شماره ی نوشته: ٤ / ١٨
یحیی آرین پور
فولکلور ایران
بخش دوم:
قصه ها و افسانه های فارسی
افسانه خواندن و افسانه شنیدن یکی از نیازمندی های روح آدمی است. نیروی تخیل و تصور مردم و باورهای عامیانه افسانه هایی می سازد و گویندگان و نویسندگان و خیال پرستان آن ها را قالب ریزی می کنند. حتا در کتاب های آسمانی هم قصه ها و افسانه هایی برای ارشاد و تنبیه مردم نقل شده است.
افسانه ها در ادبیات منثور و منظوم ایران جایگاه بلندی دارند. فردوسی بزرگ، آفریننده ی حماسه ی ملی ایران و نظامی گنجوی و گویندگان دیگر پارسی از شاهان و شهریاران و پهلوانان و از کارهای شگرف آنان افسانه ها آورده اند. نثرنویسان نیز، چه به صورت کتاب مستقل و چه در ضمن کتاب های پند و اخلاق، افسانه های فراوانی از خود به یادگار گذاشته اند. اما علاوه بر این افسانه های نوشته شده، قصه ها و افسانه های زیبای بسیاری، چون گنجینه های گران بها، در سینه ی مردم ایران، از روستاییان و کوه نشینان و پیرزنان مدفون است که چون آن که پیش از این گفتیم، تا روزگاران اخیر جزو ادبیات شمرده نمی شده و تنها با پیشرفت ادبیات نو و آغاز پژوهش و مطالعه در انواع ادبیات، میل و علاقه به گردآوری و نشر آن ها در میان مردم پدید آمده است.
* حسین کوهی کرمانی
از نخستین کسانی که در این رشته به کوشش برخاستند، حسین کوهی کرمانی بود. وی چهارده افسانه از افسانه های شیرین و دلپسند روستایی را که ده نشینان و شبانان حدود کرمان و کاشان و اصفهان شنیده و در مجموعه ای گردآورده بود، در اسفندماه سال ١۳١٤ش چاپ کرد.
کوهی از کودکی عشق و علاقه ی بسیاری به ادبیات و افسانه های روستایی داشت و آن ها را از هر کس که می شنید، لفظ به لفظ در جُنگی یادداشت می کرد، تا آن که در سال ١۳١۳ش علی اصغر حکمت وزیر فرهنگ، او را از سر کلاس درس برداشت و برای گردآوری ادبیات ملی و روستایی روانه ی کوه و بیابان و در و دشت نمود. او در تابستان آن سال به کاشان و نطنز و ابیانه و اصفهان و اطراف اصفهان سفر کرد و مقدار زیادی دو بیتی و افسانه و اتل متل و غیره را گردآوری کرد. نتیجه ی این سفر، همان کتاب "چهارده افسانه از افسانه های روستایی ایران" بود که در سال ١۳١٤ش در تهران انتشار یافت.
مولف درباره ی تالیف این کتاب نفیس و بی سابقه و از دشواری های کار آن زمان در مقدمه ی چاپ دیگر کتاب در سال ١۳۳۳ش (که این بار پانزده افسانه داشت) اطلاعات جالبی به دست می دهد:
« همه می دانند که قصه ها همیشه در اطراف شاه و وزیر و شاه زاده و شاه زاده خانم دور می زند، یعنی پهلوان افسانه ها شاه و وزیر هستند. البته کسانی که با مطبوعات سر و کار دارند، می دانند که در آن زمان چه گونه مطبوعات سانسور می شدند، حتا کتاب های ادبی معروف امثال سعدی و حافظ و مثنوی . . .
کتاب "چهارده افسانه" را آقای حکمت دستور دادند، اداره ی انتشارات وزارت فرهنگ قرار چاپ چهارده افسانه را با نویسنده بستند، من هم سفارش چاپ کتاب را دادم به چاپ خانه ی مجلس و مشغول کار شدم.
وقتی کتاب در شرف اتمام بود، بکمرتبه در اداره ی انتشارات وزارت فرهنگ از طرف سانسور شهربانی کودتا شد. اول کتاب توقیف شد، پس از آن نویسنده و رییس اداره ی انتشارات تحت تعقیب درآمدیم. . . حالا گناه ما چه بود؟ گناه ما اول برای این قصه ها بود که تمامش اسم شاه و وزیر است و این توهین به مقام سلطنت است، و این قصه ی "پسر صیاد" که توهین مسلم به عظمت شاهنشاهی ایران تلقی شد. در هر حال کتاب توقیف شد. چهل و چند روز هم من نویسنده توقیف شدم. پس از آن که معلوم شد که ما مقصودی نداشتیم، آزاد شدیم. نشستیم گرد یکدیگر راه حلی پیدا کنیم. قرار بر این شد اولا قصه ی "پسر صیاد" اصلن چاپ نشود، دوم این که درباره ی شاه و وزیر به جای شاه "خواجه ملک التجار" بگذاریم و به جای وزیرش هم "میرزای ملک التجار" باشد. در بعضی قصه ها هم، به طوری که به کسی برنخورد، به جای پادشاه "حاکم" هم می توان گذارد و به جای وزیر "رییس دفتر". خلاصه با این افتضاح ما چهارده افسانه را چاپ کردیم . . . ».
این کتاب با این که آن را مسخ کرده و کاملن از لطف و زیبایی اول انداخته بودند، باز خیلی سر و صدا راه انداخت و در خارج از کشور پروفسور کریستن سن آن را به زبان آلمانی و پروفسور هانری ماسه به فرانسه ترجمه کردند.
مولف پس از بیست سال، آن قصه ها و افسانه ها را همان گونه که گردآوری شده بود، بی تغییر و تحریف، با یک قصه ی اضافی و با تصاویری از نقاشی های زیبا به مناسبت هر قصه، در مهر ماه سال ١۳۳۳ش، این بار با نام "پانزده افسانه ی روستایی" چاپ کرد. (این افسانه ها عبارتند از: پسر صیاد، قصه ی حضرت موسا و مرد آب کش، درویش جادوگر، قصه ی دختر تاجر و ملا، کچل گاوچران و دختر کدخدا، سه نفر آخوند مکتب دار، قصه ی شاه زاده اسماعیل و عرب زنگی، نجما و دختر پادشاه، مغل دختر، کمالا و شفانون، قلعه ی وشا (وشاق)، قصه ی رمال باشی دروغی، قصه ی پسر تاجر، قصه ی تاجر و قاضی و بهلول، قصه ی دختر خیاط و پسر پادشاه).
* صادق هدایت
صادق هدایت از مدت ها پیش به گردآوری آثار فرهنگ عوام برخاسته و در سال های ١۳١٠ش و ١۳١٢ش کتاب های "اوسانه" و "نیرنگستان" را منتشز کرده بود. وی در شماره ی آیان ماه سال ١۳١٨ش مجله ی "موسیقی" که وی سال ها از همکاران دایمی آن بود، شرح کوتاهی به عنوان "متل های فارسی" به چاپ رسانید و در پایان آن، دو قصه ی "آقا موشه" و "شنگول منگول" را به عنوان نمونه آورد. و سپس، در شماره ی دوم سال دوم همان مجله، با عنوان "افسانه برای خردسالان" و در شماره ی ششم و هفتم سال سوم آن، با عنوان "متل های عامیانه" دو قصه ی دیگر "لچک کوچولوی قرمز" و "سنگ صبور" را چاپ کرد.
به ابتکار هدایت، مجله ی موسیقی، از مردم درخواست کرد افسانه هایی را که یادداشت کرده اند برای مجله بفرستند، و هدایت نسخه های متعددی را که از سراسر کشور می رسید، به دقت بررسی می کرد و با هم می سنجید و برای نقل در رادیو آماده می ساخت و بعضی از این افسانه ها را مجله با ذکر نام و شهرت تهیه کنندگان و توضیحات هدایت در شماره های خود به چاپ می رساند.
* فضل الله صبحی
روز چهارشنبه چهارم اردیبهشت ماه سال ١۳١٩ش، ساعت شش بعد از ظهر، دستگاه پخش صدای تهران (رادیو ایران) گشایش یافت و روز جمعه ششم اردیبهشت ماه، صبحی مهتدی، "پدر بچه ها"، نخستین سلام خود را خطاب به فرزندان خویش فرستاد و نخستین قصه اش را به نام "عمو ماندگار" از رادیو ایراد کرد.
فضل الله صبحی مهتدی در شهر کاشان به دنیا آمد. در هفت سالگی زیر دست زن پدر افتاد و در یازده سالگی مادر خود را از دست داد. در شش سالگی نزد پدر "ایقان" می خواند و روزها نزد زنی خواندن و نوشتن یاد می گرفت. سپس در آموزشگاه "تربیت" بهاییان به تحصیل پرداخت و در بیرون از آموزشگاه نزد بزرگان بهایی رازهای کیش تازه را فرا گرفت.
سال ها بعد خود در این آموزشگاه معلم شد و سال ها نیز آموزگاری مدرسه ی "سادات" و سپس "مدرسه ی امریکایی" را در تهران بر عهده داشت. در سال ١۳١٢ش کارمند فرهنگ شد و در هنرستان عالی موسیقی به آموزش زبان و ادب فارسی پرداخت و در سال ١۳١٦ش به دانشکده ی حقوق منتقل و در آن جا مشغول به تدریس شد، ولی بیش از یک سال در آن جا نماند و به هنرستان موسیقی بازگشت.
وی همان گونه که گفتیم، از نخستین جمعه ی اردیبهشت ماه ١۳١٩ش گفتارهای خود را در رادیو آغاز کرد و از آن پس هر زوز جمعه و برخی شب ها برای بچه ها داستان سرایی و قصه خوانی می کرد.، ولی در سال ١۳٢٤ش که صدرالاشراف نخست وزیر بود، اداره ی کل رادیو برنامه ی "صبحی و بچه ها" را حذف و صبحی و چند نفر از دوستان او را از کار برکنار کرد. وی در سال ١۳۳٨ش به سرطان مبتلا شد و یک بار نیز برای درمان به لندن رفت، اما بی نتیجه بازگشت و در بامداد روز پنجشنبه ١۷ آبان ماه ١۳٤١ش در بیمارستان تاج پهلوی، لب از گفتن فرو بست و در مقبره ی ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.
صبحی در ضمن قصه سرایی از رادیو، به این فکر افتاد که قصه های فارسی را گردآوری نماید. از این رو از طریق رادیو از همه ی مردم تهران و شهرستان ها خواهش کرد قصه هایی را که سینه به سینه به آن ها رسیده است، به روی کاغذ آورده و برایش بفرستند. مردم این دعوت را اجابت کردند و در نتیجه، مقدار زیادی از افسانه های کهن و نو گردآوری شد و او آن قصه ها را که هر یک از شهرستانی فزستاده شده بود، به دقت مطالعه و از میان آن ها آن چه را قدیمی تر و اصیل تر تشخیص داد، انتخاب کرد و در بهمن ماه سال ١۳٢۳ش مقداری از آن افسانه های ملی را که "پایه ی متین و بی نظیری برای زبان و ادبیات فارسی است" در تهران به چاپ رساند و دو سال بعد، در آخر سال ١۳٢۵ش، جلد دوم این مجموعه را انتشار داد (به اعتراف خود مولف، در گردآوری این افسانه ها دکتر شهید نورایی و صادق هدایت کمک های شایان کردند و طبق توضیحاتی که حسن قائمیان در مهر ماه ١۳۳۳ش در "خر چسونه" و در تیرماه ١۳۵٤ش در "شیادی های ادبی و آثار صادق هدایت" داده، مجموعه هایی که قصه خوان رادیو به نام خود چاپ کرده، همه حاصل زحمات و راهنمایی های صادق هدایت بوده است).
وقتی که جلد نخست "افسانه ها" منتشر شد، تقریبن همه ی روزنامه ها و مجلات ایران از آن سخن گفتند. رادیو لندن در برنامه ی فارسی خود، آن را مورد بحث قرار داد و از مسکو، کتاب خانه ی معروف لنین، نامه ی تشویق آمیزی به مولف نوشت و چند جلد از افسانه ها و فولکلورهای تاجیک و قصه های آذربایجانی و آثار نفیس دیگری برای او فرستاد و به نقل خود صبحی « سنگی که استادان ساختمان به دور افکندند، آرایش ایوان شد». (گفته ی داود پیغمبر، مزامیر، برگ ١١٨)
جلد نخست "افسانه ها" دارای ١٦ افسانه (بدین قرار: گل خندان، نمدی، بُزی، راه و بی راه، خیر و شر، مرغ سعادت، سعد و سعید، گل زرد، نخدو، جستیک نخودی، نخودی و دیو، گوسفندی، رمال باشی، خاله قورباغه، خاله گردن دراز، سکینه آوردی) و جلد دوم آن شامل ١۷ افسانه است (بدین قرار: نمکی، ملی، نمکک، ملک خسرو، ماه پیشانی، کره دریایی، گاو پیشانی سفید، نارنج و ترنج، نارنج، شاه و وزیر، چل گیس، چل گره مو، کچلک، بوعلی، قاطر و آفتابه، سنگ صبور، مرد سه زنه).
سپس صبحی دو دفتر دیگر از کهنه ترین و اصیل ترین افسانه های نغز فارسی را که به قول خود «از سینه ها بیرون کشیده و بر کاغذ آورده بود» با روایات مختلف فراهم آورد و جلد نخست آن را در مهر ماه سال ١۳٢٨ش و جلد دوم را با مقدمه ای از یان ریپکا خاور شناس چک، در سال ١۳۳١ش چاپ کرد.
جلد نخست "افسانه های کهن" ٢٠ افسانه (بدین قرار: یکی بود یکی نبود، دویدم و دویدم، یز زنگوله پا، گرگ و هفت بزغاله، بلبل سرگشته، خاله سوسکه، کک به تنور، خروسک پریشان، کلاغ لج باز، غوزه، گنجشک، دم دوز، پیره زن، کدو قلقله زن، کدو، شیر شکر، روباه و لک لک، شیخ روباه، زور، گنجشک دنبک زن) و جلد دوم آن ١٨ افسانه داشت (بدین قرار: روباه پیر، پوپک، روباه سیاه پوش، شغال، روباه و خروس، سگ پیشنماز، کلاغ و روباه، لج باز، عروس و مادرشوهر، پیله ور، شاه زاده و مار، ملک ابراهیم، شغال بی دم، پیره زن و شغال، دیوانگان، عروس و مادر شوهر خل، دختر قاضی، گرگ خون خوار و روباه، افسون کار).
در نوروز سال ١۳۳٠ش نیز "افسانه ی دژ هوش ربا"، و در نوروز سال ١۳۳١ش "داستان های دیوان بلخ" با مقدمه ای از عباس اقبال و در اردیبهشت سال ١۳۳۳ش "افسانه های بوعلی سینا" انتشار یافت (با افسانه های: سرگذشت بوعلی، بوعلی و بیمار، حکایت عاشق، مالیخولیایی، گربه ی بیمار، بوعلی سینا، بوعلی، بوعلی و استاد، خواجه بوعلی، ای وای، دفتر جهان نما، استاد بوعلی).
