شماره ی نوشته : ١- ۹ / ۷
تدوین : آریا ادیب
زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی
( دنباله )
نگا. = نگاه کنید به
د
بخش نخست
د ِ ؟ واقعن ؟، راستی ؟
د ِ پس، آخر ( د ِ بخور )
د ِ حرفی برای بیان مداومت ( سر طناب را گرفت و د ِ بکش )
د ِ زود باش ! ( د ِ بیا !، د ِ بشین ! )
دادار دودور عِرض و ناموس زن، آلت تناسلی مرد، هارت و پورت
داداش برادر، لفظی برای ابراز صمیمیت
داداشی برادر در زبان کودکان
دادستان ستاننده ی داد، مدعی العموم
دادستانی دادخواهی، کار دادستان
داد سحن دادن سخن رانی کردن، پر حرفی کردن، حق مطلب را ادا کردن
داد کشیدن عصبانیت و خشم نشان دادن
داد و بی داد جار و جنجال، هیاهو
داد و قال داد و فریاد، قیل و قال
داد و هوار داد و فریاد
دار داربست قالی، چوبه ی اعدام
دارا ثروتمند
داراشکنه سمی قوی از گروه کلرور جیوه
دارایی ثروت، وزارت خانه ای که امور مالی کشور در آن رسیدگی و برنامه ریزی می شود
داربست چوبی چند که معماران روی آن ایستاده و کار می کنند، چوب بست، داربند
دار زدن اعدام گناهکار با آویختن از چوبه ی دار
دار کشیدن نگا. دار زدن
دار و دسته پیروان و اطرافیان
دار و دسته راه انداختن برانگیختن یاران و طرفداران، ترتیب دادن گروه هواداران
دار و دیزی لوازم اندک و ناچیز و ارزان خانه
دار و ندار کل دارایی، تمام هستی
داریه حلقه ای چوبی که روی آن پوست کشیده و رامشگران به همراه دیگر سازها می نوازند
داریه زدن نواختن داریه، دایره زدن
داریه زنگی دایره ای دارای سنج های کوچک که چون آن را بنوازند از آن ستج ها آواز بر می آید
داریه نم کن کسی که پوست داریه را نم می زند تا نیکو بنوازد، چاپلوس
داش لوطی، مشدی
داشتن مشغول بودن (داشت نامه می نوشت)
داشم اصطلاح داش مشدی ها به معنی برادرم
داش مشدی لوطی محل، آن که غرور جوانی دارد
داغ مصیبت، اندوه، سخت گرم، سوران
داغان از هم پاشیده، پریشان
داغان شدن از هم پاشیدن، متفرق شدن
داغان کردن از هم پاشاندن، متفرق کردن
داغ باطل خوردن از کار افتادن، از رونق و رواج افتادن
داغ باطل زدن از کار انداختن، از رونق و رواج انداختن
داغ به دل کسی گذاشتن کسی را عزادار کردن (یکی از عزیزان کسی را کشتن)
داغ به دل یخ گذاشتن کاری بی هوده و بی اهمیت کردن
داغ چیزی را به دل کسی گذاشتن کسی را از چیزی محروم ساختن و در حسرت آن گذاشتن
داغ چیزی به دل کسی ماندن آرزوی چیزی را داشتن و به آن نرسیدن
داغ دیدن شاهد مرگ عزیزی شدن
داغ دیده مصیبت رسیده، کسی که شاهد مرگ عزیزی شده است
داغ کردن پشت دست توبه کردن، برای نکردن کاری با خود شرط کردن
داغ کسی به دل کسی ماندن عزادار شدن کسی به دلیل مرگ عزیزی
داغ کسی را به دل کسی نهادن غزیز کسی را کشتن
داغ کسی را تازه کردن کسی را به یاد مصیبتش انداختن
داغ و درفش کردن مجرمی را برای اقرار کردن داغ کردن
دال خمیده، کج
دالبُر بریده چون دال، منحنی وار بریدن
دال به دال پشت سر هم
دالنگ و دلونگ صدای زنگ چارپایان
دالی دالی کردن خود را مرتب پنهان کردن و سپس نشان دادن
داماد مرد تازه زن گرفته
داماد سرخانه دامادی که در خانه ی پدر زن زندگی می کند
دامب و دومب آوای ضرب و تنبک
دام پزشک پزشک حیوانات
دامن بر آتش زدن فتنه ای را شدیدتر کردن
دامن به کمر زدن آماده شدن، آستین بالا زدن
دامنگیر کسی بودن کسی را گرفتار کردن
دامنگیر کسی شدن چیزی گرفتار شدن کسی به چیزی
دامنی پارچه ای که با آن دامن می دوزند
دان دانه، چینه
دان پاشیدن دانه ریختن، به قصد گرفتار کردن کسی به او امتیازات دادن
دان دان متفرق و پراکنده
دان دان بیرون زدن ظاهر شدن دانه ها بر پوست (در سرخک و آبله مرغان و مانند این ها)
دان دان شدن دانه بستن عسل و شیره و روغن و مانند این ها
دانش جو دانش پژوه، آن که در دانشگاه درس می خواند
دانش سرا آموزشگاه تربیت معلم
دانش سرای عالی آموزشگاه تربیت استاد
دانش سرای مقدماتی آموزشگاه تربیت دبیر
دانشگاه محل آموزش دانش و فلسفه و هنر
دانشگاهی کسی که در دانشگاه کار می کند، اعضای هیات علمی
دانگ یک ششم، سهم، قسمت
دانگی انجام کاری با پرداخت سهم خود از هزینه ی آن
دانه دانه یک یک
دانه دانه شدن دانه ها از یکدیگر جدا شدن
دانه ی درشت برچیدن به دستمزد کم قانع نبودن
داو نوبت بازی
دانه کردن دانه های میوه ای را جدا کردن، پراکنده کردن
داوطلب خواستار، نامزد
دایر شدن بر پا شدن، رواج یافتن، آباد شدن
دایر کردن بر پا کردن، رواج دادن، آباد کردن
دایه زن شیر دهنده، قابله، پرستار بچه
دایه ی مهربان تر از مادر پرستاری که بیش از مادر مواظب کودک است، کسی که تظاهر به دل سوزی می کند
دایی برادر مادر، لقبی برای ابراز صمیمیت
دایی اوغلی پسر دایی
دایی قزی دختر دایی
دبش گس، دارای مزه ی ترش و گزنده
دبنگ احمق، کودن
دبور بی سر و پا، لات، ولگرد، آسمان جل
دبوری بی سر و پایی، ولگردی
دبه ظرف، کوزه
دبه دسته هایی از اراذل در قدیم که با یکدیگر شوخی های زشت می کردند
دبه خایه مبتلا به فتق بیضه
دبه در آوردن جر زدن، از قول خود سر باز زدن، اظهار پشیمانی کردن پس از عقد قرارداد
دبه در پای شتر انداختن در میان مردم فتنه انگیزی کردن
دبه کردن نگا. دبه در آوردن
دبه ی کسی را روغن کردن با دادن پول و هدیه کسی را راضی کردن
دبیر آموزگار دبیرستان، فرد صاحب مقام در یک حرب، وزارت خانه یا سفارت
دبیرستان آموزشگاه برای دریافت دیپلم متوسطه
دخالت کردن در آمدن در کاری
دخانیات کشیدنی ها مانند توتون و تنباکو و مانند آن ها
دختراندر نادختری، دختری که از شوهر یا زن دیگری باشد
دختر بچه دختر کم سن و سال
دختر خانم خطابی احترام آمیز برای دختران
دختر خوانده نادختری، دختری که به فرزندی پذیرفته شده است
دختر دم بخت دختری که هنگام شوهر کردن او رسیده باشد
دختر سعدی دختری که بیش تر در بیرون از خانه و کم تر در خانه است
دخترکی دوشیزگی، بکارت
دخترینه دختر، مونث
دخل موجودی صندوق، صندوق مغازه، برداشت
دخل چیزی (یا کسی) را آوردن چیزی (یا کسی) را نابود کردن، کسی را شکست دادن (مفتضح کردن)
دخل داشتن ربط داشتن، مربوط بودن
دخل کسی آمدن کلک کسی کنده شدن، کار کسی ساخته شدن، نابود شدن
دخل و خرج کردن درآمد بیش از هزینه شدن، سود بردن
دخیل پناه برده، توسل جسته به
دخیل بستن بستن پارچه ای به ضریح یا سقاخانه به نیت برآمدن حاجتی
دخیل بودن خواهش و التماس کردن از کسی برای انجام ندادن کاری
دَدَر بیرون، کوچه
ددر برو نانجیب، زن بدکاره
ددر رفتن بیرون رفتن
ددری کسی که همیشه می خواهد بیرون برود، زن بدکاره
ددم وای وای پدرم، برای اظهار تاسف یا مزاح و شوخی گفته می شود
دده سیاه نوکر، نوکر سیاه
دده مطبخی آدم کثیف و بد بو
دراز به دراز تعبیری برای کسی که مدتی دراز خوابیده است
دراز کش افتاده، خوابیده
درازکش کردن رو در روی زمین دراز کشیدن
دراز کشیدن خوابیدن، به پشت خوابیدن، مدتی کوتاه خوابیدن
دراز نوشتن مطلب را طول دادن، طومار نوشتن
در آستین داشتن حاضر و آماده داشتن
در آسمان جستن و در زمین یافتن چیزی یا کسی مورد علاقه را غیر منتظره یافتن و دیدن
در آش رشته گوشت دیدن چیزی غیرمنتظره و دور از انتظار دیدن
دُرافشانی کردن مشتی یاوه به هم بافتن
درآمد مقدمه ی سخن و نوشته یا قطعه ی از موسیقی
درآمد عایدی
در آمدن از آب نتیجه دادن، تربیت شدن، روشن شدن حقیقت
در آمدن از جلوی کسی با کسی مقابله به مثل کردن، در برابر کسی مقاومت کردن
در آمدن از زیر بته خانواده و اصل و نسبی نداشتن
در آمدن گند کاری برملا شدن افتضاح پنهان شده
دراندشت وسیع، بی سر و ته
در آوردن از خود دروغ پردازی کردن
در آوردن پول برای به دست آوردن پول و درآمد کوشیدن
در آوردن تقلید ادای کسی را در آوردن، مسخره کردن
درآوردن دلی از عزا پس از مدت ها گرسنگی غذای مفصل و مطبوعی خوردن، به خوشی و راحتی ساعتی را گذراندن
درآوردن شکلک ادا در آوردن
در باغ سبز نشان دادن وعده های فریبنده دادن، امید واهی برای کسی ایجاد کردن
در بحر چیزی بودن تمامن به چیزی اندیشیدن
در بحر چیزی رفتن در چیزی دقیق شدن، سخت متوجه ی چیزی شدن
در به در شدن آواره شدن، بی خانمان شدن، جا و منزل مناسبی نداشتن
در به دری بی خانمانی، آوارگی
در بردن بیرون بردن، گذراندن
دربست یک جا، به طور کامل، به طور کلی
دربند کوچه ی بن بست، مانع در محل ورود
دربند چیزی بودن در خیال چیزی بودن
درب و داغان خرد و متلاشی، پریشان
در پسی ماندن عقب ماندن، موفق نشدن
در پوست کسی رفتن سخت مزاحم کسی شدن، از کسی بد گفتن
در پوست نگنجیدن از خوش حالی از شادی سر از پا نشناختن، بسیار شاد بودن
در تاریکی رقصیدن در غیبت کسی رجز خواندن و ادعای بی خود کردن
در تاریکی روشنایی را پاییدن به طور نهانی مراقب کسی یا چیزی بودن
در تشک پر قو خوابیدن از هر جهت آسوده و بی خیال بودن
در تنور چوبی نان پختن خیال خام در سر داشتن، کار ناشدنی انجام دادن
در ثانی ثانیا، دوم
در جا زدن پاها را بدون راه رفتن به نوبت چپ و راست به زمین کوبیدن، ترقی نکردن
در جای خود خشک شدن مات و مبهوت ماندن
درجه تب سنج، مرتبه ی نظامی
درجه دار درجه های نظامی پایین تر از سروان
در چاه افتادن فریب خوردن
درچین و ورچین جمع و جور کردن، مرتب کرد
درخت اگر امید پوچ و واهی
درخت مراد درختی که به آن به عنوان نذری چیزی می بندند
در خط چیزی بودن در فکر و نقشه ی کاری بودن
در خود را گذاشتن سکوت کردن، خفه شدن
درد نفرینی مانند کوفت، زهرمار، مرض
در دار دارای سرپوش
دُردانه لوس، ننر، عزیز بی خودی
دردانه ی حسن کبابی بچه ی لوس
درد دل غم و اندوه درونی
درد دل کردن غم و اندوه خود را با دیگری در میان گذاشتن
دردر کردن چو انداختن، شایع کردن
در دست آماده، حاضر
دردسر گرفتاری، سرگردانی
دردسر تراشیدن ایجاد زحمت و گرفتاری کردن
دردسر دادن ایجاد مزاحمت کردن، با پر حرفی وقت کسی را گرفتن
دردش بودن درد زاییدن زن گرفتن، هنگام زاییدن زن رسیدن
