمثیل های كوتاه و بلند جذاب و عبرت آموز دیگری ذكر میشود، و روال داستان در داستان كه سنت قدیمی این گونه داستان هاست، كاملن در این كتاب دیده میشود. (۱۳) ارزقی هروی پسر اسماعیل وراق ـ كه فردوسی مدتی در زمان فرار در خانه ی او پناه جسته بودـ سندبادنامه، یا بخشی از آن، را به نظم درآورد.
در این داستان نیز موضوع مكر زنان و حیلهها و حقههای آنان با آب و تاب فراوان شرح داده شده است.
دكتر محمد جعفر محجوب (۱۳۷۴ـ ۱۳۰۲ش) در مقاله ی ارزشمندِ خود، با عنوان «داستان های عامیانه ی ایران» (۱۴) درباره ی "طوطی نامه" اثر ضیاء نخشبی (درگذشته به سال ۷۵۱ هـ.ق ) مینویسد كه اصل این كتاب هندی است و یكی از مجموعه داستان های زیبا و جذاب و پر از كشش به شمار میرود، و به «چهل طوطی» و «مكر زنان» نیز شهرت دارد. دكتر محمد معین طوطی نامه و چهل طوطی را یكی میداند ولی نسخهای كه به چهل طوطی معروف است، بیش تر در بین طبقات عامی جامعه شهرت و محبوبیت دارد. نخشبی طوطی نامه را به سال ۷۳۰ هـ ق به زبان فارسی روان و خوبی از متن هندی ترجمه كرده كه دارای چندین حكایت دلنشین، جذاب و شیرین است.
در بحث از ادبیات عامیانه باید از كتاب مشهور "حمله ی حیدری" نیز نام ببریم كه منظومهای است در بحر مثنوی، سروده ی ملا بمونعلی راجی كرمانی (سده ی ۱۳ق) در وصف و مدح علی و جنگ ها و مبارزه ها و دلاوری های او و نیز كتاب "رموز حمزه" كه درباره ی رشادت ها، ایمان راسخ و سرانجام شهادت حمزه بن عبدالمطلب عموی پیغمبر اسلام است. این دو كتاب در بین مردم عادی كه علایق دینی نیرومندتری دارند شهرت و رواج خاصی دارند. البته محمد تقی ملك الشعرای بهار در جلد نخست كتاب سودمند و معروف درسیاش، سبكشناسی (۱۵) ضمن بحث درباره ی حمزه بن عبدالله الشاری الخارجی (قدیمیترین ایرانیای كه به نام دین بر هارون الرشید، نیرومندترین خلیفه اسلامی، خروج كرد و سركردگی خارجیان سیستان و مكران و سند و خراسان را به دست آورد، و سال ها با ولایت خراسان در جنگ و جدال بود) به نقل از تاریخ سیستان مینویسد: «بعد از مرگ هارون الرشید (سال ۱۹۷ ه.ق) حمزه پنج هزار سوار تفرقه كرد، پانصدگان به خراسان و سیستان و كرمان و پارس گفتا: مگذارید كه این ظالمان بر ضعفا جور كنند ...، پس برفت و به سند و هند شد، تا سراندیب شد ... و از لب دریا به چنین و ماچین شد و به تركستان و روم رسید و از راه مكران به سیستان بازگشت» و سپس گوید: «... و قصه تمامی به مغازی حمزه گفته آید.»
و این احوال اگر درست باشد، ناگزیر كتاب مغازی حمزه، در زمان حمزه یا كمی پس از او، به دست خوارج سیستان كه بیش تر آنان ایرانی و فارسی زبان بودهاند، نوشته شده است و بعید نیست كه ماخذ كتاب، افسانه ی حماسی رموز حمزه كه اكنون داستان غزوات موهوم حمزه ی بن عبدالمطلب، عموی پیامبر، و مناسبات او با انوشیروان، شاهنشاه ساسانی است، همان داستان حمزه ی بن عبدالله باشد. كه بعدها ایرانیان غیر خارجیای كه خواستهاند از آن استفاده كنند به جای حمزه خارجی و مناسبات او با پادشاهان سند و هند و غیره، حمزه عم پیغمبر را ساخته و در آن نصب كردهاند، كه ملایم با طبع عمومی مسلمانان قرار گیرد. و شاید دستكاری های دیگری هم در آن كرده باشند. استاد بهار در توضیح بیش تر درباره ی حمزه ی بن عبدالله نوشته است: «این شخص را مورخان عرب و صاحب تاریخ بیهقی «حمزه بن آذرك یا اترك یا ادرك» ضبط كردهاند و معلوم میدارد كه نام پدرش آذرك بوده و تاریخ سیستان او را عبدالله ضبط كرده است و مسلمیانان نام پدران مجوس خود را «عبدالله» مینهادهاند» (۱٦)
"فتوّت نامه ی سلطانی" نیز عنوان كتابی است در شرح دلاوری ها و رشادت ها و جوانمردی های فتیان (جمع مذكر فتا، به معنای جوان) كه بیش تر معنی جوانمرد و جوانمردان را آشکار می کند، نه صرف جوان از نظر سنی. این كتاب نوشته ی ملاحسین كاشفی واعظ سبزواری است.(۱۷) كه به دلیل فضای اصلی كتاب و شخصیت فتیان (مانند عیاران و لحن و لهجه ی مؤلف)، به ادبیات عامیانه ی ایران مربوط میشود؛ هر چند كه مولف آن مردی درس خوانده و در حوزه ی علوم دینی ماهر بوده و در كشور از شهرتی ویژه نیز برخوردار بوده است. ولی جوانمردان از طبقات عادی و عامی مردماند و کوشش ها و تكاپوهایشان نیز برای باز گرفتن حق مظلومان و تودههای زحمت كش كشور است.
در زمینه ی اخلاق و منش ها و كنش های فتیان یا جوانمردان یا عیاران، افزون بر كتاب یاد شده در بالا كه اصطلاحات اهل فتوت را نیز دارد، كتاب دیگری در اصول و زیر بناهای فكری و اخلاقی این گروه از مردم كه نوعن به طبقات فرودست جامعه تعلق داشته و كوشیدهاند تا مدافع حقوق مظلومان و ستم دیدگان باشند تحت عنوان: تحفه ی الاخوان در بیان اصول فتوت و آداب فتیان، تألیف عبدالرزاق كاشی، مؤلف سده ی ۸ هجری قمری در دست است، كه بدون شك یكی از منابع مهم و متحد پژوهشگران در زمینه ی فتیان و اهل فتوت است. (۱۸)
"داراب نامه" یكی از قدیمی ترین متن های نثر فارسی به ویژه در زمینه ی ادبیات داستانی و به ویژه ادبیات داستانی پهلوانی و عیاری است. شاهنامهای منثور است كه در دورهای از تاریخ مكتوب ایران اتفاق میافتد ولی مكآن هایی موهوم و رویدادهایی غیر واقعی در آن به چشم میخورد كه تاریخی بودن متن و جدی بودن آن را به زیر سوال میبرد و اگر مؤلفههای دقیق ادبیات داستانی عامیانه را بدانیم و بتوانیم آن ها را مشخص سازیم، میتواند به این گونه از ادبیات متعلق باشد. این كتاب در سده ی ششم هجری توسط ابوطاهر محمد بن حسن بن علی بن موسی الطر توسی نوشته شده كه میدانیم طرطوس تحریف شده ی طرسوس است كه در آسیای صغیر واقع شده و گاه او را طرسوسی هم خواندهاند. اقبال یغمایی احتمال میدهد، كه محل اقامت خاندان ایشان در یكی از نواحی شرقی ایران به ویژه خراسان بوده است. (۱۹)
كتاب درباره داراب است فرزند چهرآزاد و بهمن، كه قهرمانی شجاع و جسور است و با اژدها و عوامل شرور دیگر جنگ میكند و پیروز میشود. این هم نمونهای از نثر كتاب كه از زیبایی و جذابیتی شایسته برخوردار است:
«چون داراب از پیش همای رفت به بازوی و بخت بلند چند كشور را زیر فرمان خود درآورد و بر بسیاری از جزیرههای دور و نزدیك مسلط شد. آنگاه با سپاه آراسته و سلاح فراوان و زر وگوهرهای زیاد رو به ایران نهاد. چون كشتی های او به كوه عمان نزدیك شد از سر غرور گفت: كشتی ها را به سلامت به ساحل رساندم. نگفت یزدان بزرگ را سپاس كه ما و كشتی ها را سلامت نزدیك كناره رسانده. از این رو به ناگاه طوفانی سخت و باره افكن برخاست. كشتی ها چنان سخت به هم بر خوردند كه همه در هم شكستند، سپاهیان و گنجینههای او همه در آب غرق شدند. تنها كشتیای كه داراب در آن بود سالم ماند. داراب روی به درگاه یزدان كرد؛ نالید و زارید و گریست و توبه كرد.»
به هر حال داستان داراب نامه داستانی طولانی است سرشار از رویدادهای غیر عادی و پر از اتفاق های ماوراء طبیعه. شخصیت اصلی داستان آفریده ی ذهن نویسنده است، هر چند كه با عبارت «یك روز كه اردشیر بر تخت پادشاهی نشسته بود» آغاز میشود و ما میدانیم كه اردشیر شخصیتی تاریخی و واقعی است و از شاهنشاهان ساسانی. این كتاب را دكتر ذبیح الله صفا تصحیح و حاشیه نویسی كرده و با روشنگری ها و افزوده های راهگشای متعدد در سال ۱۳۴۵ش توسط بنگاه ترجمه و نشر كتاب (تهران) در دو جلد چاپ و منتشر كرده است.
"ابومسلم نامه" نیز از کتاب هایی است كه بر پایه ی محفوظات مردم ساده و میهن دوست پدید آمده. مجموعهای شیرین وجذاب از قصههایی كه توسط نقادان و قصهگویانی گرم دهان، در قهوهخانهها و مجامع عمومی و میدانچههای شهر و روستا گفته شده و به دل های امیدوار و گرم جوانان، امید و گرمی بیش تر داده است. چندین ابومسلم نامه ی نوشته شده در دست داریم كه یكی از آن ها را ابوطاهر علی بن حسین طرتوسی نوشته است؛ یعنی همان كسی كه داراب نامه را نگاشته است.
او در این كتاب داستان های حماسی و پهلوانی مربوط به ابومسلم خراسانی را به زیبایی و جذابیت شرح میدهد. ابومسلم از دل مردم برخاست. عیاری ساده و صمیمی و غیر وابسته به حكومت های رسمی ری و بغداد بود. او علیه خلیفه ی عباسی برخاست و پیشهوران سادهای از مشاغل و اصناف گوناگون به او پیوستند و پرچم آزادی و آزادگی را با دست های پینه بسته به نسل های آینده سپردند. ابومسلم با خلیفه بیعت نكرد. زیر بار تسلطی غیر موجه و غیر مشروع نرفت. او ایرانی بود و سلطنت انیرانی را بر ایرانی تاب نمیآورد. میان او و عبدالله، ستیزه برخاست و ابومسلم بر او چیره شد. منصور خلیفه با دسیسه و مكر و نیرنگ او را كشت، و سر او را با هزار كیسه ی دینار و درم در میان انبوه منتظرانش انداخت. ابومسلم نامه ها از جمله ابومسلم نامه ی طرتوسی نیز از ادبیات داستانی مثنور عامیانه و مردمی است، اثری متعلق به دانش تودهها.
"فلك ناز نامه" داستان منظوم زیبایی است كه توسط شاعری عرب تبار به نام «تسكین شیرازی» كه از شاعران عهد كریم خان زند بوده سروده شده است و در میان مردم از دیر باز افزون بر عنوان بالا، به «سرو و گل»، «خورشید آفرین» و «فلك ناز و خورشید آفرین» شهرت دارد و از داستان های عاشقانه ی منظوم متعلق به ادبیات شفاهی ایران است. تسكین، این منظومه را در سال ۱۱۸۹ه.ق. در ۸۰۹۳ بیت سروده و متن منثور آن نیز كه بر زبان عام جاری و ساری بوده است، توسط پژوهشگران پژوهشكده ی مردم شناسی سازمان میراث فرهنگی ایران، در سال ۱۳۷۳ش در كتاب "قصههای مردم" آمده است. این كتاب را سید احمد وكیلیان ویرایش و منتشر کرده است. داستان فلك ناز نامه كه توسط استاد اقبال یغمایی در كتاب داستان های پهلوانی و عیاری ادبیات فارسی (۲۰) مختصرن بیان شده و سال ها پیش توسط امیر قلی امینی در كتاب "سی افسانه" (برگ ۱۹۴ تا ۲۰۲) آمده است. یغمایی درباره ی این منظومه در كتاب پیش گفته ی خود میگوید: «داستان منظوم فلك ناز از جمله افسانههایی است كه سال ها مورد توجه داستان سرایان و دوست داران حكایت های عشقی و پهلوانی بوده و کودکان مكتبی نیز آن را در مكتب خانه میخواندهاند.»
مطمئنن آن همه قصه ها، تمثیل ها و داستان های كوتاه زیبایی كه در گلستان سعدی، مرزبان نامه، مثنوی مولانا و غیره و غیره هست، ساخته و مخلوق ذهن پدید آورندگانشان نیست. مولانا در مثنوی خود داستان هایی را نقل میكند كه پیش از آن هم بر زبان ها جاری بودهاند، یا سنایی و عطار و دیگران و این بزرگان و بزرگواران با نوشتن و منظوم كردن آن قصهها به ماندگاری و پایداری آن ها كمك شایانی کردهاند. (۲۱)
به هر حال خاستگاه ادبیات نوشته ی ایران، چه در حوزه ی نظم و چه در نثر، ادبیات نانوشته یا شفاهی است یا دست کم تأثیر عظیم و معنی داری بر این گنجینه گذاشته است.
به گونه ی كلی ادبیات داستانی فولكلوریك یا مردمی به اعتبارهای گوناگون قابل تقسیم بندی متفاوت است. مثلن به اعتبار سن ـ سن مخاطبان ـ به دو گروه بزرگسالان و كودكان تقسیم میشود. داستان هایی مانند سمك عیار، داراب نامه و ... به گروه نخست یعنی بزرگسالان تعلق دارند، چرا كه فضای كلی داستان ها، استخوان بندی درونی و بافت بیرونی آن ها از درك کودکان ـ آن هم كودكان زمان نگارش این آثار ـ بیرون است و واژگان مورد کابرد نویسندگان، یا گردآوردندگان دور از حیطه ی آشنایی کودکان است. قصهها یا مثل هایی كه بیش تر از حیوانات صحبت میكنند و گاه با طنز و جذابیت های فكاهه نیز آمیختهاند، به طیف كودكان متصلاند. مثل قصههای بز زنگوله پا، خاله سوسكه و ... این قصهها معمولن كوتاه، خنده آور، سرگرم كننده و گاه خواب آورند. داستان های جن و پری در هر دو طیف میگنجند، ولی قصههای كودكان جن و پری های خوب و سرگرم كننده دارند.
حیوانات هم خیلی بد و وحشتناك نیستند و قصه پیچیدگی کم تری دارد. مقصود اصلی در این قصهها، سرگرم كردن و خواباندن کودکان بوده است. ولی قصههای بزرگسالان جنگ و خون ریزی دارد. دیو و اژدها دارد و عوامل ماوراءطبیعهای خشن و بیرحم. به هر حال طی سده های گذشته، این قصهها به گونه ای طبیعی برای مخاطبان با گروههای سنی متفاوت پدید آمده است.
اصل كتاب "چهل طوطی" ـ كه دكتر معین آن را همان "طوطی نامه" میداند ـ سرگذشت زنی است كه شوهرش، طوطی گویای رازداری دارد كه او را با زنش در خانه میگذارد و خودش به سفر میرود. زن كه عاشق و شیفته شاه زاده ی جوانی است هر شب آهنگ رفتن به نزد معشوق و درآمیختن با او را دارد، ولی طوطی وفادار، سر زن خطا اندیش را با گفتن داستانی گرم میكند و این داستان را تا سحرگاه ادامه میدهد، و تا چهل شب او را با داستان های جذاب خود در خانه مستقر میسازد تا شوهر از سفر باز می گردد.
طوطی ماجرا را برای صاحبش باز میگوید و شوهر به جزای این اندیشه و تصمیم، زن را میكشد. وجه تسمیه ی «مكر زنان» به نقل و ضبط دیگری از این كتاب، به دلیل همین فكر خطاكارانه ی زن است. مثنوی مولانا هم چند داستان طنز آمیز دارنده ی حیلهها و فریبكاری های برخی از زنان خطا پیشه دارد. در هزار و یك شب معروف نیز داستان هایی در این زمینه وجود دارد كه به داستان های چهل طوطی شبیه هستند. دكتر محمد جعفر محجوب در مقالهای سودمند (۲۲) درباره این كتاب بحث مفصلی دارد.
كتاب دیگری در عرصه ی ادبیات داستانی عامیانه داریم كه عنوان غیر عامیانه ی "جواهر الاسمار" را صاحب شده كه به معنای گوهرهای افسانههاست (۲۳) این كتاب را عماد بن محمد ثغری نوشته است. در سال ۱۳۵۲ش شمس آل احمد، آن را تصحیح و حاشیه نویسی كرد و توسط انتشارات بنیاد فرهنگ ایران در تهران به چاپ رساند. این كتاب نیز در اصل به زبان سانسكریت بوده، و نام سوكه سپتانی داشته كه به معنای هفتاد طوطی است و داستان معروف چهل طوطی از این كتاب گرفته شده است. از این رو بین جواهر الاسمار، چهل طوطی و سندباد نامه، شباهت های فراوان وجود دارد كه عمدتن برمیگردد به مساله ی مكر زنان یا زنان مكار (كه به همین جهت، چنان كه پیش از این نیز اشاره شد، چهل طوطی را كه كتاب "حیلُ النساء" نیز نامیدهاند.) هم جواهر الاسمار هم چهل طوطی هر كدام دارای پنجاه و دو حكایت گوناگون و جذابند كه طوطی برای بانوی خانه میگوید. طوطی نامه در حقیقت از جواهر الاسمار اقتباس شده است و در هر دو، و نیز در سند باد نامه زنان به دلیل مكرهایی كه به آنان نسبت میدهند، مورد نكوهش قرار میگیرند. طوطی نامه یا چهل طوطی تألیف ضیاء نخشبی (درگذشته در ۷۵۱ قمری) است، كه اصل آن هندی و دارای ۷۰ افسانه است. مؤلف آن را در سال ۷۳۰ ق به زبان فارسی سلیس و سادهای ترجمه كرده است. نخشبی خود میگوید این كتاب پیش از او به فارسی متكلفی ترجمه شده و عبارت های آن، چنان مغلق بوده كه فهم آن دشوار مینموده است، و او آن را در ۵۲ داستان به پارسی خوب و پیراستهای ترجمه كرده است. در چاپ های متعدد تغییرهای زیادی در اصل كتاب داده شده و افزوده ها و زوایدی به آن راه یافته كه از ویژگی های ادبیات عامیانه و نانوشته است. ادبیات داستانی به تبع ادبیات عمومی عامیانه، در نقل های گوناگون طبیعتن پذیرای اعمال سلیقهها و دخالت دادنِ ذوق های متفاوت است، كه به شكل های گوناگون نقل می شود، اصلن مصدر «نقل» به گونه ماهوی متضمن حركت و جابه جایی است و نمایانگر این كه از یك نقطه به نقطه ی دیگر، و از این سینه به سینه زی دیگر و از این زبان به زبان دیگر منتقل شده است و این همه روایت های گوناگون از قصه ها و مثال ها و تمثیل ها و مثل ها و افسانهها و ترانهها و زبان زدها و لالاییها و داستان ها و بازی های كودكانه و غیره و غیره، به جهت همین جا به جایی و نقل و انتقالهاست. عبارت «نقل میشود... » یا «چنین گفتهاند ناقلان شیرین گفتار» از همین قضیه و ویژگی برخاسته است.
ضیاء نخشبی داستان دیگری دارد به نام گلریز كه سرگذشت معصوم شاه است و دختری به نام «نوشابه»، با نثری غیرعامیانه و همراه با استشهادها از آیات و اخبار و احادیث و شعرهای مناسب، و اگر این كتاب هرگز نتوانست مانند چهل طوطی در میان توده ی مردم جا باز كند و از کتاب های معدود مردم عادی، ولی خوانای جامعه بشود، به دلیل همین نثر كلاسیك و بیان غیر مردمی آن است، به علاوه آن که تنوع درون ساختی و برون ساختی چهل طوطی و سیر رویدادها و اتفاق ها و تعلیق های حساس و انتظار انگیز آن را ندارد.
داستان های منثور نه منظوم، خاورنامه، رزم نامه، قصه ی چهل درویش، نوش آفرین نامه، نیز مأخذ و خاستگاه تودهای و عامیانه دارند و متعلق به ادبیات داستانی فولكلوریكاند و هر چند كه توسط نویسندگان حتا گاه با سواد و درس خوانده ثبت و ضبط شدهاند، ولی رنگ فولكلوریك خود را حفظ كردهاند.
در داستان پیر خاركن و ضامن آهو امام رضا نزد صیادی ضمانت آهو بچهای را میكند، كه از مادرش جدا شده و در دام صیاد افتاده است و آن آهو، بچه ی خود را در بزرگی نزد صیاد میآورد. ولی صیاد او را به امام رضا میبخشد. این داستان نیز به ادبیات عامیانه در شاخه ی باورهای مذهبی تعلق دارد.
قصه ی "عاق والدین" نیز از قصههای مذهبی و مرتبط با اعتقادات پاك توده ی مردم است كه بعدها بارها چاپ شده است.
نیز داستان "عباس دوس" (۲۴) كه گدایی سمج، پررو و بسیار حرفهای بوده، و از قدیم بر زبان عوام جریان داشته، و بعدها به چاپ رسیده و نسخههایی از آن درست است.
داستان عامیانه ی "شاه عباس و پیر پاره دوز" نیز از مثل ها و افسانههای عامیانه است. شاه عباس نیز در فرهنگ عامیانه از قداستی ممتاز و مشخص برخوردار است. قداستی كه شاید حتا مرد جسور و جاه طلبی چون نادر شاه را از آزار فرزندانش، كه فرزندان صفیالدین اردبیلی بودند، میهراساند.
در مجله ی تعلیم و تربیت سال ششم، شماره ی ۱ مربوط به فروردین ۱۳۵۱ش مقالهای درباره اهمیت و لزوم گردآوری و طبقهبندی و فولكلور ایران مندرج است كه ایرج افشار احتمال میدهد، آن را محمد علی فروغی نوشته باشد. رشید یاسمی نیز در باب فولكلور ایران در همین مجله و همین شماره، مقالهای نوشته است در باب اهمیت و لزوم گرد آوری و نگه داری افسانههای ملی. پیش از هدایت كسانی چون محمد علی تربیت، علی نقی بهروزی، سید محمد محیط طباطبایی و حسین كوهی كرمانی، عباس شوقی و بالاتر از همه این ها استاد غلامرضا رشید یاسمی در مورد آداب، رسوم، باورها، فرهنگ و ادبیات روستایی و قومی مقاله ها و مطالبی نوشته و زحمات شایستهای را پذیرا شده اند. و پس از هدایت نیز ارزش كار سید ابوالقاسم انجوی شیرازی، علی بلوكباشی، صادق همایونی، احمد شاملو و... كاملن در خور توجه و احترام است. به ویژه كار انجوی، كه به گونه ای مرتب و سیستماتیك در رادیو تهران هر هفته برنامهای را با عنوان «فرهنگ مردم» اداره و اجرا میكرد و شمار زیادی، در حدود سه هزار نفر از جوانان و پیران ایران دوست را به این كار سترگ و مهم وامیداشت، و نیز كار احمد شاملو در تدوین اثر چند جلدی "كتاب كوچه" دارای اهمیت و ارزش بسیار است؛ و مطمئنن هنوز بسیار راه های نرفته و کوشش های صورت نگرفته وجود دارد كه باید به پویش و كنش برسد.
ایرج افشار كتاب گزار، نسخه شناس و تاریخ دان ایران دوست و دقیق در گفتوگویی كه با دو تن از نویسندگان فصل نامه ی "فرهنگ مردم" انجام داد، نظریههای خود را درباره ی «هدایت و نظام گردآوی فرهنگ مردم ایران» (۲۵) بیان كرده است. او آغاز فعالیت و پژوهش های مردم شناسی و فولكلور در ایران را با مسافرت پرفسور هانری ماسه فرانسوی در سال های ۱۳۰۱- ۱۳۰۲ به ایران میداند. البته پیش از او كلنل لُریمر با همراهی همسرش به گردآوری آداب و رسوم مردم كرمان و قصههایی از منطقه ی بختیاری پرداخته بودند، لیكن میان آنان و هانری ماسه تفاوتی هست. آنان مواد و مطالب را برای شخص خود گرد میآوردند و پس از پایان كار، بار سفر میبستند و میرفتند. حتا فردی چون «اِلْوِل ساتن» انگلیسی كه با «مشهدی گلن خانم» نشست و برخاست و سینه او را از قصه تهی كرد و نیز از مرحوم «علی جواهر كلام» (۲٦) استفاده برد، برای دل خویش مینوشت، ولی ماسه خاور شناسی حرفهای بود، با مجامع فرهنگی و اهل تحقیق و فضل ارتباطی به هم زده بود، بسیار یاد گرفت و نیز بر روش كار آنان تأثیر گذاشت.
كتابی كه بعدها ماسه به نام "معتقدات و آداب ایرانی" به زبان فرانسوی نوشت و به فارسی هم ترجمه شده است، كتاب مهمی از كار درآمد و سال ها مرجع دیگران بود. (۲۷)
پس از ماسه، خاورشناس دیگری كه تأثیر زیادی در درك اهمیت فولكلور به جا گذاشت پروفسور یان ریپكا بود.
فعالیت صادق هدایت در گردآوری مواد و مطالب فرهنگ مردم كه حاصلش "نیرنگستان" و "اوسانه" است، از نخستین اقدام های مردمی به شمار میرود. طرحی كه وی برای گردآوری و طبقه بندی ارایه كرد. متعلق به سال ۱۳۲۴ش است، لیكن پیش از این تاریخ نویسندگان و پژوهشگرانی چون «رشید یاسمی» مقاله هایی درباره فولكلور و طرز گردآوری آن انتشار داده بودند. در زمانی كه هدایت طرح را ارایه كرد، حتا شاید رشید یاسمی از دنیا رفته بود... به هر حال در كار سترگ گردآوری فرهنگ مردم: لهجهها، آداب و رسوم از قبیلِ عروسی، ختنه سوران، بدرقه و استقبال حاجیان و زایران، عزا و مراسم ملی و مذهبی، و نیز آلات و ادوات كار، ترانهها، واسونكها، لالاییها، بازی های كودكانه، ضربالمثل ها، قصهها و متل ها و شمار زیادی از عوامل دولتی و شخصی دخیل و سهیم و خدمت گزار بودهاند، كه باید به همه ی آنان درود فرستاد و كار پر ارجشان را ستود. (۲۸)
مردی به عظمت فردوسی نیز هنگامی خواسته شاهنامه را پدید آورد، به فرهنگ مردم، محفوظات دانایان و پیران و گنجینه ی سینه به سینه ی خلق، توجه داشته و از آن ها بهرهمند شده است. فردوسی سال ها پیش از آن که محمود غزنوی به سال ۳۸۹ ه . ق. بر مسند قدرت جابرانه ی خود بنشیند، به كار بزرگ گردآوری فرهنگ تودهها پرداخته بود، تا آن ها را برای تدوین و تألیف و گنجاندن در شاهنامهاش، مورد استفاده قرار دهد؛ چنان كه خود گوید:
یكی نامه بُد از گه باستان / فراوان بدو در همه داستان
پراكنده در دست هر مو بدی / از و بهرهای برده هر بخردی
كه به احتمال زیاد همان خوتای نامه بوده كه آن نیز مبتنی بر دانستهها و محفوظات مردم و فرهنگ عامیانه ی آنان بوده است. كار سترگی كه دقیقی توسی پیش از فردوسی انجام داد و یك هزار بیت سرود، پس از كشته شدنش به دست غلامی ترك، توسط فردوسی با گنجاندن در شاهنامه از زوال در امان ماند. داستان های شاهنامه تا پیشدادیان و كیانیان، در حقیقت همان ادبیات حماسی مردم هستند.
حماسههای ایلیاد و اودیسه ی هومر نویسنده و مورخ بزرگ پیش از میلاد یونان، و نیز حماسه ی مهابهارات و رولییانا كه به فرهنگ هند قدیم متعلقاند هم، از گنجینه ی شفاهی و ادبیات داستانی مردمی هستند كه از سینه به صفحه ی كاغذ منتقل شدهاند.
اگر روایت های گوناگونی از یك قصه دیده می شود به دلیل همین ویژگی سینه به سینه گشتن آن هاست كه با توجه به اوضاع زمانی و مكانی تغییر یافته و دستخوش تغییرها و تبدیلاتی شده است، بخشی از حماسه و غنا كه صرفن و كلن مصنوعی نیستند، گاه چنان با آمال و آرزوهای مردم آمیختگی و آغشتگی دارد و آن چنان با باورها و ایدههای مردم در هم میآمیزد، كه گویی فرهنگ شفاهی و مردمی، فرهنگی علمی و مكتوب را تحت الشعاع خود قرار دادهاست. به عنوان مثال در كتاب "مختارنامه" همه چیز با واقعیات تاریخی مطابقت ندارد بلكه نفرت مردم از قاتلان حسین و فرزندان و یارانش، و انتقام جویی مختار بن ابوعبیده ی ثقفی كه عبیدالله بن زیاد را شكست داد و قاتلان امام و تقریبن همه ظلمه را به سختی مجازات كرد، با حس خون خواهی و ستایش فراوانِ سرایندهاش كه زبان احساسات پاك مردم بود، آمیخته شده است. یا منظومههای رستم نامه، اسكندرنامه و حتا حمله حیدری از باذل مشهدی كه شرح زندگی و رشادت های اعجاب انگیز پیغمبر و علی است و به شیوه ی شاهنامه سروده شده، حقایق تاریخی را با آرایههای ذهنی و عاطفی درهم آمیخته است. در حقیقت رویدادهای تاریخی، حالت آمال و آرزو و حدوث بالقوه به خود میگیرند.
مهتر نسیم عیار یكی از شخصیت های درجه اول و مهم اسكندرنامه است كه به دلیل دلیری ها، زرنگی ها، فرزی ها، موقع شناسی ها و خلاصه كار كشته بودن هایش به صورت یك سمبل درآمده و بر زبان عوام و اصطلاحات و امثال متداول ، از او نام برده میشود.
حسین كرد (۲۹) نام شخصیت كتابی است به همین نام که كاملن متعلق به ادبیات داستانی طبقات عادی و عامی جامعه، ادبیات داستانی مردمی و شخصیتی نظیر سمك عیار: زرنگ، دلیر، مردم دوست، گول نخور، نیرومند و باهوش است.
در زمان ناصرالدین شاه با توجه به تغییرهای ساختاری جامعه، هر چند بسیار كند و محدود، تأسیس دارالطباعه، دارالترجمه، روزنامه، گسترش صنعت چاپ و چاپ خانه، آشنایی بیش تر با فرنگستان و آثار مدنی آن كشورها، به ویژه فرانسه، و نیز سفرهای شاه و درباریان به فرنگ، تئاتر اروپایی نیز كم كم در ایران خود را نشان داد. همچین داستان نویسی و رمان كه با ترجمههای محمد طاهر میرزای قاجار (اسكندری) و پسرش علی خان و محمد حسن خان اعتماد السلطنه از رمان های الكساندر دوما و غیره، ساختار تئاتر غربی و نمایش نامههای فرنگی خودش را نشان داد. میرزا محمد علی نقیب الممالك، هر شب بر بالین ناصرالدین شاه مینشست و برای او قصه میخواند، تار میزد و با دو دانگ صدایی كه داشت شعرهای خیالی به آواز برایش میخواند تا خواب او را بریابد. یك بار نقیب به گونه ای خلق الساعه و شاید بدون طرحی از پیش، آغاز به گفتن داستانی برای او كرد كه بعدها به "امیرارسلان و ملكه فرخلقا" معروف شد. یكی از دختران شاه به نام تومان آغا ملقب به فخرالدوله كه خانمی با سواد، خط و ربط دار و با ذوق بود، پشت پرده مینشست و داستان امیرارسلان را می نوشت و اگر شبی به خانه ی شوهرش، مجد الدوله، میرفت نقیب متوجه میشد و داستان را به شكلی متوقف میكرد تا شاهدخت برگردد و نتیجه ی آن همین رمان مفصل امیرارسلان رومی و ملكه فرخ لقاست كه بارها چاپ شده است. (۳۰)
- - -
پینوشت ها:
۱- استاد ذبیح الله صفا در جلد دوم تاریخ ادبیات خود شمار آن را در نسخه های گوناگون بین ۷ تا ۱۰ هزار میداند.
۲- شد این داستان بزرگ اسپَری / به پیروزی و روز نیك اختری
ز هجرت به دُور سپهری كه گشت / شده چارصد سال و پنجاه و هفت
۳- آستاریكف، ا.ا.، فردوسی و شاهنامه، رضا آذرخشی، سازمان کتاب های جیبی، چاپ دوم، ۱۳۴٦، برگ ۳۳.
۴- در مورد واژه گوسان یا كوسان، خانم «مری بویس» مقالهای با عنوان: «گاسان های پارتی و رسم نقل گویی ایرانی» نوشته است كه زندهیاد دكتر احمد تفضلی آن را مطرح كرده و به آن استناد میکند.
۵- رقم دوازده هزار مبالغهآمیز به نظر میآید.
٦- اندك مردم یعنی مردم فقیر و فرودست جامعه.