کتاب "افسانه ی دژ هوش ربا" که از داستان های باستانی ایران بود، جلب توجه زیاد کرد. دانشمندان جهان آن را پسندیدند و اتحادیه ی کتاب خانه های امریکا آن را جزو کتاب های با ارزشی که در کشورهای مختلف جهان برای کودکان نوشته شده است انتخاب کرد و در شهر بالتیمور و سپس در واشنگتن به معرض نمایش گذاشت. صبحی این افسانه را در میان قصه هایی که از گوشه و کنار کشور برایش فرستاده بودند یافت و با مطالعه ی آن دریافت که این داستان همان است که آن را جلال الدین محمد بلخی در دفتر ششم مثنوی آورده ولی به پایان نرسانده است.
* امیر قلی امینی
تازه ترین تالیف مهمی که در این رشته می شناسیم، کتابی است که امیر قلی امینی مدیر روزنامه ی "اصفهان" در سال ١۳۳٩ش چاپ کرده و سی افسانه از افسانه های محلی اصفهان را در آن گرد آورده است.
امینی ابتدا به گردآوری امثال و داستان های امثال پرداخت و چون کارهایش مورد تشویق و استقبال واقع شد، از همان هنگام به فکر گردآوری قصه ها و افسانه های محلی افتاد.
کتاب "سی افسانه" به گفته ی مولف، مجموعه ی کوچک و مختصری از افسانه های زیادی است که وی به زبان محلی اصفهان و بختیاری گردآوری کرده، ولی چون چاپ خانه های اصفهان مجهز به حروف اعراب دار نبوده اند، ناگزیر شده که افسانه های مزبور را که پیش از آن به زبان محلی مردم اصفهان نوشته شده بوده به لفظ قلم برگرداند تا چاپ آسان شود. با این همه، به جز دو سه داستان که با قلم ادبی به رشته ی تحریر کشیده شده و مولف اقرار دارد که اشتباهی بوده که بیست و پنج سال قبل، یعنی هنگام تالیف و تنظیم آن ها کرده، در سایر داستان ها تمامی ریزه کاری ها و اصطلاحات و تشبیهات و استعارات عامیانه را به صورت اصلی در خلال عبارات آورده و بیش تر اصطلاحاتی را که بیم آن می رفته برای خوانندگان سایر شهرستان ها نامفهوم باشد، در ذیل صفحات تفسیر و توضیح کرده و برای نمونه، سه داستان اول کتاب را تقریبن با همان لهجه و کلمات شکسته ی مردم اصفهان نگاشته تا زمینه ای از طرز بیان آن ها برای آیندگان و مردم سایر شهرستان ها در دست باشد.
مولف، در پایان مقدمه ای که برای کتاب نوشته، اظهار امیدواری کرده است که روزی به نشر بقیه ی افسانه های محلی بختیاری که «بدون شک از شیرین ترین و جذاب ترین دانش عوام یکی از قدیمی ترین و شاید هم خالص ترین تیره های ایرانی است» پس از بیست و هفت سال که از تاریخ گردآوری آن ها گذشته، موفق گردد !
۩ ۩ ۩
از : از نیما تا روزگار ما، جلد سوم
ما پس از بخش های "ضرب المثل های فارسی" و "قصه ها و افسانه های فارسی" که بخش های نخست و دوم از بخش های سه گانه ی "فولکلور ایران" است، خوانندگان ارجمندمان را به خواندن بخش سوم از این رشته از ادبیات، یعنی "ترانه های ملی ایران"، دعوت می کنیم که به زودی در این تارنما آورده خواهد شد. با سپاس، آریا ادیب
شماره ی نوشته : ٨ / ۷
تدوین : آریا ادیب
زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی
( دنباله )
نگا. = نگاه کنید به
خ
خاتم کاری نشاندن استخوان در چوب برای نقش و نگار دادن
خاتون پنجره بازیچه ای که کودکان با پنج چوب می سازند
خاج پرست مسیحی، عیسوی، ارمنی، آشوری
خاج کشیدن صلیب کشیدن
خاربست دیوارمانندی از خار و خاشاک بر گرد چیزی
خارج از حد بیش از اندازه
خارج از محدوده بیرون از شهر که شامل خدمات شهرداری نمی شود
خارج از مرکز مزایایی که به کارمندان خارج از پایتخت داده می شود
خارج رفتن بیرون رفتن از خانه، رفتن به خارج از کشور
خار چشم کسی بودن مایه ی عذاب کسی بودن
خارش خاریدن، نام بیماری خاریدن نشیمنگاه
خارشک مردم آزار، سادیست
خارش گرفتن به خارش افتادن بدن
خاص و خرجی ممتاز و معمولی
خاصه هر چیز ممتاز و از جنس عالی
خاصه پز نانوایی که نان خوب می پزد (در مقابل خرجی پز)
خاصه تراش آرایشگر مخصوص بزرگان
خاصه خان لقب آرایشگر شاهان قاجار
خاصه خرجی کردن استثتا کذاشتن، تبعیض قایل شدن
خاصه فروش فروشنده ی جنس های مرغوب و برگزیده
خاطر جمع مطمئن
خاطر جمع بودن مطمئن بودن، یقین داشتن
خاطرجمع شدن مطمئن شدن
خاطر خواه عاشق، دل باخته
خاطرخواه شدن عاشق شدن، دل باختن
خاطر داشتن به یاد داشتن
خاطر کسی را خواستن کسی را دوست داشتن
خاطر نشان کردن یادآوری کردن، تذکر دادن
خاطره یادگار
خاک اره ریزه های چوب که پس از اره کردن آن بر زمین می ریزد
خاک آلود آلوده به گرد و غبار و خاک
خاک انداز وسیله ای برای گردآوردن و حمل آشغال و زباله
خاک برداری بردن خاک های اضافی برای آماده کردن زمین ساختمان
خاک بر سر توسری خورده، داغ دیده، بدبخت
خاک بر سری بی آبرویی
خاک برگ برگ خشک خرد شده
خاک به دهنم زبانم لال
خاک به سر شدن مصیبت زده شدن، داغ دیدن، از فدر و اعتبار افتادن
خاک به سر کردن به فکر چاره افتادن، چاره جویی کردن
خاک به سری همبستری زن با شوهر
خاک به سری کردن همبستر شدن زن با شوهر
خاک پاک زادگاه
خاک پای کسی بودن ذلیل کسی بودن، مرید کسی بودن
خاک تو سری مصیبت زدگی، گرفتاری، بدبختی
خاک تو سری کردن نزدیکی کردن زن با شوهر
خاکروبه زباله، آشغال
خاکروبه ای سپور، آشغالی
خاکسترمال کردن شستن ظرف با مالیدن خاکستر به آن
خاکستر نشین بدبخت، سیه روز، ذلیل
خاکشیر کنایه از خرد و ریز ریز
خاکشیر مزاج غلامباره، سازگار با هر جریانی
خاکشیر نبات دوستی و رابطه ی نزدیک، سوابق آشنایی
خاکشیر نبات به حلق کسی کزدن لطف و محبت بیش از اندازه به کسی کردن
خاکشیر یخ مال خاکشیر که با یخ سایند تا حوب سرد شود و به بیمار دهند تا اسهالش قطع شود
خاک عالم تکیه کلامی برای اظهار تعجب و شرمندگی و ناراحتی
خاک کردن دفن کردن، در گور نهادن، پشت حریف را در کشتی به زمین رساندن
خاک مالیدن پستان از شیر گرفتن کودک با مالیدن خاک بر سر پستان
خاک و خُل گرد و غبار، آشغال
خاکه خرده ی هر چیزی
خاکه رو خاکه پی در پی کاری را انجام دادن یا چیزی را خریدن
خاکه زغال ریزه ی زغال
خاکی فروتن و متواضع
خال نقطه ی سیاه، لکه
خال اُغلی پسر خاله، رفیق نزدیک
خال باز کسی که ورق ها را با تردستی می اندازد و مردم را فریب می دهد
خال به خال خال خال
خالچه و میخچه گذاشتن شاخ و برگ دادن، شرح و تفصیل بیش از اندازه دادن
خال خالی خالدار، دارای خال های بسیار
خال زدن پیدا شدن خال در جایی از بدن یا لکه در چیزی، خال کوبی کردن
خال گوشتی نقطه ی برجسته ای از گوشت بر پوست بدن
خال مَخال خال خال
خالو دایی، کلمه برای خطاب در جنوب ایران
خاله بی بی نوعی آش
خاله جان آقا یکی از چهار زن کلثوم ننه
خاله خاک انداز همنشین سر و زبان دار
خاله خامباجی نگا. خاله خاک انداز
خاله خرسه دوست نادان
خاله ی خر عمه ی گاو بسیار نفهم، از اصل و نسب نادان
خاله خُمره زن کوتاه قد و چاق
خاله خواب رفته آدم شل و بی حال و وارفته
خاله خوانده زنی که با همه طرح دوستی می ریزد
خاله خواهر خوانده نگا. خاله خاک انداز
خاله در هم همیشه نگران، همیشه اخم کرده
خاله رورو زنی که به علت چاقی یا آبستنی به زحمت راه می رود
خاله زنک زن امل و دنیا ندیده، بی سواد و عامی، کسی که همواره درباره ی دیگران حرف می زند
خاله سوسکه دختران خردسالی که ادای زنان بزرگسال را درمی آورند
خاله شلخته زن شلخته و بی احتیاط
خاله قدومه نگا. خاله سوسکه
خاله قزی دختر خاله، خویشان و بستگان
خاله گردن دراز شتر، آدم فضول که در هر کاری سرک می کشد
خاله ماستی آدم بی اهمیت و بی ارزش
خاله وارَس آدم فضول
خاله وارسی فضولی، تحقیق بی مورد
خاله وارفته آدم شل و ول و شلخته
خالی بستن چاخان کردن، بلوف زدن
خالی بند چاخان، دروغ گو
خالی خالی بدون چیز دیگری
خالی کردن تفنگ شلیک کردن
خالی کردن دل کسی کسی را ترساندن
خام سوخته از درون ناپخته، از بیرون برشته
خام شدن فریب خوردن، اغفال شدن
خام طمع پر طمع و حریص، پر توقع
خام عقلی حماقت، دیوانگی
خام کردن فریب دادن، اغفال کردن
خان خانی پر هرج و مرج، ملوک الطوایفی
خانم زن بدکاره، هرزه
خانم آوردن پا اندازی کردن
خانم باجی همشیره، خواهر خوانده
خانم باز مرد معاشر با زنان هرزه
خانم بازی معاشرت با زنان هرزه
خان خانم ها محترم ترین خانم ها، بیش تر به دختر بچه گفته می شود
خانوار مجموع اعضای یک خانواده
خانه آباد عبارتی برای تحسین است
خانه آبادان عبارتی به عنوان سپاس
خانه به دوش بی خانمان، آواره
خانه به دوشی بی خانمانی، آوارگی
خانه بستن در بازی نرد دو مهره را در یک خانه قرار دادن تا حریف نتواند در آن جا بنشیند
خانه تکانی پاکیزه کردن خانه و وسایل خانه به صورنی اساسی در آغاز هر سال
خانه ی خاله جای راحت و خودمانی، ملک شخصی
خانه خانه سوراخ سوراخ، شطرنجی
خانه خراب بدبخت شده، بی چیز شده، زیان دیده
خانه خراب کردن بدبخت کردن، بی چیز کردن
خانه خراب کن بدبخت کننده، زیان رساننده
خانه خرابی بدبختی، زیان بسیار
خانه خمیر نگا. خانه خراب
خانه دار رنی که اداره امور خانه را بر عهده دارد، کدبانو، زنی که شاغل نیست
خانه زاد نوکر، خدمت گزار
خانه شاگرد پسربچه ی خدمت گزار در خانه
خانه گرفتن نگا. خانه بستن، اجاره کردن خانه
خانه نشین شدن از کار بی کار شدن، معزول شدن
خانه یکی صمیمی و یکدل
خاور زمین قاره ی آسیا
خاور شناس دانا به فرهنگ شرق
خایه بیضه، جرات
خایه ی چپ کسی بودن به تمسخر: نزد کسی اعتبار و احترام داشتن
خایه دار با جرات، شجاع
خایه دستمال کردن چاپلوسی کردن، منت کشیدن
خایه ی غول را شکستن به تمسخر برای کوچک کردن و ناچیز شمردن کار کسی می گویند
خایه قوچی نوعی شیشه ی کوچک بیضی شکل
خایه مال چاپلوس، متملق، دستمال به دست
خایه مالی کردن چاپلوسی کردن، نگا. دستمال ابریشمی داشتن
خبر گزارش رویداد
خبر کسی یا چیزی را آوردن مرگ و نابودی کسی یا چیزی را اعلام کردن، مردن، نابودی
خبر چین سخن چین، جاسوس
خبرچینی کردن سخن چینی کردن، خبر از جایی به جایی بردن، جاسوسی کردن
خبردار اصطلاح نظامی برای آماده کردن سربازان برای انجام فرمان
خبر داغ خبر بسیار مهم
خبرکش سخن چین
خبرکشی کردن سخن چینی کردن
خبر گرفتن پرسیدن
خبرگزاری موسسه ی خبرگیری و انتشار خبر
خبر مرگش خدا مرگش بدهد