در دل آمدن به دل برات شدن، به خاطر خطور کردن، احساس واقعه ای خوب یا بد کردن
دِردو سر زبان دار، ناقلا و زرنگ
درد و بلا نفرینی است چون زهر مار، کوفت، مرض و مانند این ها
درد و بلای کسی به جان خوردن تعبیری تحقیرآمیز برای مقایسه ی دو نفر با یکدیگر که این یکی صفات آن دیگری را نداشته باشد
در دهان افتادن چیزی مشهور شدن چیزی، فاش شدن، رسوا شدن
در دهان را چفت کردن خاموش شدن، رازداری کردن
در دهان ها افتادن شایع شدن، شهرت یافتن
دررفت خرج و هزینه، مقابل درآمد
دررفتگی حالت در رفته، از بند بیرون آمدن استخوان
در رفتن خشمگین شدن، جا به جا شدن مفصل و استخوان، پاره شدن نخ های پارچه های کشباف (مانند جوراب)، فرار کردن، گریختن، رفع شدن (مانند خستگی)، شلیک شدن بی اراده ی گلوله، از زیر کار شانه خالی کردن
در رفتن از جا کنترل خود را ناگهان از دست دادن، ناگهان خشمگین شدن
در رفتن با کسی رفع اختلاف کردن با کسی، آشتی کردن
در رفتن پاتیل کسی تاب نیاوردن، ناتوان شدن
در رفتن تلنگ باد صدادار در کردن، کنایه از ضعیف و ناتوان شدن
در رفتن سخن از دهن سخنی بی اراده گفتن
در رفتن کار از دست کسی قافیه را باختن، اراده ی کار از دست کسی خارج شدن
در رو راه خروجی، مخرج، بیرون شد
درز شکاف، محل اتصال یا دوخت
درز را آب دادن از راه به در شدن
در زدن کوبیدن در خانه
درز کردن فاش شدن، آشکار شدن
درز گرفتن کوتاه کردن سخن، اصطلاح خیاطی برای کوتاه کردن اندازه ای در لباس
درز گرفته کوتاه کرده
درزن دوجین، دوازده تا از چیزی
درز و دوز شکافتن و دوختن، راست و ریس کردن کار
درسته یکجا، یکپارچه، کاملن
درس خوان شاگرد زرنگ و کوشا
درس خود را از بر بودن موقعیت و وضعیت را خوب دزیافتن، به کار خود وارد بودن، بیدار و هوشیار بودن
درس گرفتن پند آموختن، عبرت گرفتن
درشت حرف زشت، دشنام
درش را گذاشتن سکوت کردن، خاموش شدن
در عالم هپروت سیر کردن دارای خیالات واهی بودن، کاملن بی خبر بودن
در غورگی مویز شدن هنوز تازه کار بودن ولی ادعای مهارت و استادی کردن
در قال را گذاشتن به سکوت برگزار کردن، مسکوت گذاشتن
درق درق صدای خوردن دو چیز سخت به هم
درق دروق نگا. درق درق
در قوطی هیچ عطاری یافت نشدن به کلی نایاب بودن
درقی صدای افتادن چیزی بر زمین یا کوفتن چیزی به چیزی
دَرَ ک در کوچک، برای نشان دادن بی اعتنایی نسبت به رویدادی بد به کار می رود (به معنی به جهنم)
دَرَ ک رفتن برای مردن کسی می گویند که از او تنفر دارند
در کردن بیرون کردن، کم کردن، الک کردن
در کردن شلیک کردن، خالی کردن
در کشتی نشستن و با ناخدا جنگیدن ناسپاسی کردن
در کوزه گذاشتن و آبش را خوردن بی ارزش و بی اعتبار دانستن
در کون کسی را چسبیدن دنباله رو کسی بودن، تابع و مقلد کسی بودن
درگاهی آستانه
درگذشت مرگ
درگذشتن صرف نظر کردن، مردن
در گرفتن آغاز شدن، گل انداختن و گرم شدن گفت و گو یا منازعه
در گوش کسی یاسین خواندن اندرز بی هوده دادن، نصیحت کردن به کسی که نشنود
در گوشی با زمزمه، پچ پچ وار
درگیر شدن گرفتار شدن، دچار آمدن، برخورد کردن
درگیری گرفتاری، نزاع، جنگ
در لاک خود فرو رفتن کاری به کار دیگران نداشتن
در لفافه سخن گفتن پوشیده و کنایه آمیز سخن گفتن
درمالی مالیدن آتش روی حقه ی وافور برای کشیدن بقایای تریاک
درمانگاه جای درمان بیمار
در معامله را گذاشتن نگا. در قال را گذاشتن
در نتیجه سرانجام، عاقبت
دَرَنگ صدای شکستن چیزی یا زدن سیلی
دروازه دروازه مانندی در دو سوی میدان فوتبال، گُل
دروازه بان محافظ دروازه در فوتبال، گلز
در و تخته دو دوست خوب، زن و شوهر جور
در و تخته به هم خوردن متناسب هم بودن، لایق هم بودن، با هم جور بودن
در و تخته را مهر کردن سکوت کردن، دست کشیدن
دروغ به هم بافتن سر هم کردن، از خود درآوردن
دروغ درآمدن معلوم شدن که دروغ است
دروغ دسته نقاشی دروغ گنده، دروغ شاخدار
دروغ دون مطالب نادرست و سراسر دروغ
دروغ شاخ دار دروغ بزرگ
درو کردن پشت سر هم با گلوله زدن و انداختن
درویش کردن چشم ها نادیده انگاشتن، نگاه نکردن
در هچل افتادن دچار درد سر شدن، به درد سر افتادن
در هچل انداختن به درد سر انداختن، به مخمصه انداختن
در هم به هم آمیخته، سوا نکرده
در هم بودن پریشان بودن، پکر بودن، نگران بودن
در هم رفتن در فکر فرو رفتن، خشمگین شدن
در هم رفتن سگرمه گره بر ابرو افتادن، اوقات تلخ شدن
در هم لولیدن توی هم رفتن
در هم و بر هم آشفته، پریشان، آمیخته
دریا زدگی حالت تهوع در اثر حرکت کشتی
دریافت گرفتن، ادراک
دریافتی حقوق (مقابل پرداختی)
دریدگی وقاحت، بی شرمی، پر رویی
دریده وقیح، بی شرم، پر رو
در یک جوی نرفتن آب کسی با کسی همداستان شدنشان ممکن نبودن، با هم نساختن
درینگ صدای خوردن مضراب یا ناخن با ساز
درینگ درینگ صدای شکستن شیشه، صدای برخورد پیاپی چیزی به فلز یا شیشه
دری وری سخن بی سر و ته، چرند و پرند
دری وری گفتن سخنان نامربوط گفتن، چرند و پرند گفتن، آسمان و ریسمان به هم بافتن
دزد بازار پر هرج و مرج، جایی که در آن دزدی زیاد می شود، جای بی قانون
دزد حاضر و بز حاضر می توان همه چیز را دید و داوری کرد
دزد زدن مورد دزدی قرار گرفتن
دزد زده سرقت شده
دزد سر گردنه کاسب نادرست و گران فروش
دزدکی پنهانی، یواشکی، مخفیانه
دزد و حیز نادرست و مکار
دزد و دغل نادرست و مکار
دزدیدن قد خود را برای دیده نشدن خم کردن
دزدیده نگا. دزدکی
دزدیده نگاه کردن زیر چشمی نگریستن، بدون آن که طرف بداند او را زیر نظر گرفتن
دزدی گرگی دله دزدی
دُز کردن فروختن چیزی که پیش از آن فروخته شده بوده است
دست بار، دفعه، مرتبه، واحد وسایل گوناگون (یک دست کارد و چنگال)، یک دور بازی (یک دست شطرنج)
دست آخر سرانجام، آخر سر، آخر کاری
دست از پا خطا نکردن هیچ کار اشتباهی نکردن، تکان نخوردن
دست از پا دراز تر مایوس شده، ناموفق
دست از جان شستن از جان گذشتن، پروای جان نکردن
دست از سر کچل کسی بر نداشتن کسی را به حال خود نگذاشتن
دست از سر کسی برداشتن کسی را رها کردن، به حال خود گذاشتن
دست از همه جا کوتاه شدن بی چاره و بی پناه شدن
دست آمدن به دست آمدن، پیدا شدن، حاصل شدن
دست آموز تربیت شده، آموخته
دست آموز کردن تربیت کردن (حیوان)
دست انداختن ریشخند کردن، مسخره کردن
دست انداختن به روی چیزی چیزی زا غاصبانه تصرف کردن
دست انداز ناهمواری راه و جاده
دست اندر کار دارای سهمی در انجام کاری، مشغول به کار
دست اندر کار شدن آغاز به کاری کردن
دست اول نو و تازه
دست آویز بهانه، مستمسک، عذر
دست باف بافته با دست
دست بالا حداکثر
دست بالا را گرفتن حداکثر را فرض کردن
دست بالا کردن پیش قدم شدن، آستین بالا زدن
دست ِ بالا گرفتن حدکثر را فرض کردن
دست بده داشتن بخشنده بودن
دست بردار دست بردارنده، ترک کننده
دست بردار نبودن پافشاری کردن، رها نکردن
دست برداشتن صرف نظر کردن، چشم پوشی کردن، به حال خود رها کردن
دستبرد زدن دزدیدن، غارت کردن
دست بردن در چیزی چیزی را تغییر دادن
دست بر قضا از قضا، به طور غیر منتظره، ناگهان
دست بلند کردن بالا بردن دست به نشانه ی آمادگی پاسخ گویی، اعلام رای و نظر
دستبوس زیارت، دیدار، شزفیابی
دست به آب داشتن ادرار، دستشویی، توالت
دست به آب رسانیدن به دستشویی رفتن، به توالت رفتن
دست به جیب بخشنده، خرج کن
دست به چماق چماق در دست، آماده ی چماق زدن
دست به چیزی شدن بی درنگ آن چیز را برداشتن، آماده ی استفاده از آن چیز شدن
دست به دامان کسی شدن به کسی پناه آوردن، به کسی متوسل شدن
دست به دست دادن دست عروس را در دست داماد گذاشتن
دست به دست کردن تردید کردن، کوتاهی کردن، وقت کشتن
دست به دست گرفتن از یکدیگر پشتیبانی کردن
دست به دست گشتن هر از گاهی نزد کسی بودن، از دستی به دست دیگری رفتن
دست به دست مالیدن تردید نشان دادن، هیچ کاری نکردن
دست به دل کسی گذاشتن با یادآوری خاطره ای دل کسی را اندوهگین کردن
دست به دهن کسی که به اندازه ی مخارجش درآمد روزانه دارد، آدم کم درآمد و تهی دست
دست به دهن رسیدن چیزی اندک ولی کافی برای معاش داشتن
دست به روی کسی بلند کردن کسی را کتک زدن
دست به ریش کشیدن با التماس خواهش کردن
دست به ریش گرفتن ضمانت و تعهد دادن
دست به سر کردن کسی کسی را به بهانه ای برای انجام کاری بیرون فرستادن، کسی را رد کردن
دست به سر و روی چیزی کشیدن چیزی را تعمیر و تمیز کردن
دست به سر و روی کسی کشیدن کسی را نوازش کردن، کسی را اندکی آرایش کردن
دست به سیاه و سفید نزدن به هیچ گونه کاری نپرداختن، ابدن کاری نکردن
دست به سینه آماده ی فرمان، در نهایت ادب و احترام
دست به سینه ایستادن در نهایت ادب و آماده ی فرمان ایستادن
دست به عصا راه رفتن با احتیاط رفتار کردن، بسیار محتاط بودن
دست به فرار کسی خوب بودن در گریختن استاد بودن
دست به کار شدن آغاز به کار کردن
دست به کار نرفتن حال کار کردن نداشتن، برای کار بی حوصله بودن
دست به کیسه شدن آماده ی پرداخت پول شدن
دست به گردن در حال معاشقه، سریع الوصول
دست به گریبان شدن با هم به جدال پرداختن، گلاویز شدن
دست به نقد بی درنگ، زود، فورن
دست به یقه شدن نگا. دست به گریبان شدن
دست به یکی کردن همدست شدن، متحد شدن
دست پاچگی شتاب زدگی، اضطراب
دست پاچه شتاب زده، مضطرب
دست پاچه شدن مضطرب شدن، دست و پای خود را گم کردن
دست پاک درستکار
دست پایین را گرفتن کم ارزش و ناتوان فرض کردن
دست پخت شیوه ی پختن، هنر پختن
دست پیش گدا
دست پیش را گرفتن خود را محق وانمود کردن
دست پیش گرفتن پیشدستی کردن، سبقت گرفتن
دست تنها بی یار، تنها
دستِ چپ سمت چپ
دست چپ از دست راست ندانستن هر را از بر تشخیص ندادن
دست چپی از جناح چپ، مخالف حکومت
دست چین گزیده، منتخب
دست کسی را خواندن یه اندیشه و نقاط ضعف کسی پی بردن
دست خالی برگرداندن نا امید کردن، پاسخ رد دادن
دست خالی بودن تهی دست بودن، بی چیز بودن
دست خدا به همراه در پناه خدا
دست خر کوتاه فوضولی موقوف !، دخالت نکن ! دست نزن !