۷- كلمه ی لولی و لوری محل بحث جداگانه ای است. تا همین چند سال پیش در دزفول محلهای بود به نام «لوریان» كه هنوز هم باقی است. در سال ۱۳۱۰ شمسی كه حسین عماد شهردار وقت دزفول نام های عربی و نا آشنا و با تلفظ دشوار را به جایگزین های مناسب تبدیل كرد، نام این محله را به «رامشگران» تغییر داد كه ارتباط معنایی آن ها مشخص است.
۸- ایندوشكیر، پنجانترا، انتشارات دانشگاه تهران، شماره ی ۷۱۰، تهران،۱۳۴۱.
۹- تفضلی، احمد. تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، به كوشش ژاله آموزگار، انتشارات سخن، چاپ نخست، تهران، ۱۳۷٦، برگ های ۲۹٦ و ۲۹۷.
۱۰- The origin of the book of sindbad B. E. perry, 1959
۱۱- همان.
۱۲- همان.
۱۳- بختیارنامه به كوشش محمد روشن، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، تهران، ۱۳۴۸ با مقدمه ی تئودور نولدكه.
۱۴- نوشته شده در مجله ی سخن كه توسط دكتر پرویز ناتلخانلری منتشر شد. دكتر محمدجعفر محجوب یكی از همكاران پر توش و توان ایشان بود.
۱۵- سبكشناسی، جلد نخست، چاپ انتشارات جیبی، برگ ۱۸۲، انتشارات امیركبیر
۱٦- همچنان كه امروز هم وقتی بخواهیم درباره ی كسی سخن بگوییم كه نامش را نمیدانیم یا اهمیتی ندارد، میگوییم: این بنده خدا یا آن بنده ی خدا چنین گفت و چنین خواست.
۱۷- حسین بن علی بیهقی سبزواری واعظ ملقب به كمال الدین (درگذشته در ۹۰٦ یا ۹۱۰ه. ق) یكی از تألیف های مهمش روضه الشهدا است در شرح رویدادهای كربلا. كلمههای روضه و روضهخوانی از نام همین كتاب گرفته شد.
۱۸- این كتاب را دكتر محمد میردامادی در سال ۱۳۵۸ تصحیح كرده و با مقدمهای توسط بنیاد فرهنگ ایران در تهران به چاپ رسانده است.
۱۹- داستان های پهلوانی و عیاری ادبیات فارسی، اقبال یغمایی، انتشارات هیرمند، سال ۱۳۷۷، تهران.
۲۰- همان.
۲۱- پرفسور اولریش مارزلف خاورشناس آلمانی كتابی دارد به نام «طبقهبندی قصههای ایرانی» و همچنین «قصههای مشدی گلین خانم» كه هانری ماسه آن را گرفته و ویرایش کرده است. او در كتاب طبقهبندی قصههای ایرانی قصههای عامیانه در مثنوی مولانا را ردیابی كرده است.
۲۲- سخن (ماهنامه) شماره ی ۷، برگ ۱۸.
۲۳- اسمار جمع سمر است به معنای قصه داستان و افسانه.
۲۴- مهدی اخوان ثالث (م. امید) در كتاب «تو را ای كهن بوم و بر دوست دارم» در ارتباط با یكی از قصاید عزای میرزا ابوالحسن جلوه، فیلسوف بزرگوار شرح زیبا و مطایبه آمیز و جذابی دارد و قصه ی عباس دوس را كه متعلق به ادبیات فكاهی شفاهی است، به زیباترین شکل ممكن بیان میكند.
۲۵- فصل نامه ی فرهنگ مردم، سال دوم، شماره ی ۱ برگ های ۱۵- ۱۰.
۲٦- علی جواهر كلام نیز در رادیو تهران سابق برنامهای درباره ی شهرها، آداب و رسوم، باورها، صنایع دستی و قصهها و مثل ها و ضربالمثل هایشان اجرا میكرد و مطالبی در این باره به مطبوعات میداد.
۲۷- این كتاب را مهدی روشن ضمیر استاد تاریخ دانشگاه چاپ كرد و از سوی مؤسسه تاریخ و فرهنگ ایران وابسته به دانشكده ی ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز در سال ۱۳۵۵ چاپ و منتشر كرد.
۲۸- من طی دو مقاله به عنوان: «نگاهی به فرهنگ عامه» و «نگاهی دیگر به فرهنگ عامه» كه هر دو در ماه نامه ی كیهان فرهنگی چاپ شده است، پیشینه ی این فعالیت ها را شرح داده و خدمات كوشندگان این راه را بر شمردهام.
۲۹- متأسفانه این شخصیت در ایران به حسین كرد شبستری معروف شده و این ناشی از یك اشتباه بصری است؛ چرا كه چاپ نخست آن که به صورت سربی منتشر شده بود، توسط ناشری در تهران به نام «شبستری» انجام شد و كلمه ی «شبستری» با خط درشت در زیر نام «حسین كرد» چاپ شده بود و مردم آن را «حسین كرد شبستری» خواندند، حال آن که كردستان با شبستر اصلن ارتباطی ندارد و در هیچ كجای كتاب نیز از شهر شبسترسخنی در میان نیست. متأسفانه حتا در کتاب های درسی دوره ی دوم دبیرستان هم با همین عنوان: «حسین كرد شبستری» بخش هایی از این داستان آمده است و مؤلفان محترم درنیافته اند كه «شبستری» نام همان ناشری است كه در خیابان ناصر خسرو تهران انتشاراتی داشت و نام او در ذیل عنوان كتاب آمده و باعث این اشتباه در حقیقت خنده آور شده است. حتا دكتر علی حصور زبان شناس و استاد محترم دانشكده ی ادبیات دانشگاه تهران در سال ۱۳۴۴۴ شمسی در سری "زبان و فرهنگ ایران" شماره ی ۳۹، این داستان را با همان عنوان اشتباه «حسین كرد شبستری» منتشر كرد و عجبا كه این پژوهنده ی محترم نیز متوجه این خطای فاحش نشد.
۳۰- در اوایل دهه ی چهل چاپ جیبی آن نیز با تصحیح و حاشیه نویسی دكتر محمد جعفر محجوب توسط انتشارات فرانكلینی (سابق) به چاپ رسید.
از: سوره مهر
شماره ی نوشته: ۱۴ / ۱۸
سید محمود سجادی
قصه های عامیانه و "طوطی نامه"
قصه یكی از اجزای ادبیات عامیانه است. «قصه» در لغت به معنی حكایت و سرگذشت است و در اصطلاح به آثاری اطلاق میشود كه در آن ها تأكید بر رویدادهای خارقالعاده بیش تر از تحول آدم ها و شخصیت ها ست. در قصه یا حكایت، محور ماجرا بر رویدادهای خلقالساعه قرار دارد: «رویدادها، قصهها را به وجود میآورد و در واقع ركن بنیادی آن را تشكیل میدهد، بیآن كه در گسترش و بازسازی قهرمان ها و آدم های قصه نقشی داشته باشد.» (۱) ویژگی های قصهها به گونه خلاصه بدین قرار است:
۱- اغلب بدون پیرنگ هستند.
۲- مبنای جهانبینی در قصهها عمومن بر مطلقگرایی استوار است.
۳- قهرمانان قصهها، آدم های عادی نیستند.
۴- زمان و مكان در قصهها فرضی و تصوری است.
۵- اشخاص قصهها همه به یك زبان سخن میگویند.
٦- رویدادهای قصه، به جای آن كه تابع رابطه ی علت و معلولی باشد، از اصل اعجاببرانگیزی پی روی میكند.
۷- محتوا و مضمون قصهها معمولن مربوط به زمان های دور و جوامع گذشته است. (۲)
قصههای عامیانه
منظور از قصههای عامیانه، آن دسته از قصههایی است كه مخاطب آن ها در زمان های قدیم مردم عامی بودهاند كه غالبن سواد خواندن و نوشتن نداشتهاند و پای قصهگویی نقالان و قصهگویان مینشستهاند و تحقق آرزوها و آمال خود را در این قصهها میجستهاند.
قصههای عامیانه، از نظر حجم و اندازه یكسان نیستند، و اندازه ی آن ها از چند سطر و چند صفحه (مانند قصه ی «كدو قلقلهزن») تا چندین مجلد (مانند قصه پنج جلدی «سمك عیار») متغیر است.
قصههای عامیانه، از نظر مضمون و محتوا، انواع گوناگونی دارند. برخی از آن ها جنبه ی پهلوانی و سلحشوری و حماسی دارند. مانند «سمك عیار» و «اسكندرنامه»، برخی از آن ها اشاراتی به اساتیر دارند. مانند «دارابنامه طرطوسی» و در برخی دیگر جنبه سرگرمكنندگی بیش تر است. مانند «هزار و یك شب» و «طوطینامه». دكتر محمدجعفر محجوب، قصههای عامیانه را به هشت گروه تقسیمبندی كرده است.
نثر قصههای عامیانه، ساده و ابتدایی است؛ و در نگارش آن ها، از نثر ادیبانه استفاده نمیشود. زبان آن ها به گفتار و محاوره ی عامه مردم نزدیك است، و در واقع پر از ضربالمثل ها و اصطلاحات عامیانه است.
انواع قصههای بلند عامیانه فارسی
قصههای بلند عامیانه را میتوان در سه گروه كلی تقسیمبندی كرد:
۱- گروه نخست قصههای بلند عامیانه، دارای زمینه و بنمایهای عشقی و عاطفی و عدالتخواهانه اند. مانند کتاب های «سمك عیار»، «دارابنامه» یا «فیروزنامه» بیغمی.
۲- گروه دوم دارای زمینه ی دینی و مذهبی و بنمایه ی عقیدتی هستند. مانند «اسكندرنامه»ها، «رموز حمزه» یا «امیر حمزه»، «ابومسلم نامه» و «حسین كرد شبستری».*
۳- گروه سوم قصههایی هستند كه با زمینه و بنمایه ی متنوع که به شیوه و روال ساختاری «هزار و یك شب» آفریده شدهاند. (۳)
همان گونه كه بعدن خواهیم دید «طوطینامه» كه مورد بحث ماست، جزو گروه سوم از این طبقهبندی قرار میگیرد. بنابراین، برای آشنایی بیش تر، ویژگی های گروه سوم را بیش تر مورد بحث و بررسی قرار میدهیم.
در واقع در گروه سوم، نقل قصهها به سبك و اسلوب قصههایی است كه اصل و منشأ آن ها به هند بازمیگردد. در برخی از این قصهها، از زبان حیوانات به وجه تمثیل («كلیله و دمنه» و «طوطینامه» و...) سخن گفته میشود و قصهای در میان قصه ی دیگر میآید.
دسته ی دیگری از این قصهها شامل سرگذشت ها و شرح حال های شاهان و امیران و تاجران و غیره است، كه برای دراز كردن قصهها، قصههای دیگری در میان آن ها آورده میشود.
اصولن آوردن داستان در داستان (Story within Story) از ویژگی های قصههای هندی است؛ كه در «مهابها راتا» و دیگر کتاب های هندی، نظیر آن ها را میتوان یافت.» (۴)
گروه سوم از این تقسیمبندی، دارای تفاوت هایی با دو گروه دیگر است. برای مثال، این گروه از قصهها، به خلاف دو گروه دیگر، از معنا و مفهوم واحدی پی روی نمیكنند و رویدادهای متنوع و مضمون هایی متفاوت را در بر دارند. قرار گرفتن قصهای در پی قصهای دیگر، قصههایی را به شكل قصههای موزاییكی به وجود میآورند؛ كه مجموع قصههای اصلی و فرعی نیز كتاب قصه را میسازند.
ویژگی دیگر گروه سوم، اختلاط و آمیختن انسان با همه ی آفریده های این جهان است. در طی این قصهها، انسان ها به راحتا با حیوانات (كه به زبان خود آدمیان سخن می گویند) دوست میشوند و حتا از آن ها یاری میگیرند. بنابراین، جنبه ی تمثیل در این قصهها، برجسته میشود.
در این گروه قصهها ـ البته به جز «كلیله و دمنه» ـ مسالهای مرتبط با زنان، باعث آغاز و شكلگیری داستان میشود. بنابراین، نقش زنان در این گروه از قصهها، پر رنگ و برجسته است؛ به خلاف دو گروه نخست، كه نقش زنان بسیار حاشیهای و كمرنگ است، و در حقیقت نقشی جز وسیله عشق بازی مردان بر عهده ندارند.
شباهتی كه بین این گروه از قصهها (گروه سوم) با گروه نخست وجود دارد، در شیوه ی آغاز شدن قصه است. بدین ترتیب كه تاجر یا پادشاهی كامروا، از همه ی نعمت های دنیوی برخوردار است، ولی اجاقش كور مانده است؛ بنابراین عیشش منغص است.
پس از نذر و نیازهای فراوان خداوند به او پسری میدهد و … بدین ترتیب كلیشهای ثابت در همه این گونه داستان ها تكرار میشود. ولی به زودی داستان روال الگویی «هزار و یكشب» را در پیش میگیرد.
عناصر قصههای عامیانه
۱- راوی: كسی است كه قصه روایت میكند. البته نباید راوی را با نقال اشتباه كرد. زیرا راوی یكی از عناصر درون قصه است، در حالی كه نقال بیرون از قصه است.
راوی در قصههای عامیانه، معمولن دانای كل است؛ و گویی از همه چیز و همه جا، خواه در زمان گذشته و خواه در زمان آینده، آگاهی دارد.
۲- قهرمان: قهرمان را در قصههای عامیانه میتوان با یك نگاه كلی، در چند طبقهبندی محدود جای داد و تنوع قهرمانان در این گونه از ادبیات، گسترده نیست. مثلن این قهرمان میتواند شاه زادهای باشد با نیروهای خارقالعاده، كه توانایی جابهجا كردن كوه ها را دارد، یا كچلی تنبل و یا حتا حیوانات. بر همین پایه است كه پژوهشگری، در افسانههای آذربایجان، چند چهره ی مشخص را برای قهرمانان افسانهها برمیشمارد. مانند كچل، وزیر، دیو، روباه و گرگ. كه برای هر یك از آن ها، ویژگی های خاصی را نیز قایل میشود. (۵)
قهرمانانی كه در قصهها ظاهر میشوند، موجوداتی تكبعدی هستند. یعنی یا خوب هستند یا بد. و معمولن حد وسطی در این افراد وجود ندارد. «ولادیمیر پراپ» نیز بازیگران قصه را هفت تیپ میداند:
آدم خبیث، بخشنده، قهرمان (جستوجوگر یا قربانی)، اعزامكننده، یاریدهنده، شخص مورد جستوجو، قهرمان قلابی. (٦)
كه تقسیمبندی پراپ بر پایه ی کارهایی است كه قهرمانان یا بازیگران قصه انجام میدهند.
كارهایی كه چهرههای قصه انجام میدهند:
این كارها بسیار محدود است؛ و هر چند ممكن است تیپ های گوناگونی از تیپ های برشمرده ی پراپ باشند، ولی مضمون كاملن ثابت و تكرارشونده است. مانند نجات دادن دختری زیبا؛ كه در یك قصه، توسط شاه زادهای و در قصه ی دیگر توسط جوانی فقیر انجام میگیرد.
همان گونه كه گفتیم، یكی از به ترین نمونههای این گروه، كتاب «طوطینامه» است و با توجه به این كه بحث اصلی ما در این مقاله پرداختن به این كتاب است، گفتار خود را در مورد «طوطینامه» یا «جواهرالاسمار» دنبال می کنیم.
«طوطینامه» یا «جواهرالاسمار»
«طوطینامه» ترجمه ی كتاب «سوكه سپتاتی» (Suka saptati)، یعنی «هفتاد طوطی» است كه در دوره ی ساسانیان از سنسكریت به زبان پهلوی برگردانده شده است.
«جواهر الاسمار» تألیفی است متعلق به سده ی هشتم هجری، از عماد بن محمد الثغری، و بنابر پژوهش آقای شمس آل احمد، اصل سه كتاب «طوطینامه»، «كلیله و دمنه» و «هزار و یك شب» یعنی «سوكه سپتاتی»، «پنجاتنترا» و «كاتاساریت ساكارا»، الگوی كار مؤلف «جواهر الاسمار» بوده است.
آقای شمس آل احمد، مصحح كتاب «جواهر الاسمار»، در برگ ۵۱ پیش درآمد این كتاب، در مورد معنی «جواهر الاسمار» گفته است: «جواهر الاسمار یك تركیب عربی است. جواهر جمع جوهر (معرب گوهر یا گهر) و به معنای هر سنگ گران بها و دردانه. و اسمار جمع سمر است؛ به معنای افسانه و حكایت. وقتی سخن به جواهر تشبیه شود، مراد اشاره به فصاحت آن است. مؤلف این كتاب، از این جهت اثر خویش را «جواهر الاسمار» خوانده است كه در گزینش حكایت هایش وسواس و دقت یك جوهری را به كار برده است.»
شیوه ی تألیف عماد بن محمد الثغری بدین گونه است كه او پس از آنكه متن سانسكریت «سوكه سپتاتی» را مورد مطالعه قرار میدهد، تصمیم به تقلید و ترجمه ی این كتاب به زبان پارسی میگیرد، ولی از آن جا كه همه ی قصههای متن سانسكریت را نمیپسندیده، «چارچوب تو در تو و پیازی شكل قصه ی سانسكریت را گرفته، با سه نوع قصه پر میكند:
۱- قصههای در خور و لایق ملوك را از الگوی اصلی سانسكریت Sukasaptati،
۲- قصههای به فارسی بر نگشته ی اصل سانسكریت «كلیله و دمنه» را Pancatanttra،
۳- افسانههای غریب و بدیع و نوباوه كتب هنود
مجموع این افسانهها را نیز از بزرگ و خرد و دراز و كوتاه، پنجاه و دو تقریر میكند. هر تقریری را در یك شب. یعنی پنجاه و دو شب افسانه. (۷)
ماجرای شكلگیری كتاب از این قرار است كه تاجری ثروتمند، به نام سعید، اجاقش كور مانده و به هر پزشكی كه مراجعه میكند، صاحب فرزند نمیشود. او كه از این مساله در رنج و ناراحتی بسیار است، سرانجام دست به دامن پیری مرشد میشود.
سعید، پس از راهنمایی های پیر و نذر و نیازهای فراوان صاحب پسری میشود و نام او را صاعد مینهد. او در بیست سالگی پسر را داماد میكند، و پسر راه بازرگانی یعنی راه پدر را در پیش میگیرد.
ماجرای اصلی قصه از این جا شروع میشود كه روزی صاعد از بازار میگذشته كه چشمش به طوطیای میافتد كه آن را با قیمتی گزاف میفروشند. صاعد از این كه مشتی پر را با این قیمت میفروشند متعجب میشود و در دل خود، خریدار طوطی را تمسخر میكند. طوطی كه چشمش به صاعد بازرگان افتاده و گویی از همان نگاه نخست او را به ترین صاحب برای خود تشخیص داده است، صاعد را صدا میكند و برای او از هنرهایش، كه یكی از آن ها پیش گویی بوده است، نقل میكند و به صاعد میگوید كه سه روز دیگر در پی معاملهای كه انجام میدهد، صاحب ثروت و سرمایه فراوانی خواهد شد. اتفاقن پس از سه روز چنین میشود و صاعد كه به طوطی اعتقاد پیدا كرده است، آن را میخرد و برایش جفتی برمیگزیند و به خانه میبرد. از قضا، برای صاعد، سفری تجاری پیش میآید. او، پیش از سفر، طوطی ها را به همسر خود، ماه شكر، میسپارد و از او می خواهد كه خیلی مواظب آن ها باشد، و در هر كاری، چه صلاح و چه فساد، با طوطی ها مشورت كند، و از طرفی، ماه شكر را هم به طوطی ها میسپارد.
پس از رفتن صاعد، پیرزنی دلال و مكار به نزد ماه شكر میآید و با توصیفات خود او را شیفته ی جوانی میكند؛ و ماه شكر نیز، ندیده، عاشق جوان میشود. شب هنگام، ماه شكر تصمیم میگیرد كه نزد معشوق خود برود. او ناگهان به یاد سفارش شوهرش میافتد؛ و تصمیم میگیرد كه پیش از رفتن از طوطیها راهنمایی بخواهد. طوطی ماده، كه نادان و تند زبان بوده، با خواسته ی ماه شكر مخالفت میكند. ماه شكر هم كه سخن حیوان را خلاف میل خود مییابد آن را بر زمین گرم میكوبد و میكشد.
طوطی نر، كه زیرك و سخن دان بوده، از عاقبت طوطی ماده عبرت میگیرد، و به ظاهر خود را موافق خواسته ی ماه شكر نشان میدهد و به او توصیه میكند كه حتمن به نزد معشوق برود؛ و جز این كار، كار به تری وجود ندارد، ولی هر بار كه میخواهد كلام خود را تمام كند، به ماه شكر میگوید كه سریعتر برو. پیش از اینكه فلان حكایت را نقل كنم. و با این شیوه، كنج كاوی ماه شكر را برمیانگیزد؛ و او از طوطی میپرسد كه «ماجرا چه بوده است؟» و بدین ترتیب، هر شب، طوطی برای ماه شكر قصه یا قصههایی (یك تا چهار قصه؛ با توجه به طول هر قصه) تعریف میكند، و گفتار خود را تا هنگام دمیدن سپیده ادامه میدهد؛ تا ماه شكر به خواب میرود و از رفتن باز میماند.
این جریان ادامه مییابد تا پنجاه و دو شب؛ كه صاعد از سفر باز میگردد. او وقتی از موضوع آگاه میشود بر هوش و زیركی طوطی آفرین میگوید.
هر كدام از قصههای این كتاب را میتوان به سه بخش تقسیم كرد
۱- بخش نخست كه در وصف شب است و این اوصاف از زیباترین تصویرسازی های كتاب است. این بخش، از زبان خود مؤلف است، و لفظ قلم و با الفاظی متناسب با محتوای قصه ی هر شب آغاز میشود.
مثلن در شب بیستم، وقتی میخواهد قصه شیری را تعریف كند كه در بیشهای همراه با چهار وزیر خود، طاووس و كبك و زاغ و شغال زندگی میكند، وصف شب را چنین میآورد: «شیر زرد آفتاب، مانند زاغ كه شبانگاه در آشیان رود، از سپهر در بیشه مغرب خزید و كبك نغز رفتار ماه، از آشیان مشرق بركشید ». (۸)
۲- بخش دوم قصهها، متن اصلی قصه است كه طوطی با توجه به طول قصهها، قصهای را از درون قصهای دیگر میگشاید.
۳- بخش سوم قصهها، پایان قصههاست كه طوطی با مهارت خاص، قصههای تو در توی شكفته شده را یكی پس از دیگری به سرانجام میرساند و بعد نكات پندآموز قصه را برای تأكید و یادآوری، از ماه شكر میپرسد.
در این بخش از مقاله، برای آشنایی هر چه بیش تر خوانندگان، یكی از قصههای شیرین «جواهر الاسمار»، كه مربوط به شب بیستم این كتاب است، به نثر روان امروزی درآمده، تا هم حظی از شنیدن آن به دست آید و هم خوانندگان علاقهمند را ترغیب به خواندن این كتاب سودمند و شیرین كند:
آوردهاند كه در نواحی گجرات، برهمنی دچار فقر و تنگدستی شد. به گونهای كه دوستانِ هنگام توانمندی او، از اطرافش پراكنده شدند و در فراهم آوردن نیازهای اولیه ی خانواده خود درمانده شد. چاره جز این ندید كه از شهر خود سفر كند تا شاید در جایی دیگر بتواند كاری پیدا كند و احوال فقر و تنگدستی خود را برطرف نماید. پس ترك اهل و دیار كرد و راهی شد. روز و شب در راه بود، تا این كه روزی به جنگلی انبوه و دشتی وسیع رسید.
ناگهان چشمش به شیری افتاد كه در كنار چشمهای مشغول استراحت بود، و كبكی و طاووسی در مقام خدمت و وزارت او به پا ایستاده بودند. برهمن ترسید و با خود اندیشید كه اگر بازگردد، شیر او را دنبال میكند و اگر به راه خود ادامه دهد، در كام شیر میافتد. بسیار هراسان شد و با خود اندیشید كه چه كار كند؛ كه چشم كبك و طاووس به او افتاد. دو وزیر عادل شیر، از ترس این كه مبادا شیر آن مرد را ببیند و هوس شكار او را بكند و به ناحق خون بیگناهی بریزد، پیش از این كه چشم شیر به مرد بیافتد، آغاز به ستایش از شیر كردند، و كلام را به آن جا رسانیدند كه: آوازه ی لطف و معدلت شیر شاه به جایی رسیده كه نه تنها همه ی حیوانات جنگل، بلكه آدمیان نیز آرزوی شرف یابی به خدمت پادشاه را دارند؛ تا حضورن مدح و ثنای شیر را بر زبان جاری كنند؛ و نمونهاش آن مرد تازهوارد است كه اكنون وارد بیشه شده است و از شیر اجازه خواستند كه او را به حضور برسانند، تا آن مرد، بدون هراس از مقام شاهی، مدح شاه را بگوید.
شیر میپذیرد؛ و پس از مدح و ثنایی كه برهمن بر زبان میراند، به دو وزیر عادل خود دستور میدهد كه به مرد، از خزانه ی شاهی مالی ببخشند، و او را از مال دنیا بینیاز سازند. مرد، جواهراتی از خزانه شاهی برمیدارد، و راضی و خرسند، راهی دیار خود میشود.
پس از مدتی حرص بر مرد غالب میشود؛ و به تحریك زن خود، دوباره خطر این راه را به جان میخرد و وارد بیشه میشود. ولی این بار، به جای دو وزیر عادل، نوبت خدمت زاغ و شغال بوده است. آن دو نیز، كه شرارت بر خلق و خویشان مسلط بود، تا مرد را میبینند، شیر را تحریك میكنند كه او را شكار كند. شیر، قصد مرد را میكند، و او به بالای درختی پناه میبرد. زاغ و شغال، همچنان شیر را تحریك میكنند كه دست از جان او برندارد و حتمن او را كه چنین جسارتی به خود راه داده و به بیشه ی ملوكانه قدم نهاده است، بكشد. شیر نیز، خشمگین در پای درخت، انتظار فرود آمدن مرد را میكشد. در همین اثنا، طاووس و كبك، كه از آن جا میگذشتهاند، از ماجرا آگاه میشوند، و پس از تعریف و تمجید از شیر، جان برهمن را از چنگال شیر و توطئههای شوم زاغ و شغال نجات میدهند؛ و مرد، كه نتیجه ی حرص و آز را دریافته است، به سرزمین خود بازمیگردد.
بررسی عناصر قصههای عامیانه در «طوطینامه»
در این بخش از مقاله، به بررسی «طوطینامه» از دیدگاه قصههای عامیانه میپردازیم:
برای این مورد، شب چهل و پنجم از كتاب «طوطینامه» برگزیده شده؛ كه البته گزینشی كاملن تصادفی است، و این بررسی، میتواند با همین طرح در مورد هر یك از حكایت های این كتاب صورت بگیرد.
شب چهل و پنجم، با قصه «چهار برنای بلخی و دادن دریا هشت گوهر شبچراغ را به ایشان» (۹) آغاز میشود، و به فراخور رویدادهای داستان، قصهای دیگر، از دل قصه ی اصلی میجوشد.
ماجرای قصه از این قرار است: در زمان های قدیم، در شهر بلخ، چهار جوان با یكدیگر دوستی دارند و در شادی و غم در كنار یكدیگرند. این چهار جوان، كه یكی از آن ها امیرزاده و دیگری وزیرزاده، سومی پسر بازرگانی و چهارمی پسر حاكم بلخ بود، روزی از روزها تصمیم میگیرند برای مستقل شدن و روی پای خود ایستادن، به جستوجوی كار بروند. به همین منظور، راه دریا را پیش میگیرند. و چون مال و توشهای همراه خود نیاوردهاند، دچار رنج و محنت سفر میشوند.
دریا، كه رنج و سختی ایشان را میبیند، میهمانان خود را غمگین نمیپسندند، و در هیئت آدمیزاد بر آن ها ظاهر میشود و حسب حالشان را میپرسد؛ و پس از شنیدن سرگذشتشان به آن ها هشت گوهر قیمتی، كه هر یك از آن ها با خراج ده ساله ی بلخ برابر است، میدهد. آن ها خوشحال میشوند، و هشت گوهر را به رسم امانت به پسر بازرگان میسپارند، و راهی شهری دیگر میشوند.
وقتی كه برای فراهم آوردن اسباب معاش، تصمیم به فروش یكی از آن گوهرها میگیرند، پسر بازرگان كه شرارت نفس و صفات رذیله ی اخلاقی بر او حاكم است، منكر وجود گوهرها در نزد خود میشود و به آنان تهمت میزند كه ایشان گوهرها را از او دزدیدهاند، و اكنون سراغ آن ها را از او میگیرند.
دعوا بالا میگیرد و پسر بازرگان، ایشان را به در سرای امیر شهر میبرد، و از او دادخواهی میكند. امیر، هر ترفندی و تهدیدی كه به كار میبرد، نمیتواند مجرم را بیابد؛ و آن چهار نفر را به وزیر خود میسپارد، و از او میخواهد كه در فرصتی چند روزه، مجرم را شناسایی كند و به مجازات برساند.
وزیر، چهار جوان را در منزل خود زندانی میكند، و از امیر اجازه میخواهد كه مانند وزیر شداد كه برای ساختن آخرین كنگره ی كاخ شداد از مردمان ظاهرن بیزر، زر به دست میآورد، عمل كند. امیر، كه داستان را نمیداند، از وزیر میخواهد كه حكایت را برای او نقل كند. بدین ترتیب، قصه، یا به عبارتی، حكایت دوم، از دل حكایت نخست برمیجوشد.
در قالب این حكایت است كه وزیر، روش پیدا كردن دزد گوهرها را برای امیر تشریح میكند. بر طبق این قصه و نقشه وزیر، زنانی زیبارو را میآرایند و در كمین شكار دل چهار جوان مینشانند. بر طبق نقشه، زنان زیبارو تنها با كسی همراه میشوند كه قادر به پرداخت وجهی گزاف باشد. چهار جوان، واله و شیدای مصاحبت حوریان پریچهره میشوند. پسر بازرگان، كه رذایل اخلاقی بیش تر بر او غالب، و اسیر خصلت های بد و شهوات است، چون نمیتواند ایستادگی كند، یكی از گوهرها را بیرون میآورد و به یكی از زنان میدهد. زن نیز گوهر را نزد وزیر میفرستد. بدین ترتیب، بازرگانزاده، در دام حیله ی وزیر میافتد، و طبل رسوایی او بر بام نواخته میشود؛ و در نهایت نیز، به سزای اعمال خود میرسد.
حال، اگر بخواهیم این قصه را با توجه به مقدماتی كه در مورد قصههای عامیانه مطرح كردیم بررسی کنیم، باید یك به یك عناصر داستان را بشكافیم، تا ببینیم كه آیا با خصوصیات مطرحشده، همخوانی دارند یا نه.
همان گونه كه پیش از این بیان شد، یكی از عناصر قصههای عامیانه، راوی است؛ كه معمولن در قالب دانای كل مینشیند. در این قصه و نیز قصههای دیگر «طوطینامه»، راوی قصه اصلی، طوطی است، كه به زبان انسان ها سخن میگوید و برای ماه شكر، قصه تعریف میكند. بدین ترتیب، نخستین ویژگی یك دسته از قصههای عامیانه، كه بیان قصه از زبان حیوانات و به وجه تمثیل است، ثابت میشود.
گفتیم كه در گروه سوم از انواع قصههای عامیانه ی بلند ـ كه «طوطینامه» نیز از آن جمله است ـ مسالهای مرتبط با زنان مطرح میشود، و مانند دو گروه نخست، نقش زنان، حاشیهای و كمرنگ نیست؛ بلكه پایه و آغاز شكلگیری این گونه قصهها، مسالهای مرتبط با ایشان است.
همان گونه كه پیش از این نیز ذكر شد، این كتاب، كلن بر این پایه شكل میگیرد كه طوطی برای سرگرم كردن ماه شكر و بازداشتن او از نیتی بد، هر شب قصهای تعریف میكند. پس، می بینیم كه پایه ی شكلگیری این كتاب نیز، با ویژگی دیگری از قصههای عامیانه، كاملن مطابقت دارد و حتا اگر دقیق شویم، باز هم میتوان در هر یك از قصههای جزیی و كوتاه این كتاب نیز، همانند اصل و منشأ آن، رد پای مسایلی مطرح در مورد زنان را یافت.
مثلن در آخر این قصه، كلید حلّ معمای نهایی، به دست زنان گشوده میشود. هر چند میتوان این ویژگی را در حد طبقهبندی های گروه نخست و دوم قصههای عامیانه نیز جای داد، كه حضور زنان در آن ها بسیار كمرنگ و حاشیهای است، و آنان وسیلهای برای عشق بازی مرداناند. لیكن، با اندكی مسامحه، اگر از این مساله صرف نظر كنیم، باز هم میتوانیم حضور زنان را، هر چند در مقامی بسیار پایین و پست و در مسیر استفاده ابزاری از آنان برای اغوای جوانان، ببینیم. ولی اصل موضوع، همان شكلگیری كتاب است؛ كه قصههای آن برای یك زن گفته شده است.
یكی دیگر از ویژگی های قصههای عامیانه، مشخص نبودن زمان و مكان در آن هاست. این قصه نیز، از زبان طوطی چنین آغاز میشود: «در كتاب «مشاهیر الحكایه» چنین آوردهاند كه در ایام سالفه و اعوام ماضیه، در شهر بلخ (۱۰)…» و دقیق، زمان و مكان وقوع قصه را مشخص نمیكند، و فقط اشارهای مبهم به زمان های قدیم و شهر بلخ دارد. همچنان كه دیگر قصههای عامیانه نیز چنیناند. در آن ها یا اصلن زمان و مكان وقوع رویدادها مطرح نمیشود و یا اگر بخواهند زمان و مكانی را هم مطرح كنند، به گونه ای بسیار مبهم، فقط با این عبارات، از دادن اطلاعات دقیق شانه خالی میكنند: «روزی، روزگاری در شهری دور…» و یا «روزی، روزگاری در سرزمین هندوستان (۱۱)…» بنابراین، در این قصه نیز، بر این ویژگی قصههای عامیانه كه زمان و مكان مشخصی در آن ها وجود ندارد، صحه گذاشته میشود.