خبرنگار آن که برای روزنامه، مجله، یا رادیو و تلویزیون کسب خبر می کند
خبرنگاری کار خبرنگار
خبره ماهر، استاد
خبط کردن اشتباه کردن، به خطا افتادن
خپله چاق و کوتاه قد
ختم شدن پایان گرفتن
ختم قرآن کردن یک بار قرآن را از اول تا آخر خواندن
ختم گذاشتن مجلس ترحیم گذاشتن
ختم گرفتن نگا. ختم گذاشتن
ختنه سوران جشنی که به هنگام ختنه کردن نوزاد پسر بر پا می کنند
ختنه نکرده آزمند، پول پرست، نامسلمان، پدر سوخته
خجالت دادن کسی را شرمسار کردن
خجالت زده شرم زده، شرمگین
خجالت زده شدن شرمسار شدن، شرمنده شدن
خجالت زده کردن شرمنده کردن، خجالت دادن
خجالت کشیدن شرمنده شدن
خجالتی کم رو، پرحیا
خدا بسیار زیاد، فراوان
خدا به دور پناه بر خدا
خدا به رد در پناه خدا
خدا برکت خدا بیش ترش کند
خدا برکت بده نگا. خدا برکت
خدا به همراه خدا خافظ
خدا بیامرز مرحوم، مغفور
خدابیامرزی درخواست بخشش
خداپسندانه مورد پسند خدا
خدا حافظ به درود، در پناه خدا، خدا نگهدار
خداحافظی کردن به درود گفتن
خدا خدا کردن بسیار آرزومند چیزی یا کسی بودن و آن را از خدا خواستن، پناه به خدا بردن
خدا داده دیم کاری
خدا داده به فلانی بختش یار بوده
خدا را بنده نبودن بی نهایت عصبانی بودن، کفران کردن
خدا رسانده مفت و مجانی به دست آمده
خدا روز بد نده چشم بد دور، روز بد نبینید
خدا به سر شاهده خدا بالای سر شاهد است
خدا قوت خدا قوت بدهد، خسته نباشی
خدا کند ای کاش
خدا گرفتن به عذاب خدا گرفتار شدن، بدبخت شدن
خدا گرفته بدبخت شده، به عذاب خدا گرفتار شده
خدا نکرده امیدوار این طور نباشد
خدا نگهدار خدا حافظ
خدانگهداری کردن خداحافظی کردن
خدا و خرما را با هم خواستن از دو محل سود بردن، دو سره بار کردن
خدا وکیلی صادقانه، راست و درست
خدمت رسیدن به حضور رسیدن
حدمتکار مستخدم
خدمت کردن دوره ی سربازی را طی کردن
خدمت کسی رسیدن به حضور کسی رسیدن، کسی را تنبیه کردن
خدیجه خبرکش خبر چین و دو به هم زن
خر نفهم و کودن، بزرگ، زیاد
خِر حنجره، گلو
خراب از کار افتاده، دارای اختلال، فاسد، منحرف اخلاقی
خراب شدن از کار افتادن، منحرف (اخلاقی) شدن
خراب شدن بر سر کسی نزد کسی بار و بندیل گشادن و ماندن
خرابکار اخلالگر، تروریست
خرابکاری به هم زدن نظم، ایجاد اختلال، آلودن بستر و لباس، تروریسم
خراب کردن زرد کردن، آلودن لباس، نظم کار چیزی را به هم زدن
خراب کردن دختر دختری را منحرف کردن
خرابی بار آوردن بی آبرویی بار آوردن، کاری کردن که نتیجه ی بد بدهد
خرابی بالا آوردن کثافت کاری کردن، آلودن بستر یا لباس
خرابی کردن نگا. خرابی بالا آوردن
خراشه تراشه، خرده ی چوب
خرافاتی آن که به خرافات باور دارد، عقب مانده
خر آوردن بدبخت شدن
خر آوردن و باقالی بار کردن برای جتجال و دعوایی آماده شدن
خر با تشدید بسیار احمق، الاغ تمام عیار
خربازار شلوغ بازار، بی حساب و کتاب
خربان صاحب خر، خرکچی
خربزه قاچ کردن با اتوی شلوار بسیار آراسته بودن و به خود پرداختن
خِر به خِر گرفتن گلاویز شدن
خر بی یال و دم احمق، نادان
خرپا چوب بندی زیر سقف یا پل
خر پاپو وسیله ای دارای چرخ برای آموزش راه رفتن به کودکان نوپا
خرپا کوب کسی که کارش ساختن خرپا است
خر پشته پشته ی بزرگ سقف شکم داری که روی ایوان و راه پله می سازند
خر پول دارای پول زیاد، تروتمند
خرت به چند کی از تو پرسید؟ به حساب آوردن، اعتنا کردن
خر تب کرده به تمسخر به کسی می گویند که در هوای گرم لباس بسیار کلفت بپوشد
خرت و پرت اثاثه ی کم بها، خرده ریزه
خر تو خر پر هرج و مرج، بی نظم
خرج هزینه، پول مصرف روزانه ی خانواده
خرج اتینا کردن پولی به مصارف بی هوده رساندن
خرج از کیسه ی خلیفه کردن از مال دیگران خرج کردن
خرج برداشتن پول لازم داشتن
خرج تراشی هزینه درست کردن
خرج جیب توجیبی، خرج غیر لازم
خرج دادن مهمانی دادن در جشن های دینی یا ایام سوگواری
خرج در رفته خالص، ارزش پس از کسر مخارج لازم
خرج راه هزینه ی سفر
خرج رو دست کسی گذاشتن کسی را در خرج انداختن
خرج شدن مصرف شدن، به کار رفتن
خرج کردن هزینه کردن، صرف کردن
خرج و برج خرج و متعلقات آن
خرج و دخل کردن برابر شدن هزینه و درآمد
خرجی پول لازم برای گذران روز
خرجی دادن دادن پول لازم برای گذران روزانه
خر چسونه در مقام تحقیر به شخص خقیر و ناقابل می گویند، نام حشره ای است
خرچنگ قورباغه کج و معوج، درهم و برهم
خرچه در مقام توهین به بچه می گویند
خرحمال کسی که فقط کارهای دشوار می کند
خرحمالی بیگاری، کار پر زحمت و کم مزد
خرحمالی کردن کار کردن بی اجر و مزد
خرخاری همدیگر را خاراندن
خِرخِر آواز کشیدن چیزی سنگین بر زمین، صدای ناهنجار و گوش خراش
خُرخُر آواز نفس شخص خوابیده
خُرخُرو آن که در خواب بسیار خرناس می کشد
خِرخِره حلق، حلقوم
خرخره ی کسی را جویدن به شدت از دست کسی عصبانی شدن
خَرخَری کردن حرکات ابلهانه از خود درآوردن، خل بازی درآوردن
خر خود را راندن تنها به فکر خود بودن، به کار خود ادامه دادن
خرخور چیزی که قابلیت خورده شدن را از دست داده است
خر دادن و خیار گرفتن چیز گرانی را با چیز ارزان مبادله کردن، فریب خوردن در معامله
خر داغ کردن ناامید شدن، ناکام شدن
خر در چمن آوای ناهنجار، هرج و مرج
خُردمُرد شکسته و ریزه میزه
خُردمُرد شدن ریزه ریزه شدن
خردمرد کردن ریزه ریزه کردن
خرد نکردن تره برای کسی کم ترین اهمیتی برای کسی قایل نشدن
خرد و خاکشیر ریز ریز و ذره ذره شده، از پا درآمده
خرد و خمیر نگا. خرد و خاکشیر، له و لورده
خرد و خمیر شدن بسیار خسته شدن، له و لورده شدن
خرده بُرده مشکل، اختلاف
خرده بورژوا مالک ابزار تولید ولی ناگزیر به کار برای دیگران
خرده پا کاسبان جزء و کم سرمایه
خرده حساب طلب مختصر، دشمنی قبلی
خرده حساب با کسی داشتن با کسی دشمنی قبلی داشتن
خرده خر کسی که آذوقه ی خانه را روز به روز می خرد نه یکجا
خرده خرجی خرج های اندک
خرده خرده کم کم، رفته رفته
خرده ریز اثاثه ی اندک و کم مصرف، آشغال
خرده شیشه داشتن جنس کسی بدحنس بودن، آب زیرکاه بودن
خرده فرمایش فرمانی که از فرمانده ی نالایق و کوچک تر صادر شود، دستور بی جا
خرده فرمایش داشتن دستورهای بی جا دادن
خرده فروش فروشنده ی اجناس در اندازه های کم
خرده قرض بدهی اندک
خرده کاری کار جزیی
خرده مالک مالک زمین کشاورزی کوچک
خر ِ دیزه لج بازی که به خود ضرر بزند
خُردینه بچه ی خردسال
خر رنگ کن خوش طاهر بد باطن
خر زور نیرومند، پرزور
خرس چاق و درشت، تنومند
خرسک نوعی فرش
خرس گنده برای تحقیر به کسانی که اداهای خارج از سن خود در می آورند گفته می شود
خر شدن عقل خود را باختن، فریب خوردن
خر غلت زدن مانند خر بر خاک غلتیدن
خرفت نادان، ابله، کند ذهن
خرفهم فهماندن به ابله، شیر فهم
خرکار پرکار
خرکاری پرکاری، مفت کاری
خرکچی چارپادار
خر کردن کسی کسی را با چاپلوسی فریفتن
خر کریم را نعل کردن رشوه دادن، راضی کردن
خر کسی از پل گذشتن گره کار باز شدن، از گرفتاری خلاص شدن
خر کسی از کرگی دم نداشتن از حق خود گذشتن، از حرف خود برگشتن
خِر کسی را چسبیدن گریبان کسی را گرفتن و چیزی از او طلب کردن
خِر کسی را گرفتن نگا. خر کسی را چسبیدن
خر کسی را نعل کردن رشوه دادن، سبیل کسی را چرب کردن، راضی کردن
خر کسی رفتن دارای اهمیت و اعتبار بودن
خرکی سخت بی ادبانه، خارج از ظرافت
خر گردن گردن کلفت، بی عار
خر گرفتن کسی کسی را احمق حساب کردن
خز گیر آوردن نگا. خر گرفتن کسی
خر لنگ خود را به منزل رساندن با وجود سختی کار را به پایان رساندن
خرمن انبوه و پرپشت
خرناس نگا. خُرخُر
خرناس کردن خرخر کردن در خواب
خرناس کشیدن نگا. خرناس کردن
خروار کنایه از مقدار زیاد
خر و پف نگا. خرناس
خروجی جای بیرون رفتن، مالیاتی که هنگام خارج شدن از کشور به دولت می پردازند
خروس بی محل وقت نشناس، کسی که بی جا سخن می گوید یا بی موقع کاری می کند
خروس جنگی کسی که به اندک چیزی به ستیزه برمی خیزد
خروس خوان هنگام سحر
خروس قندی آب نباتی به شکل خروس
خروس کسی خواندن شاد و شنگول بودن، روزگار بر وفق مراد بودن
خریت نادانی، حماقت
خرید خدمت فروختن خدمت کارمند به اداره، پرداخت پول برای نرفتن به خدمت سربازی
خرید و فروش کردن بازرگانی کردن، سوداگری کردن
خزانه کردن نشاء و قلمه ی درختی را در زمین کاشتن تا پس از سبز شدن در جای دیگر بنشانند
خسارت دیدن زیان دیدن
خستگی در کردن استراحت کردن
خسته و مرده درمانده، وامانده، قدرت از دست داده
خِس خِس صدای تنفس کسی که نفس تنگی دارد
خس و خاش آشغال، خس و خاشاک
خش صدای گرفته، خراش
خش افتادن خراش افتادن
خشت انداختن لاف زدن، گزافه گفتن
خشت به قالب زدن نگا. خشت انداختن
خشتک وسط درز دو پا در شلوار
خشتک پاره کردن قیامت به پا کردن، داد و بی داد کردن، رسوا کردن، شدت عمل نشان دادن
خشتک دراندن نگا. خشتک پاره کردن
خشتک کسی را جر دادن نگا. خشتک پاره کردن
خشتک کسی را سر او کشیدن نگا. خشتک کسی را پاره کردن
خشتک نشور آدم پست و بی ارزش
خشت مال دروغ گو، لاف زن
خشت مالیدن چاخان کردن، لاف زدن
خشخاشی نان خشخاش زده
خش خش صدای برخورد چیزهای خشک به یکدیگر، صدای راه رفتن روی برگ های خشک شده
خش خشه نوعی اسباب بازی کودکان که به هنگام تکان خوردن صدای خش و خش از آن می آید
خشک بدون انعطاف، بی عاطفه، خشن
خشکبار میوه های خشک مانند پسته، بادام، گردو و فندق
خشک خشک توش کردن در مقابل کسی شدت عمل به خرج دادن، کسی را سخت آزردن
خشک زدن مات و مبهوت ماندن
خشک شدن شیر کسی به کسی که زیاد حرص می خورد و جوش می زند می گویند
خشک شدن قر در کمر به پایان نرساندن خودنمایی و جلوه گری
حشک شویی شستن لباس با مواد شیمیایی با کمی یا بدون آب
خشک کن دستگاه گرفتن رطوبت و خشک کردن لباس و پارچه
خشک و خالی مختصر و ناچیز
خشکه مزد نقدی بدون غذا و لباس، غذای بدون پخت، لباس بدون دوخت
خشکه بار نگا. خشکبار
خشکه بی آب نوعی فولاد که آهن و چدن را با آن می تراشند
خشکه پز نانوایی که نان هایی از قبیل نان روغنی، قندی، شیرمال، پنجه ای و مانند آن ها می پزد
خشکه پلو کته
خشکه مقدس متدینی که جز اطاعت از ظاهر احکام دینی به چیزی تن نمی دهد