دست خوش ! آفرین
دست دادن پیش آمدن
دست داشتن توانایی داشتن، وارد بودن
دست داشتن در کاری پنهانی شرکت داشتن در کاری
دست دراز کردن به حریم و حقوق دیگران تجاوز کردن
دست دست کردن تردید داشتن، وقت کشتن، وقت را هدر دادن
دست دستی سرسری، بی هوده، سطحی
دستِ دلبر گران قدر، عزیز
دست دوم کار کرده، مستعمل
دست را بند کردن به کاری مشغول کردن
دستِ راست سمت راست
دست راستی از جناح راست، موافق حکومت
دست روی دست گذاشتن وقت گذراندن، به کاری دست نزدن
دست زدن کوبیدن دو دست به یکدیگر همراه با نوای موسیقی یا برای تشویق
دست زدن لمس کردن
دست زیر بال کسی کردن کسی را یاری کردن
دست شستن از چیزی از چیزی دست کشیدن، از داشتن چیزی ناامید شدن
دست شما درد نکند از شما سپاس گزارم
دست شما را می بوسد انجامش به عهده ی شماست
دستشویی توالت، مستراح
دست علی به همراه علی یارت باد
دست فرمان مهارت در رانندگی
دست فروش دوره گردی که کالای خود را روی دست انداخته و می فروشد
دست فروشی شغل دست فروش
دستک دفتر حساب
دستکاری دست بردن در چیزی
دست کج نامطمئن، دزد
دستک دمبک بهانه، دستاویز، پاپوش
دستک دمبک درآوردن پاپوش دوختن، اشکال تراشی کردن
دست کردن دست فرو بردن
دست کسی افتادن گیر کسی افتادن
دست کسی آمدن آگاهی پیدا کردن، فهمیدن، بو بردن
دست کسی به دهانش رسیدن از تهی دستی بیرون آمدن، محتاج نبودن
دست کسی در کار بودن شرکت داشتن در کاری
دست کسی را از پشت بستن از کسی در کاری پیشی جستن
دست کسی را پس زدن دور کردن، نپذیرفتن، رد کردن کسی
دست کسی را توی پوست گردو گذاشتن کسی را گرفتار مشکل و سختی کردن
دست کسی را توی حنا گذاشتن کاری را به کسی تحمیل کردن
دست کسی را بند کردن به کاری گماشتن (مشغول کردن)
دست کسی را خواندن از نقشه ی کسی با خبر شدن
دست کسی را کوتاه کردن کسی را از چیزی یا کاری کنار گذاشتن
دست کسی رو شدن مچ کسی باز شدن، حیله ی کسی آشکار شدن
دست کشیدن از کار کار را تعطیل کردن
دست کم حداقل
دست کم گرفتن کم بها دادن، اهمیت ندادن، حقیر شمردن
دست گرفتن کسی مسخره کردن، به ریشخند گرفتن
دست گرفتن برای کسی خطای کسی را مرتب به رخ او کشیدن
دستگیر شدن فهمیدن، متوجه شدن، بو بردن، عاید شدن، بازداشت شدن
دستگیره وسیله ی باز و بسته کردن در و پنجره، کهنه ای در آشپزخانه برای برداشتن دیگ از روی اجاق
دستگیره ی خطر وسیله ای حلقه مانند در قطار برای بازداشتن قطار از حرکت به هنگام خطر
دستمال ابریشمی چاپلوسی، تملق
دستمال ابریشمی برداشتن چاپلوسی کردن، تملق کردن
دستمال به دست چاپلوس، متملق
دستمال به دست بودن چاپلوس بودن، متملق بودن
دستمال سفره پارچه ای که کنار سفره می نهند تا با آن دست و لب را از غذا پاک کنند
دستمال کاغذی قطعات کوچک کاغد که به جای دستمال پارچه ای به کار می برند
دستمالی دست مالیدن
دستم به دامنت به یاری ات سخت نیاز دارم
دست مریزاد آفرین !، دستت درد نکند !
دست مزد اجرت، مزد کار
دست من و دامن تو نگا. دستم به دامنت
دست نخورده استفاده نشده، چنان که نهاده باشند
دست نشانده زیر دست، مطیع، فرمان بردار
دست نگاه داشتن توقف کردن در انجام کار، معطل شدن و منتظر ماندن
دست نماز وضو
دست ننه ات درد نکند به تمسخر به کسی که کار نادرست کرده است می گویند
دست و بال دور و بر، اطراف
دست و بال کسی تنگ بودن تنگدست بودن، فقیر بودن
دست و پا توانایی، عُرضه
دست و پا پنبه ای دست و پا چلفتی، بی عرضه، بی دست و پا
دست و پا توی هم رفتن بی پول شدن، گرفتاری مالی پیدا کردن
دست و پا چلفتی بی عرضه، نالایق، بی دست و پا
دست و پا شکسته ناقص، ناتمام
دست و پا کردن فراهم آوردن
دست و پا گیر مزاحم، مانع از کاری
دست و پا نمدی نگا. دست و پا پنبه ای
دست و پای خود را جمع کردن ترسیدن و مواظب گفتار و کردار خود شدن
دست و پای خود را گم کردن دست پاچه شدن
دست و پنجه نرم کردن گلاویز شدن، جنگیدن
دست و دل باز بخشنده، جوانمرد
دست و دل کسی به کار نرفتن میل به کار نداشتن
دست و رو شسته بی شرم، وقیح
دست و رو نشسته ناکس، ناچیز
دسته جمعیت سینه زن
دسته ساعت دوازده (ظهر یا شب)
دسته اش را در کردن تصفیه حساب کردن، جبران کردن کاری
دسته بازی حزب و گروه راه انداختن
دسته پل الک دولک
دسته جمعی باهم، گروهی
دسته چاقو نشستن نشستن روی دو پا و بغل کردن دو رانو، چمباتمه نشستن
دسته دیزی قوم و خویش دور
دسته راه انداختن دسته و جمعیت ترتیب دادن
دسته کلید مجموعه ی کلیدها در یک حلقه یا بند
دسته کوک ساعتی که از محل دسته کوک می شده است
دسته گل به آب دادن کاری به خطا انجام دادن
دسته هاون استوانه ای فلزی یا چوبی برای کوبیدن چیزها در هاون
دستی پول نقدی که به عنوان وام کوتاه مدت از کسی می گیرند
دستی به عمد، از روی تعمد
دستی از دور بر آتش داشتن از حقیقت امری بی خبر بودن، قضاوتی سطحی از چیزی داشتن
دستی به سر و صورت کشیدن خود را مرتب کردن، آرایش کردن
دستی پز نانوایی که در خانه نان می پزد
دستی پس، دستی پیش سخت تهی دست، بی چیز
دستی دستی به دست خود، آگاهانه، عمدی
دست یکی داشتن همدست شدن، متحد شدن
دس دس کردن دست زدن، طول دادن، وقت گذراندن
دس دسی خطابی همراه با دست زدن به کودکان نوپا
پایان بخش نخست اصطلاحات حرف د
ادامه دارد . . .
حوانندگان ارجمند من می توانند بخش دوم اصطلاحات حرف د را در پایین این بخش یا در آرشیو موضوعی (موضوع شماره ی ۷) و یا به طور مستقیم در فهرست همه ی نوشته های تارنما آورده و بخوانند با سپاس، آریا ادیب
شماره ی نوشته : ٢- ۹ / ۷
تدوین : آریا ادیب
زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی
( دنباله )
نگا. = نگاه کنید به
د
بخش دوم
دشت فروش اول کاسب، نخستین پول دریافتی کاسب
دشت کردن فروختن اولین جنس، نخستین بار پول گرفتن
دشت کسی را کور کردن اولین فروش کاسب را نسیه خریدن
دعوا مشاجره، نزاع، بازخواست و سرزنش
دعوا راه انداختن سبب جنگ و جدال شدن
دعوا کردن نزاع کردن، زد و خورد کردن
دعوا مرافعه جنگ و جدال بر سر چیزی
دعوت حق را لبیک گفتن مردن
دعوت نامه نامه یا کارتی با درخواست شرکت در یک مجلس یا مراسم، اعلام آمادگی برای پذیرش مهمان در یک کشور دیگر
دفتر جایی که دبیران، منشیان و کارمندان کار می کنند
دفتر روزنامه دفتری که در آن ریز همه ی داد و ستدهای روزانه را ثبت می کنند
دفتر کل دفتری که در آن انواع کلیه معاملات و خلاصه ی هر کدام را در آن وارد می کنند
دفتر یادداشت دفتر ثبت رئوس مطالب که جنبه ی یادآوری دارد
دق غصه و ناراحتی، نوعی بیماری روحی که بیمار را رنجور می کند و از بین می برد
دق دل دلخوری، کینه، دشمنی
دق دل در آوردن (خالی کردن) انتقام گرفتن
دق دلی نگا. دق دل
دق کردن از غصه مردن
دق کُش آن که از غصه و اندوه بسیار بمیرد
دق کُش کردن سبب مردن کسی از غم و اندوه شدن
دق مرده گرفتار شده به بیماری دق، غمگین
دق مرگ نگا. دق کش
دقه دقیقه
دَقی صدای کوبیدن چیزی به چیزی
دقیانوس نام یکی از پادشاهان سامی که اصحاب کهف را تعقیب می کرد، گذشته ی بسیار دور
دکان کسی را تخته کردن کسب کسی را از رونق انداختن، دست کسی را از چیزی کوتاه کردن
دکان و دستگاه به هم زدن سر و سامان یافتن، قدرت و ثروت پیدا کردن
دک شدن جیم شدن، ناپدید شدن
دک کردن از سر وا کردن
دکمه را انداختن دکمه ی لباس را بستن
دک و پوز دهان و لب و دندان
دک و دنده بالا تنه
دک و دهن نگا. دک و پوز
دگنگ چوب، چماق، اعمال زور
دل معده (دلم به هم حورد)، جرات (پر دل)، عاطفه و احساس (دلم سوخت، اهل دل)، قلب (دل و قلوه)
دل آب شدن برای چیزی بسیار مشتاق چیزی شدن
دلادل پُر، نهایت بزرگی، شکم زن آبستن
دل آشوبه گرفتن دچار حالت تهوع شدن
دلال بازی به شیوه دلالان از راه مبالغه و دروغ کاری را بزرگ جلوه دادن، واسطه گری
دلال محبت پا انداز، خانم بیار
دل آمدن به چیزی تن در دادن (دلم نیامد)، راضی کردن وجدان (چطور دلت می آید؟)
دل ای دل کردن آواز اندوهگین خواندن
دلبخواه به اختیار، بدون رعایت رسم و قانون
دلبخواهی نگا. دلبخواه
دل به دریا زدن بدون توجه به خطر به کاری اقدام کردن، هرچه بادا باد گفتن
دل به دل راه داشتن احساس متقابل داشتن
دل به دل رفتن دوستی و دشمنی از دو سو بودن
دل پایین ریختن ترسیدن، وحشت کردن
دلپخت پختن مغر چیزی
دل پُر داشتن کینه و دلخوری دیرینه داشتن
دل پَر زدن بسیار مشتاق بودن
دلپُری عقده ی دل، خشم و کینه ی انباشته شده
دل پیچه دل درد، فشار آمدن به معده و روده بر اثر بیماری های گوارشی
دل ترکیدن ترکیدن شکم بر اثر پر خواری
دل تو ریختن مضطرب و وحشت زده شدن بر اثر شنیدن خبر ناگوار
دل توی دل نبودن بی تاب و بی قرار بودن
دلجور همدل
دلچرک ناخوشایند، دارای اکراه
دلچرکی ناخوشایندی، اکراه
دلچرکین کسی که از چیزی اکراه پیدا کرده است
دلچسب دلپذیر، مقبول
دل خالی کردن کین خود را گرفتن، از رنج دشمن شاد شدن
دل خواستن آرزو داشتن، مایل بودن
دلخور رنجیده، ملول، گله مند
دلخور بودن گله مند بودن، ناراضی بودن
دلخور شدن گله مند شدن، ناراضی شدن
دلخور کردن مایه ی گله مندی و نارضایتی کسی را فراهم کردن
دلخوری گله، شکایت، اوقات تلخی