ویژگی دیگر قصههای بلند عامیانه ـ كه در گروه سوم از تقسیمبندی آن ها گفتیم، آوردن داستان در داستان است و گفتیم كه این مورد از ویژگی قصههایی است كه اصل و منشأ آن ها به هند بازمیگردد. در این قصه نیز می بینیم كه وزیر برای یافتن دزد اصلی، به قصه ی «دستور شداد كه گنج گم شده را از زیر زمین كشیده بود» گریز میزند، و به اصطلاح قصههایی را موزاییكوار در كنار هم مینشاند؛ و در حقیقت قصهای در درون قصهای دیگر شكوفا میشود كه البته در این كتاب، حتا تا چهار قصه هم داریم كه یكی پس از دیگری از درون هم باز میشوند، و در نهایت، طوطی با قصهپردازیای زیبا و با مهارتی ویژه آن ها را یكی یكی میبندد و قصه را به سرانجام میرساند. تقریبن میتوان گفت كه هر كدام از این قصهها، گرهی را از قصههای ماپیش خود میگشایند، و یا تا حدی رفع ابهام میكند. به هر حال، هدف از گشوده شدن هر یك از این قصهها، هر چه كه باشد، آن ها با نظمی خاص، در جهت تحقق هدف قصه، سلسلهوار پیش میروند.
یكی از مشخصههای دیگر قصههای عامیانه، حاكم بودن اصل اعجاب برانگیزی بر آن هاست، و این كه رویدادها و ماجراهای قصه، تابع رابطه ی علت و معلولی نیستند، و قصه بدون پیرنگ شكل میگیرد. در این قصه نیز، اگر دقیق شویم، میبینیم كه آن چه كه در این داستان باعث پدیدار شدن خصوصیات درونی افراد است، دریا، به عنوان یكی از عناصر طبیعت است؛ كه به ظاهر با شخصیت های دیگر داستان ناهمگون است. ولی در ویژگی های گروه سوم قصههای عامیانه داشتیم كه در این گروه، انسان با دیگر آفریده ها و مظاهر طبیعت درمیآمیزد و با آن ها همكلام میشود. در این قصه هم، همانگونه كه طوطی راوی قصه بود، دریا نیز به عنوان شخصیت یاری دهنده، در قالب آدمیزاد، بر چهار جوان ظاهر میشود؛ و درست به زبان خود آن ها با ایشان سخن میگوید. در حالی كه این موضوع، به هیچ روی با روابط علت و معلولی حاكم بر جهان طبیعت همخوانی ندارد؛ ولی بر اصل تأكید قصههای عامیانه بر رویدادهای خارقالعاده و خلقالساعه، پیش میرود.
در این قصه می بینیم كه اصل توجه نکردن به شخصیتپردازی در قصههای عامیانه، كاملن حاكم است؛ و ما اصلن با اطلاعاتی درباره ی ویژگی های درونی افراد رو به رو نیستیم. شاید تنها کسی كه اشارهای گذرا به ویژگی های درونی او شده، پسر بازرگان است. كه البته آن هم بیش تر نتیجهگیریای است از رفتارهایی كه او در موقعیت های گوناگون از خود بروز میدهد. مانند پنهان كردن گوهرها. كه درباره ی آن، نویسنده تنها به گفتن این جملات بسنده میكند: «بازرگانزاده را گوهر نفس سره نبود. به تساویل شیطانی و وسواس نفسانی آن امانت را خیانت نمود؛ و تهمت سرقت هم بر یاران شمرد و …» یا در پایان قصه، آن جا كه پسر بازرگان نمیتواند بر هوای نفس خود غالب آید، در مورد او چنین میگوید: «مگر بازرگانزاده، كه نواید عشق، او از دیگران غالب بود، و لواعج او از نفس دیگران طالب. در غلیان شهوت، گوهری از میان بگشاد و در میان آورد و …» و بدین ترتیب، در بلای نفس اسیر میشود. ما جز همین دو مورد، دیگر هیچ مانوری بر روی ویژگی های درونی شخصیت های قصه نمیبینیم. حتا در ارتباط با آن سه جوان دیگر؛ كه در اصل، قهرمانان قصه هستند. هر چند استفاده كردن از اصطلاح «قهرمان» برای این سه تن اندكی با مسامحه همراه است، ولی تنها هدف ما نشان دادن ویژگی های مثبت سه جوان در برابر شخصیت خبیث قصه است. زیرا همان گونه كه میدانیم، اصطلاح «قهرمان» برای کسی گفته میشود كه برتر و به تر از دیگران در قصه ظاهر میشود، و توانمندی انجام كارهای فراوانی در او وجود دارد. در حالی كه در این قصه، عملن میبینیم كه سه جوان، كاملن در مسیر خواستههای منفی شخصیت های خبیث قصه قرار گرفتهاند، و در عمل، هیچ ویژگی مثبتی را تا آخر قصه از خود بروز نمیدهند، و در حقیقت كاملن منفعل هستند.
همان گونه كه دیدیم، میتوان همه ویژگی های قصههای عامیانه را در این قصه ـ كه برای نمونه ذكر شد ـ و همینگونه در قصههای دیگر این كتاب، گاه كاملن شفاف و گاه كمی كمرنگتر، مشاهده كرد. اینگونه قصهها، كه در قالب ادبیات عامیانه جای میگیرند، با سبك و اسلوب خود، راهی تا بلندای خیال ها و آرزوهای دوردست برای انسان میگشایند، تا با دیگر موجودات و همینگونه با طبیعت آشتی كند. همین امر، جذابیت این گونه از ادبیات را، از دیگر گونه های آن، بیش تر كرده است.
این قصهها، كه در حقیقت بخشی از ادبیات شفاهی هر قوم و ملتی به شمار میآیند، از نسل ها پیش، تا به امروز سینه به سینه منتقل شدهاند، و توانستهاند حافظ هویت قومی و فرهنگی ملت های گوناگون باشند. هر چند، بسیاری از این قصهها، در مسیری كه از زمان انسان های غارنشین تا عصر انفورماتیك طی كردهاند، بسیار دگرگون شدهاند و یا برخی از آن ها، در كورهراه های زمان، غبار فراموشی گرفتهاند، ولی گونههایی چون «طوطینامه» و یا هزاران قصه و ترانه و لالایی و ضربالمثل و … در زمان ما به صورت نوشته درآمدهاند تا اصالت پیشینیانمان را در عصر از خود بیگانگی انسان ها، یادآوری كنند. پس، پاسداشت و توجه به چنین نگاهبانان فرهنگ و اندیشههای پیشینیان كه در حقیقت چیزی جز هویت ملی و انسانی ما نیستند، بر ما بایسته است.
- - -
پینوشت ها:
۱- قصه، داستان كوتاه، رمان؛ جمال میرصادقی؛ تهران، آگاه؛ ۱۳٦۰؛ برگ ۴۴
۲- فرهنگ اصطلاحات ادبی؛ سیماداد؛ تهران، مروارید، ۱۳۸۰؛ برگ ۲۳۴؛ همراه با تغییر و تلخیص.
۳- قصه، داستان كوتاه، رمان؛ برگ ۱۰۹ و ۱۰۴ و ۱۰۳.
۴- همان؛ برگ ۱۱۵ و ۱۱۴.
۵- ر.ك. به «افسانههای آذربایجان»؛ بهرنگی صمد و تبریزی، بهروز. تبریز، انتشارات بهرنگی، ۱۳۷۷؛ چاپ دوم.
٦- اخوت، احمد، دستور زبان داستان؛ اصفهان؛ نشر فردا؛ چاپ نخست؛ ۱۳۷۱؛ برگ ۱۹
۷- طوطینامه؛ به اهتمام شمس آل احمد؛ تهران، بنیاد فرهنگ ایران؛ ۱۳۵۲؛ برگ ۳۵
۸- همان؛ برگ ۳٦.
۹- همان؛ برگ ۴۷۹.
۱۰- همان؛ برگ۴۸۰.
۱۱- همان؛ برگ ۴۸٦.
از: سوره مهر
* حسین كرد نام شخصیت كتابی است به همین نام و متعلق به ادبیات داستانی طبقات عادی و عامی جامعه. شخصیتی نظیر سمك عیار: زرنگ، دلیر، مردم دوست، گول نخور، نیرومند و باهوش. متأسفانه این شخصیت در ایران به "حسین كرد شبستری " معروف شده و این ناشی از یك اشتباه بصری است؛ چرا كه چاپ نخست آن که به صورت سربی منتشر شده بود، توسط ناشری در تهران به نام «شبستری» به چاپ رسید و كلمه ی «شبستری» با خط درشت در زیر نام حسین كرد چاپ شده بود و بدین ترتیب مردم آن را «حسین كرد شبستری» خواندند و حال آن که كردستان با شبستر اصلن ارتباطی ندارد و در هیچ كجای كتاب نیز از شهر شبستر سخنی در میان نیست. متأسفانه حتا در کتاب های درسی دوره ی دوم دبیرستان هم با همین عنوان: «حسین كرد شبستری» بخش هایی از این داستان آمده است و مؤلفان این کتاب ها درنیافته اند كه شبستری نام همان ناشری است كه در خیابان ناصر خسرو و تهران انتشاراتی داشت، و نام او در ذیل عنوان كتاب آمده و سبب این اشتباه در حقیقت خنده آور شده است. حتا دكتر علی حصور زبان شناس و استاد محترم دانشكده ادبیات دانشگاه تهران در سال ۱۳۴۴ شمسی در مجموعه ی "زبان و فرهنگ ایران" شماره ی ۳۹ این داستان را با همان عنوان اشتباه «حسین كرد شبستری» منتشر كرد و عجبا كه این پژوهنده ی محترم نیز متوجه این خطای فاحش نشد. آریا ادیب
شماره ی نوشته: ۲۱ / ۱۵
هیدارنه رضایی
تاریخچه ی زبان پارسی در آذربایجان
در كتاب «البلدان یعقوبی» میخوانیم: «مردم شهرهای آذربایجان و بخشهای آن، آمیختهای از ایرانیان آذری و جاودانیان قدیمی، خداوندان شهر (بذ) هستند كه جایگاه بابك (خرمی) بود.» ۱
در فتوح البلدان بلاذری (تألیف ۲۵۵ ق / ۲۴۸ خ) نیز در فصل «فتح آذربایجان» خبر از فهلوی بودن زبان آذربایجان میدهد.۲
در این كه زبان مردم آذربایجان ایرانی بوده، جای تردیدی نیست. بیگمان «آذری» از لهجههای ایرانی به شمار میرفته است و همه ی مؤلفان اسلامی نخستین سدههای هجری در این باره اتفاق نظر دارند.
دانشمند و جهان گرد نام دار سده ی چهارم هجری به نام «ابوعبدالله بشاری مقدسی» در كتاب خود با عنوان «احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم»، كشور ایران را به هشت اقلیم بخش كرده و پیرامون زبان مردم ایران مینویسد:
«زبان مردم این هشت اقلیم عجمی (ایرانی) است. برخی از آن ها دری و دیگران پیچیدهترند. همگی آنها فارسی نامیده میشوند»۳ وی سپس چون از آذربایجان سخن میراند، چنین مینویسد:
«زبانشان خوب نیست. در ارمنستان به ارمنی و در اران ۴به ارانی سخن گویند. پارسی آن ها مفهوم و نزدیك به فارسی است در لهجه.» ۵
ابوعبدالله محمد بن احمد خوارزمی كه در سده ی چهارم هجری میزیسته، در كتاب «مفاتیح العلوم»، زبان فارسی را منسوب به مردم فارس و زبان موبدان دانسته است. هم او زبان دری را زبان خاص دربار شمرده كه غالب لغت های آن از میان زبانهای مردم خاور و زبان مردم «بلخ» است. همو در پیرامون زبان پهلوی چنین می گوید:
«فهلوی (پهلوی) یكی از زبانهای ایرانی است كه پادشاهان در مجالس خود با آن سخن میگفتهاند. این لغت به پَهلَو منسوب است و پهله نامی است كه بر پنج شهر [سرزمین] اطلاق شده: اصفهان، ری، همدان، ماه نهاوند و آذربایجان» ٦
ابن حواقل در ادامهی سخن، به زبانهای مردم ارمنستان و اران نیز اشاره كرده و زبان آنها را جز از زبان فارسی دانسته است. وی در این باره مینویسد: «طوایفی از ارمینیه و مانند آن، به زبانهای دیگری شبیه ارمنی سخن میگویند و همچنین است مردم اردبیل و نشوی [نخجوان] و نواحی آنها. و زبان مردم بردعه ارانی است و كوه معروف به قبق [قفقاز] كه در پیش از آن گفت و گو كردیم، از آن ایشان است و در پیرامون آن كافران به زبانهای گوناگونی سخن میگویند.» ۷
در كتاب "المسالك و ممالك" نیز درباره ی «آذربایجان» چنین میخوانیم: «و اهل ارمینیه و آذربایجان و اران به پارسی و عربی سخن میگویند.» ۸
ابن حوقل نیز این مساله را به روشنی بیان كرده و مینویسد: «زبان مردم آذربایجان و بیش تر مردم ارمینیه، فارسی است و عربی نیز میان ایشان رواج دارد و از بازرگانان و صاحبان املاك كم تر كسی است كه به فارسی سخن گوید و عربی را نفهمد». ۹
علامه قزوینی در كتاب "بیست مقاله" از قول ماركوارت، خاور شناس نام دار آلمانی كه در كتاب "ایرانشهر" خود آورده، مینویسد: «اصل زبان حقیقی پهلوی عبارت بوده است از زبان آذربایجان، كه زبان كتبی اشكانیان بوده است. چون مركوارت از فضلا و مستشرقین و موثقین آن ها است و لابد بی ماخذ و بدون دلیل سخن نمیگوید.» ۱۰
مسعودی هم لهجههای پهلوی، دری و آذری را از یك ریشه، و تركیب كلمه های آنها را یكی دانسته و همهی آنها را از زمرهی زبانهای فارسی نامیده است. ۱۱ وی در این كتاب، نكاتی آورده كه خلاصهی آن چنین است: ایران یك كشور است و یك پادشاه دارد و همه از یك نژادند و چند زبان در آن جا مرسوم است كه همه را شمرده و گفته است كه این زبانها با وجود اختلاف طوری به یكدیگر نزدیك است كه همیشه این مردم یكدیگر را كم و بیش میفهمند و مسعودی در پایان گفته است كه زبانهای مهم ایـران، عبارت از سغدی، پهلوی، دری و آذری است. وی، آذری را هم در ردیف زبانهای اصلی ایران شمرده است. ۱۲
باید توجه داشت كه عنصر و فرهنگ و زبان عرب به رغم فشارهای زیاد بر زبان و فرهنگ ایرانی در طول تاریخ، نتوانست زبان و فرهنگ اصیل ایرانی را تحت سیطرهی خود درآورد. ارانسكی، دانشمند نام دار روسی، ضمن بحثی مشروح پیرامون این نكته نوشت: «زبان ادبی پارسی پس از عقب نشاندن عربی در خراسان و ماوراالنهر، اندك اندك در دیگر نواحی ایران (به معنای وسیع كلمه) نیز زبان تازی را منهزم ساخت». ۱۳
یاقوت حموی هم كه در سده ششم - هفتم هجری میزیسته است، ضمن اشاره به زبان مردم آذربایجان كه همان آذری بود، می نویسد: «آنها [مردم آذربایجان] زبانی دارند كه آذری گویند و جز خودشان نمیفهمند». ۱۴
دكتر محمودجواد مشكور در كتاب "نظری به تاریخ آذربایجان" مینویسد: «زمانی كه به سال ۴۸۸ ق [۴۷۴ خ]، ناصر خسرو با قطران در تبریز دیدار میكند مردم به زبان پهلوی آذری (فارسی) سخن میگفتند، اما به فارسی دری نمیتوانستند سخن بگویند (به فارسی پهلوی – آذری سخن میگفتند) ولی همه ی نامه نگاری های خود را به فارسی دری انجام می دادند. با این توضیح كه زبان دری نه تنها در آذربایجان و ییش تر ولایت های ایران چون گیلان و مازندران، كردستان، بلوچستان و دیگر جاها زبان گفت و گو میان مردم نبود، بلكه فقط و فقط لفظ قلم و نامه نگاری و زبان آموزش درس بود. ۱۵
حمدالله مستوفی، در مورد مردم گیلان و نزدیكی آن با زبان پهلوی نیز اشارهای دارد؛ وی در وصف مردم تالش چنین میگوید: «مردمش سفید چهرهاند بر مذهب امام شافعی، زبانشان پهلوی به جیلانی باز بسته است.» ۱٦
حمدالله مستوفی هم كه در سدههای هفتم و هشتم هجری میزیست، ضمن اشاره به زبان مردم مراغه مینویسد: «زبانشان پهلوی مغیر است» ۱۷ مقصود از مغیر، شكل دگرگون شده ی زبان آذری است كه از فارسی (پهلوی) باستان جداشده و دگرگونی یافته است.
دكتر محمدجواد مشكور درباره ی تداوم زبان آذری در سده ی هشتم هجری میگوید: «در فارسی بودن نامه نگاری ها در آذربایجان سده ی هشتم هجری این که، نامهای به مهر سلطان ابوسعید بهادرخان (۷۳٦ ق) در آن استان به دست آمده كه خطاب به مردم اردبیل و به فارسی است كه در آن از دو جماعت مغول و تاجیك ۱۸ سخن به میان آمده و از تركان سخن نرفته است. این امر نشانگر آن است كه در آن زمان، زبان تركی در میان مردم آذربایجان غلبه نیافته بود و بیش تر مردم به آذری (پهلوی) یا فارسی پهلوی سخن میگفتند» ۱۹ از این جا روشن می شود كه مؤلفان و دانشمندان تاریخی تا سده ی هشتم هجری، زبان مردم آذربایجان را پهلوی (آذری) نامیدهاند. وی در دنباله ی سخن، خبری از حمدالله مستوفی (صاحب نزهه القلوب) آورده و از آن نتیجه گرفته است كه:
«در سده ی هشتم، هنوز تركان، چادرنشین یا ده نشین بودند و به شهرها راه نیافته بودند و ترك و تاجیك (فارس) از هم جدا بودند و مردم تبریز، اردبیل، مشكین شهر، نخجوان، دهخوارقان و دیگر جاها، هنوز زبانشان تركی نشده بود». ۲۰
عباس اقبال مینویسد: تا حدود سال ۷۸۰ ق [۷۵۷ خ]، كه سلسله ی تركمانان قراقویونلو در آذربایجان مستقر گردید با وجود چند بار استیلای طایفه های گوناگون ترك و مغول بر ایران (سلاجقه، خوارزمشاهیان، چنگیزخان و تیموریان) زبان تركی و مغولی به هیچ روی در ایران رایج نگردید. یعنی پس از بر افتادن این سلسلهها غیر از ایلات معدودی كه لهجههایی از تركی و مغولی داشتند و فقط میان خود، به آنها سخن می گفتند، آثار زبانهای تركی و مغولی از شهرهای عمده و از میان ایرانیان به كلی برافتاد و در میان عامه نشانی نیز از آن برجای نماند و اگر تنها اثری از آن ها دیده شود (به طور پراكنده و نادر) در كتاب های تاریخی است كه در آن دورهها نوشته شده. مانند "جامعالتواریخ" رشیدی و "تاریخ وصاف" و "ظفرنامه" و غیره (كه نمونههایی از آثار نثر فارسی در دوران پس از یورش مغولاند).
استیلای تركمانان قراقویونلو بر شمال غربی ایران، كه از ۷۸۰ تا ۹۰۸ ق [۷۵۷ تا ۸۸۱ خ] به درازا کشید، جمع بسیاری از طایفه های تركمان را كه به دست سلاجقه از ایران به سوی ارمنستان و الجزیره و آناتولی و سوریه رانده شد و در آن نواحی با وضع ایلیایی زندگی میكردند، به ایران بازگرداند.
هنگامی كه شاه اسماعیل صفوی برای تصرف تاج و تخت قیام كرد، از آن جا كه بخش مهمی از این تركمانان به مذهب شیعه درآمده و بر اثر تبلیغات شیخ جنید، جد شاه اسماعیل و سلطان حیدر، پدر او، به نام صوفیان روملو یا اسامی دیگر به این خاندان (صفوی) گرویده بودند، شاه اسماعیل از ایشان یاری خواست. چنان كه هفت هزار نفری كه در اوایل سال ۹۰۵ ق [۸۷۸خ] در ناحیهی ارمنستان، نخستین بار گرد شاه اسماعیل جمع آمدند، از طایفه های گوناگون ترك و تركمانان یعنی ایلات شاملو، استاجلو، قاجار، تكلو، ذوالقدر و افشار بودند و چون هر یك از ایشان از عهد سلطان حیدر [۸۹۳-۸٦۰ ق / ۸٦۷- ۸۳۵ خ] تاجی از سقولاب یعنی چوخای قرمز به نام "تاج حیدری" بر سر داشتند، به اسم "قزلباش" یعنی "سرخ سر" معروف شدند.
با تمامی این احوال، مطابق شواهدی كه در دست است، زبان آذری (فارسی) تا عهده شاه عباس بزرگ در میان عامه و اهالی آذربایجان معمول بود و حتا مردم تبریز در عهد شاه عباس چه علما و چه قضات، چه عوام و بازاری، چه افراد خانواده، به همین زبان آذری (فارسی) سحن می گفتند. ۲۱
دكترمحمد جواد مشكور نیز مینویسد:
در دوره ی صفویان چنان كه از اخبار و اسناد تاریخی پیدا است، در سده ی ۱۱ هجری یعنی تا اواخر دوره ی شاه عباس بزرگ، زبان آذری (فارسی)، همچنان در میان مردم آذربایجان رایج و معمول بود. چنان كه حتا در تبریز هنوز به شهادت رساله ی "روحی انارجانی" (تألیف همان عصر یعنی سده ی ۱۱ هجری) به همین زبان یعنی زبان آذری دری یا فارسی سخن میگفتند. ۲۲
بنا به نوشته ی رحیم رضازاده مالك: «گویش آذری (فارسی) تا سالهای انجامین سده ی دهم و باشد كه تا نیمه ی سده ی یازدهم در آذربایجان دوام آورد.» ۲۳
در كتاب «روضات الجنان و جنات الجنان» تألیف حافظ حسینی كربلایی تبریزی چنین آمده كه چون در سال ۸۳۲ ق [۸۰۸خ] میرزا شاهرخ برای سركوبی میرزا اسكندر، پسر قرایوسف قراقویونلو، به آذربایجان لشكر كشید، در تبریز به زیارت حضرت پیر حاجی حسن زهتاب، كه از بزرگان صوفیه ی آن زمان بود، آمد. در رشت نیز محلهای وجود دارد كه در گذشته تركی زبانان آذربایجان در آنجا سكنا داشتند. مردم گیلان این كوی را «كرد محله» (محله ی كردان) مینامیدند. هنوز هم این نام در شهر رشت باقی است. در ضمن در گویش گیلكی میتوان به عنوانهایی چون «كرد خلخالی» «كرد اردبیلی» و از این گونه اصطلاحات برخورد. این ها همه نشانههایی از نزدیكی مردم آذربایجان و كردستان و گیلان و به عبارت دیگر از نزدیکی تاریخی و فرهنگی و زبانی ساكنان سرزمین ما است.
استاد محیط طباطبایی در این باره مینویسد: «زبان آذری، شعبهای از زبان پهلوی عصر ساسانی متداول در غالب نواحی شمالی و غربی و جنوب غربی ایران بوده است. لهجهای كه پس از غلبه ی مسلمانان بر این ناحیه تا سده ی یازدهم هجری، به شهادت "سیاحتنامه" ی اولیا چپلی، جهان گرد عثمانی كه از تبریز در آن زمان دیدن میكرد، همچنان متداول بوده است.» ۲۴
اولیا چپلی ترك كه در سال ۱۰۱۵ ق [۹۸۵ خ] در زمان شاه صفی تبریز را دیده، در سیاحت نامه ی خود درباره ی زبان مردم تبریز در این عصر نوشته است: «ارباب معارف در تبریز فارسی دری تكلم میكنند. لیكن دیگران لهجهای مخصوص (پهلوی) دارند». وی در دنباله ی سخنان خود، جملات گفت و گوهای اهالی تبریز را نقل كرده است كه استاد مشكور نیز در كتاب خود بدانها اشاره كرده است.» ۲۵
از جمله آثاری كه در سده ی یازدهم هجری تألیف شده و گواه مستندی بر رواج زبان آذری در این سده است، فرهنگ برهان قاطع اثر محمدحسین برهان تبریزی (تألیف سال ۱۰٦۳ ق / ۱۰۳۲ خ) در حیدرآباد هند است. این اثر نشان میدهد كه در زمانی كه مؤلف تبریز را به قصد هند ترك كرده، زبان فارسی در میان اهل دانش و مردم عادی رواج داشته است.
به نوشته ی كسروی: «از عهد مغول تا آخر تیموریان (یا ظهور صفویان) چند شاعر ترك در خراسان پیدا شده اما هیچ شاعر تركی در آذربایجان پیدا نشد». ۲٦
حتا شاعرانی كه در دوره ی صفویه پیدا شدند، چون ریشه تاریخی و بومی نداشته اند، شعرشان لطف و ارزش شعری زیادی نداشت.
از این رو وجود شاعران تركی گویی كه از آذربایجان برخاستهاند، دلیل این نیست كه زبان باستان آذربایجان تركی بوده است. از سده ی چهارم به بعد اغلب پادشاهان و فرمان روایان ایران ترك بودهاند و طایفه هایی از تركان به نقاط مختلف ایران كوچیده بودند. لذا برخی از شاعران، به ویژه گویندگان درباری و متصوفه، این زبان را فرا میگرفتند و در مواقع لزوم یا برای نزدیکی به دربار، یا برای تفنن و هنرنمایی یا برحسب امر و اشارت حاکمان و یا برای جلب توجه و ترغیب مریدان خود، ملمع یا غزلی به زبان تركی میسرودند. مانند جلال الدین مولوی و فرزندش سلطان ولد و ادیب شرفالدین عبدالله شیرازی ملقب به وصاف (نیمه ی نخست سده ی هشتم) و نورا (معاصر صاحب دیوان) ابقاخان و دیگران. ۲۷
دیگر آن که پیرامون تأسیس دولت صفویه و روی كار آمدن شاه اسماعیل صفوی، تا آنجا كه تاریخ ها و تذكرهها نشان میدهد، كسی از شاعرانی آذربایجان شعری به تركی نگفته است، در صورتی كه در میان شاعرانی كه از دیگر استانهای برخاستهاند، بودند كسانی كه در برابر فرمان امیر و یا برای ایجاد محیط مذهبی، ناگزیر به سرودن شعر تركی شدهاند، مانند عزالدین پدر حسن اسفرائینی ۲۸ كه در اوایل سده ی هفتم در اسفرائین زاده شده ۲۹ و در نیشابور به تحصیل علم و ادب پرداخته، در سخن پارسی و تازی و تركی مهارتی به سزا یافته است و نخستین غزل تركی در ایران نیز بدو منسوب است. مطلع غزل او چنین است:
آییردی كو كلومی بیر خوش قمریوز جانفرا دلیر نه دلبر؟ دلبر شاهد، نه شاهد؟ شاهد سرور ۳۰
عمادالدین نسیمی هم شاگرد خلیفه شاه فضلالله نعیمی حروفی، كه برای تبلیغ عقاید خود یعنی مذهب حروفی، ناگزیر شده شعرهایی به زبان تركی بگوید. در صورتی كه پیشوای وی شاه فضلالله نعیمی تبریزی تا پایان عمر حتا یك مصراع هم به تركی شعر نگفته است. حتا دختر نعیمی به رغم استعداد عجیبی كه در شعر داشت، تا آخرین لحظه ی حیات. سخنی جز به فارسی بر زبان نیاورد.
از سویی سبك شعرهایی كه گویندگان آذربایجان در زمان صفویه به زبان تركی سرودهاند، خود نشان میدهد كه این شعرها پایه و بنیادی دیرین ندارد و آثار ادبی یك زبان تازه و جوان است و تلفظ و ارزش شعری زیاد ندارد و فقط میتواند مراحل تطور منظم تركی آذربایجان را روشن كند.
به شهادت كتاب "تذكره الشاعرانی آذربایجان"، در آذربایجان چه در دوران صفویه و چه بس از آن، شعر چندانی به زبان تركی به چشم نمیخورد. با این كه مؤلف این کتاب، افزون بر شعر شاعران بزرگ و عالی قدر آذربایجان، شعر شاعران درجه دوم و سوم محلی را نیز نقل كرده، ولی بیش تر شاعران گروه اخیر نیز به فارسی شعر گفتهاند و كم تر شعری به زبان تركی دارند. بنا به شهادت كتاب یاد شده، از میان شاعران بزرگ تنها صائب تبریزی، دو غزل تركی در دیوان معروف خود دارد. ۳۱
در كتاب "تذكره الشاعرانی آذربایجان" صدها شاعر تبریزی معرفی شدهاند كه همگی به فارسی شعر سرودهاند حتا واحد، شاعر سده ی ۱۱ هجری كه شعرهایی به تركی دارد، باز بیش تر آثار مثنوی و شعرهایش را به فارسی سروده است.
«پس از روی كار آمدن صفویه و ترویج تركی به وسیله ی آنان و نیز قتل عامهای متوالی مردم آذربایجان توسط تركان متعصب عثمانی در جنگهای متمادی با ایران، به تدریج زبان آذری از شهرها و نقاط جنگ زده و كشتار دیده ی آذربایجان رخت بربست و فقط در نقاط دور دست باقی ماند كه آن هم در گذشت زمان و در نتیجه ی این که ساكنان آن نقاط به مراورده با شهرنشینان ترك زبان ناگزیر شدند، روی به ضعف و اضمحلال نهاد، ولی هنوز باز جاهایی هستند كه در آن ها به همین لهجهها به نام «تاتی» و «هرزنی»سخن می گویند. ۳۲
- - -
پی نوشت ها:
۱- الیعقوبی، احمدبن ابی یعقوب، كتاب البلدان، چاپ لیدن، ۱۸۹۷، برگ ۳۸.
۲ - بلاذری، احمد بنیحیی، فتوحالبلدان، ترجمه دكتر آذرتاش آذرنوش، تصحیح استاد علامه محمد فرزان، انتشارات سروش، ۱۳٦۴، چاپ دوم، برگ های ۸۷ و ۸۸.
۳- المقدسی، شمسالدین ابوعبدالله محمدبن احمد، احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم، ترجمه دكتر علینقی وزیری، جلد 1، چاپ اول، انتشارات مؤلفان و مترجمان ایران، ۱۳٦۱، برگ ۳۷۷.
۴- اران منطقه بالای رود ارس را مینامیدند.
۵- منبع فوق، بخش دوم، برگ ۷۷.
٦- خوارزمی محمد، مفتایح العلوم، ترجمه حسین خدیو جم، چاپ اول، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، تهران، ۱۳۴۷، برگ ۱۱۲.
۷- ابنحوقل، صورهالارض، ترجمه جعفر شعار، انتشارات امیركبیر، ۱۳٦٦، چاپ دوم، برگ ۹٦.
۸- اصطخری، ابراهیم، المسالك و ممالك، ترجمه اسعدبنعبدالله تستری، به كوشش ایرج افشار، مجموعه انتشارات ادبی و تاریخ موقوفات دكتر افشار، ۱۳۷۳، برگ ۱۹۵.
۹- ابنحوقل، صورهالارض، برگ ۹٦.
۱۰- قزوینی، بیست مقاله، چاپ دوم، چاپ دنیای كتاب، ۱۳٦۳، برگ های ۱۸۴- ۱۸۳.
۱۱- مسعودی، ابوالحسن علی بن حسینی،التنبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ۱۳۴۹، برگ های ۷۳ و ۷۴.
۱۲- همان منبع.
۱۳- م. ارانسكی، مقدمه فقه اللغه ایرانی، ترجمه كریم كشاورز، تهران، انتشارات پیام، ۱۳۵۸، برگ ۲٦۷.
۱۴- حموی، یاقوت، معجمالبلدان، جلد اول، چاپ لایپزیك، ۱۸٦٦، برگ ۱۷۲.
۱۵- ذكا، یحیی، كاروند كسروی، چاپ دوم، ۲۵۳٦، برگ های ۳۲۳- ۳۷۱.
۱٦- مستوفی، حمدالله، نزه القلوب، به اهتمام دكتر محمد دبیرسیاقی، برگ ۱۰۷.
۱۷- حموی، یاقوت، معجمالبلدان، برگ ۱۷۲.
۱۸- تاجیك در اصطلاح یعنی ایرانی و ایرانی زبان.
۱۹- مشكور، دكتر محمدجواد، نظری به تاریخ آذربایجان چاپ اول، تهران، انجمن آثار ملی، تهران ۱۳۴۹، برگ ۲۰۸ به بعد.
۲۰- همان، برگ های ۲۳۹ و ۲۴۰.
۲۱- اقبال آشتیانی، عباس. مجله یادگار، (نقل از كتاب فارسی در آذربایجان به قلم عدهای از دانشمندان، جلد ۱، برگ های ۱۵٦ تا ۱۵۹).
۲۲- محمدجواد مشكور، نظری به تاریخ آذربایجان، انجمن آثار ملی، تهران، ۱۳۴۹، برگ ۲۴۲.
۲۳- رضازاده مالك، رحیم، گویش آذری، رساله روحی انارجان، انجمن فرهنگ ایران باستانی، تهران، ۱۳۵۲، برگ ۱۲.