خشکه نان نانی که بیش از اندازه در تنور مانده و خشک شده است
خشکی انعطاف ناپذیری، سخت گیری، حالت پوستی که آب و چربی خود را از دست داده است
خش و خش نگا. خش خش
خصوصی مقابل عمومی
خط راه، مسیر، مشی و مرام، مسلک، کنایه از نامه
خط افتادن خراش افتادن
خط انداختن خراش به جا گذاشتن
خط آوردن مدرک کتبی ارایه کردن
خطایی نوعیز آجر
خِطَب جزیی از جهاز شتر
خطب کسی کج بودن نگا. پالان کسی کج بودن
خط خطی درهم، خراب، متشنج، با خطوط زیاد روی آن ناخوانا شده
خط خطی شدن اعصاب خرد شدن اعصاب، خراب شدن اعصاب
خط دادن سرمشق دادن، فکر کسی را هدایت کردن
خط در میان حرف زدن آرام آرام و شمرده سخن گفتن
خط زدن با خط کشیدن روی چیزی آن را باطل کردن
خط کش وسیله ای برای زسم خط
خط کشیدن دور چیزی چیزی را کنار نهادن، دست کشیدن از چیزی
خط و نشان کشیدن تهدید کردن
خط هوایی راه هوایی، مسیر هواپیما
خط یازده سوار شدن پیاده رفتن
خِفت نوعی گره
خفت افتادن تنگ شدن، در تنگنا افتادن
خفت انداختن تنگ کردن، در تنگنا قرار دادن
خفتی نوعی گردن بند از جواهرات، شلواری مانند چاقچور ولی بدون جوراب
خفگی حالت فشردگی گلو و تنگی نفس
خفه خون خفقان
خفه خون گرفتن دم بر نیاوردن، ساکت شدن
خفه شدن سکوت کردن، کسل شدن از تکرار حرفی
خفه کردن آتشی را خاموش کردن، خاموش شدن موتور، با اصرار در کاری کسی را کسل کردن
خُل نیمه دیوانه، سفیه
خُل آتش زیر خاکستر، خاک و کثافت
خِل خلط بینی
خلا مستراح
خلاص خارج از دنده بودن موتور
خلاص تمام شد، مُرد
خلاص کردن تمام کردن، کشتن
خلاصه نویسی کوتاه کردن مطلب
خلاف جرم
خلاف شرع ضد قانون شریعت
خل بازی حرکات غیر منطقی و غیر عاقلانه
خل بازی درآوردن مثل دیوانه ها رفتار کردن
خلق الله مردم
خُلق تنگ عصبانی، خشمگین
خلق تنگی عصبانیت، خشمگینی
خلق کسی تنگ شدن عصبانی شدن، بی حوصله شدن
خُل و چل مثل دیوانه ها، ساده لوح
خل و ول دیوانه، ساده لوح
خلیفه مبصر مکتب خانه، ارشد کلاس
خلیلی نوعی غل و زنجیر، نوعی انگور
خم به ابرو نیاوردن رنجی را تحمل کردن
خم شدن دولا شدن
خم گرفتن فنی از کشتی
خمیازه کشیدن دهن دره کردن
خمیره سرشت، ذات
خَنج ناخن کشیدن بر چیزی
خنج انداختن پنجول انداختن، خراشیدن پوست دیگری با ناخن
خنجر زدن از پشت به نامردی به کسی آسیب رساندن یا او را از پای درآوردن
خندق بلا شکم
خنده ی قبا سوختگی خنده ای که برای پنهان کردن خشم و کینه می کنند
خنده ی نخودی خنده ی لوس و بی مزه
خندیدن به ریش کسی کسی را مسخره کردن
خندیدن تو روی کسی به کسی که بسیار گستاخ است می گویند
حنز پنزر نگا. خرت و پرت
خنزرپنزری کسی که چیزهای خرده ریزه و کم بها می فروشد
خنِس و فنِس گرفتاری و ناراحتی
خنسی گرفتاری، تنگدستی
خنک بی مزه، بی نمک، نچسب
خنکای صبح سحرگاه
خنک شدن دل آسایش خاطر پس از گرفتن انتقام
خنک کردن سرد کردن
خنگ نادان، ابله، کودن
خنگ خدا نادان و کودن
خواب از سر کسی پریدن نگا. پریدن خواب از سر کسی
خواب آلود آن که کاملن بیدار نشده است
خواب آور مخدر، بی هوش کننده
خواب به خواب شدن خواب از سر پریدن، بدخواب شدن
خواب به سر شدن نگا. خواب به خواب شدن
خواب دیدن برای کسی نقشه کشیدن برای استفاده یا کوبیدن کسی
خواب زده خواب آلود، خواب گرفته
خواب گرد کسی که در خواب راه می رود
خوابگوشی سیلی، کشیده
خواب ماندن دراز شدن خواب بر خلاف میل و به قراری نرسیدن
خواب نامه کتابی که در آن تعبیر خواب ها نوشته شده است
خواب و بیداری در حالت بین بیداری و خواب
خواب و خوراک خورد و خواب
خوابیدن خراب شدن، فرو ریختن
خواربار ارزاق، خوراک
خوار و حقیر بی اعتبار، بی ارزش، ناچیز
خوار و خفیف ذلیل، بدبخت
خوار و ذلیل نگا. خوار و خفیف
خوار و ضعیف نحیف، ناتوان
خواری و زاری پریشان حالی
خواستگار کسی که به پسندیدن و گُزیدن دختر یا زنی می فرستند
خواستگاری رفتن به دیدن دختر یا زنی برای برگزیدن و همسری پسر یا مردی
خواهر خوانده دوست صمیمی (بین زنان، در مقام شوخی و تحفیر برای مردان نیز به کار می رود)
خواهر کسی را گاییدن دخل کسی را آوردن، کلک کسی را کندن
خواهر و مادر عرض و ناموس، خانواده
خواهر و مادر گفتن دشنام خواهر و مادر به کسی دادن
خواه و ناخواه از روی میل یا اجبار ( بیش تر اجباری)
خواهی نخواهی نگا. خواه و ناخواه
خوب کافی، بسیار
خوب شدن شفا یافتن، تندرست گشتن
خوب کاشتن از عهده ی کاری خوب برآمدن
خوب کردن درمان کردن، شفا دادن
خودافتاده عاجز، کسی که موجب بیچارگی خود باشد
خودآموز بدون آموزگار
خودتراش تیغی که می توان تیغه ی آن را عوض کزد
خودخور کسی که غم خود را در دل می ریزد و با کسی در میان نمی گذارد
خودخوری حالت خودخور
خودداری امتناع، خویشتن داری، شکیبایی
خود را از تک و تا نیانداختن به روی خود نیاوردن، به اشتباه اعتراف نکردن
خود را باختن دست و پای خود را گم کردن، مضطرب شدن
خود را بستن پول دار شدن
خود را به آب و آتش زدن به هر وسیله ای متوسل شدن، هر خطری را استقبال کردن
خود را به آن راه زدن خود را به نادانی زدن، به عمد بی توجهی کردن، خود را بی اطلاع نشان دادن
خود (یا چیزی) را به رخ کسی کشیدن خود یا چیزی را با افاده به دیگری نمودن
خود را به شغال مردگی زدن خود را مظلوم وانمود کردن
خود را به کرگوشی زدن به نشنیدن تظاهر کردن
خود را به کسی بستن خود را به کسی نسبت دادن
خود را به کوچه ی علی چپ زدن خود را بی اطلاع نشان دادن
خود را به موش مردگی زدن خود را ناتوان ( یا بی گناه) معرفی کردن
خود را به ناخوشی زدن تمارض کردن
خود را به نفهمی زدن تظاهر به نفهمیدن کردن
خود را جستن جست و جو در لباس خود برای یافتن و کشتن حشرات موذی مانند شپش
خود را خراب کردن خود را کثیف کردن
خود را خوردن رنج بردن
خود را سبک کردن خود را حقیر کردن، دست به کاری پایین تز از شان خود زدن
خود را شناختن به حد بلوغ رسیدن
خود را گرفتن فخر فروختن، کبر و نخوت نشان دادن
خود را گم کردن خود را برتر از آن که هست دانستن، سابقه ی خود را فراموش کردن
خودرنگ دارای رنگ طبیعی
خودرو آن چه بی اسب رود
خودسر گستاخ، سرکش
خودشیرینی خوش رقصی، خود را صمیمی وانمود کردن
خودفروش فاحشه، خائن
خودفروشی فاحشگی، خیانت
خودفروشی کردن فاخشگی کردن، خیانت کردن
خودکار دستگاهی که نیازی به مراقبت انسان ندارد
خودکرده کاری که بدون مشورت شده باشد
خودکشی کردن با رنج فراوان کاری را به پایان بردن
خودمانی صمیمی، یکدل
خودم جا، خرم جا تکیه کلام کسانی که همه چیز را از دریچه ی منافع شخصی می بینند. من که دارم گور پدر بقیه
خودنویس قلمی که جوهرش را با خود دارد
خودی آشنا
خوراک مصرف یک دوره ی معین (این مقدار کاغذ خوراک یک ماه چاپخانه است)، مایحتاج
خوراکی خوردنی ها جز غذای روزانه، تنقلات، خوردنی
خورد دادن درخیاطی کم کم قسمت اضافی را از بین بردن، به زور به کسی خوراندن
خورد رفتن از بین رفتن قسمت اضافی در خیاطی، جذب شدن و حل شدن در چیزی
خورد کردن ریز ریز کردن، له کردن
خوردگی ساییدگی، فرسودگی
خوردن مغلوب شدن، شکست یافتن، فرودادن ( حرف یا خنده و از این قبیل)
خوردن بلا به جان اصابت بلا با جان
خوردن چیزی به چیزی جور بودن چیزی با چیزی
خوردن حرف نگا. حرف را خوردن
خوردن سر کسی سبب مرگ کسی شدن، کسی را دق مرگ کردن، در نتیجه ی پرحرفی کسی را کلافه کردن
خوردن کسی با نگاه نگا. با نگاه کسی را خوردن
خوردنی غذا، قابل خوردن
خورد و برد افراط و زیاده روی، ریخت و پاش، تعدی و تجاوز
خورد و خوراک خوردنی، آذوقه
خورده برده ملاخظه و پروا
خورش خوری ظرفی که در آن خورش می ریزند
خورش دل ضعفه داشتن هیچ گونه خوردنی نداشتن
خورند لایق، درخور، به اندازه ی، طرفیت
خوره جذام، آکله
خوشاب میوه ی پخته در آب و شکر، کمپوت
خوش آب و رنگ سرخ و سفید چهره، زیبا و ملیح
خوش آب و هوا معتدل، کنایه از جایی که در آن وسایل خوشی فراهم باشد
خوشا به حال ماهی خیلی تشنه ام
خوش آمدگویی به تازه وارد "خوش آمدی" گفتن، مجازن: تملق و چاپلوسی
خوشان خوشان نهایت خوشی و لذت
خوش اندام خوش هیکل، خوش اندازه و برازنده
خوش انصاف با انصاف، منصف
خوشایند مطبوع، پسندیده
خوش باور آن که هر گفته ای را راست می پندارد
خوشبختانه از حُسن اتفاق
خوش برخورد خوش محضر، خوش معاشرت
خوش برش جامه ای که اندازه و برازنده ی قامت دوخته شده است
خوش بنیه سالم و قوی
خوش بیار آن که کار و روزگار بر وفق مرادش می گذرد، خوش شانس
خوش پنجه آن که آلات موسیقی را نیکو می نوازد
خوش پوش شیک پوش، آن که همواره لباس تمیز و برازنده می پوشد
خوش تراش خوش اندام، خوش قد و بالا
خوش ترکیب نگا. خوش تراش
خوش جنس خوش باطن، سلیم النفس
خوش حرکت خوش رفتار، طناز
خوش حساب خوش معامله، آن که بدهی خود را به هنگام بپردازد
خوش خدمتی خودشیرینی، چاپلوسی
خوش خرید کسی که چانه نمی زند و نقد معامله می کند
خوش خور کسی که همیشه غذای خوب بخورد
خوش خوراک نگا. خوش خور
خوش خوشان اندک اندک، به تدریج، کم کم
خوش خوشان کسی شدن بسیار لذت بردن
خوش خوشک یواش یواش، آهسته آهسته
خوش خیال آن که به دل بد راه نمی دهد، بی خیال
خوش خیالی خوش دلی، بی خیالی
خوش داشتن دوست داشتن، علاقه مند بودن
خوش دست خوش پنجه، خوش نواز، آن که در بازی شانس می آوزد
خوش دست و پنجه نگا. خوش دست
خوش دوخت لباسی که به اندازه و برازنده دوخته شده باشد
خوش ذوق خوش سلیقه، خوش مشرب
خوش رقصی کردن چاپلوسی کردن، خود شیرینی کردن
خوش رو زیبا، خندان
خوش ریخت دارای هیکل برازنده
خوش سر و زبان خوش سخن، شیرین گفتار، حراف
خوش سلیقه خوش ذوق، نیکو طبع
خوش شانس خوش اقبال، خوش طالع
خوش صحبت شیرین زبان، خوش کلام
خوش ظاهر دارای ظاهر آراسته، کنایه از بدجنس
خوش عیار خوش ذات، خوش جنس
خوش غیرت در زبان لوطیان گاه نشانه ی اعجاب و گاه دشنامی است به جای بی غیرت
خوش غیرتی زیاده غیرت نشان دادن، به طنز یعنی بی غیرتی کردن
خوش قد و بالا خوش اندام، بلند بالا
خوش قلق رام، خوش خوی
خوش قواره خوش اندازه، متناسب
خوش ِ کسی بودن به هنگام شگفتی مانند چشمم روشن! گویند ( خوشم باشه !)