دل خوشکنک مایه دلخوشی اندک، آن چه بی پایه ولی مایه ی خرسندی است، گول زنک
دل دادن دقت کردن، توجه کردن، عاشق شدن
دل دادن و قلوه گرفتن غرق گفت و گو و راز و نیاز بودن
دل دار دلیر، شجاع، معشوق
دلداری دادن تسلی دادن
دل داشتن جرات داشتن، دلیر بودن
دل دل را خوردن عجله داشتن، بی تاب بودن
دل دل زدن نفس نفس زدن، تپیدن شدید قلب
دل دل کردن تردید داشتن، دو دل بودن
دل را آب کردن سخت آرزومند کردن، مشتاق کردن
دل رحم مهربان
دل سنگ آب شدن (کباب شدن) بسیار غم انگیز و. سوزناک بودن
دلسرد ناامید، مایوس
دلسرد کردن ناامید کردن
دلسردی ناامیدی، یاس
دلسوز غمخوار
دلسوزه سوختن دل از حسد و مانند آن
دل غشه گرفتن متاثر و ناراحت شدن، بی حال شدن، دچار ضعف شدن
دل فرو ریختن سخت وحشت کردن، بسیار ترسیدن
دل قرصی اطمینان
دل قرصی دادن اطمینان خاطر دادن
دلقک شخص مسخره
دلقک بازی مسخره بازی
دل کسی آب شدن به اوج تمنا رسیدن، بسیار مشتاق شدن، بی تاب شدن
دل کسی آمدن نگا. دل آمدن
دل کسی برای چیزی لک زدن بسیار آرزومند چیزی بودن، سخت در حسرت چیزی بودن
دل کسی تاقچه نداشتن بی نهایت رک و صریح بودن
دل کسی تو ریختن دچار دلهره ی ناگهانی شدن، وحشت کردن
دل کسی خون بودن سخت رنجیده بودن، بسیار اندوهناک بودن
دل کسی را آب کردن به اوج تمنا رساندن، بسیار مشتاق کردن، بی تاب کردن
دل کسی را به دست آوردن کسی را با نیکی و محبت از خود خشنود کردن
دل کسی را خون کردن کسی را سخت رنجاندن
دل کسی را زدن سیر شدن از چیزی، بی میل و رغبت شدن نسبت به چیزی یا کسی
دل کسی روی دل آدم بودن درد دیگران را درک کردن، با دیگران غمخواری کردن
دل کسی گرفتن غمگین شدن، متاثر شدن
دل کندن دست کشیدن، رها کردن
دل گرفتگی غم، غمگین بودن
دل گرفتن غمگین شدن، متاثر شدن
دلگرم علاقه مند، مشتاق
دلگرمی اطمینان خاطر، امیدواری
دلگشاد بیرون آمده از غم و اندوه
دل گُنده سهل انگار
دَلِگی هیزی، چشم چرانی
دلمه لخته، منعقد، سفت شده
دلمه شدن بسته شدن (مایعات)، لخته شدن
دلنگ و دلنگ صدای زنگ و ناقوس
دل واپس نگران، چشم به راه، مضطرب
دل واپسی نگرانی، اضطراب
دل و جگر چیزی را بیرون آوردن چیزی را به هم ریختن، نامرتب و درهم و بر هم کردن
دل و جگر زلیخا تکه تکه، پاره پاره
دلو حاجی میرزا آقاسی آدم بی قرار و پر تحرک
دل و حوصله آمادگی، حاضر بودن برای انجام کاری، شور و اشتیاق
دل و دماغ نگا. دل و حوصله
دل و دماغ نماندن برای کسی حال و حوصله ای در کسی نبودن
دل و روده بالا آمدن به حالت تهوع افتادن
دل و روده ی چیزی را در آوردن اجزای درون چیزی را به هم زدن و بیرون ریختن
دل و قلوه احشای گاو و گوسفند
دل و قلوه ای کسی که دل و قلوه می فروشد
دله ظرف حلبی
دله هرزه، چشم چران، پرخور
دله بازی رفتار آدم دله
دله دزد آفتابه دزد، دزدی که به چیزهای کم ارزش قانع است
دله دزدی عمل دله دزد
دله کاری پرداختن به کارهای پست و کم درآمد
دله کردن کسی را به دلگی عادت دادن
دلی از عزا درآوردن پس از مدت ها گرسنگی غذای مفصل خوردن، به خوشی ساعتی را گذراندن
دلِی دلِی حاشا، انکار
دم هنگام (دم مرگ)، پهلو، پیش، کنار، نزدیک (دم در)
دمار از کسی درآوردن کسی را سخت آزار دادن، کشتن
دماغ حال و حوصله، رغبت، علاقه، کبر و خودپسندی، مُف، خلط بینی
دماغ تیز داشتن شامه تیز داشتن
دماغ چاق بودن سر حال بودن، تندرست بودن
دماغ چاقی احوال پرسی
دماغ خشکی بی مغزی، دیوانگی
دماغ را بالا کشیدن اظهار نارضایتی کردن
دماغ سوختگی خجالت زدگی، ناکامی
دماغ سوخته خجالت زده، شکست خورده
دماغ سوخته شدن بور شدن، خجالت زده شدن، ناکام شدن
دماغ کسی چاق بودن سالم و تندرست بودن، سر حال بودن
دماغ کسی را سوزاندن کسی را ناکام کردن، در حسرت گذاشتن
دماغ گنده ثروتمند، سرشناس
دمامه زن خشن، زن بی حیا و پاچه ورمالیده، آپارتی
دَم باریک نوعی انبردست که نوک آن باریک و دراز است
دَم باز چاپلوس، متملق
دم بازی چاپلوسی، تملق
دَمب چیزی را چسبیدن کاری را پی گیری کزدن و ادامه دادن
دم ِ بخت دختری که به سن ازدواج رسیده است
دُم بریده زرنگ و ناقلا، بدجنس
دمبکی دمبک زن، بی ادب و نفهم
دمبل و دیمبو صدای دایره و دمبک، صدای بزن و بکوب
دم به تله ندادن با احتیاط رفتار کردن، خطر نکردن
دم به خمره زدن باده گساری کردن، شراب خوردن
دُم به دست دادن بهانه به دست دادن، خود را گیر انداختن
دم به ساعت هر ساعت، هر لحظه
دمپایی کفش راحتی خانه
دَم ِ پَر کسی رفتن نزدیک کسی رفتن، به کسی پناه بردن
دَم پهن نوعی انبر دست که نوک پهن دارد
دُم توی پا گرفتن شکست خورده رفتن، نامید و ساکت شدن
دُم توی تاقچه گذاشتن خود را گرفتن، لوس و ننر شدن
دم حجله کشتن گربه زهر چشم گرفتن برای نخستین بار
دم خروس از آستین کسی پیدا بودن آشکار بودن نشانه ی کار خلاف
دم خروس در دست داشتن بهانه داشتن
دم خود را روی کول گذاشتن گریختن، شکست خورده رفتن
دمخور مصاحب، معاشر، همنشین
دَم دادن دل دادن، جرات دادن، گستاخ کردن
دُم دار پر رو، وقیح، دریده
دَم دار هوای گرم و پر رطوبت
دُم در آوردن گستاخ شدن، پر رو شدن، جرات یافتن
دم ِ دست آماده، حاضر، در دسترس
دم دما نزدیک، حدود، حوالی
دمدمی دو دل، مردد، کسی که هر ساعت خوی و حالت دیگری دارد
دمدمی مزاج نگا. دمدمی
دَمَر دراز کشیده روی سینه و شکم
دمر خوابیدن روی سینه و شکم خوابیدن
دمرو کسی که دمر خوابیده
دَم ریز پشت سر هم، پیاپی، متوالی
دم زدن حرف زدن، اعتراض کردن، جیک زدن
دُم سیاه نوع مرغوب برنج گیلان، کبوتری که دم سیاه دارد
دُم سیخ شدن سقط شدن، مردن
دُم سیخ کردن نگا. دُم سیخ شدن
دُم عَلم کردن اظهار وجود کردن، حالت تعرض به خود گرفتن
دَمَغ افسرده، ناراحت، خیت
دَم ِ قیچی بریده ها و ریزه های پارچه
دم کار گرفتن به کار واداشتن
دَم کردن ریختن آب جوش روی چای و مانند آن و حرارت دادن آن ها، گذاشتن برنج جوشانده بر روی آتش تا آب آن بخار شود
دَم کرده پر رطوبت، باد کرده
دُم کسی را توی بشقاب گذاشتن به طنز کسی را محترم شمردن
دَم کسی را دیدن رشوه دادن، نگا. آجیل دادن
دُم کسی را گرفتن از کسی پی روی و تقلید کردن، کسی را رها نکردن
دم کسی لای تله گیر کردن دچار سختی شدن، به بلا گرفتار شدن
دَم کشیدن رسیدن و پختن چای، برنج و مانند آن ها
دُم کلفت پول دار، مقتدر
دُم کله پز را گرفتن رفتن کسی بی سر و پا و آمدن کسی بی سر و پاتر به جای او
دَمکنی پارچه ای کلفت که برای جلوگیری از بیرون رفت بخار و دم کشیدن برنج یا چای بر روی دیگ یا قوری می گذارند
دم کوتوله کوتاه قامت، چیز کوچک
دم گاو به دست آوردن قدرت و موقعیتی به دست آوردن، وسیله ای برای معاش به دست آوردن
دَم گرفتن همنوایی کردن در خواندن و سرود، کنایه از توافق و پشتیبانی
دُم گرفتن پشت سر هم ایستادن
دُم لابه چاپلوسی، تملق
دم موشی هر چیز باریک و دراز
دَم نقد آماده، حاضر
دم و دستگاه ثروت، بیا و برو، تجمل، مکنت و دارایی
دم و دستگاه چیدن اسباب و آلات چیدن
دم و دود مجلس گرم مهمانی، دود تریاک و شیره و سیگار و چپق
دمه گیر خفه کننده، نفس گیر
دُم ِ هم کردن مطابق یکدیگر کردن، دو کناره ی چیزی را بر هم نهادن
دمیدن توی لوله ی شیپور خوابیدن و خرناس کشیدن
دنبال کردن تعقیب کردن، اصرار و پافشاری کردن، پی گیری کردن
دنبال کسی فرستادن کسی را احضار کردن
دنبال کسی گذاشتن در پی کسی دویدن، کسی را تعقیب کردن
دنبال کون کسی افتادن دنباله رو کسی بودن، تابع و مقلد کسی بودن
دنبال نخود سیاه فرستادن کسی کسی را از سر وا کردن، به دنبال چیزی واهی فرستادن
دنباله رو پی رو ، مقلد
دنبه تاو دادن برای کسی به کسی بی اعتنایی کردن، فخر فروختن به کسی
دندان گاز
دندان پر کردن ترمیم دندان آسیب دیده
دندان تیز کردن طمع کردن
دندات روی جگر گذاشتن طاقت آوردن، تحمل کردن، تاب آوردن
دندان شکن قاطع، محکم
دندان طمع از چیزی کشیدن از چیزی چشم پوشیدن، دست کشیدن، رها کردن
دندان عاریه دندان مصنوعی
دندان غروچه (قروچه) ساییدن دندان ها به یکدیگر به هنگام خشم یا در خواب
دندان کسی پیش کسی گیر کردن عاشق کسی شدن، شیفته ی کسی شدن
دندان کسی را شمردن رگ خواب کسی را به دست آوردن، کسی را تحت تاثیر و نفوذ قرار دادن
دندان گِرد طمع کار، آزمند، گران فروش
دندان گیر قابل خوردن و جویدن، قابل توجه، پر سود
دندانه دندانه دارای برجستگی ها و بریدگی هایی در کناره
دنده چاق کردن سرعت گرفتن به هنگام رانندگی
دنده کج کج خلق، یکدنده
دنده ی کسی خاریدن میل به کتک خوردن داشتن، کرم داشتن، تن کسی خاریدن
دنده کشیدن دنده ی اتوموبیل را پیاپی عوض کردن
دنده نهادن قبول کردن، رغبت کردن
دَنگ صدای به هم خوردن دو چیز
دَنگ حیران و آشفته، سرگشته و شیدا
دُنگ سهم، حصه
دَنگال جادار، بسیار فراخ
دنگ انداختن نزدیکی جنسی کردن
دنگ دنگ صدای برخورد دو چیز سخت به هم
دنگ کسی گرفتن هوس نابه جا کردن برای انجام کاری، تصمیم ناگهانی برای کاری گرفتن
دنگ و دیوانه خُل و احمق، سخت داغ
دنگ و فنگ طول و تفصیل، مقدمه چینی فراوان، تشریفات زیاد
دُنگی نگا. دانگی
دنیا آمدن زاده شدن
دنیا پسند آن چه که همه بپسندند
دنیا دست کیست؟ پرسش از کسی که کاملن بی خیال و بی غم زندگی می کند
دنیا دیده آزموده، سرد و گرم چشیده