۲۴- طباطبایی، محیط، مجله گوهر، نقل از كتاب زبان فارسی در آذربایجان، ج ۱، برگ ۴۱۴.
۲۵- دكتر محمدجواد مشكور، رك: نظری بر تاریخ آذربایجان، برگ ۲۴۲.
۲٦- كسروی، احمد، آذری، زبان باستان آذربایجان، برگ های ۱۸و ۱۹.
۲۷- خیامپور، عبدالرسول، ترجمه كلمات و اشعار تركی، مولانا، سال سوم و چهارم، نشریه دانشكده ادبیات دانشگاه تبریز (نقل از زبان فارسی در آذربایجان، جلد ۱، برگ های ۲٦۷ و ۲٦۸)
۲۸- وی، مرید عارف و موحد و مرید شیخ جمال الدین ذاكر، از جمله خلفای شیخالاسلام علی لالاست.
۲۹- تربیت، محمدعلی، دانشمندان آذربایجان، طبع مجلس، تهران، برگ ۳۸۸.
۳۰- دولتشاه سمرقندی، رك: تذكره الشاعران، به همت محمد رمضان، چاپ دوم، انتشارات خاور، ۱۳٦٦، برگ ۱٦۵.
۳۱- دیهیم، محمد، تذكرهالشاعرانی آذربایجان، جلد ۲، چاپ تبریز ۱۳٦۷، برگ ۳۷۷.
۳۲- كارنگ، عبدالعلی، قاتی و هرزنی دو لهجه از زبان باستان آذربایجان، چاپ تبریز ۱۳۳۳، برگ ۲۷۳
از: آریارمن
شماره ی نوشته: ۱۳ / ۱۱
دکتر خسرو فرشید ورد
تدوین و ویرایش: آریا ادیب
تاثیر ترجمه بر واژگان و دستور زبان فارسی
(بخش نخست)
زبان فارسی دارای جنبهها و جلوههای متنوع و متعددی است كه پژوهش درباره ی همه ی آن ها برای فرزندان این مرز و بوم وظیفهای است حتمی و لازم. مثلن پژوهش درباره ی زبان های ایرانی پیش از اسلام، لهجههای محلی، زبان دری كهن و آثار بسیاری كه از آن باقی مانده است و همچنین پژوهش درباره ی زبان فارسی معاصر، بر ما فرض است، ولی آن چه بیش از همه مورد نیاز ماست، فارسی معاصر است و چون فارسی معاصر و آینده تحت تأثیر ترجمه از زبان های اروپایی قرار دارد و خواهد داشت، مهمترین مساله ی زبان فارسی برای ما ترجمه است و سایر مسایل این زبان مانند تصحیح متن های قدیم و زبان های پیش از اسلام در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد. یكی از ایرادهای كار دانشگاه ها و آموزگاران ادبیات این است كه به این مساله حیاتی یعنی فارسی معاصر و ترجمه، توجه لازم را نكردهاند و در نتیجه زبان امروز ما تحت تأثیر ترجمههای بد و ناقص قرار گرفته است كه ده ها اصطلاح ترجمهای نامناسب حاصل آن است. اصطلاح هایی چون: قوه ی مقننه، قوه ی مجریه، قوه ی قضاییه، فوقالذكر، اتخاذ تدابیر لازم و ده ها مانند آن.
مساله ی ترجمه و گرفتن تعبیر های ترجمه ای و واژه های بیگانه، خود زاییده ی برخورد زبان ها با یكدیگر است و برخورد زبان ها با هم نیز حاصل برخورد فرهنگ ها با یكدیگر است و این برخورد و پیوند فرهنگ ها و زبان ها با هم، یكی از عوامل پیشرفت اجتماع ها، علوم، فنون و معارف است و امری است کاملن طبیعی و ناگزیر، زیرا هیچ زبان و فرهنگی نیست كه تحت تأثیر زبان و فرهنگ های دیگر قرار نگرفته باشد.
حاصل جریان طبیعی برخورد فرهنگ ها و زبان ها با هم، یكی ورود واژه های زبانی است به زبان دیگر به عین لفظ كه زبان شناسان آن را عاریه یا قرض (۱) میگویند، و دیگری مساله ی مهم ترجمه است. به این سبب زبان شناسی جدید برای این دو موضوع اهمیت فراوانی قایل شده است و در این زمینه بحث های بسیاری كرده است؛ به ویژه كه برخی از اصطلاح ها و تعبیر های ترجمهای، خود نوعی قرض و عاریهاند كه میتوان آن ها را "عناصر قرضی ترجمهای" نامید؛ مانند بسیاری از تعبیر های علمی و ادبی و هنری و روزنامهای كه وارد زبان ما شدهاند. عناصری مانند: ابراز امیدواری كردن، ابراز یأس كردن، ابراز نگرانی كردن، روان شناسی، جامعهشناسی و غیره. بنابراین، این تعبیر ها هم جنبه ی قرضی و عاریهای دارند، هم جنبه ی ترجمهای.
هر چه زبانی از لحاظ علمی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی غنیتر و نیرومندتر باشد، به زبان های دیگر، واژه و مفهوم های بیش تری قرض و عاریه میدهد، و هر چه ملتی از نظر علمی، فنی، اقتصادی و سیاسی به یك كشور دیگر بیش تر احتیاج داشته باشد، از آن، بیش تر واژه و مفهوم عاریه و قرض میكند. به همین سبب امروز واژه ها و مفهوم های اروپایی كه زبان صنعت و فن و علوم و معارف جدید است، بیش از هر زبانی وارد زبان كشورهای كوچكتر و نیازمندتر میشود. تا جایی كه زبان روسی كه خود نیز از زبان های علمی و صنعتی و فنی دنیاست و به نوبه خود در زبان های دیگر تأثیر میكند، از این نفوذ در امان نمانده است.
باری، این جریان طبیعی، یعنی هجوم واژه ها و مفهوم های جدید كشورهای پیشرفته به زبان کشورهای كوچك و در حال پیشرفت، مسالهای ایجاد میكند که به سه صورت حل میشود:
۱- گرفتن واژه های خارجی به عین لفظ
۲- ترجمه
۳- راه میانی، یعنی هم ترجمه و هم گرفتن واژه ها.
ما در این مقاله كه بر پایه ی ده هزار یادداشت است، تأثیر ترجمه را از زمان های بسیار قدیم تاكنون در زبان فارسی بررسی میكنیم. پیش از این بررسی باید این نكته ی مهم را نیز یادآوری كنیم كه هر زبانی دارای دو دستگاه مهم است: یكی كه دستگاه واژگانی که شامل عناصری نامحدود است (۲) و به این سبب آن را "طبقه ی باز زبان" میگویند، و دیگری دستگاه دستوری، كه شامل عناصر محدودی است مانند پساوندها و پیشاوندها، ضمیرها، حرف ها و برخی از صفت ها؛ به این سبب آن را "طبقه ی بسته ی زبان" مینامند.
ترجمه، هم بر دستگاه واژگان زبان تأثیر می کند و هم بر دستگاه دستوری آن. ما در این جا تأثیر ترجمه از زبان های عربی و فرانسه و انگلیسی را در زبان فارسی بررسی میكنیم.
تأثیر ترجمه ی عربی در واژگان و دستور زبان فارسی
الف) تأثیر ترجمه ی عربی در واژگان زبان فارسی
بسیاری از واژه ها و تعبیر ها و تركیب های زبان فارسی، ترجمه ای از عربی هستند:
مردِ ره، رونده، رهرو كه همه ترجمه ی سالك عربی به معنی عارفاند:.
- تو، ز خوك خویش اگر آگه نهای / سخت معذوری كه مرد ره نهای (منطقالطیر)
- آمد افسوس كنان مغبچه ی باده فروش / گفت بیدار شو، ای رهرو خواب آلوده (حافظ)
- تنی چند از روندگان، متفق سیاحت بودند (گلستان)
ترسا، ترجمه ی راهب:
- دختری ترسا و روحانی صفت / در ره روحاللهش صد معرفت (منطقالطیر)
دختر رز ترجمه ی بنت العنب و ابنه یالكرم و ابنه ی عنقود:
- علالی به صورت نامی و عود / والقیانی دم ابنه ی عنقود (ابن معتز)
- مرا سجده گه، بیتِ بنتالعنب به / كه از بیتِ امالقری میگریزم (خاقانی)
- دوستان دختر رز توبه ز مستوری كرد / شد سوی محتسب و كار به دستوری كرد (حافظ)
قصه برداشتن، ترجمه رفع القصه (به معنی گزارش دادن):
- صاحب غرضی قصه به سلطان ابراهیم برداشت (چهار مقاله، برگ ۷۱، چاپ دكتر معین)
داستان زدن، ترجمه ی ضرب المثل:
- خدای را شرم باز ندارد كه بزند داستانی (ترجمه ی تفسیر طبری، ج ۱، برگ ۴۲، چاپ یغمایی) در ترجمه ی ان الله لایستحیی ان یضرب مثلا (سوره ی بقره، آیه ی ۲).
بر رغم، ترجمه ی علی رغم.
- ابر هزمان پیش روی آسمان بندد نقاب / آسمان بر رغم او از بوستان ظاهر شود (منوچهری)
گرفتن، به معنی مجازات كردن، ترجمه ی اخذ عربی به همان معنی (اَخَذَ بِذَنْبِهِ)
- یارب مگیرش ار چه دل چون كبوترم / افكند و كشت و حرمت صید حرم نداشت (حافظ)
چشم خروس، ترجمه ی عینالدیك:
- لب از لب چو چشم خروس ابلهی بود / برداشتن به گفته ی بیهوده ی خروس (سعدی)
یگانه ی زمانه، ترجمه ی وحیدالعصر:
- یگانه زمانه شدستی ولیكن / نشد هیچ كس از زمانه یگانه (ناصر خسرو)
حاجت برداشتن، ترجمه ی رفعالحاجه:
- به صدر بار تو بردارم از جهان حاجت / اگر به یك لب نان باشد و به یك دم آب (سوزنی)
نیك محضر، ترجمه ی حُسنالمحضر:
- دو كس چَه كَنند از پی خاص و عام / یكی نیك محضر دگر زشت نام
و از همین قبیل:
آفتاب گردان، ترجمه ی دوار الشمس
دوست گرفتن، ترجمه ی اتخاذ الولی
روزگار مرد، ترجمه ی رجل زمانه
روی آوردن، ترجمه ی توجه
چشم بر هم زدن، ترجمه ی طرفهالعین
فریاد خواستن، ترجمه ی استغاثه
خنگ نوبتی، ترجمه ی یفرس النوبه ی
جوانمردی، ترجمه ی فتوه
به تن خویش، ترجمه ی بنفس
به نفس خویش، ترجمه ی بنفسه
دامن به كمر زدن، ترجمه ی تشمر
كپه ترازو، ترجمه ی كفه ی المیزان
بنابراین، ترجمه ی بناءً علی هذا (۳)
برخی از این گونه واژه ها و اصطلاح ها كه از عربی به فارسی برگردانده شدهاند، خود از یونانی و سریانی به عربی ترجمه شدهاند. مانند گاوزبان (لسان الثور)، زبان گنجشك (لسان العصفور)، خرس مه تر (دب اكبر)، خرس كه تر (دب اصغر) (۴).
- غنوده از پس او خرس مه تر / چو بچه پیش او در، خرس كه تر (ویس و رامین)
ب) تأثیر ترجمهی عربی دردستور فارسی
ترجمه ی عربی در ساختمان دستوری برخی از نوشتههای فارسی نیز تأثیر كرده است. این تأثیرها در این موردها است:
۱- به وجود آمدن "مفعول مطلق" به شیوه ی عربی
از گونه های مفعول مطلق عربی مفعول مطلق نوعی تحت تأثیر ترجمه در فارسی به كار رفته است و آن مصدری است كه به تنهایی یا با متمم خود چه گونگی وقوع فعلی را بیان میکند. بنابراین نقش قید كیفیت را بازی میكند و از گروه قیدهای كیفیت به شمار میرود.
در عربی این نوع مفعول مطلق فراوان است. اما در فارسی چنین نیست و آن جا هم كه به كار میرود، بیش تر تحت تأثیر عربی است. از همین رو در آثاری كه از عربی ترجمه شده است، بسیار است و آشكار است كه با ساختمان زبان فارسی چندان منطبق نیست. ماننند:
- «میخوانند آن را سزای خواندن» (ترجمه ی تفسیر طبری، ج ۱، برگ ۱۰۱) در ترجمه ی «یتلونه حق تلاوته» (سوره ی البقره، آیه ۱۲۱) كه در این جا «حق» نایب مفعول مطلق و «تلاوه» مضاف الیه آن است. «حق تلاوته» چنان که میبینیم، در ترجمه ی تفسیر طبری «سزای خواندن» ترجمه شده، در حالی كه در كشف الاسرار «پی بردن به سزا» ترجمه شده است: «پی بردند به آن پی بردن به سزا» (كشفالاسرار، ج ۱، ص ۳۳۳)
البته چنان كه دیده میشود، این ترجمه ها تحت اللفظی است و عبارت های ترجمه ای هم به سیاق فارسی نیست. مثلن در این جا كافی بود «حق تلاوته» «به سزا» ترجمه میشد و عبارت چنین میشد: «آن را به سزا میخوانند».
برای دیدن این گونه مثال ها نگاه كنید به كشف الاسرار، جلد 7، برگ ۴۲، س ۱۵ و برگ ۱۹۹ و جلد 1، برگ های۳۲۰ و۳۲.
در شعرهای منوچهری و تاریخ بیهقی و التفهیم ابوریحان كه متأثر از عربی هستند و مفعول مطلق به شیوه عربی و بر خلاف سیاق جملهبندی فارسی دیده میشود:
- فرود آور به درگاه وزیرم / فرود آوردن اعشی به باهل (منوچهری)
- «ببرند بریدن بر پشت كرده» (التفهیم، برگ ۸۳، چاپ ۱۳۱۸، تصحیح همایی)
- «بخشیده است بخشیدن راست» (همان كتاب، برگ ۳٦۲).
- «غلامان را بفرمود تا بزدند، زدنی سخت و قباش پاره كردند» (بیهقی، برگ ۱٦۳، تصحیح دكتر فیاض و دكتر غنی).(٦)
در آثار غیر ترجمه نیز به ندرت مفعول مطلق نوعی به چشم میخورد:
- بخندید خندیدنی شاهوار / چنان كامد آوازش از چاهسار (فردوسی)
- قاصدان را بر عصایت دسته نی / تو بخسب ای شه مبارك خفتنی (مولوی)
- نگه كرد رنجیده در من فقیه / نگه كردن عاقل اندر سفیه (سعدی)
امروز هم مفعول مطلق به كار میرود. اما نه به شیوه ی قدیم، بلکه «خندید اما چه خندیدنی» و «رفت اما چه رفتنی». چنان که دیده میشود، امروز مفعول مطلق با «چه» و «اما» همراه است.
به هر حال درباره ی این كه مفعول مطلق در فارسی تحت تأثیر عربی به وجود آمده است كار آسانی نیست، اما شك نیست كه در تفسیرها و ترجمههای تحتاللفظی چنین است.
۲- مفعول له بدون حرف اضافه
مفعوله له در عربی اسمی است كه فعل برای آن واقع میشود، یا به عبارت دیگر، غایت وقوع فعل است. مانند «ضربته تأدیبن» (او را به منظور تأدیب زدم) این مفعول در عربی گاهی بدون حرف جر میآید؛ مانند مثالی كه دیدیم و گاهی هم با حرف «ل» همراه است. ولی در فارسی همواره با حرف اضافه یا گروه های اضافی میآید؛ یعنی با واژه ها و گروه هایی مانند «برای»، «از برای»، «از بهر»، «به منظور»، «به علت»، «به سبب» و غیره. مگر آن جا كه تحت تأثیر ترجمه عربی باشد و حرف اضافه آن حذف گردد.مانند:
- «كنند انگشت ها اندر گوش هاشان از صاعقهها بیم مرگ» (ترجمه ی تفسیر طبری، ج ۱، برگ۲۱).
که ترجمه ی آیه «یجعلون اصابِعَهُم فی آذانهم من الصواعق حذر الموت» (سوره ی بقره آیه ی ۱۹) است.
كه «بیم مرگ» باید با «از» و یا با «به سبب» همراه باشد، همان گونه كه در كشف الاسرار چنین است.
«انگشت های خود را در گوش ها كنند از بیم آن كه صاعقه رسد به ایشان از بیم و مرگ» (كشف الاسرار، ج ۱، برگ ۷٦، در ترجمه ی همان آیه).
مثال دیگر:
- «و خداوند خویش را میخوانند بیم و امید» (كشف الاسرار، ج ۷، برگ ۵۲۹، س ۲۱) که ترجمه ی «یَدعونَ رَبَّهم خَوفن و طَمَعن» (سوره سجده، آیه ی ۱٦) است.
به گونه ای كه میبینیم «خوفن و طمعن» به جای «از بیم و امید»، «بیم و امید» ترجمه شده است.
مثال دیگر:
- «خواهد بیش تری از اهل كتاب ار باز گردانندی شما را از پس ایمان شما كافری حسدی از نزدیك تنهاشان» (ترجمه ی تفسیر طبری، ج ۱، برگ ۹۹، س ۱۱).
که ترجمه ی «كَثیرً مِن أهلِ الكِتاب لَویَردُونُّكم من بَعدِ اَیمانِكُم حَسَدن من عندِ انفسهم» (سوره ی البقره، آیه ی ۱۰۹) است.
یادآوری: در ضمن مفعوللههای عربی به همان صورت اصلی خود در زبان فارسی نیز نفوذ كرده و در آثار زبان ما به كار رفتهاند. مانند: تیمنن، تفننن، تعمیمن، توسعن یعنی: «برای تیمن» ، «برای تفنن»، «برای تعمیم»، «برای توسع».
«و برخی از آن ها تیمنن نگارش یافت.» (مجمع الفصحاء، ج ۱، برگ ۵۰، چاپ مصفا).
- «برخی از نتایج افكار ابكارش تیمنن تحریر شد.» (مجمع الفصحا، ج ۱، برگ ۵).
- «ولی تعمیمن للفائده تكرار آن را برای این موضوع خالی از فایده ندانستیم.» (محمد قزوینی، تعلیقات چهار مقاله، برگ ٦، چاپ معین).
- «و این اصل معنی آن بوده پس از آن توسعن به معنی مطلق نامه کاربرد شده است.» (ملك الشعرای بهار، نقل از سبكشناسی، ج ۲، برگ ۳۰۵).
۳- مطابقت حال با صاحب حال
در فارسی، حال (قید حالت) بر خلاف عربی با صاحب حال مطابقت نمیكند، اما در ترجمه ی تحتاللفظی از جملههای عربی، گاهی این مطابقت دیده میشود و پیداست كه چنین موردی تحت تأثیر ترجمه به وجود آمده است.
مثال:
- «به گزاف در زمین مروید بدكاران.» (كشفالاسرار، ج ۷، برگ ۴۸۲).
که ترجمه ی «لاتعثوا فیالارض مفسدین.» (آیه 36 از سوره عنكبوت) است و «بدكاران» به معنی «بدكارانه» و «با بدكاری» كه قید حالت است و بر خلاف سیاق عبارت فارسی است و به پیروی از «مفسدین» عربی كه حال است، به صورت جمع آمده است.
یادآوری: در فارسی غیر ترجمه ای هم به ندرت مطابقت قید حالت با صاحب آن (فاعل یا مفعول) به چشم میخورد:
- نشستند هر دو پر اندیشگان / شده تیره روزگار جفاپیشگان (شاهنامه بروخیم، ج ۱، برگ ۹۴، س ٦۴۴)
«مستان» نیز در تاریخ بیهقی به صورت قید حالت جمع بسیار آمده است:
- «و سرهنگان خیلتاشان و اصناف لشكر را بر آن خوان نشاندند و شراب چون جوی آب روان شد چنان که مستان بازگشتند.» (تاریخ بیهقی، برگ ۵۴۱، س ۹) .(۸)
برخی دیگر از عناصر دستوری فارسی نیز، ترجمه ی تحتاللفظی عناصر دستوری عربیاند. مانند:
«ای عجب» ترجمه ی «یا للعجب» و «ای كاش» ترجمه ی «یالیت»
- ای عجب این رنگ از بیرنگ خاست / موسئی با موسئی در جنگ خاست (مولوی)
- ای كاش كه جای آرمیدن بودی / یا این ره دور را رسیدن بودی (خیام)
شاید «ای دریغ» ترجمه ی «واحسرتاه» و «خوشا» ترجمه ی «طوبی» باشد:
«و گرنه» ترجمه ی والا (وان لا)ست:
- چون سائل از تو به زاری طلب كند چیزی / بده و گرنه ستمگر به زور بستاند (سعدی)
- بده داد من زان لبانت و گرنه / سوی خواجه خواهم شد از تو به گرزش (خسروانی)
«هر گاه ... هر آینه»: هر آینه در فارسی قدیم قید تأكید بوده است و وقتی پاسخ هر گاه یا چون یا اگر باشد و در آغاز جمله ی جزا یا جمله ی جواب شرط در آید، جنبه ی ترجمه ای داشته است. زیرا در عربی هم در این موردها «ل» (به معنی هر آینه) میآید، بنابراین ترجمه از عربی، نوعی ساختمان نحوی ویژه در فارسی به وجود آورده است:
- «هر گاه كه متقی در كار این جهان تأملی كند، هر آینه مقابح آن را به نظر بصیرت بیند (منتخب كلیله و دمنه)
- و چون از لذات دنیا با چندان وخامت عاقبت آرام نباشد هر آینه تلخی اندك شیرین بسیار ثمرت دهد به از شیرینی اندك كزو تلخی بسیار زاید.» (همان كتاب، برگ ۴٦، س ۱٦)
- «و هر راز كه ثالثی در آن محرم نمیشود، هر آینه از اشاعت مصون ماند.» (همان كتاب، برگ ۲۵)
- دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد / بود ز زنگ حوادث هر آینه مصقول (حافظ، برگ ۲۰۸، تصحیح قزوینی)
۴- معانی حرف های اضافه ی فارسی تحت تأثیر ترجمه ی عربی
بسیار دیده شده است كه مورد کاربرد و معنی حروف اضافه ی یك زبان، از راه ترجمه به زبانی دیگر نفوذ میكند و این امر موردهای کاربرد و معنی هایی به وجود میآورد كه پیش از آن در زبان دوم نبوده است؛ مانند کاربرد حرف اضافه ی «برای» پیش از اسم ها و قیدهای زمان فارسی كه تحت تأثیر زبان های فرنگی به وجود آمده است. (۹) مثلن «برای همیشه» ترجمه ی «pour toujours» فرانسه یا «for ever» انگلیسی است، در حالی كه پیش از آن چنین مورد کاربردی در فارسی نبوده و به جای آن «تا جاودان» و «همیشه» میگفتهاند.
بر طبق این قاعده به كار رفتن بسیاری از حروف اضافه در جملههای فارسی اقتباس شده از عربی است و ممكن است بر عكس این نیز باشد مانند:
- «برعمیا» ترجمه ی «علیالعمیا»
«تو چون موری و این را هست همچون موی بترویان / مرو زنهار بر تقلید و بر تخمین و بر عمیا.» (سنایی)
- «در گذاشتن از» ترجمه ی «عَفَوعَن»:
«اكنون كه توبه كردید از شما در گذاشتیم.» (تفسیر تربت جام) به جای شما را عفو كردیم یا شما را بخشودیم.
- «برسبیل» ترجمه ی «علی سبیل»
«والاّ علی سبیل الندره، گلهای بوییده و دست مالیده دیگران استشمام نكرده» (مرزباننامه) و در فارسی امروز هم داریم بر سبیل اتفاق، بر سبیل تصادف، بر سبیل ندرت. در قدیم نیز داریم: «بر سبیل تعجیل» (منتخب كلیله و دمنه، برگ ۲٦، س ۱۱ از زنده یاد قریب).
- «بر سبیل افترا» (همان كتاب، برگ ۴۳، س۱۳)، «بر سبیل تطوع و تبرع» (همان كتاب برگ ۱۴۳)
با توجه به این كه كلیله و دمنه ی فارسی ترجمه از عربی است، درستی فرض ما در مورد این كه «بر سبیل» ترجمه ی «علی سبیل» است ثابت میشود.
«و بر حكم فرمان عالی این چند فصل بر سبیل اختصار نوشته آمد.» (سیاست نامه، برگ ۵، س ۱۴، تصحیح عباس اقبال)
- «نگه كرد در» یا «نگریست در» ترجمه ی «نظرفی»
«ساعتی در خود نگر تا كیستی»
نگه كرد رنجیده در من فقیه / نگه كردن عاقل اندر سفیه (سعدی)
- «به رغم و بررغم» ترجمه ی «علی رغم»
به رغم مدعیانی كه منع عشق كنند / جمال چهره ی تو حجت موجه ماست (حافظ، قزوینی، برگ ۱۸)
و از این قبیل است:
- «در جمله» ترجمه ی «فیالجمله».
تفضیل دلم چه پرسی ای جان جهان / در جمله همی دان كه دلی دارم خوش
- «از جمله» ترجمه ی «من جمله».
- «بر فور» ترجمه ی «علی الفور».
- «سلام بر شما» ترجمه ی «سلام علیكم».
۵- تأثیرهای دیگر ترجمه ی عربی در دستور فارسی
الف) برخی از عناصر دستوری، حاصل ترجمه از عربیاند مانند: «اگرنه» كه ترجمه ی «لو لا» است:
- گرنه عشق تو بُدی لعب فلك /هر رخی را فرسی داشتمی (دیوان خاقانی، ص 675، تصحیح دكتر سجادی، چاپ ۱۳۳۹.)
«وگر» و «ور» به معنی «اگرچه» ممكن است ترجمه ی «و ان» و «و لو» باشد و ممكن است نیز چنین نباشد، زیرا در فارسی نیز «و اگر» به معنی «اگر چه» وجود دارد.
- ور فریدون بود به نعمت و مال / بیهنر را به هیچ كس مشمار (سعدی)
ب) «هان ای» ترجمه ی «الا یا».
- الا یا ایها الساقی ادر كاسن و ناولها / كه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشكلها (حافظ)
- هان ای دل عبرت بین از دیده نظر كن هان / ایوان مداین را آیینه عبرت دان (خاقانی)
صیغه ی افعل تفضیل در عربی، هم معنی تفضیلی دارد، مانند «هو افضل منك»: او فاضلتر از تو است، و هم معنی عالی، مانند «هو افضل الرجال» : «او فاضلترینِ مردان است». پساوند «تر» در قدیم نیز در فارسی چنین بوده است؛ یعنی هم مثل امروز برای تفضیل و به معنی «تر» میآمده است و هم به معنی «ترین» بوده است و صفت عالی میساخته است. بنابراین كاری شبیه به افعل تفضیل عربی میكرده است و معنی «ترین» آن ممكن است تحت تأثیر ترجمه ی عربی به وجود آمده باشد.
مثال برای «تر» به معنی امروزی آن:
- چه خوش صید دلم كردی بنازم چشم مستت را / كه كس آهوی وحشی را از این خوشتر نمیگیرد (حافظ)
مثال برای «تر» به معنی «ترین»:
- «و بدان ای پسر كه سرشت مردم چنان آمده كه تكاپوی كند تا از دنیا آن چه نصیب او آمده باشد به گرامیتر كس خویش بماند و نصیب من از دنیا سخن آمد و گرامیتر كس بر من تویی» (قابوس نامه، برگ 3، تصحیح دكتر یوسفی) یعنی «گرامیترین كس خویش».
- اگر چند از نامورتر تباری / و گر چند از بهترین خاندانی (فرخی)
برخی از ساختمان های دستوری و همچنین برخی از تعبیر ها كه در عربی و فارسی مانند یكدیگرند، حاصل ترجمه ی فارسی از عربی نیست؛ مثلن هم در عربی و هم در فارسی میانه و هم در فارسی دری قدیم برای موصوف جمع، صفت جمع میآمده است:
به صفای دل رندان صبوحی زدگان / بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند (۱۰) (حافظ)
به هر حال مشابهت این گونه اصطلاح ها در دو زبان همیشه بر اثر ترجمه نیست، بلكه بسیاری از این موردها حاصل توارد است مانند: «نظر فیه» عربی و «to look at» انگلیسی، «در واقع» فارسی و «فیالواقع» عربی و «in fact» انگلیسی و «en realitè» فرانسوی، «فی الحقیقه» عربی و «در حقیقت» فارسی و «en veritè» فرانسوی، «فیالاصل» عربی و «در اصل» فارسی و «in principle» انگلیسی و «en principe» فرانسوی.
در ضمن نثر عربی تحت تأثیر پهلوی و به وسیله ی نویسندگان و مترجمان ایرانی نسب و پهلویدانی چون ابن المقفع و عبدالحمید كاتب كمال یافت و مثلن در سه سده ی اول هجری کتاب ها و رساله های فراوانی از پهلوی به عربی ترجمه شد. از آن جمله است: كتاب التاج، كلیله و دمنه، نامه تنسر، گزارش شطرنج، لهراسبنامه، آیین چوگان زدن، آیین تیراندازی، كتاب الاختلاج، كتاب الفال، كتاب زجرالفرس، بهرامدخت، سیرت اردشیر، ستور پزشكی و بسیاری دیگر (۱۱)
بنابراین نثر عربی متأثر از پهلوی است و از سوی دیگر بسیاری از کتاب های فارسی از عربی ترجمه شدهاند و برخی دیگر از پهلوی به عربی و سپس از عربی به فارسی درآمدهاند، مانند كلیله و دمنه و سندبادنامه. از این رو، تأثیر پهلوی در عربی و عربی در فارسی انكارناپذیر است. بدین ترتیب، فارسی دری به دو صورت از پهلوی متأثر است: یكی تأثیر مستقیم و از راه تحول زبان و ترجمه ی مستقیم از پهلوی به فارسی، و دیگری تأثیر غیر مستقیم و به وسیله ترجمه از عربی كه خود متأثر از پهلوی است. بنابراین به درستی معلوم نیست كه برخی از اصطلاح های كه آوردیم، تحت تأثیر ترجمه ی عربی به وجود آمده و غیر مستقیم از پهلوی گرفته شده، و یا این كه ایرانیانی كه به عربی كتاب و رساله مینوشتهاند آن اصطلاح ها را از فارسی به عربی ترجمه كردهاند؛ مثلن ما در پهلوی و فارسی دری قدیم «اندر زمان» و در عربی «فیالحال» و در فارسی دری «در حال» و «در وقت» داریم. اكنون این پرسش پیش میآید كه آیا «فیالحال» تحت تأثیر «اندر زمان» پهلوی به وجود آمده یا در خود عربی هم اصلن چنین اصطلاحی وجود داشته است، و سرانجام معلوم نیست كه «در حال» ترجمه ی با واسطه از پهلوی است یا فقط ترجمه از عربی است و یا اصلن تركیبی است كه ایرانیان تحت تأثیر اصطلاح هایی مانند «اندر زمان» ساختهاند. داوری در این باره آسان نیست.
دنباله دارد . . .
(پایان بخش نخست)
نوجه: خوانندگان ارجمند من می توانند دنباله ی این رساله را در موضوع شماره ی ۱۱ (هنر ترجمه و مسایل آن) در "آرشیو موضوعی" یافته و بخوانند. با سپاس، آریا ادیب
شماره ی نوشته: ۱۴ / ۱۱
دکتر خسرو فرشید ورد
تدوین و ویرایش: آریا ادیب
تاثیر ترجمه بر واژگان و دستور زبان فارسی
(بخش دوم)
ج) تأثیر ترجمه از زبان های فرانسه و انگلیسی در زبان فارسی
تأثیر زبان های فرنگی در زبان فارسی مربوط به صد و پنجاه سال اخیر است كه روابط سیاسی، فرهنگی و علمی ایران با کشورهای مغرب زمین توسعه یافته است و نفوذ زبان و ادبیات غرب به ویژه زبان فرانسوی و انگلیسی در زبان فارسی رو به فزونی نهاده است و بسیاری از واژه ها و اصطلاح های فرنگی، یا به عین لفظ و یا تغییراتی وارد زبان ما شده است. مانند كمیسیون، كمیته، شانس، كراوات، كت، والیبال، استكان، درشكه و یا ترجمه آن ها در زبان ما رایج گردیده است مانند وحدت نظر، تبادل نظر، اتخاذ تدابیر لازم، ندای وجدان، تاج گل، نقطه نظر، دانشگاه، دانشكده، دادسرا و صدها مانند آن. (۱۲)
در میان زبان های فرنگی، در درجه ی اول، زبان فرانسوی و پس از آن زبان انگلیسی، در فارسی نفوذ بیش تری داشتهاند و كار ما در این مقاله بحث درباره ی ویژگی های واژه ها و تعبیر ها و ساختمان های دستوری است كه از این دو زبان ترجمه شدهاند و پیش از آن بدینسان در فارسی رایج نبودهاند. تأثیر ترجمه از انگلیسی و فرانسوی، هم در واژگان فارسی بوده است و هم در دستور آن.
الف) تأثیر ترجمه از زبان های انگلیسی و فرانسوی در واژگان زبان فارسی
بسیاری از واژهها و اصطلاح های ترجمه ای را كه فرهنگستان سابق وضع كرده است و به وسیله ی نشریه ها و واژهنامهها در دسترس مردم قرار داده است، از این قبیلاند: باشگاه (Club)، بایگانی (Archive)، باستان شناسی (Archéologie)، دانشكده (Faculté) و صدها مانند آن.