خوشگل دل پذیر، تو دل برو، زیبا
خوشگلک با خوشگلی اندک
خوش گوشت آن که زخم تن او زود بهبود می یابد، خوش ادا، خوش اخلاق
خوش لباس نگا. خوش پوش
خوش لعاب زود جوش، خوش مشرب
خوش محضر شیرین سخن، خوش مجلس
خوشمزگی شوخی کردن، بذله گفتن
خوشمزه آدم اهل شوخی، بذله گو
خوش مسلک خوش روش، نیکو طریقت
خوش مشرب خوش معاشرت، اهل گفت و گو
خوش معامله خوش حساب، کسی که آلت تناسلی قوی دارد
خوش منظره خوش نما، زیبا
خوش نشین کسی که هر جا خواست اقامت می کند، ساکنان غیر زارع ده
خوش نقش خوش اقبال، پارچه یا قالی که نقش های زیبا دارد
خوش نقش و نگار نگا. خوش نقش
خوش و بش خوش آمد گویی و احوال پرسی، چاق سلامتی کردن
خوش وعده آن که به وعده اش وفا می کند
خوشوقت شدن شاد شدن، راضی شدن
خوشی زیر دل کسی زدن به بخت خود پشت کردن، موقعیت خوب را با ندانم کاری از دست دادن
خون به پا کردن دعوا و آشوب راه انداختن، سر و صدا و جنجال کردن
خون به راه انداختن آشوب و فتنه ی سخت به پا کردن
خون جگر رنج بسیار، غم فراوان
خون جگر خوردن رنج بسیار کشیدن، غم فراوان خوردن
خون خون کسی را خوردن بسیار خشمگین شدن و چیزی نگفتن
خون دماغ شدن خون از بینی جاری شدن
خون دیدن زن عادت ماهانه شدن زن
خون راه انداختن نگا. خون به پا کردن
خونسرد آرام، بی خیال
خون سیاوش انگیزه ای که سبب نابودی دو خانواده، دو شهر یا دو کشور شود
خون کردن قتل کردن، آدم کشتن
خون کسی از خون دیگری رنگین تر بودن همسان و هم ارز نبودن، کسی بر کسی ترجیح داشتن
خون کسی در نیامدن بی نهایت خشمگین بودن
خون کسی را به جوش آوردن کسی را بسیار خشمگین ساختن
خون کسی را به شیشه کردن کسی را رنج و آزار بسیار دادن
خون کسی را حلال کردن کسی را کشتن
خون کسی را کثیف کردن کسی را بسیار عصبانی کردن
خون کسی را مکیدن مال کسی را به تزویر غارت کردن، به کسی تعدی و ستم کردن
خون کسی کثیف شدن به شدن خشمگین شدن
خون گرفته آن که قتلی کرده و نگرانی آن او را از حال عادی خارج کرده است
خون گرفته ی کسی بودن در برابر کسی مسئول بودن
خون گرم خوش برخورد، با عاطفه، پر مهر
خون مردگی حالت مردن خون در زیر پوست، کبودی
خون مردن منجمد شدن خون در زیر پوست بر اثر ضربه
خونی قاتل، دشمن سخت، مخالف شدید
خونین و مالین زخمی، خونی شده
خیابان گرد بی کاره، ولگرد
خیابان گردی بی کاری، ولگردی
خیابان گز کردن ول گشتن
خیار چنبر نوعی خیار
خیار شور خیار سبز که مدتی در آب نمک بخوابانند
خیارک ورم و آماسی که در کش ران و بغل پیدا شود
خیالاتی وسواسی، آن که پندار و توهمات بی جا دارد
خیال باف مالیخولیایی، کسی که همواره در عالم خیال به سر می برد و عملی نمی کند
خیال کسی تخت بودن آسوده خیال بودن، کاملن مطمئن بودن
خیال کسی را راحت کردن موجب اطمینان خاطر کسی شدن، به کسی جواب رد دادن
خیت شدن شرمنده شدن، کنفت شدن، بور شدن
خیت کردن شرمنده کردن، کنفت کردن، بور کردن
خیرات کردن چیزی را (اغلب خوردنی) تهیه کردن و برای آمرزش مردگان به مستحقان دادن
خیر باشد پس از شنیدن خواب کسی به فال نیک به او می گویند
خیر ببینی دعایی است در حق کسی که کمکی کرده باشد
خیر مقدم خوش آمد
خیر ندیده نفرینی است به معنی امیدوارم خیر نبیند
خیره بی شرم، پر رو
خیز ورم، آماس
خیز برداشتن جستن، آماده ی حمله شدن
خیز گرفتن آماده ی حمله شدن، در نظر گرفتن مسافتی برای اطمینان از رسیدن به مقصد
خیس آب شدن سر تا پا تر شدن
خیساندن در آب فرو بردن، در آب گذاشتن، خیس کردن
خیس خوردن آب به خود گرفتن، با مایعی مخلوط شدن
خیس شدن تر شدن
خیس کردن ادرار کردن به خود
خیس کردن برنج در آب ریختن برنج
خیس کرده تر کرده، در آب قرار داده
خیس گذاشتن در آب ریختن آرد برای تهیه ی خمیر
خیسیدن خیس خوردن، خیس شدن
خیسیده چیزی که آب در آن نفوذ کرده است
خیط شدن نگا. خیت شدن
خیط کاشتن خطا کردن
خیط کردن نگا. خیت کردن
خیط کشیدن خط کشیدن
خیک آسمان پاره شدن کنایه از بارش تند و سیل آسا
خیک باد باد کرده، شکم آورده، آبستن
خیک کسی پر بودن سیر بودن
خیک محمد آدم چاق و فربه
خیکی آدم چاق و فربه
خیلی آب خوردن گران تمام شدن، هزینه ی سنگین داشتن
خیمه شب بازی نمایش عروسکی، حیله و تزویر
خیمه شب بازی درآوردن ادا و اطوار در آوردن، حیله و تزویر به کار بردن، خلاف واقع جلوه دادن
شماره ی نوشته: ۷ / ١۵
جواد اسحاقیان
نمودهای پویایی و ایستایی زبان
در آثار جمال زاده
در فعالیت های ادبی محمد علی جمال زاده دو دوره از یکدیگر متمایز می شوند:
الف- دوران فراز و پويايی زبان
١- سادگی زبان نوشته : در دوره ی نخست با توجه به روندی كه بر نثر آثار معاصران حمال زاده چيره بود، وی چاره را در ساده نويسی و پرهيز از انشای اديبانه، فرنگی مآبي و آشفته زبانی يافت. وی در ديباچه ی "يكی بود يكی نبود" بر این باور است كه در هر صورت « انشای ساده ممدوح است و نويسندگان همواره كوشش می كنند كه هرچه بيش تر همان زبان رايج و معمول مردم كوچه و بازار را . . . به لباس ادبی درآورند ». او برای زبان نوشته، رسالت بيداری افكار عمومی قايل است و باور دارد كه «جهل و چشم بستگی گروه مردم، مانع هرگونه ترقی است» و با همين اعتقاد است كه از نويسندگانی كه به زبان ساده و بی پيرايه می نويسند، تمجيد می كند. در "دشت جنون" وقتي با هدايت علی خان (صادق هدايت) در "دارالمجانين" روبرو می شود، زبان ساده و غنی او را می ستايد و می نویسد: «هرگز به عمر خود كسی را نديده بودم كه زبان فارسی را به اين سادگی و روانی حرف بزند. در ضمن به قدری اصطلاحات پرمعنی و مناسب و به جا می آورد كه انسان از صحبتش هرگز سير نمی شود». و بيزاری خود را از زبان اديبانه و فاضلانه از زبان هدايت علی خان، این گونه نشان می دهد: «من يك مرض مضحكی دارم و از اشخاصی كه در ضمن صحبت های معمولی، عمومن به قصد بازارگرمی و فضل فروشی، يك ريز كلمات قلنبه و اصطلاحات علمی و فتی به قالب می زنند، بيزارم . » ١
جمال زاده در مقاله ای كه به عنوان نقد "مدير مدرسه" در تابستان سال ١٣٣٧ش در مجله ی راهنمای كتاب (سال اول، شماره ی ٢) نوشته است، زبان ساده و عاميانه ی جلال آل احمد را می ستايد و می نويسد : «با فضل فروشی سر و كاری ندارد و آن چه را می خواهد بگويد، درست و حسابی و صاف و پوست كنده می گويد و با زبان سهل و ساده ـ كه چه بسا می توان سهل و ممتنع خواند ـ مطالب مشكل را علنن روی دايره می ريزد و حلاجی مي كند . . . در باب زبان و انشای كتاب، همين قدر می گويم كه تمام كتاب به زبان مكالمه و محاوره و به قول اصفهانی ها اختلاط نوشته شده؛ شيرين و دلنشين است و دارای چنان سرعت و ايجاز و به قدری آميخته با طعن و طنز كه می توان آن را انشای كاريكاتوری خواند ». ("گزيده ی آثار"، برگ ٢٨٧)
٢- پيوند ميان زبان و ذهنيت: اگر در پهنة ی مقاله نويسی از دهخدا بگذريم، جمال زاده نخستين نويسنده ای است كه در گستره ی داستان نويسی جانب پيوند ميان زبان و ذهنيت را نگه داشته است، زیرا تا پيش از او، زبان كسان داستان با ذهنيت اجتماعــی، طبقاتــی و فرهنگی شان پيوندی نداشت و آن چه پيوسته بر زبــان آنان روان می شد، زبان و بيان خود نويسنده بود كه فصاحت و بلاغت از آن می باريد و به انواع آرايه های لفظي و معنوی آراسته بود. به عنوان مثال به رمان "شمس و طغرا" نوشته ی محمد باقر ميرزا خسروی استناد می كنيم تا دريابيم چه گونه كسان داستان از جوان روستايی گرفته تا دايه و خاتون اشراف زاده، زبانی يكسان و بيانی همگون دارند. اين رمان در عهد مشروطه در سال ١٢٨٦ش منتشر شده و نويسنده ی مشروطه خواه آن بيش تر تحت تأثير قصه های كهن فارسی بوده است:
١- زبان جوان روستايی: از بام مسجد به آن جا بالا رفته ، آن ها را با كمند پايين می دهيم . شما كه گفتيد كمند آهوگير خود را همراه داريد ؟ گفت: از حُسن اتفاق همراه است. شمس گفت: اين كمند را می افكنم؛ بگيريد . . . بيا به دوش من تا تو را فرود ببرم . . . قلاب های آن را در كنار بام محكم كرده، بياويزيد تا آمده شما را خلاص كنم .
٢- زبان دايه: مرا از وحشت دست و پا به كلی از كار افتاده، قدرت چنين كاري ندارم. اين خاتون [ طغرا ] هم ممكن نيست به چنين كاری اقدام نمايد.
٣- زبان طغرا: خوش بختم كه به ياری و جوانمردی اين جوان اصلمند از سوختن و مردن رها گشتم . نمی دانم اين فرشته رحمت و ملك نجات از كجا رسيد كه به آن سهل و چالاكی ما را خلاص كرد و عمری دو باره بخشيد. متحيرم به چه زبانی شكر او بگزارم و از اين جوان عذر زحماتش را بخواهم .
٤- زبان نويسنده: دايه از ضرب آن ضفته ( فشار) و شرم آن ضرطه (تيز دادن) از هوش برفت . ٢
آن چه زبان كسان رمان را يكسان ساخته و تفاوت های زباني تيپ های مختلف آن را از ميان برده و زبانی غير داستانی به آن بخشيده است، سه نكته ی زیر است:
١- كاربرد وجه وصفی: يعنی كسان داستان به جای كاربرد فعل، از وجه وصفی بهره می جويند و اصرار دارند كه واو عطف را پس از كاربرد فعل در وجه وصفی، حذف كنند كه مخالفت با قياس نداشته باشد، مانند: آمده شما را خلاص كنم (به جای: بيايم و شما را خلاص كنم).
٢- کاربرد واژگان ادبی: اصرار برای نهادن واژگان ادبی و فصيح مكتوب بر زبان كسان داستان ـ كه فاقد ذهنيت ادبی هستند ـ زبان رمان را سنگين مي كند و رنگ واقع گرايی گفت و شنودها را از قصه می گيرد، مانند كاربرد واژة اصلمند، بياويزيد و اقدام نمايید به جای: اصيل، پايين بيندازيد و بكنید.
٣- كاربرد حرف نشانه ی ” را ” برای فك اضافه: این گونه كاربرد نه تنها در روزگار نويسنده رايج نبوده، بلكه خود در زبان قصه جايی ندارد؛ مانند "مرا از وحشت دست و پا از كار افتاد" به جای ” دست و پايم از وحشت از كار افتاد ” اما آن چه به زبان نويسنده مربوط می شود، تقليدی كوركورانه از نثر مقامه ای است و نشان می دهد كه نويسنده بيش از آن چه به القای معنی بينديشد، به سجع های متوازن ( ضرب، شرم ) و متوازی ( ضغته ، ضرطه ) انديشيده پروای خواننده نمی كند .
اينك به آثار جمال زاده بازگرديم تا دريابيم زبان شخصيت های او در ارزيابی پايانی تا چه اندازه با ذهنيت اجتماعی و فرهنگی آنان همخوانی دارد:
١- زبان زن حلاج : هی برو و زه زه سر پا بنشين؛ پنبه بزن و با ريش و پشم تار عنكبوتی به خانه برگرد؛ در صورتی كه همسايه مان ـ حاج علی كه يك سال پيش آه نداشت با ناله سودا كند ـ كم كم داخل آدم شده و برو بيايی پيداكرده. ("رجل سياسی"، برگ ٦٧ )
٢- زبان پادو سياسی ( حاج علی ): البته شنيده ای كه يك دست صدا ندارد؛ آن هم مخصوصن در كارهای سياسی كه يك دسته از رندان، ميدان را جولانگاه خودشان تنها نموده و چشم ندارند ببينند حريف تازه ای قدم در معركه آن ها بگذارد. ( "رجل سياسی"، برگ ٧٢ )
٣- زبان شاگرد قهوه چی: ای خورشيد خانم ! باز بناي شوخی و لوندی را گذاشتي و روبندت را پايين انداختی. اگر تفسم يخ نمی بست، يك تف به آن روی چون سنگ پايت مي انداختم؛ اما افسوس ! ("دوستی خاله خرسه"، برگ ٨٨ )
٤- زبان آموزگار: اشتباه كرده بودم. تصور كرده بودم كه مقصود، ادای مرام و مقصود است و اكثريت مردم حتا مردم باسواد، به اصل و ريشه ی الفاظ كاری ندارند. همين قدر كه بتوانند مطالب ساده ی خودشان را با رسم الخط آسان تری بنويسند، شكر خداوند را به جا می آورند. ("ميرزا خطاط"، برگ های ١٢٧ـ ١٢٨)
اين ويژگی در زبان داستان نويسی جمال زاده مورد ستايش منتقدان خودی و بيگانه قرارگرفته است. عبدالعلي دست غيب می نويسد: «زبانی كه آدم های داستانی "يكی بود يكی نبود" با آن سخن می گويند، بسيار شيرين و مناسب است. فرتگی مآب، شيخ، جوانك كلاه نمدی . . . هركدام به زبانی سخن می گويند كه می تواند شناسای نمونه ی همگانی اين كسان باشد». ٣
آفت رستمووا از محققان شوروی در این باره نوشته است: «. . . به راستی هم تمام داستان های مجموعه ی "يكی بود یکی نبود" . . . به زبان زنده ی مردم است . . . هر شخصيتی به شيوه ی مخصوص، افكار و احساسات خود را بيان می كند. نويسنده تلاش می كند كه سخنان و افاده های قهرمانان خود را به همان صورت عينی و ملموس ـ كه در زندگيشان رخ می دهد ـ اداكند». ٤
٣- سرشاری زبان : ما پيش از اين، در مقاله ی "درنگی بر ريشه های نثر حكايتی" در اين زمينه به تفصیل سخن گفته ايم و سخن مكرر نمی كنيم . همه ی آنان كه در باره ی ويژگی هاي زبانی "يكی بود یکی نبود" چيز نوشته اند، به اين دقيقه اشاره كرده اند . دكتر غلام حسين يوسفي نوشته است: «در داستان "فارسی شكر است" به واقع جمال زاده توانايی فراوانی از خود نشان داده و نثر او در عين سادگی و طراوت پر از تعبير و ضرب المثل و از لحاظ قدرت و وسعت بيان چشم گير است. از اين قبيل است وقتی از آواز گيلكی كرجی بان های انزلی ياد می كند كه ” بالام بالام جان خوانان مثل مورچه ای كه دور ملخ مرده ای را بگيرد، دور كشتی را گرفته بلای جان مسافرين شده بودند.” يا راوی قصه را با كلاه لگنی، ”پسر حاجی و لقمه ی چربی فرض كرده صاحب صاحب گويان دوره اش كرده بودند. ” گاه نيز توجه نويسنده در به كار بردن واژه ها و تعبيرات عاميانه مشهود است: سرگردان مانده بوديم كه با چه بامبولی يخه مان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمی از گيرشان بجهيم ». ۵
گذشته از اين، همان نام داستان ها بر عاميانه بودن آن ها دليل می كند و پيشاپيش، خواننده را با درون مايه و مضمون داستان آشنا می سازد: "فارسی شكر است"، "دوستی خاله خرسه"، "بيله ديگ بيله چغندر"، "ويلان الدوله"، "درد دل ملا قربان علی" و يا نام كتاب ها، آثار و حتا ترجمه های او تعبيراتی عاميانه اند: "يكی بود يكی نبود"، "غير از خدا هيچ كس نبود"، "آسمان و ريسمان"، "صحرای محشر"، "سر و ته يك كرباس"، "قصه ما به سر رسيد"، "تلخ و شيرين"، "كهنه و نو".
٤ - تكيه بر عناصر فرهنگ عامه : بخشی از اين فرهنگ عامه، علاقه ی بيش از اندازه ی نويسنده به كنايات، امثال، تكيه كلام ها و ترانه های قومی و ملی يا ابياتی است كه جزء امثال سائره اند. تدوين "فرهنگ لغات عاميانه" در سال ١٣٤١ش كوششی براي حفظ بخش زبانی فرهنگ عامه است. نويسنده با وجود هشتاد سال زندگی در فرنگ، فرهنگ عامه ی سرزمين خود را از ياد نبرد و وقتی در سال ١٣٥٢ش مطلع شد كه سيد ابوالقاسم انجوی شيرازی در مقدمه ی جلد دوم "قصه های ايرانی" اش خطاب به مادران سفارش كرده تا «در پرورش كودكان خود از بركات فرهنگ شفاهی مدد گيرند و در مقابل هجوم بي امان فرهنگ فاسد و تجدد مبتذل غربی مقاومت كنند و با گفتن قصه و
مثل و تمثيل و چيستان، فرهنگ خودی را ذهنی آنان سازند» تحت تأثير قرار گرفته در نامه ای به نويسنده نوشت: «اگر وسيله و استطاعت داشتم، آن گفتار را به صورت كتابچه در دو كرور نسخه به چاپ می رسانيدم و در شهرهای بزرگ ايران توزيع می نمودم . » ٦
بخشی ديگر از عنصر فولكلوريك در آثار جمال زاده، كوشش برای بازخوانی رويدادهای تاريخی و اجتماعی زاد بوم او، اصفهان، است. جمال زاده رمان سياحت گونه و دو جلدی خود "سر و ته يك كرباس" را در سال ١٣٣٥ش منتشر ساخت كه نام ديگرش "اصفهان نامه" است. اين كتاب به تعبير بزرگ علوی " از عشق عميق نويسنده به محل تولد خود و پدرش حكايت می كند ”. در اين اثر نه تنها اشارات بسياری به رخدادهای تاريخی، اجتماعی و شخصيت های مؤثر اجتماعی اصفهان (ظل السلطان، ملك المتكلمين) دارد، بلكه از بسياری محله ها، مساجد، مدارس، بناهای تاريخی، كليساها و اماكن متبركه نام رفته و حتا از قول جواد آقا نامی گفته شده كه در اين شهر «اجساد ديرتر از نقاط ديگر فاسد می شود، گوشت ديرتر می گندد و به و سيب هفت ماه سالم می ماند».