دوا واجبی، مشروبات الکلی
دوا به خورد کسی دادن مسموم کردن، به زور به کسی دارو یا مشروب خوراندن
دو آتشه (نان) بسیار برشته، (مشروب) قوی، (آدم) متعصب
دوا خور معتاد به الکل
دوا خور کردن عرق خور کردن، مسموم کردن
دوا خوری عرق خوری، مجلس صرف مشروبات الکلی
دوا دادن دوا خوراندن، مسموم کردن، مشروب خوراندن
دوا درمان مداوا، معالجه
دوا شور شستن فرش با نوعی دوای جلا دهنده
دوا شور کردن شستن فرش با دوا
دوا گُلی دوا قرمز، پرمنگنات
دوا قرمز پرمنگنات
دُوال بازی کردن حقه بازی کزدن، فریب به کار بردن
دُوال پا آدم سمج
دوام آوردن استقامت کردن
دو آمدن دور برداشتن، شاخ و شانه کشیدن، قیافه گرفتن
دوام کردن نگا. دوام آوردن
دو بامبی دو دستی، با دو دست
دو به دو دو تا دو تا
دو برجی کبوتری که در یک جا بند نمی شود
دوبل دو برابر
دوبلاژ برگردان گفت و گوی فیلم به زبان دیگر
دوبلور دوبله کننده
دوبله دو برابر، نگا. دوبلاژ
دوبله ایستادن نگه داشتن اتوموبیل در کنار یک اتوموبیل دیگر
دو به دست کسی افتادن به دست آوردن فرصت برای اعمال نظر، قدرت نمایی یا انتقام جویی
دو به دست کسی دادن به کسی فرصت انجام کاری دادن، به کسی بهانه دادن
دو به هم انداز فتنه انگیز، سخن چین
دو به هم اندازی فتنه انگیزی، سخن چینی
دو به هم زن نگا. دو به هم انداز
دو به هم زنی نگا. دو به هم اندازی
دو پا داشتن، دو پا هم قرض کردن به چابکی گریختن
دو پا در یک کفش کردن سماجت و اصرار کردن
دو پشته دو ردیفه، دو ترکه
دو پشته سوار شدن دو نفری بر ستور یا وسیله ی نقلیه سوار شدن
دو پول مبلغ بسیار ناچیز و اندک
دو پولی کالای بی ارزش
دو پهلو دارای ابهام، کنایه دار
دو پهلو حرف زدن مبهم سخن گفتن
دو تا شدن خم شدن، دو لا شدن
دو ترکه سوار شدن نگا. دو پشته سوار شدن
دو پا انسان
دو پوسته دو چیز به هم پیوسته
دو جین دوازده تا
دوختن چشم زل زدن، با دقت چیزی را نگاه کردن
دوخت و دوز خیاطی
دوخته فروش کسی که پارچه بخرد، از آن لباس بدوزد و برای فروش عرضه کند
دود دخانیات، مواد مخدر
دود از کله ی کسی برخاستن سخت شگفت زده شدن، حیرت بسیار کردن
دو دانگ یک سوم، مقدار اندک، کم
دود چراغ کشیدن شیره
دود چراغ خوردن زحمت کشیدن، تحمل رنج کردن، استخوان خرد کردن
دود چیزی تو چشم کسی رفتن سودش به کسی و زیانش به دیگری زسیدن
دود دادن ضد عفونی کردن، گذاشتن گوشت و ماهی در معرض دود غلیظ برای فساد ناپذیر کردن آن
دود دادن سبیل کسی ادب کردن، تنبیه کردن، شکست دادن
دو دستگی اختلاف عقیده، عدم اتفاق
دو دستی با هر دو دست
دو دستی تقدیم کردن با رضایت خاطر و احترام دادن
دود شدن و به هوا رفتن گم و ناپدید شدن، آب شدن و به زمین فرو رفتن، محو و نابود شدن
دود ِ کلفت دود مواد مخدر
دود گرفتن پُک زدن
دود گرفته بوی دود گرفته، دودآلود، دود زده
دو دل مردد، بی تصمیم
دو دلی تردید، بی تصمیمی
دود ِ نازک دود سیگار و قلیان و چپق
دود و دم داشتن بساط چای و قلیان یا تریاک گستردن
دو دو زدن تکان تکان خوردن
دو دوزه بازی دو رویی، کلک زنی
دو دو کردن دویدن
دودی اهل دود، سیگاری، تریاکی، معتاد به دخانیات
دور بار، دفعه، نوبت
دورادور اطراف، پیرامون، گرداگرد
دور از جناب بلانسبت
دور از شما بلانسبت
دور افتادن فاصله گرفتن، پرت افتادن
دور افتادن نزد این و آن رفتن، با هر کسی دیدار کردن
دور اندیش پایان نگر، پیش بین، عاقبت اندیش
دور اندیشی پایان نگری، عاقبت اندیشی
دو راهی آن جا که راه دو شاخه می شود
دور برد دارای برد زیاد
دور برداشتن گرم شدن، مبالغه کردن، کش دادن، عصبانی شدن
دوربین انداختن دید زدن، چشم چرانی کردن
دور پرواز پرواز کننده تا فاصله های بسیار
دور تا دور گرداگرد، اطراف
دور تسبیح بسیار و بی شمار
دور چیزی را خط کشیدن چیزی را کنار نهادن، دست کشیدن از چیزی
دور چیزی را قلم گرفتن چیزی را ترک کردن، کنار نهادن
دورخیز کردن دویدن از دور برای پریدن از روی چیزی
دور دست جایی دور
دور ریختن دور انداختن، بیرون ریختن
دور زدن چرخیدن و تغییر جهت دادن
دور سر چرخاندن و دادن صدقه دادن
دور سر گرداندن بلاتکلیف گذاشتن، معطل گذاشتن
دور علم کسی جمع شدن دور کسی گردآمدن و از او پشتیبانی کردن
دور کسی یا چیزی را خیط کشیدن با کسی قطع رابطه کردن، از خیر کسی یا چیزی گذشتن
دور کسی گشتن قربان صدقه ی کسی رفتن
دور گرفتن به چرخش افتادن، پشت سرهم سخن گرفتن
دو رگه از دو نژاد محتلف
دو رو لباسی که از هر دو طرف می توان آن را پوشید، آدم غیر صمیمی و فرصت طلب
دور و بر اطراف، پیرامون
دور و دراز فراخ و وسیع
دو رویی تزویر، عدم صمیمیت
دوره مهمانی، زمانه
دوره ی آخرالزمان روزگار آشفته و پر ظلم و فساد
دوره افتادن گرداگرد شهر گشتن، به دیدار هر کسی رفتن
دوره انداختن مهمانی ادواری میان عده ای برقرار کردن، کسی را به این سو و آن سو فرستادن
دوره کردن درسی را دوباره و سه باره خواندن، حلقه زدن به دور چیزی یا کسی
دوره گرد غیر ثابت، دست فروش
دوری ظرف غذاخوری پهن
دوری و دوستی دوری برای دوام و پایداری دوستی لازم است
دو زار دو هزار، دو قران، دو ریال
دو زاری سکه ی دو ریالی
دو زاری کسی افتادن به اشارات و کنایات پی بردن
دو رانو نشستن نشستن چون شتر که نشانه ی ادب است
دوز و کلک توطئه، مقدمات طرح کاری نامشروع
دوز و کلک سوار کردن توطئه چیدن، مطالبی را خلاف واقع جلوه دادن
دوستی خاله خرسه دوستی از روی نادانی که موجب زیان شود
دو سر قاف دشنامی زشت که گاه برای شوخی نیز گفته می شود
دو سره بار کردن از دو جا سود بردن، دو لپی خوردن
دوسیه پرونده
دو شاخ دارای دو شقه
دو شاخه چوب دو شاخه ی درخت که کودکان از آن تیرکمان می سازند، رابط میان وسیله ی برقی و پریز برق
دوش فروش ربا خوار
دوش فنگ نهادن قنداق تفنگ در کف دست و لوله ی آن بر دوش
دو شکمه آن که در بازی به جای دو نفر بازی می کند
دوش گرفتن زیر دوش ایستادن و خود را شستن
دوشیدن به ناحق و فریب از کسی پولی گرفتن
دو علی گلابی آمدن بچه ترساندن، تهدید توخالی کردن، توپ و تشر آمدن
دوغ و دوشاب یکی بودن فرقی میان خوب و بد نبودن
دو قلو دو بچه ی همزاد
دو قورت و نیمش باقی بودن با وجود بهره بردن فراوان هنوز ناسپاس بودن
دو کرپا چمباتمه
دوگلاسی سبیل نازک قیطانی
دول آلت مردی به زبان کودکان
دو لا دو لایه، دو تا، خمیده
دولاب گنجه، کمد، قفسه
دولابچه کمد کوچک
دو لا پهنا پارچه ای که عرض آن دو برابر عرض پارچه های معمولی است
دو لا پهنا حساب کردن دو برابر بهای خقیقی حساب کردن
دو لا شدن خم شدن، تعظیم کردن
دو لبه دارای لب کلفت
دو لُپه خوردن با خرص و ولع خوردن، لقمه های بزرگ برداشتن
دو لُپی خوردن نگا. دو لُپه خوردن، هم از آخور خوردن، هم از توبره
دولت سرا تعبیری احترام آمیز از خانه ی کسی
دولت منزل نگا. دولت سرا
دو لَتی در دو لنگه ای
دو لول اسلحه ای بلند دارای دو خانه برای فشنگ گذاری
دوما در ثانی، دیگر آن که، دوم آن که
دوم از آن در ثانی، دوم آن که
دومندش نگا. دوم از آن
دون برنج خوب نپخته، دانه هایی که به پرندگان می دهند
دون پاشیدن دانه دادن به پرندگان، در باغ سبز نشان دادن، وعده دادن
دوندگی سعی و کوشش
دو هوا شدن بیمار شدن به دلیل تغییر هوا
دویدن توی حرف کسی حرف میان حرف آوردن، حرف کسی را قطع کردن
دهان به دهان شدن بحث و مجادله کردن، با پست تر از خود جر و بحث کردن
دهان به دهان گذاشتن نگا. دهان به دهان شدن
دهان پر کن بدون ارزش و اهمیت واقعی
دهان کسی آستر داشتن قدرت خوردن خوردنی های بسیار داغ و تند را داشتن
دهان کسی بوی شیر دادن با وجود کوچکی کار بزرگ کردن و نتوانستن
دهان کسی چاک و بست نداشتن ناتوان بودن در رازداری
دهان کسی چاییدن آرزوی محال داشتن، از عهده ی چیزی بر نیامدن
دهان گیره غذای اندکی که میان دو غذای اصلی می خورند
ده کوره ده یا شهر کوچک عقب افتاده و بدون امکانات
دُهُل دریده بی شرم، ناپارسا
دهل کسی را زدن کسی را از کار برکنار کردن
ده مرده حلاج بودن بسیار زرنگ و کاری بودن
دهن واحد آواز خواندن
دهن بسته حیوان
دهن بین آن که به گفته ی این و آن عمل می کند
دهن پاره بد زبان، بی حیا، کسی که نمی تواند جلوی زبانش را بگیرد
دهن تر کردن اندکی نوشیدن، لو دادن
دهن خود را آب کشیدن دهان خود را طاهر کردن، استغفار کردن
دهن دره خمیازه
دهن کجی ادا و شکلک به قصد مسخره کردن، بی اعتنایی
دهن کجی کردن ادا و شکلک در آوردن برای مسخره کردن، بی اعتنایی کردن
دهن کسی آب افتادن به طمع افتادن، میل شدید پیدا کردن
دهن کسی را آب انداختن کسی را به طمع انداختن، میل شدید در کسی ایجاد کردن
دهن کسی را سرویس کردن کسی را خونین و مالین کردن، به حساب کسی رسیدن
دهن کسی گرم بودن خوش سخن و مجلس آرا بودن
دهن کسی لق بودن رازدار نبودن
دهن لق کسی که راز خود و دیگران را بازگوید
دهنه لگام چارپایان، دهانه ی بازار
دهنه سرخود بی بند و بار
دهنه ی کسی را کشیدن جلو حرف زدن کسی را گرفتن
دهنی شدن آب دهان خوردن به غذا یا چیزی
دهنی کردن آب دهان زدن به غذا یا چیزی
د ِهه ! کلمه ای برای پرسش به معنی چرا چنین می کنی؟ چرا چنین می گویی؟ یا برای بیان اعتراض به کاری
دیالله زود باش دیگه !