بسیازی دیگر نیز به وسیله ی استادان، ترجمهگران و كارشناسان علوم و فنون كه با زبان های فرانسوی و انگلیسی آشنایی داشتهاند، به زبان فارسی برگردانده شدهاند و گاه واژهنامههایی از آن ها نیز ترتیب داده شده است. (۱۳) خوشبختانه شماره ی این واژهنامهها رو به فزونی است. بیگمان گردآوری این واژه ها، اصطلاح ها و تعبیر ها، و گذاشتن آن ها در معرض افكار عمومی و یافتن برابر مناسب برای آن ها از كارهای لازم و مفید برای زبان فارسی است و نگارنده نیز بسیاری از واژه ها و تعبیر های ترجمهای را ـ كه جنبه ی فنی و تخصصی ندارند و در فرهنگ های یاد شده ضبط نشدهاند و در نوشتههای دیگر هم به نظر نرسیدهاند ـ گردآوری كرده است و بخش كوچكی از آن را در مجله ی وحید (سال دوم، شماره های دوم و چهارم و پنجم سال ۱۳۴۳ و ۱۳۴۴) به چاپ رسانیده است، ولی بخش بزرگ نر آن كه در دو سه سال اخیر و از روی روزنامهها و کتاب های انگلیسی در آمریكا تهیه شده، باقیمانده است.
متأسفانه حرف میم این اصطلاح ها را یازده سال پیش به امر استاد معین در اختیار آن مرد بزرگ گذاشتم كه در تنظیم فرهنگ فارسی آن ها را به كار برد، ولی از بد حادثه، استاد برای مدت چند سال به حال اغما افتاد و سپس روی در نقاب خاك كشید و پس از آن كسی نتوانست یادداشت های یادشده را كه بالغ بر چند صد یزگه بود پیدا كند و به من بازگرداند، و به این ترتیب این مجموعه ناقص ماند.
اصطلاح ها و تعبیر هایی كه از زبان های اروپایی به فارسی ترجمه شدهاند، قلمرو وسیعی دارند و در همه ی شئون علمی و فرهنگی و اجتماعی و آداب و رسوم ما نفوذ كردهاند. ما از این اصطلاح ها هنگام نوشتن، روزنامه خواندن، تعارف كردن بسیار میبینیم و به كار میبریم: این اصطلاح ها نه تنها در کتاب های علمی و فنی و ادبی و سیاسی و اجتماعی و اداری به فراوانی وجود دارند، بلكه این تعبیر ها در آثار ادیبانی مانند اقبال، همایی، دكتر صفا و زرینكوب نیز دیده میشوند و ما اینك این تعبیر ها را بر حسب موضوع طبقهبندی میكنیم و از تعبیر های علمی و فنی و تخصصی فقط آن هایی را كه در نثر عادی امروز رایج شدهاند، در این جا میآوریم. (۱۴)
(فر.) = فرانسوی، (انگ.) = انگلیسی
۱- اصطلاح های مربوط به تعارف های روزانه و آداب و رسوم اجتماعی
متشكرم (فر.) Merci، (انگ.) Thank you
ببخشید (انگ.) Excuse me، (فر.) Excusez moi
تشكرات عمیق (فر.) Les profonds remerciements
تشكرات صمیمانه (انگ.) My sincere thanks
روز خوشی داشته باشید (انگ.) Have a nice day
صمیمانه (فر.) Sincerement ((انگ.) Sincerely
لطفن (فر.) S’ilvous plaît (انگ.) Kindly/please
تقدیم به پدرم (۱۵) (فر.) Presenté à mon père
زادروز (انگ.) Birth day
تاریخ تولد (انگ.) Birth date
محل تولد (انگ.) Birth place
سفر بخیر (فر.) Bon voyage
شب بخیر (انگ.) Good night
از دیدن شما خوشحالم (انگ.) I am glad to see you
بعدن شما را میبیننم (انگ.) I see you Later
۲- اصطلاح های مربوط به زندگی روزانه
موج متوسط (انگ.) The medium wave
اداره ی آتشنشانی (انگ.) The fire department
توقف ممنوع (انگ.) Arrêt interdit
ایستگاه اتوبوس (انگ.) Bus stop
چراغ قرمز راهنمایی (انگ.) The red light
چراغ سبز راهنمایی (انگ.) The green light
چراغ زرد (انگ.) The yellow light
كیف دستی (انگ.) The hand bag
مغازه ی خواربارفروشی (انگ.) The grocery store
عمدهفروشی (انگ.) Whole sale
اماكن عمومی (انگ.) Public places
مراقبت پزشكی (انگ.) Medical care
چند سال داری (فر.) Quel âge avez vous?
سال تحصیلی جاری (انگ.) Current school year
سال تحصیلی (انگ.) School year
دانشگاه (فر.) Universite (انگ.) University
دانشكده (فر.) Faculté (انگ.) Faculty
پشت تلفن (انگ.) Over the telephone
بلندگو (انگ.) Loud speaker
نام خانوادگی (فر.) Nom de famille
اسم اول (انگ.) The first name
اسم كوچك (فر.) Petit nom
شماره ی حساب (انگ.) Account number
صلیب سرخ (انگ.) The Red Cross
با تقدیم احترامات فائقه (انگ.) Assuring you of our highest asteem
چك سفید (انگ.) Blank cheque
دیروز عصر (فر.) Heir soir
سفینه ی فضایی (انگ.) Space ship
روز عالی (انگ.) Wonderful day
و از این قبیل است: قایقبازی، سلام گرم، زنگ اخبار، قطار مسافربری، هواپیمای مسافربری، وقت او محدود است، زیبایی های طبیعت، مناظر عالی، حق چاپ محفوظ، جمیع حقوق طبع محفوظ، مشروبات الكلی، وقت پیدا كردن، كوی دانشگاه، ویزای خروج، كشتی اقیانوس پیما.
۳- بسیاری از اصطلاح های شاعرانه و ادبی و هنری معاصر، ترجمه از فرانسه و انگلیسی است
شعر نو (انگ) Modern poetry
شعر آزاد (انگ.) Free verse (فر.) Vers libre
شعر سفید (فر.) Vers blanc
جوهر شعر (انگ.) The essence of poetry
هنر برای هنر (انگ.) Art for Art’s sake
مجموعه ی شعر (فر.) Recueil des poésie
پیام شاعرانه (فر.) Message poétique
نوآوری (انگ.) Innovation
شعر حماسی (فر.) La poème épique
شعر غنایی (فر.) La poème lyrique
حماسه ی ملی (فر.) L’ épopée nationale
كار ادبی، اثر ادبی (انگ.) A work of literature
كارهای هنری (فر.) Des oeuvres
تجربه ی شاعر، آزمایش شاعر (فر.) experience poet’s
محصولات ادبی (فر.) Les productions litteraires
محتوا (انگ.) Contenent
قالب، شكل (انگ.) Form
آثار ادبی (فر.) Les oeuvres littéraires
آفرینش ادبی، خلاقیت ادبی (فر.) La création littéraire
داستان عشقی (فر.) Le roman d’amour
داستان پلیسی (فر.) Le roman policier
قهرمان داستان (فر.) Le heros de roman
قهرمان افسانه ای (فر.) Le héros fabuleux
و از این قبیلاند: كمدی الاهی، عشق آتشین، عشق افلاتونی، زیبایی طبیعی و ده ها مانند آن.
۴- اصطلاح های علمی و فنی
این اصطلاح ها خود گونه هایی دارند: یكی اصطلاح های علمی محض مانند اصطلاح های شیمی و فیزیك و ریاضی و پزشکی و غیره، و دیگری اصطلاح ها و تعبیر های مربوط به علوم انسانی، مانند اصطلاح های روان شناسی، جامعه شناسی، اقتصادی، سیاسی، اداری كه بیش تر از اصطلاح های دیگر، در میان مردم رایج شده اند و بسیاری از آن ها به صورت اصطلاح های روزانه و روزنامهای در آمدهاند.
اصطلاح های اداری:
به عهده گرفتن مسئولیت (فر.) Assumer un résponsalbilité (انگ.) Assuming responsibility
مدیر كل (فر.) Directeur Général(انگ.) General Director
اظهار عدم رضایت كردن (انگ.) To express dissatisfaction
اداره ی كل (فر.) Administration Général
اصطلاح های فلسفی:
لزوم منطقی (فر.) La necessité logique(انگ.) The logical necessity
علت وجودی (۱) The reason of existence
اصطلاح های روان شناسی:
ضمیر ناخودآگاه (انگ.) Uncounscious mind
عقده ی حقارت (انگ.) Inferiority complex
عدم تعادل روحی (انگ.) Mental imbalance
آزمایش و خطا (انگ.) Trial and error
روان شناسی اجتماعی (۱) Social psychology
و از این قبیل است: تداعی معانی، تداعی آزاد، بازتاب شرطی، حركات ارادی، حركات غریزی، محرك، پاسخ و صدها مانند آن.
اصطلاح های زیستشناسی:
تنازع بقا Struggle for existence
حلقه ی مفقود Missing link
ستون فقرات (فر.) Colonne de vertebrale
اره ماهی (فر.) Poisson scie
اصطلاح های فیزیكی:
لوله ی آزمایش (انگ.) A test tube
وزن خالص (فر.) Poid net
میدان مغناطیسی (فر.) Le champ magnatique
اصطلاح های ریاضی:
میلیمتر مربع (انگ.) Square millimeter
متر مربع (انگ.) Square meter
اصطلاح های عام علمی و فنی غیر تخصصی:
تكنیك علمی (انگ.) Scientific technique
آكادمی علوم (انگ.) Academy of sciences
گردآوری مواد (فر.) Entasser des materiaux
اصطلاح های نظامی:
هنگ كامل (فر.) Un regiment entier
واحد نظامی (انگ.) Military unit یا Armoured unit
برخورد مرزی (انگ.) Border incident
حمله ی متقابل (انگ.) Counter attack
خط آتش بس (انگ.) Cease – fire line
نیروهای مسلح (انگ.) Armed forces
ستون تانك (انگ.) Tank column
نارنجك دستی (انگ.) The hand grenade
تلفات سنگین (انگ.) A heavy toll
برخورد نظامی (انگ.) Military confrontation
جنگ فرسایشی (انگ.) The war of attritionیا The attrition war
زرادخانه اتمی (انگ.) Nuclear arsenal
از این قبیل است: ستون منظم، تخلیه ی سرزمین های اشغالی، برطرف كردن محاصره، فشار نظامی، ستون های مسلح، شكست قطعی، افسر جزء، زیر دریایی، موشك اتمی، موشك زمین به زمین، موشك هوابرد، منطقه ی بیطرف، آماده باش، آماده باش نظامی، نقشه ی جنگی، منابع نظامی و بسیاری دیگر.
اصطلاح های حقوقی:
شریك جرم (انگ.) The party of the crime
اقدام غیر قانونی (انگ.) The illegal procedure
جریان محاكمه (انگ.) The trial run
حقوق قانونی (انگ.) The legitimate rights
حكم تعلیق (انگ.) stay order یا Suspension order
اصطلاح های اقتصادی ترجمهای:
بازار آزاد (انگ.) Free market
سیاست پولی (انگ.) Monetary policy
كمك مالی (انگ.) Financial help
بحران اقتصادی (انگ.) Economic crisis
بانك بازرگانی (انگ.) Bank of commerce
سطح زندگی (انگ.) The standaed of living یا The living standard
تعادل پرداخت ها (تراز پرداختی) = (انگ.) The balance of payment
حساب پسانداز (انگ.) The savings account
سال مالی (انگ.) The fiscal year
سود خالص (انگ.) Net worth
كنترل قیمت ها (انگ.) The prices control
ارزش اضافی (انگ.) Surplus value
چند اصطلاح سیاسی ترجمه ای كه در روزنامههای فارسی فراوان به كار میرود:
صلح میان ملت ها (انگ.) The peace among nations
همزیستی مسالمتآمیز (فر.) Coexistence pacifique (انگ.) Peaceful coexistence
راستگرا ـ دست راستی (انگ.) Rightist
چپگرا ـ دست چپی (انگ.) Leftist
جناح راست (انگ.) Right wing
جناح چپ (انگ.) Left wing
جبهه ی آزادی (انگ.) The liberation front
زندانی سیاسی (انگ.) Political prisoner
كشورهای غیر متعهد (انگ.) Nonaligned naions
جنبش تجزیه طلب (۱) The secessionist movement
دولت ائتلافی (انگ.) Coalition government
دستههای شورشی (انگ.) Rebel troops
مصالح ملی (انگ.) National interest
اعتصاب عمومی (انگ.) the general strike
شكستن اعتصاب (انگ.) Break the strike
رأی مخفی (انگ.) Close vote
محافل اجتماعی (فر.) Les milieux sociavx
قدرت های بزرگ، ابر قدرت ها (فر.) Des grandes puissances
رو بنا (انگ.) Super structure
مبارزه طبقاتی (انگ.) Class struggle
نیروهای ترقیخواه (انگ.) Progressive forces
طبقات استثمارگر (انگ.) Exploiting classes
امپریالیسم بریتانیا (انگ.) British imperialism
اردوی كار (انگ.) Labor camp
محافل ارتجاع امپریالیستی (انگ.) Circles of imperialist reaction
صدور انقلاب (انگ.) Exporing revolution
روزنامه ی زیرزمینی (انگ.) Under ground journal
ضد انقلابی (انگ.) Counter revolutionary
شعور طبقاتی (انگ.) Class consciousness
ماتریالیسم تاریخی (انگ.) Historical materrialism
ماتریالیسم دیالكتیك (انگ.) Dialectical materrialism
طبقه ی حاكم (فر.) La class dirigeante (انگ.) The ruling class
و از این قبیلاند: از دست دادن استقلال، پس از انقلاب، پشتیبانی عمومی، برادری برابری آزادی، اصلاحات اجتماعی، پیروزی انتخابانی، لغو امتیازات، خیانت به میهن، خودمختاری و صدها اصطلاح دیگر.
اصطلاح های جغرافیایی:
دریای سرخ (انگ.) Red sea
مدار زمین (انگ.) Earth orbit
قرار دادن ماهواره در مدار زمین (انگ.) To put satellite into earth orbit
خاورمیانه (فر.) Moyen orient(انگ.) Middle east
خاور دور (فر.) Extreme orient (انگ.) Far east
خاور نزدیك (فر.) Proche orient(انگ.) Near east
اتحاد جماهیر شوروی (انگ.) The union of socialist soviet republics
اتحاد شوروی (فر.) Union sovietique(انگ.) The soviet union
دماغه ی امید نیك (انگ.) Cape of good hope
کشورهای مشترك المنافع (انگ.) Common wealth countries
ماوراء قفقاز (انگ.) Trans – caucasia
و از این قبیل است: آمریكای شمالی، آمریكای جنوبی، آسیای جنوب شرقی، آمریكای مركزی، اقیانوس اطلس، اقیانوس هند، اقیانوس كبیر، اقیانوس آرام، قطب شمال، قطب جنوب و ده ها مانند آن.
اصطلاح های تاریخی:
جنگ استقلال (در آمریكا) war of independence
جنگ جهانی (فر.) La guerre mondiale(انگ.) World war
جنگ جهانی دوم (فر.) La seconde guerre mondiale
جنگ جهانی اول (فر.) La première guerre mondiale (انگ.) The first world war
جنگ داخلی (فر.) La gurre civile (انگ.) The civil war
دهه ی اخیر (انگ.) Last decade
در سال های اخیر (انگ.) In recent years
سوابق تاریخی (انگ.) Historical precedents
دو سده ی اول میلادی (انگ.) The first two Christian canturies
دوره ی هخامنشی (انگ.) The Achemenian period
نیمه ی اول سده ی هفدهم (فر.) La première moitiè du XVlle siècle
شخصیت تاریخی (فر.) Personnage historique
افتخارات ملی (فر.) Les glories nationles
موقعیت تاریخی (فر.) La situation historique
سرباز گمنام (فر.) Le slodat inconnu(انگ.) The unkown soldier
قبر سرباز گمنام (فر.) Le tombeau du soldat inconnu
۵- بسیاری از تعبیر ها و اصطلاح های ترجمه ای كه از غرب آمدهاند اختصاص به علم و فن خاصی ندارند و در هیچ فرهنگ اصطلاحی نیز دیده نمیشوند. نگارنده هزاران برگه از این گونه اصطلاح ها را گردآوری كرده است. البته اهمیت این ها بیش از اصطلاح ها علمی و فنی است، زیرا آن ها را میتوان در کتاب های تخصصی هم یافت، اما این ها چنین نیستند. اکنون چند نمونه از این اصطلاح ها:
پاسخ مناسب (انگ.) suitable reply
آینده ی نزدیك (انگ.) The near future
سطوح مختلف (انگ.) Different levels
در تمام سطوح (انگ.) At all levels
آرامش روحی (انگ.) The peace of mind
احساس اطمینان كردن (انگ.) To feel sure
تحت مطالعه (انگ.) Under study
در درجه ی دوم (فر.) lieu En second
معنی محدود (فر.) Le sens étreint یا Le sens limité
معنی وسیع (فر.) Le sens etendu
و بسیاری از گروه های فعلی و اضافی ترجمه ای كه در این مقاله به آن ها اشاره كردهایم، از این قبیلاند. مانند: اظهار امیدواری كردن، ابراز احساسات كردن، ابراز یأس كردن، ابراز اشتیاق كردن و صدها مانند آن.
٦- برخی از جملههایی كه امروز به كار میروند، به نظر میرسد از فرنگی ترجمه شده باشند:
من یك پیشنهاد دارم (انگ.) I have an idea
خطر از سر ما گذشته است (انگ.) The danger is past
خالی از فایده نیست (فر.) Aussi n’est-il pas inutile
واضح است كه / بدیهی است كه (فر.) Il est clair que (انگ.) It is clear that
این کاملن طبیعی است (انگ.) That is quite natural
مانعی نیست / هیچ مانعی ندارد (انگ.) There is no obstacle to this
شما اجازه دارید / شما مجازید (انگ.) You are allowed
مدركی وجود نداشت (انگ.) No evidence existed
هیچ دلیلی در دست ندارد (انگ.) He has no reason
وقت او محدود است (انگ.) His time is limited
همان گونه كه گفتیم (انگ.) As we have said
چه كاری برای شما میتوانم آنجام دهم (انگ.) What can I do for you
از او اثری در دست نیست / از او اثری پیدا نشده است (انگ.) No trace of him has been found
فقط یك موضوع هست/ فقط یك چیز وجود دارد / تنها یك چیز باقی میماند (انگ.) There is just one thing
اگر درست به خاطر بیاوریم (انگ.) If I remember correctly
به خاطر نمیآورم / به یاد نمیآورم (كه فارسی اصل آن «یادم نیست» و «فراموش كردهام» است): (انگ.) I don’t remember
نشان دهنده ی این است كه ...(انگ.) It is indicative of the productivity of this verb
در وضعیت خوبی است. (انگ.) It is in good condition
وقت من اشغال شده است. (انگ.) My time is occupied
این كار وقت زیادی میگیرد. (انگ.) It takes a lot of time
۷- مجازها و تعبیر های ادبی ترجمه ای: بسیاری از تعبیر های ادبی جنبه ی مجازی و استعاری و ادبی دارند و ورود آن ها به زبان ما موجب غنی شدن جنبههای ادبی زبان فارسی نیز شده است؛ از این قبیلاند:
چهره ی آینده (انگ.) The face of future
موج نفرت و اعتراض (انگ.) The wave of indignation and disgust
چرخ تاریخ (انگ.) The wheel of history
در هم شكستن تظاهرات (انگ.) To break up the demonstration
از مجراهای سیاسی (انگ.) Through diplomatic channels
صفوف مردم (انگ.) People ranks
غولآسا (انگ.) Giantic
علاقه ی عمیق (انگ.) Deep interest
روابط گرم (انگ.) Warm relation
غوطهور شدن در بحرانی جدی (انگ.) To be plunged into a serious crisis
آتش گشودن (انگ.) To open fire
حكومت وحشت (انگ.) A regime of terror
مرگ افتخارآمیز (انگ.) The glorious death
بزرگترین شاهكار طبیعت (انگ.) Nature’s greatest masterpiece
تعادل وحشت (انگ.) The balance of terror
فكر باز (انگ.) Open mind
صحنه ی جهانی (انگ.) The world scene
تغذیه ی روح (فر.) Nourrir votre esprit
لیست سیاه (فر.) La liste noire
سده ی طلایی (فر.) Siecle d’or
ضربه ی نهایی (فر.) Un coup fatal
عشق آتشین (فر.) Passion ardente
احساسات جریحهدار شده (فر.) Sensiblitè blessè
بیدار كردن احساسات (فر.) Eveiller un sentiment
چهره ی انسانی (فر.) Figure humaine
روح زمان (فر.) L’esprit du temps
خاطرهانگیز (انگ.) Monumental
صبح امید (فر.) L’aube de l’esperance
صحنه نبرد (انگ.) The scene of battle
موج اعتراض (انگ.) The wave of denunciation
زانو زدن در مقابل (تسلیم شدن) (انگ.) To kneel before
و از این قبیلاند: مثل قارچ روییدن، در نطفه خفه شدن، شكستن بنبست، شكستن سكوت، جناح راست، جناح چپ، روح پیمان، كلید پیروزی، در پشت صحنه، زندگی سیاسی، زندگی علمی، نامه ی سرگشاده، به دیدار مرگ شتافتن، انفجار جمعیت، حقیقت وحشتناك، روشن كردن افكار، احساس امنیت، موسیقی ملایم، خواب طلایی، موج اعتصاب، حوادث قهرمانی و صدها مانند آن.
دنباله دارد . . .
(پایان بخش دوم)
نوجه: خوانندگان ارجمند من می توانند دنباله ی این رساله را در موضوع شماره ی ۱۱ (هنر ترجمه و مسایل آن) در "آرشیو موضوعی" یافته و بخوانند. با سپاس، آریا ادیب
شماره ی نوشته: ۱۵ / ۱۱
دکتر خسرو فرشید ورد
تدوین و ویرایش: آریا ادیب
تاثیر ترجمه بر واژگان و دستور زبان فارسی
(بخش سوم)
ب) تاثیر ترجمه از فرانسه و انگلیسی در دستور زبان فارسی
تأثیر ترجمه در واژگان زبان به مراتب بیش تر از تأثیر در ساختمان دستوری آن است، زیرا ساختمان دستوری ستون فقرات زبان است، و به سختی تغییر میكند. با این حال ترجمه گاهی در ساختمان دستوری زبان نیز تأثیر میكند و این تأثیر یا به صورت ظهور عناصر و شکل های تازه دستوری است یا به شكل رواج صورت های نادر و كم کاربرد زبان، و ما اكنون تأثیر دستوری زبان های فرانسه و انگلیسی را در فارسی بررسی میكنیم:
پیدایش عناصر و شکل های تازه ی دستوری تحت تأثیر ترجمه:
۱- عدد كسری ترجمه ای: ما پیش از آشنایی با زبان های غربی عددهای كسری را از تركیب یك عدد اصلی با یك میساختیم مانند: چهار یك، پنج یك و غیره، ولی تحت تأثیر ترجمه، نوع تازهای از عدد كسری وارد زبان ما شده است كه از تركیب یك عدد اصلی و یك عدد ترتیبی به وجود میآید مانند:
یك دوم (انگ.) One second (فر.) Un deuxieme
یك چهارم (انگ.) One forth (فر.) Un quatriéme
سه دهم (فر.) Le trios dixieme
سه هفتم (انگ.) Three seventh (فر.) Le trios septiéme
۲- پیدا شدن شبه پیشاوند ها
چون در زبان ما پیشاوند كم است و در زبان های غربی بیش از فارسی، بسیاری از واژه های پیشاوندی بیگانه با اسم ها یا عناصری ترجمه شدهاند كه بر اثر كثرت کاربرد مبدل به عنصر دستوری شده و ما آن ها را شبه پیشاوند نامیدهایم، برخی از این ها در قدیم هم به عنوان عنصر دستوری بودهاند، مانند «غیر» ولی برخی دیگر چنین نیستند. عناصر اخیر عبارتاند از:
الف) "عدم" برای ترجمه اسم هایی كه دارای پیشاوند نفی هستند. یعنی برای پیشاوندهایی مانند:
”im“ , ”des“ , ”me“ , ”ir“ , ”il“ , ”in“
این گونه پیشاوندها با «عدم»، «بی» و «نا» ترجمه شدهاند، اما چون «بی» و «نا» از قدیم عنصری دستوری بودهاند، اکنون مورد بحث ما نیستند. ولی پیدایش «عدم» در فارسی معاصر به عنوان عنصری دستوری تازگی دارد:
عدم صلاحیت (انگ.) Incompetencé
عدم مسئولیت (فر.) Irresponsabilitè
عدم اطمینان (انگ.) Inccrtitude
عدم موفقیت (فر.) Insuccés
عدم تناسب (انگ.) Disproportion
عدم رضایت (۱٦) (فر.) Mecontentement
مثال برای ترجمه ی پیشاوندهای نفی اسمی با «بی» و «نا»:
نارسایی (انگ.) Insufficience
بیانضباطی (انگ.) Indiscipline
ب) "فاقد" و "خلاف" و "ضد": برای ترجمه ی صفاتی كه دارای پیشاوندهای نفی هستند ـ پیشاوندهایی مانند Anti و آن چه قبلن دیدیم. البته «غیر» به عنوان عنصر دستوری از قدیم بوده است و پیدایش «فاقد»، «ضد» و «خلاف» به عنوان عنصر دستوری صفتساز، گویا تازگی دارد، مثال:
فاقد صلاحیت (انگ.) Incompetent
خلاف اخلاق (انگ.) Immorale
خلاف منطق (انگ.) Antilogique
خلاف قانون (انگ.)Illegal, Antilegal
ضد ملی (انگ.) Antinatioal
ضد استعمار (فر.) Anticolonialiste
ج) "بِلا": این گونه واژهها گاهی با «بلا» ترجمه میشوند كه گویا در قدیم هم به عنوان شبه پیشاوند به كار میرفته است:
بلا اجرا (فر.) Inexécuté
بلا شرط (فر.) Inconditionne
د) "قابل": قابل برای ترجمه صفاتی به كار رفته است كه پایان آن ها پساوندهای ”ible“ یا ”able“ است. مانند:
قابل چاپ (انگ.) Imprintable
قابل ملاحظه (انگ.) Considerable
قابل قبول (انگ.) Acceptable
قابل استفاده (انگ.) Profitable
این گونه واژهها گاهی با «پذیر» ترجمه میشوند و گاهی نیز با «قابل» و «پذیر» هر دو:
قابل اجتناب / اجتناب پذیر (انگ.) Evitable
قابل تحمل / تحملپذیر (انگ.) Supportable
بنابراین «پذیر» كه ریشه ی فعل است امروز تحت تأثیر ترجمه رواج یافته و به صورت شبه پساوند در آمده است. «قابل» در قدیم هم به ندرت به صورت شبه پیشاوند آمده است. مانند:
- وضع زمانه قابل دیدن دو بار نیست / رو پس نكرد هر كه از این خاكدان گذشت (كلیم)
بنابراین رواج «قابل» به عنوان شبه پیشاوند مربوط به دوران ما و تحت تأثیر ترجمه است.
ه( "غیرقابل": این تركیب نیز تحت تأثیر ترجمه به صورت شبه پیشاوند و به شكل عنصر دستوری به كار رفته است و کاملن تازگی دارد.
«غیر قابل» برای ترجمه ی صفات منفیای به كار میرود كه به پساوندهای (Ible, Able)پایان می یابند. این گونه صفات گاهی با «ناپذیر» ترجمه میشوند و گاهی هم به هر دو صورت. مانند:
غیر قابل قبول (انگ.) Inaceceptable
غیر قابل دفاع (انگ.) Indeffendable
غیر قابل پیشبینی (انگ.) Imprevisible
غیر قابل اجتناب، اجتناب ناپذیر (انگ.) Inevitable
غیر قابل نفوذ، نفوذناپذیر (انگ.) Inpenetrable
و) «ناپذیر»: این ساخت بر خلاف قیاس صرفی و مغایر با ساختمان فارسی است، زیرا در زبان ما معمولن پیشاوند «نا» مستقلن بر سر ریشه ی فعلی به كار نمیرود. مثلن نمیتوان گفت ناجو، نا بر، ناخور، زیرا «نا» بیش تر بر سر صفت میآید. مانند «نامراد»، «ناجوانمرد» و غیره. «نا» تنها بر سر برخی از ریشههای فعل كه به تنهایی نیز به كار میروند میآیند. مانند: ناساز ، ناكام و غیره. «نا» در قدیم بر سر برخی از صفاتی كه با ریشه ی فعلی ساخته میشدهاند نیز میآمده است و واژه هایی پدید میآورده است. مانند: «نادلپذیر»، «نادلپسند» و «نادلفروز». اینك چند مثال از واژه نامه ی دهخدا:
- بدو گفت طوس ای سپهدار پیر / چه گویی سخن های نادلپذیر (فردوسی)
- تو بند وی را سر به آغوش گیر / مگو هیچ گفتار نادلپذیر (فردوسی)
- سهی سرو ترا بالا بلند است / به بالاتر شدن نادلپسند است (نظامی)
- جهان گر چه زیر كمند آمدش / نكرد آن چه نا دلپسند آمدش (نظامی)
- از آن سخت پیغام نادلفروز / نبد هوش او مانده تا چند روز (یوسف و زلیخا)
بنابراین میتوان گفت شبه پساوند «ناپذیر» تركیب جدیدی است و در فارسی قدیم پیشینه ندارد و اخیرن بر خلاف قیاس ساخته شده و به احتمال قوی تحت تأثیر ترجمه پدید آمده است و صورت قیاسی ترکیب هایی كه با این جزء ساخته میشوند، باید چنین باشد:
نااجتنابپذیر/ به جای / اجتناب ناپذیر
نااصلاحپذیر / به جای / اصلاحناپذیر
نانفوذپذیر/ به جای / نفوذناپذیر
ناشكستپذیر/ به جای/ شكستناپذیر
ناتحملپذیر/ به جای/ تحمل ناپذیر
ولی اکنون كه «ناپذیر» به عنوان شبه پساوند رایج و پذیرفته شده است و از زیبایی نیز بیبهره نیست، اگر چه به صورت نادرستی است، میتوان آن را به عنوان غلط مشهور به كار برد. مانند ده ها غلط مشهور دیگر.
ز) "تجدید": این شبه پیشاوند ترجمه «Re»فرانسه و انگلیسی است. مانند:
تجدید نظر (انگ.) Revision
تجدید نظر طلب (انگ.) Revisionist
تجدید حیات (فر.) Renessance
تجدید تسلیحات (انگ.) Rearmament
تجدید انتخاب (فر.) Rè- election
و از این قبیل است تجدید قوا، تجدید چاپ، تجدید ساختمان، تجدید اشتراك.
یادآوری: گاهی Re با «عكس» یا «وا» ترجمه شده است مانند:
عكسالعمل / واكنش (انگ.) Reaction
واپسزدگی (فر.) Refoulement (انگ.) Repression
پیشاوند Re را به تر است «باز» یا «دوباره» یا «وا» ترجمه كنیم مانند: «بازنگری» به جای «تجدید نظر» و «واكنش» و «بازسازی».
ح) "مجدد": Re گاهی «مجدد» ترجمه شده و به صورت صفت پیشین به كار رفته است. مانند:
تشكیل مجدد (انگ.) Reform
ارسال مجدد (فر.) Reéxpedition
ط) "اعاده": گاهی نیز «Re» با اعاده ترجمه شده است مانند:
اعاده ی حیثیت (فر.) Rehabilite
۳- افزایش شدت افزاها: واژه هایی مانند بسیار، خیلی، آن همه، چنین و مانند آن ها را، وقتی صفت یا قیدی را مقید سازد، قید شدت افزا (۱۷) میگوییم. این گونه قیدها در فارسی مشخص و معیناند، ولی تحت تأثیر ترجمه ی فرنگی شمار دیگری از این قیدها وارد فارسی شده است كه صفت یا قید را مقید میسازند.
از آن جمله است:
نسبتن، به اصطلاح، عمیقن، کاملن و صرفن كه البته همه این ها شدتافزا نیستند (مانند به اصطلاح)، ولی چون نقش دستوری شدتافزاها را دارند، ما آن ها را در این جا آوردیم:
کاملن مستقل (انگ.) Fully independent
کاملن جدی (انگ.) Quit serious
صرفن سیاسی (انگ.) یا Purely / Merely political
نسبتن محدود (فر.) Relativement limité
نسبتن آرام (انگ.) Relatively calm
عمیقن خشنود (انگ.) Deeply satisfied
به اصطلاح دموكراتیك (انگ.) So- called democratic
۴- بسیاری از واژه های عربی كه در آن زبان به كار نمیروند، تحت تأثیر ترجمه ی فرنگی، به وسیله ی ایرانیان یا تركان عثمانی ساخته شده و وارد زبان ما گردیدهاند. از آن جمله است:
اشغال (انگ.) Occupation
تمركز (انگ.) Concentration
اعزام (فر.) Deleguer
سبعانه (فر.) Forcene
مقننه (فر.) Legislatif
بسیاری از قیدهای تنوین دار تحت تأثیر ترجمه به وسیله ی ما ساخته شده است كه در قدیم در عربی کاربردی نداشته است. مانند:
عمیقن (فر.) Profondement (انگ.) Deeply
مستقیمن (فر.) Directement (انگ.) Directly
مطمئنن (فر.) Certainement(انگ.) Surly یا Certainly
لزومن (فر.) Neccessairement(انگ.) Necessarily
کاملن (فر.) Completement (انگ.) Quite
اخیرن (فر.) Dernierement(انگ.) Recently
و همچنین است استثنائن، منطقن، مشتركن و ده ها مانند آن.