اما بعد ديگر علاقه ی نويسنده به زادبومش، تأكيد او بر لهجه و گويش اصفهانی و كوشش براي ضبط دقيق واژگان به گويش محلی است. در همين كتاب، او خواننده را با خود به روزگار كودكی خود می برد و از روزهای رفتن به مكتب ياد می كند: «روزی مادرم دستم را گرفت و اولين بار به مكتب برد. برايم يك نيزه قلم (قلم نی) و يك پنجلحم (همان عم جزو تهرانی ها ) تدارك ديده بود. به دست خودش تلی (به ضم تاء بر وزن قلی كه همان ليقه ی تهرانی هاست) در دواتم گذاشت و . . . اين ترانه را ترنم می كرد: قار قار، بقچه قلمكار، پسرم فردا ميره سر کار».
ب - دوران فرود و ايستايی زبان :
در برابر پاره ای ويژگي های خلاق و مثبت، نثر جمال زاده كاستی ها دارد كه گاه به شکل افراط در كاربرد عناصر زبانی، نمود پيدا می كند و گاه به صورت غلط های آشكار نگارشی و دستوری. روی هم رفته ما براي اين فرود زبانی دو علت يافته ايم:
١- غربت زدگی : جمال زاده از ١٧ سالگی ( ١٢٨٧ش ) به لبنان و از آن جا به اروپا رفته و جز دو سه بار ـ كه برای مأموريت يا ديدار و برای مدتي كوتاه، به ايران بازگشته ـ بقيه ی عمر خود را ـ كه نزديك به نود سال می شود ـ در خارج از ايران گذرانده است. درست است كه وی در اين هشت ـ نه دهه از رهگذر مطبوعات (آن هم مطبوعات ادبای كهنه پرست) با ايران پيوندی می داشته، اما هرگونه گسست از جامعه ی بومی بر زبان و ذهنيت غربت زده تأثير می نهد، چنان كه از نويسنده ای اصلاح طلب و مدافع انقلاب مشروطيت، شخصيتی سخت محافظه كار و عارف منش می سازد، تا آن جا كه او در جلد دوم "شاهكار" (عمو حسين علی) تنها شاهكار حقيقی را در دنيا بازگشت به محيط بكر و پاك روستايی و حيات گياهی می يابد و زير تأثير رهنمودهای صوفی منشانه ی مرشدش، عمو حسين علی، می كوشد به فطرت نحستين خويش بازگردد و از شاهكارهای نكبت ـ كه به باورش همان كتاب و علم و ادب است ـ روی برتابد. او در این داستان وقتی عمو حسين علی، روحانی نمايی كه ترك زندگی فاسد شهری كرده و با كار روی زمين نان از عمل خويش می خورد ـ از راوی ـ كه نويسنده است ـ شغلش را می پرسد، پاسخ می دهد: «سر را به زير انداخته گفتم: شغلم شغل بيكاران و بيعاران است؛ يعنی نويسندگی و كاری كه از دستم برمی آيد، همان كارهايی است كه از دست نويسندگان برمی آيد، يعني هيچ. مگر تا كی و تا چند می توان نان حلال بندگان خدا را به تزوير از چنگشان به درآورد و جام ساده لوحی و خوش باوری مخلوق را با آب حرام ژاژخايی و هرزه درايی پر كرد. دلم می خواهد از اين كار ننگين يكباره توبه نمايم ». ٧
مرشد راوی از كتابی ياد می كند كه از گزيده ی كلمات بزرگان تصوف در ” باب خاموشی ” گرد آورده و از سالك حقيقت می خواهد آن سخنان را آويزه ی گوش جان خود كند و از جمله اين عبارت از ” شقيق بلخی ” را نقل می كند كه « عبادت ده جزو است، نه جزو، گريختن از خلق است و يك جزو خاموشی ». اين ذهنيت نشان می دهد كه جمال زاده دست كم در سال انتشار اين كتاب ـ كه خود آن را ” شاهكار ” خوانده ـ يعنی در سال ١٣٣٧ش به اعتبار ذهنيت، مرده، روحش كپك زده و بوی الرحمان می دهد.
تجربه ی حيات ادبی جمال زاده گويای اين واقعيت است كه پويايی در زبان، تنها كوشش براي حفظ ارتباط مكانيكی با زبان و آثار ادبی نيست، بلكه هرگونه دوری از مسایل مبرم و ملموس زبان، ذهنيت پويای نويسنده را از وی سلب می كند و زبانش را همچون ذهنيتش سترون می سازد.
تا كنون در زمينه ی هنجــار شكنی های نگارشی و كاربــردهای نادرست جمال زاده، اشارات و مقالات جداگانه ای نوشته شده كه درازدامن ترينشان "نگاهی به يكی بود يكی نبود" نوشته ی ابوالفضل خدابخش است كه برای نخستين بار در مجله ی "انديشه و هنر" ( ويژه ی جلال آل احمد، دوره جديد، شماره ی ٤، مهر ١٣٤٣ش ) منتشر شده و اخیرن به تمامی در مجموعه ی "ياد سيد محمد علی جمال زاده" تجديد چاپ شده است. اشارات ديگر نوشته ی عبدالعلی دست غيب در كتاب "نقد آثار محمد علی جمال زاده" (تهران، انتشارات چاپار، ١٣٥٦) و واپسين آن ها مقاله ی "جمال زاده، پايه گذار ادبيات داستانی" نوشته ی دكتر قهرمان شيری است كه در ماهنامه ی "ادبيات معاصر" (شماره های ١٩ـ٢٠ ، آذر ـ دي ١٣٧٦ش) به چاپ رسيده كه از تكرارشان پوزش می خواهم و در زیر تنها به ذكر چند مورد نارسايي و كاربردهاي نادرست واژگان توسط جمال زاده مي پردازم و اميدوارم اين شواهد از جمله غلط های چاپی نباشد.
١ - «آن چه را از كلمات در مجلس نتوانسته بودم به خرج (خورد) جمعيت بدهم، اين جا تحويل زنمان داديم (دادم). » (رجل سياسی)
٢ - « يك گيلاس عرق همداني به رخ (ناف) روسی بست. » (دوستی خاله خرسه)
٣ - « شيطان تو پوستم افتاد. » (تو جلدم فرو رفت) (دوستی خاله خرسه)
٤ - «ناگهان حاجی را ديدم كه چراغ جيبی برقي (چراغ قوه) در دست در مقابلم سبز شد.» (دشت جنون)
٥ - « ميرزا خطاط گفت: معذرت می طلبم (می خواهم). » (امنيت شكم)
٦ - «خواستم قاتق برای نانم باشی، بلای جانم شدی (خواستم قاتق نانم باشی، قاتل جانم شدی).» (دشت جنون)
٢- محافظه كاری: آن كه از مردم كشور، تاريخ و مبارزات و غم و شادي خلقش به دور افتد و در كتار درياچه ی ” لمان ” ژنو (سويس) آسايشی یابد و زندگی به فراخی بگذراند، ذهنيتی ايستا می يابد و این ذهنیت بی گمان بر زبان نوشته های او نیز تأثير می نهد، جمال زاده از هشتاد سال زندگی خود در مركز انديشه و فرهنگ و فن آوری، چيزی نياموخت. بزرگ علوی نيز چون او نزدیک به نيم قرن از عمر ٨٨ ساله ی خود را در آلمان گذراند، اما حتا آخرين آثارش ("روايت" و "موريانه") نشان می دهد كه با مردم كشورش در ميثاق اجتماعی خود برای رسيدن به آزادی و عدالت و پيشرفت اجتماعی وفادار مانده و به هيچ روی از مواضع عقيدتی خود بازنگشته است. همدمی جمال زاده با شخصيت های محافظه كار، سازشكار، دولتی یا صرفن ادبی چون علامه قزوينی و تقی زاده نیز مزيد بر علت شد. اينان را نه باوری به مردم و اعتقادي به حركت تاريخی آنان بود و نه به هرگونه نوآوری ادبی و هنری. قزوينی زبان مردم را "واژة سفالت" می دانست و در نامه ای به جمال زاده به وی هشدار داد كه گرد واژه سفالت نگردد. مخالفت او با زبان آشفته ی فارسي هم بيش تر ناشی از شيفتگی وی به زبان و ذهنيت اهل فضل بود كه از سير تحولات اجتماعی و به تبع آن زبان شناختی به دور افتاده بود. داوری محمد تقی بهار در "سبك شناسي" نشانه ی بينش تاريخی و درست او بود و آن به اصطلاح آشفته نويسان نیز با وجود برداشت های گاه سطحی خويش از مسایل روز، معانی و اغراضی را مطرح می كردند كه تازه و تاريخی بود. ديالكتيك تحولات اجتماعی حكم می كند كه زبان، نسبت به تحولات فكری و اجتماعی حركتی كندتر داشته باشد و تا انديشه ای، زبان پخته، مكتوب و رسای خود را پيدا كند، مهلتی بايست تا خون شير شود.
باری جمال زاده ـ كه در روزگار نوجوانی از ارتجاع ضربه هايی خورده بود ـ تا چند سال توانست بر ذهنيت اجتماعی پيشرو خود باقی بماند و اگر "يكی بود يكی نبود" او پرخاشگرانه و گاه اصلاح طلبانه می نمايد، از تأثير همان ذهنيت نخستین است. بزرگ علوی در ارزيابي ذهنيت او گفته است: «اين جمال زاده از اول نه انقلابی و نه چپ بود. سابقه ی پدرش را داشت كه سياست، كار آدم را به كشتن می كشاند و هميشه دست به عصا راه می رفت و تا اين اواخر هم كه می دونيد چيزی در جايی در مدح اين رژيم گفته بود، نه اين كه خودش را به اين ها بچسباند، اما گاه آهسته بيا، آهسته برو كه گربه شاخت نزنه. جمال زاده اين تيپی بود و زندگی راحتی هم داشت» و در توضيح كار جمال زاده در سفارت ايران در برلين و اختلاف نظر با فعاليت سياسی دانش جويان ايران در برلين می افزايد: «او تا اندازه ای رسمن سرپرست دانش جويان قلمداد شده بود. وقتی دانش جويان ايرانی قدری شيطنت می كردند و كارهای سياسی می كردند، او به آن ها اعتراض می كرد. همان طور كه گفتم ارانی را می شناخت و وقتی فهميد كه ما مجله ای [ مجله ی دنيا ] با ارانی داريم منتشر می كنيم، به من تاخت و با يك زبان تندی كه: ” اين ها چيه داريد می زنيد؟ » ٨
نقد او بر "مدير مدرسه" ی آل احمد از همين ملاحظه كاری در زبان و ذهنيت نشان دارد. از جمله خرده های وی بر زبان اين رمان، نخست عیب جويی از زبان شكسته ی آل احمد است؛ زيرا شخصيت های رمان همانند شخصيت های زنده و واقعی جامعه، فی البداهه سخن می گويند و هيچ گاه در پی گزينش رساترين و زيباترين واژگان نيستند. در گفت و شنودهای محاوره ای، مجالی برای چه گونه گفتن نيست، قرار نيست هنجارهای ناظر بر زبان محاوره بر ساختارهای چيره بر زبان ادبی تطبيق كند. مسایل مبرم توده های مردم، ناگزير زبانی محاوره ای می طلبد و نپذيرفتن اين ديالكتيك ،درغلتيدن به زبان ادبا و فضلا و طبعن نقض غرض است. دقت كنيم :
«مقدار نسبتن زيادي از گفت و گوها به زبان عوامانه املا شده است، در صورتی كه گويا به تر باشد ره چنان برويم كه رهروان رفته اند و برای يك نفر مدير مدرسه يا ناظم و دبير ـ ولو در تقرير و بيان هم پاره ای از كلمات را عاميانه تلفظ كنند و مثلن نان را ” نون ” و هندوانه را ” هندونه ” بگويند ـ به تر است آن كلمات را به املای صحيح بنويسيم . از جمله خصوصيت انشايی آل احمد يكی هم آوردن جمله های مقطع بسيار كوتاه سر و دم بريده است كه در صحبت و محاوره مرسوم است ولی بنده نظير آن را تا كنون در نوشته های منثور فارسی نديده بودم ماننـد : « آب را البته فراش می آورد، آب سالمی بود، از مظهر قنات . » ( "گزيدة آثار محمد علی جمال زاده"، برگ های ٢٨٨ـ٢٩٠ )
هنگامی كه زبان و ذهنيت كسی محافظه كارانه و يا ارتجاعی شود، لحن بيان نيز به تبع آن عقيم می شود و پويايی و حساسيت و موضع گيری فرد را از لحنی كه در زبان او هست می توان دريافت. لحن در نوشته، بازتاب نگرش، مرام، ديدگاه اخلاقی و اعتقادی نويسنده در قبال ديگران و به ويژه خواننده ی اثر ادبی است. اين ديدگاه ممكن است لحنی دوستانه، خونسردانه، محترمانه و يا تحقيرآميز و جانب دارانه بطلبد. به عبارت زير از همين رمان (مدیر مدرسه) دقت كنيم كه تا چه اندازه لحنی جانبدارانه و كوبنده دارد. من كاری به علت موضع گيری سرسختانه و عنودانه ی نويسنده در قبال پزشك جوان ندارم كه به گفته ی راوی، رفتاری سبكسرانه و جلف دارد و خواننده نيز اين اندازه خشكی و خشونت را در رفتار راوی برنمی تابد. با اين همه مدير مدرسه، شخصيتی است زنده و ملموس كه از شاهرگ گردن به ما نزديك تر است :
«سلامم كرد . . . يكی از شاگردهای نمی دانم چند سال پيشم بود. خودش، خودش را معرفی كرد: آقای دكتر . . . عجب روزگاری ! هر تكه از وجودت را با مزخرفی از انبان مزخرفات مثل ذره ای روزی در خاكی ريخته ای كه حالا سبز كرده. چشم داری احمق ؟ می بينی كه هيچ نشانی از تو ندارد؟ انگ كارخانه های فيلم برداری را روی پيشانی اش مي بيني و روی ادا و اطوارش و لوله ی گوشی را دور دست پيچيدنش ؟ خيال كرده بودی. دلت را خوش كرده بودی. گيرم كه حسابت درست بوده، بگو ببينم حالا پس از ده سال آيا باز هم چيزی در تو مانده كه بپراكنی ؟ هان ! فكر نمی كنی حالا ديگر مثل اين لاشة منگنه شده [ معلم زخمی مدرسه روی تخت بيمارستان ] فقط رنگی از لبخند تلخی روی صورتت داری و زير دست اين جوجه های ديروز افتاده ای ؟ . . . اين جوجه فكلی و جوجه های ديگر كه نمی شناسيشان، همه از تخمی سر درآورده اند كه روزی حصار جوانی تو بوده و حالا شكسته و خالی مانده. ميان در و ديوار شكسته از هيچ كدامشان حتي يك پر بر جا نمانده ». ٩