دیپلم مدرک پایانی دبیرستان، گواهی نامه، تصدیق
دیپلمه کسی که دیپلم دارد
دید زدن چشم چرانی کردن، دور و بر را نگاهی انداختن
دیدن چیزی از چشم کسی از او دانستن، به حساب او گذاشتن
دیدن دم کسی نگا. دم کسی را دیدن
دیدن کردن عیادت کردن، زیارت کردن، ملاقات کردن
دید و بازدید ملاقات خویشان و دوستان با یکدیگر
دیر به دیر هر از گاهی، هر از چندی، دیر دیر
دیر جوش آن که دیر الفت و دوستی پیدا می کند
دیر چسب دیر آشنا
دیر دم آن چه که دیر دم می کشد
دیر رس میوه ای که دیر می رسد
دیر فهم کند ذهن، کودن
دیر کرد تاخیر، تعویق
دیر کردن تاخیر کردن
دیروزه (دیروزی) قدیمی، غیر متجدد
دیزی ظرفی سفالی یا فلزی که در آن آبگوشت می پزند، آبگوشت
دیزی پشت سر کسی بر زمین زدن بی اعتنایی کردن به قهر کردن و رفتن کسی
دیزی دِهناری آدم بی ظرفیت و کم طاقت
دیگ بار گذاشتن گذاشتن دیگ غذا بر اجاق
دیگ بخار دستگاه تولید بخار
دیگ به سر لو لو
دیگجوش خوراکی مانند آش که در شب های جمعه و عید می پختند
دیگ و بادیه را گرو گذاشتن بسیار تهی دست و بی چاره شدن
دیم زراعتی که از آب باران آبیاری می شود
دیم دیم ساز به زبان کودکان
دیم کار کشاورزی که کشت خود را دیم زراعت می کند
دیم کاری کشاورزی دیم
دیمی کشت که از آب باران آبیاری شود، بدون برنامه و حساب، بی هدف
دیمی حرف زدن سخن گفتن بدون اندیشیدن، حرف بی هوده و مفت زدن
دیوار به دیوار بی فاصله، به هم چسبیده
دیوار حاشا بلند است به آسانی می توان موضوع را انکار کرد
دیوار را یک طرفه کاه گل کردن یک طرفه قضاوت کردن
دیوار کوتاه کنایه از زبونی و ناتوانی
دیوار کوب پرده یا فرشی که برای زینت به دیوار می آویزند
دیوار مردم بالا رفتن دزدی کردن
دیوان بلخ جای بی انصافی و ستم رانی
دیوان کردن انتقام گرفتن، قصاص گرفتن
دیوانه بازی انجام کارهای ابلهانه و نابخردانه
دیوانه ی کسی بودن عاشق بی قرار کسی بودن
ذ
ذات کسی خراب بودن بد اصل و نسب بودن، اصالت نداشتن، بد جنس بودن
ذات نداشتن نگا. ذات کسی خراب بودن
ذاق و زوق زن و بچه، سر و صدا و نق نق بچه
ذباله دانی هر مکان کثیف، بی نظم و بی ارزش
ذُق ذُق زدن سوزش داشتن زخم
ذُق ذُق کردن تیر کشیدن زخم، سوزش داشتن اندام دارای درد
ذُق زدن بهانه گرفتن و گریه کردن، نق زدن
ذکر گفتن پی در پی دعا خواندن
ذکر مصیبت بیان درد، یادآوری رنج های خاندان محمد و به ویژه حسین
ذِله آمدن به ستوه آمدن، خسته و عاجز شدن
ذِله آوردن به ستوه آوردن، خسته و عاجز کردن
ذِله شدن نگا. ذله آمدن
ذِله کردن نگا. ذله آوردن
ذلیل شدن خوار و زبون شدن، بیچاره شدن
ذلیل شده خوار و زبون، دشنام و نفرینی که زنان به کودکان بسیار شیطان خود می دهند
ذلیل مرده نگا. ذلیل شده
ذوق زده بسیار خوش حال
ذوق زده شدن ناگهان بسیار خوش حال شدن، از شادمانی بسیار و ناگهانی بیمار شدن
ذوق کردن خوش حال شدن، شاد شدن
شماره ی نوشته: ۰ / ۱۳
خطابی به خوانندگان ارجمند :
مطالب آورده شده در پاسخ به پرسش های " آیا می دانستید که ...؟ " دستاورد مطالعات و پژوهش های چندین ساله ی ما در اسناد و مدارک فراوان و انبوه در منابع زبان و ادبیات فارسی است و با هدف آشنا ساختن خوانندگان علاقه مند تارنمای آریا ادیب با جنبه های ناشناخته و ارزشمند از زبان و ادبیات فارسی انجام گرفته است. از این رو جا دارد که ما از دست اندرکاران سایت های فارسی زبان دیگر که با دادن نشانی تارنمای ما یا با دادن پیوند و لینک مستقیم به این موضوع از تارنمای ما، در پراکندن این اطلاعات ارزشمند در میان فارسی زبانان به ما یاری رسانده اند، سپاس گزاری بی کران کنیم و در عین حال به دسته ی دیگری از دارندگان سایت های فارسی زبان که این مطالب را بدون نامیدن تارنمای ما و از آن نارواتر به نام خویش در سایت های خود یا در جاهای دیگر آورده اند، گله ی ادبی خود را ارایه نماییم.
با احترام، آریا ادیب
فهرست کامل پرسش های " آیا می دانستید که . . . ؟ "
بخش نخست:
١ – آیا می دانستید که برخی هنگامی که می خواهند بنویسند : " برای " ، می نویسند : " به خاطر ِ " . برخی هم به جای نوشتن " به دلیل ِ " می نویسند : " به خاطر ِ " و بسیاری نیز به جای نوشتن " به مناسبت ِ " می نویسند : " به خاطر ِ " ؟
۲ – آیا می دانستید که فاعل جمع، هنگامی فعل جمع می خواهد که جان دار باشد ؟
٣ – آیا می دانستید که بسیاری، اگر چه مرادشان زمان حال یا آینده است، فعل " بایستن " را در جمله ی خود برای زمان گذشته به کار می برند ؟
۴ – آیا می دانستید که بسیاری، " شرایط " را برای معنی " اوضاع " به کار می برند و مثلن به جای نوشتن " در اوضاع امروزی ایران " می نویسند : در شرایط امروزی ایران " ؟
۵ – آیا می دانستید که بسیاری، به جای نوشتن جمله ای مانند : " مردم نسبت به سیاست بی اعتنا شده اند "، می نویسند : " مردم نسبت به سیاست بی تفاوت شده اند " ؟
٦– آیا می دانستید مسئولیت اصلی دستکاری و نوشتن نادرست واژه ها و عبارات فارسی، بر عهده ی کاتبان و شاعران ایرانی است؟
۷ – آیا می دانستید واژه هایی مانند سلامتی، بهبودی و نوین واژه هایی نادرست است ؟
۸ – آیا می دانستید برخی ها واژه های زیر را که همگی فرانسوی هستند فارسی می دانند ؟ :
۹ – آیا می دانستید که بسیاری از واژه های عربی در زبان فارسی در واقع عربی نیستند و اعراب آن ها را به معنایی که خود می دانند در نمی یابند ؟
١۰ – آیا می دانستید که ما بسیاری از واژه های فارسی مان را به عربی و یا به فرنگی واگویی (تلفظ) می کنیم ؟
١١ – آیا می دانستید که این عادت امروز ایرانیان که در جملات نهی کننده ی خود ن نفی را به جای م نهی به کار می برند از دیدگاه دستور زبان فارسی نادرست است ؟
١۲– آیا می دانستید که اصل و نسب برخی از واژه ها و عبارات مصطلح در زبان فارسی در واژه یا عبارتی از یک زبان بیگانه قرار دارد و شکل دگرگون شده ی آن وارد زبان عامه ی ما شده است ؟
١٣– آیا می دانستید که شعر گویی از خصایص نژاد آریایی است و قدیم ترین پیامبران ِ مردم آریایی نژاد، چه در هند، چه در ایران و چه در یونان شاعران بوده اند ؟
١۴- آیا می دانستید که حتا بسیاری از اهل ادب و کتاب نیز ضرب المثل زیر را که از گفته های مولانا است، نادرست می خوانند و نادرست می فهمند ؟ مولانا می فرماید : ماهی از سر گنده گردد، نِی ز د ُم
١۵- آیا می دانستید که در نتیجه ی شتاب زدگی، بی دقتی و ناآگاهی برخی از مترجمان ایرانی واژه ها و عبارات گوناگونی از زبان های بیگانه وارد زبان فارسی شده و جا افتاده که هرگز به آن معنی در هیچ زبانی به کار نرفته است؟
١٦ – آیا می دانستید که روضه و روضه خوانی که شرح رویداد کربلا و شهادت حسین است، نام خود را از کجا گرفته است ؟
١۷- آیا می دانستید که واژه ی باختر در حقیقت نه به معنی مغرب بلکه درست وارونه ی آن، یعنی به معنی مشرق است ؟
١۸- آیا می دانستید که ما برخی از واژه ها و عبارات را در معنایی به کار می بریم و می فهمیم که هیچ ارتباطی با معنی اصلی و واقعی آن واژه ها یا عبارات ندارد ؟
١۹- آیا می دانستید که بسیاری از فارسی زبانان از صدها مصدر عر بی که خود معنی اسمی نیز دارد ( یعنی اسم مصدر است) با افزودن غیر ضروری ِ " کردن "، " دادن " ،" زدن " ، " یافتن " ، " شدن " و مانند آن ها، که تنها باید برای ساختن مصدرهای مرکب به کار رود، دوباره اسم می سازند و با این کار به دراز نویسی و دراز گویی بی هوده دست می زنند ؟
۲۰- آیا می دانستید که ما برخی از بزرگان علم و ادب ایران را نه با نام خودشان، بلکه با نام پدران شان می نامیم ؟
۲١- آیا می دانستید که واژه ی دو قلو و عبارت دو لوکس (De Luxe) هیچ ارتباطی با عدد ۲ (دو) ندارد ؟
۲۲- آیا می دانستید که ما برخی از واژه ها، عبارات و اصطلاحات زبان فارسی را یا نادرست به کار می بریم، یا نادرست می نویسیم و یا نادرست می خوانیم؟
۲٣ – آیا می دانستید که برخی از مترجمان ما بدون توجه به توانایی زبان فارسی در واژه سازی و آیین دستوری این زبان و دانستن پیشینه ی تاریخی و اجتماعی بسیاری از واژه ها و عبارات بیگانه، به راحتی از آن ها گَرته برداری کرده و آن ها را نعل به نعل و کلمه به کلمه کپی نموده و وارد زبان فارسی کرده اند؟
۲۴- آیا می دانستید که نزدیک به تمامی مردم ایران از نام اصلی بزرگ ترین شاعر میهنی ایران و افتخار جاودان ایرانیان و زبان پارسی بی خبرند و او را با نامی خطاب می کنند که آمیخته ای از عنوان، لقب، تخلص و نسبت زادگاه این شاعر بزرگ است؟
٢۵- آیا می دانستید که امروز حتا پس از گذشت ١٤ سده هنوز مردمانی در ایران به زبان پهلوی با یکدیگر گفت و گو می کنند ؟
۲٦- آیا می دانستید که بسیاری از فارسی زبانان انبوهی از واژه های زبان فارسی را ، نه یک واژه ی ترکیبی، بلکه یک واژه ی یک بخشی و مستقل می دانند ؟
۲۷- آیا می دانستید که هنوز حتا بسیاری از دوست داران شعر معاصر فارسی، یعنی شعر نو، اشکال گوناگون این نوع شعر را نمی شناسند و نام یک نوع از آن را بر نوع دیگر می گذارند و از تفاوت این انواع و نام آن ها آگاه نیستند ؟
۲۸- آیا می دانستید که برخی از زبان شناسان، از دید ساختاری، برخی از زبان های زنده ی جهان را در بخش هایی از ساختار خود، در مقایسه با زبان فارسی، هنوز در دورانی می دانند که زبان فارسی دیر زمانی است آن را پشت سر نهاده است ؟