بسیاری از تركیب های عربی تحت تأثیر ترجمه از غرب پدید آمدهاند و سپس در فارسی به كار رفتهاند مانند:
فوقالعاده (فر.) Extraordinaire
صعبالحصول (فر.) Difficile à realiser
منورالفكر / روشنفكر (فر.) Intellectuelle
۵- گروه های پیوندی تازه: بسیاری از گروه های پیوندی فارسی تازه پدید آمدهاند و ترجمه ی گروه های پیوندی فرنگی هستند. از این قبیلاند:
به تصور این كه (فر.) Suppose que یا A supposer
از لحظهای كه (فر.) Au moment que
در موردی كه / در صورتی كه (فر.) Au cas que
به طریقی كه (فر.) De facon que یا De maniere que
به نحوی كه (فر.) De sorte que
از ترس این كه (فر.) De peur que یا De creinte
علاوه بر این كه (فر.) Plus que/ Outre que
در عین حال كه (فر.) En même temps que
بر حسب این كه (فر.) Selon que یا Suivant que
به استثنای این كه (فر.) Sauf que یا Excépte que
حتا وقتی كه (فر.) Quand mâme
از نظر این كه (فر.) Vue que
به امید این كه (انگ.) In the hope that
رواج برخی از عناصر دستوری دیگر
تحت تأثیر ترجمه، برخی از عناصر دستوری كه در گذشته هم وجود داشتهاند، رواج بیش تری یافتهاند. از آن جملهاند: فعل مجهول، فعل مستقبل، مطابقت فعل با مسندالیه ی بی جان، گروه های طولانی، عددهای جمع (مانند ده ها، صدها و هزارها)، کاربرد عدد اصلی به جای عدد ترتیبی، نوآوری هایی در قاعده های جمع و اسم جمع.
همچنین این عناصر دستوری تحت تأثیر ترجمه به صورت شبه پساوند و شبه پیشاوند رواج بیش تری یافتهاند: غیر، آمیز، انگیز، پذیر، شناسی، پیش، پیش، تنوین، دو، چند، كثیر، نیم، نیمه، هم، شبه، سوء، به طور، از لحاظ و غیره.
اکنون به نمونه هایی از این موردها نگاهی می کنیم:
۱- در فارسی معنی فعل مجهول به دو صورت بیان میشود، یكی به وسیله ی فعل شبه مجهول مانند گفتهاند، آوردهاند، زدند در جملههایی مانند «او را زدند»، «به او گفتهاند». این نوع فعل صورت فعل مجهول در زبان گفتار است و در نوشتار نیز کاربرد فراوانی دارد. دیگر به وسیله ی فعل مجهول كه در زبان گفتار رایج نیست و فقط در زبان نوشتن به كار میرود، ولی چون در زبان های فرانسوی و انگلیسی فعل مجهول بسیار است، در زبان ما نیز تأثیر كرده و تحت تأثیر زبان های یاد شده در فارسی هم کاریرد فعل مجهول رو به فزونی نهاده است. مانند:
نامیده میشوند (انگ.) They are called
فعل های مجهول فرنگی، گاهی در فارسی با فعل مجهول كوتاه، یعنی فعل مجهول مركب یا شبه مركبی كه اسم مفعول آن حذف شده است، ترجمه شدهاند:
امضاء شدن (به جای امضاء كرده شدن) (انگ.) To be sugned
انجام شدن (به جای انجام داده شدن) (انگ.) To be carried out
طرحریزی شدن (به جای طرحریزی كرده شدن) (انگ.) To be planned
در فارسی امروز تحت تأثیر ترجمه، نوعی دیگر فعل مجهول كه به صورت گروه فعلی است پدید آمده است. این نوع فعل از تركیب «مورد» و «قرار گرفتن» یا «واقع شدن» به وجود میآید و این هنگامی است كه فعل متعدی است، مانند «حمله كردن»، «انتقاد كردن»، «اعتراض كردن» كه مجهولشان میشود «مورد حمله قرار گرفتن»،«مورد اعتراض قرار گرفتن»، «مورد انتقاد واقع شدن» و مانند آن ها. مثال:
مورد حمله قرار گرفتن (فر.) Etre attaque(انگ.) To be attacked
مورد اعتراض واقع شدن (فر.) Etre proteste (انگ.) To be protested
۲- امروز تحت تأثیر ترجمه، نوعی اسمِ جمع وارد فارسی شده است كه «ات» عربی به آخر آن می چسید. این اسم های جمع ترجمه ی واژه های مفرد فرنگی است و عبارتاند از:
صادرات (انگ.) Exportation
واردات (انگ.) Importation
تبلیغات (انگ.) Propaganda (فر.) Propagande
مطبوعات (انگ.) Press (فر.) La pressa
تظاهراتManifestation (۱)
اصلاحات (انگ.) Reform
انتخابات (انگ.) Election
ملاحظات (فر.) L’apercu
مقررات (انگ.) Disposition
تشكیلات (انگ.) Organisation
۳- دیگر از تأثیرات ترجمه، رواج گروه های اسمی طولانی در زبان ماست. مانند:
«افزایش شكاف میان كشورهای غنی و فقیر ...» كه ترجمهای است از
The growing gap between the rich and poor countries …
۴- کاربرد عدد اصلی به جای عدد ترتیبی نیز تحت تأثیر ترجمه زیاد شده است مانند: "سده ی بیست" به جای "سده بیستم" و از این قبیل است نمره ی یك، اتاق شماره ی بیست، سال ۱۳۴۲ و ده ها مانند آن.
۵- همچنین برخی از واژه ها تحت تأثیر ترجمه بر خلاف قاعده های فارسی جمع بسته میشود مانند:
آلمان ها به جای آلمانی ها (فر.) Les Allemands
و همچنین است انگلیس ها و روس ها به جای انگلیسی ها و روسیان، ولی بسیاری دیگر از این گونه واژه ها درست جمع بسته شدهاند مانند امریكایی ها، ایتالیایی ها، نروژی ها، یونانی ها، ژاپنی ها، نه امریكاها، ایتالیاها، نروژها.
٦- در فارسی قدیم فعل گاهی با مسندالیه بی جان مطابقت نمیكرده است و گاهی میكرده است، ولی امروز تحت تأثیر ترجمه مطابقت فعل با این گونه مسندالیهها، بیش تر شده است مانند:
ارقام سخن میگویند (فر.) Les chiffres parlent
۷- «Must» در انگلیسی، هم به معنی «احتمال دارد» است و هم به معنی «باید». مثال برای این فعل كه به معنی احتمال دارد آمده است: Niagara fall must be beautiful یعنی آبشار نیاگارا باید زیبا باشد. یعنی احتمال دارد زیبا باشد. ممكن است «باید» به معنی «شاید» در فارسی نیز تحت تأثیر ترجمه باشد. مانند: «او باید حالا رسیده باشد».
۸- ممكن است «این طور نیست» نیز، ترجمه ی «N’est ce pas» فرانسوی باشد. در جملههایی مانند:
«او به خانه رسیده است. این طور نیست؟»
۹- رواج نوعی امر خواهشی و احترامی به غیر صیغه امر نیز بیشك ترجمه از فرنگی است. در جملههایی مانند: اگر ممكن است بفرمایید بنشینید، آیا مایلید در را باز كنید؟، ممكن است به خانه ما بیایید؟ به جای بنشینید، در را باز كنید، به خانه ما بیایید.
این اصطلاح ها، ترجمه ی چنین تعبیر های هستند:
مایلید در را باز كنید (انگ.) Would you open the door?
خواهشمندم در را باز كنید (انگ.) Will you open the door?
خواهشمندم كمی آهستهتر صحبت كنید (فر.) Voulez vous parler moins vite
۱۰- به نظر میرسد رواج گروه های فعلی «وجود دارد» و «وجود داشت» نیز تحت تأثیر ترجمه باشد. زیرا ما در فارسی فعل هایی مانند «Il ya» فرانسه و «there is» انگلیسی نداریم و ناچار آن ها را با «هست» و «وجود دارد» ترجمه میكنیم.
۱۱- فعل های مستقبل نیز تحت تأثیر ترجمه در زبان ما رواج بیش تری یافته است. در زبان پهلوی صیغه ی خاصی برای مستقبل نبوده است و مضارع نقش مستقبل را نیز بازی میكرده است. در فارسی دری قدیم گاهی مضارع مجرد فعل شبه معین "خواستن" (خواهم، خواهی، خواهد ...) به ویژه با فعل "بودن" صیغه ی مستقبل میساخته است. مانند «خواهد بود» و غیره. با این حال این فعل همیشه مستقبل نمیساخته است، زیرا در بسیاری از موردها، فعل شبه معین بوده است، نه فعل معین مستقبل ساز. مثلن «خواهم رفتن» و «خواهم شدن» به معنی میخواهم بروم میآمده است. مانند:
- خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ / و آن جا به نیكنامی پیراهنی دریدن (حافظ)
در این دوران، باز صیغههای مضارع به ویژه مضارع مجرد نقش مستقبل را نیز بازی میكردهاند، ولی به تدریج فعل شبه معین "خواستن" (خواهم، خواهی ...) تبدیل به فعل معین مستقبل ساز شده است و در زمان ما تحت تأثیر ترجمه، صیغه ی مستقبل تثبیت گردیده است. اما ما هنوز در زبان گفتار صیغه ی تثبیت مستقبل نداریم و برای رساندن این معنی، باز از فعل مضارع بهرهمی گیریم. پس رواج فراوان مستقبل در نوشتن، بیشك تحت تأثیر ترجمه است.
۱۲- در این جا به مثال هایی برای واژه ها مستقلی كه تحت تأثیر ترجمه به صورت شبه پساوند و شبه پیشاوند در آمدهاند، نگاهی می کنیم. این شبه پساوندها و پیشاوندها عبارتاند از: پیش، پیشی، دو، همه چند، نیمه، نیم، هم، شبه، سوء، به طور، از لحاظ، از حیث:
پیش خرید (فر.) Préachat
پیش گیری، جلوگیری (فر.) Prévention
پیش آگهی (فر.) Préavis
پیش داوری (فر.) Préjuge
پیشاوند (انگ.) Préfix (فر.) Préfixe
پیشرس (فر.) Précoce
گاهی این گونه واژه ها به جای «پیش» با «پیشی» ترجمه میشوند مانند:
احساس پیشی (فر.) Pressentiment
قضاوت پیشی (فر.) Préjugé
و همچنین است وضع عناصر دستوری كه در مثال های زیر آمده اند:
دو همسری، دو جانبه، همه جانبه، چند جانبه، كثیرالاضلاح، چند خدایی، نیمه رسمی، نیم دایره، نیمه متمدن، نیمه راه، نیمه خدا، هم جوار، هماهنگ، همخونی، هم پیمان، هم عصر، هم وطن، هم میهن، هم عقیده، هم مسلك، شبه فلز، شبه معین، سوء تفاهم، سوء رفتار، سوء ادب، سوء هضم، سوء جریان، سوء استفاده، به طور محسوس، به قدر كافی، به مقدار زیاد، به طور وسیع، از لحاظ اقتصادی، از نظر نظامی، از حیث نظامی و ده ها مانند آن كه اخیرن رایج شده است.
یادآوری: «سوء» در قدیم با واژه های عربی تركیب میشده است. مانند سوءالقنیه و سوء القضاء، ولی تركیب آن با واژه ها فارسی یا فارسی شده، به احتمال قوی، تحت تأثیر ترجمه است و تازگی دارد.
تأثیر حروف اضافه ی فرانسوی و انگلیسی در فارسی
شماره ی حرف های اضافه ی فارسی و حروف جرّ عربی از حرف های اضافه فرانسه و انگلیسی به مراتب كم تر است؛ به این سبب در این دو زبان هنگام ترجمه، برخی از اسم های مضاف به جای حرف اضافه به كار میروند. مانند خلف در عربی، و عقب و پس و سپس در فارسی به جای Behind انگلیسی و Derrière فرانسه.
و از این قبیل است، روی، زیر، بالای، نزد، پیش و غیره (با كسره ی آخر) كه در فارسی اسم مضافاند و گروه كوتاه وابسته ساز، میسازند، ولی برابر شان در فرانسه و انگلیسی حرف اضافه است. به همین سبب برخی از دستورنویسان به تقلید از زبان فرانسه و انگلیسی این واژه ها را هم حرف اضافه خواندهاند، (۱۸) در حالی كه درست نیست.
این گونه حرف های اضافه ی فرنگی كه در فارسی مانندشان وجود ندارد، به وسیله ی گروه های وابسته ساز ترجمه شدهاند و این گروه ها یا بلندند و در آن صورت ساختمانشان چنین است:
حرف اضافه + اسم + كسره یا حرف اضافه ی دیگر
بر + ضد = (فر.) Contre(انگ.) Against
به + استثنا + ی = (فر.) Sauf (انگ.) Except
و یا كوتاهاند یعنی صورت كوتاه شده ی گروه های یاد شده هستند. مانند: نزد، پیش، جلو و غیره كه میتوان آن ها را به صورت بلند هم به كار برد. یعنی به صورت به نزد، در پیش، در جلو.
این گروه ها نیز یا در زبان ما وجود داشتهاند، مانند به سوی، بر فراز، درباره ی، در باب و در بالای، و یا در عصر حاضر پدید آمدهاند. مانند بر ضد، به استثنای و غیره. نمونه هایی از این گروه ها به قرار زیر است:
الف) آن هایی كه با گروه های كوتاه ترجمه شدهاند و برابرشان از قدیم در زبان ما وجود داشته است:
نزد، نزدیك (فر.) Chez(انگ.) Near
بالای (انگ.) Above
روی (فر.) Sur(انگ.) On, Upon
زیر (انگ.) Below
زیر، تحت (فر.) Sous(انگ.) Under
بین، میان (فر.) Entre(انگ.) Between
طبق، مطابق (فر.) Suivant
عقب، پس، پس پشت (فر.) Derriere(انگ.) Behind
درون، داخل (انگ.) Inside
بیرون، خارج (فر.) Dehors(انگ.) Outside, Out
مقابل، برابر (فر.) Vis – a - vis(انگ.) Opposite
ب) آن هایی كه با گروه های بلندتر ترجمه شدهاند و برابرشان در قدیم وجود نداشته و اخیرن تحت تأثیر ترجمه پدید آمدهاند:
به وسیله ی، به واسطه ی (فر.) Par(انگ.) By
بدون (فر.) Sana (انگ.) Without
بر ضد، علیه (فر.) Contre (انگ.) Against
به استثنای (فر.) Sauf(انگ.) Except, Excepting
به عنوان (فر.) Comme(انگ.) As
در عرض، در مدت (فر.) Durant(انگ.) During
پیرامون، در اطراف (فر.) Autour de(انگ.) Around
در برابر، در مقابل (مثلن در برابر دادگاه) (فر.) Devant(انگ.) Before
ج) آن هایی كه با گروه های بلندتر ترجمه شدهاند و برابرشان در فارسی تازگی ندارد و از قدیم بوده است:
به سوی (انگ.) Toward
درباره ی (فر.) Sur(انگ.) About
با وجود، علی رغم (فر.) Malgrè(انگ.) Despite
گروه های وابسته ساز تازه: برخی از گروه های وابسته ساز تازه ی فارسی، ترجمه ی گروه های وابسته ساز فرنگی هستند:
به وسیله ی (فر.) Au moyen de(انگ.) By means of
در ارتباط با (انگ.) In common with
در مقایسه با (انگ.) In comparison with
در تماس با (انگ.) In contact with
به جای (انگ.) Instead of
در حال (فر.) En cas de(انگ.) In case of
به نفع، له (فر.) En faveur de(انگ.) In favour of
در جریان (فر.) Au cours de
به دنبال (فر.) A la suit de
از طریق (انگ.) By way of
از طرف (انگ.) On behalf of
برای خاطر، به خاطر (انگ.) For the sake of
با عطف به، با احترام به (انگ.) With respect to
با توجه به (انگ.) With regard to/ regarding to
نسبت به (انگ.) In proportion to
حرف های اضافه ی فرنگی تأثیر دیگری نیز، در زبان ما داشتهاند، و آن تغییر معنی یا تغییر مورد کاربرد حرف های اضافه ی فارسی است مانند:
مطالعه كردن روی، به جای مطالعه درباره ی (فر.) Etudier sur
تكیه كردن روی، به جای تكیه كردن بر (فر.) Appuyer sur
حساب كردن روی (فر.) Compter sur
یادآوری: برابر بسیاری از حرف های اضافه و گروه های وابسته ساز فرنگی در فارسی، حرف اضافه یا گروه وابسته ساز نیست، بلكه صفت یا قیدند مانند:
بعد از (فر.) Apres (انگ.) After
پیش از (فر.) Avant(انگ.) Before
به جز (فر.) Hors de
مستقل از (فر.) Independamment de
دور از (انگ.) Away from
بر كنار از، فارغ از (انگ.) Aside from
مربوط به (انگ.) Concerning (فر.) Concernant
علاوه بر (انگ.) Bestides
كه از تعبیر های یاد شده تنها «مستقل از» تازگی دارد و تحت تأثیر ترجمه پدید آمده است. بقیه در فارسی قدیم هم بودهاند و سابقه داشتهاند و تحت تأثیر ترجمه پدید نیامدهاند.
واژه هایی كه از زبان های فرنگی به فارسی ترجمه شدهاند، همیشه با یك كلمه برگردانده نشده، بلكه گاهی به وسیله ی دو یا چند كلمه و گاهی هم با یك جمله برگردانده شدهاند. ولی بسیارند واژه هایی كه با یك كلمه ترجمه شده اند و این واژه های ترجمهای نیز بر دو گونهاند: یكی واژه های تازه كه پیش از آن در زبان ما نبودهاند و یا به معنای دیگری به كار میرفتهاند و تحت تأثیر ترجمه ساخته شدهاند، مانند: دانشگاه، دانشكده، آزادیخواه و صدها مانند آن، و دیگر آن هایی كه تازگی ندارند.
مثال برای واژههایی كه با دو یا چند واژه و به صورت گروه ترجمه شده اند:
راه حل (انگ.) Solution
به طور مستقیم (انگ.) Directly(فر.) Directement
به طور خودكار، به طور اتوماتیك (فر.) Automatiquement(انگ.) Automatically
به طور طبیعی (انگ.) Naturally(فر.) Naturellement
به طور عجیب (انگ.) Strangely(فر.) Etrangement
به طور غیر قانونی (فر.) Illégalement, Illégitimement
و از این قبیلاند: به طور غیر رسمی، به طور رسمی، به طور دایم، به طور محسوس، به طور غیر محسوس، به طور مساوی و ده ها مانند آن.
از واژه هایی كه به صورت گروه ترجمه شدهاند، آن واژههای دستوری فرانسه و انگلیسی هستند (مانند حرف های اضافه و پیوندها) كه در فارسی مانندشان وجود ندارد، مانند:
بر ضد، علیه (فر.) Contre(انگ.) Against
به عنوان (فر.) Comm (انگ.) As
دیگر از گروه های ترجمهای تازه، گروه های فعلی و مصدری هستند كه شمار آن ها بسیار زیاد است مانند:
تشدید كردن (انگ.) To aggravate
معرفی كردن (انگ.) To introduce
صنعتی كردن (انگ.) To industrialize(فر.) industrialiser
اشغال كردن (فر.) occuper(انگ.) To occupy
سازمان دادن (انگ.) To organize(فر.) Organiser
عادی كردن (فر.) normaliser
گاهی دو كلمه ی بیگانه با یك كلمه ی فارسی ترجمه شده است مانند:
شاهكار Chefs d’oeuvre
اما واژه هایی که با یك كلمه ی تازه ترجمه شدهاند و زبان فارسی را غنی كردهاند، عبارتاند از:
جامعهشناسی (فر.) Sociologie(انگ.) Sociology
روان شناسی (فر.) Psychologie(انگ.) Psychology
سبكشناسی (فر.) Stylistique(انگ.) Stylistics
زبان شناسی (فر.) Linguistique(انگ.) Linguistics
اقتصادی (فر.) Economique(انگ.) Economic
کاملن (فر.) Complétement(انگ.) Completely
خراب كاری (انگ.) Sabotage
افسانه ای (انگ.) Legendary(فر.) Legendaire
چند جانبه (انگ.) Multilateral
دو جانبه (انگ.) Bilateral
مجدانه (فر.) Sérieusement
مطمئنن (فر.) Certainement(انگ.) Certainly
اعتراضكننده (انگ.) Protester
و صدها مانند آن مانند: عادلانه، آزادی خواه، احتمالن، مطمئنن، عمیقن و غیره.
شك نیست كه بسیاری از این تعبیر ها و واژه ها، بسیار زیبا ترجمه شدهاند و مورد اقبال فارسیزبانان نیز قرار گرفتهاند. از این قبیلاند: دانشگاه، دانشكده، دادرسی، بازپرس، شكستناپذیر، دادستان و غیره. ولی برخی دیگر با نهایت بیذوقی به فارسی برگردانده شدهاند.مانند:
فوقالذكر (فر.) Sus - mentionne(انگ.) Above mentioned
اتخاذ تدابیر لازم (فر.) Prendre des measures nécessaires(انگ.) Take the necessary measures
قوه ی مقننه (فر.) Pouvoir législatif(انگ.) Legislative power
قوه ی مجریه (فر.) Pouvoir exécutif(انگ.) Exccutive power
كه برخی از این ها مانند «فوقالذكر» با قاعده های دستوری هم مطابقت ندارند. زیرا جزء اول این تعبیر باید صفت باشد نه اسم. صفاتی مانند فائق و سابق و غیره. همچنین كلمه ی «عمومی» در تركیب هایی مانند روان شناسی عمومی، زبان شناسی عمومی كه ترجمه ی نادرست«General» است. ولی «General» در این جا به معنی كلی است، نه عمومی. و به تر بود این عبارت را چنین ترجمه میكردند: كلیات زبان شناسی، كلیات روان شناسی، یا دست كم، زبان شناسی كلی، روان شناسی كلی و غیره.
باری كار ما رد یا قبول این گونه اصطلاح ها نیست، بلكه مراد تنها بیان حقیقتی است واقع، و شرح نكاتی است درباره ی فارسی معاصر و همچنین مراد، نشان دادن واژه هایی است كه خواه و ناخواه و عملن وارد زبان ما شدهاند و به وسیله ی عده زیادی از مردم نیز به كار میروند و چنین تحقیقی ـ یعنی پژوهش درباره ی تأثیر زبان ها در یكدیگر ـ از مباحث مهم دانش نو زبان شناسی است كه در همه ی كشورهای پیشرفته صورت میگیرد. این امر كار واژهسازان زبان فارسی را نیز كه میل دارند نثر امروز را پالایش كنند و واژه های زیباتری به جای اصطلاح ها مورد بحث به مردم عرضه كنند، آسانتر میسازد. زیرا با مراجعه به مجموعههای حاضر و آماده، به آسانی میتوانند واژه ها و تعبیر هایی را كه نمیپسندند یافته و به جای آن ها تركیب های مناسبتری بسازند و در دسترس مردم بگذارند؛ آن گاه تا مردم كدام را انتخاب كنند.
گروهی بر آنند كه برای این اصطلاح ها و تعبیر ها باید نظایر و مترادف هایی از آثار قدیم یافت، ولی باید دانست كه بسیاری از این اصطلاح ها در آن آثار برابری ندارند. مثلن «خط هوایی» و امثال آن در نوشته ی گذشتگان مترادف نداشته است. زیرا در آن زمان هواپیمایی نبوده است كه خط هوایی هم باشد؛ ثانین کاربرد تعبیر های كه در آثار قدیم مانند و مترادف داشتهاند نیز، مشكلی ایجاد نمیكند. مثلن شك نیست كه «تبادل نظر» (۱۹) در قدیم مترادف هایی مانند «مشورت» و «رای زنی» داشته است، اما این دو تعبیر را همیشه نمیتوان به جای «تبادل نظر» به كاربرد؛ وانگهی ما مدعی نیستیم كه مفهوم «تبادل نظر» اصلن در قدیم نبوده است، بلكه فقط میگوییم «تبادل نظر» به صورت امروزی آن تازگی دارد و ترجمهای از زبان فرانسوی و یا انگلیسی است و اگر هم كسی این تعبیر را نمیپسندد، به تر است زیباتر از آن را بسازد و در میان مردم رایج كند. به هر حال قصد ما هواخواهی از این واژه ها و تعبیر ها یا مخالفت با آن ها نیست. بلكه غرض، عرضه كردن آن هاست، بدون اظهار نظر شخصی. زیرا بحث درباره ی زشتی یا زیبایی این تعبیر ها كار عدهای بیش تر و مستلزم مجال وسیعتری است.
برخی از این اصطلاح ها در فرانسه یا انگلیسی دو برابر دارند مانند «احساس احتیاج كردن» در فرانسه كه یك بار برابر است با «Ressentir le besoin de» و دیگر با «Eprouver le besoin de» . و این در موردی است كه بتوان كلمهای را با مترادف آن عوض كرد.
برابر برخی از اصطلاح های ترجمه ای فارسی، در زبان فرانسوی و انگلیسی شبیه به هم نیستند و صورت فارسی آن ها، ترجمه ای از یكی از زبان های یاد شده است، نه از هر دو. مثلن این اصطلاح ها از فرانسه ترجمه شدهاند، نه از انگلیسی:
سفر بخیر (فر.) bon voyage (انگ.) Have a good trip
اطاق خواب (فر.) La chamber a coucher (انگ.) Bed room
سالن ناهارخوری، اتاق ناهارخوری (فر.) La sale a manger(انگ.) Dinnig room
احتیاج داشتن (فر.) Avoir besoin(انگ.) To need
در حالی كه برابر بسیاری دیگر از این اصطلاح ها در هر دو زبان مشابه هماند. مانند:
اتخاذ تدابیر لازم (فر.) Prendre des measures nécessaires (انگ.) Take the necessary measures
در هر صورت (فر.) En tous cas (انگ.) In any case
ماه عسل (فر.) L’une de mile (انگ.) Hony – moon
سلسله جبال (فر.) Chaîne de montagnes (انگ.) Chain of mountains
عمیقن (فر.) Profondement (انگ.) Deeply
زیر نظر (فر.) Sous la direction de (انگ.) Under the direction of
و صدها مانند آن.
برای بسیاری از این گونه واژه ها و تعبیر ها، نگارنده فقط برابر فرانسوی آن ها را یافته است. مانند:
مواد اولیه Les matières promières
آراء عمومی Les voix Publiques
آرامش پیش از توفان Le Calme avant l’orage
آزادی سیاسی La liberté politique
آزادی عمل La liberté d’action
آزادی فردی La liberté individuelle
اتاق عمل Salle d’operation
برای برخی دیگر فقط برابر انگلیسی آن ها را یافته است مانند:
اظهار امیدواری كردن To express hope
اصلاح همه جانبه All round reform
اتاق نشیمن Sitting room
اعتماد كامل داشتن به To have the full confidence in
و برابر برخی دیگر از این اصطلاح ها را هم در فرانسه و انگلیسی و هم در عربی یافته است، مانند:
ملل متحد = (عربی) الامم المتحده (فر.) Les nations unies(انگ.) United nations
این شواهد مینمایاند كه بسیاری از این تعبیر ها در همه ی زبان ها وجوددارند و تا حدی جبنه ی جهانی یافتهاند و منحصر به زبان انگلیسی و فرانسه و فارسی نیستند. ولی، البته هر یك از این ها، نخست در یك زبان به كار رفتهاند و سپس به زبان های دیگر ترجمه شدهاند. مثلن اصطلاح «پرده ی آهنین» (۲۰) به معنی خاص سیاسی آن، نخست در زبان انگلیسی و به وسیله ی چرچیل به كار رفته است و پس از آن وارد زبان های دیگر شده است. نهایت آن كه اغلب این تعبیر ها به وسیله ی زبان های انگلیسی یا فرانسوی به زبان ما آمدهاند و گاه به درستی نمیتوان تعیین كرد كدام اصطلاح نخستین بار از زبان انلگیسی و كدام یك از زبان فرانسوی وارد فارسی شده اند. از این رو ما تأثیر این دو زبان را در فارسی با هم مورد مطالعه قرار دادیم.
این گونه اصطلاح ها نخست بیش تر از زبان فرانسوی وارد زبان ما میشدهاند، زیرا در گذشته بیش تر بنیادگذاران فرهنگ و تمدن جدید در كشور ما، در فرانسه و بلژیك و سویس درس خوانده بودند و در نتیجه اصطلاح ها و تعبیر های آن زبان را از راه جراید، كتاب های فرهنگی، نامههای اداری، درس های دانشگاهی و آثار علمی وارد زبان فارسی كردهاند. اما تأثیر زبان فرانسوی در فارسی بیش تر مربوط به گذشته است. زیرا در سال های اخیر زبان انگلیسی در میهن ما جای زبان فرانسوی را گرفته است و امروز تعبیر های ترجمه ای، بیش تر از راه انگلیسی وارد زبان ما میشود. ولی شك نیست كه زبان فرانسه در چند دهه ی پیش ـ یعنی وقتی كه زبان خارجی مردم درس خوانده ی ما بود ـ اثر ژرفی در فارسی بر جای نهاده است.
دنباله دارد . . .
(پایان بخش سوم)
نوجه: خوانندگان ارجمند من می توانند دنباله ی این رساله را در موضوع شماره ی ۱۱ (هنر ترجمه و مسایل آن) در "آرشیو موضوعی" یافته و بخوانند. با سپاس، آریا ادیب
شماره ی نوشته: ۱٦ / ۱۱
دکتر خسرو فرشید ورد
تدوین و ویرایش: آریا ادیب
تاثیر ترجمه بر واژگان و دستور زبان فارسی
(بخش چهارم)
بسیاری از تعبیر های فارسی بی آن كه از زبان های اروپایی ترجمه شده باشند، مشابهت فراوانی با تعبیر های اروپایی دارند. دلیل این كه این گونه تعبیر ها و واژهها از فرنگی ترجمه نشدهاند، آن است كه در آثار قدیم فارسی كه هیچ ارتباطی با زبان های فرانسوی و انگلیسی نداشتهاند، به كار رفتهاند. مثال:
تحت فرمان، زیر فرمان (انگ.) Under the command
- زمین و زمان زیر فرمان توست. (فردوسی)
- «تخمینن به قدر هفتاد نفر از امیرزادگان تحت امر و نهیام بودند.» (رستم التواریخ، برگ ۱۹، تصحیح محمد مشیری، چاپ اول)
- «از عهد آدم تا كنون كه اكثر اقالیم در تحت تصرف و فرمان اروغ چنگیز خان است.» (تاریخ جهانگشا، برگ ۲۱، ج ۱، تصحیح قزوینی).
ناتمام (انگ.) Incomplete(فر.) Inachevé
- ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است / به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را (حافظ)
آب انبار (انگ.) Water storage
چهارپا (فر.) Quadrupiède
تشنه به خون (انگ.) Bloood - thirsty
عقب مانده / واپس مانده (انگ.) Remain behind
- به واپس ماندگان از كاروآن ها (نظامی)
بیتوقف، بیوقفه (فر.) Sans arrêt
آب جاری، آب روان (انگ.) Running water
- چو نالان آیدت آب روان پیش / مدد بخشش ز آب دیده خویش (حافظ)
مانداب (انگ.) Stagnant water
شكستن مجلس (ختم جلسه) (انگ.) To break up a session
- «چون مجلس بر شكست شرابدار گفت ...» (منتخبات بهارستان، برگ ۱۸، چاپ امیركبیر، چاپ اول)
شكل گرفتن (فر.) Prendre forme (انگ.) Take shape
- هلال، شكل ز نعل سمند او گیرد / ز این سبب ز خسوف ایمن است شكل هلال (ازرقی)
حیاتی تازه (تجدیدحیات) (فر.) Renaissance
- «چون از وصل او خبر یافتند شادمان گشتند و حیاتی تازه و عیشی نو به مكان او در اجرا و اجسام ایشان ظاهر شد.» (ترجمه ی تاریخ یمینی، برگ ۹۵، س ۱۴).
نیمروز (فر.) Midi
شكستن بازار (سیاه) (انگ.) Crack (black) market
- یارم چون قدح به دست گیرد / بازار بتان شكست گیرد (حافظ)
- كرشمهای كن و بازار ساحری بشكن / به غمزه رونق ناموس سامری بشكن (حافظ)
چشمه ی حیوان، چشمه ی زندگی (انگ.) Fountain of life
گشودن باب مذاكرات (فر.) Ouvire la porte (du pouparler)
- عسی الله یقضی بانهم نبیله فیختم بالحسنی و یفتح بابا (مرزباننامه، برگ ۴۱)
ناطبیعی (غیر طبیعی) Abnormal
- «هرچه تن مردم را طبیعی است بشناسد، و هر چه ناطبیعی است بشناسد.» (ذخیره خوارزمشاهی، برگ ۱۵، چاپ دانشگاه تهران، طبع اول).
نامستقیم (غیر مستقیم) (انگ.) Indirect
- دل چون كانون و دیده چون آتش / كار نامستقیم و حال سقیم (ابوالعلاء، به نقل از واژه نامه)
«نامستقیم» این جا به معنی «كج» است ولی «غیر مستقیم» و «نا مستقیم» كه بر اثر ترجمه وارد زبان ما شده به معنی «از راه دیگر» است.
دل شكسته (انگ.) Broken heart
- بكن معاملهای وین دل شكسته بخر / كه با شكستگی ارزد به صد هزار درست (حافظ)
اختلاف آراء (اختلاف نظر) (فر.) La divergence de vue
- «میان كزلی و پسر و اصحاب اختلاف آراء پدید آمد.» (جهانگشای جوینی، ج ۲، برگ ۷۲، تصحیح قزوینی)
- «و عجز و قصور و اختلاف آراء اهوای هر كس باز نمود.» (جهانگشای جوینی، ج ۱، برگ ٦۸).