و اينك عبارتی بی روح و عقيم از جمال زاده از داستان لطيفه وار "دو آتشه" با لحنی اداري و رسمی و با زبانی چون نوشته های محضری و حقوقی:
«به شرف عرض آقايان عظام و سروران گرامی می رساند، به موجب مأموريتی كه از طرف هيئت محترم شرط بندی به اين جانب محول گرديده بود و افتخارن از صبح روز . . . ساعت هفت و ده دقيقه ـ كه حضرت آقای متعاهـد از خواب بيدار شدند ـ شروع گرديد و تا روز بعد تا ساعت يازده و سيزده دقيقه بعد از ظهر از نو براي خواب به بستر استراحت وارد شدند، مراتب را به قراری كه در ظرف تمام اين مدت شانزده ساعت و سه دقيقه رخ داده است همچنان كه به قيد قسم به عهده شناخته ام ـ بدون كم و كاست ذیلن به عرض می رساند و ضمنن لازم می داند توضيح بدهد كه اگر چه مدت مأموريت، بيست و چهار ساعت بود ولی همين كه شب فرارسيد و آقای متعاهد به خواب رفتند، با اجازه ی ضمنی هيئت شرط بندی، به اتاق خواب خود رفتم و به قول فرنگی ها خود را در آغوش الهه ی خواب، مورفه، انداختم. اكنون اگر اجازه باشد، به قرائت گزارش بپردازم. » ( "گزيده ی آثار"، برگ های ١٦١ـ١٦٢)
پی نوشت ها :
١ - "گزيده آثار محمد علی جمال زاده"، انتخاب و مقدمه: محمد بهارلو (تهران، نشر آروين، ١٣٧٥ ) برگ های ١٨٤ـ ١٨٥
٢ - "شمس و طغرا"، محمد باقر ميرزا خسروی، با مقدمه ی رشيد ياسمي (تهران، كانون معرفت، ١٣٤٣) ج ١، برگ های ٤١ـ٤٣
٣ - "ياد سيد محمد علی جمال زاده"، سيد ابوالقاسم انجوی شيرازي، مقاله ی ” جايگاه جمال زاده در نثر نو فارسي ” ، برگ ٢٥٢
٤ - "ادبيات معاصر" ، سال دوم ، شماره های ١٩ـ٢٠ ( آذر ـ دی ١٣٧٦ )نقش محمد علی جمال زاده در ساده كردن زبان ادبی فارسي، ترجمه ی همت شهبازی ، یرگ٥١
٥ - "ديداری با اهل قلم" ، دكتر غلام حسين يوسفی (مشهد، انتشارات دانشگاه مشهد، ١٣٥٧ ) ج ٢ ، برگ های ٢٦٥ـ ٢٦٦
٦ - "ياد سيد محمد علی جمال زاده" ، مقاله ی ” استاد پيش كسوت ما جمال زاده ” : سيد ابوالقاسم انجوی شيرازي ، برگ ١٧٦
٧ عمو حسين علی ( "شاهكار" )، محمد علی جمال زاده (تهران،كانون معرفت، ١٣٣) ج ١، برگ های ١٩٠ ـ ١٩١
٨ - "خاطرات بزرگ علوی" ، حميد علوی (تهران ، انتشارات دنيای كتاب، ١٣٧٧ برگ های ٩٤ـ٩٧ )
٩ - "مدير مدرسه"، جلال آل احمد (تهران، انتشارات فردوس، ١٣٧٩ برگ های ٧٤ـ ٧٥ )
۩ ۩ ۩
از كتاب منتشرنشده ی ”نقد و بازخوانی ادبيات داستانی: محمدعلی جمالزاده”
از: خبرگزاری دانش جویان ایران، تهران
شورای گسترش زبان و فرهنگ فازسی
شماره ی نوشته: ۳ / ١٨
یحیی آرین پور
فولکلور ایران
بخش نخست :
ضرب المثل های فارسی
ضرب المثل ها در میان مردم و از زندگانی مردم پدید می آید و با مردم پیوند ناگسستنی دارد. این جملات کوتاه زاییده ی اندیشه و دانش مردم ساده و میراثی از غنای معنوی نسل های گذشته است که دست به دست و زبان به زبان به آیندگان می رسد و آنان را با آمال و آرزوها، با غم و شادی، با عشق و نفرت، با ایمان و صداقت و با اوهام و خرافات پدران خود آشنا می سازد.
زبان شیرین پارسی در نتیجه ی فکر موشکاف و باریک بین و طبع بذله گو و نکته سنج ایرانی، از لحاظ امثال و حکم از غنی ترین زبان های دنیاست. امثال و حکم از دیرباز در ادبیات منظوم و منثور ایران رخنه کرده و هیچ شاعر معروف ایرانی نیست که در سخنان خود مقداری از این ضرب المثل ها را به کار نبرده باشد. هم در ادبیات کلاسیک فارسی و هم در نیم زبان ها و لهجه های ایرانی ضرب المثل ها به فراوانی دیده می شود.
از سده ی دهم هجری به بعد، برخی از ضرب المثل ها در جُنگ ها و بیاض ها و مجموعه های شخصی و خصوصی ثبت و ضیط شده و حتا مقداری از آن ها را به عنوان شاهد مثال در فرهنگ های فارسی که از سده ی پنجم به بعد در ایران تالیف شده، می توان دید. اما گفتن این نکته ضروری است که شاعران و تذکره نویسان ایران، که پرورش یافتگان محیط ادبیات کلاسیک بودند، ادبیات عامه را حقیر و خشن می شمردند و بر آنان دشوار و ناگوار بود که این گونه آثار مربوط به زندگی روزمره ی مردم را به همان صورت اصلی که در دهان مردم بوده ضبط نمایند. این بود که مضمون های آن ها را با تصرفاتی به شعر عروضی درمی آوردند و بدین ترتیب اغلب، شیوه ی بیان و آهنگ زیبای آن ها از بین می رفت.
امثال و حکم فارسی نیز مانند دیگر بخش های فولکلور ایران از مدت ها پیش توجه دانشمندان غرب را به خود جلب کرده است :
در سال ١٢٠۳ش (١٨٢٤م) به کوشش نشر ویلسون "مجموعه ی امثال و حکم زبان فارسی و هندی" در کلکته منتشر شد. این کتاب تالیف توماس روبک (T. Roebuck) و دکتر گونتر (Günter) اعضای "انجمن آسیایی" بود که پس از مرگ آنان به چاپ رسید. ولی نه ناشر و نه مولفان این کتاب از منابعی که برای تالیف این کتاب در دست داشته اند سخنی به میان نیاورده اند. می توان حدس زد که آنان از برخی مآخذ فارسی و عربی و هندی بهره مند بوده اند. ویلسون از منابع فارسی تنها مجموعه ی هندی "شاهد صادق" را نام می برد و که به احتمال زیاد پایه ی کار مولفان بر همین کتاب بوده است، زیرا همه ی امثال بخش نخست و بیش از نیمی از بخش دوم کتاب از این مجموعه نقل و اقتباس شده است.
کتاب روبک در دو فصل است. فصل نخست اختصاص به ضرب المثل های فارسی دارد و به نوبه ی خود به دو بخش جداگانه تقسیم می شود. بخش نخست شامل امثال و حکمی است که از "شاهد صادق" نقل شده و در بخش دوم ضرب المثل هایی آمده است که روبک و گونتر حود گردآوری کرده اند. فصل دوم کتاب نیز دارای مثل ها و تمثیل های زبان هندی است.
ویلسون در مقدمه ی کتاب خاطر نشان نموده که هنوز امثال فارسی به قدر کافی مورد مطالعه و تحقیق قرار نگرفته است. با این همه، این مجموعه یگانه اثر کمابیش جامعی است که درباره ی ضرب المثل های فارسی به زبان بیگانه نوشته شده است. مبنای کار مولفان بر ترجمه ی امثال به زبان انگلیسی و مقایسه ی آن ها با نظایر انگلیسی شان بوده است. شرح و تفسیری نیز که بر امثال نوشته شده مفهوم دقیق آن ها را در تمام موارد به خوبی ادا نمی کند و حتا گاهی معانی آن ها را تحریف می کند و این عیب به ویژه در آن بخش که از کتاب "شاهد صادق" نقل شده محسوس تر است. (خالق حسینویچ کوراوغلی، امثال و حکم فارسی، مسکو، ١٩٦١)
در سال ١٢٩٢ش (١٩١۳م) "مجموعه ی ضرب المثل های فارسی" به زبان روسی در مسکو منتشر شد. این مجموعه را ایران شناس معروف م. ع. غفارف گرد آورده و مقدمه و ترجمه و تعلیقات آن را و. آ. گاردلوفسکی تهیه کرده بود. در این رساله ی مختصر، پانصد مثل ایرانی گرد آمده و مهم ترین قسمت آن همان مقدمه ی کتاب به قلم گاردلوفسکی است.
گاردلوفسکی ضرب المثل های ایرانی را جزو آثار اصیل ادبیات ملی می شمارد و لزوم تفکیک ضرب المثل ها را از کلمات قصار ادبی خاطر نشان می کند. او مولفان مجموعه ی انگلیسی، یعنی روبک و گونتر را مورد انتقاد قرار می دهد که «در آن مجموعه اشعار و امثال را از کتب ادبی آورده اند، نه از زبان زنده ی مردم». وی همچنین به مساله ی تاثیر متقابل ادبیات و فولکلور می پردازد و نقش موثر فولکلور را در توسعه و پیشرفت ادبیات بدیعی به درستی ارزیابی می کند و اضافه می کندکه «در میان مثل هایی هم که میرزا عبدالله غفارف جمع آوری کرده اشعاری از شاعران ایرانی، مثلن ابیاتی از گلستان سعدی یافت می شود. اما این نشان می دهد که سعدی صفات مشخص و کلی حکمت ملی و معیشتی ایرانیان را بر گرفته و جامه ی شعر پوشانده و این حکمت ملی در جامه ی نو ادبی بار دیگر به مردم بازگشته و جزو نفایس گنجینه ی ادبیات ملی گردیده است».
مجموعه ی غفارف عاری از نقص و عیب نیست. در این کتاب هم امثال و کلمات قصار از هم تفکیک نشده است. به عنوان مثال بیت معروف جلال الدین رومی «ذره ذره کاندرین ارض و سماست / جنس خود را همچو کاه و کهرباست» که حاکی از عقیده ی شاعر به وحدت وجود است و بنابراین هیچ ربطی به امثال ندارد، جزو امثال ضیط گردیده است. برخی از امثال نیز درست و دقیق ترجمه نشده و مفهوم اصلی مثل از میان رفته است. با وجود این ها،مجموعه ی غفارف یکی از به ترین مجموعه های امثال فارسی است که در زبان روسی فراهم آمده است.
آکادمی علوم شوروی نیز کتابی به نام "امثال و حکم فارسی" انتشار داده است گه مولفان آن تنها ضرب المثل هایی را که زبانزد مردم ایران است به صورت اصلی خود با ترجمه و تفسیر آن ها به زبان روسی ضیط کرده و از امثال و حکم آن چه که منشا کتبی دارد کم تر نقل کرده است. این مجموعه دارای ١٠٦١ مثل، ٨٤ تمثیل و ٤٩٤ کلمه ی اصطلاحی است.
اما در ایران از عهد مشروطیت که در آن، ادبیات به خدمت مردم در آمد، نویسندگان و دانشمندان مجال یافتند که به ادبیات عامه نزدیک تر شوند و از این منبع استفاده کنند و کسانی بر آن شدند تا امثال و حکم ایرانی را گردآوری کنند. این کار در ایران سابقه ی تاریخی و طریقه و اصول مدونی نداشت و گردآورندگان امثال بایستی کار خود را از همان گام نخست آغاز نموده و دانش نوی را به وجود آورند.
* دهخدا و امثال و حکم او
در سال ١۳١٠ش کتاب قطور چهار جلدی دهخدا به نام امثال و حکم در تهران منتشر شد. این مجموعه دارای نزدیک به ۵٠هزار امثال و حکم و کلمات قصار و ابیات متفرقه است. مطالب به ترتیب الفبا تنظبم یافته و ضرب المثل ها شرح و تفسیر شده است.
بخش بزرگ تر کتاب (٩۷ درصد آن) عبارت از ضرب المثل های مکتوب ادیبانه، کلمات قصار و اشعاری از قدمای شاعران ایران یا شاعران فارسی زبان و تنها ۳ درصد آن ضرب المثل های عامیانه است.
منابعی که در تنظیم کتاب مورد استفاده ی مولف بوده از جمله عبارت اند از:
١- مجموعه ی "امثال میدانی" که در سده ی پنجم هجری به زبان عربی تالیف شده است. دهخدا از این کتاب نزدیک به هزار ضرب المثل عربی بر گرفته و به مجموعه ی خود وارد کرده است.
٢- "مجموعه ی مختصر امثال" چاپ هندوستان که یک صد ضرب المثل از آن اقتباس کرده است.
۳- "جامع التمثیل" که در هند و در سده ی ١١هجری چاپ شده و دهخدا نزدیک به سیصد مثل از آن در کتاب خود آورده است.
٤- "شاهد صادق" که یک مجموعه ی هندی است و دهخدا توجه ویژه ای به آن نداشته و به نقل از چند مثال از آن بسنده کرده است.
دهخدا به پیروی از رسم و شیوه ی شاعران و نویسندگان قدیم ایران ضرب المثل ها را نه به صورتی که در زبان مردم بوده، بلکه به صورتی که در کتاب ها و دیوان ها آمده نقل کرده است. چنان که گویی اصلن در صدد گردآوری فولکلور نبوده، بلکه قصد داشته که شعرها و کلمات اخلاقی و پندآموز را در یک جا گرد آورد. از این رو است که ضرب المثل ها در کتاب او مقام دوم را گرفته و اغلب تنها به عنوان مرادف امثال و حکم ادبی ذکر گردیده است.
می دانیم که شاعران ایران همیشه از ادبیات ملی استفاده کرده و مثل هایی را که در زبان مردم بوده است در قالب نظم ریخته اند. اغلب این مثل ها در طی زمان مبدل به کلمات قصار شده است. این کلمات قصار و امثال بعدها از ادبیات به خود مردم باز گشته است. شاید دلیل این امر آن باشد که خواص مردم ایران ادبیات شفاهی عامیانه را حقیر و ناپسند شمرده و وقعی به آن ها نمی نهادند. لیکن هنگامی که شاعری آن را به نظم در می آورد و شکل زیبای ادبی به آن می داد، همه ی ایرانیان آن را با میل و رغبت می خواندند و به حافظه می سپردند و گاه و بی گاه چاشنی کلام خود می ساختند.