۲۹ - آیا می دانستید که در جهان یک کشور دیگر نیز وجود دارد که مردمانش آریایی هستند و ایران نام دارد ؟
٣۰ – آیا می دانستید که عبارت "خوان یغما " که فارسی زبانان آن را به معنی منفی " سفره ی غارت و چپاول " می فهمند، هیچ گونه ارتباطی با غارت و چپاول ندارد و در حقیقت درست وارونه ی آن، یعنی به معنای بخشش و سخاوتمندی و دارای معنایی مثبت بوده است ؟
٣١- آیا می دانستید که آن چه که سبب شده است تا ما امروز کوه بیستون را که کتیبه های داریوش هخامنشی در آن جا یافت شده است، بیستون بنامیم، نادرست خوانی نام حقیقی این کوه توسط دانشمندان عرب بوده است ؟
۳٢- آیا می دانستید که بسیاری از فارسی زبانان به جای سپاس گذاری، از دیگران سپاس گذاری می کنند، آن هم به شکل سپاسگذاری ؟
٣٣- آیا می دانستید که تقریبن همه ی فارسی زبانان، حتا بزرگانی از ادب فارسی، اصطلاح " گرگ بالان دیده " را که کنایه از افراد آزموده، سرد و گرم چشیده و دنیا دیده است به نادرستی " گرگ باران دیده " می گویند و می نویسند ؟
٣۴- آیا می دانستید که عبارت کنایه ای ِ " گربه ی مرتضی علی " که مردم آن را برای کسانی که فرصت طلب هستند و نان را به نرخ روز می خورند، به کار می برند، ارتباطی به مرتضی علی که لقب علی ابن ابیطالب نخستین امام شیعیان است ندارد و این عبارت به احتمال قوی " گربه ی مرتاض علی " بوده است ؟
٣۵- آیا می دانستید که واژه ی لولو که پدران و مادران ایرانی فرزندانشان را با آن می ترسانند، یادگار و سوغات فرنگ رفته های ایرانی است و از کشور فرانسه آمده است ؟
٣٦- آیا می دانستید که فارسی زبانان هنگامی که کسی در مورد کاری یا چیزی کوتاه بیاید و به آن تسلیم شود به نادرستی اصطلاح لنگ انداختن را درباره ی او به کار می برند و می گویند : « طرف بالاخره لنگ انداخت» یعنی از عهده ی کار بر نیامد و شکست خورد ؟
٣۷- آیا می دانستید که بسیاری از ایرانیان در حالی که به راحتی و به فارسی می توانند بنویسند: « اگر خدا بخواهد » ، به عربی چیزی را می نویسند که نه به این معنی، بلکه به معنی " خدا بیافریند " است ؟
٣۸- آیا می دانستید که بسیاری از ایرانیان بر این باورند که کبک ها برای آن که کسی آن ها را نییند سرشان را زیر برف فرو می کنند و به همین علت هم ضرب المثل " مثل کبک سرش را زیر برف فرو می کند " را برای کسانی به کار می برند که چون ایرادات خود را نمی بینند، فکر می کنند دیگران هم ایرادی در آنان نمی بینند ؟
بخش دوم:
٣۹- آیا می دانستید که فارسی زبانان که هنوز ناگزیر از به کاربردن خط عربی و بسیاری از واژه ها و عبارات عربی در زبان خود هستند، به دلیل آشنا نبودن با این زبان، گاه در نوشته های خود چیزهایی را می نویسند که نه فارسی است و نه عربی و گاه نه مورد پذیزش فارسی زبانان، نه مورد قبول عربی دانان ؟
۴۰- آیا می دانستید که فارسی زبانانی که هنوز عبارت " دری وری " را به معنی حرف پوچ و بی معنی به کار می برند در واقع به زبان فارسی یعنی به زبان مادری خود توهین کرده و آن را کوچک می کنند ؟
۴١- آیا می دانستید که پیدایش ضرب المثل "دست و پای کسی را در پوست گردو گذاشتن " نتیجه ی حیوان آزاری مشتی انسان های بیمار و بی انصاف بوده است ؟
۴۲- آیا می دانستید که در طی دست کم یک سده ی گذشته، برخی از " اهل قلم " که دود چراغ نخورده و تازه از گرد راه رسیده دست به قلم برده اند، بدون داشتن شناخت از معنا و کاربرد درست گروهی از واژه ها و عبارات فارسی، آن ها را به جای گروه دیگری از واژه ها و عبارات به کار برده اند که با گروه نخست معنا و مفهومی نزدیک داشته است و با این کار امروز موجب سردرگمی در دریافت برخی معانی و ازمیان رفتن دقت در بیان برخی مفاهیم شده و از آن بدتر سبب رایج شدن و جا افتادن کاربردهای نادرست بسیاری از واژه ها و عبارات در میان فارسی زبانان شده اند ؟
۴٣- آیا می دانستید که بسیاری از مردم با شنیدن ضرب المثل " زاغ سیاه کسی را چوب زدن " بی درنگ به یاد زاغ که پرنده ای شبیه به کلاغ است می افتند و گمان می کنند که در این ضرب المثل لابد این پرنده بوده است که آن را چوب زده اند و فراری داده اند ؟
۴۴- آیا می دانستید که تقزیبن همه ی فارسی زبانان زیباترین واژه ی زبان فارسی، یعنی عشق را که در تاریخ زبان و ادبیات فارسی تقریبن همه ی شاعران و نویسندگان ما آن را در آثار خود به کار برده اند عربی دانسته اند و هنوز هم بسیاری آن را عربی می دانند ؟
۴۵- آیا می دانستید که بسیاری از فارسی زبانان و حتا اهل قلم معمولن دو واژه ی بنیاد و بنیان را یکی می گیرند و آن ها را بدون توحه به تفاوت اشان در محل کاربرد، به جای یکدیگر به کار می برند ؟
۴۶ – آیا می دانستید که خط عربی که پس از ورود عرب ها به ایران خط ایرانیان نیز شده است در آغاز نه دارای نقطه، نه حرکت و نه علامت بوده و ترتیب قرار گرفتن حروف آن نیز مانند امرور نبوده است ؟
۴۷- آیا می دانستید که نیما یوشیج پدر شعر نو فارسی تخلص ادبی خود را نه آن گونه که برخی ها ادعا می کنند از " نام یکی از اسپهبدان تبرستان " بلکه از " آقا امین " گرفته است ؟
۴۸- آیا می دانستید که برخلاف نظر بسیاری که بر این باورند که برای واژه ی کتیبه برابری فارسی یافته اند و در این جا و آن جا بسیار هم آن را به کار می برند، این برابر که سنگ نبشته ( یا سنگ نوشته ) است، نخست نادرست و دوم نارسا است ؟
۴۹ – آیا می دانستید چرا فارسی زبانان برای نشان دادن حقیقت و درستی گفتار خود به جای قسم و سوگند یاد کردن، قسم و سوگند را می خورند ؟
۵۰- آیا می دانستید که نزدیک به ٣۵۰ سال پیش مردی مجهول الهویه و شیاد در هندوستان با جعل تاریخ و از خود درآوردن زبانی عجیب و غریب که تاکنون هیچ آدمی زادی به آن سخن نگفته است، موجب گمراهی بزرگان زبان و ادب فارسی شده و ضربه ای به زبان فارسی وارد آورده است که آثار زخم آن تا امروز بر تن این زبان باقی است ؟
۵١- آیا می دانستید که علت این که تقزیبن همه ی ضرب المثل های زبان فارسی به شکل نظم است یا صورت زیبای ادبی دارد، این است که بسیاری از شاعران و نویسندگان کلاسیک ما ادبیات شفاهی مردم را پست و حقیر می شمرده و وقعی به آن ها نمی گذاشته اند و با تصرف در شکل و مضمون آن ها شیوه ی بیان و آهنگ اصلی بسیاری از ضرب المثل های عامیانه ی ما را از میان برده اند ؟
۵۲- آیا می دانستید که تقریبن همه ی کسانی که کریم شیره ای، دلقک دربار ناصرالدین شاه قاجار را می شناسند، گمان می کنند که این لقب به این علت به این دلقک داده شده است چون او اهل تریاک و شیره کشیدن بوده است؟
۵٣- آیا می دانستید که بسیاری از نقاط جغرافیایی در جهان نام هایی فارسی و ایرانی دارند و حتا دریای سیاه و رودخانه های مشهوری چون دانوب و دُ ن در اروپا نام های خود را از ایرانیان گرفته اند ؟
۵٤- آیا می دانستید که تقزیبن همه ی فارسی زبانان که عبارت اصطلاحی "دمار کسی را در آوردن" را به کار می گیرند و مثلن در مقام تهدید به کسی می گویند: «دمارت را در می آورم»، خود هیچ تصوری از معنی این عبارت ندارند؟
۵۵- آیا می دانستید که همه ی ایرانیان گمان می کنند که الفبای خط فارسی دارای ٣۲ حرف است ؟
۵٦- آیا می دانستید که بسیاری از اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی نخست تنها در میان گروه های محدود و صنف های معینی از جامعه رایج بوده است و بعدها به تدریج وارد زبان همه ی مردم و ادبیات فارسی شده است؟
بخش سوم:
۵۷- آیا می دانستید که یکی از افتخارهای زبان فارسی آن است که تقریبن بدون استثنا، همگی زبان های زنده ی جهان متمدن امروز واژه ی "گل سرخ" را از زبان فارسی گرفته و در زبان خود به کار می برند؟
۵٨- آیا می دانستید که واژه ی "آدامس" که در ایران به معنای واقعی کلمه، در دهان همه ی فارسی زبانان می چرخد، نام خود را از "توماس آدامز" Thomas Adams نخستین تولید کننده ی آمریکایی آن گرفته است؟
۵٩- آیا می دانستید که بیش تر فارسی زبانان هنوز نمی دانند که چرا شاهنامه آخرش خوش است؟
٦٠- آیا می دانستید که بر خلاف ادعای بسیاری از زبان شناسان عرب که قرآن را بدون واژه های بیگانه و آورده شده با زبان فصیح عربی می دانسته اند، اکنون به یاری دانش مدرن ریشه شناسی واژه ها (Etimology) دست کم ٢۷۵ واژه ی بیگانه را که بخشی از آن ها نیز فارسی است، به عنوان واژه های غیر عربی قرآن فهرست کرده اند؟
٦١- آیا می دانستید که برخی از نویسندگان و شاعران جوان ما که از نویسندگی و شاعری تنها ذوق و قزیحه ای اندک ولی از زبان مادری خود ناآگاهی بسیار دارند، در نوشته های خود چیزهایی می آورند که در به ترین حالت جز "بدآموزی دستوری" نام دیگری بر آن ها نمی توان نهاد؟
٦٢- آیا می دانستید که در تاریخ ادبیات فارسی بر خلاف بسیاری از شاعران دیگر که اغلب به مدح و ستایش از بزرگان ایرانی پرداخته اند، شاعرانی نیز وجود داشته اند که به مدح و ثناگویی از مرتجع ترین شخصیت ها و متجاوز ترین نیروهای بیگانه مشغول بوده اند؟
٦۳- آیا می دانستید که اصطلاح "دست شستن از کاری " که به معنی کناره گیری کردن از کاری، استعفا دادن و از خود سلب مسئولیت کردن است، اصطلاحی فارسی نیست و از تاریخ مسیحیت و ماجرای به صلیب کشاندن مسیح وارد زبان های جهان، از جمله زبان فارسی شده است؟