عقده گشایی، گرهگشایی كردن (فر.) Denouer
- چو غنچه گرچه فرو بستگیست كار جهان / تو همچو باد بهاری گرهگشا میباش (حافظ)
به شرط این كه (فر.) A condition que
به علت این كه، به سبب این كه (فر.) A cause que
بیآن كه، بی از آن كه (فر.) Sans que
- بی از آن كاید از او هیچ گنه از كم و بیش / سیزده سال كشید از ستم چرخ ذمیم (ابوحنیفه اسكافی)
پیشتر از آن كه، پیش تا (فر.) Ravant we
- یارب از ابر هدایت برسان بارانی / پیش تر ز آن كه چو گردی ز میان برخیزم (حافظ)
- خیز تا بر گل نو كوز گكی باده خوریم / پیش تا كوزه كند از گل ما دست زمان (فرخی)
با وجودی كه (فر.) Malgré que
- در نمازی ور شك میكشدم / با وجودی كه با خدای منی
بعد از آن كه (فر.) Après que Depuis que
علیرغم، به رغم (انگ.) In spite of(فر.) En depit de
به نیروی (فر.) A forte de
- به نیروی یزدان نیكی دهش. (فردوسی)
به یاری (انگ.) In aid of
بر اثر، در پی (فر.) A la suite de
- صبر و ظفر هر دو دوستان قدیماند / بر اثر صبر نوبت ظفر آید (حافظ)
اصطلاح هایی كه مشابهت چندانی با اصطلاح های ترجمه ای ندارند
در قدیم به جای تعبیر ها و اصطلاح های ترجمه ای، غالبن تعبیر های دیگری به كار میرفته است كه در عین این كه با آن اصطلاح ها تفاوت داشته است، به آن ها نیز كم و بیش شبیه بوده است. از آن جمله اند:
«نخست بار» به جای «برای نخستین بار» (انگ.) For the first time
- نخست بار كه بر كان او گذشت فلك / بریده یافت شب و روز را ز یكدیگر (مختاری، به نقل از المعجم، چاپ خاور ۱۳۱۵)
«قولا واحدن» به جای «به اتفاق آراء»:
- «والف شیدا و پیدا و هویدا و آشكارا و پیشوا و اندروا و نانبا، قولن واحدن روا باشد كه روی سازند.» (المعجم، برگ ۱۵۷، س ۱۲، چاپ خاور ۱۳۱۵).
شرقی جنوبی به جای جنوب شرقی، غربی جنوبی به جای جنوب غربی، غربی شمالی به جای شمال غربی، شرقی شمالی به جای شمال شرقی
- «پس نام آن چهار یك كه میان شرق و جنوب است شرقی جنوبی است و آن كه میان جنوب و مغرب است غربی جنوبی بود و آن كه میان مغرب و شمال است، غربی شمالی بود و آن كه میان شمال و مشرق است شرقی شمالی بود.» (التفهیم، برگ ٦۵ و ٦٦، تصحیح استاد همایی، سال ۱۳۱۸).
«به كس داشتن و به كس شماردن» به جای «روی كسی حساب كردن»:
- گر فریدون بود به عزت مال / بیهنر را به هیچكس مشمار (سعدی)
«وجهی اندیشیدن» به جای «تدبیری اتخاذ كردن»:
- «اكنون حكم مروت و قضیت كرم آن است كه بردن مرا وجهی اندیشید.» (كلیله و دمنه، چاپ قریب، برگ ۱۰۱).
«تدبیری اندیشیدن» به جای «تدبیری اتخاذ كردن»
- «حالی به صلاح آن لایقتر كه تدبیری اندیشی و بر وجه مسارعت روی به حلیت آری.» (كلیله و دمنه، تصحیح مینوی، چاپ اول، برگ ۱۰۱).
مثال برای موردهای كه میان تعبیر های فارسی و فرنگی مشابهت بیش تری است:
«اختلاف كلمه و تفرق كلمه» به جای «اختلاف نظر»: (فر.) La divergence de vue
- «هیچ استعلای دشمن را چون نفرت مخلصان و تفرق كلمه لشكر و رعیت نیست.» (كلیله و مینوی، ۱۳٦٦).
- «در اثنای آن، خبر اختلاف کلمات امرای عراق رسید.» (تاریخ جهانگشای جوینی، برگ ۳٧، ج ۲، تصحیح قزوینی).
«اتفاق كلمه» به جای «اتفاق نظر و وحدت نظر»: (فر.) Unite de vue
- «دانی و قاضی و مطیع و عاصی را در امتثال فرمان، اتفاق كلمه پدید آید.» (التوسل الی الترسل، برگ ۹٦، س ۱۵، چاپ بهمنیار).
«تحت قدرت» شبیه «تحت نفوذ»: (انگ.) Under the influence of
- «چون ایام خشم به سر آید و نوبت رضا در آید، عوض آن دادن و تلافی آن فرمودن در تحت قدرت فطری بشری و امكان قوت بنیت آدمی نیاید.» (التوسل الی الترسل، برگ ۲٦).
«تحت تصرف» شبیه «تحت اشغال»: (فر.) Sous l’ccupation de
- «آن ولایت در تحت تصرف خود در آورد.» (چهار مقاله، چاپ معین، برگ ۱٦، س ۴).
یادآوری: مانند این تعبیر ها كه با «تحت» ساخته شدهاند، فقط در فارسی ترجمهای دیده میشود:
تحت این شكل (فر.) Sous cette forme
تحت بررسی، تحت آزمایش (انگ.) Under examination
تحت مطالعه (انگ.) Under study
تحت بازجویی (انگ.) Under investigation
و از این قبیل است: تحت تعقیب، تحت پیگرد، تحت نظر، تحت نظارت، زیر نظر.
برخی از این گروه ها در فارسی و فرنگی، كار صفت را میكنند مانند:
مواد تحت بررسی (انگ.) The material under examination
«مجاری احوال» مانند «جریان امور»:
- «و در تضاعیف آن مكاتیب از مجاری احوال خویش و كید حساد و اهمال حقوق و اصغا و اجابت كه از حضرت بخارا بنمایم خصوم او رفته بود.» (ترجمه ی تاریخ یمینی، برگ ٧۰، س ٧).
- اگر محول جهانیان نه قضاست / چرا مجاری احوال بر خلاف رضاست (انوری)
گاهی دو تعبیر فارسی و فرنگی عینن مانند هماند، اما معنی آن ها در دو زبان متفاوت است. مانند: «تصمیم گرفتن» در فارسی و «Prendre décision» در فرانسه:
- «عزیمت نهضت برای تحری رضای او بر آن بخش تصمیم گرفت.» (التوسل، برگ ۱٦٦، س ۲۱) «نیز عزیمت این جانب (بر نهضت) سوی خراسان تصمیم گرفته بود.» (التوسل، برگ ۱۸۴، س ۱۰).
چنان که دیده میشود، مسند الیه و فاعل تصمیم گرفت «عزیمت» است نه انسان، بنابراین میان معنی «تصمیم گرفتن» امروز كه به انسان اسناد داده میشود و از زبان های اروپایی ترجمه شده است و تصمیم گرفتن که در قدیم به عزم و عزیمت نسبت داده می شده است، تفاوت است. زیرا تصمیم در قدیم به معنی «گزیدن و گذشتن در كار عزیمت بوده است» (واژه نامه) ولی امروز به معنی اراده است.
- «و چون امیر ناصرالدین خاطر از كار قصدار بپرداخت، عزم غز و كفار مصمم كرد.» (ترجمه تاریخ یمینی، برگ ۲٧، س ٧). - «آتش غیرت در نهاد ناصرالدین متصاعد شد و عزم انتقام مصمم كرد.» (همان كتاب برگ ۳۱، س ۱۲).
- «چون این جواب به عضدالدوله رسید خشمناك شد و عزم مقاومت و مكاوحت قابوس مصمم كرد.» (همان كتاب، برگ ۴۹، س ۱۳).
حاصل سخن آن كه تعبیر های ترجمه ای غیر علمی و غیر فنی كه وارد زبان ما شده است، از ده هزار متجاوز است و نگارنده تنها ده هزار از این اصطلاح ها را كه نمونه ی آن ها داده شد، به دو زبان فرانسه و انگلیسی گرد آورده است. برخی از متعصبان، با این اصطلاح ها مخالفاند و وجود آن ها را در زبان فارسی دلیل ناتوانی و ضعف آن میدانند و این امر طبیعی را مغایر غرور ملی و مخالف شئون فرهنگی ایران میدانند. ولی این اندیشه پنداری باطل بیش نیست، زیرا در جهان نه زبان پاك وجود دارد نه نژاد و فرهنگ خالص و زبان ها و فرهنگ های جهان از آمیزش و پیوند با یكدیگر به وجود میآیند و بارور میشوند و زبان و فرهنگ پاك چیزی جز زبان و فرهنگ ناتوان نیست. نهایت آن كه گرفتن فرهنگ و تمدن و تعبیر های بیگانه، نباید استقلال زبان و فرهنگ ما را از میان ببرد، و الا اگر این كار موجب غنی شدن و بارور گردیدن آن شود، بسیار هم مفید است. مثلن ورود عین واژه های بیگانه در زبانی، اگر از حد اعتدال بگذرد، خوب نیست، ولی ورود تعبیر های ترجمهای بسیار مفید است و نشانه ی زنده بودن و باروری زبان است. نشانه این است كه زبان به اندازهای تواناست كه میتواند ده ها هزار تعبیر ترجمه ای بیگانه را در خود حل كند و آن ها را هضم و جذب نماید و آن عناصر را چنان به رنگ ملی و محلی در آورد، كه كسی به بیگانه بودن آن ها پی نبرد و نداند كه این همه واژه و اصطلاح از زبان های دیگر آمده است. همان طور كه در زبان ما چنین شده است.
وانگهی، این نفوذ در هر زبانی دیده میشود و امری است کاملن طبیعی؛ به طوری كه این تأثیر در نوشته ی ادیبان و قلم زنان دانشمند كشور ما نیز دیده میشود. در نوشته ی كسانی مانند دكتر صفا، دكتر خانلری، دكتر زرینكوب. این نشانه این است كه این كار نقضی برای زبان ما نیست.
در این جا نمونه هایی از این گونه اصطلاح ها را از آثار ادیبان معاصر را نگاه می کنیم:
قضاوت عجولانه (فر.) Le jugement hâtif
- «و در این قضاوت عجولانه، از طریق انصاف و عدالت خارج گشتهاند.» (نقد ادبی، برگ ۱۷۴، چاپ اول از دكتر زرین كوب).
یك برهه از زمان (انگ.) A period of time
- «و البته واقعهای كه در یك برهه از زمان حادث میشود، تأثیرش به مراتب بیش تر است.» (همان كتاب، برگ ۲۵۰).
نقش باختن و نقش بازی كردن (انگ.) To play of the role (فر.) Jouer role
- «درصدد بر آمد كه در این دورههای تعصب و شقاق، چنان که باید نقش سیاسی مؤثری ببازد.» (ادبیات فرانسه در دوره رنسانس، ترجمه دكتر زرین كوب، برگ ۹۲).
اسكندر كبیر و دارای كبیر (فر.) Alexandre le Grand(انگ.) Alexandre the Great
- آن روز كه دارای كبیر از مدد بخت / بر كند ز بن ریشه آشوب و فتن را (بهار)
لقب كبیر برای پادشاهان و رجال تعبیری است فرنگی. زیرا در ایران اسلامی به چنین پادشاهی «سلطان اعظم» «پادشاه جهانگیر» و غیره میگفتهاند.
نتایج درخشان (انگ.) Brilliant results
- «قالبشكنی شعر نو همیشه و همه جا نتیجه درخشان به بار نیاورده است، اما ... .» (شعر بیدروغ شعر بی نقاب، برگ ۲۸۰، چاپ اول از دكتر زرینكوب).
كار درخشان (انگ.) The brilliant work
- كار بزرگ و درخشان (تاریخ زبان، دكتر خانلری، برگ ۲۰۴، ج ۱).
تصمیم گرفتن (فر.) Prendre decision
- تصمیم به ترك وطن گرفت. (با كاروان حله، برگ ٦۳، تألیف دكتر زرینكوب).
پر كردن گودال، پر كردن شكاف (انگ.) To fill the gap
- «باید گودالی را كه میان عواطف و افكار دیروزی و امروزی دهن باز كرده است، هر چه زودتر پر كنیم» (خطابه ی دكتر رعدی در فرهنگستان، از مجله ی گوهر شماره ی ۱۱ و ۱۲، سال ۱۳۵۲، برگ ۱۰۰۹).
سازمان به اصطلاح ملی (انگ.) So – called national organiatiuon
- «سازمان به اصطلاح ملی، با این پول های به قول خودش بیبركت ... .» (سه تار از جلال آل احمد).
مرحله ی ابتدایی (فر.) La periode primitive
- «و هنوز آن مرحله ی ابتدایی نگذشته است.» (دانشمند واقعی و معرفت حقیقی از عباس اقبال).
امور اجتماعی (فر.) Les affaires ocials(انگ.) The social affairs
- «همین امر سبب بود كه به تدریج دست برخی از مشایخ در امور اجتماعی گشوده شود.» (تاریخ ادبیات در ایران، ج ۳، چاپ اول، برگ ۱۸۳، تألیف دكتر صفا)
اتخاذ سیاست (فر.) Prendre une diplomatie
- «پادشاهان زمان خصوصن سلاطین سلجوقی نیز با سیاست مذهبی خاصی كه اتخاذ كرده بودند، نسبت به مذاهب اهل سنت تعصب میورزیدهاند.» (تاریخ ادبیات در ایران، ج ۲، برگ ۱۴۱، چاپ دوم).
وحدت عمل (فر.) Unite d’action
- «این مقاومت ها اگر با نقشه و تدبیر و وحدت عمل همراه بود، مسلمن كار مغول را میساخت.» (تاریخ ادبیات در ایران، ج ۳، برگ ۵۹، چاپ اول).
«در درجه ی اول»، «در درجه ی اول اهمیت» و «اثر جاودانی» نیز از اصطلاح های ترجمه ای است.
در درجه ی اول (فر.) En premier lieu
- «آن چه برای ما در درجه ی اول اهمیت واقعیت است، خود شخصیت شعری وعرفانی حافظ و اثر جاودانی اوست.» (مقام حافظ، برگ ۸، از استاد همایی).
- «اما از این نكته نمیتوان نتیجه گرفت كه بیان اعتبار و ارزش چندانی ندارد یا در درجه ی دوم اهمیت است.» (مجله سخن، سال هفتم، شماره نهم، برگ ۸۳۴، مقاله دكتر خانلری).
«تحت طبع و زیر چاپ»:
- «این كتاب عظیم كه نخستین دائرهالمعارف زبان فارسی است، از چند سال به این طرف به خرج دولت تحت طبع است.» (سخن، شماره ۱، سال هفتم، برگ ۹۳، مقاله ی دكتر خانلری).
قابل توجه (فر.) Remarquble
- «گاهی قطعات مطبوع انشایی نیز در این گونه كتب ملاحظه میشود، كه قابل توجه است.» (گنجینه سخن، ج ۱، برگ ۱۱۹ از دكتر صفا).
در جریان بودن (فر.) Etre au conrant de
- «در سایر بلاد عراق و خراسان هم این نوع كشمكش های مذهبی دایمن در جریان بود.» (تاریخ ادبیات در ایران، ج ۲، برگ ۱۴۷، تألیف دكتر صفا).
دوره ی طلایی (فر.) Temps dore (انگ.) Golden age
چون گشت ز نو زمانه آزاد / ای كودك دوره ی طلایی (دهخدا)
دستگاه تبلیغاتی:
- «و برای جلب عامه، دستگاه تبلیغاتی مرتبی به وجود آوردند.» (با كاروان حله از دكتر زرینكوب، برگ ٦٦).
وارد بحث شدن:
- «میتوانیم به بحثی كه در این جا مورد نظر ماست، وارد شویم.» (مجله ی سخن، مرداد ۱۳۳۴، سال ششم، برگ ۴۷۳، نوشته ی دكتر خانلری).
برخی از موردها:
- «در برخی از موردها شاعر میتواند از میزان اصلی وزن تجاوز كند.» (مجله سخن، سال پنجم، شماره هفتم، برگ ۴۹۷، مقاله ی دكتر خانلری).
محكوم كردن به معنی مجازی:
- «زبانآوریهای تملقآمیز شاعران را لغو و عبث میشناسد و محكوم میكند.» (با كاروان حله، برگ ۸۰، چاپ اول).
عمق اشیاء:
- «اصلن نمیخواهند در عمق اشیاء تأمل كنند.» (با كاروان حله، برگ ۷٦).
معطوف داشتن توجه:
- «از اواسط سده ی هجدهم منابع و ذخایر شرق، توجه جهان جویان اروپا را به خود معطوف داشته بود.» (نقد ادبی، برگ ۱۸۵، چاپ اول).
افق نظر:
- «فرهنگ و ادب یونان ... افق نظر آن ها را توسعه بخشید.» (نقد ادبی، برگ ۲۷۹).
در پیش چشم داشتن:
- «برای او كه خاطره قهرمانی های محمد را هنوز در پیش چشم میداشت ... .» (با كاروان حله، برگ ٧۰).
در رأس چیزی قرار داشتن:
- «سخنوران فارس، یعنی غزل سرایان بزرگ سده های هفتم و هشتم كه سعدی و حافظ در رأس آن ها قرار دارند.» (دكتر خانلری، مجله سخن، شماره ی ۷، سال پنجم، برگ ۴۹٦).
فوقالذكر (فر.) Sus – mentionné
«علاوه بر عوامل و اسباب فوقالذكر، بدیههگویی را امرا و سلاطین خیلی پسند میكردند.» (شعر العجم، شبلی نعمانی، برگ ۱۱، ج ۴، ترجمه ی فخر داعی).
و از این قبیل است این اصطلاح ها:
سیر تدریجی (تاریخ ادبیات در ایران، برگ ۳۲٧، ج ۲)
شدت عمل (همان كتاب، ج ۳، برگ ۴۳، چاپ اول)
فقر عمومی (همان كتاب، برگ ٧٧).
شرایط نامساعد:
- «اگر از فردی كه تحت شرایط نامساعدی زیسته جرمی سر زند، مقصر جامعه است.» (فرهنگ شعرهای حافظ، تألیف دكتر احمدعلی رجایی، برگ ۲۳، مقدمه).
تحت تأثیر:
- «پوست باز كرده باید بگوید كه من بنده را در آغاز امر تحت تأثیر اطلاعاتی كه بعدن دانسته شد بر پایه ی عدم اطلاع استوار است.» (همان كتاب، برگ ۱۴، مقدمه).
تحت اشغال:
- «ایران تحت اشغال حكام عرب بود.» (همان كتاب، برگ ۱٧، مقدمه).
تأثیر ترجمه در شعر فارسی
شاعران ما بسیاری از شعرها و عبارت های عربی و فرنگی را به شعر فارسی در آوردهاند مانند:
- گفت پیغمبر كه احمق هر كه هست / او عدوی ما و غول و رهزن است (مولوی)
- كه ترجمه حدیث «العاقل صدیقی و الاحمق عدوی» است.
- آسمان بار امانت نتوانست كشید / قرعه كار به نام من دیوانه زدند (حافظ)
كه ترجمه این آیه است: «انا عرضنا الامانه ی علی السموات و الارض و الجبال». و ده ها شعر دیگر مانند:
- گفت پیغمبر كه چون كوبی دری / عاقبت ز آن در برون آید سری (مولوی)
- گفت پیغمبر به آواز بلند / با توكل زانوی اشتر ببند (مولوی)
علاوه بر این بسیاری از تعبیر ها و تشبیه های شاعرانه ی فارسی از عربی ترجمه شدهاند. مانند دختر رز، داس مه نو، خنده ی جام و ده ها مانند آن.
در این زمینه به مقاله ی نگارنده تحت عنوان «تقلید و ابداع در تشبیهات و استعارات حافظ» كه جزء «مجموعه مقالات درباره ی حافظ» به وسیله ی دانشگاه شیراز چاپ شده است، نگاه كنید.
در زمان ما نیز بسیاری از شاعران مانند دكتر حمیدی، دكتر خانلری، نادرپور، پروین اعتصامی، بهار و حسن هنرمندی شعرهای اروپایی را به شعر فارسی در آورده و یا تحت تأثیر آن شعرها، شعر سرودهاند. مانند عقاب خانلری و زورق مست هنرمندی كه ترجمه ای است از شعر رمبو.
اینك چند نمونه ی دیگر از تأثیر ترجمه در شعر فارسی:
- جرعه بر خاك همی ریزیم از جام شراب / جرعه بر خاك همی ریزند مردان ادیب
- با جوانمردی بسیار بود چون نبود / خاك را از قدح مرد جوانمرد نصیب (منوچهری، برگ ٦، چاپ ۱۳۱۸)
- اگر شراب خوری جرعهای فشان بر خاك / از آن گناه كه نفعی رسد به غیر چه باك (حافظ)
متأثر از:
شربنا و اهرقنا علی الارض فضله / و للارض من كاس الكرام نصیب
و این عبارت در بسیاری از شعرهای فارسی تأثیر كرده است.
ما خلقنا السموات و الارض و ما میانهما لاعمیان:
- جهان را نه بر بیهده كردهاند / ترا نز پی بازی آوردهاند
- خرامیدن لاجوردی سپهر / همان گرد گردیدن ماه و مهر
- مپندار كز بهر بازیگریست / سراپردهای این چنین سرسریست
النصح عندالملاء تقریع:
- هر نصیحت كه بر ملا باشد / آن نصیحت به جز فضیحت نیست
تدارك فی آخر العمر مافاتك فی اوله:
- به طهارت گذران منزل پیری و مكن / خلعت شیب چو تشریف شباب آلود (حافظ)
كفران النعمه مزیلها:
- شكر نعمت نعمتت افزون كند / كفر نعمت از كفت بیرون كند (مولوی)
مثل المومنین فی توادهم و تراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد اذا اشتكی منه عضو تداعی له سائرابی بالسهر و الحمی. (حدیث نبوی): حال مومنان در دوستی و ابراز رحمت با یكدیگر مانند پیكر انسان است، كه چون عضوی از آن به درد آید، باقی اعضای آن پیكر با بیخوابی و تب، با آن عضو همدردی میكند:
- بنی آدم اعضای یك پیکرند / كه در آفرینش ز یك گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار (سعدی)
از بررسی این یادداشت ها در مییابیم كه وجود ده ها هزار اصطلاح ترجمه ای در فارسی نشان میدهد كه آینده زبان ما در دست ترجمه گران است. زیرا این تعبیر ها بر اثر نیاز روزافزونی كه ما به غرب و علوم و فنون آن داریم بیش تر و بیش تر خواهد شد. باری تأثیر ترجمه در زبان فارسی امروز تا به حدی است كه زبان ترجمه عملن به صورت زبان سنجیده و معیار (زبان استاندارد) در آمده است و رادیو و تلویزیون و روزنامهها هر روز این زبان را بیش تر ترویج میكنند.
حال كه چنین است چرا ما زبان خود را به زیر دست نیمه مترجمان و اندك مایگان رها سازیم؟ چرا صدها ترجمه گر زبر دست تربیت نكنیم كه زبانی به تر از آن چه فعلن هست، به مردم عرضه نمایند؟ چرا كسانی را كه بتوانند اخبار و کتاب ها و مقالات علمی را با زبانی پاكیزه برای ملت ایران ترجمه كنند به كار نگماریم؟ برای این كار مهم باید با استعدادترین جوانان را برای فرا گرفتن رشته ی ترجمه كه در این كشور به شكل صحیح و پیش رفتهای تدریس نمیشود، به دیار دیگر بفرستیم.
و علاوه بر این، این رشته را در مدارس عالی خود توسعه دهیم و برای كلاس های ترجمه خود استادان متخصص خارجی استخدام كنیم. زیرا ما در ایران یا استادان متخصص ترجمه نداریم و یا اگر داشته باشیم، اندكاند. معلمان كلاس های ترجمه ما بیش تر معلم زبان خارجهاند نه معلم ترجمه. و ما نباید معلم این دو رشته را یكی فرض كنیم. و چون سرنوشت زبان فارسی به دست ترجمه گران است. باید خبرگان و كارآمدان این گروه را با حقوق كافی در رادیو و تلویزیون و روزنامههای پر انتشار، به كار گماریم؛ زیرا زبان این مؤسسات غولآسا، بیش از هر زبانی در گفته و نوشته مردم اثر میگذارد.
باید تأكید كنم كه ترجمه، برای زبان ما و برای زبان كشورهای جهان سوم نقشی بنیادی و حیاتی دارد و این نكتهای است كه سازمان علمی و فرهنگی ملل متحدد نیز آن را گوشزد كرده است. اگر ما درد زبان داریم و اگر به سرنوشت زبان فارسی كه با ملیت ما همزاد است علاقهمندیم، باید حداقل، هزار مترجم خوب برای رشتههای مختلف علمی و فنی و ادبی و هنری و خبری تربیت كنیم. آن گاه میتوانیم بگوییم كه كاری برای زبان ملی خود كردهایم. در غیر این صورت، هجوم زیاده از حد واژه های بیگانه و رواج ترجمههای نارسا و ناقص و نامطلوب به زبان ما آسیب فراوان خواهد رسانید و آن را به راهی دیگر سوق خواهد داد. تا جایی كه درك زبان امروز برای نسل بعد ممكن نخواهد بود. به ویژه اگر ترجمه نارسا و بد با واژهسازی ناساز و غیر علمی همراه باشد.
نتیجه ی دیگری كه از این مقاله به دست میآید، این است كه ترجمه ی تحت اللفظی ممكن نیست و هر ترجمه ای كم و بیش رنگی از آزادی دارد؛ زیرا به گفته ی زبان شناسان، موزاییك دو زبان کاملن بر هم منطبق نیست و ترجمه اگر صبغهای از آزادی نداشته باشد، ترجمهای موفق نیست و در این رساله هم دیدیم كه یك كلمه گاهی با یك گروه ترجمه میشود و گاهی با یك جمله و دیدیم كه یك پیشاوند گاهی با یك اسم ترجمه می شود و گاهی با كلمه ی دیگری كه پس از آن میآید.
و مترجم ایمن و دقیق كسی نیست كه تحت اللفظی ترجمه كند، زیرا این كار عملی نیست، بلكه كسی است كه واژه ها و گروه ها و جملهها را با دقتی هر چند بیش تر به فارسی بر گرداند، اگر چه برای این كار لازم آید كه پساوندی را تبدیل به پیشاوند یا جزء پیشین كند، یا بر عكس، و اگر چه باشد یك كلمه را با دو یا چند كلمه و یا یک جمله ترجمه کند.
- - -
پینوشت ها:
۱- عاریه یا قرض یا وام را در اصطلاح زبان شناسی در فرانسه Emprunt و در انگلیسی Borrowing میگویند.
۲- مراد از "واژگان" مجموعه ی واژه های یک زبان است.
۳- برای دیدن این گونه واژهها و تعبیر های ترجمهای، به کتاب های تفسیر فارسی از قرآن و به فرهنگ نامههای عربی به فارسی نگاه كنید: به کتاب هایی مانند: ترجمه ی تفسیر طبری، كشف الاسرار، تفسیر ابوالفتوح، تفسیر قرآن مجید (تصحیح دكتر متینی)، مقدمه ی الادب زمخشری، المرقاه ی الدیب نطنزی، تاج المصادر بیهقی، ترجمان القرآن و غیره.
۴- برای دیدن این گونه واژه ها و تعبیر ها به مقاله ی «ترجمه از زبانی به زبان دیگر» نوشته آقای محمد طباطبایی در مجله ی وحید، سال سوم، شماره ششم نگاه كنید.
۵- در عربی مفعول مطلق سه گونه است: نوعی، عددی و تأكیدی.
٦- برای دیدن مثال های بیش تر به تاریخ بیهقی برگهای ۴۴ و ۳۸ و ۴۲ و ۲۰٧، مصحح دكتر فیاض و دكتر غنی نگاه كنید.
۷- در زبان انگلیسی هم اصطلاحی است به نام «The Cognate Object» كه "مفعول هم ریشه" معنی میدهد و با مفعول مطلق منطبق است مانند: او زندگانی كرد، زندگی درازی He lived long life
۸- از این گونه مطابقتها در کتاب های تفسیر فراوان است. به مقاله ی نگارنده زیر عنوان «نشانه جمع و قید» در مجله ی وحید، سال دوم، شماره اول نگاه كنید.
۹- مانند: برای همیشه، برای مدت یك سال.
۱۰- .G. Lazard, la langue de plus Anciens Monuments de la prose
پاریس، ۱۹٦۳، برگ ۱۹۷ و برای دیدن شواهد بیش تر درباره مطابقت صفت و موصوف به كتاب لازار بندهای ۱۵۵ و ۱۵٦ نگاه كنید.
۱۱- تاریخ ادبیات در ایران، ج ۱، برگ ۱۴۴، تألیف دكتر صفا.
۱۲- به واژههای نو فرهنگستان نگاه كنید.
۱۳- از آن جمله است:
مجموعه اصطلاح ها علمی، چاپ دانشگاه تهران.
فرهنگ حقوقی، تألیف جعفر لنگرودی.
فرهنگ بازرگانی، تألیف ن. راست.
فرهنگ فنی نفت به انگلیسی، فرانسه، آلمانی و فارسی از جلالالدین توانا.
فرهنگ اصطلاح ها كشاورزی از ابوالحسن گنیلی.
فرهنگ حقوق از دكتر حسینقلی كاتبی.
۱۴- در این مقاله «ا» (الف) نشانه ی انگلیسی و «فر» علامت فرانسه است.
۱۵- این اصطلاح هنگامی به كار میرود كه كسی كتابی را که نوشته است به كسی پیشكش میكند.
۱٦- رضایت غلط مشهور است. به این سبب اخیرن ادیبان به جای عدم رضایت «نارضایی» به كار میبرند.
۱۷- Intensifier
۱۸- به دستور عبدالعظیم قریب نگاه كنید.
۱۹- (انگ.) Exchange of view (فر.) Echange de vue
۲۰- پرده ی آهنی (انگ.) Iron curtain (فر.) Rideau de fer
از: سوره مهر
تاریخچه ی پژوهش در زبانهای ایرانی
![]()
بر خوانندگان معلوم است كه اصطلاح "زبانهای ایرانی" منحصر به زبان و گویشهای زبان در ایران كنونی نیست. این تعبیر مربوط است به همهی زبانهایی كه امروز در فلات ایران با آنها ایرانینژادان سخن می گویند. مانند فارسی ایران، افغانستان و ماوراءالنهر و جزیرهنمای هند، كردی، لوری، گیلانی، پشتو، آسی، تاتی، تالشی، بلوچی، زبانهای پامیری، یغنابی و غیره. دستآوردهای علم زبانشناسی اثبات کرد كه زبانهای نام برده، ریشه به زبان قوم قدیمی با نام آری ـ آریانی دارد. دورهی موجودیت این زبان، تقریبن از هزارهی سوم تا هزاری یکم پیش از میلاد ادامه داشته است. ایراتوسفن، جغرافیاشناس یونان قدیم (۲۶۷ ـ ۱۹۲ پیش از میلاد) كشور میان هند و بینالنهرین را آریان مینامد. و اتیمولوژی كلمهی ایرانی از كلمهی "آری" مشتق گردیده است.
تقریبن در هزارهی دوم پیش ازمیلاد، قوم های آری به دو دسته، یعنی هند و ایرانی تقسیم میشوند. اوستا اثر خطی کهنترین ایرانیان و ریگویدا یا ویدا، اثر خطی کهن ترین هندوان، در این باره شهادت میدهند. دنباله . . .
تخلص در ادبیات فارسی

خواجه شمسالدین محمد ابن محمد شیرازی را همه با نام «حافظ» و سید محمد حسین بهجت تبریزی را با نام «شهریار» میشناسند. «حافظ» و «شهریار» "نام شعری" یا "تخلص" این دو سخنسرای نغز گفتار است. تخلص نامی است كه شاعر در شعرش، خود را به آن مینامد و میخواند.
شاعران به چند روی، برای خود نام شعری برگزیده و در شعر خود میآورند: دنباله . . .
نـظامی عـروضی و داسـتان ِ بیمقدار او
درباره ی فردوسی و سلطان محمود غزنوی
![]()
درباره ی فردوسی بیش تر از همه ی شاعران گذشته ایران سخن رفته است، اما بیش تر و یا حتا همه ی پردازندگان به فردوسی حكایتی را كه نظامی عروضی درباره ی فردوسی آورده است كم و بیش پایه ی حدس و گمانهای خود كردهاند و تقریبن همه دست كم بخشی از داستان نظامی را در چهار مقاله پذیرفتهاند (١).
شاید هیچ نوشته ی دیگری را نتوان یافت كه به اندازه ی داستان نظامی به آن تكیه شده باشد. واقعن اعتماد زیادی كه به این آبشخور سطحی و کدر شده است، حیرتانگیز است. بنا بر این ناگزیریم یك بار دیگر و با همدیگر این داستان را بیكم و كاست بخوانیم: دنباله . . .
سرگذشت واژه ی گل

گل در مرز و بوم ایران پیشینه ای بس دراز دارد و اگر می بینیم که در شعر و ادب فارسی بیش تر از دیگر سرزمین ها سخن از گل می رود، برای آن است که مردم این سرزمین از دوران های کهن به گل عشق می ورزیده اند و ایران زمین مهد پرورش گل بوده است. در میان گل ها، گل سرخ ( گل سوری) بیش تر مورد توجه ایرانیان بوده و هنوز بوته های وحشی این گل در گوشه و کنار روستاهای ایران به فراوانی دیده می شود و گلاب از زمان های بسیار قدیم شناخته شده بوده و در مراسم مذهبی و نیز در پزشکی به کار می رفته است و هنوز هم به کار می رود و در جشن ها، عروسی ها و میهمانی ها هنوز گلاب می گردانند.
واژه ی مرکب گلاب خود می رساند که مراد از گل، همان گل سرخ است و در ادبیات فارسی نیز گل بیش تر به گل سرخ گفته می شود و شکل های گوناگون این واژه در دوران های پیش از اسلام نیز به معنی گل سرخ است.بررسی های ریشه شناختی نشان می دهد که واژه ی گل خود شکل دگرگون شده ی واژه ی دیگری است که در زبان فارسی برای این گیاه وجود داشته است و ما رد آن را خواهیم گرفت. دنباله . . .