چون آن که گفتیم دهخدا در تالیف خود بیش از هزار عبارت عربی آورده است که بیش تر آیات قرآن و احادیث نبوی و کلمات منسوب به امامان شیعه و امثال و نظایر آن ها است. مولف مفهوم ضرب المثل را با مفهوم کلمات کوتاه حکیمانه و اخلاقی در هم ریخته است.
جای تردید نیست که محاورات عامیانه و سخنان مکتوب ادبی تاثیر متقابل در یکدیگر دارند. بسیاری از بیت ها و مصراع های فردوسی و سعدی و نظامی و دیگران جزو گفتار مردم شده و برخی از آن ها به صورت مثل در آمده است. برعکس، برخی از شاعران هم ضرب المثل های عامیانه را با استادی و مهارت خاصی به نظم در آورده اند.
دهخدا چهل و پنح هزار بیت از شاعران کلاسیک ( از جمله پنج هزار بیت از فردوسی، چهار هزار بیت از سعدی، دو هزار و پانصد بیت از نظامی، دو هزار و پانصد بیت از اسدی طوسی، دو هزار و پانصد بیت از جلال الدین رومی) در کتاب خود آورده است. بیش تر این بیت ها شکل های گوناگون یک ضرب المثل است که هر شاعری به سلیقه ی خود و با بیانی خاص به نظم در آورده است. تعمیم مفهوم ضرب المثل تا بدین میزان هرگز جایز نیست و تنها عباراتی را که مال خاص و بی تردید مردم بوده (خواه فولکلوری و خواه ادبی) می توان در زمره ی ضرب المثل ها به شمار آورد. با دقت و بررسی در این مجموعه به خوبی آشکار می گردد که دهخدا امثال و حکم، آیات و اخبار و کلمات قصار بزرگان را بدون توجه به این که آیا در میان مردم رایج و متداول اند یا نه گردآوردی و در کنار هم قرار داده است.
دهخدا که در عهد انقلاب مشروطه از پیشوایان پر شور و سرسخت سادگی کلام بود، در آثار بعدی خود تا حد زیادی به این اصل پشت کرده است و به جای آن که عبارت ها و اصطلاحات نامفهوم ادبیات کلاسیک ایران را برای فارسی زبانان معاصر روشن کند، در مجموعه ی خود به توضیح کلماتی پرداخته که برای مردم فارسی زبان از هر طبقه و صنفی قابل فهم اند. و تازه این توضیحات به زبان نویسندگان قدیم نوشته شده، نه به زبان رایج مردم، و مهم تر از همه آن که مولف تعداد زیادی عبارات منشیانه از نثر نویسندگان سده های نخستین اسلامی یا از کتاب های تاریخ در این کتاب نقل کرده که هیچ گونه ارتباطی با ضرب المثل ها ندارند، مانند این عبارت از تاریخ ابوالفضل بیهقی که «دولت و ملت دو برادرند که با هم بروند و از همدیگر جدا نباشند». ( امثال و حکم، ج ٢، برگ ٨٤).
مولف در این کتاب عبارت هایی را به عنوان ضرب المثل آورده که نه تنها ضرب المثل نیستند، بلکه عامه ی مردم از آن ها بی خبراند و ممکن است بازگفتن آن ها در میان مردمی که همه ایرانی اند و در زیر پرچم دولت ایران زندگی می کنند، تحم تفرقه و نفاق بپاشد. به عنوان مثال در عبارت " اُترُکِ التروکَ وَ لَوکانَ اَبوکُ " برخی از تیره های ایرانی بر برخی دیگر برتری داده شده است و عجب آن که مولف درباره ی این عبارت که یادگار شوم دوران نادانی و بی خبری است، دو برگ شرح و بسط داده و برای اثبات برتری فارس بر ترک، مثال ها و شواهدی از گذشتگان آن دو و از زبان های دیگر می آورد و در پایان مطلب نیز به نام عذرخواهی (در حقیقت عذر بد تر از گناه) می افزاید که من از ترک ها سخن می گویم و منظورم آذربایجانی ها، ترک های قفقازی نیستند. آن ها از نژاد عالی آریایی هستند، ولی سلجوقیان آنان را ترک زبان کرده اند ( امثال و حکم، ج ١، برگ ٨١)
ایراد دیگر اثر دهحدا ابهام مطالب، کثرت مدارک و مآخذ و فراوانی شعرهایی است که گاهی هیچ گونه ارتباطی با خود مثل ها ندارند. وی مانند همه ی کسانی که در ایران یا در خارج از ایران تا آن زمان درباره ی فولکلور ایران مطالبی نوشته اند، ضرب المثل ها را گروه بندی نکرده و مثل های عامیانه و کتابی را از هم جدا ننموده است. وی همچنین مثل ها را به اندازه ی کافی و یا اصلن شرح و تفسیر نکرده و ضرب المثل های عربی را به فارسی ترجمه نکرده است.
اما با همه ی این ایرادات و ضعف ها، امثال و حکم دهخدا، به دلیل غنای مطالب و کثرت موادی که در آن گرد آمده است، نخستین اثر ارزنده در موضوع فولکلور، به ویژه در بخش ضرب المثل های فارسی است. مولف دانشمند برای جمع آوری این اطلاعات میراث عظیم ادبی ملت ما را با دقت مطالعه کرده و آن چه را که کمابیش رابطه ای با امثال و خکم ایرانی داشته یا به عنوان مثل ورد ربان مردم بوده، در این اثر نفیس گرد آورده است.
* امیر قلی امینی، فرهنگ عوام
پس از دهخدا باید از آثار ارزنده ی فولکلوریست معروف ایران، امیر قلی امینی مدیر روزنامه ی اصفهان نام برد. امینی مولف دو مجموعه از مثل های فارسی است. نخستین مجموعه به نام "هزار و یک سخن" در سال ١٢٩٩ش در چاپخانه ی کاویانی برلین چاپ شد و آن رساله ی کوچکی بود از ضرب المثل ها بدون شرح و تفسیر که نه جامع بود و نه کامل. با این همه با حسن استقبال رو به رو شد و ارباب انتقاد آن را کلیدی دانستند که مولف به دست دیگر نویسندگان و پژوهندگان داده تا این در را بگشایند و به تعقیب و تکمیل خدمت او بپردازند. این حسن استقبال مولف را به این اندیشه انداخت که کار خود را دنبال کند و تمامی امثال زبان پارسی و به ویژه مثل هایی را که بیش تر در میان توده ی مردم اصفهان رایج است با داستان هایی که زاییده ی امثال و یا امثال زاییده ی آن داستان ها است، گردآوری و به صورت کتابی منتشر کند.
در سال ١۳٢٤ش اثر مهم و اساسی او با نام " داستان های امثال" در اصفهان منتشر گردید. وی برای تنظیم این مجموعه نخست به کتاب هایی که مولفان ایرانی پیش از او در این زمینه نوشته بودند مراجعه کرد و چون جز چند کتاب "جامع التمثیل" و "نفایس الفنون" مآخذ دیگری به دست نیاورد، به گفته ی خود، به "به ترین مخزن و دفتر" یعنی حافظه ی افراد مختلف مراجعه کرد و هجده سال از حضور پیشه وران و نوکرها و درشکه چی ها و شوفرها و در دهات از معاشرت کشاورزان استفاده کرد و مواد و اطلاعات لازم را که از زبان آنان شنیده بود گردآوری نمود. امینی در سال ١۳١۷ش کتاب خود را در دو جلد برای چاپ به وزارت فرهنگ ایران تسلیم کرد. اما این کتاب هفت سال بر روی میزهای وزارت خانه خاک خورد تا سرانجام خود مولف با رنج و زحمت زیاد جلد نخست آن را در دو نوبت (در سال های ١۳٢٤ و ١۳۳۳) به چاپ رسانید.
امینی در میان دانشمندان ایران نخستین کسی بود که در تنظیم فولکلورها اصول "مراجعه به خود مردم" را به کار بست. پیداست که در کشوری مانند ایران میادرات به این کار با رنج بسیار و کوشش فراوان همراه است و تنها کسانی می توانند بر این دشواری ها فایق آیند که عشق و علاقه فراوانی به ملت و فرهنگ و ادب ملی خود داشته باشند. مولف خود درباره ی کار خویش می گوید:
«پیمودن این راه کار آسانی نبود. دقت و علاقه ی بسیار و صبر و حوصله ی زیادی می خواست. بیش تر از آن رو که بایستی اغلب اوقات هم صحبت و هم نشین عوام و افراد بی سواد بوده و بنا بر گفته ی خودشان با آن ها دل داده و قلوه بگیرم تا بتوانم از معلومات نفیس و پر فایده ی ایشان استفاده کنم . . . از هر یک صد نفر به کرات اتفاق می افتاد که پاسخ نود و نه نفر آن ها منفی بود و صدی پنجاه نفرشان در موقع پرسش من بیش از چند مثل ساده و پیش پا افتاده در نظر نداشتند . . . هجده سال طول کشید تا توانستم قریب سه هزار مثل جمع آوری و بالغ بر سیصد مثل داستان دار را از اوراق کتاب و از صفحات دفتر خاطرات افراد توده به زحمت بیرون کشیده و بر روی برگ های دفترهای متعدد یادداشت های خود نقل کنم». (فزهنگ عوام، سرآغاز)
متاسفانه، چون آن که گفته شد، امینی موفق نشد تمام آن چه را که از مثل های مردم شهر نشین و ده نشین و اقوام ایرانی کرد و لر و بختیاری گرد آورده بود در اختیار خوانندگان خود بگذارد.
در سال ١۳۳۳ش کتاب امینی در اصفهان تجدید چاپ شد. در این چاپ ۳٦٠ داستان با ضرب المثل های آن ها گرد آمده است. مولف در آغاز کتاب فهرست مثل ها و هفت مثل بختیاری را با داستان های آن ها با الفبای لاتین می آورد و توضیح می دهد که حتا با الفبای صوتی هم نمی توان خصوصیات لهجه ی بختیاری را ادا نمود.
از همان نظر نخست پیداست که مولف کوشیده است مثل ها و داستان های آن ها را به همان صورتی که از دهان مردم شنیده می شود بی کم و کاست یادداشت نماید، به طوری که در میان مطالب بسیار سودمند، برخی ضرب المثل های رکیک و مستهجن را نیز در مجموعه ی خود وارد کرده است.
همه ی داستان هایی که امینی به نام منشا ضرب المثل ها در کتاب خود آورده جنبه ی ملی و فولکلوری ندارد، بلکه بیش تر آن ها از کتاب ها اقتباس شده است. به عنوان مثال داستان "عقاب" را که ضرب المثل "از ماست که بر ماست" نتیجه ی اخلاقی آن است، در جزو شعرهای منسوب به حکیم ناصر خسرو و داستانی را که مبنای ضرب المثل "اگر سبیلت را چرب می کردی گربه می برد" است، در مثنوی مولانا جلال الدین رومی می یابیم. از این گونه نمونه ها در کتاب امینی کم نیست.
در سال ١۳۳۳ش پیتر ایوری (Peter Avery) استاد زبان فارسی دانشگاه کمبریج انگلستان که در آن هنگام در دانشکده ی ادبیات تهران مشغول تکمیل اطلاعات خود در زبان فارسی بود، به مولف توصیه کرد که اصطلاحات عامیانه را نیز به مجموعه ی امثال خود بیافزاید، و او دست به این کار زد و در این کار از "فرهنگ نظام" تالیف داعی الاسلام و از کمک دوستان استفاده ی فراوان برد و نیز تفسیرهایی را که خود از امثال کرده بود با تفسیر کتاب "امثال و حکم" دهخدا تطبیق کرد و در نتیجه کتابی به نام "فرهنگ عوام" یا "تفسیر امثال و اصطلاحات زبان پارسی" پدید آورد که به اعتقاد مولف «جامع ترین کتابی است که می توان به پیشگاه ادب دوستان تقدیم کرد».
به گفته ی مولف، مزیت این کتاب بر محموعه ی "امثال و حکم" دهخدا در آن است که : « اثر ایشان (یعنی دهخدا) در چهار جلد بزرگ، شامل هزاران بیت شعر و امثال عربی است، در صورتی که اثر ناچیز من بدون این حشو و زواید صرفن حاوی امثال و اصطلاخات زبان پارسی است و علاوه بر این، از نظر این که بیگانگانی که قصد آموختن زبان شیرین پارسی را دارند بتوانند به راحتی به معانی و مورد استعمال امثال و اصطلاحات این کتاب به طور دقیق پی ببرند. برای اکثر آن ها مثالی که اغلب نزدیک به زبان ساده و بی پیرایه ی عوام است، آوردم و یقین دارم که این عمل خود مزیت دیگری برای این کتاب به شمار می رود» ( فرهنگ عوام، سرآغاز)
مولف با اعتراف به این که کتاب او حاوی کلیه ی امثال و اصطلاحات متداول بین تمام فارسی زبانان نیست، ادعا می کند که نود و نه درصد امثال و اصطلاحات متداول در شهر اصفهان و نود در صد امثال و اصطلاحات متداول و مشترک در بین سایر شهرستان های فارسی زبان را در این کتاب جمع کرده است.
* احمد اخگر، امثال منظوم
در سال ١٩ / ١۳١٨ش کتابی به نام "امثال منظوم" تالیف سرهنگ احمد اجگر لاریجانی در دو جلد از چاپ بیرون آمد. در این مجموعه نزدیک به پنج هزار امثال و حکم گرد آمده است. شیوه ی نگارش کتاب این گونه است که نخست سه چهار مثل تقریبن به همان صورتی که در میان عامه رایج است گفته و سپس مضمون همان ضرب المثل ها در یک دو بیتی گنجانیده شده است. بدین صورت:
مشتری زرنگ با فروشنده چانه می زند. شاخ و شانه زدن، سنگ بزرگ برداشتن علامت نزدن است.
با فروشنده مشتری زرنگ / چانه زد، لیک شاخ و شانه نزد
هر که سنگ یزرگ را برداشت / واضخست این که بر نشانه نزد
خردمند آتش را از خود براند. آتش از خود آتش جهاند. آتش اگر رخنه کند می سوزاند. آتش دوست و دشمن نداند.
عاقل از خویش براند آتش / کاتش از خویش جهاند آتش
آتش ار رحنه کند سوزاند / دشمن و دوست نداند آتش
کتاب اخگر با همه ی استادی و هنرمندی که مولف در نظم آن به کار برده است از نظر اصول ضبط فولکلورها ارزش زیادی ندارد، زیرا این گونه هنرنمایی ها توجه خواننده را از خود ضرب المثل و از زیبایی ساده و طبیعی آن منحرف می کند.
* سلیمان حییم، امثال فارسی – انگلیسی
در سال ١۳۳٤ش مجموعه ای به نام امثال فارسی – انگلیسی به همت سلیمان حییم، مولف فرهنگ های فارسی – انگلیسی و انگلیسی