٦٤- آیا می دانستید که از مجموع امثال و حکمی که علی اکبر دهحدا در کتاب قطور چهار جلدی خود فراهم آورده است تنها سه درصد آن ها ضرب المثل های عامیانه ی مردم ایران هستند؟
٦۵- آیا می دانستید که در آغاز پای گذاشتن زبان عامیانه در ادبیات معاصر ایران و توجه به زبان مردم کوچه و بازار، برخی از بزرگ ترین نویسندگان و مترجمان ما در ترجمه ی آثار جهانی، نام خارجی قهرمانان، اماکن و اشیای غریب و ناشناخته را با نام های ایرانی عوض می کردند؟
٦٦- آیا می دانستید که تعریف هایی که در زبان های فرنگی و در زبان فارسی برای ورن و قافیه ی شعر آزاد و شعر سپید وحود دارد، ذرست وارونه ی هم است؟
٦۷- آیا می دانستید که محمد علی جمال زاده، به جز آثار ادبی خود که برای وی عنوان پدر رئالیسم و داستان نویسی ایران را به ارمغان آورده است، دارای چندین اثر غیر ادبی در سیاست، اقتصاد، نفت، اجتماع، تاریخ و نیز ترجمه ی بسیاری از آثار بزرگان خارجی نیز هست؟
٦٨- آیا می دانستید که بسیاری از فارسی نویسان در نوشته های خود برای نقل قول کردن مستقیم نشانه ای به کار می برند که فارسی نیست؟
٦٩- آیا می دانستید که در ادبیات جهانی یک شاعر بزرگ حماسه سرای دیگر نیز وجود دارد که داستان رستم و سهراب را در زبان خود به نظم درآورده است؟
۷٠- آیا می دانستید که در تاریخ ادبیات کلاسیک فارسی شاعری وجود داشته است كه پادشاه زمان خود را به طور مستقیم مورد حمله قرار داده و از او انتقاد كرده است؟
۷١- آیا می دانستید که چرا در بسیاری از ضرب المثل ها و اصطلاحات ربان فارسی نام "علی " به کار رفته است ؟
۷٢- آیا می دانستید که زبان مردم آذربایجان از چه هنگام و چه گونه ترکی شده است؟
۷۳- آیا می دانستید که یکی از بی شرمانه ترین دروغ هایی که تاکنون به مردم ایران گفته شده است و هنوز نیز گاه گفته می شود، این است که شعر شاعر بزرگ ما سعدی شیرازی را بر سر در سازمان ملل متحد در نیویورک نوشته اند ؟
۷٤- آیا می دانستید که اصطلاح "سبیل کسی را چرب کردن" امروزه در معنایی به کار برده می شود که درست وارونه ی معنای اصلی این اصطلاح در گذشته است ؟
۷۵- آیا می دانستید که نخستین زن شاعر پارسی گو شعرهای خود را به زبان ژاپنی می سروده است ؟
۷٦- آیا می دانستید که هنوز هم بسیاری از فارسی زبانان بر خلاف دستور زبان فارسی که مونث و مذکر نمی شناسد به تقلید از زبان عربی شکل مونثی برای بسیاری از اسم ها و صفت ها ساخته و در فارسی به کار می برند؟
بخش چهارم:
۷۷- آیا می دانستید که محمد علی جمال زاده، پدر "داستان کوتاه فارسی" که به ویژه برای به کارگیری اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی در داستان هایش، نام آور شده است، در به کارگیری برخی واژه ها، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی دچار خطاهای شگفت آور شده است؟
۷٨- آیا می دانستید که برخی ها به جای به کار بردن عبارت "به مناسبتِ " می نویسند "به بهانه ی" ؟
۷٩- آیا می دانستید که بسیاری از فارسی زبانان به میز جلو فروشگاه "پیشخوان" می گویند؟
٨٠- آیا می دانستید که در زبان فارسی واژه های عربی بسیاری وجود دارد که عرب ها اصل آن ها را از خود ما فارسی زبانان گرفته، با دستگاه آوایی و صرفی زبان خود تغییر شکل داده و سپس آن ها رابه عنوان واژه های عربی دوباره به خود ما پس داده اند؟
۸۱- آیا می دانستید که در قلب ایالات متحده ی امریکا شهری با نام ایران وجود دارد ؟
٨٢- آیا می دانستید که حرف عطف " وَ " متعلق به ما نیست و از زبان عربی وارد زبان فارسی شده است؟
۸۳- آیا می دانستید که واژه ی عربی "عیال" که ایرانیان آن را به معنی "همسر" و " زن" به کار می برند، از اختراع های ایرانیان است و در عربی بدین معنی وجود ندارد؟
۸۴- آیا می دانستید که پس از اختراع دستگاه چاپ، نخستین کتاب های چاپ شده در جهان، به زبان و خط فارسی، کتاب هایی درباره ی "تورات" و مسیح بوده است؟
۸۵- آیا می دانستید که ایرانیان در گذشته به شناسنامه "سه جلدی" می گفته اند و هنوز هم در برخی جاها می گویند؟
۸۶- آیا می دانستید که چرا ایرانیان "کُشتی کج" را چنین می نامند؟
۸۷- آیا می دانستید که واژه ی "آباد" در عبارت "تو رو به جد و آبادت" که عوام به کار می برند، ارتباطی به آباد و آبادی ندارد؟
۸۸- آیا می دانستید که مصدر "چاپیدن" در زبان فارسی پس از آمدن "صنعت چاپ" به ایران و چاپ اسکناس ساخته شده و برخاسته از بدبینی مردم از دولتمردان آن زمان است؟
۸۹- آیا می دانستید که چرا هنگامی که حرف اضافه ی "به" پیش از ضمایر اشاره ی "این" و "آن" و ضمایر شخصی "او" و "ایشان" قرار می گیرد، میان این حرف اضافه و ضمایر گفته شده یک حرف "د" آشکار می شود؟
۹۰- آیا می دانستید که اصطلاح "شانس خرکی" تا نزدیک به صد سال پیش، در ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی "نقش آوردن" و "نقش خرکی" گفته می شده است و تنها پس از آشنایی فارسی زبانان با زبان فرانسوی به "شانس خرکی" تغییر شکل داده است ؟
۹۱- آیا می دانستید که سبکی که در ادبیات فارسی "سبک هندی" نامیده می شود، در حقیقت "طرز نو" نام دارد و عنوان رایج "سبک هندی" عنوانی نادرست برای آن است ؟
۹۲- آیا می دانستید که نام خیابان "جردن" در تهران نه آن گونه که بسیاری گمان می کنند، از نام انگلیسی کشور "اردن"، بلکه از نام بنیادگذار امریکایی دبیرستان البرز (مدرسه ی امریکایی سابق) در تهران گرفته شده است؟
۹۳- آیا می دانستید که بسیاری از فارسی زبانان به جای آن بگویند: «فلانی خود را برای این کار نامزد کرده است» می گویند: « فلانی خود را برای این کار کاندید کرده است» که هرگز چنین معنایی ندارد؟
۹۴- آیا می دانستید که "نان بربری" نانی ایرانی نیست و نام خود را از قومی از مردم افغانستان گرفته است؟
۹۵- آیا می دانستید که بسیاری از فارسی زبانان گمان می کنند که واژه ی"فرنگ" به معنی "فرانسه" است و از زمان قاجار وارد زبان فارسی شده است؟
۹٦- آیا می دانستید که چرا مردم به گل سرخ "گل محمدی" می گویند؟
۹٧- آیا می دانستید که بسیاری از فارسی زبانان واحد شمارش "یک" را به جای "یای" نکره به کار می برند؟
۹۸- آیا می دانستید که یاوه هایی چون: "هنر نزد ایرانیان است و بس"، "چو ایران نباشد تن من مباد"، "چه فرمان یزدان چه فرمان شاه" و مانند آن ها که در میان مردم رایج هستند، از فردوسی نیست و حتا سایه ای از آن ها در شاهنامه وجود ندارد؟
۹۹- آیا می دانستید که بسیاری از فارسی زبانان گمان می کنند واژه ی "عینک" از "عین" عربی به معنی "چشم" ساخته شده است؟
دنباله دارد . . .
خوانندگان ارجمند ما می توانند مقاله های این تارنما را یا در آرشیو موضوعی در موضوع مربوط به خود بیابند یا در فهرست همه ی نوشته های تارنما که در ستون آرشیو موضوعی نهاده شده است، هر نوشته را به طور مستقیم فراخوانده و بخوانند.
مقالات نهاده شده در این تارنما در یک نگاه :
١– سرگذشت زبان فارسی
● سرگذشت زبان فارسی جلال خالقی مطلق
● درباره ی فقر فرهنگی مهاجمان به زبان فارسی دکتر جلال متینی
۲ – دگرگونی های تاریخی در زبان فارسی (Semantics)
● زبان و جامعه . دکتر پرویز ناتل خانلری
● تاثیرات زبان عربی در پیدایش زبان دری و شعر عروضی فارسی
( تکامل ادب فارسی در دوران پس از اسلام )
احسان طبری
٣ – جایگاه سیاسی و مسایل امروز زبان فارسی
● جایگاه سیاسی زبان فارسی آریا ادیب
● مشکلات کنونی زبان فارسی و راه های حل آن ها احسان طبری
● آسیب دیدگی های زبان فارسی دکتر پرویز ناتل خانلری
● رفتارهای ناهنجار فارسی زبانان با زبان فارسی
(زبان فارسی از آشوب تا سامان) دکتر حلیل دوستخواه
● وضعیت امروز آموزش زبان و ادبیات فارسی
در دانشگاه های ایران حسین ذوالفقاری استاد دانشگاه تربیت مدرس
عباس علی وفایی استاد دانشگاه علامه طباطبایی
عنایت سمیعی منتقد و شاعر
سعید حمیدیان استاد دانشگاه و پژوهشگر
شاپور جور کش شاعر، منقد و مترجم
٤– ادبیات فارسی ( گفتارهای عمومی )
● ادبیات فارسی ملک الشعرای بهار
● نخستین نسل ادبیات داستانی ایران محمد بهارلو
● شعر شناسی ملک الشعرای بهار
● درباره ی شعر و شاعر احسان طبری
● سخنی درباره ی شعر (فارسی) احسان طبری
● درباره ی نقد شعر (چه گونگی نقد شعر نو ) احسان طبری
● تحولات ادبیات فارسی از انقلاب مشروطه تا انقلاب بهمن دکتر محمد رضا شفیعی کد کنی
۵ – دستور زبان و آیین درست نویسی فارسی
● درباره ی فارسی نویسی ناصر پور پیرار
● بزرگ سازی و کوچک سازی ِ واژه ها در زبان فارسی احسان طیری
● نکته هایی از درست نویسی زبان فارسی آریا ادیب
(درباره ی : فعل «بایستن» / «است» و «هست» / «گفتی» و «گویی» / صفت ساده و صفت مفعولی /
دراز نویسی / «بر علیه» / نشانه های نگارشی / گرایش به حذف حرف اضافه / اضافه کردن «ی» در حالت
اضافه / گذاشتن و گزاردن / دسته ها و انواع به کارگیری های نادرست واژه ها و عبارات در زبان فارسی / به
گردن یا در گردن / اشتباه گرفتن ترکیب اضافی با ترکیب وصفی، . . . )
● غلط های مشهور املایی و دستوری زبان فارسی دکتر سعید نفیسی
مهدی پرتوی آملی
محمد نبی عظیمی