شماره ی نوشته: ۱۳ / ۱۸
آوای همسایگان
(ترانه های عامیانه در کشورهای هم زبان با ایران)
آثار فولكوریك سه كشور ایران، افغانستان و تاجیكستان، سرشار از عناصر مشترك و همانند است (۱). این خویشاوندی در همه ی اندامهای فرهنگهای پویای این ملتها به گونه ی آشکاری به چشم میخورد و طبیعی است كه سدهها غربت و جدایی سیاسی و مرزكشیهای حقوقی، نتوانستهاست رشتههای خویشاوندی فرهنگی میان ساكنان این سرزمینها را بگسلد.
هم از این روست كه عناصر مشترك و نشانههای آشنایی و یگانگی در پیكرههای گوناگون و رنگارنگ فولكلور این ملتها و در ضمیر و خاطره ی فرهنگی آنها، حضور فعال خود را همچنان حفظ كردهاست.
ایرانی فارسی زبان كه مجموعههای فراهم آمده از فرهنگ عامهی این ملتها را، پیش روی خویش میگشاید و ترانهها، افسانهها، متلها، سرودها و چیستانهای آنان را میخواند، خود را در فضا و حال و هوایی چنان خودمانی و آشنا و خانگی می یابد كه اندیشهی جدایی مرزها و قلمروهای سیاسی را در آغاز به ذهن خود راه نمی دهد. این دو بیتی معروف كه با اندك تفاوتی در تقریبن همه ی روستاها و شهرهای ایران خوانده میشود، به همین صورت كه در زیر میخوانید، در مجموعهی رباعیهای خلقی تاجیكی نیز آمده است:
دو سه روز است كه بوی گل نیامد / صدای خواندن بلبل نیامد
روید از باغبان گل بپرسید / چرا بلبل به سیر گل نیامد
این وضعیت در بخش بزرگی از رباعیها و دوبیتیهای افغانی و تاجیكی نیز وجود دارد و تفاوتها به اندازه ای اندكند كه چندان اعتنا پذیر نیستند. دو بیتی معروف دیگری كه ما آن را به صورت زیر میخوانیم:
سرم درد میكنه، صندل بیارید / طبیت از ملك اسكندر بیارید
طبیت از ملك اسكندر نباشه / عرق از سینهی دلبر بیارید
نزد تاجیكها، با تغییرات بسیار اندکی به این شكل درآمده است:
سرم درد میكنه، سرور بیارید / طبیت از ملك اسكندر بیارید
طبیب از ملك اسكندر نباشه / روید از خانهی دلبر بیارید
نویسندهی پیشگفتار «فولكلور مردم بخارا» ، در اشاره به شباهتها و یگانگیهای ترانههای این ملتها مینویسد:
«آثار پسندیدهی مردم، خود بال و پر پیدا میكنند و از هر گونه مرز رسمی سیاسی و فرهنگی بیرون میروند و در مغز و قلب مردم هر مرز و بوم آشیان میگذارند. برخی از ترانههای طوی (جشن) عروسی و رباعی هایی كه با عنوان «موریگی = طرز آوازخوانی مروی» در این خطهی باستانی معروف و مشهورند، چنین است:
- بالا بلند است / ابرو كمند است
در بین ابرو / خالها كه كنده است
- از در درآیی، من نگاه تو كنم / اندیشه به چشمان سیاه تو كنم
من مال ندارم كه فدای تو كنم / این جان عزیز دارم، قربان تو كنم
همین دو نمونه ی فولكلوریك مردم بخارا را همه ی ساکنان آسیای میانه، افغانستان و ایران میدانند و با شکل های گوناگونش می خوانند و همه آن را از آن منطقهی خود میدانند. سرودههای «اشتربچه ماند در بلندی» ، «شاه دختر، شكر دختر» و سلسلهای از رباعی ها نیز از آثار برجستهی مشترك خلقهای ماست. «شاه دختر» كه در خراسان به «دختر شیرازی» معروف است، خود گواه این مطلب است.» (۲)
فرصت و امكان مقایسهی نمونههای همانند از ترانههای عامیانهی ملتهای ایران، افغانستان و تاجیكستان، در كتاب های آورده شده در پایان این نوشته برای علاقهمندان وجود دارد. از این رو ما در پایین پس از اشاره های کوتاه به پارهای از ویژگیهای ترانههای افغانی و تاجیكی، نمونههایی را نیز كه گلچین كردهایم به نظر خوانندگان میرسانیم.
۱ ـ ترانههای عامیانهی تاجیكی
قالبهای شعری مشخص در ترانههای مردم تاجیك، دوبیتی و به ویژه رباعی است. این قالب شعری، از دیر باز در قلمروهای نفوذ شعر فارسی جایگاه اجتماعی ویژه ای داشته است. چنین كیفیتی در ادبیات تاجیك نیز وجود دارد. «رجب امان اوف» یكی از ترتیب دهندگان مجموعهی رباعیهای خلقی تاجیكی مینویسد:
«ادبیات كتبی خلق تاجیك كه خود تاریخی بیش تر از هزار سال دارد، در آغاز پیدایش خود، رباعی را به گونه ای گسترده مورد استفاده قرار داد ... بدین ترتیب، رباعی، هم در نظم شفاهی خلق تاجیك و هم نظم كتابی آن، جایگاه بسیار مهمی را اشغال نمود.» (۳)
افزون بر قالب رباعی و دوبیتی، نمونههای اندکی از دیگر قالبهای شعری، در منابعی كه به دست ما رسیده است، وجود دارند. (۴) بافت مضمون در شعر عامیانهی تاجیكها، اعم از دو بیتی، رباعی، تصنیف و دیگر فرآیندهای ملی، همان مقوله های مشخص و معمول در آثار فولكلوریك است كه مسایلی همچون نفسانیات، معیشت، محدودیتها و فشارهای اجتماعی ناشی از فقر، نا به سامانیها، مهاجرت و خانه به دوشی، تفاوتها و فاصلههای اجتماعی و غیره را در بر میگیرد و در كنار آنها، شادیهای اندك از كام یابیهای معمول هم وجود دارد.
محورهای شاخص از نظر مضمون در رباعیها و دو بیتیهای تاجیكی، نخست عشق و آرزوی وصال و در مرحله های بعدی، فقر، اعم از فقر مادی و فرهنگی و آثار بر جای مانده از آنهاست.
نكتهی جالب و بسیار مهم در ترانههای فولكلوریك تاجیكها، وجود شعرهایی است كه ساخت مضمونی آنها نشان از تعلق آنها به زنان دارد. سهم زنان را در تمامی نمونههای نظمی از آفرینشهای فولكلوریك، در اجتماعیات، در عاشقانهها، در ترانههای كار، در غریبیها، در ترانههای سرور و سوگ و ... میتوان دید. ترانههای زنان، در طیف مضمونی رنگارنگ خود، بیشتر به بیان رنجها و دلزدگیهای ناشی از زندگی خانوادگی اختصاص دارد، و یكی از مقوله های مهم آن، ازدواج ناهمگون است كه نزد فولكلور شناسان عنوان « نكاح مجبوری» دارد.
« غریبی» ها
در اجتماعیات از شعر فولكلور تاجیك، زمینهی قابل تاكید دیگری هست كه از میان آنها مضمون ویژه ای به نام «غریبی» شهرت یافته است. « غریبی» ها، مصیبتها، غمها و رنجهای مردمی را كه در اثر اوضاع ویژه ی اجتماعی ناگزیر از ترك یار و دیار میشوند، بازگو میكنند. نارمت اوف در باره ی خاستگاه « غریبی» ها مینویسد:
«مردم تاجیك، در نتیجهی وضعیت دشوار زندگی ناشی از جنگ و جدال خانمانسور میان مدعیان قدرت، حملههای دایم غارتگران بیگانه، ترك میهن كرده، در كشورها و دیار بیگانه، عذاب غریبی را سپری کرده اند. این همه باعث به وجود آمدن یك نوع عمده ی سرودههای خلقی شده اند. رباعیهایی كه در این موضوع گفته شدهاند، « غریبی» نام دارند. رباعی های غریبی بنا بر مضمون به دو گروه بخش میشوند : گروه نخست به تصویر حسب حال خود مسافران ـ غریبان اختصاص داده شدهاند. گروه دیگر، شامل تصویر حال و احوال خویش و تبار و آشنایان این غریبان است.» (۵)
اجتماعیات، مضمونهای متنوعی همچون مسایل خانوادگی، نا كامیها و نامرادیهای شخصی، ضعفها و كاستیها، ارزشهای ناشی از تغییرات سیاسی و اجتماعی، پدیدههای تكنیكی و فنی، مظاهر استبداد و تجاوزهای درون و برون اجتماع، آثار مثبت و منفی ناشی از گذر از شیوههای حكومتی و غیره را شامل میشوند.
تاثیر از شعر رسمی
نكتهی قابل اشارهی دیگر در ترانههای تاجیكی، رد پای شعر رسمی در آن ها است. برخی از این ترانهها ساختاری منطبق با شعر رسمی دارند. احتمالن گردآورندگان، یادماندهها و محفوظاتی را كه راویان ترانههای فولكلوریك از شعرهای شاعران داشتهاند، جزو اشعار عامیانه به شمار آوردهاند. افزون بر ترانههای باباطاهر، رباعیات مولانا، خیام و دیگر شاعران نیز در منقولات راویان آمده است. طبیعی است كه در نقل و بازتاب این دسته از شعرها، تحریف و جا به جایی هم صورت گرفته است. این پدیده را باید نشانهای مثبت از علاقه و تمایل مردم عوام به مفاخر ادبی و آثار آنان دانست. در این جا برای نمونه به ذكر یك رباعی از رباعیات مولانا و یك دو بیتی از سرودههای باباطاهر كه به صورت دستكاری شده در كتاب رباعی های خلقی تاجیكی آمده، بسنده میشود:
ای دلبر من، در دل تو چیست بگو / جز من دگری، عاشق تو كیست بگو
گر هست بگو، نیست بگو، راست بگو / من را غم تو، ترا غم كیست، بگو (مولانا)
دلی دارم كه بهبودی نداره / نصیحت میكنم، سودی نداره
به بادش میدهم، كی میبره باد / به آتش میزنم، دودی نداره (باباطاهر)
هنوز هیچ پژوهشگر فولكلور به طور مدلل نتوانسته است اصل خاستگاه این یا آن اثر شفاهی مردم بخارا را روشن سازد و اصولن آثار شفاهی مردم تاجیك دارای حدود معینی نبوده است. گردآورندگان این آثار آن ها را از محله های گوناگون تاجیكنشین آسیای میانه، مانند «حصار»، «بدخشان»، «كولاب»، «بالا آب رودخانهی زرافشان»، «راتیگن»، «وخیا» ، «درواز»، سمرقند و بخارا و فرغانه، گرد آوردهاند و تنوع لهجهها خود حكایت از همین تنوع جغرافیایی دارد.
ترانههای بخارا
در مجموعهی ادبیات عامهی مردم تاجیكستان، ترانههای بخارا، از نظر تنوع مضمونها و قالبها، جالب توجهاند. این ترانهها، ترانههای عروسی، لالاییها، ترانههای نوازش كودك، دوبیتیها، رباعیهای فولكلوریك، ترانههای بازی، چیستانها، ضربالمثلهای آهنگین و كوچه باغیها را، شامل میشوند.
از نظر جغرافیایی این ترانهها، متعلق به شهر و نواحی گوناگون بخارا هستند. محورهای مشترك با ترانههای ملی ایران، در ترانههای بخارا، با صراحت بیش تری رخ مینمایند. این همانندی، هم در مضمون و هم در شكل، جالب توجه است. از گونههای مشخص در این همانندیها میتوان به ترانهی نوازش دختر، لالاییها، برخی بازیها و چیستانها اشاره کرد.
۲ - ترانه های عامیانه ی افغانستان
هنگامی كه از مجموعهی آفرینشهای عامهی افغانستان سخن به میان میآوریم، ناگزیریم فولكلور تاجیكان افغان را نیز مد نظر قرار دهیم كه بخشی از این مجموعه به شمار میرود و دارای افسانهها، قصهها، چیستانها، روایت ها، سرودها، ضربالمثلها و فكاهی ها است. سرودها (تصنیفها) و ترانههای نشاطانگیز و بازی در این مجموعه، سهم برجستهای دارند. داداجان عابداوف در پیشگفتار كتاب "نمونههایی از فولكلور تاجیكان افغانستان" به این ویژگی اشاره كرده و میگوید: «در بین مردم افغانستان هیچ بزمی، هیچ جشنی و هیچ میلهای، بدون رقص، سرود و افسانهخوانی و فكاهی گویی برگزار نمیشود. فولكلور در نمایش نامهها و كنسرتهای رادیو و تلویزیون و پروگرامهای تاترهای ملی نیز زیاد مورد استفاده قرار میگیرد.» (٦)
وی پس از تاكید بر این نكته كه فولكلور افغانستان نیز بیانگر امیدها و آرمانها، خواستهها، اندیشهها و بازتاب تلاشها، كار و پیكار، تجربه های حیاتی و رسوم نسلهای گذشتهی این كشور است، یادآور میشود كه: «در فولكلور مردم افغانستان، مانند حماسههای كوراوغلی،آثاری نیز موجودند كه از لحاظ ارزش، كیفیت و اهمیت خود میتوانند در ردیف مهمترین آثار شفاهی جهان قرار گیرند.» (٧)
ترانههای افغانی، همان ویژگیهای فنی و مضمونی ترانههای ایرانی را دارند و در دستهبندی موضوعی، میتوان آنها را زیر برخی از همان عنوانهایی كه نام بردیم قرار داد. عشق و مقوله های آن و سپس موضوعهای اجتماعی ـ سیاسی، كار و معیشت، غم و شادی زندگی و نمودهای آن، مضمون های اصلی این ترانهها هستند، ترانههای شادی آو، ویژه ی جشن و سرور و عروسیها، گاه به صورت مناظره و پرسش و پاسخ است (مانند ترانهی «من نمیشكنم» كه یادآور ترانهی معروف «بشكن بشكنه»ی در ایران است) و گاه به صورت خطاب، بدون پاسخ دهنده، مانند ترانهی افغانی «الا بوته فروش»
قالبها و شکل های این ترانهها بر پایه ی اسنادی كه ما در اختیار داریم، دوبیتی، رباعی، میده دوبیتیها و تصنیفها هستند.
مردم افغانستان برای دوبیتی و رباعی اصطلاحات زیر را به كار میبرند: «چاربیتی»، «بیت»، «كوچه باغی»، «سنگ گردی»، «بیت سیغانی»، «فلكی»، «شمالی»، «بیت گردی» و غیره. بیش تر این اصطلاحات با مناطق گوناگون افغانستان ارتباط دارد. مثلن كوچهباغی مربوط به هرات، سنگگردی مربوط به پنجشیر، بیت سیغانی مربوط به سیغان، فلكی مربوط به چاه آب و شمالی، مربوط به پروان است. (۸)
میده دوبیتیها، سرودهایی هستند كه هنگام خرمنكوبی اجرا میشوند. (۹) میدهها ترانههایی با وزنهای كوتاه و به طور عمده، موزون و شادند. میدههای افغانستان و تاجیكستان، چهار مصراع یا چهار واحد دارند. پارهای از آنها وزنشان در هر چهار جزء یكسان است و در برخی متفاوت. نمونههایی از میده دوبیتیها از لحاظ وزن و موضوع، در ایران نیز وجود دارد. تفاوت ترانههای ایرانی با میده دوبیتیهای افغانی در این است كه ترانههای ایرانی، هم از لحاظ وزن و هم از نظر كمیت مصراعها، در تركیب عمودی یك ترانه، متنوعترند.
پینوشتها:
۱ـ فولكلور خلقهای افغانستان، به الفبای تاجیكی، ن. معصومی و م. خال اوف، دوشنبه ۱۹٦۵
۲ـ ژانرهای خرد فولكلور تاجیك، م. و. اسراری، دوشنبه ۱۹۸۳
۳ـ ادب عامیانهی درهی تخار، عبدالقیوم قویم، مجلهی ادب، شمارهی سوم، ۱۳۵۲
۴ـادب عامیانهی هزارگی دری، شاهعلیاكبر شهرستانی، مجلهی ادب، شمارهی سوم ۱۳۵۲.
۵ـ فولكلور دری زبانان افغانستان، نارمت اوف، نشرات دانش، دوشنبه ۱۹٧۴
٦ـ رباعیهای خلقی تاجیكی، رجب امان اوف، نشرات عرفان، دوشنبه ۱۹۷٦
٧ـ فولكلور بخارا، د. عابداوف، ج. ربیعاف، ب. شیر محمداف، نشرات عرفان، دوشنبه ۱۹۸٦
۸ـ نمونهها از فولكلور تاجیكان افغان، داداجان عابداف، نشرات عرفان، دوشنبه ۱۹۸۸
۹ـ نمونههای فولكلور دری، روشن رحمن، جلد ۲، دوبیتیها و رباعیات، شورای فرهنگی پوهانتون افغانستان، كابل ۱۳٦۲
از: فر ایران
شماره ی نوشته: ۲۰ / ۱۵
رستم جوره یوف
تاریخچه ی پژوهش در زبانهای ایرانی
بر خوانندگان معلوم است كه اصطلاح "زبانهای ایرانی" منحصر به زبان و گویشهای زبان در ایران كنونی نیست. این تعبیر مربوط است به همهی زبانهایی كه امروز در فلات ایران با آنها ایرانینژادان سخن می گویند. مانند فارسی ایران، افغانستان و ماوراءالنهر و جزیرهنمای هند، كردی، لوری، گیلانی، پشتو، آسی، تاتی، تالشی، بلوچی، زبانهای پامیری، یغنابی و غیره. دستآوردهای علم زبانشناسی اثبات کرد كه زبانهای نام برده، ریشه به زبان قوم قدیمی با نام آری ـ آریانی دارد. دورهی موجودیت این زبان، تقریبن از هزارهی سوم تا هزاری یکم پیش از میلاد ادامه داشته است. ایراتوسفن، جغرافیاشناس یونان قدیم (267 ـ 192 پیش از میلاد) كشور میان هند و بینالنهرین را آریان مینامد. و اتیمولوژی كلمهی ایرانی به صفت فلات قارهی آسیا از كلمهی "آری" مشتق گردیده است.
تقریبن در هزارهی دوم پیش ازمیلاد، قوم های آری به دو دسته، یعنی هند و ایرانی تقسیم میشوند. اوستا اثر خطی کهنترین ایرانیان و ریگویدا یا ویدا، اثر خطی کهن ترین هندوان، در این باره شهادت میدهند.
بعدها تقسیم و پراكنش قوم ایرانی در فلات ایران، هند و چین، بدخشان و قفقاز، بینالنهرین و آسیای مركزی ادمه مییابد. همان گونه كه آثار دورههای گوناگون شهادت میدهند، در هزارهی اول پیش از میلاد بر اثر پراكنش ایرانیان زبانهای دیگری ظهور كرده و گذشت زمان، به تفاوت این گونه زبانها افزوده است. این تفاوتها چنان صورت گرفتهاند كه اكنون مقرر و معین نمودن تاریخ یكی بودن آنها، سرآغاز پراكنش و تفاوتها، ناشدنی گردیده است.
زبان های ایرانی را با در نظر گرفتن تغییرات و تحولات كیفی میتوان به سه مرحله بخش کرد:
۱ـ دوران قدیم زبانهای ایرانی از تقسیم ایرانیان و هندوان آغاز شده، تا سدههای چهارم و سوم پیش از میلاد ادامه داشته است.
۲ـ دورهی میانهی زبانهای ایران از سدههای چهارم و سوم پیش از میلاد آغاز و تا سدههای هشتم و نهم میلادی ادامه مییابد.
۳ـ دورهی نو زبانهای ایرانی، از سده های هشتم و نهم میلادی (سده ی دوم و سوم هجری) آغاز شده و تا امروز ادامه دارد.
زبانهای دورهی قدیم و میانهی ایرانی مانند اوستایی، پهلوی، پارسی قدیم میانه، مادی، پارتی، سغدی، باختری، خوارزمی، خوتنی، اسكیف، سكایی و سرمتی و غیره، مجموعن زبانهای قدیم یا زبانهای مردهی ایرانی نامیده میشوند. البته این امر بیسبب نیست. زیرا اگر برخی از زبانهای یاد شده چون مادی، اوستایی، خوارزمی كاملن از میان رفتهاند، برخی زبانهای دیگر مانند فارسی قدیم، میانه، پهلوی، سغدی، اسكیف و سرمتی، بر اثر پذیرفتن تغییرات كیفی از کاربرد خارج شده و جای آنها را زبانهای جدید گرفتهاند. مثلن در ادامهی انكشاف، به جای زبان فارسی قدیم و میانه، زبانهای فارسی ایران، افغانستان و ماوراءالنهر، تاتی، تالشی و گیلانی جایگزین آن ها گردیدهاند.
حجم و سطح پژوهش زبانهای قدیم ایرانی، بسیار گوناگون است، زیرا شماری از این زبانها (اوستایی، فارسی قدیم و میانه، پارتی، سغدی و خوارزمی، سكایی و خوتنی) دارای آثار و نوشتههای گوناگون بوده و از مادی، اسكیف و سرمتی، تنها نام اشخاص، كلمههای جداگانه و نامهای جغرافیایی بر جای ماندهاند. یك سطح نبودن یادگاریهای خطی، در كار آموزش و پژوهش زبانهای نام برده دشواریهایی پیش آوردند كه پژوهشگران و دانشمندان مغرب و مشرق در همان آغاز درباره اش اظهار نظرها كردهاند. نوشته ی حاصر تاریخچهی مختصری از پژوهش های مربوط به زبانهای ایرانی است.
۱ـ زبان اوستایی
زبان خط یادگار کهنترین خلقهای ایرانی، یعنی «اوستا» را زبان اوستایی نامیدند. اوستا كتابی مذهبی بوده و دارای متن آیه های دین زردشتی است. کهن ترین بخش اوستا متعلق به هزارهی دوم پیش از میلاد است و تنها در پایان هزارهی اول پیش از میلاد و به ویژه در دوره ی ساسانیان به رسمالخط آرامی ثبت گردیده است. این زبان به هنگام به رشتهی تحریر كشیدن متنها به آرامی، کاربرد نداشته است. دست خطهای اوستا كه مورد مطالعه و آموزش پژوهشگران قرار گرفتهاند، مربوط به سدههای هفت و هشت هجری بوده و کهنترین دست خط آن در سال ۱٦۷۸میلادی خوش نویسی شده است. پژوهش علمی زبان این كتاب مقدس از سده ی هیجده میلادی (دوازده هجری) آغاز گردیده است.
در سال ۱۷۷۱م آنكتیل دیو پرون، دانشمند فرانسوی یكی از دست خطهای اوستا را در هندوستان دریافته و به فرانسوی ترجمه کرد و ویژگی های زبانی متن آن را شرح داد. بعدها یك گروه از زبانشناسان (ف. بوپ، ر. راسك، ای. بیورنوف) از مواد زبان اوستا در جریان آموزش زبانهای هند و اروپایی (به گونهی مقایسه ای) استفاده کردند.
فر. شپیگل، دانشمند آلمانی در طی سالهای ۱۸۰۲ ـ ۱۸٦۳ م در باره ی ویژگی های آوایی و شرح واژه های اوستا (ترجمهی بخشهای واندیداد، ویسپرد ویسنا) اثری سه جلدی تالیف کرد.
در روسیه به طور عمومی آموزش زبان اوستا را پروفسور ك.ا.كوسوویچ در دانشگاه پتربورگ آغاز کرد. این دانشمند در سال ۱۸٦۱م كتابی را تحت عنوان «چهار مقاله از زند اوستا» با ترجمه، شرح صرفی و ترانسكریپسیون (صورت آوایی) انتشار داد.
کتاب "نصوص متن اوستا"ی فر. یوستی، دانشمند آلمانی نوشته شده در سال ۱۸٦۴م دارای واژه ها و دستور زبان اوستا بود. یكی از به ترین كتاب هایی که به پژوهش اوستا اختصاص دارد، كتابهایی در پژوهش و آموزش اوستا تالیف و. گیگر، دانشمند آلمانی است كه در سال ۱۸۷۹م منتشر شده است.
در سال ۱۸۹۲م كتاب ا.و. یاكسون كه در آن ویژگی های زبانی اوستا در مقایسه با سانسكریت بررسی شده بود، به زبان انگلیسی انتشار یافت.
فر. باتولومی، ایران شناس معروف آلمان در پایان سده ی نوزدهم، به پژوهش اوستا مشغول شد و سه اثر پرارزش تالیف کرد كه در میان آن ها کتاب «قاموس زبان ایرانی قدیم» نوشته شده در سال ۱۹۴۰م دارای مقام ویژه ای است. در اواخر سده ی نوزدهم ترجمهی كامل انگلیسی اوستا همراه با شرح ویژگی های صرفی زبان آن از سوی ج. دارمستیتر در سالهای ۱۸۹۲ ـ ۱۸۹۳، همچنین تهیهی متن انتقادی اوستا به كوشش گ. گلدنیر شایان ذكر است.
در سده ی بیستم میلادی به صف پژوهشگران زبان اوستایی بسیار افزوده شد. چنان که در آلمان خ. ریخلت، خ. یونكر، ن. خارتیل، خ. هومباخ؛ در فرانسه ر. بنوینیست، ژ. دیوشن، گیلی من؛ در انگلستان، و هنینگ، خ. بیلی، گرشیویچ؛ در لهستان كوریلوویچ؛ در كشورهای اسكاندیناوی گ. مورگن سترنه، ا. كریستنسن، ك. بار، خ. نیوبرگ؛ در هندوستان انكته شرپا؛ در آمریكا اسمیت و در شوروی سابق ا. ا فریمان، وای،آبایف، ای. برتلس، س. ن. سوكولوف و دیگران به حل مسایل گوناگون اوستا، از جمله ویژگی های زبانی آن همت کردند. مثلن ر. بنوینیست دانشمند فرانسوی یكی از تالیفاتش را فقط صرف تحلیل مصدر زبان اوستا کرد. خاور شناس روسی س. ن. سوكولوف در كتاب خود با عنوان «زبان اوستایی» (سال ۱۹٦۱) بخشهای گوناگون صرف، از جمله مصوت ها، صامتها، اسم و فعل، عبارت ها و جمله های زبان اوستا را مورد بحث و بررسی قرار داد. كتاب آموزشی«زبان اوستا» (۱۹٦۴) كه به قلم این دانشمند است از نخستین كتاب های آموزشی اوستا در شوروی سابق است.
در سالهای ۷۰ ـ ٦۰ سده ی بیستم به گنجینه ی اوستا شناسی دو اثر دیگر با عنوان های « زبان اوستایی» (۱۹٦۳) و «زبان اوستا» (۱۹۷۲)، از سانكتپتربورگی و س. ن. سوكولوف افزوده شد كه اولی دایر بر ویژگی های آوایی و صرف و نحوی و دومی در شرح و تفسیر متن و نصوص کتاب با ضمیمهای از لغات کتاب ارایه شده بود.
موضوع اوستا بعدها در كتاب ای. س. براگینسگی با نام « میراث ادبی ایرانیان»، مسكو ۱۹۸۴م نیز بررسی شد که در آن به ویژه جهتهای زبانی، آنتروپونیوم و نامهای جغرافیایی آن مورد بحث قرار گرفته بودند.
در این اواخر، ج. م. ستبلین ـ كامنسكی به تفسیر نام رستنیها در اوستا دست زد و كتابی را با عنوان « رستنیها در اوستا»، لنین گراد ۱۹۸٦ه به چاپ رسانید.
۲) زبان فارسی قدیم
این زبان متعلق به هزارهی اول پیش از میلاد است و توسط متن نوشتههای شاهان هخامنشی (سده های ۷ ـ ۳ پیش از میلاد) تا زمان ما حفظ شده است. از جمله نمونههای آن را ما در آثار خطی نوشتههای میخی اریه رمنه و ارشم(همدان)، كروش (پاسارگاد، در نزدیكی شیراز)، دارا (كوه بیستون میان همدان و كرماشاه)، نقش رستم و نوشتههای كسری اول (سوزه) و غیره میتوانیم ببینیم. زبان فارسی قدیم با رسمالخط میخی ثبت شده است. نخستین بار هرودوت مورخ یونان باستان در سده ی چهارم پیش از میلاد به خط میخی اشاره کرده بود. در سال ۱٦۲۱م پترا دالهوله حهان گرد ایتالیایی چند سطر از این علامت ها را یادداشت کرده و به ناپل فرستاد. سپس چادرین (۱۷۱۱) و كارستین نیبور (۱۷٦۰) بدون درک مطالب، پارهای از این متن را به چاپ میرسانند. تنها در پایان سده ی هجدهم است که ك. نیبور و آ. گ. تیخسن به این نتیجه میرسند كه خط نوشتههای میخی بایستی از چپ به راست خوانده شود. فریدریش میونتریك دانماركی متعلق بودن سیستم خط میخی را به عهد هخامنشیان تعیین کرد و کسی كه توانست این نوشتهها را بخواند، جورج فریدریش گروتیفند، آموزگاری از گتینگن آلمان بود. او نخستین بار نتیجهی پژوهش خود را در سال ۱۸۰۲م به جمعیت علمی گتینگن ارایه کرد. با از سر راه برداشته شدن سدهای عمده، در نیمهی نخست سده نوزدهم دانشمندان برای دریافت ویژگی های زبانی این متن ها كوشیدند، نخستین متن های فارسی قدیم را رائولینسان از انگلستان، بیورنوف از فرانسه، ك. شپیگل، ك. كوسوویچ و تولمان چاپ و منتشر کردند.
در پژوهش زبان فارسی قدیم خدمت تولمان و دكنت بزرگ است. تولمان در سال ۱۹۰۸ كتابی را با عنوان «زبان فارسی قدیم» به چاپ رساند. این كتاب دارای ترجمهی انگلیسی، شرح واژه ها و تركیب صوت ها و صرف و نحو بود.
تحقیق و آموزش زبان فارسی قدیم پس از انقلاب سال ۱۹۱٧ در روسیه با کوشش دانشمندان ك.گ زالمان، ا. ا فریمان، و. ای. آبایوف، و. و. استرووه و دیگران صورت گرفت. هم زمان تدریس آن در دانشگاههای مسكو، لنینگراد، باكو، تفلیس، اروان، تاشكند و دوشنبه آغاز شد.
پیرامون زبان فراسی قدیم و نیز اوستا پژوهش های پرفسور س.. گ . گرتسنبرگ دارای اهمیت است. او از این زبانها برای حل مسایلی از همه ی زبانهای هند و اروپایی استفاده کرد. ثمرهی این پژو هش ها كتاب «لحن و جدل در زبانهای هند اروپایی» (لنین گراد، ۱۹۸۲) بود .
مسایل بسیاری درباره ی زبانهای اوستایی و فارسی قدیم به طور همه جانبه مورد پژوهش س. ن. سوكولوف قرار گرفته است که آنها را میتوان در كتاب «مبانی شناخت زبانهای ایرانی» (مسكو ۱۹٧۹) یافت.
۳) زبان فارسی میانه
این زبان شكل كیفیتن تغییر و تحول پذیرفتهی همان زبان فارسی قدیم است. سرچشمههای آن بیش تر در نمود مختلف خطی محفوظ ماندهاند.
دانشمندان غربی در آغاز سده ی ۱۸ به زبان فارسی میانه توجه كردند. آنكتیل دیوپرون، شرق شناس و پژوهشگر فرانسوی نخستین بار كتاب « بندهشن» را منتشر ساخت. وی به قصد پژوهش، «فرهنگ پهلویك» و «فرهنگ آئیم» را یا خود از هند به فرانسه آورد و اسرار خط آرامی را آشكار کرد.
دستیابی به خواندن خط آرامی، به سولوسترده ساسی، آ.گ. تیخسن، م. هاوگ، ر. ویشت، نیولدكی، آندریاس و دیگران و دیگر دانشمندان امكان پژوهش فراوان علمی داد. در نتیجه «اوستا» با آوانویسی اروپایی از جانب اشپیگل، «ارده ویرف نامغ» از جانب هاوگ، «دینكرد» از جانب پ.ب. سنجانا، «كارنامغ»، از سوی ی. ك. آنیتا به چاپ رسیدند. به بیش تر كتاب های نام برده، واژه ها و مختصر صرف و نحو نیز ضمیمه شد. ك. گ. زالمان، ا. برتلمی، ی. بلوخه، از جملهی پژوهشگران زبان فارسی میانه در نیمهی دوم سده نوزده میلادی هستند. در این دوره كتاب ك. گ. زالمان «زبان فارسی میانه» قابل ذكر است. در كتاب نام برده آوا، واژه ها، صرف و نحو زبان فارسی در مقایسه با زبانهای دیگر شرح داده شده است.
همچنین در جلد دوم كتاب «مبانی شناخت زبانهای ایرانی» (مسكو، ۱۹۸۲)، تصویر همه جانبهی زبان فارسی میانه كه به قلم و.س. راستورگویوا، و ی. ك. مویاچانوا است، ارایه شده است. از كتاب هایی كه درباره ی زبانهای قدیم ایرانی در تاجیكستان به چاپ رسیده است. اثر اردشیر كریماف «نصوص زبان پهلوی» (دوشنبه، ۱۹٧۲) و رستم جوره یوف «اتیمولوژی صد كلمه» (دوشنبه، ۱۹٦۵) را میتوان نام برد.
دورهی بعدی یا "فارسی جدید" نیز توجه پژوهشگران و دانشمندان بسیاری را در کشورهای فارسی زبان و جهان به خود جلب كرده است و در رشتهی آموزش، پژوهش و تدقیق زبان فارسی کام یابیهای بزرگ علمی به دست آمده است که ما جداگانه پیرامون آن ها گفت و گو خواهیم کرد.
- - -
از: گاهنامهی علمی و عامهی فرهنگ مردم، سال دوم شماره های ۱ و ۲، ۱۹۹۴، تاجیكستان
از: فر ایران
شماره ی نوشته: ۸ / ۵
دکتر پرویز رجبی
تدوین: آریا ادیب
فارسی